ساختارشناسی دانش اصول، الگوی شیخ انصاری


مراسم نکوداشت شیخ اعظم: دومین نشست از سلسله نشست‌های علمی پژوهشی
تاریخ: ۵/۳/۱۳۹۰، ساعت ۸ صبح
مکان: قم، مدرسه عالی خاتم‌الاوصیاء
برگزارکنندگان: مدرسه‌ عالی خاتم‌الاوصیاء

بسم‌الله الرحمن الرحیم

با تشکر از بزرگان حاضر در این جلسه و پوزش‌خواهی از اینکه وقت ارزشمندشان را تصدیع خواهم کرد، پیش از آغاز بحث بجاست به خاطره‌ای اشاره کنم که به نخستین کنگره بین‌المللی مرحوم صدرالمتألهین بازمی‌گردد. در بحبوحه برگزاری این کنگره، همراه با جناب آیت‌الله سیدمحمد آقای خامنه‌ای و مسئولان بنیاد صدرا به محضر علامه بزرگوار، شیخ الحکماء‌المعاصرین حضرت آیت‌الله جوادی آملی رسیدیم و از ایشان درخواست کردیم برای کنگره یادشده مقاله‌ای بنویسند. ایشان موافقت کردندکه درباره موضوعی سخنرانی کنند و مقاله بدهند. وقتی مقاله به دست متولیان کنگره رسید، معلوم شد که ایشان تأمل کرده‌اند و موضوع دیگری را جز آنچه توافق شده بود نوشته‌اند. زمانی هم که آیت‌الله جوادی آملی به جلسه تشریف آوردند و بنا شد سخنرانی کنند، ظاهراً وقتی فضای جلسه را دیدند تصمیم گرفتند موضوع دیگری را جز آنچه در مقاله آورده بودند مطرح نمایند.
در اینجا هم اگرچه قرار بود بنده درباره اصول شیخ صحبت کنم، بحثی که تقدیمتان خواهم کرد حول محور اصول است و در چهارچوب آن به کار شیخ هم اشاره خواهد شد، اما موضوع آن کاملاً درباره اصول شیخ اعظم(ره) نیست.
بحثی در فلسفه اصول مطرح است با عنوان ساختار دانش اصول که درباره چگونگی سازمان دادن و تبویب مباحث و مسائل آن دانش بحث می‌کند. از آنجا که ساختار دانش یکی از ارکان تکون‌بخش و هویت‌بخش هر دانشی است، این بحث اهمیت بسزایی دارد. ساختار دانش، به تعبیر فلسفی، یکی از علل اربعه‌ی تکون و هویت‌یابی دانش است؛ یعنی علت صوری دانش به شمار می‌آید و مراد ما از ساختار در اینجا همان ساختار صوری است. فهم و شناخت، ارزیابی و تحلیل بسیاری از مباحثی که مانند ساختارپژوهی جزء مسائلی هستند که به دانش هویت می‌دهند، به میزان زیادی در گرو فهم ساختار آن دانش هستند.
در حوزه مباحث فلسفه اصول چهارده نوع تقسیم پیشنهاد شده است. تقسیم مسائل فلسفه اصول به مسائل فرادانشی و فرامسئله‌ای یکی از این تقسیم‌هاست و منظور از آن، گروهی از پرسش‌های فلسفی است که درباره دانش مطرح می‌شود و به کلیت دانش نظر دارد؛ مثل تعریف دانش، غایت دانش و روش دانش.
دسته‌ای دیگر از این تقسیم‌بندی پرسش‌هایی درباره مسئله‌های دانش است؛ برای مثال مسئله زبان‌شناسانه «وضع» یک بحث فلسفیِ زبان‌شناختی است که به بخشی از دانش اصول مربوط است.
ساختارپژوهی یکی از مسائل فرادانشی فلسفه اصول و هر دانش دیگری می‌تواند قلمداد شود. منظور از ساختار، آن چیدمانی است که مطالب و مباحث یک علم را صورت‌بندی می‌کند و از دو سامانه تشکیل شده است:
۱٫ سامانه افقی؛
۲٫ سامانه عمودی.
در سامانه افقی چگونگی ترتیب یافتن محورهای اصلی دانش در کنار هم مد نظر قرار می‌‌گیرد، اما در سامانه عمودی درباره ترتیب منطقی مطالب زیرمجموعه و زیرفصل‌های هر محور و هر مسئله بحث می‌شود.
اصولاً ساختار دانش از یک وضعیت شبکه ـ‌ هرم‌سان برخوردار است؛ یعنی یک شبکه عرضی و افقی را تشکیل می‌دهد و یک هرم طولی و عمودی را پدید می‌آورد، که به آن می‌گوییم ساختار صوری دانش.
موضوع دیگری هم در فلسفه علم مطرح است با عنوان هندسه معرفتی دانش. در هندسه معرفتی ما از هویت یا ماهیت معرفت‌شناختی اضلاع دانش سخن می‌گوییم و از این مسئله که آیا این دانش یکسره عقلی است یا نقلی، یا آمیزه‌ای از مباحث نقلی و عقلی تلقی می‌شود پرسش می‌کنیم. البته زمانی که می‌پرسیم مجموعه مباحثی که دانش را پدید آورده است از نظر معرفت‌شناختی چه ماهیتی دارد به جنبه ماهیتی آن دانش توجه می‌کنیم، اما زمانی که می‌گوییم مباحث دانش با نگاه معرفت‌شناختی چه چیزی را به ما می‌دهد از هویت معرفتی دانش صحبت می‌کنیم. این مباحث هم به‌گونه‌‌ای یک صورت ساختاری دارند، اما جنبه معرفتی و ماهوی دانش را مد نظر قرار می‌دهند.
در ساختارشناسی دانش اصول باید به این پرسش‌ها پاسخ دهیم که این دانش چه ساختاری دارد؟ یا باید داشته باشد و آن دسته از الگوهای ساختاری که طی تاریخ در این دانش اعمال شده، پدید آمده، تطور پیدا کرده و یا احیاناً پیشنهاد شده کدام‌اند؟
برای درک درست ساختار علم اصول، امکان ارزیابی ساختار و بافتار کنونی آن، طبقه‌بندی ساختارهای دارج و رایج در تاریخ دانش اصول و پاسخ به این پرسش که چند الگوی ساختاری از کتاب‌های مطرح در این زمینه، در تاریخ اصول اعمال شده است. (چون بعضی از کتاب‌ها ساختارهای ویژه و متفاوتی نسبت به دیگر کتاب‌ها و منابع اصولی دارند و هریک از الگوی ساختاری ویژه‌ای پیروی کرده‌اند) و سرانجام نشان دادن ساختار مطلوب، ناگزیر باید بگوییم چنین ساختار مطلوبی باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد. به سخن دیگر وقتی می‌گوییم دانشی از ساختاری درخور و فراخور بهره‌مند است، باید بگوییم آن ساختار چه ویژگی‌هایی دارد.
در این زمینه بعضی از فضلای معاصر ویژگی‌هایی را پیشنهاد داده‌اند، اما در اینجا ما هشت شاخص ماهوی را به اضافه چهار شاخص غیرماهوی پیشنهاد می‌کنیم که بیشتر به هویت دانش بازمی‌گردد یا ترجیح می‌دهیم که آن شاخص‌ها نیز در یک ساختار تحقق یافته باشند.
اصولاً ساختار یک دانش به گونه‌ای تفصیل ماهیت آن دانش است و می‌توان انتظار داشت شرایطی که در مقام توصیف ماهیت و تعریف یک دانش قائل هستیم، در ساختار نیز رعایت شود. در منطق وقتی چیزی را تعریف می‌کنیم باید دو شرط جامعیت و مانعیت را تأمین کنیم. بنده در تعریف علم یک شاخص سوم را هم پیشنهاد کرده‌ام و آن رعایت جهت تعریف است. به سخن دیگر باید مشخص کنیم که تعریف ما پیشینی است، یا پسینی؛ اگر پیش از تحقق و تکون علم، علم مطلوب را تعریف کنیم، تعریف ما پیشینی است، اما اگر دانش موجود را پس از تحقق آن نگاه کنیم و درباره آنچه هست بحث نماییم، نه آنچه‌ که باید باشد، در تعریف آن دانش نگاه پسینی داریم؛ یعنی پس از تحقق و تکون دانش، درباره آن قضاوت می‌کنیم.
جهت تعریف، یعنی پیشینی یا پسینی بودن نگاه در تعریف، شرط بسیار مهمی به شمار می‌آید و در تعریف علم به اندازه دو شرط دیگر، یعنی جامعیت و مانعیت، ارزشمند است. در ساختار باید این شرط‌ها لحاظ شود؛ برای مثال در بخش رعایت شرط مانعیت، به این نکته باید توجه شود که ساختاری مطلوب است که از زواید و نیز انواع مباحث و مسائلی که از مسائل ذاتی دانش قلمداد می‌شود خالی باشد؛ برای مثال در اصول مباحثی که به مبادی اصول مربوط می‌شود در بدنه دانش جاسازی نشده باشد. افزون بر این، مباحثی مانند قواعد فقهیه نیز باید بیرون از سازمان دانش اصول جا گرفته باشد و نیز با توجه به بعضی از نظریه‌ها، اصول عملیه جزء اصول دانش اصول نیست. به عنوان نمونه محقق اصفهانی در چیدمان جدیدی که در رساله «الاصول علی النهج الحدیث» برای علم اصول پیشنهاد کرده، سازمان اصول را به‌گونه‌ای ترتیب داده است که گویی اصول عملیه جزء دانش اصول نیست و خارج از علم اصول است.
یک علم باید همه آنچه‌ را که سامانه عمودی و افقی دانش به لحاظ ذاتی اقتضا می‌کند، با توجه به سازگاری آن با دیگر ارکان تشکیل‌دهنده و تکون‌بخش دانش، دارا باشد. آن‌چنان که معروف است و محقق خراسانی فرموده و کمابیش پذیرفته شده است، هویت، وحدت و تمایز یک علم با دیگر علوم فقط به غایت تعیین نمی‌شود، کما اینکه فقط با محوریت و گرانیگاه قرار گرفتن موضوع، همه علوم تکون پیدا نمی‌کنند، بلکه هر علمی با اتکا به مجموعه‌ای از ارکان، که از آنها می‌توانیم با عنوان ارکان تکون‌بخش یک علم نام ببریم، پدید می‌آید؛ یعنی همان اندازه که ممکن است غایت در تکون هویت و ماهیت یک علم سهم داشته باشد، موضوع و روش نیز سهم دارند. به سخن دیگر سهم روش یک علم در تکون بخشیدن به آن کمتر از سهم موضوع و غایت آن علم نیست. مگر می‌شود روش یک علم را از آن گرفت و همچنان گفت آن یک علم است؟ کما اینکه مسائل یک علم هم همین جایگاه را دارند. در تعریفی گفته شده است علم چیزی نیست جز مسائل آن؛ اگرچه این تعبیر مبالغه‌آمیز است، به سهم مسائل در تکون‌ یافتن و هویت‌یابی آن علم اشاره می‌کند.
به سخن دیگر مجموعه‌ای از ارکان در کنار هم هویت یک دانش را پدید می‌آورند و ماهیت آن را شکل می‌دهند. و از همین‌رو آنها را ارکان تکون‌‌بخش و هویت‌‌ساز دانش می‌نامند. ساختار هم کمابیش چنین جایگاهی دارد؛ البته سهم آن نسبت به ارکان یادشده کمتر است.
در بحث مقایسه سهم ساختار و هویت معرفتی در دانش، این موضوع آشکارا درک می‌شود که چون ساختار یکی از عناصر صوری است و وجه ماهوی ندارد، نسبت به هویت معرفتی، که دارای جنبه ماهوی است، سهم کم‌رنگ‌تری دارد. با این حال زمانی که بخواهیم مجموعه قضایای متشتته انباشته را به یک دانش تبدیل کنیم و به آن دانش ساختار دهیم، به جایگاه بسیار ارزشمند ساختار پی‌می‌بریم؛ زیرا بر اساس نظریه تناسق ارکان علم باید ساختاری به دانش بدهیم که با دیگر ارکان تکون‌بخش آن سازگار باشد.
جهت‌مندی، یعنی همان بحث پسینی و پیشینی، در حوزه ساختار نیز مطرح است؛ زیرا ممکن است ساختاری ایدئال و صرفاً نظری ارائه گردد (وضعیت مطلوب) یا ساختاری پیشنهاد شود و تحلیلی درباره آن مطرح گردد که به علم موجود و ساختار موجود آن نظر دارد نه علم مطلوب و ساختار مطلوب آن.
شرط جامعیت نیز در این حوزه بسیار اهمیت دارد؛ زیرا همه مسائل مقتضی تناسق ارکان باید در ساختار یک علم گنجانده شده باشد.
تلائم تمام داشتن با ارکان آن دانش و ابتنا بر گرانیگاهی روشن، دو شاخص‌ دیگری هستند که در ارائه ساختار مطلوب علم اصول باید به آنها توجه شود. ساختار باید حول محور موضوع و مباحث فراوانی که به ویژه اصولیون ما درباره موضوع‌مندی علم مطرح کرده‌اند گرانیگاه روشنی داشته باشد. شایان ذکر است که این ابتکار آیت‌الله سیستانی بود که به جای تعبیر موضوع، که اقتضائات خاص خود را دارد و بحث‌های فلسفی دقیقی را به همراه خود می‌آورد، از واژه «محور» و به تعبیر فارسی آن «گرانیگاه» استفاده کرد. ساختار افزون بر برخورداری از محور و گرانیگاه روشن، باید به اندازه کافی ترتیب افقی و ترتب طولی ـ عمودی نیز داشته باشد.
لحاظ سنخی مباحث و احتراز از خلط مسائل شرط دیگری است که در حوزه ساختار مطلوب علم اصول باید رعایت شود. مسائل علم اصول باید سنخ‌بندی و گونه‌شناسی شوند و در ابواب خاص تقسیم‌ گردند و سازماندهی یابند، به‌گونه‌ای که گونه‌های همگن در پیوند با یکدیگر یک باب را تشکیل دهند تا این مباحث با هم خلط نشوند.
معیار هفتمِ ساختار مطلوب علم اصول، کارآمدی در تأمین حداکثری غایت و کارکردهای متوقع از یک علم است. همان‌گونه که می‌دانید، از هر علمی غایت و کارکردهایی انتظار می‌رود. سازمان و ساختار دانش باید به ما در کاربرد علم برای دست یافتن به آن غایت و کارکردها کمک کند.
آثار فراوانی در تاریخ علم اصول ما پدید آمده‌اند که بعضی از آنها نسبت به آثار دیگر ساختار متفاوتی داشته‌اند. الذریعه الی اصول الشریعه نخستین اثر جامع اصولی ما به شمار می‌آید (البته بعد از تذکره شیخ، که خلاصه‌ای از آن در اختیار ما قرار دارد)، ساختاری متفاوت با آنچه در اصول عامه رایج بوده طراحی کرده است. پس از او، شیخ طوسی، شاگرد ایشان، العده فی اصول الفقه را نوشت که هرچند شباهت ساختاری بسیاری با الذریعه دارد و از آن تأثیر پذیرفته است ـ به‌گونه‌ای که در حد دو سه صفحه از کتاب الذریعه عیناً در العده آمده است ـ نسبت به آن ساختار متفاوتی دارد. با این حال تا زمانی که شهید ثانی تمهیدالقواعد را ننوشته بود تحول چشمگیری در ساختار علم اصول رخ نداد. زبده شیخ بهایی نیز تغییر اساسی در ساختار علم اصول پدید آورد، به‌گونه‌ای که ابتکار تفکیک مبادی به نام مسائل از شیخ بهایی ثبت شده است. در زمان اوج اخباری‌گری، مرحوم فاضل تونی بشروی با نگارش الوافیه در سال ۱۰۷۱ ق ساختار جدیدی را پیشنهاد داد و در آن بخش عقلی اصول را از غیر آن تفکیک کرد. علامه بهبهانی نیز در کتاب‌های الفوائد الحائریه العتقیه و الفوائد الحائریه الجدیده ساختار متفاوتی ارائه کرد. الاصول الاصلیه علامه شبّر و مفاتیح‌الاصول سیدمحمد مجاهد، فرزند سیدعلی طباطبائی، نیز ساختارهای کاملاً متفاوتی داشتند.
اما شیخ با نگارش کتاب فوائد الاصول طرح نویی در بخش حجج، که بخش معظم و مهم اصول است، درانداخت. البته نباید از کتاب‌های رسائل و فرائد الاصول او نیز غافل شد که در علم اصول از اهمیت بسزایی برخوردارند. اگرچه گاهی انتقاد می‌کنیم که کتاب رسائل متن درسی به شمار نمی‌آید، این دلیلی بر رد اهمیت آن نیست. کتابی متن درسی به شمار می‌آید که از ویژگی‌هایی برخوردار باشد از جمله اینکه برای متعلم و معلم سهل‌التناول باشد؛ یعنی وقتی معلم آن را تدریس می‌کند چنان ساختاری داشته باشد که بتواند به راحتی با متعلم ارتباط برقرار کند و مفاهیم کتاب را به راحتی کشف نماید و متعلم هم بتواند راحت فرابگیرد. این ویژگی برای کتاب‌های درسی نزد همگان پذیرفته‌شده است، اما این ویژگی، ویژگی ساختار علم نیست، بلکه ویژگی ساختار اثری علمی به شمار می‌آید. به سخن دیگر اگر بنا شد اثری علمی متن درسی باشد، باید مثل دروس مرحوم شهید صدر به‌گونه‌ای تبویب گردد که طلبه راحت‌تر بیاموزد و کمتر پیچیدگی، اجمال و تکرار داشته باشد.
به هر حال باید گفت که پس از شیخ نوعی امتناع معرفتی و عقیم شدن در بعضی از ابواب اصول، رخ داده است؛ مانند همان اتفاقی که پس از صدرالمتألهین در فلسفه روی داد. اگرچه بزرگانی مانند آخوند خراسانی، محقق اصفهانی و شهید صدر طی عمر پربرکتشان در حوزه علم اصول منشأ آثار بسیار مهمی شده‌اند، قله شیخ آن‌چنان بلند است که هر کوهنوردی نمی‌تواند به آن دست پیدا یابد.
آقای دکتر حکمت‌نیا با نگاه حقوقی و کمابیش مدرن خویش گفتند که شیخ از روش‌های مدرن نیز استفاده می‌کرد. این تعبیر ممکن است مسامحه‌آمیز باشد؛ زیرا شیخ متجدد نبود، بلکه مجدِد بود. به سخن دیگر شیخ سنتی بود، ولی سنتیِ مجدد نه متصلب. او به طور قطع تحت تأثیر تجدد غربی نبود، بلکه خود عالمی مجدد و مؤسس به شمار می‌آمد.
در حوزه اصول، شیخ نخستین کسی بود که در بخش حجج مانند یک معرفت‌شناس با نگاهی معرفت‌شناختی مسائل را بررسی کرد. معرفت‌شناسی دانشی مدرن است و درواقع فلسفه پس از کانت به معرفت‌شناسی تبدیل شد. کانت فلسفه را، که وجودشناسی بود، به معرفت‌شناسی تبدیل کرد و بعد از او در دنیای غرب، فلسفه معرفت‌شناختی شد. امروز هم دانشگاه‌های ما در حوزه فلسفه کمابیش همین گرایش را دارند. شیخ در دوره‌ای می‌زیست که نزدیک به دوره کانت بود، اما به طور قطع از کانت و اندیشه‌اش اطلاعی نداشت؛ چون نه زبان می‌دانست و نه کانت در آن روزگار مطرح بود.
کانت در شهر کوچکی در آلمان زندگی می‌کرد و هیچ‌وقت هم سفر نکرد و دانشگاه هم نرفت، ولی فیلسوف مدرنیته شد و اساس فلسفه را دیگرگون کرد؛ زیرا پس از دو هزار و اندی، به جای وجودشناسی، فلسفه را به معرفت‌شناسی تبدیل نمود. این‌گونه بود ‌که فلسفه‌های مضاف پدید آمد و نگاه معرفت‌شناختی به مسائل علوم مطرح گردید. در همین دوره شیخ ما در کنج نجف، ناظر به حالات نفسانی و معرفتی مکلَفِ ملتفط به حکم شرعی، سازمان اصول را در بخش حجج پیشنهاد کرد که ابتکار بسیار عظیمی بود. هر چند این ساختار طی ۱۵۰ سال گذشته نقد شده، همچنان استوار و پابرجا مانده، به‌گونه‌ای که همه اصول ما در بخش حجج متأثر از همین ساختار است و همچنان تحت تسلط آن قرار دارد.
شیخ مبحث ردع و ظن و شک را تنظیم کرد و سرانجام تعادل و تراجیح را توسعه داد، اما سال گذشته شنیدم که یکی از استادان حوزه، که فقه و اصول تدریس می‌کرد، یک مرتبه وسط درس برای یک ماه درس را تعطیل کرد و به مکه رفت. از این استاد سئوال کردم که چطور یک ماه وسط سال تحصیلی به مکه رفتید و کلاس را تعطیل کردید؟ ایشان گفتند: تعطیل نکردم، من وقتی بحث می‌کردم یک مرتبه به بحث تعادل و تراجیح رسیدم و دیدم شاگردان همین‌طور فقط من را نگاه می‌کنند؛ درواقع از چهره آنها متوجه شدم که مطلب را نمی‌فهمند. شاگردان گفتند: تعادل و تراجیح در تقسیم‌بندی سالانه خوانده نمی‌شود. بعد من یکی از شاگردان در همان درس را انتخاب کردم تا در این یک ماهی که من به مکه می‌روم، تعادل و تراجیح را از رسائل برای آنها تدریس کند.
اگر این خبر درست باشد، واقعاً شگفت‌آور و تأسف برانگیز است که مبحث تعادل و تراجیح از اصول حذف شود! شیخ که خیلی خلاصه این مباحث را مطرح کرده است و زمانی که به شیوه مرحوم سید مجاهد به مبحث تعادل و تراجیح بازگردیم متوجه می‌شویم که این مبحث عالمی گسترده با مسائل بسیار است. مسئله ما فقط بین دو خبر نیست، همه ادله و طرق می‌توانند با هم تعارض داشته باشند و اینجا باید مباحث تعادل و تراجیح را مطرح کنیم.
شیخ سامانه بی‌پیشنه‌ای را در بخش حجج ارائه نمود و مبحث قطع و فروع آن، امارات ظنیّه و شک و اصول عملیه را صورت‌بندی کرد، ولی شایان ذکر است که رد پا و رگه‌های این تقسیم‌بندی در تقریرات دروس استاد وی، مرحوم شریف‌العلما، و به ویژه در کتاب ضوابط‌الاصول ایشان دیده می‌شود و نشان می‌دهد که شیخ از استاد خویش الهام گرفته است.
این صورت‌بندی پیشنهادی، نظم و نسق و منطق خاصی را پدید آورد؛ به ویژه در حوزه مباحث حجج، که نخست بحث قطع در آن مطرح می‌شود، که کاشف بالذات است، سپس امارات، که ناقص‌الکشف‌اند، و ظنون مجهول شرعی، که یا کشف ذاتی ندارند یا کشف آنها ناقص است. آنگاه اصول عملیه، که غیرکاشف‌اند و اصلاً کشف از آنها انتظار نمی‌رود، مد نظر قرار می‌گیرد. این یک سازمان منطقی و بسیار دقیقِ معرفت‌شناختی و نگاه اپیستمولوژیک به یکی از معرفت‌های دینی است. علم اصول، معرفتی دینی است که با فلسفه تفاوت دارد. فلسفه از خارج از دایره علوم اسلامی وارد شد، اما مسلمانان آن را اسلامی کردند؛ بدین‌ترتیب ما امروز از عنوان فلسفه اسلامی برای این دانش استفاده می‌کنیم. علامه طباطبایی(ره) فرمود: «آنگاه که فلسفه از یونان ترجمه شد دویست مسئله بود و اکنون ۷۵۰ مسئله است و این دیگر آن فلسفه نیست». ولی به هر حال هرچه هست یونانی‌تبار است. این در حالی است که اصول، معرفتی کاملاً اسلامی است و ما در این زمینه اصلاً بدهکار دیگر ملل نیستیم؛ درنتیجه این علم حکم معرفت دینی را دارد و شیخ در این کارِ خود نگاه معرفت‌شناختی به معرفت دینی را بنا گذاشت.
من قصد داشتم براساس هشت شاخصی که برای ساختار مطلوب پیشنهاد کرده بودم ساختار کنونی اصول را نقد کنم و نواقصی را که ساختار کنونی علم اصول دچار آنهاست نشان دهم؛ البته پیش از این، بنده این بحث‌ها و ده ساختار پیشنهادی معاصرین را با توجه به دیدگاه‌های محقق اصفهانی در کتاب الاصول علی النهج الحدیث و بزرگان معاصر نقل کرده و ساختار علم اصول را براساس کفایه و همان هشت شاخص نقد نموده‌‌ام که ان‌شاءالله در فرصتی دیگر مطرح خواهم کرد.

سه گونه حوزه


افتتاحیه حوزه امام رضا

۶/۷/۸۹

بسم‌الله الرحمن الرحیم. بسم‌الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و الصلوهًْ علی رسول‌الله و علی آله آل الله و لعن الدائم علی اعدائهم اعداءالله الی یوم لقاء الله.

شروع سال جدید تحصیلی را خدمت اساتید محترم و طلاب عزیز در حوزه مبارک امام رضا(ع) و همه اصحاب حوزه تبریک عرض می‌کنیم.

خدا را سپاسگزاریم که توفیق درک محیط مقدس حوزه را نسیب ما کرد. شاکر خداوند باری هستیم از میان همه دغدغه‌ها و دلمشغولی‌ها و مشغله‌هایی که انسان‌ها به آن پایبند و دلبسته هستند به ما دغدغه و مشغله دین‌فهمی و دفاع از دین را نسیب کرد. باید بدانیم که رسالت بسیار سختی است. آنهایی که متفطن به رسالتی که تحمل می‌کنند هستند، سخت متأثراند.

من بحثی را که اندکی تحمل کردم که در این جلسه مطرح کنم، تحت عنوان سه گونه حوزه عنوان می‌کنم. چون مجال محدود است و مبحث بسیار موسع و احتمالاً تفسیر آن را در مراسم سالانه میلاد حضرت امام(ع) مطرح می‌کنم.

ما می‌توانیم سه گونه حوزه داشته باشیم:

۱٫ حوزه‌ سنتی‌اندیش و متجمد

۲٫ حوزه‌ نوگرا و متجدد

۳٫ حوزه پیوسته به سلف اما نواندیش و مجدد.

هر سه نگرش در بین اصحاب حوزه و از سوی بزرگان حوزه و فقها و علمای طراز اول تا طلاب جوان طرفدار دارد.

من تصور می‌کنم در ایران و جهان اسلام و همه جهان این سه سنخ در عرصه‌های مختلف، حیات و تحرک و فعالیت دارد، از این‌رو منحصر به قلمرو حوزه و ایران نیست و مخصوص جهان اسلام هم نیست. یک مدل طبقه‌بندی گرایش فکری در بین بشر معاصر است.

من نخست همین مدل را توضیح می‌دهم. تا پایان بحث مختصات حوزه سنتی‌اندیش، مختصات حوزه نوگرا و متجدد و مختصات حوزه نواندیش و مجدد را مطرح می‌کنیم و به مقایسه این سه نوع حوزه می‌پردازیم.

ما امروز در ایران این سه تفکر را داریم که پاره‌ای در معرفت و فهم دین در مباحث نظری و اجتماعی و در حوزه اندیشه سیاسی و در قلمرو مناسبات سنتی می‌اندیشند. این سنتی‌اندیشی لزوماً مساوی با سنت‌گرایی غربی نیست. یک اصطلاحی با عنوان سنت‌گرایان و مدرن‌ها رایج است، گروهی سنت و مدرن و اهل مدرنیته و پسامدرن. اینها اصطلاحاتی است که در دنیای غرب به کار می‌رود، در مقاله «نماد سیطره مجاز و هویت تاریخی» راجع به سید حسین نصر توضیح دادیم که چگونه و به اشتباه تحت تأثیر سیطره مجاز قالب‌های تفکر غرب را در شرق و جهان اسلام مطرح می‌کنند. امثال رنه گنون که از سران سنت‌گرا‌هاست و امروزه هم در غرب کسانی هستند که در عهد مدرنیته و پسامدرن، حسرت سنت‌های پیشامدرن را دارند. آنها یک جریان هستند و در مقابل متجدد هستند.

این که من سنتی‌اندیشی عرض می‌کنم، عیناً و کاملاً منطبق با سنت‌گرایی نیست، این دو را خلط نکنید ولی به‌هرحال سنتی‌اندیشی و سنت‌گرایی نزدیک‌تر است، منتها سنتِ سنت‌گرایی و سنت مدرن‌گرایی دو سنت غربی هستند. من در فرهنگ و ادبیات خودمان این تقسیم را عرض می‌کنم و لزوماً منطبق بر آنچه در غرب هست نخواهد بود.

در اینجا عبارت سنتی‌اندیشی را به کار می‌برم و نه سنت‌گرایی. سنت‌گرایی یک گرایش است و گرایش با اندیشه فرق می‌کند. سنتی‌اندیشی با سنت‌گرایی فرق دارد. کما اینکه نوگرایی با نواندیشی فرق می‌کند. نوگرایی ترجمه مدرنیسم است، نواندیشی یعنی ما نو به نو می‌اندیشیم، اما آنچنان نیست که نو بودن اصالت داشته باشد. نوگرایی، اصالهًْ‌التجدد است، قصد بر نو بودن است، هرچه می‌خواهد باشد. نو خوب است و کهنه بد است، هرچه می‌خواهد باشد. کهنه اگر حقیقت هم هست بد است. نو اگر حقیقت هم نیست و باطل هم هست، خوب است. گرایش به این سمت است و خود نو بودن در تفکر مدرنیستی گویی قداست دارد و دارای ارزش ذاتی است. متجددان چنین هستند و متجدد با مجدد، یعنی نواندیش فرق می‌کند.

در جریان‌های فکری، سنتی‌اندیشان آن دسته‌ای از اهل معرفت‌اند که معرفت بازمانده از سلف، مشی و منش و رفتارها و سنن و عادات بازمانده از سلف را مقدس می‌انگارند و در مقال هرآنچه نو است مقاومت نشان می‌دهند. پس سنتی‌اندیشی دو رکن دارد، یک رکن سلبی و یک رکن ایجابی. رکن ایجابی آن است که هرآنچه از سلف است و از گذشته است، مقدس است، ارزش است و خدشه‌ناپذیر است. نباید به آن دست زد، نباید تحریف کرد و تغییر داد. و رکن سلبی آن در قبال هر نویی است. هر چیز نویی خوب نیست. یک نوع مقاومت در مقابل هرآنچه نو است در این جریان مشاهده می‌شود. اگر یک کتاب از چند صد سال پیش هم بازمانده باشد و اگر حتی ما آراء مطرح شده در آن کتاب را عمدتاً خودمان هم قبول نداشته باشیم باز این کتاب باید به عنوان متن درسی بماند. اما اگر کسی کتاب جدیدی نگاشت، هرچند همه آراء نو احیاناً پذیرفته ما باشد، روش نو، ساختار نو، تصمیمات جدید و برای آموزش بسیار مناسب‌تر، در قبال چنین کتابی مقاومت نشان می‌دهند.

