۰۸/۱۷

 

نقد نظریه اقتران شرطی شهید صدر

و فیها مجالات للنّظر:
أوّلاً: ما قال فی صدر کلامه (رفع مقامه) ، فی شأن القوانین الثلاثه (بحوث‏فی‏علم‏الأصول، ج ۱، ص۸۱) ـ علی فرض صحته ـ هو بیان لمیکانیکیه الدّلاله الطّبیعیّه و لاصله له بالوضع اللغوی الإعتباری.
ثانیاً: وما قال (ره) فی ذیل بیانه من «إستفاده الإنسان من القانونَین التکوینیَّین الثانویَّین فی مقام التعبیر عن مقصوده و نقلِه إلى ذهن مخاطبه»(بحوث‏فی‏علم‏الأصول، ج ۱، ص۸۱ ـ ۸۲) فهو إذعان صریح بإعتباریّه الوضع وعدم تکوینیّته! لأنّ الإقتباس عن نمط تکوینی فی الجعل لایجعل الإعتبار حقیقیّاً ، کما أن لو أقتبس الرئاسه الإعتباریّه فی حیاه البشر من الرئاسه الطبیعیّه الموجوده فی حیاه النحل مثلاً.
ثالثاً: وما قال بعد: أنّ« الواضع بحسب الحقیقه یمارس عملیه الإقران بین اللفظ و المعنى بشکل أکید بالغ، و هذا الإقتران البالغ إذا کان على أساس العامل الکمّی – کثرهِ التَکرار – سُمّی بالوضع التعیّنی و إذا کان على أساس العامل الکیفی سُمّی بالوضع التعیینی» (بحوثٌ فی علم الأصول، الجزء الأول، ص ۸۲) فهو عباره أخری لما قال به المحقق الخراسانی فی تعریف الوضع ، إلاّ أنّ ذلک العبقری الشهید عبّر عن الوضع بـ«عملیّه الإقران بین اللفظ و المعنى» مکان «إختصاصٍ للّفظ بالمعنى» فی عباره تلک المحقّق النحریر! (کفایه الأصول، ج۱، ص۹) فالعباره تکون هی هی ، والمبنیان مختلفان !، فکیف ؟
رابعاً: وقال« قد یُستخدَم الإنشاء لإیجاد هذا الإشراط – کما فی الوضع التعیینی – و لکن هذا لایَعنی أنّ الإشراط هو المنشأ، بل نفس الإنشاء بما هو عملیه تکوینیّه تصدر خارجاّ یُحقِّق الإشراط المطلوب»(بحوثٌ فی علم الأصول، ج۱، ص ۸۲) ولقائل أن یقول: إن کان ملاک التکوینیّه هو صدور الشئ خارجاّ فالعقود تصیر کلها تکوینیّهً ، لإن جمیعها تُنشأ عن عملیات تکوینیه خارجیه! وهذا کما تریٰ. ولکن لابأس أن یکون المنشأ إعتباریاً تترتب علیه أثار تکوینیّه خارجیّه ، مثل جعل اللفظ لمعنی إعتباراً وترتّب أثر الدّلاله له تکویناً و کالرئاسه الإعتباریّه التی تکون منشأً للآثار الخارجیّه التکوینیّه.
و أما تفکیکه بین « الدّلاله المحضه» و «الدّلاله الکاشفه عن إراده التّفهیم» (بحوث‏فی‏علم‏الأصول، ج ۱، ص۸۳ )، فنکته قیمه جدیره بالتأمل فی محلها جدّاً.
خامساً: وقال أیضاً «یُستخلَص مما سبق توقّف فعلیهِ الدّلاله الوضعیّه غالباً على العلم بالوضع» (بحوثٌ فی علم الأصول، ج۱، ص۸۳) ولکن إن کان الوضع غیرَ إعتباریّ و کانت الدلالهُ تکوینیهً کماهوعلیه قدس سره، فلِماذا جعلت فعلیتها رهن إطلاع المخاطب؟ وإن کانا تکوینیّین فکان ینبغی أن یدرک المخاطبُ المدلولَ بمحض المواجهه ، کما فی دلاله الدّخان علی النّار والحریق. اللهم إلاّ أن یکون التبانی والإصطلاح بین شخصین أو فریقین لإتخاذ العلامات الطبیعیّه للدّلاله علی معان خاصه.

۱۰/۰۹

 

موضوع: تقسیمات دلالت

أمّا التقسیم بملاحظه عمومِ المعنی المتصوّرِ والشّیئِ الموضوعِ له و عدمِ عمومهما، وبعبارهٍ أخریٰ: من جهه أنحاء تصوّر «المعنیٰ» حین وضع العلاقه الدّلالیّه و کیفیّه «الموضوعِ له»حینه، فتنقسم بحسب التصوّر العقلیّ علیٰ أربعه أقسام:
الأوّل: أنیکون المعنیٰ المتصوَّر جزئیّاً وکان الموضوع له أیضاً ذلک الجزئیّ نفسه، ویُعبَّر عن هذا القسم بالوضع الخاصّ والموضوعِ له الخاصّ.
الثّانی: أنیکون المعنیٰ المتصوَّر کلّیّاً وکان الموضوعُ له أیضاً ذلک الکلیّ نفسه ویعبّر عنه بالوضع العامّ والموضوعِ له العامّ.
الثّالث: أنیکون المعنیٰ المتصوَّر کلّیّاً ولکن کان الموضوعُ له مصادیقَ ذلک الکلیّ لا نفسِه، ویعبّر عنه بالوضع العامّ والموضوعِ له الخاصّ.
الرّابع: أنیکون المعنیٰ المتصوَّر جزئیّاً ولکن کان الموضوعُ له کلّیَّ ذلک الجزئیّ، ویعبّر عنه بالوضع الخاصّ والموضوعِ له العامّ.
ولایخفیٰ أنّ فی العباره نحو مسامحه، لأنّ ما هو العام أو الخاصّ ههنا هو المعنی المتصوّر حین الوضع لا الوضع نفسه، لابمعناه المصدریّ ولابمعنی الإسم المصدر! ؛ وإن یمکن تصحیحها بکونها وصفاً بحال المتعلّق.
ولانزاع عندهم فی إمکان الثّلاثه الأولیٰ وکما لانزاع بینهم فی وقوع الأوّلَین؛ وإنّما النّزاع فی إمکان الرّابع و وقوع الثّالث، فنبحث عنهما بعد نقل الأقوال فی مایأتی:
قال فی الکفایه: «ثم إنّ الملحوظ حالَ الوضع، إمّا یکون معنىً عامّاً فیوضع اللفظ له تاره، و لأفراده و مصادیقه أخرىٰ؛ و إمّا یکون معنىً خاصّاً لایکاد یصحّ إلّا وضع اللفظ له دون العام؛ فتکون الأقسام ثلاثه؛ و ذلک لأنّ العامّ یصلح لأنیکون آلهً للحاظ أفراده و مصادیقه بما هو کذلک، فإنه من وجوهها، و معرفهُ وجهِ الشی‏ء معرفتُه بوجهٍ، بخلاف الخاص فإنه بما هو خاصّ لایکون وجهاً للعامّ و لا لسائر الأفراد، فلایکون معرفته و تصوره معرفه له و لا لها أصلاً و لو بوجه. (المحقق الخراسانی: کفایه الأصول، ج۱، ص۱۰)

۰۸/۱۰

 

نظریه‌ی اعتبار

برای اینکه بتوان بحث نظریه‌ی اعتبار را به خوبی تبیین کرد، مقدمه‌ای را حاوی چند نکته مطرح می‌کنم که بحث باارزشی است و جا دارد که درباره‌ی آن کار درخوری انجام پذیرد. سپس نظر آقای خویی را درخصوص دیدگاه محقق عراقی مطرح می‌کنیم و در ادامه نظر شهید صدر را بررسی می‌کنیم و در پایان نظر خودمان را راجع به نظریه‌ی اعتبار مطرح می‌کنیم.
 
