جلسه دوم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه دوم

نخستین نهادی که فهم قرآن در گرو عطف توجه لازم به آن است، نهاد و‌حیانیت کتاب خداست. وحیانیت به معنای هویت من عنداللهی داشتن، قدسی بودن و طبعاً خطاناپذیر بودن متن و محتوا و فوق بشری و اعجازنمون بودن آن. ادله‌ای که می‌توان برای اثبات این نهاد به آنها توسل کرد:

۱) بشارت انبیاء پیشین بود. توضیح دادیم که حتی در کتب تحریف شده و بازمانده از انبیاء پیشین نشانه‌ها و بشارتهایی را با اشاره به پیغمبر اکرم(ص) در خود دارند و پیامبر(ص) هم به لسان قرآن و به لسان خود اعلام فرمود که: من همانم که انبیاء پیشین وعده کرده‌اند و بر این اصرار فرمود. قرآن هم تصریح کرد که: “الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجیل‏”. اولاً کسی انکار نکرد که تو و این قرآن آنی نیستید که وعده شده‌اید. ثانیاً: جمع کثیری این سخن و ادعا را پذیرفتند و معلوم شد که با مراجعه به متون موجود و در اختیار، این ادعا را تأیید کردند و معلوم شد که این مصداق را بر آن وعده تطبیق کردند و دیدند که آن مختصات و ویژگیهایی که در کتبشان راجع به پیامبر و نزول قرآن آمده است، در این مصداق پیامبر که ادعا و کتابی که ادعا می‌‌کند هست. ثالثاً وقتی چنین وعده و بشارتی در آن کتب نمی‌بود باید انکار می‌کردند و باید به جای اینکه هزینه کنند و جنگ و خونریزی به راه بیاندازند و بکشند و کشته شوند، می‌گفتند که آن آیه‌ها و قطعه‌ها و بندهایی را که شما می‌گویید به ظهور و نزول کتاب شما وعده داده است، کجاست؟ چنین نکردند؛ بلکه هزینه بسیاری صرف کردند و بسیار کشته دادند و کشتند و معلوم شد که به هرحال این وعده‌ها در کتابهای آنها بوده. و اینکه الان هم در همین متونی که طی این چهارده، پانزده قرن به بهانه ترجمه، متن و مضمون و محتوای عبارات عهدین را بسیار تغییر دادند باز هم در همین عهدین فعلی هم همچنان عبارات فراوانی شاهد بر ظهور پیغمبر اکرم(ص) و نزول قرآن هست و همین الآن هم می‌توان به آن تمسک کرد.

دلیل دوم تحدّی خود قرآن است. قرآن کریم مکرر به تعابیر مختلف تحدی می‌فرماید: که اگر شما منکر وحیانیت و قدسیت قرآن و آنچه بر پیامبر از سوی خدا نازل شده هستید، شما هم مشابه این آیات را بیاورید. تحدی یعنی طرح یک ادعا و فراخوان دادن برای هم‌آوردی، همسان‌آفرینی و همسان‌آوری، برای منکران و معارضین. کسی منکر است و می‌گوید این وحی نیست، پس اگر چنین ادعای دارید شما هم مانند این را بیاورد. اگر می‌گویی وحی نیست و ساخته بشر است تو هم بشری پس مانند این آیات را بیاور. در قرآن آیات متعددی دالّ بر تحدی است.

سوره بقره آیه ۲۳ « وَ إِنْ کُنْتُمْ فی‏ رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ» “اگر تردید دارید در آن‌چه که ما به عبدمان فرستاده‌ایم و نازل کرده‌ایم، شما هم یک سوره مثل آن بیاورید.” شما شک دارید که این از سوی خدا هست یا نه، اگر فکر می‌کنید پیامبر(ص) ساخته و پرداخته‌اند، شما هم بپردازید و سوره‌ای شبیه آن را بیاورید. نه سوره بقره، که سه آیه کوتاه مجموعاً سوره یک سطری کوثر هم سوره است، شما به اندازه سوره یک سطری یعنی، کوثر بسازید و بیاورید و اگر راست می‌گویید شاهدانتان را هم فرا بخوانید، یعنی اینکه از دیگران هم کمک بگیرید. البته باز در ادامه همین آیه « فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتی‏ وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرین‏» اگر چنین نکردند و هرگز نخواهند توانست. ما طلبه‌ها می‌گوییم «لن» دلالت بر نفی ابد می‌کند. بعضی اوقات می‌گوییم «لما تفعلوا» یعنی حالت انتظار هست و هنوز این کار را نکرده‌اند مثل«و لما یدخلوا الایمان فی قلوبهم»، هنوز ایمان در قلبهایشان وارد نشده، یعنی امکان دارد وارد شود. اما وقتی می‌گوییم «لن ترانی یا موسی» یعنی هرگز نخواهی دید، امکان ندارد، محال است، نخواهد شد. چون در مورد خدا نمی‌شود گفت لما ترانی ، هنوز نمی‌بینی، بلکه باید گفت: لن ترانی هرگز نمی‌بینی یعنی تا ابد نخواهی دید.

هرگز نخواهید توانست چنین کرد. آن وقت بترسید از آتشی که هیزم آن مردم و سنگ‌اند، انسان و سنگ آن را مشتعل می‌کنند که برای کافران آماده شده است.

در سوره انفال آیه ۳۰: « لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا» کفار گفتند این که کاری ندارد، ما اگر می‌خواستیم این کار را می‌کردیم. ما قرآن را می‌نوشتیم چون «إِنْ هذا إِلاَّ أَساطیرُ الْأَوَّلین‏» این چیزی جزء اسطوره‌های کهن نیست. در میان مردم جزیره‌العرب افسانه‌ها و قصه‌های ایرانی خیلی طرفدار داشت. عده‌ای شبیه همین نقالان در دوره جاهلیت شغلشان همین بود، در میادین شهر و مراکز تجمع مردم، عصرها و شب‌ها می‌آمدند و معرکه‌گیری می‌کردند و مجلس‌داری می‌کردند. این برای مردم خیلی جذاب بود. مردم خیلی با حیرت و شگفتی این قصه‌ها و افسانه‌ها را می‌شنیدند. اینها می‌دیدند که آیات قرآنی هم این حالت جاذبه را دارد و دلرباست، می‌گفتند این هم از همان قبیل قصه‌هاست. یا به اعتبار اینکه می‌دیدند که چیزهایی در قرآن آمده که به صورت نیم‌بند از گذشتگان شنیده‌اند و چه بسا پاره‌ای از آنها از بقایای تعالیم انبیاء پیشین باشد و احساس می‌کردند شباهتهایی بین این تعالیم و تعالیم کهن بازمانده (هرچند ناتمام و ناقص) از انبیاء پیشین هست، می‌گفتند این شبیه آن صحبتهاست، ولی آن احتمال اول قوی‌تر است که اینها اسطوره و قصه هست و ما هم می‌سازیم. قرآن در مقابل این بود که تحدی کرد. ولی علیرغم اینکه اینها چنین ادعایی کردند در همین آیات (از آیه ۳۰ تا ۳۴) بحث توطئه قتل پیامبر (ص) را در همین آیات طرح می‌کند و به پیامبر(ص) می‌گویند اگر تو حق هستی پس از خدا بخواه تا بلایی نازل شود و ما نابود شویم. راه مسجد را می‌بندند. قرآن در آیه‌ای دیگر می‌فرماید که کفار هزینه‌ی سنگینی می‌کنند. خوب اگر نظیره‌سازی و همانندآفرینی و همانندآوری و مثل‌آوری برای آنها میسر بود، چرا دیگر پیامبر اکرم(ص) را بکشند، می‌گفتند تو این ۳ آیه را آوردی این هم ۳ آیه مثل آن و ادعای پیامبر باطل می‌شد. و چرا جنگ و خونریزی راه بیاندازند و چرا هزینه‌ی سنگین کنند، طبق آیه. مشخص است که برایشان مقدور نبود و در مقابل، قرآن تحدی فرمود. در سوره اسراء (آیه ۸۸) « قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً» اگر انس و جن اجتماع کنند تا اینکه مثل این قرآن را بیاورند نخواهند توانست، هرچند همه پشتیبان همدیگر باشند، یعنی همه بشریت و همه جن دست به دست هم بدهند که چون این قرآن را بیاورند، قادر نخواهند بود. در سوره طور می‌فریاد: « فَلْیَأْتُوا بِحَدیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقینَ» می‌گویند که پیامبر خودش ساخته‌اند و نسبت می‌دهد به خدا، اگر چنین است، حدیثی، سخنی و مطلبی چون او بیاورند. مگر نمی‌گویند ساخته پیامبر است، پس شما هم بیاورید، نمی‌توانید! در سوره یونس آیه ۳۸: « أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ» می‌گویند پیامبر(ص) به خدا افترا بسته، و العیاذبالله به دروغ به خدا نسبت داده. « قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِه»، مگر نمی‌گویید من افترا بستم، خوب شما هم یک سوره مثل این افترا ببندید و بیاورید. «وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّه‏» هر کسی را که توانستید فرا بخوانید، جمع کنید. همه ادبای عرب را از سراسر جهان و منطقه جمع کنید و همه همت کنید یک سوره بسازید «وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏» هر آن که را که می‌توانید فرا بخوانید، جز خدا. غیر خداییها را گرد هم بیاورید و یک سوره بسازید. سوره هود آیه ۱۳و ۱۴ همین مضمون با یک اضافه‌ای «أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏» می‌گویید العیاذبالله پیامبر(ص) افترا بسته است، پس شما هم ۱۰ تا سوره مثل این بیاورید. شما هم ده تا سوره به صورت افترائی بسازید و بیاورید. در آن آیه فرمود که می‌گویند افترا بستی خوب یک سوره بیاورند و اینجا می‌فرماید، می‌گویند پیامبر(ص) افترا بسته، خوب ده تا سوره بیاورند. یک احتمال هم این است که شما مگر نمی‌گویید که پیامبر(ص) افترا بسته خوب شما ده تا افترا ببندید. یک سوره پیغمبر(ص) می‌آورد شما ده تا بیاورید. مردم هم قانع می‌شوند که شما هم می‌توانید. « فَإِلَّمْ یَسْتَجیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللَّهِ» اگر جواب ندادند، یعنی اگر سوره نساختند، بیاورند، بدانید که خدا این قرآن را به علم خویش فرود آورده است. وقتی آنها نتوانستند ثابت می‌شود که این خدایی و الهی است. «وَ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ».

در تاریخ به خصوص پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) کسانی گفتند ما قرآن می‌آوریم مسیلمه کذاب ادیب برجسته عرب بود، دخترش، متنبی، ابوالعلای المعری که ادبای برجسته‌ای هستند که سرآمد تاریخ ادب عرب هستند، یعنی بعد از گذشته چهارده قرن هنوز هم عرب آنها را سرآمد ادبیات عرب می‌داند. ابوالعلای المعری کلامش در شعر و نثر حجت است و متنبی درواقع شاعر و ادیبی است که کلامش حجت است. البته او مسلمان نبوده و ما هم یک تار موی سعدی را به هزار کافر نمی‌فروشیم ولی فرض کنید اگر از سعدی از نثر و شعرش شاهد بیاورند، چطور است که ملاک است و می‌گویند این جمله درست است چون سعدی گفته، متنبی هم چنین است، یعنی حتی در تفسیرهای قرآن از همه اینها شاهد می‌آورند، می‌خواهند بگویند معنی این آیه این است، کلمه به این معنا می‌تواند به کار رود یا از نظر ادبی این حیث و جهت را دارد می‌گویند ببینید ابوالعلای معری گفته و متنبی گفته، یعنی اینها ادبای برجسته عرب‌اند. هر کدام از آنها به خصوص مسیلمه بلافاصله بعد از رحلت پیامبر(ص) یک سری آیه ساخت، و به خصوص سعی کرد شبیه سور کوتاه قرآن باشد که از لحاظ عبارت فخیم‌تر است، به آن صورت هم بسازد: «الفیل و مالفیل، له خرطوم الطویل و کذا» چیزهایی شبیه به این ولی بسیار خنده‌آور به نحوی که ارائه این جملات و آیه‌ها و سوره‌های ادعای آنها، آنها را رسوا کرد و خوشبختانه تمام اینها ثبت شده. امروز بشریت هم می‌تواند مراجعه کند و ببیند که این جملات و ظاهراً آیه‌گونه‌هایی که آنها ساختند و پرداختند چقدر رسواست هم به لحاظ نثر و متن و هم به لحاظ محتوا و مضمون. این تحدی قرآنی مختص به عصر نزول و بعثت هم نبوده و نیست.

ما مسلمانان الان هم در قرن پانزدهم قمری و در قرن ۲۱ میلادی هنوز و همچنان تحدی می‌کنیم. ما الان به همه ادبای عرب باز اعلام می‌کنیم اگر منکرید، همچون قرآن را بیاورید. این تحدی چون معجز است، پیامبر(ص) معجز خالد است و گفته‌اند معجزه عبارت است از آن پدیده‌ای که نبئی، مرد آسمانیی برای اثبات حقانیت ادعای خود به اذن الله ارائه می‌کند که بشر عاجز است از آوردن چون آن. حضرت صالح(ع) اشاره می‌کند به کوه شکافته می‌شود و ناقه از کوه بیرون می‌آید. این کار بشر نیست، چون به طور طبیعی ناقه نمی‌تواند از کوه خروج کند و می‌گوید که پیامبران معجزاتی را که می‌آوردند متناسب بوده با آن صنعت و پدیده‌ها و اعمال و افعالی که در آن عصر و آن نسل، در آن مقوله بالاترین بوده‌اند. مثلاً گفته می‌شود که حضرت عیسی(ع) که از سنخ پزشکی شفای بیماران و احیای اموات اعجاز می‌فرمود، چون پزشکی خیلی ادعا داشت در آن دوران. حضرت موسی(ع) که عصا اژدها می‌کرد، چون سحر خیلی در آن زمان خیلی رایج بود و ظاهر قضیه هم همین است که نقل می‌شود و قرآن هم بر این تصریح دارد که فرعون همه ساحران را جمع کرد. معلوم می‌شود که ساحری در آن روزگار بسیار رایج و صنعت و فن پیشرفته آن زمان بوده. و لذا حضرت موسی(ع) از این راه بر ابطال سحر ساحران وارد شد تا مردم بپذیرند. و در روزگار پیغمبر(ص) و جزیره‌العرب ادبیات پیشرفت شگفت و فوق‌العاده‌ای داشته که هیچ‌وقت پیش و پس از آن عرب از لحاظ ادب به آن مقطع از تاریخ عرب نتوانسته برسد و قابل قیاس نبوده. از این جهت کلام الهی، قرآن کریم به صورت اعجاز کلامی نازل شد.

اما به نظر می‌رسد که مسئله فراتر از این است چون قرآن کریم تنها از حیث لفظی و کلامی معجزه نیست، ابعاد اعجاز قرآن بسیار متنوع است. برخی تعبیر کرده‌اند که بی‌شمار است. چراکه قرآن کریم هم لفظاً معجزه است، یعنی سازمان، ساختار، و سامانه‌ی صوری و لفظی قرآن آنچنان بی‌نظیر و فوق بشری است که کسی را یارای تکرار و همسان‌آوری آن نیست، هم به لحاظ محتوا و مضمون. در محتوا و مضمون هم به جهات گوناگون، از حیث استواری و استحکام مدعیات و تعالیم، از حیث انسجام محتوایی، سازگاری و تلائم آموزه‌ها و تعالیمی که در قرآن آمده، از حیث برهانی بودن، از سویی که عقل‌پذیر باشد، فطری بودن از دیگرسوی که دلپذیر باشد. و هم از این حیث که در لابه‌لای آیات الهی در قرآن کریم اخبار از گذشته، انباء از گذشته، انباء از خیل آن عصر و اخبار و انباء از آینده فراوان آمده که همه صادق است، که به طور عادی در دسترس هیچ بشری نبوده و هم به لحاظ طبیعت‌شناسی و طرح اسرار طبیعت و اسرار تکوینی، بسیار چیزها در قرآن کریم آمده که در آن روزگار هرگز عقل بشر به آن نمی‌رسید و بسیاری از چیزها که هنوز هم دست دانش بشری به آنها دست نیافته است.

لهذا تنها یک وجه اعجاز قرآن، اعجاز بلاغی و بیانی آن است، اگر نه که وجوه اعجاز قرآن فراوان است. وجوه اعجاز هنری قرآن هم فراوان است. از حیثیات گوناگون، قرآن از نظر هنری معجزه است. از جمله پیشرفته‌ترین شیوه‌های ادبی قرن ۲۰ و اکنون ۲۱، شیوۀ نمایشنامه‌نگاری‌ست. مختصاتی را که برای یک نمایشنامه حرفه‌ای و فنی برمی‌شمرند از حیث این‌که چند پرده باشد، می‌گویند ۱۱ پرده باشد. از حیث این‌که داستان در عین فشردگی و کوتاهی گویا باشد. از این حیث که داستان برانگیزنده باشد، انتظارآفرین باشد، مخاطب را جلب کند و مخاطب را منتظر بگذارد، که داستان را تعقیب کند و از جهات گوناگون، ویژگی‌هایی را می‌گویند. در قرآن ۵۳ قصه آمده. سوره یوسف(ع) کامل‌ترین آنهاست، تمام این مختصات در سوره یوسف(ع) هست. یک نمایشنامه تمام، و کتابهای بسیاری در بُعد هنری قرآن، از حیث ادبی، الحانی، آوایی و از جهات گوناگون، جنبه‌های هنری قرآن در کتابهایی ذکر شده است و بحثهای فراوانی در خصوص جهات هنری که قرآن به آن مجهز است یا قرآن به آن متکلم است، آمده که شگفت‌آور است و یک دایره‌المعارف می‌توان نوشت.

من یکی دو بحث در این باب داشته‌ام که در یکی از آثاری که دارم آمده است. در کتاب شهود و شیدایی توضیح داده‌ام که قرآن تا چه مایه جهات هنری دارد. چیزی که به ذهن ما خطور نمی‌‌کند. یکی گفت که مثلاً درخصوص باغ‌آرایی، دکوراسیون، نماآرایی در قرآن چیزی داریم؟ من عرض کردم که قرآن کریم باغ آرمانی و ایده‌آل را توصیف می‌کند. ما مدام می‌گوییم باغ‌آرایی ژاپنی، و یا باغ‌آرایی ایرانی. آنهایی که مطالعه کرده‌اند و اهل این فن هستند، باغ‌آرایی ایرانی را ملهم از مدل باغ‌آرایی ایرانی می‌دانند. وقتی قرآن کریم بهشت را توصیف می‌کند، درحقیقت زیباترین باغ و باغ‌آرایی را توضیح می‌دهد. اگر ما اینها را دقیق مطالعه کنیم و تنظیم کنیم یک مدل بسیار پیشرفته و زیبا و متعالی از باغ‌آرایی و معماری به دست می‌آید. و همینطور وقتی که دکور را توضیح می‌دهد که بهشت چگونه است: «مُتَّکِئینَ فیها عَلَى الْأَرائِک‏» به قول یک دوست خوش‌ذوق ما می‌گفت ما فکر می‌کنیم مبل مال غربی‌هاست، نه‌خیر؛ قرآن کریم می‌گوید بهشتی‌ها روی مبل می‌نشینند.

والسلام

 

۰۱/۲۵

شرح خطبه‌ی فدکیه

جلسه‌ی دوم

حوزه‌ی علمیه‌ی امام رضا(ع)، ۲۵/۰۱/۹۲

بسم الله الرحمن الرحیم

إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (کوثر/ ۳ـ۱)

امروز، روز عاشورای فاطمی، سلام‌الله علیها و علی ابیها و بعلها و بنیها است. امروز به لحاظ مذهبی روز اندوه بزرگ شیعه است ولی درواقع روز اندوه بزرگ بشریت، به لحاظ انسانی است. فاجعه‌ای که با اهانت و ضرب و قتل آن خاتون خلقت و بانوی بانوان، سیده النساء العالمین من الاولین و الاخرین، رخ داد، بزرگ‌ترین فاجعه‌ی بشری بود. همه‌ی فجایعی که بعد از اسلام واقع شد از پیامدهای این واقعه‌ی مولمه‌ی عظیمه بود. درحقیقت، واقعه‌ی عاشورا نیز دنباله‌ی این واقعه بود و همه‌ی آنچه که در تاریخ بلند اسلام رخ داده است، از تبعات این واقعه است. مجرم اول تاریخ، خلیفه‌ی دوم است و مجرم دوم خلیفه‌ی اول است. دامنه‌ی جور و جفای همه‌ی ظالمین و مجرمین تاریخِ پس از اسلام درواقع دنباله‌ی جرم و جنایت این دو است. لهذا امروز روز بسیار اندوه‌آور و غم‌افزایی است.

در جلسه‌ی گذشته توضیح دادیم که حول خطبه‌ی فدکیّه حداقل بیست مبحث قابل طرح است. یکی از آنها، مسائل و مباحثی است که در متن خطبه آمده، که با تأمل در متن خطبه، حدود هفتاد محور را فهرست کرده‌ام که برخی از این محورها فروع کثیره‌ای دارد.

مبانی معرفتی خطبه

برای فهم مفاد مطرح‌شده در خطبه باید مبانی خطبه را بحث کرد. مبانی معرفتی خطبه می‌تواند مبانی و مناشی حکمت و معرفت فاطمی(س) قلمداد شود. معرفت و حکمت فاطمی(س) می‌تواند ابعاد گوناگونی داشته باشد:

ـ مبانی انسان‌شناختی،

ـ مبانی معرفت‌شناختی،

ـ مبانی عرفانی و ماورائی،

ـ مبانی و مناشی کلامی و الهیاتی،

ـ مبانی تاریخی،

ـ مبانی تربیتی،

ـ و…

در این جلسات سعی بر این است که به تمامی مبانی خطبه اشاره کنیم و شش مبنا را در جریان بحث قرار داده و به صورت تفصیلی توضیح دهیم. انشاءالله در مناسبت‌های دیگرِ مربوط به ساحت آن بزرگوار بحث را ادامه خواهیم داد و مبانی را به صورت کامل بحث می‌کنیم و پس از آن وارد تفسیر خطبه می‌شویم. البته با توجه به برگزاری متناوب این جلسات ممکن است اتمام این مباحث دو یا سه سال به طول بیانجامد.

مبنای انسان‌شناختی حکمت و معرفت فاطمی(س)

منظور از مبانی انسان‌شناختی عبارت است از تعیین نسبتِ برایند، نتیجه و برونداد نگاهِ انسان‌شناسانه‌ی دینی و بنیادها و زیرساخت‌هایی که در حوزه‌ی انسان‌شناسی در اسلام مطرح شده است با حکمت و معرفت انسانی». نگاه ما به انسان چگونه نگاهی است؛ و این نگاه چه رابطه‌ای با مقوله‌ی حکمت و معرفت انسانی پیدا می‌کند؟ و درخصوص حضرت فاطمه‌ی زهرا(س) این مبنا چه کارکردی دارد؟

از آنجا که موضوع بحث ما، شخصیت صدیقه‌ی طاهره(س) است، مبنای انسان‌شناسی دو افق و لایه پیدا می‌کند:

۱٫ رتبه‌ی عام که در سایر انسان‌ها (به شرط اینکه بر فطرت الهی باقی مانده باشند) نیز قابل بحث است؛

۲٫ رتبه‌ی متعالی‌تر و فراتر از رتبه‌ی اول.

