آسیب‌شناسی دین‌پژوهی معاصر


مقدمه

بحث هایی که امروزه در قالب های مختلف در حوزه و دانشگاه و در جامعه مطرح می شود عموماء بحث های فلسفی است که تحت عنوان فلسفه دین قابل جمع است. بحث هایی چون زبان دین، فهم دین، معرفت دین، قرائت پذیری دین، پلورالیزم یا کثرت گرایی دینی و حتی سکولاریزم از حیثی، جزء مباحث فلسفه دین به شمار می آیند.

کسانی که این مباحث را در قالب کتاب، مقاله، سخنرانی و کلاس طرح می کنند چه بسا همه آنها غرض منفی نداشته باشند و قصدشان این نباشد که به دین لطمه بخورد، اما تصور نمی کنند که طرح نادرست این مباحث چه آثار سویی در ایمان مردم و عقاید جوانان و استحکام دینانت خواهد داشت. مطمئناء در بین این افراد کسانی نیز هستند که این بحث ها را مغرضانه طرح می کنند. اگر چه این مباحث در دهه اخیر وارد ادبیات دین پژوهی ما گردیده اند اما بی پیشینه هم نمی باشند و برخی از آنها به صورت دیگری در منابع خود ما مطرح گردیده است و می توان از این منابع آن ها را استخراج نمود. به نظر می رسد طرح این مباحث در قالب امروزین آن و از زاویه و پایگاهی که امروزه مطرح می شود عمدتاء هدفی جز لطمه زدن به ایمان دینی را تعقیب نمی کند.

در برخی موارد خطا در فهم این مباحث نیز مشکل را مضاعف می کند. مثلاء در بحث قرائت پذیری دین و قرائات متعدد از دین حتی بعضی از افراد شناخته شده و صاحب رساله به دلیل عدم توجه به مبانی، دلایل و لوازم پذیرش قرائات مختلف از دین، به تأیید آن می پردازد. علت اصلی این است که برخی از آقایان تصور می کنند همانگونه که مجتهدین آراء متفاوتی مثلاء در فقه دارند، این همان قرائت پذیری است و توجه ندارند که این اصلا محل بحث نیست و متأسفانه چون معنای بحث را نمی دانند گاهی اظهارنظرهایی می کنند که ایجاد مشکل می کند. به عنوان نمونه ای دیگر، کسانی می گویند که ما اومانیزم اسلامی هم داریم. اسلام هم اومانیزم را تایید می کند و بالاترین اومانیزم را ما در اسلام داریم. این تعابیر را من حتی از بعضی مشاهیر شنیده ام، اما این افراد توجه ندارند که اومانیزم به معنای اعتنا و احترام به منزلت انسان نیست. اومانیزم معنای دیگری دارد و با خدا محوری جمع نمی شود. اومانیزم در واقع انسان مداری را برای حذف خدا و در مقابل خدا محوری مطرح می کند و ربطی به آیات قرآنی درباره مقام و منزلت انسان ندارد. در محضر یکی از مراجع از این گونه اظهارنظرها گله می کردم. گفتم وقتی ما به دانشگاه می رویم، دانشجو می گوید دیدید فلان آقا هم می گوید اسلام قرائت پذیر است. پس چرا شما اینقدر آن را نقد می کنید. وقتی موضوع را مطرح کردم دیدم آن بزرگوار می گوید؛ بله اسلام قرائت پذیر است اما هر کسی حق ندارد قرائت از اسلام داشته باشد. دیدم خود ایشان هم توجه ندارد که متأسفانه این خطاها در فهم پذیرفته شوند، لوازمی را با خود خواهند داشت که به تدریج دین را به حاشیه می راند. با این مقدمه ای که ذکر شد بحث آسیب شناسی دین پژوهی معاصررا آغاز خواهیم کرد.


حوزه های دین پژوهی

دین پژوهی به مثابه یک رشته به دو حوزه تقسیم می شود: مطالعه درباره دین و مطالعه در دین، مطالعه درباه دین یا مطالعه فرادینی، مطالعه دین از برون و و مطالعه در دین یا مطالعه درون دینی، مطالعه دین از درون است. هر گونه مطالعه درباره دین و در دین را می توانیم دین پژوهی قلمداد کنیم. در این صورت دین پژوهی شامل علوم بسیاری می شود که از جمله آنها می توان از فلسفه دین، کلام، جامعه شناسی دین، روان شناسی دین، پدیدارشناسی دین، مردم شناسی دین، تفسیر و مناهج التفسیر و اصول فقه نام برد. این علوم یا درباره دین مطالعه می کنند مانند فلسفه دین، جامعه شناسی دین و روان شناسی دین (البته دقیق تر این است که بگوییم جامعه شناسی دین و روان شناسی دین درباره دینداری مطالعه می کنند نه درباره دین) یا در دین مثل تفسیر، کلام و فقه. لذا بسیاری از علوم را می توانیم ذیل عنوان دین پژوهی نام ببریم.

جریان های دین پژوهی معاصر در ایران

در کشور ما هم اکنون سه جریان دین پژوهی وجود دارد:

۱- جریان دین پژوهی سنتی

۲- جریان دین پژوهی متجدد

۳- جریان دین پژوهی مجدد

جریان اول عمدتاء به مباحث درون دینی می پردازد و کمتر به مباحث برون دینی و مباحث جدید روی می آورند. با اینکه مباحثی چون فلسفه دین، جامعه شناسی دین و روان شناسی دین چندین سال پیش از غرب وارد کشور ما شده اما جریان سنتی کمتر به آنها پرداخته است. شاخصه اصلی جریان سنتی این است که این جریان نسبت به معارفی که از پیشینیان به ما رسیده به شدت متصلب است و در پی نوآوری، ابداع و نظریه پردازی نیست. جریان سنتی تصور می کند هیچ خدشه ای به معارف و ذخایری که از گذشتگان به ما رسیده است، وارد نیست و گرفتار نوعی تقطیع اجتهاد در حوزه دین پژوهی شده است. به هر حال اجتهاد فقط مختص فقه نیست بلکه یک متکلم صاحب نظر یا یک متفکر صاحب نظر در اخلاق باید در حوزه های مربوط به خود به اجتهاد بپردازد. اما جریان دین پژوهی متجدد، جریانی است که به شدت دلداده دستاوردهای علمی و فکری، فرامرزی است. از دیدگاه اینان آنچه از غرب فرا می رسد حق و حجت و دل پذیر است و از آن استقبال می کند.

خوشبختانه از آغاز دهه بیست با ظهور علامه طباطبایی جریانی در حوزه ها شکل گرفت که از آن به عنوان جریان مجدد نام می بریم. این جریان از یک طرف به ذخایر و معارفی که حاصل دسترنج متفکران، حکیمان، فقیهان، متکلمان و مفسران گذشته است اعتنا دارد و آنها را سرمایه می داند و از این حیث با جریان اول اشتراک دارد و از طرف دیگر به مباحث جدید و آرا و مکاتب تازه هم چشمی دارند. جریان مجدد ضمن مطالعه در مباحث جدید اگر حرف حقی در آن یافت، می پذیرد و از این حیث به جریان دوم نزدیک است. این جریان با جریان های سنتی و متجدد دو تفاوت دارد:

۱- هر دو جریان سنتی و متجدد، مقلدند و این مقلد نیست بلکه محقق است.

۲- این جریان نه نسبت به معارف پیشینیان متصلب است و نه دلباخته تفکرات مدرن است.

جریان مجدد فقط به یافت ها و داشته هایی که دیگران عرضه می کند اکتفا نمی کند، خود بنا دارد ابداع کند، نظریه پردازی و نوآوری نماید. علامه طباطبایی در فلسفه چنین کرد، هم فلسفه صدرایی را با نوشت کتاب بدایه و نهایه منقح کرد و هم با نوشتن کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم حرف های تازه و نو در فلسفه آورد به طوری که مکتب جدیدی در فلسفه به نام نوصدرایی پدید آمد. مرحوم استاد مطهری نیز در حوزه کلام چنین نقشی ایفا کرد. ایشان در مجموعه اصول جهان بینی اسلامی و کتاب عدل الهی حرف های جدیدی زده و سامان تازه ای به علم کلام داده است. کتاب جهان بینی آقای مطهری در واقع کتاب جدید است، همان مباحث و اصول عقاید آقای مطهری در واقع کتاب جدید است، همان مباحث و اصول عقاید را با ساختاری جدید و تازه و زاویه ای نو بحث می کند. بسیاری از مباحثی که امروزه مطرح است ایشان در حدود بیست و پنج سال قبل به آنها پرداخته است. اول کسی که در ایران تعبیر کلام جدید را به کار برده است مرحوم استاد مطهری است. البته باید توجه داشته باشید اصطلاح کلام جدید که در بعضی از آثار امروزه به کار می رود به معنای تعبیر شهید مطهری نیست. امروزه گاهی به نوعی کلام که متأثر از کلام پروتستانی است، اطلاق می کنند.

به هر حال هر یک از سه جریان فوق جایی ارزیابی و بررسی دارد. آسیب ها و آفاتی متوجه هر سه جریان می باشد. من در جای دیگری به نقد جریان سنتی تحت عنوان بایسته های کنونی دین پژوهیپرداخته ام اما در این جلسه می خواهم به ارزیابی و نقد جریان متجدد که به دنبال ارایه یک نوع دین پژوهی و الهیات پروتستان لیبرالی در ایران است، بپردازم.

ارزیابی و نقد جریان متجدد در حوزه دین پژوهی

جریان دین پژوهی متجدد، جریانی متأثر از پروتستانتیزم غربی و الهیات مدرن غربی یا الهیات بعد از رنساس است. پروتستانتیزم یعنی مذهب اعتراض یا اعتراض گرایی که توسط افرادی چون کاربین و لوتر پایه گذاری گردید. هم اکنون سه مذهب بزرگ در بین مسیحی ها رایج است. مذهب کاتولیک که قدیمی تر از دیگر مذاهب مسیحی است، مذهب ارتدوکس که کیشی سخت و متعصب است و مذهب سوم پروتستانتیزم که جدید است و در مقابل دو مذهب دیگر ظهور کرده است. اولین مباحثی که از طرف پایه گذارن پروتستانتیزم مطرح گردید همین مباحث قرائت پذیری دین و ارائه قرائت جدید از مسیحیت و انجیل بود، یعنی همان مباحثی که هم اکنون در ایران در غالب اصلاحات و ادبیات اسلامی توسط جریان متجدد ارائه می شود.

اولین آفتی که متوجه این جریان است، روی آوردن این جریان به یک موج ترجمه آن هم از نوع غیر آشکار و ناصحیح است. واحد ترجمه گاهی واژه ها هستند و واژه ها ترجمه می شوند که اصطلاحاء به آن ترجمه تحت الفظی می گوییم. گاهی واحد ترجمه پاراگراف است که به آن ترجمه آزاد می گوییم و گاهی واحد ترجمه کتاب است که یک کتاب را به طور کامل برمی گردانند. در هر کدام از این موارد نام نویسنده، منبع و مأخذ آن مشخص است اما اخیراء چیز جدیدی باب شده و آن این است که واحد ترجمه یک مکتب است، یک مذهب است، یک گرایش است بی آنکه به کتب مشخص، کاتبین مشخص و یا مؤلفین مشخص اشاره بشود. در نتیجه امروز مسائلی در کشور ما مطرح می شود که مسأله ما نیست. مسأله تعارض عقل و دین مسأله مسیحی ها است. در اسلام که عقل یکی از منابع دینی است، مسأله تعارض علم و دین وجود ندارد. مبحث قرائت پذیر بودن متون دینی، مسأله کتب مندرس و تحریف شده و پریشان غربی هاست. متون دینی آنها به گونه ای است که قرائت پذیر است. متن مبهم است، تحریف شده و دست خورده است. این تحریفات باعث بوجود آمدن مسأله تعارض عقل و دین گشته است، لذا به ناچار برای حل معضل تعارض علم و دین باید توجیهاتی بیابند که این تعارض را حل نماید. یکی از راه حل های این تعارض، ارائه قرائت های جدید از دین است. همچنین سکولاریزم برای مسیحیت یک مطلب کاملاء طبیعی است. آن مذهبی که می گوید اگر به گونه راست تو سیلی نواختند، گونه چپ را آماده کن و آن را بپذیر، آن مذهبی که می گوید اگر کسی اشتیاق به بهشت دارد غذا خوردن با سگ هم برای او زیاد است و آن مذهبی که تارک دنیا و دنیاگریز است، اصالتاء سکولار و خواهان جدایی دین از سیاست است. آن مذهبی که رسالت دین را تنظیم روابط مشخص انسان با خدا می داند و کاری به مسایل اجتماعی و سیاسی ندارد، ذاتاء سکولار است. اما مذهبی که هفتاد و دو باب فقه اش به جز دو سه باب که مربوط به عبادات است، مملو از مسایل سیاسی و اجتماعی است، نمی تواند سکولار باشد. پس سکولاریزم هم مسأله ما نیست. مسأله پلورالیزم هم به همین صورت است. جنگ های دینی و مذهبی که در غرب راه افتاد باعث شد تا دنیای غرب به ناچار به ایده پلورالیزم تن در دهد. به همین ترتیب مباحث بسیاری از این دسته هستند که مسأله ما نیستند. مسائلی هستند که برای جامعه دیگری و در فرهنگی دیگر، به طور طبیعی و غیر طبیعی متولد شده و رشد نموده اند و جا باز کرده اند و چه بسا برای خود آنها تبیین هم نشده باشد. به هر حال آراء و افکاری از آن سوی مرز در غالب ترجمه مستقیم و غیر مستقیم، مشخص و غیر مشخص در کشور ما عرضه می شود، که مشکل آفرین بوده است.

آسیب دیگری که جریان دین پژوهی متجدد گرفتار آن است، خلط مباحث و خلط بین دانش ها است. فردی قریب بیست سال از موضع یک متکلم و به نام یک متعلم در کشور مقاله می نویسد اما مقالاتی که متکلمانه و متعلمانه نیست. مقالاتی که کلامی نیست بلکه مربوط به حوزه فلسفه دین می شود ولی با سیمایی متکلمانه و متعلمانه ارائه می گردند. مباحثی مثل قرائت پذیری دین، معرف دین و کثرت گرایی دینی که جزء فلسفه دین است.

کلام دانشی است درون دینی و ملتزم به دین و رسالتش دفاع از دین است و نسبت به حقانیت دین دغدغه دارد و در این تردیدی نیست. اما فلسفه دین، دانشی است برون دینی و غایتش دفاع از دین نیست. یک فیلسوف دین بدون دغدغه درباره حقانیت دین، با دین مواجه می شود و به دین به عنوان یک معرفت درجه دو نگاه می کند و همانگونه که مثلاء به مطالعه جامعه می پردازد دین را مورد مطالعه قرار می دهد. بنیان گذاران فلسفه دین نوعاء ملحدان بوده اند، چرا که مسائل فلسفه دین مسائلی است که بیشتر ملحدان با آن مواجه می شدند و به همین دلیل نتایج مباحث آنها غالباء به نقص دین و نقد دین منجر می شد. حال این که کسی به عنوان یک متکلم از موضع یک فیلسوف دین سخن بگوید، خطاست. یک متلکم نمی تواند به طرح مباحثی بپردازد که منجر به رد دین یا عقاید مسلم دین و ضروریات دینی شود. نمی توان ژست یک متکلم را به خود گرفت و فیلسوفانه با دین برخورد کرد. بنابراین باید مراقب خلط بین مباحث و دانش ها باشیم.

آفت دیگری که قابل طرح است این است که در این سال ها مباحثی در جامعه مطرح می شود که سعی دارد دین را از کارایی و کارآمدی بیاندازد و به نظر می رسد در بسیاری از موارد عمدی باشد. حمله ها و هجمه ها متوجه زوایایی از حرکت دین است که در مقام عمل می تواند کارآمد باشد و سعی بر این است که دین به حاشیه رانده شود. به همین دلیل فقه بیشتر مورد حمله قرار گرفته است. درباره علل طرح این نوع مباحث نمی خواهم صحبت کنم اما آن چیزی که روشن است این است که علم فقه عاملی اساسی در درانداختن طرحی نو در حیات اجتماعی مردم ما بوده است و پیوندی اساسی با حکومت ما دارد لذا طرح این مباحث می تواند جنبه سیاسی هم داشته باشد.

می گویند که فقه خشونت آفرین است و دین را در قالب صعب، سخت و خشونت بار ارائه می کند و آن را مقابل عرفان قرار می دهند. حال آیا این فقه این گونه است؟! من نمی خواهم به طور عام قضاوت کنم اما می توان گفت نقشی که فقه در سهل کردن دین و راحت کردن انجام امور دینی برای مردم دارد، هیچ دانش و شیوه دیگری ندارد. اصلاء یکی از انتقاداتی که به فقها مطرح می شود این است که شما چرا اینقدر سعی می کنید مسائل را آسان کنید. مثلاء در بحث ربا بعضی از فقها مطرح کرده اند که اگر یک چوب کبریت را بگذارند روی پول، مشکل ربا حل می شود. البته ممکن است ما در یک فتوایی اشکال بگیریم اما غرض این است که فقیه در صدد سهل کردن مسائل است. این در حالی است که برخی از عرفا بر سر کوچکترین مسائل همدیگر را تا مرز الحاد هم تکفیر می کنند.

در برخی موارد یک نوع عمد و اشتیاقی دیده می شود که سعی دارد نشان دهد آراء فقها متکثر است و نوعی تحیر پراکنی، حیرت افکنی و شبهه پراکنی در اینگونه مسائل مشاهده می گردد. در یک جلسه درس خارج در مقام بحث علمی استاد ممکن است جهت باز شدن ذهن طلبه، شقوق و شعب مختلف یک مسأله را بیان کند، این فرق می کند با اینکه کسی بیاید در جامعه و بگوید از این مسائل دینی ده نوع است، از آن مسأله دیگر بیست نوع و از آن یکی هم پنج نوع نتیجه این کار چه خواهد بود؟! آیا جز این است که ایمان مردم ویران شود. شما وقتی بگویید مثلاء در مورد حکومت دینی ده نوع نظریه داریم، آن وقت جوان در دانشگاه از ما می پرسد کدامیک از اینها حکومت دینی است؟ چه بسا همه اینها نادرست باشد و هیچکدام از آنها عملی نباشد. متأسفانه این باب شده که تعدادی از آراء مشکله را پیدا می کنند و به عنوان حرف تازه مطرح می نمایند و عجیب اینکه در مقام عمل و در مقام بحث جدی پای اینگونه ادعاها نمی ایستد.

روزنامه ای کردن مسائل یکی دیگر از آفت های است که دامنگیر این مباحث شده است. در یک محفل علمی اشکالی ندارد که کسی حتی در مسلمات دینی هم تردید نماید و نباید مانند اهل سنت بگوییم اجتهاد فقط برای مسائلی است که گذشتگان در مورد آنها بحث نکرده اند. شیعه در همه مباحث کلامی، فقهی و فکری باب اجتهاد را مفتوح می داند و اصلاء چنین بحث هایی لازم است اما اینکه این مباحث به روزنامه ها کشیده شود محل بحث است. این کار مثل این می ماند که انواع و اقسام داروها را بریزید وسط خیابان و به مردم بگویید هر کدام را که دلتان می خواهد بردارید و بخورید. متأسفانه برخی مسائل به صورت خام و بدون اینکه فکر و تأملی در مورد آنها صورت گرفته باشد در داخل روزنامه ها منتشر می شود و در دسترس افراد غیر متخصص قرار می گیرد.

این موارد مجموعه ای از مهمترین آفت هایی بود که جریان دین پژوهی متجدد گرفتار آن است. البته موارد دیگری هم هست که به دلیل کمی وقت از آنها صرف نظر می کنم. اما دین پژوهی نوع اول یا دین پژوهی سنتی هم بسیار محل بحث است و دین پژوهی نوع سوم نیز در معرض مخاطرات زیادی قرار دارد. نظام دینی ما باید در جهت تقویت جریان دین پژوهی مستقل مجدد سرمایه گذاری اساسی انجام دهد تا این رکود و سکون که صدها سال دامنگیر حوزه های ما شده است از بین برود. ما تقریباء بعد از صدرالمتألهین کمتر حرف تازه ای زده ایم در حالی که غرب در این مدت که مصادف با دوره رنسانس است فعالیت ها و تلاش های بسیاری انجام داده است و مکاتب فلسفی مختلفی ظهور کرده است. مباحث فلسفی و کلامی ما متعلق به صدها سال پیش است. باید امروز در این زمینه ها و مخصوصاء در مباحث فقهی سرمایه گذاری لازم انجام شود. حکومت ما بر اساس فقه اداره می شود اما اگر بخواهیم از کتاب های فقهی که در این سال ها نوشته شده اند نام ببریم انگشت شمار است که هیچکدام از آنها هم کار اساسی نیست. امروز در زمینه مسائل هنری بحث های زیادی وجود دارد و مردم با این مسائل بسیار درگیر هستند و فقهاء ما به این مسائل کمتر توجه دارند. مسائل بسیاری هم برای هنرمندان، هم برای کارگردانان و بازیگران، هم برای مردم و برنامه ریزان مبهم است که فقهاء باید در این زمینه ها کار بکنند. مسائل زیادی در حوزه های مختلف وجود دارد که محل بحث و نقد است و نیازمند پاسخگویی است. به هر حال باید در این زمینه مباحث فلسفی، کلامی و فقهی سرمایه گذاری لازم انجام گیرد و تلاش شود تا کاستی ها و کمبودها جبران شود.

رویکردی بر گونه‌های نگرش به حوزه

از آنجا که موضوع سخن درباره‌ی حوزه‌ی علمیه است، باید در آغاز به این نکته اشاره کنم که نگرش‌های موجود در حوزه را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:

۱٫ سنتی‌اندیش و متجمد؛

۲٫‌ نوگرا و متجدد؛

۳٫ پیوسته به سلف اما نواندیش و مجدد.

هر سه نگرش یادشده در بین اصحاب و بزرگان حوزه و فقها و علمای طراز اول تا طلاب جوان ، طرفدارانی دارد. با این حال نمی‌توان گفت که این نگرش‌ها فقط مربوط به حوزه است؛ زیرا در ایران، جهان اسلام و جهان، این سه نگرش در عرصه‌های گوناگون زندگی بشر، حیات تحرک و فعالیت دارد.


سنتی‌اندیشی و سنت‌گرایی

همان‌‌گونه که گفتم، اکنون در ایران سه نگرش فکری در حوزه‌ی معرفت و فهم دین، مباحث نظری و اجتماعی و اندیشه‌ی سیاسی وجود دارد که یکی از آنها سنتی‌اندیشی است؛ البته این سنتی‌اندیشی لزوماً مساوی با سنت‌گرایی غربی نیست. اصطلاحاتی مانند سنت‌گرایی، مدرنیته و پسامدرن، اصطلاحاتی هستند که در دنیای غرب به کار می‌روند، (بنده این موضوع را در مقاله‌ی «نماد سیطره‌ی مجاز و هویت تاریخی» توضیح دادم و این انتقاد را به سید حسین نصر وارد کردم که به اشتباه تحت تأثیر سیطره‌ی مجاز، قالب‌های تفکر غرب را در شرق و جهان اسلام مطرح کرده است). افرادی همچون رنه گنون از سران سنت‌گرا‌ها به شمار می‌آیند و امروز هم در غرب کسانی هستند که در عهد مدرنیته و پسامدرن، حسرت سنت‌های پیشامدرن را می‌خورند، اما آنها سنتی‌اندیش قلمداد نمی‌شوند.

اگرچه سنتی‌اندیشی و سنت‌گرایی در بعضی جنبه‌ها به هم شبیه‌اند، این دو بر هم منطبق نیستند. سنتِ سنت‌گرایی و سنت مدرن‌گرایی دو سنت غربی هستند که با آنچه در فرهنگ و ادبیات خودمان با عنوان سنتی‌اندیشی مطرح می‌شود تفاوت دارد.

سنت‌گرایی یک گرایش است، اما سنتی‌اندیشی، همان‌گونه که از نامش پیداست، با اندیشه سروکار دارد. از همین‌روست که می‌گویم سنتی‌اندیشی با سنت‌گرایی تفاوت دارد، کما اینکه نوگرایی نیز شبیه نواندیشی نیست. نوگرایی ترجمه‌ی واژه‌ی مدرنیسم است، اما نواندیشی، نو به نو اندیشیدن معنا می‌دهد. با این حال نو بودن در آن اصالت ندارد. در نوگرایی، به تجدد اصالت داده می‌شود و نو ـ هرچه که می‌خواهد باشد ـ خوب تلقی می‌شود و کهنه بد. به سخن دیگر در این گرایش کهنه حتی اگر حقیقت هم باشد مضموم تلقی می‌شود و نو، اگر باطل هم باشد، خوب. در واقع گویی نو بودن در تفکر مدرنیستی قداست دارد و دارای نوعی ارزش ذاتی است. با توجه به همین تعریف، متجدد به معنای نوگرا با مجدد، یعنی نواندیش، تفاوت دارد.