مقدمه
امروز در فلسفه مقوله‌ای تحت عنوان حقایق و اعتباریات مطرح است. از آنجا که علامه طباطبایی به این مبحث به خصوص در کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» به تفصیل پرداخته‌اند، و به ویژه این مسئله را از زاویه‌ی معرفت‌شناسی بررسی کرده‌اند، این تفکیک و تقسیم به نام ایشان تمام شده است. ولی واقعیت این است که فقها و اصولیون بر حکما و فلاسفه در تفکیک بین حقایق و اعتباریات مقدم هستند. اصولیون و فقها به اقتضای تحلیل سنخه‌ی هستی موضوعِ فقه و ماهیت عمل شارع و فرایند تشریع قبل از اینکه حکما به مسئله‌ی تفکیک حقیقی از اعتباری بپردازند، این کار را کرده‌اند. ایشان گاه تحت عنوان مبادی اصول و یا مبادی فقه و در مبحث انواع حکم، ماهیت حکم و فرایند و مراحل تشریع به این مسئله پرداخته‌اند.
بین فیلسوف ـ فقیهان، محقق اصفهانی در تحفه الحکیم به مسئله‌ی اعتباریات پرداخته است، همچنین در نهایه الدرایه در مبحث وضع پرداخته‌اند و این مسئله را کمابیش به تفصیل مورد بررسی قرار داده‌اند. دیگر اصولیون نیز، همانند میرزای نائینی، محقق عراقی و محقق خویی و دیگران به این موضوع به تفصیل و به مناسبت مسئله‌ی «حکم» به عنوان مبادی احکامیه اصول و مسئله‌ی «وضع» به عنوان مبادی لغویه و لفظیه‌ی علم اصول، به این مسئله پرداخته‌اند. لهذا به نظر ما سهم فقها و اصولیون در تبیین موضوع اعتباریات بیشتر از حکما و فلاسفه است.
نکته‌ی دوم اینکه معیارهایی برای تفکیک بین حقایق و اعتباریات و نیز معاییری برای تفکیک و تقسیم خود اعتباریات عنوان شده است که اعتباریات چند قسم هستند و اعتبار چند گونه است. من این مبحث را مبحث دقیق و مفیدی قلمداد می‌کنم، ولی باید در جای خودش مورد بحث قرار گیرد، زیرا این مبحث بیش از آنکه یک بحث اصولی یا فقهی و یا ادبی و لفظی قلمداد شود یک بحث فلسفی است.
معیارهایی که می‌تواند در تقسیم اعتباریات لحاظ شود به گونه‌های مختلف قابل تقسیم‌اند. برخی ماهوی هستند، یعنی معیاری هستند که در صورتی که یک اعتباری از آن معیار برخوردار باشد، ماهیتاً با نوع اعتبار دیگر فرق می‌کند. مثلاً اعتبار را تقسیم کنیم به آنچه که در خارج منشأ انتزاع دارد و آنچه که از هرگونه منشأ انتزاعی تهی است. این در ماهیت نوع اعتبار و اعتباری تأثیر دارد و یک نوع تفکیک وجودشناختی است. بعضی معیارها نیز جنبه‌ی ماهوی ندارند.
اما اعتباریات را می‌توان به اشکال مختلف تقسیم کرد، یک‌بار می‌توان براساس «معتبر» و فاعل اعتبار تقسیم کرد. چه کسی اعتبار کرده است؟ یک‌بار «شارع» معتبِر، جاعل و واضع ا ست، بار دیگر «عرف» معتبِر است. براساس تفاوت در معتبِر و فاعل اعتبار می‌توان اعتباریات را به «شرعی و تشریعی» و «عرفی و تدبیری» تقسیم کرد. یک‌بار شارع وضع و جعل کرده، بار دیگر عرف. شارع در مقام تشریع، یا عرف در مقام تدبیر. احکام شرعیه نوعاً اعتباری هستند و معتبِر آن شارع است. اما در جامعه و در بین عقلا، عرف عقلائی هم گاه مبدأ و فاعل جعل و اعتبار است که برای تدبیر روابط خودشان و التزام‌بخشیدن به حیات اجتماعی چیزهایی را اعتبار می‌کنند و به شارع نیز کاری ندارند.
گاه به لحاظ فقدان یا وجدان منشأ انتزاع خارجی و سنخه‌ی وجود تقسیم می‌شود که در بالا اشاره کردیم. اگر بر این مبنا تقسیم کردیم، می‌توانیم بگوییم آنچه اعتبار شده است انشائی است، یعنی قراردادی محض است و فاقد هرگونه بهره از واقع است و گاه نیز انتزاعی است و درواقع تکیه‌گاه و منشأ انتزاع دارد. مثلاً فوقیت و تحتیت، یا بنوّت و ابوّت، در بیرون منشأ انتزاعی دارد. واقعاً اب و ابنی هست و بین اینها رابطه‌ای وجود دارد و ما صرفاً اعتبار نکردیم که در اختیار ما باشد و مثلاً بر فرزندخوانده هم احکام فرزند را بار کنیم. ما این دو دسته را به «انشائی» و «انتزاعی» تعبیر می‌کنیم.
گاه تقسیم اعتباریات معطوف به قلمروی موضوعی آنهاست. زمانی در حوزه‌ی شناخت و معرفت اعتبار می‌کنیم و گاه در حوزه‌ی رفتار و معیشت. تقسیم حقایق و اعتباریات به تفصیل در این چارچوب در کتاب اصول فلسفه علامه طباطبایی بحث شده است. کما اینکه قسم اعتبار مربوط به حوزه‌ی رفتار نیز به حسب حوزه‌های خُردتر قابلیت تقسیم دارد. در حوزه‌ی اخلاق اعتباریاتی داریم، در حوزه‌ی حقوق اعتباریات دیگر. در حوزه‌ی سیاست و حکومت اعتباریاتی داریم و در حوزه‌ی اجتماع و عرف و فرهنگ یک اعتباریاتی داریم و…
اعتباریات به اشکال دیگر هم قابل تقسیم است ازجمله: به لحاظ غایت و کارکرد. اعتباریات همگی از غایت و یا کارکردهای واحد برخوردار نیستند، پس اعتباریات را می‌توان به تبع کارکردهایشان تقسیم کرد. همچنین برخی اعتبار چندلایه‌ای هستند و بعضی اعتبار تک‌لایه‌ای و ما از این به اعتبار درجه‌ی یک یا درجه‌ی دو تعبیر می‌کنیم.
همچنین تقسیم به ماقبل الاجتماع و مابعدالاجتماع که تقسیم مرحوم علامه طباطبایی است و تقسیمات دیگری از جمله تقسیمات ذهنی، زیستی، زبانی.
مدعای محقق عراقی این بود که می‌فرمودند: واضع لفظ را وضع می‌کند برای ادای معنایی در خارج. این وضع یک وضع و اعتبار صرف و محض نیست، بلکه اعتبار غیرمحض است، زیرا اعتبار محض به این صورت است که هیچ پیوندی با خارج نداشته باشد، درحالی‌که با خارج پیوند دارد، زیرا نظیر تابلوی اعلام خطر است که واضع و مرجعی گفته است که این حالت علامت و رنگ خاص به معنای خطر است. در عین حال نیز تابلویی وجود دارد که در خارج و در مکان معینی نصب می‌شود و حکایت از یک خطر واقعی در خارج می‌کند. لفظ هم از این قسم است. لفظ نیز به معنایی دلالت می‌کند که خارج و واقعی دارد. بنابراین اعتبار و جعل الفاظ برای معانی از جنس اعتبار علامت خطر است و با اعتبار محض فرق می‌کند. ایشان این اعتبار را اعتبار حقیقی نام‌گذاری می‌کند و مقابل آن را که هیچگونه بهره‌ای از واقع ندارد به «اعتبار محض» تعبیر می‌کند.
در اینجا دو نکته را مطرح می‌کنیم:
۱٫ آقای خویی در محاضرات فرموده‌اند که وضع حقیقی دارای سه رکن است، «موضوع» (تابلو)، «موضوعٌ‌علیه» (مکان)، «موضوعٌ‌له واقعی در خارج» (خطر خارجی). پس وضع حقیقی سه رکن دارد. بعد آقای خویی می‌گوید باید ببینیم که مدعای آقای محقق عراقی با این تطبیق می‌کند و در وضع لفظ هم سه رکن داریم؟ مرحوم خویی می‌فرمایند نه. وضع اعتباری که به نظر آقای خویی وضع لفظ در قبال معنا از این قسم است قائل به دو رکن است، یعنی موضوع‌ و موضوعٌ‌له و نیاز به رکن سومی نیست. بنابراین تصویر محقق عراقی مخدوش است.
مرحوم آقای صدر(ره) در بحوث گفته است که ما می‌توانیم در اینجا هم سه رکن را تصویر کنیم، برای اینکه بنا به نظر خود مرحوم آقای خویی که هر مستعملی را واضع قلمداد می‌کند، یک صورت عینی وجود دارد. در عین حال عنصر دیگری هم در خارج داریم به نام «ماء». پس در اینجا نیز سه رکن داریم: ۱) موضوع که در اینجا لفظ «ماء» است، ۲) موضوعٌ‌له، یعنی لفظ برای دلالت بر یک صورت ذهنی که در ذهنِ مستعمِل وجود دارد، وضع شده است. ۳) موضوعٌ‌علیه، یعنی متعلَق دلالت که در اینجا صورت ذهنیه است. درواقع ما در اینجا یک لفظ داریم که می‌خواهد حکایت از «ماء» خارجی بکند که در این میان واسطه‌ای هم هست به نام صورت ذهنیه‌ی مائیه. پس سه رکن داریم، بنابراین آقای خویی به استاد خود می‌فرماید که در اینجا هم سه عنصر را داریم. شما اگر می‌خواهید بفرمایید که بین اعتبار محض و اعتبار حقیقی این تفاوت هست که اعتبار حقیقی سه‌رکنی است، اما اعتبار محض دورکنی است و می‌خواهید به محقق عراقی ایراد بگیرید که وضع لفظ در قبال معنا اعتبار حقیقی نیست، و شما چطور می‌گویید که اعتبار حقیقی و اعتبار غیرمحض است، چراکه در اعتبار لفظ دو رکن داریم و در اعتبار حقیقی سه رکن نیاز داریم. ملاحظه می‌کنید که در اینجا می‌توان سه رکن تصویر کرد.
سپس مرحوم شهید صدر این مسئله را مطرح می‌کند که مشکل اینجا نیست که بگوییم وضع لفظ در قبال معنا اعتبار حقیقی و یا اعتباری محض است، بلکه اشکال در این است که به صرف اینکه شما جعل و وضعی انجام بدهید این علقه پدید نمی‌آید و به عنصر دیگری همانند «تعهد» که میرزای حائری طرح کرده‌اند نیاز داریم.
البته در اینجا ما اشکال دیگری را مطرح کردیم و آن اینکه گفتیم این «وضع» می‌تواند همان «تعهد» باشد. و البته قبول داریم که به یک عنصر دیگری نیاز است، ولی آن عنصر چیز دیگری است و درواقع «اطلاع مخاطب» است. اگر مخاطب خبر نداشته باشد که این وضع انجام گرفته و حتی این تعهد از سوی واضع صورت گرفته، باز هم این علقه به وجود نمی‌آید.
اما به نظر می‌رسد که واقعیت امر چیز دیگری است. واقع امر این است که جعل لفظ در قبال معنا و معنادار کردن لفظ مابازای خارجی ندارد. فرقی که می‌توان بین اعتباری محض (انشائی) و اعتباری غیرمحضه (انتزاعی) مطرح کرد این است که باید چیزی به عنوان منشأ انتزاع خارجی فرض بشود که این موضوعٌ‌له از آنجا انتزاع شده باشد، زیرا چیزی وجود ندارد. ما می‌توانستیم به جای کلمه‌ی «ماء» برای ادای آن مایع بی‌رنگ کلمه‌ی «راء» و یا «داء» را بگذاریم. لزوماً هیچ پیوندی بین واژگانی که در مقابل معانی قرار گرفته‌اند وجود ندارد و این وضع از واقع اخذ نشده و منشأئی ندارد که به اعتبار آن این کلمه در قبال آن معنا قرار گرفته باشد. بنابراین کلاً مابازای خارجی ندارد و اعتباری صِرفه است و آن را اعتباری حقیقه و یا اعتباری غیرمحضه نام نهادن به نظر می‌رسد که درست نیست. والسلام