برای جریان سنتی‌اندیش فرقی نمی‌کند که آنچه نو است خودی است یا بیگانه است. از غرب آمده است یا از شرق، ایرانی است یا غیرایرانی است. این نیست که بگوییم مثلاً سنتی‌اندیشان تنها ضدغرب هستند.

جریان مقابل سنتی‌اندیشی، نوگرایی است و گفتیم که بین نوگرایی و نواندیشی تفاوت قائل می‌شویم. نوبودگی اصالت دارد و اصولاً به مثابه یک مشرب و مکتب، گرایش به نو هست. ذاتاً گویی هرچه جدید است خوب است و هرچه قدیم است خوب نیست. این جریان در حوزه معرفت البته و لاجرم چشم به بیرون مرزها دوخته است. هرآنچه از آن سوی مرزها می‌وزد بر او خوشایند است. حتی حرفی بی‌ارزش که مسخره است. زن مادرمرده‌ای که بسیار افسرده است و هیچ چیزی او را دلخوش نمی‌کند، او به این حرف می‌خندد. حتی مطلب اینچنین هم اگر از غرب آورده شود مورد تعظیم و تکریم قرار می‌گیرد و مهم و علمی و نو قلمداد می‌شود. نظریه‌های سخیف، سست و بی‌مایه، مورد استعمال قرار می‌گیرد.

امثال نظریه مرگ مؤلف در هرمنوتیک. یک مؤلفی همین الان قلم را از روی کاغذ برداشت و کتاب او تمام شد. بعد آمد و گفت که مراد من از این جمله یا از این فصل کتاب این است. می‌گویند نه خیر؛ وقتی تألیف تمام شد دیگر رابطه بین مؤلف و تألیف قطع می‌شود. مؤلف مُرد و الان ما هستیم و این اثر. خوب این خیلی حرف سخیفی است. مؤلف می‌گوید من اینگونه نوشتم و منظور من این بوده، در جواب او می‌گویند نه؛ این چیزی که تو می‌گویی تفسیری است در کنار دیگر تفاسیر از این متنی که نوشتید و تفسیر تو با غیر تو از این متن برابر است. این حرف‌ها خیلی خنده‌آور است ولی چون غربی‌ها گفتند استفاده می‌شود.

و به شدت گسسته از تبار هستند. جریان متجدد و نوگرا از تبار و تاریخ خویش مطلقاً گسسته است. تاریخ و تبار خویش را انکار می‌کند. گاهی بعضی جوان‌های بی‌مروت و غیراخلاقی، پدر پیرشان را طور دیگری معرفی می‌کنند. حالا روستایی است یا کم‌سواد است، نمی‌خواهد پدرش را به دوستانش معرفی کند. یک خانواده‌ای بود که بعد از مرگ پدر خانواده ما متوجه شدیم که این فرد پدرشان بوده، مثل خادم خانه با او رفتار می‌کردند و ما فکر می‌کردیم که خادم اینهاست. بعد که فوت شد فهمیدم پدر این خانواده بوده.

متجددین، نسبت به گذشته خویش چنین تلقیی دارند، گذشته خود را انکار می‌کنند و از گذشته خویش گسسته‌اند. درحالی‌که متجددان غربی هرگز از تبار تاریخی خودشان نبریده‌اند. شما وقتی نظریه‌های مدرن را مطالعه می‌کنید می‌بینید به نحوی پیوند می‌خورد به عهد باستان یونان و به فلسفه باستانی یونان و روم. و می‌گویند تاریخ فلسفه همه دامنه تفکر ارسطوست.

اصولاً جریان نوگرا و متجدد به آنچه خود دارد به دیده تحقیر می‌نگرد. آنچه غیر دارد به دیده بزرگی و عظمت می‌نگرد. درواقع و به ظاهر باید این دو جریان و دو گفتمان، دو جریان معارض و احیاناً رقیب هم انگاشته شوند.

جریان سوم، جریان مجدد و نواندیش است. این جریان می‌گوید که آنچه ما از سلف داریم، ریشه در پیشینه ماست و اگر از گذشته چیزی باز مانده است، اگر حقیقت است ارزشمند است، هرچند کهنه باشد و نو نباشد. حقیقت هرچه کهنه‌تر، بهتر. چون پیداست که در برابر هجمه‌ها و نقدها و حملات طی قرون مقاومت کرده و حقیقت بودن او اطمینان‌بخش‌تر است، اما در عین حال هیچ مقاومتی در مقابل افکار و اندیشه‌ها و آراء نو ندارد. برای جریان مجدد و گفتمان مجدد نو و کهنه بودن هیچ ملاک حسن و قبح و حق و باطل بودن نیست. حقیقت معیار است. حقیقت را در آثار سلف فحص می‌کند و از عمق تاریخ بیرون می‌کشد و به روز می‌کند و به کار می‌گیرد. چونان گوهرهایی از عمق معادن، اما گوهر آمیخته و غبارگرفته را نمی‌توان به بازار آورد. او صیقل می‌زند، به روز می‌کند و از آن بهره‌برداری می‌کند. به عنوان مجدد، تجدید‌کننده ثروت سلف و میراث معرفتی گذشته است، اما تجدیدکننده و نوکننده آن است. مثل جریان سنتی‌اندیش نمی‌گوید هرچه بازمانده است مقدس است و عیناً امروز خوب است و باید به کار برد. اما از آن سو همانند نوگرایان و متجددان هم چشم به بیرون مرزها ندوخته و هرآنچه از بیگانه به دست بیاید و هرآنچه ظاهراً نو است را مقدس و عظیم نمی‌شمارد.

این سه جریان در کشور ما حضور دارد. ارکان جریان سوم علامه طباطبایی، حضرت امام(ره)، شهید مطهری و بعضی چهره‌های دیگر از شاگردان امام هستند و طیفی از جوان‌ها که امروزه در حوزه‌های علمیه و به ویژه در حوزه علمیه قم کار می‌کنند و زیر پوسته جریانات فکری و معرفتی بالنده و پرشتاب پیش می‌روند و ما از این لحاظ بسیار به آینده امیدواریم و دل بسته‌ایم.

این مدل تحقیق و طبقه‌بندی معرفتی و اجتماعی می‌تواند در مقوله مواجهه با امر حوزه هم عیناً پیاده شود. در حوزه هم این سه جریان وجود دارد، حوزه متجمد سنتی‌اندیش که می‌خواهد به چندصد سال پیش برگردد. ناآگاهی از مسائل زمانه یک ارزش است. ما خبر نداریم، اطلاع نداریم، گوشه‌گیری، غیراجتماعی‌بودن، درد ملل جهان را نداشتن، محلی و بومی غم خوردن و جهانی‌ نیاندیشیدن. این دسته به اطلاعات مسلمانان و اطلاعات پیوسته به روزشده و فزاینده انباشته شده، چندان نمی‌توانند بیاندیشند. شاخص اینچنین تلقی و تفکری فکر بی‌اساس نظم ما در بی‌نظمی ماست، است. روزی، روزگاری، بزرگی همچون آشیخ‌عبدالکریم حائری(ره)، استاد حضرت امام که قطعاً امام از شخصیت او متأثر بوده و بانی حوزه مقدسه قم بودند، مرد بزرگی بود. بسیار مردی تیزبین، خوش‌فهم، دوراندیش و دقیق‌نگری بود. در قبال یک توطئه‌ای ایشان این جمله را فرمود و به جا هم فرمود. رضاخان قلدر سکولار و ضد دین آمد که حوزه باید نظم پیدا کند و می‌خواست با ایجاد یک سامانه زمام امر حوزه و سرنخ امور حوزه را به دست بگیرد. در قبال چنین فکر شنیع و خطرناک و چنین توطئه عمیق و بنیان‌براندازی در تاریخ حوزه و شیعه، مرحوم آشیخ فرمود «نظم ما در بی‌نظمی است». اما این عبارت بسیار دقیق و عمیق است، بسیار نغز است. ظاهراً پارادوکسیکال و متناقض‌نما است. مگر می‌شود چیزی در نقیض خویش هویت پیدا کند؟ منظور او این بود که آنچرا که تو بی‌نظمی می‌انگاری، تو ساده‌اندیش و سطحی‌نگر هستی، یک نظمی بر اوضاع حاکم است. ما حاجتمند نظم مدرن تو نیستیم. حوزه ما نظم خاص خود را دارد و نظم پیشنهادی تو به درد حوزه نمی‌خورد. آنچرا که تو بی‌نظمی می‌دانی، یک نظم پیچیده است و ما بر همان نظم پای‌می‌فشاریم. ولی بعضی بی‌آنکه عمق این بیان و شعار را درک کرده باشند و بی‌آنکه شأن نزول آن را بدانند و بدون این که تناسب این حکم را با موضوعات زمانه بسنجند، امروز می‌گویند نظم ما در بی‌نظمی‌است. اینها خیلی سطحی‌اندیش هستند. مگر می‌شود بی‌آنکه نظمی منطقی و معقول و متناسب بر امری حاکم باشد آن امر عاقبت موفق و خوشی داشته باشد؟

جریان سنتی‌اندیش کوشش می‌کند حوزه را چند صد سال پیشتر برگرداند و این مقدار کارایی که حداقل امروز در حل مسائل زمانه از او بگیرد. حوزه دویست سال پیش به کار امروز نمی‌آید. حوزه امروز ما باید حوزه دویست سال آینده باشد و نه دویست سال گذشته.

جریان متجدد هم حوزه را دانشگاه می‌خواهد. همان دیسیپلین دانشگاهی. به صورت کلیشه‌ای، دانشگاهی را که یک نظام تعلیم و تربیت غربی است و طبعاً بیگانه است. میهمانی است که ما میزبان آن شده‌ایم. خودخوانده و خودناخوانده و دعوت شده و دعوت نشده، پا به عرصه علم و معرفت و فناوری در کشور ما نهاده، این را می‌خواهند عیناً در حوزه پیاده کنند. من به رغم دل پری که از گفتمان نخست دارم، گفتمان دوم را بسی خطرناکتر از گفتمان اول می‌دانم، برای اینکه این گفتمان دوم یک جریان موازی است و غلط‌انداز است. دو زیان به ما خواهد زد، یک: گفتمان اول را نسبت به هر نوع تحول در حوزه حساس می‌کند، چون ایده‌ها و آرمان‌هایی را که گفتمان متجدد مطرح می‌کند پذیرفتنی نیست، و حساسیت‌برانگیز است و ادعاهای گفتمان اول را محق جلوه می‌دهد و فرصت تحول را از حوزه بازمی‌ستاند. وقتی یک جریان موازی و غلط به جای یک جریان درست و به حق قرار گیرد، اگر این خلاء را به صورت کاذب پر کند ما یک فرصت تاریخی را از دست می‌دهیم و مجال برای تحقق یک تحول اصیل که ریشه در سنن و هویت تاریخی خود دارد و پیوند با تبار و تاریخ خود دارد و در عین حال نو می‌اندیشد و دغدغه زمانه را دارد و می‌خواهد خود را با زمانه منطبق کند، این فرصت را ازبین می‌برد.

و به صورت کاملاً مغالطه‌آمیزی، چهره گفتمان مجدد را هم مشوه می‌کند که این بسیار خطرناک است. این که ما حوزه را دانشگاه بخواهیم و طلبه و مدرس را دانشگاهی، بزرگترین خیانتی است که به حوزه می‌شود. حوزه باید حوزه باشد، اما حوزه زمانه خویش و راهی جز این که سنن اصیل و آزموده و عمیق و دقیق و بومی و احیاناً قدسی بازمانده از سلف را بازبشناسیم و بازبیارایم و به زبان و ظرفیت زمان، بازارائه کنیم، راه دیگری نداریم. این یعنی همان جریان مجدد. تجدید آنچه از سلف بازمانده با ظرفیت و اقتضائات زمان.

نظم، ذاتی چنین اقدام و تحرک و حرکتی است. جهانی‌اندیشی، ذاتی چنین تحولی است. جامعیت، ذاتی چنین دیگرگونی و چنین اندیشیدنی است و انسجام، تحرک و حساسیت، دغدغه‌مندی ذاتی چنین فکرت و اندیشه‌ای است.

ما امروز حوزه‌ای می‌خواهیم، معنوی‌منش، اخلاق‌نمون، علم‌بنیاد، تخصص‌مند، پژوهش‌محور و سرانجام پرورش‌مآل و پایبند به سنن و پیشینه تاریخی و هویتی خویش که جهانی فکر کند، به تحول بیاندیشد، پیش‌آهنگ باشد، شأن رهبری و هدایت امت را شأن اصلی خویش قلمداد کند. غایت و رسالت خویش را در هدایت دیگران ببیند، برای خویش منافعی قائل نباشد و دغدغه‌مند مسائل همه امت باشد. چنین حوزه‌ای، حوزه مطلوب آینده است.

شما عزیزان طلاب عزیز و اساتید ارجمند به چنین رویکردی بیاندیشید. حوزه در معرض یک تحول عظیم خودخواسته، خودجوش، کمابیش شتابناک و امیدبخش است، اما هر فعل و انفعالی در هر قلمرو و عرصه‌ای در معرض آسیب و آفاتی است. رقیب دارد، معارض دارد، خطر در کمین اوست، و اگر این جریان درست مدیریت و هدایت نشود می‌تواند به ضد خویش تبدیل شود و به خطا و خطر بیافتد و به تحریف و انحراف کشانده شود.

بر بزرگان حوزه و مراجعه عظام و فقهای بزرگ است و بر حکیمان و مفسران و مدرسان و مصلحان دلسوز حوزه است که این اتفاق و این جریان و این حرکت و این نهضت مقدسِ مبارکِ تاریخ‌ساز با دغدغه و احتیاط تام هدایت کنند. نه از خطر بترسیم و از خطا. نه از احتمالات و احیاناً تهدیدات بترسیم و بپرهیزیم و نه بی‌احتیاطی کنیم و بی‌گدار به آب بزنیم. به آب زدن خوب است، هیچ چیزی از آب زلال‌تر، ناب‌تر و پاک‌تر و پاکننده‌تر نیست، اما از گدار باید وارد شد و نه از غیرگدار.

امیدواریم خداوند متعال به جمع ما در این مجموعه مبارک و مقدس توفیق تحصیل رضای الهی و خرسندی قلب مبارک حضرت حجت، مولا و ولی‌نعمتان و تأمین نظر مراجع عظام و رهبر معظم انقلاب را عنایت بفرماید.

امیدواریم آنچه حق است بر زبان ما جاری کند و بر ذهن ما خطور بدهد و بر جوارح ما حاکم و جاری بفرماید.

من از همه دوستان، همکاران عزیز، مدیران محترم مجموعه حوزه حضرت امام رضا(ع) و معاونین محترم و کارکنان و مدرسین عزیز که ارکان اصلی این حوزه هستند، از طلاب ارجمند که بستر اصلی کار و پیکار و تلاش و کوشش و کشش در همه فعالیت‌ها قلمداد می‌شوند به خاطر مساعدت و همراهی و همدلی که با مجموعه اهداف و برنامه‌ها دارند تشکر می‌کنم و همچنان متوقع هستم که همراهی و همدلی و همکاری بفرمایید که، با هم بیاندیشیم و با هم به موقع اجرا بگذاریم و انشاءالله با اغراض مقدسی که در دل داریم و در پیش است و با عنایت الهی بتوانیم به هدایت امور دست پیدا کنیم. خداوند قبل مبارک حضرت حجت را از ما راضی بفرما، دست‌های ما را مجرای خیرات قرار بده، بارالها عاقبت ما را ختم به خیر بگردان، به ما لیاقت شهادت عنایت بفرما، آرمان‌های حضرت امام را به دست ما به جریان بیانداز، بارآفریدگارا ما را مدیون امام و شهدای طریق امام از دنیا نبر، بارآفریدگارا آنچه خیر است در دنیا و آخرت نسیب ما بفرما و آنچه شر است در دنیا و آخرت از ما دور بفرما.

والسلام علیکم و رحمت‌الله

سه نگاه به حوزه


اصولاً سه نگاه به حوزه هست و در حوزه سه نگاه وجود دارد. یک نگاه، نگاهی است که به وضع موجود راضی است و وضع موجود را وضع مطلوب می‌انگارد و البته که به صورت نسبی چنین است. وقتی ما به بعضی از مقاطع تاریخی نگاه می‌کنیم و وضع موجود را با آن مقاطع مقایسه می‌کنیم، البته که وضع موجود، وضع مطلوبی است.

نگاه دیگری وضع موجود را مطلوب نمی‌انگارد، اما آن نگاهی که وضع موجود را مطلوب نمی‌داند، دو جریان موازی است. این نکته‌ای را که عرض می‌کنم طلاب عزیز دقت کنند، چون بسیار مطلب خطیر و دقیقی است. یعنی کسانی که سخن از تحول در حوزه به زبان می‌آورند دو دسته‌اند، من از یکی از آنها طبق تعبیر رایج به جریان متجددمآب یا متجددان تعبیر می‌کنم. در کنار و به موازات این جریان، جریان دیگری هست که ضمن این که وضع موجود را نسبی مطلوب می‌داند، اما کاملاً مطلوب نمی‌انگارد و نمی‌پسندد و خواهان تحول در حوزه هست، اما به اصول و مبانی و سنت‌های اصیل آزموده پاسخ‌داده در طول تاریخ دلبسته است.

جریان نخست، احیاناً، براساس احتیاطی که می‌کند، علاقمند است چندان تغییری در این وضعیت به وجود نیاید. نگران است که مبادا اگر تغییری رخ دهد، این تغییر در جهت ارتقاء و کمال نباشد و مبادا این تغییر سمت و سوی انحرافی پیدا کند و حوزه را از اصالت خویش جدا کند. البته اصل این دغدغه ارزشمند است و دغدغه کمی نیست. همه دلسوزان و خیرخواهان حوزه باید این دغدغه را داشته باشند که مبادا ما در صدد تغییر و تحول برآییم و این تحول به تبدل منتهی شود. یک وقت ما تحول ارتقائی و کمالی را طرح می‌کنیم، یک وقت به نام تحول در دام تبدل می‌افتیم، یعنی حوزه ماهیت حوزه دیگرگون می‌شود.

به همین جهت من تصور می‌کنم از مقوله تحول دو فهم هست، بعضی با عنوان تحول به تبدل می‌اندیشند، برخی دیگر از تحول، تکامل و ضمن التزام و دلبستگی به پیشینه و تبار تاریخی حوزه، معتقدند عناصر و ارزش‌هایی باید در نظام آموزشی، معیشتی حوزه وارد شود و رعایت شود.

عرض شد که مجال کافی برای طرح تفصیلی و ساختارمند بحث نیست ولی در مجموع عرض می‌کنم که در تدبیر امر حوزه ما دو گونه مسئله داریم و دو دسته عوامل در تدبیر کار حوزه نقش‌آفرین هستند، دسته‌ای جهات نرم‌افزاری دارند و دسته‌ای از آنها جهات سخت‌افزاری دارند.

اینکه مثلاً مدارس ما توسعه پیدا کند به لحاظ فیزیکی. مدارس پانصد و هزارمتری داشته باشیم و ده تا حجره و یک مدرس، امروز جوابگو نیست. ما باید محیط‌های بزرگی را بسازیم و تأسیسات شایسته و درخور برنامه‌های جدید و تجهیزات مناسب نیاز امروز، به هر حال این که ما به لحاظ حتی سخت‌افزاری و فیزیکی می‌بایست تحولی در حوزه‌ها ایجاد کنیم یک بحثی است اما همین می‌تواند با دو نگاه اتفاق بیافتد.

یک مدرسه‌ای را در یکی از شهرهای بزرگ ساخته بودند، به مناسبتی ما به بازدید آنجا رفتیم، دیدیم مدرسه خیلی وسیع و مجهز و مدرنی است. گفتند چطور است این مدرسه، می‌پسندید. ما هم که یک مختصری نسیم نواندیشی و نوگرایی در ما وزیده است، قطعاً باید می‌گفتیم خیلی خوب است، اما من خاطر دارم که گفتم این مدرسه‌‌ای که شما ساخته‌اید، طلبه‌هایی که در آن درس می‌خوانند فقط باید به واشنگتن اعزام شوند. طلبه‌ای که در این مدرسه درس می‌خواند نمی‌تواند در روستا یا شهرستان کار کند.

یعنی همان تحول فیزیکی و سخت‌افزاری هم باید سنجیده باشد و معنویت را از حوزه نگیرد. در همین تحول سخت‌افزاری هم باید نرم‌افزار روح حوزه حفظ شود.

بحث نرم‌افزاری آن است که چه مبانی و فکریی بنیاد این تحول است. چه بنیان‌های معرفت‌شناختی، می‌خواهد این تحول را شکل بدهد. چه مایه‌ها و پایه‌هایی بناست مبنای این تحول باشد. نظام آموزشی حوزه یک نظام هزاران‌ساله است. هزارسالگی این نظام ممکن است منفی تلقی شود یا مثبت تلقی شود. کسی بگوید که این متعلق به هزار سال پیش است، کهنه و فرسوده است و روزآمد نیست، با عصر ما سازگار نیست. دیگری بگوید، نه‌خیر، این که ما از یک نظام سخته و پخته و آزموده و اصیل و عنیق، عمیق، دقیق و تجربه‌شده و بومی برخورداریم و این نظام را خود ما ساخته‌ایم، این با نظام دانشگاهی فرق می‌کند که برآمده از یک فرهنگ بیگانه است و فرآمده از بیرون مرزهاست، بومی نیست، در کالبد این نظام و سیستم آموزشی روح دینی تعبیه نشده است. اگر نگوییم سکولار است، دستکم نسبت به دین بی‌طرف است.

ممکن است نظر سومی در این میان باشد که درست است، ما سنت‌های آزموده اصیلِ عنیق و ریشه‌دار و بومیی داریم، اما بعضی از سنت‌ها ساختاری‌اند و قالب و روش هستند. بعضی از سنت‌ها در ظروف تاریخی خودشان جواب می‌دهند. ما اگر بیاییم همین سنت‌ها را که هویت تاریخی حوزه را می‌سازد حفظ کنیم، اما همین سنت‌های آزموده اصیلِ عمیقِ عنیق را روزآمد کنیم و با زمانه تطبیق بدهیم. درست مثل فقه ما، فقه ما یک نظام حقوقی کهن را دربر دارد، اما نمی‌توان گفت چون این فقه متعلق به چهارده قرن پیش است کهنه است. این قضیه وجه ایجابی و مثبت دارد. همچنین نمی‌توان گفت که عین آراء و یافته‌ها و برداشت‌های فقهای هزار سال پیش را لزوماً باید الان عمل کنیم. خوب این حرف سنی‌ها می‌شود، می‌گویند چهار فقیه بودند، استنباط کرده‌اند و کتبی هم تولید کرده‌اند و دیگر در اجتهاد بسته است.

الان یک جریان بسیار جدی در عالم اسلام پدید آمده که اکثریت هم اهل سنت هستند، برای مقاومت در مقابل چهار مذهب. می‌گویند چه کسی گفته که این فقهای اربعه هرآنچه استنباط کرده‌اند همه تاریخ مقلد آنها باشند. زمانه عوض شده است. الان در خود اهل سنت نیز این مقاومت به وجود آمده است. من در بعضی کنفرانس‌های بین‌المللی شرکت کرده‌ام که آشکارا کسانی مقاله ارائه کرده‌اند، در یک کشور کاملاً سنی که چه کسی گفته است که حصر اجتهاد و التزام به فتاوای چهار مذهب؟ امروز ما باید اجتهاد کنیم و بعد می‌گویند ببینید تشیع درِ اجتهاد را نبست.

اصول را پیشینی نگاه کنیم. ظاهراً و آنچنان که مشهور است اصول را اهل سنت تدوین کرده‌اند، گفته می‌شود شافعی اول کسی است که الرساله را نوشته است. از نظر تدوین عرض می‌کنم، چون دستکم اصول شیعی صادقینی(ع) است. عمده مبانی و قواعد اصولی ما در کلمات حضرات صادقین(ع) هست و بزرگان ما کتاب‌هایی را مستقلاً به عنوان کتاب‌های اصولی نوشته‌اند که همه از روایات استنباط شده است. مثل مرحوم فیض کاشانی و دیگران که کتب اصولی دارند که همه از روایت اخذ شده. اصول ما قطعاً ریشه در مکتب حضرات صادقین(ع) دارد، اما در مقام گفته می‌شود که آنها مقدم هستند. اما اگر چنین هم باشد، اصول کنونی ما و اصول یکی دو قرن شیعه را اگر مقایسه کنیم، اینها فقیر هستند، چون در اجتهاد نه در فقه که در اصول هم بسته‌اند. اصولاً اجتهاد اول در اصول و در خود اجتهاد تحقق پیدا می‌کند. بخشی از تحول و نوآوری و اجتهاد در بستر استنباط فقهی بوده، بخشی که اگر کماً کم باشد ولی به لحاظ کیفی تأثیرگذارتر است در خود اجتهاد اتفاق می‌افتد. خود اصول پویاست، خود اصول ما تکامل‌یابنده و توسعه‌یابنده بوده و هست. و امروز اصول شیعه با اصول اهل سنت قابل قیاس نیست. اصول اهل سنت با اصول ما که امروز دقیق، عنیق و غنی شده است و میراث معرفتی بسیار ارزشمندی است که از سلف باقی مانده، هرگز با اصول ما قابل مقایسه نیست.

عرض من این است که نگاه اول این است که بگوییم هرآنچه هست مطلوب و مقدس است، یعنی اصلاً نباید دست زد و نقدپذیر نیست.

نگاه دوم آن است که اصولاً آنچه خود داریم باید حتی از بیگانه تمنا کنیم، ما حوزه را باید تبدیل به دانشگاه کنیم. این جریانِ بسیار خطرناکی است. من از این جهت به شدت نگران هستم که ما تصور کنیم که ما آن سنت‌های اصیلِ آزموده تاریخی خود را در حوزه معرفت و معیشت و مدیریت و آموزش و تربیت و زی طلبگی و صنفی خودمان را رها کنیم و از دانشگاه تقلید کنیم و حوزه را تبدیل به دانشگاه کنیم. اینها شعار تحول می‌دهند.

جریان سوم آن است که بگوییم ما اصالت خود را داریم، پیشینه تاریخی خودمان را داریم. از تاریخ خودمان نباید بگسلیم. دلبست و پابسته به سنن آزموده تاریخی که از سلف و بزرگان بازمانده هستیم، بسیاری سنت‌ها که در حوزه منسوخ و متروک شده، احیاء شود، اما به روز بشود. معنای اجتهاد هم همین است. اجتهاد یعنی این که مبانی باید حفظ شود. این که بعضی از این افتائات ژورنالیستی که در گوشه و کنار گاهی رایج شده و بعضی فتوا داده می‌شود که نه مبنایی دارد و نه به منطقی پایبند است، اجتهاد و فتوا نیست و فقه نیست.

در نظام مدیریتی و رفتاری هم همین است. اگر بنا باشد که ما به جای تحول در دام تبدل بیافتیم، بسیار خطرناک است و حوزه را تبدیل به دانشگاه می‌کند.

و نه این که به بهانه نفهمیده و نسنجیده این که حوزه باید مستقل باشد که البته و قطعاً باید مستقل باشد، احیاناً نظم را نپذیریم. بعضی تعابیری که از بزرگان بازمانده و این تعابیر تالی‌تلو روایت است، چون از کسانی صادر شده که تالی‌تلو معصومین بوده‌اند. عبارت معروف حاج شیخ که «نظم ما در بی‌نظمی است». بعضی بی‌آنکه عمق این عبارت را بفهمند و شأن نزول این تعبیر را درک کنند، که از چه کسی، در چه شرایطی و با چه مقصودی این عبارت صادر شده، بسیار عبارت عمیق و دقیقی است. رضاخان قلدر آمده و می‌گوید که حوزه نظم ندارد و باید حوزه نظم پیدا کند، مراد او چیست؟ او دسیسه دارد. او می‌خواست سرنخ و سرسلسله امور را به دست بگیرد. رضاخان لائیک و فاسد بر حوزه مسلط شود. نظم رضاخانی را رضاخان در قبال حاج‌شیخ عبدالکریم بانی حوزه علمیه قم مطرح می‌کند. آنوقت در یک چنین ظرف تاریخی و در مقابل یک‌چنین پیشنهادی و در برابر یک‌چنین مقصود پلید و شنیعی، مثل حاج‌شیخی می‌فرماید: «نظم ما در بی‌نظمی است». نه این که ما بی‌نظمی خوب است و ما بی‌نظم هستیم. اگر حاج شیخ بی‌نظم بود که حاج شیخ نمی‌شد. اگر حاج شیخ بی‌نظم بود که حوزه علمیه قم را نمی‌توانست تأسیس کند. نظم اساس کار است. نظم در کلام حضرت امیر(ع) در کنار تقوا آمده است. نظم و تقوا به موازات هم مورد توصیه آن بزرگوار است. چطور ممکن است نظم مطلوب نباشد. نظم حتی ممکن است مطلوبیت ذاتی داشته باشد.

آیا مقصود آن بزرگوار هرج‌ومرج و بی‌نظمی بوده؟ چنین نبوده. او با بیان خواسته‌اند بفرمایند که ما نظم خودمان را داریم نه این که ما بی‌نظم هستیم. بی‌نظمی که حسن و هنر نیست و کمال نیست. ما نظم خودمان را داریم. آقای رضاخان آنچرا که تو بی‌نظمی می‌دانی، نظم پیچیده‌ای است و ما نظم رضاخانی را نمی‌خواهیم. این تعبیر مقدس به راستی در ظرف تاریخی خود و با تفسیر صحیح خودش بسیار دقیق و سنجیده است.

آنچه مطلوب است در حوزه تحقق پیدا کند حفظ همه اصالت‌هاست، همه تجربه‌ها و سنت‌های اصیل و عنیقی است که حاصل هزار سال تجربه آن بزرگان است. در بستر این سنن شیخ طوسی تربیت شده. در بستر این سنت‌ها امام تربیت شده. یکی از افرادی که مشهور است به من مراجعه کرد و بعضی مطالب مناسبی را ایشان مطرح می‌کرد ولی دقیق نبود. خیلی علیه فقه و اصول فعلی صحبت کرد که این اصول جوابگو نیست و این نظام فقهی ما چنین نیست و چنان است و ما باید اصولی را طراحی کنیم که فقه حکومتی به ما بدهد. که البته این حرف‌ها درست هم هست. عرض کردم که شما می‌فرمایید که ما در منابع تغییر ایجاد کنیم. مثلاً بگوییم که تا به حال کتاب حجت بوده، بعد از این حجت نیست؟ یا بگوییم سنت تا به حال حجت بوده، از این به بعد نیست؟ یا اجماع؟ جایگزین چه می‌خواهید بگویید. عرض کردم مشخص‌تر بگویید، می‌خواهید بگویید که اینها حجت بوده‌اند و از این پس نباشند؟ جای این حجج و منابع و طرق، منابع و حجج دیگری پیشنهاد می‌کنید؟ وانگهی مگر شما نمی‌فرمایید فقه ما باید حکومتی باشد، خوب همین‌طور است. حضرت امام هم فرمودند که فقه، فلسفه تمام حکومت است. یا حکومت فلسفه عملی فقه است، چنین تعبیری فرمودند. اما همین امام با همین اصول فقه، فقه حکومتی استنباط کرد و حکومت تشکیل داد.