در لایه‌ی اول نقش فطرت و فطرت‌مندی انسان را در معرفت باید بررسی کرد و در لایه‌ی دوم شأن و شخصیت انسان کامل و نسبت او با معرفت را باید بررسی کرد. آبشخور معرفتی انسان کامل کجاست؟ رابطه‌ی انسان کامل با حکمت چیست؟

فطرت

در ابتدا باید بگویم که ما حوزویان و سلف ما به حد کافی و وافی راجع به فطرت کار نکرده‌ایم. گاهی تحت تأثیر فرهنگ و ادبیات علمیِ حاکم بوده‌ایم، و چون به اجماع اهتمامی خاص بوده، ما هم اجماع را برجسته کرده‌ایم و در عداد عقل و کتاب و سنت قرار دادیم، درحالی‌که چنین نیست. گفته‌ایم که منابع معرفت دینی چهار تاست: «کتاب»، «سنت»، «اجماع» و «عقل» و حتی اجماع را بر عقل هم مقدم داشتیم. حداکثر ارزشی که اجماع دارد این است که می‌تواند طریقی به «سنت» باشد. اجماع معرفت‌زا نیست. مثل خبرِ واحدِ ثقه است، یعنی یک طریق است و خودْ معرفت‌زا نیست. اگر ادله‌ای حجیت طریقی آن را اثبات کند، می‌توان از طریق آن به سنت دست یافت. ولی «عقل» علاوه بر آنکه طریق است، «منبع» نیز هست.

درخصوص فطرت، ده‌ها آیه داریم که درخصوص منبع‌انگاری و معرفت‌زابودن فطرت می‌توان به آنها تمسک کرد. همچنین صدها خبر که برخی از آنها موثق هستند در منابع راجع به کارآمدیِ معرفتیِ فطرت و حجیت آن آمده است، اما تاکنون کسی به این موضوع تفوه نکرده که فطرت نیز می‌تواند حجت و منبع باشد و می‌توان به آن تمسک کرد. این کوتاهیی است که ما در طول تاریخ مرتکب شده‌ایم. من در بخش چهارم کتاب منطق فهم دین این موضوع را بررسیده‌ام.

فطرت چیست؟ ما فطرت را عبارت می‌دانیم از «سرشت ازلی آدمی که منشأ پاره‌ای بینش‌ها، منش‌ها و کنش‌های برین برای آحاد انسانی است». بینش‌ها، منش‌ها و کنش‌های برینی که همگانی و همیشگی است، یعنی همه‌ی بشریت و انسان‌ها دارای آن هستند و در همه‌ی تاریخ نیز چنین بوده است. فطرت فرااقوامی، فرااقلیمی و فراتاریخی است. البته در اینجا تأکید می‌کنم که اگر فطرت در انسان مفروض باشد چنین اتفاقی می‌افتد، اما اگر فطرت مخدوش شده باشد و بر چهره‌ی آن پرده‌ی غبار افتاده باشد، هرگز منشأ مجموعه‌ی شناخت‌ها و گرایش‌ها و احساسات نمی‌شود. به این تعریف از فطرت ما «فطرت بالمعنی الاخص» اطلاق می‌کنیم.

گاه فطرت را بالمعنی الاعم به کار می‌برند که شامل آنچه که در خصوص حیوانات از آن به غریزه تعبیر می‌کنیم و یا آنچه در جماد و نبات به طبیعت تعبیر می‌کنیم نیز می‌شود. فطرت در معنایی وسیع‌تر شامل غریز و طبیعت نیز هست، درحالی‌که در معنای اخص آن، در مقابل طبیعت است. طبیعت انسانی او را به سویی می‌کشد و فطرت او به سویی دیگر فرامی‌خواند. لهذا در اینجا منظور ما از فطرت، «فطرت بالمعنی الاخص» است. همان فطرتی که دین‌گرایی و حتی دین‌فهمی از آن برمی‌خیزد. این مطلب در آیه‌ی سی‌ام سوره‌ی روم مطرح شده است: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً»؛ به سمت دینی که حنیف است خود را جهت بده «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها» آن دین حنیفی که فطری است، فطرتی که خداوند بشر را بر آن سرشت آفریده است. «لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» فطرتی که هرگز تغییر نمی‌کند و همواره هست و بین همه‌ی اقوام و در همه‌ی ازمنه و امکنه به صورت برابر و ثابت حضور دارد.

انسان فطرت‌مند است، دین فطرت‌نمون است. انسان دارای سرشت ذاتی است، ما در انسان‌شناسی قائل به ذاتمندی انسان هستیم. مجموعه‌ی مکاتب انسان‌شناسی را می‌توان به دو دسته‌ی‌ کلان تقسیم کرد، آن دسته از نظریه‌هایی که انسان را فاقد ذات می‌دانند، معتقدان به این نظریه می‌گویند انسان وجود دارد، اما ماهیت ندارد، و خود انسان است که ماهیت خود را می‌سازد. اگزیستانسیالیست‌ها این نظریه را مطرح می‌کنند. اینها وجودگرا هستند به معنایی اینها متقدم‌الوجودی هستند و وجود را مقدم بر ماهیت می‌دانند و بعد می‌گویند انسان فاقد ماهیت است و باید ماهیت خود را بسازد، پس انسان ذاتمند نیست.

نظریه‌های دیگری در مقابل این نظریه است که اعتقاد بر ذاتمندبودن انسان دارند. این نظریه‌ها نیز به دو دسته‌ی کلان تقسیم می‌شوند؛ برخی انسان را ذاتمند می‌دانند ولی ذات او را بد می‌دانند و انسان را بدسرشت می‌دانند. هابز می‌گوید: «انسان گرگ انسان است»، انسان بدذات است و حتی نسبت به هم‌نوع خود نیز همواره به دیده‌ی سوء می‌نگرد. همچنین دسته‌ای دیگر اعتقاد دارند که انسان «خوش‌سرشت» است و نظریه‌ی اسلامی در این دسته‌ی اخیر قرار می‌گیرد. انسان فطرت‌مند است و فطرت او پاک، کمال‌طلب، خیرخواه، عدالتجو، علم‌طلب و… است. اگر انسان به گونه‌ای دیگر عمل کرد نشان می‌دهد که از فطرت فاصله گرفته است. فرمان فطرت معطوف به طلب عدالت، علم، آگاهی، کمال و خیرات است. در قرآن کریم نوزده وصف مثبت که ثابت است برای انسان بیان شده است. همچنین حدود پنج وصف غیرمثبت که ظاهرشونده است قرآن راجع به شخصیت انسان بیان می‌کند.

این نکته نشان می‌دهد که فطرت آدمی بر طبیعت او غالب است و اگر فطرت، طبیعت آدمی را اداره کند مشکلی پیش نمی‌آید و طبیعت نیز به خدمت فطرت درمی‌آید. با این وصف، طبیعت حتی می‌تواند در مسیر و جهت تکامل آدمی به خدمت گرفته شود. یعنی آنچرا که طبیعی است و پاسخگوی نیازهای مُلکی انسان است، می‌توان به خدمت تأمین نیازهای ملکوتی آدمی درآورد، یعنی آدمی می‌تواند با مُلک و طبیعت خود در خدمت وجود آن‌جهانی و شخصیت ملکوتی‌اش قرار گیرد.

نظر مشهور این است که عقل و فطرت یکی است، اما ما این نظر را قبول نداریم و ادله‌ی متعددی را در این خصوص ارائه داده‌ایم. البته عقل فطری داریم که از شئون فطرت است، اما مقوله‌ی با مقوله‌ی عقل و خرد، دو مقوله‌ی مستقل هستند و لذا می‌توانند دو منبع مستقل باشند.

در همین بخش چهارم کتاب «منطق فهم دین» در کنار یازده دلیل عقلی، تجربی، زبان‌شناختی، نقلی، قرآنی و روایی که برای اثبات فطرت‌مندی انسان اقامه کردم، رابطه‌ی فطرت و عقل را نیز به روش‌های مختلف تحلیل کرده‌ام. با این دلایل اثبات کرده‌ام که آدمی دارای فطرت است و دین نیز فطرت‌نمون است، پس دین را می‌توان با فطرت فهم کرد، والا این دو اصل چه ثمری دارد که انسان فطرت‌مند باشد و دین فطرت‌نمون؟ می‌توان فطرت را چون منبع صورت‌بندی کرد، قواعد فقهی استخراج کرد و این قواعد و ضوابط را در مسیر فهم دین فطری به کار بست.

افزون بر هزار سال است که بر روی مقوله‌ای کم ثمر به اسم «اجماع» کار کرده‌ایم. به تعبیر سید مرتضی در الذریعه، اجماع سنی‌تبار است، و از فرهنگ آنها به فرهنگ ما وارد شده است و ما نیز برای آن یک سری مبانی را تبیین کرده‌ایم و آن را شیعی کرده‌ایم. اما درخصوص فطرت که این‌همه در روایات آمده است که دین فطری است، ولایت فطری است، حب امیرالمؤمنین(ع) فطری است، حب فاطمه‌ی زهرا(س) فطری است، چندان کار نکرده‌ایم. باید روی این مسائل فکر کنیم که چطور می‌شود حب فاطمه‌ی زهرا(س) فطری باشد؟ این احادیث نیازمند به تحلیل و تأمل و توغل است که چگونه ممکن است محبت به یک فرد فطری باشد؟ آیا وجود مبارک حضرت امیر فرد است؟ آیا ما فرد را دوست می‌داریم؟ آن بزرگوار مجلای صفات کمالی و جمالی الهی است. ولایت و توحید دو روی یک حقیقت‌اند، اگر اثبات کنیم که توحید فطری است، بنابراین ولایت هم فطری است.

اگر انسان به فطرت باقی باشد مهبط معرفت الهی است؛ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» (بقره/ ۳۱)؛ خدا در خلقت آدمی معرفت را تعبیه فرموده و سازکارهای دریافت حقایق را در فطرت، سرشت و وجود انسان قرار داده است. اگر فطرت انسان مخدوش نشده باشد منزَل و محل نزول معرفت الهی است. قلب او جایگاه معرفت الهی است. حقایق در قلب شفاف و نورانی و غیرمخدوش منعکس است. بزرگ‌ترین رسالت انبیاء الهی «تذکر» است. انبیاء تذکردهندگان هستند. دین تذکر است، قرآن «ذکر» است، اینها همگی یادآور احکام عقل و فطرت هستند و این احکام بخش عمده‌ای از دین را تشکیل می‌دهد.

در کلام حضرت سجاد(ع) است که فرمودند: «رسول گرامی اسلام(ص) و حضرت خدیجه(س)، فرزندی به فطرت‌زاده، به جز فاطمه‌ی زهرا(س) نداشته‌اند». آن بزرگوار قطعاً و بی‌شبهه بر فطرت زلال و سیقلی الهی بوده است. بنابراین قلب مبارک او باید مهبط و محل نزول معارف الهیه و آیینه‌ی انعکاس جلال و جمال الهی باشد. هنگامی که غبار بر چهره‌ی فطرت می‌نشیند، فطرت محجوب می‌شود و حجابی بر آن می‌نشیند؛ ولی بر ثرای قلب و روح و جان آن بزرگوار هرگز غباری ننشسته بود و ثریای قلب و وجود او از ثرای غبارهای مادی پاک بود. این اصل، به عنوان یک مبنا می‌تواند در حوزه‌ی حکمت و معرفت فاطمی مطرح باشد. والسلام

۰۱/۲۴

شرح خطبه‌ی فدکیه

جلسه‌ی اول: ۲۴/۰۱/۹۲

در این سلسله جلسات بنا بر این است که مقدمه‌ای راجع به شرح خطبه‌ی فدکیه ارائه شود تا ذهن‌ها برای طرح متن خطبه و تفسیر آن آماده شود.

ما از حضرت صدیقه‌ی کبری(س) سند مکتوب و متن روایت‌شده‌ی حجیم و از نظر کمّی، وسیع نداریم. مجموعه‌ی قطعات روایی که از آن بزرگوار در اختیار ماست حدود سیصد قطعه است. البته اخبار مربوط به ایشان فراوان است، آنچنان که حتی اگر اخبار موجود در صحاح و مسانید عامّه راجع به آن بزرگوار نقل شده است، جمع‌‌آوری شود، مجموعه‌ی بسیار حجیمی گرد می‌آید.

سرّ کمبود منابع درخصوص حضرت فاطمه‌ی زهرا(س)

در این خصوص عوامل مختلفی را می‌توان نام برد که در اینجا تنها به آن اشاره می‌شود. عوامل فروکاهنده و شکننده‌ای که در ابراز حکمت و معرفت از ناحیه‌ی آن بزرگوار مؤثر بوده و در بروز و ماندگاری کلمات آن بزرگوار تأثیر گذاشته عوامل متعددی است:

۱٫ کوتاهی عمر شریف آن بزرگوار، که عامّه نیز به آن تصریح کرده‌اند و نسبتاً صحیح است. بنابه نقل‌های مختلف عمر شریف حضرت فاطمه‌ی زهرا(س) از هجده سال تا بیست‌وهشت سال گفته شده است و طبعاً فرصت کافی برای ابراز وجود نداشته است؛

۲٫ تبعیض‌های جنسیتی که بر جوامع و از جمله جامعه‌ی اسلامی حاکم بوده و این تبعیض‌ها بر حضور بانوان تأثیر زیادی داشته است؛

۳٫ اعمال سیاست‌های جائرانه از سوی حکام و قدرت‌ها و جریان‌های مسلط در جهت مقابله با تعالیم اهل بیت(ع). سیاست‌های محدود و ممنوع‌کننده‌ای که برای جلوگیری از نقل خبر اعمال می‌شد، که حتی این سیاست را در حق خود پیامبر اعظم(ص) نیز اعمال کردند و این سیاست جائرانه حدود دویست سال جریان داشته است. این سیاست درخصوص حضرت فاطمه‌ی زهرا(س) به صورت خاص تشدید داشت. به کارگیری این سیاست درخصوص پیامبر (ص) بیشتر از این جهت بود که حقایق اهل بیت آشکار نشود، درخصوص اهل بیت(ع) نیز به این دلیل بود که تعالیم آن بزرگواران مستقیماً اشاعه پیدا نکند. در این دوران علاوه بر اینکه ائمه نوعاً در حصر و محدودیت بودند، اصحاب آن بزرگواران نیز که در مقام اشاعه‌ی تعالیم اهل بیت(ع) بودند با محدودیت‌های فراوانی روبرو می‌شدند. دستگیرها، بازداشت‌ها، تحقیرها، تهدیدها و محدودیت‌ها در این دوران بسیار بوده است

۴٫ تبعات سوء «تقیّه‌ی خوفیه» از سوی خودی‌ها. در برخی کلمات آمده است که با وجود محدودیت‌های فراوانی که بر اهل بیت(ع) و به خصوص حضرت امیر(ع) اعمال شد، باز تعالیم آن بزرگان جهان‌گیر است. دشمنان از سر کینه و حسد کلمات این بزرگواران را پنهان می‌کردند و دوستان از سر خوف و ترس. دوست و دشمن به صورت ناخواسته و ناچار در این مسیر قرار گرفته بودند. شواهد فراوانی وجود دارد که این موضوع راجع به حضرت زهرا(س) شدید‌تر بوده است.

بعد از ارتحال پیامبر اکرم(ص) حمله‌ها، تهدیدها و فشارها روی اهل بیت، خاصه امیرالمؤمنین(ع) و علی‌الخصوص، حضرت زهرا(س) متمرکز شد. امیرالمؤمنین(ع) هم به دلیل عهدی که بر سکوت داشت تا جلوی تفرق و تشتت در جامعه‌ی اسلامی گرفته شود، و هم به دلیل اینکه این شبهه پیش نیاید که ایشان به دنبال خلافت هستند، سکوت پیشه کردند. اما حضرت زهرا(س) چنین تعهد و تحملی را نداشتند، و فریادگر بودند و درست به همین دلیل بود که فشارها بیشتر به ساحت آن بزرگوار متوجه بود.

بنای دشمنان همواره بر این بود که کلمات و اخبار مربوط به آن بزرگوار را پنهان کنند، به‌گونه‌ای که حتی راجع به تاریخ شهادت ایشان نیز اختلاف فراوان وجود دارد و در این خصوص نزدیک به ده قول نقل شده است و تاریخ‌های متعددی از چهل روز، شصت روز، هفتادوپنج روز، هشتاد روز، نودوپنج روز، سه ماه و شش ماه از زمان ارتحال حضرت رسول(ص) تا شهادت فاطمه‌ی زهرا(س) نقل شده است و با این کار قصد داشته‌اند که این مسئله را به گونه‌ای مشوش کنند. اگر یک زمان دقیق گفته می‌شد، این شائبه که بر اثر ضرب دیوار و توهین و ضربه‌ی شلاق آن بزرگوار به شهادت رسیده است تقویت می‌شد، اما اگر گفته شود شش ماه بعد از پیامبر(ص) از دنیا رفته‌اند، می‌توان گفت که آن بزرگوار بیمار شده و از دنیا رفته‌اند. تصرفات این‌چنینی در اخبار صورت می‌گرفت.

همچنین کلمات ایشان را ثبت نمی‌کردند. ما در مساند و صحاح عامّه احادیث بسیار کمی از آن بزرگوار داریم. درحالی‌که احمدبن حنبل در مسند خود بیش از دویست‌پنجاه صفحه روایت از عایشه نقل کرده است، تنها ده خبر از حضرت زهرا(س) ثبت کرده است که این خود نشان‌دهنده‌ی سیاستی خاص است. برخی از عامّه گفته‌اند که از ایشان تنها ده روایت نقل شده است، برخی دیگر از عامه نیز دوازده و یا هجده روایت را ذکر کرده‌اند. این در حالی است که ما در حدود چهل راوی که به صورت مستقیم از آن بزرگوار نقل روایت کرده‌اند را شناسایی کرده‌ایم و اگر این چهل راوی هرکدام یک روایت نیز نقل کرده باشند، لااقل باید چهل حدیث از ایشان موجود باشد. عمر مبارک ایشان هجده و یا حداکثر بیست‌وهشت سال بود و تمام این هجده و یا بیست‌هشت‌سال را در محضر پیامبر(ص) حضور داشته‌اند، اگر بنا باشد آن بزرگوار در طول این دوران در ماه یک حدیث آموخته باشد، چهارصد و یا هفتصد حدیث باید از ایشان باقی مانده باشد. حال اگر بنا باشد که حضرت زهرا(س) روزانه یک حدیث از پیامبر اکرم(ص) و یا حضرت امیر(ع) آموخته باشند این رقم به ده هزار روایت می‌رسد.

در این دوران سلطه‌ی حکام و خلافت آنچنان بود که اقلیتی که پیرو اهل بیت(ع) بودند قادر به نقل مطالب آن بزرگواران نبودند. همه‌ی مجالس و محافل در سلطه‌ی عمال حکام بود و هیچگونه امکانی در اختیار پیروان اهل بیت قرار نداشت؛

۵٫ هم‌زمانی حیات شریف آن بزرگوار با حیات حضرت رسول(ص) و امیرالمؤمنین(ع)؛ از سوی شخصیت آن دو بزرگوار هر چیزی را تحت‌الشعاع خود قرار می‌داد و از سوی دیگر حضرت زهرا(س) حریم‌داری می‌کردند. هنگامی که ایشان در محضر مقام رسالت و امامت بودند حریم رسالت و امامت را حفظ می‌کردند و هرچند که مادر رسالت و امامت بودند بنا نداشتند که در عرض آن دو بزرگوار عرض اندام کنند. ولذا هنگامی که موضوع خطبه مطرح شد و ایشان خطبه را القاء فرمودند، همه متحیر شدند. ابی‌بکر که البته از او برمی‌آمد که همه‌گونه توهینی به ساحت حضرت زهرا(س) روا بدارد، گفت این خطبه را علی به او آموخته است. خطبه‌ی فدکیه آنچنان عمیق و دقیق است که می‌توان گفت یک نهج‌البلاغه‌ی فشرده است، همه‌ی نهج‌البلاغه در خطبه‌ی فدکیه نهفته است، با این تفاوت که این کلام، ربع قرن، قبل از نهج‌البلاغه صادر شده است. عمده‌ی نهج‌البلاغه مربوط به دوره‌ی حکومت حضرت امیر(ع) است که بیست‌وپنج سال دوره‌ی سکوت پشت سر گذاشته شده است.

نهج‌البلاغه گزیده‌ی کلمات آن بزرگوار است و مسند ایشان در نسخه‌ای که شهید قبانچی جمع کرده و همچنین نسخه‌ی دیگری که محقق بزرگوار آقای عطاردی جمع کرده‌‌اند، به بیست جلد می‌رسد، اما آن فهم عمیق و دید و نگاه وقاد و تیزبین و پرجودت سید رضی(ره) البته کمک کرده است که گزینش بسیار بسیار کرامت‌آمیز و معجزه‌آسایی از کلمات حضرت امیر(ع) صورت گیرد که در طول تاریخ هزاران تن با مطالعه‌ی نهج‌البلاغه مسلمان شده‌اند.

با این‌همه، بزرگان ما تصریح کرده‌اند که ما دین خود را از ساحت قدسی حضرت زهرا(س) و فرزندان ایشان گرفته‌ایم. با همه‌ی این محدودیت‌هایی که ذکر شد، حکمت و معرفت کوثری، همچنان کوثری است. کوثر یعنی خیر کثیر، حکمت نیز به معنای خیر کثیر است. وجود مبارک ایشان کوثر بود. حضرت زهرا مجسمه و تبلور و تجلی حکمت بود. لهذا با اینکه آنچه از آن بزرگوار در اختیار ما است به صورت کمّی محدود است، اما به لحاظ کیفی بسیاربسیار عمیق و وسیع است، به گونه‌ای که اگر تنها همین خطبه‌ی فدکیه در اختیار شیعه بود، برای حقانیت تشیع و حقانیت توأم با مظلومیت اهل بیت(ع) و اثبات شأن و شخصیت والای حضرت زهرا(س) کفایت می‌کرد.

مباحثی پیرامون خطبه‌ی فدکیه

راجع به خطبه مباحث بسیاری را می‌توان طرح کرد. من بیست محور را شمرده‌ام که در پیرامون خطبه می‌توان به آنها پرداخت. البته هریک از این محورها یک بحث تفصیلی را می‌طلبد که من در اینجا فهرست این محورها را مطرح می‌کنم:

۱٫ تاریخ، ماهیت و مختصات جغرافیایی ـ اقلیمی و ارزش مادّی مزرعه‌ی فدک. این خطبه در انتقاد به حکومت به دلیل مصادره‌ی فدک از ساحت سماوی این خاتون خلقت صادر شده است. فدک چه بوده که آن بزرگوار چنین خطبه‌ای را القاء فرموده‌اند؟

۲٫ ماهیت حقویقی واگذاری فدک که پیرامون آن فراوان بحث شده است. آیا این واگذاری نحله (بخشش) بوده؟ آیا پیامبر به امانت فدک را در اختیار آن بزرگوار قرار داده‌ بودند؟ آیا به ارث رسیده است؟ ارثی که مطرح می‌شود به چه معناست و به کدام معنا از پیامبر به آن حضرت رسیده است؟ ماهیت حقوقی واگذاری فدک بحث بسیار مهمی است و حضرت زهرا(س) این مباحث را در متن خطبه مطرح فرموده‌اند.