۰۸/۱۵

 

موضوع: نظریه اقتران شرطی شهید صدر

السّابع) نظریّه الإقتران الشّرطی للشّهید الصّدر؛ قال فی البحوث ماملخّصه:
إنّ اللَّه سبحانه وتعالی قدجعل من الإحساس بالشّی‏ء سبباً فی إنتقال الذّهن إلى صورته ، فالإنتقال الذّهنی إلى الشّی‏ء إستجابه طبیعیه للإحساس به وهذا قانون تکوینی؛ ویوجد قانونان تکوینیّان ثانویّان:
أحدهما: قانون إنتقالِ صوره الشّی‏ء إلى الذّهن عن طریق إدراک مشابههٍ، کإنتقال صوره الحیوان المفترِس إلى الذّهن بسبب رؤیه رسمٍ مشابهٍ له على الورق.
ثانیهما: قانون إنتقالِ صوره الشی‏ء إلى الذّهن عن طریق إدراک الذّهن لما وجده مشروطاً و مقترناً بذلک الشّی‏ء على نحو أکید بلیغ ، فیصبح هذا القرین فی حکم قرینه من حیث إیجاد نفس الأثر و الإستجابه الذهنیّه…
وقال: لایکفی مطلق الإقتران و الإشراط فیه، بل لابدّ وأن یکون إقتراناً مرکَّزاً فی الذهن: إمّا نتیجهَ کثره تکرّر الإقتران خارجاً أمام إحساس الذهن، و هذا هو «العامل الکمّی» لترکیز الإقتران، أو نتیجهَ مُلابساتٍ إکتنفت الإقتران و لودفعهً واحدهً جعلته لا ینمحی عن الذّهن، و هذا هو «العامل الکیفی».
وقال أیضاً: و الإنسان تُحدث إستجاباته الذهنیّه وفقَ هذه القوانین الثّلاثه؛ و قد حاول الإنسان أن یستفید من القانونَین التکوینیَّین الثانویَّین فی مقام التعبیر عن مقصوده و نقلِه إلى ذهن مخاطبه، فإعتمد على القانون الثّانوی الأوّل فی إستخدام الإشارات التعبیریّه و التصویریه التی تنقل المعانی إلى الذهن على أساس التشابه، و لمّا کان قد إعتاد أن ینتقل من الأصوات إلى أسبابها و أشکال مناشئها على أساس الإقتران الخارجی فقدإتّجه إلى توسیع نطاق الإستفاده من الأصوات و إستخدامها فی مجال تفهیم الآخرین أیضا باستخدام القانون الثانوی الثّانی، عن طریق جعل لفظ أو صوت مخصوص مقترناً ومشروطاً بمعنى مخصوص إقتراناً أکیدا ناشئاً من التَّکرار أو نتیجهَ عامل کیفیّ معیّن و بذلک نشأت العلقه الوضعیّه، أعنی السببیّه و الإستتباع بین ذلک الصوت المخصوص و المعنى المخصوص. (بحوث‏فی‏علم‏الأصول،، الجزء الأول، ص۸۱ ـ ۸۲)

۰۸/۰۸

 