در جریان‌های فکری، سنتی‌اندیشان آن گروهی از اهل معرفت‌اند که معرفت، مشی و منش، رفتارها، سنن و عادات بازمانده از سلف را مقدس می‌انگارند و در برابر هرآنچه نو است مقاومت نشان می‌دهند. با توجه به این تعریف، سنتی‌اندیشی دو رکن دارد: ۱٫ رکن سلبی؛ ۲٫ رکن ایجابی. رکن ایجابی آن است که هرآنچه از سلف و گذشته باقی مانده است، مقدس، ارزشمند و خدشه‌ناپذیر تلقی می‌شود و از همین‌رو نباید به آن دست زد، یا آن را تحریف کرد و تغییر داد. رکن سلبی آن هم در مقابله کردن با هر نویی، خود را نشان می‌دهد؛ در واقع نوعی مقاومت در مقابل هرآنچه نو است در این جریان فکری مشاهده می‌شود؛ برای مثال اگر کتابی از چند صد سال پیش هم بازمانده باشد که حتی دیدگاه‌های مطرح‌شده در آن را خود سنتی‌اندیشی‌ها هم قبول نداشته باشند، باز در نگرش آنها بر این موضوع تأکید می‌شود که این کتاب باید به منزله‌ی متن درسی به کار گرفته شود، اما در مقابل، این عده در برابر کتاب جدیدی که همه‌ی دیدگاه‌های نو و تصمیمات جدید مطرح در آن برای آموزش بسیار مناسب‌تر باشد، از خود مقاومت نشان می‌دهند.

برای جریان سنتی‌اندیش تفاوتی نمی‌کند که آنچه نو است خودی است یا بیگانه؛ از غرب آمده است یا از شرق، ایرانی است یا غیرایرانی؛ یعنی این‌گونه نیست که بگوییم مثلاً سنتی‌اندیشان فقط ضدغرب هستند.

جریان مقابل سنتی‌اندیشی، نوگرایی است و گفتیم که بین نوگرایی و نواندیشی تفاوت هست. در نوگرایی، نوبودگی اصالت دارد و اصولاً در این مشرب و مکتب، گرایش به نو هست؛ گویی هرچه جدید است ذاتاً خوب است و هرچه قدیمی است ذاتاً بد. این جریان در حوزه‌ی معرفت به ناگزیر چشم به بیرون مرزها دوخته است و هرآنچه از آن سوی مرزها می‌وزد بر او خوشایند است. براساس این گرایش حتی نظریه‌های سخیف، سست و بی‌مایه تعظیم و تکریم می‌شوند و علمی و نو قلمداد می‌گردند. از نمونه نظریه‌های سخیفی که در حال حاضر بسیار تکریم می‌شود می‌توان به نظریه‌ی مرگ مؤلف در هرمنوتیک اشاره کرد. براساس این نظریه، زمانی که نویسنده کار نگارش کتاب را به پایان می‌برد، دیگر رابطه‌ی بین او و تألیف قطع می‌گردد و از همین‌رو گفته می‌شود مؤلف مُرد و الآن ما هستیم که اثر را تفسیر می‌کنیم. ممکن است که نویسنده تفاسیر دیگر را قبول نداشته باشد و بگوید منظور من این‌گونه نبوده است، اما پیروان این نظریه خواهند گفت: آنچه می‌گویی، تفسیری در کنار تفاسیر دیگری است که درباره‌ی متن شما عرضه شده است و همه‌ی تفسیرها با هم برابرند. این حرف‌ها واقعاً مضحک است، ولی چون غربی‌ها گفته‌اند، استفاده می‌شود.


تبارگریزی

جریان متجدد و نوگرا از تبار و تاریخ خویش به طور مطلق گسسته است و تاریخ و تبار خویش را انکار می‌کند. گاهی مشاهده کرده‌اید که بعضی از جوان‌های بی‌مروت و غیراخلاقی نمی‌خواهند پدر پیرشان را به خاطر اینکه روستایی یا کم‌سواد است، به دوستانشان معرفی کنند، متجددان نیز نسبت به گذشته‌ی خویش چنین نگرشی دارند و از همین‌رو آن را انکار می‌کنند. به همین دلیل است که گفته می‌شود آنها از گذشته‌ی خویش گسسته‌اند. این در حالی‌ است که متجددان غربی، هرگز از تبار تاریخی خودشان نبریده‌اند. شما وقتی نظریه‌های نظریه‌پردازان مدرن را مطالعه می‌کنید می‌بینید به گونه‌ای به عهد باستان یونان و فلسفه‌ی باستانی یونان و روم پیوند خورده‌اند و حتی اندیشمندان نوگرا معتقدند کل تاریخ فلسفه دامنه‌ی تفکر ارسطوست.

اصولاً جریان نوگرا و متجدد به آنچه خود دارد به دیده‌ی تحقیر می‌نگرد وآنچه را غیر دارد می‌ستاید و به دیده‌ی بزرگی و عظمت می‌نگرد. بر این اساس در ظاهر دو گفتمان متجدد و متجمد دو جریان معارض و احیاناً رقیب هم انگاشته می‌شوند.


جریان مجدد و نواندیش

جریان سوم، جریان مجدد و نواندیش است که در آن، آنچه از سلف باقی‌مانده است و ریشه در پیشینه‌ی ما دارد، اگر حقیقت باشد، هرچند کهنه، ارزشمند تلقی می‌شود. در نگرش مجددان حقیقت هرچه کهنه‌تر باشد بهتر است؛ زیرا کهنگی آن از این موضوع حکایت می‌کند که طی قرون بسیار در برابر هجمه‌ها و نقدها و حملات مقاومت کرده و از همین‌رو حقیقت بودن او اطمینان‌بخش‌تر است. در عین حال این عده در برابر افکار و اندیشه‌های نو هیچ‌گونه مقاومتی نمی‌کنند. به سخن دیگر برای گفتمان مجدد، نو و کهنه بودن ملاک حسن و قبح و حق و باطل بودن نیست، بلکه حقیقت معیار است. پیروان این جریان حقیقت را در آثار سلف می‌جویند، از عمق تاریخ بیرون می‌کشند، به روز می‌کنند و به کار می‌گیرند؛ چونان گوهرهایی از عمق معادن که هنگام استخراج غبارگرفته‌اند و برای عرضه کردن آنها به بازار باید صیقل داده شوند.

از همین‌رو گفته می‌شود که مجددان تجدید‌کننده‌ی ثروت سلف و میراث معرفتی گذشته‌اند. آنها همچون سنتی‌اندیشان هرچه بازمانده است را مقدس نمی‌دانند و معتقد نیستندکه آنها را امروز به همان شکل باید به کار برد، اما از آن‌سو همانند نوگرایان و متجددان هم، چشم به بیرون مرزها ندوخته‌اند و هرآنچه از بیگانه به دست بیاید و هرآنچه ظاهراً نو است را مقدس و عظیم نمی‌شمارند.

از سرآمدان جریان سوم، علامه طباطبایی، امام خمینی(ره)، شهید مطهری، بعضی چهره‌های دیگر از شاگردان امام(ره) و گروهی از جوان‌ها هستند که امروز در حوزه‌های علمیه، به ویژه حوزه‌ی علمیه قم، به اندیشه‌ورزی مشغول‌اند و زیر پوسته‌ی جریان‌های فکری و معرفتی بالنده و پرشتاب پیش می‌روند و ما از این‌رو به آینده بسیار امیدوار و دل بسته‌ایم.


متجمدان و متجددان در حوزه

همان‌گونه که پیش از این گفتم، سه نگرش یاد‌شده در حوزه‌ی علمیه هم وجود دارد. در این میان سنتی‌اندیشان حوزوی می‌خواهند حوزه به چندصد سال پیش بازگردد. در دیدگاه آنها ناآگاهی از مسائل زمانه، گوشه‌گیری، غیراجتماعی‌بودن، درد ملل جهان را نداشتن، محلی و بومی غم خوردن و جهانی‌ نیاندیشیدن نوعی ارزش است. این گروه به اخبار مسلمانان جهان و اطلاعات پیوسته به‌روزشده و فزاینده چندان نمی‌‌اندیشند. آنها برای مستند کردن تلقی و تفکرشان به این سخن عبدالکریم حائری(ره) که «نظم ما در بی‌نظمی ماست» استناد می‌کنند.

در دوره‌ی رضا شاه، شیخ ‌عبدالکریم حائری(ره)، استاد امام خمینی(ره) و بانی حوزه‌ی مقدسه‌ی قم، مردی بسیار تیزبین و دوراندیش بود، در برابر توطئه‌ی این شاه پهلوی، که می‌خواست با بهانه‌ی ایجاد نظم در حوزه، زمام امر آن را به دست بگیرد، فرمود: «نظم ما در بی‌نظمی است». این روحانی بزرگوار با بیان این عبارتِ به ظاهر متناقض‌نما می‌خواست به رضا شاه بگوید که چون سطحی‌نگر است، نظم حاکم بر حوزه را نوعی بی‌نظمی می‌انگارد و این در حالی است که نظم پیچیده‌ای که در حوزه برقرار است ما را از نظم مدرن او بی‌نیاز می‌گرداند.

سنتی‌اندیشان بی‌آنکه عمق این بیان و شرایط تاریخی آن را درک کنند و تناسب این حکم را با موضوعات زمانه بسنجند، امروز می‌گویند نظم ما در بی‌نظمی‌است. این نوعی سطحی‌اندیشی است؛ زیرا مگر می‌شود بی‌آنکه نظم منطقی و معقولی بر کاری حاکم باشد، آن کار، عاقبت موفق و خوشی داشته باشد؟

جریان سنتی‌اندیش می‌کوشد حوزه را به چند صد سال پیشتر برگرداند وکارایی حداقلی امروزه حوزه را در حل مسائل زمانه از آن بگیرد. این در حالی است که حوزه‌ی دویست سال پیش، به کار امروز نمی‌آید؛ حوزه‌ی امروز، باید حوزه‌ی دویست سال آینده باشد نه دویست سال گذشته.

از سوی دیگر جریان متجدد نیز حوزه را به شکل دانشگاه می‌خواهد با همان نظم دانشگاهی. در واقع پیروان این جریان می‌کوشند حوزه را به دانشگاهی با نظام تعلیم و تربیت غربی، که بیگانه و میهمانی خودخوانده و خودناخوانده است، تبدیل کنند؛ میهمانی که وارد عرصه‌ی علم، معرفت و فناوری کشور ما شده است.

به‌رغم نارضایتی از گفتمان نخست، گفتمان دوم را بسی خطرناک‌تر از آن می‌دانم؛ زیرا این گفتمان جریانی موازی و غلط‌انداز است و دو زیان به ما خواهد زد: نخست اینکه گفتمان اول را نسبت به هر نوع تحول در حوزه حساس می‌کند؛ چون ایده‌ها و آرمان‌هایی که گفتمان متجدد مطرح می‌کند پذیرفتنی نیست، بلکه حساسیت‌برانگیز است و ادعاهای گفتمان اول را محق جلوه می‌دهد. در صورتی که ادعای گفتمان نخست بر فضای فکری حوزه غالب گردد، فرصت تحول از حوزه گرفته می‌شود. وقتی جریانی موازی و غلط به جای جریانی درست و به حق قرار گیرد، اگر این خلأ را به صورت کاذب پر کند، ما یک فرصت تاریخی را از دست می‌دهیم؛ زیرا مجال برای تحقق یک تحول اصیل که از سنن و هویت تاریخی خود ریشه می‌گیرد و با تبار و تاریخ خود پیوند دارد و در عین حال نو می‌اندیشد، دغدغه‌ی زمانه را دارد و می‌خواهد خود را بر زمانه منطبق کند، ازبین می‌رود.

افزون بر این، گفتمان متجدد به شکل کاملاً مغالطه‌آمیزی، چهره‌ی گفتمان مجدد را هم زشت جلوه می‌دهد که این بسیار خطرناک است. تلاش برای تبدیل حوزه به دانشگاه بزرگ‌ترین خیانتی است که به حوزه می‌شود. حوزه باید حوزه باشد، اما حوزه‌ی زمانه‌ی خویش و برای تحقق آن راهی نیست جز اینکه سنن اصیل، آزموده، عمیق، دقیق، بومی و احیاناً قدسی بازمانده از سلف را بازشناسیم و بازآراییم و به زبان و ظرفیت زمان، بازارائه کنیم. این هدف و خواسته‌ی اصلی گفتمان مجدد در حوزه است که براساس آن می‌کوشد آنچه را از سلف بازمانده است تجدید کند و بر ظرفیت و اقتضائات زمان منطبق سازد.

از آنجا که نظم، جهانی‌اندیشی، جامعیت، انسجام، تحرک، حساسیت، و دغدغه‌مندی، ذاتی چنین اندیشه‌ای است، پیروان این جریان باید با بهره‌مندی از تمام این ویژگی‌ها در راه چنین تحولی گام نهند.


شاخصه‌های حوزه‌ی مطلوب

امروز، حوزه‌ای می‌خواهیم معنوی‌منش، اخلاق‌نمون، علم‌بنیاد، تخصص‌مند، پژوهش‌محور و سرانجام پرورش‌مآل و پایبند به سنن و پیشینه‌ی تاریخی و هویتی خویش، که جهانی فکر کند، به تحول بیندیشد، پیش‌آهنگ باشد، شأن رهبری و هدایت امت را شأن اصلی خویش قلمداد کند، غایت رسالت خویش را در هدایت دیگران ببیند، برای خویش منافعی قائل نباشد و دغدغه‌مند مسائل همه امت باشد. چنین حوزه‌ای، حوزه‌ی مطلوب آینده است.

طلاب عزیز و استادان ارجمند به چنین رویکردی بیندیشند. حوزه در معرض تحولی عظیم، خودخواسته، خودجوش، کمابیش شتابناک و امیدبخش است، اما از آنجا که هر اقدامی در هر قلمرو و عرصه‌ای در معرض آسیب و آفاتی است، رقیب و معارض دارد و خطر در کمین آن است، اگر این جریان، درست مدیریت و هدایت نشود، می‌تواند به ضد خویش تبدیل شود، به خطا و خطر بیفتد و تحریف و منحرف شود.

بر بزرگان حوزه و مراجع عظام و فقهای بزرگ، حکیمان، مفسران، مدرسان و مصلحان دلسوز حوزه است که این حرکت و نهضت مقدسِ مبارکِ تاریخ‌ساز را با دغدغه و احتیاط کامل هدایت کنند؛ یعنی نباید نه از خطرها، خطاها و تهدیدات بترسند و نه بی‌احتیاطی کنند و بی‌گدار به آب زنند.

امیدوارم خداوند متعال به جمع ما در این مجموعه‌ی مبارک و مقدس توفیق تحصیل رضای الهی و خرسندی قلب مبارک حضرت حجت، مولا و ولی‌نعمتان، و تأمین نظر مراجع عظام و رهبر معظم انقلاب را عنایت بفرماید وآنچه حق است بر زبان ما جاری کند، بر ذهن ما خطور دهد و بر جوارح ما حاکم و جاری فرماید.

منطق فهم قرآن


جایگاه تفسیر در جامعه‌ی اسلامی

برای درک اهمیت توجه به تفسیر و نگارش کتاب‌هایی در زمینه‌ی آن، نظری به وضعیت انتشار قرآن و کتاب‌های ادیان الهی دیگر، یعنی انجیل و تورات (که البته تحریف شده‌اند) رهگشا خواهد بود. در حال حاضر انجیل به بیش از سه هزار زبان ترجمه گردیده، اما این تعداد برای قرآن شاید به صد زبان هم نرسد. افزون بر این، شرح و تفصیلی که بر انجیل و تورات تحریف‌شده، به زبان‌های مختلف و برای سطوح و سلایق گوناگون نگاشته می‌شود محتوای بی‌محتوا و درون‌مایه‌ی بی‌مایه‌ی کتب تحریف‌شده‌ی آن‌چنانی را در سراسر جهان منتشر می‌کند و حتی به آنها جرئت تجاوز به حدود و ثغور فکری و مرزهای معرفتی جمهوری اسلامی را هم می‌دهد، و این در حالی است که ما هنوز در میانه‌ی این تردید به سر می‌بریم که آیا برای نوشتن تفسیر دست به قلم ببریم یا خیر.

تفسیر قرآن، ارزشی بسیاری دارد و در حال حاضر یکی از نیازهای جامعه‌ی ما به‌ویژه قشر جوان آن به شمار می‌آید. این کلام مرحوم علامه‌ی طباطبایی(ره) که قرآن باید هر دو سال یکبار تفسیر شود همین نیاز را تبیین می‌کند و به این معناست که مفاهیم قرآنی بسیار عمیق‌اند و به همین دلیل ضرورت دارد که پیاپی و پیوسته کاویده شوند و دریافت‌های جدید و یافته‌های نو را از آن استحصال و استخراج گردد. آنچه در فحوای این سخن نهفته است از یک سو عمق و ژرفای قرآن و از سوی دیگر نو به نو شدن نیازها در گذر زمان است. بنابراین این تصور که نگارش تفسیری بر قرآن کافی است و نیاز به تفسیری نو حتی با گذشت زمان وجود ندارد تصور نادرستی شمرده می‌شود. البته این سخن در گذشته‌های دور چندان نابجا نبود. زمانی تفاسیری همچون «منهج‌الصادقین» نوشته می‌شد و گاه دهه‌ها و سده‌ها همان تفسیر محل رجوع بود؛ زیرا تطور به کُندی روی می‌داد و بسا در طی سده‌ها یک تفسیر پاسخگوی نیاز و توقع طبقات گوناگون مردم مسلمان بود، اما اکنون چنین نیست. امروز ذهن جوان‌های جامعه‌ی ما سال به سال و بلکه باید گفت ماه به ماه متفاوت می‌شود. در نیازسنجی، مسئله‌شناسی، خواسته‌ها و… متطور و متکامل هستند و رو به ارتقا. دسترسی به منابع، سایت‌ها، صداوسیما و…، همچنین فراگیر شدن تحصیلات عالیه و تنوع رشته‌های علمی، و تطور نظریه‌ها همگی در این زمینه تأثیرگذاراند. زمانی گفته می‌شد عمر نظریه‌ها دو هزار سال است؛ برای نمونه هیأت بطلمیوسی بیش از دو هزار سال در حوزه‌ی کیهان‌شناسی حضور و حاکمیت داشت، اما امروز عمر نظریه‌ها کوتاه شده است و هر دو سال یک بار نظریه‌ی جدیدی در یک قلمروی علمی مطرح می‌شود. حتی این مسئله به گونه‌ای است که گاه به موازات و در عرض هم نظریات جدید، متفاوت و گاه متهافتی در یک مسئله طرح می‌گردند

قشر جوان جامعه‌ی ما در این عالَم اطلاعات و معارف گسترش‌یابنده و فرگشت‌یابنده زندگی می‌کند. در این عصر آنچه بیش از همه جای خالی‌اش در جامعه‌ی ما احساس می‌شد و وجود مخاطبان این اطلاعات و معارف که بیشتر جوانان هستند تشنه‌ی آن بودند تفسیر جدیدی از قرآن بود. خلأ چنین تفسیری در جامعه‌ی حِکمی و نسل جوان ما با این زحمت ارزشمند، نورانی و مقدس آیت‌الله نورمحمدی بود که بر طرف شد. این تفسیر همان‌گونه که گفتم، با قلمی روان و دل‌نشین مخاطب را به سوی خود جلب می‌کند و آن را در درک معارف عمیق قرآنی یاری می‌دهد، اما در این حوزه نیازی احساس می‌شود که فقط با نگارش تفسیر برطرف نمی‌گردد. این نیاز از نبود دانش روش‌شناختی در این حوزه ناشی می‌شود.

نیاز به دانش روش‌شناختی در حوزه‌ی روش‌شناسی یک فن فراچنگ ماست که اصول نام دارد. این دانش نوعی روش‌شناسی موضوعی است؛ یعنی از زمان تأسیس برای استنباط و اکتشاف شریعت پدیده آمده و مباحث آن مربوط به فهم حوزه‌ی شریعت و تولید فروع فقهی است. شریعت یک‌سوم و بنا به مشهور یک‌چهارم و بسا بگوییم یک‌پنجم هندسه‌ی معرفتی دین را در بر می‌گیرد. در واقع ما برای یکی از حوزه‌ها و اضلاع هندسه‌ی معرفتی دین، یعنی حوزه‌ی شریعت، یک دانش روش‌شناختی داریم که بسیار فاخر، فخیم، عمیق، انیق، اصیل و آزموده است اصول تنها دانش اصیلِ بومی در جهان اسلام است که ذره‌ای از اندیشه‌ها و علوم بیرون از این جهان متأثر نبوده است. تمامی مبانی، پایه‌ها، چهارچوب و ساختار این علم را مسلمانان تولید کرده‌اند. در میان مسلمانان هم شیعیان به رغم تأخر در مقام تدوین، در مقام تأسیس مقدم بر عامه (اهل سنت) بودند؛ چون اصول دستاورد تعالم صادقین(ع) است. به دلیل اینکه علم اصول ابزار اجتهاد است و باب اجتهاد در شیعه گشوده است، اصول در میان شیعیان توسعه یافته و تطور و ارتقا پیدا کرده است. در تطور و توسعه‌ی این دانش مدارس و مکاتب بسیاری پدید آمده است، اما با وجود این توسعه، غرض و غایت چنین فنی فقط کشف مشیت تشریعی الهی بوده است.

هندسه‌ی معرفتی دین افزون بر شریعت، اضلاع دیگری هم دارد که عبارت‌اند از: عقاید، اخلاق و علم دینی؛ معرفت نیز ممکن است ضلع پنجم این هندسه را تشکیل دهد. هر یک از این اضلاع نیازمند دانش روش‌شناختی هستند. اصول برای استنباط عقاید کافی نیست و کمتر در فهم گزاره‌های قدسی که عقاید هستند به قواعد اصولیه مراجعه می‌شود. یک‌چهارم اصول ما اصول عملیه است که هیچ کاربردی در حوزه‌ی‌ عقاید ندارد. البته بخش مباحث الفاظ، کمابیش کاربرد دارد؛ هرچند قسمت‌های قابل توجهی از این مباحث هم قواعدی برای استنباط شریعت است.

افزون بر حوزه‌ی‌ عقاید، حوزه‌ی علوم دینی و اخلاق نیز نیازمند منطق مستقلی هستند. اخلاق ضعلی از اضلاع نظام معرفتی دین است که باید به موازات فقه مطرح شود. ما هم نیازمند دانش‌های روش‌شناختی حوزه‌ای و موضوعی دیگر هستیم و هم حاجتمند روش‌شناسی‌های منبع‌محور برای شناخت دین و معارف الهی چهار منبع قرآن، سنت، احادیث، عقل و اجماع در اختیار ما قرار دارد. البته سرچشمه و منبع هستی ساحت الهی است و اینها دریچه‌هایی هستند که به آن ساحت گشوده شده‌اند و درحقیقت ابزار و طریق هستند. حتی وحی نیز طریقی برای اتصال و ارتباط با منبع شریعت، یعنی ساحت قدسی الهی، است.

برای منابع هم به روشگان نیاز است؛، یعنی باید منطق‌هایی معطوف به کاربست هریک از این منابع طراحی شود تا روش‌شناسی اختصاصی قرآن روش‌شناسی فهم سنت، روش‌شناسی کاربرد عقل، و احیاناً اجماع پدید آید. البته اگر منابع دیگری هم پیشنهاد شود و حجیت آنها اثبات گردد، برای هریک از آنها هم به منطق فهم یا منطق کاربرد مستقلی نیاز خواهد بود.

در مورد قرآن گرچه کتاب‌های تفسیری نگاشته شده از دقت و عمق بسیاری برخوردار است و روش مندرج است، هنوز اثر مستقلی مانند اصول فقه ـ که با محوریت موضوع شریعت تدوین شده است ـ در ارتباط با قرآن ـ به این معنا که قرآن محور فهم باشد ـ نگاشته نشده است. بی‌شک با همان اصول می‌توان قواعدی را با عنوان منطق فهم قرآن سامان بخشید که به وسیله‌ی آن بتوان قرآن را فهمید.

اشتراک در تلقی از واژگان در بین ما کم است. اگر کسی مجموعه‌ی کتاب‌هایی را که در حوزه‌ی فهم قرآن و تفسیر به نگارش درآمده است بررسی کند، مشاهده می‌کند که چقدر در تلقی‌ها پریشانی وجود دارد. و میان فهم نویسندگان آنها از منابع و روش‌های تفسیر تفاوت هست. این پریشانی به اندازه‌ای است که گاه حتی یک نویسنده هم از واژه‌هایی که در نام اثر به کار برده، در متن اثر چندین تلقی را مطرح کرده است.