۳٫ سرّ غصب فدک چیست؟ این قطعه زمین چه بود که حکام این‌همه بر غصب آن اصرار داشتند و در طول تاریخ فدک این‌همه جابه‌جا شد و دست این و آن افتاد؟ هارون در زمان خلافت خود به امام موسی‌بن جعفر(ع) عرض کرد که من حاضرم فدک را برگردانم، بگویید فدک کجاست؟ آن بزرگوار فرمودند تمام سرزمین اسلامی فدک است که هارون گفت پس منظور شما از فدک، خلافت است. مأمون فدک را برگرداند و به ورثه‌ی حضرت زهرا(س) نامه نوشت و در آن نامه اعتراف کرد که حق با آن بزرگوار بوده و ابوبکر خلاف کرده است. اما همچنان برای شیعه و اهل بیت(ع) فدک مسئله است. فدک چیست؟ چگونه واگذار شد؟ و چرا اصرار بر غصب آن داشتند؟ آیا همه‌ی مشکلات جهان اسلام حل شده بود و مهم‌ترین کار در دوره‌ی خلافت این بود که فدک را از حضرت زهرا بازستانند؟ در آن زمان جهان اسلام در آشوب بود، از قدرت‌های بزرگ جهان اسلام را تهدید می‌کردند؛ هر آن امکان حمله‌ی ابرقدرت‌های زمانه بود. ممکن بود ایران و روم حمله کنند و مسلمانان را بعد از رحلت پیامبر(ص) قلع و قمع کنند. با این وضعیت این مسئله چرا برای آنها اینقدر مهم بود و فدک را غصب کردند؟ سرّ اصرار آنها بر غصب چه بود و متقابلاً سرّ اصرار اهل بیت بر حفظ فدک و بازپس‌گیری آن چه بود؟ ماهیت این خطبه و غایت نهایی آن چه بود؟ آن بزرگوار چرا با آن حرارت و حدّت این خطبه را القاء فرمودند؟ این قضیه چقدر اهمیت داشت؟

۴٫ وثاقت سندی و وجاهت استنادی خطبه چیست؟

۵٫ خطیب که بود؟ منزلت خلقتی، منزلت اجتماعی، دینی و کلامی، معرفتی و حکمی ایشان در آن زمان چه بود؟

۶٫ مبانی معرفتی و حکمی خطبه؛ این خطبه مبانی عمیقی دارد که انشاءالله در این جلسات بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت.

۷٫ شرایط تاریخی ـ سیاسی و اجتماعی ـ روانی صدور خطبه؛

۸٫ مخاطب یا مخاطبان اصلی خطبه که بر شکل‌گیری خطبه مؤثر بوده‌اند؛ ترکیبی که در آن جمع حضور داشتند و حضرت زهرا(س) خطبه را در جمع آنان القاء فرمود. خطاب آن بزرگوار به چه کسانی بود؟

۹٫ روش‌شناسی علمی حضرت در این خطبه‌ی شریف؛

۱۰٫ شیوه‌شناسی خطابی و ویژگی‌های منطقی خطبه؛ این خطبه یکی از متون مثال‌زدنی برای فن خطابه است. شاید کم‌خطبه‌ای از نوادر تاریخ سراغ داشته باشیم که از نظر فن خطابه در منطق شرایط یک خطابه‌ی منطقی و فنی را در حد اعلاء واجد باشد؛

۱۱٫ ویژگی ادبی و بلاغی خطبه؛

۱۲٫ هندسه‌ی معرفتی خطبه؛ محور خطبه و گرانیگاه معرفتی آن چیست؟ مباحث حاشیه‌ای این گرانیگاه کدام است؟ امروز در بعضی از علوم جدید متن‌شناختی این موضوع را بحث می‌کنند که حاق و حاشیه‌ی این متن، کتاب و یا گفتار چیست؟ عنصر کلیدی یک متن چیست؟ علامه طباطبایی در تفسیر قرآن هر سوره‌ای را که آغاز می‌کنند، پیوند آن سوره را با سوره‌ی بعدی و ارتباط آن با سوره‌ی قبلی را بیان می‌کند، سپس گرانیگاه مبحث آن سوره را بیان می‌کند و مجموعه‌ی مباحثی را که در آن سوره مطرح شده و نقطه‌ی ثقل معرفتی آن سوره است را توضیح می‌دهند؛

۱۳٫ مضامین خطبه، معارف و مسائلی که در خطبه مذکور افتاده است؛

۱۴٫ گستره و قلمروی مباحث خطبه؛ با تأملی که داشتیم، دست‌کم هفتاد موضوع اصلی در دوازده حوزه‌ی معرفتی، در این خطبه فهرست کرده‌ایم؛

۱۵٫ ساختار صوری خطبه؛ این خطبه هندسه‌ی صوری و ساختاری بسیار فوق‌العاده‌ای دارد؛

۱۶٫ مصادر و منابع خطبه، هم به مفهوم رجالی و روایی و هم به معنای معرفتی؛ خطبه از کجا دریافت شده است؟ حضرت زهرا محدِثه بودند، یعنی در رحم مادر سخن می‌گفتند، بعد از آن محدَثه بود، یعنی فرشته‌ی وحی بر او فرود می‌آمد؛ البت وحی تشریعی بر او نازل نمی‌شد، و وحی تشریعی تنها بر ساحت پیامبر نازل می‌شد، اما وحی غیرتشریعی بر بزرگان و اولیاء و خاصه راجع به حضرت زهرا(س) وجود دارد و بسا مصحف فاطمه(س) حاصل وحی غیرتشریعی است که به محضر ایشان نازل شده است؛

۱۷٫ ارزش و نقش تاریخی خطبه؛

۱۸٫ مقارنه و مقایسه خطبه با اسناد و متون مشابه و متناظر، مانند نهج‌البلاغه، صحیفه‌ی سجادیه و یا کتب منسوب به ائمه(ع) همانند اخبار الرضاء و یا تفسیر امام حسن عسکری(ع) و یا مصباح‌الشریعه که به حضرت صادق(ع) نسبت داده شده است؛

۱۹٫ منهج صحیحِ فهم صائب خطبه، فهم این خطبه نیاز به روش‌شناسی دارد. ابتدا باید مجموعه قواعدی را تأسیس کرد و سپس براساس آن قواعد این خطبه را فهمید. یکی از قواعد فهم مبانی معرفتی و حکمی خطبه است؛

۲۰ خطبه در بستر تاریخ. در طول تاریخ چه بر این خطبه گذشته است؟ چه تأثیری داشته است؟ جایگاه این خطبه در تاریخ اسلام چیست؟ شیعه و حتی غیرشیعه به این خطبه توجه داشته‌اند، البته عامّه نوعاً سعی بر کتمان آن داشته‌اند. باید تأسف خورد که این خطبه برای ما نیز مکتوم مانده است. مردم عمدتاً از این خطبه اطلاعی ندارند، چرا در مدارس ما این خطبه تدریس نمی‌شود؟ در بین اهل بیت و اتباع اهل بیت(ع) طی تاریخ آموزش و تعلیم و تعلم این خطبه یک سنت بوده که در حال حاضر ترک شده است. در بین شیعه رایج بوده است که در مجالس خود راجع به این خطبه گفتگو کنند. چرا این خطبه متروک شده است؟ بیشتر حاضرین در این جلسه طلبه هستند، من از شما سئوال می‌کنم چقدر روی این خطبه کار کرده‌اید؟ مدرسین شما چقدر اهمیت این خطبه را به شما یادآوری کرده‌اند؟ چقدر انگیزه دارید روی این خطبه کار کنید؟ من اینجا پیشنهاد می‌کنم که طلبه‌های حوزه‌ی امام رضا(ع) حلقاتی تشکیل دهند و روی این خطبه کار کنند.

مطلب نهایی اهمیت مبانی معرفتی و حکمی این خطبه است. تا هنگامی که مبانی معرفتی و حکمی حضرت صدیقه‌ی کبری(س) را دریافت و درک نکنیم، کلمات و حکم ایشان و از جمله این خطبه را نمی‌توانیم درک و فهم کنیم. این خطبه مبانی معرفتی گوناگونی دارد که من این مبانی را به شرح زیر طبقه‌بندی کرده‌ام:

۱٫ مبانی و مناشی انسان‌شناختی؛

۲٫ مبانی و مناشی ماورائی ـ لاهوتی؛

۳٫ مبانی کلامی ـ الهیاتی؛

۴٫ مبانی معرفت‌شناختی؛

۵٫ مبانی اجتماعی ـ تربیتی حکمت و معرفت فاطمی؛

والسلام

۰۲/۲۷

شرح خطبه‌ی فدکیه

جلسه‌ی چهارم

حوزه‌ی علمیه‌ی امام رضا(ع)، ۲۷/۰۱/۹۲

بسم الله الرحمن الرحیم

إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (کوثر/ ۳ـ۱)

یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ (بقره/ ۲۶۹)

همانطور که در جلسات گذشته عرض شد، موضوع اصلی این سلسله از جلسات «شرح خطبه‌ی فدکیه» است که تا به حال به عنوان مقدمه‌ای بر این بحث، پاره‌ای از مبانی و مناشی حکمت و معرفت فاطمی(س) را توضیح داده‌ایم.

اولین مبنا، مبنای انسان‌شناختی معارف فاطمی(س) بود که گفتیم مراد از این مبنا عبارت است از اینکه برایند و برونداد و نتایج منطقی انسان‌شناسی اسلامی و دینی در حوزه‌ی حکمت و معرفت چیست تا این برایند و برونداد را بر شخصیت حضرت صدیقه‌ی کبری (س) تطبیق بدهیم و تقریر کنیم که براساس انسان‌شناسی اسلامی آن بزرگوار دارای حکمت و معرفت متعالی هستند و حکمت و معرفت ایشان چگونه باید باشد.

در جلسات گذشته توضیح دادیم که مبنای انسان‌شناسی دو لایه دارد و در دو افق می‌توان آن را بررسی کرد:

۱٫ براساس فطرت‌نمونی انسان؛ انسان فطری محط حکمت و مهبط معرفت الهی است،

۲٫ آن بزرگوار انسان کامل هستند و جهل با مرتبه و سعه‌ی وجودی انسان کامل سازگاری ندارد.

جلسه‌ی گذشته راجع به نظریه‌ی انسان کاملِ اسلامی صحبت کردیم؛ پیامبر اعظم(ص)، انبیاء اولی‌العزم و ائمه‌ی معصومین(ع) از مصادیق عالی انسان کامل هستند. در قرآن کریم نیز درخصوص انبیاءاولی‌العزم به این موضوع تصریح شده است. راجع به حضرت ابراهیم در قرآن داریم: «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» (بقره/ ۱۲۴) «آنگاه که ابراهیم(ع) سیری را طی کرد و به نقطه‌ی‌ کمال رسید، ما به او گفتیم تو امام هستی (و امام همان انسان کامل است). این به آن معنا است که انسان از عبودیت به ربوبیت دست پیدا می‌کند. انسان عبد است که رسول می‌شود، عبودیت می‌کند که امامت به دست می‌آورد. اگر انسان اتمام کلمات نکند، مخاطب «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» قرار نمی‌گیرد.

درخصوص پیامبر اعظم(ص) نیز تصریح شده است: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ» (احزاب/ ۲۱) آن بزرگوار اسوه هستند و گفتیم انسان کامل یعنی انسان نمونه، الگو و ابرانسان.

در دیدگاه اسلامی، انسان کامل انسان برخوردار از مراتب عالیه‌ی همه‌ی کمالات به نحو فراگیر، جامع و تمام است، اما در مکاتب دیگر، انسان الگو و نمونه را به انسانی اطلاق می‌کنند که در حیثی از حیثیات به کمال دست یافته باشد و یا یک عنصر و ملاک را ملاک کمال تلقی می‌کنند و گاه آن ملاک، ملاکی مادی است و خود آن ملاک عین نقص است، اما برای آنها ارزش قلمداد می‌شود. اگر ارزش‌ها را طبقه‌بندی کنیم و پاره‌ای از آنها را ابرارزش‌ها و پاره‌ای دیگر را ارزش‌های متفرع از ابرارزش‌ها قلمداد کنیم، و اگر خوشبینانه تحلیل کنیم، برخی از مکاتب تنها یک ارزش را برای تعریف انسان کامل اساس قرار می‌دهند. اما در اسلام اولاً، ارزش‌های حقیقی مبنا هستند. ثانیاً همه‌ی ارزش‌ها اگر به صورت یک‌جا در فردی اجتماع کرد، او می‌تواند مصداق انسان کامل باشد. انسان کامل انسانی جامع‌الاضداد است، همانند وجود مبارک رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع). ثالثاً، انسان کامل انسانی است که در برخورداری از این ارزش‌ها در حد اعلی باشد. اگر بخواهیم اصطلاح «انسان کامل» را دقیق به کار ببریم، نمی‌تواند نسبی باشد؛ والا ممکن است بسیاری از انسان‌ها به صورت نسبی، بسیاری از ارزش‌ها را دارا باشند، اما آن انسانی را می‌توان انسان کامل قلمداد کرد که از همه‌ی ارزش‌ها در حد اعلی برخوردار باشد.

راجع به حضرت صدیقه کبری(س) تعابیری هست که می‌توان این حقیقت را اصطیاد کرد که آن بزرگوار انسان کامل بوده‌اند. البته در گذشته توضیح دادیم که تعبیر «انسان کامل» تعبیری عرفانی و متأخر است و ابن‌عربی در قرن هفتم این اصطلاح را جعل کرد؛ درنتیجه توقع نداریم که این تعبیر راجع به کسی در لسان آیات و روایات آمده باشد، اما تعابیر دیگری که می‌توانند تعبیری ثانوی از عنوان انسان کامل باشند در آیات و روایات آمده است.

از آن بزرگوار به «سیده النساء العالمین» تعبیر شده است که تعبیر در روایات بسیاری آمده است که اگر متواتر نباشد، حداقل می‌توان گفت که مستفیذ (خبری است که در بیش از سه روایت مستقل با سلسله‌ سند مستقل وارد شده باشد) است. البته ملاک تواتر ایجاد اطمینان است و ممکن است در خبری متواتر، تعداد دفعات روایت ملاک نباشد. هنگامی که راجع به مضمون «سیده النساء العالمین» روایات در منابع عامه و خاصه فحص می‌کنیم شاید بتوان گفت که این تعبیر به حد تواتر وارد شده باشد. در خصوص این روایت پرسیده شده که راجع به بعضی دیگر از زنان بزرگ تاریخ نیز همین عنوان مطرح شده است، چه تفاوتی بین صدیقه‌ی کبری(س) و آنها وجود دارد. در این خصوص آلوسی در ذیل آیه‌ی: «وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَهُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمینَ» (آل عمران/ ۴۲) از قول ابن‌عباس، از پیامبر(ص) نقل می‌کند که: «اربع نسوه سیدات سادات عالمهن: مریم بنت عمران و آسیه بنت مزاحم و خدیجه بنت خویلد و فاطمه بنت محمد(ص) و افضلهن عالما فاطمه(ع)» چهار زن هستند که سادات عالم خود هستند، مریم دختر عمران، آسیه دختر مزاحم، خدیجه دختر خویلد و فاطمه(س) دختر محمد(ص)، که در این فاطمه بر دیگران افضل است.

رسول اکرم(ص) فرموده‌اند که این چهار بانو همگی سیده نساء عالم خودشان هستند، یعنی عالم آنها مطابق با مرتبه‌ی وجودی خودشان است، اما مرتبه‌ی وجودی حضرت زهرا(س) بالاتر است و عالم او فراتر و بالاتر از عالم آن سه بانوی بزرگوار است.

همین‌جا خوب است به عنوان یادآوری عرض کنم که صلوات «اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى فاطِمَهَ وَ اَبیها، وَ بَعْلِها وَ بَنیها، السر المستودع فیها، بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُکَ» منشأ ندارد و یک مطلب ذوقی متأخر است که در منابع چنین چیزی نداریم و تنها در چند روایت از لسان ائمه(ع) داریم که وقتی نام مبارک ایشان آورده می‌شد می‌فرمودند: «صلوات الله علیها و ابیها و بعلها و بنیها»، اما این عبارت که معروف است و گاهی نیز بر بیان آن تأکید می‌کنند منشأ مشخصی ندارد و می‌توان گفت که بسیار هم متأخر است و شاید متعلق به دهه‌های اخیر باشد.

در حدیثی از امام صادق آمده: «إِنَّمَا سُمِّیَتْ فَاطِمَهُ مُحَدَّثَهً لِأَنَّ الْمَلَائِکَهَ کَانَتْ تَهْبِطُ مِنَ السَّمَاءِ فَتُنَادِیهَا کَمَا تُنَادِی مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْرَانَ فَتَقُولُ یَا فَاطِمَهُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمِینَ یَا فَاطِمَهُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَ اسْجُدِی وَ ارْکَعِی مَعَ الرَّاکِعِینَ فَتُحَدِّثُهُمْ وَ یُحَدِّثُونَهَا فَقَالَتْ لَهُمْ ذَاتَ لَیْلَهٍ أَ لَیْسَتِ الْمُفَضَّلَهُ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْرَانَ فَقَالُوا إِنَّ مَرْیَمَ کَانَتْ سَیِّدَهَ نِسَاءِ عَالَمِهَا وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَکِ سَیِّدَهَ نِسَاءِ عَالَمِکِ وَ عَالَمِهَا وَ سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ» (بحار، ج ۱۴، ص ۲۰۶)

امام صادق(ع) فرمودند آن بزرگوار محدثه هستند و بر او ملائکه فرود می‌آمدند، مثل دختر عمران حضرت مریم(س) او را می‌خواندند و آن بزرگوار با فرشته‌ها مراوده داشت و با هم گفتگو می‌کردند. حضرت زهرا(س) شبی به فرشته‌ها فرمودند، مگر مریم بنت عمران سیده‌ی نساء عالمین نیستند؟ فرشتگان در جواب عرض کردند که مریم سیده‌ی نساء عالمین بود، اما عالم خودش. (البته این عبارت می‌تواند به معنای عالم زمانی و تاریخی خودشان باشد یعنی حضرت مریم در روزگاری که می‌زیست برترین زنان عالم بود، و ممکن است معنای عمیق‌تری نیز داشته باشد و مراد عالم فراخور شخصیت باشد و مرتبه‌ی وجودی فرد منظور باشد) اما شما هم سیده‌ی نساء دوران گذشته هستید و هم سیده‌ی نساء عالم خودتان و بلکه سیده‌ی نساء اولین و آخرین هستید. بنابراین مرتبه‌ی وجودی آنها نازل‌تر از توست.

در اینجا قاعدتاً باید عبارت «عالَم» را به مفهوم معنوی و معرفتی آن معنا کرد و نه تاریخی آن، زیرا حضرت زهرا(س) در مدت کوتاهی با حضرت خدیجه(س) هم‌تاریخ و هم‌زمان بوده‌اند.

اینکه حضرت زهرا(س) سیده‌ی نساء اولین و آخرین هستند، پس از ازل تا ابد کامل‌ترین هستند و هیچ زنی، حتی آن زنان نامدار به مرتبه‌ی وجودی ایشان نمی‌رسند. آنها اگر انسان کامل هستند، ایشان انسان اکمل است.

در حدیث دیگری که از امام صادق(ع) نقل شده با مبنای دیگری می‌توان کمال آن بزرگوار را تبیین کرد. در روایت آمده است: «لِفَاطِمَهَ ع تِسْعَهُ أَسْمَاءَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاطِمَهُ وَ الصِّدِّیقَهُ وَ الْمُبَارَکَهُ وَ الطَّاهِرَهُ وَ الزَّکِیَّهُ وَ الرَّاضِیَهُ وَ الْمَرْضِیَّهُ وَ الْمُحَدَّثَهُ وَ الزَّهْرَاءُ ثُمَّ قَالَ ع أَ تَدْرِی أَیُّ شَیْ‏ءٍ تَفْسِیرُ فَاطِمَهَ قُلْتُ أَخْبِرْنِی یَا سَیِّدِی قَالَ فُطِمَتْ مِنَ الشَّرِّ قَالَ ثُمَّ قَالَ لَوْ لَا أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع تَزَوَّجَهَا لَمَا کَانَ لَهَا کُفْوٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ آدَمُ فَمَنْ دُونَه‏» (بحار، ج ۴۳، ص ۱۰). اگر علی(ع) نبود آن بزرگوار تا قیامت کفّی نداشت، سپس تأکید فرموده‌اند از زمان آدم و بعد از او، نه اینکه مردانی پیش‌تر از امیرالمؤمنین بوده‌اند که شایسته بودند. از آدم تا ابد و قیامت احدی از مردان صلاحیت کفیت با او را نداشتند.

شاید بانویی باشد که در عهد خودش کفوّ نداشته باشد، و به تصور من حضرت مریم(س) اینگونه بوده‌اند. اینکه مریم(س) همسر انسانی نداشت من به این تعبیر می‌کنم که در آن روزگار مردی که کفوّ مریم باشد وجود نداشت و به همین دلیل ایشان ازدواج نکرد. و البته این نکته حکایت از مرتبت زنان در نگاه دینی دارد که در دیدگاه ما دینداران زن آنچنان مرتبه‌ای دارد که گاه برتر از همه‌ی مردان روزگار خود هست.

حضرت زهرا(س) براساس این روایات برترین همه‌ی زنان در همه‌ی تاریخ انسان هستند و قهراً مردان اندکی شایسته بودند که با او مقایسه شوند و آن مردان اندک، پدر، همسر و فرزندان آن بزرگوار بوده‌اند. پدر که حضرت زهرا از جلوه‌های وجودی اوست، طبعاً بالاتر از حضرت زهرا(س) است. امیرالمؤمنین که در روایت تصریح شد کفوّ حضرت زهرا هستند، فرزندان ایشان هم استثناء هستند، چون بحث ازدواج است. به جز اینها، پیش و پس از آن بزرگوار هیچ مردی هم به پای او نمی‌رسیده است. بنابراین ما از این روایات استفاده می‌کنیم که علاوه بر اینکه حضرت زهرا(س) سیده‌ی نساء عالمین هستند، بلکه سیده‌ی رجال عالمین به استثنای پیامبر اعظم(ص)، امیرالمؤمنین و فرزندانشان هستند. از این بیانات می‌توان نتیجه گرفت که حضرت زهرا(س) در قیاس با همه‌ی انسان‌های کامل دیگر، انسان اکمل بودند.

در ذیل هریک از مبانیی که قرار است به عنوان مقدمه در شرح خطبه‌ی فدکیه مطرح کنیم باید پنج محور را بررسی کنیم:

۱٫ تعریف و تحدید مبنا و بیان تفاوت آن مبنا با دیگر مبانی،

۲٫ تبیین اقسام و فروع و اجزاء هر مبنا به حسب مورد،

۳٫ تحلیل کارکرد مبنا در حکمت و معرفت افراد برخوردار،

۴٫ تبیین تحقق مبنا و برآیند آن مبنا در شخصیت آن بزرگوار

۵٫ ذکر شواهد.

ما نسبت مرتبت و مقام انسان کامل را با حکمت و معرفت سه‌گونه تقریر می‌کنیم:

تقریر اول:

ـ حضرت صدیقه(س) انسان کامل است،

ـ جهل، نقص و بلکه بدترین نقص است،

ـ نقص با وصف کمال جمع نمی‌شود،

نتیجه: آن بزرگوار جامع علوم و معارف کمالی و الهی بوده است.