نظریه‌ی اعتبار

درخلال نظریه‌های وضع، نظریه‌ی دیگری مطرح است که متعلق به محقق عراقی است که از آن می‌توان به «نظریه الاعتبار غیر المحضه» تعبیر کرد. ایشان این نظریه را بعد از ردّ نظریه‌ی میرزای نائینی مطرح می‌کند که در مجموع بین صفحات پنجاه‌ونه تا شصت‌ونه، کتاب اصولیشان «مقالات الاصول» در جلد اول عنوان می‌کند.
از مجموعه‌ی این ده صفحه خلاصه‌ی نظریه‌ی ایشان را می‌توان به صورت ذیل استخراج کرد:
۱٫ الدّلاله هى نحو علقه و إختصاص حاصلٍ بین اللّفظ و المعنى من جعل جاعل أو کثره إستعمال.
دلالت یک نوع علقه و علاقه و پیوند است. دلالت یک نوع اختصاص قلمداد می‌شود که بین لفظ و معنا براثر جعل جاعلی و یا کثرت استعمال پدید آمده است.
۲٫ حقیقه هذه العلقه هی نحو من الإرتباط الحاصل بین المرآه و مرئیِّهِ بحیث لایلتفت إلى إثنینیّتهما، و یُحسب أحدهما قالَباً للآخر، و نحو وجود له و کاناٰ بنحو یکون الإنتقال بأحدهما عین الإنتقال بالآخر، و ربما [تَسری‏] صفات أحدهما إلى الآخر، فقبح المعنى ربما یسری إلى اللّفظ، کما أنّ تعقید اللّفظ قد یسری إلى المعنى.
حقیقت علقه‌ای که بین لفظ و معنا به وجود می‌آید، از جنس علقه‌ای است که بین آئینه و مرعی در آئینه برقرار است. این علقه آنچنان شدید است که دوئیت و دوگانگی آئینه و صورت دیده نمی‌شود. شما وقتی به آئینه نگاه می‌کنید، آئینه محو در صورت است و تنها صورت را می‌بینید و نه آئینه را. بین لفظ و معنا نیز چنین حالتی به وجود می‌آید. لفظ که به زبان می‌آید، معنا به ذهن خطور می‌کند و انگار که لفظ را نشنیده‌اید. تا می‌گوییم «حسن آمد»، آن فرد به ذهن ما می‌آید و انگار خود آن فرد را جلوی دید آورده‌‌ایم که در حال حرکت است. اینقدر لفظ در معنا محو و فانی است که تنها همان معنا به ذهن خطور می‌کند. عکس آن نیز همین‌طور است. بنابراین یک رابطه‌ی وثیق بین لفظ و معنا به وجود می‌آید. در اینجا لفظ قالَبی شده است برای معنا. گویی که این دو یک روح هستند اندر دو بدن. درواقع بین اینها یک نوع وحدت به وجود می‌آید که انسان از یکی به دیگری منتقل می‌شود، آن‌سان که صفت هریک به دیگری منتقل شده است. به گونه‌ای است که اگر معنا قبیح است، لفظی که برای آن معنای قبیح جعل می‌شود نیز قبیح به نظر می‌رسد. اگر این لفظ را در جایی بنویسند و تلفظ هم نشود باز هم به نظر زشت می‌آید. کما اینکه اگر لفظ، صفتی داشت، بود، به معنا منتقل می‌شود و انسان معنا را نیز زمخت و پیچیده می‌بیند.
۳٫ و بذلک تمتاز نسبه الألفاظ إلى معانیها عن نسبه العلامات إلى ذیها کالبیرق الموضوع علامه للحرب أو الخشبه الموضوعه علامه للفرسخ أو الدخان الّذی هو علامه وجود النار، فانّ الإلتفات إلى البیرق و الخشب و الدخان یلازم الإلتفات إلى غیره لا عینه، بل و [لا تسری‏] صفات أحدهما – حُسناً و قبحاً – إلى الآخر کما یشهد له الوجدان السلیم و الذوق المستقیم.
اینکه می‌گوییم یک پیوند وثیق پدید می‌آید، آن‌سان که لفظ در معنا فانی می‌شود، باعث می‌شود که بین این نوع از ارتباط و اعتبار، با نوع دیگری از ارتباط‌ها [۱] تفاوت باشد. مثلاً بیرق سرخ به معنای خونخواهی و اعلام جنگ است، و یا بیرق سبز علامت صلح است. یا چوب و تخته‌ای را برای فرسخ علامت قرار می‌دهند. و یا دخان که دیده می‌شود علامت وجود نار است. التفاط به این بیرق، خشب و دخان مستلزم التفاط به چیز دیگری غیر از بیرق، خشب و دخان است، مثلاً به جنگ، مسافت، نار و… یعنی این علائم ما را به چیزی از جنس خودشان منتقل نمی‌کنند، بلکه علامت غیر هستند، درحالی‌که در آنجا لفظ آنچنان فانی شده که با معنا یکی شده است. پس بین پاره‌ای از علائم که علاماتی برای ذی‌العلامات خود هستند، با پیوند بین لفظ و معنا تفاوت است. آنها به شیء ثالث و غیر اشاره می‌کند، ولی در اینجا بین لفظ و معنا یک پیوند وثیق برقرار شده که در هم فنا شده‌اند. اینگونه نیست که دخان فانی در نار باشد، نار یک چیز است و دخان چیز دیگری است و ما از دخان به نار هدایت می‌شویم. اگر در دخان قبحی هست، برای مثال سیاه و تیره است، هیچگاه به نار منتقل نمی‌شود و یا اگر در نار صفتی مثل سوزانندگی هست، به دخان منتقل نمی‌شود.
۴٫ هذه العلقه و الإرتباط بعد تمامیه جعلها و صحّه منشأ إعتبارها ، و إن سمّیت من الأمور الإعتباریّه فی قبال مالها ما بإزاء فی الأعیان من نحو هیئه قائمه بها ، و لکن لم [تکن‏] من الإعتبارات المحضه المتقوِّمه بالاعتبار محضاً بحیث تنعدم بإنقطاعه[مثل إعتبار وجود غول و أنیابه = «نیش غولی»] بل کانت من الواقعیّات الّتی کان الإعتبار طریقا إلیها بحیث کانت قابله لتعلُّق الإلتفات إلیها تاره و الغفله أُخرى، [فقد نشأ من هذه الملازمه ملازمه واقعیّه بین طبیعی اللفظ وطبیعی المعنی] و لها موطن ذهنی و خارجی [نظیر] الملازمات الذاتیّه بین الأشیاء المحفوظه فی عالم تقررها المخزونه فی الذهن تارهً و فی الخارج أُخرى ، تبعاً لوجود طرفیها خارجا و ذهنا؛ فالعقل کما یَرى فی الذهن الملازمه بین الطبیعتین کذلک یرى فی الخارج هذه الملازمه بین الموجودین فی الخارج و هکذا نقول فی العلقه المزبوره بأنّها بین الطبیعتین [ذهنیّه] و بین الموجودین خارجا [خارجیّه]، و لا نعنی من خارجیّه هذه الأمور إلاّ کونها بنفسها خارجیّه لا بوجودها، نظیر نفس الوجود و العدم، کما أنّ فی الذهن أیضا کذلک، إذ واقع ماهو ملازمه و إختصاص بالحمل الشائع غیر مفهومهما. و ما هو موجود فی الذهن هو أمثال هذه المفاهیم لامصداقها، فمصداقیّتهما التی هی قائمه بالطرفین تبعا لنفس الطّرفین بنفسها ذهنیّه بحیث لایرى فی الذّهن وجود زائد عن الطّرفین بشهاده أنّه لوفرض رفع الملازمه مثلاً عنهما [لا تتغیّر] صورتهما فی الذّهن عمّا هما علیه حین تلازمهما کما هو الشّأن أیضا فی وجودهما خارجاً، و بهذه الجهه نقول: إنّ مثل هذه العلائق [لا توجب‏] تغیّرا فی وجود [أطرافها] لا خارجاً [و] لا ذهناً، و لیست من الموجودات (مقالات‏الأصول، ج ۱، صفحه ۶۳) فی الأعیان کالنسب الموجبه لهیئه خارجیّه أو ذهنیّه فی طرفیهما کالفوقیّه و التحتیّه [و المحاذاه] و التقابل و أمثالها، و لکن مع ذلک لا یقتضی ذلک نفی الواقعیه لها.
نکته‌ی چهارم به نحوی تتمیم نکته‌ی سوم است. علقه و ارتباط بین لفظ و معنا پس از اینکه فرض کنیم جعل آن تمام است و منشأ اعتبار آن نیز صحیح است، با برخی دیگر از اعتبارات تفاوت دارد. در تبیین نظریه محقق اصفهانی گفتیم که امور سه دسته هستند، امور حقیقیه که مابازای خارجی دارند و در خارج مصداق دارند، «امور اعتباریه‌ی محضه» که در خارج چیزی وجود ندارد، مثلاً می‌گوییم دندان‌های غول نیز بزرگ و خطرناک است، درحالی‌که در واقع چیزی به نام غول وجود ندارد، اما در عین حال این هم یک امری است که از آن صحبت می‌کنید و مثلاً می‌گویید این اشکالی که شما مطرح کرده‌اید «نیش‌غولی» است، یعنی هیچ مبنا و پشتوانه‌ای ندارد. همچنین نوع سومی داریم که نه حقیقی است و نه اعتباری صرف است، یعنی حقیقت صرف نیست و اعتبار محض هم نیست. در عین اینکه منشأ اعتباری دارد و معتبِر دارد، اما این اعتبار سبب پیدایش واقعیتی می‌شود. مثلاً جاعل بین لفظ و معنا، ملازمه‌ای را جعل و وضع می‌کند، بر اثر این جعل و اطلاع مخاطب از آن، علقه و ملازمه‌ای به وجود می‌آید که به محض اینکه شما لفظ را به زبان می‌آورید، معنا نیز به ذهن خطور می‌کند، آن‌سان که انگار لفظ در آن معنا فانی می‌شود. درحقیقت در اینجا رابطه و ملازمه‌ای بین طبیعی لفظ و طبیعی معنا به وجود آمده است، و انگار که یک پیوند این‌همانی بین آنها برقرار شده است و هر دو در هم محو و فانی شدند. مثل این است که برای این دو عنصر در ذهن شما واقعیتی به وجود آمده است، همچنین در خارج واقعیتی به وجود آمده که منشأ اثر تکوینی است و نمی‌توان آن‌را مانند اعتبار نیش‌غولی فرض کرد.
به همین جهت است که مرحوم محقق عراقی می‌فرماید ما معتقد هستیم ملازمه‌ی بین لفظ و معنا، پس از وضع و حدوث این علقه، یک ملازمه‌ی شبه‌حقیقی است.
نقد نظریه‌ی اعتبار
أوّلاً: أورد علیه فی المحاضرات بأنّ هذه الملازمه هل هی جُعلت للأعم من العالم و الجاعل بها أو تختص بالعالم فحسب؟ یلزم من الأول إدراکَها الجاهلُ باللغه أیضاً، و من الثانی إستحاله الجعل للعالم لأنّ العلم بالوضع متأخر عن الوضع فلابد أن یتحقق الوضع، ثم یحصل العلم به ، ثم تجعل الملازمه لخصوص العالم!
بر این نظریه اشکالاتی وارد شده و همچنین می‌توان اشکالات دیگری را نیز بر آن وارد کرد. مرحوم آقای خویی در محاضرات ایرادی را وارد کرده که هرچند برخی از اعاظم سعی در جواب دادن به این ایراد داشته‌اند، اما حداقل به اعتبار پاره‌ای از عبارات محقق عراقی در تقریر نظریه این اشکال وارد است و دفعی که بعضی بزرگان از معاصرین سعی کرده‌اند از اشکال آقای خویی انجام دهند، کارگر نیست.
آقای خویی فرموده‌اند به ما بگویید این ملازمه‌ای که شما ادعا می‌کنید بین لفظ و معنا برقرار است، آیا برای عالم و جاهل به این جعل، علی‌السویه جعل شده است، یا فقط برای مخاطبانی که به این جعل آگاهی دارند جعل شده است؟ یک‌بار اینگونه است که لفظ برای معنا وضع شده است و بین لفظ و معنا احداث علقه‌ای شده است، و مخاطب اگر مطلع باشد این علقه را درک خواهد کرد و این جعل برای مخاطب عالِم صورت گرفته است و اوست که می‌داند چنین رابطه و علقه‌ای بین این لفظ و معنا برقرار است. یک‌بار هم گفته می‌شود که این علقه به وجود آمده و کاری هم به عالم و جاهل ندارد و برای کسی که نمی‌داند نیز این لفظ جعل شده است.
در هر دو صورت مورد اشاره اشکال به وجود می‌آید. اگر بگویید برای عالم و جاهل هر دو جعل شده است، لازمه‌ی این استدلال این می‌شود که آقای جاهل در هر لغتی این علقه را ادراک کند و جهل در واقعیت این علقه دخالتی نداشته باشد.
اگر گفته شود که این علقه برای کسی قابل ادراک است که به برقراری این علقه عالم باشد، در جواب می‌گوییم بنابراین آقای عالم آنگاه که علقه وضع می‌شود از آن اطلاعی ندارد، برای اینکه علم به وضع متأخر از خود وضع است. اول باید وضعی واقع شود و پس از آن فرد دیگری از این وضع مطلع شود. پس علمی که ادعا می‌کنید در این علقه دخیل است بعد از حدوث علقه می‌تواند حاصل شود. بنابراین اول باید وضع باشد و پس از آن علم حاصل شود و آنگاه ملازمه برای عالم برقرار شود و این درحالی است که شما می‌گویید ملازمه برای عالم است.
ثانیاً: هذا تعریف للعلقه الحاصله من الوضع لا للوضع نفسه، بل هو تبیین لوصف مایحصل عن الوضع أو شرحٌ لأثر من آثاره لا له وهو (وصف أو الأثر) متأخر عنه بمرتبتین! (الإعتبار ثم حدوث العلاقه الدّلالیّه ثم حصول المرآتیّه)
تعریفی که ارائه کرده‌اید که «ملازمه‌ای است که بین لفظ و معنا برقرار می‌شود آن‌سان که لفظ در معنا فانی می‌شود» تعریف وضع بالمعنی المصدری نیست، بلکه تعریف برای وضع به معنای اسم مصدری است، یعنی آن چیزی که از وضع بالمعنی المصدری پدید می‌آید. علقه غیر از خود وضع است. عملیت وضع اینگونه است که به شکلی از اشکال و از جمله با ادای صیغه‌ای گفته شود «جعلت هذا الإسم لهذا المعنی». سپس «علقه» پدید می‌آید. علقه به معنای اسم مصدری است و حاصل از وضع است که معنای مصدری است. حتی آنچه شما فرمودید که این اعتبار و ملازمه از جنس ملازمه‌ای است که بین آئینه و صورت وجود دارد، آنچنان که آئینه محو در صورت است و شما تنها صورت را می‌بینید و نه آئینه را و در اینجا هم لفظ را نمی‌بینید و تنها معنا را می‌بینید، یک گام هم عقب‌تر است، زیرا این حالت خود علقه نیست بلکه صفت علقه است. شما می‌خواهید بگویید این علقه آنچنان است که لفظ در معنا فانی می‌شود و در اینجا شما اثر آن علقه را وصف می‌کنید، پس یک قدم هم عقب‌تر هستید. [۲]
ثالثاً: هذا تقریر للوضع التعیینی فقط، مع أنه قائل بالوضع التعیّنی أیضاً حیث قال بعد نقد رأی النائینی: «إتَّضحَ لک ماتلوناه و إنتهى أمر الدّلاله إلى نحو علقه و إختصاص حاصل بین اللّفظ و المعنى من جعل جاعل أو کثره إستعمال».
نظریه‌ی شما تنها درخصوص وضع تعیینی است، در اینجا تکلیف وضع تعینی چه می‌شود؟ ایشان کثرت استعمال و تعین را هم قبول دارد ولی تعریفشان شامل وضع تعینی نمی‌شود.
رابعاً: علامتیه الدخان لوجود النّار لیست إعتباریّه بل هی طبیعیه لاتحتاج إلی إعتبار معتبر، نعم یمکن جعله إشاره إلی إمر آخر مثل مسئله إتمام إنتخاب البابا فی الفاتیکان ولکن هناک جُعل «خروج» الدخان من البنایه لا «نفسه» علامه لهذا الأمر فتأمل، وهذه مناقشه فی المثال ولانقاش فیه.
شما درخصوص اعتباریات مقابل اعتبار مورد بحث خود چند مثال زدید و از جمله دخان که چون علامتی برای نار اعتبار می‌شود. ما عرض می‌کنیم این علامت اعتباری نار نیست، بلکه علامت طبیعی نار است. وقتی شما دخان را می‌بینید، به صورت جعلی اعتبار نشده، بلکه طبیعیاً پی می‌برید که آتش وجود دارد.
البته به گونه‌ای دیگر می‌توان دود را علامت اعتباری قلمداد کرد و آن زمانی است که نه برای نار بلکه برای کار دیگری شبیه به موضوع واتیکان مورد استفاده قرار گیرد. هنگامی که دود آبی از واتیکان خارج می‌شود علامت این است که انتخاب پاپ به پایان رسیده است.
البته بر این نظریه یک اشکال اساسی وارد است که انشاءالله در جلسه‌ی آتی مطرح می‌کنیم. والسلام.