برای رفع این مشکل باید اصطلاحات و واژگان به شکلی شفاف و استاندارد تعریف شوند و مانند اصول، مبادی تصدیقیه و تصوریه برای فهم قرآن و فن تفسیر مطرح گردد. در علم اصول بسیاری از واژگان و اصطلاحات و مصطلحات مطرح در خلال مباحث آن با عنوان مبادی تصوریّه مطرح شده‌اند. البته افزون بر آن مبادی تصدیقیه هم بیان شده‌اند. این موضوع باید در حوزه‌ی مطالعات قرآنی نیز مد نظر قرار گیرد؛ زیرا اگر مبادی تصدیقیه‌ی دقیقی برای فهم قرآن و تفسیر آن تعریف نشود، فهم آن ممکن نخواهد شد.

وحی رسالت و پیام است. فرایند پیام‌گزاری پنج ضلع دارد که عبارت‌اند از: ۱٫ پیام دهنده؛

۲٫ محتوا و هویت پیام؛

۳٫ پیام‌گزار یا همان رسول؛

۴٫‌ پیام‌گیرنده، مخاطب و انسان به مثابه‌ی مکلف و فهمنده.

۵٫ قلمروی پیام. منظور از قلمرو این است که پیام با چه حوزه‌ای ارتباط دارد؛ حوزه‌ی شریعت و اعتباریات یا حوزه‌ی‌ عقاید و علم دینی و حقایق. جداسازی این حوزه‌ها از هم و توجه به این تفاوت حوزوی از آنجا ناشی می‌شود که در حوزه‌ی عقاید گزاره‌ها حاکی از واقع هستند؛ بنابراین استنباط ما باید به واقع تکوینی اصابت کند و واقع را بنمایاند. اعتبارِ معتبِر در این حوزه هیچ مداخله‌ای ندارد. برای مثال «الله موجودٌ» یک حقیقت است، چه در ذهن من تصور یا تصدیقی بشود چه نشود، چه من انسان باشم، چه نباشم، و گزاره‌های عقیدتی باید بتوانند کاشف از این واقع باشند. بنابراین خبر واحد در آنجا حجت نیست، اما در مورد احکام و اخلاق که حوزه‌ی اعتباریات‌اند خبر ثقه‌ی واحد حجت است، چون در آنجا لزوماً درصدد کشف واقع نیستیم. در این حوزه واقع تکوینی وجود ندارد. هرچند هر چیزی نفس‌الامر تشریعی دارد و بنا داریم که بنابر آنچه به اراده‌ی تشریعی الهی از ساحت الهی صادر شده است دست پیدا کنیم یا علم کسب یا طریق علمی را به کار گیریم، اما وقتی طریق علمی را به کار گرفتیم، لزوماً به معنای اثابت به واقع تشریعی نیست.

قلمروی مورد مطالعه و نوع قضایایی که می‌خواهیم منطق را برای فهم آنها به کار ببندیم در آن منطق تأثیر می‌گذارد.

بشر ویژگی‌ها و توانایی‌های معرفتی، نظری، عملی و معیشتی خاصی دارد، اما در کنار این توانایی‌ها از ناتوانایی‌های معرفتی، معیشتی و نظری و عملی هم برخوردار است. در واقع با اینکه مخاطب پیام الهی ظرفیت معرفتی بالایی دارد و می‌تواند علم کسب کند، در عین حال حوزه‌ی توان او در درک حقیقت محدود است. با توجه به همین محدودیت در جاهایی که نمی‌تواند با علم به واقع دست پیدا کند، خداوند ظن خاصی را حجت می‌کند.

انسان به دلیل برخورداری از قوه‌ی عقل مکلف و مسئول است، اما تکالیفی که خدا برای او وضع کرده است در مقام عمل خارج از طاقت او نیست.

در تدوین دانش روشناختی برای منبع قرآن، باید ویژگی‌های این اضلاع پنجگانه لحاظ شود. در واقع برآیند اوصاف الهی و اینکه حق تعالی حکیم است و کلام او طبعاً باید حکیمانه باشد، برآیند ویژگی‌های انسان در مقام نظر و عمل و اینکه چون عاقل است مکلف و مسئول است، برآیند مختصات قلمرو و … که می‌توانند قاعده‌ی روش فهم تولید کنند در این کار باید در نظر گرفته شوند. اگر آنچه درباره‌ی قرآن گفته شد، در حوزه‌های دیگر هندسه‌ی معرفتی دین و در مورد سایر منابع سرلوحه قرار گیرد، در عمل به تولید دانش‌های روش‌شناختی خاص هر یک منجر می‌شود و فنون و روش‌های تولید معرفت در حوزه‌ی دین را از دایره‌ی محدود اصول فراتر می‌برد.

بر این اساس یک منطق فهم دین بالمعنی‌الاعم و حداکثری و در ذیل آن خرده منطق‌هایی معطوف به همین حوزه‌ها و منابع پدید خواهد آمد که توسعه یابنده است و راه برش زدن و طراحی‌ منطق‌های خُردتر مسدود نمی‌کند. این خُرده‌منطق‌ها که بجاست از آنها با عنوان قراردادی مناهج یاد کنیم، منهج فهم عقاید، منهج فهم شریعت، منهج فهم اخلاق، منهج فهم علم دینی و… و در عرض آنها منهج فهم قرآن، منهج فهم سنت، منهج کاربرد عقل و… را در برمی‌گیرد.

بنده منطق فهم دین را بالمعنی‌الاعم این‌گونه تعریف می‌کنم: «سامانه‌ی سازوارشده‌ی متشکل از مجموعه‌ی مبادی، منابع، ابزارها، رویکردها و اسلوب‌های سازوارِ به‌هم‌پیوسته‌ای که کاربست آنها در فرایندهایی مشخص، حل مسئله یا تکون معرفتی را میسر می‌سازد».

منطق مشتمل بر مبادی و خصوصاً مبادی تصدیقی است. البته در معنای خاص‌تر شاید بگوییم منابع و حتی مبادی جزء علم نیستند. شایان ذکر است که درباره‌ی علم و اجزای آن توافق نظر وجود ندارد و عده‌ای آن را دارای سه جز می‌دانند و عده‌ای درباره‌ی قرار گرفتن مبانی و مبادی در زیر مجموعه‌ی علم تردید دارند. در این میان عقیده‌ی من بر این است که باید نظر سومی را مطرح کرد.

مراد از ابزارها در این تعریف وسایلی است که آنها را به کار می‌بریم و ضوابطی است که حدود قواعد را مشخص می‌کند.

اسلوب‌ها، که در تعریف به آن اشاره شد، اشکال گوناگونی دارند؛ برای مثال علامه طباطبایی از اسلوب تفسیر قرآن به قرآن استفاده کرده، اما در عین حال از منابع دیگر مثل مبانی و قواعد فارغ نبود؛ زیرا مجموعه‌ی اینها وقتی در یک فرایند به کار بسته شود به تولید معرفت منجر می‌شود. در اجتهاد نیز انواع فرایندها مطرح است. این فرایندها بسته به اینکه مسئله چه باشد و از چه منبعی (کتاب، سنت، عقل، و احیاناً اجماع) استفاده شود به کار گرفته می‌شود؛ در واقع بسته به این مسائل فرایندی متناسب طی می‌گردد و قواعد به کار گرفته می‌شود تا یک فرع فقهی تولید ‌شود. تولید معرفت دینی نیز از این نظر بی‌شباهت به اجتهاد نیست و در آن فرایندها متناسب با موقله‌ها به کار می‌رود.

در اینجا جا دارد یاد کنم از خدمت بزرگ علامه گلپایگانی در تدوین معجم فقه. بنده افزون بر بیست سال پیش به مناسبتی به بازدید این طرح که مراحل اولیه را طی می‌کرد رفته بودم. در ذهن ما هست که مثلاً سی یا شصت یا ۱۱۰ قاعده‌ی فقهی داریم، آن زمان یادم هست که وقتی دوستان گزارش می‌کردند گفتند که تاکنون از فحص قواعد فقهی از متون ما ۱۲۰۰ قاعده را اصطیاد کرده‌ایم. تصور نکنید اصول جامع همه‌ی قواعد و ابزارهای استنباط است، فقه ما هم چنین استطاعتی دارد. بسیاری از این قواعد لااقل این کاربرد را دارند که به عنوان یک فرع کلی بر فروع جزئی تطبیق داده شوند.

در تفسیر هم همین وضعیت هست. اگر ما قواعد فهم کلام الهی را استقراء و اصطیاد کنیم یک علم از آن بیرون می‌آید که می‌توان آن را براساس یک نظریه سامان دهیم.

همان‌گونه که گفتیم در این کار کتاب‌های تفسیری نیز کمک بسیاری می‌کنند و می‌توان با رجوع به متن آنها بسیاری از آنچه‌را که برای تدوین چنین منطقی نیاز است می‌توان استخراج کرد. استخراج این منطق و قراردادن آن در یک ساختار، سبب می‌شود خلأها معلوم ‌شود و برای تکمیل آنها تلاش گردد تا توانایی ما برای فهم کلام الهی افزایش یابد. البته در اینجا به یک نظریه‌ی مبنا نیاز است تا براساس آن، مجموعه‌ی قواعدی که در این کتاب‌های تفسیری و نیز اصولی و سایر منابع به کار رفته و مطرح شده است اصطیاد، و سپس تجمیع و تدوین و ساختارمند شود و به صورت یک منطق عرضه گردد. با این کار ما یک خلأ موجود در عرصه‌ی روش‌شناسی تفسیر قرآن برطرف می‌شود، اما این به معنای کامل شدن کار نیست و منطقی نیاز دارد.

در پایان باید به این نکته اشاره کنم که آنچه در این فرصت تقدیمتان شد بر نظریه‌ی ابتناء مبتنی بود.


. کم هستند کسانی که قلمروی اصول را فراتر از حوزه‌ی شریعت می‌دانند و آنطور که بنده فحص کردم، و تقریباً همه‌ی منابع اصولی عمده را دیده‌ام، فقط مرحوم صاحب هدایهًْ‌المسترشدین، شارح معالم، محمدتقی اصفهانی(ره) و اخوی ایشان، صاحب فصول، محمدحسین اصفهانی، صریحاً می‌گویند که قلمروی کاربرد اصول فراتر از شریعت است و تصریح می‌کنند که همه‌ی دین را می‌توان با کاربست اصول فهم کرد. البته این نظر دقیق نیست و نیاز به نقد دارد.

. الذریعه ـ پس از تذکره‌ی شیخ ـ اولین کتاب اصولی جامع شیعیان است.

. نظر مشهور این است که در فقه حجت است و نظر دیگر این است که اجماع خود منبع و حجت مستقل است و نه طریقی مثل خبر واحد.

. حیوان مکلف نیست؛ چون فاقد عقل است. البته او عبودیت فطری و تکوینی خود را دارد و تسبیح می‌گوید.

روش اجتهادی تاریخ‌پژوهی

بعد از سپری‌شدن چندین روز از کوچ و عروج او همچنان در بهت و حیرتیم ، خبر، پتک در آیینه بود: «ابوالحسنی منذر به آسمان پیوست»! مگر آتشفشان می‌تواند که ناگهان فرومیرد! و توفان کی یارد که نابهنگام فرونشیند؟ حاشا و کلا! دریغا و دردا!

او دانشمندی بود دردمند، محققی بود مدقّق، که همه‌ی عمر را به تحقیق و تألیف در جهت حراست و صیانت از حریم اهل‌بیت(ع)، حفظ استقلال هویت ایران اسلامی و تحکیم گفتمان انقلاب اسلامی سپری کرد. مرحوم استاد علی ابوالحسنی منذر و به حق منذِر، چرا که وجودش همه شور نشور بود و شعر شعور، در نتیجه آثارش نیز هریک گدازه‌ای‌ست آتشفشانی، برآمده و برخاسته از ژرفای درون مذابی و گداخته؛ الحق همگی مقالت‌ها و مقالات و کتُب و کُتیَّبات او انذار است و اخطار، بیدارباش‌گویی است و فریادگری، حق‌گویی است و افشاگری، احقاق حق است و ابطال باطل.

مهم‌تر از همه اینکه او روحانی‌ای بود حقاً روحانی، یعنی وارسته از مظاهر مادی دنیای دنی، وارهیده از تعلقات و تعینات، عناوین و اعتبارات؛ سبب ارادت ما به او در زمان حیات وی و سرّ اندوه ما در سوگ او اکنون نیز همین جهات و به‌ویژه صفت روحانیت او بود و هست؛ «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است».

من در این مجال اندک و مقال کوتاه، به طرح دو نکته می‌پردازم: ابتدا اجمالاً به اختصاصات و امتیازات فکری ـ علمی و سیره‌ی عملی استاد علی ابوالحسنی اشاره‌ای می‌کنم؛ سپس به مناسبت حضور اهل نظر و ارباب معرفت به‌خصوص اساتید تاریخ، ضمن جلب نظر آنان به یک خلأ علمی، به اجمال پیشنهادی را برای سد آن خلأ ارائه می‌کنم.

مگر این عرض ناقص و نارس ما، در این محضر نورانی که به یاد انسانی خلیق و خدوم و خالص برپاشده‌ است، منشأ حرکت و برکتی باشد ـ ان‌شاءالله.

اما نکته‌ی نخست:

همگی مرحوم آقای ابوالحسنی را می‌شناسیم: خصوصیاتی او را از بسیاری دیگر از اساتید همقران و همعنانش، ممتاز می‌ساخت: اولاً ایشان بسیار باذکاوت و تیزهوش بود، همواره در همه‌ی عمر در رصدخانه‌ی معرفت مستقر بود و هوشمندانه اوضاع را زیر نظر داشت. الحق، تعبیر «دیده‌بان بیدار» که در اشاره به او به‌کار رفته، تعبیر شایا و رسایی است. آقای ابوالحسنی الحق یک دیده‌بان و رصدگر بود. او همواره در حال پایش و رصد اوضاع فکری و معرفتی، سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی خود بود و با هوشیاری تمام اوضاع و امور را تجزیه و تحلیل می‌کرد. البته کسانی که این وصف را (دیدبانی) حائزند کم نیستند، اما وصف دیگری او را از دیگران (دیگر دیدبانان) برجسته می‌ساخت و آن این بود که آقای ابوالحسنی، تنها بیدار و هوشیار نبود که وظیفه‌شناس و وظیفه‌گذار هم بود. بسیاری هستند که درد را خوب تشخیص می‌دهند، اوضاع را به شایستگی و به خوبی رصد می‌کنند، مشکلات را هم به خوبی تجزیه و تحلیل می‌کنند، اما بعد از آن فرافکنی می‌کنند و تنها از دیگران طلبکارند، که چرا چنین و چنان نمی‌کنید! چرا حوزه کاری نمی‌کند، چرا دانشگاه کاری نمی‌کند! حوزه چیست؟ دانشگاه کدام است؟ حوزه و دانشگاه، در و دیوار و دفتر و دستک نیست، حوزه و دانشگاه من و شما هستیم.

او به محض اینکه به چیزی به مثابه وظیفه می‌رسید در مقام وظیفه‌گزاری برمی‌آمد. درنگ نمی‌کرد فرصت‌سوزی نمی‌نمود، منتظر تقاضا و توصیه‌ی دیگران نبود که با او قرارداد ببندد، و یا دستگاه و بزرگی به او امر کند. به محض اینکه خلائی را تشخیص می‌داد و فکر می‌کرد که وظیفه‌ی اوست که این خلأ را پر کند، قیام و اقدام به انجام وظیفه می‌کرد.

همچنین از جمله جهاتی که شخصیت او را در مقام عمل و موضع‌گیری فکری و عملی از بسیاری دیگر ممتاز می‌ساخت، این بود که از ثبات قدم برخوردار بود. حدود سی سال پیش که فرد گمنامی بود و با تخلص «ع. منذر» با نقد دکتر شریعتی و عرضه‌ی اثری در تحلیل مقام و مرام شهید مطهری وارد عرصه‌ی اندیشه و نوشتن شد، و سی سال ع. منذر ماند؛ آن که چند روز پیش، مردم، فرهیختگان و مراجع تابوت تن تکیده‌اش را بر روی دست و دوش حمل کردند و تا آرامگاه خاکی‌اش او را مشایعت کردند، همانی بود که سی سال قبل با طرد شریعتی و طرح مطهری وارد وادی قلم شده بود! ثبات قدم بسیار باارزش است. بسیارند کسانی که از این شاخه به آن شاخه می‌پرند، از این جناح به آن جناح میل می‌کنند، هر دمِ آنها دمی است، اما این مرد در همه‌ی عمر از ثبات قدم و پایداری، چه به لحاظ فکری و چه به لحاظ رفتاری و برنامه‌ی کار برخوردار بود. به راحتی می‌توان خطوطی را در افکار و آثار او سراغ گرفت که از آغازین مقالات و رساله‌های او، تا واپسین آثار و یادداشت‌هایش، چونان رگ‌ها و رگه‌های پیوسته و پایدار حضور دارد.

تمحض در کار علمی نیز وصف برجسته‌ی دیگر او به شمار می‌رود. بعضی از ما طلبه‌ها، یک روز فلسفه می‌نویسیم، روز دیگر به علوم قرآنی می‌پردازیم، روز بعد به تاریخ روی می‌آوریم، زمانی دیگر وارد مطالعه‌ی اقتصاد اسلامی می‌شویم و یا در مسائل سیاسی می‌نویسم، اما ایشان متمحض در یک حوزه‌ی مطالعاتی معین بود و این خودْمدیریتی علمی، بسیار ارزشمند است، تولید علم به تمحض در یک حوزه‌ی معین میسر است، نزدیک به ده جلد راجع به فقیه فطن و شیخ‌ شهید آیت‌الله فضل‌الله نوری نوشته است، کتاب‌های او تکرار مکررات نیست، بلکه صفحه‌ی شطرنجی پیش رو داشت که او برای فتح هر خانه‌ی آن از جان مایه می‌گذاشت تا کار به سرانجام می‌رسید؛ خودش چند سال پیش به من گفت که من یک نقشه‌ی راه دارم و هر جلد از این یک ضلع و زاویه از این نقشه‌ی راه را تکمیل می‌کند. بر محورهای مشخص و محددی تمحض و تمرکز کرده بود: جوهر آن دفاع از حریم اهل‌بیت(ع) و به خصوص ساحت قدسی حضرت حجت(عج) و صیانت از گفتمان انقلاب و استقلال و هویت اسلامی ایران و ایرانِ اسلامی و مرزبانان عقیدتی و فکری آن بود. اینها عناصر جوهریِ تفکرات و دغدغه‌های ایشان بود، این خطوط کاملاً در همه‌ی آثار ایشان نمایان است.

با رحلت او الحق که ثلمه‌ای در این زمینه‌ها پدید آمد که معلوم نیست به این زودی قابل ترمیم باشد؛ وظیفه‌ی ما این است که تلاش کنیم و با تلاش مضاعف، خلأ وجودی ایشان را به‌گونه‌ای ترمیم کنیم.

اما نکته‌ی دوم:

ما در روش‌شناسی حوزه‌ی مطالعات تاریخ به شدت مبتلا به فقریم، فقر فاحش. هرچند کمابیش روش‌هایی رایج است و برخی اساطین و اساتید در گذشته سبک‌هایی داشته‌اند و همچنین کتبی نیز در این خصوص نوشته شده است، اما هنوز به یک منطق علمی دقیقِ بومی و اسلامی در نقل و درک تاریخ دست نیافته‌ایم.

گذشتگان ما از شیوه‌هایی که رایج بوده بهره می‌برده‌اند، اکنون نیز جوان‌ترها از بعضی شیوه‌‌های جدید در حوزه‌ی مطالعات تاریخ، از قبیل شیوه‌های هرمنوتیکیِ مفسرمدار، متن‌بسنده، تحلیل گفتمانی و امثال اینها، استفاده می‌کنند، و تصور می‌کنند از این شیوه‌ها چیزی به دست خواهد آمد. بعضی دیگر هم بی‌شیوه و بی‌قاعده وارد کار می‌شوند، مدارک و منابع را می‌بینند و به نقد و تبیین و تحلیل آنها می‌پردازند.

این در حالی‌ست که ما ثروتی ثمین و میراثی مغتنم از سلف صالح در این زمینه در اختیار داریم که بسا در مطالعه‌ی تاریخ به‌کلی مغفول می‌ماند. افزون بر هزار سال است که ما در خلال چندین دانش مانند رجال، درایه و تفسیر و اصول فقه و فقه استدلالی ـ که عمدتاً‌ مکمل یکدیگرند و در مجموع روشگان نقلِ درست خبر و فهمِ دقیق متن را به وجود می‌آورند ـ در زمینه‌ی روش‌شناسیِ تاریخ کار کرده‌ایم، و می‌توانیم با تدوین دستاوردهای دقیق و عمیق و انیق و عریق این دانش‌ها، دستگاه روشگانی سترگ و ستواری را برای نقلِ درست و فهمِ دقیق متن پی‌افکنیم. ما این ثروت ثمین و این سرمایه‌ی سرشار را به کناری نهاده‌ایم (حتی فضلای حوزه که با این سرمایه آشنایند از آن غافل‌اند و احیاناً به این نکته توجه و تفطن ندارند) ما می‌توانیم با اقتباس از مباحث عمیق و دقیقی که در این علوم فراچنگ داریم برای طراحی «منطق اجتهادی تاریخ‌پژوهی» بهره ببریم و آن روشگان را در فهم اخبار تاریخی و تحلیل تاریخ و تولید معرفت تاریخی به‌کار ببریم.

شیوه‌هایی که بزرگان ما در این دانش‌ها در زمینه‌ی «احراز»، «ابراز» و «سنجش وثاقی و دلالی» خبر ابداع کرده‌اند، عمدتاً مستند به آیات و روایات و نیز متکی به ادله‌ی عقلانی‌اند، و همگی در ایران و یا جهان اسلام تولید شده‌اند؛ پس هم دینی و حجت‌اند، هم عقلایی و انسانی، و در عین حال بومی‌اند. این شیوه‌ها، از تقسیمات و طبقه‌بندی‌هایی دقیق، قواعدی بس کارآمد و سنجش‌پذیر و قراینی‌ بسیار اطمینان‌بخش تشکیل شده، آن‌سان که اگر به درستی به محضر ارباب معرفتِ هرچند غیرمسلمان و حتا غیرمؤمن نیز عرضه شود مقبول طبع آنها قرار خواهد گرفت.

اگر بنا بر تأسیس«منطق اجتهادی تاریخ‌پژوهی» باشد، باید در جهت توسعه و تعمیق آن کارهای علمی افزون‌تر از سلف کنیم، و علاوه بر ثروت بالفعل و سفته و سخته‌ی موجود، مواد خام و معادن غنی فراوانی در چنگ داریم که باید آنها را بازشناسی و بازیابی، بازپروری و بازآرایی کرده بر انباشته و گذاشته‌ی سلف بیفزاییم.

بنده در محضر علامه‌ی بزرگوار آیت‌الله جوادی آملی درخصوص محدودیت‌های موجود در تألیف دانشنامه‌ی فرهنگ فاطمی(س) نکات چندی را عرض کردم و از کمبود منابع شکوه نمودم! ایشان فرمودند: فحلی باید، اگرنه ما از یک حدیث «و لَا تَنْقُض الْیَقِینَ بِالشَّکِّ وَ لَکِنْ أنْقُضْهُ بِیَقِینٍ آخَر» (بحارالانوار، جلد دوم، ص۲۷۴) سه جلد در اصل استصحاب استخراج کرده‌ایم، چرا نتوانیم کار کارستان دیگری از همین دست در عرصه‌ی دیگر صورت دهیم! بنده تاکیداً عرضه می‌دارم که در عهد ما ـ به دلیل انفتاح فضا و ارتباط وسیع با جهان و آگاهی از دستاوردهای معرفتی منطقی و تجارب دیگر ملل، علاوه بر برخورداری از میراث مشایخ ـ کار کارستان کردن سهل‌تر از گذشته است.

صرفاً از باب اینکه برای دوستان جوان‌تری که در محضر حضور دارند، دقت این مطلب مشخص شود از باب مثال موردی را به اختصار توضیح می‌دهم؛ مثلاً در فرایند استنباط، یک گزاره‌ی فقهی چگونه تولید می‌شود؟ ما تصور می‌‌کنیم یک رساله که مشتمل بر دو هزار فرع فقهی است به سادگیِ تدوین یک تک‌نگاره در یک موضوع اجتماعی یا علمی تألیف شده است! چنین نیست؛ تولید هریک از این فروع فقهی، از پیشینه و پشتوانه‌ی علمی بسیار دقیقی برخوردار است و فرایند بسیاربسیار پیچیده‌ای را طی کرده است. من در اینجا از باب نمونه به یک فرایند اشاره می‌کنم:

وقتی می‌خواهیم برای یک پرسش فقهی پاسخ پیدا کنیم علاوه بر سایر منابع، سراغ احادیث می‌رویم، اگر بنا شد یک حدیث را بررسی کنیم، سیر بسیار دقیق و طولانی‌ای را باید طی کنیم:

در مرحله‌ی اول فحص اخبار می‌کنیم: مجموعه‌ی اخبار مرتبط به آن حوزه‌ی موضوعی را به دقت می‌بینیم.

در مرحله‌ی دوم همه را وثاقت‌سنجی می‌کنیم: یکی‌یکی اخبار را رسیدگی سندی می‌کنیم (که مباحث بسیار گسترده و دقیق و پیچیده‌ای در حوزه‌ی رسیدگی سندی وجود دارد).

در مرحله‌ی سوم آنها را تحلیل دِلالی می‌کنیم که قواعد لفظی و عقلانیِ فراوان و گسترده‌ای در حوزه‌ی فهم دِلالی در اختیار داریم.

در مرحله‌ی چهارم رسیدگی جهتی می‌کنیم، یعنی وارسی ظروف اجتماعی، محیطی صدور خبر برای احراز تقیه‌ای بودن و نبودن حکم.

در مرحله‌ی پنجم فحص از انواع مقیِدها می‌کنیم.

در مرحله‌ی ششم فحص از انواع مخصِص‌ها را انجام می‌دهیم (هرچند امروز در کتب اصولی ما رایج است که این مرحله بسیار محدود شده است اما در گذشته افزون بر ده نوع مخصص را مورد بحث قرار می‌دادند).

در مرحله‌ی هفتم به معارض‌شناسی و معارضت‌سنجی می‌پردازیم (با توجه به انواع معارض‌ها و حالت‌های ممکن، افزون بر ۲۰ نوع معارضت متصور است و به لحاظ تفاوت‌های معرفتی یا حجیتی آنها، این مرحله خود دارای سیر و مراتبی است) از جمله آن را به کتاب عرضه می‌کنیم.

در مرحله‌ی هشتم احیاناً اگر تعارض بود وارد باب تعادل و تراجیح می‌شویم که بین دو خبر چگونه جمع کنیم.

در مرحله‌ی نهم مؤیدهای لفظی و لبّی خبر را بررسی می‌کنیم.

و …..

در ادامه و احیاناً اگر به حکم رسیدیم بحث اجتماع امر و نهی و تزاحم حکمین مطرح می‌شود، باید بررسی کنیم که بین این حکم که مؤدا و معنای این خبر بود با حکمی دیگر که مؤدا و معنای خبر دیگر است، تزاحم نیست؟

ملاحظه می‌کنیم که معمولاً حدود دوازده مرحله طی می‌شود تا به یک گزاره‌ی فقهی می‌رسیم. مشابه همین فرایند باید در وثاقت‌سنجی و دلالت‌پژوهی و سنجش و مقارنه‌ی اسناد تاریخی نیز صورت گیرد.

البته تفاوت‌هایی در فرایند و ترتیب سیر و مسیر اجتهاد برحسب موارد وجود دارد که مجتهد در هر مورد باید بدان توجه کند که اکنون جای تبیین آنها نیست، من تنها از باب نمونه، و به جهت آشنایی جوان‌ترهای حاضر در جلسه، به اجمال به فرایندواره‌ی «احراز»، «ابراز» و «سنجش وثاقی و دلالی» خبر اشاره کردم.

جزئیات و دقایق بسیاری در مجموعه‌ی اصول و قواعد مندرج در علوم روایی و درایی و اصول و علوم قرآنی و کتب تفسیری ما نهفته است که می‌تواند اقتباس، اصطیاد، طبقه‌بندی و تنسیق و در قالب دانش روشگانی مستقل و مدونی صورت‌بندی شده به عنوان «منطق اجتهادی تاریخ‌پژوهی» در کار مطالعات تاریخی به کارگرفته شود. برخی فضلای حوزویِ تاریخ‌پژوهی و شاید فضلای دانشگاهی این حوزه‌ی معرفتی وقتی وارد تاریخ می‌شوند، به‌صورت ارتکازی و عقلانی به‌نحو ناقص و حسب مورد از این قواعد و شیوه‌ها بهره می‌گیرند اما مراد من تبدیل این سرمایه به روش‌شناسی دستگاه‌وار و سفته و سخته است.

علاوه بر علوم دارج و رایج مرتبط با «احراز»، «ابراز» و «سنجش وثاقی و دلالی» خبر، می‌توان به صورت‌بندی حوزه‌های معرفتی جدیدی که هنوز هویت دانشی (معرفت دستگاهوار) مستقلی نیافته نیز پرداخت، که علاوه بر کاربرد در مطالعات دینی در کنار علوم موجود، در زمینه‌ی تاریخ‌پژوهی نیز مورد بهره‌برداری قرار گیرد. از باب نمونه دانش فلسفه‌ی سنت را می‌توان نام برد. به جهت سنخیت تاریخ با علوم نقلی دینی، اگر دانشی به عنوان فلسفه‌ی سنت بنیاد نهاده شود در این حوزه‌ی مطالعاتی نیز کاربرد فراوان خواهد یافت.

باز برای آگاهی جوان‌ترها گذرا به ساختار این دانش‌واره‌ی جدید نیز اشاره می‌کنم و بحث را به پایان می‌برم؛ در فلسفه‌ی سنت محورهایی از قبیل موارد زیر می‌تواند بررسیده شود:

۱٫ ماهیت و مختصات سنت (قول و فعل) توجه داشته باشیم که تاریخ نیز مجلای قول و فعل پیشینیان است؛ این یک نکته‌ی کلیدی در این پیشنهاد بنده است.

۲٫ انواع و مراتب سنت و ملاک تقسیمات آن.

۳٫ مبانی دلالتگری (مبانی فلسفی و عرفی = عقلایی دال بودن مطلق قول و فعل) و حجیت معرفت‌شناختی سنت (قول و فعل معصوم).

۴٫ مبانی حجیت اصولی [= دینی] سنت (مبانی کلامی).

۵٫ گستره‌ی دلالت و حجیت سنت، از لحاظ قلمرو موضوعی (عقاید، علم، احکام و اخلاق و…) و تاریخی (بررسی اقتضای خطابات روایی و شبهه‌ی تاریخمندی).

۶٫ مبانی و شیوه‌های احراز هرکدام از سنت قولی و فعلی (مبادی و قواعد وثاقت‌سنجی هر یک از سنت قولی و فعلی) و آسیب‌شناسی اثبات سنت (و احیاناً مطلق قول و فعل).

۷٫ مبانی و شیوه‌های ابراز هریک از سنت قولی و فعلی (مبادی و قواعد کاربست سنت) و آسیب‌شناسی فهم سنت (و احیاناً مطلق قول و فعل).

۸٫ بسامدی‌سنجی و ظرفیت‌شناسی سنت در تولید معرفت دینی.

۹٫ نسبت سنت با دیگر مُدرِکات و مَدارک کشف و فهم آموزه‌های دینی، از جمله:

۹-۱٫ سنت و قرآن.

۹-۲٫ سنت و عقل.

۹-۳٫ سنت و اجماع.

۹-۴٫ سنت و شرایع پیشین.

۹-۵٫ سنت پیامبر و سنت دیگر معصومین.

۹ـ۶٫ سنت و فطرت.

۹ـ ۷٫ سنت و شهود.

۱۰٫ سنت و منبع‌واره‌ها:

۱۰-۱٫ سنت و عرف.

۱۰-۲٫ سنت و قیاس.

۱۰-۳٫ سنت و مصالح مرسله.

۱۰-۴٫ سنت و استحصان.

۱۰-۵٫ سنت و سد ذرایع.

۱۰-۶٫ اجماعات خاص (اجماع اهل کوفه، اجماع اهل بصره و…)

هستی و چیستی ادب دینی

در این جلسه قصد دارم به صورت مختصر به ماهیت‌ و مؤلفه‌های ادب دینی و یا هستی و چیستی ادب دینی اشاره کن. این عنوان درحقیقت یک مبحث فلسفی است و از جنس فلسفه‌ی ادب است. در ابتدا جا دارد این پرسش را مطرح کنیم که آیا نفس این پرسش معنادار است؟ یعنی خود این پرسش فلسفی است؟ آیا می‌توان چنین پرسشی را مطرح کرد که هستی و چیستی ادب دینی کدام است؟

فلسفه را به هر معنایی که اخذ کرده باشیم، پرسش از هستی و چیستی یک مسئله‌ی فلسفی است. پیش‌فرض و پیش‌انگاره‌ی این پرسش عبارت است از اینکه ادب را عنصری واقع‌مند تلقی کنیم. به تعبیر دیگر پاسخ این پرسش را بدهیم که آیا مقوله‌ی ادب، قلم و بیان از مقولات حقیقیه است و یا از مقولات اعتباریه است؟ بیان و ادب امری اعتباری است یا واقع‌مند است و از یک پشتوانه‌ی حقیقی برخوردار است؟

بی‌آنکه بحث را تفصیل بدهم و از ادبیات فلسفی برای پاسخ به این پرسش استفاده کنم، به اقتضای ماهیت پرسش که از حیثی فلسفی و از دیگر حیث دینی تلقی می‌شود، آیاتی را مطرح می‌کنم که در آنها راجع به قلم و بیان سخن گفته شده است و لحن و لسان آیات حاکی از آن است که قرآن کریم مقوله‌ی قلم و بیان را یک مقوله‌ی حقیقی قلمداد می‌کند و نه یک مسئله‌ی اعتباری.

در سوره‌ی الرحمان در پی خلقت انسان، تعلیم بیان آورده می‌شود. «خَلَقَ الْإِنْسان عَلَّمَهُ الْبَیان‏» (الرحمن، ۳ـ۴) تعلیم بیان در این آیه یک امر تکوینی قلمداد شده است.

«وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ، وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ، وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمینَ، وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ، وَ مِنْ آیاتِهِ یُریکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَیُحْیی‏ بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ، وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذا دَعاکُمْ دَعْوَهً مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ، وَ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قانِتُونَ»

در سوره‌ی روم آیات بیست تا بیست‌وپنج از آیات تکوینی سخن گفته می‌شود و به آیات تکوینی که واقع‌مند و حقیقی هستند اشاره می‌شود. از امر خلقت بشر از خاک، فلسفه‌ی‌ نهاد خانواده، خلق آسمان‌ها و زمین و سپس از اختلاف زبان‌ها و رنگ‌ها سخن گفته می‌شود. در آیه‌ی بیست‌ودوم، اختلاف زبان‌ها و بیان مطرح می‌شود و اختلاف بیان‌ها در ردیف خلقت آسمان و زمین مطرح می‌شود و در دیگر آیاتی که پس از این آیه می‌آید، از مجموعه‌ی تکوینیات واقع‌مندِ حقیقی که برخوردار از وجود حقیقی هستند سخن در میان است که در خلال آنها ازجمله راجع به بیان و قلم و لسان و گفتار سخن به میان می‌آید.

«ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُون‏» (قلم، ۱)

در این آیه به قلم و نوشته و آنچه نگاشته می‌شود برای اثبات مدعایی بزرگ یعنی نبوت پیامبر اعظم(ص) قسم خورده می‌شود. این یک مسئله‌ی حقیقی است که انسان متعلق قسم و سوگند الهی قرار می‌گیرد.

«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ، الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ» (علق، ۵ـ۱)

در این آیات از پیامبر در سرآغاز وحی و بعثت خواسته می‌شود که به نام خدایش قرائت کند و سخن بگوید و نام و یاد خدا را به زبان بیاورد و از خلقت انسان و ماده‌ی اولیه‌ای که انسان از آن آفریده شده سخن گفته می‌شود و جهت گفتن و بیان مورد تأکید قرار می‌گیرد، و اینکه خدا در کنار خلقت از آموزش به قلم و یا آموزش قلم سخن می‌گوید، نشان می‌دهد که علم حقیقی و دارای هستی است. در کنار علم، از ادب و بیان سخن به میان می‌آید.

من با اشاره به مضامین این آیات قصد دارم این پیش‌انگاره را به زبان قرآن اثبات کنم که ادب و بیان حقیقی است و یک مقوله‌ی اعتباری نیست. اگر چنین باشد، در ادامه می‌توان پیرامون آن بحث فلسفی کرد.

کدام ادبی دینی است؟ علامه‌ی بزرگوار شیخ‌الحکماء المعاصرین آیت‌الله جوادی آملی مبنایی را مطرح می‌کنند تحت این عنوان که «فلسفه‌ی مضاف به علم‌ها عهده‌دار تبیین، تحلیل و تعلیل علل اربعه‌ی (علت غایی، علت فاعلی، علت مادی، علت صوری) آن علم است.» من بی‌آنکه به خدشه‌ها و نقدهایی که بر این مبنا می‌توان وارد کرد اشاره کنم، توضیح می‌دهم که فلسفه‌های مضاف در یک تقسیم به دو دسته‌ی فلسفه‌های مضاف به علوم و فلسفه‌های مضاف به امور تقسیم می‌شوند. فلسفه‌ی علم و فلسفه‌ی مضاف به هر معرفت دستگاه‌وار دیگری، همانند فلسفه‌ی حقوق، فلسفه‌ی علم سیاست و فلسفه‌ی هر علم دیگری، فلسفه‌ی مضاف به علم است.

در مقابل آن فلسفه‌های مضاف به امور است. مثلاً فلسفه‌ی مضاف به مقوله‌ی حقوق و نه علم حقوق، و یا فلسفه‌ی هنر و فلسفه‌ی مضاف به معرفت‌هایی که صورت علم ندارند، مانند فلسفه‌ی وحی.

شاید نظر علامه جوادی آملی، درخصوص فلسفه‌های مضاف به امور پذیرفتنی‌تر باشد. آیا فلسفه‌ی مضاف به علم فیزیک تنها به علل اربعه‌ی آن می‌پردازد و یا نه، ممکن است محل تأمل باشد؛ اما می‌توان پذیرفت که فلسفه‌ی خود فیزیک (فلسفه‌ی طبیعیات) به علل اربعه‌ی آن می‌پردازد و فلسفه‌ی سنتی ما نیز اینگونه است.

اگر چنین باشد «ادب» و «بیان» از جنس علم نیست، بلکه یک مقوله است و نه یک معرفت، یک امر است و نه یک علم. در این صورت ما می‌توانیم از علل اربعه‌ی بیان و قلم بحث کنیم.

پرسش این بود که «ادب دینی چیست؟» و ماهیت و مؤلفه‌های ادب دینی کدام است. اگر براساس این نظریه‌ی بخواهیم به این پرسش پاسخ دهیم، باید گفت که آن بیان، آن قلم و آن ادبی که علل اربعه‌ی آن دینی باشد، دینی است. اگر علت فاعلی (انسان و فاعلی که ادبی را خلق می‌کند)، ادبی دینی بود، و هویت، شخصیت و ذهن دینی داشت، خودبه‌خود به آفرینش ادب دینی موفق خواهد بود و سمت و سو خواهد یافت. آنگاه که مناشی، مصادر و منابع یک ادبی «وحی»، و یا اشراب و شهود لاهوتی و قدسی است، این ادب دینی است، چراکه چنین ادبی ولیده و حصیله و زاده‌ی معرفتی قدسی است. عبد و رب به طرق مختلف با هم در تماس هستند. از رهگذار وحی تشریعی و نبوی، الهام و اشراق، از طریق فطرت، از طریق عقل، و طرق دیگر، خدا با انسان تماس می‌گیرد و انسان با خدای خود ارتباط برقرار می‌کند.

اگر ادبی از طرق موجه و معتبر دینی فراچنگ آمد، حصیله و زاییده و ولیده و فرزند وحی، اشراق و طرق موجه و معتبر دینی و قدسی است. چنین ادبی دستاورد وحی است و به مقوله‌ی وحی ملحق می‌شود.

اگر یک عالم دینیِ ادیب و حکیم هنرمند اثری را خلق کرد لاجرم آن اثر دینی خواهد بود. اثر از ساحت و سپهر نفس مؤثر، صادر می‌شود و از آن جنس خواهد بود و اگر سپهر وجودی و نفس کسی لاهوتی و الهی است، طبعاً محصول و حصیله و ولیده‌ی آن هم الهی خواهد بود.

اگر علت غایی و علاوه بر آن کارکردهای یک ادبی لاهوتی و قدسی بود، طبعاً نشانه‌ی آن است که این ادب دینی است. «انما الشعر لحکمه»، آنگاه که مطلبی از جنس حکمت باشد، نتیجه‌ای جز استکمال نفس ندارد و حتماً موجب کمال‌یابی، فرگشت‌یافتگی نفس مخاطبان خویش خواهد شد. غایت، ثمر و اثر چنین ادبی استکمال نفس است و استکمال نفس غایتی الهی است. غایت دین هم استکمال و ارتقاء نفوس و پروردن فطرت الهی است که انسان بدان سرشته است.

علت مادی هم علت سوم است، یعنی موادی که در یک ادب به کار رفته و انباشته شده است، اگر معرفتی الهی باشد و حکمت باشد و یا آیه باشد، و اگر موادی که پیام را دربر گرفته است، اگر الوهی و وحیانی بود، طبعاً آن ادب را الهی و الوهی می‌کند. شعر لذت، ادب شهود، شعر برای شعر و… طبعاً تهی هستند و نمی‌توانند قدسی قلمداد شوند. قلمروی محتوایی و مضمونی ادب دینی، معادل با قلمروی گستره‌ی دین و هدایت دینی است.

چهارمین علت، علت صوری است که به مقولاتی مانند روش، زبان، واژگان و ساختار و بافتار اثر ادبی می‌پردازد. اگر اینها قدسی بودند، عامل و ملاک دیگر و معیار چهارم الوهیت و قدسیت ادب را فراهم خواهد کرد.

والا اگر علل اربعه‌ی قدسیت، دینیت و الوهیت در ادب فراهم نباشد، هیچ ادبی الهی و قدسی تلقی نخواهد شد. مجموعه‌ی معیارهای قدسی و دینی شدن ادب را می‌توان به دو دسته‌ی ماهوی و هویت‌ساز تقسیم کرد. آنچه در بالا مطرح شد معیارهایی بود که ماهیت ادب را می‌سازد. اما ممکن است عوامل و عناصر دیگری در هر پدیده‌ای و از جمله ادب حضور داشته باشد که صرفاً هویت آن را می‌سازد. مانند اینکه بگوییم اثری در بستر فرهنگی و تمدنیِ دینی اثری خلق شده است. گاه یک اثر ممکن است تهی از علل اربعه‌ی ماهیت‌ساز ادب دینی باشد، اما به لحاظ هویت می‌توان گفت که این ادب، ادب مسلمانان است. شعری که در ادوار اسلامی خلق شده و اثر هنریی که در بستر تمدنی اسلام پدید آمده است، لزوماً اسلامی و دینی نیست، اما می‌تواند به مسلمانان منتسب شود. لهذا پاره‌ای از معیارها هم هستند که هویت‌سازند و هویت اثر را صورت می‌بندند.

اجمال صحبت‌های من به این صورت شد که ما مقوله‌ی بیان را با استشهاد به آیاتی که در بالا ذکر شد، یک مقوله‌ی حقیقی قلمداد می‌کنیم. همچنین براساس ملاکی که در بالا، تبیین کردیم، آنگاه که علل اربعه‌ی ادب، دینی است، دینی قلمداد می‌شود. اگر تفکیک علل اربعه ممکن باشد، به این معنا که بگوییم مبادی و علل فاعلی، الهی و قدسی باشد، و علت غایی الهی و قدسی نباشد، در این صورت باید به شبه‌مقوله‌ به‌تشکیک‌بودن ادب دینی، یعنی به اندازه‌ای که علل فراهم است، به همان اندازه هم ادب، دینی است، بالنتیجه ادب دینی بحت و بسیط داریم که همه‌ی علل و عوامل پدیدآورنده‌ی آن دینی است و به نسبت اگر از علل چیزی کم داشت و با دینیت و قدسیت فاصله گرفت، به همان اندازه از دین هم فاصله گرفته، تا جایی که تنها عوامل هویت‌ساز آن دینی است، که آن ادب را می‌توان به مسلمانان نسبت داد و نه به اسلام.

در انتها با توجه به نیمه‌ی شعبان دو روایت درخصوص عهد فرج و ارتقای افق عقلانیت و فرهنگ در این عهد مطرح می‌کنم.

عهد فرج مقطعی از تاریخ نیست، من این نکته را در مقاله‌ی «فلسفه‌ی فرج، فلسفه‌ی جهان برتر» و «فرجام قدسی تاریخ» این مسئله را تبیین کرده‌ام. در آنجا به محضر استاد بزرگوار علامه مطهری هم تعریضی کرده‌ام که ایشان فرج را نهایت تاریخ قلمداد می‌کند و در عِداد مباحث فلسفه‌ی تاریخ، ولی شواهد فراوانی هست که مسئله‌ی فرج چیزی فراتر از مسئله‌ی تاریخ و تحول تاریخی است. از جمله روایاتی که مطرح خواهم کرد نیز می‌تواند شاهد این مدعا قلمداد شود.

حدیث اول از امام باقر(ع) است:

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنِ الْمُثَنَّى الْحَنَّاطِ عَنْ قُتَیْبَهَ الْأَعْشَى عَنِ ابْنِ أَبِی یَعْفُورٍ عَنْ مَوْلًى لِبَنِی شَیْبَانَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ یَدَهُ عَلَى رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ (اصول کافی، ج ۱، ص ۲۵)

زمانی که عهد فرج فرامی‌رسد، عقول به کمال می‌رسند و گویی خداوند متعال دست بر عقل انسان‌ها می‌نهد و عقول آنها را فراگرد می‌آورد و ارتقاء می‌بخشد.

حدیث دیگر از امام صادق (ع) است:

مُوسَى بْنُ عُمَرَ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ حَمْزَهَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْعِلْمُ سَبْعَهٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً فَجَمِیعُ مَا جَاءَتْ بِهِ الرُّسُلُ حَرْفَانِ فَلَمْ یَعْرِفِ النَّاسُ حَتَّى الْیَوْمِ غَیْرَ الْحَرْفَیْنِ فَإِذَا قَامَ قَائِمُنَا أَخْرَجَ الْخَمْسَهَ وَ الْعِشْرِینَ حَرْفاً فَبَثَّهَا فِی النَّاسِ وَ ضَمَّ إِلَیْهَا الْحَرْفَیْنِ حَتَّى یَبُثَّهَا سَبْعَهً وَ عِشْرِینَ حَرْفاً

دانش بیست‌وهفت حرف است، اما از این بیست‌وهفت، دو حرف آن بر وحی‌هایی که بر همه‌ی انبیاء نازل شده است، آمده است.

چراکه ما معتقدیم کانون آگاهی ساحت الهی است و همه‌ی معرفت و عقلانیت از ساحت الهی به سپهر انسانی نازل می‌شود. درنتیجه هرآنچه باید فراچنگ انسان بیاید در قابل کتاب و حکمت به دست او می‌رسد. یعنی طرق و مجاریی که عبد و رب از آن طرق تماس معرفتی دوسویه می‌گیرند.

درنتیجه باید گفت که انبیاء باید علم و آگاهی را به انسان رسانده باشند و همه‌ی انبیاء تنها و در حد دو حرف از بیست‌وهفت حرف را برای بشر آورده‌اند و مردم تا عهد فرج همین مقدار فراچنگ می‌آورند. آن بزرگوار است که بیست‌وپنج حرف دیگر را استخراج خواهد کرد و در میان انسان‌ها پخش خواهد کرد و به این دو حرف ملحق خواهد ساخت. و به این ترتیب معرفت و عقلانیت کامل خواهد شد.

عهد فرج عهد ارتقای معرفت و عقلانیت است، چنانکه عهد توسعه و ارتقای همه‌ی شئون بشری و بلکه عهد ارتقاء و تکامل هستی و حیات است. عرض کردیم که مقوله‌ی فرج، مقوله‌ای صرفاً تاریخی نیست و در روایات شواهد فراوانی است که آنچنان عالم دیگرگون خواهد شد که زمین همه‌ی برکات خویش را سخاوتمندانه در اختیار انسان‌ها قرار خواهد داد. گرگ و میش کنار هم در امنیت زیست می‌کنند، یعنی حیوان متحول می‌شود و گویی عالم حیوانی هم از عهد فرج متأثر می‌شود و این مقولات، تاریخی و انسانی نیست. تاریخ درواقع انسان‌پی و جامعه‌زاد است، متعلق به انسان و در بستر اجتماعی متولد می‌شود. اجتماع از آن انسان است، فرهنگ از آن انسان است. دیگر گروه‌های جاندار فاقد فرهنگ هستند. همه چیز متحول می‌شود و از جمله عقلانیت و معرفت به کمال می‌رسد.

آرزومند هستیم که خداوند متعال جمله‌ی ما را در زمره‌ی منتظران حقیقی آن حضرت مقرر بدارد و بهتر از آن، جمع ما را در جرگه‌ی شهیدان در رکاب آن بزرگوار مقرر بدارد. والسلام.

کارکردهای عقل در تولید علم دینی و علوم انسانی اسلامی


مبحث «کارکردهای عقل در تولید علم دینی و علوم انسانی اسلامی» طبعاً ذیل مبحث مصادر و منابع علوم انسانی اسلامی قرار دارد. مبحث مصادر و منابع علوم انسانی اسلامی نیز در ذیل مبدأ معرفت‌شناختی تولید علم دینی می‌گنجد. براساس نظریه‌ی ابتناء، مبدأ معرفت‌شناختی یکی از مبادی خمسه‌ی تکون معرفت است.

مباحث فراوانی را می‌توان در این خصوص مطرح کرد ازجمله اینکه کارکردهای عقل در تولید علمی دینی چیست؟ یکی از آقایان سال گذشته گفت که اینها قصد دارند با علم دینی عقلانی مبارزه کنند و علم دینی نص‌بسنده و نص‌محور را توجیه کنند. در آن زمان به مناسبتی پاسخ این القاء را دادم و این مطلب که در اینجا عرض می‌کنم می‌تواند به نحوی تصحیح و تکمیل پاسخ به این ابهام قلمداد شود.
مقدماتی که قبل از طرح اصل بحث باید بحث کرد که به نحوی مبادی و پیش‌انگاره‌های کارکرد عقل در علم دینی قلمداد می‌شوند عبارتند از:

۱٫ حق متعال مبدأ حقیقی و نهایی آگاهی و معرفت است و همه‌ی آگاهی‌ها از او سرچشمه می‌گیرد،

۲٫ ترابط معرفتی عبد و ربّ از دریچه‌ی دوالّ و دلایل پیام‌افزارهای مختلف و از مسیر مجاری متکثری صورت می‌بندد، یعنی معرفت تک‌ساحت و تک‌منبع نیست و خدا تنها از یک دریچه با انسان تماس نمی‌گیرد و انسان به ساحت الهی تنها از یک طریق راه نمی‌یابد. کسب معرفت نوعی حضور در ساحت الهی و درک آن است،

۳٫ برخی از دوالّ و دلایل درون‌خیز (انفسی) هستند، مانند فطرت، عقل و شهود، برخی دیگر برونی و آفاقی هستند مانند وحی نبوی، سنت قولی و سنت فعلی معصوم.
در مجموع ما از طرق و دریچه‌های گوناگونی به ساحت الهی در قلمروی معرفت راه پیدا می‌کنیم. هریک از طرق فرایندی دارد تا به سپهر انسانی برسد. از ساحت الهی تا سپهر انسانی فرایندی طی می‌شود که هریک از این دو از مبدأ‌ به مقصد متصل می‌شوند. مثلاً طریق وحی به شیوه‌ی ایحائی به رسول و در قالب وحی تشریعی، که به صورت کتاب و وحی‌نامه‌ی الهی صورت می‌بندد و بخشی از حکمت نقلی را تشکیل می‌دهد. کما اینکه طریق دیگر انباء و ارشاد است که به نبی و ولی صورت می‌گیرد. انباء و ارشاد به نبی و ولی که در قالب سنت قولی و سنت فعلی صورت می‌بندد که این هم بخش دیگری از حکمت نقلی را سامان می‌دهد.
طریق دیگر ارشاد وجودی است که در قالب فطرت اتفاق می‌افتد و ادراکات و احساسات فطری را شکل می‌دهد و حکمت فطری تکون پیدا می‌کند.
طریق دیگر الهام غیرتشریعی و غیرنبوی است که به عقل صورت می‌پذیرد و در قالب ادراکات عقلی ظهور می‌کند و حکمت عقلی سامان می‌بندد.
طریق دیگر اشراق است که در قلب مستعد رخ می‌دهد و با صورت واردات قلبیه صورت‌بندی می‌شود و حکمت ذوقی را سبب می‌شود.
در مجموع از طریق ایحاء به رسول، انباء و ارشاد نبی و ولی، ارشاد وجودی فطرت، الهام به عقل و اشراق بر قلم، معرفت منتقل می‌شود. درواقع همه‌ی این منابع یک فرایند مشابه دارند که مبدائی دارد و فرایند و مهبطی و محصلی دارد و همگی اینها این چهار مقوله را دارند. در مجموع حکمت نقلی، حکمت فطری، حکمت عقلی و حکمت ذوقی جامع همه‌ی معرفت‌ها خواهد بود. معرفت کامل و جامع آن است که آمیزه‌ای از مجموعه‌ی این حکمت‌ها باشد.

۴٫ تکون معرفت در سپهر انسانی در فرایند تعامل شناختگر (فاعل شناسا)، شناخته (متعقل شناسا) و پیراشناخت‌ها که به دو دسته‌ی شناخت‌یارها (مؤدات) و شناخت‌شکن‌ها (موانع) تقسیم می‌شود، تحقق پیدا می‌کند، یعنی این سیر طی می‌شود و وقتی به سپهر انسانی رسید، طبعاً با انسان سروکار دارد.
متعلق شناسا که شناخته است یک وجود خارجی است و شناخته‌ها یکسان نیستند، کما اینکه شناختگرها نیز یکسان نیستند. در اینجا پیراشناخت‌ها و عوامل برون از وجود شناختگر و شناخته نقش‌آفرین هستد و مؤدات و موانع در شکل‌گیری معرفت نقش دارند و در این ظرف است که معرفت تکون پیدا می‌کند. ما این را تحت عنوان «نظریه‌ی سازه‌ی سه ضلعی تکون معرفت» تعبیر می‌کنیم که مشروح آن در کتاب منطق فهم دین آمده است و مبنای معرفت‌شناختی نظریه‌ی ابتناست.
اگر از این چهار مقدمه عبور کنیم، مقدمه‌ی خاص بحث امروز عبارت می‌شود از این که «عقل آدمی به جهت تنوع کارکردهایش دارای نقش بی‌بدیلی در تولید معرفت است». نقشی که عقل در تولید معرفت ایفاء می‌کند از نظر تنوع کارکردی بیشتر از دیگر منابع یا مدرکات و دوالّ است، زیرا عقل، نقش بی‌بدیلی مثل اثبات حجیت دیگر مدارک و مدرکات را برعهده دارد که دیگر مدرکات چنین نقشی را ایفاء نمی‌کنند. نقش بسیار مهمی است که در تقسیماتی که از ناحیه‌ی بعضی از اعاظم مطرح شده، مغفول مانده است.
بعضی از بزرگان ما کارکردهای عقل را به سه بخش تقسیم کرده‌اند و چهارمین کارکرد که مهم‌ترین کارکرد عقل است و کارکرد بی‌بدیل آن است، در تقسیم‌بندی معروف بعضی از بزرگان مغفول مانده است و آن کارکرد «اثبات حجیت» و احراز مصادیق دیگر مدرک‌ها و مدرک‌هاست که در تقسیم سه‌گانه‌ای که برخی بزرگان مطرح فرموده‌اند، این کارکرد عقل مغفول مانده است.
محور اصلی این بحث کارکردهای عقل در تولید علم دینی و علی‌الخصوص علوم انسانی است. در اینجا فهرست کارکردها را مطرح و اگر میسر شد توضیح می‌دهم:

۱٫ مساهمت چشمگیر و گسترده در تولید مبانی و فلسفه‌ی‌ علم دینی. یکی از مهم‌ترین کارکردهای عقل در حوزه‌ی تولید علم این است که جزء سهام‌داران عصری و عمده‌ی تولید مبانی علم دینی است. این عقل است که مبانی علم دینی را تولید می‌کند، منتها در اینجا به مسامهت تعبیر می‌کنیم، زیرا دیگر منابع از قبیل وحی و سنت هم در تولید مبنا مشارکت دارند.

۲٫ اکتشاف و اثبات حجیت و اعتباربخشی به دیگر مدرکات و مدارک. اگر عقل نمی‌بود، بسا، راهی برای اثبات حجیت کتاب و سنت هم نداشتیم. بسیاری از مبانی که حجیت کتاب و سنت بر آنها مبتنی است با عقل اثبات می‌شود. پاره‌ای از قضایایی که حجیت کتاب و سنت برساخته بر آنهاست دستاورد عقل است. حتی ام‌القضایای عقیدتی و اصل‌الاصول عقاید و اصول عقاید دینی مانند «الله موجودٌ» وامدار عقل است و عقل است که این قضیه را اثبات می‌کند و با نقل نمی‌توان چنین قضیه‌ای را اثبات کرد. اثبات چنین قضیه‌ای دستاوردهای بسیاری در همه‌ی عرصه‌ها و از جمله عرصه‌ی علم دینی دارد، زیرا از اصولی است که فلسفه‌ی علم دینی را می‌سازد.

۳٫ نسبت‌سنجی میان دیگر مُدرک‌ها و مدارک معتبر. سنجش نسبت مدرکات با یکدیگر کار عقل است. وقتی مدرکات کنار هم قرار می‌گیرند، تشخیص اینکه چه نسبتی با هم دارند و چه مناسباتی بین آنها برقرار می‌شود، ازجمله برعهده‌ی عقل است.

۴٫ قاعده‌گذاری و ضابطه‌پردازی برای احراز مصادیق دیگر مدرک‌ها و مدارک معتبر. مدرک‌ها را به طرق و راه‌های درون‌خیز اطلاق می‌کنیم و مدارک را به راه‌های برونی. مثلاً آیا «قیاس» عقلی هست یا نیست؟ این را عقل تشخیص می‌دهد. خود عقل تشخیص می‌دهد که قیاس مصداق ادله‌ی عقلی است و برهان است یا برهان نیست. با ادله‌ی نقلی نمی‌توان با قیاس مواجه شد، بلکه با کاربست عقل است که تشخیص می‌دهیم قیاس عقلی نیست و کنار می‌گذاریم.
عقل به ما قواعدی می‌دهد که براساس آن بتوانیم بگوییم چرا چیزی عقلی است و چیز دیگر عقلی نیست. علاوه بر اثبات حجیت، تشخیص و احراز مصادیق را در عمده‌ی موارد از عقل توقع می‌بریم. البته ممکن است منحصر به عقل نباشد. به هر حال ما قواعدی را از نقل اخذ می‌کنیم برای احراز مصادیق نقل. درباب تعادل و تراجیح ما یک سلسله ادله‌ی نقلی داریم برای اینکه برخی از ادله را با برخی دیگر بسنجیم و هم قواعدی را از نقل اخذ می‌کنیم که بسا تعبدی باشد تا بتوانیم مصادیق نقل و ادله‌ی دیگر را شناسایی کنیم. عقل هم چنین کارکردی دارد و برای احراز مصادیق، قاعده‌گذاری و ضابطه‌پردازی می‌کند.

۵٫ معناگری، گویانندگی و ابراز مدارک معتبر دیگر. یکی از نقش‌های بسیار مهم عقل که از دیرباز در کلام و اصول مورد اذعان بوده است و از لسان شیخ مفید(ره) تصریح داریم که کار عقل ازجمله گویانندگی دیگر مدارک است. با عقل، نقل را معنا می‌کنیم. علاوه بر اثبات حجیت و احراز مصداق، ابراز معنا هم می‌کنیم. ابراز معنای کتاب و سنت به مدد عقل اتفاق می‌افتد. گویانندگی و معناگری، ابراز مدالیل دیگر مدارک معتبر و شیوه‌های کاربست دیگر مدرکات موجه از جمله کارکردهای عقل است.

۶٫ سنجشگری و درستی‌آزمایی و بازشناخت صواب و ناصواب در معرفت علمی. از جمله کارکردهای عقل آن است که معرفت علمی تولیدشده را مورد سنجش قرار می‌دهد و درستی‌آزمایی می‌کند. آیا آنچه از کتاب فهمیده‌ایم و از سنت دریافته‌ایم و آنچه تصور می‌کنیم مورد دلالت فطرت است و آنچه از شهود یافته‌ایم درست است؟ این نقش برای عقل بسیار پراهمیت است، نقش داورانه‌ی عقل در معرفت فراچنگ‌آمده از سایر منابع و مدالیل.

۷٫ مسامهت چشمگیر در آسیب‌شناسی فرایند تولید علم دینی و فرایند تحول و تکامل آن. اگر درستی‌آزمایی شد و صواب و ناصواب تشخیص داده شد، علل وقوع خطاهای رخ‌داده را عقل می‌تواند تشخیص دهد و در این قضیه سهم بسیار و چشمگیری دارد که در فرایند تکون، تحول و تکامل معرفت چه رخنه‌هایی بوده است که فهم و معرفت ما به خطا رفته است؟ که تشخیص آن کار عقل است. البته این تشخیص نقش منحصر به فرد عقل نیست، ولی سهم عقل در این تشخیص بسیار بالاست.

۸٫ آسیب‌زدایی و علاج خطاهای واقع‌شده در معرفت علمی. ما از عقل مدد می‌جوییم که خطاهای واقع‌شده را جبران کنیم. صواب و ناصواب بازشناخته شده است، رخنه‌های فرایند تولید علم روشن شده، حال چه کنیم که دوباره خطا رخ ندهد. طریق جبران و علاج هم از عهده‌ی عقل برمی‌آید.

۹٫ چاره‌جویی برای انواع تقابل‌های واقع‌شده میان مدارک و دوال. درواقع بحث تعادل و تراجیح. ما میان مدارک و دوال تقابل‌هایی را ملاحظه می‌کنیم، البته در مقام ثبوت محل اختلاف است که تقابلی وجود داشته باشد، ولی در مقام اثبات و حوزه‌ی اجرا البته تقابل اتفاق می‌افتد. یعنی در افق معرفت طبعاً یافته‌ای را از یک منبع فراچنگ می‌آوریم و یافته‌ی‌ دیگر را از منبع دیگر. این دو معرفت به دست آمده گاه با هم در تعارض هستند. به هر حال اشکالی واقع شده است، مبنا و پیش‌فرض ما این است که میان منابع حجت نباید تعارض باشد، ولی به هر حال این تعارض واقع شده است و ما الان دو معرفت موجه در اختیار داریم. بین این دو معرفت چه باید بکنیم و این تقابلی که در افق معرفت رخ داده چگونه باید رفع شود، کار عقل است. کما اینکه در مقام اجرا هم اینگونه است. اینکه ما چیزی به نام علم دینی بالمعنی‌الاعم که ازجمله‌ی آنها فقه است، فراچنگ آورده‌ایم، در مقام اجرا دو گزاره‌ی دستوری با هم در تعارض‌اند و تزاحم دارند، در اینجا عقل می‌تواند نقش بسیار کارگر و مؤثری ایفاء کند.

۱۰٫ مسامهت چشمگیر در قاعده‌سازی و ضابطه‌پردازی برای درک حقایق عالم. عقل نقش کلانی درخصوص فرایند تولید علم و حل مسئله‌ی علمی ایفا می‌کند. یک علم چگونه تولید می‌شود، در درون یک علم مسئله‌های آن چگونه حل می‌شود؟ ممکن است فرایندی را برای تکون یک دانش طی کرده باشیم، در درون دانش، مسئله‌هایی که پیش می‌آید، چگونه باید حل کنیم؟ حداقل دو دسته قاعده در حل مسائل و تولید معرفت در اختیار ماست.
یکی از مسائل بسیار مهم که در اینجا باید به آن توجه کرد این است که روش جزء فلسفه‌ی علم است که یکی از خطاهای بیّن است که بسا خود من در گذشته دچار این خطا بوده‌ام. یکی از شیوه‌ها و رویکردهایی که باید در مطالعه پیش بگیریم، تردید در مشهورات است. خیلی از مشهورات و مسلمات را به خطا می‌افکنند، مانند این مسئله که روش جزء فلسفه‌ی علم است و منطق فهم دین را در زمره‌ی فلسفه‌ی دین قرار می‌دهیم. من هم در گذشته همین تصور را داشتم، ولی بعدها متوجه شدم که اینگونه نیست. بحث بعضی از مسائل روش‌شناختی جزء فلسفه‌ی مضاف به آن مقوله قلمداد نمی‌شود، اما همگی اینگونه نیست. آن بخشی که صورت هستی‌شناختی پیدا می‌کند و مطالعه از سرشت و خصائل آن مقوله قلمداد می‌شود جزء فلسفه‌ی آن موضوع به حساب می‌آید، اما روش‌گذاری و اینکه ما به چه روشی باید دین را بفهمیم، جزء فلسفه‌ی دین نیست.
بنابراین، برخلاف مشهور تنها اثبات روش‌مندی و تبیین روش محقق علم در زمره‌ی مسائل فلسفه‌ی علم است، زیرا صدور حکم کلی در مورد نوعی از هستی است، اما ایجاد روش مطلوب برای تولید یک علم که خود دانش و دستگاه معرفتی مستقلی است از عهده‌ی فلسفه‌ی آن خارج است. به تعبیر دیگر وقتی سئوال شود که آیا معرفت اصولاً روش‌مند است، این پرسش جزء فلسفه‌ی معرفت است، یا مطالعه شود که روش تکون معرفتِ محقق چیست، که بحث فلسفه‌ی معرفت است. اما اینکه ما به چه روشی می‌خواهیم معرفت جدید تولید کنیم و روش آن کدام است، یک مطالعه‌ی پیشینی است و جزء فلسفه‌ی معرفت قلمداد نمی‌شود.
تأسیس روش و ایجاد منطق خودْ یک دانش دیگر است و به این معنا منطق غیر از فلسفه است. ایجاد روش معنایی پسینی و تأسیسی است، اما اثبات روش‌مندی و تبیین روش محقق عملی پسینی است و تاریخی است که بر عهده‌ی فلسفه است.

۱۱٫ مسامهت چشمگیر در تولید انواع قضایای علمی. عقل گزاره تولید می‌کند و از جمله کارکردهای آن تولید گزاره‌ی علمی است. عقل قادر است انواع گزاره‌های علمی از قبیل گزاره‌های اخباری و گزارشی، گزاره‌های الزامی و دستوری، تکلیفی، حقوقی و نیز گزاره‌های هنجاری و ارزشی را تولید کند.

۱۲٫ حکم به ضرورت التزام به مفاد قضایای علوم دینی. اگر علم در چهارچوب مبانی و منابع و منطق دینی تولید شد، مفاد قضایای چنین علمی باید مورد اتباع قرار گیرد. البته ضرورت، گاه بایستی است و گاه شایستی است. الزام گاه تکلیفی است و گاه تهذیبی است. اجمالاً حسن تبعیت از قضایای تولیدشده در علم دینی توسط عقل اثبات می‌شود.
در اینجا با توجه به کمی وقت تنها توضیح مختصری در مورد نقش اول عقل، یعنی «مسامهت چشمگیر در قاعده‌سازی و ضابطه‌پردازی برای درک حقایق عالم» ارائه می‌کنم.
تولید مبانی بعیده (فراپیش‌انگاره‌ها) و نیز مبانی وسیطه (پیش‌انگاره‌ها) و همچنین مبانی قریبه (انگاره‌ها) که علم دینی بالواسطه و بلاواسطه برعهده‌ی عقل است.
اصولی مانند واقع‌مندی جهان، که جهان را واقع‌مند می‌دانیم، هستی واقع‌مند است و ما با واقعیات خارج از ذهن وجودمان سروکار داریم که اصل بسیار مهمی در علم‌شناسی دینی است. امکان فهم و کشف حقایق عالم و امکان معرفت نیز دستاورد عقل است و جزء‌ مبانی علم است و فلسفه‌ی علم دینی را تشکیل می‌دهد.
روش‌مندی کشف حقایق اصل مهم دیگری است که به اتکاء عقل به دست می‌آید.
و مهم‌تر از همه اصل الاصول معرفت دینی، مبدأمداربودن اصلی و توحیدبنیان بودن جهان با عقل کشف می‌شود. «الله موجودٌ» دستاورد عقل است.
همچنین اصلِ اصیل احسن‌انگاری جهان موجود، یعنی بر جهان موجود نظام احسن حاکم است، که اصل مهمی است و خودْ بر افزون بر ده اصل تقسیم می‌شود. اینکه بر جهان نظام احسن حاکم است و احسن‌انگاری نظام موجود جهان. یکی از مباحثی که امروز مطرح است، این است که جهان‌های ممکن است، ممکن است متصور باشند، ولی جهان موجود احسن جهان‌های ممکن است. در کنار توحیدبنیان‌بودن این یک اصل اصیل است که بر اصول بسیاری تجزیه می‌شود از جمله:

۱٫ هدفمندی آفریدگار
۲٫ حاکمیت نظم و قانونمندی بر جهان
۳٫ وحدت و اندام‌وارگی جهان
۴٫ آیینه‌سانی و آیه‌وارگی هست‌مندان
۵٫ دوساحتی بودن جهان، جهان دارای جسم و جان است
۶٫ شعورمندی پدیده‌ها
۷٫ کرنش و پرستندگی جهان
۸٫ دوساحتی، نیک‌سرشت، خوش‌آفرینش و کمال‌گرا بودن انسان
۹٫ واقعیت‌‌وارگی جامعه
۱۰٫ ترابط بین دنیا و عقبی و تداوم حیات اصیل پس از مرگ انسان
۱۱٫ فراگشتی پیوسته‌ی انسان در جهان، یعنی تکام‌پذیری دائمی انسان و جهان.
اینها اصولی هستند که در مجموع اصل اصیل احسن‌انگاری جهان موجود را تشکیل می‌دهند.
عقل یکی از منابع، مدرکات و دریچه‌های درون‌خیز و انفسی تولید معرفت و یکی از راه‌های ترابط عبد و ربّ است و دوسویه نیز هست، خدا به عقل ما القاء می‌کند و ما هم با عقل خود با خدا تماس می‌گیریم. در حوزه‌ی تولید معرفت به دلیل اینکه پاره‌ای از کارکردهای عقل انحصاری است، عقل از جایگاه و مکانت ویژ‌ه و برخی کارکردهای بی‌بدیل برخوردار است. عقل بر ایمان مقدم است. فدئیسم و ایمان‌گرایی به شدت مورد خدشه است. نمی‌توان ایمان را بر عقل مقدم داشت که ایمان محصول و فرآورده‌ی عقل است. اثبات حجیت دیگر مدارک و به خصوص مدارک نقلی دستاورد عقل است، پس چگونه ممکن است که ایمان که مولد همه‌ی مدارک و به خصوص مدارک نقلی است، مقدم بر عقل باشد؟
کارکردهای عقل بسیار متنوع، گسترده و لایه‌لایه است، اما در هر حال چون عقل در بسیاری از کارکردها سهام‌دار است و نیازمند به دیگر مدارک و مدرکات هم هستیم و مجموعه‌ی مدارک با هم تولید معرفت می‌کنند، علم، دانش و معرفت چندمنبعی و چندساحتی است و هرگز با تولید علم دینی و علوم انسانی اسلامی درصدد تولید علم نقلی نیستیم و هرگز نمی‌خواهیم عقل را از منصب آن معزول کنیم و القائات عمدتاً اشتباه بعضی از روشنفکران متصلب در اینجا نوعی خیانت به معرفت دینی قلمداد می‌شود که چنین القاء کنند که مراد از تولید علوم انسانی اسلامی، تولید علم نقلی است. احدی به چنین مطلبی تفوه نکرده، البته بعضی از جوان‌ترها گاهی لازمه‌ی مطالبی را که مطرح می‌کنند، تولید علم نقلی خواهد بود. والسلام.

فلسفه‌ی سیره


در این جلسه می‌خواهم نگاهی اجمالی به «مقوله و مبانی سیره» داشته باشم. ما الان مشغول تدوین گسترده‌نگاشته‌ای هستیم تحت عنوان دانشنامه‌ی نبوی(ص) که ابتدائاً به عنوان سیره‌ی نبوی مطرح شد و رفته‌رفته بسط یافت و منتهی به طراحی و تدوین مجموعه‌ی نظام‌های رفتاری براساس سیره‌ی نبوی شد و سیره را هم به حوزه‌ی سنت نبوی توسعه دادیم.
برای اینکه برای این کار به مبنا، چارچوبه و ساختار و سامانه‌ای برای فهم سنت و سیره و استنباط نظامات اجتماعی، رفتاری و عمده‌ی علوم انسانی از سیره‌ی پیامبر اعظم و سنت آن بزرگوار، سلسله‌بحث‌هایی در سال‌های گذشته انجام گرفت. دو بحث را بیشتر اهتمام داشتیم و در جلساتی مورد بحث قرار گرفت، یکی «فلسفه‌ی سیره» بود که نگاه ما به سیره و اعم از آن سنت، چگونه و براساس چه زیرساخت‌ها و بنیادهایی باید باشد. مبحث دیگر «صورت‌بندی نظامات براساس سیره» بود، یعنی چگونه و در چه چارچوبی نظامات را و حتی علوم انسانی را باید سامان ببخشیم و صورت‌بندی کنیم. در این مطلب دوم بر این مبنا که نظامات رفتاری، افعال جوارحی و جوانحی انسان را در مقام مواجهه با هرآنچه که حیات آدمی با آن درگیر است مشخص می‌کند و علوم انسانی درحقیقت چنین رسالتی را برعهده دارد، تقسیم علوم انسانی باید براساس انواع مواجهات جوارحی و جوانحی انسان با انواع متعلق‌هایی که در حیات، انسان با آنها درگیر است، باشد.
برخلاف آنچه که امروز در تاریخ علم رایج است، که حکمت را به عملی و نظری تقسیم می‌کنند و این دو را به سه بخش دیگر، و همچنین برخلاف آنچه که امروزه در دانشگاه‌های ما پذیرفته شده است، یعنی تقسیم پارسونزی که اگر الحادی نباشد کاملاً یک تقسیم سکولاریستی است، ما به مجموعه‌ی نظام‌ها و علوم انسانی افزون بر دوازده شاخه و رشته که صورت استقرایی دارد و حد یقف و نهایت ندارد و به حسب توسعه‌ی متعلق مواجهات، توسعه پیدا می‌کند، دست یافتیم، و دانشنامه‌ی مذکر بر مبنای این ساختار و تقسیم در حال تدوین است.

در بخش اول این دانشنامه فصل مشبعی خواهیم داشت تحت عنوان «فلسفه‌ی سیره». پیشنهادی را ارائه کردیم، براساس اینکه سیره را یک مقوله‌ی گسترده قلمداد کنیم که بتواند فلسفه داشته باشد، مطرح کردیم. آن چیزی می‌تواند دارای فلسفه باشد که یک دستگاه قلمداد شود و کلان‌دستگاه به شمار بیاید، یعنی امر و یا علمی که صورت کلان دارد و دستگاه‌واره است. یک مقوله‌ی کوچک به جا نیست که مضاف‌الیه فلسفه قرار گیرد و مثلاً بگوییم فلسفه‌ی این ساختمان چیست. در محاورات عامیانه و عادی ممکن است بگوییم فلسفه‌ی گچ‌کاری چیست، یعنی علت گچ‌کاری چیست و استاد گچ‌کار چه نکاتی را در این گچ‌کاری لحاظ کرده است. و یا وسیع‌تر از این استعمال فلسفه را به معنای غایت به کار ببریم. اما وقتی از فلسفه‌ی فلان علم و یا فلان مقوله‌ی کلان مثل وحی، سنت، هنر، حقوق، سیاست و… صحبت می‌کنیم، «فلسفه» در معنای بسیار گسترده‌ای به کار می‌رود و حتی گسترده‌تر از معنای سنتی فلسفه که عمدتاً به متافیزیک و هستی‌شناسی و احیاناً به معرفت‌شناسی اطلاق می‌شود. فلسفه در معنای رایج و جدید خود در مفهوم بسیار وسیع‌تری از معنای سنتی آن به کار می‌رود.

اگر فلسفه به این معنا و مضاف‌الیه «سیره» به مثابه یک کلان‌دستگاه رفتاری، لحاظ شود، چیزی به نام «فلسفه‌ی سیره» خواهم داشت.
معنای «سیره» روشن است و از «سیر» است که معنای رایجی دارد. و البته کلمه‌ی سیره به نحوه‌ی خاص سیر و رفتار هم دلالت می‌کند. «سره و سیرهً» درست همانند این است که بگوییم «جلست جلستاً»، یعنی نشستنی از نوع خاص. به این ترتیب سیره معنایی کلان پیدا می‌کند و دستگاه می‌شود و می‌تواند فلسفه داشته باشد. واگرنه سیره به معنای رایج سنتی خود که کمابیش معادل تاریخ زندگانی است و بیشتر می‌تواند به تاریخ نقلی اطلاق شود، بسا محل تأمل باشد که بگوییم فلسفه‌ی سیره چیست؟ زیرا انسجام ندارد. و بسیاری از کسانی که تاریخ را یک علم ندانسته‌اند چنین تلقیی از تاریخ دارند و می‌گویند تاریخ، علم نیست و اگر علم نباشد و یا دستکم دستگاه نباشد فلسفه‌ی تاریخ هم بی‌معنا خواهد بود. البته منظور در اینجا فلسفه‌ی علم تاریخ است و تاریخ به عنوان مقوله‌ای که در حیات بشر جاری است و یا حیات بشر را صورت‌بندی می‌کند، طبعاً فلسفه دارد و همانند تمدن و فرهنگ است.
بنابراین سیره به معنای طرز خاصی رفتار کردن است که تک‌رفتار نیست، یعنی اگر فردی در موقعیتی، فعلی انجام داد، سیره نیست. سیره دستگاه است و طرز خاص رفتن مبانی دارد. به این مفهوم سیره می‌تواند دارای فلسفه باشد و یک دستگاه فلسفی و دست‌کم شاخه‌ای از فلسفه‌های مضاف را تشکیل بدهد.
اگر چیزی به عنوان فلسفه‌ی سیره داشته باشیم طبعاً می‌توانیم مباحثی از این دست را پیرامون آن مطرح کنیم:

ـ ماهیت سیره چیست؟ سیره از جنس فعل است یا می‌تواند شامل فعل و قول باشد، که امروز رایج است و می‌گویند گفتار هم نوعی فعل است و از آن به «افعال گفتاری» یاد می‌کنند.
نسبت سیره به سنت. سیره به مفهوم طرز خاص رفتار کردن معمولاً راجع به اولیای الهی و معصومین اطلاق می‌شود و یک اصطلاح دینی قلمداد می‌شود. در این صورت باید نسبت آن را با سنت ارزیابی کرد. اگر سیره را اعم انگاشتیم و شامل قول و فعل شد، معادل و برابرنهاد سنت می‌شود. فعل را هم شامل اقرار که قسم سوم از سنت قلمداد می‌شود، ولی بنده عرض می‌کنم که قسمی از فعل است و فعل سلبی است و از مناشی اراده ناشی می‌شود. در فلسفه هنگامی که راجع به مبادی اراده بحث می‌شود، گفته می‌شود که ترک هم دارای مبادی اراده است. این مطلب را در فصلی از کتاب «منطق فهم دین» که تحت عنوان «سنت‌پژوهی» است مطرح کرده‌ایم. در آنجا انواع فعل و قول معصوم را آورده‌ایم و هریک را به صورت جداگانه به بیست نوع تقسیم کرده‌ایم. در آنجا آورده‌ایم که «ترک» هم فعل است، فعل دو معنا دارد، یک بار فعل در مقابل ترک است و بار دیگر فعل اعم از ترک و فعل است. فعل را به هرآن چیزی که ناشی از اراده است و در آن مبادی اراده طی شده (هرچند تمام مبادی طی نشده باشد و در فعل سلبی همه‌ی مبادی اراده تحقق پیدا نمی‌کند) اطلاق می‌کنیم. ترک هم نوعی فعل است و در این صورت ترک معصوم و عدم ردع معصوم جزئی از فعل او می‌شود.
به هرحال یک مبحث مربوط به ماهیت و مختصات سیره می‌شود که این مقوله را از دیگر عناصر و مقولات مشابه و متنازل جدا می‌کند.
انواع و مراتب سیره. سیره حتماً یک نوع نیست. اگر فعل است، چون فعل تنوع دارد، طبعاً سیره هم تنوع دارد. سیره به جهات مختلف می‌تواند انواع پیدا کند. به اعتبار غایت، حتی به لحاظ هویت فعل و نوع سیره می‌تواند طبقه‌بندی شود.
یکی از بحث‌های بسیار مهم مبانی دلالت‌گری سیره است. ما در منابع استنباط که با مسامحه به آن «منابع فهم دین» می‌گوییم، معتقدیم که عقل و کتاب و سنت و اجماع، منابع هستند. سیره یا همان سنت است که در آنجا بحثی نیست و در این صورت جزئی از سنت و یا معادل آن است. اما به نظر می‌رسد که اگر ما سیره به معنایی که در بالا ذکر شد در نظر بگیریم، می‌تواند به صورت مستقل و در مقام تمسک به آن از باب اینکه یک منبع مستقل قلمداد شود، مورد توجه خاص قرار گیرد.
البته از این جهت اهتمام کمی به امر سیره داشتیم، و معمولاً به صورت نقلی و یا تحلیل محتوا به سیره پرداخته‌ایم و کاربرد سیره را در فهم دین و به ویژه در قلمروی فعل و افعال و حوزه‌ی حکمت عملی کمتر به سیره پرداخته‌ایم و گویی سیره را منبع و حجت ندانسته‌ایم. ذخیره‌ی عظیمی که با این عنوان داریم، هرچند مشکلات خاص خود را دارد و برخلاف حدیث مشکل سندی دارد و گاه مشکلات دلالی نیز دارد، اما به هر حلا می‌تواند مورد توجه قرار گیرد و اگر در مقام استنباط علوم انسانی اسلامی و در مجموع حکمت عملی دینی مورد استفاده قرار گیرد، مبحث مبانی دلالت‌گری این مقوله مسئله‌ی بسیار مهمی است.
به هر حال سیره هم مبانی فلسفی دارد و هم مبانی عرفی. فعل مبنا دارد و می‌توان چیزی به نام «فلسفه‌ی فعل» را عنوان کرد. همچنین مبانی عقلایی دارد. در فرهنگ عقلا و رویّه‌ی عقلائیه، سیره هم به عنوان شاخه‌ای از فعل و هم به مثابه یک دستگاه می‌تواند مورد توجه قرار گیرد و دلالت‌هایی از آن به دست بیاید.
همچنین بحث از حجیت معرفت‌شناختی سیره. آیا سیره به لحاظ معرفت‌شناختی دالّ است؟ دلالت غیردینی و فراتر از دلالت دینی هم دارد؟ سپس مسئله‌ی حجیت دینی و اصولی آن.
جایگاه کلامی سیره. چون سیره از اولیای الهی و معصوم صادر می‌شود مباحث کلامی آن علاوه بر مباحث فلسفی، عرفی و معرفت‌شناختی باید مورد بررسی قرار گیرد.
گستره‌ی دلالی سیره. علاوه بر اینکه آیا خود سیره به لحاظ معرفت‌شناختی دال هست یا نیست، و یا به لحاظ دینی حجت هست یا نیست، این بحث که در کجا کاربرد دارد؟ آیا سیره در حوزه‌ی عقاید هم کاربرد دارد؟ آیا می‌توان به سیره در گزاره‌های عقیدتی تمسک کرد و یا تنها در حوزه‌ی احکام و اعتباریات کاربرد دارد؟ گستره‌ی دلالی سیره می‌تواند محل بحث باشد. البته در حوزه‌ی احکام و اخلاق و نه در حوزه‌ی‌ عقاید و علم، یعنی قضایا و گزاره‌های واقع‌مند گزارش‌گر از واقع.
مبانی و شیوه‌های احراز سیره. چگونه می‌توان سیره‌بودن سیره را اثبات کرد؟ هرآنچه که در کتب تاریخی آمده و ادعا شده سیره است، سیره‌ی نفس‌الامری قلمداد نمی‌کنیم. درست است که در کتب سیروی آمده است، اما سیره نیست. مثل احادیثی که در کتب حدیثی آمده که باید سند آن را بررسی کنیم تا احراز شود که سنت واقعی است، یعنی سنت مَحکی است و همان چیزی است که در نفس‌الامر از معصوم صادر شده است. به این ترتیب بحث از طرق و شیوه‌های احراز و روش‌شناسی اثبات سیره‌بودن یک گزارش تاریخی بحث بسیار مهمی است.
روش‌ها و شیوه‌های احراز سیره نیز بحث مهمی است. چگونه سیره را فهم کنیم و معنای آن را ابراز و آشکار کنیم؟ همانند بحث‌هایی که درخصوص کل سنت و یا سایر منابع همانند کتاب مطرح می‌شود. راجع به کتاب همین بحث را داریم که مثلاً تحریف شده یا خیر؟ مباحث تدوین را بحث می‌کنیم. قرائات را بحث می‌کنیم و سپس راجع به دلالت کتاب بحث می‌کنیم. دلالت سنت و شیوه‌های ابراز و استخراج معنا و تحلیل محتوای سیره بحث بسیار مهمی است.
بسامدسنجی و ظرفیت‌شناسی سیره. سیره می‌توان به مدد معرفت دینی بیاید و بخشی از معرفت دینی را به کمک سیره به دست بیاوریم. منابع بسیاری هست که ما به آنها نپرداخته‌ایم. ما وقتی از سنت یاد می‌کنیم، ذهن ما معطوف است به مجموعه‌ی نقل‌هایی که در کتب حدیثی خاص نقل شده است. اما هرگز فکر نمی‌کنیم ادعیه‌ی مأثوره هم جزئی از سنت هستند. و یا هرگز فکر نمی‌کنیم که پاره‌ای از احادیث را داریم که از انبیاء سلف به دست ما رسیده است که اگر بتوانیم مشکل سندی آنها را رفع کنیم، در فهم معرفت دینی و الهی قابل بهره‌برداری هستند.

در مسئله‌ی سنت هم همین وضعیت است. ظرفیت عظیمی در سنت نهفته است. ممکن است بگوییم سنت نوعاً مشکل سندی دارد، و مثل حدیث موثق نمی‌توان با آن مواجه شد، اما بسا بتوانیم حجیتی دست و پا کنیم. همانطور که بعضی بزرگان ما به بعضی شیوه‌ها تمسک می‌کنند، مثل اطمینان عقلائی و یا تراکم ظنون، ما هم حجیتی پیدا کنیم. مرحوم شیخ عناصری مقوله‌ای به نام «تراکم ظنون» را مطرح می‌کند، به این معنا که مجموعه‌ی ظنونی که فراهم آمده و انباشته شده اگر تک‌تک دیده می‌شد حجیتی نمی‌داشت و نمی‌توانستیم به آن تمسک کنیم، اما مجموعه‌ای ظنون وقتی بر هم انباشته می‌شوند و این در حالی است که مجموعه‌ی این ظنون انباشته هیچیک ظن خاص نیست که همانند خبر موثق دلیل خاص داشته باشد، بلکه انباشت ظنون انسان را به واقعیتی متصل می‌کند و می‌توان به آن تمسک کرد. چه بسا بتوان از این دست قواعد وضع کرد و از انباشت سیره چیزی را به دست آورد. شبیه به تواتر مضمونی که در آن خیلی به سند توجه نمی‌شود و در آنجا مضمون و تراکم مضمون واحد که یکدیگر را تأیید می‌کنند ما را به سمتی جهت می‌دهد و هدایت می‌کند. به هر حال بحث بسامدسنجی و ظرفیت‌شناسی سیره در تولید معرفت دینی، بحث بسیار مهمی است.
درخصوص دانشنامه‌ی نبوی(ص) هنگامی این بحث پیش آمد که در چهارده خُرده‌نظامی که طراحی شده، به کمک سیره و یا فراتر از آن سنت، بخواهیم نظام حقوقی و یا اخلاقی مدیریت را طراحی کنیم، گاهی در بعضی از حوزه‌ها که وارد می‌شدیم، گستره‌ی سیره حیرت‌آور است و ما در طی قرون و تاریخ از کنار این مجموعه‌ی سندی گذشته‌ایم و به آن توجه نکرده‌ایم.
مبحث دیگر نسبت سیره با دیگر مدرکات و مدارک است. نسبت سیره به عقل، نسبت سیره به فطرت، نسبت سیره به مدارک دیگری چون قرآن، به سنت (اگر سنت غیر از سیره باشد)، به اجماع، به شرایع پیشین، نسبت سیره به شهود، نسبت سیره به منبع‌واره‌‌هایی که بعضی فرق آن را قبول دارند، مثل عرف، قیاس، مصالح مرسله، استحصان، سد ذرایع، اجماعات خاص و… که بحث بسیار مهمی است و طبعاً اگر بخواهیم سیره را در جایگاه منبع بنشانیم باید با دیگر منابع و یا منبع‌واره باید نسبت‌سنجی شود.
پیشنهاد من در محضر اساتید ارجمند تاریخ و سیره این است که ما به یک شاخه‌ی مطالعاتی، معطوف به مبانی سیره، تحت عنوان «فلسفه‌ی سیره» باید بپردازیم که اگر چنین بشود و دانش و شاخه‌ی معرفتیی با این عنوان شکل بگیرد، پیامدهای معرفتی و منطقی فراوانی در فهم سیره، کاربرد آن، گستره‌ی کارآیی سیره و… خواهد داشت. والسلام.

تعریف فلسفه‌ی دین


فلسفه‌ی دین در دنیای امروز به عنوان پایگاهی برای هجمه به دین به کار می‌رود و عمده‌ی مؤسسین این معرفت نوپا که حدوداً دویست سال عمر دارد، غیرمؤمنین و غیرموحدین هستند. البته اصحاب دین و موحدین نیز رفته‌رفته وارد این رویکرد مطالعاتی شده‌اند. برخی از روشنفکران داخلی نیز با صورتی متکلمانه، اما با رویکردی فیلسوفانه و به مثابه فیلسوف دین، از پایگاه همین معرفت به دین می‌نگرند و این مسئله یک نوع غش علمی است که در کشور ما واقع شده است که افرادی بدون دغدغه‌ی دینی و با عنوان فیلسوف دین به مطالعه‌ی دین می‌پردازند. با این وصف، پرداختن به این حوزه از اهمیت مضاعف برخوردار می‌شود.

شروط تعریف صحیح
به نظر می‌رسد در اینجا مناسب است بحث کوتاهی در حوزه‌ی «تعریف فلسفه‌ی دین» داشته باشم. ابتدا به عنوان مقدمه مطرح می‌کنم که منطقیین دو شرط را برای ارائه‌ی تعریف صحیح قائل هستند. این دو شرط عبارتند از:
۱٫ جامعیت: یعنی انطباق تعریف بر همه‌ی مصادیق معرَف،
۲٫ مانعیت: یعنی خلو از زیادت حد بر محدود و تعریف بر معرَف.
من در اینجا بر این دو شرط، شرط سومی را می‌افزایم که به نظر من این شرط باید در همه‌ی مقولاتی که بناست مورد تعریف قرار گیرند رعایت شود و عدم رعایت این شرط موجب نزاع‌های بسیار می‌شود که هیچگاه پایان ندارد، زیرا به نقطه‌ی‌ ابهامی که وجود دارد توجه نمی‌شود.
این شرط عبارت است از «جهت‌مندی تعریف»، به این معنا که اگر قصد تعریف چیزی را داریم باید از قبل مشخص کرده باشیم که آیا نگاه ما به آن مقوله، نگاهی پیشینی است و یا یک نگاه پسینی است. اگر علمی را تعریف می‌کنیم باید مشخص کنیم که آیا این علم را در وضعیت مطلوب آن می‌بینیم و قصد داریم علم مطلوب را تعریف کنیم، یا علم محقق را مد نظر داریم؟ آیا علم تعریف علم مطلوب مد نظر ماست و یا تعریف مطلوب علم موجود؟ آیا نگاه ما پیشینی است به موضوع به صورت منطقی نگاه می‌کنیم و قصد بیان آنچه باید باشد را داریم، یا قصد بازگویی آنچه هست را داریم؟ بی‌دقتی درخصوص این شرط موجب نزاع‌های فراوانی در مبحث تعریف می‌شود.

شرایط تعریف برتر
جهت دیگری که باید در تعریف مد نظر باشد، «شرایط تعریف برتر» است. اگر قصد داشته باشیم تعریفی برتر و برجسته‌تر ارائه کنیم عناصر مختلفی همانند:

۱٫ «جامع‌العناصربودن تعریف» در ارائه‌ی تعریف برتر مؤثر است. جامع‌العناصربودن تعریف به این معناست که همه‌ی عناصری که معرَف را تشکیل می‌دهند در تعریف گنجانده شود. برای مثال اگر تعریف را تنها با اشاره با کارکرد معرَف ارائه کنیم تعریف ما واجد شرایط تعاریف برتر نیست، همچنین اگر تعریف تنها متمرکز بر موضوع متعلق باشد شرایط تعریف برتر را ندارد. بنابراین هرآنچه که جزء مؤلفه‌های رکنی معرَف است باید به نحوی در تعریف گنجانده شود.

۲٫ «ارائه‌ی حداکثر اطلاعات با حداقل کلمات» دیگر ویژگی تعریف برتر است.

۳٫ «برخورداری از حداکثر سلاست لفظی و وضوح مفهومیِ عبارتِ تعریف»

۴٫ «تهی‌بودن تعریف از واژگان مبهم، مغلق، غریب، مشترک، مجاز و امثال اینها».
درخصوص تعاریفی که درخصوص فلسفه‌ی دین ارائه شده، می‌توان گفت که نوعاً این جهات رعایت نشده است و در نقد تعاریف رایج از فلسفه‌ی دین، می‌توان به این جهات اشاره کرد.

نکته‌ی دیگر اینکه ما به تکثرگرایی در این حوزه‌ی معرفتی معتقد هستیم. به این معنا که چون در مقام واقع و ثبوت و در مقام اثبات بین مضاف و مضاف‌الیه این ترکیب تنوع و تکثر وجود دارد، ارائه‌ی تعریف پسینی برای تعبیر «فلسفه‌ی دین» دشوار و یا بی‌فایده است. در توضیح می‌توان گفت که تعبیر «فلسفه‌ی دین» از دو واژه‌ی «فلسفه» و «دین» صورت بسته است که هر دوی این واژگان تنوع زیادی دارند. ارائه‌ی تعریفی که بتواند براساس همه‌ی فلسفه‌ها و معطوف به همه‌ی دین‌ها، تعریف فلسفه‌ی دین قلمداد شود یا دشوار است و یا تعریف را باید آنقدر فراگیر و عام در نظر بگیریم که بی‌فایده خواهد شد و تعریف قلمداد نمی‌شود.
فلسفه طیف بسیار گسترده‌ای دارد و ادیان و دین‌واره‌ها نیز بسیار گسترده‌اند و طیف عظیمی را تشکیل می‌دهند. وقتی به دین اشاره می‌کنیم از سه گرایش کلان بودیسم، تا ادیان شرک‌آلود، چندخدایی و هزارخدایی، تک‌خدایی و توحیدی ناب و دین‌واره‌های بشرساخته، همگی دین انگاشته می‌شوند. با این وصف چگونه می‌‌توان از دین تلقیی داشت که شامل این طیف گسترده و بی‌شمار شود؟ آیا این طیف گسترده دارای مبانی مشترک هستند؟ شرک و توحید چه مبنای مشترکی دارند که فلسفه‌ی دین باید به آن پرداخته شود؟ مگر ممکن است دین شرک‌آلود و بی‌خدا با دین خداگرایانه و توحیدی مبانی مشترک داشته باشند، تا بتوان گفت که فلسفه‌ی دین واحدی متصور است؟ هم مضاف (فلسفه) و هم مضاف‌الیه (دین)، ثبوتاً و اثباتاً از تنوع بسیار گسترده‌ای برخوردار هستند. از نظر معرفتی نیز فهم‌ها و برداشت‌های مختلف و حتی متهافتی از دین و فلسفه وجود دارد و این موضوع کار را بسیار دشوار می‌کند.

نقد تعاریف فلسفه‌ی دین
نکته‌ی سوم اینکه، تعابیر با عنوان تعریف فلسفه‌ی دین ارائه شده که آنها را می‌توان ذیل پنج تلقی گنجاند.

۱٫ گاه تعبیر فلسفه‌ی دین به کار می‌رود ولی از آن «فلسفه‌ی دینی» اراده می‌شود که درواقع فلسفه‌ی الهی است، یعنی فلسفه‌ای که از نوع دین است و نه مضاف به آن.

۲٫ گاه از این تعبیر «الهیات فلسفی» اراده می‌شود، یعنی الهیاتی که عقلانی است. دین عقلانی و یا مطالعه‌ی عقلانیات دین و آنچه در دین جوهر و ماهیت عقلی دارد.

۳٫ گاه نیز مراد از این تعبیر «فلسفیدن درباره‌ی دین» و یا در دین است. برای مثال جان هیک در کتاب فلسفه‌ی دین خود در صفحه‌ی ۱۵ به تعبیر «تفکر فلسفی درباب دین» اشاره می‌کند که منظور فلسفیدن درباره‌ی دین است که البته منظور کلیت دین مد نظر است و نه مسائل آن.
فلسفه‌های مضاف به علم‌ها و معرفت‌ها دست‌کم دو دسته مسائل دارند، مسائل کلی‌تر معطوف به خود علم که از آنها به مسائل «فراعلمی» تعبیر می‌کنم و مسائل و مباحثی که معطوف امّهات مسائل آن علم است که از آنها به مسائل «فرامسئله‌ای» تعبیر می‌کنم. برای مثال یک‌بار می‌گوییم تعریف علم اصول چیست؟ غایت علم اصول چیست؟ روش علم اصول کدام است؟ مسائل علم اصول کدام‌ها هستند؟ که اینها مباحثی درباره‌ی خود علم و پرسش‌هایی راجع به کلیت آن علم است. اینها مسئله‌های فراعلمی هستند. بار دیگر برای مثال در مبحث الفاظ بنیادهای زبان‌شناختی بخشی از علم اصول را بحث می‌کنیم که به این‌گونه مباحث، بحث‌های فلسفی در مسائل آن علم گفته می‌شود، یعنی این مباحث فلسفه‌های مسئله‌های آن علم هستند.
تعریف آقای جان هیک درباب دین را شاید بتوان معادل درباره‌ی دین قلمداد کرد و معطوف به کلیت دین انگاشت. در مقابل تعبیری از پلانتینگا داریم که فلسفه‌ی دین را به «اندیشه‌ی فلسفی درباره‌ی موضوعات اصلی دین» (فلسفه‌ی دین، خدا، اختیار و شر، ص ۷۹) تعریف می‌کند. از تعریف پلانتینگا مشخص می‌شود که او مسئله‌ها و مدعیات دین را موضوع فلسفه‌ی دین می‌داند. اما از این جهت که هر دوی آنها فلسفه‌ی دین را فلسفیدن درباره‌ی دین و یا در دین تعبیر می‌کنند با یکدیگر مشترک هستند.
برخی دیگر گفته‌اند که «فلسفه‌ی دین ژرف‌کاوی بشری در مورد عقاید و آموزه‌های دین است» که از آن جمله می‌توان از جناب آقای ساجدی نام برد. آقای لگنهاوزن نیز تعبیری مشابه همین تعریف دارند و گفته‌اند که: «فلسفه‌ی دین ژرف‌کاوی بشری است». اگر ژرف‌کاوی را به معنای فلسفیدن و تفکر عقلانی معنی کنیم، این دسته از تعاریف نیز به تعاریف قبل ملحق می‌شود و ذیل تلقی سوم قرار می‌گیرد.
جناب آقای محمدرضایی نیز فلسفه‌ی دین را «پژوهش عقلانی در جهت معقولیت و توجیه دین و آموزه‌های اساسی آن و سازواری آنها با یکدیگر، یا در جهت عدم معقولیت و توجیه و سازواری آنها» تعریف کرده‌اند، که البته تعریف ایشان از فلسفه‌ی دین، پژوهش عقلانی و فلسفیدن است.
در تلقی چهارم، مراد از فلسفه‌ی دین عبارت است از: «بنیادها و زیرساخت‌های دین در مقام ثبوت و نفس‌الامر». گاهی در تعبیر محدود و شبه‌عوامانه می‌گویند «فلسفه‌ی این کار چیست؟» که منظورشان پرسش از غایت آن کار است. درواقع بنیادها و زیرساخت‌ها (که البته یکی از آنها غایت است) را فلسفه‌ی دین تعبیر می‌کنند، یعنی فلسفه‌ی دین را دانش و یا فلسفیدن نیانگاریم، بلکه آراء، افکار و مواضعی که درخصوص بنیادهای دین در مقام ثبوت وجود دارد را فلسفه‌ی دین بدانیم که این تلقی چیزی شبیه به معنای اسم مصدری خواهد بود.
علامه‌ی جوادی آملی درخصوص فلسفه‌ی مضاف به علم‌ها می‌فرمایند: «فلسفه‌های مضاف به علم‌ها عهده‌دار بررسی علل اربعه‌ی آن علم هستند» و اگر از این تعبیر ایشان، تعریفی برای فلسفه‌ی دین ارائه کنیم، به تلقی چهارم نزدیک می‌شود.
تلقی پنجم عبارت است از اینکه از فلسفه‌ی دین «دستگاه معرفتی» و «معرفت دستگاه‌وار»ی را اراده کنیم که به دین و مسائل دینی می‌پردازد، یعنی فلسفه‌ی دین به مثابه دانش و معرفت دستگاه‌وار. به این معنا که فلسفه‌ی دین را یک دانش و علم قلمداد کنیم و نه فلسفیدن درباره‌ی دین و یا در دین. همچنین مراد ما از فلسفه‌ی دین بنیادها و زیرساخت‌های دین در مقام ثبوت نباشد، بلکه آن وجه و وضعیت مدون را که به صورت یک دستگاه معرفتی درآمده و تبدیل به دانش شده است را فلسفه‌ی دین بدانیم.

وحدت و تمایز علوم
من در گذشته با دو تلقی از فلسفه‌ی دین تعبیر کرده‌ام، ۱٫ فلسفه‌ی دین به معنای فلسفیدن درباره‌ی دین و امهات مسائل آن (درباره‌ی دین و در دین)، ۲٫ فلسفه‌ی دین چونان یک معرفت دستگاه‌وار. در اینجا براساس مقدماتی که ارائه شد مبنای دیگری را مطرح می‌کنم.
بحث معروفی درخصوص وحدت و تمایز علم در میان اصحاب معرفت وجود دارد که در آنجا مطرح می‌کنند که ملاک علم‌انگاشتگی مجموعه‌ای از قضایا چیست؟ برخی در جواب به این سئوال به «موضوع» اشاره می‌کنند، یعنی مجموعه‌ی قضایایی که معطوف به موضوعی واحد هستند یک علم را تشکیل می‌دهند و ملاک وحدت عبارت از «موضوع واحد» است. همچنین برخی وحدت علوم را به «غایت» می‌دانند و گروهی دیگر به «روش» و در این خصوص ممکن است ملاک‌های دیگری نیز ارائه شده باشد.
سرّ نقض و نقدهایی که بر هریک از این تعابیر وارد می‌‌شود و سرّ شناوری نظریه‌ها در همین است که برای مثال فردی «موضوع» را محور می‌داند و فرد دیگری موارد نقضی را برای آن شاهد می‌آورد، و محور دیگری را مطرح می‌کند و همین‌طور فرد دیگری محور دیگری را مطرح می‌کند.
با این وصف، نگاه تک‌ساحتی و تک‌معیارانگاشتن هویت معرفتی علم درست نیست. اصولاً یک علم از مجموعه‌ای از مؤلفه‌های رکنی پدید می‌آید. یک علم آنگاه علم است که مجموعه‌ای از مؤلفه‌های رکنی با هم سازگار شده باشند و یک دستگاه را پدید آورده باشند.
بنابراین، علم از مجموعه‌ی مؤلفه‌های «موضوع»، «غایت»، «روش»، «مسائل» و «هویت معرفتی» تشکیل می‌شود. البته امکان دارد که به حسب مورد یکی از این مؤلفه‌ها صورت گرانیگاه را پیدا کند و نقطه‌ی ثقل قلمداد شود، اما نمی‌توان گفت که علم تنها به «موضوع»، «غایت» و… است. آنگاه که مجموعه‌ی این مؤلفه‌ها در کنار هم قرار گیرند و با یکدیگر سازوار شده باشند، یک معرفت دستگاه‌وار پدید می‌آید و علم باید یک دستگاه باشد و نه قضایای متشتته‌ای که به نحوی و تنها براساس یک عنصر به هم پیوند خورده باشند. از این تلقی به نظریه‌ی «تناسق ارکان» تعبیر می‌کنیم. اگر نظریه‌ی تناسق ارکان صحیح باشد در تعریف علم و یا علم‌واره‌‌ها باید به این جهات توجه کرد و این عناصر و مؤلفه‌ها را به نحوی در تعریف گنجاند.
با این توضیح درخصوص فلسفه‌ی دین باید توقع ارائه‌ی یک تعریف پسینی داشته باشیم، و سئوال کنیم که آنچرا که فلسفه‌ی دین می‌انگارند چیست؟ فیلسوفان دین متعددی در طول این دویست سال ظهور کرده‌اند و اینها در مجموع چه چیزی را فلسفه‌ی دین می‌دانند؟ من در اینجا سئوال می‌کنم که آیا می‌توان تعریف واحدی که همه‌ی اینها را در بر بگیرد و شرط جامع‌بودن تعریف را نیز شامل شود، ارائه کنیم یا خیر؟
تلقی دیگر این است که بگوییم، فارغ از اینکه معرفت فیلسوفان دین در مجموع و جمع‌بندی چه می‌شود، و مجموعه‌ی معرفت‌هایی که فیلسوفان دین در فلسفه‌ی دین دارند چیست، بگوییم فلسفه‌های گوناگونی داریم که می‌توان آنها را به مثابه مضاف قرار داد و دین را مضاف‌الیه قرار داد و از پایگاه آن فلسفه‌ها دین را مطالعه کرد. با این وصف می‌توان «فلسفه‌ی دین پویشی»، «فلسفه‌ی دین صدرایی»، «فلسفه‌ی دین مشائی» و «فلسفه‌ی دین اشراقی» داشت. کما اینکه دین‌ها نیز مصادیق خارجی و محققِ فراوانی دارند که می‌توان آنها را نیز لحاظ کرد. در اینجا آیا ممکن است که معطوف به مصداق فلسفه‌ها و مصداق دین‌ها، تعبیری ارائه کنیم که بتوان با آن تعبیر به همه‌ی انواع فرض‌های متنوعی که می‌تواند از ترکیب فلسفه‌های گوناگون و دین‌های گوناگون پدید بیاید اشاره کرد؟ ولذا نگاه پسینی با هر دو تلقی بسیار دشوار است و من تصور می‌کنم اگر موفق شویم تعبیری درخصوص فلسفه‌ی دین ارائه کنیم باید آنچنان وسیع باشد که چندان خاصیت تعریفی نداشته باشد.
درنتیجه بهتر است تعریف فلسفه‌ی دین را به صورت پیشینی ارائه کنیم. با نگاه و تعریفی که به تعقل و دین داریم یک تعریف ارائه دهیم. به نظر ما هر مدعای فلسفی و هرآنچه که فلسفه انگاشته می‌شود فلسفه نیست، همچنین درخصوص دین نیز همین‌گونه است، ما بودیسم و دین‌واره‌ها و عرفان‌واره‌های نوپیدا را دین قلمداد نمی‌کنیم. چه التزامی داریم که فلسفه‌ی دین را به گونه‌ای تعریف کنیم که دین‌واره‌ها را نیز شامل بشود؟
بنابراین بسته به اینکه چه چیزی را دین می‌دانیم، معطوف به آن مصداق، فلسفه‌ی دین داشته باشیم و آن را تعریف نیز بکنیم.

تعریف مختار از فلسفه‌ی دین با نگاه پیشینی
فلسفه‌ی دین را در اینجا یک دانش تلقی می‌کنیم و نه صرف ژرف‌اندیشی، فلسفیدن و یا هر تلقی دیگری از تلقی‌های پنجگانه توضیح داده شد. تعریف من از فلسفه‌ی دین عبارت است از: «دانش عهده‌دار مطالعه‌ی فرانگر ـ عقلانی درباره‌ی یک دین و در یک دین، برای دستیابی به احکام کلی آن دین و امّهات مسائلش».
ـ در این تعریف فلسفه‌ی دین، دانش تلقی شده است که معلوم می‌کند براساس کدامیک از پنج تلقی که در بالا ارائه شد، تعریف را ارائه می‌کنیم.
ـ فلسفه‌ی دین «مطالعه‌ی فرانگر ـ عقلانی» است، یعنی به روش و منهج فلسفه‌ی دین در اینجا اشاره کرده‌ایم که منهج آن عقلانی است. همچنین به رویکرد هم اشاره کردیم که رویکرد فلسفه‌ی دین «فرانگر» و «تماشاگرانه» است و از بالا و به صورت مشرفانه دین را مطالعه می‌کند و مطالعه‌ی درون‌دینی نیست.
ـ موضوع آن نیز مشخص است که دین است، یک‌بار مسائل آن معطوف به کل دین، درباره‌ی یک دین است و بار دیگر به امّهات مدعیات آن دین، که با این وصف مسائل نیز مورد اشاره قرار می‌گیرد.
ـ غایت فلسفه‌ی دین نیز دست‌یابی به احکام کلی است، زیرا کار فلسفه بحث از احکام کلی است و مباحث جزئی را نمی‌توان در فلسفه‌ی دین مطرح کرد. غایت طبعاً باید دست‌یابی و طرح و ارائه‌ی احکام کلی متعلَق باشد.
به این ترتیب در این تعریف هم به «موضوع» اشاره کرده‌ایم، هم به «منهج»، هم به «غایت»، هم به «مسائل» و هم به «هویت معرفتی» این دانش اشاره کرده‌ایم. والسلام.

موج اسلام‌گرایی در جهان غرب


افزون بر چهل سال پیش بود که با نام روژه گارودی آشنا شدم. زمانی که در آستانه‌ی جوانی بودم، با نام و مطالب او به عنوان یک طلبه آشنا شدم و همچنان در ذهنم باقی است. در سفری که ایشان به تهران آمدند، جلسه‌‌ای را در پژوهشگاه مهمان ما بودند. نشست صمیمانه و خوبی با او داشتیم و خاطره‌ی خوشی از آن دیدار در خاطر ما باقی است. خداوند او را رحمت کند و با اولیای الهی محشور بدارد.

نکته‌ای را به صورت فشرده در این خصوص عرض می‌کنم و این نکته، پدیده‌ی اسلام‌گروی و در ذیل آن شیعه‌گرایی طبقات مختلف در جهان، به ویژه اروپا و بالاخص در میان فرهیختگان و روشنفکران است. این پدیده یک پدیده‌ی بسیار مهم است. اگر نگوییم غیرمکرر است، حداکثر می‌توان گفت که برای دومین بار در تاریخ این پدیده ظهور می‌کند که طبقات وسیعی از دیگر ملل در جهان غیراسلامی، خصوصاً در غرب و بالاخص از میان اندیشمندان و متفکران، به اسلام و یا از اسلام به مکتب اهل‌بیت می‌گروند. این پدیده هم به لحاظ کیفی بسیار پراهمیت است و هم از حیث کمی بسیار درخور توجه است.

متأسف هستیم که نسبت به پدیده‌های عظیمی که به زیان و یا سود ما در جهان واقع می‌شود بی‌تفاوت هستیم. مسئله‌ی نهضت و موج اسلام‌گرایی در جهان و خصوصاً در اروپا و در بین روشنفکران، هم برای غیرمسلمانان و هم برای ما مسئله‌ی بسیار پراهمیتی است. این مقوله مسائل فراوانی دارد که باید به آن پرداخت. بعضی از مؤسسات، مؤلفان و نویسندگان نیز به ابعاد این مقوله پرداخته‌اند ولی به حد عظمت و وسعت این مسئله و درخور شأن و فراخور اهمیت و عمق آن مورد توجه نبوده و پیرامون آن کار علمی نشده است.

برای مسلمانان جهان و به‌خصوص ما ایرانیان بسیار مهم است که کشف کنیم چه چیزی موجب این اتفاق عظیم تاریخی شده است. و پیش از آن ماهیت این پدیده را بدانیم. دامنه‌ی و گستره‌ی این پدیده تا کجاست؟ علل و عوامل ایجابی و سلبی پیدایش این جریان چیست؟ این جریان در معرض چه آفات و آسیب‌هایی قرار دارد؟ برای آسیب‌زدایی و مواجهه‌ی با آفات و رخنه‌هایی که ممکن است این جریان مقدس را تهدید کند چه باید کرد؟ و تکلیف ما در قبال این پدیده چیست؟ من احساس می‌کنم از جمله وظایف پژوهشگاه و به‌خصوص گروه غرب‌شناسی است که به عنوان یک تحقیق اساسی و جدی به این مقوله بپردازند.
چه چیزی موجب پیدایش این پدیده است؟ یک سلسله عوامل سلبی و یک سلسله عوامل ایجابی در پیدایش این واقعه نقش دارند. گروه‌ها و طیف‌هایی از طبقات مختلف اجتماعی و به خصوص از بین متفکران تحت تأثیر پاره‌ای عوامل منفی، از دیگر ادیان و مکاتب اعراض می‌کنند و به سمت اسلام و تشیع روی‌آور می‌شوند. این عوامل چیست؟ کما اینکه می‌توان از عوامل ایجابی و جاذبه‌های اسلام و مکتب تشیع پرسید که چه جاذبه‌هایی آنها را سمت اسلام و تشیع کشانده است؟

ما باید روی عوامل سلبی کار جدی بکنیم و درخصوص عوامل ایجابی برنامه‌ریزی کنیم. عوامل ایجابی را برجسته و برملاتر کنیم. می‌توان در یک مطالعه‌ی میدانی، پیمایشی و مشاهده‌ای بسیاری از این عوامل سلبی و ایجابی را کشف کرد. همه‌ی ما با افرادی به عنوان نومسلمانان و یا نوشیعیان برخورد داشته‌ایم، با آنها هم‌مجلس شده‌ایم و نظرات آنها را شنیده‌ایم، اینجا و آنجا مطالبی می‌شنویم، گاه در رسانه‌ها با آنها گفتگو می‌شود. اظهارات، رفتار، موضع‌گیری‌های آنها، طرز حیات و سبک زندگی آنها، قرائن عوامل ایجابی و سلبی را آشکار می‌کند.

به نظر می‌رسد که موضوع اعراض از مسیحیت تهی از منطق و دچار فقر معرفتی از جمله علل و عوامل بسیار مهم است. این فقر معرفتی مسیطر بر مسیحیت در دوره‌ای موجب می‌شد که مسیحیان رو به مارکسیسم و مکاتب ماتریالیستی ببرند و کتاب «علل گرایش به مادی‌گری» استاد شهید علامه مطهری این زاویه‌ی دید را در آن مقطع تحلیل می‌کند، ولی بعد از آن کتاب و در سه دهه‌ی اخیر این طیف از متفکران و اندیشه‌ورزان به سمت اسلام و مسیحیت آمدند.

بی‌پاسخ‌ماندن سئوالات اساسیِ فکری و بنیادینِ حیاتی از زبان بسیاری از نومسلمانان و نوشیعیان شنیده می‌شود و نوعاً علت اسلام‌آوری نخبگان این جهت است.

در صنف بانوان موضوع کرامت زن و تأمین امنیت زنان با رعایت دستورهای دینی، از جمله پوشش، عامل بسیار مهمی است و همین موجب شده که نوعاً تا شصت درصد نومسلمانان زنان باشند و غالباً هم گفته‌اند به جهت امنیت اخلاقی و روانی که با عمل به دستورهای دینیِ اسلامی به دست می‌آوریم به اسلام علاقمند شده‌ایم و نوعاً گفته‌اند که نود درصد بانوانی که مسلمان می‌شوند، محجبه هستند و حجاب را عامل امنیت روانی و اجتماعی خود تلقی کرده‌اند.

هویت‌یابی غیرغربی، مواجهه‌ی با مدرنیسم، فرار از مدرنیته و حتی فرامدرنیته و پسامدرنیته، عامل دیگری است. خسته‌شدن از مکاتب، وعده‌ها، رفتارها، دستورالعمل‌ها و تحلیل‌ها و تلقی‌های مدرن و فرامدرن یکی از عوامل اساسی است که با توجه به این موضوع مشاهده می‌کنیم در کشورهایی که مدرن‌تر هستند، موج اسلامگرایی فزاینده‌تر است.

حضور اقلیت‌های کشورهای اروپایی در این موج چشمگیرتر است و این نشان می‌دهد که آنها به دنبال هویتی غیرغربی هستند. در غرب زندگی می‌کنند اما به دنبال آن هستند که هویت غیرغربی داشته باشند و در آنجا زندگی کنند. در آمریکا آمار مسلمانان اسپانیایی‌تبار بسیار چشمگیر است که مؤید این نکته است.

همچنین بازگشت به فطرت الهی، معنوی، تکوینی و مینوی انسانی عامل دیگر است. در آمارها آمده است که سن گرویدن به اسلام در غرب بیست‌وهفت سال است و این بسیار معنی‌دار است و این درحالی‌ است که میانگین سن متدینین به مسیحیت حتماً بالای پنجاه سال است. در بسیاری کلیسا فرد زیر شصت سال کم دیده می‌شود و غالباً افراد مسن در کلیسا حضور پیدا می‌کنند، اما در مساجد غالباً جوانان حضور دارند. جوان به فطرت الهی خود نزدیک‌تر است و فطرت‌نمونی را در اسلام مشاهده می‌کند. احساس می‌کند در اسلام به فطرت خود نزدیک‌تر می‌شود و کشش فطری آنها سبب می‌شود که به اسلام پناه بیاورند. بنابراین پایین‌بودن سن اسلام‌گرایی در میان نومسلمانان حکایت از این موضوع دارد.

مسائل اخلاقی بسیار مؤثر است، مثلاً مرحوم آقای گارودی به اعتبار اینکه یک شخصیت اخلاقی بودند، حتماً جاذبه‌های اخلاقی اسلام او را به سمت این دین کشانده است. بسیاری از کسانی که مسلمان می‌شوند از بداخلاقی‌ها، بی‌بندوباری‌ها شاکی هستند. می‌گویند بی‌بندوباری‌ها و بداخلاقی‌های جهان غرب ما را به سمت اسلام راند. و این نشان می‌دهد که جهات اخلاقی در این امر بسیار مؤثر است. همچنین پاره‌ای از تلقی‌های غلط در معنویت‌گرایی و اخلاق‌پنداری بعضی از عادات مؤثر بوده است.

عامل دیگری که قابل توجه است این است که اسلام را به مثابه مکتب مبارزه می‌بینند و با گرایش به اسلام می‌خواهند از اسلام به عنوان پایگاه مبارزه با ستم، استکبار، تبعیض و هرآنچه ضد انسانی است استفاده می‌کنند. البته ابزارانگارنه به اسلام نمی‌گروند، بلکه اندیشه‌ورزانه به اسلام پناه می‌آورند و اسلام را پناهگاه و پایگاه تلقی می‌کنند که این جهت بسیار تأثیرگذار بوده و موجب اسلام‌گرایی و تشدید آن بعد از واقعه‌ی یازده سپتامبر از جمله می‌تواند به این جهت متکی باشد. اگر واقعه‌ی یازده سپتامبر مورد تأیید نباشد، اما مواجهه‌ی با قدرت و استکبار امریکایی در آن واقعه آشکار شد و پافشاری قدرت‌ها و دستگاه‌های تبلیغاتی جهانی بر تقبیح اسلام و مشوه ساختن چهره اسلام و تعالیم دینی نتیجه‌ی عکس داد. در همان ایام گفته شد، قرآن کریم و بعضی از کتاب‌های اسلامی از پروفروش‌ترین کتاب‌ها در غرب بود.

پیامد جهانی‌شدگی و اختلاط اجتماعی عامل دیگری است، در هر کشوری که ارتباطات وسیع‌تری داشتند و به روند جهانی‌شدگی پیوسته‌تر بودند، اسلام‌گرایی هم چشمگیرتر است.

در انتها به آسیب‌ها و چالش‌هایی که این جریان عظیم را تهدید می‌کند اشاره می‌کنم:

ـ بدفهمی‌ها و بدفهمانی‌ها و تلقی‌ها و تعبیرهای نادرست و ناصواب، چونان بنیادگرایی، رادیکالیسم اسلامی و یا موازی‌سازی‌ها و مشابه‌سازی‌های تصنعی برای مشوه‌ نشان‌دادن آن جریان اصیل. یکی از دسیسه‌ها همواره ایجاد و یا وجود جریان‌های موازی است. گاه جریان‌های موازی انحرافی هستند که گوشه‌ای از این طیف گسترده‌ی اسلام‌گرایی را تشکیل می‌دهند ولی به هر حال برای این جریان سالم تهدید محسوب می‌شوند. حتی تعبیرهای نه‌چندان درست مانند «اسلام سیاسی» می‌تواند تهدید قلمداد شود.

ـ ایجاد جریان اصلاح دینی و تبدل ماهیت ایجادکردن در اسلام و اسلام را دین خنثی‌ساختن و خنثی‌کردن خواص و خصلت‌های انقلابی و عدالت‌طلبانه‌ی اسلام نیز می‌تواند تهدید دیگر باشد.
و مهم‌ترین مبحث برای این موضوع، بایسته‌هایی است که پیش روی ماست. این یک بایستگی و ضرورت تاریخی است که در حال اتفاق است و در پیرامون خود بایسته‌ها و ضرورت‌های بسیاری را ایجاب می‌کند که باید به آنها بیاندیشیم. والسلام.

بایستگی فلسفه‌ی دین اسلامی

از فلسفه‌ی دین به مثابه پایگاهی برای حمله به دین طی این دویست سال استفاده شده است، زیرا بانیان این حوزه‌ی معرفتی ملحدان و یهودیان و سپس مسیحیان بوده‌اند و مسلمانان در مقام مواجهه‌ی با این معرفت به صورت یک دستگاه معرفتی (و نه مسائل آن) متأخر از دیگر اقوام و ملل و نحل هستیم. باید این سلاح را از کف این زنگیان گرفت. فلسفه‌ی دین می‌تواند به پایگاهی برای دفاع از دین تبدیل شود.

عنوان این همایش و نشست «فلسفه‌ی دین اسلامی» است که علی‌القاعده باید مراد «فلسفه‌ی اسلامی دین» باشد، آنگونه که می‌توان از پایگاه تفکر اسلامی به دین نگریست، نگاه هرچند عقلانی و فرانگر، اما در چارچوبه‌ی تفکر اسلامی و منطق فهم دین و تولید معرفت.

عنوان فلسفه‌ی دین اسلامی طبعاً تابع اتخاذ موضع در قبال یک پرسش است که دو پاسخ یافته است و دو نظریه در مقابل آن پرسش مطرح شده است و آن اینکه آیا فلسفه‌ی دین یگانه است، یعنی تنها یک فلسفه‌ی دین داریم و همه‌ی ادیان دارای فلسفه‌ی واحد هستند؟ (یگانه‌انگاری فلسفه‌ی دین) و یا فلسفه‌ی دین یگانه نیست، (چندگانه‌انگاری فلسفه‌ی دین) یعنی فلسفه‌های دین داریم و نه فلسفه‌ی دین. نظر مشهور، نظر اول است که فلسفه‌ی دین واحدی وجود دارد و از پایگاه فلسفه‌ی دین می‌توان همه‌ی ادیان را ملاحظه و مطالعه کرد.

ما مدتی است طرحی را تحت عنوان «اقتراح جهانی درباره‌ی فلسفه‌ی دین» پی می‌گیریم، با صدها فیلسوف دین زنده مکاتبه کرده‌ایم و ده پرسش اساسی را راجع به فلسفه‌ی دین مطرح کردیم. اهداف این تحقیق عبارتند از:

۱٫ استقراء، تحلیل و طبقه‌بندی، مقارنه و نقد مجموعه‌ی دیدگاه‌های فیلسوفان زنده‌ی دین معاصر (اعم از ملحد، موحد، مسلمان و غیرمسلمان) و پدیدآوردن متنی جامع و مرجع درباره‌ی فلسفه‌ی دین،

۲٫ تدوین «فلسفه‌ی فلسفه‌ی دین» به صورت یک دانش مستقل و ایجاد فرصت مناسب برای عرضه‌ی دیدگاه‌های اسلامی در ضمن آن، در عرصه‌ی جهان،

۳٫ شناسایی فیلسوفان دین برجسته‌ی معاصر و برقراری ارتباط علمی مؤثر با آنان در جهت اعتباراندوزی برای ایران اسلامی درباب فلسفه‌ی دین و زمینه‌سازی برای تأثیرگذاری جدی در این حوزه‌ی معرفتی پراهمیت در مقیاس جهانی.

از مجموعه‌ی ده پرسشی که برای فیلسوفان دین ارسال شده، پرسش چهارم عبارت است از اینکه: «با توجه به تفاوت‌های بسیار اساسی میان ادیان موجود و محقق در جهان وجود دارد، آن‌سان که هیچ مطلب و مدعای حقیقتاً مشترکی میان آنها وجود ندارد، آیا فلسفه‌ی دین واحد و مشترک ممکن است، یا هر دینی دارای فلسفه‌ی خاص خویش است؟» در ذیل این پرسش بنده نظر خود را نیز آورده‌ام: «من تصور می‌کنم فلسفه‌ی دین واحد ممکن نیست و هر دینی باید موضوعی مستقل و جدا از ادیان دیگر انگاشته و برای مطالعه‌ی فلسفی مورد توجه قرار گیرد».

اگر گفتیم فلسفه‌ی دین اسلامی، معنایش این است که ما طرفدار نظریه‌ی چندگانه‌انگاری فلسفه‌ی دین هستیم، «فلسفه‌ی دین اسلامی»، «فلسفه‌ی دین مسیحی»، «فلسفه‌ی دین یهودی»، «فلسفه‌ی دین بودایی» و… حق هم همین است که فلسفه‌ی دین واحد ممکن نیست و نمی‌تواند محقق بشود.

اینکه فلسفه‌ی دین واحد میسر نیست با مقدمه‌ها و پیش‌انگاره‌هایی به شرح زیر در پیوند است:

۱٫ فلسفه‌ی دین یک دانش و دست‌کم معرفتی دستگاه‌وار است. فلسفه‌ی دین مجموعه‌ای از قضایای متشتت و غیرمرتبط نیست. فلسفه‌ی دین در زمره‌ی دانش‌هاست و در جرگه‌ی فلسفه‌های مضاف است و عمدتاً از قسم فلسفه‌های مضاف به معرفت است. هرچند که از جنس فلسفه‌های مضاف به علم‌ها نیست (دین، فقط علم نیست). در هر حال فلسفه‌ی دین یک دانش است و معرفتی دستگاه‌وار انگاشته می‌شود و بخش معظم مسائل و قضایای آن از نوع معرفت درجه‌ی دو (معرفت به معرفت) است.

۲٫ هر دانشی باید از مؤلفه‌های رکنی واحد و دست‌‌کم منسجم و سازگاری برخوردار باشد. اگر فلسفه‌ی دین را حقیقتاً فلسفه بیانگاریم در زمره‌ی‌ علوم حقیقیه قرار می‌گیرد. علوم حقیقیه از انسجام قطعی برخوردارند و قضایای این علوم قطعی است و روابط بین قضایا و مسائل آن ضروری و ذاتی است و به این ترتیب، مجموعه‌ی یک علم حقیقی، طبعاً از انسجامی عمیق و وثیق برخوردار است.

درخصوص وحدت و تمایز علوم گاه می‌شود که به «موضوع» علم است، گاه گفته می‌شود به «غایت» است و گاه گفته می‌شود به «روش» است و یا معیارها و ملاک‌های دیگر. البته ما در این میان به نظریه‌‌ای تحت عنوان «تناسق ارکان» قائل هستیم و معتقدیم هنگامی که مجموعه‌ی مؤلفه‌های با هم پدید می‌آیند و فراخور و سازگار هستند یک علم پدید می‌آید. مؤلفه‌های چون مبادی، موضوع، قلمرو، مسائل، غایت و روش. تک‌معیارانگاری درخصوص بسیاری از مصادیق جواب نمی‌دهد و ما باید بتوانیم به مجموعه‌ای از معاییر که خُورند هم باشند، برسیم تا یک علم پدید بیاید.

۳٫ تفاوت‌های اساسی میان ادیان موجود و محقق، در حدی است که هیچ مدعا و مطلبی حقیقتاً مشترک میان آنها وجود ندارد. اینجا مراد ادیان نفس‌الامری نیستند که طبعاً دین مسیح(ع) با دین موسی(ع)، و هر دو با دین نوح و هرسه با اسلام عزیز در نفس‌الامر یگانه هستند. ما در اینجا با ادیان محقق و موجود سروکار داریم و مصادیق موجود ادیان را مورد مطالعه قرار می‌دهیم.

در اینجا فهرست نکاتی که در آنها ادیان با یکدیگر متفاوت هستند را مرور می‌کنیم:

۳ـ۱٫ ماهیت قضایای دینی. ماهیت قضایای ادیان گوناگون به اعتبار اینکه مناشی تولید این قضایا متفاوت است، نوعاً متفاوت‌اند. قضایای ادیان ایمان‌گرا، ادیان غیربرهانی، ادیان غیرعقلانی، با ادیان عقلانی، برهانی و عقل‌گرا کاملاً متفاوت است.

۳ـ۲٫ گوهر و صدف، یا حاقّ و حاشیه‌ی دین در ادیان مختلف متفاوت است. چنانکه فیلسوفان یا متکلمین ادیان مختلف بر این مسئله اذعان می‌کنند. در دینی «توحید» گرانیگاه، هسته و حاقّ دین است، در دین دیگر کاری به توحید و غیرتوحید نیست و هر فهمی از دین حجت قلمداد می‌شود و عمده «نجات» و «تعالی» است. گاه ادعا می‌شود که «مناسک»، گوهر، متن و حاقّ است.

۳ـ۳٫ قلمروی محتوایی. قلمرو را می‌توان با سه وصف درخصوص دین به کار برد؛ قلمروی محتوایی، قلمروی تاریخی، قلمروی جغرافیایی. قلمروی محتوایی ادیان (جامعیت) بسیار با هم متفاوت‌اند. گزاره‌ها نوعاً حاوی قضایای عقیدتی، واقع‌مند و گزارشگر هستند، اما گاه بعضی ادیان دیگر، جزْ همین قضایا، قضایای دیگری ندارند، یعنی تنها حکمت قدسی دارند، اما از علم و علم دینی سخنی به میان نمی‌آورند و مدعی علم دینی بر مبانی دین خودشان نیستند، و یا فاقد احکام و شریعت هستند و گاه بعضی ادیان حتی فاقد نظام اخلاقی‌اند، بعضی هر چهار را دارند، بعضی دو، از این چهار را حاوی هستند و برخی سه، از این چهار را شامل‌اند. و اگر «عرفان» را از چهار حوزه جدا کنیم، حوزه‌ی پنجمی پدید می‌آید، همچنین اگر «تربیت دینی»‌ را از پنج حوزه‌ی دیگر جدا بیانگاریم، ما دارای شش حوزه خواهیم شد. ممکن است یک دین به لحاظ قلمروی محتوایی بسیار گسترده باشد، حوزه‌های مختلف، هندسه‌ی آن دین، اضلاع دوگانه، سه‌گانه، پنج‌گانه و یا شش‌گانه داشته باشد، درحالی‌که دین دیگر فاقد اضلاع متعدد است و دو ضلعی یا سه ضلعی است، قلمروی محتوایی ادیان تفاوت فاحشی با هم دارند. این در حالی است که اگر ادیان تک‌ساحت، دوساحت و سه‌ساحت را هم کنار هم قرار بدهیم، گستره‌ی ساحت‌های آنها با یکدیگر به لحاظ وسعت متفاوت و به لحاظ مضامین، متباین است. قلمروی تاریخی ادیان با هم متفاوت‌اند، برخی جاودانه‌اند، بعضی نیستند، بعضی مدعی جاودانگی نیستند. قلمروی جغرافیایی ادیان متفاوت است. همه‌ی ادیان مدعی جهانی‌بودن نیستند. اسلام خود را دینی جهانی می‌انگارد، اما همه‌ی ادیان چنین مدعایی را ندارند و مایل نیستند جهانی بشوند. یهودیت دین تبلیغی نیست و مایل نیست جهان را به یهودیت فرا بخواند و از یهودی‌شدن یک مسیحی استقبال نمی‌کنند،

۳ـ۴٫ آراء مختلفی که راجع به منشأ دین وجود دارد، در ادیان مختلف، متفاوت است، نه‌تنها در مقام اثبات که ثبوتاً نیز متفاوت‌اند، یعنی بعضی ادیان مناشی روان‌شناختی دارند، برخی مناشی جامعه‌شناختی دارند، برخی مناشی تاریخی دارند، برخی مناشی فطری دارند. هنگامی که ما می‌گوییم «دین» معیار و شاخصی نداریم که دینی را از مدار این مقایسه حذف کنیم. یکی از مشکلات اساسی پلورالیسم همین مسئله یعنی «چالش معیار» است که در مناظره‌ی اول من با آقای جان هیک درمورد همین محور بحث کردیم. کدام مصادیق را دین می‌انگاریم، کدام را می‌توانیم دین نیانگاریم؟ به چه دلیل باید دینی که مدعی است دین است، از مدار و طیف ادیان حذف شود و نادیده انگاشته شود؟

بنابراین هر دستگاه قدسی و معنوی که خویش را «دین» می‌انگارد طبعاً باید در این مدار ملاحظه شود و در فلسفه‌ی دین مورد مطالعه قرار گیرد و باید محکوم به احکام واحدی باشد.

۳ـ۵٫ ادیان از نوع و ماهیت زبانی واحد برخوردار نیستند. ماهیت و نوع زبان هر دینی ممکن است با دیگری متفاوت باشد. حقاً ممکن است زبان بعضی از ادیان سمبولیک باشد و در اسلام نمی‌پذیریم که نمادانگارانه و نمادگرایانه با زبان دین مواجه شویم، اما بعضی از ادیان می‌پذیرند، در مسیحیت و بودیسم پذیرفته شده.

۳ـ۶٫ منابع و مدارک شناخت و یا طرق دستیابی به دین، در ادیان مختلف، متفاوت است. ادیان خردگرا، ادیان وحیانی، ادیان غیروحیانی و…

۳ـ۷٫ درباره‌ی امهات مدعیات دینی بین ادیان گوناگون اختلاف، فراوان است. در مقوله‌ی «خدا» از اثبات و انکار گرفته که برخی از ادیان قائل به وجود خدا نیستند، تا اثبات آن، و یا به خدای متشخص قائل هستند یا غیرمتشخص، آنها که قائل به خدای متشخص‌اند، یگانه‌انگار، دوگانه‌انگار، سه‌گانه‌انگار و حتی آنهایی که در میان موحدان نیز خدای یگانه اسلامی با خدای یگانه یهودی یکی نیست. «یهوه» و «الله» یکی نیستند، هرچند در نفس‌الامر یک خدا بیش نیست، اما در افق معرفت و اثبات مسئله تفاوت کرده است.

همچنین در مسائل دیگر و از جمله: مسئله‌ی صفات، مقوله‌ی شرور و کاستی‌ها، مقوله‌ی خلقت و نحوه‌ی پیدایش وجود و مسئله‌ی آغاز، مجرد و مادی‌انگاری جهان و موجودات، معنای زندگی، نسبت دنیا و آخرت، نگاه به دنیا و مادیات، شعائر و آداب و مناسک، تکلیف و نظام اخلاقی جهان، فرجام تاریخ، خلود نفس، مرگ، برزخ، معاد، قیامت، عقاب، ثواب، و… ادیان با هم متفاوت‌اند. همچنین درخصوص رویکرد ادیان نسبت به مسائل، تفاوت بسیار چشمگیر و گسترده است.

در مجموع ملاحظه می‌کنیم که ادیان در عمده‌ی مباحث و مسائل با هم متفاوت‌اند، آن‌سان که تفاوت بین دین و غیردین، شرک و توحید وجود دارد. یعنی آنچنان فاصله زیاد است که یکی، آن دیگری را غیردین می‌انگارد و بسا حقیقتاً هم چنین باشد.

۴٫ بنابراین فلسفه‌ی دین مشترک نمی‌تواند از «موضوع» و به تبع آن «قلمرو»، «مسائل»، و «روش» و عناصر مشترک دیگر برخوردار باشد.

موضوع علم، هویت علم را می‌سازد. اینکه علمی در زمره‌ی علوم حقیقیه است و یا در زمره‌ی علوم اعتباریه است، و این حقیقی و اعتباری‌انگاشته‌شدن وصف موضوع علم است. هر آن دانشی که از موضوع حقیقی برخوردار است در زمره‌ی علوم حقیقیه است. هر آن علمی که موضوع آن اعتباری است در دسته‌ی علوم اعتباری جای می‌گیرد. درواقع «موضوع» هویت‌ساز علم است و هویت معرفتی و هستی‌شناختی علم را موضوع آن پدید می‌آورد.

بحث هویت معرفتی را به چند مبحث و مسئله اطلاق می‌کنیم و از جمله به این حیث که یک علم به لحاظ وجودشناختی از جمله‌ی علوم حقیقیه است و یا در زمره‌ی علوم اعتباریه است.

با توجه به اینکه موضوع علم بنابه نظر مشهور فلاسفه (از مرحوم شیخ تا معاصرین) عبارت است از «ما یبحث فیه عن اعراضه الذاتیه». درواقع موضوع علم، «مسائل» را هم مشخص می‌کند. و از دیگرسو گفته‌اند: «ولیست علم الّا مسائله». مسائل علم هم همان علم است و علم همان «مسائل» است. همچنین نسبت بین موضوع علم و موضوعات مسائل را هم کاملاً در پیوند دیده‌اند. گاه گفته‌اند نسبت موضوع علم به موضوعات مسائل نسبت کلی به افرادش و یا طبیعی به مصادیق افراد است، و یا در بعضی علوم نسبت کل به اجزاء است و همین‌طور سایر دیدگاه‌ها و نظریه‌هایی که در این زمینه وجود دارد.

اگر هریک از این نظریه‌ها را بپذیریم، در هر صورت نسبت وثیقی بین موضوع علم و موضوعات مسائل وجود دارد. آن‌سان که اصولاً با تبدل موضوع علم، طبعاً موضوعات مسائل و طبعاً «مسائل» متبدل می‌شود، چرا که در مسائل بناست احکام موضوعات مسائل را روشن کنیم و فلسفه‌ی دین و هر فلسفه‌ی مضاف دیگری عهده‌دار صدور احکام کلی موضوع خویش است. درنتیجه اگر موضوعاتِ مسائل عوض شد، محمولات هم متأثر می‌شود، احکام هم تغییر می‌کند و دانش دیگری پدید می‌آید.

لهذا اگر بنا باشد ادیان با یکدیگر تفاوت فاحش و حاد داشته باشند که ادیان محقق و موجود اینگونه‌اند، هر دینی موضوع مستقلی برای مطالعه‌ی فلسفی خواهد شد. و آنگاه که مطالعه شد علم دیگری به عنوان فلسفه‌ی آن علم متولد خواهد شد. پس فلسفه‌ی دین واحد، نمی‌تواند محقق شود. لاجرم هر دینی می‌تواند، بلکه می‌باید موضوعی مستقل و جدا از دین دیگر برای مطالعه‌ی فلسفی قلمداد شود و این نکته مستلزم تکثر فلسفه‌ی دین است.

اگر این مقدمات و پیش‌انگاره را بپذیریم، طبعاً باید به بایستگی فلسفه‌ی دین اسلامی تن دربدهیم. اگر به بایستگی فلسفه‌ی دین اسلامی تن دردادیم، بایسته‌هایی پیش روی ما قرار می‌گیرد، و ضروری‌هایی پیش روی ما قرار می‌گیرد که باید به آنها بپردازیم.

بایسته‌های فلسفه‌ی دین اسلامی بسیارند. ما فلسفه‌ی دین را به مثابه یک دانش و دستگاه معرفتی ندیده‌ایم، هرچند مسائلی از سنخ مباحث فلسفه‌ی دین، در کلام ما، در فلسفه‌ی ما و یا در عرفان نظری ما طی قرون مطرح شده بوده، اما به یک دستگاه معرفتی و یک دانش بدل نشده بوده. درنتیجه تعبیر «فلسفه‌ی دین» یک تعبیر جدید است و از عمر آن چهار دهه نمی‌گذرد. نخستین‌بار در لسان استاد علامه شهید مطهری این تعبیر را شنیدیم. در طرحی که برای کلام جدید اسلامی و شیعی ارائه می‌کنند، یکی از محورهای کلام جدید پیشنهادی از سوی ایشان، فلسفه‌ی دین است. البته پرواضح است که وقتی ما فلسفه‌ی دین را ذیل کلام قرار می‌دهیم، نباید به معنایی که ما از آن توقع داریم به کار رفته باشد و جزئی از کلام است، ولی به هر حال این تعبیر را نخستین‌بار ایشان به کار بردند.

البته این اصطلاح طی دو دهه‌ی اخیر بسیار شایع شده است و پیشرفت خوبی در این زمینه داشته‌ایم. از دانشگاهیان، حوزویان و فضلای جوان در این زمینه‌ی معرفتی بسیار خوب کار کرده‌اند و آینده‌ی درخشانی در پیش رو تصویر می‌شود. اما به هر حال باید کارهای زیادی انجام شود.

از مهم‌ترین کارهایی که باید صورت بپذیرد این است که ما باید در مبانی فلسفه‌ی دین اتخاذ موضع کنیم. درحقیقت ما یک «فلسفه‌ی فلسفه‌ی دین» را باید طراحی کنیم. فلسفه‌ی دین یعنی چه؟ تعابیر مختلفی راجع به فلسفه‌ی دین مطرح شده است، آن‌سان که فلسفه‌ی دین با مطلق کلام، کلام جدید، الهیات عقلی و… گاه یکسان انگاشته می‌شود، تا اینکه فلسفه‌ی دین یک دانش کاملاً الحادی قلمداد می‌شود. معنا و معیار فلسفه‌انگاشتگی فلسفه‌ی دین چیست؟ ملاک اسلامیت آن (اگر فلسفه‌ی دین اسلامی درست باشد) کدام است؟ ما فلسفه‌ی دین اسلامی را دانش و معرفت دستگاه‌واری می‌دانیم که عهده‌دار مطالعه‌ی فرانگر عقلانی دین و امهات مسائل آن در چارچوب مبانی و منطق اسلامی است که به منظور اکتشاف احکام کلی دین به مطالعه می‌پردازد. کار فلسفه مطالعه‌ی احکام کلی است. فلسفه‌ی مطلق، احکام کلی مطلق هستی را مطالعه می‌کند و فلسفه‌های مضاف هستی‌های مقید را.

نسبت فلسفه‌ی دین با معرفت‌های هموند و همگن چگونه است؟ با کلام، دین‌شناسی عقلی، الهیات فلسفی، فلسفه‌ی معرفت دینی و… یکی از نقطه‌های خلط مباحث فلسفه‌ی دین در آثار و آراء فیلسوفان جهان، خلط بین فلسفه‌ی دین و فلسفه‌ی معرفت دینی است. بنده بحثی را در نسبت و مناسبات بین فلسفه‌ی دین و فلسفه‌ی معرفت دینی دارم که در آنجا وجوه تمایز این دو را شرح داده‌ام.

همچنین خلط فلسفه‌ی دین با علوم مضاف به دین. گاه فلسفه‌ی دین با جامعه‌شناسی دین، روان‌شناسی دین، مردم‌شناسی دین خلط می‌شود و همین‌طور با دین‌شناسی علمی.

موضوع فلسفه‌ی دین اسلامی کدام است؟

مسائل فلسفه‌ی دین اسلامی چیست؟

منطق طبقه‌بندی مباحث فلسفه‌ی دین اسلامی کدام است. آیا فلسفه‌ی دین همان هشت مسئله‌ای است که مشهور شده است و همان مسائل را باید در فلسفه‌ی‌ دین بحث کرد و از آن عدد نباید عبور کرد؟

قلمروشناسی فلسفه‌ی دین و فلسفه‌ی دین اسلامی.

غایت و فائدت و کارکردهای فلسفه‌ی دین. یکی از مهم‌ترین کارکردهای فلسفه‌ی دین اگر به آن اهتمام شود، این است که به ما منطق فهم دین القاء خواهد کرد. اگر فلسفه‌ی دین صائبی داشتیم، منطق فهم دین صائب و کارآمدی را پدید خواهیم آورد و اگر در مواضع و مبانی خود در حوزه‌ی فلسفه‌ی دین به خطا رفته باشیم قطعاً در منطق فهم دین هم خطا خواهیم کرد.

رویکرد و روش فلسفه‌ی دین.

هویت معرفتی فلسفه‌ی دین. در ذیل هویت معرفتی به مباحثی از قبیل اینکه این دانش در زمره‌ی علوم حقیقی است و یا اعتباری و یا از نوع فلسفه‌های مضاف به امور است یا علوم، اگر در زمره‌ی فلسفه‌های مضاف است آیا از نوع معرفت‌های درجه دو است یا نه؟ چون فلسفه‌های مضاف نیز از این جهت به دو دسته تقسیم می‌شوند.

نسبت فلسفه‌ی دین و یا هر فلسفه‌ی مضاف دیگری به منابع دینی چیست، به فلسفه‌ی‌ مطلق چیست؟ به عقل و خصائل فطری آدمیان چیست؟

هندسه‌ی معرفتی فلسفه‌ی دین اسلامی بحث بسیار مهمی است. چیدمان مباحث و معارفی که در قالب معرفتی به نام فلسفه‌ی دین صورت می‌بندد چگونه است؟ آیا چونان فلسفه‌ی مطلق است که به قضیه‌یالقضایا منتهی می‌شود؟ یک هرم پدید می‌آید یا صورت‌های دیگر دارد؟ آیا در آنجا باید مبناگرا باشیم؟ آیا باید کل‌انگار باشیم؟ به یک شکل و سامانه‌ای، هسته ـ حاشیه‌سان و یا هرم ـ شبکه‌وار باید پناه برد؟

مصادر و مناشی فلسفه‌ی دین.

گونه‌شناسی تطبیقی مطالعه‌ی فلسفی دین.

در پایان به اجمال عرض می‌کنم که ویژگی‌های فلسفه‌ی دین اسلامی، برآیند مبانیی است که ما درخصوص فلسفه‌ی اسلامی دین اتخاذ می‌کنیم. والسلام.