به دوستان طلبه عرض می‌کنم، حواستان جمع باشد که وارد یک اقیانوس شده‌اید. در این اقیانوس قم همه آب است، چیزی ارزشمندتر و شفاف‌تر و طاهر و مطهرتر از آب نداریم. چیزی حیات‌بخش‌تر از آب نیست. قم یک اقیانوس مواج همه آب است، اما در این آب همه چیز هست، نهنگ هست، ماهی هست، و آبزیان احیاناً خطرناک هم شاید گاهی پیدا بشوند. هیچ اشکالی ندارد، اقیانوس، اقیانوس است و آب، آب است، اما عیب آب نیست اگر یک آبزی سمی هم در آن وجود داشته باشد. حواسمان باید باشد، ما نباید از تبار و پیشینه تاریخی خود نباید بگسلیم و نباید متصلب و راکد باشیم و در چارچوب و براساس همان مبانی خودمان آینده را ببینیم.

من پانزده ویژگی را برای نظام حوزوی الگو و تحول‌گرا با همین چارچوبی که عرض کردم برشمرد‌ه‌ام که اگر توفیقی بود با شما درمیان می‌گذارم.

شاخصه‌های حوزه‌ی مطلوب


بسم‌الله الرحمن الرحیم

الحمدللـه و الصلوه على رسول‌الله و على آله آل الله و اللعن الدائم على اعدائهم اعداءالله الى یوم لقاء الله. اللهم کن لولیک الحجت بن الحسن صلواتک علیه و علی ابائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکته ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً.

اللهم اجعلنا من اعوانه و انصاره، و من المستشهدین بین یدیه. و عجل فی فرجه و سهل مخرجه.

پیشاپیش از تصدیع وقت مبارک شما، به خصوص اساتید ارجمند و بالاخص حضرت آیت‌الله استادی پوزشخواه هستم.

میلاد پربرکت ولی نعمتمان حضرت علی‌‌بن موسی(ع)، ثامن‌الحجج را به جمع اساتید و طلاب عزیزی که زیر پرچم آن بزرگوار در حال تحصیل علوم دینی هستید، تبریک و تهنیت عرض می‌کنم. از میهمانان عزیز، به خصوص استاندار محترم تشکر می‌کنم که در این جمع طلبگی و در آیین مقدس عمامه‌گذاری حضور یافتند.

بنده معمولاً در فرصت‌هایی که پیش می‌آید دغدغه‌های آن ایامی را که ذهنم درگیر آن است برای جمع بازگو می‌کنم. این ایام، ایام مهمی است، حوزه‌ مقدسه قم، پایگاهی که در همه تاریخ اجازه نداد دین خدا مندرس و فرسوده شود و از بین برود، پایگاه دیانت و فقاهت. در این ایام این شهر مقدس خود را آماده می‌کند برای استقبال از رهبر فرهمند انقلاب اسلامی. طبعاً این ایام مسائل مربوط به حوزه اینجا و آنجا مطرح است. من یک بحثی را به بهانه‌ آغاز سال تحصیلی در حضور شما طلاب عزیز مطرح کردم و وعده کردم ادامه آن را در این مجلس عرض کنم.

اجمال آن بحث این بود که در امر حوزه سه نگاه هست. به حوزه سه جور نگاه می‌کنند و سه نگاه در حوزه جریان دارد. به تعبیر روز آن سه گفتمان درخصوص حوزه امروز حضور و وجود دارد.

گفتمانی و نگرشی که حوزه را بدون تحرک و راکد و احیاناً چشمی به گذشته و نه آینده، می‌خواهد. نگاهی که در مقابل نگاه اول متأسفانه حوزه را مدرن می‌خواهد و آرزوی دانشگاه شدن حوزه را دارد. سیستم آموزشی وارداتی که لاجرم و به ناچار می‌بایست وارد کشور ما می‌شد و شده است که متعلق به شرایط بومی و دینی ما نیست ولی به هرحال یک واقعیت است. در اینجا این حرف من نباید طور دیگری تعبیر شود، من کاری به دانشگاهیان ندارم که دانشگاهیان بسیار متدین هستند، مراد من نظام آموزش است.

گویی که این نظام بازآمده از آنسوی مرزها گلی به سر ما زده است و اکنون بعضی در آرزوی آن هستند که حوزه را هم بر همان صورت سامان بدهند.

دیدگاه سومی می‌گوید که حوزه ریشه در تاریخ دارد، حوزه پیشینه‌ای افزون بر هزار سال تجربه و سنت‌های هزارسال آزموده و اصیل و بومی و برخاسته از تفکر دینی و سنت‌های درونی و بومی ما دارد. اما در عین حال این حوزه می‌بایست خود را با زمان هم منطبق کند. جوهر حوزه در عنصر اجتهاد آن نهفته است و اجتهاد یعنی تحرک و تحول. اجتهاد یعنی نوآوری، نواندیشی و نه نوگرایی.

نگاه سوم مصرّ بر حفظ اصالت حوزه، التزام به سنت‌های اصیل آزموده جواب‌داده طی چندین قرن که در همه تاریخ همین سنت‌ها نیرو پرورده و اسلام با دستاورد و دست‌پروردگان همین حوزه‌ها صیانت شده، اما خیلی روشن است که حیات آدمی متطور است و حوزه می‌خواهد احکام زیست و کنش و منش، احکام تکلیفی ـ الزامی و تهذیبی ـ ارزشی را که جوامع در جهان نیاز دارند تولید و به روز، کند. ما به اجتهاد و مجتهد زنده معتقد هستیم. ما مثل اهل سنت به اجتهاد چهار فقیه در آن سوی تاریخ اعتماد نکرده‌ایم که روز چهار نفر اجتهاد کردند، آنچه آن روز آنها فهمیدند برای ابد دستورالعمل بشود. ما اجتهاد زنده و اجتهاد فعال و نه منفعل، اجتهاد متحرک، اجتهاد جامع‌نگر، جامعه‌نگر، جامعه‌گر، جامعه‌ساز، جهانی‌نگر و جهان‌گر و جهان‌گیر می‌خواهیم.

من زمانی تأملاتی داشتم و پانزده شاخصه برای حوزه مطلوب نوشته‌ام و فی‌الجمله و به نحو ضمنی خواسته‌ام شاخصه‌های سه نگاه را توضیح بدهم. مؤلفه‌های حوزه به تعبیر امروزین آن از مؤلفه‌های سخت‌افزاری و نرم‌افزاری تشکیل می‌شوند. ساختمان و سازمان و صورت کار و آن نما و نماد فیزیکی حوزه، یک بخش از مؤلفه‌های حوزه است. وجه دیگر حوزه، وجه نرم‌افزاری آن است. بینش حاکم بر حوزه، دانش موجود در حوزه، منش و کنش مرسوم و پذیرفته و معمول در حوزه. اینها وجه نرم‌افزاری حوزه و حوزویان هستند.

اگر ما در قبال کسانی که بی‌توجه به تحول زمان و حیات و نیازهای نوپدید که بسیار شتابان و شگفت و شگرف در حیات ما جاری است و اگر جاری نشویم، ما را با خود خواهد برد، اگر راکد باشیم ما را از جا خواهند کند و با خود خواهد برد، البته این بدان معنا نیست که خود را به سیل بسپاریم، بلکه ما سیل شویم و جاری شویم و پویا و زنده باشیم، فعال باشیم و منفعل و اسیر نباشیم.

تصور می‌کنند که می‌شود با همان شیوه‌ای که چند قرن پیش درس خواند و کاری کرد، درس خواند و کار کرد و به همان اندازه هم رسالت داریم، یعنی رسالت و مسئولیت این قرن در ظرف قرون قبل تلقی شود. اگرنه که هر رفتاری و هر عملی در ظرف زمانی خود می‌تواند قابل دفاع باشد و قابل دفاع بوده است و همین هم هست که طی یک تاریخ بلند حوزه توانسته است رسالت خود را ایفا کند. حوزه در مقام تولید علم همواره پیشاهنگ تولید علم بوده است. علوم انسانی ظرف دویست سال اخیر است که دامن از شرق و جهان اسلام برچیده و رحل اقامت در غرب جهان افکنده، ولی با پویه و رویه سکولاریستی. اگرنه که حوزه‌ها و جهان اسلام و به ویژه ایران پیشکسوتان تولید علوم انسانی در همه تاریخ بوده‌اند و طی قرون، فرنگی‌ها از علوم‌ انسانی به معنای عام آن وامدار ما بوده است و دانشگاه‌های آنها با مواد و معرفت تولیدشده ما اداره می‌شده است.

اولین ویژگی حوزه مطلوب تبارپیوستگی است. یکی از خطراتی که اگر بد فهمیده شود ما را تهدید می‌کند این است که از تیره و تبار و تاریخ خود بگذریم. ما فراموش نکنیم که هزار سال پیش بزرگترین مجامع علمی را در نجف و در نقاط مختلف جهان داشتیم. چند صد سال پیش در حلّه، سامرا، کربلا و در نقاط مختلف ایران و از دیرباز در قم به عنوان کانون علم و معرفت و جهاد اجتهاد ما تمرکز و تجمع داشتیم و نیرو تربیت می‌کردیم. در دنیا، دانشگاه‌های بسیار معروفی هست که شما از تاریخ آنها می‌پرسید می‌گویند هشت صد سال پیش تأسیس شده، بعد می‌گوییم دانش شما که هشت صد ساله نیست، شما امروز دانش مدرن تدریس می‌کنید، می‌گویند قبلاً اینجا کلیسا بوده و به تعبیر ما قبلاً اینجا حوزه علمیه مسیحیت بوده است. تمام ساختمان‌ها در کیمبریج ساختمان‌های حوزه‌های علمیه است با همان قدمتی که دارند. در بیرمنگهام که از شهرهای دانشگاهی انگلستان هست وقتی در خیابان راه می‌روید و در دانشگاه‌ها همه جا نماد دینی است. اینهایی که از دین به دامن مادیت و سکولاریسم گریخته‌اند پیوندشان را با تاریخ خود نگسسته‌اند. ما که همه هویتمان به تاریخمان بسته است چگونه ممکن است از تاریخ خود بگسلیم.

تبارپیوستگی و تحفظ بر پیشینه افزون بر هزار ساله از ویژگی‌های حوزه مطلوب است و نه بریدن از سنت‌های اصیل آزموده و نه سنت‌زدگی.

البته هر چیز کهنه‌ای خوب نیست، همانطور که هر چیز نویی خوب نیست. هرچیز خوب، خوب است. البته کهنه خوب، خوبتر است و نو هم اگر خوب است، خوب است و صرف نو بودن ارزش نیست.

زمان‌آگاهی و زمان‌آگاه مختصه و ویژگی دیگر حوزه مطلوب است. زمان‌آگاهی غیر از زمانه‌زدگی است. زمان‌آگاهی یعنی روی قلّه بلندی ایستادن و زمانه را نگریستن و از آن بالا برای زمانه تصمیم گرفتن. این غیر از زمانه‌زدگی است که منفعلانه اسیر فرهنگ و رسوم و سنن و عرف زمانه باشیم. زمان‌آگاهی غیر از زمانه‌زدگی است که گاه به آن مبتلا هستیم و متقابلاً بی‌خبری از حاشیه و حوالی شهر و دیار خویش، تا چه رسد به دوردست‌ها، هرگز مطلوب حوزه نیست.

وقتی می‌گوییم حوزه زمان‌آگاه و نه زمان‌زده، یعنی بنده و شما باید زمان‌آگاه باشیم، حوزه که این در و دیوار و پنجره نیست، حوزه، بنده و شما هستیم. من و شما باید زمان‌آگاه باشیم، زمان‌زده نباشیم و هرآنچه زمانه می‌طلبد و خوش دارد بدان تن دربدهیم. آینده‌نگری یعنی من و شما، فرداً آینده‌نگر باشیم. شما چگونه به آینده خود نگاه می‌کنید و چگونه به آینده کل حوزه نگاه می‌‌کنید؟ به عنوان یک نفر باید آینده‌نگر باشیم. راجع به آینده خود باید فکر کنیم، چه می‌خواهیم بکنیم و چه نقشی را می‌خواهیم در آینده به عهده بگیریم. حوزه چه رسالتی را در آینده بر دوش خواهد کشید؟ با فرایند تاریخیی که طی شده و روندی که اکنون دارد، حوزه امروز در مظان چه رسالت تاریخی است؟ حوزه امروز با حوزه دیروز خیلی فرق می‌کند. دیروز شیعه یک اقلیت ناشناخته مرموز بود. وقتی گفته می‌شد شیعه، آنگونه که ما راجع به علی‌اللهی‌ها و اهل حق فکر می‌کنیم و می‌گوییم اینها یک گروه کوچک سنتی و پیچیده هستند و معلوم نیست عقاید آنها چیست و رفتار آنها چگونه است. شیعه این حیثیت و این آوازه و عزت و عظمت و بالندگی و این تحرک و پویایی را نداشت.

در طول تاریخ و قرون نقطه تماس جهان با اسلام، جهان اهل سنت بود. و درنتیجه جهان و شرق‌شناسان با دنیای اسلام از رهگذر و از عینک اهل سنت و آن هم با اشعریه و جریان‌های ضد عقل و کهنه‌اندیش و غیرمجتهد و اجتهادگریز مواجه بوده و اسلام را شناخته است. اما امروز دنبال شیعه هستند. امروز شما هرجای عالم که می‌روید شیعه شناخته است. به دنبال مطالعات تشیع هستند که شیعه چه می‌گوید و هر جای عالم که می‌روید با چندین و چندگونه و مسلمان نوشیعه مواجه می‌شوید و نه نوشیعه عامی که تحصیلکرده و استاد دانشگاه و باسواد و صاحب آثار. او از دریچه شیعه به اسلام نگاه کرده و مسلمان شده است.

تا دیروز ایران هم توقع نداشت که حوزه پاسخگوی همه نیازهای او باشد، چون حوزه که بسط یدی نداشت و قدرت و امکانی در اختیار نداشت. حوزه مطرود و محکوم و محدود بود. حوزه امکاناتی در اختیار نداشت. نه این‌که امروز دارد. بگذریم از نظرات مختلفی که درخصوص این موضوع هست که محل بحث آن اینجا نیست، ولی بنا شده است که دولت به حوزه کمک کند. کل اعتباری که اختصاص داده‌اند کمتر از دانشگاه بیرجند است. نمی‌خواهم بگویم الان حوزه برخوردار شده است. حوزه که می‌گوییم بحث صنف و طلبه‌ها نیست، حوزه یعنی سنگر دین. اگر حق سنگر دین ادا شود و این دژ مستحکم و استوار شود، باید سهم مشخصی از منابع اصلی دست‌نخورده ثروت ملی در اختیار حوزه قرار گیرد. و حداقل از طریق رهبری.

عرض می‌کنم که یکی از صفات حوزه مطلوب این است که حوزه به رغم آن‌که و با اینکه باید حکومتی‌نگر باشد، یعنی فکر کند که دین باید حکومت کند، هرگز و هرگز دولتی نشود. هرگز حوزه دولتی نشود. به رغم آن‌که باید از دولت اسلامی و حکومت اسلامی حمایت کند و حامی او باشد، اما مستقل و منتقد هم باشد. اگر منتقد نباشد، نمی‌تواند هدایت کند. اگر دولتی بشود نمی‌تواند انتقاد کند. آینده عظیمی پیش روی ماست، توقعات وسیعی پیش روی ماست. حوزه‌های گسترده‌ای گشوده شده که ما حتی یک فرع فقهی برای آن صادر نکرده‌ایم. الان ما در عالم مجازی و سایبرنتیک چقدر مسئله داریم و چندین میلیون انسان مسلمان؟ ما باید احکام را بیان کنیم حتی برای غیرمسلمانان. چندین میلیون مسلمان درگیر هستند، زندگی اینها با فضای مجازی و سایبرنتیک درگیر است، همه معاملات و دادوستد و رفتارشان در این محیط صورت می‌بندد و قواعد جدیدی برای زندگی تعریف شده که احکام خاص خود را می‌طلبد. ما در حوزه احکام و اخلاق سایبرنتیک و فضای مجازی و رایانه و ابزارهای مربوط به این حوزه باید آینده را ببینیم که البته این آینده نیست و همین الان در برابر هزاران پرسش هستیم که باید پاسخ بدهیم. حوزه آینده‌نگر باشد و نه خیال‌پرداز و از آن طرف، نه اساطیرگرا.

حوزه باید نواندیش باشد. بعضی واژگان را بسیار بعد تعبیر کرده‌ایم. در کاربرد واژگان در جامعه ما بسیار بی‌دقتی رایج است و از جمله بین ما طلبه‌ها. حوزه باید نواندیش باشد و نه نوگرا. بین این دو خیلی فرق است. نواندیشی یعنی اجتهاد. نو بیاندیشد، نو، نو بیاندیشد، از نو بیاندیشد، اما نه نوگرا به تعبیر فارسی آن و نه مدرنیست به تعبیر لاتین آن و نه اصالهًْ‌التجدد به تعبیر عربی آن.

نوگرایی یعنی اصالهًْ‌التجدد، هرچه نو است خوب است و هرچه کهنه است بد است. این هیچ مطلوب نیست. نوبودگی نباید بت شود تا قبله ما شود و ما به سمت آن گرایش داشته باشیم و مکتب ما بشود. این مطلوب نیست که بگوییم هرچه نو است خوب است. بسیاری حقایق کهنه بوده که در طول تاریخ از خود دفاع کرده‌اند و سیقل خورده‌اند. مثل تجارب باارزشی که ما در حوزه داریم و به فراموشی سپرده‌ایم. نسل ما طلبه‌ها حتی اسم بسیاری از سنت‌های آزموده و اصیل حوزه را نشنیده‌ایم. بسیاری از سنت‌ها طرد شده است.

ما باید پژوهشکده‌ای برای مطالعه تاریخ و تحولات تأسیس کنیم و در کنار آن موزه حوزه و اسناد و مدارک و منابعی که درباره حوزه و شخصیت‌های حوزوی هست گردآوری و حفظ شود. باید روی حوزه و تاریخ حوزه مطالعه کنیم. حوزه در حال بریدن از گذشته خود است.

حضرت آیت‌الله استادی شما دلسوز حوزه هستید، شخصیت روشن‌بینی هستید، والله حال دیگری به من دست می‌دهد وقتی فکر می‌کنم که حوزه قرار است روزی دانشگاه شود و دارد این اتفاق می‌افتد. البته این به این معنا نیست که حوزه نظم پیدا نکند و اصلاً مگر می‌توان بدون نظم یک سامانه را اداره کرد؟ ولی تنها نظم موجود در عالم که نظم دانشگاهی نیست. مگر ما طی این هزار سال یله و رها و بی‌برنامه و بی‌منطق و بی‌نظام بوده‌ایم؟ نبوده‌ایم؛ ولی آنچه داشته‌ایم از دست داده‌ایم و فراموش شده است. بسیاری از سنت‌های حوزه طرد شده که اینها باید به صورت‌ زمان‌پسند، بازشناسی و بازآرایی و بازارائه شود و در اختیار جامعه و جهان قرار گیرد.

اینهمه شیوه‌های علمی مدیریت دانشگاه و مدیریت علم و تولید علم و سنجش علم در دنیا رایج است و در دانشگاه‌های ما هم تدریس می‌کنند و طلبه‌های ما هم امروز وقتی می‌خواهند روش پژوهش یاد بگیرند، همان را یاد می‌گیرند. اما یکی نیست بگوید آیا می‌توان گفت که فردی دائرهًْ‌المعارفی صدوده‌جلدی بنویسد و روش علمی نداشته باشد؟ چند سال پیش از علامه مجلسی به عنوان پیشکسوت دائرهًْ‌المعارف‌نویسی در یونسکو تجلیل شد. آن مسئول ایرانی به من گفت ما پیشنهاد دادیم و پذیرفتند و گفتیم ایشان چهارصد سال پیش دائرهًْ‌المعارف نوشته‌اند ولی نگفتیم آخوند بوده‌اند. در کیمبریج گزارش می‌کنند که فلان کلاس، کلاس یک قدیس است، پانصد سال پیش اینجا تدریس می‌کرده. افتخار می‌کنند که اینجا محل درس فلان قدیس بوده. اینها که چهارنعله به سمت مادیت و سکولاریسم می‌تازند، افتخار می‌کنند، بعد آن بزرگوار به من می‌گوید البته نگفتیم علامه مجلسی آخوند بوده‌اند. باید بگوییم دین ما دائرهًْ‌المعارف نوشت، چون کار آخوند، کار دین است.

نواندیشی غیر از نوگرایی است. مجدد بودن غیر از متجدد بودن است. تجدد غیر از تجدید است. تجدد همان مدرنیسم است. تجدید تفکر دینی و تجدید سنن یک چیز دیگر است و از نواندیشی و بازاندیشی است. اشکالی ندارد نواندیشی کنیم. جریان سنتی‌اندیش می‌گوید هرآنچه از پیش مانده است مقدس است و نباید دست بخورد، جریان متجدد می‌گوید هرآنچه از آنسوی مرزها می‌آید، آن هم به زبان دیگری مقدس است. ما هم در این میان باید بگوییم هرآنچه از میراث معرفتی و سنن سلف بازمانده است باید بشناسیم، زمانی کنیم و به کار بگیریم و در عین حال ابداع هم بکنیم. نیازهای جدید، نظرات جدید می‌خواهد، عرصه‌های تازه و صحنه‌های نو اقتضائات خاص خود را دارد که باید رعایت کنیم والا حوزه از تاریخ و زمان عقب خواهد ماند. از آن طرف هم مبدا خود را به تاریخ بسپاریم که این سیل ما را ببرد، و یک روز سر بلند کنیم و ببینیم حوزه علمیه قم تبدیل به الازهر شده است و یک مشت کراواتی تحویل جهان اسلام بدهیم.

می‌خواهند امروزی بشوند، بعد آخوند سنی کراوات می‌زند. شما فکر نکنید این اتفاق در جامعه ما نمی‌افتد، امکان آن هست. البته ریشه و عرق ما چیز دیگری است، اما گاهی انسان نشانه‌هایی می‌بیند که افسرده می‌شود. من می‌بینم طلبه پیراهن یقه دیپلمات می‌پوشد. دیپلمات‌های ما برای این‌که پیراهن یقه‌دار نپوشند و ناچار نشوند کراوات بزنند، آمدند این را اختراع کردند و از ما طلبه‌ها اقتباس کردند، آنوقت ما الان از این دوستان اقتباس می‌کنیم و پیراهن یقه دیپلمات می‌پوشیم. اینها نشانه‌های بدی است، جزئی است ولی خیلی بد است.

گاهی با معممینی مواجه می‌شویم که هیچ تفاوتی با غیرمعممین ندارند. محاسن را کوتاه می‌‌کنند تا همان حدی که صدق ریش بکند. نمی‌گویم خلاف شرع است ولی عرف صنفی ما اقتضای دیگری دارد. افتخار ما این عمامه و قبا است و گاهی به برخی از این ملی‌ها می‌گویم که این عمامه و قبا مال ایران است و ما به اصل و ریشه خود پایبند هستیم. ریشه در این خاک دارم، شما چه؟ کت‌وشلوار فرنگی‌ها را پوشیده‌اید و دم از ایران باستان می‌زنید.

من اینجا می‌خواهم بگویم، طلبه‌ها به لباس پناه بیاورید، نمی‌خواهم بگویم اگر روزی خواستیم جای نامناسبی برویم و در شرایطی لباس خود را درآوردیم این کار بد است، ولی به هر بهانه‌ای نباید لباس خود را دربیاوریم. همین آیت‌الله تهرانی می‌فرمودند که من هرگز و هرگز در همه عمر خود پایم را به سمت عمامه دراز نکرده‌ام. درست است که ظاهراً این هم یک یونیفرمی است، ولی فقط همین نیست. بگوییم چطور یک ارتشی می‌تواند لباس خود را درآورد و با کت و شلوار به میهمانی برود، پس ما هم می‌خواهیم عروسی برویم کت و شلوار تن کنیم. ملتزم به لوازم این جامه مقدس باشیم. حالا در کوچه و باز دو تا طعنه و تعریض هم شنیدیم، اشکالی ندارد.

حوزه ما محدود شده و اهداف علوم در حوزه محدود شده است. کتاب‌هایی داریم که معرفی رشته‌هایی است که فقط حوزه‌ها این رشته‌ها را تدریس می‌کردند. فخر رازی رساله‌ای دارد با عنوان ستینی که شصت علم را که ظاهراً زمانی بین مسلمان رایج بوده و در حوزه‌ها تدریس می‌شده در این رساله توضیح داده است. حوزه ما الان جامع نیست و باید به جامعیت خود برگردد. بسیاری از علوم فراموش شده، بسیاری از علوم نیاز زمان است و ما به آن اعتنا نمی‌کنیم. اگر به آن علوم مجهز نیستیم پاسخگوی زمان نیستیم.

حوزه مطلوب، حوزه جامع‌نگر است. حوزه مطلوب حوزه جامعه‌نگر است. همواره چشم به جامعه دارد. حوزه منزوی و منفرد، حوزه جامعه‌نگر و نه جامعه‌زده. حوزه باید جامعه را بسازد، نباید جامعه‌زده باشد.

دو سال پیش فضلا و نخبگان حوزه خدمت آقا رسیده بودند. ایشان فرمودند، وقتی ما می‌گوییم سطح دو یا سه و یا چهار، فوق‌لیسانس و دکتری و امثال اینها اشکال ندارد ولی خوب است حوزه اصطلاح خاص خود را داشته باشد. مگر ما خوشمان می‌آید به ما بگویند دکتر، این چه معنی دارد. خصوصاً کسانی که مدرک حوزه را دارند. نمی‌گویم خلاف شرع است، چون طبق قانون سطح چهار دکترا تعریف شده، ایراد ندارد ولی انگار خود ما خوشمان می‌آید و یا متأسفانه جامعه آنچنان است که خوشش می‌آید به جای اینکه به من بگوید ثقهًْ‌الاسلام بگوید دکتر و خوشایند من هم هست.

تا اینجا شش ویژگی را عرض کردم. بقیه را فهرست‌وار عرض می‌کنم:

ـ جهانی‌نگری

ـ استعدادورزی

ـ معنویت‌منشی

ـ اخلاق‌نمونی

ـ پژوهش‌محوری

ـ پرورش‌مآلی و نه حافظه‌محوری. حوزه باید سرانجام استعدادها را بپرورد و نه حافظه‌‌ها را پر کند. حوزه نباید دائرهًْ‌المعارف متحرک تربیت کند، بلکه باید اندیشنده تربیت کند.

ـ نظم‌پذیری

و بسیاری ویژگی‌های دیگر.

در آخر از این‌که تصدیع کردم پوزشخواهم و سخنانم را با غزلی که برای حضرت امام رضا(ع) ساخته‌ام تقدیم می‌کنم. عنوان غزل «سماع» است.

سماع ما به نوای نقاره‌خانه‌ی توست

نشاط قدس‌نشینان هم از ترانه‌ی توست

نصیب ما شده یک خم ز چارده خم می

سپهر نشئه ز یک جرعه‌ی شبانه‌ی توست

تو شاهبازی و خاک سیه سزای تو نیست

«رواق منظر چشم من آشیانه‌ی توست»

مدار گنج ولایت دریغ از دل من

که این خرابه‌سرا، هرچه هست خانه‌ی توست

مران مرا، که از این بارگه نخواهم رفت

کبوتر دل من جَلد آستانه‌ی توست

ز آستانه مرانم دعا روا نشده

که این نه درخور خوان تو و خزانه‌ی توست

رشاد! اگرچه غزل حافظانه می‌گویی

ولیک خواجه خود افسون حافظانه‌ی توست

والسلام

غایت‌شناسی و کارکردسنجی علم اصول

مسئله‌ی غایت‌شناسی و نیز کارکردسنجی علم از مسائل اساسی فلسفه مضاف به هر علمی است. هر علمی فلسفه‌ و مبنایی دارد که اصطلاحاً به فلسفه مضاف به آن علم تعبیر می‌شود. درخصوص اصول هم طبعاً باید در چارچوب فلسفه علم یک دانشی را فراهم شود که به مبادی و مبانی این دانش بپردازد. این دانش بالفعل وجود ندارد، اما طی سنوات اخیر بعضی فضلا به آن پرداخته‌اند. ما هم در حال طراحی و تألیف یک دوره نسبتاً مفصل فلسفه اصول هستیم.

بیست‌ودو مبحث و محور را در علم فلسفه اصول در نظر گرفته‌ایم، یکی از آن محورها غایت و فائدت علم اصول است. تعریف علم اصول، موضوع علم اصول، غایت علم اصول، روش علم اصول، قلمرو علم اصول، تا پاره‌ای از مبادی و مبانی فرامسئله‌ای علم اصول و مبادی و مبانی معطوف به مقصدهای اصولیه که بیست‌ودو محور می‌شوند و همینطور که ملاحظه می‌کنید غایت و فائدت علم اصول، محور پنجم از محورهای بیست‌ودوگانه فلسفه علم اصول است.

مسئله‌هایی که در فلسفه‌های مضاف به علم‌ها، مثل فلسفه علم حقوق یا مطلق فلسفه علم، فلسفه علم فیزیک، فلسفه علم سیاست، فلسفه علم فقه، چون فلسفه‌های مضاف به دو دسته کلان، با عنوان فلسفه‌های علوم و فلسفه‌های عموم تقسیم می‌شوند. فلسفه هنر، فلسفه یک امر و مقوله است، هنر علم نیست. فلسفه حقوق، یعنی فلسفه خود مقوله حقوق، فلسفه سیاست، یعنی فلسفه خود مقوله سیاست. اینها فلسفه‌های مضاف به مقولات و امور کلان هستند.

دسته دوم از فلسفه‌های علوم، فلسفه‌های مضاف به علم هستند. فلسفه علم حقوق با فلسفه حقوق فرق می‌کند، فلسفه علم سیاست با فلسفه سیاست متفاوت است.

مباحث، در فلسفه‌های مضاف به علم‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ مباحثی که معطوف و ناظرند به خود آن علم بما هو علم، احکام کلی آن علم بیان می‌شود، مانند تعریف آن علم، موضوع آن، غایت، قلمرو و روش آن علم. اینها همگی راجع به خود آن علم است و هیچ نظارتی بر مسائل آن علم ندارد.

دسته دوم از مسائلی که در فلسفه‌های به علم‌ها بحث می‌شود ناظر به مسئله‌های آن علم‌هاست. مثلاً شما اگر در اصول یک بحث زبان‌شناختی در خصوص وضع و الفاظ بکنید، این بحث فلسفی می‌شود درباره بخشی از اصول که مبحث الفاظ است. فلسفی است ولی ناظر به کل علم اصول نیست و معطوف به بخشی از علم اصول است. چون فلسفه‌های مضاف با رویکرد فرانگر، مشرفانه و عقلانی به مطالعه آن علم یا مسائل آن علم می‌پردازند، پس همه مسائل فلسفه‌های مضاف فرانگر و عقلانی هستند؛ چون فلسفه‌اند و فلسفه عقلانی است. فرانگر هستند، یعنی در درون علم کاری نمی‌کنند.

منتها دسته‌ای از این مسائل فرانگر معطوف به کل علم هستند، پس فرادانش و فراعلم هستند. دسته‌ای از آنها هم فرای مسئله‌های هستند، پس فرامسئله‌اند.

پس مباحث فلسفه‌های مضاف به علوم که نیمی از فلسفه‌های مضاف هستند که نیم دیگر آنها فلسفه‌های امور هستند، به دو بخش مباحث فرادانشی و فرامسئله‌ای تقسیم می‌شوند. آن دسته از پرسش‌های فلسفی که درباره کل علم مطرح می‌شود و پاسخ داده می‌شود فرادانشی هستند. آن دسته‌ از مباحثی که در فلسفه مضاف معطوف به مسئله‌ها هستند و در مورد مسئله‌ها پرسش‌های فلسفی مطرح می‌کنند و پاسخ می‌دهند، فرامسئله‌ای می‌شوند.

حال با این توضیح بحث غایت‌شناسی، چون در مورد کل دانش اصول صحبت می‌کند و سئوال از این دارد که غایت کل اصول چیست، فرادانشی است.

در اینجا یک پرسش مطرح می‌شود؛ اگر از غایت یک مسئله خاص پرسیدیم، مثلاً پرسیدیم غایت مبحث اوامر یا نواهی چیست؟ این هم می‌تواند یک پرسش فلسفی باشد، چون پرسش از غایت، پرسش از علت غایی است و بحث از علت، بحث فلسفی و هستی‌شناختی است، چون بحث‌های فلسفی عمدتاً یا هستی‌شناختی‌اند یا معرفت‌شناختی.

اگر ما از غایت یک مسئله از مسائل علم اصول پرسش کنیم در این صورت فرامسئله‌ای می‌شود. پس می‌شود همین مبحث غایت‌شناسی، آنگاه که معطوف به غایت علم و از غایت دانش پرسش می‌کنیم در زمره مباحث فلسفی و فلسفه مضاف فرادانشی انگاشته شود و هرگاه همین پرسش که غایت چیست، معطوف به افق مسائل باشد و از غایات مسائل پرسیده شود، می‌شود فرامسئله‌ای.

اولین سئوالی که بعد از مشخص شدن جایگاه این مسئله قابل طرح است، این است که چه ضرورتی دارد به غایت‌شناسی بپردازیم؟ منظور از غایت‌شناسی موضوع همین جلسه‌ای است که الان در حال برگزاری است.

من دو تبیین را برای این موضوع مطرح می‌کنم:

۱٫ مسئله‌ای در فلسفه مطرح است به عنوان «مبادی فعل ارادی» و یا «مبادی فعل». می‌گوید هر فعلی که از هر فردی به صورت آگاهانه و آزادانه صادر شود از یک مبادیی آغاز می‌شود و نشأت می‌گیرد و این فعل واقع می‌شود. وقتی آدمی قصد انجام کاری را دارد، ابتدا تصوری از آن فعل در ذهن او پدید می‌آید. البته این ممکن است در یک لحظه صورت پذیرد. مثلاً شما یک لحظه تصمیم می‌گیرید که لیوان آبی را بردارید و بنوشید که همان یک آن این تصمیم عملی می‌شود. نوشیدن آب را تصور می‌کنید. بعد به محاسبه می‌پردازید؛ سود و زیان آن را محاسبه می‌کنید. آیا این فعل سودور است یا زیان‌ور است، بعد تصدیق به سود آن می‌کنید. می‌بینید که نوشیدن آب سودمند است و عطش را رفع می‌کند. سپس در شما نسبت به آن فعل شوق و انگیزش به وجود می‌آید که این کار را انجام دهید. این شوق اکید به عضلات منتقل می‌شود. دست به حرکت درمی‌آید، پیش می‌رود، لیوان را برمی‌دارد و می‌نوشد.

به این فرایند که قبل از وقوع فعل در نفس و وجود آدمی رخ می‌دهد اصطلاحاً «مبادی اراده» می‌گویند. اصولاً فعل بدون مبادی اراده واقع نمی‌شود. اگر تصور کنید که فعلی بدون طی مبادی اراده واقع شده، آن فعل نیست. ولی مسامحتاً فعلاً می‌گوییم فعل ارادی دارای مبادی است. وگرنه اگر فردی بالای بلندی ایستاده باشد و او را به پایین پرتاب کنند، فعل نیست بلکه انفعال است. فعل آن است که از اراده آدمی ناشی شود. اگر فعل ارادی بود این مقدمات را طی می‌کند.

تحصیل و تدریس، یک فعل ارادی است. واقع نمی‌شود جز این که مقدمات این فعل پیش‌تر واقع شده باشد. از جمله از مقدمات تصور سود و یا ضرورت و تصدیق به امکان تحصیل سود یا تحقق آن ضرورت و غایت خواهد بود. درنتیجه اگر بخواهیم یک بیان فلسفی درخصوص ضرورت غایت‌شناسی علم داشته باشیم، می‌گوییم که مبادی فعل ارادی که از جمله آنها تحصیل است، تحصیل یک فعل است، تحقیق، یک فعل است، تدریس یک دانش، یک فعل است. مبادی یک فعل ارادی باید حاصل شده باشد، ازجمله این است که آن که سود و کارکرد و نفع آن فعل تصور شود، سود و زیان آن سنجیده شود، سود آن ترجیح داده شود، تا فعل انجام شود.

نتیجه این می‌شود که اصولاً اگر ما غایت فعلی را و از جمله غایت تحصیل از یک علمی را از پیش تصور نکرده باشیم، آن فعل بسا از انسان واقع نمی‌شود و اتفاق نمی‌‌افتد. باید ما تصوری و تصدیقی راجع به نفع و غایت و سود و کارکرد فعلمان و ازجمله تحصیل یک دانش مشخص داشته باشیم.

تحقیق و تدریس و تحصیل از جمله افعال ارادی است، فعل ارادی بلا تصور فائده و تصدیق فائده‌مندی ممکن نیست، یا مستلزم ترجیح بلامرجح است ترجیح بلامرجح نیز محال است. شما تا بین دو کار که یکی سودمند است و دارای اثر و کارکرد است و می‌تواند در قالب غایت متبلور شود و با دیگری که اینها را ندارد، طبعاً سمت اول ترجیح می‌دهید. اما اگر تصور غایت و ثمر و تصدیق آن را نداشته باشید، چه دلیلی دارد که به یکی از این دو میل کنید. و لذا لازمه فعل ارادی تصور غایت و تصدیق به تحقق و سودمندی آن غایت هست. به تقریر دیگر فعل ارادی دارای مبادی چند است، فائده‌سنجی و مفیدانگاری از مبادی فعل ارادی است. تصدیق به فائده سبب ایجاد شوق اکید که مبدا قریب فعل ارادی است می‌گردد. پس تفطن به فائده لازمه فعل آگاهانه و آزادانه است و غایت‌‌مندانگاری فعل نیز در ایجاد شوق بسی آکد از فائده‌مندانگاری است. یک وقت می‌گوییم مفید است، یک وقت می‌گوییم لازم است و غایت لازم است.

۲٫ تصور و تصدیق غایت علاوه بر آنکه مرجح و مشوق است یک فایده دیگر هم دارد. یعنی اگر شما از غایت علم تصور و تصدیق نداشته باشید، علاوه بر اینکه برانگیخته نمی‌شوید که به آن بپردازید، عملاً معلوم نیست که به جهت صحیحی راه ببرید. چون اگر هدف را روشن نکرده باشید و نشانه نرفته باشید احتمال انحراف از مسیر، اتلاف وقت و کار بیهوده کردن و دچار گزافه‌کاری شدن بالا است. هم علم انحراف پیدا می‌کند و هم متعلم. برای اینکه اگر غایت را مشخص نکنید خیلی از مسائل مطرح می‌شود که ربطی به غایت ندارد و خارج از علم می‌شود. یا عالِم و متعلم از علم بیرون می‌روند و می‌بینید از یک علم و به نام یک علمی آغاز کردند و از یک علم دیگری سر درآوردند. مخصوصاً این تبیین دوم با توجه به نظریه امثال مرحوم آخوند خراسانی که غایت را ملاک و معیار وحدت و تمایز علم از جمله علم اصول می‌دانند، اهمیت خاصی پیدا می‌کند.

پس مطلب دوم ما در این بحث ضرورت ورود در غایت‌شناسی و کارکردسنجی بود.

مطلب سوم که مطلب اصلی است، چیستی غایت علم و فائدت آن و تفاوت آن دو به یکدیگر. غایت و فائدت چیست.

فائده را ما در فارسی به همان کارکرد معنی می‌کنیم. «غرض العلم ما دون العلم باجله» غایت و غرض به آن چیزی اطلاق می‌شود که علم به خاطر آن تدوین شده است، یعنی اگر آن غایت نبود، این علم هم پدید نمی‌آمد. این هدف و غایت است. البته تفاوت‌های بسیار ظریفی بعضی از فلاسفه از جمله شیخ‌الرئیس در شفا بین غایت و غرض و هدف گذاشته‌اند که ما وارد آن جزئیات نمی‌شویم. اجمالاً آنچرا که «لاجله دون العلم» می‌گوییم هدف، غرض و غایت و «الفائده هی الاثر، المترتب علی العلم قهراً و ان لم یقصدها موسسه من قبله» اگر یک سری آثار بر علم و دانشی مترتب است به صورت خودبه‌خودی، هرچند که مؤسس آن را قصد نکرده باشد و اصلاً در ذهن او نبوده، این که مؤسس علم اصول حتی تصور کرده باشد که اگر اصول را تأسیس کند فقه را متحول می‌کند و فقه را کارآمد و روزآمد می‌کند، فقه در بستر زمان می‌تواند پاسخگو باشد چون اجتهاد پدید می‌آید و با اجتهاد می‌توانیم فقه را به روز کنیم. تصور او شاید همین بوده که احکام الهیه و تشریعات الهیه را بتواند کشف کند و خیلی ناظر به زمان و مکان و تحولات تاریخی نبوده، ولی از جمله فوائد علم اصول آن است که استنباط را روزآمد می‌کند.

کسی که می‌خواسته اصول را تأسیس کند تصور نمی‌کرده که نگاه اصولی و اجتهادگرایانه به فقه می‌تواند مبدأ نهضت‌های اجتماعی شود. روزی انقلاب اسلامی و حکومت اسلامی تشکیل شود. چون چیزی در ذهن او نبوده ولی این اتفاق افتاده. اینها را فوائد می‌گوییم.

اما آنچه که غایت قلمداد شود، همان چیزی است که اهل اصول گفته‌اند، این که ما بتوانیم قواعد استنباط تولید کنیم، ابزارهای استنباط تولید کنیم و یا تحصیل حجت کنیم. پس بین غایت و فائدت تفاوت است. غایت را به هدف تحویل می‌کنیم و فائدت را به کارکرد. آنچه که از یک علم برمی‌آید هرچند که مقصود نباشد و هرچند متحول و متطور باشد. یک روزی علم اصول و هر علمی یک کارکرد دارد و روز دیگر ممکن است کارکرد دیگری ممکن است پیدا کند. حسب شرایط و ظروف تاریخی، فرهنگی، اجتماعی، علمی و معرفتی ممکن است کارکردها متفاوت باشد. اما علی‌القاعده غایت متغیر نیست. البته اگر نظر آخوند را قبول داشته باشیم باید بگوییم که غایت هرگز قابل تغییر نیست، چون اگر تغییر کند، علم تغییر می‌کند. اما اگر نظر آخوند را هم علی‌الاطلاق قبول نداشته باشیم، اجمالاً می‌توان گفت که غایت چندان متطور نیست که اگر تطور کند تحول بنیادی در علم به وجود می‌آید. منتها بر مشرب آخوند تحول بنیادی نیست بلکه تبدل است، یعنی علم، یک علم دیگر می‌شود. چون هویت و وحدت علم و تمایز آن با علوم دیگر در گرو غایت است، وقتی غایت عوض شد دیگر ماهیت علم عوض می‌شود. این نظر را هم اگر نپذیریم باز غایت جایگاه خاصی دارد، لهذا چندان و به سهولت دیگرگون نمی‌شود، اما کارکردها هم تنوع و تعدد دارند و هم تطور و تبدل.

مطلب چهارم که در فهرست مسائل اساسی است، روش‌شناسی و غایت‌شناسی است. چگونه غایت یک علم را کشف می‌کنیم؟ من دو راه را اینجا پیشنهاد داده‌ام:

۱٫ واکاوی تاریخ و فرایند تأسیس علم. تاریخ یک علم را وارسی و واکاوی کنیم و ببینیم مؤسس، عندالتأسیس چه چیزی قصد کرده بود. گاهی در تاریخ ثبت شده. مثلاً ارسطو می‌گوید من منطق را برای صیانت فکر از خطا تأسیس و تدوین می‌کنم. اینجا خود مؤسس گفته است که غایت چیست.

دیگر اینکه اگر قصد مؤسس ثبت نشده باشد، می‌توانیم اصحاب برجسته آن علم و اظهارات آنها را در آثار عمده آن علم بکاویم و تفحص کنیم و غایت و غرض آن علم را کشف کنیم.

وارد علم اصول که می‌شوید بعضی از اصولیون گفته‌اند غایت علم چیست: «لتحصیل الحجه» این «ل» غایی است یعنی غایت تحصیل حجت است. این تعبیر مرحوم آیت‌الله بروجردی است. که البته گفته می‌شود کسی که مؤسس اول اصول در تاریخ اصول شناخته می‌شود شافعی است و گفته می‌شود که این تعبیر اوست و دیگران از او اخذ کرده‌اند.

۲٫ هر علمی دارای مباحث و مسائل و عناصر رکنی است. عناصر رکنی مانند بحث از قلمرو آن، بحث از موضوع آن، بحث از روش آن و اینگونه مباحث. اینها عناصر رکنی تشکیل‌دهنده هویت یک علم هستند. غایت هم یکی از عناصر رکنی است.

مقدمه دوم، مجموعه این عناصر رکنی در پیوندی خاص با یکدیگر هستند و فراخور هم هستند. احکام هر علمی با هم سازوار هستند. درنتیجه بسا بشود از مطالعه و واکاوی مجموعه عناصر رکنی یک علم یک رکن دیگر آن را تشخیص داد. شما می‌توانید با مراجعه به مسائل و قلمرو آن علم و روش و موضوع آن علم پی ببرید غایت آن چیست. و برعکس، مطالعه غایت و قلمرو و مسائل را بکنید و موضوع آن را دربیاورید. اینها را ببینید و روش آن را بدست بیاورید. می‌توان یک عنصر رکنی را با مراجعه و با واکاوش دیگر عناصر رکنی و از برآیند آن کاوش در مجموعه آن عناصر رکنی بتوانید یک عنصر را اکتشاف کنید. این هم یک روش است و با این روش در جای دیگر هم می‌توانید. شما یکی از بحث‌هایی که در اصول می‌خوانید ملاک اصولیت مسئله است. مسئله چه زمانی اصولی است و معیار اصولی بودن مسئله چیست؟

مثلاً می‌توان گفت، هر چیزی که صلاحیت داشته باشد که در استنباط احکام شرعی کمک کند، که تعبیر ساده‌ای از ملاکی است که مرحوم میرزای نائینی می‌دهد. ملاک‌های دیگری هم هست، مثلاً شاگرد ایشان آقای خویی دو ملاک را مطرح می‌کند، اول اینکه اختصاص به بابی دون باب دیگر نداشته باشد و در همه ابواب فقه کاربرد پیدا کند که قاعده فقهیه اختصاص به بابی طول باب دارد. قاعده لاطاعات در صلاهًْ کاربرد دارد اما در صوم دیگر کاربرد ندارد. ملاک دوم، ایشان گفته است، خود مستقلاً و بدون حاجت و پیوند با یک قاعده دیگر بتواند فرع فقهی را به ما بدهد.

البته به جای خود باید اینها بحث شود ولی به تاریخ اصول که مراجعه کردم، در مجموع و طی هزارواندی سال، ده ملاک و معیار اصولیون داده‌اند که آنها را بررسی کردیم و چهار روش و منهج برای شناخت مسئله علم و ازجمله علم اصول ارائه کردیم که یکی از آنها این روشی است که عرض می‌کنم.

یکی از روش‌های این که کشف کنیم ملاک اصولیت چیست، این است که عناصر رکنی دیگر را ببینیم و ملاحظه کنیم اقتضای این عناصر رکنی در ملاک‌گذاری مسئله آن علم یعنی تشخیص مسائل آن علم چیست. یعنی دیگر عناصر به ما کمک می‌کنند که بفهمیم مسائل آن علم چیست، پس ملاک را به ما می‌دهند، یعنی خود این شیوه که از مطالعه عناصر رکنی یک دانش به کشف یا تثبیت یکی از آن ارکان دست پیدا کنیم یک منهج و شیوه است. اینجا هم همین را پیشنهاد می‌کنیم.

پس دو روش را فعلاً عرض کردیم ولی اگر تأمل کنیم شاید روش‌های دیگری هم وجود داشته باشد، کما اینکه در ملاک اصولیت ما چهار روش را عرضه کردیم.

مطلب پنجم، نسبت و مناسبات غایت علوم با قلمرو، مسائل، روش و باقی عناصر رکنی است. چه نسبتی بین غایت یک علم با دیگر مسئله‌های رکنی برقرار است؟ بررسی تأثیر و ترابط عناصر رکنی یک علم با غایت آن، براساس نظرات مختلف. نظرات گوناگون است که غایت علم اصول چیست، موضوع آن چیست، تعریف و روش آن چیست. بین هر علمی اختلافاتی هست، ما براساس نظریه‌های مختلف این را بررسی کنیم و این یکی از عناصر مهم غایت‌شناسی است. البته در اینجا بنا نیست به تفصیل وارد شویم چون مسئله غایت‌شناسی را اجمالاً مطرح کردیم.

مطلب دومی که در ذیل این بحث مطرح می‌شود، بحث سنخ‌شناسی مسئله یعنی مسئله غایت‌شناسی و بیان جایگاه غایت‌شناسی در مبادی‌پژوهی و فلسفه اصول است. جایگاه مسئله غایت‌شناسی در فلسفه اصول یا مبادی اصول. گفتیم مجموعه مباحثی که به عنوان مبادی یک علم و یا با اصطلاح دقیق‌تر و جدیدتر به عنوان فلسفه یک علم بحث می‌شود به دو دسته فراعلمی و فرامسئله‌ای تقسیم می‌شود، غایت‌شناسی از جمله مسائل فرادانشی و فراعلمی است.

بحث ششم، دیدگاه‌‌های مختلف درباب غایت علم اصول و نقد آن. بحث‌هایی که تا اینجا داشتیم کبروی بود، هرچند که مثال‌های را صغروی زدیم و مثال‌ها از اصول بود، اما ما اصل غایت‌شناسی را تا اینجا بحث کردیم که بحثی کبروی است. از اینجا به بعد وارد بحث صغروی می‌شویم، یعنی در مصداق علم اصول، یعنی وقتی می‌گوییم غایت علم چیست، یعنی غایت علم اصول چیست. نظر دیگران کدام است، نظر مختار چیست و نیز چه تطوراتی در احیاناً و احتمالاً در غایت علم اصول و یا دستکم در فوائد و عوائد علم اصول و کارکردهای علم اصول در طول تاریخ پدید آمده و علل این تطورات چیست.

و مسئله نهایی سنخ‌شناسی کارکردهای علم اصول است. علم اصول دارای چند گونه کارکرد می‌تواند باشد. اینها همه مباحثی است که راجع به خود علم اصول است، یعنی ما تا اینجا پنج مسئله را به نحو کبروی بحث کردیم و چهار مبحث را به عنوان صغروی و معطوف به تنها علم اصول مطرح می‌کنیم.

من با لحاظ افق جلسه خیلی به تفصیل وارد محورها نشدم و بعد از این هم نمی‌شوم. در جای خود این بحث را خواهیم داشت.

درخصوص آراء و دیدگاه‌‌های مختلف درباب غایت علم اصول نظرات مختلفی مطرح شده که به چند تای آن اشاره می‌کنیم.

قدیمی‌‌ترین تعبیر متعلق به سید مرتضی صاحب «الذریعه» است که اولین کتاب جامع اصولی شیعه است که به دست ما رسیده است. پیش‌تر از او «التذکره بالاصول الفقه» متعلق به استاد ایشان یعنی شیخ مفید است که متأسفانه کل کتاب به دست ما نرسیده و فقط خلاصه آن باقی مانده است. پس اولین کتاب اصولی جامع شیعه الذریعه سید مرتضی است. بعد از آن «العدهًْ» شیخ طوسی شاگرد سید مرتضی است.

هنگامی که مرحوم سید مرتضی در الذریعه تعریف علم اصول را مطرح می‌کنند این عبارت در متن تعریف آمده که به نحوی غایت یا کارکرد علم اصول را بازگو می‌کند که با اندک تصرفی می‌گوییم: «تصحیح ادلهًْ الفقه علی الاجماع». تصحیح در اینجا به معنای فارسی آن به کار برده نشده و در اینجا منظور تثبیت و اثبات است. غایت علم اصول تنقیح و تثبیت ادله فقه است فی‌الجمله. این علی‌الاجمال متعلق به تصحیح است. این تصحیح و تنقیح فی‌الجمله است، یعنی بالجمله و مفصل نیست. برای اینکه تنقیح و تبیین ادله فقه و فروع فقهی به تفصیل بر عهده کدام دانش است؟ تعریفی که در اول مقاله برای فقه آمده عبارت است: «عن ادله التفصیلیه» آمده. می‌دانید که کتاب معالم مقدمه‌ای است بر کتاب فقهی ابن‌شهید، و لذا اصول فقه در آن تعریف نشده ولی فقه تعریف شده است. ایشان به عنوان درآمدی بر موسوعه فقهی خود مباحث اصولی را آورده، بعد کتاب فقهی را آغاز کرده و آن ناتمام بوده. معالم یعنی همین مقدمه آن روز آنقدر دقیق و پیشرفته بوده که طی چند صد سال به عنوان متن درسی مورد استفاده حوزه قرار گرفته و از جمله کتبی است که بیش از هر کتاب دیگری منظور بعدی‌ها است و از جمله کتبی است که ناظر و منظور فراوان دارد. ناظر به قبل از خویش و منظور بعد از خویش است و کتاب بسیار خوبی است. البته الان باید کتاب‌های جدیدتری خوانده شود و هیچ ایرادی ندارد که کتب سنتی از رده خارج شود.

ایشان چون مقدمه بر کتاب فقهی بوده، فقه را تعریف کرده ولی اصول را تعریف نکرده‌اند. این که سید فرموده است: «تصحیح ادلهًْ الفقه علی الاجمال»، فی‌الجمله و نه بالجمله خواسته اصول را از فقه جدا کند. در فقه بالجمله به ادله می‌پردازیم تا فرع را اثبات کنیم. اینجا دلیل‌سازی می‌کنیم. این یک جور بیان است از سیدمرتضی که ما این تعبیر را داریم. (جلد اول صفحه ۷)

از محقق خراسانی، مرحوم آخوند در کفایه هم یک عبارت را داریم که البته با تصرف این تعبیر را از مراد ایشان ساخته‌ام: «التعرف علی القواعد الممهده للاستنباط» غرض اصول شناخت و پی بردن است به قواعد آماده‌شده برای استنباط. قواعدی که برای استنباط فروع فقیهی ساخته و پرداخته شده‌اند را ما بتوانیم بشناسیم. این تعبیر را می‌توان به مرحوم آخوند نسبت داد. ممکن است فردی بگوید فقط «التعرف» نیست و احیاناً شناخت و تولید هم هست.

تعبیر دیگری که مرحوم آقای بروجردی آورده و آقای سیستانی هم جزء اصولیون جدید و حیّ ما قلمداد می‌شوند همین را پسندیده، در کتاب «الرافع فی اصول الفقه» که کتاب بسیار خوبی است و بیشتر ایشان به مبادی پرداخته و رویکرد کمابیش جدیدی دارد. در «نهایهًْ‌الاصول» که تقریرات درس آیت‌الله بروجردی توسط حضرت امام(ره) است، ایشان این تعبیر را آورده‌اند و «تحصیل‌ الحجهًْ» را مطرح کرده‌اند. کار اصول این است که ما بتوانیم در شریعت حجت تحصیل کنیم. و آقای سیستانی که دو سازمان برای اصول پیشنهاد می‌کند، یکی بر محور حجت و دیگری بر محور اعتبار، این را ترجیح می‌دهد، از آن جهت که می‌گویند چون واضع علم اصول اینگونه تعبیر کرده، واضع و قدما به حاق و هسته آن علم و هویت آن علم مشرف‌تر بوده‌اند و چون او از موضوع و غایت علم اصول چنین تعبیر کرده ما هم این را بهتر است انجام بدهیم.

البته در این که شافعی اولین است یا نه جای بحث دارد. ممکن است بگوییم شافعی اول کسی است که تدوین اصول کرده، اما تخصیص اصول با شافعی نبوده و پیش از شافعی دیگرانی بوده‌اند. نقش حضرات صادقین(ع) در تأسیس اصول فوق‌العاده است و جایگزین‌ناپذیر است و کتاب‌هایی داریم که اصول را صرفاً براساس کلمات حضرت باقر و حضرت صادق(ع) تنظیم کرده‌اند.

مرحوم شبّر و مرحوم فیض کاشانی بزرگانی هستند که بر همین اساس اصول نوشته‌اند. این است که تأسیس را بی‌جا به شافعی نسبت می‌دهند. البته تدوین را می‌توان نسبت داد. در تدوین هم یکی دو کتاب به ایشان نسبت می‌دهند که یکی از آنها «الوسیله» است که من مراجعه کرده‌ام و این عبارت را پیدا نکردم که شافعی این عبارت را آورده باشد، ولی چون آقای شافعی و سیستانی نسبت می‌دهند این نسبت را می‌پذیریم ولی خود من این عبارت را در کتاب شافعی پیدا نکردم.

من یک تذکر بدهم و آن اینکه در خصوص غایت اصول یک بحث داریم، راجع به کارایی و کارکردهای اصول هم یک بحث دیگر داریم و گفتیم این دو با هم فرق می‌کند. درباب کارایی و کارکردهای اصول نظرات مختلف است. مجموع نظرات یک طیف بسیار وسیعی را که از نقطه افراط تا نهایت نقطه تفریط را در بر می‌گیرد ابراز شده است. توضیح این که برخی گفته‌اند که علم اصول دانش روش‌شناسی و اجتهاد و استنباط تمام دین است. همین علم اصول موجود و نه علم اصولی که ممکن است روزی بازسازی و کامل شود و توسعه پیدا کند، از عهده خدمت‌رسانی به مجتهد در تمام حوزه‌های معرفتی هندسه دین برمی‌آید. با این علم اصول هم عقاید می‌توان استنباط کرد، هم علم دینی، هم احکام الزامی یعنی فقه دینی (شریعت) و هم احکام ارزشی یعنی اخلاق دینی. بنا به نظر مشهور دین به سه حوزه معرفتی و به نظر ما به چهار حوزه‌ معرفتی تقسیم می‌شود، عقاید دینی، علم دینی، احکام دینی و اخلاق دینی. علم دینی علم به همان معنای امروز اما براساس ملاک‌های دینی است. از این که منبع آن دینی است، و مراد همین Science و علم جدید است.

اگر در این خصوص خواستید بیشتر مطالعه کنید مقاله‌‌ای در مجله ذهن دارم با عنوان «معیار علم دینی»‌ که با هشت معیار البته به صورت ذومراتبی گفتم علم دینی چیست و چه زمانی علم را می‌گوییم دینی است و چه زمانی می‌گوییم سکولار است.

این که برخی به صورت افراطی ممکن است بر این باور باشند که اصول فقه برای استنباط هر چهار حوزه هندسه معرفتی دین کفایت می‌‌کند، یک دیدگاه است و دیدگاه‌های نازل‌تر و نازل‌تر، تا به جایی می‌رسد که برخی هستند که می‌گویند علم اصول درصد کمی از نیاز مجتهد را در استنباط فروع فقهی برمی‌آورد. یعنی حتی از عهده غایت اعلام‌شده نیز برنمی‌آید و حتی برای استنباط شریعت که یکی از چهار حوزه هندسه معرفت دین است، کافی نیست. یک طیف وسیعی از نظرات راجع به کارکردشناسی علم اصول وجود دارد.

ولی واقع این است که علم اصول علم باکفایتی است، علم اصول یکی از مفاخر معرفتی جهان اسلام و به ویژه شیعه است. با این که در تدوین ممکن است عامه بر ما مقدم بوده باشند در توسعه و تعمیق و در کاربرد و فرآوری و فراافزودن کمی و کیفی این علم شیعه نقش به‌سزایی داشته. و لذا علم اصول به شدت وامدار تلاش علمی و معرفتی سلف به ویژه سلف شیعه است. علم بسیار عمیق و عظیمی است. اگر از میان علوم تولیدشده در عهد اسلامی به ناچار بگوییم یک علم بومی و صرفاً اسلامی است، علم اصول است. ما در علم اصول وامدار هیچ ملیت و معرفتی از بیرون نیستیم. علم اصول را خود مسلمانان تأسیس کرده‌اند. اگر بگویند فلسفه و منطق را از یونان برگرفته‌ایم یا از دیگر ملل آموخته‌ایم و سپس بسط داده‌ایم و متبدل و متحول کرده‌ایم، اگر بپذیریم کسی نباید ما را ملامت کند اما علم اصول هرگز و هرگز وابسته معارف بیرونی و بیرون جهان اسلام نبوده و ما تأسیس کرده‌‌ایم.

به شما عرض می‌کنم بنده که افزون بر چهل سال است که طلبه هستم و درس می‌خوانم و حدود سه دهه است که با مباحث فکری جدید دست و پنجه نرم می‌کنم و دو دهه است که در چالشگاه و میدان اصلی مواجهات فکری قرار دارم، به شما عرض می‌کنم در بین نظریات جدید و دانش‌ها نو جهان در قلمرو زبان، هرمنوتیک، معناشناسی و پاره‌ای مباحث فلسفه تحلیلی و پاره‌ای مباحث احیاناً حتی فلسفه ذهن و علوم شناختی، نظریه‌های در اصول ما از سلف ما و مخصوصاً متأخرین از اصولیین پدید آمده و اکنون به مثابه میراث معرفتی چونان سرمایه‌ای ثمین در اختیار این نسل است که افتخارآمیز و مباهات‌کردنی است که پاره‌ای از نظریه‌های مدرن این حوزه‌ها هرگز و هرگز به نظریه‌های پیشرفته‌ای که از سوی گذشتگان ما اظهار شده نمی‌رسد.

من در اینجا بر جایگاه و اهمیت علم اصول نیز تأکید می‌کنم. همچنین کارایی علم اصول در قلمرو شریعت. بعضی مطالب در افواه گفته می‌شود و کسانی نسنجیده و نکشیده و نچشیده این حرف‌ها را می‌زنند. علم اصول، علمی قویم، غنی و بسیار بسیار پرقیمت است، ولی ما باید توقع خود را با هویت و حقیقت و هیأت و هدف این علم آنچنان که هست باید تنظیم کنیم. اگر شما بگویید که چرا علم اصول پاسخگوی استنباط عقاید نیست؟ پس علم اصول ناقص است. پاسخ باید بشنوید که اصلاً بنا نبوده که با اصول فقه، عقاید نیز استنباط شود. اصول فقه که اصول عقاید نیست. اصول فقه بر عقاید مبتنی است و عقاید را تماماً با همین قواعدی که در چارچوب دانشی به نام علم اصول سامان یافته نمی‌توان استنباط کرد و توقع هم نباید داشت، چون غرض و رسالت این علم چنین چیزی نیست. چنان که همین دانش نمی‌تواند دانش روش‌شناختی استنباط علم دینی یا علوم دینی به معنای جدید آن انگاشته شود، چنان که نمی‌شود همه قضایای اخلاقی را با این علم اصول استنباط کرد، هرچند که بیشترین نیاز ما را در حوزه استنباط شریعت و قضایای فرعی فقهی، علم اصول برمی‌آورد و جمّ قفیری از قضایای اخلاقی را هم با همین علم می‌توان استنباط کرد ولی نه همه آنها را. و بخشی از گزاره‌‌هایی را که دین به ما در قالب علم یا عقیده ارائه و القاء می‌کند نیز با همین اصول قابل استنباط است ولی بخش کمی.

برای استنباط عقاید دینی و علم دینی محتاج یک روش‌شناسی دیگری هستیم. ما به اصول فقه عقاید، اصول فقه علم و اصول فقه اخلاق نیاز داریم. اما این اصول برای اصول فقه فروع و شریعت خوب است اما مثل هر دانش دیگری نیازمند به نوسازی و بازسازی و بازافزایی است، در این تردید نکنیم.

حالا اگر بخواهیم در بخش کارکردهای علم اصول نظر مختاری را ارائه کنیم خواهیم گفت که «علم اصول دانشی است که کارایی لازم را برای استنباط قضایای تشریعی و آموزه‌های حوزه مشیعت تشریع الهی را دارد ولی مثل هر دانش دیگری پاره‌ای نواقص و عیوب روش‌شناختی، محتوایی و ساختاری دارد.» این مقدار و در حد اشاره کافی است که البته به جای خود باید در مورد کاستی‌ها و ناراستی‌ها و راهکارهای رفع آن بحث کرد.

اما غایت این علم به نظر خود ما، نظر مختار این است که غایت علم اصول، «تحصیل المناهج العامه لتحصل الانقیاد فی عقاب الشریعه» است. این که من عرض می‌کنم جهت آن این است که بر دیگر تعاریف و غایت‌شناسی‌ها نقد دارم ولی جای طرح آن نقدها در این جلسه نیست.

ما فکر می‌کنیم علم اصول عهده‌دار به دست دادن روش‌هایی است که روش‌های عام باشد، نه آن روش‌هایی که خاص هستند مثل روش‌ها و قواعد فقهیه.

تحصل انقیاد هم می‌تواند با کشف واقع حاصل شود، از طریق یقین و قطع، یا با کشف ناقص مثلاً با امارات، یا بدون کشف واقع اما از باب درستی طریق و علمی بودن طریق، مثل اصول عملیه. شارع گفته در مقام شک با این شرایط چنین کن و با آن شرایط چنان کن، مثلاً اصل برائت جاری کن یا استصحاب یا تخییر. و من اگر این کار را بکنم در مقابل مولا منقاد شده‌ام و مولا همین را از من خواسته است. اصول فقه عهده‌دار تأمین چنین غایتی است که در کارکردها هم عرض کردیم.

یک توضیح می‌دهم و آن اینکه در نوع این مباحث ما باید با دو رویکرد بحث کنیم، یک محور، پیشینی است، یعنی منطقی، یعنی آنچنان که باید و شاید. یک بار پسینی، یعنی تاریخی و استقرایی، آنچنان که هست.

شما اگر از من سئوال کنید که تعریف علم اصول چیست، من دو جور پاسخ شما را می‌دهم، یک بار پاسخ می‌دهم از پایگاه پسینی، یعنی این که به نحو استقرایی و تاریخی، پرتو می‌افکنم بر تاریخ اصول و می‌گویم آنچه بوده و هست این است. این نگاه پسینی است، یعنی پس از تحقق اصول، این اصول محقق و موجود است، من درباره این اصول می‌گویم. این می‌شود پسینی، یعنی پس از تحقق. من فرض کرده‌ام که دانشی به نام اصول محقق است و بیش از هزار سال تاریخ دارد و هزاران صاحب‌نظر داشته است و در هر مسئله‌ای ده‌ها نظریه تولید شده است و هزاران جلد هم کتاب تألیف شده و در دسترس است، این را نگاه می‌کنم و اصول را تعریف می‌کنم که باید تعریف من آنچنان باشد که شامل آنچه هست، بشود و شامل آنچه نیست، نشود. مانع و جامع باشد.

یک بار من پیشینی نگاه می‌کنم و می‌خواهم بگویم اصول چه باید باشد و چه شاید که باشد. من وضع محقق و موجود را در نگرشم ملاک و مبنا قرار نمی‌دهم، وضع مطلوب و متوقَع را بیان می‌کنم و نه متحقق را. در آن صورت دست من باز است که مطلوب خود را توصیف کنم و یک جور به سمت توصیه گرایش پیدا کنم و نه گزارش.

در این نگاه پیشینی فرض بر آن است که من الان می‌خواهم دانش را تأسیس کنم، یا عوض و بدل دانش موجود، دانش دیگری را پیشنهاد بدهم، در این صورت تعریف مطلوب خود را خواهم داد و ممکن است اصول را آنچنان تعریف کنم که از آن بتوان توقع داشت که گزاره‌ها و آموزه‌های هر چهار حوزه دین را بتوان با آن استنباط کرد و به دست آورد. یا مثلاً از این طرف من اصول را آنچنان تعریف کنم که شامل اصول عملیه نشود، چنین حقی را دارم.

بسیاری از نزاع‌ها بین سلف و بزرگان ما در علوم مختلف و از جمله علم اصول برمی‌گردد به عدم تفکیک بین نگاه پیشینی و نگاه پسینی. و لذا کسی تعریف ارائه می‌کند و فرد دیگری می‌گوید این که شامل اصول عملیه نمی‌شود، چون می‌گوید اصول عملیه جزء علم اصول موجود است، باید جوری تعریف کنیم که شامل شود. ولی آن کسی که تعریف می‌کرده پیشینی دیده و گفته من می‌خواهم ابزارهای استنباط را تعریف کنم و با اصول عملیه که استنباط نمی‌کنند، رفع شک می‌کنند. آنچه با اجرای اصول به دست می‌آید حکم نیست. اینها دارند دعوای لفظی می‌کنند. او از موضع پیشینی نگاه می‌کند و این از موضع پسینی و یکدیگر را نقد می‌کنند.

و لذا بنده شرط سومی هم در تعریف علوم اضافه قدیمی عوم که جامع و مانع بودن است، اضافه کردم و آن شرط «تعیین جهت» است. تعریف باید مانع اغیار باشد، جامع افراد باشد و جهت را هم مشخص کند. من الان تعریف پیشینی می‌دهم یا پسینی. اگر من تعریف پیشینی بدهم و او پسینی نقد کند، نقد وارد نیست.

به همین لحاظ ما هشت تعریف شاخص را در طول تاریخ شیعه و در تاریخ علم اصول، از زمان سید مرتضی تا شهید صدر و امام(ره)، آورده و نقد کرده‌ایم، که از چهار تا ده نقد را بر هر تعریف وارد کرده‌ایم. بیشترین نقد را بر تعریف شهید صدر آورده‌ایم که می‌گوید این تعریف من هیچ اشکالی ندارد. و چهار نقد بر تعریف حضرت امام(ره) وارد کردیم که می‌فرمایند، من همه اشکالات را در تعریف خود حل کرده‌ام. همه این تعاریف را نقد کردیم و تعریف جدیدی را ارائه دادیم.

یکی از اشکالاتی که بر این تعاریف وارد است، نوعاً خلط بین نگاه پسینی و نگاه پیشینی است. در مسئله غایت‌شناسی هم همین است، باید یا نگاه پسینی داشته باشیم و یا پیشینی. لهذا اگر از من بپرسید غایت علم اصول چیست، من پاسخ خواهم داد، که شما با رویکرد پسینی می‌پرسید یا پیشینی؟ چون ما داریم فلسفه بحث می‌کنیم، فلسفه فقط بحث از موجود بما هو موجود نیست، باید دامن فلسفه را باز کنیم و گسترده شود و فلسفه باید در همه حوزه‌های معرفتی و معیشتی نقش‌آفرین شود. فلسفه مقدس ملکوتی باید وارد زندگی ما شود، آن موقع فلسفه را همه می‌خوانند و می‌فهمند به آن ملتزم می‌شوند.

در مسئله غایت‌شناسی هم این دو نگاه را باید داشته باشیم، نگرش پسینی و تاریخی به اصول محقق و اصول کنونی، اصول چه هست و چه نیست. با این نگاه می‌گوییم غایت علم اصول چیست و می‌توانیم پیشینی و منطقی نگاه کنیم، یعنی مطلوب. اصول چه باید باشد، و چه شاید و چه نباید و چه نشاید که باشد.

ما فعلاً نگاه پسینی می‌کنیم و در نگاه پسینی غایت را «تحصیل المناهج العامه لتحصل الانقیاد فی عقاب الشریعه» می‌دانیم. در عین حال در مقام کارکردها هم اشاره کردیم و معتقدیم که این اصول کارکردهای بسیاری دارد و میراث عظیمی است. ما حدود شش سال است با جمعی از دوستان، تمام علم اصول را زیر و رو کردیم با پنج هدف و یکی از آنها این است که ببینیم در همین علم اصول که فکر می‌‌کنیم یک علم است، چند علم نهفته است. فقط کفایه را بررسی کردیم که ببینیم چه مسائلی و از چه سنخ در کفایه آمده که صد صفحه جدول می‌شود. و نشان می‌دهد که چقدر بحث‌های زبان‌شناختی، معناشناختی، مباحث هرمنوتیکی، مباحث فلسفه ذهن، فلسفه تحلیلی، مباحث ادبی و لغوی، مباحث عقلی و سایر مباحث فلسفی و احیاناً روش‌شناختی در علم اصول ما آمده است. نظراتی که امروز غربی‌ها به آن افتخار می‌کنند که نوآوری کرده‌ایم و حرف جدید می‌زنیم، در اصول ما خیلی دقیق‌تر و سنجیده‌تر آمده است.

بعضی‌ها فکر می‌کنند هرمنوتیک مطلقاً منحرف است. خیلی خلاصه می‌گویم که هرمنوتیک به سه دسته تقسیم می‌شود:

ـ هرمنوتیک مولف‌مدار

ـ هرمنوتیک مفسرمدار

ـ هرمنوتیک متن‌مدار.

بعضی هرمنوتیسین‌ها می‌گویند وقتی متن و اثری را مولف و مؤثر پدید می‌آورد، به محض این که پدید آورد، رابطه متن و ماتن قطع می‌شود و دیگر نمی‌توانیم بگوییم مؤلف می‌خواسته است چنین بگوید که به آن نظریه مرگ مؤلف می‌گویند. مولف هنگامی که متن را صادر کرد دیگر مُرد و ما هستیم و این متن و باید با این متن دیالوگ و گفتگو کنیم. متن را استنطاق کنیم و به گویش وا بداریم و ببینیم از این متن چه می‌فهمیم، چکار داریم که مؤلف چه می‌خواسته بگوید. این می‌شود متن‌مدار. حتی اگر مؤلف هم بگوید مراد من این است، این نظر مؤلف هم می‌شود یکی از تفسیرهای آن متن.

هرمنوتیک مفسرمدار می‌گوید پیش‌یافته‌ها و پیش‌دانسته‌ها و علایق و سلایق و پیش‌فرض‌ها و ذهنیت‌های مفسر اصل است و خودش را تحمیل می‌کند و هیچگاه نمی‌توان فهمید که مؤلف چه می‌خواسته بگوید یا متن چنین دلالت می‌کند. بسته به این که مفسر چه چیزی را اراده کند و از متن به دست بیاورد. این هرمنوتیک مفسرمدار است.

هر دوی اینها انحرافی و افراطی هستند.

هرمنوتیک سوم، هرمنوتیک مؤلف‌مدار است، یعنی در پیش کشف قصد مؤلف است. می‌گوید گفتار یک فعل است و هر فعلی که از فاعل آن صادر می‌شود، با فاعلش نسبت دارد. ما باید این نسبت را کشف کنیم و از این نسبت به عنوان پل استفاده کنیم و به قصد فاعل و مولف و ماتن پی ببریم. این می‌شود هرمنوتیک مؤلف‌مدار.

اصول، از حیثی دانش‌ هرمنوتیکی مؤلف‌مدار است. می‌خواهد بگوید چگونه می‌توانیم کوشش کنیم که نیت شارع را کشف کنیم. ولی چون ممکن است خطا کنیم، پس واقعیت خطاپذیری را، نسبی و فی‌الجمله و به صورت قضایای موجبه جزئیه می‌پذیریم. و عوامل و مبادی البته در فهم ما می‌توانند تأثیر بگذارند، ولی نه در آن حد که نتوانیم به دین پی ببریم و می‌توانیم دین خدا را کشف کنیم.

آنوقت ما در اینجا یک چیزی اضافه کردیم و می‌گوییم علم اصول و یا آنچه که به عنوان منطق فهم دین پیشنهاد می‌کنیم درواقع هرمنوتیک مؤلف‌مدار واقع‌گراست. و فکر می‌کنیم اینگونه دین را بهتر می‌توان فهمید و یک روش‌شناسی دیگری باید طراحی کرد که ما عنوان را منطق فهم دین گذاشتیم.

منطق فهم دین جامع است و می‌تواند همه آموزه‌ها و گزاره‌های هر چهار حوزه هندسی و معرفت دین را به ما بدهد. مأموریت و رسالت و غایت اصول فقه تنها تحصیل مناهج عامه برای تحصل انقیاد است.

بحث بعدی تطورات احتمالی در غایت و فائدت علم اصول است. ممکن است علم اصول بدواً برای غایت محدودتری تأسیس شده بود و لذا مثلاً بحث «تصحیح ادلهًْ الفقه» از لسان شریف سید مرتضی شنیدیم، اما روزی ممکن است این غایت توسعه پیدا کرده باشد و مثلاً در الذریعه کلاً یازده محور اساسی بحث شده و بخش اصول عملی خیلی نحیف است ولی بعدها توسعه پیدا کرده. مباحث عقلی بسیار نحیف است. رویکرد الذریعه تحت تأثیر کتب پیشین که متعلق به اهل سنت بوده بیشتر لفظی است. ولی بعدها علم اصول در شیعه بسط و تعمیق پیدا کرده، مباحث اصول عقلی آن تقویت شده، مباحث اصول عملیه به میدان آمده، گسترش یافته. بعضی مباحث مثل اجماع که از اهل سنت اخذ شده بوده اینجا تبدل ماهوی پیدا کرده و دیگر شده و به تبع این تحولات طبعاً غایت علم اصول و نیز کارکردهای آن تحول پیدا کرده. اما اینکه بخواهیم علل آن را به تفصیل بحث کنیم اینجا مجال آن نیست.

آخرین مبحث سنخ‌شناسی کارکردهای علم اصول است. علم اصول می‌تواند کارکردهای گوناگونی داشته باشد. می‌شود کارکردهای علم اصول و فوائد و علایق دانش اصول را به انحاء مختلف دسته‌بندی کرد.

یکی دسته‌بندی پیامدها، پی‌آوردها، عوائد و فوائد علم اصول به پیامدها و آثار معرفتی و غیرمعرفتی است. علم اصول بر فهم ما از دین تأثیر گذاشته و در این تردیدی نیست. اصلاً فهم ما از دین را سامان و جهت بخشیده و این یک کارکرد معرفتی است. و اصلاً یک دستگاه و به تعبیر امروزی یک پارادایم و گفتمان از فهم دین را شکل داده است. درنتیجه در همین عالَم شیعه دو جریان اصول‌گرایی و اخباریگری پدید آمده. اخباریون نگاهی به دین و فهم دین دارند و معرفت دینی را به دست می‌آورند، کمابیش متفاوت. البته اینجا نمی‌گوییم کاملاً متفاوت آنچنان که بعضی توهم می‌کنند. بالاخره خیلی از منابع اصیل ما متعلق به اخباریون است و همه علما به آن مراجعه می‌کنند ولی دو مشرب اخباریگری و اصولی‌گری در شیعه پدیده آمده است. و ا صولی‌گیری در مقام معرفت تأثیرات شگرف و ژرف و شگفتی بر فهم ما معرفت ما و نه فقط در حوزه شریعت که در حوزه دیگر مباحث دینی نهاده است و طبعاً رویکرد و جهت‌گیری‌های خاصی را در تاریخ علم شیعی به وجود آورده است. بر دیگر علوم هم اثر گذاشته، کما اینکه از دیگر علوم هم اثر پذیرفته است. می‌توان رده‌های مباحث اصولی را در دیگر علم‌ها، مانند کلام دید. پاره‌ای از قواعد اصولیه مبانی کلام شده‌اند. حتی می‌توان در فلسفه نیز کمابیش این تأثر را ملاحظه کرد، هرچند که در اصول متأخرین، فلسفه بر اصول تأثیرگذاری چشم‌گیری‌تری داشته.

و کارکردهای غیرمعرفتی هم داشته. مثلاً در حیات اجتماعی مسلمانان و شیعیان تأثیر داشته. بسیاری از نهضت‌های اجتماعی را اصولییون بنا گذاشته‌اند و بسیاری از صاحب‌نظران نظریه‌های تحول (نظریه‌های تحول نظریه‌هایی هستند که کیفیت وقوع انقلاب، شورش، کودتا در جوامع را تحلیل می‌کنند) معتقدند که نهضت مشروعه دستاورد علمای اصولی است و بی‌تردید می‌توان گفت که انقلاب اسلامی دستاورد اجتهاد است، یعنی یک مجتهد برمبنا و براساس مبانی اجتهادی خویش که برآمده از علم اصول است معتقد شده است که دین می‌تواند و باید حکومت کند و اینگونه می‌تواند حکومت کند و نهضت کرده و حکومت تشکیل داده و احکام صادر کرده و یک نظام در عالم شکل گرفته است. یعنی علم اصول بر حیات اجتماعی ما اثر داشته. مناسبات اجتماعی که از نوع معرفت نیست و از نوع غیرمعرفتی است. پس اصول آثار غیرمعرفتی هم دارد و می‌تواند داشته باشد. پس یک دسته‌بندی کارکردهای علم اصول طبقه‌بندی کارکردها به کارکردهای معرفتی و غیرمعرفتی است.

کارکردهای اصول را به کارکردهای درون‌شبکه‌ای و برون‌شبکه‌ای نیز می‌توان دسته‌بندی کرد. علوم شبکه‌ای هستند. چندین علم گاه با هم می‌شوند یک شبکه معرفت. مثلاً علوم فقهی و فرافقهی، علوم پزشکی و فراپزشکی یا پیراپزشکی. علوم فرافقهی، فقهی و پیرافقهی با هم. مثلاً خود فلسفه اصول را بگیریم، بیاییم تا علم رجال، درایه، علم فقه و قواعد فقهیه و امثال اینها را علوم فقهیه می‌نامیم که بعضی خود فقه هستند، برخی پیشافقه هستند و برخی پسافقه هستند و در اطراف فقه هستند.

علم اصول اثر بدیل‌ناپذیری در قلمرو شبکه علوم هموند که علوم فقهی هستند، دارد. کما اینکه تأثیر زیادی بر شبکه علوم دیگر که همگن هستند و از جنس هستند دارد، مثلاً در علم‌های روش‌شناختی زیادی علم اصول دستاوردهایی دارد و تأثیر گذاشته است. مثلاً تفسیر لااقل به یکی از دو معنا روش‌شناختی می‌شود. یک وقت می‌گوییم تفسیر یعنی معرفت تولیدشده از مطالعه قرآن، یک وقت هم می‌گوییم علم تفسیر یعنی روش فهم قرآن. در روش فهم قرآن علم اصول خیلی تأثیر گذاشته برای اینکه روش فهم قرآن لزوماً استنباط فقهی نیست. چون تعدادی از آیات، آیات‌الاحکام هستند که گفته می‌شود پانصد آیه است و از پانصد آیه اگر مکررات حذف شود سی‌وصدوپنجاه آیه از آیات‌الاحکام هستند ولو به نظر دیگری بعضی گفته‌اند چند هزار آیه آیات‌الاحکام قلمداد می‌شوند چون هر آیه‌ای که در فقه کاربرد دارد می‌تواند در یک معنا آیات‌الاحکام شناخته شود و چنین نیز هست و ما این دیدگاه را قبول داریم. ولی با اینهمه وقتی همه قرآن مطالعه می‌شود، فقه نیست، اما علم اصول خیلی تأثیر گذاشته و تفسیر به شدت وامدار دانش اصول هست. این هم یک تقسیم است که بگوییم تأثیرات و کارکردهای درون‌شبکه‌ای و برون‌شبکه‌ای.

و تقسیم دیگر کارکردهای همسو و ناهمسو با غایت است. یک سلسله کارکردها به نحوی همسویی با غایت همین علم است. پاره‌ای از کارکردها هم در دانش واقع می‌شود که اصلاً با غایت آن علم کاملاً بیگانه است. و دسته‌بندی‌های دیگری که می‌توان درخصوص کارکردهای علوم و از جمله علم اصول ارائه کرد.

فاطمه(س) لَیْلَه‌ُ القدر

 

امیدواریم خداوند متعال وجود، گفتار و کردار ما را آن‌چنان قرار بدهد که از حدود الهی تعدی نکنیم و مردم و مؤمنان عمل ما را آیه و نشانه‌ی خدا بدانند و از دیدن ما یاد خدا در دل آنها زنده شود.

 

بنده، که فقط برای عرض ادب به محضر مبارک حضرت صدیقه‌ی طاهره(س) در این مجلس معنوی و مینوی شرکت کرده‌ا‌م، چند نکته را به رسم ادای وظیفه‌ به ساحت قدسی آن بزرگوار عرض می‌کنم.
زمانی، بعد از پیروزی انقلاب، شیخ بزرگوار ما، بقیه‌السلف و میراث‌دار عرفان شیعی، آیت‌الله علامه حسن‌زاده آملی، به من فرمود که در مخزن کتابخانه‌ی مدرسه‌ی عالی شهید مطهری، که پیش‌تر مدرسه‌ی عالی سپهسالار نامیده می‌شد، تعدادی کتاب‌ خطی با ارزش نگهداری می‌شود. من پیش از انقلاب اسلامی کتابی را در آنجا دیدم و روایتی را در آن کتاب مشاهده کردم که آن را در جای دیگری ندیده بودم و بسیار نگرانم که در حوادث انقلاب کسانی به این کتابخانه دستبرد زده، و این کتاب را از بین برده باشند و بدین‌ترتیب این روایت ذی‌قیمت از دست رفته باشد. ایشان پس از بیان این مطلب به بنده توصیه نمود که با توجه به اینکه در مدرسه‌ی عالی شهید مطهری درس و بحثی داشتم، تفحص کنم که آیا کتاب یاد شده موجود است یا خیر.
من مطلب آیت‌الله حسن‌زاده آملی را با مسئولان کتابخانه‌ی این مدرسه در میان گذاشتم و پرسیدم آیا کتابی با این ویژگی در مخزن ویژه‌ی کتابخانه موجود است یا خیر؟ و گفتم که علاقه دارم این کتاب را ببینم و با اطمینان به محضر مبارک آیت‌الله حسن‌زاده اطلاع دهم تا خاطر ایشان آسوده گردد که کتاب از میان نرفته است.
اهمیت پیگیری من از آنجا ناشی می‌شد که می‌دانستم کتابی که توجه آیت‌الله حسن‌زاده را به خود جلب کند به طور حتم کتاب مهمی خواهد بود؛ زیرا ایشان میراث‌دار عرفان شیعی است و از نظر تسلط بر عرفان نظری و التزام به عرفان عملی و سلوک چندان کم‌نظیر هستند. آیت‌الله حسن‌زاده مردی با بیش از نیم‌قرن سلوک، تحجد، ریاضت و چله‌نشینی‌های بسیار است و با توجه به همین ریاضت‌هاست که خدا به او مراتبی داده است که در حوزه‌های گوناگونی چون حدیث‌شناسی، تفسیر قرآن، عرفان، فلسفه، فقه، نجوم و هیأت و ریاضی صاحب‌نظر به شمار می‌آید. از سوی دیگر ایشان کتاب‌شناس است و کتابخانه‌ی او یکی از خزانه‌های مهم کتاب‌های خطی با ارزش در ایران تلقی می‌گردد؛ زیرا کتاب‌هایی در آن یافت می‌شود که شاید در کل دنیا فقط یک نسخه از آنها وجود داشته باشد که آن هم در اختیار ایشان است. افزون بر این نسخه‌هایی از کتاب‌های استادان خود ایشان، مثل آیت‌الله شاه‌آبادی، مرحوم آیت‌الله علامه‌ی شعرانی، عصار، علامه الهی قمشه‌ای، و نیز کتاب‌های بزرگان حکمت، عرفان و فلسفه‌ی نسل گذشته‌ی حوزه‌ی تهران ـ که ایشان محضر آنها را در کنار آیت‌الله علامه شیخ‌الحکماء المعاصرین جوادی آملی درک کرده‌اند ـ در این کتابخانه وجود دارد که شاید تنها نسخه‌ی موجود از آثار بعضی از این بزرگان قلمداد شود. با توجه به همین موضوع است که می‌گویم وقتی فردی مانند ایشان این‌گونه بر آن کتاب و حدیث نقل‌شده در آن تأکید می‌کند باید به اهمیت آن کتاب و حدیث پی‌برد.
من مخزن را دیدم و خوشبختانه کتاب را سالم یافتم و پی‌بردم که آن حدیثی که استاد این‌همه نگران از بین رفتن آن بود در دسترس شیعه هست.
آن حدیث، که زراره آن را از حُمران نقل کرده، چنین است: «قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّا یُفْرَقُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ هَلْ هُوَ مَا یُقَدِّرُ اللَّهُ فِیهَا قَالَ لَا تُوصَفُ قُدْرَهُ اللَّهِ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ فَکَیْفَ یَکُونُ حَکِیماً إِلَّا مَا فُرِقَ وَ لَا تُوصَفُ قُدْرَهُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ لِأَنَّهُ یُحْدِثُ مَا یَشَاءُ وَ أَمَّا قَوْلُهُ لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ یَعْنِی فَاطِمَهَ ع وَ قَوْلُهُ تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ فِیها وَ الْمَلَائِکَهُ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ یَمْلِکُونَ عِلْمَ آلِ مُحَمَّدٍ ع وَ الرُّوحُ رُوحُ الْقُدُسِ وَ هُوَ فِی فَاطِمَهَ ع مِنْ کُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ یَقُولُ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ مُسَلَّمَهٍ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ یَعْنِی حَتَّى یَقُومَ الْقَائِمُ ع».
با توجه به اینکه در ادبیات روایی ما منظور از «ابی‌عبدالله» حضرت صادق(ع) است، معنای این حدیث چنین است که از حضرت صادق(ع) سؤال کردم از مضمون این آیه که مراد از یُقرق فی لیله‌ القدر چیست؟ آیا این چیزی است که خداوند تقدیر می‌کند و تقدیر و قدرت الهی چگونه است؟ حضرت فرمودند: قدرت الهی وصف‌شدنی نیست و منشأ تقدیر هستی است و این‌که سرنوشت همه‌ی هستی به قدرت الهی تقدیر می‌شود. در ادامه حضرت‌(ع) به لیله‌القدر هم اشاره کردند، گویی پرسش‌کننده بیش از آن پرسشی که در متن روایت درج شده است پرسیده و از لیله‌القدر هم سؤال کرده بود. آنچه نگرانی علامه آیت‌الله حسن‌زاده آملی را از نابودی این روایت سبب شده این جمله از روایت بود که امام صادق(ع) فرمودند: «وَ أَمَّا قَوْلُهُ لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»؛ یعنی اینکه در سوره‌ی قدر درباره‌ی شب قدر آمده که شب قدر بهتر از هزار ماه است، اما مراد از لیله‌القدر چیست؟ یعنی فاطمه. منظور آن است که لیله‌القدری که از هزار ماه ارزشمندتر است همان فاطمه(س) است. به سخن دیگر باطن لیله‌القدر حضرت صدیقه‌ی کبری(س) است. مراد از ملائکه در ظاهر آیه موجودات مجرد خاصی هستند که در فارسی آنها را فرشته می‌نامند.
قرآن دست‌کم دو گونه تفسیر دارد: ۱٫ تفسیر علمی براساس لغت و زبان؛ ۲٫ تفسیر باطنی که به تعبیر قرآن، جز راسخون فی‌العلم به آن باطن راه ندارند؛ زیرا در صورت مطهر بودن می‌توان به ساحت پاک قرآن راه پیدا کرد. قطعاً مصداق کامل‌ترین مطهرون، اهل بیت(ع) هستند که قرآن تصریح کرده است آنها پاک و معصوم‌اند.
پیش از شرح ادامه‌ی حدیث جا دارد به این مطلب اشاره کنم که بعضی از مسیحیان به تفسیر قرآن دست زده‌اند که نمونه‌ی آنها دکتر طارق لبنانی است. او مسیحی کاتولیک است که یک دوره‌ی کامل تفسیر قرآن نوشته ولی همچنان مسیحی باقی مانده است. در همین لبنان آقای جرج جرداق، ادیب بزرگ مسیحی، کتاب «الامام علی صوت العداله الانسانیه» را نوشته که کتاب بسیار ارزشمندی است. جرج جرداق ادیب بسیار مبتکری است که این کتاب را عاشقانه نوشت، کتاب او که با نام «امام علی صوت عدالت انسانی» و در پنج جلد به فارسی ترجمه شده، عظمت عدالتخواهانه‌ی امام علی(ع) را نشان می‌دهد و در آن با توجه به تعالیم حقوقی آن بزرگوار بر این موضوع تأکید شده است که بیان‌های حقوقی آن حضرت بر بیانیه‌های حقوقی و اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر امروزی برتری دارد. با این حال این ادیب و نویسنده‌ی لبنانی همچنان مسیحی مانده است. من در سفری، به منزل جرج جرداق رفتم و او در گفتگو با من شرح داد که چگونه با شخصیت امام علی(ع) آشنا شده است؛ این ادیب لبنانی گفت: در دوران دانش‌آموزی به شعر و ادبیات و رمان علاقه داشتم، روزی از مدرسه فرار کردم و به باغی رفتم، والدین من ساعت‌ها جستجو کرده بودند تا مرا پیدا کنند. آنها خیلی نگران شده بودند. سرانجام والدین و معلمم مرا در حالی یافتند که نشسته بودم و کتاب داستانی را می‌خواندم، آنها مرا ملامت و توبیخ کردند. اما برادرم به من گفت: خیلی دوست داری ادبیات بخوانی؟ می‌خواهی کتابی را به تو معرفی کنم که اوج ادبیات بشری است؛ کلامی دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق است؟ و در همین حال نهج‌البلاغه را به دست من داد. در آن زمان ده‌ساله بودم که شروع به خواندن نهج‌البلاغه کردم و دیدم چه عالمی است. در حالی که به سن بلوغ نرسیده و درس نخوانده بودم عاشق نهج‌البلاغه شدم. هیچ شبی نبود که نهج‌البلاغه زیر بالش من نباشد.
همچنین سلمان کهتانی، نویسنده‌ی بزرگ عرب در لبنان، مسیحی دیگری است که یکی از کتاب‌های شایان تقدیر را درباره‌ی حضرت زهرا(س) نوشته است. چه می‌شود که اینها مسلمان و شیعه نمی‌شوند، اما به یکباره از آن سوی عالم؛ یعنی امریکا، دانشمند و فیلسوف مسیحی ارتدوکسی نخست، کاتولیک می‌شود، اما زمانی که می‌بیند فایده‌ای ندارد، پروتستان می‌شود، پس از آن مارکسیست می‌گردد، اما می‌بیند عطشش فرو نمی‌نشیند، بنابراین سنی می‌شود، اما باز سیراب نمی‌شود تا اینکه به ایران می‌آید و شیعه‌ی اهل بیت می‌گردد، این شخص پروفسور محمد لگن‌هاوزن نام دارد که بیست سال است در ایران رحل اقامت افکنده است و کار علمی می‌کند. آن فرد از آن سوی دنیا این‌همه کوچه‌پس‌کوچه‌های دینی را پشت سر می‌گذارد و با ادیان گوناگون آشنا می‌شود تا اینکه به مکتب اهل‌بیت راه پیدا می‌کند و راه را می‌شناسد، اما فردی مسیحی به تفسیر قرآن دست می‌زند با این حال همچنان راه حقیقت را نمی‌یابد.
چند سال پیش آقای لگن‌هاوزن که در بعثه میهمان ما بود و با من در سفر حج هم‌اتاق، می‌گفت: چرا این‌همه همایش در مکه می‌گذارید؟ اینها چه فایده‌ای دارد، به جای اینکه به مردم بگویید به همایش بیایند و حرف علمی گوش کنند، اگر می‌خواهید مردم رشد معنوی نمایند به آنها توصیه کنید بروند در مسجدالحرام بنشینند و ساعت‌ها کعبه را تماشا کنند و نوری را که از آن متصاعد می‌شود ببینند.
در همان سال بانویی تازه‌مسلمان می‌گفت من آشکارا می‌بینم از کعبه تا هرچه چشم کار می‌کند نوری متصاعد است، می‌بینم که فرشته‌ها در حال رفت و آمد هستند.
منِ شیعه‌ی مسلمانِ مسلمان‌زاده حرف این زن نومسلمان را نمی‌فهمیدم. این نومسلمان فیلسوف و استاد بسیار فاضل (محمد لگن‌هاوزن) که حدود بیست سال در قم مستقر شده و به تحقیق و تحصیل مشغول است و در ضمن استاد و مدرس حوزه هم می‌باشد، با همان لهجه‌ی خاص خود می‌گفت: آقای رشاد چرا سمینار می‌گذارید، وقت مردم را نگیرید بگذارید مردم به مسجدالحرام بروند و کعبه را تماشا کنند که این سبب کمال می‌شود.
من و شما نمی‌فهمیم نشستن و نگاه کردن به کعبه چه اثری دارد، ولی او می‌فهمد، چون گشته، جسته و حقیقت را پیدا کرده است، ولی معلوم نیست که ما هنوز آن را پیدا کرده باشیم.
آقای جرج جورداق کتاب بسیار عالی، ارزشمند و فوق‌العاده‌ای را در وصف حضرت علی(ع) نوشته که هیچ شیعه‌ای در وصف عدالت‌خواهی، بشردوستی و ظلم‌ستیزی حضرت امیر(ع) کتابی به زیبایی او ننوشته است ـ البته بگذریم از کار علامه امینی در نگارش دایره‌المعارف عظیم الغدیر در احقاق حق حضرت امیر(ع) ـ اما چرا این‌همه عشق و شیفتگی به شیعه شدن منجر نشد؟
نمونه‌هایی از این دست نشان می‌دهد که شیفتگی برای شیعه بودن کافی نیست؛ زیرا اینها فقط صورت و ظاهر قضیه را دیده و به باطن آن راه پیدا نکرده‌اند.
او تفسیر قرآن نوشته، ادیب است، تحصیلات دانشگاهی دارد و استاد دانشگاه و دارای تخصص الهیات کاتولیک است. افزون بر این یکی از افراد نامدار دنیای مسیحیت به شمار می‌آید که پیش‌تر معاون بین‌الملل شورای جهانی کلیساها در سوئیس نیز بود. با وجود چنین جایگاهی چطور می‌شود ده جلد تفسیر نوشت، ولی مسلمان نشد؟
من با فرد دیگری در فرانسه آشنا شدم که می‌گفت: روزی کتابی را در گوشه‌ی خیابان دیدم که در میان کتاب‌های دست دوم فروخته می‌شد، برداشتم دیدم کتاب عجیبی است. باز کردم دیدم حرف‌های شگفتی در این کتاب است. شروع کردم به خواندن آن کتاب. مثل آدمی که عطش او مدام در حال افزایش است هرچه می‌خواندم سیراب نمی‌شدم. بعد فهمیدم این کتاب قرآن است، ولی من پیش از اینکه بفهمم این کتاب قرآن است دگرگون شده بودم. آن فرد به طور تصادفی در کنار خیابان با قرآن روبه‌رو شد و به عمق و باطن آن راه یافت (حالا چه عمل خیری از او سر زده و خدا چه تدبیر کرده بوده نمی‌دانم)، اما فردی برای قرآن ده جلد تفسیر می‌نویسد، با این حال به باطن آن راه پیدا نمی‌کند.
مرحوم علامه طباطبایی(ره)، که بزرگ‌ترین فیلسوف بعد از صدرالمتألهین و بزرگ‌ترین مفسر قرون اخیر است و بی‌تردید المیزان او در ردیف دو سه تفسیر بزرگ تاریخ شیعه قرار دارد، گفته است: قرآن باید دو سال یک بار تفسیر شود؛ زیرا بسیار پیچیده است و به هر میزان که عقل بشر رشد می‌کند نیاز به فهم تازه‌ای از آن بیشتر احساس می‌شود. البته منظور ایشان همان تفسیر صوری قرآن بود؛ زیرا هر کسی توانایی تفسیر باطنی قرآن را ندارد تا هر دو سال یک‌بار به تفسیر آن دست زند. علامه‌ی طباطبایی نیز یک تفسیر در تبریز نوشت و پس از آن تفسیر المیزان را نگاشت که با مقایسه این دو متوجه می‌شویم در تفسیر المیزان توانسته است تا حدی به داخل و باطن قرآن راه یابد.
تمام این صحبت‌ها را کردم که بگویم برای راه‌یافتن به باطن قرآن به پاکی وجود نیاز است که هر کسی را از آن بهره‌مند نیست. با توجه به همین موضوع به بحث اصلی‌مان بازگردیم که درباره‌ی آن حدیث گران‌بها و لیله‌القدر بود. لیله‌القدر شب معینی از ماه مبارک رمضان است که مراسم، مناسک و ادعیه‌ای دارد. در تفسیرهای علمی قرآن درباره‌ی سوره‌ی قدر، به اهمیت لیله‌القدر(شب قدر) و اینکه تقدیر امور هستی، انسان و موجودات در این شب انجام می‌شود اشاره شده است، اما تفسیری که حضرت صادق(ع) از این سوره بیان کرده‌اند از نوع تفسیر باطن قرآن است. از همین‌روست که شخصی مثل علامه حسن‌زاده نگران است این حدیث گران‌بها نابود شود، درحالی‌که چند هزار جلد تفسیر قرآن وجود دارد.
در این حدیث به این نکته اشاره شده که لیله‌القدر فاطمه(س) است و ملائکه عالمانی هستند که علم آل محمد را در سینه دارند.
روح‌القدس کجاست؟ سینه‌ی فاطمه(س). این موضوع را امام صادق ‌فرموده‌اند: «وَ الرُّوحُ رُوحُ الْقُدُسِ وَ هُوَ فِی فَاطِمَهَ ع مِنْ کُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ یَقُولُ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ مُسَلَّمَهٍ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ یَعْنِی حَتَّى یَقُومَ الْقَائِمُ ع»
مطلع‌الفجر چه زمانی است؟ آن وقتی است که فجر صادق می‌زند و در افق تغییری را می‌بینیم؟ تفسیر ظاهر آیه همین است، اما حضرت صادق فرموده‌اند: «حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ یَعْنِی حَتَّى یَقُومَ الْقَائِمُ ع»؛ یعنی مطلع الفجر ظهور است.
ممکن است این پرسش مطرح شود که اینها چه ربطی به یکدیگر دارند؟ فاطمه لیله‌القدر است، سینه‌ی او منزل روح‌القدس است، مطلع‌الفجر، فرج فرزند اوست. چرا فاطمه باید لیله‌القدر باشد؟ در پاسخ باید بگویم همان‌گونه که شب قدر مجهول‌القدر است، صدیقه‌ی طاهره(س) هم مجهول‌القدر است. آیا مدینه مشرف شده‌اید و در آنجا مرقد فاطمه(س) را یافته‌اید؟ اصلاً چرا باید مرقد آن بزرگوار پنهان می‌ماند؟ درست است که به دلیل ستم و مسائل آن زمان، امام علی(ع) چنین کرد، اما چرا چند قرن بعد حضرت صادق(ع)، که در همان شهر زندگی می‌کرد، نفرمود که اینجا مرقد مادرم است؟ برای اینکه این قبر باید پنهان بماند. قبر پنهان از یک سو افشای ستم است، و از سوی دیگر نشان می‌دهد که این قبر چونان شب قدر باید پنهان بماند.
حال ممکن است این پرسش مطرح گردد که چه پیوندی بین حضرت فاطمه(س) و فرج است که مطلع‌الفجر همان مطلع‌الفرج تعبیر می‌گردد؟ در پاسخ به این پرسش نیز باید به این نکته اشاره کنم که چه کسی باید از آن فردی انتقام بگیرد که سینه و پهلوی حضرت فاطمه(س)‌ را، که به فرموده‌ی حضرت صادق(ع) خانه‌ی روح‌القدس است، شکست؟ این سوره درواقع به همین موضوع اشاره می‌کند.
مردی را تصویر کنید که اگر همه‌ی عرب شمشیر آخته بودند و پشت به پشت به جنگ او می‌آمدند، لحظه‌ای عقب نمی‌نشست و زمانی که در میدان نبرد مثل شیر می‌غرید دل دشمنان مثل صخره‌های آن میدان می‌لرزید. او مظهر غیرت خدا بود، زمانی که شنید در مرزهای دورافتاده‌ی سرزمین اسلامی، سربازان معاویه خلخال از پای زن یهودی کنده‌اند؛ ‌فرمود: باید از غصه دق کرد که به یک بانو جسارت شده است، ولو یهودی باشد و اگر کسی از این غم دق کند نباید ملامت شود. این مرد، یعنی حضرت علی(ع)، که مظهر غیرت خدا نسبت به یک زن یهودی بود، صدای آن سیلی را که بر گونه‌ی فاطمه(س) نواخته شد تحمل کرد و شمشیر نکشید. امام علی(ع) کمترین ستم را تحمل نمی‌کرد و نمی‌توانست کمترین رنج کسی را ببیند، چه رسد به فاطمه(س)، که فرشته‌ها بدون اجازه وارد بیت او نمی‌شدند، اما آن زمان که ابلیس‌مآبان درِ خانه‌ی او را آتش زدند و شکستند و مضمارهای گداخته‌ی آن در هنگام لگد زدن به در، به سینه‌ی آن بزرگوار، که خانه‌ی وحی خدا و جایگاه روح‌القدس بود، فرو رفت، آن حضرت فرمود: ناله نکنید، من نمی‌خواهم آنهایی که فاطمه‌ی مرا کشتند بیایند و ظاهرسازی کنند، در تشییع پیکر او شرکت نمایند و این جنایتی را که مرتکب شده‌اند بشورند. سلمان آرام گریه کن، حسنین من آرام زمزمه کنید، زینبین من صبر کنید، صدایتان بلند نشود، اما ناگهان خود سر بر دیوار گذاشت و های‌های گریه کرد. آنها گفتند: آقا شما که ما را به آرامش دعوت می‌کردید، حالا چرا خود چنین می‌کنید؟ حضرت علی(ع) فرمود: دستم به بازوی ورم‌کرده‌ی زهرا خورد. این بازویی بود که بارها بر گردن پیامبر(ص) پیچیده شده بود، اما حال تازیانه خورده و کبود شده و ورم کرده است.

 

نسبت و مناسبات فقه و فلسفه


مکان: تالار کمال دانشکده ادبیات دانشگاه تهران

تاریخ: ۵/۲/۱۳۹۰

برگزارکنندگان: روابط عمومی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، فرهنگستان علوم، و بسیج دانشجویی دانشگاه تهران

این مراسم به مناسبت نکوداشت انتشار اثری ارزشمند از استادی بزرگوار و فیلسوفی ارجمند برگزار می‌شود و بهانه‌ای است برای اظهار ارادت و علاقه‌مندی به محضر یک حکیم. استاد داوری، نامی است شناخته‌شده در عرصه حکمت و معرفت. ایشان طی چندین دهه در مقام استادی، هم در ساحت قلم و تحقیق بسیار پرکار بوده‌اند و هم در عرصه آموزش و تربیت شاگردان. بنابراین اگر ایشان را پرکارترین فیلسوف دهه‌های اخیر در محیط دانشگاه بدانیم، سخن نابجایی نگفته‌ایم. دهه‌هاست که استاد داوری در محیط دانشگاه و مراکز علمی کشور به تعلیم شاگردان و تربیت طبقات نخبه مشغول است و در کنار آموزش به پژوهش نیز توجه ویژه‌‌ای می‌کند.

در عرصه علمی کشور افراد کمی هستند که هم در مقام تحقیق، پراثر باشند و هم در مقام تدریس؛ بسیاری هستند که مدرس‌اند، ولی محقق نیستند یا محقق‌اند، اما در کار تدریس کامیاب نیستند.
استاد داوری در عرصه اندیشه و نظر هم از شخصیت‌های ممتاز حکمی کشور و جهان اسلام قلمداد می‌شود؛ زیرا با همه حوزه‌های فلسفی و همه مکتب‌ها آشنایی کافی دارد. بعضی از استادان گاه استاد فلسفه کانت، هگل، ملاصدرا، اشراق یا مشاء شناخته می‌شوند؛ یعنی فقط در آن حوزه‌ها اطلاعات جامع و کاملی دارند، اما استاد داوری از جامعیت خاصی برخوردار است و از همین‌رو مانند ایشان یا در دانشگاه‌های کشور وجود ندارد یا اگر وجود داشته باشد آنقد کم هستند که کم‌شناخته یا ناشناخته‌اند.
با توجه به این ویژگی از شخصیت جامعی چون استاد داوری انتظار می‌رود که تاریخ فلسفه بنویسد؛ زیرا تاریخ فلسفه، تاریخ‌نگاری نیست، بلکه نوعی فلسفیدن است. قالبی که امروزه غربی‌ها برای کار فلسفی کردن انتخاب کرده‌ا‌ند، تاریخ فلسفه است، آن هم پیش از بررسی نظریات فلسفی. اما فردی که به طور جامع بر دوره‌های فلسفی و مکاتب و دیدگاه‌های گوناگون اشراف نداشته باشد، نمی‌تواند به تدوین تاریخ و نگارش تحولات و تطورات معرفتی که در فرایند تاریخ فلسفه رخ داده، در مکاتب بروز کرده و در دیدگاه‌ها ظاهر شده است دست زند و فقط فردی که اشرافی جامع بر این مباحث داشته باشد می‌تواند چنین کار مهمی را انجام دهد. همین ویژگی در استاد داوری سبب شده است ایشان افزون بر کتاب‌های فلسفی محض، که درباره مباحث و دیدگاه‌های فلسفی است چندین اثر مکتوب هم در تاریخ فلسفه داشته باشند.
کتاب ما و تاریخ فلسفه اسلامی سرآمد کتاب‌هایی است که ایشان در قلمروی تاریخ فلسفه نگاشته است. این کتاب در عین گزیدگی و فشردگی، جامعیت لازم را دارد و در آن کمتر دوره یا فیلسوفی را می‌توان یافت که به اندازه لازم شرح داده نشده باشد. با توجه به حجم کتاب، استاد داوری شرح همه فیلسوفان، دوره‌ها و مکاتب را مد نظر قرار داده است؛ زیرا توصیف آنها بیش از آنچه در این کتاب آمده است به طور طبیعی به نگارش چندین جلد کتاب می‌انجامید.
استاد داوری در مقدمه این کتاب مطلبی را بیان کرده است که من با الهام از آن، صحبت‌های امروز خود را مطرح می‌کنم. ایشان گفته‌ است: در این کتاب کوشیده‌ام در تاریخ فلسفه خطی رسم کنم که پیوند میان فلسفه‌ها از فارابی تا عصر حاضر را نشان می‌دهد. این خط، خط وحدت و جمع میان دین و فلسفه و محور دوران آتش‌بس در جنگ دائم میان فلسفه و سیاست در عین حفظِ آتش زیر خاکستر است.
گویی این خط وحد یا جمع دین و فلسفه در جهان اسلام عاملی است که یکپارچگی تاریخی مجموعه مکتب‌ها و مشرب‌های فلسفی ما را حفظ می‌کند. در واقع وجه مشترکی در همه فلسفه‌های اسلامی وجود دارد که سرشت و جوهر آن فلسفه‌ها قلمداد می‌شود و همین عامل سبب می‌گردد همه مکتب‌ها و مشرب‌ها و احیاناً گرایش‌های ریز و درشت فلسفی و حِکمی فیلسوفان و حکیمان در تاریخ بلند فلسفه اسلامی به هم متصل گردند و به صورت مجموعه‌ای یکپارچه جلوه کنند.
من با توجه به این گفته استاد داوری می‌خواهم نکته‌ای را توضیح بدهم که شاید کمتر از این زاویه به آن توجه شده باشد. این به طور قطع نکته درست و بسیار مهمی است که اسلام (که از نظر ما اسلام اصیل همان اسلام علوی است) حِکمی است. من در مقدمه‌ای که بر کتاب استاد نوشته‌ام به ده‌ها آیه از قرآن اشاره کرده‌ام که نشان می‌دهد چگونه حکمت با دیانت در نگاه اسلام و قرآن به هم آمیخته و بلکه یکی است.
یکی از مطالبی که گاه احساس می‌کنم با بی‌دقتی بین ما طلبه‌های فلسفه و فقه مطرح می‌شود، نزاع بین فقه و فلسفه است. گاه بعضی از طلبه‌های فلسفه در موضع دفاع از فلسفه یا احیاناً دفاع از فقه کلماتی را به زبان می‌آورند و مطالبی را مطرح می‌کنند که گویی نزاع تاریخی ریشه‌دار، آشتی‌ناپذیر و فروناکاهنده‌ای بین فلسفه و فقه در اسلام وجود دارد. در حوزه معروف است که طلبه‌ای تازه می‌خواست فلسفه بخواند، اما روز اولی که سر درس رفت استاد نیامد. این طلبه وقتی که از حضور استاد مأیوس شد تصمیم گرفت که به حجره بازگردد. او در راه بازگشت به حجره، در حالی که کتاب منظومه حاجی را در دست داشت، شروع کرد به صحبت کردن با دوست خود و گفت: این فقها از جان ما فیلسوفان چه می‌خواهند که اینقدر حکم صادر می‌کنند.
به نظر من در نگاه به مباحثی که در ظاهر فیلسوفان و فقیهان درباره آنها عقاید و نظرهای مخالفی دارند خطاهایی رخ داده و همین مسئله سبب شده است گمان رود میان فقه و فلسفه نوعی نزاع ایدئولوژیکی برقرار است؛ یعنی فیلسوفان ایدئولوژیی دارند که با ایدئولوژی فقیهان متفاوت است و از همین‌رو آنها طی تاریخ در عرصه ایدئولوژیک با هم مبارزه کرده‌اند و می‌کنند.
البته گاه این منازعه تنزل داده می‌شود و تصور می‌گردد که نوعی نزاع صنفی میان این دو گروه برقرار است. این در حالی است که آنها به این موضوع توجه نمی‌کنند که این تضادها و نزاع‌های نظری و فکری میان فیلسوفان و متکلمان، فیلسوفان و عارفان، و حتی بین خود فیلسوفان نیز وجود دارد، و چه بسا شدیدتر از نزاع میان فیسلوفان و فقیهان باشد.
آن مقدار که عارفان یا متکلمان به فیلسوفان حمله می‌کنند، فقیهان نکرده‌اند. حتی شاید نزاع نظری میان فیلسوفان و فقیهان به شدت نزاع نظری میان فیلسوفان دارای مکتب‌های فلسفی متفاوت نباشد، اما عده‌ای درباره این نزاع اغراق می‌کنند و همین اغراق سبب برداشت نادرستی می‌شود که همان مسئله‌ نزاع بین فلسفه و دین است. در واقع چنین استنباط می‌شود که چون فقیهانی که متولیان امر دین هستند با فلسفه مخالف‌اند، پس دین با فلسفه مخالف است.
درحالی‌که اگر این پدیده را تحلیل ماهوی و حتی ایدئولوژیکی کنیم، به نتیجه دیگری می‌رسیم. آیا فقهیان شیعی ضد عقل هستند؟ عقل چه جایگاهی در فقه ما دارد؟ اینها پرسش‌هایی هستند که پاسخ به آنها می‌تواند راهگشای ما در این بحث باشد. اصول ما، که منطق فقه است، مانند دیگر علوم، بخشی دارد با عنوان مبادی اصول، که مباحث مربوط به آن حدود ۵۰ درصد کل حجم علم اصول را در بر می‌گیرد و شاید از نظر کیفی، سهم مبادی‌پژوهی در اصول، حتی بیش از مسائل اصولیه باشد. این مطلب را در مقام فردی عرض می‌کنم که تقریباً تاریخچه علم اصول را به طور کامل بررسی کرده و پس از بررسی آثار اصولی از ابتدا تا زمان حال به اطلس جامع دویست‌صفحه‌ای رسیده ‌است؛ یعنی مجموعه مباحث اصول را در دویست صفحه خُرد کرده‌ام تا بتوانم این موضوع را بررسی کنم که در کتاب‌های اصولی چقدر مباحث مربوط به مبادی مطرح است و در بخش مبادی چه مقدار عقل وجود دارد.
حضور عقل در اصول ما بسیار پررنگ است. گاهی پیشنهاد شده است که مثل بعضی از اصولیان مانند فاضل تونی و متأخران مانند مرحوم آقای مظفر، بخش عقلی اصول را از بخش لفظی آن جدا کنیم. در صورت چنین کاری، اگر بنا باشد مبادی را، که عمدتاً عقلی است، از اصول خارج کنیم و بخش عقلی را هم تفکیک نماییم، حجم بخش لفظی اصول بسیار کم خواهد شد. شایان ذکر است که این فرایند هم رو به گسترش و فزونی است؛ یعنی وقتی شما کتاب‌های اصولی اولیه را با آن دسته از کتاب‌های اصولی که طی یک قرن اخیر نگاشته شده‌اند مقایسه می‌کنید متوجه می‌شوید که اصول و نیز فقه ما عقلی‌تر شده است، به‌گونه‌ای که عده‌ای از این ‌که اصول ما تا این اندازه فلسفی شود ابراز نگرانی کرده‌اند.
در فقه ما، در عرض وحی و سنت، که فعل و کلام معصومان است، عقل در تولید و حل مسئله سهم بسزایی دارد، ولی در اصول و فقه ما، عقل از جایگاه خاصی برخوردار است که حتی وحی نیز چنان جایگاهی ندارد و آن حجت‌سازی دیگر منابع است. در حوزه فهم دین عقل در حدود چهل کارکرد دارد که بنده آنها را در مقاله «گستره کارکردهای عقل در تفهم و تحقق دین» (فقه و حقوق سال ۸۵: ش ۸)، برشمرده و توضیح داده‌ام، اما با وجود این حتی اگر کارکرد وحی و سنت با عقل برابر باشد، کارکرد اختصاصی عقل، یعنی حجت‌سازی، به آن جایگاه خاصی می‌بخشد. به سخن دیگر عقل کارکرد معرفت‌زایی دارد و به مثابه منبع تولید معرفت عمل می‌کند، کارکرد ابزاری دارد که منابع دیگر را به خوانش وا می‌دارد، یعنی استنطاق و خوانندگی دیگر منابع را برعهده دارد، و در مقام سنجش نیز دست به کار می‌شود تا بدانیم آنچه از کتاب و سنت به دست آورده‌ایم صائب است یا نه. اما باید گفت که حجیت کتاب را عقل اثبات می‌کند و این کارکردی یکجانبه برای عقل است؛ یعنی ما نمی‌توانیم برای حجیت عقل به کتاب تمسک کنیم. این کارکرد را اصولیان و فقیهان ما برای عقل قائل هستند.
وقتی به تاریخ فقه و اصول مراجعه کنیم مشاهده می‌نماییم که شمار فیلسوف ـ فقیهان، به ویژه در دوره‌های متأخرتر بسیار بیش‌تر از متکلم ـ فقیهان و محدث ـ فقیهان است. محدث ـ فقیهان در دوره اول فقه، فقهای اولیه ما هستند؛ البته به‌جز فقیهین قدیمین، یعنی ابن‌جنید و ابن‌عقیل که در همان دوره حدیث‌گرایی، دو فقیه عقل‌گرا بودند. در دوره شیخ مفید نیز او متکلم ـ فقیه عقل‌گرایی بود که البته فیلسوف به شمار نمی‌آمد. پس از آن با سلطه دو قرنه اخباری‌گری، اجتهاد دچار فترت شد، اما رفته‌رفته فقهایی مطرح شدند که آنها را می‌توان فیلسوف ـ فقیه نامید؛ یعنی فقیهانی که فیلسوف کاملی هستند و فیلسوفانی که فقیه زبده‌ای به شمار می‌آیند. محقق اصفهانی (آشیخ ‌محمدحسین کمپانی اصفهانی) که فیلسوفی بنام است و دیدگاه‌های فلسفی فوق‌العاده‌ای دارد، میرزای نائینی، صاحب فصول و امام‌خمینی(ره). امام‌خمینی(ره) پیش از آنکه فقه باشد فیلسوف بود و پیش از آنکه فیلسوف باشد، عارف بود.
در پایان بجاست از استاد داوری با عنوان «فیلسوف فرهنگ» یاد کنم که تعبیر بجایی برای این استاد گرانقدر است و برای نخستین بار دو سال پیش در مراسم بزرگداشتی که جناب آقای دکتر اعوانی برای ایشان برگزار کرد به کار رفت. فرهنگ وجه انضمامی همه علوم انسانی با نگاهی عقلانی است و از همین‌رو می‌توان استاد داوری را فیلسوف فرهنگ نامید. ایشان با نگارش کتاب ما و تاریخ فلسفه اسلامی توانستند خلأ موجود در این زمینه را پر کنند. به نظر من این اثر می‌تواند متن بسیار خوبی برای تدریس تاریخ فلسفه اسلامی در دانشگاه‌ها قلمداد شود. افزون بر این، شاگردان ایشان و طلاب اهل فلسفه می‌توانند بر روی این اثر ارجمند کار کنند و بخش‌هایی از آن را توسعه دهند.
دوباره از استاد داوری به خاطر این کار ارجمندی که انجام دادند و اتفاقاً آن را در دوره زمانی کوتاهی هم سامان دادند تشکر می‌کنم. چنین تحقیقاتی ممکن نیست در دوره‌ای به این کوتاهی به سامان برسد، ولی ایشان با استفاده از توانایی‌هایی که دارند توانستند این مجموعه را در قالب کتابی ارزشمند عرضه کنند.
از استادان محترمی که در این محضر حضور یافتند و بر بنده منت نهادند تشکر می‌کنم. همچنین از دانشجویان عزیز و دست‌اندرکاران این مراسم سپاس‌گزارم.

معیار هنر دینی


برای این‌که جایگاه مسئله معیار هنر دینی در جغرافیای مباحث فلسفه هنر و فلسفه هنر اسلامی مشخص شود گذرا چند نکته را عرض می‌کنم. اول این‌که عنوان مناط و ملاک هنر اسلامی خودبه‌خود این را ایهام می‌کند که هنر اسلامی و هنر دینی داریم. مسجل‌انگاری هنر دینی و این‌که هنر دینی ملاک‌مند است و دارای مناط و ملاک مشخصی است و قابل تشخیص و تفکیک از هنر غیردینی است.

دیگر این‌که مسئله مناط‌پژوهی و ملاک‌گذاری از مباحث هویت‌شناسی است. هویت یک دانش و هویت یک مقوله نیازمند به ملاک و مناط مشخصی است. این از مباحث مسئله هویت‌شناسی خواهد بود. سوم، مسئله هویت‌شناسی ارزشی و معرفتی. هویت‌شناسی دست‌کم با دو رویکرد می‌تواند مطرح باشد، با رویکرد ارزشی مثل بحث ما که می‌خواهیم بگوییم هنر دینی یا اسلامی دارای چه هویتی است. ما اینجا به هنر به صورت ارزشی نگاه می‌کنیم. بار دیگر ممکن است هویت‌شناسی معرفتی بکنیم. بگوییم هنر و یا یک دانش مشخص دارای هویت معرفتی است، هویت معرفتی این دانش چگونه است، آیا این دانش از جمله دانش‌ها و علوم حقیقی است یا از جمله علوم اعتباری است.

مسئله هویت‌شناسی ارزشی یا معرفتی یک دانش یا یک مقوله یا حتی یک مسئله از جمله مباحث فلسفه‌های مضاف است.

نکته چهارم، هویت‌شناسی هنر دینی از مسائل رکنی فلسفه هنر اسلامی یا فلسفه اسلامی هنر یا فلسفه دینی هنر است.

نکته پنجم، فلسفه هنر در زمره فلسفه‌های مضاف به امور است، هرچند حتی اگر برای هنر خصلت و سرشت معرفت‌بخشی هم قائل باشیم طبعاً تبدیل به دانش نمی‌شود. مقوله‌ای است که معرفت‌زا و معرفت‌بخش است، خودش از جنس معرفت نیست. مسئله هویت‌شناسی را می‌توان تنظیر کرد به مسئله وحدت و تمایز علوم. در مسئله وحدت و تمایز هم دنبال این هستیم که با ملاک مشخصی بگوییم هر علمی با دیگر علم‌ها چگونه متمایز می‌شود و یا یک علم در درون با چه ملاکی منسجم می‌شود.

وارسی انسجام درونی یک دانش و قلمروی برونی و ارتباط برونی آن با دیگر دانش‌ها را ما می‌گوییم مسئله وحدت و تمایز علوم.

موضوع هویت‌شناسی هنرها نظیر چنین بحثی است، درنتیجه می‌توان اکثر نزاع‌هایی را که در ملاک‌گذاری برای تمایز و وحدت علوم مطرح هست، اینجا هم مطرح کرد.

وحدت علم به چه چیزی است؟ آیا به غایت است، به موضوع است، به روش است، به عنصر دیگری است؟ در مقوله هنر آنگاه که آن را هویت‌شناسی می‌کنیم می‌توانیم همین پرسش‌ها را مطرح کنیم.

من در مسئله وحدت و تمایز علوم به دیدگاه خاصی معتقد هستم که اجمال آن این است که با ملاک واحد همه علوم را از هم نمی‌توان تفکیک کرد و هویت و وحدت همه علوم را به ملاک واحدِ فراگیرِ شامل نمی‌توان تعیین کرد. ملاک‌ها مختلف هستند و بسا نتوان به این نقطه رسید که لزوماً وحدت و تمایز به یک ملاک و معیار محقق می‌شود. بسا ما در فهم یک علم از لحاظ هویت معرفتی و حتی از نظر تعریف آن ناچار باشیم به ملاک‌های متعدد مراجعه کنیم، هرچند حسب‌المورد بعضی ملاک‌ها در بعضی از علوم پررنگ‌تر باشند. درنتیجه حداکثر به یک شکل معیارمندی مانعهًْ‌الخلوی باید تن در بدهیم.

به هرحال علم برای وحدت و تمایز با دیگر علوم دارای ملاک و مناط است، اما کدام علم و کجا بسته به مورد ممکن است تعیین شود. اصولاً هویت یک علم را مجموعه‌ای از عناصر رکنی آن علم می‌سازند. از موضوع گرفته تا روش و غایت و امثال اینها. این‌جور نیست که بشود هویت یک علم را تنها به یکی از این عناصر مستند کرد. چندین عنصر رکنی هر علمی را می‌سازند و مجموعه این عناصر با هم هویت‌بخش دانش هستند.

درخصوص هنر می‌توان گفت که عناصر و معیارهای مختلفی می‌توانند هویت هنر را مشخص کنند، کدام هنر دینی است، کدام سکولار، کدام اسلامی است، کدام غیراسلامی. معیارهای دینی و اسلامی بودن هنر را می‌توان به اشکال مختلف تقسیم و طبقه‌بندی کرد، ازجمله با الگوی ثلاثی براساس مؤلفه‌های سه‌گانه اثر، خالق اثر و عناصر پیرامونی. براساس این‌که خالق اثر کیست، اثر دارای چه مختصاتی است و یا عوامل پیرامونی تکون و خلق اثر می‌توان به آن هویت داد و گفت که این اثر دارای چه هویتی است.

معیارها را می‌توان با الگوی ثنایی هم طبقه‌بندی کرد. بعضی معیارها ماهوی‌ هستند، بعضی معیارها صوری هستند. پس هنر را می‌توان براساس معیارهای ماهوی و یا براساس معیارهای صوری تعیین هویت کرد.

معیارهای ماهوی را عبارت می‌دانیم از مؤلفه‌هایی که ماهیت یک اثر و دانش را می‌سازند. مثل مبانی معرفتی مؤثر بر اثر. این‌که چه مبانی و پیش‌انگاره‌های معرفتی در یک اثر نهفته است و براساس چه مبانی معرفتی و نظری این اثر پدید آمده است، می‌توان گفت که این هنر دینی است یا غیردینی، اسلامی است یا غیراسلامی.

مضمون و محتوایی که یک اثر هنری با خود حمل می‌کند، یک اثر هنری چه پیامی دارد. آن پیام معیار خوبی است تا بگوییم که این هنر آیا دینی است غیردینی، اسلامی است یا غیراسلامی.

انگیزه خلق یک اثر هنری و غایت منظور در ذهن خالق آن اثر ملاک دیگری است که ملاک بسیار مهمی است.

ملاحظه می‌کنید که بعضی از این ملاک‌ها به اثر بازمی‌گردد، مثل مبانی معرفتی نهفته در اثر هنری. بعضی به مؤثر و خالق اثر برمی‌گردد، مثل مسئله غایت و انگیزه، یعنی آن تقسیم ثلاثی در این تقسیم ثنایی نهفته و تعبیه شده است.

اینها مواردی است از معیارهای ماهوی تعیین هویت هنر. پاره‌ای معیارها صوری هستند، مؤلفه‌هایی که جوهری نیستند و با ماهیت آن اثر هنری گره نخورده‌اند و پیوند ندارند، مانند کارکرد یک اثر هنری. این‌که موسیقی چه کارکردی داشته باشد. طبعاً یک نوع از موسیقی می‌تواند کارکرد دینی داشته باشد؛ یعنی در امر دین به کار گرفته شود. یک قطعه موسیقی برای یک مناسک دینی به استخدام دربیاید، هرچند همان قطعه در گذشته در مناسک و مراسم دینی به کار گرفته نمی‌شده است.

امروز یک بحث جدی مطرح است که آیا رمان دینی و غیردینی دارد یا حتی رمان می‌تواند نوع دینی نیز داشته باشد؟ این پرسش از ماهیت و خصائل ماهوی رمان است که ماهیتاً رمان که یک پدیده مدرن است و در یک بستر فرهنگی و تمدنی و فکری و معرفتی سکولار ظهور کرده می‌تواند دینی نیز باشد یا بشود؟

اگر بگوییم ماهیتاً نمی‌توانیم رمان دینی داشته باشیم ولی به لحاظ صورت، ساختار، کارکرد ممکن است. ممکن است شما یک رمان بی‌آنکه چندان در مسائل ماهوی آن دست برده باشید یا مسائل ماهوی آن طرف‌مند و جهت‌دار باشد در جهات صوری مثل کارکرد و کاربرد و کارگماشت آن برای مقاصد دینی آن نوع دینی رمان را خلق کنید.

هم کارکرد و هم کاربرد، گاه کارکرد قوی‌تر از کاربرد است. کاربرد به دست کسانی است که اثر را مورد بهره‌برداری قرار می‌دهند. کارکرد درواقع فائده است، و فائده‌ای است که خودبه‌خود دارد. در مقابل غایت که ماقُصد است ولو لَم‌یُقع، فائده ماوَقَع است ولو لَم‌ یُقصَد من قبل. ممکن است آثار بر فعلی مترتب بشود، هرچند فاعل آن پیش‌تر قصد آن را نکرده باشد. کما این‌که ممکن فائده را قصد کند ولی محقق نشود. نسبت بین غایت و فائده از این جهت عام و خاص من‌وجه است.

به هرحال کارکرد یک مقداری اثر منسوب است و کاربرد به کسانی که اثر را به استخدام درمی‌آورند و مثال دیگر این‌که هنرمند که باشد، مسلمان یا غیرمسلمان؟ می‌توان به اعتبار مسلمانی هنرمند، هنر را اسلامی بنامیم. چنان‌که بعضی‌ها که شأن فلسفه اسلامی را تخفیف می‌دهند می‌گویند فلسفه اسلامی نداریم، فلسفه مسلمانان داریم. یا احیاناً اثر یا دانشی در بستر فرهنگی خاصی پدید آمده باشد. در بستر تمدنی تمدن اسلامی علوم بسیاری حتی از علوم پایه پدید آمده‌اند. مثلاً فیزیک اسلامی دوره تمدن اسلامی با فیزیک مدرن امروز ممکن است تفاوت نداشته باشند، اما از آن جهت که در بستر تمدنی اسلامی پدید آمده است، نسبت چنین فیزیکی به اسلام بلامانع است و اشکالی ندارد. منتها چنین نسبتی لزوماً نسبت ماهوی و جوهری نیست.

در مجموع عرض ما این است که هنر را می‌توان به دینی و غیردینی یا اسلامی و غیراسلامی تقسیم و طبقه‌بندی کرد. معاییر بسیاری که از جنس ماهیت‌ساز یا از جنس صورت‌بند هستند می‌توان برای این تقسیم و طبقه‌بندی منظور داشت و درنتیجه می‌توان انتساب هنر را به اسلام و دین و طبقه‌بندی هنر را به دینی و غیردینی به صورت شبه‌مقوله به تشکیک و ذومراتبی طبقه‌بندی کرد.

آنگاه که معیارهای ماهوی، همگی در یک اثر محقق‌اند، این هنر اسلامی‌تر و دینی‌تر است. به هر اندازه که یک اثر هنری معیارهای ماهوی را از دست می‌دهد، گویی که اسلامیت آن کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شود.

طبعاً براساس معیارهای صوری نمی‌توان گفت یک اثر هنری آرمانی و مطلوب و ایده‌آل، به معنای حقیقی تعبیر هنر اسلامی و هنر دینی پدید می‌آید و می‌توان آن مصداق از اثر هنری را اسلامی دقیق و حقیقی نامید ولی انتساب وجه موجهی دارد و می‌توان نسبت داد و خلاصه عرض ما همین است که ما می‌توانیم اسلامیت و دینیت هنر را به صورت مقوله به تشکیک براساس میزان توّفر معیارهایی که عرض شد، خصوصاً معیارهای ماهوی تبیین و طبقه‌بندی کنیم.

از این‌که تصدیع شد پوزش می‌خواهم و امیدوارم که مدیون شما نمانده باشم که لحظاتی از وقت شما را گرفتم و نکات پریشان و خامی را عرض کردم. والسلام.

نظام آموزشی پرورش‌مآل؛ برایند تجربه‌ی هزارساله‌ی حوزه‌های علمیه

آیین معارفه‌ی رئیس و اعضای شورای حوزه‌های علمیه‌ی استان تهران
دوشنبه سیزده تیرماه ۱۳۹۰ ساعت ۳۰/۱۶
مکان: آستانه‌ی مقدسه‌ی حضرت عبدالعظیم الحسنی(س)، تالار شیخ صدوق(ره)

سینه‌ی پردردی داریم و سینایی می‌خواهیم که گوشه‌هایی از آنچه سال‌ها در درون داشته‌ایم بیان کنیم، اما الان فرصت نیست. به ما کمک کنید تا بتوانیم در مسیر آنچه در احکام آمده است گام برداریم. چند روز پیش بود که در همین تالار به مناسبت نکوداشت خدمات علمی و تربیتی حضرت آیت‌الله خوشوقت عرایضی را بیان کردم. این نکته که ما باید راه سلف صالح را دنبال کنیم بسیار اهمیت دارد؛ زیرا نگرانی‌هایی وجود دارد که مبادا حوزه‌های علمیه تغییر کنند. با توجه به همین نگرانی است که فکر می‌کنم باید به کارهایی دست زد تا نسل کنونی و آینده بیش از پیش با جایگاه حوزه‌ها در تاریخ آشنا شوند و اساسی‌ترین کاری که می‌توان در این زمینه انجام داد تأسیس مرکز علمی نیرومندی است که مطالعه‌ی تاریخ حوزه در سرلوحه‌ی کار آن قرار داشته باشد و در پی بازشناسی سنت‌های اصیلِ آزموده‌ی آموزشی، پژوهشی و اخلاقی، پرورشی، معیشتی و مدیریتی حوزه‌ها باشد که طی هزار سال آزموده شده و کارایی خود را نشان داده است.
درواقع ما سرمایه‌ی غنی، قویم و بسیار پربرکتی را فراچنگ داریم که از سلف بازمانده است. ما فرزندان شیخ طوسی و شیخ مفید، سید مرتضی، صاحب جواهر و شیخ عبدالکریم حائری هستیم که در شرایط تاریخی بسیار حساسی در مقابل بزرگ‌ترین و عنودترین مستبد تاریخ ایران، یعنی رضاخان، ایستاد و اجازه نداد سیستم غربی وارد حوزه شود. عبدالکریم حائری، شیخ بزرگوار ما، در آن شرایط تاریخی در مقابل رضاخان گفت: «نظم ما در بی‌نظمی است»، اما در حقیقت او با این بیان نورانی، که در موقعیت تاریخی خود بسیار ارزشمند بود، خواست به رضاخان بفهماند که حوزوی‌ها زیر بار نظم او نمی‌روند؛ زیرا نظم خود را دارند؛ نظم پیچیده‌ای که رضاخان با ذهن علیلش از درک آن عاجز است. این‌گونه بود که حوزه در دوره‌ی سلطه‌ی رضاخانی، که همه چیز را زیر چکمه‌ی خود برده بود، و نیز در دوره‌ی سلطه‌ی غرب‌زده، غرب‌گرا و غرب‌پرست محمدرضاخانی، مستقل ماند.
امروز هم دولت و نظام جمهوری اسلامی، زاده و مدیون حوزه‌های علمیه‌اند؛ زیرا سال‌هاست که طلبه‌ها برای دفاع از این نظام و استمرار و جهانی‌شدن آن تا پای جان ایستاده‌اند. در همین دفاع مقدس، بنا به آمار رسمی، تعداد شهدای روحانی ما دوازده برابر دیگر اصناف بوده است و تعداد فرزندان خانواده‌های روحانی که به شهادت رسیده‌اند چهار برابر دیگر اصناف اجتماعی اعلام شده است. این در حالی است که آنچه اعلام شده بر اساس آمار رسمی بنیاد شهید است و شامل همه‌ی طلاب شهید نمی‌شود؛ زیرا بسیاری از طلبه‌ها از طریق بسیج و به عنوان بسیجی به جبهه‌ها رفتند و از همین‌رو در آمار جزء گروه روحانیان شمرده نمی‌شوند. با توجه به همین موضوع می‌توان گفت که احتمالاً در مجموع، شهدای قشر روحانی در قیاس با دیگر گروه‌های اجتماعی حدود بیست برابر باشد.
همه‌ی تاریخ ایران مدیون روحانیت و حوزه‌های علمیه است. با نگاهی به اعصار گذشته متوجه می‌شویم که هر زمان ایران با هجوم اقوام و کشورهای بیگانه روبه‌رو شد روحانیان بودند که سینه سپر کردند، فتوا داد‌ند، سلاح به کف گرفتند، شهادت را به جان خریدند و این کشور را حفظ کردند. افزون بر این، طی تاریخ ایران، در دفاع مقدس بود که برای نخستین بار کشور با هجوم دولتی بیگانه مواجه شد، اما حتی یک وجب از خاک آن از دست نرفت و دشمن با خواری و ذلت از سرزمین ما عقب‌نشینی کرد و بیرون رفت.
اما برای حفظ حوزه‌ها نخستین اصل، که سلف صالح هم همیشه بر آن تأکید کرده، تلاش برای استمرار استقلال حوزه و روحانیت است. این استقلال باید در همه‌ی امور رعایت شود؛ در بُعد سیاسی، شأن حوزه بسیار فراتر از آن است که پیرو حزب و جریان سیاسی خاصی باشد؛ زیرا خود در این زمینه پیشرو است. از نظر نظام آموزشی نیز که اهمیت آن کم‌تر از بُعد سیاسی نیست، حوزه باید مستقل باشد و نباید از دانشگاه پیروی کند. اگرچه بنده به خاطر این اظهار نظر گاه با اعتراض، طعنه و تعریض روبه‌رو شده‌ام، باز تأکید می‌کنم که حوزه نباید پیرو دانشگاه باشد؛ زیرا دانشگاه ما یک نظام عاریتی ناقص‌الخلقه‌ای را به‌ناچار از غرب اخذ کرده و طی هشتاد سال آن را اجرا نموده؛ البته چاره‌ای هم نداشته. نظام آموزشی دانشگاهی حافظه‌محور و فراگرفت‌مآل است؛ یعنی غایت مسئله آن است که دانشجو یک مشت مطلب را حفظ کند و امتحان بدهد تا مدرک بگیرد، سپس مدیر، رئیس یا کارمند شود. این‌گونه است که علمی هم باقی نخواهد ماند و لازم نیست کسی دنبال علم برود.
این در حالی است که حوزه‌های علمیه خود از نظامی آموزشی برخوردارند که از زمان شیخ طوسی تا دوره‌ی امام خمینی(ره)، و شهید مطهری پرورده شده است. این نظام آموزشی، فراگرفت‌مآل نیست، بلکه پرورش‌مآل است؛ یعنی غایت همه چیز در آن پروریدن و شکفتن استعدادها و استطاعت‌های فطری الهی در همه‌ی ابعاد است. بنا نیست در حوزه‌ها فقط دانش‌آموز داشته باشیم؛ زیرا حوزه اصلاً دانش‌محور نیست، بلکه پرورش‌محور است. این نظام آموزش محصول تجربه‌ی تاریخی هزارساله‌ی حوزه است که باید تبیین گردد و مبانی، نهادها و ویژگی‌های آن دقیقاً نوشته شوند و سپس مقایسه‌ی آن با نظام آموزش دانشگاهی موجود در کشور مد نظر قرار گیرد تا آفت‌های نظامی که دارد وارد حوزه می‌شود برای همه آشکار گردد.
حوزه، که پیشاهنگ انقلاب، علم، معرفت، رهایی، نجات و استقلال ایران است باید بر دانشگاه تأثیر بگذارد و ما باید نظام آموزشی پیشینه‌دارِ پرسابقه‌ی اصیلِ آزموده‌ی جواب‌داده‌ی خودمان را از متن هزار سال تاریخ بیرون بکشیم، سنت‌ها را دقیق شناسایی و تبیین کنیم، به صورت منشورواره دربیارویم و همان را اجرا کنیم. بسیاری از سنت‌های آزموده‌ی حوزوی اکنون در حال فراموشی است، نسل امروز از نسل قبل بی‌خبر است و نمی‌داند چه بر نسل قبل گذشته است و وای بر نسل بعد که ما بخواهیم حوزه را با این وضعیت به آن منتقل کنیم.
من در مقام طلبه‌ای که هم با حوزه و هم با دانشگاه آشنا است و دهه‌ی پنجم طلبگی خود را طی می‌کند و در تمام این مدت هرگز از درس خواندن و درس دادن دست برنداشته است، گواهی می‌دهم که به لطف الهی و تدابیر آیت‌الله مقتدایی و شاگردان ایشان و تدابیر خستگی‌ناپذیر و نستوهانه‌ی جناب آقای فراهانی، اتفاقات بسیار بزرگی در این دو سه سال رخ داده است. شبکه‌ای کردن حوزه و در عین حال حفظ استقلال مدیریت‌های مناطق، هنر است. درواقع ایشان، هم حوزه‌ها را سراسری کرده و کوشیده است در استان‌ها محوریت‌هایی به وجود بیاید و هم در عین حال استقلال مناطق را حفظ نموده است.
امیدواریم فرصتی پیش بیاید که در محضر این استادان محترم و مدیران عزیز باشیم و از دیدگاه‌های ایشان بهره ببریم. سیاست ما مشارکت حداکثری، همراهی و همکاری با تک‌تک استادان باتجربه و مدیران باسابقه‌ی استان است. والسلام.

هندسه‌ی مناسبات دین، دولت و جامعه در ایران معاصر


دین، دولت‌ و جامعه:

مراد من‌ از دین‌ در این‌ گفتار، نهادهای‌ دینی‌ مانند: حوزه‌های‌ علوم‌ دینی‌ و الهیات، مساجد، و مقامات‌ و جوامع‌ روحانی‌ نیست. بلکه‌ دین‌ به‌ مثابه‌ مکتب‌ راهنمای‌ اندیشه‌ و عمل‌ انسانی‌ مورد نظر است. دین‌ را – با توجه‌ به‌ مصداق‌ خاص‌ آن، اسلام‌ – به‌ تعبیر زیر تعریف‌ می‌کنم:

دین‌ عبارت‌ است‌ از مجموعه‌یی‌ از گزاره‌های‌ حقیقی‌ و واقع‌نما درباره‌ی‌ جهان‌ و انسان‌ و نیز مجموعه‌یی‌ از آموزه‌های‌ دستوری‌ و ارزشی، که‌ جهت‌ تنظیم‌ مناسبات‌ انسان‌ با جهان‌ و انسانهای‌ دیگر، از طریق‌ پیامبران‌ از سوی‌ خدا تنزیل، یا به‌ تنفیذ وحی، توسط‌ عقل‌ سلیم‌ آدمی‌ دریافت‌ می‌شود.

منظور از دولت، اینجا مفهوم‌ مرادف‌ حکومت، یعنی: مجموعه‌ی‌ دستگاههای‌ مقننه، قضائیه‌ و مجریه‌ است.

جامعه‌ را تبلور آحاد مردم‌ می‌دانم، نه‌ اصالت‌ الاجتماعی‌ مطلق‌ام‌ و نه‌ اصالت‌ الفردی‌ محض. وحدت‌ اجتماع، وحدت‌ شبه‌ حقیقی‌ است‌ و طبیعت‌ جامعه، محکوم‌ به‌ قواعد و قوانینی‌ است، و معتقدم‌ در تعارض‌ میان‌ مصلحت‌ و منفعت‌ فرد و جامعه، برحسب‌ مورد و با لحاظ‌ اهم‌ و مهم، گاه‌ حق‌ جمعی‌ بر حق‌ فردی، گاه‌ حق‌ فردی‌ بر حق‌ جمعی‌ باید مقدم‌ داشته‌ شود.

‌ ‌ آسیب‌شناسی‌ معرفت‌ «حقیقت»:

بزرگترین‌ آفت‌ درک‌ حقیقت، «افراط‌ و تفریط» «و گرایش‌ تک‌ ساحتی‌ در نظریه‌پردازی‌ و فرضیه‌سازی‌ است. متأسفانه‌ ردپای‌ این‌ آفت‌ را، بیش‌ از پیش‌ و در همه‌ی‌ حوزه‌ها و رشته‌های‌ فلسفی‌ و علمی‌ بویژه‌ در علوم‌انسانی‌ و اجتماعی‌ عصر جدید به‌ وضوح‌ و وفور می‌توان‌ مشاهده‌ کرد. ظهور فرضیه‌های‌ متناقض‌ فراوان، فتور و سستی‌ و زوال‌ شتابان‌ نظریه‌های‌ فلسفی‌ و علمی، غیرقابل‌ اعتماد شدن‌ علم، بحران‌ حیرت‌ و نسبیت، و شناوری‌ حقیقت، – که‌ دل‌ آزارترین‌ رنج‌ بشر فرهیخته‌ی‌ معاصر است‌ – از عوارض‌ این‌ آفت‌ است.

می‌توان‌ فهرست‌ بلندی‌ – شامل‌ هزاران‌ نمونه‌ شناخته‌ شده‌ – از نگرشهای‌ تک‌ بعدی‌ و افراط‌ و تفریطهای‌ بشر در عرصه‌ نظریه‌پردازی، ارائه‌ کرد، من‌ اینجا فقط‌ از باب‌ نمونه‌ به‌ برخی‌ از موارد در برخی‌ حوزه‌های‌ معرفتی‌ اشاره‌ می‌کنم:

در قلمرو انسانشناسی: یکی، انسان‌ را گرگ‌ انسان‌ می‌پندارد، دیگری‌ آدمی‌ را فرشته‌ خصال‌ و مظهر عطوفت‌ و رحمت‌ می‌انگارد، و او را معیار حق‌ تلقی‌ می‌کند!

درباره‌ جایگاه‌ زن: یکی‌ آن‌ را حیوان‌ دراز موی‌ انسان‌نما می‌پندارد، که‌ فقط‌ برای‌ خدمت‌ به‌ مرد آفریده‌ شده‌ است، دیگری، همچون‌ هواداران‌ رادیکال‌ فمنیسم، او را برتر از مرد می‌نشاند و ابر انسانش‌ می‌انگارد!

درخصوص‌ اختیار و سرنوشت‌ انسان: یکی‌ انسان‌ را مجبور و اسیر زندانها و زنجیرهای‌ چهارگانه‌ «تاریخ»، «محیط»، «طبیعت» و «نفس» می‌پندارد، دیگری‌ چون‌ اگزیستانسیالیستها، او را مطلقا” رها از هر قیدی، حتی‌ فطرت‌ الهی‌ و طبیعت‌ زمینی‌ می‌انگارد!

در زمینه‌ نسبت‌ فرد و جامعه: یکی‌ فرد را علی‌ الاطلاق‌ اصیل‌ و حقیقی‌ و جامعه‌ را اعتباری‌ و وهمی‌ می‌داند، دیگری‌ جامعه‌ را اصیل‌ دانسته‌ برای‌ آن‌ وحدت‌ حقیقی‌ قائل‌ است!

قلمرو سیاست، همیشه‌ میدان‌ افراط‌ و تفریط‌ بوده‌ است: امروز در باب‌ حدود اختیارات‌ دولت، برخی‌ عالمان‌ سیاست‌ دیدگاههای‌ توتالیتاری‌ را ترویج‌ می‌کنند، برخی‌ دیگر از “دولت‌ کوچک” و شر ضروری‌ بودن‌ آن‌ و حتی‌ از “پایان‌ دولت” سخن‌ می‌رانند! و در نسبت‌ میان‌ دین‌ و سیاست‌ در اروپای‌ قرون‌ وسطی، برخی‌ عقل‌ و دمکراسی‌ را به‌ هیچ‌ انگاشته، همه‌ چیز سیاست، حتی‌ جزئیات‌ امور روزمره‌ را از دین‌ مطالبه‌ می‌کردند، اکنون‌ سیاستمداران، دین‌ را مطلقاً‌ به‌ حاشیه‌ رانده، خدا را از عرصه‌ اجتماع‌ بازنشسته‌ کرده‌اند!

علل‌ ظهور پدیده‌ سکولاریزم‌ در غرب:

به‌ نظر ما پدیده‌ سکولاریزم‌ از مصادیق‌ و مظاهر افراطی‌ “بشرمداری” معاصر است، امانیسم‌ نیز به‌ نوبه‌ خود، واکنشی‌ است‌ در قبال‌ تفکر افراطی‌ نص‌ بسندگی‌ قرون‌ وسطی. در ترویج‌ سکولاریزاسیون‌ تدبیر اجتماع‌ در غرب، ملحدان‌ و موحدان‌ به‌ تعاملی‌ بدون‌ تبانی‌ آگاهانه، دست‌ یازیدند، و این‌ یک‌ همدستی‌ ناهمدلانه‌ تاریخی‌ بی‌بدیلی‌ است‌ که‌ در آن‌ دیار اتفاق‌ افتاد و تاکنون‌ پیاوردهای‌ زیانباری‌ نیز برای‌ مدنیت‌ و معنویت‌ داشته‌ است.

ملحدان‌ با نیات‌ بدخواهانه‌ و به‌ قصد نجات‌ از دین، مرام‌ سکولاریزم‌ را طرح‌ و ترویج‌ کردند، موحدان‌ با مقاصد نیکخواهانه‌ و – به‌ ظن‌ خود – به‌ قصد نجات‌ دین، به‌ سکولاریزم‌ تن‌ در دادند!؛ آنان‌ از پایگاه‌ تقدم‌ خرد بر وحی‌ و حجیت‌ انحصاری‌ عقل‌ و به‌ نیت‌ کنار گذاردن‌ دین‌ از صحنه‌ی‌ حیات‌ و تثبیت‌ لائیسیزم‌ وامانیسم‌ از سکولاریزاسیون‌ جانبداری‌ کردند، و اینان‌ از جایگاه‌ دلسوزی‌ برای‌ حفظ‌ دین‌ و حراست‌ از قداست‌ آن، سکولاریزاسیون‌ تدبیر اجتماع‌ را تأیید نمودند، به‌ نطر ما موارد زیر در ظهور سکولاریزم‌ فرنگی‌ نقش‌ اساسی‌ ایفأ کرده‌اند:

-۱ فقدان‌ نظامات‌ اجتماعی‌ برگرفته‌ از متن‌ دین، علی‌رغم‌ ادعای‌ حکومت‌داری‌ از سوی‌ ارباب‌ دین‌ در قرون‌ وسطی: این‌ نقیصه‌ خود به‌ خود، روند سکولاریزاسیون‌ را موجه‌ می‌ساخت، زیرا آنگاه‌ که‌ ما فاقد نظامات‌ اجتماعی‌ بر گرفته‌ از وحی‌ باشیم‌ باید تدبیر اجتماع‌ را به‌ غیر وحی‌ واگذاریم، چه‌ آنکه‌ در این‌ صورت‌ اگر دینداران‌ نیز تأسیس‌ حکومت‌ کنند باید تنها به‌ حکم‌ عقل‌ و فرمان‌ علم‌ بشری، جامعه‌ را نظم‌ و نسق‌ دهند، انتساب‌ نظرات‌ و عملکرد شخصی‌ خطاپذیر بشری‌ ارباب‌ دین‌ به‌ دین، جز بدبینی‌ مردم‌ و سستی‌ عقاید آنان‌ به‌ بار نمی‌آورد، و درست‌ بدین‌ جهت‌ بود که، در مغرب‌ زمین‌ دین‌ ورزان‌ عاقل، همصدا با عقل‌ ورزان‌ بی‌دین، حکم‌ به‌ جدایی‌ دین‌ و دنیا کردند!

-۲ تحمیل‌ عقاید دینی‌ بر علم، و دین‌ آجین‌ نمودن‌ فرضیه‌های‌ روزآمد علمی: کلیسای‌ قرون‌ وسطی، گاه‌ سعی‌ کرد نظریه‌های‌ تطورپذیر بشری‌ را بر متون‌ دینی‌ تطبیق‌ کند، و گاه‌ تلاش‌ نمود فهم‌ مخدوش‌ خود را از متون، معیار درستی‌ و نادرستی‌ علوم‌ و نظریه‌های‌ قرارداده، به‌ همه‌ چیز صبغه‌ی‌ قدسی‌ و دینی‌ ببخشد، و این‌ رفتار، از سویی‌ سبب‌ فتور علمی‌ غرب‌ در قرون‌ وسطی‌ – به‌ رغم‌ تحول‌ شگرف‌ و همزمان‌ شرق‌ اسلامی‌ – گردید، و رفته‌ رفته، مذهب‌ به‌ عقال‌ عقل‌ و مهار مهارت‌ بدل‌ شد، و از دیگر سو اصرار برخی‌ ارباب‌ دین‌ بر حجیت‌ فهمیات‌ مخدوش‌ خود، در برابر پیشرفت‌ شتابان‌ علوم، باعث‌ القأ «تقابل‌ علم‌ و دین» گشت، و از این‌ رو انسان‌ غربی، چاره‌ را جز در منزوی‌ ساختن‌ دین‌ و جداسازی‌ حساب‌ دین‌ از دانش‌ ندید.

-۳ نابردباری‌ مذهبی‌ و استبداد دینمدارانه: طی‌ ده‌ قرن‌ اقتدار آبأ دین‌ در اروپا، همه‌ی‌ مذاهب‌ رقیب‌ حتا خرده‌گرایشهای‌ مسیحی‌ ناساز با مشرب‌ رسمی‌ تحدید و تهدید شدند، هراندیشمندی‌ اندیشناک‌ سرنوشت‌ خود بود و، هر دانشوری‌ از محاکم‌ تفتیش‌ عقاید در تشویش‌ به‌ سر می‌برد، این‌ رفتار سبب‌ القأ «تقابل‌ دین‌ و آزادیهای‌ مشروع‌ انسانی» گردید، و انسان‌ غربی‌ رَستن‌ و رُستن‌ خود را در گروه‌ رهیدن‌ از رهن‌ دین‌واضمحلال‌ قدرت‌ وسلطه‌ی‌دینی‌سراغ‌ گرفت.

-۴ رقابت‌ قدرت‌ میان‌ امپراطوران‌ از سویی‌ و، دانشمنداران‌ از دیگر سو، با ارباب‌ کلیسا: طرح‌ سکولاریزاسیون‌ تدبیر اجتماع‌ درست‌ به‌ معنی‌ خلع‌ سلاح‌ کردن‌ کلیسا، و تصرف‌ اریکه‌ی‌ قدرت، توسط‌ امانیسم‌ در فرنگستان‌ بود، چنانکه‌ پذیرش‌ سکولاریزم‌ از سوی‌ ارباب‌ دین‌ و اتخاذ موضع‌ ملایمت‌ و مسالمت‌ طی‌ قرون‌ اخیر نیز، به‌ معنی‌ عقب‌نشینی‌ دین‌ به‌ موقعیت‌ قابل‌ دفاع‌ و منطبق‌ با شراط‌ جدید، و به‌ قصد حفظ‌ حداقل‌ موجودیت‌ دین، یعنی: دین‌ حد‌اقلی‌ و دینداری‌ انفرادی‌وسازگارباجامعه‌ی‌سکولار، تلقی‌ می‌گردد.