 


[۱] . مثلاً ارتباط علامات نسبت به ذی‌علامات.
[۲] . اشکال دوم اشکالی است که بنده وارد کرده‌ام و قائل دیگری ندارد.

۱۱/۰۲

 

موضوع: تقسیمات دلالت

أطال فی فوائد الأصول کلامه رفع الله مقامه ونحن نلخصه. قال: البحث فی الحروف یقع فی مقامین:
المقام الأوّل: فی بیان معانی الحروف و المائز بینها و بین الأسماء.
المقام الثّانی: فی بیان الموضوع له فی الحروف، من حیث العموم و الخصوص.
بحث فی المقام الأوّل، عن الأقوال الثلاثه فی المسأله، بمثل مایلی:
القول الأوّل: إنّه لا مائز بین المعنى الحرفی و المعنى الإسمی فی هویّه ذاته و حقیقته، لا فی الوضع و لا فی الموضوعِ له،الفرق أو الفروق الموجوده لیست من مقوّمات المعنى الإسمی و المعنى الحرفی. وقال: فمرجع هذا القول فی الحقیقه إلى أنّ کلاًّ من لفظ«مِن» و لفظ «الإبتداء» موضوع للمعنى الجامع بین ما یستقلّ بالمفهومیّه و ما لایستقلّ، ولکن کأنّه إشترط الواضع، عدم إستعمال کلّ منهما موضع الآخر.
القول الثّانی: إنّه لیس للحروف معنى أصلاً، بل هی نظیر علامات الإعراب من الرّفع و النّصب و الجرّ، حیث وُضعت لمجرّد العلامه لما أرید من مدخولها حسَب تعدّد ما یراد من المدخول، فوضعت کلمه «من» للعلامه على أنّ الدّار أو البصره لوحظت کونها مبدأ السّیر، و «إلىٰ» علامه کونها ملحوظه منتهى السّیر، و کلمه «فی» علامه لکونها ملحوظه بوجودها الأینی المقابل لوجودها العینی.
القول الثّالث: هو أنّ للحروف معان ممتازه بالهویّه عن معانی الأسماء، و یکون الإختلاف بین الحروف و الإسم راجعاً إلى الحقیقه، بحیث تکون معانی الحروف مباینه لمعانی الأسماء تبایناً کلیّاً، وقال هذا القول هو الموافق للتّحقیق. ثم بیّن أرکان مختاره خلال أربعه أمور:
الأمر الأوّل: المراد من المعنى و المفهوم هو المُدرَک العقلانی، سواء کان لتلک الحقائق خارج یشار إلیه أو لم یکن، و ذلک المدرَک العقلانی یکون مجرّداً وبسیطاً غایه البساطه، إذ التّرکیب من الماده و الصّوره إنّما یکون من شأن الخارجیّات، والمفهوم عباره عن ذلک المدرک العقلانی الّذی لا وعاء له إلاّ العقل؛ والمراد من تعریف الإسم بـما دلّ على «معنى» فی نفسه أو قائم بنفسه، هو أنّ المعنى الأسمی مدرَک من حیث نفسه، و له تقرّر فی وعاء العقل، من دون أن یتوقّف إدراکه على إدراک أمر آخر، حیث إنّه هو بنفسه معنى یقوم بنفسه فی مرحله التّصور و الإدراک، سواء کان هناک لافظ و مستعمِل أو لم یکن(أی من دون أن یکون لإستعمال ألفاظها دخل فی ذلک)، و سواء کان واضع أو لم یکن، والمراد من أنّ «الحرف ما دلّ على معنى فی غیره» أو «قائم بغیره»،هو أنّ المعنى الحرفیّ لیس له نحو تقرّر و ثبوت فی حدّ نفسه و بهویّه ذاته،مثل قیام المعنى الإسمی بنفسه، بل معناه قائم بغیره فی الذهن، نظیر قیام العرض بمعروضه فی الخارج.

۱۰/۰۶

 

موضوع: تقسیمات دلالت

الملاکاتُ الأخریٰ لتقسیم الدّلاله : بما أنّ للدّلاله اللفظیّه کظاهره إجتماعیّه أطرافاً متعدّدهً ولکلّ منها أحوال وأنواع مختلفه، فهی تنقسم بتبع تنوّع أحوال وأنواع أطرافها إلی أقسام شتّیٰ بمثل مایأتی:
۱٫ بلحاظ واضع العلقه الدّلالیّه تنقسم إلی الإلهیّه والبشریّه، والبشریّه أیضاً إلی الجماعیّه والفردیّه.
۲٫ وبملاحظه دفعیّه إحداث أو حدوثِها و تدریجیّتهما تنقسم إلی التعیینیّ والتعیّنیّ.
قال النائینی:« ثمّ أطالوا الکلام فی معنى الوضع و تقسیمه إلى التّعیینی و التّعیّنی، مع ما أشکل على هذا التقسیم، من أنّ الوضع عباره عن الجعل و التّعهد و إحداثِ علقه بین اللّفظ و المعنى، و من المعلوم أنّ فی الوضع التّعینی لیس تعهّد و جعل علقه، بل إختصاص اللّفظ بالمعنى یحصل قهراً من کثره الإستعمال، بحیث صار على وجه ینسبق المعنى من اللّفظ عند الإطلاق.
و ربّما فسّر الوضع بمعناه الإسم المصدری، الّذی هو عباره عن نفس العلقه و الإختصاص الحاصل: تاره من التّعهد، و أخرى من کثره الإستعمال، هذا.»(فوائدالأصول‏، ج ۱، ص۲۹)
۳٫ من جهه أنحاء نشوء هذه العلاقه، أو قل: بجهه أنواع أسباب إحداث الدّلاله أوحدوثها، تنقسم إلیٰ أقسام شتّیٰ إستقرائیّهً، لأنّها تارهً تحدث بتصریح من الواضع وبإعلامه القولیّ أو الکتبیّ، وأخریٰ بسبب إستعماله، وثالثهً بسبب تقریرٍ منه لإقتراح مقترِحٍ، ورابعهً ….
۴٫ وبإعتبار مصبّ إعتبار الدّلاله تنقسم إلی المفرداتیّه والمرکباتیّه؛ والمفرداتیّه بملاحظه أقسام اللفظ الموضوع، بدورها تنقسم إلی الشّخصیّه والنّوعیّه.
۵٫ وبحسب أقسام العلامه الدّلالیّه أو قل: بلحاظ أنواع الآلات الحامله للدّلاله، یمکن تقسیمها إلیٰ «الصّیاتیّه»، والصّوتیّه أی الملامح التمییزیّه المبحوثه فی علم تحلیل الأصوات phonology)) ومایقابلهاعندنا من المباحث التجویدیّه، و«الصّرفیّه»، و«المعجمیّه»، و«النّحویّه»(أی «الجُمَلیّه»)، و«السّیاقیّه»، و«النّطاقیّه» و«البیئِیّه» وماشاکل وشابه من الدّلالات المبحوثه فی علم الظّواهر(phinomenalgY)؛ و هذا التقسیم من أشمل التقاسیم للدّلاله اللغویّه وأنفعها جدّاً ولهذا ینبغی تعریف کل قسم من هذه الأقسام وبیان وجه تسمیته وتعیینُ فرق کل منها مع غیره بالدّقّه والتفصیل فی أَلمحنا إلیه، حتّیٰ یتمّ البحث حقّ إتمامه؛ ولکن تحفّظاً لجانب الإجمال وتجنّباً عن الإطناب المملّ، نترکها ونحیل البحث فیه إلیٰ مجال أوسع، إن شاءاللهُ الهادی الموفِّق.
۶٫ و بحسب عمومِ المعنی المتصوّر والشیئ الموضوعِ له و عدمِ عمومهما، وبعباره أخریٰ: من جهه أنحاء تصوّر «المعنیٰ» و کیفیّه «الموضوعِ له»، تنقسم إلیٰ أربعه أقسام عقلاً.
۷٫ ومن جهه مستویٰ الدّلاله تنقسم إلیٰ المباشر أی من دون واسطه، وغیرِالمباشر أی مع الواسطه، وبعباره أخریٰ: بحسب کیفیّه تعلّق هذه العلاقه تنقسم إلیٰ«الذّاتیّه» الأصلیّه وهی الّتی یکون الموضوع له هو الأوّلیّ فی مصطلحهم، وإلیٰ «الظلّیّه» التبعیّه وهی المعنی الّذی یدلّ علیه اللفظ تبعاً للمعنی الذّاتی، وهی تنعقد تارهً لوجود العلقه العقلیّه أو العقلائیّه بین المعنی الذّاتیّ والمعنی الظلّی مثل ما فی الدّلاله الإلتزامیّه، وأخریٰ لوجود علاقه الکلّ والجزء بینهما کما فی التضمنیّه، وثالثهً لوجود مناسبهمّا بینهما مثل ما فی التجوّز
ـ ینبغی إتماماً لهذا البحث تعریف المعنی وهکذا معنی المعنیٰ، وأیضاً تعریف «المفهوم» و«المراد» و«المدلول» و«الموضوع له» وماشابه وشاکل ذالک؛ وهذا ما تُعنیٰ به الدراسات اللغویّه الحدیثه کما یُسمّونه MINING OF MINING وهو أشبه بمعنیٰ إسم الإسم عند العرفاء؛ وبیان الفرق بین کل منها وبین غیره؛ ولکن تحفّظاً لجانب الإجمال وتجنّباً عن الإطناب المملّ، نترکها ـ مثل التقسیم الخامس ـ إلیٰ مجال مناسب، إن شاءاللهُ الهادی.
۸٫ تنقسم من جهه قصد الدّلاله و عدمه، تارهً إلیٰ التصوّریّه(ونعنی بها خطور المعنیٰ فی الذهن حین إحساس اللفظ بطریق من الطرق کالسّمع أو الرّأیه أو اللمس کما فی خطّ البریل للأعمیٰ، ولاتتقوّم بالقصد)، وأخریٰ إلیٰ التفهّمیّه وإن شئت فعبّرعنها بالتفهیمیّه (وهی تنشأ عن قصد المتکلّم إخطار المعنیٰ فی ذهن المخاطب فتتقوّم بالقصد والإلتفات)، وثالثهً إلیٰ التصدیقیّه (وهی ناشئه عن میثاق عقلائیّ وهو أنّ المتکلّم الحکیم الملتفت ملتزم بظواهر کلامه، فهی لیست لفظیّه و وضعیّه بل سیاقیّه ومقالیّه) وبعباره أخریٰ: قدیسمع السّامع مفردهً وتنعکس صوره فی ذهنه ولم یکن الفهم مقصوده ، وتاره یُحاول فهو دلاله الصّوره فیتفهّم وقدلایصدّق بها، و ثالثهً یصدق بتلک الدّلاله أو یکذّبها ، لأن التصدیق إیجابیّ وسلبیٌّ.
۹٫ وهناک مدلول مقصود، وهو المعنی الذی قصد حین إستعمال اللفظ، ومدلول أو مدالیل غیرمقصوده، وهی التی لمتقصد من جانب المستعمل أحیاناً، فهی (أی الدلاله) تنقسم من هذه الجهه إلیٰ المقصوده و غیرالمقصوده. وإن کان هذا التقسیم یشبه من جهه التقسیم السّابق له.
کما أنّ هناک «دلاله مرکزیّه» للتعبیرات اللغویّه وهی المعنی الموضوع بإزاء اللفظ الّذی یُفهم من اللفظ وَفقاً لماتعارف علیه أهل اللغه، ویَشترک فی فهمها عامّه المتکلّمین باللغه فی مقام التخاطب، و«دلاله هامشیّه» لها، وهی الّتی تختلف بإختلاف الأفراد والظروف الثقافیّه ولکن منبعثه عن الدّلاله المرکزیّه، وبعباره أخریٰ: الدلاله المرکزیّه والدّلاله العمّرکزیّه کمایقال: فی إصطلاحات علم الفیزیا.