تقریر دوم:

ـ حضرت صدیقه(س) انسان کامل است،

ـ انسان کامل مجلای اسماء و صفات الهی است،

ـ از جمله صفات الهی علم اوست و بلکه او عین علمِ محض است و حق متعالی علم و حکمت محض است،

نتیجه: انسان کامل جلوه‌گاه حکمت و معرفت ناب است

تقریر سوم:

ـ جهل ناشی از مضایق وجودی و دون‌رتبگی انسان جاهل است، انسانی که فاقد سعه‌ی وجودی است از حاشیه‌ی خود فراتر نمی‌رود. چون رتبه‌ی وجودی من پایین و سعه‌ی وجودی من محدود است، به همین اندازه که وجود من کشش دارد درک می‌کنم،

ـ انسان کامل به اقتضای رتبه‌ی متعالی و سعه‌ی وجودی خویش بر حقایق و دقائق هستی و حیات محیط و مسیطر است،

نتیجه: انسان کامل نمی‌تواند اسیر جهل باشد. والسلام

۰۱/۲۶

شرح خطبه‌ی فدکیه

جلسه‌ی سوم

حوزه‌ی علمیه‌ی امام رضا(ع)، ۲۶/۰۱/۹۲

بسم الله الرحمن الرحیم

إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (کوثر/ ۳ـ۱)

موضوع اصلی بحث ما در این جلسات «شرح خطبه‌ی فدکیه» است. در جلسات گذشته به بررسی «مبانی و مناشی حکمت و معرفت فاطمی(س)» پرداختیم. اولین مبنایی که در موضوع مطرح کردیم «مبنای انسان‌شناختی حکمت و معرفت فاطمی(س)». در این خصوص توضیح دادیم که مبنای انسان‌شناختی را در دو سطح می‌توان مطرح کرد:

۱٫ براساس فطرت‌نمونی انسان، که در این خصوص توضیح دادیم که انسان فطری، مهبط معارف الهیه است؛

۲٫ براساس نظریه‌ی «انسان کامل»؛ از آن جهت که انسان کامل به اقتضای رتبه و سعه‌ی وجودی‌اش، نمی‌تواند جهل را بربتابد؛ زیرا جهل از جنس ظلمت است و ظلمت در وجود نورانی راه ندارد.

همچنین توضیح دادیم که حضرت صدیقه‌ی طاهره(س) بر فطرت اسلامی زاده شد، زیست و به شهادت رسید. امام سجاد فرموده‌ بودند که پیامبر اکرم و حضرت خدیجه(س) به‌جز فاطمه‌ی زهرا(س) فرزندی که به فطرت اسلامی زاده شده باشد، نداشتند.

انسان کامل

این اصطلاح یک اصطلاح عرفانی است و واضع آن ابن‌عربی است. محی‌الدین به لحاظ طرح مباحث نظری، بزرگ‌ترین عارف تاریخ اسلامی از میان غیرمعصومان است. از او به پدر عرفان نظری و یا بانی فلسفه‌ی عرفان اسلامی تعبیر کرده‌اند. ابن‌عربی در قرن هفتم می‌زیست؛ او از نسل حاتم طائی است و لذا به او طائی اندلسی نیز می‌گویند. اما زاد و زیست او عمدتاً در اروپا و اندلس اسپانیا بوده است. او سفر بسیار کرد، سال‌ها در دمشق زیست و همان‌جا نیز فوت کرد.

انسان کامل یک اصطلاح است که به انسان نمونه و الگو و به تعبیر من «ابرانسان» یا «انسان برتر» اطلاق می‌شود. انسان برتر از نگاه مکاتب مختلف متفاوت است. هر مکتب و مذهبی به حسب ملاکی که برای کمال قائل است، تعریفی از انسان کامل ارائه می‌کند. البته ممکن است همگی مکاتب از اصطلاح «انسان کامل» استفاده نکنند، زیرا گفتیم که این اصطلاح یک اصطلاح عرفانی است که واضع آن نیز ابن‌عربی است.

بسته به اینکه ملاک کمال از نظر مکاتب مختلف چه باشد، قهراً انسان کامل با آن ملاک تعریف می‌شود. مثلاً از آنجا که فلاسفه و حکما اساس وجود انسان را «عقل» می‌انگارند و هدف فلسفه را استکمال نفس می‌دانند؛ طبعاً به این دلیل که عقل را جوهر وجودی انسان می‌دانند و کانون همه‌ی ارزش‌ها را عقل می‌انگارند، طبیعی است که بگویند هر انسانی که عقل کامل‌تری داشته باشد کامل‌تر است. هر کس به هرمایه که حکمت (نظری و عملی) فراچنگ داشته باشد، کامل‌تر می‌شود.

عرفا عنصری دیگر را جوهر و کانون ارزش‌ها قلمداد می‌کنند که همان عنصر «عشق» است. عرفا هستی را بنا شده بر عشق می‌دانند؛ غایت خلقت را نیز عشق می‌دانند: «کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف و خلقت الخلائق» در این حدیث قدسی آمده است که: «من گنج پنهانی بودم، دوست داشتم که شناخته شوم و آفرینش را آغاز کردم». حق‌تعالی هم دوست داشت و این دوست‌داشتن سبب آفرینش شد و هم می‌خواست شناخته شود و موجودات را پدید آورد تا او را بشناسند. محبت و معرفت علت غایی و غرض نهایی خلقت است. بنابراین هرچه انسان در عنصر «عشق» به مراتب بالاتری برسد، کامل‌تر خواهد شد.

در مکاتب فلسفی و عرفانی شرقی که نوعاً درون‌گرا هستند و معتقدند که از طریق درون‌کاوی و بازگشت به درون، خودِ حقیقی انسان که در درون او نهفته است کشف می‌شود و انسان به هر اندازه که به خود باطنی‌اش بازگشته باشد، به همان اندازه ارتقاء پیدا می‌کند؛ ولذا به مدیتیشن و تأملات فردگرایانه و درون‌گرایانه اصرار می‌ورزند و به عزلت و گوشه‌گیری و جداشدن از جامعه اهتمام می‌کنند. اشتراک مذاهب معنوی و مکاتب فلسفیِ شرق از چین تا هند، در این نکته است که درون‌گرا و درون‌کاو هستند و از رهگذر درون‌کاوی قصد کشف و تقویت خود دارند تا از این رهگذر به کمال دست پیدا کنند. «بودا» به همین معناست، این عبارت اسم بودا نیست بلکه وصف اوست، بودا کسی بود که از کاخ پادشاهی پدر کناره گرفت، به درون خود بازگشت و بعد از عروج نیز بنا بر این است که دو هزارسال بعد بازگردد و هنر او در کشف باطنش بود.

در دوره‌های جدید معیارهای دیگری برای کمال مطرح شده است. کمونیست‌ها که در ذیل آنها مارکسیست‌ها تعریف می‌شوند قائل به کمونِ اولیه، ثانویه و نهائیه‌ی تاریخ هستند. آنها می‌گویند بشر در کمون می‌زیسته و دوباره باید به کمون بازگردد. عالم کمون عالمِ بی‌طبقه است و جامعه‌ای است که هیچ‌کس بر دیگری ترجیحی ندارد؛ درنتیجه انسانی که از این حیث بتواند به حد اعلا دست پیدا کند، انسان کاملی خواهد بود.

در روزگاران متأخرتر و در دوران هزاره‌گرایی که مسئله‌ی پایان تاریخ مطرح می‌شود می‌گویند انسان لیبرال ـ دموکرات انسان کامل است، زیرا جامعه‌ی مبتنی بر لیبرال ـ دموکراسی نهایت تکامل اجتماعی است و تاریخ به فرجام رسیده است، زیرا دستاوردی بالاتر از لیبرال ـ دموکراسی ممکن نیست و بنابراین انسان لیبرال و دموکرات انسان کامل است.

انسان کامل از نظر اسلام

در اسلام، انسان کامل، اولاً: انسان مادی نیست، و کمال به کمیت و ماده تعریف نمی‌شود؛ ثانیاً: کمال به کیفیت و وجه ملکوتی تکامل تعریف می‌شود. در بسیاری از مکاتب، کمال به صورت مُلکی و با رویکرد مادی تعریف می‌شود، گاه کمیت را مبنای کمال تلقی می‌کنند و «کمال» را با «تمام» خلط می‌کنند و اگر هم در بعضی از مکاتب، کمال به معنویات به ملکوتیات تعریف شده باشد، آن نیز تک‌وجهی است و یک ساحت از کمال مد نظر است.

از نظر اسلام، انسان کامل، انسانی است که همه‌ی کمالات را به موازات هم و به طور متوازن در حد اعلای آنها احراز کرده باشد. اگر آزادی‌خواهی اجتماعی و آزادگی معنوی، کمال است، انسان باید واجد آن باشد. البته در لیبرال ـ دموکراسی چنین شعاری می‌دهند که البته منظور آنها «آزادی» است و «آزادگی» به معنای حریت روح را در نظر ندارند. لیبرال دموکرات‌ها از این شعر حافظ که می‌گوید:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

درک درستی ندارند و یا تعبیر دیگری می‌کنند و می‌گویند انسان هرچه بتواند باید از دنیا لذت ببرد. آنها می‌گویند:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تحکم پذیرد آزاد است

انسان باید از تحکم آزاد باشد، حتی اگر این تحکم از جانب خداوند باشد و انسان در برابر خدا هم آزاد است، ولذا عبادت نمی‌کنیم و دین الزامی نیست.

اما در تلقی معرفتی دینی و خاصه اسلام، بحث «تعلقات»، مهم‌تر از «تحکمات» است و اگر کسی از تعلقات نفسانی آزاد نشد نمی‌تواند زیر تحکم نباشد و به نحوی زیر تحکم می‌رود. اگر از نظر سیاسی و اجتماعی زیر بار نرفت، او را با مال فریب می‌دهند، اگر نشد با شهوت فریبش می‌دهند و به شکلی تحت تحکم قرار می‌گیرد و تعلقات او را به زیر تحکمات می‌کشد.

اگر عقلانیت و خردوری و خردورزی کمال است، در اسلام نیز به همین گونه است؛ اگر کمال «عشق» است، انسانِ اسلام، عاشق نیز هست. در هستی عاشق‌تر از پیامبر اعظم(ص) سراغ نداریم. مجنونی از مقابل عابدی که در حال نماز بود عبور کرد و پای او به سجاده مرد عابد خورد، بعد از نماز فریاد برآورد که چرا سجاده مرا جمع کردی و مواظب نبودی؟ به او گفت آیا تو نماز می‌خواندی؟ حواس تو به من بود نه به معشوق.

اگر عشق آمد انسان را چنان محو می‌کند که می‌گویند هنگامی که او به نماز ایستاده تیر را از بدنش خارج کنید، زیرا او در حال نماز محو در خداست. شب‌هنگام، کمیل در نخلستان کنار مولا بود، یکباره دید وقتی آقا به سجده رفتند، افتادند و هرچه کرد ایشان را حرکت بدهد نتوانست، خیلی وحشت‌زده شد، به محضر حضرت زهرا(س) آمدند که یا زهرا به داد ما برسید. حضرت زهرا فرمودند چه شده است؟ کمیل گفت آقا تمام کردند. حضرت زهرا فرمودند او را در چه حال دیدی؟ کمیل گفت هنگام نماز چنین حالی اتفاق افتاد. حضرت فاطمه فرمودند که نگران نباش، زیرا بسیاری از مواقع نماز او به همین صورت است.

عشق کمال است ولی اگر تصور کنیم که تنها با بال عشق می‌توان به کمال رسید، تصور درستی نیست، اما طبعاً یکی از بال‌ها همین است. عشق و عقل با هم سازگار هستند و با هم در نبرد نیستند. مناظره‌ی عشق و عقلی که در مکاتب عرفانی طی سده‌های طولانی بوده، یک تصور دینی نیست و تنها در مباحث عرفانی جای دارد. همین‌طور هر عنصر و مطلبی را که هر مکتبی بگوید و حق نیز باشد، بخشی از حق و بعدی از کمال قلمداد می‌شود.

در مکتب ما «کمال» به تحقق مرتبت «خلیفه‌اللهی» است، زیرا کمال محض حق‌تعالی است و هرآنکسی که به حقیقت کمال نزدیک‌تر باشد، کامل‌تر است. هرآنکو به خداوند متعال شبیه‌تر باشد و به تعبیر رایج خلیفه‌ی او شد، کامل می‌شود. خلافت‌الله رتبه و مرتبه‌ی کمالی انسانی است و انسان کامل همان «خلیفهالله» است. ولی خلیفه‌الله پشتوانه دارد و غالباً از این نکته بسیار دقیق غافل هستیم و مرتب می‌گوییم اسلام، انسان را بسیار راقی می‌داند و مرتبه‌ی انسان را بالا می‌داند، تا آنجا که او را خلیفه‌ی خدا می‌داند؛ بله؛ انسان در اسلام خلیفه‌ی خداست. انسان خدا نیست ولی خداگونه است. انسان این ظرفیت را دارد که از صفر آغاز کند و به صد نزدیک شود. تا جایی که فرشته‌ی وحی نیز جرأت همراهی او را نداشته باشد. «لو دنوت شبراً او شبرین لاحترقت» اگر من جبرئیل یک وجب یا دو وجب دیگر با تو رسول خدا در معراج همراهی کنم، خواهم سوخت. من تا این مرحله توان و صلاحیت عروج ندارم، اما تو به عنوان انسان می‌توانی به مراحل بالاتر بروی. هنر خدا نیز در همین است که انسان چنین مصداقی را خلق فرموده است. انسان از صفر آغاز می‌کند و می‌تواند به صد برسد، و همه چیز بشود، به جز خدا. انسان می‌تواند خداگونه شود و همان‌گونه که خداوند جامع صفات جلال و جمال است، انسان نیز می‌تواند چنین باشد و البته در حد و مرتبه‌ای پایین‌تر از حد الهی. انسان می‌تواند همه‌ی جهات و صفات الهی در خود احراز کند. عبودیت به همین معناست و این خصوصیت به‌جز از راه عبودیت، حاصل نمی‌شود. هرچه انسان عبدتر باشد، خلیفه‌تر و کامل‌تر است. عبدتر بودن، به معنای محوتر بودن است، هرچه انسان فناتر و فانی‌تر باشد عبدتر است. عبد در مقابل مولا هیچ است، هرآنچه در اختیار عبد است، متعلق به مولای اوست. عبد در قبال مولا اراده‌ای ندارد و این معنای «اختیار» است و دیگر جبری وجود ندارد. انسان به حدی از کمال رسیده که اراده کرده است، اراده‌ای نداشته باشد. شاید یک معنای «امرٌ بین الامرین» همین باشد، یعنی هم اختیار هست و هم اختیار و اراده‌ای باقی نمانده است.

وقتی انسان خالص و محض می‌شود، اگر این خلوص دوام داشته باشد، در حال محوضت در پیشگاه الهی، حالت عبودیت بیشتر تحقق می‌یابد. هنگامی که صفت «عبودیت» براساس «خلوص» حاصل شد، سِمت «خلافت» هم به دنبال آن می‌آید و سمت خلافت همان کمال انسان و انسانِ کامل شدن است.

در «مصباح‌الشریعه» (فرع دوم از فصل اول)، این روایت از حضرت امام صادق(ع) نقل شده است: «العبودیه جوهر کنهها الربوبیه»، یعنی کنه و حاق عبودیت همان ربوبیت است. عبودیت و ربوبیت دو روی یک سکه‌اند و اگر عبودیت آمد ربوبیت نیز می‌آید. گاهی می‌شنویم که بزرگی چنین تصرفی در هستی می‌کرد و دارای ولایت تکوینی بود و از این تعجب می‌کنیم. مشکل اینجاست که حاق این تصرفات را درک نمی‌کنیم، والا کار بسیار سهلی است و اتفاق نیز افتاده است. این افسانه نیست که می‌گویند فلان اهل معرفت از آل‌الله، زمان ندارد و مکان برای او بی‌معناست، حاجب و حجاب پیش روی او نیست و ماورای هرآنچه پیش رو باشد را می‌بیند. با یک واسطه از اهل فضلی نقل می‌کنم که، مرحوم آیت‌الله بهجت می‌فرمودند: «خیلی از شب‌ها حاج آقا مصطفی نزد من می‌آید و با هم صحبت می‌کنیم». مرگ و زندگی برای اهل معنا، معنایی ندارد. ما ضعیف هستم و دوربین ندارم، وگرنه می‌توان مسیرهای دور را نیز دید. دیدرس ما همین صد و یا دویست متر است. آنهایی که از ابزار حس عبور کرده‌اند آنسوی عالم را می‌بینند و زمان و مکان و ماده برای آنها حجاب نیست.

اگر عبودیت در کسی اتفاق افتاد، سهمی از ربوبیت پیدا می‌کند، زیرا در خدا محو و فانی می‌شود. طبق حدیث نوافل، این فرد دیگر تبدیل به ابزار خداوند می‌شود. دست او دست خداست، پای او پای خداست، زبان او زبان خداست و… آیا قبول نداریم که خداوند با قدرت ید‌اللهی خود می‌تواند در همه چیز تصرف کند؟ آیا نمی‌پذیریم که خداوند با عین‌الله همه چیز را می‌تواند ببیند؟ انسان لسان‌الغیب می‌شود، چیزی می‌گوید که هوش از سر آدم می‌رود. این مطلب را از کجا دریافته است؟

به این ترتیب خلافت سِمت است که ناشی از یک صفت است و صفت عبودیت منشأ خلافت است و هنر اسلام نیز همین است که انسان را عبد بار می‌آورد و به این صورت انسان خودبه‌خود و قهراً خلیفه می‌شود.

رسول اکرم(ص) می‌فرمود که بعضی عرض می‌کردند که یا رسول‌الله هنگامی که ما حرف‌های شما را می‌شنویم از خودمان جدا می‌شویم و بیرون می‌آییم و حال دیگری به ما دست می‌دهد، اما وقتی از شما فاصله می‌گیریم و به زندگی معمولی برمی‌گردیم، دوباره به مادیت بازمی‌گردیم و حال ما دگرگون می‌شود. فرمودند: «لَوْ لَا أَنَّ الشَّیَاطِینَ یَحُومُونَ عَلَى قُلُوبِ بَنِی آدَمَ لَنَظَرُوا إِلَى مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ» (بحار، ج ۵۶، ص ۱۶۳) اگر می‌شد که شما همواره در این حال بمانید و شیطان دور قلب شما نگردد، همواره می‌توانستید ملکوت سماوات را ببینید.

این قبض و بسطی که ما گرفتار آن هستیم، گاهی حال خوشی داریم و گاهی حال بد، مشکل ماست. ما اگر بتوانیم همواره به کانون اصلی وصل بمانیم و مدام قطع و وصل نشویم، همواره نورانی هستیم، ولی هنگامی که از کانون جدا می‌شویم، ظلمانی می‌شویم و نمی‌توانیم دیگران را هدایت کنیم. سرّ بی‌اثربودن بسیاری از تبلیغات حجیم کنونی در جامعه‌ی ما همین قضیه است که افرادی که تبلیغ می‌کنند، به بلوغ نرسیده‌اند. آنهایی که قصد هدایت دارند، خودشان هنوز محتاج هدایت هستند. آنهایی که می‌خواهند جامعه را از ظلمات به نور سیر بدهند، خودشان گرفتار ظلمت‌اند و وجودشان ظلمانی است. همه‌ی ما گرفتار هستیم و این قبض و بسط است که مشکل ایجاد می‌کند، اما اگر این قبض و بسط نباشد و همواره در حال وصل باشیم و بتوانیم حال حضور را حفظ کنیم ملکوت سماوات را خواهیم دید.

امیرالمؤمنین(ع) در محضر رسول خدا(ص) در کوه حرا بودند. هنگامی که وحی نازل شد صداهایی شنیدند، صدای ناله‌ای بلند شد و انگار کسی از سر درد، فریاد کشید. در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّهَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْه» هنگامی که وحی نازل شد من فریاد دردآلود شیطان را شنیدیم. «فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّه» عرض کردم این شیحه و ناله چه بود؟ «فَقَالَ هَذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى‏ إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ» (نهج‌البلاغه، ص ۳۰۰) تو هرآنچرا که من می‌شنوم، می‌شنوی، هرآنچرا که می‌بینیم، می‌بینی و تو انسان کامل هستی.

و یا روایت دیگری از حضرت رسول(ص) که می‌فرماید: «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ یَوْماً فَجَّرَ اللَّهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَهِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ» (عده الداعی، ص ۲۳۲). گاهی بعضی از طلاب مراجعه می‌کنند و می‌گویند که وقت نداریم درس بخوانیم و مطالب را فراموش می‌کنیم. من می‌گویم که اگر بنا بر حفظ باشد که مطالب بالاخره از یاد می‌رود. شما چقدر نماز شب می‌خوانید؟ شما عهد کنید و نافله‌ی شب خالصانه بخوان که پیامبر فرمود اگر چهل روز خالص شوید، شراب چله‌دیده می‌شوید و اگر قطره‌ای از تو به دیگران برسد، آنان را نیز مست می‌کند. ولی وقتی بناست که تنها لحظاتی به ما حالت خلوص دست بدهد نباید توقعی داشته باشیم. والسلام.

جلسه هشتم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه هشتم

سومین نهادی که در فهم قرآن نقش بسیار کارسازی دارد و زیرساخت فهم قرآنی را تشکیل می‌دهد، هویت زبان قرآن است. گفتیم در زمینه زبان قرآن دیدگاه‌های مختلفی به وجود آمده که مجموع آنها در چهار گروه قابل طبقه‌بندی است.

دیدگاه‌های بی‌معنا‌انگاری زبان دین، که از ناحیۀ پوزیتیویست‌ها مطرح شده بود. عمدتاً دیدگاه‌های کارکرد‌گرا که می‌گفت نباید دغدغۀ معنا داشت بلکه به کارکرد زبان دین باید فکر کرد و زبان دین دارای کارکرد هست، هرچند معرفت‌بخش نباشد.

دستۀ سوم دیدگاه‌های نماد‌انگار و رمزی‌پنداشتن زبان دین است. این گروه می‌گویند که ما در مواجهه با متن مفاهیمی را درک می‌کنیم و ظواهر متن حجت است؛ اما متون دینی این‌گونه نیستند. متون مقدس پوسته‌ای دارند که ممکن است به متون دیگر شباهت داشته باشد، اما هسته‌ای هم دارد که ظواهر این متون به آن هسته و باطن دلالت ندارد، بلکه ظواهر رمزهایی هستند که به نحو مجازی و اشاری بر معانی باطنی دلالت می‌کنند. در نتیجه دلالت متون دینی را نباید در چارچوب قواعد دلالی سایر متون جستجو کرد.

برای فهم متون معمولاً به ظاهر الفاظ، عبارات و جملات مراجعه می‌کنیم. یا به نحو مستقیم، صریح و بدون واسطه بر مفهوم دلالت می‌کنند و به اصطلاح، دلالت انطباقی دارند. به عنوان مثال”حسن آمد” یعنی شخصی که با مجموعه‌ای از مختصاتش حسن نامیده شده از نقطه‌ای حرکت کرد و به نقطه‌ای که ما هستیم رسید و در فضایی که هستیم حاضر شد. این دلالت انطباقی است. دیگر ما هیچ چیز پیچیده‌ای در این تعبیر نداریم. لفظ به همان صورتی که توسط واضع آن وضع شده و جمله به همان شکلی که ساخته شده مستقیماً بر مفهومی دلالت می‌کند که دلالت انطباقی می‌گوییم. عبارت طابق النعل بالنعل برابر و معاد با معناست که می‌فهمیم. گاهی دلالت التزامی است و ما اگر مضمون عبارت را مستقیم معنی کنیم چیزی می‌فهمیم، اما اگر مضمون را بپذیریم، یک مفهوم، واقعه و پدیده دیگر هم باید اتفاق افتاده باشد که به آن هم پی ببریم که بین مفهوم جمله با آن پدیده ملازمه است. مانند اینکه اینجا ایستادیم و دو نفر در یک اتاق هستند و می‌گوییم احوال حسن و محمود چطور است؟ می‌گوید: سقف فرو ریخت! معنی سقف فرو ریخت این است که آنها زیر آوار مانده‌ و از بین رفته‌اند. نمی‌گوید زیر آوار مانده‌اند و کشته شده‌اند، می‌گوید سقف اتاق فرو ریخت. در واقع به صورت غیرمستقیم به معنا دلالت می‌کند.

گاهی هست که به صورت تضمنی آن معنایی که می‌خواهیم بگوییم به صورت ضمنی گفته می‌شود. در مثال همان خانه، دیوار، سقف و کف مجموعاً هر یک جزئی از خانه هستند. اگر تنها دیوار هم فرو ریخته باشد می‌گوییم خانه خراب شد! خانه خراب شد دقیقاً به این معنا نیست که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است، این در حالی است که فقط یک دیوارش فروریخته است و می‌گوییم خانه خراب شد. در واقع این جمله به صورت ضمنی به ویران شدن دیوار دلالت می‌کند. اینها دلالت‌هایی است که عقلا در کاربرد واژگان، جملات و عبارات به آنها ملتزم‌اند.

وقتی می‌گوییم دلالت اشاری است یا می‌گوییم مجازی یا رمزی است، نمی‌خواهیم بگوییم به این شکل‌ها معنا دلالت دارد، بلکه فرض بر این است که عبارت و جمله چیزی می‌گوید و معنا چیز دیگری است و باید به نحوی خاص به آن دست پیدا کنیم. از صریح عبارت چیزی استفاده نمی‌کنیم، یا آنچرا که از صریح عبارت استفاده می‌کنیم مراد نیست.

منشأ پیدایش این نظریه‌ها که هم در جهان اسلام و هم در غرب پیشینه دارد. اخیراً در غرب وسیع‌تر مطرح شده است. علت پیدایش چنین نظریه‌هایی در جهان اسلام که نوعاً بین باطنیه و عرفا و صوفیه‌ی مسلمان و گاهی هم بعضی از فرق غیرصوفی و غیرباطنی که باطنیه نوعاً فرقی از شیعه بودند ولی اثنی‌عشری نیستند، مثل اسماعیلیه و صوفیه که گاه شیعه و گاه سنی‌اند. در حوزه عرفان به معنای عرفان تصوفی شیعه متأخر از اهل سنت است؛ یعنی اهل سنت بیشتر تصوف را مطرح کرده‌اند و عرفای برجسته به معنای صوفیان تا سه، چهار قرن پیش عموماً از اهل سنت هستند و اولین عارف برجسته‌ی شیعی سید حیدر آملی است. شخصیت علمی شیعه‌ی برجسته‌ای هستند که در عرفان نظری وارد شده‌.

در هر حال پیدایش این نظریه‌ها بین مسلمانان عللی داشته و در بین غربی‌ها و مسیحی‌ها نیز علل دیگری داشته. در بین ما مسلمانان بعضی تمثیلات و تشبیهات و کنایاتی که در متن قرآن آمده که با تبیین فلسفی و کلامی قابل درک نیست، مانند اینکه از حق تعالی به نور تعبیر شده “الله نور السموات و الارض” (سوره نور آیه ۳۵) یا از احاطۀ حق بر عالم سخن به میان آمده، از جمله در سوره فصلت آیه ۵۴، یا از حضور همه‌جایی خدا سخن گفته شده که فراوان در قرآن هست ازجمله در سوره بقره آیه ۱۱۵، و گاهی بعضی مفاهیم طرح شده در قرآن که مشتمل بر ابهاماتی است و یا لااقل قابل حمل بر معانی خاصی است، از قبیل اینکه درخصوص خلقت و هبوط انسان از بهشت به زمین، از گفتگوی خدا با فرشتگان در خصوص شأن انسان (آیات ۳۴ـ۳۰ سوره بقره)، و یا از مسئله عرض امانت به غیرانسان و بعد پذیرش انسان سخن گفته شده ” إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَه” که امانت و عرض امانت به چه مفهومی است. امثال این مسائل یا بحث میثاق و ذرء که به چه معناست؟ بعضی و از این مفاهیم در قرآن کریم بوده که برخی افراد را به تبیین‌های رمزی و اشاری ترغیب کرده که البته موارد زیادی نیست، که این مسئله در جهان اسلام در پیدایش چنین نظریه‌هایی مؤثر بوده است.

تحمیل ذوقیات بر متن دینی، عقاید شخصی، آراء مسلکی که مصداقاً امثال صوفیه داشتند، اینها هم زمینه‌ساز این بوده که بگویند متن قرآن یا چندلایه است و لایه درونی رمزی است یا کلاً لسان قرآن، لسان رمزی و نمادی است و بعد بعضی تفسیرها و تأویل‌ها را بر قرآن کریم تحمیل ‌کنند.

گرچه بین شیعه اثنی عشری هم این باور هست که قرآن علاوه بر معانی ظاهری که روشن است، لایه‌های زیرینی نیز دارد و این روایت معروف که هر چند که هنوز از صحت آن مطمئن نیستم- ولی مطرح و معروف است که قرآن ذوبطون است. ولی این تلقی با رمزی دانستن لسان قرآن فرق می‌کند، نمی‌خواهد بگوید زبان قرآن رمزی و نمادی است، بلکه می‌گوید خطابات عام قرآن به زبان محاوره‌ی عقلایی آمده اما در پس این زبان ظاهر که دلالت دارد و دلالت آن هم حجت است، باطنی هست. این حرف درست است ولی این حرف درست گاهی باعث شده بعضی نادرست بفهمند و تعابیر و تأویلاتی را بر قرآن تحمیل کنند. ضمن اینکه موضوع تعطیل اجتهاد در فهم آیات هم گاه در بین بعضی از فرق مسلمان بی‌تأثیر نبوده که به سمت رمز و نمادانگاری لسان قرآن بروند. برای اینکه اجتهاد هم زحمت می‌خواهد و جهد و کوشش است و به علاوه دقت لازم دارد. نمی‌توان هرچه را که به ذهن انسان خطور می‌کند یا به مذاق انسان خوش می‌آید به قرآن نسبت بدهیم.

با این حال بعضی، برخی از دریافت‌ها و تأویل‌ها خود را که بر مبنای ذوق و قریحه انجام می‌پذیرفت و یا گاهی عدم درک خودشان را از یک فراز و بخشی از یک آیه و سوره را با اشاری و رمزی انگاشتن و نسبت رمزی دادن به قرآن خواسته‌اند پیش ببرند و حل کنند. ولی با اینهمه نظریۀ رمزی دانستن زبان دین و لسان قرآن بین مسلمانان طرفدار زیادی ندارد، یعنی نظریه‌ی شایعی نیست، اقلیتی از مسلمانان همیشه چنین گرایشی داشته‌اند. شایع‌ترین نظر، نظری است که شیعه به آن معتقد است که همان لسان عقلایی‌انگاشتن است با مجموعه‌ی لوازم آن، به رغم وجود خصوصیات.

و نظریه‌ی اهل حدیث یا اشعریان که اکثریت اهل سنت را تشکیل می‌دهند که ظاهرگرا هستند؛ آنها درست نقطه مقابل رمزگرایان، در ظاهربسندگی و ظاهرپرستی افراط می‌کنند. جمله را به همان ساخت و معنای لغوی که دارد معنی می‌کنند. “یدالله فوق ایدیهیم” خدا دست دارد. رمزگرایان و باطن‌گرایان از حیثی افراط کردند، ظاهرگرایان هم از حیث دیگری افراط کردند. نظریه‌ی اعتدالی، نظریه‌ی شیعه است که به صورت مفصل تبیین خواهیم کرد.

اما در غرب این گرایش‌ها مناشی دیگری هم داشته؛ اولاً: نارسایی برخی مفاهیم دینی در غرب بسیار مؤثر بوده است. یعنی اول منشأ و علت و عاملی که موجب شده نظریه‌های رمزی‌انگاری در غرب پیدا شود، نارسایی پاره‌ای از مفاهیم دینی است. تثلیث، تجسد خدا در قالب مسیح، مرگ و قتل فدیه‌وار عیسی(ع) و امثال این باورها و عقاید دینی که چندان روشن نیست، مفاهیم نارسایی است که در قلمرو یک دین مطرح شده است، وقتی نمی‌توان تثلیث و تجسد را فهمید، طبعاً باید به یک‌سری تأویل‌های رمزی پناه برد. ناسازگاری مفاهیم دینی با حکم عقل، ناسازگاری مفاهیم دینی با آموزه‌های علمی، اینها مجموعاً به مثابه یک عامل، مؤثر بودند که عبارات و جملات دینی به رمز تأویل شود. وقتی نمی‌توان بین یک نظریه‌ی علمی و یک ادعای دینی تلائم و سازگاری ایجاد کرد، باید به این سمت پناه برد که آن مدعا و آن عبارت دینی در متن مقدس حتماً چیز دیگری را می‌خواهد به صورت رمزی بگوید و یافتن راه گریز برای حل تعارض علم و دین، دین و عقل و امثال این مباحث.

عامل دوم: دین‌انگاری برخی اسطوره‌ها و مسالک معنوی بشرساخته، مثل بودیسم که من از آنها به دین‌واره تعبیر می‌کنم. در غرب اینها دین انگاشته شد. دین‌انگاشتن اسطوره‌ها و اساطیر، دین‌انگاشتن دین‌واره‌های بشر ساخته، یافته‌های شبه‌عرفانی انسانی، زیان‌های فراوانی داشته از جمله در حوزۀ زبان دین. وقتی ما مجموعه‌ای از این دست مسلک‌ها را دین قلمداد کنیم؛ در تعریف دین دچار مشکل می‌شویم. چون باید دین را طوری تعریف کنیم که شامل آنها هم بشود. در قلمرو دین مشکل پیدا می‌کنیم. تعالیم دین در چه حوزه‌هایی و تا کجاست؟ چون باید قلمرو دین را به نحوی بیان کنیم که شامل آنها هم بشود. در هدف و غایت دین و تبیین کارکردهای دین دچار مشکل می‌شویم. در حل مسئله تعارض و تکثر ادیان دچار مشکل می‌شویم. اگر آنها دین هستند و باید باشند چه باید بکنیم، نظریه پلورالیسم دینی و تکثر دینی پیدا می‌شود و در زبان دین هم همین‌طور، چون زبان آنها درست است که رمزی است و اساطیر و اسطوره‌ها نوعاً رمزی است. داستانی‌های اساطیری که خود ما ایرانیان داریم وقتی ما داستانی داریم به نام ضحاک مار به‌دوش، این خیلی روشن است که بر شانه‌های انسان مار نمی‌روید. اما اینکه بر دوش‌های یک حاکم مستبد مارهایی روییده است که مغز جوان می‌خورد و اگر این مارها مغز جوان نخورند، جان ضحاک به خطر می‌افتد، قدرت و حکومت او به مخاطره می‌افتد. این که واقعیت ندارد و این زبان، زبان واقع‌نما نیست، این از یک قدرت مستبدی سخن می‌گوید که اطرافیان او، فکر و فرهنگ و باور جوان را قربانی قدرت خودشان می‌کنند. این یک تبیین نمادین و رمزآمیز از یک حکومت مستبد در تاریخ ایران است. در جامعه‌ی ظلمانی و پرظلم و ظلمت زیر سایه‌ی نظامهای شاهنشاهی نمی‌توانستند صریح از استبداد انتقاد کنند و مردم را به مقابله و مقاومت در برابر مستبدین و فرمانروایان و حکام مستبد تشجیع و تهییج کنند، ناچار به این لسان قضیه را توضیح دادند. این اشکال ندارد چون زبان اسطوره است. اما انتقال این خصوصیت به زبان دین خطاست.

اگر همین تعبیر ضحاک در یک متن شبه‌دینی بیاید، ناچار باید گفت لسان رمزی است. بحث تناسخ که در بودیسم مطرح است، در کشورهای بودایی که معابد بودایی وجود دارد، اطراف این معبد نشان داده که بودا (بودا به اصطلاح آن درجه‌ی عرفانی است، نام مشخص نیست) چگونه در کالبد حیوانات مختلف سیر کرده تا انسان شده. مار بوده، بعد میمون شده، سپس در قالب خرگوش و بعد به صورت انسان و دوره‌ای را در این عالم سیر کرده و بعد برگشته تا ۲۵۰۰ سال دیگر مجدداً بیاید و در قالب انسانی خودش ظهور پیدا کند. و چون انسان در قالب انسانی خود یک سلسله کارهای نیک و بد انجام دهد، باید در قالب تناسخ برود و ممکن است اگر بسیار بد باشد عذاب و عقابش این است که به عنوان یک آدم بدبخت، به صورت یک کنیز یا خدمتکار زیر دست یک ارباب بدخلق قرار بگیرد و عذاب بکشد، یا در قالب حیوانی در شرایط حیاتی بد قرار می‌گیرد و دوره‌هایی را مرتب طی کند. این مفاهیم قابل تبیین علمی و عقلی نیست و ناچار باید به شکل دیگری تبیین شود.

عامل سوم: نارسایی مفاهیم فلسفی و متافیزیکی در فلسفه و همچنین در الهیات غربی است. گاهی خلط مصداق با مفهوم پیش می‌آید. گفته‌اند که: اگر بگویید انسان موجود است، سنگ موجود است، خدا موجود است و وجود را به همان معنایی که در انسان و سنگ به کار می‌برید در خدا هم به کار ببرید، خدا و مخلوقاتش هم‌رتبه می‌شوند. خدا مثل سنگ می‌شود، اگر «وجود دارد» برای خدا به همان معنایی به کار برود که در خصوص سنگ می‌گویید، سنگ و خدا هم‌رتبه می‌شوند. این را نتوانسته‌اند تشخیص بدهند که ما اینجا سخن از مفهوم می‌کنم نه از مصداق؛ خلط مفهوم و مصداق از جمله مغالطات شایع در زبان‌ها است. ما می‌خواهیم بگوییم «مفهوم وجود» به همان معنایی که می‌گوییم سنگ وجود دارد در خدا هم می‌گوییم خدا وجود دارد، اگر به همین معنا به کار نبریم، لابد بر ضد آن باید به کار ببریم. وجود یعنی هستی، وجود دارد، یعنی هست. اگر به این معنا راجع به خدا به کار نبریم، غیر این معنا به کار بردیم. خلاف و غیر وجود چیست؟ عدم است. آیا باید به معنای عدم به کار ببریم؟ وقتی می‌گوییم خدا وجود دارد یعنی خدا نیست؟ به هرحال هست یا نیست؟ اینها دو مفهوم مقابل‌اند، نتوانسته‌اند این را درک کنند که ما در مقام مفهوم‌شناسی می‌گوییم خدا هست، سنگ هست، وجود به یک معناست و اگر غیر از این باشد که عوارض بدتری دارد. چرا که در آن صورت وجود را به معنای غیر وجود باید بگیرید، یعنی عدم. غیر وجود چیست؟ چیز دیگری نیست جز عدم است. بعد تصور کردند که اگر ما وجود را به همان مفهومی که راجع به سنگ موجود است به کار می‌بریم، در الله موجود است به کار ببریم، سنگ و خدا همرتبه شده‌اند، درحالیکه در مقام مصداق متفاوتند، بحث معنایی است نه مصداق.

درست مثل نور تشبیه می‌کنیم، مخصوصاً نظریه‌ی تشکیکی بودن معنای وجود که ملاصدرا از عرفان گرفت، خیلی از مشکلات را حل کرد. وجود را به نور تشبیه کرد ،همانطور که در فلسفۀ اشراق که عرفانی است، وجود معادل نور است. نور، نور است. نور خورشید هم نور است، نور چراغ هم نور است. منتها ضعیف است، نه اینکه نور شمع با ظلمت یعنی ضد خودش مخلوط است. نور خورشید نور است، نور شمع هم نور، نور شمع غیر نور نیست بلکه درجه شدید و ضعیف دارد. مراتب وجود الی غیر نهایه متفاوتند و ما به الامتیاز به ما به الاشتراک، برمی‌گردد. یعنی اینکه تفاوت نور خورشید با تفاوت نور شمع در همان نور بودنشان است نه چیز دیگری، چون غیر نور که با نور خلط نمی‌شود. وجود را هم گفته‌اند بدین صورت است و مشکل حل شده است.

اما آنجا این نارسایی‌های مفاهیم فلسفی، این مشکلات را برایشان به وجود آورده چون نمی‌توانند تبیین کنند، گفتند بنابراین وقتی می‌گوییم خدا موجود هست باید رمزی باشد، چون اگر به معنای ظاهری بگیریم این عارضه را خواهد داشت.

باز رد پای اصالت الحس و سیطرۀ پوزیتیویسم را اینجا هم می‌بینیم، چون یک سری مفاهیم در متون دینی هست که آنها را با حس نمی‌توان درک کرد و با تجربه نمی‌توان تبیین کرد، گفته‌اند پس لابد اینها به معانی دیگری است که خود همین سیادت و سیطرۀ علم‌زدگی، حس‌مداری، تجربه‌گرایی، اینجا هم خودش را نشان داده است.

عامل پنجم: تنزل دین از حد خودش به حد تجربه‌های شخصی، مواجید و یافته‌های باطنی شخصی است که قابل تأویل نیست. یک عارف آنچه را که درمی‌یابد نمی‌تواند بازگو کند. خود، خواب‌دیدۀ الکنی است و جهان همه خواب. نمی‌تواند خوابش را تعبیر کند. نمی‌تواند خوابش را بازگو کند، عرفا می‌گویند ما خواب دیدۀ الکنی هستیم و جهان هم یک سره کر. جهان کر مطلب خواب‌آلوده و از خواب برگرفته یک فرد را که زبانش هم الکن است، چگونه می‌تواند بشنود؟

گفته‌اند دین، یافته‌های درونی آدمی است؛ چگونه می‌توانیم بیان کنیم؟ مفاهیمی که بیان شده، مراد همان ظواهر نیست و نمادها، رمزها و نشانه‌ها گفته می‌شود و احیاناً یافته‌های دینی قابل تعبیر نیست. در مقام تعبیر، انسان ناتوان است. مفاهیم عرفانی و مفاهیم برگرفته از تجربه‌های دینی، مفاهیم بلندی است. زبان انسان برای محاوره و تفهیم و تفهم مطالب عادی ساخته شده و تحمل تبیین و بازگفت آن معارف برین را ندارد و معارف و مفاهیم دینی، مفاهیم خاص باطنی‌اند و گاه شخصی‌اند که به دیگری نمی‌توان انتقال داد. این مجموعه عوامل موجب شده که معارف و یا زبان دینی رمزی انگاشته شود، ولی اشکالاتی بر این دیدگاه، همانند دیدگاه‌‌های قبلی وارد است که باید مورد بحث قرار بگیرد. در جلسه بعد به نقد این دیدگاه و طرح دیدگاه درست خواهیم پرداخت.

 

جلسه هفتم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه هفتم

گفتیم که نظریه‌های معطوف به زبان دین به چهار گروه و دسته طبقه‌بندی می‌شوند؛ نظریه‌هایی که قضایای دینی و گزاره‌های وارده در متون دینی را شبه‌گزاره و قضیه‌نما قلمداد می‌کنند (محمل و غیرمعنی‌دار). اشکالاتی هم بر این طیف از نظریه‌ها وارد بود که جلسه پیش عرض کردیم. گروه دوم نظریه‌های کارکردگراست. گروه سوم نظریه‌های نمادانگار و رمزگراست و گروه چهارم نظریه‌های واقع‌گرایانه یا واقع‌نماانگار.

دستۀ دوم درواقع که یک تصحیحی است از نظریه‌های پوزیتیویستی زبان دین. وقتی دیدند که نظریه‌های پوزیتیویستی در مقابل اشکالاتی که مطرح شده نمی‌تواند مقاومت کند، نظریه‌های جدیدی ارائه کردند یا حتی بعضی از صاحبان نظریه‌های پوزیتیویستی از نظریۀ پیشین خود اعراض کردند و نظریه‌ی جدیدی ارائه دادند. همانطور که قبلاً هم اشاره کردیم هر دسته از این نظریه‌ها مشتمل بر خرده‌نظریه‌های متعددی است که به اختصار اینها را طرح می‌کنیم و البته این مباحث بیش از اینها نیاز به تفصیل دارد و برخی از آنها چون در کشور ما کار نشده از ادبیات علمی کافی نیز برخوردار نیست و اگر از من سئوال کنید که من چند کتاب مثلاً برای مطالعه زبان دین معرفی کنم، عدد کتاب‌هایی که تألیف منتشر شده و درخور هست به پنج مورد هم نمی‌رسد. از این جهت، مباحث نویی است که نیازمند فرصت کافی و زمان بیشتر است که به حد لازم و کافی به آنها پرداخته شود.

بخشی از نظریه‌های کارکردگرا در حوزۀ فلسفه تحلیلی تعریف می‌شود. فلسفه تحلیل زبانی می‌گوید که ما با تحلیل گزاره‌های سنتی که در فلسفه آمده و یا گاه در لسان عامه هست می‌توانیم واقعیت‌های هستی را بشناسیم. از تحلیل واژه‌ها و جمله‌ها می‌توان به حقایق پی برد. در مجموع گزاره‌ها، کارکردهای گوناگونی دارند، ما به اثبات یا انکار معنادار بودن گزاره‌های دینی‌ اصرار نورزیم. بلکه ببینیم قضایا و گزاره‌های دینی چه کارکردی دارند. اگر گزاره‌های دینی دارای کارکردی هستند دغدغه معناداری را نداشته باشیم. به همین میزان بسنده کنیم و گزاره‌ها را بپذیریم. در واقع اگر گزاره‌ای کارکرد دارد بپذیریم معنادار است. ویتکنشتاین فیلسوف آلمانی است که دارای دو دوره‌ی فکری است، در یک دوره از پوزیتیویسم جانبداری می‌کرد و قائل به بی‌معنای و غیرمعرفت‌بخش بودن گزاره‌های دینی بود، بعد که تحول فکری پیدا کرد و نظراتش تغییر کرد در دور دوم تفکرش طرفدار کارکردگرایی شد. به همین جهت از او به ویتکنشتاین اول یا متقدم و ویتکنشتاین دوم یا متأخر تعبیر می‌کنند. ویتکنشتاین برجسته‌ترین نظریه‌ی کارکردگرایی در حوزۀ زبان دین را مطرح کرد.

او گفت: اصولاً عرف‌های مختلف برای خودشان محیط‌های زبانی مخصوص دارند. عرف‌های گوناگون، مثلاً عرف فلسفه، عرف هنر، عرف دین، عرف علم، عرف عرفان، هرکدام محیط مخصوص به خودشان دارند و شبیه بازی‌ها هستند. چطور انواع بازی‌های ورزشی هرکدام برای خود قواعدی دارند و در چارچوب قواعد مخصوص به خود هر بازی محیطی را ایجاد کرده که آحاد آن محیط با هم تفاهم می‌کنند و انگار زبان مخصوصی برای خود دارند. مثلاً در یک بازی فوتبال می‌بینید که داور یک زبانی دارد، زبان مربی چیز دیگری است، اعضای یک تیم زبان دیگری دارند، اعضای تیم مقابل هم زبان دیگری دارند و حتی گاهی اعضای یک تیم هم‌زبان هم نیستند، اما این بازی برای خودش مجموعه‌ای از قواعد را ساخته و یک محیطی فراهم کرده که در این محیط این افراد با هم تفاهم دارند و بی‌آنکه یک کلمه به زبان بیاورند به یک زبان مخصوصی با هم حرف می‌زنند ولی هیچ حرفی هم نمی‌زنند. چطور مجموعه قواعد سازوار یک بازی یک انسجامی دارد و یک محیط حیات به‌وجود آورده، حوزۀ علم یک نحوۀ حیات است، حوزه هنر یک نحوۀ حیات دیگر است، دین نحوۀ حیات دیگری است، فلسفه هم نحوۀ حیات دیگری است و مثل آن بازی‌ها، زبان هر حیاتی هم یک نوع بازی هست. و در نتیجه قائل شد به بازی‌های زبانی. در واقع فلسفه برای خودش بازی زبانی خودش را دارد. یک محیطی ایجاد کرده که در آن محیط افراد آن حوزه و ارباب فلسفه با هم دیالوگ می‌کنند، ارتباط برقرار می‌کنند، تفهیم و تفهم اتفاق می‌افتد و چون گزاره‌هایی را هم که می‌گویند کارکرد دارد و تفهیم و تفهم را برقرار می‌کند، برای آنها معنی‌دار است. در حوزۀ هنر هم همینطور است، حوزۀ علم هم همینطور، در نتیجه قلمرو هر دانش و هر محیطی یک بازی زبانی به حساب می‌آید. اگر گزاره‌ای در آن محیط تفاهم برقرار کرد، آن گزاره معنی‌دار است و لازم نیست که یک گزاره دینی برای یک فیلسوف معنی‌دار باشد و در فلسفه کارکرد داشته باشد و همچنین یک گزاره فلسفی لازم نیست در قلمرو دین کارکردی داشته باشد تا بگوییم معنی‌دار است. در قلمرو خود فلسفه اگر کارکرد داشت معنی‌دار است.

اینکه پوزیتیویست‌ها گفته‌اند: گزاره اگر به نحو تجربی آزمون‌پذیر بود معنی‌دار است والا معنی‌دار نیست، این حرف با این اطلاق درست نیست. این‌که آزمون‌پذیری تجربی روش تشخیص معناداری و نامعناداری گزاره است در محیط علم اینگونه است و محیط زبانی دین و بازی زبانی فلسفه و بازی زبانی هنر، هرکدام آزمون‌پذیری خاص خودشان را دارند. آزمون‌پذیری تجربی، تأییدپذیری، یا اثبات‌پذیری و ابطال‌پذیری و روش‌ها و نظریه‌هایی که در قلمرو علم در عصر ما پیشنهاد شده است روش‌های آزمون گزاره‌های علمی هستند، نباید اینها را وارد حوزه‌ی دین کرد و بعد گفت که گزاره‌های دینی هم باید آزمون‌پذیر باشند. اگر آن‌گونه که پوپر می‌گوید ابطال‌پذیر بودند نشانه درست هستند، علم‌اند، حق‌اند و معنادار‌ند؛ یا اگر تأییدپذیر بودند بنا به نظریه‌های دیگر، یا اگر اثبات‌پذیر بودند بنا به بعضی نظریه‌ها، آنگاه می‌شود معنی‌دار، نه‌خیر، اینطور نیست. نباید گزاره‌های دینی را به شیوۀ علمی بیازماییم تا کارکردش اثبات شود تا بگوییم معنادار است.

هر حوزه، محیط، و هر بازی زبانی برای آزمودن گزاره‌هایش شیوۀ خاص خود را دارد. آنها تصور کردند که با این تحلیل و پاسخی که در زمینه زبان دین طرح می‌کنند، مشکل زبان دین را حل کرده‌اند. هم مشکل معنی‌داری را حل کرده‌اند و هم از اینکه می‌بینند یک گزاره‌ای در انجیل آمده که علم آن را تأیید نمی‌کند این را هم حل کرده‌اند؛ می‌گویند انجیل حوزۀ دین است، علم قلمرو علم. آنها فکر کرد‌ه‌اند با این نظریه مشکل حل می‌شود در حالی که خود این نظریه اشکالات بسیاری دارد. اول ما از آقای ویتکنشتاین سؤال می‌کنیم که این گزاره که “بازی‌های زبانی با هم متفاوت‌اند، بازی‌های زبانی از هم جدا هستند” یا این قضیه که “معناداری گزاره‌های بازی زبانی علم با تجربه و آزمون تجربی اثبات می‌شود” اینها چه نوع گزاره‌هایی است؟ جزء ابواب‌جمعی کدام بازی‌های زبانی‌اند؟ چون شما معتقد هستید که هر گزاره‌ای که در هیچ‌یک از بازی‌های زبانی قابل آزمون نباشد و کارکرد نداشته باشد، آن گزاره بی‌معنا است. گزاره‌هایی که ادعا کردید باید داخل یکی از بازی‌های زبانی قرار بدهید. همین که می‌گویید بازی‌های زبانی مختلف‌اند و یا می‌گوید آزمون گزاره‌های بازی زبانی علم، تجربی است و نه سایر حوزه‌ها، همین جملات گزاره هستند، شما دارید از واقع گزارش می‌کنید. اگر خارج از هر گونه بازی زبانی‌اند که این اشکال وارد می‌شود که هر گزاره‌ای باید در یک بازی زبانی تعریف شود و اگر آنجا کارکرد داشت معنی‌دار است و اگر در هیچ بازی زبانی نتوانست وارد شود و کارکرد پیدا کند آن گزاره معنی‌دار نخواهد بود.

اگر این گزاره‌ها وارد این بازی‌های زبانی شود و تعریف شود یک بحث داریم، اما اگر بگویید اینها خارج از بازی‌های زبانی‌اند، اینطور معنا می‌شود که اینها در هیچ بازی زبانی جای نمی‌گیرند و در آن صورت معنی‌دار نیستند. اگر می‌گویید که این گزاره من که بازی‌های زبانی متفاوتی داریم، داخلی یکی از این بازی‌های زبانی است ما می‌گوییم که این فقط در همان محیط معنی دارد و شما نمی‌توانید این را در یک محیط بیاورید و بعد برای محیط دیگر حجت قرار دهید. یعنی اگر بگویید این جملۀ من یک گزاره‌ای است در بازی زبانی علم، آن‌گاه با این گزاره بخواهید جواب این اشکال را بدهید که زبان دین معنی‌دار نیست. شما نمی‌توانید با این گزاره یک اشکال را در حوزۀ دین جواب بدهید؛ چون این برای بازی زبانی دیگری است. یا اگر بگویید که این گزاره من در بازی زبانی دین جای می‌گیرد، جواب عالم و دانشمند و پوزیتیویست را نمی‌دهد، چون پوزیتیویست زبان خودش را دارد و ادعاهای دین را زیر سئوال برده، شما نمی‌توانید در حوزه زبانی دین جواب یک دانشمند را بدهید چون بازی زبانی او فرق می‌کند و گزاره‌های معنی‌دار برای او جور دیگری تعریف شده است.

پس اولین اشکال این است که خود این ادعاهای شما هرکدام یک گزاره است، این گزاره‌ها در کدام محیط و در چه بازی زبانی قرار می‌گیرد؟

اشکال دوم این که شما می‌گویید بازی زبانی علم، یک نحوۀ حیات است و بازی زبانی دین یک نحوۀ حیات دیگری است و بازی زبانی هنر هم یک نحوۀ حیات دیگر است. فرض که این را قبول کنیم این سؤال قابل طرح است که آیا هر دینی بازی زبانی خاص خود را دارد و دارای محیط و نحوۀ حیات مستقلی است یا نه؟ وقتی می‌گویید بازی زبانی دین یا محیط دین، یعنی همۀ ادیان یا هر دینی جداگانه بازی زبانی مخصوصی دارد؟ اگر بگویید همۀ ادیان بازی زبانی مشترکی دارند و در چارچوب و محیط و فضا و پیله‌ی یک بازی زبانی واحدی هستند، آن‌گاه ما می‌دانیم که بسیاری از گزاره‌ها در اسلام هست که احیاناً مسحیت تأیید نمی‌کند و بسیاری از گزاره‌ها در مسیحیت هست که اسلام آن را باطل می‌داند. و معیارها و روش‌های آزمون در ادیان مختلف چه بسا متعدد و متفاوت باشد. اسلام می‌گوید نوع گزاره‌های دینی را بی‌واسطه و با‌واسطه می‌توان با عقل آزمود و به نحوی به عقل مستند کرد و از رهگذر استناد به عقل می‌توان فهمید که یک گزاره درست است یا نادرست. ولی در مسیحیت امروز اکثراً می‌گویند که عقل نباید وارد قلمرو دین بشود. زیرا اگر عقل وارد قلمرو دین بشود تشکیک ایجاد می‌کند، شبهه می‌افکند و موجب فساد دین می‌شود. اصلاً عالم عقل عالمی است و عالم دین هم عالم دیگری است. اینها نمی‌توانند وارد حوزۀ همدیگر بشوند. عقل نباید وارد حوزۀ دین بشود تا چه رسد به این که بپذیرد عقل معیار سنجش صحت و سقم و درستی و نادرستی قضیۀ دینی است. این مسئله در نظریه ویتکنشتاین مبهم مانده است که آیا بازی زبانی دین که می‌گوییم، یک بازی زبانی است یا ادیان هم هر یک بازی زبانی جدایی دارند؟

سوم، نظریه کارکرد‌گرایی نوعی تسلیم شدن در برابر نظریه پوزیتیویستی زبان دین است. پذیرش بی‌معنایی بودن گزاره‌های دینی است. برای اینکه شما می‌گویید کاری به معناداری و غیرمعناداری نداشته باشیم، فقط ببینیم آیا این گزاره کارکردی دارد یا ندارد؟ اگر کارکرد دارد بگوییم معنی‌دار است. در نتیجه یک گزاره می‌تواند واقع‌نما نباشد ولی کارکرد داشته باشد. مانند اینکه یک گروه کوچکی در محاصره‌ی دشمن هستند و یک نفر به دروغ می‌گوید، یک لشکر عظیم و مجهزی از سمت جناج غربی ما دارد به مدد ما می‌آید. در مقابل دشمن مقاومت کنید و دشمن را در هم بشکنید چون آنها الان می‌رسند. روحیه می‌دهد به این گروهی که محاصره شده‌ و اتفاقاً هم آنها صف دشمن را می‌شکنند و از محاصره هم خارج می‌شوند و بعد می‌فهمند که لشکری نبوده و می‌گویند دروغ است، اما این گزاره کارکرد داشت؛ یعنی مشکل محاصره را حل کرد، آیا این معنی‌دار است؟

این اشکال را هم به عنوان تتمه اشکال سوم یا اشکال چهارم اضافه کنیم که در این صورت بسیاری از گزاره‌هایی که بطلانشان محرز و بدیهی است، چون کارکرد پیدا می‌کنند از نظر شما معنادار قلمداد می‌شوند. مثلاً مجموعه‌ی باورهای خرافی و جادویی، بالاخره یک خواص روحی کاذب دارند دارند، آیا می‌شود گفت اینها معنی‌دارند؟ چگونه می‌شود پیامد این نظریه را پذیرفت؟

اشکال پنجم اینکه تا شما نفهمید که گزاره‌ها و قضایای دینی به چه چیزی دلالت دارد آن را درک نمی‌کنید. مؤمنین در پس گزاره‌های دینی واقعیت‌هایی را قبول دارند و می‌گویند این قضایا به واقعیت‌هایی متصل است و از واقعیت‌هایی حکایت می‌کند. می‌گویند وقتی ما دعا می‌کنیم معنی آن این است که خدایی وجود دارد که دعای ما را می‌شنود و اجابت می‌کند، به همین جهت هم هست که بیمار بهبود پیدا می‌کند. پس دعا منشأ اثر است و کارکرد دارد. در پس این گزاره‌ها حقایقی هست که این گزاره‌ها از آن حقایق خبر می‌دهند ولو علم نتواند آنها را درک کند. به همین دلیل نمی‌توان پذیرفت که صرف کارکرد داشتن یک گزاره-علیرغم کاذب بودنش ملاک معناداری یک گزاره بشود. علاوه بر این اصولاً کارکرد‌‌گرایی به یک نوع نسبی‌انگاری بلکه نسبی‌انگاری مطلق منجر می‌شود. چرا؟ برای اینکه فلسفه می‌گوید اجتماع نقیضین محال است. این یک قضیه است. مثل اینکه بگوییم الآن در همین سالن در همین لحظه هم آقای حسن (حسن مشخص) وجود دارد هم وجود ندارد. این دو قضیه‌ی متناقض‌اند. هر دو نمی‌توانند درست باشد. چرا؟ زیرا استحاله اجتماع نقیضین این را به ما می‌گوید. این قضیه که اجتماع نقیضین محال است با این دیدگاه شما در یک بازی زبانی می‌تواند معنادار و صادق باشد و در یک بازی زبانی دیگر ممکن است معنادار نباشد. در این صورت عملاً به یک نسبیت مطلق تن در می‌دهیم. اگر بگوییم بازی‌های زبانی آنچنان متفاوت‌اند که حتی اگر متهافت و متناقض هم بودند هر دو درست هستند، آن‌گاه در یک محیط، اجتماع نقیضین محال است در محیط دیگر محال نیست و این یعنی نسبی‌انگاری مطلقکه امثال ویتکنشتاین ضد نسبی‌گرایی بودند و خودشان را نسبی‌گرا نمی‌دانستند. و مسئله دیگر آنکه این نظریه و قالب نظریه‌های زبان دین توجه ندارند که گزاره‌های دینی یک نوع نیستند، بعضی گزاره‌ها اخباری‌اند، بعضی انشائی‌‌اند، گویی که همۀ گزاره‌های دینی اخباری هستند، بعد می‌گوید آیا آنها با واقع مرتبط هستند یا نه، می‌توانیم آنها را بیازماییم یا نه؟ دستورهای دینی چگونه توجیه می‌شود؟ احکام که پاره‌ای از آنها واقع‌نما نیستند، هرچند بی‌ارتباط با واقع هم نیستند، چگونه توجیه می‌شوند؟ این نظریه انواع گزاره‌ها و قضایای دینی را توجیه نمی‌کند.

و لاجرم و در نهایت این نوع نظریه یک نوع فدئیسم و ایمان‌گرایی را تبلیغ می‌کند. می‌گوید چندان کاری به درستی و نادرستی نداشته باشید، ما باید ایمانی داشته باشیم؛ حالا متعلق ایمان ما درست هست یا نه، مهم نیست. همانطور که گفتیم امروزه الهیات نا‌واقع‌گرا ترویج می‌شود. مثلاً به عنوان کتاب جنبی و کمک‌درسی کتاب «دریای ایمان» را توصیه می‌کنند و بعضی از آنها به همین عقاید هم معتقدند. با سرمایه بیت‌المال برای هر دانشجویی میلیون‌ها تومان هزینه می‌شود بعد الهیات ناواقع‌گرا می‌آموزد. الهیات ناواقع‌گرا می‌گوید که ما دغدغه آخرت که یک دوره از حیات است را نداشته باشیم، خدایی هست؛ مثل اینکه می‌گوییم سنگ هست، خدا هم هست. نه‌خیر؛ لزومی ندارد معنای الله موجود است همان باشد که می‌گوییم الحجر موجود است، سنگ موجود است. در پس این قضیه که سنگ موجود است خبری هست اما در پس این قضیه که خدا موجود است لازم نیست چیزی باشد. مجموعه‌ی همین ارزشهایی که یک انسان دوست می‌دارد و به آن گرایش دارد، خدای اوست و همین هم خوب و کافی است. اصل، ایمان داشتن است، نفس ایمان داشتن مهم است. بعد هم در حوزۀ ایمان عقل نمی‌تواند وارد شود. شما استدلال عقلی انجام بدهید، به جا نیست.

این دیدگاه به نحوی در واقع پایه و مایه‌ی اصلی فدئیسم نیز هست. که البته فدئیسم را از دویست، سیصد سال پیش در غرب ترویج کردند. در واقع مسئله با پیدایش پرتستانتیسم بروز و قوت پیدا کرد و امروز به مثابۀ یک تفکر و یک رگه‌ی فکری ـ دینی قوی در دنیای غرب وجود دارد.

 

جلسه ششم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه ششم

اصل و نهاد دوم، نهاد هدایت‌مآل بودن قرآن کریم بود. چنان‌که گفته شد هدایت‌مآل بودن قرآن یک سلسله اقتضائات، لوازم و پیامدهای معرفتی و روشی دارد که از جملۀ آن‌ها معنی‌داری قضایای مندرج در قرآن بود. قضیه‌ها و گزاره‌هایی که در قرآن آمده است معنادار و واقع‌نما هستند. اگر واقع‌نما و معنی‌دار نباشند نمی‌توانند هدایت‌گر باشند.

دوم: خطاناپذیری قرآن و منزه بودن آن از اقرا و اغوا و فریب و کذب و دروغ است، چرا که با مطلب خطا نمی‌توان کسی را به حقیقت رهنمون شد. اگر قرآن هدایت‌گر است، باید حقیقت‌گو نیز باشد.

سوم: فهم‌پذیری قرآن، قرآن کریم فهم‌پذیر است. اگر فهم‌پذیر نباشد و احیاناً قرائت‌پذیر باشد، به چه چیزی هدایت می‌کند؟ چگونه ممکن است که هدایت‌گر باشد؟ لازمه‌ی هدایت‌گری امکان فهم متن است. اگر علامت مبهم نامفهومی را بر سر چهارراه نصب کنند کسی از آن علامت مبهم به چیزی پی نمی‌برد. در صورتی که مبهم باشد دیگر علامت هم نیست. چون آنگاه علامت است که علم‌آور باشد والّا عَلَم و علامت نیست. اگر قرآن فهم‌ناپذیر باشد، دیگر چیزی را نمی‌نمایاند تا هدایت‌نمون و هدایت‌گر باشد.

چهارم: حجیت دلالت‌های قرآنی است. قرآن کریم اگر چیزی را طرح کرد و مفهوم شد و به چیزی دلالت کرد این دلالت حجت است. والّا چگونه ممکن است هدایت‌گر باشد، اما حجت نباشد؟ چون معنای حجت نبودن و لازم‌الاتباع و لازم‌الاجرا نبودن، این است که ضمن اینکه قرآن هدایت‌گر و هدایت‌کننده است و طبعاً مقابل آن غیر هدایت می‌شود (چون نمی‌شود هم خود او هدایت باشد و هم ضد آن) در عین حال شما مجاز هستید که طریق ضلالت را برگزینید؟ یعنی برخلاف آن عمل کنید که ضلالت است و فردا هم خدا به شما نخواهد گفت که چرا طریق خلاف را پیمودید، قطعاً خواهد گفت. مگر هدایت با ضلالت برابر است؟ به تعبیر قرآن چیست بعد از حق و هدایت جز ضلال؟ ضلال و هدی مقابل هم هستند، اگر هدایت‌گر است تخلف از آن و پیمودن راه مقابل آن غیرمجاز است. پس پیروی و تأسی از آن لازم است که این می‌شود همان حجت بودن و لازم‌الاتباع بودن و در این صورت در درگاه الهی هم او می‌تواند با ما به قرآن احتجاج بفرماید و هم ما به خدا می‌توانیم به قرآن احتجاج کنیم. او با ما می‌تواند به قرآن احتجاج کند و بگوید که مگر نه این بود که ما کتاب فرستادیم تا شما را هدایت کنیم، چرا راه ضلالت پیمودید؟ اگر ما آنچه را که از قرآن فهمیدیم از آنجا که هدایت است، عمل کردیم، می‌توانیم با خدا احتجاج کنیم. خدا از ما نخواهد خواست که چرا از قرآن پیروی کردید؟ ما می‌گوییم که قرآن را فرستادید و ما هم آن حدی که استعداد داشتیم فهمیدیم و به آن ملتزم شدیم و قرآن به ما گفت که چنین و چنان کنید. و اگر به آنچه خداوند متعال در قرآن از ما خواسته عمل کردیم، و ما را مؤاخذه کرد، این خلاف عدالت اوست. و اگر چیزی را در قرآن نیاورده و ما آگاه نشدیم (البته سنت هم ضمیمه‌ی قرآن است) آنگاه نمی‌تواند ما را عذاب کند. چرا؟ چون بیانی نیامده و از ما بیش از این را نخواسته و عقاب بلابیان قبیح است. و بر حکیم و خداوند متعال هم قبیح است. شما وقتی چیزی را به زیردست ابلاغ نکرده‌اید نمی‌توانید بازخواست کنید که چرا چنین نکردی و چنان کردی؟ همۀ عقلا محکوم می‌کنند و می‌گویند مؤاخذه به خاطر امر ابلاغ نشده قبیح است. اگر عبارتی شما گفتید برای اینکه او بفهمد که چه باید بکند (که همان هدایت و راهنمایی است)، نامه نوشتید که چنین و چنان کنید و آن فرد رفت و براساس آنچه از آن نامه فهمید رفتاری کرد و فعلی از او سر زد و یا ترکی کرد. اگر شما فردا او را مؤاخذه کنید که چرا چنین کردی و چنان نکردی، می‌گوید در این نامه نوشته بودید. در هر حال چون هدایتگر است، حجت است و لازم‌الاتباع است و می‌توان به آن احتجاج کرد و به آن تمسک و استناد کرد و اگر حجت نباشد و لازم‌الاتباع نباشد پس خلاف آن هم مجاز می‌شود، اولاً لغو است و ثانیاً آیا ممکن است که خداوند ما را به ضلالت دعوت کند؟

در سوره یونس آیه ۳۵: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکائِکُمْ مَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ» آیا از شریکانی که شما تصور می‌کنید، کسی هست که به حق دعوت کند؟ «أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى‏‏» آیا آن کسی که به حق دعوت می‌کند و به سمت حق راهنمایی می‌کند سزاوارتر است که از آن پیروی کنیم؟ یا آنکه تا هدایت نشود راه را پیدا نمی‌کند. « فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُون‏» چگونه قضاوت می‌کنید؟ اگر به حق دعوت می‌شود باید از او تبعیت کرد نه برخلاف آن. آنکه خلاف حق هست که باطل است و خلاف هدایت که ضلالت است قابل تبعیت نیست. آنکه خود ره گم کرده است، کوری نمی‌تواند عصاکش کور دیگر باشد. آیه ۳۶ سوره یونس «وَ ما یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا» اکثر اینها جزء پندارها را پیروی نمی‌کنند، پیرو خیالات هستند. اینجا ظن به آن معنای مصطلح در مقابل شک و وهم نیست. چون تقین یعنی صددرصد، ظنّ یعنی بالای پنجاه درصد. شک یعنی پنجاه، پنجاه، وهم یعنی زیر پنجاه. وقتی زیر پنجاه درصد احتمال چیزی را می‌دهد زیر شک است. آنجا که پنجاه پنجاه است شک است. اصطلاحاً ظن بالای پنچاه درصد است ولی گاهی ظن به معنای علم می‌آید و گاهی به معنای وهم که اینجا به معنای وهم است. ظن به معنای بالای پنجاه درصد هم نیست، که طبعاً انسان بین دو مسئله به یکی ظن دارد که مقابلش می‌شود وهم، خوب ترجیح با ظن است. اینجا منظور این معنایی از ظن نیست. و همچنین گاهی ظن به معنای علم هم می‌آید که اینجا به آن معنا نیست، اینجا ظن به معنای وهم است. اینها جز به گمان‌های حتی کمتر از پنجاه، پنجاه اعتماد کردند. «إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنی‏ مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» گمان هرگز حقیقت‌نما نیست و چیزی از حق را نمی‌نمایاند. با ظن به حقیقت نمی‌توان رسید.

بحث بعدی درباره کارکرد مطالب غیرتشریعی مذکور در قرآن است. می‌دانیم در قرآن کریم مفاهیم، مطالب و معارف فراوانی آمده است. پاره‌ای از آنها گزارش از جهان و حقایق عالم است. اینها را چه می‌نامیم؟ جهان‌بینی یا اصول عقاید. جهان‌بینی همان اصول عقاید است. می‌گوید که خدا هست، فرشته هست، غیب هست، شهود هست و امثال اینها، اخبار از بودها و نبودها و هست‌ها و نیست‌هاست و این در حقیقت جهان‌بینی است. پاره‌ای از مفاهیم و معارف قرآنی از سنخ دستورهای الزامی است. مثل باید و نباید، چنین باید و چنین نباید، این کار را انجام دهید، این کار را انجام ندهید، حلال و حرام، مکروه و مستحب. دسته‌ای دیگر شاید و نشایدها و ارزشهای اخلاقی است. چنین شایسته است، چنان شایسته نیست. دسته‌ای دیگر اخبار از قوانین و روابط طبیعت و هستی و مطالب علمی است. اخباری از گذشته و تاریخ مانند داستان حضرت نوح(ع)، حضرت ابراهیم(ع)، حضرت موسی(ع)، داستان بعضی اولیاء الهی و داستان طاغوت‌هاست. سوال این است که، عقاید جزء دین است، احکام (باید و نبایدها) و اخلاق جزء دین است (شاید و نشایدها)، اما از تاریخ سخن گفتن، از مطالب علمی، فیزیک، شیمی، کیهان، بیولوژی و زیست در قرآن سخن گفتن چرا؟ مگر قرآن کتاب فیزیک یا تاریخ است؟ وقتی کتاب هدایت شد دیگر قرآن کتاب فیزیک، تاریخ، شیمی نیست. پس چرا این مطالب در قرآن ذکر می‌شود؟ اینها در استخدام هدایتگری قرآنند. قرآن کریم از شگفتیهای عالم حداقل با دو هدف سخن می‌گوید:

یک) وقتی قرآن نظم شگفت و پیچیده‌ای را که بر جهان حاکم است تشریح می‌کند، نتیجه می‌گیرد که این نظم، ناظم می‌خواهد و خالق این عالم حکیم است و رب این عالم، حکیم و علم است، رب این عالم رحیم و عادل است.

دو) نتیجه و سرّ دیگر ذکر این مفاهیم پیچیده به خصوص، اثبات معجزه بودن و اعجازگری قرآن است. در روزگاری که برای احدی از آحاد بشری این معارف کیهان‌شناختی، زیست‌شناختی، تاریخی شناخته نشده بوده ولی قرآن از آن اخبار می‌کند و به پیامبرش می‌گوید که ما قصص بسیاری می‌گوییم که نه تو و نه دیگران از آنها اطلاع نداشتید. جهت دیگر ذکر مطالب علمی و گاهی تاریخی گذشته بسیار دور، اعجازگری قرآن است و یکی از وجوه اعجاز قرآن است. چرا اعجاز؟ برای اینکه نظر انسان را به قرآن و هدایت‌های قرآنی جلب کند. چرا از نظم سخن می‌گوید؟ برای اینکه ذهن و عقل بشر قانع و هدایت شود.

بنابراین اگر فیزیک، شیمی، کیهان، تاریخ و هرچه جزء تعالیم تشریعی یا تعالیم نبوی است از گزاره و آموزه، هر آنچه گفته می‌شود در جهت هدایت است، پس بنا نیست در قرآن کریم همه مفاهیم و علوم طبیعی درج شده باشد. به صورت کارکردی از باب تمثیل و از باب استخدام این معارف برای هدایت، این معارف در قرآن آمده است. پس وقتی پذیرفتیم هویت قرآن هدایتگری است مقصد و مآل قرآن هدایت انسان است، سایر مطالب هم حول محور همین اصل خواهد چرخید.

در سوره نحل آیه ۸۹: «وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فی‏ کُلِّ أُمَّهٍ شَهیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»، روزی بر خواهیم انگیخت از هر امتی و ملتی، گواهی بر آنها از خودشان «وَ جِئْنا بِکَ شَهیداً عَلى‏ هؤُلاءِ » و تو را ای پیامبر گواه آنها قرار خواهیم داد که احتمالاً به قرینه آن آیه «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهیدا» این باید باشد که: تو را گواه و شهید قرار می‌دهیم بر آن شهیدان و الگوها. «وَ جِئْنا بِکَ شَهیداً عَلى‏ هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمین‏» سوال می‌کنند که این آیه چه می‌گوید که ما قرآن را تبیان و بیانگر و وسیله بیان همه چیز قرار دادیم؟ خوب نشان بدهید که چرا فلان فرمول ریاضی و… در قرآن نیست؟ چرا اسم من در قرآن نیست؟ مگر قرآن همه چیز را طبق صریح این آیه بیان نکرده است؟ پاسخ این است که بله ” تبیانا لکل شیء” در جهت هدایت است، یعنی باید دید که رسالت قرآن چیست؟ در جهت و چارچوب رسالت و غایت و هویت قرآن همه چیز آمده است و هیچ چیز کم نیست.

مانند اینکه فردی وارد داروخانه‌ای می‌شوید، می‌گویند در این داروخانه هر چه بخواهی هست. می‌گوید من یک تیشه لازم دارم! شما به او می‌خندید. می‌گوید چرا می‌خندید؟ مگر نگفتید هرچه که بخواهید در این داروخانه هست؟ می‌گویند یعنی هر نوع داروئی که بخواهید هست. اینجا داروخانه است. وقتی من می‌گویم در این داروخانه هر چه هست یعنی هر آنچه که شأن داروخانگی این داروخانه اقتضا می‌کند موجود است. وقتی قرآن می‌گوید تبیان لکل شیء و بعد بلافاصله می‌فرماید “و هدی و رحمهً و بشری للمسلمین”، هدایت است؛ رحمت است؛ دیگر شما نمی‌توانید سوال کنید که چرا اسم من ذکر نشده در قرآن. پس همه چیزی که مقتضای شأن قرآن است در آن ذکر شده است. حالا با این نگاه قرآن را بفهمید.

در عین حال تعبیر دیگری هم می‌شود کرد: اینکه “تبیان لکل شیء” یعنی فهرست همه چیز در آن هست؟ یا هر آنچه که شما را به همه چیز برساند در این هست؟ یا اینکه اصول و امّهات در این قرآن حاضر است؟

شما اگر به این قرآن عمل کنید فیزیک را هم می‌فهمید و در آن پیش هم می‌روید، شیمی را هم به دست می‌آورید، با کیهان‌شناسی هم آشنا می‌شوید. اگر به این قرآن عمل کنید. قرآن به شما می‌گوید عقل را به کار بیاندازید، این قرآن به شما می‌گوید “قل سیروا فی الارض” بروید تجربه کنید. وقتی به قرآن عمل نکنی هیچ چیز در قرآن به دست نمی‌آوری. اما اگر عمل کنید از همین قرآن صاحب همه چیز می‌شوید. و قرآن مبین همه چیز هست.

اگر شما چهارصد سال روش تجربی را که قرآن این همه ما را تشویق می‌کند ترک کنید، آشکار است که ملت مسلمان افول می‌کند! و غربی به این شیوه عمل می‌کند و نتیجه می‌گیرد. درست از نقطه‌ای که ما به دینمان جامع عمل نکردیم، عقب افتادیم. روش تجربی به موازات روش عقلی در قرآن مورد توصیه است. البته ما از چهار قرن پیش به شدت دچار انتزاعی‌اندیشی شده‌ایم و در متافیزیکی فکر کردن ‌ افراط کردیم، و از حس و حیات حسی فاصله گرفتیم و علوم از دستمان خارج شده. در حالیکه پیشتر ما پیشآهنگ بودیم. غربی‌ها به حس پرداختند و از عقل و متا فیزیک و (عقل به معنایی که ما می‌گویم) دین فاصله گرفتند و در حس پیش رفتند ولی از آن حیث ضرر کردند.

ششمین اصل و دستاوردی که ما از اصل هدایت‌مآل بودن قرآن به چنگ می‌آوریم این است که می‌فهمیم آنچه غیر از عقاید و احکام و اخلاق و احیاناً تربیت در قرآن آمده هم در مسیر هدایت است. کما اینکه عقاید و اخلاق و احکام هم برای هدایت است.

ششمین اصل را از همین آیه استنتاج می‌کنیم و آن جامعیت و جاودانه بودن تعالیم قرآن است. اگر هدایت‌مآل است باید قرآن جاودانه و جهانی و جامع باشد. در غیر این صورت مانند این است که بیماری با معجونی که با پنج جزء ترکیب می‌شود بهبود پیدا می‌کند؛ اگر آن معجون چهار جزئی بشود گاهی نه تنها به اندازه چهار جزء باعث شفا نمی‌شود بلکه مضر هم هست.

قرآن اگر جامع نباشد هدایت تحقق پیدا نمی‌کند. اگر قرآن فقط از آخرت بگوید و دنیا را ترک کند، به عقیدۀ ما کسی که دنیای خوبی ندارد آخرت خرابی خواهد داشت. ما که دنیا و آخرت را دوگانه و جدای از هم قلمداد نمی‌کنیم و یا فقط به دنیاداری دعوت کند و آخرت را فراموش کند، جامعیت لازمه هدایتگری است. جهانی‌بودن لازمه هدایتگری‌ست. زمانی می‌تواند بگوید من هدایتگرم که با همه بشریت سخن بگوید و همیشه سخن بگوید و جاودانه باشد. اگر مخصوص مردم جزیره‌العرب و مثلاً صدر اسلام بود، الان دیگر نمی‌توانست ما را هدایت کند. آنگاه می‌توانیم به طور مطلق بگوییم هدایت‌گر است که همه را همیشه هدایت کند.

لهذا از ” تبیان لکل شی ء” جاودانگی و جهانی بودن هم قابل استحصال هست. اگر فقط مردم یک عصر را هدایت کند و در عین حال کتاب خاتم باشد؛ این ترجیح بلامرجح است. چرا؟ چون بشر هر چه پیش می‌رود به رغم رشد عقلانی و علمی به هدایت محتاج‌تر می‌شود و بشر امروز محتاج‌تر از همیشه تاریخ است. به رغم اینکه بعضی تصور می‌کنند عقل کامل می‌شود و علم پیشرفت می‌کند احتیاج ما کمتر می‌شود؛ برعکس، بشر چهارده قرن قبل و قبل‌تر از آن مشکلات کمتری داشت و زندگی غیرپیچیده‌ای داشت. اگر بنا بود هم‌نوع خود را بکشد یک یا چند نفر را می‌کشت، امروز با یک بمب اتمی می‌توانند میلیونی کشتار کنند. این بشر بیشتر احتیاج به هدایت دارد یا آن بشری که همه تلاشی که می‌کرد دو، سه نفر از هم نوع خود را می‌کشت.

هفتمین دستاورد این قاعده و اصل این است که قواعد محاوره‌ای‌ عقلایی تفاهم و گفتگو در فهم قرآن باید به کار برود. لزوم کاربرد قواعد و ضوابط محاوره‌ای عقلایی در فهم متن قرآن. مجموعه‌ی قواعدی که در خواندن یک نامه یا یک کتاب باید رعایت کرد تا آن را فهمید، نوع آنها را در درک قرآن هم باید به کار بست. شما تأمل کنید که اگر یک کتاب را بخوانید چه قواعدی را ملاحظه و مراعات می‌کنید تا آن کتاب را درست بخوانید و درست بفهمید. قواعد بسیاری هست که به شکل عرفی، فطری، و گاه عقلی، ملتزم هستید و به آن توجه هم دارید، ولی اگر از شما سئوال شود شاید حتی یک قاعده از آن قواعد را هم نتوانید نام ببرید. وقتی ما یک متن را می‌فهمیم تحت مجموعه‌ای از ضوابط و در چارچوب مجموعه‌ای از قواعد می‌فهمیم. مثلاً شما یک نامه‌ای را در دست می‌گیرد که در آن مافوق شما نوشته روز جمعه سر کار بیایید و در را هم باز کنید و به فلان فرد احترام کن. شما هم همین کار را می‌کنید. اصلاً می‌دانید این مبتنی بر چه پیش‌فرض‌هایی است؟ چرا خلاف آن را نکردید؟ این براساس مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها، قواعد و ضوابط که گویی نانوشته بین شما و او قرارداد شده است. قواعدی شما را هدایت می‌کند به درک متن این نامه. این مجموعه قواعد در فهم متن دینی که هدایتگر است، نه حیرت‌زا، باید رعایت شود. در چارچوب همان قواعد هم باید قرآن را بفهمیم. البته قرآن اضافه بر این قواعد ویژگیهایی دارد. شرح این مطلب آخر را به جلسه بعد موکول می‌کنم.

و السلام

 

جلسه پنجم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه پنجم

دومین نهاد پایه در فهم قرآن هدایت‌مآل بودن و هدایت‌گر بودن قرآن کریم بود. تبیین و تحلیل این نهاد مورد بحث واقع شد و به اختصار ادله و مؤیدات هدایت‌‌مآل بودن قرآن کریم هم بررسی شد. گرچه ما نوعاً به اشارتی اکتفا می‌‌کنیم و عبور می‌کنیم، وگرنه که هریک از این مباحث جای تفصیل فراوان دارد.

محور سوم یعنی برآیند و دستاوردهای این نهاد. اینکه می‌گوییم قرآن هدایت‌مآل است، چه پیامدها و دستاوردهایی در فهم قرآن خواهد داشت. من معتقدم بسیاری از کسانی که در این سنوات ادعاهای بی‌اساسی را در جامعه دینی ما طرح می‌کنند به لوازم مدعاها و ادعاهای خودشان توجه ندارند. اگر بدانند که وقتی ادعایی را در مقوله دین و فهم دینی مطرح کردیم، چه پیامدهایی خواهد داشت احتمالاً آن را مطرح نمی‌کنند. چون گاهی کسانی بعضی ادعاها را به زبان می‌آورند، بدون تأمل که دشوار است انسان بپذیرد که به لوازم این ادعاها نیز توجه و التزام دارند. من یک بحثی در فیضه عرض کرده بودم در خصوص تفاوت‌های نظریه قرائت‌پذیرانگاری دین با نظریه اجتهادگرایی، این که دین قرائت‌پذیر است با اجتهاد و تفاوت آرا چه فرق‌هایی دارد که ده تفاوت را مطرح کرده بودم. همان ایام دیدم یکی از آقایان که حتی رساله هم دارد، گفته است که اسلام دارای قرائت‌های مختلف است و قرائت‌های مختلف می‌پذیرد. یک بزرگ دیگری از من دعوت کرده بود که به خدمت ایشان رفته بودم. من نزد ایشان گله کردم که بعضی بی‌آنکه بدانند لوازم و مبانی بعضی مدعاها چیست، آن را به زبان می‌آورند و اشاره کردم که یکی از آقایان گفته است که اسلام قرائت‌پذیر است و قرائت‌‌های مختلف از اسلام هست. من عرض کردم که از جمله آثار این نظریه این است که وقتی چند قرائت از دین به دست بیاید، همه برابر هستند و ارزش واحد دارند و قرائت هیچ‌کسی برای دیگری حجت نیست. درنتیجه کسی از کسی نباید تقلید کند. سپس گفتم که اولین لازمه این مدعا این خواهد بود که آن آقا باید رساله خود را جمع کند برای اینکه رساله او فهم و قرائت او از اسلام است، اما دیگران ملزم نیستند که به رساله او عمل کنند.

هرچند بعضی به رغم توجه به لوازم و مبانی هم بعضی آرا را ترویج می‌کنند و این دیگر جای تعجب است. لهذا ما وقتی یک مبنا را می‌پذیریم، بدانیم که بر آن مبنا بناهایی مترتب است، وقتی می‌گوییم قرآن هدایت‌مآل است یک سلسله آثاری بر این مترتب می‌شود که به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم:

۱) معنی‌داری قضایای مندرج در قرآن. اگر قرآن هدایت‌مآل است، هدایت باید با واقع پیوند داشته باشد. نمی‌شود گزاره بدون پشتوانه از واقع و گزاره‌ای که واقع‌نما نیست انسان را به واقع هدایت کند. اگر مطلبی کذب و بی‌واقع گفته شود، آن مطلب هرگز نمی‌تواند انسان را به واقع رهنمون شود.

شما از کسی سئوال می‌کنید که فلان میدان کجاست؟ او یک جمله‌ای بگوید که معنی نداشته باشد، ولو جمله زیبایی هم باشد، و آن جمله حکایت از اینکه آن میدان کجاست نکند و این معنا را نداشته باشد، شما می‌توانید با آن جمله میدان مورد نظر را پیدا کنید؟ لهذا اگر قضایای قرآنی و دینی معنی‌دار نباشد، هدایت‌گر نیز نیست و از آنسو اگر قضایای قرآنی هدایت‌گر بودند حتماً معنی‌دار نیز هستند. سوره اسراء آیه ۹: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی‏ هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنینَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبیرا»، همچنین سوره احزاب آیه ۴٫

دستاورد دوم هدایت‌مآل بودن قرآن کریم، خطاناپذیری قرآن و گزاره‌های قرآنی است. خطا در قرآن کریم راه ندارد، چون هدایتگر است که اگر هدایت‌گر باشد نمی‌تواند خطا باشد، و اگر خطا باشد نشانی غلط داده است. وقتی می‌گوییم هدایت‌گر است یعنی نشانی را درست می‌دهد. خطاناپذیر است، خالی از اقراء و اغواء است. اقراء به جهل نمی‌کند، کسی را دچار جهل نمی‌کند، کسی را فریب نمی‌دهد. چون بناست هدایتگر باشد. اگر خطاپذیر باشد نمی‌توان گفت هدایت‌گر است. اگر اغواگر باشد و اقراء به جهل کند، نمی‌تواند هدایت‌گر باشد. کسی که خطا می‌کند، چگونه دیگران را به صواب رهنمون خواهد شد؟!

ذات نایافته از هستی بخش

کی تواند که شود هستی بخش

آنکه خود فاقد هستی است چگونه معطی هستی می‌شود؟ آنکه خود فاقد هدایت است چگونه دیگران را هدایت می‌کند؟ اگر خطاکننده باشد هدایت‌شونده نیست. هادی نخست خود باید مهتدی باشد تا بتواند هدایت کند. اگر خطا در کلام الهی راه داشته باشد، نمی‌تواند مهتدی یعنی هدایت‌یافته و هدایت‌پذیرفته باشد. اگر بناست هادی باشد پیش از آن باید مهتدی باشد، آن‌گونه که ما می‌گوییم اگر کسی بناست مصلح باشد باید خود صالح باشد. مگر ممکن است گمراه و گم‌گشته، راه به دیگران بنماید؟ این محال است. تصادفاً ممکن است یک‌بار موردی رخ بدهد، اما بنا نیست که قرآن یک بار، یک مورد، یک نفر را هدایت کند، که تصادفاً اگر مهتدی نبود، هادی باشد. قرآن کریم “رحمت للعالمین” است. قرآن کریم بناست از آغاز تا انجام از زمان نزول تا قیام قیامت همۀ بشریت را هدایت کند. قرآن کریم هم جهانی است، مختص جزیره‌العرب نیست، مخصوص خاورمیانه نیست، به لحاظ زمینی سراسری و هم جاودانه است و به لحاظ زمانی سراسری است. هم عرضی و طولی سراسری است. و اگر بنا بر این است که همه را و همیشه هدایت کند هر میزان درصد عدم اهتداء و عدم هدایت در آن راه داشته باشد، در هدایتگری او خدشه وارد خواهد شد.

بنابراین اصل دیگری که می‌توانیم از نهاد هدایت‌گری قرآن استنباط کنیم این است که وقتی هدایت‌گر است خطاناپذیر است و از اقراء و اغواء منزه است. ( نجم آیه ۲ و نیز سوره احزاب آیه ۴، سوره فصلت آیه ۴۲٫)

سومین اصلی که می‌توان از هدایتگر بودن قرآن استنباط کرد، فهم‌پذیری قرآن است. فهم‌پذیری در مقابل قرائت‌پذیر بودن است. قرائت‌پذیری می‌گوید که متنی که پیش روی ماست یا دینی که در اختیار ماست چندگونه و چندگانه تفسیر می‌پذیرد و تفسیرهای مختلف و حتی متهافت و متضاد می‌پذیرد. چون فهم تحت تأثیر ذهنیت‌ها رخ می‌دهد، پیش‌انگاره‌ها، پیش‌دانسته‌ها، توقعات، انتظارات، روحیات در فهم انسان اثر می‌گذارد و چون هیچ انسانی با انسان دیگر از همه جهات یکسان نیستند، پس هر انسانی با همه انسان‌های دیگر متفاوت می‌فهمد. بنابراین وقتی متنی را مقابل فرد قرار می‌دهید هر کسی از این متن برداشتی می‌کند و ممکن است که به عدد آحاد انسانی از یک متن تفسیر به دست بیاید. و می‌گوید که چون متن از ماتن، اثر از مؤثر و کتاب از مؤلف جداست، کتاب و متن، شخصیت مستقلی از صاحب تألیف دارد، در نتیجه نمی‌توان گفت مؤلف این را اراده نکرده است. وقتی متن از ماتن صادر شد برای خودش شخصیت مستقلی می‌شود. حافظ گفته است:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

این بیت که از حافظ صادر شد، خودش مستقل شده است. اگر ۹ نفر حافظ را تفسیر کنند و هرکدام یک‌جور بفهمند و می‌فهمند، حافظ سر از خاک بردارد و بگوید که منظور من از این بیت این است، نه آن چیزی که شما تفسیر کرده‌اید، آنها می‌گویند پس این هم تفسیر دهم است. می‌گوید من حافظ شیرازی هستم، می‌گویند باش، متن برای خود استقلال دارد و شما هم تفسیر خودت را از این عبارت ارائه می‌کنی. نظریه‌پردازان هرمنوتیک براساس نظریه گادامر که متأسفانه هرمنوسین‌های وطنی ما نیز پیروان گادامر هستند، همین را می‌گویند، یعنی حتی متن از ماتن شخصیت مستقلی دارد و جداست. اگر مؤلف بگوید من می‌خواستم چنین بگویم، می‌گویند قرائت تو از متن چنین است. گادامر می‌گوید: ما هیچ جمله‌ای میان بشریت نداریم که معنای قطعی داشته باشد، تا بگوییم معنای این جمله این است و جز این نیست.

هر که گریزد ز خراجات شاه

بارکش غول بیابان شود

وقتی ما از پرتو معارف قرآنی فاصله می‌گیریم باید این نظریه‌ها را قبول کنیم و مروج این نظریه‌ها باشیم. آقا با عنوان “هرمونتیک کتاب و سنت” کتاب می‌نویسد و می‌خواهد با آرای گادامر کافر وحی نورانی الهی را معنی کند. حاصل این انحراف، این تحریف می‌شود که بگویید: ما وقتی با متن روبه‌رو می شویم آنقدر تحت تأثیر ذهنیات خودمان متن را می‌خواهیم معنی کنیم و بفهمیم که ظاهراً مفسریم و داریم متن را تفسیر می‌کنیم، اما عملاً مفسَریم یعنی داریم خودمان را تفسیر می‌کنیم.

یکی نیست به این آقا بگوید که ۱۴ قرن از نزول آیه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون‏» گذشته و میلیاردها انسان هم در این ۱۴ قرن این آیه را خوانده‌اند؛ آیا یک نفر از این چند میلیارد نفر غیر از آنچه که هنوز هم ما از این آیه متوجه می‌شویم فهمیده؟ من می‌گویم “یک لیوان آب بیاورید من بنوشم”، هزار نفر هم اینجا حضور داشته باشند همان را می‌فهمند که یک نفر می‌فهمد.

بزرگترین آفت علم در تاریخ به ویژه در عصر ما افراط و تفریط‌هاست و سرّ کوته‌عمری و میرائی نظریه‌ها و مکتب‌ها در عصر ما همین افراط و تفریط‌هاست. می‌گویند که عمر نظریه‌های علمی تا صد سال پیش دو هزار سال بوده، دو هزار سال پیش افلاطون چیزی گفته بوده و همچنان باقی مانده. اما رفته رفته عمر نظریه‌ها کوتاه‌تر شده و امروز به یک یا دو سال رسیده، یعنی یک نظریه که عرضه می‌شود به طور میانگین یک سال بیشتر عمر نمی‌کند و زود ابطال می‌شود و لذا می‌گویند علم اصلاً آن است که ابطال‌پذیر باشد. چرا آنقدر علم ابطال‌پذیر شده است؟ من به تفاوت ظریف ابطال‌پذیری که پوپر طرح می‌کند توجه دارم. چرا باید نظریه‌های علمی زود بمیرند؟ من عرض می‌کنم، به جهت افراط و تفریط‌هایی که رخ می‌دهد. برای اینکه کارل مارکس می‌گوید که همه هستی، حیات، وجود، تحولات تاریخ، انقلاب‌ها، دین، همه‌چیز مبتنی است بر ابزار تولید، چرا که ابزار تولید که متحول می‌شود، سیستم مناسبات اقتصادی عضو می‌شود و به دنبال آن همه چیز عوض می‌شود. به قول اقبال لاهوری:

دین آن پیغمبر حق ناشناس

بر مساوات شکم دارد اساس

او می‌گوید همه چیز وجود بشر شکم است. هنر، دین، تاریخ ، صنعت، فن‌آوری و تکنولوژی، همه چیز تحت تأثیر اقتصاد متحول می‌شود. این نظریه دوام ندارد، بعداً یک عده می‌گویند: شما که می‌گویید همه چیز بر اساس اقتصاد، خیلی چیزها از اقتصاد متأثر نیست، اقتصاد هم یک عامل است.

دیگری می‌گوید همه چیز بسته به شهوت است (فروید). همه چیز، حتی نوزاد که از مادر متولد می‌شود سینه مادر را به دهان می‌گیرد شهوت‌آمیز است. اینقدر افراط! فلسفه دین براساس شهوت، ما فلسفه دین فرویدی داریم. دین براساس شهوت، هنر براساس شهوت، همه چیز بر اساس شهوت. خوب کسی منکر نیست که او هم یک غریزه است، اما اینکه بگویید، محور همه چیز اوست، مشخص است که این نظریه پایدار نمی‌ماند؛ زیرا نقد می‌شود.

ولی اشکال اینجاست که آنهایی هم که نقد می‌کنند باز به صورت تک‌بعدی نقد می‌کنند، یعنی آن کسی که نظریه قبلی را نقد و رد می‌کند، نظریه‌ای می‌دهد که باز تک‌بعدی است، و لذا نظریه‌ها میرا هستند.

در خصوص قرائت‌پذیر بودن متن کسی منکر نیست که ممکن است بعضی از متون یا جملات را بعضی از افراد، متفاوت با دیگران بفهمند. ولی این موجبه‌ی جزئیه یک مرتبه به موجبه‌ی کلیه تبدیل می‌شود. بعضی از آیات قرآن متشابه است و ممکن است که چند نفر چندجور بفهمند اما نه به عدد آحاد بشر و نه همۀ قرآن.

بعضی ابیات حافظ را هم ده جور معنی کرده‌اند، چون خواجه نیست اکنون، هرچه که می‌خواهید بگویید. اما اگر خواجه خودش بود می‌گفت که معنی این بیت، این است. و تازه غزل عرفانی که زبان آن چندپهلو است، اصلاً جوهر غزل عرفانی چندپهلو بودن است و باید قرائت‌پذیر باشد، آنوقت شما غزل حافظ را می‌گذارید کنار قرآن که هدایت‌گر است و بعد مقاله می‌نویسد: «قرآن، حافظ، قرائت‌پذیری» و به همین سرعت هم نظرتان را عوض می‌کنید. نویسنده این مقاله را در جلسه‌ای دیدم که بسیار عصبانی است که فلان فرد گفته قرآن قرائت‌پذیر است و من حاضرم در نقد او بنویسم. در دل گفتم که شما خودتان یک سال پیش به همین معنا مقاله داشتید. چون بی‌مبنا و نسنجیده مطلبی را مطرح می‌کنیم با این مشکل مواجه می‌شویم.

بله، شاید بعضی از آیات چنین باشد اما نمی‌توان از اینها نتیجه گرفت که کل قرآن و کل دین قرائت‌پذیر است، که درنتیجه وقتی انسان در مقابل دین قرار می‌گیرد، متحیر می‌شود. این ناشی از همین افراط و تفریط‌هاست که به آن مبتلا هستیم.

پس اصل سومی که ما از نهاد هدایت‌مآل بودن قرآن فراچنگ می‌آوریم، فهم‌پذیری قرآن است که سوره قمر آیه ۱۷ بر این دلالت دارد.

 

جلسه چهارم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه چهارم

عرض شد که پایه و نهاد دیگری که چنان چارچوبی در فهم قرآن می‌بایست مورد توجه باشد، هدایت‌مآل بودن قرآن کریم است. گفتیم برخی حیرت‌افکنی را در دین و متون مقدس طرح می‌کنند. و در سایر کتب مقدس اگر این صدق کند که می‌گوید خدا سه است و در عین اینکه سه است، یک است و در عین این که یک است، سه است. این حال حیرت ناشی از ابهام در این آموزه هرگز در قرآن وجود ندارد و معنی حیرت‌افکنی، پریشانی ساختاری نیست، پریشانی معنایی است، محتوا، در کتب مقدس دیگر پریشان است.-البته مسئله ساختارمندی جداگانه بحث خواهد شد.-

گفتیم هدایت به معنای راهنمایی توأم با لطف است. به همین جهت هم هدیه و به تلفظ فارسی، هدیه از همین ماده است.

هدایت به اشکال مختلف قابل تقسیم است: هدایت ناشی از نحوۀ وجود انسان که در وجود آدمی تعبیه شده است و آن را هدایت تکوینی می‌نامیم که خود مراتب و اقسامی دارد. هدایت فطری به معنای خاص فطرت که مخصوص انسان است. به مفهوم یک نحوه هدایت از درون، ناشی از خلقت خاص انسان، این یک قسم از هدایت تکوینی است.

هدایت غریزی قسم دیگری از هدایت تکوینی است. آنچه که بشر به صورت غریزی درک و عمل می‌کند. مثل اینکه نوزاد به محض تولد، پستان مادر را می‌گیرد و غذای خود را می‌خورد، به تعلیم نیازی ندارد. نوزاد و حتی جنین قبل از تولد، هنر را درک می‌کند، آوای خوش، صدای آهنگین و موزون، حتی در شکم مادر موجب آرامش طفل است. این آن چیزی است که ما نامش را فطرت و غریزه می‌گذاریم. که البته فطرت به معنای عام شامل فطرت به معنای خاص، غریزه و طبیعت می‌شود.

پس هدایت فطری ویژه انسان است، هدایت غریزی ویژه انسان و حیوان است، چون بعضی از غرایز بین انسان و حیوان مشترک است. هدایت طبعی یا طبیعی که بین حیوان، انسان، نبات و جماد مشترک است. این سه قسم، اقسام هدایت تکوینی‌اند. پس قسم اول هدایت که آن را هدایت تکوینی می‌نامیم، می‌تواند به معنای عام، هدایت فطری نیز نامیده شود، چون فطرت دست‌کم به دو معنا به کار می‌رود: معنای عام فطرت؛ یعنی آنچه که در خلقت نوعی موجودات (انسان و غیرانسان) تعبیه شده. یک بار فطرت را به معنای خاص به کار می‌بریم که مراد فطرت ملکوتی است که مخصوص مکلفین است. انسان، فرشته، جن. من فکر می‌کنم که ملائکه مکلّفند.-

دوم، هدایت تشریعی است که بر عهدۀ دین و قرآن است. پس از آنکه ما به هدایت تکوینی پاسخ دادیم، عقل ما کارآمد می‌شود و شامل هدایت عقلی می‌شویم. پس از آنکه هدایت تکوینی و عقلی را اجابت کردیم شریعت می‌تواند ما را هدایت کند. ما اگر هدایت تکوینی و عقلی نشویم نوبت به شریعت نمی‌رسد. کسی که به طبیعت، فطرت و عقل خود پشت پا بزند سراغ شریعت نمی‌رود. پس از آنکه هدایت تکوینی، عقلی و تشریعی را پذیرفتیم هدایت توفیقی سراغ ما می‌آید. «وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً»

و نوع پنجم که گفتیم، راغب اصفهانی آن را مطرح کرده و گفته بعضی از آیات قرآن اشاره به آن هدایتی دارد که خدا در آخرت، مؤمنین را به سمت بهشت می‌کند.

اگر ما هدایت تکوینی را سه قسم به حساب بیاوریم و اقسام هدایت تکوینی را مجزا فرض کنیم در آن صورت هدایت هفت قسم می‌شود. اگر چه در قرآن از قسم آخر تعبیر به هدایت شده اما اثبات اینکه قسم مستقلی است دشوار است و هدایت در آنجا به همان معنای لغوی به کار رفته است.

هدایت، صیرورت است، گردیدن است. موجودی که هدایت می‌شود، در گردونه‌ی صیر و صیرورت قرار می‌گیرد و به سمت کمال مطلوب و متناسب خود پیش می‌رود. ولی همۀ این هدایت‌ها نهایتاً از سوی مبدأ تعالی صورت می‌گیرد، چون صیرورت، گردیدن، گشتن و شدن، ادامه خلقت است. چون موجودی که در خلقت خویش محتاج به خالق است، محتاج به کسی است که بالذات هادی است. چون در اصل خلقت محتاج به خالق است، در استمرار خلقت هم محتاج به آن خالق است. لهذا همه هدایت‌ها باید به خالق برگردد و دیگرانی هم که نقش هدایت‌گری را به عهدهِ می‌گیرند، مثل انبیاء، هدایت بالتبع می‌کنند و هادی بالتبع هستند و خدا بالذات هادی است و هدایت بالذات برعهده خداست و انبیاء بالعرض و بالواسطه هادی‌اند.

قرآن کریم عهده‌دار هدایت تشریعی است. اشاره شد که سه قسم هدایت تکوینی داریم: هدایت عقلی، هدایت عقلی هم دو قسم است، چون عقل نظری و عقل عملی داریم. عقلی که در مقام شناخت و معرفت رهنمون است و معرفت و شناخت به ما می‌دهد، عقل نظری است. عقلی که در مقام عمل و معیشت به ما کمک می‌کند عقل عملی است. هر دو نوعی هدایت‌اند. هدایت تکوینی، هدایت عقلی، هدایت تشریعی که این قسم سوم به عهده قرآن کریم و انبیاءست.

بحث تحلیل هدایت‌‌مآل بودن را عرض کردیم. بحث دوم، بحث ادله و مؤیدات هدایت‌مآل بودن قرآن است. بحث دوم هدایت‌مآلی باید با ادلّه و مویداتی طرح و تمام شود. به لحاظ عقلی پس از آنکه وحیانیت و حقانیت قرآن و اسلام، نبوت عامه و خاصه و ضرورت نبوت و نبوت رسول خدا(ص) را پذیرفتیم، و اگر مقدمه دوم را اضافه کنیم و آن اینکه قرآن مدرک و سند اصلی و اولی حقانیت و نبوت است (نبوت پیامبر اکرم و حقانیت آن) قرآن سند نبوت پیامبر اکرم است. پیامبر اکرم با قرآن اسلام را آورده و بشر را هدایت می‌کند و در عین حال، حجت و بینه درستی رسالت او و معجزه‌ی خالده است. اگر هدایت‌گر بودن قرآن را نپذیریم، رسالت تهیدست و رسول بی‌حجت می‌شود. اگر بگویم که قرآن کریم شأن هدایی ندارد و شأن آن هدایت کردن نیست، آنگاه پیغمبر با چه چیزی پیامبری خواهد کرد و رسالت با چه چیزی محقق خواهد شد؟

از این جهت اگر هدایت‌گر بودن قرآن را انکار کنیم، برابر است با لغویت رسالت؛ دیگر ارسال پیامبر(ص) لغو بود. پیامبر بیاید ولی بدون ابزار و در جبهه تعلیم و تزکیه بشریت، سلاح به دست نداشته باشد. اگر قرآن هدایت‌گر نباشد و بگوییم مجموعه‌ای از آیاتی است حیرت‌زا، پریشان‌گوی، مبهم و غیرمعنی‌دار که به انسان جهت نمی‌دهد، آن‌گاه پیامبر بی‌سلاح است و رسالت تحقق پیدا نخواهد یافت. پس، بعد از آنکه ما نبوت عامه و خاصه را پذیرفتیم، با این واقعیت که قرآن سند رسالت و ابزار رسول است اگر هدایت‌گری قرآن را انکار کنیم باید قائل به لغویت ارسال رسول شده باشیم. در نتیجه عقلاً باید بپذیریم که قرآن کریم هدایت‌گر است و مآل و مقصد آن هدایت بشریت است.

دلیل دوم اینکه قرآن کریم خود را به صفات هدایت‌گری توصیف کرده است. این واضح است که قرآن کریم اوصافی را برای خویش آورده که همه حکایت از هدایت‌گری آن می‌کنند. از جمله اولین آیه سوره بقره: «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقین‏» قرآن به صفت هدایت توصیف شده. هدایت‌گر متقین است. برخی گفته‌اند که منظور از این تقوا، تقوای عقلی است. یکی از اساتید این‌طور تعبیر می‌کنند: که این تقوا، تقوای عقلی است، تقوای قبل از دین است، بسیاری از انسانها هستند که پیش از دین رتبه‌ای از تقوا را دارند، به مدد عقل و به کمک عقل پرهیزگارند، تقوای ناشی از تعقل. بسیاری از عصمت‌ها و تقواها از عقل و تجربه برمی‌خیزد. ما انسانها درجه‌ای از عصمت را داریم. اگر در همین میان آتشی روشن کنند هیچ‌یک از ما هر چند اجبار کنند، هرگز دست در آتش نخواهیم کرد. در مقابل سوختن در آتش معصومیم. چرا؟ چون تجربه یا عقل اجازه نمی‌دهد که ما آن را مرتکب شویم. اگر کسی تقوای عقلی داشت قرآن او را هدایت می‌کند. این بیان بر درجات و اقسام هدایت منطبق می‌شود، گفتیم اگر ما هدایت تکوینی را بپذیریم و ندای فطرت را اجابت کنیم، سپس هدایت عقلی را بپذیریم و اوامر عقل را اطاعت کنیم و نواهی او را ملتزم شویم، یکی از نتایج آن، این خواهد شد که ضرورت نبوت را درک می‌کنیم و به سمت دین می‌رویم. یعنی دین‌پذیری عقلانی است. آن موقع قرآن به سراغ ما می‌آید: “هدی للمتقین” اینجا قرآن هدایت می‌کند (این بیان استاد ما با این سلسله‌مراتبی که برای هدایت عرض کردیم کاملاً سازگار است).

قرآن از خود به فرقان تعبیر فرموده، فرقان یعنی ابزار جداسازی، آنچه وسیلۀ تفکیک و جدا شدن حق از باطل است.«تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى‏ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمینَ نَذیرا» (سوره فرقان آیه ۱). آیا ممکن است کتابی موصوف به جداسازی حق از باطل باشد، اما مبهم یا حیرت‌افکن باشد؟ قرآن خود را به صفت فصل و قول فصل موصوف فرموده است. «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ» (سوره طارق آیه ۱۳ و ۱۴). او قول فصل است، فصل‌الخطاب است. نزاع‌ها را مترفع می‌کند، حیرت‌ها را منتفی می‌کند. هزل نیست، گزاف نیست، بیهوده نیست.

موصوف به نور شده است «وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدی بِه‏» (سوره شوری آیه ۵۲)، همچنین سوره مائده آیه ۱۵، سوره نساء آیه ۱۷۵٫ آیات متعددی قرآن را به صفت نور بودن موصوف کرده است. می‌فرماید که تو کتاب نمی‌دانستی، نوشتن بلد نبودی و با ایمان آشنا نبودی، ولی ما این کتاب را و این قرآنی را که فرو فرستادیم، نور قرار دادیم که به وسیله‌ی او هدایت کنیم. «مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبین‏» (مائده آیه ۱۵).

گاه قرآن به تعبیر بصائر یعنی بصیر بودن و مجموع بصیرت‌ها بودن موصوف شده است «هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدى‏» (اعراف آیه ۲۰۳) این بصائری است از سوی پروردگارتان آمده و نیز هدایت است.

گاه به بینه موصوف شده است: قرآن بینه است. در بعضی از آیات به برهان هم موصوف شده است «فَقَدْ جاءَکُمْ بَیِّنَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدى‏» (انعام آیه ۱۵۷) از سوی پروردگارتان بینه‌ای آمده است.

برای قرآن اسامی فراوانی ذکر کرده‌اند. ده‌ها اسم در کتب علوم قرآنی برای قرآن آورده‌اند. اما بعضی از آنها وصف است و نه اسم. در مجموع اکثر اسماء و اوصاف قرآن حکایت از هدایتگری قرآن می‌کند. علاوه بر اینکه قرآن کریم یکسره، رسالت خود را “ابلاغ” و “بلاغ” می‌داند. آیات فراوانی رسالت قرآن را ابلاغ و بلاغ و هدایت و راهنمایی می‌داند. سراسر قرآن پر از این مضمون و ادعاست.

اگر قرآن بلاغ و ابلاغ است و خدا خواسته است از این قرآن پیروی کنیم، پیامبر امین و معصوم هم از انسانها خواسته‌اند به قرآن مراجعه و از قرآن پیروی کنند، آیا این درست است که ادعا شود که قرآن بلاغ و ابلاغ است و سراغ آن بروید، اما قرآن شما را هدایت نخواهد کرد؟ این چگونه سازگار است که بلاغ باشد، امّا ابلاغ تحقق پیدا نکند؟ چون اگر نتواند هدایت کند ما چیزی درنیافته‌ایم. امر شده باشیم که به قرآن مراجعه کنیم اما “باد به دست است صیاد را” چیزی به کف نیاوریم؟ آیا این امرها لغو نیست؟ آیا این خلاف حکمت نیست؟ بیهوده درایی و بیهوده امر کردن و بی‌ثمر امر و نهی کردن قبیح نیست و بر حکیم جایز است؟ خدا حکیم است، پیامبرش حکیم است، آیا می‌توان بیهوده و عبث‌رفتاری را به خدا و پیامبرش که حکیم هستند نسبت بدهیم؟

هرگز! ما در کنار ادلّه‌ی عقلی و نقلی به معنای سنت قولی به سنت فعلی نیز تمسک می‌کنیم. چون فعل معصوم مانند قول معصوم حجت است و به نظر ما حجت مستقلی است. بنده سنت را یک حجت قلمداد نمی‌کنم، کما این که به سه جزء تقسیم نمی‌کنم؛ سنت، یا قولی است یا فعلی است. سنت عبارت است از: قول معصوم، فعل معصوم و تقریر معصوم، آنجا که معصوم تقریر می‌کند، یعنی تأیید می‌کند. فعلی پیش روی معصوم اتفاق می‌افتاد و امکان مخالفت نیز دارد اگر آن فعل خلاف نباشد، مخالفت نمی‌کند، ردع نمی‌فرماید. از عدم رد و ردع معصوم نتیجه می‌گیریم که آن فعلی که پیش روی معصوم رخ داده جایز بوده است، یا ترکی که رخ داده حرام نبوده، یعنی واجب نبوده که ترکش اتفاق افتاده است و آن تارک مرتکب حرام نشده است.

من عرض می‌کنم که تقریر نیز نوعی فعل است، همان‌گونه که ترک را فعل می‌دانیم، همان‌گونه که می‌گوییم امام اگر کاری را انجام داد؛ معلوم است که واجب است و از فعل ایجابی معصوم نتیجه می‌گیریم که این کار جایز است یا واجب. همچنین از فعل سلبی معصوم، یعنی از ترک کردنش نیز نتیجه می‌گیریم که آن واجب نبوده و لذا معصوم ترک کرده است. تقریر هم خودش نوعی ترک است. از این حیث من تقریر را جزء فعل قلمداد می‌کنم.

از دیگر سو قول معصوم حجت مستقلی است و بنده فعل معصوم را که شامل فعل ایجابی و ایجادی، امساکی (ترک) و امضائی (تقریر) می‌شود را یک حجت دیگر می‌دانم

این حجت مستقلی است و دلایل مستقل خودش را دارد و کلاً قول و فعل از نظر قلمرو دلالت و قواعدی که بر دلالت آن دو حاکم است، کاملاً با هم متفاوتند و نمی‌توانند یک دلیل به حساب یبایند و اگر در قول و فعل معصوم در منشأ حجیت مشترک است و به این دلیل بخواهیم این دو را یک حجت قلمداد کنیم، اشتراکات قول معصوم با وحی بیشتر است، در آن صورت باید وحی و قول معصوم را یک حجت قلمداد کنیم، چرا وحی را جدا می‌کنیم؟

از این حیث که وحی، حجت مستقلی است، قول معصوم هم حجت دیگر است و فعل معصوم حجت مستقل دیگری است، کما اینکه عقل هم حجت دیگری است و بنده فطرت را هم حجت می‌دانم. در واقع پنج منبع و دال و مدرک برای درک مرادات تشریعی الهی داریم و از پنج راه می‌توانیم به مشیت تشریعی الهی دسترسی پیدا کنیم. در همه موارد می‌توان به آنها تمسک کرد. در اینجا فعل معصوم هم حجت است، یعنی از فعل معصوم هم می‌توانیم هدایت‌گر بودن قرآن را استنباط کنیم.

والسلام