به‌هرحال: عوامل‌یاد شده‌ از جمله‌ی‌ موجبات‌ اصلی‌ سستی‌ اساس‌ دین‌ و انزوای‌ آن‌ و در نتیجه‌ ظهور سکولاریزم‌ در مغرب‌ زمین‌ بشمار می‌روند و برخی‌ از آنها همچنان‌ نقش‌ علت‌ مبقیه‌ را برای‌ تداوم‌ مرام‌ سکولاریزم‌ و استمرار روند سکولاریزاسیون‌ در فرنگ‌ ایفأ می‌کنند.

به‌ نظر ما تفاوتهای‌ اساسی‌ که‌ میان‌ اسلام‌ و مسیحیت‌ وجود دارد. ظهور و حضور سکولاریزم‌ بومی‌ و سکولاریست‌های‌ ملی‌ را در دنیای‌ اسلام‌ منتفی‌ می‌سازد.

قرآن‌ به‌ عنوان‌ متن‌ قطعی‌ و حیانی، و سنت‌ پیامبر اسلام(ص) و روایات‌ موثق‌ بسیاری‌ که‌ از رهبران‌ آسمانی‌ در دسترس‌ مسلمانان‌ می‌باشد و همچنین‌ منزلت‌ عقل‌ و مکانیسم‌ و متدولوژی‌ اجتهاد در اسلام، امکان‌ طر‌احی‌ نظامات‌ اجتماعی‌ دلخواه‌ و مناسب‌ هر زمان‌ و مکانی‌ را به‌ مسلمین‌ می‌دهد.

یک‌ برنامه‌ی‌ رایانه‌ای، متن‌ حدود یک‌ میلیون‌ حدیث‌ را به‌ استناد ۱۲۰۰ عنوان‌ کتاب‌ تفسیری، روایی، تاریخی، عرفانی‌ و… از پیامبر اسلام(ص) و رهبران‌ آسمانی‌ اسلام‌ ثبت‌ کرده‌ است، این‌ برنامه‌ نشان‌ می‌دهد که‌ اگر هر حدیث، به‌ طور میانگین‌ ده‌ بار هم‌ تکرار شده‌ باشد، حداقل‌ یکصد هزار روایت‌ غیر مکرر کلامی، احکامی‌ و اخلاقی‌ در اختیار مسلمین‌ می‌باشد، و این‌ مجموعه‌ی‌ عظیمی‌ برای‌ تبیین‌ و ترسیم‌ نظامات‌ اجتماعی‌ اسلامی‌ بشمار می‌رود.

بدور ماندن‌ قرآن‌ از آفت‌ تحریف؛ و تجربه‌ی‌ تشکیل‌ حکومت‌ دینی‌ تحت‌ زعامت‌ پیامبر(ص)، طولانی‌ شدن‌ دوره‌ی‌ بعثت‌ و عصر اوصیأ پیامبر اسلام‌ که‌ آنان‌ نیز رهبران‌ آسمانی‌ بودند، مجال‌ وسیعی‌ را برای‌ مسلمانان‌ فراهم‌ آورد تا عقائد و احکام‌ اسلامی‌ را از سرچشمه‌ی‌ زلال‌ وحی‌ و مفسران‌ آسمانی‌ آن‌ فرا چنگ‌ آورند، و دین‌ را در دولت‌ بیازمایند.

لزوم‌ بکار بستن‌ عقل‌ و اجتهاد در اصول، و اصالت‌ اجتهاد در فروع، امتیاز بزرگ‌ اندیشه‌ی‌ اسلامی‌ است، عقیده‌ به‌ ضرورت‌ فهم‌ اجتهادی‌ دین، مشوق‌ مسلمانان‌ در پذیرش‌ عالمانه‌ی‌ عقائد اسلامی‌ و، مانع‌ جد‌ی‌ رواج‌ باورهای‌ سست‌ و رکون‌ به‌ اعتقادات‌ بی‌ سند، و رکود معرفت‌ دینی‌ در آیان‌ آنان‌ است، اصل‌ اجتهاد به‌ مثابه‌ عاملی‌ درون‌ برانگیز در متن‌ سازمان‌ فکر اسلامی‌ تعبیه‌ شده‌ است‌ که‌ متولیان‌ معرفتی‌ جامعه‌ی‌ اسلامی‌ را در بسترِ‌ سیالِ‌ بعثتی‌ مدام‌ قرار داده، آنها را به‌ نونگری، ژرفاکاوی‌ و فهم‌ گستری‌ نسبت‌ به‌ دین‌ وا می‌دارد.

عقل‌ در قاموس‌ فکری‌ مسلمین، معادل‌ وحی‌ (نقل) است‌ و، پیامبر درونی‌ خوانده‌ می‌شود، در نتیجه‌ رقیب‌ دین‌ تلقی‌ نمی‌شود، توصیه‌های‌ جد‌ی‌ به‌ «تعقل» و تدبر» از سوی‌ قرآن‌ و، عقیده‌ به‌ «حجیت‌ پیامبرانه‌ی‌ عقل» در اسلام، سبب‌ ظهور مکاتب‌ فلسفی‌ بسیار غنی‌ و مشارب‌ کلامی‌ بس‌ استواری‌ گردیده‌ که‌ پشتوانه‌ی‌ استدلالی‌ رخنه‌ناپذیری‌ برای‌ عقائد دینی‌ بشمار می‌آیند، و توهم‌ «تقابل‌ دین‌ و عقل» را در فرهنگ‌ اسلامی‌ از اذهان‌ زدوده‌ و، موجب‌ نضج‌ عقائد و قواعدی‌ چون‌ «حسن‌ و قبح‌ عقلی» در کلام، و «تلازم‌ حکم‌ عقل‌ و شرع» و «مستق‌لات‌ عقلیه»، در فقه‌ و حقوق‌ اسلامی‌ شده‌ است. جایگاهی‌ را که‌ عقل‌ و تعقل‌ در فرهنگ‌ دینی‌ مسلمانان‌ احراز کرده‌ و کاربردهایی‌ که‌ خرد در کلام، فقه‌ و، اخلاق‌ اسلامی‌داردهرگزفروترازجایگاه‌ نقل‌وتعبد نیست.

نگرش‌ اسلام‌به‌ منزلت‌ رفیع‌ علم‌ و عالم‌ نیز از امتیازات‌این‌دین‌ است، توجه‌ اسلام‌ و مسلمین‌ به‌ منزلت‌ دانش‌ و دانشور، مجال‌ خطور، به‌ شبه‌ی‌ «تقابل‌ علم‌ و دین» نمی‌دهد، تجربه‌ی‌ تعامل‌علم‌ و الهیات‌ در اسلام، شاهکار بی‌مثالی‌ است‌ که‌ بنای‌ تمدن‌ دینی‌ بزرگ‌ را درانداخت، دانشمندان‌ و شرقشناسان‌ منصف، تمدن‌ کنونی‌ مغرب‌ را وامدار آن‌ مدنیت‌ معنوی‌ سترگ‌ می‌دانند.

ویژگی‌ دیگر اسلام، استعداد نظام‌پردازی‌ در همه‌ی‌ عرصه‌های‌ اجتماعی‌ است، خود پیامبر اسلام‌ با تأسیس‌ حکومت‌ دینی‌ در مدینه، الگوی‌ حکومت‌ دینی‌ وجامعه‌ی‌ مدنی‌ کامیابی‌ را در حدود شرائط‌ بومی‌ عصری‌ خود ارائه‌ فرمود، پس‌ از او اوصیأ و اصحاب‌ آن‌ بزرگوار و مصلحان‌ جوامع‌ اسلامی‌ نیز با تبیین، تفسیر و تطبیق‌ تعالیم‌ دینی‌ بر نیازهای‌ اجتماعی‌ انسان، در اعصار و امصار گوناگون، نمونه‌های‌ موفقی‌ از نظامات‌ حیاتی‌ اسلام‌ را پدید آوردند.

در خور ذکر است‌ که‌ به‌ برکت‌ در دسترس‌ بودن‌ متن‌ وحی‌ اسلامی‌ و، میراث‌ عظیم‌ بازمانده‌ از پیشوایان‌ دینی‌ و، به‌ یمن‌ عقلانیت‌ اسلامی‌ و شیوه‌ی‌ کارساز اجتهاد، فقیهان‌ و حقوقدانان‌ اسلامی‌ چهل‌ هزار فرع‌ فقهی‌ و حقوقی‌ در حوزه‌ی‌ اجتماعی‌ و فردی‌ اتنباط‌ کرده‌ و در اختیار امت‌ اسلامی‌ قرار داده‌اند؛ فقه‌ غنی، ژرف‌ و گسترده‌ی‌ اسلامی، اکنون‌ چون‌ مشعلی‌ فرا راه‌ حیات‌ جوامع‌ مسلمان، روشنگر تکالیف، حقوق‌ و نحوه‌ی‌ کنش‌ و منش‌ جمعی‌ و فردی‌ آنها است.

بخش‌ عمده‌ای‌ ابواب‌ هفتادگانه‌ فقه‌ اسلامی‌ بیانگر نظامات‌ و قوانین‌ اسلامی‌ در مناسبات‌ سیاسی، حقوقی، اقتصادی‌ است. علوم‌ فقهی، یعنی: فلسفه‌ی‌ فقه، فلسفه‌ی‌ احکام، علم‌ اصول‌ فقه، و علم‌ قواعد – که‌ شامل‌ افزون‌ بر هزار قاعده‌ فقهی‌ و حقوقی‌ دقیق‌ است‌ – و علم‌ فقه، استطاعت‌ شگرفی‌ را در جهت‌ تأمین‌ نیازهای‌ معاصر مسلمین‌ در عرصه‌ی‌ قانونگذاری‌ منطبق‌ با شرائط‌ متطور بشری‌ فراهم‌ ساخته‌ است.

در فرهنگ‌ اسلامی‌ پاسداشت‌ کرامت‌ انسان، و تکریم‌ آزادیهای‌ شناخته‌ شده‌ی‌ انسانی، روح‌ بنیادی‌ترین‌ شعار اسلام، تاریخ‌ گواه‌ سماحت‌ و مدارات‌ شگفت‌ مسلمین‌ حتی‌ با ادیان‌ رقیب‌ و جریانهای‌ فکری‌ معارض‌ است. آیاتی‌ نظیر آیات‌ زیر، مبنای‌ مناسبات‌ فکری‌ آحاد مردم‌ در جامعه‌ی‌ اسلامی‌ و جامعه‌ی‌ اسلامی‌ با دیگر جوامع‌ است:

اِنا هَذَیناهُ‌ السَّبیل‌ اِما شاکِراً‌ و اِما کَفُوراً.(سوره‌ی‌ ۷۶، آیه‌ی‌ ۳)‌ ‌ ما انسان‌ را به‌ راه‌ راست‌ رهنمون‌ شدیم، او آزاد است: خواه‌ سپاسگزار و پذیرده‌ باشد، خواه‌ ناسپاس‌ و کفر ورزنده.

لا اِکراهَ‌ فِی‌ الدینِ‌ قَد تَبٍّنَ‌ الرُّشدُ‌ مِنَ‌ الغَّی، فَمَن‌ یِکفر‌ بِالطاغوُتِ‌ وَ‌ یُؤمِن‌ بِا فَقَد‌ اِستَمسَک‌ بِالعُروَهِ‌ الوُثقی، لاانفِصامَ‌ لَها وَ‌ اَ‌ سمیعٌ‌ عَلیمٌ. (سوره‌ی‌ ۲، آیه‌ی‌ ۲۵۶)‌ ‌ اکراهی‌ در دین‌ نیست، چه‌ آنکه‌ رشد و غی‌ و، سره‌ و ناسره‌ آشکار شده‌ است، پس‌ هر کس‌ به‌ طاغوت‌ کفر ورزد و به‌ خدا ایمان‌ بیاورد به‌ دستاویز استواری‌ چنگ‌ زده‌ است‌ که‌ گسست‌پذیر نیست، و خدا شنوا و دانا است.

فَبَشر‌ عِبادِ‌ الَّذیَن‌ یستَمِوُ‌ا القَولَ‌ فَیَبَّبِعُونَ‌ اَحسَنَهُ‌ (سوره‌ی‌ ۳۹، آیه‌ی‌ ۱۸)‌ ‌ مژده‌رسان‌ به‌ بندگانم‌ که‌ همه‌ی‌ سخنان‌ را گوش‌ فرا می‌دهند، سپس‌ از بهترین‌ آن‌ پیروی‌ می‌کنند.

به‌ هر حال‌ به‌ نظر ما، نه‌ سکولاریزم‌ یک‌ ایدئولوژی‌ جهان‌ شمولی‌ است، و نه‌ سکولاریزاسیون، گذرگاهی‌ محتوم‌ که‌ همه‌ی‌ تاریخ‌ بشر و ادیان‌ مجبور به‌ عبور از آن‌ باشند. سکولاریزم، یک‌ مرام‌ غرب‌زاد است‌ که‌ در شرائط‌ تاریخی‌ و اجتماعی‌ خاص‌ و در بستر فرهنگ‌ فرنگ‌ ظهور کرده‌ است، سکولاریزاسیونِ‌ دین‌ و تدبیر اجتماع، یک‌ مسأله‌ی‌ نسبی‌ و غربی‌ است، مشکل‌ و مسأله‌ی‌ جهان‌ اسلام‌ نیست. با توجه‌ به‌ تفاوتهای‌ دینی‌ و فرهنگی‌ که‌ بدآنهااشاره‌ شد، سکولاریزاسیون‌ در دنیای‌ اسلام‌ هرگز یک‌ ضرورت‌ نیست، بلکه‌ با بهره‌گیری‌ از دین‌ و به‌ کار بستن‌ عقل، تدبیر اجتماع‌ و حکومت، می‌تواند توأماً‌ اسلامی‌ و عقلانی‌ باشد.

هندسه‌ مناسبات‌ دین، دولت‌ و جامعه‌ در ایران‌ معاصر:

قرآن‌ در، سوره‌ی‌ ۲ آیه‌ی‌ ۱۴۳، اسلام‌ را دین‌ اعتدال‌ و امت‌ اسلامی‌ را ملت‌ میانه‌ قلمداد می‌کند:

وَ‌ کَذالِکَ‌ جَعَلناکُم‌ اُمهً‌ وَسَطاً، لَتِکُونُوا شُهدأَ‌ عَلَی‌الناسِ‌ وَیَکُونَ‌الرَّسُولُ‌عَلَیکُم‌شُهَداً…‌ ‌ شما را امتی‌ میانه‌ و متعدل‌ گردانیدیم‌ تا گواهان‌ و الگوهایی‌ باشید بر مردمان، و پیامبر نیز اسوه‌ و گواهی‌ باشد بر شما…

آیه‌های‌ ۶۵ و ۶۶ سوره‌ی‌ ۵ (مائده) نیز پیروان‌ حضرت‌ کلیم‌ و حضرت‌ مسیح‌ را به‌ دو گروه‌ تقسیم‌ می‌کند، و گروهی‌ از آنان‌ را به‌ صفت‌ اعتدال‌ و پرهیز از افراط‌ و تفریط‌ می‌ستاید:

وَ‌ لَو اَنَّ‌ اَ‌هلَ‌ الکِتابِ‌ آمَنوُ‌ا وَتَّقوا، لَکَفَّرنا عَنهُم‌ سَیئاتِهِم‌ وَلَاَدخَلناهم‌ جَناتِ‌ النَّعیم‌ وَ‌ الَو‌اَنَّهُم‌ اَقامُوا التَوراه‌ وَ‌ الاِنجیلَ‌ وَ‌ ما اُنزِلِ‌ اِلَیهُم‌ مِن‌ رَبٍّهم‌ لَاَکَلُوا مِن‌ فَوقِهِم‌ وَ‌ مِن‌ تَحتِ‌ اَرجُلِهِم. مِنهُم‌اُمَّهٌ‌ مُقتَصِدَهٌ‌ وَکَثیرٌمِنهُمسأَمایَعمَلُون‌ اگر اهل‌ کتاب‌ و پیروان‌ عهدین. ایمان‌ آورند و تقوی‌ پیشه‌ کنند. گناهانشان‌ را خواهیم‌ زدود، و آنها را وارد بهشت‌های‌ نعمت‌ خواهیم‌ ساخت. و اگر تورات‌ و انجیل‌ آنچه‌ را از سوی‌ خدا بر آنان‌ فرود آمده‌ برپا دارند، از بالای‌ سر و زیر پاهایشان، روزی‌ نصیبشان‌ خواهد شد، گروهی‌ از ایشان‌ مردمانی‌ میانه‌رو هستند و گروه‌ بزرگی‌ از آنان‌ بد رفتارند.

در نظریه‌ی‌ سیاسی‌ امام‌ خمینی(س)، که‌ بر اساس‌ آموزه‌های‌ اسلامی‌ طر‌احی‌ شده‌ و دو دهه‌ است‌ که‌ در ایران‌ به‌ اجرأ در آمده‌ است، مناسبات‌ دین، دولت‌ و جامعه، با همدیگر به‌ گونه‌ای‌ بسیار منطقی‌ و معتدل‌ تعریف‌ و تنظیم‌ گردیده‌ است.

قانون‌ اساسی‌ ایران‌ که‌ طبق‌ این‌ نظریه‌ و با همه‌پرسی‌ از آحاد مردم‌ ایران‌ تدوین‌ گردیده‌ است، میثاق‌ ملی‌ ایرانیان‌ و متن‌ منشور تبیین‌ مناسبات‌ «مثلث: دین، دولت‌ و جامعه» در ایران‌ معاصر است.

پس‌ از سرنگونی‌ رژیم‌ ضد‌ دینی‌ و ضد‌ مردمی‌ شاهنشاهی‌ که‌ با خیزش‌ تاریخی‌ فراگیر مردم‌ و پیشاهنگی‌ عالمان‌ دینی‌ و دانشگاهی‌ صورت‌ بست، عنوان‌ نظام‌ سیاسی‌ که‌ مردم‌ آن‌ را برگزیدند «جمهوری‌ اسلامی» است، همین‌ عنوان‌ که‌ تنها از دو واژه‌ تشکیل‌ یافته، نمودار گویای‌ روابط‌ دین، دولت‌ و مردم‌ در ایران‌ معاصر است.

«جمهوریت» از ماهیت‌ حکومت‌ حکایت‌ می‌کند و طبعاً‌ دولت‌ برگزیده‌ی‌ مردم‌ باید باشد، «اسلامیت» نیز شاخص‌ هویت‌ این‌ جمهوری‌ است‌ و در نتیجه، دین‌ راهنمای‌ منشأ مشروعیت، و وفاق‌ و گزینش‌ مردمی، مبنای‌ تصمیمات‌ دولت‌اند.

به‌ نظر ما عناصر تشکیل‌ دهنده‌ی‌ حوزه‌ی‌ نظری‌ و عملی‌ حکومت‌ موارد هفتگانه‌ زیر می‌باشد:

-۱ فلسفه‌ی‌ سیاسیت: مبنای‌ جهان‌ شناختی‌ و انسانشناختی‌ حاکم‌ بر سیاست.

-۲ اهداف‌ حکومت: اهداف‌ حکومت‌ در سه‌ سطح‌ قابل‌ تبیین‌ هستند: اهداف‌ نهایی‌ که‌ عبارت‌ است‌ از تأمین‌ کمال‌ و سعادت‌ ابدی‌ انسان‌ و اهداف‌ میانی‌ مانند استقرار عدالت، آزادی‌ و امنیت، و اهداف‌ ازاری، مانند تحقق‌ توسعه‌ هر یک‌ از این‌ سه‌ دسته، به‌ ترتیب‌ نقش‌ مقدمه‌ و وسیله‌ی‌ تأمین‌ و تحقیق‌ اهداف‌ بالاتر را ایفأ می‌کنند.

-۳ حقوق‌ اساسی، مدنی، کیفریو بین‌المللی، و احکام‌ اجتماعی‌ جاری‌ در عرصه‌های‌ سیاست، اقتصاد و حقوق.

-۴ اخلاق‌ سیاسی، اقتصادی‌ و حقوقی: ارزشهای‌ متعالی‌ و شیوه‌های‌ رفتاری‌ شایسته‌ی‌ که‌ کارگزاران‌ حکومت‌ و مردم‌ باید بدآنها ملتزم‌ باشند، مانند: لزوم‌ تواضع‌ حاکمان‌ در برابر مردم، و انتقاد ناصحانه‌ و خیرخواهانه‌ی‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ عملکرد دولتیان، و نیز مانند ضرورت‌ اجتناب‌ کارگزاران‌ از تجمل‌ و تشریفات، و پرهیز مردم‌ از رفتارهای‌ مسرفانه.

-۵ برنامه: که‌ عبارت‌ است‌ از تدابیری‌ که‌ دست‌یابی‌ به‌ اهداف‌ تحقق‌ حقوق‌ و قوانین‌ و اخلاق‌ را ممکن‌ می‌سازد.

-۶ سازمان‌ حکومت: منظور مدلهای‌ ساختار دولت‌ و نهادهای‌ تشکیل‌ دهنده‌ی‌ حکومت‌ است.

-۷ آیین‌ها و روشها: مقررات‌ ناظر بر شیوه‌های‌ تحقق‌ و اجرأ قوانین، اخلاق، برنامه‌ و سازمان، مانند کیفیت‌ سنجش‌ و پرسش‌ نظر مردم‌ در گزینش‌ و برگماری‌ کارگزاران‌ حکومت.

-۸ در ایران‌ معاصر، دین‌ منبع‌ تبیین‌ فلسفه‌ و اهداف‌ نهایی‌ و میانی‌ حکومت‌ و سیاسی، قلمداد می‌شود، چون‌ عقل‌ از نظر اسلام‌ – که‌ دین‌ پذیرفته‌ شده‌ی‌ اکثریت‌ مطلق‌ مردم‌ است‌ – حجت‌ است، پس‌ خرد نیز پشتوانه‌ی‌ اندیشه‌ی‌ دینی‌ تلقی‌ گشته، تشخیص‌ عقلأ حجت‌ و حق‌ است، از همین‌ رو انتخاب‌ هدفهای‌ ابزاری‌ و کاربردی‌ بر عهده‌ی‌ عقلأ و مردم‌ است.

«حقوق‌ و احکام‌ اجتماعی» به‌ سه‌ دسته‌ تقسیم‌ می‌شوند: -۱ مصرح‌ در متون‌ دین، -۲ مستتر و قابل‌ استنباط‌ از اصول‌ و کلیات‌ دینی‌ و عقلی، -۳ مسکوت. حقوق‌ و احکام‌ مصرح‌ و مستتر به‌ اتکأ متون‌ وحیانی‌ و عقل، و با فرآیند علمی‌ و منطق‌ تعریف‌ شده‌یی‌ – که‌ «متدلوژی‌ اجتهاد» نامیده‌ می‌شود – توسط‌ فقیهان‌ و حقوقدانان‌ اسلامی‌ و با لحاظ‌ مقتضیات‌ زمانی‌ و مکانی‌ تبیین‌ می‌گردد. دسته‌ سومی‌ از احکام‌ و مقررات‌ که‌ در اصطلاح‌ دینی‌ «مباحات» نامیده‌ می‌شوند به‌ نظر مردم‌ وانهاده‌ شده‌ است.

«اخلاق‌ اجتماعی» اسلام، هر چند مستند به‌ متن‌ دین‌ است، اما یکسره‌ عقلانی‌ است، البته‌ تشخیص‌ بسیاری‌ از موراد و مصادیق‌ رفتار اخلاقی‌ در چارچوب‌ اندیشه‌ی‌ دینی‌ با عرف‌ مردم‌ است.

عناصر سه‌ گانه‌ دیگر، یعنی‌ «برنامه»، «سازمان» و «روش» که‌ ساز و کارهای‌ حکومت‌ را تشکیل‌ می‌دهند، با بهره‌گیری‌ از دست‌آوردهای‌ علوم‌ انسانی‌ و اجتماعی‌ و با رویه‌های‌ متعارف‌ عقلانی‌ و با رأی‌ مستقیم، یا غیرمستقیم‌ مردم‌ (توسط‌ منتخبین‌ آنان) تعیین‌ می‌گردد.

برابر قانون‌ اساسی، نمایندگان‌ مجلس‌ خبرگان‌ که‌ مسؤ‌ول‌ انتخاب‌ رهبر و نظارت‌ بر عملکرد و استمرار صلاحیت‌ او هستند، رئیس‌ جمهور که‌ مسؤ‌ول‌ قوه‌ی‌ مجریه‌ است، و نمایندگان‌ مجلس‌ شورا به‌ عنوان‌ قوه‌ی‌ مقننه‌ که‌ متولی‌ و تدوین‌ و تصویب‌ قوانین‌ و مقررات‌ جاری، برنامه‌ها، و آیین‌های‌ مورد نیاز کشور است، به‌ انتخاب‌ مردم‌ تعیین‌ می‌شوند، همه‌ی‌ وزرأ به‌ پیشنهاد رئیس‌ جمهور و رأی‌ اعتماد نمایندگان‌ مردم‌ تعیین‌ می‌گردند. در صورتی‌ که‌ رهبری‌ صلاحیت‌ علمی‌ و عملی‌ خود را از دست‌ دهد خود به‌ خود معزول‌ است، هر چند این‌ امر توسط‌ مجلس‌ خبرگان‌ اعلام‌ و جایگزین‌ وی‌ مشخص‌ می‌شود.

با رأی‌ نمایندگان‌ مردم‌ به‌ عدم‌کفایت‌ رئیس‌ جمهوروتأیید رهبر، وی‌عزل‌ می‌گردد، وزرأ نیز با رأی‌عدم‌اعتمادنمایندگان‌مردم،قابل‌ عزل‌ هستند.

رئیس‌ قوه‌ی‌ قضائیه‌ از سوی‌ رهبر تعیین‌ می‌گردد. براساس‌ ماده‌ اصل‌ یکصد و هفتم‌ قانون‌ اساسی‌ همه‌ی‌ آحاد مردم، مقامات‌ و رهبر در مقابل‌ قانون‌ مساوی‌ هستند. قوای‌ سه‌ گانه‌ مقننه، مجریه‌ و قضائیه‌ مستقل‌ از همدیگرند.

از نظر قانون‌ اساسی‌ احراز جایگاه‌ رهبری، منوط‌ به‌ وجود صفات‌ و صلاحیتهای‌ بسیار سنگینی‌ در شخص‌ رهبر است، این‌ صفات‌ عبارت‌ است‌ از: داشتن‌ قدرت‌ علمی‌ عالی‌ جهت‌ استنباط‌ فلسفه، اهداف‌ و احکام‌ و اخلاق‌ حکومی‌ از منابع‌ وحیانی‌ و عقلانی‌ (اجتهاد)، عدالت، تقوی، دانش‌ و بینش‌ عالی‌ سیاسی‌ اجتماعی، مدیریت، شجاعت‌ و قدرت‌ روحی‌ و جسمی‌ کافی‌ برای‌ تصد‌ی‌ وظائف‌ رهبری.

طبق‌ اصول‌ ۱۸، ۲۹، ۳۰ و ۳۱ قانون‌ اساسی، دولت‌ موظف‌ به‌ ایجاد امکان‌ اشتغال‌ به‌ کار، و شرائط‌ مساوی‌ برای‌ احراز مشاغل، فراهم‌ نمودن‌ تأمین‌ اجتماعی، و آموزش‌ و پرورش‌ رایگان‌ از دوره‌ ابتدایی‌ تا تحصیلات‌ عالیه‌ی‌ دانشگاهی‌ و نیز فراهم‌ نمودن‌ مسکن، برای‌ همه‌ می‌باشد.

برابر اصل‌ ۲۶ قانون‌ اساسی‌ احزاب، جمعیت‌ها، انجمن‌های‌ سیاسی‌ و صنفی‌ و انجمنهای‌ اسلامی‌ یا اقلیتهای‌ دینی‌ شناخته‌ شده‌ آزادند، و هر کس‌ می‌تواند به‌ دلخواه‌ خود در هر تشکلی‌ فعالیت‌ نماید، و هیچکس‌ را نمی‌توان‌ از شرکت‌ در تشکلها منع، یا به‌ شرکت‌ در یکی‌ از آنها مجبور ساخت.

در پایان‌ در خور اشاره‌ می‌دانم‌ که‌ ارادت‌ معنوی‌ میان‌ مردم‌ و رهبر، و اتکأ حکومت‌ بر دو پایه‌ی‌ امیان‌ و دمکراسی، سبب‌ پیوندی‌ استوار و کارساز میان‌ جامعه‌ و دولت‌ شده‌ است.

همه‌ می‌دانیم‌ احزاب‌ و برخورد فعال‌ آحاد جامعه‌ در همه‌ پرسیها و انتخابها، شاخص‌ نقش‌ ملت‌ در اداره‌ی‌ امور کشور، و برخورداری‌ دولت‌ از پشتوانه‌ی‌ مردمی‌ است. طی‌ بیست‌ سال‌ گذشته، مردم‌ ایران‌ ۱۹ بار در همه‌ پرسیها و انتخابها شرکت‌ جسته‌اند، و اکنون‌ دولت‌ در تدارک‌ تمهید بیستمین‌ انتخاب‌ مردم‌ یعنی‌ برپایی‌ انتخابات‌ شوراهای‌ استانی، شهرستانی، شهری، دهستانی‌ و دهکده‌یی‌ است، که‌ در آن‌ باید دویست‌ هزار نفر جهت‌ عضویت‌ در این‌ شوراها برگزیده‌ شوند و این‌ شوراها اداره‌ی‌ امور جاری‌ حوزه‌های‌ یاد شده‌ را به‌ عهده‌ خواهند داشت.

و نیز در خور ذکر است‌ که‌ در رفراندم‌ تغییر نظام، از شاهنشاهی‌ به‌ جمهوری‌ اسلامی، که‌ در تاریخ‌ ۱۲/۱/۱۳۵۸ برگزار شد ۲/۹۸% مردم‌ رأی‌ مثبت‌ به‌ جمهوری‌ اسلامی‌ دادند، و میزان‌ حضور مردم‌ در عرصه‌ی‌ تعیین‌ سرنوشت‌ در هر نوع‌ از انتخابات‌ نوعاً‌ رو به‌ فزونی‌ بوده‌ است، از باب‌ نمونه، آرأ انتخابات‌ آخرین‌ و پنجمین‌ دوره‌ی‌ مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ ۳۱% بیش‌ از چهارمین‌ دوره‌ بوده‌ است، آرأ آخرین‌ و هفتمین‌ انتخابات‌ ریاست‌ جمهوری، حضور مردم‌ را ۷۳% بیش‌ از دوره‌ی‌ پیشین‌ نشان‌ می‌دهد، آرأ آخرین‌ و سومین‌ دوره‌ انتخابات‌ مجلس‌ خبرگان، نیز از ۵۴% افزایش، نسبت‌به‌دوره‌ی‌قبل‌حکایت‌ می‌کند.

این‌ متن‌ در کنفرانس‌ گفتگوی‌ اندیشمندان‌ ایرانی‌ و ایتالیایی‌ در سال‌ ۱۳۷۷ (۱۰ و ۱۱ دسامبر ۱۹۹۸) در شهر تورنتوی‌ ایتالیا عرضه‌ گردیده‌ است.