۱۱/۰۴

 

موضوع: تقسیمات دلالت

الأمر الثّانی: لا إشکال فی أنّ المعانی المراده من الألفاظ على قسمین: منها ما تکون «إخطاریّه»، کمعانی الأسماء حیث إنّ إستعمال ألفاظها فی معانیها یوجب إخطار معانیها فی ذهن السّامع و إستحضارها لدَیه؛ و منها ما تکون «إیجادیّه» کمعانی الحروف حیث إنّ إستعمال ألفاظها موجب لإیجاد معانیها من دون أن یکون لمعانیها نحو تقرّر و ثبوت مع قطع النّظر عن الإستعمال، فواقعیّه هذا المعنى و هویّته تتوقّف على الإستعمال، و به یکون قوامه،کالمعانی الإنشائیّه الّتی یکون وجودها بعین إنشائها، مثل إیجاد الملکیّه بقوله بعت. ثم إنتمیٰ إلیٰ ظاهر کلام المحقّق صاحبِ الحاشیه إختصاص ذلک ببعض الحروف.
( قال صاحب الهدایه: «الثانیه: الغالب فی أوضاع الألفاظ ان تکون بإزاء المعانی الّتی یستعمل اللفظ فیها، کما هو الحال فی معظم الألفاظ الدائره فی اللغات، و حینئذ فقد یکون ذلک المعنى امرا حاصلا فی نفسه مع قطع النّظر عن اللفظ الدال علیه، فلیس من شأن اللفظ إلاّ إحضار ذلک المعنى ببال السامع، و قد یکون ذلک المعنى حاصلا بقصده من اللفظ من غیر ان یحصل هناک معنى قبل أداء اللفظ، فیکون اللفظ آله لإیجاد معناه و أداه لحصوله و یجری کل من القسمین فی المرکبات و المفردات.» إلى ان قال: «و النوع الأوّل من المفردات معظم الألفاظ الموضوعه، فانها انّما تقضى بإحضار معانیها ببال السامع من غیر ان تفید إثبات تلک المعانی فی الخارج فهی أعم من ان تکون ثابته فی الواقع أولا. و النوع الثانی منها کأسماء الإشاره و الأفعال الإنشائیه بالنسبه إلى وضعها النسبی، و عده من الحروف کحروف النداء و الحروف المشبّهه بالفعل و نحوها، فانّ کلا من الإشاره و النسبه الخاصّه و النداء و التأکید حاصل من استعمال هذا، و اضرب، و یا، و انّ، فی معاینها…»/هدایه المسترشدین فی شرح معالم الدین؛ الفائده الثانیه من الفوائد التی وضعها فی تتمه مباحث الألفاظ. ص ۲۲)
و أکّد بأنّ الّذی یقتضیه التّحقیق أنّ معانی الحروف کلّها إیجادیّهٌ و لیس شی‏ء منها إخطاریّهً، و أضاف فی بیان ذلک: بأنّ الألفاظ بما لها من المفاهیم متباینه بالهویّه و الذات، و لفظ السّیر مثلاً مباین للفظ الکوفه و البصره بما لها من المعنى؛ و أداه النّسبه انّما وضعت لإیجاد الربط بین جزئی الکلام بما لهما من المفهوم، على وجه یفید المخاطب فائده تامّه یصح السّکوت علیها، فکلمه «من» و «إلىٰ» إنّما جی‏ء بهما لإیجاد الرّبط، و إحداث العلقه بین السّیر و البصره و الکوفه الواقعه فی الکلام، بحیث لو لا ذلک لما کان بین هذه الألفاظ ربط و علقه أصلاً.
ثمّ بعد إیجاد الرّبط بین جزئیّ الکلام بما لهما من المفهوم، یلاحظ المجموع من حیث المجموع، أی یلاحظ الکلام بما له من النّسبه بین اجزائه، فان کان له خارج یطابقه یکون الکلام صادقاً، أی کانت النّسبه الخارجیّه على طبق النّسبه الکلامیه، و إلاّ یکون الکلام کاذباً. و فرق واضح بین کون النّسبه الکلامیّه حاکیه عن النّسبه الخارجیّه و مخطره لها فی ذهن السّامع و بین أن تکون النّسبه موجده للرّبط بین اجزاء الکلام، و یکون المجموع المتحصّل من جزئیّ الکلام بما لهما من النّسبه له خارج یطابقه أو لایطابقه، فظهر: انّ الحروف النّسبیه أیضا تکون معانیها إیجادیّه لا إخطاریّه.
الأمر الثّالث: الحروف وضعت لإیجاد معنىً فی الغیر، على وجه لایکون ذلک الغیر واجداً للمعنى من دون إستعمال الحرف، کما لایکون زید منادى من دون قولک «یا زید». و قول النّحاه: من أنّ «من» وضعت للإبتداء لا یخلو عن تسامح، بل حقّ التّعبیر أن یقال: انّ لفظه «من» وضعت لإیجاد النّسبه الإبتدائیه، و تلک النّسبه الإبتدائیه الّتی توجِدُهما لفظه «مِن» لایکاد یمکن أن یکون لها سبق تحقّق فی عالم التّصوّر. فتحصل: أنّ النّسبه بین المعانی الحرفیه و المعانی الإسمیه، هی النّسبه بین المصداق و المفهوم، و کم بین المفهوم و المصداق من الفرق، بداهه تغایر المفهوم و المصداق بالهویّه، و بالأثر و الخاصّیه، إذ المفهوم لا موطن له إلّا العقل، و موطن المصداق هو الخارج، و لایعقل إتحاد ما فی العقل مع ما فی الخارج إلّا بالتجرید و إلقاء الخصوصیّه، و لا یمکن إلقاء الخصوصیّه فی الحرف، لأنّ موطنه الإستعمال و هو قوامه، فالتّجرید و إلقاء الخصوصیّه یوجب خروجه عن کونه معنى حرفیا، هذا بحسب الهویّه. و کذا الحال فی الآثار و الخواصّ، فانّ الرّافع للعطش مثلاً مصداق الماء، لا مفهومه، و المحرق هو مصداق النّار، لا مفهومها.
و حاصل الکلام: إنّ الحروف بأجمعها، و ما یلحق بها ممّا یتکفل معنى نسبیّا رابطیا، انّما وضعت لإیجاد مصادیق الرّبط و النّسبه، على ما بین النّسب و الرّوابط من الاختلاف من النّسبه الابتدائیه و الانتهائیه و الظّرفیّه و غیر ذلک، و الأسماء وضعت بإزاء مفاهیم تلک الرّوابط، فلا ترادف بین لفظه (یاء) النّداء و بین لفظه (النّداء) بما لهما من المعنى، و لا یصحّ حمل أحدهما على الأخر، لأنّ لفظه (یا) موجده لمعنى فی الغیر، و لفظه (النّداء) حاکیه عن معنى متقرّر فی وعائه.
الأمر الرّابع: قد ظهر ممّا ذکرنا أنّ قوام المعنى الحرفیّ یکون بأمور أربعه:
الأوّل: أن یکون المعنى إیجادیّا، لا إخطاریّا.
الثّانی: أن یکون المعنى قائماً بغیره لا بنفسه.
الثّالث: أن لایکون لذلک المعنى الإیجادیّ نحو تقرّر و ثبوت بعد إیجاده، بل کان إیجاده فی موطن الإستعمال، و یکون الإستعمال مقوّماً له، و یدور حدوثه و بقائه مدار الإستعمال.
الرّابع: أن یکون المعنى حین إیجاده مغفولاً عنه غیرَملتفَت إلیه، و هذا لازم کون المعنى إیجادیّا و کون موطنه الإستعمال، إذ لایمکن الإلتفات إلى شی‏ء من دون أن یکون له نحو تقرّر فی موطن.

۰۹/۲۷

 

موضوع: حقیقت دلالت لفظیه

الثّانیه: حقیقه الدّلالهِ اللفظیه، ومکانتها و ممیّزاتُها فی إطار العلاقات الدّلالیّه.
ـ للدّلاله اللفظیّه خصائص تُعرف حقیقتها وتُعلم ممیّزاتها من خلال هذه الخصائص، نشیر إلی بعضها ذیلاً :
۱٫ لصورتها الذهنیّه صله قویمه بالفکر جدّاً.
۲٫ هی سهله الإعتبار والإستخدام، وخفیفه المؤنه جدّاً لاتحتاج إلی سواها.
۳٫ شمولیتها لإتصالات الإنسان مع الله وأفراد مجتمعه و….
۴٫ هی تتبدل کالرمز والمرآت للمعنی، بحیث تُصبِح فانیهً فیه و منفعله عنه فی الحسن والقبح.
۵٫ تتمکن من الإتساع و التکثر إلی ماشاءالله.
۶٫ تابعه للمواضعه، وإن کان هناک ألفاظ دالّهٌ علی مدلولٍ من دون أأیّ وضع، مثل «آه» الدّال علی الوجع أو الألم، و لیس هذا من نوع دلاله اللفظ علی المعنی فی مصطلحهم، بل هی من قسم دلاله العلامه الطبیعیّه علی الشئ الطبیعیّ.
۷٫ ظاهره إجتماعیه یَحدِث عن طرق شتی حسب المورد وبنحو مانعه الخلوّ.
۸٫ متطوره ومتغیّره، حتی تبلغ إلی درجه قدتنقلب إلی ضد الملول الأوّلیّ ویسمی بالنقل کالجلیل الذی یدل علی العظیم و الحقیر معاً.[فلیراجع التطور للدکتور إبراهی السامرّائی]
۹٫ تُشِّکل منظومه إرتباطیّه زخمه وهی تعطی معناها فی متن هذه المنظومه.
۱۰٫ لها معنی أو معان ذاتیّه و معنی أو معان ظلیّه، والمعنی الإلتزامی من مصادیق المعانی الظلالیّه.
۱۱٫ لها معنی أو معان أوّلیّه وکثیراًمّا توجد لها معان ثانویّه تابعه للأوّلیّه، والتّجوز من المعانی الثانویّه.
۱۲٫ لها مدلول مقصود، وهو معنی الذی قصد حین إستعمال اللفظ، ومدلول إو مدالیل غیرمقصوده، وهی التی لم تقصد من جانب المستعمل أحیاناً.
۱۳٫ کما أنّ هناک «دلاله مرکزیّه» للتعبیرات اللغویّه وهی المعنی الموضوع بإزاء اللفظ الّذی یُفهم من اللفظ وفقاً لماتعارف علیه أهل اللغه، ویشترک فی فهمها عامّه المتکلّمین باللغه فی مقام التخاطب، و «دلاله هامشیّه» لها وهی الّتی تختلف بإختلاف الأفراد.
۱۴٫ تنقسم الدّلاله المرکزیّه علی قسمین: «الدّلاله المعجمیّه» المرتبطه بالعجمات Lexemes ، والدّلاله القواعدیّه الّتی تشمل «الدّلاله التصریفیّه» الّتی تتعلّق ببنیه الکلمه، و«الدّلاله الترکیبیّه» والنّحویّه الّتی تتعلّق ببنیه الجمله، وتشترکان فی خضوعهما للقیاس وقبولهما للتقعید وإتّصافهما بالثبات وعدم تطوّر المعنی، علی الرغم من أنّ الدّلاله المعجمیّه تتسم بعدم التناهی، فهناک ثلاثه مستویات الدّلالیّه: المعجمیّه، و التصریفیّه، و الترکیبیّه.
۱۵٫ وتوجد هناک محیط معنائیّ یمکن أن تسمّیٰ بالبیئه اللغویّه.

جلسه اول

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه اول

نهادهای پایه در فهم قرآن عبارت است از پیش‌انگاره‌هایی که از منزلت و هویت قرآن کریم برگرفته شده که توجه به آنها درک درست معارف قرآن را ممکن می‌‌سازد. هشت نهاد و مبنا را در این سلک برشمردیم: وحیانیت متن و محتوای قرآن، هدایت‌مآلی قرآن، عقلایی بودن خطابات عام قرآن، حکیمانگی محتوای قرآن، فطرت‌نمونی آموزه‌های قرآن، شمول و جامعیت محتوایی قرآن، سامان‌مندی متن قرآن، ترابط و تعامل کتاب با کلام و کردار معصوم در مقام تفسیر و تفصیل.

امروز نخستین نهاد را شرح می‌دهیم. در شرح هر نهاد سه عنصر را بحث می‌کنیم.

۱) تحلیل آن، یعنی چیستی و اجزاء تشکیل‌دهنده هر نهاد.

۲) ادله و مؤیدات آن، یعنی به چه دلیلی این نهاد را ادعا می‌کنیم.

۳) برآیند هر نهاد، تأثیر و نتیجه هر نهاد و دستاوردهایی که هر نهاد در مقوله فهم قرآن کریم دارد.

این سه مسئله را ذیل هر یک از نهادها به اختصار بحث خواهیم کرد.

اولین نهاد، وحیانیت قرآن کریم است. وحیانیت قرآن کریم یعنی چه، و از چه عناصری و مختصاتی تشکیل می‌شود؟ وحیانیت قرآن یعنی من عندالله بودن آن. یعنی هم متن و لفظ قرآن و هم محتوا و مضمون آن از سوی خدا فرود آمده است و لازمه آن، این است که متن و محتوای قرآن قدسی باشد. در حقیقت یکی از عناصر تشکیل‌دهنده وحیانیت و جوهر وحیانیت، قدسی و ماورایی بودن آن است. قدسی است. فوق بشری است، پس اعجازنمون است، دارای عصمت و خطاناپذیر است. لفظ و معنای قرآن از هرگونه خطایی مصون و مبرّاست. خود قرآن کریم در آیات فراوانی بر این ویژگی و این‌گونه هویت خود تصریح کرده است. سوره شعراء آیه ۱۹۳، «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ عَلى‏ قَلْبِک‏»، روح‌الامین قرآن را بر قلب تو فرود آورده است. سوره نجم آیه ۳ و ۴: « وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى‏» “پیامبر ما از هوا سخن نمی‌گوید، نیست جز اینکه وحی است که بر او نازل می‌شود که شدیدالقوی یعنی روح‌الامین به او تعلیم داده است. سوره قیامت آیه ۱۶ تا آیه ۱۹: « لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ» زبان خویش را نچرخان که شتاب کنی به آن، « إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَه‏» بر ماست گردآوری و تدوین آن با قرائت آن. « فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَه‏» آنگاه که ما آن را خواندیم یا تدوین کردیم تو نیز در خواندن یا تدوین از آن تبعیت کن. « ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَه‏» سپس بیان آن نیز با ماست. وقتی آیات فرود می‌آمد پیامبر اکرم(ص) به خاطر نگرانی که داشت که مبادا واژه‌ای، عبارتی، جمله‌ای یا آیه‌ای از خاطر او برود، از قلم بیفتد، با حرص و ولع و حساسیت خاصی واژه به واژه، عبارت به عبارت تکرار می‌کرد. خدای متعال فرمود که شتاب نکن، نگران نباش این آیات از دست نخواهد رفت. فراموش نخواهد شد. وعده کرد که ما خود آن را تدوین می‌کنیم و ما خود برای تو بازخوانی خواهیم کرد و ما خود آن را بیان خواهیم کرد. این که پیامبر(ص) با این وسواس و دغدغه و حرص و حساسیت، آیات را دریافت می‌فرمود، دقیقاً بدین معناست که ذره‌ای یا جزء کوچکی از قرآن هم به پیامبر(ص) مربوط نیست و از سوی خداست.

باز در سوره الاعلی آیه شش تأکید شده است: «سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسى‏» ما تو را خواهیم خواناند، ما تو را به خوانش وامی‌داریم، فراموش مکن. همچنین در سوره طه آیه ۱۱۴ همین مضمون تقریباً تکرار شده. «فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضى‏ إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنی‏ عِلْماً». برتر است الله که ملک حق است، شتاب مکن به قرآن پیش از آن که وحی آن به پایان برسد. و بگو که پروردگارا علم مرا افزون کن .” این آیه هم حاکی از آن است که پیامبر با شتاب وحی را اخذ می‌کرد، به نحوی که حتی همه آیات نازل نشده بود یا احیاناً حتی آیه‌ای ایحاء و وحی‌اش به پایان نرسیده بود پیامبر (ص) شروع می‌کرد به تکرار آن، نگران بود که فراموش کند. البته اینجا بحثی هست که موضوع نسیان را با توجه به عصمت پیامبر(ص) باید بحث کرد.

در واقع از این آیات دست‌کم این به دست می‌آید که پیامبر(ص) با حساسیت وحی را تلقی می‌فرمودند. از موضع یک انسانی که مأموریتی دارد. اما همین آیات باز خود دلیل این است که پیامبر معصوم است و خدا ضمانت فرموده که پیامبر(ص) فراموش نکند. عصمت در تلقی وحی و درک وحی و ابلاغ وحی در هر سه مرحله ثابت شده است، در مرحله تلقی و حفظ وحی این آیات دلیل بر عصمت نیز هست.

در این که قرآن فوق بشری و اعجازنمون است، بحث خواهیم کرد. آیات فراوانی نشانه معجزه بودن قرآن است. هیچ بشری قادر نبوده و نیست و نخواهد بود که چون قرآنی را بیاورد. در آیات فراوانی با تعابیر متفاوت این حقیقت طرح شده و مخالفین و مدعیان مورد تحدی واقع شده‌اند که اگر می‌توانید مانند آن را بیاورید. و اینکه قرآن کریم خطاناپذیر است، هم متن آن بی‌خطاست و هم محتوای آن بی‌خطاست. «لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه‏» سوره فصلت آیه ۴۲ “باطل نه از پیش او نه از پس او می‌آید.” یعنی هرگز باطل به قرآن نزدیک نمی‌شود. به این آیه برای اثبات تحریف‌ناپذیری نیز تمسک شده. سوره نساء آیه۸۱: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیرا» “آیا در قرآن تدبر نمی‌کنید. اگر این قرآن نه از سوی خدا بود در آن اختلافهای فراوانی می‌افتاد.”

اینکه تمام این قرآن با هم سازوار است، کمترین اختلافی و تعارضی بین جزئی از آن با جزء دیگر نیست، این حکایت می‌کند که این از سوی خداست. چه آن‌که طی ۲۳ سال این آیات فرود آمده. هر انسان باهوش، نبوغ و دقیقی، طی ۲۳ سال هرچه گفته باشد بهر حال بین گفته‌ها و اظهارات او تعارض رخ خواهد داد. اما سراسر قرآن را که مرور کنید ذره‌ای تعارض و اختلاف نخواهید یافت. این نشانه آن است که این کتاب از سوی خداست.

بنابراین وقتی می‌گوییم نهاد وحیانیت، یعنی قرآن، متن و محتوای آن، من عندالله نازل شده. قدسی است، متن بشری و عادی نیست، مقدس است؛ و یکی از معانی این قداست خطاناپذیری است. خطاناپذیر و معصوم است، هم متن (لفظ) و هم محتوای آن معصوم است و اعجازآمیز هم هست از بشر آوردن و آفریدن چنین متنی برنمی‌آید.

مطلب دوم، ادله و مؤیدات وحیانیت؛ آنچه از آیات شاهد آوردیم برای تبیین معنای وحیانیت بود. طبعاً نمی‌توان به خود قرآن یا هر شخص و متنی برای اثبات هویت آن فرد یا متن تمسک کرد. نمی‌توان گفت چون خود قرآن می‌گوید وحی هستم، پس وحی است. چرا که می‌گویند که هذا اول الکلام، ما فعلاً درباره همین داریم بحث می‌کنیم. وقتی خود کسی ادعا کند، ادعایش اثبات نمی‌شود، ولی به تقریر دیگری می‌توان گفت که اذعان قرآن مؤید وحیانیت هست و این مطلب غیر از آن است که شما با مطالعه‌ی خود قرآن به وحیانیت آن پی ببرید. نه از آن جهت که ادعا می‌کند بلکه از آن جهت که ویژگی‌هایی در قرآن هست که آن ویژگی‌ها حکایت از وحیانیت آن می‌کند.

پس دو مطلب است یکی اینکه بگوییم چون خود قرآن ادعا می‌کند وحیانی است پس وحیانی است؛ که می‌گوییم این از لحاظ منطقی چندان قابل دفاع نیست، برای اینکه فعلاً بحث در این است که آیا قرآن وحیانی هست یا نیست. اگر کسی به رغم ادعای قرآن بگوید قرآن وحیانی نیست، طبعاً این دلیل نافذ نیست. مطلب دوم این است که با مطالعه‌ی مختصات قرآن به وحیانیت آن پی‌می‌بریم. یعنی ویژگی‌هایی در آن می‌یابیم که می‌بینیم این فقط می‌تواند وحیانی باشد، مثل اینکه می‌بینیم اعجازآمیز است. لفظاً و معناً به نحوی است که غیر خدا قادر به پدید‌آوری و آفرینش و ارائه آن نیست. از مطالعه قرآن به وحیانیت آن پی می‌بریم.

از دیگر ادله‌ای که می‌توان برای اثبات وحیانیت ذکر کرد، بشارت انبیاء پیشین است. کتب بسیاری در گذشته و حال نوشته شده است در خصوص این ادعا که همه انبیاء در همه متون مقدسی که در اختیار ماست بشارت ظهور پیامبر(ص) و نزول قرآن را داده‌اند. خود قرآن هم در سوره اعراف آیه ۱۵۷ تصریح می‌فرماید که: «الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجیل‏». آنان که پیروی می‌کنند از پیامبر رسولی که نبی است و امی و درس‌نخوانده است، آن کسی که او را به نحو مکتوب نزد خویش در کتبی مثل تورات و انجیل می یابند، یعنی می‌بینند که در تورات و انجیل به ظهور و آمدن او وعده شده و بشارت داده شده، قرآن کریم در مقابل میلیون‌ها یهودی و مسیحی این ادعا را مطرح کرد که ظهور پیامبر خاتم در کتابهای شما کتباً و صریحاً مذکور است: بسیاری از یهودیان و مسیحیان به پیامبر اسلام ایمان آوردند و در تاریخ موارد فراوانی ثبت شده که به خاطر ملاحظه همین بشارتها در تورات و انجیل به پیامبر اکرم(ص) ایمان آوردند.

یعنی ذیل این دلیل چند نکته را می‌گوییم:

۱) اینکه عملاً میلیونها یهودی و نصرانی این ادعای قرآن را که در همین تورات و انجیل دست خورده و تحریف شده آمده-به اعتماد همین بشارت‌هایی که در کتابهای مورد اعتمادشان آمده بود به پیامبر ایمان آوردند و تأیید کردند که چنین بشارتهایی در تورات و انجیل آمده است.

۲) اگر بشارت به ظهور پیامبر اکرم(ص) در تورات و انجیل نیامده بود یهودیان و مسیحیان می‌توانستند بگویند نیست؟ اگر شما می‌گوئید که موسی و عیسی(ع) به ظهور پیامبر اکرم(ص) بشارت داده‌اند، کجای تورات است؟ کجای انجیل است؟‌ اما احدی این را نگفت و راحت‌تر بودند به جای اینکه این همه جنگ و خونریزی راه انداختند، این همه کشتند و کشته شدند، این همه سرمایه‌گذاری مادی و معنوی کردند برای مقابله با پیامبر اکرم(ص)، بگویند: نه! بشارتی نیامده، کسی نگفته است، اما مقاومت کردند، مقابله کردند، هزینه کردند، جنگ راه انداختند و عناد ورزیدند این نشان می‌دهد که آنها هم خود به این که ظهور پیامبر اکرم(ص) در تورات و انجیل وعده داده شده معترف بودند و الان هم که ظهور کرده است همان وعده است که محقق شده.

۳) تاریخ هم نشان داده که بعد از پیامبر اکرم(ص) هیچ پیامبری ظهور نکرد. دو هزار سال از عصر حضرت عیسی(ع) سپری شده و پیامبری ظهور نکرده. هرچند کسانی ادعا کرده‌اند اما هیچ‌کدام در عرصه جهانی مطرح نشدند و اگر بنا بود که بعضی مدعیان دروغین نبوت نبی می‌بودند، می‌بایست دین آنها رایج می‌‌شد، ولی چنین نشد. این مجموعه دلایل حاکی از این است که موضوع بشارت ظهور پیامبر اکرم(ص) که در بندها و قطعات بسیاری در تورات و انجیل فعلی و در مجموع در عهدین فعلی، چون عهدین شامل عهد قدیم و جدید است که عهد جدید به اناجیل می‌گویند، انجیل‌های چهارگانه و عهد قدیم به تورات و همۀ کتب بازمانده از دیگر انبیاء، که البته مجموعاً تحریف شده است ولی تحریف شده به آن معنا نیست که هیچ بخشی از آنچه که در این مجموعه عهدین امروز موجود است مربوط به پیامبران نیست، بلکه پاره‌ای از مطالبی که در عهدین آمده آیاتی است که بر پیامبران نازل شده، پاره‌ای از آنها اشراقات و شهودهای عرفانی و الهامات عرفانی است که بر برخی پیامبران و بعضی اولیاء و قدیسان وارد شده و پاره‌ای از آنها نقل کلمات و حوادث دورۀ انبیاء و اولیاء قبل از اسلام است. پاره‌ای از آنها هم مطالبی است که افرادی به دروغ به عنوان متن وحی بر این کتابها اضافه کردند.

به هرحال لابه لای قطعات و بخشها و بندهای همین عهدین موجود قسمتهایی صورت وحیانی دارد، ولو تصرف یا احیاناً نقل به معنا شده باشد. مثل روایاتی که از معصوم صادر شده، عین عبارت نمانده است ولی راوی معنای آن را در لفظ دیگری ذکر کرده است. و یا بنا به بعضی از اقوال مثل حدیت قدسی که برخی می‌گویند: احادیث قدسی مثل قرآن، متن و معنایش ایحائی است و از آسمان آمده و برخی می‌گویند که لفظ از پیامبر(ص) است و تنها معنا الهام شده است. تفاوت قرآن با حدیث قدسی که هر دو وحیانی هستند و برخی نیز معتقدند اقوال پیامبر هم صورت وحیانی دارد، در این است که آنچه بنا بوده است که به صورت قرآن مدون بشود جداگانه مشخص شده و در همین مجموعه، بین الدفتین و بین این جلد مشخص که بین مسلمانان در سراسر جهان رایج است جمع‌آوری شده و این قرآن است. و پیامبر(ص) و مسلمانان به شدت با معیارهایی که مشخص شده بوده مخالفت می‌کردند، و مقاومت می‌:کردند و نهی می‌کردند از اینکه غیر وحی قرآنی در قرآن قرار بگیرد و لذا بعضی از مصحف‌هایی که بعضی از اصحاب داشتند و قطعاتی از این دست در لابه‌لای آن بوده نهی کردند. قرآن در زمان عثمان با وسواس جمع‌آوری و تدوین شد که مبادا واژه‌ای، حرفی غیر از آنچه که در وحی‌نامه الهی یعنی قرآن باید می‌آمد، بیاید. ولی حدیث قدسی الهاماتی است که از سوی خدا آمده و در آن تکالیف نیست و اصولاً از سنخ خطابات عام تکلیفی نیست. الهاماتی است و از اول هم بنابر این بوده که در مجموعه قرآن قرار نگیرد.

روایت خود پیامبر(ص) هم اگر وحی قلمداد بشود باز مسلم است که متن آن وحیانی نیست و محتوا و مضمون را خدا الهام فرموده است. ولی اثبات این مسئله دشوار است. دست‌کم خود من تردید دارم با زبان روزه عرض کنم، آنچه که پیامبر(ص) فرموده‌اند کلمات خود پیامبر(ص) از سنخ وحی است، از سنخ دیگری است و دلیل دلیل حجیت قول پیامبر(ص) و معصومان دیگر هم عصمت صاحب قول است. اقوال معصومین هم به گروه‌ها‌ی مختلفی تقسیم می‌شود که من آنها را به ۷ گروه تقسیم کرده‌ام که برخی حالت تشریعی دارد و برخی حالت تشریعی ندارد.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته