جلسه سوم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه سوم

یکی از نهادهای پایه در فهم قرآن را به پایان بردیم. گفته شد که ما از آن مبانی، چارچوب‌ها و پیش‌انگاره‌هایی سخن می‌گوییم که فهم درست و دقیق قرآن در گرو اعتقاد و التزام به آنهاست.

دومین نهادی که قابل طرح است، نهاد هدایت‌مآل بودن قرآن است. بعضی تصور کرده‌اند که قرآن نه برای هدایت که برای حیرت آمده است. عرفای مسلمان می‌گویند که بر اثر فزونی معرفت، انسان به نقطه‌ی حیرت می‌رسد. انسان عارف واصل از کثرت معرفت دچار حیرت و سرگشتگی می‌شود. در عرفان مسیحی و بعضی متألهان مسیحی، حیرت را طور دیگری معنا کرده‌اند. آنها می‌گویند که اصولاً نفس حیرت، سرگشتگی مطلوب است و دین، رازناک، رمزآلود و پیچیده است و در دل‌ها حیرت می‌افکند و خود این، موضوعیت دارد. بعضی از نویسندگان در دنیای عرب و ایران، این حرف بی‌پایه و بی‌مایه مسیحیان را در جهان اسلام هم طرح کرده‌اند. یک مشکل اساسی که طی دهه‌های اخیر آفت دین‌شناسی و دین‌پژوهی شده است، این است که عده‌ای، مقلدانه سراغ آراء و عقاید و افکار مسیحیت غربی‌شده ـ و نه حتی مسیحیت شرقی ـ می‌روند و همان حرف‌ها را نیاندیشیده و نسنجیده در جهان اسلام مطرح می‌کنند، بی‌آنکه بدانند بعضی از آراء و منظرها، زمان و زمینه‌های خاص خود را داشته که در غرب پدید آمده و آن زمینه‌ها در شرق، به‌ویژه در جهان اسلام هرگز وجود ندارد. مثلاً چون متن دینی آنها مبهم، پریشان، بی‌سامان و انضمامی است که پس از گذشته افزون بر سیصد سال از عصر حضرت عیسی(ع) به نام انجیل تنظیم شده است. افزون بر سیصد انجیل تنظیم شده که از میان آنها چهار انجیل در دست مسیحیان رسمی است و بخش عمده این اناجیل نقل حوادث زمان حضرت عیسی(ع)، اقوال ایشان و مسائل و مطالب بعد از حضرت عیسی(ع) است. داستان عروج یا بر صلیب کشیده شدن حضرت عیسی نقل شده، کما اینکه در تورات داستان رحلت حضرت موسی و اینکه چگونه دفن شد و چه مسائلی پیش آمد، وجود دارد. اینها بعد از این دو پیامبر تهیه شده و دست یهودیان و مسیحیان است. آنها برای توجیه این پریشانی این مسئله را مطرح کرده‌اند که چون متن، پریشان و پاشان و بی‌سامان و بی‌نظم است، گفته‌اند اصلاً خود این بی‌سامانی مطلوب است و خدا می‌خواسته همین‌طور باشد، خدا حیرت را دوست می‌دارد. برای اینکه آن مشکلشان را حل کنند و بگویند چرا کتاب دینی ما اینچنین پریشان و بی‌سامان است. گاه حتی خود آقایان اعتراف هم می‌کنند. سال گذشته به کنفرانسی در دانشگاه بیرمنگام دعوت شده بودیم. روز اول گفتند آقای جان هیک بازنشسته شده و از آمریکا به بیرمنگام بازگشته است. گفتیم فرصت خوبی است که با ایشان ملاقاتی داشته باشیم. چون پرفسور جان هیک در ایران خیلی بت است و آقایان بعضی نظریه‌ها را حوزه‌ فلسفه دین از جمله نظریه پلورالیسم دینی را به ایشان نسبت می‌دهند. و ایشان اصلاً صاحب نظریه پلورالیسم دینی (تکثرگرایی دینی) است. و وقتی که اولین مقاله در پلورالیسم دینی در ایران نوشته شد ما دومین شماره فصلنامه «کتاب نقد» را در نقد این نظریه تدوین کردیم. این نظریه از هشت بعد با طراحی خود بنده نقد شد.

ساعاتی با هم بحث کردیم. اولاً ایشان بسیاری از اشکلاتی که ما طرح می‌کردیم می‌پذیرفت و ثانیاً من دریافتم نه جان هیک آن فردی است که در داخل ایران مطرح شده، یعنی آدم خوبی است و در دین خودش آدم متدینی است و نه آن نظری که او می‌دهد آن چیزی است که امروز در ایران شایع است. نظریه‌ی او کمابیش و در حدی که از زبان او شنیدم، قریب به همین است که ما می‌گوییم که اهل کتاب در دایره دینداری قرار می‌گیرند، به خصوص فتاوای معاصرین و فتوای مشهور که اینها پاک‌اند و به هرحال با یک ملحد، مشرک و لادین تفاوت می‌کنند و در این دایره باید با هم تعامل داشته باشیم. ایرادهایی که ما گرفتیم و ایشان یکی یکی طرح می‌کردند می‌گفتند، من این نظریه را در حوزه‌ی ادیان ابراهیمی مطرح کرده‌ام و در داخل حوزه ادیان ابراهیمی هم من بعضی‌ها را نام برده‌ام. گفتم مثلاً کتاب دریای ایمان دان کیوپیت مسیحی که در ایران هم ترجمه شده، الهیات ناواقع‌گرا مطرح می‌کند، یعنی می‌گوید لازم نیست آنچه که به عنوان عقاید پذیرفتیم واقع‌نما باشد، مثلاً می‌گوییم خدا هست یعنی واقعاً یک موجودی در خارج وجود دارد. نه خیر، خدا ارزش‌های متعالی مورد قبول ماست. معاد و آخرت هست یعنی یک دوره‌ای از حیات انسان است. چرا چنین می‌گوییم که بشر همۀ عمرش را با دلهره زندگی کند. به این می‌گویند الهیات ناواقع‌گرا، یعنی الهیات غیرواقعی است ولی باید به آن معتقد بود. گفتم این فرد مسیحی است چرا او را در دایره قرار می‌دهید؟ گفت نه اصلاً او کافر است، وقتی خدا را قبول ندارد من هم او را قبول ندارم. بعد که خیلی در بحث تحت فشار قرار گرفت گفت که اصلاً مسئله پلورالیسم دینی مسئله‌ی ماست. ما یک مشکلاتی داریم و من برای حل آن مشکلات این را مطرح کردم و این مسئله‌ی شما مسلمانان نیست و شما نمی‌دانید که ما چه مشکلاتی داریم و چه راه حلی باید برای آن پیدا کنیم. آقای پرفسور جان هیک، شهره عالم و محبوب روشنفکران دینی‌نمای ایران در آخر گفتند این مسئله‌ی ماست نه شما. بعد هم گزارش بحث را نوشتم و برای او فرستادم و خواستم بحث را تأیید و دفاع کند تا بتوانیم منتشر کنیم.

مسئله اساسی این است که بعضی از دیدگاه‌ها مطرح می‌شود که برای ما ‌بی‌معناست ولی تقلیدی مطرح می‌شود و بعد تبدیل به مسئله می‌شود. از جمله‌ی آنها همین بحث حیرت‌زایی دین و رازناکی دین است.

درحالی‌که قرآن کریم کلام خدا و خطاب عام با بشر برای هدایت آمده نه حیرت. اگر شما بگویید که رازناک است و حیرت‌زا، آن موقع می‌توانید هر حرفی را به قرآن نسبت دهید. و آنگاه می‌توانید بگویید قرآن را هیچ نمی‌فهمم و بنا نیست بفهمیم و آقایان می‌گویند که قرآن تفسیر عینی ندارد. یعنی تفسیری که مطابق با واقع قرآن باشد، وجود ندارد. یعنی نمی‌توان قرآن را آنچنان که هست فهمید و تفسیر نهایی نیز ندارد، نمی‌شود گفت که ما دیگر قرآن را فهمیدم و جز آنچه که فهمیده‌ام نیست و این است و جزء این نیست. نه‌خیر؛ هرکسی چیزی می‌گوید و چیزی می‌فهمد و تفسیر جدیدی ارائه می دهد البته نه تفسیر به معنای فنی و علمایی آن بلکه برداشت جدید و اصلاً از این رهگذر ما با خدا دیالوگ می‌کنیم و اگر بگوییم قرآن را فهمیدیم این دیالوگ متوقف می‌شود. این همان چیزی است که آن آقایان راجع به انجیل و پاپ می‌گویند. ما که بحث وحیانیت را طرح کردیم به این جهت بود که بعضی از این دیدگاه‌ها، متأثر از مسیحیت می‌گویند که قرآن وحی نیست، بلکه الهام است. اگر الهام است مضمون آن الهام و نه عبارات آن و آنچه که به ما رسیده است عین همانی نیست که بر پیامبر اکرم(ص) نازل شده است.

در نهج البلاغه خطبه ۱۸ راجع به قرآن قطعه‌ای موجود است، یکی از این مدعیان در ایران اخیراً چند سخن بی‌ربط گفت، شبه‌معجزه است، گویی که امیرالمؤمنین (ع) سال ۸۱ و ۸۲ در ایران بوده و شنیده‌اند که کسی در مورد قرآن این آرای بی‌ربط را اظهار کرده است، که اگر پیامبر(ص) عمر طولانی‌تری می‌داشت حجم قرآن بیش از آنی می‌شد که الان شده است، چون وحی بیشتر نازل می‌شد. گویی خداوند برای انزال وحی برنامه نداشته است. در حالی که اواخر عمر مبارک پیامبر(ص) دیگر فواصل نزول وحی کم شده بود و خود قرآن در آخرین آیات اعلام کرده است اتمام نعمت و اکمال دین شد. آنها گفتند که این کتاب ناقص است و نمی تواند بار سنگین حکومت دینی را حمل کند و گفتند که وحی که نازل می‌شد ذهن‌آلود می‌شد. آنچه از سوی خدا می‌آمد العیاذبالله و با ذهنیات پیامبر(ص) در آمیخته می‌شد و از فرهنگ زمانه متأثر می‌شد و به مردم می‌رسید و گفتند که آنچرا که نازل می‌شود به تأویل درمی‌آید و تأویل نمی‌تواند آنچرا که نازل شده است را منتقل کند. عجیب این است که امیرالمؤمنین (ع) در ۴ سطر پاسخ تمامی اینها را فرموده‌اند؛ اینها بی‌خود می‌گویند که قرآن ناقص است، اینها می‌خواهند قرآن را کامل کنند؟ یا می‌گویند که پیامبر(ص) نتوانسته و تقصیر کرده که وحی را خوب به مردم برساند؟ درست گویی استفتائی شده است که یا امیرالمؤمنین یک فرد نادان در مورد قرآن این نکته‌ها را گفته و امیرالمؤمنین(ع) هم عیناً زیر آن نوشته‌اند که چنین است و کلام ایشان حجت است.

در هر صورت یک سلسله ایده‌ها و عقیده‌ها متأثر از فرهنگ مسیحیت غربی‌شده، اینکه می‌گویم مسیحیت غربی‌شده به این دلیل است که مسیحیت غربی با شرقی فرق دارد. مسیحیان شرقی به ما نزدیکترند، غرب مسیحیت را کاملاً وارونه کرده، حقیقتاً غرب تصرف در مسیحیت کرد، به حدی که اگر همان مسیحیت محرف آنچنان که هست، دیده شود باز هم غیر از آن چیزی است که غربیان می‌گویند و حتی می‌تواند مفید باشد. اما اینها آنچنان تصرف معنایی کردند و تئوری‌‌های شگفتی ساختند که همین دین ناقص، ناتمام و محرّف را از کار بیاندازند و از کار هم انداختند. در عین حال هم به مردم بگویند شما دین دارید. این مسائل را منتقل می‌کنند و در دنیای اسلام عیناً طرح می‌کنند. یکی از آنها بحث حیرت‌افکنی دین است که طبعاً با هدایت‌گری آن تنافی خواهد داشت است. هدایت چیست؟ ما می‌خواهیم بگوییم قرآن غایتمند است و غایت و مآل و مقصد آن، هدایت است.

قرآن هدایت‌مآل و هدایت‌مقصد است. مرحوم راغب اصفهانی هرچند شیعه نبوده است، اما با کتاب «معجم مفردات قرآنی» خدمت بزرگی به قرآن کرده است. او می‌گوید: هدایت و هدی عبارت است از دلالت و راهنمایی لطف‌آمیز و آمیخته به لطف. هدایت دلالت از سر لطف است، نه صرف راهنمایی، هدایت راهنمایی از سر لطف است. این معنای هدایت است. هدایت به چهار نوع مختلف قابل تقسیم است، و به تعبیر دیگر هدایت، به اشکال و اقسام گوناگون قابل تقسیم است:

۱) هدایت فراگیر مکلَفین است از رهگذر اعطای شرایط تکلیف؛ مانند عقل، فطانت و پاره‌ای معارف ضروری. این هدایت عامه است که همۀ مکلَفین مشمول این هدایت‌اند. بلکه هدایت را به یک معنای اعم از این هدایت عامه هم می‌توان در نظر گرفت که در آن صورت ۵ قسم می‌شود. جهت‌دهی حیات، صیرورت حیات، گردش حیات، چرخش هستی که از منبع لایزالی جهت داده می‌شود، پیش برده می‌شود و تحریک می‌شود هم هدایت است. «رَبُّنَا الَّذی أَعْطى‏ کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏» “پروردگار ما آن است که خلق هر چیزی را به او داد و سپس هدایت کرد.” این هدایت اعم است. پس ما می‌گوییم هدایت ۵ قسم است. هدایت اعم که همه موجودات تحت هدایت‌اند. این که گیاه نه به سمت عمق زمین، که به سمت بالا و به سمت نور و گرما، خاک را بشکافد و ببالد، این هدایت عامه است. این که قلب با نظمی شگفت خون را بپالاید، این هدایت تکوینی الهی است.

دوم هدایت عامه که همۀ مکلفان مشمول آن هستند. خدا عقل داده و از رهگذر عقل همه را هدایت فرموده. بسیاری چیزها مانند خیر و شر و باید و نبایدها، شاید و نشایدها را به عقل درک می‌کنیم. این که قرآن در جاهایی امکان هدایت کسانی را منتفی می‌داند یا می‌فرماید خدا هدایت نمی‌کند بلکه عده‌ای مانند ظالمین، کافرین و فاسقین را گمراه می‌کند، یا اینکه تو ای پیامبر(ص) هر کسی را بخواهی نمی‌توانی هدایت کنی. این نوع آیات ناظر به این هدایت تکوینی است، ناظر به این هدایت اعم و عام است.

اما هدایت قسم سومی هم دارد که هدایت به شریعت است. با تشریع خدا انسانهای مکلف را که واجد شرایط تکلیف‌اند یعنی عقل دارند، بالغ‌اند، قادرند، هدایت می‌کند و آیاتی نظیر «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُون‏» (سوره سجده آیه ۲۴) ناظر به این قسم هدایت است. ما آنها را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می‌کنند. این همان هدایت تشریعی است. «وَ إِنَّکَ لَتَهْدی إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» (سوره شوری آیه ۵۲). یا این تعبیر که در سوره رعد آیه ۷ هست: «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ». برای هر قومی هاد و هادی قرار دادیم. این همان هدایت تشریعی است. هدایت دعوتی است. در واقع این هدایت دعوت است «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ» یعنی «لکل قوم داع»، دعوت‌گری برای هر قوم گذاشته‌ایم، هر قومی دعوت‌گری دارد. هدایت به صورت دعوت خطاب به همۀ مکلفین است. جن هم جزء اینهاست.

دسته چهارم هدایت به معنای توفیق است. هدایت توفیقی، کسی دعوت می‌شود، دعوت را می‌پذیرد و وقتی دعوت شد و دعوت را پذیرفت، خدا توفیق ارتقاء و تکامل را به او می‌دهد.

اگر کسی هدایت تشریعی، عقلی و فطری را پذیرفت آن اعم همان هدایت فطری است ( فطری به معنای عام یعنی طبیعت)

پس چهارم هدایت توفیقی «وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدى‏» (سوره محمد(ص) آیه ۱۷)، کسانی که اهتداء کنند، یعنی هدایت‌پذیر باشند، خدا هدایتشان را افزون خواهد کرد. یعنی اگر کسی هدایت پذیرفت، آیاتی مخصوص آنها نازل می‌کند؟ دعوت مخصوص به آنها می‌کند؟ نه! بلکه وقتی هدایت دعوت و هدایت تشریع را پذیرفتند، خدا توفیق افزون به آنها می‌دهد و آنها را در مسیر کمال و دستیابی به خیر موفق می‌کند. این هدایت به معنای توفیق است. خدا بر توفیق آن فرد می‌افزاید. یکی از اساتید ما که از بزرگان اهل معرفت هست می‌گفت: من اگر شب خوبی داشتم، روز خوبی خواهم داشت. اگر کسی سحر خوبی داشت، روزش خوب خواهد بود. چون عمل خیری که سحرهنگام با تلاوت و نوافل انجام می‌دهد خدا در روز توفیق بیشتری نصیب انسان می‌کند. عکس آن هم هست، در روز اگر کار خیری از ما سر زد احتمال توفیق برای سحرخیزی و شب‌زنده‌داری شب بعد بیشتر می‌شود. این همان هدایت توفیقی است. «وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً»، «وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ» هر کس به خدا ایمان بیاورد خدا قلبش را هدایت می‌کند. این هدایت مخصوص کسانی است که ایمان می‌آورند. “اهدنا الصراط المستقیم” تو مسلمانی، مؤمنی باز می‌گویی “اهدنا الصراط المستقیم”؟ حتی معصوم هم می‌گوید اهدنا الصراط المستقیم، دعا است. ما را به صراط مستقیم هدایت کن. صراط المستقیم مدارج دارد یعنی هدایت مراتب دارد، انواع دارد و ما مراتب بالاتر هدایت را طلب می‌کنیم. «وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ» (سوره تغابن آیه ۱۱) «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ یَهْدیهِمْ رَبُّهُمْ بِإیمانِهِم‏» (سوره یونس آیه ۹) که مضمون آیه ‌قبل است. «وَ یَزیدُ اللَّهُ الَّذینَ اهْتَدَوْا هُدىً وَ الْباقِیاتُ الصَّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَواباً وَ خَیْرٌ مَرَدًّا» (سوره مریم آیه ۷۶) “کسانی که هدایتشان را اهتدا کرده‌اند بر هدایت آنها می‌افزاید.” «فَهَدَى اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا» (سوره بقره آیه ۲۱۳) “آنهایی که ایمان آورده‌اند را خدا هدایت فرمود.” «وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ» ( سوره بقره آیه ۲۵۸) “خدا قوم ظالم را هدایت نمی‌کند”. یعنی کسانی که ظلم کردند هدایت دعوتی را نپذیرفتند و از هدایت تشریعی، عقلی و فطری تخلف کردند، وقتی از سه مرتبه هدایت تخلف کردند، خدا دیگر آنها را هدایت نمی‌کند و توفیق هدایت به آنها نمی‌دهد. «إِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ» (سوره قصص، آیه ۵۶) “پیامبر ما تو هر آنکه را دوست داری نمی‌توانی هدایت کنی”. «وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ» اما، خدا هر که را که بخواهد هدایت می‌کند. پیامبر(ص) نمی‌توانست هر کسی را که دوست دارد هدایت کند ولی هدایت تشریعی می‌توانستند بکنند. مثلاً ابی‌جهل را دعوت می‌کرد، پس منظور هدایت تشریعی نیست، بلکه توفیق است. اگر ابی‌جهل به هدایت فطری و طبیعی پاسخ نداد، به هدایت عقلی، تشریعی و دینی پاسخ نداد دیگر کاری از تو ساخته نیست و تو نمی‌توانی به او توفیق بدهی، کار ماست.

پنجمین قسم هدایت تنعمی است، تنعم در جنت النعیم. هدایت انسانهای سعادتمند در آخرت به سوی بهشت و برخورداری از مواهب بهشت. این هم قسمی از هدایت قلمداد شده و در قرآن مصادیقی دارد. «سَیَهْدیهِمْ وَ یُصْلِحُ بالَهُم‏»(سوره محمد (ص) آیه ۵) “بهشتیان را خدا هدایت می‌کند.” «وَ نَزَعْنا ما فی‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِل‏»(سوره اعراف آیه ۴۳) “بهشتیان می‌گویند شکر؛ حمد خدایی را که ما را به این هدایت فرموده.” این همان هدایت به بهشت است.

«ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَیاهَ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَهِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرین‏» (سوره نحل، آیه ۱۰۷) این به خاطر این است که اینها حیات دنیوی را بر حیات اخروی ترجیح دادند. «وان الله لا یهدی القوم الکافرین.» خدا هم قوم کافر را هدایت نمی‌کند و چون آنها حیات اخروی را وانهادند و به حیات دنیوی روی آوردند، در واقع به هدایت فطری، عقلی و شرعی پشت پا زدند؛ اینها کافرند و خدا کافران را هدایت نمی‌کند. اگر معنی این هدایت از این سنخ باشد یعنی هدایت توفیقی یا هدایت تنعمی نباشد، اینطور برداشت می‌شود که خدا در قیامت دیگر اینها را به بهشت راه نمی‌دهد. اگر یک قسم یا یک مرتبه هدایت باشد آن وقت سؤال می‌شود که چطور خدا کافران را هدایت نمی‌کند؟ و اگر خدا هدایت نمی‌کند پس آنها مقصّر نیستند چون خدا هدایتشان نکرده است. نه! منظور هدایت فطری، عقلی و شرعی نیست، بلکه هدایت در مرتبه توفیق یا در مرتبه تنعم است و اگر هدایت نوع توفیق و نوع تنعم از آنها سلب شده خود آنها مقصرند چون خودشان به اختیار خویش کاری کرده‌اند که توفیق یا تنعم از آنها سلب شود. این به خدا بر نمی‌گردد و به خودشان برمی‌گردد.

و السلام علیکم و رحمه الله

 

جلسه نهم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه نهم

سومین نهاد از نهادهای پایه، که فهم قرآن بر آنها مبتنی است، هویت عقلایی کارساخت زبان قرآن است. این که زبان قرآن دارای همان هویتی است که زبان محاوره‌ای عقلا از آن برخوردار است.

مجموعه نظریه‌های مربوط به زبان دین و طبعاً زبان قرآن را به چهار گروه یا رویکرد می‌توان تقسیم و طبقه‌بندی کرد: رویکرد بی‌معنا انگار، رویکرد کارکردگرا، رویکرد نمادانگار یا مجازانگار، و رویکرد چهارم، که مورد قبول ماست، واقع‌نماانگاشتن زبان دین و طبعاً متون دینی است. گروه اول و دوم را تبیین و نقد کردیم. گروه سوم یعنی رمزی‌انگاری و نمادانگاری را طرح کردیم و امروز نقد می‌کنیم.

از آنجا که مسئله زبان قرآن مسئله نویی است و آرای مربوط به زبان دین آرای جدیدی است، اندکی مشروح‌تر از دو نهاد دیگر، نظریه‌های زبان دین و زبان قرآن را مطرح خواهیم کرد.

بعضی نظریه‌های می‌گوید که زبان دین و متون دینی از جمله قرآن، نمادین و سمبلیک هستند. یعنی آنچه از ظاهر می‌فهمیم اراده نشده، ظاهر عبارات، جملات، و واژگان ممکن است بر چیزی دلالت کنند که آن چیز اراده نشده باشد و به شکلی از اشکال خلاف ظاهر اراده شده باشد. ساده‌ترین آن مجاز در مقابل حقیقت است. مانند این است که شما می‌گویید من شیری در زورخانه دیدم، واژه شیر در اینجا به آن حیوان درنده که سلطان جنگلش می‌نامیم اطلاق نشده است چون شیر درنده به زورخانه نمی‌آید. از این قرینه می‌فهمیم که منظور از کلمه شیر، پهلوان است. این اقل اراده خلاف ظاهر از یک واژه است.

گاهی منظور ما از یک عبارت خلاف ظاهر آن چیزی است که بیان می‌کنیم. عبارت، به آن کلمات تکمیلی که به حد جمله نرسیده اطلاق می‌شود. مثل ترکیبات توصیفی و ترکیبات اضافی. سنگ سخت، یک ترکیب توصیفی است و یا سنگ آسیاب، یک ترکیب اضافی است. این دو کلمه‌ای که کنار هم قرار گرفته‌اند جمله نیستند، عبارت هستند. و گاهی ممکن است از یک جمله که نهاد و گزاره‌ای هم دارد خلاف واقع اراده کرده باشیم؛ مثل حسن آمد. و این را اراده نکرده باشیم که آن شخصی که نامش حسن است وارد سالن شد، بلکه حسن را آدمی ساده‌لوح می‌دانیم و چون آن فردی که الان وارد سالن شده نیز آدم ساده‌لوحی است می‌گوییم حسن آمد، یعنی انگار که این آقا هم همان حسن ساده‌لوح است.

گاهی نیز ممکن است بگوییم حسن آمد و مراد ما ورود حسن نباشد، بلکه منظور ما رسیدن وسایل متعلق به حسن باشد.

گاهی از واژه خلاف واقع اراده می‌کنیم، گاهی از عبارت، گاهی از جمله و گاهی کل یک متن واقع‌نما نیست. گفته‌اند که متن دینی از این قبیل است که معنای ظاهری ‌آن اراده نشده است. زمینه‌های ظهور و مناشی تکوین نظریه‌های واقع‌نا‌نما و مجازی‌انگار را در غرب و جهان اسلام توضیح دادیم و گفتیم چه چیزی باعث شد اصولاً این نظریه‌ها مطرح شود.

به‌طور خلاصه اینها را یادآوری می‌کنیم: نارسایی و قابل توجیه نبودن برخی مفاهیم دینی، مانند تثلیث. خدا سه است و در عین حال یک است و در عین حال که یک است سه است. یا تجسد که خدا در عیسی متجلی شد، عیسی که انسان بود، خداست و خدا در جسد عیسی ظهور کرد و عیسی خداست. یا مرگ فدیه‌وار که عیسی به صلیب کشیده شد تا این که عوض گناهانی باشد که بشر مرتکب شده و می‌شود، چرا که بشر از نظر مسیحیت ذاتاً گنهکار است. چون چنین چیزهایی قابل توجیه نبود، گفتند اینها نمادین است. به صلیب کشیده شدن عیسی یعنی اینکه که نهایت ایثار را در راه انسانیت و غیر کردن، معنی به صلیب کشیده شدن این نیست که عیسی اعدام شد.

نکته دوم تهافت‌های درونی برخی متون دینی: در داخل بعضی متون تهافت و تعارض وجود دارد. بخشی از آن با بخش دیگر سازگار نیست، بعضی از متون دینی این اشکال را دارند. در گوشه‌ای تحریم شرب خمر می‌شود، در جای دیگر گفته می‌شود، عیسی در مراسم عروسی شرکت کرده بود که شراب تمام شد و بعد معجزه کرد، حوض آب وسط سالن به شراب بدل شد تا آبروی میزبان حفظ شود و وقتی این شراب را به میهمانان دادند همه گفتند چرا این شراب خوب را اول ندادید بخوریم. حل این تعارض‌ها دشواراست. به همین دلیل گفتند اینها نمادین و رمزی است، مراد ظاهر آن نیست.

دلیل سوم تعارض پاره‌ای از متون مقدس برخی ادیان با علم است. وقتی دیدند که بعضی گزاره‌ها در بعضی متون دینی با نظریه های علمی سازگار نیست آن گزاره‌های دینی را مجازی دانستند.

مسئله چهارم، تعارض برخی گزاره‌های دینی با عقل.

مسئله پنجم، دین‌انگاری اسطوره‌ها و دین‌واره‌هاست. وقتی اسطوره‌ها و اساطیر دین قلمداد ‌شد، وقتی بودیسم هم دین قلمداد شد و بسیاری مسلک‌های بشرساخته، دین قلمداد شد، ناچار باید مدعیاتی که در این دین‌واره‌های بشرساخته و ادیان تحریف‌شده وجود دارد به نحوی توجیه شود.

ششم، سیطره حس‌گرایی و پوزیتیویسم. یک نوع پوزیتیویسم پنهان بر تفکر انسان معاصر غربی حاکم است که نمی‌تواند از چنبره او خارج شود. هرچه بخواهد بگوید به ناچار به نحوی متأثر از حس‌گرایی یا اصالت‌الحس است. وقتی بعضی از مفاهیم دینی به نحو حسی قابل درک نیست و بر مبنای روش تجربی قابل آزمودن نیست، ناچار می‌گویند لابد معنای این مفاهیم و گزاره‌ها خلاف ظاهرشان اراده شده.

و فروکاسته شدن دین به نوعی تجربه‌ی باطنی شخص. کما‌این‌که در عرفان هر عارفی چیزی ادعا می‌کند و امکان ارزیابی و آزمودن آن ادعا را نداریم و گاه بعضی از اصطلاحات، بعضی ترکیبات و بعضی جملات را ناچار به یک معانی رمزی حمل می‌کنیم و عبارات را رمزی می‌دانیم و به معنی خاص حمل می‌کنیم، برخی فکر کردند دین هم همینطور است و بنا نیست دین صریح باشد. دین هم مانند مواجید عرفانی است.

اینها و بعضی از زمینه‌هایی که در جهان اسلام بود از قبیل اینکه گفتیم بعضی تمثیلاتی که در متن قرآن است، مانند اینکه خدا به نور تشبیه شده و بعضی مفاهیم صعب‌التناول و دشوارفهمی که در قرآن وجود دارد، چون کسانی نتوانستند اینها را درست بفهمند، گفتند اینها رمز است. مانند حضور همه‌جایی خداوند، گفت‌وشنود خدا با فرشتگان، مسئله‌ی خلافت آدم، مسئله عرض امانت که امانت را به آسمان و کوه‌ها عرضه کردیم، برنتافتند، اما انسان که ظلوم و جهول بود پذیرفت، این امانت چیست؟ و یا میثاق، ذر و این مباحث را چون بعضی نفهمیدند، گفتند جنبه‌ی سمبلیک دارد. با توجه به تبیین این نظریه و زمینه‌های ظهور این نوع دیدگاه‌ها، بررسی کنیم چه اشکالاتی بر این دیدگاه‌ها وارد است.

۱) اگر ما ظواهر متون دینی و گزاره‌های آمده در متون مقدس را مجازی و واقع‌نانما بیانگاریم، و بگوییم ظواهر حاکی از واقع نیستند، آن چیزی که از ظاهر آیه و روایتی می‌فهمیم، همان معنا اراده نشده و رمز است. لسان، لسان شاعرانه و رمزی است، باطن این عبارات چیز دیگری است، اگر یک‌سره متون دینی را اینچنین بیانگاریم، آن‌گاه متون دینی از حجیت خواهد افتاد. شما نمی‌توانید به ظواهر متون تمسک کنید، برای اینکه آنچه را که می‌فهمید حکایت از واقع نمی‌کند و رمز است. در نتیجه ظواهر ارزش استدلال ندارند، آنچه را که ظواهر بر آنها دلالت می‌کنند واقع‌نمایانه نیست. در نتیجه شما از این آیه در مواجهه اول چیزی می‌فهمید، اما معلوم نیست همان چیزی را که می‌فهمید خداوند اراده کرده باشد. پس نمی‌شود به آن تمسک کرد.

این که برخی از آیات جنبه‌ی رمزی دارد. گفتیم دست‌کم چیزی مانند حروف مقطعه‌ی اول سور، یا اینکه پاره‌ای از آیات بواطنی دارد و لایه‌های زیرین دارد. این غیر ازآن است که ما زبان کل متن دینی را را رمزی بدانیم. و اگر زبان دین را رمزی، نمادین و شاعرانه و غیرجدی قلمداد کنیم، عملاً متن دین را از حجیت انداخته‌ایم، امکان استدلال به آن نیست و لازمه‌اش لغویت انزال کتاب و ارسال رسل است. چون هدایت توسط آن ممکن نیست، چیزی که رمزی، غیرجدی و غیرصریح است، و نص نیست، نقش هدایتگری آن زیر سؤال می‌رود. اگر کتاب خدا نتواند هدایت کند برای چه آمده است؟ بنابرین ارسال رسل و انزال کتب لغو است و کار لغو بر حکیم قبیح است. و از حق تعالی کار قبیح سر نمی‌زند. پس نباید لسان قرآن، لسان رمزی باشد. چون لسان کتاب هدایت باید برای عام قابل فهم باشد.

بعضی از علل که موجب ظهور واقع‌نانما در غرب و در بستر مسیحیت شد قابل تعمیم و تسری به متون دینی اسلام نیست. چیزی مانند تهافت‌ها و تعارض‌های ناسازگاری درونی متون دینی. اگر درون انجیل ناسازگار است، درون قرآن کریم ناسازگار نیست! قرآن خودش تأکید فرموده که اگر قرآن نه از نزد خدا بود “لوجده فیه اختلافاً کثیرًا” آن موقع در قرآن تعارض‌های بسیاری می‌یافتند. این که متون دینی با علم و نظریه‌های علمی ناسازگارند، متن دینی ما با علم واقعی سازگار هست و ناسازگار نیست.

اشکال سوم، برخی از توجیهات برای پذیرش نمادین بودن زبان دین ناشی از درک نادرست مفاهیم فلسفی است، که به ناتوانایی‌های فلسفه غربی برمی‌گردد؛ مثل اینکه گفته‌اند: وجود به همان معنایی که برای بیان موجود بودن انسان یا سنگ به کار می‌رود، نباید برای گزارش از موجود بودن خدا به کار برود به این معنا که وقتی می‌گوییم سنگ موجود است، انسان موجود است، گیاه موجود است، معنایی را اراده می‌کنیم و درست به همین معنا اگر بگوییم خدا موجود است، خدا با انسان و سنگ هم‌رتبه می‌شود. به تعبیر قرآنی و اسلامی آن “لیس کمثله شیء”. نمی‌شود که خدا و سنگ مانند هم باشند، بنابراین ما وقتی راجع به انسان می‌گوییم موجود است یک معنایی را اراده می‌کنیم، همان معنایی که الان می‌فهمیم، اما وقتی می‌گوییم خدا موجود است حتماً این “موجود است” به یک معنای دیگر باید به کار برود والّا خدا و انسان هم‌‌‌‌‌‌رتبه می‌شوند. این به معنای عدم درک مسئله فلسفی است و آن این است که ما یک مصداق داریم یک مفهوم. یک مصداق موجود داریم یک مفهوم موجود. یک مصداق یا چندین و چند مصداق برای موجود داریم. خدا یکی از مصادیق است، انسان یکی دیگر، سنگ هم یکی از مصادیق موجود هست. اگر شما بگویید مصادیق یکسانند، بله؛ قائل به هم‌رتبگی خدا و انسان شده‌اید و این خطاست. اما وقتی به لحاظ مفهومی می‌گوییم خدا، به همان معنایی می‌گوییم که انسان موجود است، معنا و مفهوم یکی است و این هم‌رتبگی ایجاد نمی‌کند، بلکه باید چنین اراده کنیم، چون اگر چنین اراده نکنیم کفر گفته‌ایم. اگر بگوییم انسان موجود است، یعنی انسان هست، به همین معنایی که می‌فهمیم، راجع به خدا که می‌خواهیم بگوییم موجود است باید خلاف این را اراده کنیم، خوب، خلاف موجود چه می‌شود؟ عدم و معدوم. راجع به انسان بگوییم موجود هست، یعنی هست، آنوقت راجع به خدا وقتی می‌گوییم موجود است باید خلاف این را اراده کنیم، خلاف وجود، عدم است. مگر بین عدم و وجود واسطه‌ای وجود دارد که بتوان وضعیتی سومی را فرض کرد؟ ولی قبول داریم که وجود ذو‌مراتب است. مثل نور، نور شدید، نور ضعیف، اما اینطور نیست که نور ضعیف نور نیست. به هرحال هر دو نور هستند ولی آن نور شدید و این نور ضعیف.

وجود ذومراتب است. در فلسفه ما دو مسئله حل شده: یکی اینکه خلط بین مفهوم و مصداق نکنیم. دوم اینکه وقتی در همان مفهوم هم وقتی به مصداق‌ها رجوع می‌کنیم بدانیم ذومراتب است. این مشکل در فلسفه غرب حل نشده و لذا به این نوع مشکلات دچار شده‌اند. البته در شرق و جهان اسلام هم بعضی‌ها این مفاهیم را در نیافتند و این حرف‌ها را گفته‌اند.

اشکال چهارم: اینکه به چه دلیلی باید متعهد شویم که اسطوره‌ها و مسلک‌های بشرساخته و دین‌واره‌ها را هم دین بدانیم؟ تا سراغ نظریه‌ای در زبان دین برویم که بر همه اینها قبال اطلاق باشد. چون شما می‌گویید زبان متون دینی اسلام، صریح و منصوص است، چه لزومی دارد که ما بگوییم زبان دین نمادین است که اگر بگوییم زبان دین نمادین نیست آنگاه بودیسم را چگونه می‌توان توجیه کرد.

این موضوع -پوشش دادن به دین‌واره‌ها و اسطوره‌ها هیچ مبنایی ندارد. دلیل موجهی بر تعمیم هویت زبان اسطوره و دین‌واره بر دین منزّلی مانند اسلام نداریم. و لذا ما اجباری نداریم که زبان دین را طوری تعریف کنیم که شامل هر آن مجموعه‌ای بشود که ادعا می‌کند ما هم دین هستیم. بله؛ زبان اسطوره رمزی است، شما مسیحیان بگویید زبان انجیل رمزی است، اما زبان دین اسلام اینطور نیست و ما مجبور نیستیم به این موضوع ملتزم شویم و برای حل مشکل شما برای خودمان مشکل ایجاد کنیم.

پنجمین نکته: تحویل و فروکاستن دین به تجربه‌ی شخصی و باطنی و تن دردادن به نوعی ایمان‌گرایی محض که کاری به عقل و خرد نداشته باشید، چرا که دین، دین است و ایمان، ایمان است و نباید چندان در آن دقت کرد. این با هدایت‌مآل بودن دین سازگاری ندارد. ایمان محض به هرچه که شد و متعلق ایمان هرچه که می‌خواهد باشد هیچگاه هدایت‌کننده و نجات‌بخش نیست. یادی بکنیم از مفسر اجتماعی روزگارمان مرحوم آیت‌الله طالقانی، ایشان گاهی از این خطاها داشتند. در تفسیر پرتوی از قرآن در ذیل سوره والعصر، «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ*وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی‏ خُسْرٍ* إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» ایشان در آن فضای مبارزاتی اینگونه تفسیر می‌کند که همه انسان‌ها در زیان هستند و زیانکاراند جز کسانی که ایمان آورده‌اند.» ایمان داشتن به مارکسیسم و ماتریالیسم چگونه می‌تواند مفید باشد. ایمان داشتن به بعضی از چیزها بسی زیان‌بار و بدتر از بی‌ایمانی است، آدم متحیر، بسی بهتر از یک ماتریالیست و مارکسیست است. این تعابیر گاهی از سر بی دقتی اتفاق می‌افتد، نفس ایمان‌گرایی یعنی چه؟ متعلق ایمان چیست؟ متعلق آن را باید ادراک کرده باشیم، متعلق باید قابل ادراک باشد. مگر می‌شود فدئیسم و ایمان‌گرایی محض ناجه و مفید باشد؟ هرگز!

گفتیم وجود پاره‌ای تمثیلات در قرآن موجب شده که بعضی بگویند زبان قرآن، زبان نمادین است. وجود پاره‌ای تمثیلات یا بعضی متشابهات و حتی برخی قسمتها و مطالب غیرقابل درک، مانند حروف مقطعه، هرگز دلیل نمی‌شود که زبان قرآن تماماً رمزی است. حداکثر ممکن است بگوییم که این حروف مقطعه رمز است، که این اشکال ندارد و به رسانایی، هدایت‌بخشی و معرفت‌زایی متن قرآن لطمه نمی‌زند. این‌که به فرض، تمثیلی در جایی هست مانند “الله نور السموات و الارض” که بسیاری می‌گویند تمثیل نیست و می‌گویند نور دو ویژگی دارد: الف) ظاهر است. ب) مظهر. خودش ظاهر است و دیگر چیزها را هم ظاهر می‌کند و خداوند متعال این‌گونه است. خود آشکار است و چیزهای دیگر را هم از کتم عدم خارج می‌کند به وجود، ظاهر و مظهر است. اما فرض کنید این تعبیر، تعبیر توأم با تمثیل و استعاره است اما این دلیل نمی‌شود که کل زبان قرآن استعاری مجازی، رمزی و نمادی باشد. فرض که داستان خلقت آدم، خلافت آدم، گفت‌وشنود خدا با فرشتگان، همه سمبلیک باشد. اما آیا این لازمه‌اش این است که تمام متن و همه گزاره‌ها سمبلیک است؟ آنهایی هم که در جهان اسلام گاهی به چند مورد استشهاد کرده‌اند و بعد گفته‌اند زبان دین، زبان سمبلیک است، به شدت به خطا رفته‌اند.

مرحوم دکتر شریعتی (در کتاب اسلام و انسان) همچنین دکتر سروش و دکتر شبستری مرتکب چنین خطایی شده‌اند. ایشان با استشهاد به چند مورد، حکم کلی صادر کرده‌اند که کل زبان دین، رمزی است. اصولاً طرح رمزی بودن زبان دین و بسیاری از نظریه‌ها که در غرب طی سه، چهار قرن اخیر ظهور کرده، یک هدف را نشان رفته، و آن از کار انداختن دین است. وقتی شما بگویید رمزی است، دیگر با این دین نمی‌شود کاری کرد، شما به هر چه استناد کنید، می‌گویند خیر شاید غیر این اراده شده باشد. وقتی به قرائت‌پذیر بودن (اگر چیزی رمزی بود، قرائت‌پذیر می‌شود) قائل شوید هرچه بگویید، می‌گویند این قرائت شما است اما من یک قرائت دیگری دارم و قرائت تو برای من حجت نیست. تقلید معنی ندارد و اجرای دین بی‌معناست. وقتی می‌گویید دین سکولار، یعنی دین را کنار بگذار. اصلاً اکثر نظریه‌هایی که آنها ساختند و پرداختند برای این منظور بوده که دین از کارایی بیافتد، دین تبدیل به چیزی بی‌خاصیت، خنثی و در عین حال هم به شکل یک مشغله‌ی ذهنی و دغدغه شخصی در بیاید، روز یک‌شنبه‌، در مسائل شخصی و در مواقع درماندگی سراغش بروند، ولی سر و کاری با حیات و هستی ما نداشته باشد. تمام دغدغه‌ی آقایان برای پرداختن بسیاری از نظریه‌ها در غرب این بوده. روشنفکران لائیک که به غلط به آنها روشنفکر دینی اطلاق می‌کنیم نیز دغدغه‌شان همین است. بعضی آقایان هم برای اینکه پایه‌های این نظام الهی سست شود، به این نظریه‌ها دامن می‌زنند، و اگر نه که خود آنها هم می‌فهمند که این حرفها بی‌ربط است، زیرا خود آنها قبلاً مخالف این حرف‌ها بودند.

برخی کتاب می‌نویسند به نام” نقدی بر قرائت رسمی از دین”. بعد می‌گوییم ملاک رسمی بودن قرائت دین چیست؟ می‌گوید آن چیزی که از رسانه‌های گروهی پخش می‌شود یا در نماز جمعه گفته می‌شود. واقعاً این ملاک است؟ اگر فردا شما امام جمعه شدید و سخنرانی شما را در رادیو و تلویزیون پخش کنند، می‌شود قرائت رسمی؟ آیا این ملاک است؟ یکی از دوستان این کتاب را نقد کرد و بعد کتابچه دیگری از آقای شبستری در همین کتاب آورده است که تمام این آراء را رد می‌کند. یعنی یک مرتبه ۱۸۰ درجه چرخش. چرا؟ چون با این نظام بد هستند، این خیلی بد است که علم اینطور بازیچه شود.

آقایی می‌گوید که حتی رؤسای سه قوه باید از طرف ولی فقیه منصوب باشند، چون آنها ابزارهای ولی فقیه‌اند. در عین حال رئیس مجلس خبرگان راجع به اختیارات رئیس جمهور می‌گوید که نباید به ایشان اختیار داد برای اینکه او ابزار و عامل ولی فقیه است. بعدها به حضور یکی از بزرگان رسیدم، صحبت شد که چرا کسی سه جلد در رابطه با ولایت فقیه، دفاع و توجیه ولایت فقیه کتاب می‌نویسد، بعد خودش مخالف آن می‌شود. آن بزرگوار که شخصیت بسیار محترمی است و اهل راست و چپ هم نیست، فرمود: ایشان اگر چند سال دیگری هم قائم‌مقام مانده بود چند جلد کتاب دیگر هم می‌نوشت. علم و دین اینجور بازیچه ‌شود که تا وقتی که بناست من ولی فقیه بشوم، اختیارات برای ولایت فقیه در نظر بگیریم و وقتی من به دلیل بی‌لیاقتیم از صحنه خارج می‌شوم، می‌گویم اصل ولی فقیه اصلاً درست نیست و او باید فقط نظارت کند و نباید دخالت کند. این چه برداشتی است؟ این چه علم و اجتهادی است، واقعاً مبنای این نظریه‌ها، علم است؟ دلیل و مبنای این نظریه‌هاست، یا علت؟ بیشتر این نظریه‌ها متأثر از علت‌هاست نه دلیل‌ها. این مشکل ماست و نظریه رمزی‌انگاری زبان دین در حوزۀ اسلامی با این شفافیتی که زبان قرآن دارد همه به همین مسئله برمی‌گردد. دست کم در داخل کشور به این خاطر است.

اگر چنین نیست آنهایی که چنین حرف‌هایی می‌زنند بسیار بی‌سواد هستند، کسی یک صفحه یا یک سوره از قرآن را بخواند می‌فهمد که این حرف‌ها بی‌ربط است.

هفتم این‌که، دلایل عقلی و علمی، واقع‌نما بودن گزاره‌های استنباط شده از ظواهر دینی را دست‌کم در حوزۀ اسلامی تأیید می‌کنند. یعنی یک سلسله از آموزه‌ها را ما از متن دین استخراج کردیم، اینها را عقل تأیید می‌کند، علم هم تأیید می‌کند و دینداران در مقام تجربه می‌آزمایند و جواب می‌گیرند، پس معلوم می‌شود آنچه از ظاهر می‌فهمیم درست است و خلاف ظاهر اراده نشده است.

هشتم: متون دینی همه صورت گزارش ندارد، بلکه بعضی از آنها آموزه است. و همه گزارش نیست تا اینکه بگوییم گزارش‌ها سمبلیک است و ما هم به واقع دسترسی نداریم، پاره‌ای از آنها انشاء، دستور و آموزش است و آموزشهایی است که با سمبلیک بودن بی‌معنا می‌شود. می‌گوید این کار را انجام بدهید «صَلُّوا کَمَا رَأَیْتُمُونِی أُصَلِّی»، نماز را این طور بخوانید. این چه معنای دیگری می‌تواند داشته باشد. این که می‌گوید این کار را بکنید، اینکه جنبه سمبلیک دارد یعنی چه؟ چون ربطی به واقع ندارد و نمی‌خواهد از واقع حکایت کند، دستور است! این را چگونه می‌توان سمبلیک معنی کرد؟ در حالی که خود پیامبر(ص) در مقام عمل همان را اجرا می‌کند. این نمی‌تواند رمزی باشد و احیاناً اشکالات دیگری هم که بر این دیدگاه‌ها وارد است.

در هر حال بعضی از این حرف‌ها آنقدر سخیف است که اصلاً نباید جواب داد ولی گاه انسان ناچار است. ما الان سال‌هاست که درگیر رد و قبول یک سلسله مطالبی هستیم که پشیزی ارزش ندارد، ولی ناچاریم، هرچند از حیثی فائده دارد و آن این است که یک تحرک و نشاط علمی در جامعه علمی و دینی ما به وجود آورده.

مرحوم استاد مطهری می‌گوید، غزالی که سنگین‌ترین و شکننده‌ترین نقدها را بر فلسفه زد، سهم او در احیاء و شکوفا کردن فلسفه اسلامی از فیلسوفان بیشتر است برای اینکه مخالفت‌ها گاه موجب تقویت می‌شود، هرچند در این میان عده‌ای هم دچار تزلزل و انحراف می‌شوند و بعضی جوان‌ها دچار انحراف شده‌اند و نمی‌دانند این آقایان در قیامت پاسخ خدا را چه خواهند گفت که اینهمه جوان منحرف می‌شوند و نسبت به دین متزلزل می‌شوند و کم هم نیستند.

 

جلسه سیزدهم ۲۵-۱-۹۰

دروس فلسفه‌ی اصـول(۱۳)

تا اینجا هشت فصل از مباحث مربوط به مبادی اصول و در مجموع مبادی‌پژوهی اصولیون مطرح شد. فصل نهم درخصوص تقسیم و طبقه‌بندی مبادی اصول در آثار و آراء اصولیون است. این‌که مبادی را چگونه دسته‌بندی کنیم، دسته‌بندی عرضی و طبقه‌بندی طولی. به عبارتی ساختارشناسی مبادی را از دیدگاه اصولیون در این فصل بحث خواهیم کرد. مبادی را به چند گونه دسته‌بندی و تقسیم کرده‌اند و چگونه طبقه‌بندی و رده‌بندی کرده‌اند.
مبادی‌پژوهی اصالتاً و بالطبع یک بحث فلسفی است. درحقیقت مربوط به فلسفه‌ی علم می‌شود و فیلسوفان و منطقیان پیش از دیگر ارباب معرفت و اصحاب دیگر دانش‌ها به این مبحث پرداخته‌اند. فیلسوفان اسلامی، به خصوص در این مبحث مطالب ارزشمندی دارند. از فاربی، ابن‌سینا و حکمای اشراقی، صدرالمتألهین و صرفاً از باب این‌که این اصالت و سابقه را حفظ کرده باشیم و اشاره به گذشته بحث در فلسفه کرده باشیم، تقسیم و طبقه‌بندیی را که مرحوم حاجی، حکیم سبزواری در منظومه منطق و شرح آن آورده‌اند را مرور می‌کنیم و بعد به نظرات اصولیون منتقل می‌شویم.
مرحوم حاجی سبزواری در قالب چند بیت در منظومه اقسام مبادی و مراتب و طبقات آن را بیان کرده‌اند:
ثم المبادی خصه شرکیه تصوریه و تصدیقیه
علمیه ظنیه وهمیه تسلمیه و تخییلیه
ثم مباد هی بینات فهی علوم متعارفات‏
و إن مع النکره و العناد مصادرات سم ذی المباد
إن أخذتها مسلمات کانت هی الأصول موضوعات‏
(شرح منظومه، ج ۱، ص ۵۷ و ۵۸)
در این پنج بیت ایشان هم مبادی را تقسیم کرده و هم طبقات بعضی از اقسام را که دارای مراتب و طبقات است، گفته است.
مجموعاً مبادی را به اعتبارات مختلف تقسیم کرده، به اعتبار ذات و ماهیت مبادی، که یک تقسیم ماهوی معرفت‌شناختی است. گفته‌اند پاره‌ای از مبادی تصوریه هستند، پاره‌ای دیگر تصدیقیه و این یک نگاه معرفت‌شناسانه به مبادی است که ذهن ما با این تقسیم کاملاً مأنوس است. سپس این دو قسم را به دو طبقه رده‌بندی کرده و گفته مبادی تصوریه و مبادی تصدیقیه خودشان به دو رده یا دو قسم تقسیم می‌شوند، بعضی خاصه‌اند، مثلاً مبادی خاصه‌ی یک علم که فقط در یک علم به کار می‌روند، آنچنان که پاره‌ای از اصولیون گفته‌اند مبادی کلامیه مبادی اختصاصی علم اصول‌اند. به عبارات بعضی از اینها اشاره خواهیم کرد که فرمودند مبادی، تصوریه و تصدیقیه‌اند و گفته‌اند بعضی آمده‌اند مبادی اختصاصی برای اصول ذکر کرده‌اند، از قبیل مبادی احکامیه و مبادی منطقیه، بعضی دیگر گفته‌اند فقط مبادی احکامیه اختصاص به اصول دارد و دیگر علوم دارای مبادی احکامیه نیستند. سرّ آن هم این است که دانش اصول دانش و روش کشف احکام است، درباره‌ی احکام هم قبل از خود دانش باید بحث‌هایی بکنیم پس اینها مبادی احکامیه می‌شوند. به این ترتیب مبادی احکامیه، مبادی خاصه‌ی دانش اصول می‌شوند. اما پاره‌ای از مبادی اختصاص به علم اصول ندارند، مثلاً مبادی منطقیه، مبادی منطقیه در علوم مختلف به کار می‌آیند. راجع به علم، اقسام علم، درخصوص کلیات خمسه که در علوم مختلف کاربرد دارند و نوعاً ممکن است در مبادی مطرح شوند، اینها اختصاص به علم اصول ندارند و می‌شوند مبادی عامه و مشترکه.
این تقسیم به مبادی خاصه (مختص به یک علم) و عامّه (مشترک بین علوم مختلف) می‌توانند از نوع تصوریه باشند و می‌توانند از نوع تصدیقیه باشند. علم چیست؟ مبدأ تصوری عامّه است، چون در هر علمی جا دارد این سئوال را بکنیم تا وقتی می‌گوییم علم اصول و علم کلام بفهمیم که علم را به چه معنا به کار می‌بریم. این تصوریه است، در عین حال عامّه هم هست. یک بار هم می‌گوییم تصوریّه‌ی خاصّه و سئوال می‌کنیم مراد از اصول چیست؟ کلمه‌ی «اصل» به چه معنا به کار رفته است در ترکیب دانش و علم اصول. اینها مبدأ تصوری است اما از مبادی تصوری خاصه‌ی علم اصول است، در کلام ما از کلمه‌ی اصول نمی‌پرسیم مگر این‌که کسی از کلام تعبیر به اصول دین یا اصول عقاید بکند. کما این‌که در مبادی تصدیقیه هم همین‌طور است، پاره‌ای از آنها خاصه‌اند، پاره‌ای دیگر عامّه‌اند. ما اینجا تأکید می‌کنیم که خاصّه از نظر حاجی اختصاص به علم خاص داشتن و عامّه فراتر از یک علم بودن و مشترک بین علوم بودن معنی می‌دهد. چون من خودم تقسیم دیگری دارم که در آن خاص یک رتبه از انواع رتبه‌بندی‌های ما خواهد بود.
در مبادی تصدیقیه هم همین است. پاره‌ای از قضایایی که می‌شوند جزء عناصر تشکیل‌دهنده‌ی قیاسات یک علم، بعضی از آن قضایا خاص یک علم هستند و قیاسات همان علم را تشکیل می‌دهند، ولی قضایایی هم داریم که در ترکیب و تشکیل قیاسات علوم مختلف کاربرد دارند، می‌شوند مبادی تصدیقیه‌ی خاصّه و مبادی تصدیقیه‌ی عامّه و مشترک.
پس تقسیم به خاصّه و عامّه به نحوی می‌توان گفت که طبقه‌بندی ذیل دسته‌بندی است. ما دسته‌بندی معرفتی و ذاتی می‌کنیم به تصوریّه و تصدیقیه، همان‌ها در لایه‌ی زیرین به خاصه و عامه طبقه‌بندی می‌شوند. ایشان برای مبادی تصدیقیه‌ی عامّه که در همه‌ی علوم کاربرد دارد به قضیه‌ی «انّ النقیضین لا یجتمعان و لا یرتفعان» مثال زده‌اند و گفته‌ است این قضیه آنقدر عام و فراگیر است که از آن به مبدأ‌المبادی تعبیر شده، چون از همه‌ی مبادی معرفتی وسیع‌تر، گسترده‌تر، فراگیرتر، عام‌تر و مشترک‌تر است. در تمام معرفت‌ها این قضیه کاربرد دارد، چون یک قضیه‌ی کاملاً مبنایی و مشترک بین همه‌ی علوم و معرفت‌ها قلمداد می‌شود.
سپس فقط مبادی تصدیقیه را به پنج قسم تقسیم کرده‌اند، مبنای تقسیم مبادی تصدیقیه به پنج قسم یا رده این است که بسته به این‌که ماده تشکیل‌دهنده‌ی این قضیه چه باشد، همان صناعات خمس اینجا مطرح می‌شود که در منطق بحث می‌کنیم. گاه یقینی است و مباحث برهانی است و این دسته از مبادی قضیه‌ای که از مواد برهانی پدید آمده است می‌شود مبدأ علمی، گاه خطابی است، ماده‌ی تشکیل‌دهنده‌ی قضیه خطابی است که ظنّی می‌شود و مبادی ظنّیه می‌شوند. گاه در آن ماده‌ای که تشکیل‌دهنده‌ی قضیه است مغالطه راه یافته که می‌شود وهمیه و اینها مبادی وهمیه می‌شوند.
پاره‌ای مباحث جدلی‌اند و درواقع موادی هستند که به کار مبادی جدلی می‌خورند که ایشان به تسلمیه تعبیر کرده است، یعنی سلمنا، حرف شما قبول و حالا براساس همین شما را نقد می‌کنیم.
پنجم مبادی شعر که از ماده‌ی شعر تشکیل شده باشد می‌شود مبادی تخییلیه، چون خیال جوهر شعر است و یا گفته می‌شود که خیال جوهر هنر است. این هم یک تقسیم که در لایه‌ی بعدی تصوریه یا تصدیقیه شده، تصوریه و تصدیقیه هم دوباره تقسیم و تنویع شد و تصدیقیه به نوبه‌ی خود به این پنج قسم تقسیم شد. یک تقسیم دیگر هم برای تصدیقیه آورده‌اند که ذهن ما با آن آشنا است که مبادی تصدیقیه از نقطه‌نظر این‌که آیا مخاطب ما وقتی مبدأ را می‌گوییم تصدیق می‌کند یا تصدیق نمی‌کند. مخاطب ما در مقام مواجهه‌ی با آن قضیه که به صورت یک مبدأ پذیرفته و یا اعلام می‌کنیم چگونه تصدیق می‌کند. فعلاً از باب تسلم، علی‌الحساب و از باب اعتماد به معلم و مؤلف می‌پذیرد؟ می‌گوید فعلاً قبول می‌کنیم و راجع به مبدأئی که شما مطرح کردید بحث نمی‌کنیم، به نوبه‌ی خود ممکن است بحث و نقد داشته باشیم، اما حالا به عنوان اصل موضوعی بنا را می‌گذاریم و جلو می‌رویم. این‌که مخاطب ما چگونه با یک قضیه که چونان مبدأ تصدیقی یک علم ملحوظ شده است مواجه می‌شود، مبادی تصدیقیه را به سه قسم علوم متعارفه، مصادرات و اصول موضوعه تقسیم می‌کنیم.
مجموعه‌ی تقسیمات حاجی این است و خلاصه‌ی تقسیماتی است که نوعاً منطق‌دانان و فیلسوفان از مبادی دارند که در آن پنج بیتی که عرض شد ایشان خلاصه کرده‌اند.
اما محل بحث ما مبادی‌پژوهی اصولیون است و تبعاً اینجا باید بگوییم اصولیان مبادی را چگونه یا چندگونه تقسیم و دسته‌بندی کرده‌اند و چند و چگونه طبقه‌بندی و رده‌بندی کرده‌اند.
شش نوع طبقه‌بندی را ما در آثار اصحاب اصول راجع به مبادی تا اینجا فحص و ضبط کرده‌ایم. علاوه بر این شش نوع تقسیم دو نکته هم درخصوص ارتباط بین مبادی و رئوس ثمانیه، اصولیون متفاوت برخورد کرده‌اند که ما ثبت کرده‌ایم و در اینجا هشت مطلب را اینجا مطرح می‌کنیم.
تقریباً می‌توانیم اطمینان کنیم به فحصی که انجام داده‌ایم، کمابیش می‌توان گفت استقراء تام است و فحص جامع کرده‌ایم و همه‌ی نظرات اصولیون را در تقسیم و طبقه‌بندی مبادی علم اصول دیده‌ایم.
یک تقسیم، تقسیم ثنایی مبادی است، مبادی به دو قسم تقسیم شده است؛ تقسیم مبادی به تصوریه و تصدیقیه. مرحوم محقق اصفهانی در بحوث فی الأصول، در رساله‌ی اصول الفقه علی النهج الحدیث، که رساله‌ی بسیار خوبی است. محقق اصفهانی در این رساله در سازماندهی دانش اصول طرحی نو درانداخته است. در این رساله ایشان مبادی را از مسائل تفکیک کرده، گرچه در این کار شیخ بهایی گوی سبقت را از همه ربوده است و اولین کسی که آگاهانه مبادی را فنی تقسیم کرده شیخ بهایی است و گو این‌که پیش‌تر از او همه‌ی بزرگان ما توجه به تفاوت مبادی و مسائل داشته‌اند، از خود سید تا شیخ و بقیه. ایشان در این رساله یک تقسیم ثنایی دارد که ضربدر هم، چهار قسم شده است، تقسیم مبادی به تصوریه و تصدیقیه و سپس تقسیم هردو به لغوی و احکامیه.
«فهنا مقامات أربعه: المقام الأوّل فی المبادئ التصوریّه اللغویه. و فیها فصول: الفصل الأوّل فی الوضع، الفصل الثانی
فی تحقیق المعانی الحرفیّه و المفاهیم الأدَوِیَه حتى یعلم بها حال النسب الإنشائیّه التی هی مفاد الهیئات، الفصل الثالث فی تحقیق الإنشاء و الاخبار، الفصل الرابع فی علائم الحقیقه و المجاز، و العمده منها التبادر و الحمل» (بحوث فی الأصول، ج ۱، ص ۲۴ـ۳۰)
«المقام الثانی فی المبادئ التصدیقیّه اللغویه. و فیه فصول: الفصل الأوّل فی الحقیقه الشرعیّه، الفصل الثانی فی الصحیح و الأعم، الفصل الثالث فی إمکان الاشتراک‏، الفصل الرابع فی إمکان استعمال اللفظ فی أکثر من معنى و امتناعه‏» (بحوث فی الأصول، ج ۱، ص ۳۱ـ۴۱)
«المقام الثالث فی المبادئ التصوریه الأحکامیه و هو متکفل لمعرفه المجعولات الشرعیه بما لها من التقسیمات، و فیه فصول: الفصل الأوّل، ان المجعول التشریعی المعبر عنه بالحکم ینقسم إلى تکلیفی و وضعی، الفصل الثانی فی أن الواجب ینقسم إلى مطلق و مشروط، الفصل الثالث: فی انقسام الواجب إلى المنجّز و المعلق‏، الفصل الرابع فی قسمه الواجب إلى النفسیّ و الغیری، الفصل الخامس فی تقسیم الواجب إلى التعیینی و التخییری، الفصل السادس فی أن الواجب تاره عینی و أخرى کفائی، الفصل السابع فی الواجب الموسّع و المضیّق، الفصل الثامن فی التعبّدی و التوصّلی» (بحوث فی الأصول، ج ۱، ص ۴۴ـ۷۳)
«المقام الرابع فی المبادئ التصدیقیّه الأحکامیّه، و فیها فصول: الفصل الأوّل فی إمکان أخذ قصد القربه بأحد الوجوه فی متعلّق الأمر و امتناعه‏، الفصل الثانی فی مقدّمیّه ترک الضد لفعل الضد و بالعکس و عدمها، الفصل الثالث، فی انه یمکن تعلق الأمر بالطبیعه أو لا یمکن إلا بالفرد، الفصل الرابع، فی ان حقیقه الإیجاب مرکبه أو بسیطه» (بحوث فی الأصول، ج ۱، ص ۴۵ـ۱۰۵).
به این صورت، کل مبادی را به تصوریه و تصدیقیه و هریک را به لغویه و احکامیه تقسیم فرموده‌اند که خیلی منقح و شفاف و پاکیزه است، البته نمی‌گوییم ایراد ندارد و نقد هم داریم.
یک چیز دیگری هم ایشان اضافه می‌کند که اگر آن را هم بپذیریم اصول خیلی کوچک می‌شود و در ظرف یک سال می‌توان اصول را خواند و این‌که ایشان صریحاً می‌گویند اصول عملیه جزء علم اصول نیست. شما این مبادی را که ملاحظه می‌کنید و فکر می‌کنید مباحث اصلی اصول است کنار بگذارید و بعد اصول عملیه را هم کنار بگذارید یک چیز جمع‌وجوری می‌ماند و اصول دانش جمع‌وجور و منقح و محدودی می‌شود. همین رساله‌ی اصول الفقه علی النهج الحدیث اصلاً بخش اصول عملیه ندارد.
مرحوم آیت‌الله بهجت(ره) هم همین تقسیم را پذیرفته‌اند. ایشان در کتاب مباحث الاصول جلد اول صفحه‌ی ۲۵ این مطلب را آورده‌اند.
مرحوم شیخ بهایی در زبده‌الاصول، علامه‌ی شبّر در الاصول الاصلیه، و علامه‌ی شعرانی در المدخل الی عذب المنهل، تقسیم و به تصوریه و تصدیقیه ندارند.
الگوی دوم تقسیم ثنایی است، تقسیم ثنایی مبادی به لغویه و احکامیه. علامه‌ی شبّر تقسیم به تصوریّه و تصدیقیه ندارد، ولی کل مبادی را به لغویه و احکامیه تقسیم می‌کنند و مفصل هم این مبادی را بحث کرده‌اند. شاید حدود هشتاد صفحه این مباحث را مطرح کرده‌اند. کتاب الاصول الاصلیه با فهارس و ملحقات آن حدود سیصدوسی‌وسه است که یک‌سوم را به بحث از مبادی با این تقسیم پرداخته‌اند. ایشان تقسیم تصوریه و تصدیقیه را مطرح نفرمودند.
الگوی سوم تقسیم ثلاثی مبادی است. مجموعه‌ی مبادی به سه قسم تقسیم شده که تقسیم شیخ بهایی است، تقسیم مبادی به منطقیه، لغویه و احکامیه. ایشان تقسیم به تصوریه و تصدیقیه هم ندارند، هرچند که تصوریه و تصدیقیه در طول این تقسیمات هستند و در عرض این تقسیمات نیستند و گو این‌که بعضی این خطا را کرده‌اند و در عرض قرار دادند.
در زبده‌الاصول، ایشان مبادی اصول را از مسائل جدا کرده‌اند و البته ایشان مقدم بر علامه شبر، محقق اصفهانی، علامه شعرانی و میرزای نائینی هستند، اما از نظر طبقه‌بندی خواستیم از ثنایی به ثلاثی و رباعی برسیم، تقسیم ایشان را بعد از دو تقسیم ثنایی آوردیم. تقسیم ثلاثی ایشان به منطقیه، لغویه و احکامیه، و مبادی کلامیه هنوز مطرح نیست.
تقسیم دیگری که به صورت ثلاثی است، میرزای نائینی به صورت دیگری مطرح کرده است. مرحوم شیخ بهایی تقسیم ثلاثی مبادی به منطقیه، لغویه و احکامیه کرده‌اند، میرزای نائینی هم به صورت ثلاثی تقسیم‌بندی کرده‌اند ولی به تصوریه، تصدیقیه و احکامیه. تقسیم ایشان یک اشکال دارد که احکامیه را در عرض تصوریه و تصدیقیه آورده‌اند، به رغم این‌که دیگران به این جهت توجه داشته‌اند که اینها از یک جنس نیستند که قسیم یک مقسَم باشند، تصوریه و تصدیقیه مقسَم واحد دارند، گفتیم تقسیم معرفت‌شناختی و به نوع ادراک است، ولی احکامیه و یا لغویه از یک قماش دیگرند، کلامیه از یک قماش دیگراند و از جنس تقسیم‌ معرفت‌شناسانه نیستند و ماهیتاً نوع دیگری از مبادی قلمداد می‌شوند ولی ظاهر تقسیمات میرزای نائینی در دو اثر اساسی ایشان، یکی اجود التقریرات که آیت‌الله خویی تقریر فرموده‌اند و دیگری در فوائد الاصول، این تقسیم ثلاثی را به این ترتیب آورده‌اند که البته تقسیم شیخ بهایی دقیق‌تر است. شاید تصوریه و تصدیقیه را مثل شیخ بهایی یا علامه‌ی شبّر مفروغ‌عنه فرض کرده باشند.
مرحوم میرزای نائینی فرموده‌اند: «و أماالمبادئ فتنقسم إلى تصوریّهٍ و تصدیقیّهٍ. امّا التّصوریه فهی الّتی توجب معرفه الموضوعات أو المحمولات، و أما التّصدیقیه فهی الأدلّه التی توجب التّصدیق بثبوت المحمولات لموضوعاتها.» (الخویی، أجودالتقریرات، ج۱، ص۸ ـ ۹)
بعد در عرض تقسیم و در ادامه فرموده‌اند: «ثم ان لعلم الأصول مبادی الخاصّه و تسما بالمبادی الاحکامیه». ظاهر عبارت این است که علاوه بر مبادی تصوریه و تصدیقیه یک دسته‌ی دیگری از مبادی در اصول مطرح است که در علوم دیگر مطرح نیست و آن مبادی احکامیه است. ظاهر عبارت این است که در عرض مبادی تصوریه و تصدیقیه، مبادی احکامیه هم داریم، درحالی‌که ممکن است کسی بگوید، مبادی احکامیه داریم اما نه در عرض مبادی تصوریه و تصدیقیه که از اقسام خود تصوریه و تصدیقیه است. حکم را معنی می‌کنیم که اصلاً حکم به چه معناست، خود این مبدأ تصوری است، بر چند قسم است، مباحثی که پیرامون حکم بحث می‌کنیم و اقوال و عوارض آن حکم را بحث می‌‌کنیم.
ظاهر عبارت ایشان این است که مبادی احکامیه در عرض و چونان قسیم برای تصوریه و تصدیقیه در ذهن ایشان گویی مطرح بوده است. حالا ممکن است کسی مطرح کند که تقسیم ایشان همان ثنایی است، یعنی تصوریه و تصدیقیه، هرچند تصریح نکرده‌اند ولی باید بگوییم که مثل میرزای نائینی نمی‌تواند چنین خطایی کرده باشد. لابد تقسیم اصلی ایشان تصوریه و تصدیقیه، ذیل همان تصوریه و تصدیقیه می‌گویند از نوع تصوریه و تصدیقیه، قسم خاصی که مخصوص اصول است وجود دارد به نام مبادی احکامیه. حالا ممکن است همین احکامیه تصوریه باشد، ممکن است تصدیقیه باشد. ممکن است چنین دفاعی از میرزا داشته باشیم. «وتسمی بالمبادی الاحکامیه و هی التی یبحث فیها عن حال الاحکام بما هی من کونها مجهولتاً استدلالیه أو انتزاعیه» مثلاً احکام تکلیفی و احکام وضعی که آیا احکام وضعیه، از همان احکام تکلیفی انتزاع می‌شوند؟ این یک بحث است که ماهیت مبادی احکام وضعیه چیست؟ آیا احکام وضعیه در مقابل احکام تکلیفیه‌‌اند؟ و واقعاً دو جور حکم داریم؛ یا نه، احکام وضعیه از همان احکام تکلیفیه انتزاع می‌شوند؟ بعد این بطلان و صحتی که ما می‌گوییم هم از احکام تکلیفیه انتزاع می‌شود. این یک بحثی است و درباره‌ی احوال و عوارض حکم بحث می‌شود. اینها خود مبادی هستند و اگر ما مبادی احکامیه را در اصول بلد نباشیم کارمان راه نمی‌افتد و خیلی از قواعد اصولیه را نمی‌توانیم بفهمیم یا نمی‌توانیم راجع به آن بحث علمی کنیم و به رأی برسیم. لهذا ما نیازمند به بحث مبادی احکامیه هستیم. کما این‌که مبادی احکامیه می‌توانند پیش از آن‌که مبادی علم اصول باشند، مبادی فقه باشند. بخش عمده‌ی فلسفه‌ی فقه همین مبادی احکامیه است. بسیاری از بزرگان اصولیون ما مبادی احکامیه را مبادی علم اصول دانسته‌اند، درحالی‌که بیش از آن‌که در اصول کاربرد داشته باشند در فقه کاربرد دارند و یا دست‌کم به یک اندازه در هر دو دانش کاربرد دارند، برای این‌که در اصول می‌خواهیم بگوییم به چه روشی به حکم الهی دست پیدا می‌کنیم، ظاهری یا واقعی، قطعی یا ظنی، و انواع دیگر آن و در فقه عملاً می‌خواهیم به حکم الهی دست پیدا کنیم. موضوع بحث ماست و باید حکم را بفهمیم و تحلیل خود حکم جزء مباحث فقهی نیست و تحلیل حکم فقه نیست. ماهیت حکم چیست، اقسام حکم چیست، اینها فقه نیستند. و مبادی احکامیه مبادی فقه نیز هستند و شاید از آن جهت که مبادی فقه‌اند و در فقه با حکم سروکار داریم، و اصول هم که روش استنباط آن است، با حکم‌شناسی سروکار پیدا می‌کند.
لهذا طبق تقسیم حاجی و طبق ادعای میرزای نائینی و دیگران، ما اصلاً خدشه می‌کنیم در این‌که مبادی احکامیه مبادی خاصه باشند. هم در علم اصول و هم در علم فقه کاربرد دارند.
«هی التی یبحث فیها عن حال الأحکام بما هی من کونها مجعوله استقلالیه أو انتزاعیه و من حیث‏ اشتراطها بشروط عقلیه و غیر ذلک و من هذا القبیل مباحث مقدمه الواجب و النهی عن الضد و اجتماع الأمر و النهی بناء على عدم کونها من المسائل الأصولیه على ما یأتی الکلام فیه فی محالها إن شاء اللَّه تعالى» (اجود التقریرات، ج ۱، ص ۸ـ۹).
در فوائد الاصول تقریباً همین بیان را دارند: «هو انّ لکلّ علم مبادئ تصوریّه، و مبادئ تصدیقیّه. و المراد من المبادی التّصوریّه هو ما یتوقّف علیه تصوّر الموضوع و اجزائه و جزئیاته و تصوّر المحمول کذلک. و المراد من المبادی التّصدیقیّه هو مما یتوقّف علیه التّصدیق و الإذعان بنسبه المحمول إلى الموضوع. فمسأله العلم تکون حینئذ، هی عباره عن المحمولات المنتسبه، أو مجموع القضیّه – على الخلاف. و المراد من المبادی الأحکامیّه هو ما یتوقف علیه معرفه الأحکام الشّرعیّه: من التّکلیفیّه و الوضعیّه بأقسامهما، و کذا الأحوال و العوارض للأحکام: من کونها متضاده، و کون الأحکام الوضعیّه متأصله فی الجعل، أو منتزعه عن التّکلیف، و غیر ذلک من حالات الحکم. و وجه اختصاص المبادی الأحکامیّه بعلم الأصول، هو انّ منه یستنتج الحکم الشّرعی و واقع فی طریق استنباطه.» چون علم اصول اصلاً با احکام سروکار دارد. «ثمّ انّ البحث عن المبادی بأقسامها، لیس من مباحث العلم، بل کان حقّها ان تذکر فی علم اخر، ممّا کانت المبادی من عوارض موضوعه، إلاّ انّه جرت سیره أرباب العلوم على ذکر مبادئ کلّ علم فی نفس ذلک العلم، لعدم تدوینها فی علم آخر.» (فوائد الأصول، ج ۱، ص ۲۷)
مرحوم آقای بجنوردی در منتهی‌الأصول هم تقریباً همین مضمون را دارند در جلد یکم صفحه‌ی ۱۳٫
الگوی پنجم، تقسیم رباعی مبادی است. به یک معنا می‌توان تقسیم محقق اصفهانی را هم رباعی قلمداد کرد، یعنی تصوریه، تصدیقیه، لغویه و کلامیه یا احکامیه. ولی چون هریک از تصوریه و تصدیقیه به یکی از آن دو قسم تقسیم می‌شود ما ثنایی قلمداد کردیم. ایشان هم بخش مبادی‌پژوهی الاصول علی النهج الحدیث را در چهار مقام سازماندهی کرده‌اند.
اگر تقسیم محقق اصفهانی را رباعی بدانیم، این تقیسم رباعی با تقسیم ایشان متفاوت است. تقسیم رباعی مبادی به کلامیه، منطقیه، لغویه و احکامیه. بعضی مبادی کلامیه و احکامیه را یکی می‌دانند. بعضی الگوهایی که مبادی را به صورت ثلاثی تقسیم کرده‌اند و احیاناً مبادی کلامیه را نگفتند ولی احکامیه را گفته‌اند، شاید ارتکاز آنها این بوده باشد که مبادی احکامیه اصولاً همان کلامیه است. چون نگاهی که ما به احکام می‌کنیم یک نوع نگاه کلامی و عقیدتی است. درحقیقت فهم ما از حکم خدا این است و این عقیده‌ی ماست نسبت به مقام تشریع الهی و هویت حکم و اینها یک نوع مسئله‌ی‌ کلامی قلمداد می‌شوند. البته به جای خود اینها را حلاجی خواهیم کرد که به نظر ما چنین نیست. یعنی لزوماً چنین نیست که هر مبدأ کلامی، حکمی است، هر مبدأ حکمی، کلامی است و یا هر مبدأ کلامی، عقلی است. به نظر ما مبادی فلسفی جدا داریم، مبادی کلامیه جدا داریم، مبادی احکامیه هم جداست.
تقسیم رباعی مبادی به کلامیه، منطقیه، لغویه و احکامیه، علامه شعرانی(ره) در المدخل الی عذب المنهل که المنهل تعلیقه و شرح ایشان بر کفایه است، ایشان بعد از اتمام شرح خود یک مدخلی بر این شرح خود نوشته‌اند که آن مدخل ایشان فقط مبادی است. تنها کتابی است که مستقلاً راجع به مبادی‌پژوهی اصول نوشته شده است. البته در این هفته به یک کتابی برخوردم از آقای فیض استاد دانشگاه تهران تحت عنوان مبادی فقه و اصول که فقط درباره‌ی مبادی فقه و اصول نوشته، ولی کار آقای شعرانی که مقدم بر این است فقط راجع به مبادی اصول است و فنی‌تر هم هست. آقای فیض مبادی اصول و فقه را هر دو با هم در یک علم آورده، ضمن این‌که اشکال هم زیاد دارد و اگر زمانی فرصت بشود یک نقد جدی بر کتاب ایشان خواهم زد. شاید هم در سیر بحث‌های مبادی‌پژوهی بحث خواهیم کرد، چون این کتاب مکرر چاپ شده و متن درسی دانشگاه‌ هم هست و ارزش نقد دارد. البته آقای فیض آدم بافضلی است و طلبه بوده‌اند، ولی کتاب ایشان از زوایه‌ی مبادی‌پژوهی اشکالات اساسی دارد.
کار آقای شعرانی هم نقد کرده‌ام و نقد بر این کتاب هم وارد است ولی در ظرف تاریخی خود کتاب بسیار باارزشی است. در هر صورت مرحوم آقای شعرانی مبادی را به چهار بخش تقسیم کرده، البته در عمل و در مقام بحث بعضی از اینها را بعضی دیگر ادغام کرده و البته کل مبادی را در سه باب کلان بحث کرده است.
الگوی ششم تقسیم خماسی و پنج‌قسمی است. تقسیم خماسی مبادی به تصوریه، تصدیقیه، احکامیه، لغویه، منطقیه. کلامیه در این تقیسم نیست، اما احکامیه، لغویه و منطقیه را در عرض تصوریه و تصدیقه آورده‌اند. البته این هم خلط بزرگی است که مرحوم فیروزآبادی کرده‌اند. البته دیدیم در ظاهر میرزای نائینی هم این خلط شده بود و بعضی دیگر هم این خلط را کرده‌اند ولی آقای فیروزآبادی را نمی‌توان توجیه کرد. ایشان در عنایه‌الوصول این تقسیم را آورده‌اند. میرزای نائینی را اگر کمی توانستیم حمل بر یک وجه صحیح بکنیم، و بگوییم ظاهر کلام ایشان این بوده و در باطن مطلب دیگر مد نظر ایشان بوده، اما چون مرحوم آقای فیروزآبادی خیلی مفصل و واضح این تقسیم را انجام داده نمی‌توان حمل صحیحی برای آن درست کرد و این خطا را این بزرگوار کرده‌اند. ما هر موقعی چیزی از ایشان می‌پرسیدیم می‌گفتند ما تا آستینمان نو نشده زودتر اینها را تمام کنیم، ایشان درواقع مستعد مرجعیت بودند و انسان باسواد و تصحیل‌کرده‌ای بودند. ایشان می‌گفتند مرجع بشویم سرمان شلوغ می‌شود و نمی‌توانیم به کار علمی بپردازیم، و می‌گفتند خلاصه‌الجواهر ما را آقای شریعتمداری گذاشته متن درسی و محور اصلی درس خارج، به جای خود جواهر و می‌گوید خلاصه‌الجواهر شما مفصل‌تر از خود جواهر است.
ایشان این خلط را فرموده‌اند که مبادی را به پنج قسم در عرض هم تقسیم کرده‌اند که این خلط بسیار فاحشی است. فرموده‌اند: «(و أما المبادی ) فهی على قسمین فما یوجب معرفه الموضوع و المحمول فهو من المبادی التصوریه، و ما یوجب التصدیق بثبوت المحمول للموضوع فهو من المبادی التصدیقیه و قد ذکر لعلم الأصول مبادئ أخر. (منها) المبادی الأحکامیه» (عنایه‌الاصول، جلد یک، ص ۵ـ۷) ملاحظه می‌کنید ایشان می‌گوید دو قسم است و بعد می‌گویند مبادی دیگری هم گفته شده است، خوب دیگر، یعنی دیگر از اینها و غیر از اینهاست. «المبادی الأحکامیه» که توضیح داده‌اند مبادی احکامیه چیست، بعد گفته‌اند: «و منها المبادی الغویه» و بعد مفصل توضیح داده‌اند که مبادی لغویه چیست، و در آخر گفته‌اند: «و منها المبادی المنطقیه» و توضیح هم داد‌ه‌اند که مبادی منطقیه کدام است.
دو نکته آخری که عرض می‌کنیم و گفتیم به نحوی به تقسیم مبادی مربوط می‌شود این است که پاره‌ای از اصحاب اصول آمده‌اند بین رئوس ثمانیه و مبادی تفکیک قائل شده‌اند، یعنی رئوس ثمانیه را جزء مبادی ندانسته‌اند. مبادی را یک قلمرو و مبحث قلمداد کرده‌اند و رئوس ثمانیه را مطلب دیگر. مرحوم علامه شعرانی در المدخل این کار را کرده‌اند، مثل کتب اصولی دیگر مختصری راجع به رئوس ثمانیه بحث کرده‌اند و هفت مورد از رئوس ثمانیه را مطرح کرده‌اند و بعد وارد مبادی‌پژوهی شده‌اند. پس معلوم می‌شود که رئوس ثمانیه را جزء مبادی قلمداد نکرده‌اند.
یکی از لوازم این تقسیم این می‌شود که مبادی فراعلمی جزء مبادی علم نمی‌شود. چون تعریف علم را جزء رئوس ثمانیه آورده و جزء‌ مبادی قلمداد نکرده و همه‌ی مبادی اصول را مبادی فرامسئله‌ای انگاشته است.
نکته‌ی هشتم، برخی رئوس ثمانیه و مبادی را با هم ادغام کرده و یکی دانسته‌اند که مرحوم شیخ بهایی این کار را کرده‌اند، در زبده‌الاصول صفحات یازده تا سی‌وسه مرحوم شیخ بهایی رئوس ثمانیه را ضمن مبادی علم اصول آورده‌اند و ما اعتراف به این حقیقت بکنیم که شیخ بهایی درحقیقت مبدع استقلال مبادی‌پژوهی اصول بوده‌اند و بقیه همه تحت تأثیر او این تقسیمات را انجام داده‌اند. ایشان با توجه این تقسیمات را انجام داده و المدخل مرحوم آقای شعرانی و الاصول علی النهج الحدیث همه تحت تأثیر شیخ بهایی تنظیم شده‌اند. والسلام.

جلسه هفدهم ۲۹-۲-۹۰

دروس فلسفه‌ی اصـول(۱۷)

از مجموعه‌ی پانزده فصلی که در زمینه‌ی مبادی‌پژوهی پیش‌بینی کرده بودیم، عمده‌ی فصول مورد بحث قرار گرفت. اما در خلال فصل‌های بحث‌شده یکی دو فصل کوتاه را که منطقاً مقدم بر فصول بحث شده است، جا ماند یا پاره‌ای از آنها را به عنوان فصل مستقل ندیده بودیم و جا دارد که آنها را هم به اجمال عرض کنیم که ساختار مباحثی را که در حوزه‌ی مبادی‌پژوهی اصول گفته می‌شود را کامل کنیم.
گرچه هنوز سه فصل مهم که یکی از آنها اهم است، یعنی فصل دوازدهم، سیزدهم و چهاردهم، باقی مانده است. فصل سیزدهم ارائه‌ی اطلس طبقه‌بندی مبانی، مبادی و مسائل اصول است و فصل چهاردهم که بیان ضرورت جایگزینی فلسفه‌ی اصول به جای مبادی اصول است. فصل چهاردهم هم بحث زیادی نخواهد برد.
فصل سیزدهم یعنی اطلس و جدول طبقه‌بندی مبانی، مبادی و مسائل اصول جای بحث جدی دارد. فصولی که در ساختار نهایی مبادی‌پژوهی قرار گرفته‌اند ولی به آنها نپرداختیم دو فصل کوتاه است، آنها را توضیح می‌دهیم و بعد به سراغ فصل سیزده و چهارده می‌رویم.
یکی بحث غایت و فائدت مبادی‌پژوهی است. چرا اصولاً به مبادی‌پژوهی می‌پردازیم که منطقاً این باید فصل اول باشد. ما هرچند به این مطلب به عنوان یک نکته اشاره کردیم اما در حد یک فصل بحث نکردیم. نکته‌ی دیگری که باید مورد بحث قرار گیرد مصادر و مناشی مبادی است. مجموعه‌ی مبادی اصول از چه مصادر و مناشی اخذ می‌شود؟ و فصل کوتاه دیگری که باقی مانده هندسه و هویت معرفتی مبادی اصول است که مبادی اصول به لحاظ ساختار معرفتی و از حیث هویت معرفتی چه وضعیتی دارد. این هم به لحاظ منطقی به عنوان فصل هفتم این مجموعه قرار دادیم.
بحث غایت و کارکردهای مبادی‌پژوهی را که در ساختار اصلی مجموعه‌ی مباحث مبادی‌پژوهی، باید به عنوان فصل اول قرار داد و یا حتی مانند درآمدی بر این مباحث لحاظ کرد بحث غایت و کارکردهای مبادی‌پژوهی است. به این بحث دو گونه می‌توان نگاه کرد، یک بار به لحاظ تشتت آراء ممکن است بگوییم غایات هم متشتت می‌شود. کارکردهای بحث از مبادی هم متشتت می‌شود، ممکن است براساس یک تلقی از مبادی، مبادی‌پژوهی یک کارکرد پیدا کند و براساس تلقی دیگر از مبادی‌پژوهی و مبادی، مبادی‌پژوهی کارکرد دیگری پیدا کند.
لهذا ما گفتیم به جهت تفاوت آراء ارباب علوم درباره‌ی گستره‌ی مبادی که هر علمی چه مبادیی دارد، عنوان مبادی علوم از لحاظ گستره‌ی کمّی، دستکم می‌باید به چهار سطح اطلاق گردد. مبادی می‌تواند به علل اخص به کار برود، چون ما قبلاً در فصل هشتم راجع به دسته‌بندی مبادی گفتیم که آراء مختلف است و دستکم پنج جور دسته‌بندی وجود دارد. مبادی را می‌توان در چهار لایه یا چهار تلقی توضیح داد که با هر تلقی می‌تواند کارکرد متناسب خود را پیدا کند:
مبادی بالمعنی الاخص که مراد از آن مبادی تصوریه و مبادی قریبه‌ی تصدیقیه‌ی فقط مسائل علوم است. چون برخی مبادی فراعلمی را جزء مبادی قلمداد نکرده‌اند. احیاناً اگر هم می‌خواستند راجع به مبادی فراعلمی بحث کنند، چند مطلب را تحت عنوان رئوس ثمانیه مطرح می‌کردند، اما آن‌طور که مثلاً راجع به مبادی مسائل و بخش‌های اصول به تفصیل بحث می‌کنند، درخصوص مبادی خود علم، یعنی مبادیی که معطوف به کلیت علم است اصلاً بحث نکرده‌اند. اصلاً در تعریف بعضی، مبادی اصلاً یعنی مبادی مسائل نه مبادی کل دانش، یعنی مسئله‌ای مثل تعریف علم چیست و موضوع علم کدام است و غایت و روش و امثال اینها که پرسش از خود علم است، بعضی اینها را جزء مبادی نیاورده‌اند و مبادی را به همان مبانی قریبه‌‌ای که مبانی مسئله‌‌های دانش‌اند اطلاق کردند که این معنای محدودی از مبادی می‌شود که به مبادی بالمعنی‌الاخص تعبیر می‌کنیم. گاه مبادی یک مقدار فراتر و فراگیرتر از این مطرح می‌شود، یعنی بالمعنی الخاص که مراد از آن همه‌ی مبادی تصوریه و مبادی قریبه‌ی تصدیقیه، اعم از فراعلمی و فرامسئله‌ای است. در اولی فقط فرامسئله‌ای بود. ما بیاییم و مبادی تصوریه و مبادی قریبه‌ی تصدیقیه را بگوییم مبادی هستند. هم آنچرا که ناظر به علم است یعنی فرامسئله‌ای‌ها و هم آنچرا که ناظر به مسئله‌های آن علم است. دایره را توسعه دادیم یعنی مبادی قریبه‌ی علم را هم آوردیم، ولی فقط مبادی قریبه را.
بعضی توسعه دادند و مبادی بالمعنی العام قائل شدند و مبادی را با یک گستره‌ای وسیع‌تر از مبادی بالمعنی الخاص به کار بردند و مبادی را شامل همه‌ی مبانی تصوریه و تصدیقیه‌ی علم و مسائل آن، اعم از قریبه و بعیده دانسته‌اند. دسته‌ی دوم فقط به مبادی قریبه اعتنا کرده‌اند.
چهارمین تلقی یا دایره، مبادی را آنچنان باز کرده که از مبادی بالمعنی العام فراتر رفته به بالمعنی الاعم که از آن همه‌ی مباحث زیرساختی اعم از مبادی معهود که رایج است، یعنی مبادی کلامیه، لغویه، منطقیه و امثال اینها و نیز مباحث دیگری که کمتر در ادبیات مبادی‌پژوهی سنتی مطرح است، مانند غایت، روش، قلمرو را هم جزء‌ مبادی دانسته‌اند. با این گستره می‌گوییم مبادی بالمعنی الاعم اطلاق شده است یعنی فراتر از عام، فراتر از خاص و فراتر از اخص. همین تفاوت در دسته‌بندی یا دایره‌بندی می‌تواند در غایت مبادی و نیز مبادی‌پژوهی تأثیر بگذارد. آن که مبادی را خیلی محدود می‌داند، مبادی‌پژوهی آثار و کارکردهای کمتری دارد و به هر میزان که توسعه می‌دهد، طبعاً غایت یا کارکردهای پژوهش در آنها وسیع‌تر می‌شود.
غایت و کارکردهای مبادی‌پژوهی برحسب هریک از تلقی‌های چهارگانه‌ی فوق و نیز تفاوت‌های دیگری که در فرع هشتم به بررسی آنها خواهیم پرداخت، می‌تواند متفاوت باشد. ما در اینجا به اجمال به بیان غایت و کارکردهای مبادی‌پژوهی براساس تلقی خویش که همان مبادی بالمعنی الاعم است،‌ مورد بحث قرار می‌دهیم.
مبادی‌پژوهی چه فایده‌ای دارد. اصلاً چرا ما بحث از مبادی می‌کنیم و بعد می‌خواهیم بحث از فلسفه‌ی اصول بکنیم، این بحث‌ها چه سودی دارد؟
مبادی علوم به هریک از مراتب و معانی یا گستره‌‌های چهارگانه‌ که اطلاق شود از ارکان اصلی یا بلکه رکن‌الارکان تکون‌بخش علوم قلمداد می‌شود. مگر می‌شود علمی پدید بیاید یا این‌که مبادی در نفس‌الامر در مقام ثبوت داشته باشد و در مقام اثبات بپذیریم؟ اصلاً علمی پدید نمی‌آید. بنابراین آگاهی از هر علمی و مطالعه‌ی هر علمی از آن جهت که هر علمی در گرو مبادی خویش است ضرورت بارز و برجسته پیدا می‌کند و عمده‌ی دیگر عناصر تکون‌بخش علوم از قبیل روش علم، هویت معرفتی علم، مسائل علم، همگی تابعی از مبادی‌اند. اگر مثلاً مبادی براهنیِ عقلی بود، علم هم علم برهانی و عقلی و از علوم حقیقی خواهد شد. مسائل آن هم برهانی خواهد بود، رابطه‌ی بین محمول و موضوع مسائل آن علم، رابطه‌ی ضروری و علّی ـ معلولی خواهد شد. مبادی یک وقتی ماهیت و هویت معرفتی علم را مشخص می‌کند.
و نیز خود این اجزاء‌ مبادی به صورتی، رکنی است برای هویت علم. ما گفتیم علم فقط به غایت، تکون و انسجام پیدا نمی‌کند که بگوییم فقط به غایت بسته است یا فقط به روش بسته‌ است، یا بسته به موضوع است. سهم و نقش مبادی علوم در مجموعه‌ی علم سهم و نقش سرنوشت‌ساز است. اگر براساس جزئیت مبادی در علم بگوییم اجزاء علم سه تاست و اگر هم‌نوایی کنیم با کسانی که قائل هستند به این‌که مبادی جزء علم است اصلاً با مطالعه‌ی مبادی بخشی از علم را مطالعه می‌کنیم. کسی بگوید چرا وارد اصول نمی‌شویم؟ به یک معنا می‌گوییم وارد اصول شده‌ایم، چون مگر مبادی جزء علم نیست؟ هرچند ما گفتیم تنها مبادی قریبه‌ی ممتزجه را جزء علم می‌دانیم ولی به هر حال بخشی از مبادی جزء علم‌اند و خودبخود مبادی‌پژوهی براساس این تلقی، عملاً وارد شدن به همان علم قلمداد می‌شود. پس مبادی‌پژوهی بحث از خود دانش قلمداد خواهد شد.
در قیاس با مجموعه‌ی عناصر و ارکان تکون‌بخش یک علم، بسا مبادی آن سهم اصلی را برعهده داشته باشند. درنتیجه شناخت هر علمی در گرو شناخت مبادی آن است. اصلاً ممکن نیست شما علمی را بشناسید بی‌آنکه مبادی آن را شناخته باشید، ولو به اجمال. پس شناخت صائب و بنیادین هر علمی، مهم‌ترین کارکرد و بلکه غایت اصلی مبادی‌پژوهی خواهد بود. چرا مبادی‌پژوهی می‌کنیم، چون می‌خواهیم علم را بشناسیم. پس شناخت هر علمی از غایات مبادی‌پژوهی است. از جمله غایات مبادی‌پژوهی یا بلکه اصلی‌ترین غایت و کارکرد آن، این است که شناخت اساسی و بنیادی و صائب نسبت به علم تحصیل می‌کنیم. پس شناخت علم و هر علمی در گرو شناخت مبادی آن است. به این جهت مبادی‌پژوهی اهمیت خاص پیدا می‌کند.
۲٫ پیش‌تر گفتیم، تحول در فقه، تکامل فقه، ارتقاء فقه، توسعه‌ی فقه، بدون توسعه‌ی اجتهاد و روش‌شناسی اجتهادی که همان علم اصول است ممکن نیست. فقه، حصیله و ولیده‌ی کاربرد اصول فقه است. و گفته‌اند که اصول فقه، مبادی فقه است. و تحول و تکامل فقه جز به تحول و تکامل اصول میسر نیست. آن راهی که اخباریون دنبال می‌کردند که به تعبیر ساده آن اصول را دور بزنند و اصول را جا بگذارند و در فهم شریعت به اصول مراجعه نکنند، شکست خورد و جواب نداد. لاجرم اگر بخواهیم فقه را توسعه بدهیم، تکمیل کنیم و ارتقاء ببخشیم، باید اصول را توسعه بدهیم و ارتقاء ببخشیم. چون اصول، مبادی فقه است. اگر یک لایه عقب‌تر برگردیم، اصول هم بخواهد متحول شود و تکامل پیدا کند و ارتقاء بیابد، دقیقاً در گرو تحول و تکامل مبادی اصول است. چون همانطور که فقه ولیده‌ی اصول است، اصول حصیله‌ی مبادی اصول است. مبادی‌پژوهی منتهی به ارتقاء مبادی دانش می‌شود. وقتی در مبادی یک دانش تحقیق کنیم، طریق توسعه و طریق تکامل و طریق ترمیم و اصلاح هر دانشی، پژوهش در آن است و ایجاد تحول در اصول در گرو ایجاد تحول و توسعه در مبادی است و اگر بنا باشد مبادی دانش اصول توسعه و تکامل پیدا کند باید در آن پژوهش کنیم؛ پس مبادی‌پژوهی شرط اساسی و اصلی تحول اصول و فقه، تکامل اصول و فقه، ارتقاء اصول و فقه، اصلاح اصول و فقه است.
بنابراین همان‌طور که از نام پیداست و از مجموعه‌ی این مباحث به مبادی تعبیر می‌کنیم، مبدأ عزیمت و نقطه‌ی عزیمت برای تحول اصول و فقه هم مبادی‌پژوهی است. در اینجا عرض می‌کنم که همین کافی است که به ما بگویند باید مبادی‌پژوهی را توسعه بدهیم و در صورت تبدیل به فلسفه اصول خواهد شد. ضرورت فلسفه اصول در اینجا روشن می‌شود.
نکته‌ی سوم در بیان ضرورت و بایستگی‌ها و غایات و کارکردهای مبادی‌پژوهی این‌که تفهم و تفهیم مسائل هر علمی در گرو فهم درست مبادی آن است. علی‌هذا مواجهه‌ی مشرفانه‌ی معلم و متعلم در مقام تعلیم و تعلم نیز از کارکردهای مبادی‌پژوهی می‌شود. نکته‌ی سوم با نکته‌ی اول تفاوت دارد. در مقام تعلیم و تعلم باید از مبادی‌پژوهی شروع کنیم و بخواهیم دانش را بیاموزیم. تا ندانیم این دانش چیست (تعریف دانش)، تا ندانیم این دانش به چه کار می‌آید (غایت و کارکرد)، تا ندانیم این دانش به چه روشی حل مسئله می‌کند، این دانش به کار ما نمی‌آید. ولذا بدون مبادی‌پژوهی دقیق و قوی و صائب و صحیح، اصول را نمی‌توان فرا گرفت.
چهارمین نکته، از ضرورت‌های کنونی فرایند بسط و بازسازی معرفت دینی و اصلاح و ارتقای علوم دینی اهتمام به تأسیس و توسعه‌ی فلسفه‌های مضاف از جمله فلسفه اصول است. کلاً ما باید به فلسفه‌های مضاف اهتمام خاص کنیم و مبادی‌پژوهی می‌تواند تمهیدگر تأسیس دانش فلسفه‌ی اصول قلمداد گردد.
پنجم، مبادی دانش اصول که از مواریث معرفتیِ گرانسنگِ سلف صالح قلمداد می‌شود به آن اندازه که گاه در بعضی از مسائل مبادی‌پژوهانه‌ی اصول، بزرگان ما و سلف مداقّه کرده‌اند و ابتکارات علمی داده‌اند و مباحث شگرف و شگفتی را تولید کرده‌اند، بسا گاه در پاره‌ای از مسائل خود علم و از جمله علم اصول نکرده‌اند. و مباحث مبادی‌پژوهی علم اصول سرمایه‌ی معرفتی و میراث ماندگار علمی و معنوی سلف ماست. اهتمام به حراست و حفاظت و بهره‌برداری و بهره‌وری از این میراث معرفتی ماندگار خود ضرورت مبادی‌پژوهی را توجیه می‌کند که باید به مبادی‌پژوهی بپردازیم تا از سویی به عظمت و عمق مبادی و آراء بزرگانمان و به تبع آن اهمیت اصول پی ببریم و از دیگرسو بتوانیم به مطالعات تطبیقی بپردازیم. خیلی مباحث هست که در مبادی اصول مطرح شده و موازی با آراء پیشرفته و احیاناً مدرنی است که در دنیا امروز در زمینه‌های مختلف بحث‌های تفصیلی و هرمنوتیکی، بحث‌های معناشناسی، زبان‌شناسی و تفسیر مطرح است. ما اگر مبادی‌پژوهی را خصوصاً به زبان زمان بفهمیم و بفهمانیم و بنگاریم و به زبان‌های دیگر ترجمه کنیم، ثروتی را احیا کرده‌ایم. و بحث‌های تطبیقی بسیار جای کار دارد در این بخش از معارف اسلامی و علوم اسلامی. این یک فصل کوتاه که بحث از غایت و کارکردها، ضرورت و فوائد مبادی‌پژوهی بود.
فصل دیگر، فصل چهارم است و آن بحث از مناشی و مصادر مبادی اصول است. هر معرفتی مناشی و مصادری دارد. مبادی از مناشیی برمی‌آید. من این نکته را عرض کنم که دانش اصول از جمله دانش‌های عقلانی (نمی‌گویم عقلی و برهانی، که نزدیک به عقلایی‌بودن شود) است که بیش از آن‌که تصور کنیم مسائل آن ابداع مسلمانان است، مطالب آن ثروت بشری است. این معرفت را به مثابه یک دانش مسلمانان سامان داده‌اند، در میان اقوام دیگر و در عقاید دیگر جهان نیز کاری شبیه به اصول فقه ما را خواسته‌اند انجام بدهند ولی متأخر از آنها. مثلاً چیزی به عنوان هرمنوتیک مقدس مطرح بوده که روش تفسیری کتب مقدس است، که البته این بحث بسیار متأخرتر از قرن شانزده مطرح شده است. مسائل هرمنوتیکی از اینجا آغاز شده و رفته‌رفته روش عام شده و آرام‌آرام هرمنوتیک فلسفی شده و راجع به ماهیت فهم و مجموعه‌ی خصائل و مسائلی از این قبیل توسعه پیدا کرده در لایه‌ها و مراتب و مراحل مختلف تاریخی خود تطورات بسیاری پیدا کرده است.
علم اصول، به صورت یک معرفت دستگاه‌وار و چونان یک دانش ثروت و سرمایه‌ی ما مسلمانان است و ما پدید آورده‌ایم، اما عمده‌ی مباحث و مطالبی که در علم اصول می‌آید بشری است و به نحوی به انسانیت تعلق دارد. وقتی شما از حجیت ظواهر بحث می‌کنید، فکر می‌کنید که بشریت تا روزگار ما و قبل از آن‌که ما چیزی به نام حجت ظواهر را مطرح کنیم وقتی مواجه می‌شده با کلام و خطابه‌ی کسی، و یا با کتاب کسی مواجه می‌شده و یا با یک بخشنامه و نامه مواجه می‌شده، هیچ قاعده‌ی را در ذُکر و ذهن خود نداشته و در چارچوب قواعد تعریف‌شده‌ای خطاب و کتاب را و نامه و بخشنامه را نمی‌فهمیده؟ بشریت در همیشه تاریخ زندگی کرده و مفاهمه کرده، براساس همان قواعدی که در اصول به کار می‌بریم. مسئله‌ی قول به دلالت‌گری ظاهر و حجیت این دلالت یک مقوله‌ی انسانی و عقلایی است، مطلق و مقید، عام و خاص، مجمل و مبین، مفاهیم، امر به چه چیزی دلالت می‌کند، متعَلق اوامر و نواهی چیست، مسائل انسانی است که در همه‌ی تاریخ بشر بین آحاد انسانی مطرح بوده و در چارچوب همین قواعد، هرچند به صورت علم درنیاورده باشند، بشریت در همه‌ی تاریخ با هم مفاهمه کرده‌اند و زندگی آنها طی شده است. درنتیجه باید گفت که مصادر و مناشی دانش اصول و طبعاً مبادی آن عمدتاً در بستر حیات جمعی بشریت نهفته است و جاری است.
اما در عین حال باز هم تأکید می‌کنم که علم اصول به مثابه یک دانش، دانش اسلامی محض است و مسلمانان مبدع آن هستند و در تدوین اصول مسلمانان وامدار هیچ غیرمسلمانی نیستند،‌ یعنی علومی بوده باشد که مسلمانان از آن علوم بهره گرفته باشند، چنین چیزی نیست. اگر مثلاً بعضی از علوم را بگوییم به نحوی، ابتدائاً از دیگر ملل و اقوام در بعضی از نقاط تاریخی به استعاره و عاریت گرفته باشیم، مثلاً فلسفه، در همان فلسفه هم آنقدر تغییر و تکمیل و ترمیم و تصحیح انجام داده‌ایم که اصلاً تبدل ماهیت پیدا کرده است. فلسفه‌ی اسلامی غیر از فلسفه‌ی یونانی است. به قول مرحوم علامه طباطبایی کلاً از یونان و اسکندران و مصر و ایران و احیاناً شبه‌قاره دویست مسئله به نام فلسفه ترجمه شده، امروز هفتصدوپنجاه مسئله است.
مرحوم استاد جعفری یک سالی به یونان تشریف برده بودند و در دانشکده‌ی فلسفه‌ی دانشگاه یونان سخنرانی کرده بودند با عنوان طبقه‌بندی فلسفه‌ها. آنجا گفته بودند و برای ما نقل می‌کردند که من به آنها حمله کردم که ما در فلسفه وامدار شما هستیم و ارسطو و افلاطون و سقراط بین مردم ما بسیار محترم و محتشم هستند، آنقدر که گویی این شخصیت‌ها ایرانی هستند، ولی چطور شما در کل یونان و یا در آتن یک مجسمه افلاطون و ارسطو را ندارید و یک خیابان به نام اینها نیست؟
سال بعد همان دانشکده من را دعوت کرد و من رفتم و عکس فرمایش استاد بزرگوار(ره) صحبت کردیم و گفتیم هرچند که ما در آغاز فلسفه را از دیگر ملل اخذ کردیم، اما آنچه از دیگر ملل و از جمله شما اخذ کرده‌ایم، آن مایه بر آن افزوده‌‌ایم و در آن تغییر داده‌ایم و آن را اصلاح کرده‌‌ایم که اینک اگر ارسطو سر از خاک بردارد و باید زانو بزند و این فلسفه را که امروز در ایران درس داده می‌شود و تحقیق می‌شود بیاموزد.
ادوار فلسفه در جهان اسلام و خصوصاً ایران را مطرح کردم و دوره‌ی اخیر را به عنوان فلسفه‌ی نوصدرایی که امروز اصطلاح رایجی شده، فلسفه‌ی نوصداریی که میراث علامه و کارکرد شاگردان مرحوم علامه است، امروزه یک مکتب جدید فلسفی است و مختصات آن را هم در آن جلسه مطرح کردم.
درست است، ممکن است ما از دیگر ملل مطالبی را اخذ کرده باشیم، در فلسفه نیز چنین کرده‌ایم، اما در اصول به مثابه دانش، هیچ چیز از دیگر ملل اخذ نکرده‌ایم. اگر مثلاً شما بگویید حجیت ظاهر که یک مسئله‌ی عقلایی است، می‌گویم بله ما هم از عقلا هستیم، ما در پذیرش حجیت ظواهر از جایی تبعیت و تقلید نکرده‌ایم، بلکه ما هم مثل بقیه بشر، در آن سوی عالم می‌گویند ظواهر حجت است و ما هم در این سوی عالم می‌نویسم ظواهر حجت است، ما این را اخذ نکردیم یا تبعیت و تقلید نکرده‌ایم، اما مثل همه بشریت اگر ما از آنها اخذ کردیم چرا نگوییم آنها از ما اخذ کرده باشند ما که تمدن قدیمی‌تری داریم. لهذا اصول فقه مثابه یک دانش، دانش اسلامی و مستقل است و کاملاً بومی است. ولی با این‌همه دانشی است که از علوم مختلف تغذیه می‌کند و مبادی درحقیقت اجزائی از دانش‌های دیگر و حوزه‌های معرفتی و فهمی دیگر بشری است که صورت بسته و مولد مسائل است.
به این ترتیب مبادی علم اصول می‌تواند متنوع باشد و به لحاظ ماهوی متکثر باشد و از دانش‌ها و حوزه‌های مختلف بهره گرفته باشد. پاره‌ای از این معارف و دانش‌ها و بسترهای انسانی، مثل عرف که لزوماً از جنس معرفت نیستند، بعضی متقدم هستند و بعضی متأخر. اصول ما از فلسفه خیلی دیر متأثر شده است و ظرف صد سال اخیر فقیه ـ فیلسوفانی پیدا شده‌اند که در اصول مباحث فلسفی را وارد کردند. اما وقتی شما به کتب اولیه دانش اصول مراجعه می‌کنید، هیچ رنگ و بویی از فلسفه در آن نیست. هرچند جزء مصادر و مناشی اصول و طبعاً مبادی آن قلمداد می‌شود، اما در منشأیت و مصدریت از دیگر دانش‌ها و معرفت‌ها و بسترها متأخرتر است.
در مجموع مبادی علم اصول از دانش‌ها، معرفت‌ها و بسترهای گوناگونی از این دست تغذیه می‌شوند. فلسفه در زمینه‌ی مباحثی مثل حُسن و قبح ذاتی افعال (حسن و قبح عقلی نمی‌گویم) که می‌تواند یک بحث فلسفی و هستی‌شناسانه باشد، اما این‌که آیا به عقل می‌توان حسن و قبح ذاتی را درک کرد مطلب بعدی می‌شود. یا مسئله‌ی طلب و اراده که بحث فلسفی است. ایرادی ندارد کسی بگوید که وقتی به حسن و قبح ذاتی با نگاه دینی نگاه می‌کنیم کلام می‌شود.
کلام، منشأ‌ و مصدر دیگر مبادی اصول است که با واسطه منشأ اصول می‌شود. در قلمرو مباحث چون بحث از تکلیف و قاعده‌ی لطف و بحث جبر و اختیار و پاره‌ای از مباحثی که امروزه از آنها به فلسفه‌ی دین تعبیر می‌کنیم، مثل زبان دین. در فلسفه گاهی بحث زبان دین می‌شود و بعد می‌گویند زبان دین، زبان شارع همان زبان عقلا است، چون شارع هم یکی از عقلا و بلکه رئیس عقلاست، پس بحث فلسفه‌ی دینی است. زبان دین یکی از مسائل اساسی فلسفه‌ی دین است. یا به تعبیر امروز، گاه در بعضی از مسائل، مبادی از جنس فلسفه دین است یا از فلسفه‌ی دین تغذیه می‌کند.
درخصوص مبادی احکامیه، ماهیت احکام چیست؟ اقسام احکام چیست؟ واجب و حرام، تبعیت احکام از مصالح و مفاسد واقعیه، قاعده‌ی ملازمه همگی بحث‌هایی که اصالتاً باید در بستر کلام مطرح شود و مبادی‌پژوهی این نکات و مسائل را از کلام وام گرفته است.
سوم، منطق از جمله آبشخورهای اصول است. مباحثی از قبیل مباحث قضایا، اشکال قیاس منطقی، کلی و جزئی، نسب اربعه، جنس و فصل و عرض و امثال این بحث‌ها در خلال مباحث اصول گاهی مطرح می‌شود. اینجور که شما موضوع اصول را تعریف می‌کنید، می‌روید در این بحث که موضوع اصول چیست؟ «ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیه» که بحث منطقی است. این سنخ از مباحث از آبشخور منطق تغذیه شده است.
چهارم، علوم قرآنی. در مباحثی مثل مباحث مربوط به کتاب، راجع به وحی، بحث نص، تحریف‌ناپذیری مباحثی است که در اصول مطرح می‌شود و مباحث علوم قرآنی است.
پنجم، علوم حدیث. درباب تعاریف و تقسیمات سنت و خبر و گاهی شرایط راوی و مروی‌العنه و طبقه‌بندی اخبار و سنت بحث‌هایی است که از علوم حدیث تغذیه می‌کند.
ششم، علوم ادبی و لغت. در زمینه‌ی مباحثی مانند شرح اسماء، اصطلاحات، تقسیمات کلمه و کلام، مبحث وضع، اقسام دلالت لفظ، معانی حرفیه و ادبیه، انشاء و اخبار، احوال خمسه‌ی لفظ، علائم حقیقت و مجاز، اشتراک لفظی، استعمال لفظ در اکثر از یک معنا، اصول لفظیه مثل اصالت العموم، اصالت الاطلاق، اصالت الظهور، اصالت عدم التبدیل، بحث مشتق، بحث عام و خاص و اینگونه بحث‌ها همگی از علوم ادبی و لغوی تغذیه می‌شود.
هفتم، عرف و سیره‌ی عقلا. در مباحثی مثل دلالات، ظهورات و قواعدی که به نحوی ابزار به دست فقیه می‌دهد برای تشخیص موضوع. اینها مباحثی است که ما از عرف و سیره‌ی عقلاعیه اخذ می‌کند.
ولی اینجا جا دارد که عرض کنم درخصوص مناشیِ مبادیِ دانش اصول و نیز خود اصول ما می‌توانیم با دو رویکرد مبادی و مناشی را بررسی کنیم، یک رویکرد با فرض نگاه پسینی و اصول فقه و مبادی‌پژوهی موجود که همین‌هایی هستند که گفتیم. اما اگر اصول فقه مطلوب را منظور داشتیم، و مبادی‌پژوهی مطلوبِ متکامل را که مد نظر ماست مطرح کنیم، دیگر بسیاری از معارف و علوم می‌توانند سرچشمه‌ی و آبشخور مباحث مبادی‌پژوهانه و اصول‌پژوهی قلمداد شوند و طبعاً سرچشمه و آبشخورهای این دانش و معرفت توسعه پیدا می‌کند. زیرا خود مسائل آن توسعه پیدا می‌کند.
می‌شود بر مبادی و تنوع آن دامن زد، تعداد مبادی را افزایش داد، به لحاظ کیفی مبادی را ارتقاء بخشید و تعمیق بخشید، چنان‌که در ساختاری که ما پیشنهاد دادیم و گفتیم دیوار به دیوار فلسفه‌ی اصول فعلاً بیست‌وپنج فصل که بعضی از فصول عهده‌دار بحث از گروهی از مبادی است و نه یک مبدأ، طبعاً مبادی بسیار گسترده می‌شود و اگر اینچنین به مبادی نگاه کنید مناشی آن هم به همین اندازه و به همین نسبت توسعه پیدا می‌کند.
ما تعریفی که از مبادی علوم داریم وسیع‌تر از تعاریف رایج و شایع است. وسیع‌ترین تعریف را ما از مبادی ارائه کردیم. قبلاً گفتیم که ما مبادی علوم را عبارت می‌دانیم از همه‌ی تصورات و تصدیقاتی که علم بدانها تکون می‌یابد و تصور و تصدیقی که علم و امهات مسائل آن بلاواسطه متوقف بر آنهاست. البته ما این قید را داریم و از این جهت از بعضی محدود کرده‌ایم، چون گفتیم آن مبادی و مسائلی که علم یا امهات مسائل آن علم بلاواسطه متوقف بر آنهاست. ولی بعضی مبادی بعیده را هم در زمره‌ی مبادی دانش و از جمله علم اصول می‌آورند که ما این را قبول نداریم.
بعضی از معاصرین مبادی را به دو دسته‌ی مبادی المبادی و مبادی تقسیم کرده‌اند که در ساختاردهی اصول این اشکال وارد است. اعم از مبادی مختصه، مشترکه و اعم از مبادی مبحوث عنها فی المتوقف علیها و غیر المبحوث عنها، مبادی ممتزجه، اعم از مبادی ممتزجه و غیرممتزجه و نیز اعم از مبادی بینه و غیربینه و همچنین اعم از مبادی مستقدمه (دیرین) و مستجده (نوین). ما مبادی را با این وسعت تعریف می‌کنیم که طبعاً سرچشمه و آبشخورهای آن نیز به همین میزان گسترش پیدا می‌کند. اما فعلاً براساس آنچه رایج است، مناشی و مصادر مبادی اصول را مورد اشاره قرار دادیم. البته تلقی ما از مبادی علوم تلقی پیشینی است و وضع مطلوب را تصویر می‌کنیم. در بحثی که الان کردیم درخصوص مناشی و سرچشمه‌ و آبشخورهای مبادی، نگاه پسینی داشتیم، اما اگر تعریف خود را مبنا قرار بدهیم، نگاه پیشینی می‌شود و توسعه پیدا می‌کند و با توجه به گستره‌ی مبادی در این تلقی علاوه بر مصادر پیش‌گفته، دانش‌های دیگری همچون معرفت‌شناسی، زبان‌شناسی، معناشناسی، نشانه‌شناسی، فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی علم دینی، فلسفه‌ی فقه، علل‌الشرایع، فلسفه‌ی حقوق، فلسفه‌ی اخلاق دینی و دیگر معرفت‌هایی از این دست می‌تواند و بلکه می‌باید در زمره‌ی مناشی مبادی اصول فقه قلمداد شود. درحالی‌که ملاحظه می‌فرمایید این دست از معرفت‌ها و دانش‌های جدیدتر را مناشی علم اصول، با تلقی سنتی آن نمی‌توان قلمداد کرد.
فصل هفتم نیز باقی مانده که عبارت است از هندسه و هویت معرفتی مبادی اصول و این‌که مبادی اصول چه هندسه‌ای دارد را در جلسه‌ی آینده مطرح کنیم. البته ما از ساختار صوری بحث کردیم اما از هندسه‌ی معرفتی مبادی بحث نکردیم و این‌که هویت معرفتی مبادی چیست که البته هویت معرفتی مبادی به سنخه‌ی مبادی و مناشی مبادی بسته است که انشاءالله در جلسه بعد توضیح خواهیم داد. در جلسه‌ی بعد انشاءالله فصل سیزدهم را آغاز می‌کنیم که فصل اساسی به پایان می‌رسد، هرچند که مسئله ضرورت جایگزینی فلسفه‌ی اصول به جای مبادی اصول بحثی است که باید به آن پرداخت ولی خیلی کوتاه و سریع می‌توان عنوان کرد. به این ترتیب ما مبادی‌پژوهی اصول را در همین سال تحصیلی به پایان می‌بریم و در آغاز سال تحصیلی جدید خود فلسفه‌ی اصول را آغاز می‌کنیم که بستر اصلی بحث ماست. والسلام.

جلسه چهاردهم ۱-۲-۹۰

دروس فلسفه‌ی اصـول(۱۴)

درخصوص مبادی‌پژوهی، تا اینجا براساس سیر بحث ده فصل را طی کردیم. هرچند که یکی دو فصل درخلال این فصول، عناوینی بوده که مورد بحث واقع نشده و اگر لازم شد آنها را هم بحث خواهیم کرد.
فصل یازدهم روش‌شناسی تعریف و تشخیص مبانی، مبادی و مسائل علم و تفکیک آنها از یکدیگر است. یکی از مباحث بسیار پراهمیت این است که ما بدانیم مبانی یک علم چیست، مبادی آن کدام است و مسائل آن علم کدام‌ها هستند. در یکی از فصول ما مبانی را با مبادی تفکیک کردیم و گفتیم، ولو به صورت جعل اصطلاح هم که باشد، مبانی را به مبادی بعیده اطلاق کنیم که در هر حال این معنا با معنای لغوی و مفهومی واژه‌ی مبانی نیز سازگار هست، ولو با وسائطی، مبنا و زیرساخت است و مبادی را به مبانی قریبه اطلاق کنیم که این اطلاق هم بی‌توجیه نیست چون گفتیم مبادی، مبدأ عزیمت هستند، باید کمابیش مستبعد نباشد که بگوییم این مسئله از آنجا برخاسته است و مبدأ این مسئله این مطلب است.
لهذا بین مبانی که به مبانی بعیده اطلاق کردیم، با مبادی که به مبانی قریبه و بی‌واسطه و یا اگر هم باواسطه هم هست، قابل تحویل به مبانی قریبه است، اطلاق کردیم. این تفکیکی است که ما انجام دادیم و حداقل این است که حق داریم جعل اصطلاح کنیم و فراتر از آن تصور می‌کنیم، اصلاً اینها با هم تفاوت دارند. در کنار مبانی و مبادی ما مطالب دیگری داریم که از آنها به مسائل تعبیر می‌کنیم. این سه دسته مطالب را ما باید از هم تفکیک کنیم. در فصل قبلی ملاحظه کردید که از جمله اشکالاتی که بر ارباب اصول وارد می‌شد خلط بین مبادی و مبانی بود و یا عدم تفکیک مبانی بعیده از مبادی دانش بود و این آفتی بود که در مبادی‌پژوهی اصولیان به وفور مشاهده می‌شد.
نکته‌ی دوم این‌که تفکیک مبادی از مسائل و طبعاً جداسازی مبانی از مبادی، براساس اصطلاح خودمان که این دو را از هم تفکیک کردیم، نیازمند به مناط و معیار است و ما باید ملاک‌ها و معیارهایی را مشخص کنیم که بگوییم با این معیار این نوع از مطالب مبانی‌اند، با مناط و معیار دیگر، دسته‌ای دیگر از مطالب مبادی‌اند و همچنین با معاییر دیگر این دسته از مطالب را هم مسائل علم می‌دانیم. این سه را باید با مناط از هم تفکیک کنیم. تعیین ملاک برای تفکیک مجموعه‌ی مبانی از مبادی و این هر دو از مسائل یک ضرورت دیگر است که مشکل خلط بین اینها را حل می‌کند.
مطلب دیگری که می‌توان طرح کرد این است که معلوم شد مبانی کدام‌ها هستند، مبادی هم به چه چیزی می‌گوییم، مسائل هم چیست، و علی‌فرض که ما در دام خلط‌هایی که بعضی از اصولیان کرده‌اند نیافته‌‌ایم، یک بحث دیگر ضروری می‌نماید و آن این‌که چگونه مبادی و مسائل و احیاناً مبانی را نیز طبقه‌بندی کنیم. بحث قبلی این است که چگونه اینها را از یکدیگر تفکیک کنیم تا در عرض هم قرار گیرند و سه دسته مطالب فهرست شود، مطلب دیگر این است که هریک از این انواع مطالب، طبقه‌بندی دارند و لایه‌لایه هستند. مبانی که یک نوع نیست، چندگونه مبانی داریم، مبادی که یک‌دست نیستند، مسائل که یک‌جور نیستند. طبقه‌بندی مسائل هم مسئله‌ی بسیار پراهمیتی است.
قبلاً اشاره کردیم و الان هم به اشاره برگزار می‌کنیم و آنگاه که ما به مسائل‌پژوهی اصول بپردازیم این مطلب را باید به تفصیل و کمال طرح و بحث کنیم و آن‌ این‌که، آنچه که مشهور است و مثلاً می‌گوییم مسئله‌ی علم اصول آن است که چونان کبرای قیاس استنباطی قرار می‌گیرد، این تعریف، تعریف دقیق و یا لااقل کاملی نیست. یعنی مسئله فقط آن نیست که کبرای قیاس قرار گیرد، مسائل بسیاری وجود دارد که کبرای قیاس نیستند ولی از مبادی هم نیستند، از مبادی نیستند ولی خارج از علم هم نیستند و در علم اصول باید بحث شود و بحث هم می‌شود. این نوع از مطالب را که اسم آنها را مسائل گذاشتیم را هم باید دسته‌بندی کنیم و بگوییم چند نوع مسئله داریم و به اشکال مختلف هم باید این کار را انجام دهیم. ما الان وارد نمی‌شویم ولی از باب نمونه در بعضی از محورها و مسائل، مطالبی داریم که ظاهراً بدون این‌که این دقت را کرده باشیم تصور ما این بوده که مطلب صحیح است و ما ملاک گذاشیم راجع به مسائل و در مسائل می‌گوییم مجموعه مطالبی که مثلاً در اصول می‌توانند کبرای قیاس استنباطی قرار گیرند، مسائل هستند. این در حالی است که پاره‌ای از مطالب هست که قطعاً از مسائل‌اند ولی لزوماً در زمره‌ی آن مطالبی نیستند که چونان کبرای در قیاس استنباطی مورد استفاده گیرند و آن قضیه به تنهایی بشود کبرای قیاس استنباطی. ملاحظه می‌کنید مثلاً در مبحثی مثل اجتماعی امر و نهی ما مطالب متعددی را بحث می‌کنیم. مرحوم آخوند ده مطلب را به عنوان مقدمات مطرح می‌کند: «المراد من الواحد الذی یتعقل به الامر و النهی» واحد چیست، این‌که می‌گوییم اجتماع الامر و النهی فی شیء واحد، این واحد چیست: «الفرق بین هذه المسئله و مسئله النهی فی العباده»، این‌که آیا نهی در عبادت موجب فساد هست یا نیست، یک بحث است، اجتماع امر و نهی هم یک بحث دیگر است، فرق این دو چیست. «المسئله الی المسائل الاصولیه العقلیه لا من مبادئه الاحکامیه» چنانکه شیخ بهایی می‌گوید «و لا التصدیقیه» چنانچه شیخ انصاری می‌گوید، «لا من المسائل الکلامیه و لا من المسائل الفرعیه» ایشان پنج قول را اشاره می‌کند، این یک بحثی است که مطرح می‌شود، از مبادی است یا از مسائل. «أن ملاک النزاع فی جواز الاجتماع و الامتناع یعم جمیع أقسام الإیجاب و التحریم» ‌همه‌ی واجب‌ها و همه‌ی احکام تحریمی در مسئله‌ی اجتماع امر و نهی، محل نزاع هستند. «قید الممدوحه و عدم اعتبارها فی المقام، جریان البحث بنا … القولین من تعلق الاحکام بالتباعیه او بالافراد، اعتبار وجوه المناطین فی المجمع، فرق الاجتماع و التعارض، ثمره النزاع»، اینها همگی بحث‌هایی است که می‌آید، اینها مبادی‌اند. خوب اینها هرکدام یک نوع از مبادی‌اند. بعضی تصوری‌اند، بعضی تصدیقی‌اند، بعضی معرفت‌شناختی‌اند و برخی از نوعی دیگرند. کما این‌که ما یک سلسله مباحث را مطرح می‌کنیم که بسا در صورت تصور شود که اینها مسئله‌اند ولی باز هم ملاحظه می‌کنیم که قبل مسئله هستند. مثلاً ایشان چهار مقدمه را مطرح می‌کنند به مثابه مبانی حل مسئله‌ی اجتماع امر و نهی: «مقدمه الاولی عن الاحکام الخمسه متضاده فی مقام فعلیتها و بلوغها الی مرتبه البحث و الضجر، مقدمه الثانیه تعلق الحکم بالفعل، مقدمه الثالثه تعدد الوجه و العنوان لا یوجب تعدد المعنون، مقدمه الرابع عدم ابتناء القول بالجواز او الامتناع فی المسئله علی اصاله الوجود و اصاله الماهیه» این‌همه مسئله و مبحث مطرح است در مسئله‌ای به نام اجتماع امر و نهی.
سئوال: آیا فقط مسئله‌ی اجتماع امر و نهی مسئله است؟ اینهمه مطلب داریم که غالب اینها مبادی‌اند. در عین حال مباحث دیگری هم در کنار عنوان اصلی در ذیل اجتماع امر و نهی مطرح است: «مناط الاضطرار رافع للحرمه، اقسام الاضطرار ناظر الی المسئله، اذا توقف الواجب الاهم علی مقدمه المحرمه» امثال این بحث‌ها هم هست، یعنی تفریع فروع می‌شود مسئله. این است که وقتی در یک مطلب بحث می‌شود، یا دسته‌هایی از مبادی و یا دسته‌هایی از مسائل مطرح‌اند. هم مبادی متنوع است و هم مسائل متنوع است.
«النهی عن الشئ هل یقتضی فساده ام لا؟، الفرق بین هذا المسئله و المسئله اجتماع الامر و النهی، شمول ملاک البحث للنهی التنزیعی و التبعی، البحث لفظی لا عقلی، تعیین المراد من العباده المسئله، تعیین المراد من الشئ، ان النهی عن الشیء معنی الصحه و الفساد، اقسام التعلق النهی بالعباده و المعاملاه، البحث فی العبادات، النهی یدل علی الفساد ام لا، البحث فی المعاملات، یدل ام لا تدل» بنا به نظر مشهور و نظر آخوند «لا تدل» و امثال اینگونه بحث‌ها را در هر مسئله به صورت متعدد داریم. اینها در یک افق نیستند، از یک قماش نیستند ولی در عین حال اگر طبقه‌بندی و دسته‌بندی کنیم می‌توان گفت که پاره‌ای از اینها مبادی‌اند و پاره‌ای دیگر مسائل‌اند و برخی از مطالب هم طبق تفکیک خود ما از جنس مبانی‌اند.
لهذا ما باید با یک معیاربندی مجموعه‌ی مطالبی را که در یک کتاب و در یک دانشی بحث می‌شود طبقه‌بندی و دسته‌بندی کنیم و ذیل هرکدام از آنها مبانی را جدا، مبادی را جدا، مسائل را جدا تفکیک کنیم.
مطلب آخر، یعنی مسئله‌ی طبقه‌بندی مبادی، مسائل، یک مطلب است که ما به مثابه یک فصل و فرع مستقل، جداگانه در ادامه بحث خواهیم کرد. امروز موضوع تشخیص مبادی و مبانی و مسائل و تفکیک اینها از یکدیگر را بحث می‌کنیم.
ما یک بحثی را در گذشته طرح کردیم تحت عنوان نسبت و مناسبات مبادی با مسائل علم اصول که مبادی با مسائل چه نسبتی با یکدیگر دارند. آنجا راجع به راه تشخیص و تفکیک اینها بحث شد. گفتیم برای این‌که بدانیم مبادی چیستند و مسائل چه هستند و تفاوت اینها با یکدیگر کدام است باید راه‌هایی را طی کنیم. گفتیم یکی از راه‌هایی که می‌توان از طریق آن به تفکیک مبادی از مسائل رسید مراجعه به تصریحات اصحاب علم است. اصحاب هر علمی می‌گویند مبادی این علم کدام است، مسائل آن کدام است و تفاوت اینها با یکدیگر چیست. این یک راه است که براساس نظر نخبگان هر علمی بتوانیم به این تعریف و تفکیک دست پیدا کنیم.
اشاره کردیم که چنین کاری دقیقاً در آثار اصولیون نشده است و مرور کردیم روی اظهارات اصولیون و چندان مطلب واضح و نص مصرحی نیافتیم. و این راه در اینجا جواب نمی‌داد.
راه دومی که مطرح کردیم تحلیل ماهیت و مناط هریک از مبادی و مسائل و نیز بررسی غایت و کارکردهای هریک از آن دو بود که گفتیم با تحلیل ماهیت هر کدام، مناط مبدأ بودن یا مسئله بودن و نیز تحلیل و تفاوت غایات کارکردهای مبادی با مسائل می‌توانیم اینها را با هم مقایسه کنیم و از یکدیگر تفکیک کنیم و بازبشناسیم. در آنجا رفتیم سراغ بعضی عباراتی که بزرگان راجع به ماهیت مبادی و مسائل داشتند. مثلاً تفتازانی در مبادی گفته بود: «مقدمات بینه او مأخوذه یبتنی علیها قیاسات العلم» مقدمات بینه یا مأخوذ چون مقدمه ولو بیّن نباشد، ولو به صورت اصل موضوعی اخذ شده باشد که قیاسات علم بر آنها مبتنی است. این می‌تواند به این معنا باشد که قیاسات علمی ابتناء دارد، یعنی آن مبادی را که بپذیریم قیاسات را هم می‌توانیم پدید بیاوریم. یا می‌توانیم با فرض پذیرش آن مبادی به قیاس و اجزاء آن باور کنیم. و می‌تواند با آن تعریف دیگر هم که مبادی را قضایای تشکیل‌دهنده‌ی قیاسات می‌دانست سازگار باشد. اگر این قضایا را قبول کردیم موادی دست ما می‌آید که می‌توانیم قیاس تشکیل بدهیم.
مرحوم شیخ بهایی دارند: «المراد بمبادی ما یتوقف علیه من الامور التی لیست بینه بنفسها و من شأنها أن یتبین فی علم آخر». مرحوم صاحب معالم گفته بود: «مقدمات یتوقف الاستدلال علیها»، کاملاً تصریح کرده بودند که مبادی جزء‌ ادله‌اند. محقق نائینی فرموده بود: «و اما التصدیقیه فهی الادله التی توجب التصدیق بثوبت المحمولات لموضوعاتها» که همان استدلال می‌شود. مرحوم شارح طهرانی صاحب هدایه‌المسترشدین دو تعبیر آورده بودند و یک تعبیر را هم نقد کرده بودند: «ما یتوقف علیه التصدیق بمسائل الفن» که دیگران هم گفته‌اند و تعبیر دیگر ایشان: «القضایا التی یتألف منها القیاسات» که قیاسات از آنها پدید می‌آید که می‌شوند اجزاء قیاسات یک دانش و اجزاء مسائل می‌شوند، به فرض این‌که قیاسات را مسائل بدانیم. اقوالی که در مسائل هست مختلف است ولی خود ما یکی از معانی مسائل را همین دانسته‌ایم و گفته‌ایم که مسائل یک علم یعنی قیاسات آن علم، چون علم مجموعه‌ای از قیاساتی است که پدید می‌آید که تدوین آن دانش می‌شود.
مرحوم آخوند تنها کسی است که در مسائل و مبادی به نحوی به فرق اشاره کرده‌اند. فرموده‌اند: «ان البحث ان اثبات موضوع العلم و تحققه لیس من مباحث و مسائله بل مبادی» بحث از اثبات موضوع علم از مباحث و مسائل آن علم نیست بلکه از مبادی آن است، زیرا: «ان المسائل تکون باحثه ان مفاد کان النقاصه» چیزی را بر چیزی بار می‌کند و اثبات چیزی را می‌کند برای چیز دیگر. «ای اثبات شیء للموضوعات من عوارضها الذاتیه، لا ان کان تامّه» اثبات شیء بر شیء نیست: «ای اثباتها و تحققها» چیزی بر چیزی اثبات نمی‌شود، بلکه تحقق و وجود آن اثبات می‌شود، نه این‌که چیزی بر او حمل شود. این تلویحاً به این معناست که دسته‌ی دوم مبادی‌اند و دسته اول مسائل‌اند. یک‌جور تلویح به تفاوت بین دو دسته از مطالب در کلام مرحوم آخوند وجود دارد.
درخصوص مسائل هم سلف تعابیر مختلفی داشته‌اند که ما اقوال مختلف را مورد اشاره قرار دادیم، در عین حال وعده دادیم و باز هم وعده می‌دهیم که تفصیل این قسمت در مسائل‌پژوهی خواهد آمد، یعنی فصل سوم از فلسفه‌ی اصول. ولی آنجا آراء مختلفی راجع به این‌که مسئله‌ی اصولیه چیست و کدام است مطرح شده و این‌که ملاک آن چیست، هر دو بحث شده است. بعضی راجع به این‌که مسئله‌ی اصولیه چیست بحث کرده‌اند. بعضی گفته‌اند محمولات قضایا مسئله است، منتها بعضی گفته‌اند محمولات به نحو لابشرط و برخی گفته‌اند محملات بشرط شیء. بعضی گفته‌اند خود قضایا مسائل‌اند. ما البته گفتیم به معانی مختلف می‌توان مسائل را به کار برد. اینجا مروری سریع و فشرده کردیم راجع به تلقی اصحاب از مبادی و از مسائل.
اما تلقی خود ما، ما هم از مبادی یک تعریف داریم و هم از مسائل چند تعریف داریم، چون معتقد هستیم مسائل به چند معنا به کار می‌رود و هم برای هرکدام ملاک پیشنهاد می‌کنیم.
مبادی را این‌گونه تعریف کرده‌ایم: «المبادئ ما یتکوّن بها و یَبتنی علیها العلم وأمّهاتُ مسائلِه تصوراً و تصدیقاً بلا واسطهٍ بعیده» عرب‌های اهل ادب می‌گویند کلمه‌ی امات درست است و نه امهات. «فهی تنقسم: إلی مباحثََ ترتبط بالعلم بما هو کنسقِ معرفیٍ منسجم ، و إلی مباحثَ ترتبط بمسائله بما هی مسئلهٌ خاصّهٌ، و کل واحد منهما إلی مبادئ التکوّن والتنسُّق وإلی التصوریه و التصدیقیه، وأیضاً إلی أقسام أُخری.» ما در خصوص ماهیت و تعریف مبادی این تعبیر را داشتیم.
درخصوص تعریف مسائل البته تعاریف چهارگانه‌ای را پیشنهاد دادیم، چراکه از مسائل یک علم لاجرم تلقی‌های مختلفی وجود دارد. یعنی این کلمه اصولاً به چند معنا به کار رفته است و نباید بین معانی آن خلط کنیم. باید بدانیم به چند معنا به کار رفته و بعد بگوییم که در این مبحث کدام را اراده می‌کنیم و آنجا بحث کنیم.
بر این اساس ما گفتیم که گاه ممکن است بگوییم مسئله و مسائل مرادمان قضایا باشد، یعنی قضایای منتجه و محصل از بحث. ما کلی مقدمه‌چینی و استدلال می‌کنیم و مقدماتی برای استدلال فراهم می‌کنیم، قیاسی را می‌سازیم و بعد یک قضیه‌ای تولید می‌شود که محصول این فرایند است. داده‌های علم همین قضیه است و مراد ما از مسائل در یک معنا یعنی همین داده‌های علم و همین قضایایی که حاصل است از مقدمات و استدلال‌ها و طی فرایند بحث و فحص و تحقیق، بعد به یک گزاره‌ای می‌رسیم که در یک بخش خاصی نتیجه علم است. آورده و داده‌ی علم این است و اشکالی ندارد که بگوییم این مسئله‌ی علم است. چیزی است که علم به آن رسیده است و به آن پرداخته است. همه‌ی مقدمات، مؤخرات و مقارنات برای این بوده که این مطلب تولید شود، و مسئله‌ی دانش این بود که ما در این مسئله به رأی برسیم و رسیدیم.
بار دیگر می‌گوییم هر آن قضیه‌ای که مورد بحث قرار می‌گیرد. این یک تفاوت کوچک با قبلی دارد. قبلی محصل همه‌ی فرایند است که به رأی رسیده است و می‌توانیم اعلام کنیم این است. یک وقت یک مقدار عقب‌نشینی می‌کنیم و می‌گوییم هر قضیه‌ای که مورد بحث قرار می‌گیرد که ممکن است رد شود. اگر «القیاس حجه» در اصول بحث شد براساس تعریف اول «القیاس حجه» مسئله نمی‌شود چون داده‌ی اصول از نظر ما القیاس حجه نیست. القیاس لاحجه است. پس القیاس حجه مسئله‌ی اصولیه نیست.
براساس تعریف دوم، «القضایا المبحوثه عنها» هر قضیه‌ای که مورد بحث قرار بگیرد ولو بعداً رد شود. بالاخره مسئله‌ای بوده مطرح شده و به جواب منفی رسیده‌ایم، اما مسئله‌ی ما بوده و پرسش بوده است. در معنای دوم مسئله عبارت می‌شود از پرسشی که ما داریم که این هم باز معنای رایج مسئله تحقیق و مسئله‌ی علم است و بی‌راه نیست.
سومین تلقی: «القیاسات المرکبه عن القضایا» قیاسات علم که قضایایی با هم ترکیب می‌شوند و یک قیاس پدید می‌آید. قیاسات را مسائل می‌گوییم که این هم یک معناست و این هم به دور نیست، چون مجموعه‌ی مباحث مرتبطی که با فراهم آوردن بعضی قضایا به مثابه اجزاء یک قیاس و چینش آنها و اقامه‌ی دلیل که بتوانیم به معلوم کردن مجهولی برسیم می‌شود مسئله قلمداد شود و بگوییم این مسئله است. مسئله است یعنی این‌که مبحث است. گاهی می‌گوییم مسائل و مباحث، در این تلقی سوم مسائل با مباحث یکی هستند، هر مسئله یک مبحث است و یک قیاس است که مرکب از قضایایی است.
چهارمین اطلاق این‌که بگوییم مسئله ما یسئل عنها فی العلم است. در هر علمی یک پرسش‌هایی مطرح است، اصلاً منوط به این‌که ما به بحث بگذاریم و به نتیجه‌ی قبول یا رد برسیم، نیست. پرسش اولیه قبل از علم داریم. یک مسئله داریم، می‌خواهیم به آن علم عرضه کنیم و جواب بگیریم. در تحقیق مسئله را به این معنا می‌گیرند و می‌گویند مسئله اصلی چیست و مسائل فرعی کدام است. مسئله اصلی چیست، یعنی مجهول شما چیست، درواقع مسئله به این معنا می‌شود.
در دومی ما مسئله را اطلاق کردیم به آنچه بحث می‌شود و نه آنچه پرسش می‌شود، این پیشینی می‌شود. ما قبل از این‌که وارد علم شویم یک سئوال داریم، الان می‌گویند مسئله تحقیق چیست قبل از این است که تحقیق انجام شود. یعنی مجهول ما کدام است، معنای چهارم به معنای مجهول است، معنای دوم یعنی قضیه‌ای که در متن یک علم مورد تحلیل قرار می‌گیرد، معنای سوم یعنی مجموعه‌ی مطالبی که به صورت یک قیاس و یک فرایند مورد بحث و تحلیل قرار می‌گیرد که یک مجهولی معلوم شود که اینها همگی با هم متفاوت‌اند ولی هر چهار تا درست هستند و هیچ‌یک از این چهار، تعاریف مشهور نیستند. تعاریف مشهور می‌گویند یا محمول قضیه بدون لحاظ نسبت و لابشرطه مسئله است، یا به شرط شیء یعنی به لحاظ نسبت به موضوع، محمول را با فرض نسبت آن به موضوع، مسئله می‌گوییم.
اما بحث امروز؛ اگر به خاطر داشته باشید فهرستی از تفاوت‌های بین مبادی با مسائل را گفتیم. اینجا من می‌خواهم تحلیلی را عرض کنم که آن مطلب اول و نکته‌ای است که وقتی می‌گوییم مسئله، یک نوع مسئله نداریم، و آن نوع عبارت باشد از کبرای قیاس استنباطی، بلکه مسئله فراوان است. برای تشخیص مسئله و طبقه‌بندی مسائل و طبعاً تفکیک آن مبادی چند روش داریم که امروز یکی از آنها را توضیح می‌دهیم.
ما مجموعه‌ی مطالبی را که راجع به یک مطلب که می‌تواند گرانیگاه یک علم قلمداد شود فهرست کنیم با یک ترتیب منطقی و بعد علوم مرتبط به این مطلب را، مثلاً مسئله‌ی حجت در اصول، بگوییم چه علم‌هایی با مسئله‌ی حجت یا حجیت سروکار دارند، آنها را هم مشخص کنیم، اینها یک سلسله مطالب می‌شوند، آن علوم هم یک شبکه‌ای از علوم می‌شوند، بعد بگوییم این چند مطلبی که راجع به مقوله‌ی حجت در شریعت می‌تواند مطرح شود و بالاخره باید مطرح شود با توجه به علوم مرتبطه که یک شبکه‌ی معرفتی را به وجود می‌آورند، مقایسه کنیم و با لحاظ الانسب فالانسب این مطالبی که راجع به مسئله‌ی حجت در شریعت مطرح است، احاله کنیم به یکی از این علوم. هر یک مسئله و مطلبی راجع به حجت در شریعت با یکی از این علوم سنخیت دارد. اگر مقایسه‌ای بخواهیم توزیع کنیم معلوم می‌شود کدام مطلب با کدامیک از این علوم مرتبط است. اگر شما بگویید هفت مسئله راجع به حجیت کتاب یا سنت یا عقل داریم، بعد بگویید کدامیک از اینها مبادی‌اند، کدام از اینها مبانی‌اند، کدام مبادی‌‌اند و کدام مسائل‌اند، این را راحت نمی‌توان تشخیص داد. اما اگر این مطالب را منطقی کنار هم قرار بدهید و معلوم شود چه نسبتی با یکدیگر دارند به صورت ترتب طولی هم بچینید و بعد یکی‌یکی اینها را بسنجید که با کدامیک از این علوم انسب‌اند که در زمره‌ی مسائل آن علم قرار گیرند، در این صورت اینها توزیع می‌شوند و خودبه‌خود جایشان را در علوم پیدا می‌کنند. درنتیجه علم اصول که یکی از آن شبکه‌ی معرفتی است آن دسته‌ای از مطالب در آن قرار می‌گیرد که با علم اصول سنخیت دارد، نه با فلسفه‌ی اصول و نه با فقه و رجال. این منهج تشخیص و تفکیک و طبقه‌بندی است.
اما مثال؛ نظری که کمابیش بین متأخرین تلقی قبول شده که مسئله‌ی علم اصول چیست، گفته‌اند حجت است. البته دقیق نیست و برخی گفته‌اند حجیت است. مرحوم محقق اصفهانی که بین شیعه و متأخرین اول کسی است که چنین چیزی را فرموده، حتی در یک صفحه جایی گفته‌اند حجت است و در جای دیگر گفته‌اند حجیت است که اینها با هم خیلی فرق می‌کنند. حجت، مثلاً یعنی خبر، حجیت یعنی این خبر چه وصفی دارد. می‌خواهم بگوییم گاهی این بی‌دقتی‌ها حتی در لسان بزرگان ما هم مشاهده می‌شود.
ما هم قبول نداریم که حجت محور اصول است و گفتیم مناهج عامه و درخصوص موضوع علم اصول بحث خواهیم کرد که حدود ده قول راجع به این‌که موضوع علم اصول چیست وجود دارد، ما از جایگاه طلبگی خودمان با جرأت گفتیم که هیچ‌کدام از اینها دقیق نیستند و مناهج عامه را موضوع علم اصول می‌دانیم که به موقع بحث می‌کنیم. ولی از روی مماشات با سلف و بزرگان،‌ آنچرا که خیلی از بزرگان از متأخرین، راجع به حجت، آن را موضوع دانسته‌اند، آن را محور قرار می‌دهیم.
حال ببینیم راجع به حجت چه بحث‌هایی قابل طرح است، یک بحث در مورد چیستی حجت است. مثلاً بفرمایید عقل، عقل یکی از حجج است و در این نزاعی نیست. اگر اصولی هستیم و اجتهادگرا عقل را حجت می‌دانیم، اخباری و اشعری و تفکیکی و اخبارگرا هم نیستیم. یک سلسله مطالب چیستی‌شناسی عقل است.
دوم، هستی‌شناسی عقل، عقل چیست، نحوه‌ی هستی آن را بحث می‌کنیم، ماهیت عقل و وجود عقل. یکی ممکن است بگوید اصلاً مقوله‌ای به نام عقل وجود ندارد.
سوم، کارکردشناسی عقل، عقل چه کارکردهایی دارد و چه کارهایی از عقل برمی‌آید. این‌که آیا عقل می‌تواند کشف مجهول کند؟ عقل کاشف است یا نه؟ عقل می‌تواند خود تولید معرفت کند؟ یا دست‌کم عقل می‌تواند خودش تولید معرفت کند، خودش حکم کند؟ یا دست‌کم کارکرد آلی داشته باشد، اگر خود رأساً معرفت تولید نمی‌کند اما ابزاری هست که بتوانیم با کاربست آن از منابع معرفت، معرفت به دست بیاوریم، مثلاً عقل را به کار ببریم کتاب و سنت را بفهمیم؟ آیا عقل کارکرد سنجشی دارد؟ می‌توانیم با عقل یافته‌های کتابی و وحیانی را بسنجیم و بگوییم درست است یا درست نیست؟ فرض کنیم اینها را دارد.
حجیت‌شناسی عقل، یعنی فی‌الجمله قبول داریم که عقل تولید معرفت می‌کند، یا کارکرد ابزاری و آلی و وساطی دارد و واسطه‌ی بین ما و منابع که تولیدکننده معرفت هستند می‌شود، آیا آنچرا که او تولید می‌کند حجیت معرفت‌شناختی دارد؟ یعنی می‌توان اعتماد کرد واقع‌نما باشد؟ علاوه بر حجیت معرفت‌شناختی، حجیت شریعت‌شناختی هم دارد؟ یعنی در شریعت هم حجت است؟ بسیاری می‌گویند عقل کاشف است ولی حق ندارد در حوزه‌ی دین دخالت کند و در شریعت حجت ندارد و شریعت را باید از کتاب و سنت گرفت. فدئیست‌های امروز و ایمان‌گراها می‌گویند باید ایمان داشته باشیم و اصلاً نباید استدلال کنیم. عقل خیلی کاربرد دارد اما نباید وارد حریم دین شود. یعنی حجیت معرفت‌شناختی برای عقل قائل هستند ولی حجیت شریعت‌شناختی برای آن قائل نیستند.
کاربردشناسی عقل: عقل حجت است، حال چگونه این را به کار ببریم. ضوابط بهره‌برداری از عقل در استنباط.
نسبت‌شناسی عقل که یکی از حجج است با دیگر حجج. عقل در قیاس با وحی، در قیاس با سنت، اصلاً تعارض واقعی دارند یا ندارند؟ چه نسبتی با دیگر حجج دارد؟
آسیب‌شناسی حجت عقل، عقل در معرض چه آفاتی است؟
ملاحظه می‌کنید چقدر مسئله راجع به همین عقل که یکی از حجج است مطرح است؟ البته من کلیات را عرض کردم. اگر علاقمند بودید به مقاله‌ی «گستره‌ی کارکردهای عقل در تفهیم و تحقق دین» در شماره‌ی هشت مجله فقه و حقوق مراجعه کنید. اینها را در این مقاله باز کردم. در این مقاله حدود چهل نوع کارکرد را آورده‌ام، چند نوع کارکرد دارد و در چند مرتبه و لایه. در اینجا من فقط کلیات و محورها را عرض می‌کنم.
تا اینجا هفت مسئله شد:
ـ چیستی‌شناسی
ـ هستی‌شناسی
ـ کارکردشناسی
ـ حجت‌شناسی
ـ کاربردشناسی
ـ نسبت‌شناسی
ـ آسیب‌شناسی.
ما گفتیم روش تشخیص و تفکیک و توزیع مطالب مربوط به یک مطلب، مثلاً یک حجت را این بدانیم که اول اینها را تجزیه و طبقه‌بندی کنیم و لایه‌های آن را مشخص کنیم. همه‌ی اینها راجع به عقل است، بعد علوم مرتبط مثل فلسفه در این شبکه حضور پیدا می‌کند. فلسفه‌ی منطق فهم دین و خود منطق فهم دین اینجا حضور دارد. یک مقدار جلوتر، فلسفه‌ی اصول به عنوان یک فلسفه خاص اینجا جایگاه پیدا می‌کند، علم اصول، علم فقه، که همه‌ی این علوم با هم یک شبکه‌ی معرفتی را به وجود می‌آورند. هریک عهده‌دار یک یا چند بحث از این محورهای هفتگانه هستند که فهرست کردیم. الانسب فالانسب به صورت بالقیاس اینها در این علوم توزیع می‌کنیم.
مثلاً چیستی‌شناسی عقل، عقل چیست؟ آیا این سئوال مسئله‌ی اصولی است، یا مسئله‌ی فقهی است؟ یا مسئله‌ی فلسفه‌ی اصول است؟ یا مسئله‌ی منطق فهم دین، فراتر از اصول که منطق کشف یا استحضار و استنباط شریعت است؟ یا مسئله‌ی فلسفه است؟ وقتی بین این علوم مقایسه می‌کنیم خیلی روشن است که مسئله‌ی فلسفه است و جزء مبانی می‌شود. چرا جزء مبانی می‌شود و نه مبادی؟ برای این‌که چند علم دیگر وجود دارد و چند مسئله‌ی دیگر هم هست تا برسیم به مسئله‌ی اصولی. اگر اصولی است بین آن و این چیستی‌شناسی چند واسطه وجود دارد. پس چیستی‌شناسی جزء مبانی می‌شود، بعد می‌‌رسیم و می‌گوییم این جز مبادی است. بعد از چیستی‌شناسی، هستی‌شناسی است. هستی‌شناسی هم همین‌طور است و آن هم فلسفه‌ی مطلق است.
کارکردشناسی براساس تقسیمات سنتی‌تر باز مسئله‌ی فلسفه است. فلسفه است که می‌گوید عقل چه کارکردهایی دارد. در تقسیمات جدیدتر باید بگوییم دانش معرفت‌شناسی عهده‌دار کارکردشناسی عقل است. اینجا بحث معرفت‌شناختی می‌شود. امروز معرفت‌شناسی از فلسفه تفکیک شده، فلسفه بیشتر به متافیزیک و هستی‌شناسی اطلاق می‌شود و معرفت‌شناسی دانش مستقلی شده است.
جلوتر که می‌آییم بحث حجت‌شناسی است. گفتیم حجت‌شناسی دو لایه دارد. پس بعضی از اینها دو لایه دارند، مثلاً کارکردشناسی هم دو لایه دارد. این‌که علی‌الاطلاق چه کارکردهایی دارد؟ آیا عقل کارکرد معرفتی به معنای تولید معرفت علی‌الاطلاق دارد؟ این یک لایه از بحث است. یک بحث این است که کارکردشناسی عقل در قلمروی دین چیست؟ در دین‌ آیا تولید معرفت می‌کند یا نمی‌کند؟ می‌تواند قضیه‌ی دینی تولید کند؟ یک لایه پایین‌تر می‌گوییم در حوزه‌ی شریعت دین که بخشی از دین است کارکرد آن چیست؟
درنتیجه در یک لایه ممکن است بحث در یک علم قرار بگیرد، کارکردشناسی معرفتی عقل به صورت علی‌الاطلاق باید در معرفت‌شناسی بحث شود، اما کارکردشناسی عقل در قلمروی دین باید در فلسفه‌ی دین بحث شود. کارکردشناسی عقل در حوزه‌ی شریعت باید در فلسفه اصول بحث شود. ملاحظه می‌کنید فلسفه‌ی اصول یک لایه از کارکردشناسی عقل را بحث می‌کند، فلسفه‌ی دین یک لایه‌ی آن را، فلسفه‌ی مطلق یک لایه‌ی دیگر را. همین کارکردشناسی چند لایه است. کما این‌که حجت‌شناسی هم همین‌طور است. طبعاً حجت‌شناسی علی‌الاطلاق که کلاً کاشف است یا نیست یک بحث معرفت‌شناختی است، اما این‌که در دین نیز کاشف است یا نه، یک بحث فلسفه‌ی اصولی است، ولی معرفت‌شناسی است در فلسفه‌ی اصول. یعنی از بخش معرفت‌شناختی دانش فلسفه اصول است.
ملاحظه می‌کنید که اینها هنوز مسئله‌ی اصولیه نیستند. آرام‌آرام داریم وارد مبادی می‌شویم، یعنی پایه‌ها و پی‌رنگ‌هایی هستند که بی‌واسطه یا با اقل وسائط مسئله‌ها را برای ما تولید خواهند کرد. اگر ما اثبات کنیم که عقل حجت است در استنباط قضایای شرعیه‌ی فرعیه، آنوقت قضایای عقلی مثل مسئله‌ی اجزاء، مسئله‌ی ضد، مقدمه‌ی واجب، اینها یک وضعی پیدا می‌کنند. اگر غیر این اثبات کنیم، یک وضعیت دیگری پیدا می‌کنند.
و بعد کاربردشناسی است. درنتیجه پاره‌ای از مطالب در حجت‌شناسی در اصول مطرح می‌شود، ولو به صورت مبادی ممتزجه، وارد مسائل شده است. مسائلی که گاهی دو رویه هستند، از حیثی مبادی‌اند و از حیثی مسائل.
کاربردشناسی هم ممکن است چندلایه باشد. مثلاً کاربرد عقل در علوم تجربی مسئله‌ی اصولیه نیست، مسئله‌ی علوم تجربی و انسانی می‌شود. و مسئله‌ی اصولیه نیست، اما مسئله‌ی روش تولید علوم انسانی اسلامی هست. اما اگر گفتیم نحوه و قواعد و ضوابط کاربرد عقل در استنباط فروع شرعی، می‌شود مسئله‌ی اصولی و مسئله‌ی اصولی ناب است، چون هیچ علم دیگری عهده‌دار این بحث نیست. مناسب‌ترین علم دانش اصول است.
نسبت‌سنجی، نسبت عقل و نقل، وحی، سنت، احیاناً می‌تواند مبحث اصولی قلمداد شود. می‌توان طور دیگری هم طرح کرد، مثل نسبت عقل با فطرت، اگر بگوییم فطرت می‌تواند مولد معرفت باشد، می‌تواند مسئله‌ای پیشینی باشد و ماقبل مسئله‌ی اصولیه قلمداد شود.
آسیب‌شناسی، مثل آسیب‌شناسی کاربرد عقل در اکتشاف شریعت، این مسئله می‌تواند مسئله‌ی اصولیه باشد و می‌تواند به حیثی مسئله‌ای باشد که در فلسفه‌ی معرفت دینی باید بحث شود، چون در فلسفه‌ی معرفت دینی با فرض این‌که معرفت دینی تولید شده درباره‌ی آن حرف می‌زنیم و علم اصول چون یک علم دینی است، بخشی از معرفت دینی است، راجع به آن حرف می‌زنیم و این می‌تواند در فلسفه‌ی معرفت دینی بحث شود.
ملاحظه کردید که روشی که ما پیشنهاد می‌کنیم برای تشخیص و تفکیک و طبقه‌بندی مبانی، مبادی، مسائل، که عبارت از این است که ما مطالبی را که پیرامون موضوع اصلی علم یا یکی از موضوعات آن که احیاناً بازگشت آن به موضوع اصلی، مثلاً عقل از آن جهت که حجت است در علم اصول محل بحث است و موضوع علم اصول هم حجت است، پس بحث از عقل، بحث از حجت است و یکی از حجج است. مسائل و مطالب آن را طبقه‌بندی کنیم، بعد علوم مرتبط را هم کنار هم بگذاریم، بعد اینها را دقیق و فنی با هم مقارنه کنیم، خودبه‌خود هر مسئله و مطلبی راجع به حجت جای خود را در علم مربوط پیدا می‌کند.
اما اگر به این شیوه عمل نکنیم، چنان‌که عمل نمی‌کنیم، نه مسائل را خوب طبقه‌بندی و تفکیک کنیم و نه شبکه‌ی علوم را مشخص کنیم، خلط مبادی ـ مسائل پیش می‌آید و مبانی و مبادی هم رخ می‌دهد. این یکی از روش‌های چهارگانه‌ای بود که برای تعریف و تفکیک و طبقه‌بندی پیشنهاد دادیم. والسلام.

جلسه شانزدهم ۲۲-۲-۹۰

دروس فلسفه‌ی اصـول(۱۶)

از مجموعه‌ی فصول چهارده‌گانه‌ای که مبادی‌پژوهی اصول داشت، عمده‌ی فصول را بحث کردیم و رسیدیم به دو فصل آخر که ارائه‌ی اطلس تفکیک مبانی، مبادی و مسائل علم اصول و نیز بایستگی و بایسته‌های جایگزین‌سازی فلسفه‌ی اصول به جای مبادی‌پژوهی است.
در خلال مجموعه‌ی مباحث، یکی، دو فصل را که کوتاه هم هستند، بحث نکردیم. یکی راجع به غایت و کارکردهای مبادی‌پژوهی، چرا باید مبادی‌پژوهی کنیم. دوم، مناشی و مصادر مبادی اصول؛ مبادی اصول از چه حوزه‌های معرفتی دانش‌ها تغذیه می‌شود. فصل هفتم هم باقی مانده که هندسه و هویت معرفتی مبادی اصول است. این‌که مبادی اصول به لحاظ شبکه‌ی معرفتی، دارای چه وضعیتی است.
این سه فصل را در خلال فصول مختلف به جهت تغییراتی که در ترتیب مباحث داده‌ایم، به این شکل قرار می‌گیرند که بحث نکرده‌ایم. البته هر سه فصل کوتاه هستند و در یک جلسه مطرح می‌کنیم.
فصل دوازدهم را که شروع کردیم، تتمه‌‌ای دارد که مطرح خواهیم کرد. فصل سیزدهم هم اخیراً با فصل چهاردهم ادغام شده است. فصل دوازدهم نظر مختار در تنسیق مبادی اصول بود که ما مبادی اصول را چگونه باید سازماندهی کنیم و پیشنهاد ما برای سازماندهی چیست. ذیل همان من دیدم مباحث مشترک مبادی را هم می‌توان آورد. قبلاً به عنوان یک فصل مستقل آورده بودیم که راجع به هر مبدأ چه بحث‌هایی را باید مطرح کرد. این‌که چه فصل‌هایی را در مبدأشناسی و مبادی‌پژوهی داریم، یک مطلب است که مطرح کردیم ولی هنوز کامل نشده است. فصل جدایی باز کرده بودیم که ذیل هریک از مبادی چه محورهایی باید بحث شود، این را به عنوان ادامه‌ی فصل دوازدهم قرار دادیم که امروز در ادامه طرح می‌کنیم و این فصل تمام می‌شود.
همانطور که عرض شد دو فصل باقی می‌ماند، فصل سیزدهم و چهاردهم که در فصل سیزدهم اطلس جامع تفکیک مبانی از مبادی و هر دو از مسائل و طبقه‌بندی اینها را باید بیاوریم که کار فصلی است و البته هنوز جدولی که کار می‌کنیم تمام نشده است، ولی بحث آن در حد یک جلسه و یا اگر رسیدیم دو جلسه قابل طرح است و کفایت می‌کند. ولی بعداً آن جدول را که حدود دویست صفحه است ضمیمه جزوات درسی خواهیم کرد.
فصل چهاردهم که آخرین فصل است و عملاً وارد بحث خود فلسفه‌ی اصول خواهیم شد، موضوع بایستگی‌ و بایسته‌های جایگزین‌سازی فلسفه‌ی اصول به جای مبادی‌پژوهی اصول است.
بنابراین، امروز فصل دوازدهم را کامل می‌کنیم و فصل سیزدهم و چهاردهم را در جلسات بعدی عرض می‌کنیم که به این ترتیب سال تحصیلی هم پایان پیدا می‌کند و مبادی‌پژوهی اصول هم تمام می‌شود.
درخصوص فصل دوازدهم، بعد از این‌که شیوه‌ی سلف را در طبقه‌بندی مجموعه‌ی مباحث مبادی نقل کردیم، الگویی را خودمان پیشنهاد دادیم. ملاحظه کردید که انواع طبقه‌بندی و تقسیم در مبادی مطرح شده بود و ما هم بر آن انواع، انواع دیگری را افزودیم و چیزی در حد چهارده نوع دسته‌بندی را درخصوص مبادی ارائه کردیم که پنج یا شش مورد آن رایج است و پیشنهاد شده و هفت مورد هم یا با ترمیم آنها و یا با ارائه‌ی پیشنهاد جدید تنظیم کرده‌ایم.
یکی از شیوه‌های طبقه‌بندی مبادی این است که مبادی را براساس ماهیت آنها طبقه‌بندی کنیم. مبادیی که وجهه‌ی علم‌شناختی دارد یک جور تنظیم کنیم، مبادیی که مربوط به معرفت‌شناسی است طور دیگری تنظیم کنیم، مبادیی که راجع به هویت معرفتی علم یا مسائل علم است جور دیگر تقسیم کنیم. در آن جلسه فهرست بیست‌وپنج فصل را مطرح کردیم. منتها این طبقه‌بندی، طبقه‌بندی نهایی و آرمانی ما نیست. این بیست‌وپنج فصلی که پیشنهاد کردیم درحقیقت یک الگوی تلفیقی است. تلفیقی بین بعضی تجارب و الگوهای موجود و آن مبنایی که برای سازماندهی علم داریم (به عنوان نظریه‌ی ابتناء)، شده و بیست‌وپنج فصل درآمده. به این معنا که پاره‌ای از فصول در مبادی‌پژوهی اصولیون بوده، مثلاً تعریف علم اصول به عنوان یک فصل هست و یا مبحث وحدت و تمایز علوم و از جمله علم اصول که در ضمن بحث از موضوع‌مندی یا عدم موضوع‌مندی و یا موضوع علم اصول بحث می‌کنند که ما به عنوان فصل مستقل آوردیم. موضوع علم اصول، مسائل علم اصول، احیاناً قلمروی علم اصول، غایت علم اصول که در طبقه‌بندی‌های رایج این فصول وجود دارد، گرچه به این شکل تدوین‌شده نیست، چون آن چیزی که به عنوان مبادی بحث می‌کنند این‌گونه سازمان‌یافته نیست. بعضی مباحث جدید مثل روش‌شناسی اصول بحث نشده است، ما برنخوردیم که کسی درباره‌ی روش‌شناسی علم اصول به صورت جداگانه بحث کند. یا هندسه‌ی معرفتی دانش اصول که دانش اصول با نگاه معرفت‌شناسانه چه سامانه‌ای پیدا می‌کند؛ غیر از آن ساختار صوری که چند فصل است که الان هم می‌خواهیم مطرح کنیم. یک بحث دیگر در سرفصل‌های ساختار مبادی اصول و همچنین فلسفه‌ی علم اصول قابل طرح است به عنوان هندسه‌ی معرفتی دانش اصول. راجع به هر دانشی می‌توان این سئوال را کرد که هندسه‌ی معرفتی این دانش چگونه است.
مراد ما از هندسه‌ی معرفتی این است که آیا مثلاً‌ مبناگرایانه سازماندهی می‌شود و مطالب علم اصول تولید می‌شود؟ و مجموعه‌ی این مطالب نهایتاً به یک قضیه‌القضایا بازمی‌گردد؟ یعنی شبکه‌ی آن هرم‌وار است؟ یا مسائل کل‌گرایان تنظیم می‌شود؟ یک شبکه‌ی کل‌گرایانه‌ای دارد که نظریه‌ی جدید معرفت‌شناختی است؟
مراد ما از هندسه‌ی معرفتی این است که اگر ما به مجموعه‌ی مطالبی که به عنوان علم اصول سامان پیدا نگاه کنیم، شش شبکه‌ی معرفتی به وجود می‌آید.
هویت معرفتی علم اصول؛ که چندان بحث نمی‌شود و تنها یک گوشه از آن بحث می‌شود. یکی از پرسش‌ها در هویت معرفتی این است که آیا علم اصول از علوم اعتباری است یا از علوم حقیقی است؟ اما سئوال‌های دیگری را می‌توان راجع به هویت معرفتی علم اصول مطرح کرد.
مصادر علم اصول؛ مبادی اجتهاد‌شناختی؛ البته بعضی مطالب آن هست ولی با عنوان بحث نمی‌شود.
مبانی دین‌شناختی کمی بحث می‌شود؛ مبانی انسان‌شناختی بحث نمی‌شود؛ مبانی معرفت‌شناختی بحث نمی‌شود؛ مبانی زبان‌شناختی اصول به صورت غیرمنسجم بحث می‌شود؛ مبانی متن ـ معناشناختی بحث نمی‌شود؛ مبانی موضوع ـ متعلق‌شناختی بحث نمی‌شود؛ مبانی حکم‌شناختی و احکامیه بحث می‌شود؛ تحلیل معرفت‌شناختی قضایای اصول رایج نیست؛ تحلیل فلسفه‌ی معرفت‌شناختی اصول عملیه رایج نیست؛ تطورات علم اصول گاهی بحث می‌شود؛ گونه‌شناسی تطبیقی مکاتب اصول بحث می‌شود؛ جایگاه دانش اصول در جغرافیای علوم اسلامی به صورت ناقص بحث می‌شود.
این یک الگو است و همانطور که ملاحظه می‌کنید این الگو مشتمل بر سرفصل‌ها و محورهایی است که پاره‌ای از آنها در آثار موجود اصولی هست، ولو نه با این سازماندهی و انسجام، ولی در خلال مباحث پاره‌ای از این مطالب مطرح می‌شود. بخشی از این مطالب هم جدا از مسائل اصول به مثابه مبادی و مقدمات در اول کتب اصولی می‌آید. اما ملاحظه می‌کنید که بسیاری از مباحث و مسائل ما داریم اضافه می‌کنیم که در آثار سلف و بین آراء آنها از این مباحث چندان نشانه‌ای پیدا نمی‌کنیم.
یکی از این جهت است که می‌گوییم این الگو تلفیقی است، چون ما داریم مباحثی را که سلف به آنها تفطن داشته‌اند و به آنها پرداخته‌اند با مباحثی که گذشتگان به آنها نپرداخته‌اند ولی مباحث لازمی است که باید به آنها پرداخته شود، با یکدیگر تلفیق می‌کنیم. پاره‌ای از اینها مباحث سنتی است و پاره‌ای دیگر مباحث جدید و مدرن است.
از حیثی دیگر هم تلفیقی است و آن این‌که ما از جهتی داریم مبادی را طبقه‌بندی ماهوی می‌کنیم، مثلاً مبادی کلامیه داشتیم ولی ما الان می‌گوییم مبادی دین‌شناختی تا شامل مبادیی بشود که از جنس فلسفه‌ی دین است و همچنین شامل مبادیی بشود که از جنس کلام است. ولذا عنوان عام‌تری گذاشتیم که شامل همه‌ی مبادی کلامی و فلسفه‌ی دینی بشود، ولو این‌که گذشتگان عمدتاً به عنوان مبادی کلامیه مطرح می‌کرده‌اند.
بحث دیگری که ما اضافه می‌کنیم و از این حیث هم تطبیقی قلمداد می‌شود این است که الگوی مطلوب ما الگویی است مبتنی بر نظریه‌ی مبنایی که ما در همه‌ی بحث‌های معرفتی و علمی آن را طراحی کردیم و به آن معتقدیم، خواه‌ناخواه وارد می‌شود و خودآگاه هم بنا داریم که وارد کنیم و آن نظریه‌ی ابتناء است که ممکن است روزی فشرده‌ی آن را اینجا مطرح کنیم ولی دوستانی که علاقمند باشند می‌توانند به کتاب منطق فهم دین بخش دوم مراجعه کنند و یا مراجعه کنند به خود کتاب نظریه‌ی ابتناء که به اضافه‌ی خود نظریه، نقدهایی که در مقام دفاع از آن در کرسی نظریه‌پردازی مطرح شده بوده نیز به ضمیمه نظریه‌ی است. ولی ما فشرده‌ی این نظریه را تهیه کرده‌ایم با این رویکرد که به کار اصول بیاید و نظریه‌ی ابتناء را توضیح می‌دهیم و بر آن اساس می‌گوییم مثلاً ساختار اصولی که مبتنی بر نظریه‌ی ابتناء پدید می‌آید چیست که به مناسبت در آینده بحث خواهیم کرد.
الگوی مطلوب ما آن تقسیم و طبقه‌بندیی است که کاملاً بر نظریه‌ی ابتناء مبتنی باشد. در آن صورت طبقه‌بندی مباحث از این سنخ نخواهد شد که ما بیاییم برمبنای صرفاً طبقه‌بندی ماهوی مطالبی که به عنوان مبادی مطرح می‌شود بحث را اداره کنیم، بلکه در چارچوب نظریه‌ی ابتناء و به تبع اصول و مبادی که در نظریه‌ی ابتناء مطرح شده، مبادی را تنظیم می‌کنیم. چون خود نظریه‌ی ابتناء درواقع ابتناء فهم دین بر مبادی است که در اینجا مبادی را به نحو خاص طبقه‌بندی کرده‌ایم و براساس همان مبادیی که در نظریه‌ی ابتناء برای کل معرفت دینی طراحی کرده‌ایم، معتقدیم اصول فقه را هم باید با همان چارچوب تنظیم کرد. جهت آن هم این است که آن مبادی که ما فهم دین را براساس آن مبادی باید بنا کنیم و معارف دینی متکی بر آن مبادی تولید شود، اصول فقه را هم نوعی معرفت دینی قلمداد می‌کنیم. اصول فقه بخشی از معرفت دینی قلمداد می‌شود و یک علم دینی است. معرفتی است که ما از دین به کف آورده‌ایم و می‌توانیم بگوییم اصول فقه جزء معارف دینی است. دین می‌گوید دین را چنین بفهمید. ولو در اصول فقه قواعد عقلیه هم هست. ولو قواعد برگرفته از عرف در آن هست، اما مگر عرف خودبه‌خود و بالذاته حجت است؟ عرف که حجت نیست، ولی شارع گفته که زبان من نیز همان زبان عرف عقلایی است. شارع به ما مجوز داده که وقتی کلام او را می‌فهمیم، با همان فهم و تلقی عرفی بفهمیم، درنتیجه دینی می‌شود، حتی اگر به صورت تقریر هم باشد، تقریر جزء ادله است. همانطور که سنت قولی حجت است، سنت فعلی حجت است، سنت تقریری هم حجت است.
از این جهت مجموعه‌ی دانش اصول را یک دانش دینی می‌دانیم. وقتی دانش دینی بود جزء معارف دینی به حساب می‌آید. وقتی جزء معارف دینی شد محکوم به احکامی است که بر معارف دینی حاکم است. لهذا ما اصول فقه و یا فراتر از آن روش‌شناسی فهم دین را باید در همان چارچوب بفهمیم و طراحی و تدوین کنیم که خود معرفت دینی را. بر این اساس به عقیده ما اصول فقه نیز براساس نظریه ابتناء باید طراحی شود. اگر این‌چنین است، پس مبانی اصول فقه و مبادی آن می‌شود همان مبادی نظریه‌ی ابتناء.
آنوقت نظریه‌ی ابتناء عمدتاً می‌گوید که دین پیام است، (پیام‌واره‌انگاری دین) وقتی پیام است آن عناصر و ارکانی را که در فرایند پیام‌گذاری دخیل هستند و قواعدی بر آن عناصر و مراحل آن فرایند حاکم است در فهم دین هم همان‌ها داخل می‌شوند. همانطور که پیام مبدائی دارد، دین هم مبدائی دارد. همانطور که پیام محتوایی دارد، دین هم چنین است. همانطور که پیام وسائط و وسائل انتقال دارد، دین هم همین‌طور است، پیامبری هست که اسم او رسول است؛ سنتی هست، وحیی هست که وسائط معرفت‌اند، یعنی رکن معرفت‌شناختی پیام. همانطوری که پیام قلمرویی دارد، دین هم قلمرویی دارد و خواص قلمرو در فهم آن قلمرو باید منظور داشته شود. همانطور که پیام، پیام‌گیرنده و مخاطبی دارد، دین هم مخاطب دارد.
با این تصویر و پیام‌واره‌انگاری دین، ارکان فرایند پیام‌گذاری را در پیام دین هم لحاظ می‌کنیم و خواص هریک از ارکان را درمی‌آوریم، برآیند روش‌شناختی آن خواص را تبدیل می‌کنیم به مجموعه‌ای از قواعد که وقتی منسجم می‌شود، علم روش‌شناسی فهم دین را تشکیل می‌دهد. این خلاصه‌ای از نظریه‌ی ابتناست. اصول فقه چیست؟ اصول فقه یک دستگاه روش‌شناسی فهم دین، ولو فهم شریعت دین و نه اخلاق و عقاید و علم دینی، اما همان قواعد باید در آن رعایت شود.
درنتیجه الگوی مطلوبی که برای طراحی و تدوین مبادی علم اصول، از همان نظریه‌ی کلانی که ما در همه‌ی حوزه‌‌های علمی و معرفتی آن را قبول داریم و نظر مختار ماست، تبعیت می‌کند. خواه‌ناخواه ذهن ما اینچنین شکل گرفته و خواهانه و خودآگاهانه هم سعی ما بر این است که همان را تسری بدهیم و بر آن اساس کار علمی انجام دهیم. اگر ما مبادی دانش اصول را براساس نظریه‌ی ابتناء طراحی کنیم، ساختار مطلوب مبادی اصول می‌شود. در این ساختار بیست‌وپنج فصلی که پیشنهاد دادیم، بین الگوی خودمان و کمابیش الگوی رایج در طبقه‌بندی مبادی تلفیق کردیم و آنچه که امروز خلاصه‌ی آن را عرض کردیم و در جلسه‌ی قبل تفصیل آن را مرور کردیم درواقع چنین الگویی است. یعنی ما یک الگوی تلفیقی را تبیین کردیم. الگوی اختصاصی مختار را در همین حدی که امروز توضیح دادیم عرض می‌کنیم، چون تفصیل آن زمان نیاز دارد و اول باید نظریه‌ی را خوب بیان کنیم تا بعد ساختار ما دقیقاً فهم شود، چون مبتنی بر نظریه‌ی ابتناء است. الان هم این مطلب مناسبت کمی دارد، چون طرح نظریه‌ی ابتناء در جایگاه خودش در سیر فصول فلسفه‌ی اصول فقه مطرح خواهد شد.
به همین مقدار اکتفاء می‌کنیم که فعلاً دو الگو برای طبقه‌بندی مبادی اصول پیشنهاد می‌کنیم؛ یک الگوی تلفیقی است که الگوی رایج را نزدیک می‌کند به الگوی مطلوب ما و تلفیقی از الگوی رایج و مبانی دیدگاه‌های مبتنی بر نظریه‌ی ابتناء، این بیست‌وپنج شد. اما اگر بنا باشد زمان بگذاریم و نظریه‌ی را تبیین کنیم و سپس براساس نظریه، الگوی نهایی و مطلوب آن را پیشنهاد بدهیم که در جایگاه خود وارد خواهیم شد و وقتی بحث شد این نوع مباحث هم روشن می‌شود. این تذکر را هم عرض کنم که ما کمابیش در این ساختاری که پیشنهاد دادیم، یعنی الگوی تلفیقی، مبادی را حداکثری دیده‌ایم. البته حداکثری دیدن به این معنا نیست که نشود مبادی دیگری را هم‌اکنون بر این فهرست افزود و یا پس از این مبادی دیگری بر این فهرست افزوده نخواهد شد. آن ساختار ثنائی و ثلاثی و رباعی و خماسی که سلف در تنظیم و طبقه‌بندی مبادی داشتند، همین مقدار بود که حداکثر پنج قسم می‌شد، ما بیست‌وپنج قسم کردیم. ولی می‌شود افزود، حالا یا با افزودن انواع دیگری از مبادی و یا با تجزیه‌ی بعضی از این مبادی. مثلاً ما الان مباحثی داریم در بخش معرفت‌شناسی، مسئله‌ی ادراکات اعتباری که بحث بسیار پراهمیتی است و در طراحی اصول فقه بسیاربسیار دخیل است، ولی ما سرفصل مستقلی به این اختصاص ندادیم، اما در جای خود در بخش معرفت‌شناسی خواهد آمد. یا آنجایی که از ماهیت گزاره‌های اصولی بحث می‌کنیم و یا از هویت اعتباری علم اصول بحث می‌کنیم (بحث اعتباریات)، مطرح خواهد شد. می‌شود بحث اعتباریات را سرفصل مستقلی قرار داد و پیشنهاد بعضی از معاصرین مثل آیت‌الله سیستانی این است که کل اصول را براساس اعتباریات طراحی کنیم، منتها چون ما این مبنا را قبول نداریم و فرمایش آیت‌الله سیستانی را نقد کردیم، خیلی نخواستیم این نکته را برجسته کنیم، ولی بسیار پراهمیتی است و اهمیت آن به حدی است که مثل آیت‌الله سیستانی می‌گوید اصلاً اصول فقه را باید حول محور اعتباریات تنظیم کرد و در کتاب الرافد ساختار هم پیشنهاد داده‌اند که اصلاً ساختار علم اصول باید اینگونه باشد و همه بر محور اعتبار، چون به توجیه امثال ایشان، اصول می‌خواهد شیوه‌ی اعتبار و جعل و تشریع را بیان کند. می‌خواهد بگوید چگونه تشریع شده و باید بشود، چون فقه یا تشریع است و یا کشف شریعت است. یا کشف شریعت است یا براساس اصول تفریع فروع می‌کنیم و به نوعی تشریع می‌کنیم و یا کار تفقه لایه‌ای از تشریع است. چون چنین است ایشان می‌فرماید که گرانیگاه علم اصول باید اعتبار شود. ولی این محل بحث است که در فصول بعدی فلسفه‌ی اصول بحث کردیم و حتی به عربی هم تنظیم شده که علاقمندم اگر فرصت شد برای ایشان ارسال کنم و اگر اعتنا بفرمایند و پاسخ بدهند خیلی خوشحال خواهیم شد.
تا اینجا دو الگو را توضیح دادیم ولی این فصل تتمه‌ای دارد و آن این‌که ذیل هریک از مبادی چه مباحثی باید مطرح شود. ما الان تا اینجا گفتیم مبادی کلاً چگونه سازماندهی می‌شوند، حالا می‌گوییم فرض کنیم بیست‌وپنج شد، هر فصلی که بیان‌کننده‌ی یکی از مبادی یا گروهی از مبادی هست، ذیل هر مبدأ چه مسائلی باید مطرح شود، که این هم به عنوان تتمه‌ی این فصل آمده است که عرض کردم، قبلاً به عنوان فصل مستقل آورده شده بود.
ـ سئوال: در نظریه‌ی ابتناء ظاهراً مبادیی ذکر شده، که آن مبادی در آنجا به شکل عام است و در اینجا شکل دیگری پیدا می‌کند. به شکلی بسیار عام که در مورد همه‌ی علوم مثلاً کلام و فلسفه و چیزهای دیگر طرح می‌شود که این شکل عام می‌آید در علم خاص ما در آنجا مبادی دیگری داریم. درواقع آن چیزی که در نظریه‌ی ابتناء طرح می‌شود مبانیی حساب می‌شود برای این؟
در مصادیق ممکن است تفاوت به وجود بیاید. چون یکی از اصول نظریه‌ی ابتناء اصل قلمرو و متعلَق فهم است. یکی از اصول می‌گوید شما برای قاعده‌گذاری جهت فهم دین یکی از جهاتی که باید در نظر بگیرید مختصات آن قلمرو و آن حوزه از دین است و آن ضلع از هندسه‌ی معرفتی دین است، به این معنا که هر ضلعی از هندسه‌ی معرفتی دین و هر قلمرو و حوزه‌ای از هندسه‌ی معرفتی دین اختصاصات و مختصاتی دارد، آن مختصات اقتضاء می‌کند قواعد متناسب با آن مختصات را وضع کنید و به کار بگیرد تا آن حوزه را بفهمید. از باب مثال شما در فهم حوزه‌ی شریعت و برای تکون فقه نمی‌توانید تماماً همه‌ی آن قواعدی را به کار ببرید که در مقام فهم عقاید دین برمی‌آید. در فهم عقاید و تکون کلام، متکی به عقل می‌توانید خیلی از مباحث را حل کنید و در حوزه‌ی عقاید، چون عقاید قضایایی هستند که گزارش از واقع می‌دهند و باید کاشف باشند، چون گزارش است و می‌خواهد واقع را بنمایاند؛ یک واقعی وجود دارد که عقاید ما حاکی از آن واقع است، الله موجودٌ یعنی در نفس‌الامر وجودی به نام الله هست و باید وقتی به یک قضیه‌ی عقیدتی می‌رسیم این قضیه‌ی عقیدتی ما حاکی از آن واقع باشد، پس باید دلیلی که برای تولید این قضیه به کار می‌بریم، آن دلیل کاشف باشد. درنتیجه خبر واحد نمی‌تواند در حوزه‌ی عقاید به کار برود و یا حجت قلمداد شود. اما در حوزه‌ی فقه که حوزه‌ی اعتبار است و شما در صدد هستید که مثلاً انقیاد در قبال مشیت تشریعی الهی و مولا را تحصیل کنید، در آنجا شما باید تلاش کنید، حال یا به علم برسید و یا به چیزی به صورت علمی برسید. شارع طریقی را حجت قرار داده، ولو این‌که آن طریق یا کاشف نیست و یا کاشف تام نیست. شما با کاربست اصول عملیه از وضعیت شک خارج شوید و مؤدای از هرچه بود به آن ملتزم بمانید، همین کفایت می‌کند و اسم آن را هم حکم ظاهری می‌گذاریم. حکم واقعی و تشریع الهی بالذات نیست، و از جمله جهات این است که حوزه‌ی اعتباریات است. درنتیجه خبر واحد در حوزه‌ی شریعت و فهم شریعت و فقه حجت است، اما در حوزه‌ی عقاید و کلام حجت نیست و کاربرد ندارد. آنجا نیازمند به خبر متواتر یقین‌آور هستیم و باید به عقل قطعی تکیه کنیم.
اگر مختصات هریک از این دو حوزه و تفاوت‌های آنها را ببینیم، در قواعد و طرق و منابع و ادله‌ای که در هریک از این دو حوزه به کار می‌رود نقش‌آفرین است. برآیند و نتیجه‌ی روش‌شناختی دارد.
با توجه به این اصل ما در طراحی روشگان و منطق یا منهجی که باید برای فهم و کشف و استظهار حوزه‌ی شریعت به کار برود، با لحاظ مختصات حوزه‌ی شریعت این قلمرو باید روش‌شناسی طراحی کنیم که پاره‌ای از آنها مشترک با قلمرو است و پاره‌ای دیگر مختص است.
اگر برای فهم و کشف عقاید خواستیم روش‌شناسی طراحی کنیم باید با لحاظ مختصات عقاید روش‌شناسی طراحی کنیم. بالنتیجه قواعد و ادله‌ی متناسب آن حوزه را باید با لحاظ مختصات آن وضع کنیم و به کار ببندیم. به این ترتیب نظریه‌ی ابتناء اصول قضیه را دارد و خود نظریه‌ی ابتناء به ما می‌گوید که وقتی می‌رسید به حوزه‌های مختلف هندسه‌ی معرفتی دین به تناسب باید روشگان طراحی کنیم. لهذا ما قبول نداریم که اصول فقه می‌تواند اصول فهم دین بشود. اصول فقه این کارایی را ندارد. اگر بخواهیم این کارایی را در اصول تزریق کنیم دیگر اصول فقه نخواهد شد و اصول تفقه دین خواهد و شد و علم دیگری می‌شود. به همین جهت قلمروی اصول تغییر می‌کند و وقتی قلمروی یک دانش تغییر کند، دانش نیز می‌تواند تغییر کند و دانش دیگری بشود.
لهذا نظریه‌ی ابتناء به ما این امکان را می‌دهد که در هر حوزه‌ی معرفتی که بخواهیم وارد شویم و به هر ضلعی از اضلاع هندسه‌ی دین بخواهیم بپردازیم، متناسب همان روش‌شناسی طراحی کنیم؛ منتها بین مجموعه‌ی روشگان‌هایی که برای فهم حوزه‌های مختلف هندسه‌ی معرفتی دین نیاز داریم هم اشتراکاتی وجود دارد و هم افتراقاتی. مثلاً این‌که عقل فی‌الجمله در فهم همه‌ی حوزه‌های معرفتی دین حجت است، فی‌الجمله مشترک بین همه‌ی قسمت‌هاست. منتها می‌گوییم فی‌الجمله، به این معنا که مثلاً در قلمروی عقاید بالجمله حجت است و در همه‌ی مباحث عقیدتی عقل می‌تواند وارد شود. البته در جزئیات ای‌بسا کسی بگوید عقل دیگر توان ندارد.
در حوزه‌ی فقه و شریعت کسی بگوید که در فقه عبادیات به عقل چندان نمی‌شود راه داد و وارد کرد، ولذا آنجا فی‌الجمله است و در عقاید بالجمله است. اشتراکاتی هست و اختصاصاتی هم وجود دارد. با تلفیق اشتراکات و اختصاصات مربوط به هر حوزه‌ای روشگان آن حوزه را پدید می‌آوریم و نسبت به اصول هم همین کار را می‌کنیم.
من الگوی متناسب و مبتنی بر نظریه‌ی ابتناء برای اصول فقه مطلوب را طراحی کرده‌ام و در جلسات قبل بحث آن را عرضه کرده‌ایم و اینجا هم مناسبتی پیش خواهد آمد، مثلاً در مسئله‌ی ساختارشناسی علم اصول ممکن است این بحث را مطرح کنیم. در هر حال براساس نظریه‌ی ابتناء ما یک ساختاری را می‌توانیم برای این مبادی پیش‌بینی کنیم و تلفیقی یک جور و سنتی هم جور دیگر.
این نکته را می‌خواستم عرض کنم که چون ما عناوین و محورهای مبادی را حداکثری ملاحظه می‌کنیم و اگر به بیست‌وپنج فصل رسیده‌ایم بیست‌وپنج مبدأ نیست، بلکه بیست‌وپنج نوع از مبادی است و چه بسا بعضی از این انواع خود به انواع دیگری تنویع و تکثیر شود و توسعه پیدا کند ولی باز هم قابلیت افزایش دارد. بسیاری مبانی جدید ممکن است پدید بیاید و بگوییم اینها را می‌توانیم بیاوریم در مبادی اصول قرار بدهیم و از این رهگذر اصول را توسعه بدهیم. به این جهت این ساختاری که ما برای مبادی اصول دادیم دیوار به دیوار فلسفه‌ی اصول شد. یعنی ما داریم بحث مبادی‌پژوهی را به جایی می‌رسانیم که خیلی طبیعی منتقل به فلسفه‌ی اصول بشویم. الان این ساختاری که ما دادیم می‌تواند ساختار فلسفه‌ی اصول قلمداد شود، چیزی فراتر از تلقی رایج از مبادی اصول است.
اما آن مطلبی که به عنوان تتمه داریم مباحثی است که ذیل هر مبدأ و فی‌الجمله به صورت مشترک ممکن است مطرح شود. روز اول دوم این جلسات اجمالی را توضیح دادیم. ما دوازده مطلب را تقریباً ذیل هر کدام از مبادی باید بگوییم:
۱٫ ضرورت، غایت و فوائد بحث از مبدأ. مثلاً مبدأ غایت‌شناسی، یعنی غایت اصول چیست. باید بگوییم چرا باید از غایت اصول بحث کنیم، فوائد آن چیست؟
۲٫ روش‌شناسی تشخیص یا تعیین و تحلیل آن. راجع به هر مبدأ باید بگوییم به چه روشی می‌توان به تشخیص این مبدأ رسید که مبدأ مثلاً روش‌شناختی اصول چگونه است. یا چگونه می‌شود تعیین مبدأ مطلوب کرد، یعنی روش مطلوب را چگونه می‌شود جعل کرد.
۳٫ مفهوم‌شناسی و تعریف یا مجموعه‌ی مبادی تصوری.
۴٫ تنویع و تقسیم هر مبدأ. وقتی ما می‌گوییم روش اصول، غایت اصول، کارکرد اصول، می‌گوییم چند نوع کارکرد دارد.
۵٫ غایت‌شناسی و کارکردسنجی آن. اصلاً این مبدأ چه خاصیتی دارد. یک وقت می‌گوییم چرا راجع به آن بحث می‌کنیم و غایت بحث از آن چیست، اصلاً بحث از غایت‌شناسی چه ثمری دارد؟ یک وقت می‌گوییم خود غایت اصول چه کارکردی دارد.
۶٫ نسبت و مناسبات مبدأ با دیگر مبادی دانش. هریک از مبادی با مبادی دیگر تعاملی دارند.
۷٫ هویت‌شناسی مبدأ. آیا این مبدأ از جنس مباحث حقیقی است، یا اعتباری است و امثال این مطالب و جایگاه‌شناسی آن، آیا این مبدأ قریب است، بعید است یا وسیطه است؟ آیا ممتزجه است، غیرممتزجه است؟ بعد اگر این را بحث کردیم در سلسله مبادی چه جایی پیدا می‌کند. مثلاً ما روش‌شناسی اصول را باید بعد از موضوع‌شناسی بیاوریم؟ قبل از غایت‌شناسی بیاوریم؟ بعد از هر دو بیاوریم؟
۸٫ تحلیل تاریخی ـ معرفتی تکون و تطور مبدأ در آثار سلف. این‌که هریک از مبادی تاریخیاً و به لحاظ معرفت‌شناختی تطوراتی پیدا کرده است.
۹٫ تبیین و طبقه‌بندی آراء در زمینه‌ی هریک از مبادی که بحث می‌شود و نقد آراء عمده.
۱۰٫ آسیب‌شناسی و بایستگی‌های کنونی در زمینه‌ی مبدأ. ما وقتی مثلاً راجع به روش‌شناسی رایج اصول بحث می‌کنیم، باید بگوییم روش اصول چه آسیب‌هایی دارد و برای ترمیم و تکمیل چه باید کرد و آسیب‌ها را چگونه باید رفع کرد.
۱۱٫ ارائه‌ی نظر مختار یا مخترَع. نظری از انظار موجود را بپسندیم یا نظری را مخترع بیافرینیم و بگوییم به نظر ما در این مبدأ چنین نظری باید اتخاذ گردد.
در مجموع این سلسله بحث‌ها ذیل هریک از این فصل‌ها باید بیاید. ما بیست‌وپنج فصل را مطرح کردیم و بعد می‌گوییم در هریک از فصول چه مسائلی باید مطرح شود. مبنای این‌که ما بیاییم در ذیل هر مبدأ یازده مطلب بیاوریم هم مبنا دارد زیرا ما هر مبدأ‌ و مسئله را علیمه و دانشواره‌ای می‌دانیم. همانطور که راجع به یک دانش می‌توان از تعریف آن پرسید، از غایت آن سئوال کرد از روش آن پرسید، اکثر این پرسش‌ها را راجع به هریک از مبادی هم می‌توان طرح کرد. همانطور که راجع به خود اصول به مثابه یک دانش تام می‌پرسیم روش اصول چیست و غایت آن چیست، راجع به خود روش‌شناسی هم می‌توان همین سئوال‌ها را کرد، اصلاً غایت روش‌شناسی چیست، رویّه‌ی روش‌شناسی چیست؟ چون می‌خواهیم روش‌شناسی اصول انجام دهیم و خود این روش می‌خواهد. با چه روشی به این رسیدید که روش اصول این است؟
مبنای این ساختار خُرد این است که فصول آن بیست‌وپنج فصل هستند و فروع هر فصل هم اینها هستند که سازماندهی بحث ما، براساس فصول و فروع است و هر فرع هم به فص‌هایی تقسیم می‌شود. درواقع سازماندهی به این شکل است که فصول را داریم که خُرد می‌شود در فروع و فروع هم خُرد می‌شود در فصوص و فص به فص بحث می‌کنیم. به این ترتیب لایه‌ی دوم از مباحث را هم در قالب این ساختار، ذیل فص‌ها می‌گوییم. لایه‌ی سوم الان دیگر گفتنی نیست، در هر فصلی و ذیل هر فرعی، فصوص آن فرع را هم طبعاً باید بیان کنیم. والسلام.

جلسه دوازدهم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه دوازدهم

عرض کردیم که دلایل نقلی در سه قسم، کتاب و سنت قولی و سنت فعلی، مجموعاً بر مدعایی که درخصوص هویت زبان قرآن عرض شد، دلالت می‌کند.

از کتاب شواهدی را عرض کردیم، هرچند شواهد و تبیین‌های حجت کتابی قرآن کریم بسیار فراوان‌تر از آن است که اشاره شد.

قول معصوم، یعنی سنت قولی هم فراوان است که ما به چند نمونه اشاره خواهیم کرد. ازجمله آنها مجموعه احادیث متعددی است که دستور می‌دهد اگر کلامی از معصوم به دست ما رسید مطلقاً برای سنجش درستی و احیاناً جعلی بودن به کتاب یعنی قرآن عرضه شود. گاه علی‌الاطلاق گفته شده که آنچه از معصوم رسید به کتاب عرضه کنید برای کسب اطمینان نسبت به درستی حدیث. بعضی روایات گفته‌اند که آنگاه که بین دو حدیث اختلاف بود هردو را به کتاب عرضه کنید، هرکدام با کتاب خدا موافق بود به آن عمل کنید و هرکدام با کتاب خدا مخالف بود طرد کنید.

ازجمله این احادیث، نقلی است که امام صادق(ع) از پیامبر اکرم(ص) فرموده‌اند که نبی‌ اکرم(ص) در منی خطبه‌ای ایراد فرمودند و فرمودند: «أَیُّهَا النَّاسُ مَا جَاءَکُمْ عَنِّی یُوَافِقُ کِتَابَ اللَّهِ فَأَنَا قُلْتُهُ وَ مَا جَاءَکُمْ یُخَالِفُ کِتَابَ اللَّهِ فَلَمْ أَقُلْهُ» (کافی، جلد ۱، ص ۶۹) در آن خطبه فرمودند که مردم آنچه از من به شما می‌رسد هرکدام موافق کتاب خدا بود من آن را گفته‌ام و آنچه از من می‌رسد و مخالف کتاب خداست من نگفته‌ام. یعنی شما احادیثی را که به من نسبت داده می‌شود با متن قرآن مقایسه کنید، موافق آن را بپذیرید و مخالف با متن قرآن را طرد کنید.

امام صادق(ع) از اجدادشان از حضرت امیر(ع) نقل فرموده‌اند: «إن على کل حق حقیقه و ب ا فما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه‏» (امالی شیخ صدوق، ص ۳۶۷)

امالی که بیشتر محدثین طراز اول شیعه به این نام کتاب دارند به کتاب‌هایی گفته می‌شود که محدث شیخ و محدث استاد به شاگردانش املاء کرده و روایات را نوشته‌اند، یعنی املاء شده‌ها. حضرت امیر فرمود که هر حقی، حقیقتی دارد و هر ثوابی نوری، یعنی هر چیزی معیاری دارد، آنچه با کتاب خدا سازگار است اخذ کنید، آنچه با کتاب خدا ناساز است دور بیاندازید. درواقع در این حدیث حضرت امیر(ع) کتاب خدا را معیار و شاخص اعلام فرموده‌اند و شاخص قرار داده‌‌اند برای بازشناخت سره از ناسره.

همچنین از امام رضا(ع) است که: «فَمَا وَرَدَ عَلَیْکُمْ مِنْ خَبَرَیْنِ مُخْتَلِفَیْنِ فَاعْرِضُوهُمَا عَلَى کِتَابِ اللَّه فَمَا کَانَ فِی کِتَابِ اللَّهِ مَوْجُوداً حَلَالًا أَوْ حَرَاماً فَاتَّبِعُوا مَا وَافَقَ الْکِتَابَ وَ مَا لَمْ یَکُنْ فِی الْکِتَابِ فَاعْرِضُوهُ عَلَى سُنَنِ رَسُولِ اللَّهِ ص‏‏» (عیون اخبارالرضا، ج ۲، ص ۲۰) آنچه از دو خبر متعارض و دو خبر مختلف به شما می‌رسد، عرضه کنید به کتاب خدا. آنچه در کتاب خدا از حلال و حرام موجود است و روایتی که دست شماست با حلال و حرام کتابی می‌خواند آن را پیروی کنید، اما آنچه که در کتاب نیست، یعنی چیزی در روایت آمده که با کتاب نمی‌خواند از آن اعراض کنید و آن را به سنت پیامبر(ص) عرضه کنید. یعنی سنت پیامبر(ص) شاخص دوم است.

از امام هادی(ع): « فإذا وردت حقائق الأخبار و التمست شواهدها من التنزیل فوجد لها موافقا و علیها دلیلا کان الاقتداء بها فرضا لا یتعداه إلا أهل العناد» (تحف العقول، ص ۳۴۳). امام هادی(ع) فرمودند که اگر حقایقی از اخبار به دست شما رسید و شاهد‌هایی از قرآن برای آنها یافتید که آن احادیث واصله با قرآن کریم سازگار هستند، درواقع اصول آن را در قرآن یافتید که بتوانید به کمک آن اصول، آنچرا که در حدیث آمده تایید کنید، آن وقت اقتدا و عمل به آن واجب است. جز اهل عناد از چنین حدیثی روی برنمی‌گرداند.

امام صادق(ع): «إِذَا وَرَدَ عَلَیْکُمْ حَدِیثَانِ مُخْتَلِفَانِ فَاعْرِضُوهُمَا عَلَى کِتَابِ اللَّهِ فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ کِتَابَ اللَّهِ فَرُدُّوه‏» (وسائل‌الشیعه، ج ۱۸، ص ۸۴). فرمودند که اگر دو حدیث مختلف به شما رسید، عرضه کنید به کتاب خدا، آنچه موافق خداست اخذ کنید و آنچه مخالف کتاب خداست طرد کنید.

معیار دیگری هم هست که گفته می‌شود اگر حدیثی رسید که مخالف عامه بود، حدیث دیگری موافق عامه بوده، آنچه که مخالف عامه هست را باید اخذ کرد. دلیل هم این است که این قرینه می‌شود، آن حدیثی که موافق است از سر تقیه صادر شده و در شرایطی بوده که معصوم مطابق با رأی حاکم و رأی حکومت و عامه و اکثریت مسلمین آن زمان که غالب بودند سخن گفته‌اند درنتیجه این مخالف بوی تقیه می‌دهد و روایت مخالف مطمئن‌تر است.

نتیجه‌ای که ما از این روایات می‌گیریم که به «روایات عرض» معروف است این است که اگر کتاب وضوح نداشت و عامه‌فهم نبود و اگر فهم‌پذیر نبود و اگر زبان کتاب خدا، زبانی نبود که به سهولت بتوان آن را فهمید، یا معنادار نبود، یا صرفاً کارکردی بود، نتیجتاً امکان داشت که غلط باشد، یا رمزی بود، چگونه می‌توانست شاخص باشد.

بنابراین کتاب الهی به زبان عامه‌فهم و عقلایی و محاوره‌ای صریح نازل شده است و متن آن رسا و گویاست و درنتیجه حتی روایات باید به آن عرضه شود. ضمن اینکه از همین مجموعه روایات به دست می‌آید که زبان روایات نیز از همین قبیل است، زیرا بحث در این است که شما می‌توانید تشخیص بدهید که دو روایت با هم مخالفند و یکی با کتاب موافق است و دیگری با کتاب مخالف است. مفهوم آن این است که اصولاً زبان کتاب و سنت، زبانی عامه‌فهم، فهم‌پذیر، محاوره‌ای و عقلایی است.

تیمناً روایتی که جزئی از خطبه غدیر هست را نیز می‌خوانیم. در غدیر پیامبر اکرم(ص) فرمود: «مَعَاشِرَ النَّاسِ تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیَاتِهِ وَ انْظُرُوا فِی مُحْکَمَاتِهِ وَ لَا تَتَّبِعُوا مُتَشَابِهَهُ فَوَ اللَّهِ لَنْ یُبَیِّنَ لَکُمْ زَوَاجِرَهُ وَ لَا یُوَضِّحَ لَکُمْ عَنْ تَفْسِیرِهِ إِلَّا الَّذِی أَنَا آخُذُ بِیَدِهِ»

ای مردم در قرآن تدبیر کنید. آیات آن را بفهمید و به محکمات، به محکمات آن نظر داشته باشید و از متشابهات آن پیروی نکنید. احدی بیان نمی‌کند زجرها و نهی‌های قرآن را برای شما و توضیح نمی‌دهد تفسیر آن را مگر آن کسی که الان دست او در دست من است (حضرت امیر(ع)) قسمت‌های اول تصریح دارد که در قرآن می‌شود تدبر کرد و می‌توان آیات آن را فهمید و البته به محکم و متشابه تقسیم شده و در جای خود بحث شده که متشابهات را باید به محکمات ارجاع داد و از رهگذر ارجاع متشابهات به محکمات، متشابهات را هم می‌توان فهمید و آیه مربوط به تقسیم قرآن به محکمات و متشابهات به همین دلالت دارد، و اگر قرار بود متشابهات با ارجاع به محکمات و یا با مراجعه به ائمه معصومین(ع) مفهوم نمی‌شد این سئوال در ذهن انسان می‌روید که این متشابهات چه خاصیتی داشت که در قرآن آمده است. طبعاً متشابهات قابل فهم است اما با مراجعه به محکمات.

ابن عباس مفسر اصحاب رسول خدا و شاگرد امیرالمومنین در تفسیر است. او می‌گوید متشابه برای جاهل آن متشابه است. یعنی گویی متشابه نسبی است، ممکن است یک آیه برای کسی متشابه باشد که جاهل به آن است و نمی‌تواند بفهمد و برای دیگری همان آیه متشابه نباشد. متشابه آن است که برای جاهل خود متشابه است. مفهومش این است که متشابهات را می‌توان فهمید و بسته به توانایی علمی و اشراف فرد به معارف قرآنی و دینی و آشنایی فرد با قواعد و ضوابط فهم قرآن است و این نیست که متشابه هرگز فهمیده نشود.

دسته دیگر از روایات مجموعاً روایاتی است که به تعابیر گوناگون موضوع ثقلین را مطرح می‌کند که مجموعاً با تعبیر حدیث ثقلین از آنها یاد می‌کنیم که متواتر است، حدیث ثقلین را در ۲۵۵ کتاب معتبر شیعی، بزرگان ما نقل کرده‌اند و افزون بر ۵۰۰ عالم سنی در طول قرون این حدیث را نقل کرده‌اند و در سلسله سند این حدیث قرار دارند.

این حدیث قطعاً و مسلماً متواتر است. حدیث متواتر به آن حدیثی می‌گوییم که در همه ادوار و در همه طبقات حدیثی تعداد راویان به حدی باشند که احتمال تبانی نرود. رجال حدیث را به طبقات مختلف تقسیم می‌کنند، بعد از معصومین، تمام طبقه روات مشخص هستند و هر گروهی از محققین که هم‌عصر هم هستند یک طبقه به حساب می‌آیند. در هر طبقه‌ای به تعدادی این روایت را نقل کرده‌اند که نمی‌توانستند با هم تبانی کرده باشند. از این نحو انسان اطمینان پیدا می‌کند که این حدیث از معصوم صادر شده است و حدیث ثقلین از این قبیل است.

عبارات این با تفاوت‌های مختصری به صورت چندین روایت آمده است: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ» من دو شیء گرانبها را نزد شما ترک می‌کنم و نزد شما به ودیعت می‌گذارم. اول کتاب خدا، دوم عترت من که اهل بیت من است. تا وقتی که به این دو متمسک هستید هرگز و تا ابد گمراه نخواهید شد.

این روایت دلالت می‌کند که وقتی بناست کتاب خدا و ثقلین که حاصل آن سنت قولی و سنت فعلی است، وجود مبارک معصومین(ع) مصدر سنت قولی و سنت فعلی هستند. سخن و سیره معصومین دو حجت الهی هستند. اگر فهم‌پذیر و معنادار نباشند و پشتوانه معرفتی نداشته باشند و رمزی باشند، چگونه می‌توانند هدایتگر باشند؟ چگونه ممکن است به آنها تمسک کنیم و از آنها معارف اخذ کنیم. پس لزوماً می‌بایست، لسان و زبان و متن کتاب و سنت و مجموعاً زبان دین عامه‌فهم و فهم‌پذیر باشد، نه‌تنها آسان‌فهم باشد که، آنچنان نباشد که قرائت‌های مختلف بپذیرد و چندپهلو باشد. فهم‌پذیر باشد و نه قرائت‌پذیر، طوری که بتوان به آنها تمسک کرد.

و اگر غیر از این باشد ارجاع به کتاب و سنت ارجاع حکیمانه‌ای نمی‌تواند باشد و هنگامی‌که رسول خدا با این صراحت و تأکید امت را ارجاع می‌فرمایند به این دو سند الهی، معنایش آن است که این دو سند در دسترس ذهن و فاهمه بشری هست.

دسته‌ای دیگر از روایات که بسیار زیاد هست، مجموعه روایاتی است که امر می‌فرماید امت را به رجوع به قرآن و امر می‌فرماید به استنطاق قرآن. قرآن را استنطاق کنید و از قرآن استفسار کنید. بپرسید و به قرآن مراجعه کنید به نطق درآورید و سخن او را بشنوید.

«أَرْسَلَهُ عَلَى حِینِ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَهٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ انْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِیقِ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ ذَلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ أَلَا إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا یَأْتِی وَ الْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی وَ دَوَاءَ دَائِکُمْ وَ نَظْمَ مَا بَیْنَکُمْ» (نهج‌البلاغه، خطبه‌ ۱۵۸). خداوند متعال پیامبر اکرم را در شرایط خاصی مبعوث فرمود، در زمانی که فاصله طولانی از ظهور پیامبران داشت، چون ظاهراً قبل از حضرت عیسی، حدود شش قرن، دیگر پیامبری نیامده بود، لهذا فاصله بین آخرین پیامبر تا رسول خدا فاصله زیادی بود، در شرایطی که مردم در گمراهی و ظلمت به سر می‌بردند و النهایه خداوند مدرکی فرستاد، نوری که باید از آن پیروی کرد و آن قرآن است. قرآن را استنطاق کنید و از او بخواهید که برای شما سخن بگوید، اما سخن نمی‌گوید، من قرآن ناطق هستم. و من می‌گویم که در آن هرآنچه در آینده خواهد آمد نهفته است. درمان دردهای شما در آن است و نظم و نظام آنچه در میان شما باید باشد در آن است. علوم اولین و آخرین در آن مندرج است و دردهای شما به قرآن درمان می‌شود.

در اینجا هم بحث استنطاق را امر فرمودند و هم استناد استنطاق قرآن را به کلام هدایت و سنت علوی. تصریح به اینکه می‌توان درک کرد ولی باید از طریق ما از طریق حقیقت وارد شوید.

«وَ اعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِی لَا یَغُشُّ وَ الْهَادِی الَّذِی لَا یُضِلُّ وَ الْمُحَدِّثُ الَّذِی لَا یَکْذِبُ وَ مَا جَالَسَ هَذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلَّا قَامَ عَنْهُ بِزِیَادَهٍ أَوْ نُقْصَانٍ زِیَادَهٍ فِی هُدًى أَوْ نُقْصَانٍ مِنْ عَمًى»(نهج‌البلاغه خطبه ۱۷۶) قرآن ناصحی است که هرگز قش در آن نیست. هدایتگری است که هرگز گمراه نمی‌کند. سخن‌گویی است که هرگز دروغ نمی‌گوید. نمی‌شود کسی با قرآن هم‌نشینی شود جز آنکه چیزی از او کم می‌شود و چیزی بر او افزوده می‌شود. از ضلالت او کاسته می‌شود و بر هدایت افزوده می‌شود.

«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ عَلَى أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَهٍ وَ لَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًى» هر که قرآن را داشت هیچ کاستی ندارد و دچار نداری نیست و هرآنکه قرآن را ندارد هیچ غنایی ندارد و یکسره نیاز است و قرآن منشأ غناست. «فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِکُمْ وَ اسْتَعِینُوا بِهِ عَلَى لَأْوَائِکُمْ فَإِنَّ فِیهِ شِفَاءً مِنْ أَکْبَرِ الدَّاءِ وَ هُوَ الْکُفْرُ وَ النِّفَاقُ وَ الْغَیُّ وَ الضَّلَالُ فَاسْأَلُوا اللَّهَ بِهِ وَ تَوَجَّهُوا إِلَیْهِ بِحُبِّهِ وَ لَا تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ الْعِبَادُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِمِثْلِهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ قَائِلٌ مُصَدَّقٌ وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ شُفِّعَ فِیهِ وَ مَنْ مَحَلَ بِهِ الْقُرْآنُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ صُدِّقَ عَلَیْهِ فَإِنَّهُ یُنَادِی مُنَادٍ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَلَا إِنَّ کُلَّ حَارِثٍ مُبْتَلًى فِی حَرْثِهِ وَ عَاقِبَهِ عَمَلِهِ غَیْرَ حَرَثَهِ الْقُرْآنِ فَکُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ وَ اسْتَدِلُّوهُ عَلَى رَبِّکُمْ وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلَى أَنْفُسِکُمْ وَ اتَّهِمُوا عَلَیْهِ آرَاءَکُمْ وَ اسْتَغِشُّوا فِیهِ أَهْوَاءَکُمْ» از قرآن شفا بگیرید برای دردهایتان، از او کمک بگیرید برای مشکلاتتان، چراکه در او شفای بزرگترین دردها هست و بزرگترین دردها کفر و نفاق است. از او بپرسید، او ذکر است و مرجع است. از او سئوال کنید و او را واسطه خودتان و خدا قرار بدهید. اگر دعا هم می‌کنید به قرآن خدا سوگند بدهد و بدانید که قرآن شفاعت شما را می‌کند. هرکه در روز قیامت به قرآن شفاعت کند، شفاعت او را خواهند پذیرفت، و در روز قیامت منادی ندا خواهد داد که ای مردم هرآنکه چیزی کاشت مبتلای کِشته خویش است، بعد یا خوب و تنها کسی که سود می‌برد آن کسی که قرآن داشته باشد.

آراء خود را به قرآن عرضه کنید، یعنی اگر رأیی دارید با قرآن بسنجید، اگر قرآن تآیید نمی‌کند از رای خود برگردید و رای شما درست نیست. یعنی می‌توان مدعیات را به قرآن سنجید.

 

جلسه سیزدهم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه سیزدهم

ادر این جلسه، سومین محور نهاد سوم را مطرح می‌کنیم، یعنی برآیند و لوازم و تبعات عقلایی بودن زبان قرآن، ضمن اشتمال بر کارساخت‌های ویژه. نظریه‌ای که ما راجع به زبان قرآن داریم چه لوازمی دارد و این بحث‌ها چه برایند دارند.

ما وقتی قائل باشیم که زبان قرآن واقع‌نماست و خداوند به همان سبک و سیاق عقلا با بشر مخاطبه فرموده‌اند و بپذیریم که وجه غالب ساخت زبانی قرآن همان ساخت و سیاق زبان محاوره‌ای عرف عقلاست، اما مشتمل بر کارساخت‌های ویژه‌ای است و کارویژه‌هایی نیز علاوه بر این وجه غالب دارد. اگر این نظریه را بپذیریم، این نتایج به دست می‌آید:

۱٫ قرآن فهم‌پذیر است، چون زبان عقلا عامه‌فهم است. پس قرآن نیز فهم‌پذیر خواهد بود. درنتیجه نظریه قرائت‌پذیر بودن قرآن رد می‌شود.

۲٫ قرآن اگر فهم‌پذیر است باید عمدتاً در صدد دستیابی به مراد حق متعال باشیم. چون وقتی می‌گوییم یک متن را می‌توانیم بفهمیم، یعنی اینکه می‌توانیم به مراد مولف متن و ماتن این متن دست پیدا کنیم. ماتن و مؤلف قرآن حق متعالی است، پس باید کوشش کنیم تا به مراد الهی در متن قرآن دست پیدا کنیم.

به جای هرگونه تأویل و ارائه قرائت و کار ذوقی و احیاناً تفسیر به رأی باید کوشش کنیم مذاق و مراد شارع را از قرآن کشف کنیم. چون زبان عقلایی است، پس فهم‌پذیر است، و اگر فهم‌پذیر است باید مراد متکلم و مؤلف را که خداوند متعال است باید به دست بیاوریم و از پیش خود چیزی را بر قرآن تحمیل نکنیم. بنابراین نباید با قرآن ذوقی و سلیقه‌ای مواجه شد.

۳٫ قرآن معرفت‌زاست، اینکه گاه بعضی غربی‌ها می‌گویند وحی معرفت‌زا نیست، قرآن معرفت‌زاست. وحی الهی و وحی‌نامه خدا که قرآن کریم است معرفت‌بخش است، حقایق را به ما منتقل می‌کند و ما در مواجهه با قرآن به یک مجموعه معرفت‌ها دست پیدا می‌کنیم.

قرآن معنی‌دار و معرفت‌بخش است و به حقایقی در مراجعه و مواجهه با قرآن می‌توانیم دسترسی پیدا کنیم. این اصل بسیار مهمی است که در حوزه معرفت‌شناسی کاربرد دارد. پوزیتیویست‌ها معرفت را منحصر در حس دانسته‌اند که اصلاً حس معرفت‌زا نیست. تا عقل وارد صحنه نشود معرفتی به دست نمی‌آید و براساس فلسفه ما، حتی تصور و حتی صورت خیالی ـ به تعبیر ملاصدرا ـ مجرد است. چون فلاسفه‌ای مثل ابن‌سینا صورت عقلی را مجرد می‌دانند ولی صورت وهمی و خیالی را مجرد نمی‌دانند. ملاصدرا تمام اینها را مجرد می‌داند. حتی وقتی ما می‌گوییم صورت شیء در نفس ما حاضر می‌شود، شما میز را می‌بینید، وقتی چشم خود را می‌بندید نیز گویی هنوز میز را می‌بینید. صورت میز در ذهن شما موجود است. این صورت خیالی میز است و علم حصولی است که از بیرون برای شما حاصل شده است. از نظر فلسفه صدرایی حتی این نیز مجرد است، نتیجتاً خود حس معرفت‌زا نیست و معرفت از آن پدید نمی‌آید. می‌تواند معد و زمینه‌ساز معرفت باشد اما به انسان معرفت نمی‌دهد، لهذا حرف پوزیتیویست‌‌ها و تجربه‌گراها و علم‌زدگان از لحاظ فلسفی بی‌ارزش است.

معرفت‌زایی سهم عقل نیز هست، اما منحصر به عقل نیست. فقط عقل نیست که معرفت‌بخش است، وحی نیز معرفت‌بخش است. وقتی ثابت شود وحی معصوم است و وحی‌نامه واقع‌نما و معرفت‌بخش است، طبعاً ما با اطمینان می‌توانیم به آنچه از وحی به دست می‌آید تمسک کنیم و آن را معرفت بدانیم. به تعبیر اساتید می‌توان گزاره وحیانی را کبرای قیاس قرار داد، درست مثل یک گزاره‌ عقلانی.

۴٫ حجیت ظواهر قرآن. وقتی می‌گوییم قرآن به لسان عقلاست و می‌گوییم فهم‌پذیر است و کشف مراد ماتن مقصود است و معرفت‌بخش است، پس آنچه از این متن به دست می‌آید حجت است و می‌توان به آن در مقابل احتجاج کرد و خدا هم به فهمی که از قرآن به دست می‌آوریم بر ما احتجاج می‌فرماید که من به شما ابلاغ کردم و ما هم به آنچرا که فهمیده‌ایم می‌توانیم عمل کنیم و روز قیامت به خدا عرض کنیم که ما اینجور از قرآن فهمیدیم و عمل کردیم. خداوند طبعاً نخواهد فرمود که مراد من این نبود. حتی اگر در مواردی خطا کرده باشیم، اما مجموعه حجت می‌شود. حتی اگر در مواردی علم اجمالی داشته باشیم که خطاست، ولی این متن قرآن را از حجیت نمی‌اندازد. لهذا تفاوت و اختلاف آراء و حتی احراز خطا بودن بعضی از آراء دلیل نمی‌شود که ما از حجیت کلیت نص قرآنی و ظواهر قرآنی دست برداریم. بنابراین اصل دیگری که به عنوان اصل چهارم به دست می‌آوریم حجیت ظواهر قرآن کریم است.

۵٫ اگر قرآن به شیوه و سبک و سیاق عقلایی مخاطبه کرده است پس همان قواعد و ضوابط فهم متون عقلایی را باید در اینجا اعمال و رعایت کنیم. همان‌گونه که وقتی شما می‌خواهید یک متن قانونی و حقوقی را معنی کنید، مفسرین قوانین یک مرجعی برای تفسیر قانون اساسی می‌گذارند، بعضی واحدهای قضایی مثل دیوان عالی مشخص می‌کنند. گاه دیوان عالی و شورای خاصی برای قانون اساسی پیش‌بینی می‌کنند. و آنهایی که تفسیر می‌کنند، براساس قواعدی تفسیر می‌کنند که آن قواعد بر فهم متن قرآن هم حاکم است که به بعضی از آنها اشاره کردیم، که خود این بحث بسیار مفصل است. اصولاً یک ‌سوم از اصول فقه عبارت است از بیان قواعد لفظی و ضوابط ناظر و حاکم بر متن قرآن و سنت که به بخش الفاظ موسوم است. البته قسمت‌‌هایی از مبحث الفاظ در سده‌های اخیر عقلانی شده که باید از بخش اصول خارج شود، ولی به هرحال بخش عمده مباحث الفاظ در اصول فقه ناظر به حل همین مسئله است که بر مفردات و کلمات چه قواعدی حاکم است. مثل همین اصل اصاله‌الحقیقه. شما یک کلمه را که می‌بینید اصل این است که در همان معنایی استعمال شده که واضع به همان معنا وضع کرده، یعنی موضوع‌له آن. به کلمه اسد مثال زدیم. وقتی می‌گویند اسد شما باید بگویید اسد یعنی همان شیر درنده. نباید بگویید جای دیگری هم دیدم که به پهلوان می‌گویند اسد. تا وقتی قرینه‌ای وجود ندارد، اسد همان شیر درنده است. اگر قرینه‌ای بیاید چه حالیه باشد و چه مقالیه این معنا را منصرف می‌کند. تا می‌گوییم در زورخانه اسد دیدم، می‌گوییم منظور او آن شیر جنگل نیست. این یک اصل است که برای فهم واژه و تصور به کار می‌رود.

همین‌طور است برای فهم عبارت، یعنی آنگاه که بیش از دو کلمه با هم ترکیب می‌شوند، مثلاً به صورت وصفی و یا اضافی که به حد یک جمله نمی‌رسد. «سنگ سخت»، «گل زیبا»، «سنگ زیرین»، «گل نرگس»، این قبیل تعابیر که به صورت توصیفی و احیاناً اضافی است، قواعدی دارد که باید در فهم آنها رعایت شود. همین‌طور جمله و جمله تام. متن کلاً هفت جزء دارد، از «واژ» تا «واژه» تا برسد به «جمله تام» و احیاناً یک فراز یا قطعه از متن که «پارگراف»‌ می‌گویند و حتی به نظر من «کل متن». چون بر مجموعه متن هم یک اصول و چارچوب‌هایی حاکم است. این نیست که یک جمله و یا حتی یک فصل را چگونه بفهمیم، بلکه مجموع یک متن را اگر از عاقلی صادر شده باید توجه کنیم که ضوابطی دارد. اگر حکیم است، منسجم است. نمی‌شود یک بخش از این متن با بخش دیگری از آن متعارض باشد. آن نهادهای سازمندی و سازگاری درونی و همین‌طور سامانمندی برونی قرآن این را می‌خواهد بگوید که باید بحث شود. به هرحال وقتی ما گفتیم برابر عرف عقلا سخن فرموده، همان قوانینی را که مدون و به صورت ارتکازی خیلی از ما بلد هستیم، و یا اینکه در ادب، صرف و نحو و معانی و بیان خوانده‌ایم، مجموع این اصول باید اینجا رعایت شود.

بخش عمده‌ای از معانی، بیان ناظر به کلیت متن هم هست و یک سلسله اصول و قواعدی است که وضع شده و خوشبختانه مسلمانان و پیش از آن ایرانیان مؤسسان علوم ادب عرب هستند. عرب‌ها، زبان خود را از صرف و نحو و معانی و بدیع و صنایع ادبی، اولاً وامدار امیرالمومنین(ع) هستند و ثانیاً شیعیان امیرالمؤمنین(ع) و خصوصاً ایرانیان. چون همه ادبای برجسته مؤسس این علوم ایرانی و فارس‌زبان هستند و عمده مؤسسین علوم اسلامی ایرانیان و شیعیان هستند، مثل حدیث، علوم قرآن و تفسیر. همان دورانی که ایران شیعه نبوده،‌ باز علمای برجسته از ایران بوده‌اند و حتی علمای برجسته شیعی که بعد ما پیرو آنها شدیم. شیخ طوسی ایرانی است، ولو آن زمانی که شیخ طوسی، شیخ‌الطایفه بود، ایران شیعه نبود. این از برکات وجود مبارک حضرت امیر(ع) و هوشمندی مردم ایران است. سهمی که ایرانیان در بنای تمدن، فرهنگ، علوم و هنر و نظامات دینی دارند هیچ ملتی ندارد. هرچند دوره بعد از ورود اسلام را تا شروع مجدد سلسله پادشاهان «دو قرن سکوت» نوشتند، مرحوم علامه شهید مطهری کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» را نوشتند و این مرد نشان داد که وارد هر عرصه‌ای که بشود سرفراز و فاتح بیرون می‌آید. ایشان مورخ نبود ولی همین کتاب بسیار دقیق و محققانه است. برای نوجوانان هم داستان راستان را نوشت که بسیار موفق بود و هنوز کسی نتوانسته مشابه آن را بیاورد. انصافاً در فرهنگ انقلاب از استاد مطهری می‌توان پیروی کرد.

اینکه مجموع قواعد و ضوابط ادبیِ بیانیِ بلاغیِ حاکم بر لسان عقلا را باید رعایت کرد اصل دیگری است که ما از این نهاد می‌توانیم به دست بیاوریم.

۶٫ چون گفتیم وجه غالب ساخت زبانی قرآن همان وجه عقلایی و سبک و سیاق عقلایی است، اما کلام، وحیانی و فوق بشری است، پس از این حیث باید اختصاصاتی داشته باشد، این هم باز مقتضی یک اصولی است. این بند از نظریه می‌گوید که یک سلسله قواعد، اصول و نکات و جهاتی را که ناظر این بخش از نظریه است باید از این نظریه به دست بیاویم. از جمله آنها جواز تأویل و امکان تأویل است. اینکه قرآن علاوه بر تفسیر تأویلی دارد. حال اینکه تأویل قرآن را چه کسی باید بکند، روایت از رسول اکرم(ص) است که به حضرت امیر(ع) فرمودند: من برای تنزیل کتاب و تو (علی) برای تأویل خواهی جنگید. البته که اولاً تأویل از آن معصوم است.

بحث خود را با فرازی از معصوم به پایان می‌بریم که این مطلب را تأیید می‌کند که قرآن دارای سطوحی است. این مضمون مکرر نقل شده است که: «إن کتاب الله على أربعه أشیاء على العباره و الإشاره و اللطائف و الحقائق فالعباره للعوام و الإشاره للخواص و اللطائف للأولیاء و الحقائق للأنبیاء» (سفینه‌البحار) مضامین کتاب خدا چهار سطح است، عبارت است، اشارت است، لطائف است و حقایق. عبارت مال عامه است، یعنی لایه‌ رویین قرآن متعلق به عموم است. اشارات قرآن برای خواص است، لطائف آن از آن اولیاست و حقایق کتاب خدا را انبیاء می‌فهمند.

امیدواریم خداوند متعال ما را در زمره خواص و اولیایی که با اشارات و رموز قرآنی آشنا هستند و انس دارند قرار بدهد.

 

جلسه یازدهم ۱۹-۱۲-۸۹

دروس فلسفه‌ی اصـول(۱۱)

درخصوص این‌که نسبت بین مبادی علم و از جمله علم اصول با مسائل آن چیست، بحث می‌کردیم و عرض کردیم که از دو طریق می‌توان نسبت میان مبادی و مسائل علوم و احیاناً مناسبات و تعاملاتی که بین مبادی و مسائل هست را کشف کرد، یکی از طریق رجوع به تصریحات ارباب هر علوم، اصحاب هر علمی خود می‌گویند که چه نسبتی بین مبادی و مسائل هست و در مجموع اهل علم و ارباب مجموعه‌ی علوم می‌توانند این نسبت را توضیح بدهند. اگر توضیح و تصریحی باشد این سهل‌ترین و اولین طریق است برای دریافت نسبت مبادی با مسائل علوم.
دوم تحلیل مقارنه‌ی ماهیت مبادی و مسائل یا ملاک مبادی و مسائل یا کارکردهای مبادی با مسائل است. درحقیقت تلقیی که از مبادی داریم، و تلقیی که از مسائل داریم که در آن تلقی به ماهیت هر دوی این عنصر اشاره کردیم و طبعاً هر کسی تلقیی را از یکی از اینها دارد به نحوی بیان ماهیت اینها را هم می‌کند و ذکر ملاک می‌کند. با چه ملاکی، مطلبی مبدأ می‌شود با چه ملاکی مطلبی مسئله می‌شود.
یا معطوف به کارکردهای هریک از دو مقوله، یعنی مبادی و مسائل، مقارنه و مقایسه‌ای انجام می‌دهیم و نسبت این دو عنصر را با یکدیگر کشف می‌کنیم و احیاناً به مناسبات و تعاملات آنها پی می‌بریم.
کسی از اصحاب اصول به صراحت به بیان نسبت بین مبادی و مسائل این علم و مناسبات میان آن دو نپرداخته است. گفتیم علی فرض که کسانی به تفصیل وارد شده باشند و درخصوص مبادی و مسائل تلقی‌های گوناگونی باشد، ما برای پرهیز از اطاله‌ی کلام و پرهیز از این‌که ترجیح بلامرجح پیش نیاید و ما یک تلقی را تحلیل کنیم و دیگری را تحلیل نکنیم، و احیاناً به جهت این‌که گاه در آراء برخی بین تلقی‌هایی که درخصوص مسائل و عناصر یک علم دارند انسجام کافی نیست، ما ناچار نیستیم براساس تلقی‌های مختلف مسئله‌ای را تحلیل کنیم. اینجا می‌خواهیم بدانیم نسبت بین مبادی با مسائل مثلاً در علم اصول یا هر علم دیگری چیست، ولی چون از و مسائل تلقی‌های گوناگونی نزد ارباب علوم هست، ما می‌خواهیم یکی‌یکی تلقی‌ها را راجع به هر دو مسئله بیاوریم و بعد بگوییم براساس این تلقی بین این دو چه نسبتی برقرار است و چه مناسباتی رخ می‌دهد. و یا بخواهیم بین یک تلقی با تلقی‌های دیگر مقایسه کنیم، این کار ما نیست و درنتیجه مسئله باید به اجماع برگزار شود.
بیشتر به بررسی و تحلیل نسبت و مناسبات مبادی و مسائل براساس تلقی پذیرفته شده باید بحث کنیم. ما سخن و مدعا و تلقی خودمان را مبنا قرار می‌دهیم و بر آن اساس نسبت بین مبادی و مسائل را بررسی و تحلیل می‌کنیم.
اما گفتیم نمی‌توان مطلقاً چشم بست و اگر تلقی‌هایی اصحاب اصول داشته باشند را ندیده گرفت و از کنار آن عبور کرد. پس این بخش را به اجمال برگزار می‌کنیم و سپس تلقی خود را به تفصیل بحث می‌کنیم.
براساس دو روشی که پیشنهاد شد که اگر تصریحاتی اصحاب علوم دارند، به چه چیزی بین نسبت بین دو مسئله مبادی و مسائل اشاره کرده‌اند، اگر نه تلقی‌های اصحاب را راجع به هریک از این دو بررسی کنیم و ببینیم براساس این تلقی‌ها چه نسبتی باید بین این دو مقوله برقرار باشد. ما در فرع دوم به تفصیل تعاریفی را که اصحاب اصول و احیاناً برخی حکما و منطقیین درباب مبادی داشتند، بحث کردیم و مختصری به تلقی‌ها و تعابیر اصحاب برمی‌گردیم و از همان بحث مفصلی که کردیم استفاده می‌کنیم و اشاره به نسبت بین مبادی و مسائل براساس تلقی‌هایی که اصحاب داشتند می‌کنیم. چون کسی به نسبت مبادی و مسائل تصریح نکرده است، ناچاریم از تلقی‌ها و تعاریف و تعابیر تفحص کنیم و تحلیل کنیم و فی‌الجمله اشاره کنیم به نسبتی که براساس هر تلقی بین این دو مسئله می‌تواند برقرار شود.
در خصوص مبادی تصوری به خاطر دارید چندان نزاع و تعارضی بین اقوال نیست، هرچند تفاوت‌های اندکی در تعریف یا احیاناً گستره‌ی مبادی تصوری بود. بعضی مبادی تصوری را محدود می‌کردند به تعاریف و حدود و رسوم مسائل اساسی یک علم. بعضی توسعه می‌دادند و می‌گفتند مسائل و هرآنچه در آن علم مطرح شده، ممکن است مطلبی جزء مسائل علم نباشد مطرح شده باشد، ما حد و رسم آن مسئله را هم به عنوان مبادی تصوری آن مطرح می‌کنیم. بعضی فراتر از این می‌گفتند آن دسته از مطالب تصوری و تصدیقی که مربوط به خود علم است و نه مسائل، را هم شامل می‌شود. در این حدود راجع به مبادی تصوریه بحث بود ولی اختلاف چندانی نبود، لهذا ما هم از قسمت می‌گذریم و بیشتر روی مبادی تصدیقیه متمرکز می‌شویم که اختلاف بسیار بود. ما هفت قول را در آنجا مطرح کردیم.
برخی، مبادی تصدیقیه را به «مقدماتٌ بینه او معهوده یبتنی علیها قیاسات العلم»، تفتازانی هم اینگونه تعبیر کرده بود. مقدمات آشکار و بی‌نیاز از استدلال و بیّن. یا مقدماتی که هر چند بیّن نبوده باشند ولی چونان اصول موضوعه در علم اخذ شده‌اند که قیاسات علم بر آن مقدمات بیّنه یا مأخوذه مبتنی است. در این تعبیر مقدمات و مبادی تصدیقیه عناصر و مقولاتی هستند که قیاسات علم بر آنها مبتنی است.
این تعبیر، با این‌که مبادی عهده‌دار بیان یا اثبات مبانی نظری مسائل علم باشند، اعم از این‌که آن مبانی نظری فلسفی باشند، معرفت‌شناختی باشند، کلامی باشند، زبان‌شناختی باشند را شامل می‌شود. و یا حتی می‌تواند سازگار باشد با این‌که مبادی را قضایای تشکیل‌دهنده‌ی قیاسات قلمداد کنیم. وقتی می‌گوییم قیاسات علم مبتنی بر آن است، یعنی آنها سنگ بناهای قیاسات علم‌اند و قیاس از آنها تشکیل می‌شود، می‌تواند با این تلقی‌ها هم سازگار باشد. براین اساس، این تعبیر تفتازانی که تعبیر مشهوری است که بسیاری دیگر از فیلسوفان و منطق‌دانان از مبادی با همین تعبیر یاد کردند، یک معنای خیلی عامی پیدا می‌کند و نزدیک می‌شود به فلسفه‌ی آن دانش. البته چون این مقدمات فقط به مبادی قیاسات منحصر شده است و نه کل علم، طبعاً از فلسفه‌ی ناقص است. فلسفه علم بسا بیش از آنکه مبانی مسائل را طرح و تحلیل کند مبانی مربوط به خود علم را بما هو علم تحلیل می‌کند، یعنی مبادی فراعلمی و مبادی فرامسئله‌ای دارد. ایشان عمدتاً به مبادی فرامسئله‌ای معطوف کرده‌اند. در عین براساس این تلقی مبادی به فلسفه‌ی دانش نزدیک می‌شود.
شیخ بهایی فرموده بود: «المراد بمادی ما یتوقف علیه من الأمور التی لیست بینه بنفسها و من شأنها أن یتبین فی علم آخر». مراد از مبادی اصول عبارت است از اموری که خودبه‌خود بیّن نیستند و مباحث نظری هستند و احتیاج به تحلیل و استدلال دارند و باید در علم دیگری مورد تبیین قرار بگیرند تا تبیّن پیدا کنند. بعد در پاورقی در بیان تفاوت مقدمه‌ی علم و مقدمه‌ی کتاب یک نکته‌ای گفته‌ بود که ویژگی اصلی مقدمه‌ی علم است. فرموده بود: «مقدمه العلم مایتوقف الشروع علیه» شروع بر آن متوقف است. مطلب اصلی را در زبده‌الاصول، نسخه‌ی جدید، صفحه‌ی سیزده فرموده بودند، این مطلب را در همان کتاب در صفحه‌ی دوازده و در پانوشت مطرح کرده بودند.
اگر مقدمه‌ی علم عبارت باشد از مبادی علم و مقدمه‌ی علم ما یتوقف الشروع علیه باشد، در آن صورت می‌توان مقدمه‌ی علم و احیاناً مبادی علم را اعم از مبانی فراعلمی و فرامسئله‌ای دانست. درحالی‌که تفتازانی فقط فرامسئله‌ای دانست. بعد از درون اینها در مجموع نسبت‌ها را تحلیل و عرض می‌کنیم.
صاحب معالم مبادی را: «مقدماتٌ یتوقفٌ الاستدلال علیها» خوانده بود. آنجا اصلاً حرف از استدلال نبود، اموری که بیّن هستند یا مأخوذ هستند، یا غیربیّن هستند و از شأنشان است که در جای دیگری بحث شوند که شروع علم به آن مبتنی است، قلمداد کرده بودند. اما صاحب معالم تلقی دیگری را مطرح می‌کند، مقدماتی که استدلال بر آنها مبتنی است و نه علم. مقدمات و مبادی خودِ استدلال نیستند، استدلال را ما در علم می‌سازیم، بلکه اینها مقدمات استدلال‌اند. مقدمه‌هایی که در قالب مبادی بحث و پذیرفته می‌شود، از آنها استدلال می‌سازیم و ساخت استدلال وظیفه‌ی علمی است که عهده‌دار مسائل است. براساس نظر شیخ بهایی مبادی تصدیقیه‌ی هر علمی مواد، اجزاء و مبانی و زیرساخت‌های مورد نیاز برای استدلال در آن علم را تأمین می‌کند.
بعضی از بزرگان از جمله میرزای نائینی این تعبیر را فرموده‌اند: «و أمّا التصدیقیه فهی الادله التی توجب التصدیق بثوبت المحمولات من موضوعاتها» با تعریف شیخ بهایی خیلی تفاوت کرد. میرزا می‌فرماید که تصدیقیه خود ادله‌اند، شیخ فرمود ادله بر آنها مبتنی است. از نظر شیخ بهایی مبانی و مواد ادله‌اند، از نظر میرزای نائینی خود ادله‌اند. مبادی تصدیقیه‌ی هر علم در نظر شیخ بهایی، مواد و یا مبانی مورد نیاز برای استدلال هستند. براساس نظریه‌ی میرزا، مبادی نفس ادله‌ی مسائل‌اند، مبادی چونان دلیل‌اند برای مسائل. براساس نظر شیخ بهایی همچون مقدماتی هستند برای استدلال جهت اثبات مسائل.
شارح طهرانی، صاحب هدایه‌المسترشدین، پیش‌تر عرض کردیم که گفته‌اند دو و بلکه سه تلقی از مبادی است. «ما یتوقف علیه التصدیق بمسائل الفن» این سازگار است با این‌که مبادی عبارت از ادله باشند، با ادله می‌توانیم تصدیق مسائل فن را به دست بیاوریم. غالب ادله می‌توانند به صورت استدلال نباشند اما اصول موضوعه‌ای باشند که اگر قبول کردیم، خودبه‌خود پاره‌ای مسائل را باید بپذیریم. «فإن کان التصدیقات کانت مبادی التصدیقیه، و ان کان التصورات کانت مبادی التصوریه»، بعد اضافه فرموده بودند که اصلاً از مبادی دو اطلاق داریم، مبادی بالمعنی الاعم و مبادیی که جزء علم‌اند. دسته‌ای از مبادی از اجزاء علم به حساب می‌آیند، در این صورت یک تلقی از مبادی داریم. آنگاه که مبادی را نه منحصراً عبارت بدانیم از آن گونه از مبانیی که جزء علم قلمداد می‌شوند و اعم بدانیم یک تعبیر دیگر باید از آن داشته باشیم. ولذا دو تعبیر داریم: مطلق ما یتوقف علیه المسائل، هرآنچه مسائل بر آن متوقف است که ادله را هم شامل می‌شود و مبانی نظری مسائل را هم شامل می‌شود، پیش‌فرض‌ها، پیش‌انگاره‌ها و اصول موضوعه را هم شامل می‌شود و معنای دوم را هم شامل می‌شود، معنای دوم بود: «القضایا التی یتألف منها القیاسات» قضایایی که قیاسات از آنها تشکیل می‌شود، یعنی اجزاء قضایا. بعد ایشان گفته‌اند که وقتی می‌گوییم مبادی جزء علم است معنای دوم از مبادی منظور ما است. آن دسته از مبادیی را می‌گوییم جزء علم است که قیاسات یک علم از آنها تشکیل می‌شود. قضایایی هستند که با هم قیاسات علم را تشکیل می‌دهند. معنای دوم از معانی مبادی جزء علم است، معنای اول خیلی اعم است و حتماً جزء علم نیست.
فلاسفه هم نوعاً تعبیر دوم را از مبادی مطرح کرده‌اند. مرحوم حاجی سبزواری فرموده بودند: «القضایای المؤلف منها الاقیس و غیرها» مبادی آن قضایایی هستند که قیاس‌های یک علم از آنها تألیف شده است و غیرقیاس‌ها و سایر مسائلی که احیاناً قیاسات علم نیستند ولی درباره‌ی علم مطرح‌اند. و مبادی اجزاء قیاسات و دیگر مسائل قلمداد می‌شود.
این دو تعبیر دو تعریف مشهور و شایع راجع به مبادی هستند، غالباً یا به آن تعبیر کرده‌اند یا به این دومی. براساس تعبیر اول که بعضی دیگر هم همان تعبیر را داشتند، یعنی «ما یتوقف علیه المسائل»، در مقام تصور و نیز در مقام تصدیق مسائل محتاج مبادی‌اند. نسبت میان مبادی و مسائل نسبت تساوی و یا نسبت کل و جزء نیست، نسبت تباین است، و در عین حال بر هم مترتب‌اند و رابطه‌ی بین آنها رابطه‌ی ترتبی است. مسائل بر مبادی مترتب‌اند.
براساس تعبیر دوم یعنی «القضایای التی یتألف منها القیاسات» که تعبیر دوم صاحب شرح معالم است و تعبیری که از حاجی نقل کردیم، مبادی از اجزاء علم و بلکه به تعبیر دقیق‌تر از اجزاء مسائل علم به شمار می‌روند. این‌که بگوییم مبادی ادله‌اند تا این‌که بگوییم مبادی جزء اجزاء مسائل‌اند خیلی فرق می‌کند. آنجایی که ترتب علّی وجود دارد، و آنگاه که ما مبادی را مبانی مسائل بیانگاریم و مسائل را بر آنها متوقف بدانیم. در این تعبیر نسبت، نسبت کل و جزء می‌شود. البته رابطه باز هم ترتبی است. به هر حال کل از جزءها پدید می‌آید ولی ملاحظه می‌کنید نسبت خیلی تفاوت می‌کند.
محقق خراسانی در درر الفوائد فرموده بودند: «انّ البحث ان اثبات موضوع العلم و تحققه لیس من مباحث و مسائله بل مبادیه، ضرورتاً انّ المسائل تکون باحثتاً أن مفاد کان الناقصه ای اثبات شیء للموضوعات من عوارضها الذاتیه لا أن کان التّامه أی اثباتها و تحققها». مفاد کانی تامّه نیست که در مقام وجود بر موضوع است و چیزی را برای او اثبات نمی‌کند. بعد اضافه کرده‌اند: «بل لابدّ ان یکون مفادها بیّن أو مبیّن فی علم الاعلی، یکون ذلک بالنسبه الی موضوعه من مفاد کان الناقصه ولو لم یکن بیّن او مبیّن فی علم آخر فالیبحث انه فی نفس العلم».
براساس نظریه‌ی آخوند مبادی عهده‌دار اثبات موضوعات مسائل‌اند. این همان نقش فلسفه است، می‌گویند همه‌ی علوم وام‌دار فلسفه‌اند برای این‌که اگر فلسفه نباشد علوم دیگر هم نیستند، چون فلسفه عهده‌دار اثبات موضوعات دیگر علوم است و اگر موضوعات نبود محمولاتی نخواهد بود و علمی پدید نمی‌آید. محمولات علی‌المبانی مسائل یک علم هستند، وقتی موضوع نبود، محمول هم فایده ندارد، محمول به چه چیزی حمل شود؟ براساس تعبیر مرحوم آخوند مبادی عهده‌دار اثبات موضوعات مسائل‌اند و این همان نقش فلسفه نسبت به دیگر علوم قلمداد می‌شود.
ملاحظه فرمودید براساس تلقی‌ها و تعابیر گوناگونی که از اصحاب علوم، خصوصاً اصولیون که البته به تبع فلاسفه و منطقیان بیان کرده بودند، نسبت بین مبادی با مسائل نسبت‌های مختلفی می‌شد، گاه مبدأ جزء‌ مسئله می‌شد، بار دیگر مبادی علت مسائل می‌شدند، گاه مبادی مقدمات ادله بودند برای اثبات مسائل، گاه خود ادله تلقی شدند برای اثبات مسائل. این راجع به تلقی‌هایی که اصحاب از مبادی داشتند.
تلقی‌هایی که اصحاب از مسائل اصولیه دارند، ما در یک جلسه معاییر و ملاک‌هایی را که اصحاب اصول برای مسئله‌انگاشته‌شدن مطلب اصولی پیشنهاد کرده بودند را مرور کردیم. ده تعبیر در ملاک و مناط اصولی‌بودن مسئله نقل کردیم. ولی قبل از این‌که بحث از ملاک اصولی‌بودن یک مسئله یا مطلب بشود، باید بحث شود که مسئله چیست و ماهیت مسئله چیست. راجع به ماهیت مسئله چه گفته‌اند. درخصوص بحث از ماهیت مسائل تا نوبت برسد به این‌که سخن از ملاک مسئله‌ی اصولی‌بودن به میان بیاید، ارباب اصول رفتارهای متفاوتی دارند: «منهم من لم یتقرب الی السمأله اصلاً کلمتقدمین من الاصولیین» قدمای اصولیین اصلاً راجع به این‌که مبادی ماهیتاً چه هست و ملاک آن چیست اصلاً بحث نکرده‌اند، چون مسئله‌ی مبادی‌پژوهشی در اوایل اصول اصلاً مسئله نبوده است و ذهن سلف به این مطلب مهم معطوف نبوده است. «و منهم من لم یتخذ موقفاً فیها رقماً للأشاره الیه مثل میرزا النائینی» میرزای نائینی فرموده است که مسئله می‌تواند محمولات به نحو لا بشک باشد، یا به شرط شیء باشد. اما دیگرانی که از ماهیت سخن گفته‌اند و موضع گرفته‌اند: «منهم من قال بکونها هی المحمولات بنحو لا بشرط» گفته‌اند مسائل یک علم محمولات مطرح‌شده در آن علم است، منتها محمولات را دو جور می‌توان لحاظ کرد، یک بار می‌گویید محمولات به شرط انتساب به موضوعات، هر قضیه‌ای مرکب از سه عنصرِ موضوع، محمول و نسبت است، برخی گفته‌اند مسائل عبارتند از محمولات در قیاسات یک علم ولی به نحو لابشرط، یعنی بدون لحاظ این انتساب. «الخبر الواحد حجه» مسئله چیست؟ محمول این جمله حجت است، اما بدون لحاظ انتساب و لا بشرط است. این بیان را صاحب شرح معالم آورده‌اند و نسبت داده‌اند به محقق دوانی و گفته است که در حواشی مطالع، ایشان اینگونه تعبیر کرده‌اند و گفته‌اند مسائل یک علم عبارت است از محمولات مطرح‌شده در آن علم ولی به نحو لا بشرط و بدون لحاظ انتساب نسبت به موضوعات، خود محمولات.
دسته‌ی چهارم: «و منهم من قال بکونها هی المحمولات بنحو بشرط شیء» با لحاظ انتساب به موضوع. محمول به قید انتساب به موضوع مسئله است. بدون لحاظ انتساب به موضوع یک گزاره یا یک قضیه و ادعای شناور در هوا و در خلاء است. گفته‌اند چگونه ممکن است ما محمولی را که هیچ نسبتی به موضوعات یک علم ندارد بگوییم مسئله آن علم است؟ پس به شرط انتساب محمول به موضوع. وقتی حجت را منسوب می‌کنیم و نسبت آن را با الخبر الواحد لحاظ می‌کنیم مسئله علم اصول می‌شود. این را صاحب هدایه پذیرفته، صاحب فصول پذیرفته و بعضی دیگر هم مثل شارح تبریزی پذیرفته‌اند.
دسته‌ی پنجم: «و منهم من قال لکونها هی النسبه بین موضوعات قضایای العلم و محمولاتها» گفتیم قضیه سه جزء دارد، موضوعات، محمولات، نسبت، محمولات را هم لابشرط و بشرط شیء می‌شود دید. بعضی گفته‌‌اند محمولات لابشرط است، بعضی گفته‌اند محمولات بشرط شیء و به شرط انتساب به موضوع و بعضی گفته‌اند خود نسبت مسئله است. این‌که بین محمول و موضوع نسبتی برقرار شود، آن نسبت مسئله علم است.
دسته‌ی ششم: «و منهم من قال بکونها نفس القضایا» اصلاً قضایا عبارت‌اند از مسائل. قضایا عبارت است از آن گزاره‌ای که پس از ترتیب دادن یک قیاس به دست می‌آید. شما قیاسی را از مجموعه‌ای از مقدمات و قضایا تشکیل می‌دهید و نتیجه می‌گیرد، نتیجه به صورت یک گزاره و یک قضیه دستگیر ما می‌شود، آن نتیجه مسئله می‌شود. البته به موقع این آرا را نقد خواهیم کرد ولی همین‌جا اشاره می‌کنیم که در این صورت علم اصول حداکثر بیست صفحه می‌شود، یعنی یک فهرستی از نتایج مباحث اصولیه. آنوقت بر این مبنا که بگوییم علم چیزی نیست جز مسائل آن و مسائل هم عبارتند از قضایایی که به مثابه نتیجه عاید ما شده است، و مباحثی که پیش‌تر مطرح کردیم مسئله نیستند و مسئله‌ی علم اصول به حساب نمی‌آیند، در آن صورت علم اصول یک توضیح‌المسائل بیست صفحه‌ای می‌شود. این‌که پشت هریک از این مسائل دنیایی از کار علمی و اجتهادی نهفته دیگر جزء توضیح‌المسائل نیست. احکام عبارتند از آنچه که در توضیح‌المسائل آمده است. تفقه و فقه پشت آن است و چنین فرضی می‌شود. مرحوم محقق خراسانی، محقق عراقی، محقق اصفهانی که همه اینها هم من تبع دارند این دیدگاه را مطرح کرده‌اند.
این هم راجع به ماهیت مسئله‌ها، این‌که مسائل علم اصول چیست، قول اول و دوم که محل بحث نیست، بعضی مثل قدما متعرض نشده‌اند، بعضی اشاره کرده‌اند ولی موضع نگرفته‌اند، ولی مطلبی که مطرح کردند جدای از پنج تلقی دیگر نیست. یک تلقی این بود که محمولات به نحو لابشرط، تلقی دیگر این بود که محمولات به شرط شیء، تلقی سوم این‌که نسبت بین موضوعات قضایا با محمولات آن عبارت است از مسئله، تلقی آخر این‌که خود قضایا عبارتند از مسائل.
از مجموعه‌ی این تلقی‌ها چندان به صراحت نمی‌توانیم به نسبت میان مبادی و مسائل پی ببریم. اما اگر بین آن تلقی‌هایی که راجع به مبادی گفتیم و تلقی‌هایی که راجع به مسائل عرض شد با هم مقایسه کنیم آن موقع می‌شود نسبت‌هایی را بین هر کدام از تلقی‌ها از مبادی با هر کدام از تلقی‌ها درباب مسائل برقرار کرد و کشف کرد. این‌که مبادی چه چیزی تلقی شوند، مثلاً استدلال قلمداد شوند و استدلال مسائل باشند، یا مواد و مبانی استدلال برای مسائل قلمداد شوند، یا اجزاء مسائل به حساب بیایند، و از این طرف هم مسائل هرکدام به چه معنا باشند، آنوقت بین اینها نسبت‌های مختلفی برقرار می‌شود. نسبت بین هر تلقی با تلقی دیگر از مقوله‌ی دیگر.
اما آخرین مطلب، و آن این‌که گفتیم اینها را اشاره می‌کنیم و می‌گذریم و آنچه محل بحث است این است که تلقی ما از مبانی چیست، تلقی ما از مسائل چیست و براساس تلقی خودمان چه نسبتی میان مبادی و مسائل برقرار می‌شود.
ما مبادی را اینگونه تعریف کردیم: «المبادی ما یتکون به العلم و یبتنی علیها هو و امهات مسائله تصوراً و تصدیقاً بلاواسطه» مبادی عبارت دانستیم از آنچه که علم با آنها تکون پیدا می‌کند، (کلیات علم و نه فقط مسائل) و خود علم هم بر آن مبتنی است و بدانها تکون پیدا می‌کند (مثل مبادی معرفت‌شناختی) بلکه مبتنی بر آن هم هست، اصول موضوعه‌ای که می‌پذیریم و به مثابه سنگ‌بناهای علم قرار می‌دهیم، خود علم و امهات مسائل آن، مبادی فراعلمی و فرامسئله‌ای، هر دو را عرض می‌کنیم و نیز در مقام تصور، تصوراً و در مقام تصدیق، تصدیقاً، و علاوه بر اینها، بلاواسطه. اشکالی که بر بسیاری وارد می‌شود که می‌گویند مایتوقف علیها، این مایتوقف تا چند نسل و تا کجا؟ تا خود فلسفه‌ی محض مایتوقف علیها است. گفتیم ما از مایتوقف علیها مبادی قریبه یا وسیطه‌ای که به تأویل می‌رود اراده می‌کنیم ولذا قید بلاواسطه را می‌آوریم که کسی این قید را ذکر نکرده است.
با توجه به این تعریف: «فهی تنقسم إلی مباحث ترتبط بالعلم بما هو کنسقٍ معرفیٍ منسجم» پس با این تعریف مبادی تقسیم می‌شود به مباحثی که مرتبط به خود علم است، از آن جهت که علم است و یک دستگاه معرفتی است. کاری نداریم که به چه مسائل خواهد پرداخت. و از این جهت طبعاً همان مبادی تصوری و تصدیقی هر دو قابل طرح‌اند و اقسام این قسم هم می‌شوند. و دسته‌ی دومی را شامل می‌شوند که معطوف به مسائل‌اند: «و إلی مباحث ترتبط بمسائله بما هی مسئله خاصه» هر مسئله‌ای مبادیی جداگانه دارد. و اینها هم دوباره به دو قسم تقسیم می‌شوند یعنی تصوری و تصدیقی هستند، مبادی مسائل هم به دو قسم تقسیم می‌شود. و سایر تقسیماتی که می‌توان مطرح کرد.
اما تعریف و تلقی ما از مسائل، مسائل را اینگونه تعریف کردیم: «یمکن أن یقال هی عباره أن نفس قضایای العلوم بعد الاثبات» بعضی هم اینگونه گفته‌اند، یعنی قضایای که از قیاسات حاصل می‌شوند و نتیجه‌ی قیاسات هستند. «أی النتایج الحاصله من ابحاث کل علم» این نگاه، نگاه پسینی است. «هذا اذا نظرنا الیه نظره بعدیه» ما بعد از آنکه علمی داریم و تحقیقات و تحلیل و بحث‌های خود را کرده‌ایم و به نتایجی رسیدیم، آن نتایج را می‌گوییم مسئله‌هایی هستند که به آنها رسیده‌ایم. بنا بوده ما در یک علمی به این مسائل برسیم و این مسائل را حل کنیم. به این شکل بگوییم مسائل علم آن قضایایی هستند که در آن علم حل شده‌اند و بنا بود این علم به حل این مسائل اهتمام کند و به این معنا در ادبیات علمی جدید مطلب پذیرفته است و مسائل این است. چه آنکه هر علمی متصدی و عهده‌دار حل مسائلی است. این مسائل کدام‌هاهستند و شما به چه چیزی رسیده‌‌اید؟ اینها مسائل‌اند.
مسائل اطلاقات مختلف دارد و حدود چهار اطلاق دارد و لذا بعضی از این نزاع‌ها لفظی است و بعضی جاها خلط می‌شود. یکی یک تلقی از مسئله را می‌گوید، دیگری تلقی دیگری را می‌گوید بعد با هم دعوا می‌کنند، درحالیکه با دو حیث و یا سه حیث مسئله را مسئله می‌دانیم و هر کدام از اینها هم معیار خاص خود را می‌خواهد. ما از معیار علی‌الاطلاق مسئله بودن یک مطلب نباید سخن بگوییم و این حرف دقیق نیست ولذا باید بگوییم معاییر مسئله یک علم چیست و بعد بگوییم مسئله به کدام معنا؟ به این معنا این است و بدان معنا آن است.
«و یمکن ان یقال هی عباره أن القیاسات المرکبه أن القضایا، أی المطالب التی بحث عنها فیه» معنای دوم مسئله، خود قیاسات هستند و نه نتیجه‌ی قیاسات. قیاساتی در یک علم که مرکب از قضایایی است تشکیل می‌شود، و کل علم یعنی همین. کل علم یعنی همین قیاسات. وقتی می‌گوییم لیس العلم الّا مسائلُه، یعنی همین. ما مجموعه‌ی قیاساتی را که در یک علم می‌سازیم و تحلیل می‌کنیم و استدلال می‌‌کنیم و بررسی می‌کنیم علم است و اینها همان مسائل‌اند، و نه نتایج فقط. «و بعباره الأخری هی عباره أن القضایا أو القیاسات التی تشکَل و تنسق عنه العلم» قیاسات و قضایایی که علم از آنها تشکیل پیدا می‌کند و تنسیق می‌یابد. این هم نگاه بعدی است و مثل نگاه اول پسینی است که ما ایستاده بودیم و علم کار خود را کرده بود، یک مشت قضایا به عنوان نتایج مباحث ارائه کرده بود و ما نگاه می‌کردیم. اینجا هم می‌گوییم کل قیاسات که در علم مطرح می‌شوند و علم را همین‌ها تشکیل می‌دهند. اینها با نگاه پسینی است و علم موجود را بررسی می‌کنیم. اینجا هم می‌گوییم: «هذا ایضاً اذا نظرنا الیها بمسائل نظره بعدیه».
فرض سوم در تلقی از مسائل یا نوع سوم از تلقی‌ها (این فرض‌ها هیچ‌کدام مانعه‌الجمع نیستند یعنی همه‌ی این فرض‌ها می‌توانند صحیح باشند، لازم نیست رد و قبول هم بکنیم.) «یمکن ان یقال هی مسائل، عباره أمّا یسئل عنها و یطلب جوابها فیه» این معنا، معنای رایج امروز مسئله است. وقتی می‌گویند مسئله‌ی یک علم چیست و وقتی شما می‌خواهید یک تحقیق انجام دهید، می‌گویند مسئله‌ی تحقیق شما چیست، مسئله‌ی اصلی شما چیست و مسائل فرعی کدام است؟ یعنی آنچه که از آنها در علم پرسیده می‌شود و بناست پاسخ این پرسش‌ها در آن علم به دست بیاید. پرسش‌های مطرح‌شده که در پی پاسخ یافتن برای آنها هستیم را مسئله می‌دانیم و این هم یک معنا از مسئله است و معنای بسیار رایجی هم هست. «هذا اذا نظرنا الیها نظره قبلی أی من قبل أن تکون المسئله» درواقع این نگاه پیشینی است، چون فرض می‌کنید هنوز علمی ندارید ولی با یک مشت پرسش مواجه هستید و برای دستیابی به پاسخ این پرسش‌ها علم را تشکیل می‌دهید. این پرسش‌ها را می‌آورید، بحث می‌کنید و پاسخ‌ها را هم کنار آن می‌گذارید. این هم یک معنا از مسئله است. و کمتر، مسئله به این معنا حداقل در بین اصحاب اصول مطرح شده است. «فهناک منظاران و مصطلحان» پس ما دو اصطلاح و دو منظار و منظر داریم. یا بفرمایید «أو معانی الثلاثه» مسئله سه معنا دارد. و اینها را نباید با هم خلط کنیم و هرکدام در جای خود درست هستند و در مجموع بسا بشود همه را دقیق و درست و متلائم قلمداد کرد. «فتقدم جیداً جداً فالاولی القول بجواز اطلاق المسئله علی احد الثلاثه الاخیر حسب المورد» حسب المورد هر کدام از اینها را می‌توانیم مسئله قلمداد کنیم. «النهایه لا بأس باطلاق المسئله النسبه بین الموضوع و المحمول و حینئذ یمکن تطبیقها علی الاول من المصطلحین» درواقع نسبتی که برقرار می‌شود قضیه تولید می‌شود و آن قول آخری که می‌گفت قضیه مسئله است و ما گفتیم در آن صورت علم اصول بیست صفحه بیشتر نمی‌شود. «فالاولی عندنا القول بجواز اطلاق المسئله علی احد الثلاثه حسب المورد علی أنّ للمعنا الرابع اذا…».
من یک بحث مفصلی راجع به ملاک‌ها و مسئله‌ی اصولی داشتم که چهار ملاک را برای مسئله‌ی اصولیه پیشنهاد دادم، «المختار فی مناط الاصول و ما هی المسئله فی الاصول، اولاً ینبقی البحث فی مناط الاصولیه من منظارین، تقدمی (الاجتهادی) و التأخری (استقرائی) و مااقترحناها من مناهج التحرف فی المبادی و المسائل و المعاییرهما ایضاً بعضها کانت من تلک و أخری من ذلک» ما می‌گوییم ماهیت مسئله این است و معیار آن هم این است، خوب حالا چگونه این را کشف کنیم که این معیار وجود دارد یا ندارد. چهار روش و منهج پیشنهاد دادیم که از آن چهار منهج می‌توانیم پی ببریم که این مناط در یک مسئله و مطلبی وجود دارد تا مسئله اصولیه بدانیم یا نه. آن چهار روش را گفتیم مشتمل بر نگاه پیشنی و پسینی است و باید از دو زاویه دید.
«ثانیاً و علی هذا المسئله الاصولیه ایضاً یمکن التعرف فی مصطلحین طبعاً من منظارین» پس مسئله‌ی اصولیه هم به لحاظ ملاکی باید از همین دو زاویه نگریسته شود.
«ثالثاً کما مرّ استعمال المسئله بمعانٍ فیجب اعلام المختار فی کل قسم علیحده» آنوقت ما راجع به هر معنایی باید اعلام موضع کنیم. مطلق نمی‌توانیم بگوییم موضع ما چیست، باید بگوییم به این معنا این را قبول داریم، به آن معنا آن یکی را. «أو تعیین ما هو المراد منها هناک ثم إعلام المختار فیه» می‌توانیم یکی از اینها را انتخاب کنیم و بعد راجع به آن موضع بگیریم. ممکن است هر سه احتمال را بپذیریم. «والأخیر انّا اثبتنا أو اخترنا بعض العوائر کالمعیار للمسئله الاصولیه و هی هذه الاربعه التالیه» ما چهار معیار را پیشنهاد دادیم، یک معیار این است که مسئله‌ی اصولیه هر مبحث و مطلبی است که در مظان ایفای نقش چونان ابزار برای اکتشاف فروع شرعیه است. «کون المبحث فی مظان ایفاء الدور کالعال لاکتشاف الفروع الشرعیه و اختصارها ان مدارکها ولو ببعض الوسائط الغیر البعیده» ولو این‌که مسئله آنچنان باشد که با یک واسطه به کار استنباط و استظهار بیاید. ما به موقع بحث خواهیم کرد که خود مسائل لایه‌لایه است. مسئله یک‌دست نیست، اینطور نیست که بگوییم مبدأ را می‌گوییم و بلافاصله مطلب بعدی می‌شود مسئله و دیگر مسئله نداریم. مسائل چند لایه‌اند، چطور مبادی گفتیم چند لایه‌اند که براساس نظر دیگران می‌شود مبانی بعیده و وسیطه و قریبه را مبادی قلمداد کرد. مسائل هم همینطور هستند، در هر مطلب و بابی چند لایه مسئله داریم.
معیار دوم معیاری است که ما از سید مرتضی پذیرفتیم و ما هم این را قبول داریم: «الموصلیه إلی العلم بالفقه أو متعلقاً به و طریقاً الی ما هذه صفته» با مختصر تصرفی تعبیر سید مرتضی است. ایشان فرمودند آنچه موصل به علم فقه است. اینجا یک اشکال جزئی وارد می‌شود که در معیار ما نبود و آن اینکه اگر بگوییم هرچه موصل است مسئله‌ی اصولیه است پس هرآنچه که بحث کنیم و بعد رد شود و معلوم شود موصل نیست، مسئله‌ی اصولیه نبوده، پس ما یک مطلبی را که مسئله‌ی اصولیه نبوده در علم اصول مطرح کردیم. این اشکال می‌تواند بر تعبیر سید مرتضی وارد شود. یا خود موصل است یا متعلق به بحث از موصلیت است و طریق است به چیزی که موصلیت صفت آن است. ممکن است بفرمایید ایشان می‌گوید متعلق به بحث از موصلیت است و طریق به موصلیت است، می‌گوییم ایشان می‌گوید لاجرم باید موصل باشد اما اگر بحثی شد و نهایتاً منتهی نشد به پدید آوردن موصل این بحث اصولی نمی‌شود و اشکال باقی است. به هر حال این اشکال باقی است ولی یکی از راه‌های ما مراجعه به اظهارات و تصریحات اصحاب است، ایشان اینجور اظهار فرمودند و بین مجموعه‌ی معاییر فی‌الجمله قابل دفاع‌تر است.
معیار سوم، «امکان استخدام لقضیه للدراسه فی المناهج العامه أو الحجج الشرعیه و تکوینها بلاواسطه» معیار سومی که پیشنهاد می‌‌کنیم این است که هرآنچیزی که ممکن باشد استخدام آن برای بررسی مناهج عامه، براساس تعبیر خودمان از موضوع علم اصول یا براساس تأویل دیگری که به مختار نزدیک‌تر است یعنی حجج شرعیه. هر قضیه‌ای که برای بررسی مناهج عامه بدون این‌که نتیجه را تضمین کنیم که آن اشکالی که بر سید مرتضی وارد بود بر این هم وارد شود، بشود برای بررسی مناهج عامه به استخدام درآورد که باعث تکوین آن مناهج شود، اما آنچه که بلاواسطه سبب تکوین شود. مع‌الوسائط می‌شوند مبادی.
معیار چهار، یک روشی را پیشنهاد دادیم که عرض کردیم باید مجموعه‌ی مطالب و مباحث کمابیش مرتبطی را که می‌توانند بین علوم مختلف مرتبط به هم توزیع شوند، با رعایت الانسب فالانسب بین این علوم توزیع شوند، آنچه انسب به حال علم اصول است می‌شود مسئله‌ی علم اصول.
توضیح: ما ببینیم چند علم داریم. مثلاً فرض کنید یک فلسفه‌ی اصول داریم، یک علم اصولی داریم، یک فقهی داریم. این سه علم علوم مرتبط به هم هستند و حتی مترتب به هم هستند، در مرتبط گاهی علم رجال و درایه هم داریم که در کنار اصول، مرتبط با علم اصول هستند، علوم مرتبطه و مترتبه مجموعه‌ای از مباحث را که با هم سنخیتی دارند اداره می‌کنند. آنوقت این مباحث را با یک معیار می‌توانیم توضیح کنیم و آن معیار این است که کل این علوم و کل این مباحث را ببینیم بعد ببینیم اگر بنا شود اینها را بین این چند علم مرتبطِ مترتب توزیع کنیم هریک مناسب کدام از این علوم هستند، با رعایت الانسب فالانسب، الاقرب فالاقرب اینها را توزیع کنیم در چند علم، با این معیار بگوییم کدام مسئله‌ی کدام علم‌اند که این خیلی کاربردی است. درنتیجه ما باید ببینیم چه چیزی را می‌شود در فلسفه‌ی علم اصول مطرح کرد، چه چیزی را در علم اصول و چه چیزی در فقه باید مطرح شود. اینجور مسئله را توزیع کنیم با یک معیار، یعنی شاخص و ملاک و مناط ما انسبیت است در قیاس با دیگر علوم.
«ارجاع کل مبحث مما ینبقی البحث أنه حول موضوع کل علم من العلوم المرتبطه و المرتبه الی علم یناسبه بالقیاس بملاحظه اقرب فالقرب و الانسب فالانسب بشئون کل واحدٍ من تلک العلوم» هر علمی شئونی دارد، هر مطلبی یک تناسبی با یکی از اینها دارد، ولو نسبتی هم با علم دیگر دارد. مثلاً مبادی قریبه خیلی نزدیک به مسائل یک علم است. اگر نبود علم پیشینی، علم آلی، علم مقدمی و فلسفه‌ی آن علم، جای دیگری وجود نداشت و باید در همین علم مسائل مطرح می‌شد. این‌که گاهی بزرگانی گفته‌اند که حالا که علم دیگری نیست اینجا مطرح می‌کنیم خیلی بی‌مبنا نیست. این مطلب وقتی مقایسه می‌کنیم از هر علم دیگری مناسب‌تر است که در این علم بیاید، گویی این شاخص بوده است، ولی برای مبادی. ما می‌گوییم اگر علم دیگری نبود ولو مبدأ‌ انگاشته شد، و فرض کردیم علم دیگری نمی‌تواند تکون پیدا کند، این را هم حتی مسئله قلمدا کنیم. اگر مناسب این علم بود می‌شود مسئله این و اگر مناسب دیگری بود می‌شود مسئله‌ی آن دیگری. بعد در تجزیه علوم و تولد علوم جدید این مسائل جابه‌جا می‌شوند. تا زمانی مسئله‌ی این علم بوده، وقتی تجزیه شد یکباره مسئله‌ی علم دیگری می‌شود، چون با پیدایش آن علم این مسئله انسب به آن علم است و نه این علم. مناسبتش با این علم کمتر می‌شود. والسلام.

جلسه دوازدهم ۱۸-۱-۹۰

دروس فلسفه‌ی اصـول(۱۲)

در جلسات گذشته تاکنون، چند فصل از مباحث مربوط به مبادی اصول و مبادی‌پژوهی اصولیون را مطرح کردیم. سیر تاریخی ـ معرفتی تکون و تطور مبادی‌پژوهی در آثار و آراء اصحاب اصول را مطرح کردیم. مفهوم‌شناسی و تعریف مبادی و نیز کارکردهای گوناگون مبادی را بحث کردیم، جایگاه مبادی‌پژوهی را در ساختار علوم و از جمله علم اصول و یا دانش عهده‌دار این مبحث را بررسی کردیم. نسبت مبادی با رئوس ثمانیه و فلسفه‌ی اصول را مورد بررسی قرار دادیم. در ذیل این عنوان جمع‌بندی نهایی را عرض نکردیم و وعده کردیم در جزوه می‌آوریم ولی به طور فشرده می‌توان عرض کرد و البته تفصیل آن در جزوه خواهد آمد.
مجموعه‌ی مبادی‌پژوهی پانزده فصل است. بعضی از فصول است که رتبتاً بر مباحثی که تا به حال طرح کردیم تقدم دارند، حالا یا آنها را در جزوه می‌آوریم که بسا کفایت کند و بعضی را هم به شرایط مساعد موکول می‌کنیم که بحث آن را عنوان کنیم. مثلاً غایت و کارکردهای مبادی‌پژوهی را به تفصیل بحث نکردیم ولی مکتوب آن هست، یا مناشی و مصادر مبادی اصول را بحث نکردیم که طبعاً این بحث‌ها مقدم است بر آنچه که تا به حال مطرح شده است. بحث هندسه و هویت معرفتی مبادی اصول بحث نشده که البته می‌توان بحث کرد.
آخرین فصل ما که با این ترتیب منطقی فصل هشتم می‌شود نسبت و مناسبات مبادی علوم به ویژه اصول با مسائل آن است که این بحث به تفصیل مورد ارزیابی قرار گرفته است و تتمه‌‌ای داشت که عرض می‌کنیم و بعد مبحث بعدی را آغاز می‌کنیم.
در ذیل عنوان نسبت و مناسبات مبادی علوم، به خصوص علم اصول، با مسائل آن مطالبی را طرح کردیم، یکی روش دستیابی به این مقایسه بود که چگونه بین مبادی و مسائل مقایسه کنیم و اینها را از یکدیگر تفکیک کنیم. گفتیم می‌توان به تصریحات ارباب علوم مراجعه کرد و این یک راهی است برای این‌که ببینیم خود ارباب علوم و نخبگان جامعه‌ی علمی چه راه‌هایی را برای تفکیک مبادی از مسائل آن ارائه کرده‌اند.
دوم تحلیل ماهیت یا غایت و کارکردهای مبادی است در مقابل مسائل، ماهیت مبادی چیست، ماهیت مسائل چیست، کارکردهای این دو چیست. و براساس این ماهیت و مؤلفه‌ها و غایت و کارکردها این دو دسته را با هم مقایسه کنیم. عرض کردیم که براساس شیوه‌ی اول کاری نمی‌توانیم بکنیم و به صورت مقایسه‌ای و مقارنه‌ای بین مبادی و مسائل، چندان کسی تصویر نکرده است، اما می‌شود از تلویحات سلف در اصول برای بیان تفاوت بین این دو دسته از مباحث استفاده کرد. به همین جهت گفتیم بر عبارات اصحاب درباره‌ی مبادی و تحلیل اجمالی آنها و بر عبارات اصحاب درخصوص مسائل و تحلیل اجمالی آنها می‌شود مرور کرد و از این مرور فهمید که اینها چه تلقی‌هایی دارند و در آخر مقایسه کرد. ما با این شیوه بحث را جلو بردیم. از تلویحات و مرور بیان آنها راجع به مبادی و مسائل می‌شد استفاده کرد که در مجموع شش گروه و شش دیدگاه را نقل کردیم. تعاریفی که راجع به مبادی و مؤلفه‌ها و کارکردهای مبادی داشتند، و شش نوع تلقی را بیان کردیم. همین مطلب را راجع به تلقی‌های مختلف از مسائل می‌توان مطرح کرد. آنجا هم حدود ده تعبیر و ملاک برای مسئله اصولی بودن آمده بود و اجمالاً مرور کردیم.
آنچه که قابل بحث بود دو نکته بود، یکی این‌که ما براساس این دو مرور، تعاریف و تلقی‌های اصحاب از مبادی و از مسائل را با هم مقایسه کنیم، چه تفاوت‌هایی به دست می‌آید و سرانجام براساس دیدگاه خودمان، یعنی تلقیی که ما از مبادی و مسائل داریم، تفاوت‌ آنها چه می‌شود. این قسمت را در حد مرور بر تفاوت‌ها نکاتی را عرض می‌کنم که مطلب ناتمام نمانده باشد.
ما مبادی را اینجور تعریف کردیم: «المبادی ما یتکون بها و یبتنی علیها العلم و امّهات مسائله الی واسطه بعیده» و اضافه کردیم: «فهی تنقسم الی مباحث ترتبط بالعلم بما هو کنسق معرفیٍ منسجم و الی مباحث ترتبط بمسائله بما هی مسئله من مسائله» در خود تعریف هم گفتیم چون مبادی به چیزی گفته می‌شود که تکون یا ابتناء علم و امهات مسائل بر آن است پس مبادی دو دسته‌اند، یک دسته مبادی خود علم‌اند یک دسته مبادی مسائل علم‌اند، ولی این دو قسم دوباره تقسیم می‌شوند: «و کل منها ایضاً الی مبادی التکون والتنسق و إلی التصوریّه و التصدیقیه و إلی اقسام الخاص». ما این تقسیمات را عنقریب می‌رسیم و بیش از این راجع به اقسام بحث نمی‌کنیم و عمده آن تعریف است.
درخصوص مسائل هم ما چهار تعریف داریم که دو تعریف اصلی را عرض می‌کنیم. در فصل سوم از کل فلسفه‌ی اصول ما راجع به مسائل بحث کردیم و بحث مسائل‌پژوهی اصول مطرح است. آنجا مسائل را این‌گونه تعریف کرده‌ایم: «مسائل العلوم هی عباره عن القضایا المنتج عن الابحاث فی العلوم» قضایای حاصل از بحث در آن علم، یعنی آن نتیجه‌ی نهایی که ما پس از بحث و فحص راجع به یک مطلبی در یک علمی می‌کنیم، آن قضیه‌ای که تولید می‌شود مسئله است. درواقع: «أی النتائج الحاصله من البحث و الفحص فی کل فی النهایه». این نظر قائل هم دارد، البته با این توضیحی که من عرض کردم نگفته‌اند ولی هستند کسانی که می‌گویند مسائل علوم همان قضایا هستند: «و أما مسائل العلوم؛ فهی القضایا التی تطلب برهنتها فی تلک العلوم.» پس یک معنای مسائل عبارت شد از قضایای محصل از تحلیل و بحث در آن علم و شد نتیجه‌ی بحث در علم.
تلقی دیگر این است که ما بگوییم مسائل یک علم قضایا نیستند، بلکه قیاسات‌اند و قیاسات از قضایایی تشکیل می‌شوند. قضایایی وقتی به صورت صغری سامان پیدا می‌کنند و قیاسی در آن علم به وجود می‌آید و بعد آن قضایا را نتیجه می‌دهد، این مسئله است. یعنی نتایج در این تلقی مسائل نیست، بلکه مجموعه‌ی مباحث فنی که به نتایج منتهی می‌شود مسئله است. و علم متشکل است از مجموعه‌ی قیاساتی که از صغری و کبری و نتیجه‌ای تشکیل شده و بحث می‌برد تا موقعی که به رأی برسیم. این بحث‌هایی که انجام می‌شود مسائل یک علم‌اند.
فرق این دو در این است که تلقی اول این است که ما صغری و کبری را بحث می‌کنیم و بعد یک نتیجه‌ای عاید می‌شویم و می‌گوییم فهم و یک قضیه‌ای تولید می‌شود.
در تلقی دوم این کبری و صغری و نتیجه‌ی حاصل، با هم یک مسئله‌اند و هر علمی متشکل است از مجموعه‌ای از این نوع قیاسات. در این تلقی آن معنای اول جزئی از معنای دوم می‌شود و نتیجه‌ی آن می‌شود، اگر نتیجه را جزء خود قیاس قلمداد کنیم و در این تلقی دوم مبادی که یک بخشی از مبادی عبارت‌اند از قضایایی که چونان اجزاء و همچون مواد برای تشکیل قیاسات یک علم مورد استفاده قرار می‌گیرند، این قضایا که به یک معنا مبادی‌اند جزئی از مسائل می‌شوند. آنوقت راجع به آن بحثی که داشتیم که آیا مبادی جزء علم هستند یا نه، در این صورت اگر مبادی را قضایایی بدانیم که به مثابه کبری و صغری قیاسات یک علم مورد استفاده قرار می‌گیرند، مبادی جزء علم و بلکه جزء مسائل علم می‌شوند. منتها نه بحث از مبادی، بلکه خود قضیه‌ای که در یک دانش دیگر بحث شده و به دست آمده و حالا ما فقط به صورت اصل موضوعی از آن قضیه استفاده می‌کنیم که می‌شود جزئی از علم و نه بحث از آن که خلط بین مبادی و مسائل و علم عهده‌دار مسائل پیش نیاید. ما بحث از این قضایا که قیاسات را با چیدن آن به وجود آوردیم، در یک علم دیگر انجام دادیم، خود این را به صورت اصل موضوعی تو دل مسئله‌ی علم بعدی می‌گذاریم، قیاس درست می‌کنیم، بحث می‌کنیم و نتیجه‌ای عاید می‌شود. بسا این نتیجه مبدأ برای علم بعدی باشد. در اصول مبدأ علم فقه می‌شود.
پس اگر مبادی‌پژوهی یک علم بدانیم و یا به جای آن فلسفه‌ی اصول را طراحی کنیم، این قضایا که بنا است قیاسات علم اصول با ترکیب آنها بحث شود، در فلسفه‌ی اصول بحث می‌شود. فلسفه‌ی اصول مبادی تولید می‌کند برای اصول. بعد در اصول هم این مبادی را کنار هم می‌چینیم، قیاسی درست می‌شود و نتیجه‌ای به دست می‌آید، باز تولید می‌شود و برای فقه و اصول هم مبادی برای فقه تولید می‌کند و این سلسله به هم پیوند می‌خورد.
معنای دوم از مسائل عبارت می‌دانیم از قیاسات مرکب از قضایا که در علم دیگری بحث شده است و تعریف ما می‌شد: «عباره عن القیاسات المرکبه عن القضایا ألتی تبحث عنها فیه» قیاساتی که در این علم بحث می‌شود: «و بعباره اخری هی عباره عن القیاسات التی تُشکل و تُنسق عنه العلم» قیاساتی که ترکیب از قضایا شده و روی هم رفته علم را همین‌ها درست می‌کنند و علم از اینها تنسیق و تکوین می‌یابد. این معنا با خیلی از تعاریف شایع منافاتی ندارد ولی خیلی دقیق‌تر است.
ما دو تلقی و تعبیر دیگر از مسئله داریم. این دو تعبیری که عرض شد دو تعبیر اصلی ما هستند منتها در اولی ممکن است این اشکال پیش بیاید که دیگرانی که این نظر را دارند این ایراد را راجع به آنها مطرح کردیم و آن این‌که یک علم که مثلاً ممکن است تفصیل آن ده جلد بشود، اگر عبارت بدانیم از مسائل و فقط نتایج را با هم جمع کنیم، می‌شود یک توضیح‌المسائل یک جلدی کم‌حجم و این اشکال بر آن وارد می‌شود، منتها این قائل داشته و می‌توان اینگونه اطلاق کرد و درنتیجه نگوییم مسئله باید یا این باشد و یا آن، بلکه حسب مورد ممکن است به اعتباری آن را مسئله بدانیم و به اعتباری این را. ولی در عین حال دو تلقی دیگر هم هست. می‌توانیم بگوییم: «مسائل العلم عباره عن قضایا المبحوث عنها فی کل علم و إن لم ینتهی إلی النتیجه رقماً بالبحث و الفحص» بگوییم مسئله عبارت است از قضایایی که در یک علم بحث می‌شود، حالا می‌خواهد به نتیجه برسد یا نرسد. مسائل یعنی مباحث، و این هم یک تلقی است.
چهارمین تعبیر هم این است: «و یمکن أن یقال هی عباره أن ما یسئل عنها و یطلب جوابها فیه» نمی‌پرسیم مسئله‌ی اصلی چیست، یعنی می‌گوییم آن پرسشی که مطرح شده تا در آن علم جواب بیابد و این معنا از مسئله الان رایج‌تر است. البته در آثار قدما و گذشتگان این معنا مطرح نیست و معنای جدیدی است که در فن تحقیق مطرح است. ولذا می‌گویند مسئله‌ی اصلی علم چیست و مسائل فرعی آن چیست. یک مسئله اصلی داریم، چهل مسئله‌ی فرعی داریم، یعنی اجزاء و جزئیات مسئله‌ی اصلی را باز می‌کنیم می‌شوند فرعی‌های آن، فرع است، چون جزئی از آن کل است یا جزئی از آن کلی است.
در مجموع البته این را اشاره کنم که این‌که می‌گویند چهار تلقی و برحسب موارد می‌توان هر چهار تا را هم درست انگاشت به این جهت است که هم نگاه پسینی داریم و هم نگاه پیشینی و هم این‌که تلقی از کلمه‌ی مسئله متفاوت است و به این اعتبار این چهار تعبیر را پیشنهاد می‌کنیم.
راجع به معیار اصولی بودن مسئله هم گفتیم نُه معیار یا تعبیر دیگران گفته‌‌اند، ما چهار تعبیر و یا معیار داریم که به نحوی می‌توان در دو تعبیر خلاصه کرد و معیار اصولیت اینهاست: «کونُ المطلب فی مظانِّ إیفاء الدّور کالآلهِ لإحراز التّکالیف الشّرعیّهِ عن مدارکها أو قواعدها المعتبره، ولو ببعض الوسائط الغیرالمبادئیّه.» مسئله اصولی چیست؟ مطلب در مظان نقش‌آفرینی، مانند ابزاری برای احراز تکالیف شرعیه از مدارک آن و یا از قواعد آن. مستقیماً از آیه بفهمیم یا از قواعدی که چونان مدرک مورد استفاده ما قرار می‌گیرد ولو این مسائل و مطالب واسطه هم بخورد ولی جنبه‌ی‌ مبدائی پیدا نکند. پس هرآنچیزی که در مظان آن است که نقش‌آفرینی کند برای احراز تکلیف شرعی مکلف از طریق مدارک یا قواعد معتبر ولو این‌که واسطه هم بخورد، مسئله می‌شود. همه‌ی اینها نکته دارد.
اگر مطلب در مظانّ ایفاء دور باشد، می‌توان انتقاد کرد که قیاس را ما قبول نداریم و باطل است، چرا در اصول بحث می‌کنیم، در مظانّ است و باید بحث کنیم تا معلوم شود به کار نمی‌آید. ما تعریف را طوری کردیم که همه‌ی بحث‌های رایج موجه را پوشش بدهیم. چونان ابزار کاربرد داشته باشد، ولی مبادی ابزار نیستند، مبادی هم در یک علمی ممکن است مطرح شوند اما ابزار نیستند. و نهایتاً برای احراز تکلیف شرعی است و نه برای کشف حکم واقعی خدا. تکلیف من باید روشن شود، اصل اولی هم اجرا کنم تکلیف شرعی من احراز خواهد شد. هم از مدارک و هم از قواعد معتبر که ممکن است به عقل به دست آمده باشد ولو به بعضی از وسائط بین‌مبدائی. این را عرض می‌کنم، روی آن فکر کنید و مراجعه کنید به همه‌ی تعاریفی که سلف از اصولیون فرموده‌اند و خصوصاً آنچه که در اعصار اخیر و در روزگار ما رایج و پذیرفته شده است. شایع‌ترین تعبیر این است که مسئله‌ی اصولیه آن چیزی است که کبرای قیاس استنباطی قرار گیرد. این تعبیر را میرزای نائینی مطرح فرموده‌اند و همه هم پذیرفته‌اند، شما مراجعه کنید و ببینید چه تعداد از مسائلی که در اصول بحث می‌شود با این تعریف می‌سازند و اگر بنا شد فقط بنا باشد آنچرا که کبرای استنباطی قرار می‌گیرد بگوییم اصولی است چه از اصول باقی می‌ماند؟ ما دو جور بحث در اصول داریم، یا مبادی است یا مسائل به این معناست. یعنی بلاواسطه کبری است. من تقاضا می‌کنیم شما مراجعه کنید و باب به باب اصول را ببینید که چه خبر است. چقدر ما مطلب و مسئله داریم که بلاشک مبادی نیست اما کبرای قیاس استنباطی هم قرار نمی‌گیرد و حجم و کمّ این نوع مطالب در علم اصول بیش از آن دسته از مطالبی است که چونان کبری برای قیاس استنباط می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد ولذا من عرض کرده‌ام: «ولو ببعض الوسائط الغیرالمبادئیّه.» وسائط باشد ولی این واسطه از جنس مباحث مبدائی نباشد. ولو با وسائطی نقش ابزاری ایفاء کند را ما مسئله بدانیم و در این صورت مشکلی که می‌گوییم در تعریف معروف است حل می‌شود.
تعریف دوم ما از مسئله و ملاک مسئله بودن: «کونُ المطلب کالجزءِ أو الجزئیِّ للمناهج العامه لإحراز التّکالیف، فی إطار الشریعه.» این تلقی دوم ماست که کوتاه‌تر است و شاید گویاتر هم باشد. مطلب چونان جزء یا جزئی منهج عام برای احراز تکلیف باشد. بنده موضوع علم اصول را مناهج عامه می‌دانم، مناهج عامه برای احراز تکالیف. هرآنچیزی که در مجموع چونان جزء برای کل منهج یا چون جزئی و مصداق برای منهج کلی انگاشته شود قلمداد شود، می‌شود مسئله.
این دو معیار را هم ما برای اصولیت مسئله پیشنهاد می‌کنیم. با توجه به آن چهار تلقی و دو معیاری که برای اصولیت مسئله عرض می‌کنیم اگر بخواهیم جمع‌بندی کنیم.
یک تذکر را مطرح می‌کنیم و می‌گوییم که رابطه‌ی و نسبت بین مبادی و مسائل چه می‌شود، اولاً تعیین دقیق و جامع نسبت و مناسبات مبادی با مسائل با لحاظ هویت معرفتی علم مورد بحث که این علم آیا از علوم حقیقیه است یا از علوم اعتباریه است، و نیز تفکیک مبادی فرادانشی از مبادی فرامسئله‌ای، مبادیی که معطوف به کلیت دانش‌اند و مبادیی که معطوف به مسئله‌مسئله‌ی یک علم خاص‌اند و نیز با منظورداشت معنای مراد از هر کدام از مبادی و مسائل، این‌که از مبادی چه چیزی را اراده می‌کنیم و از مسائل چه چیزی را، باید این را در نظر بگیریم، چون می‌دانیم که هم آراء درخصوص مبادی و مسائل متفاوت است و هم مبادی و مبانی مسائل چند جوراند، بنابراین معنای مختلف دارند. و همچنین با در نظر گرفتن لوازم هریک از دو رویکرد پیشینی و پسینی که ما یک علم و مسائل آن را پیشینی می‌بینیم یا پسینی، این چهار شرط باید منظور کنیم تا دقیقاً نسبت و مناسبات مبادی و مسائل دربیاید. این اصل قضیه است یعنی باید ما چهار شرط را لحاظ کنیم و اگر این چهار شرط لحاظ شد ما به طور تفصیل و دقیق و کامل نسبت و مناسبات مبادی و مسائل هر علم و از جمله علم اصول را کشف کرده‌ایم، یک این‌که هویت معرفتی علم را در نظر بگیریم که این علم از جمله علوم حقیقی است یا اعتباری، چون مبادی و مسائل این دو نوع علم فرق می‌کند. مبادی فرادانشی باید از فرامسئله‌ای جدا شود و ببینیم اینها با هم تفاوت دارند و بعد بگوییم چه نسبتی با هم دارند. اینجور نیست که مبادی فرادانشی با مسائل همان نسبتی را دارند که مبادی فرامسئله‌ای همان نسبت را داشته باشند.
سوم، توجه کنیم که مبادی و مسائل متنوع‌اند و آراء و تلقی‌ها راجع به آنها متنوع است و با لحاظ این تنوع بین اینها مقایسه کنیم. یک حکم کلی نکنیم که هر نوع مبادی با هر نوع مسائل چه نسبتی دارند، بلکه می‌توان قسم خاصی از مبادی را با قسم خاصی از مسائل می‌توان سنجید و یا تلقی خاصی از مبادی را با تلقی خاصی از مسائل می‌توان نسبتشان را سنجید. در این صورت جواب درست و دقیق به دست می‌آید.
چهارم، باید مشخص کنیم رویکرد ما پیشینی است یا پسینی است. یا وضع موجود مقایسه و می‌گوییم مبادی و مسائل علم اصول فعلی با یکدیگر چنین نسبتی دارند، و پسینی نگاه می‌کنیم. اما اگر بخواهیم پیشینی و با لحاظ الگوی مطلوب نگاه کنیم باز ممکن است نسبت‌ها بین مبادی و مسائل فرق کند. ولی پرداختن به مسئله‌ای با این گستردگی داستان مثنوی هفتادمن کاغذ می‌شود و ناچاریم اینقدر دقیق بحث نکنیم و بگذریم و در حد ضرور و فی‌الجمله و با مسامحه مناسبات بین مبادی و مسائل را براساس تلقی خودمان عرض می‌کنیم.
این هم تذکر بدهم که براساس عناصر و ارکان تعیین‌کننده و کلیدی این دو مقوله با هم، اینها را با هم مقایسه می‌‌کنیم، یعنی ماهیت آنها را با هم مقایسه کنیم، مؤلفه‌های آنها را با هم مقایسه کنیم، از نظر انواع و اقسام با هم مقایسه کنیم، از حیث هندسه‌ی معرفتی با هم مقایسه کنیم، از جنبه‌ی مسائلی که راجع به هرکدام از این دو وجود دارد با هم مقایسه کنیم و در مجموع در دوازده محور مطرح می‌کنیم.
۱٫ به لحاظ ماهیت، مبادی یک علم نسبت به آن علم و مسائل‌اش از سنخ پیش‌انگاره و پی‌ساخت‌اند و مسائل آن نسبت به مبادی‌اش از نوع پیامد و برون‌ساخت قلمداد می‌شوند. آنها ماهیتاً وجه مبنایی دارند و اینها وجه بنایی دارند. مسائل هر علمی صورت بسط‌یافته‌ی همان علم‌اند. این نظر مشهور است که علم چیزی نیست جز مسائل آن، اما مبادی مطالب برون‌دانشی‌اند، هرچند مبادی ممتزجه براساس نظر خودمان، از جهتی درونی دانش مربوط به شمار می‌روند.
۲٫ به لحاظ مؤلفه‌ها، این‌که مؤلفه‌های مبادی و مسائل چه نسبتی با یکدیگر دارند، تناسب مستقیم و مبیّنی در بادی نظر میان مؤلفه‌های دو مقوله برقرار نیست، چون اینها کاملاً به لحاظ ماهوی از یکدیگر متفاوت‌اند، پس مؤلفه‌‌های آنها هم کاملاً با هم متفاوت‌اند و نسبتی بین مؤلفه‌های هریک از اینها با مؤلفه‌‌های دیگری وجود ندارد. اینجا می‌گوییم در بادی نظر، اما اگر دقیق بشویم، چه بسا همان نسبتی که بین خود مبادی و مسائل هست گاهی بین اجزاء آنها نیز با اجزاء دیگری باشد.
۳٫ از نقطه نظر انواع، اقسام مبادی و اقسام مسائل؛ انواع مبادی علم تابعی از تنوع مسائل آن‌اند. ما براساس تقسیم مشهور چند نوع مبادی اصول داریم؟ مبادی کلامیه داریم، مبادی لغویه داریم، مبادی منطقیه داریم، چرا اینها را داریم؟ برای این‌که مسائلی داریم که اقتضاء می‌کند اینها را مطرح کنیم. چون مباحث لفظی در اصول وجود دارد، ما ناچار مبادی لغویه داریم. لهذا انواع مبادی تابع انواع مسائل است. اقتضای سنخ‌های مسائل تعیین‌کننده است در این‌که بگوییم باید چند سنخ مبادی داشته باشیم. البته این معطوف به مبادی فرامسئله‌ای است و مبادی فرادانشی تفاوت می‌کند و بیشتر تابع هویت آن دانش می‌شود. مبادی علوم حقیقیه با علوم اعتباریه متفاوت می‌شوند. ملاحظه فرمودید که در تفاوت قبلی نسبت عکس بود، مسائل تابع مبادی‌اند و در این تلقی مبادی تابع مسائل می‌شوند. از نقطه‌نظر انواع، انواع مبادی علم تابعی از تنوع مسائل آن‌اند، چنانکه اگر مثلاً مسائل دانش همگی عقلانی باشند، مبادی آن نیز لاجرم عقلی خواهند بود، هرچند گرایش دانشوران هر دانشی بر رویکرد آنان در هویت مسائل تأثیرگذار است. به هر حال گاهی خود اصحاب هر علمی در ساماندهی آن علم آنچنان که در هویت آن تأثیر می‌گذارد، نقش دارند.
۴٫ از وجه موضوع مبادی با موضوع مسائل. علم مربوط و نیز مسائل آن که علم چیزی جز مسائل آن نیست، موضوع مبادی قلمداد می‌شوند، پس علم متعلَق مبادی موضوع‌اند، مبادی چیزی شبیه حکم محمول را دارند و احکام را مشخص می‌کنند. علم مربوط و نیز مسائل آن موضوع مبادی قلمداد می‌شوند اما موضوعات مسائل، اجزاء یا جزئیات موضوع علم مربوط‌اند. چون هر مسئله‌ای موضوع و محمول است، موضوعات آن اجزاء موضوع علم‌اند که موضوع علم کل است. براساس بعضی نظرات جزئیات موضوع علم‌اند، چراکه موضوع علم یک کلی است و بسا بشود گفت که حسب مورد است، موضوع بعضی از مسائل جزئی موضوع علم‌ است و موضوع بعضی از مسائل جزء موضوع علم است، ممکن است، بسته به سنخه‌ی مسائل موضوع آن متفاوت شود و نسبت آن هم با موضوع کلی یا کل علم تفاوت بکند. و در دانش‌های آلی برخلاف علوم عالی علم متأخر و مسائل آن موضوعات آنها محسوب می‌گردند و علم بعدی می‌شود مسائل علم قبلی، زیرا این دسته از علوم به نوبه‌ی خود نقش مبادی برای علم متأخر از خویش ایفا می‌کنند. گفتیم علم اصول علم آلی و روش‌شناختی است برای فقه که علم عالی و مقدِم است و درحقیقت به نحوی مسائل تولیدشده در علم اصول مبادی علم بعد از خویش که فقه‌اند، قلمداد می‌شوند.
۵٫ از جنبه‌ی مسائلی که پیرامون مبادی مطرح می‌شود و مسائلی که پیرامون مسائل مطرح می‌شود، چون پیرامون هر مبدأ و مسئله‌ای بحث می‌شود، و گفتیم هر مسئله‌ای چونان یک علم کوچک است و خود مشتمل بر مسائلی می‌شود، به این ترتیب از جنبه‌ی مسائل تفاوت مبادی و مسائل اینگونه می‌شود که مبادی به تبیین احوال ذاتی و احکام کلی علم و مسائل اساسی آن می‌پردازد، پس مسائل مبادی چه می‌شوند؟ مسائلی که درباره‌ی عوارض و احکام یک علم و مسائل اساسی آن مطرح است، اما با توجه به دانشوارانگاری هر مسئله، مباحث هر مسئله‌ای تابع سنخه‌ی آن است، پس مسائلی که پیرامون یک مسئله مطرح می‌شود و مسائل مسئله، تابع هویت آن مسئله است، اما مسائل مبادی، احکام خود علم یا مسائل علم متعلَق مبادی‌اند، پس از جنبه‌ی مسائل بین مسائل مبادی با مسائل مسئله‌ها تفاوت است.
۶٫ از جهت هندسه‌ی معرفتی اینها چه نسبتی با هم دارند، آیا مبادی هندسه‌ی معرفتی معینی دارد، مسائل هم هندسه‌ی معرفتی دیگری؟ آیا اینها با هم سنخ‌اند؟ انسجام دارند یا نه؟ اگرچه مبادی فرادانشی از صورت‌بندی معینی برخوردار هستند، چون مبادی فرادانشی پرسش‌های فلسفی معینی هستند که راجع به یک علم مطرح‌اند، مثلاً تعریف آن علم، غایت آن علم، روش آن علم که اینها سئوال‌های معینی است، جمع که می‌زنیم، پرسش‌های سازمان‌یافته‌ی مشخصی است که راجع به یک هر علمی عمدتاً این سئوال‌ها قابل طرح است. بیشتر پرسش‌هایی که راجع به علوم در فلسفه‌ی آن علم یا به تعبیری مبادی فراعلمی آن علم مطرح می‌شوند مشابه‌اند و اندک تفاوت‌هایی بین آنها هست، پس می‌توانند فی‌الجمله یک سازمان ثابتی داشته باشند، اما مسائل اینگونه نیستند، چون مسائل هر علمی یک جور است و سازمان آن طور خاصی است که تابع هویت آن علم و شأن و کارکرد آن علم و دیگر عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن علم خواهد بود.
پس اگرچه مبادی فرادانشی از صورت‌بندی معینی برخوردار هستند، اما مبادی فرامسئله‌ای علوم فاقد هندسه‌ی مستقل و مستقری هستند، زیرا این دسته از مبادی یعنی مبادی فرامسئله‌ای و مبادی ناظر به مسئله‌ها و نه خود علم، مستخدَم مسائل و ابزار حل آنها به شمار می‌روند و به تبع تغییر در مسائل دچار تغییر می‌شوند و کل مسائل کل علوم سازمان یکسانی ندارند. هر علمی سازمان خود را دارد و چیدمان و ساختار خودش را دارد، اما چیدمان و ساختار مبادی و کامل‌تر از آن فلسفه‌ی معطوف به آن علم البته در مجموع دسته‌های علوم مشابه هم هستند، علوم حقیقی یک‌جور و علوم اعتباری یک‌جور و می‌توانیم بگوییم یک چیدمان مشترکی دارند.
۷٫ از زاویه‌ی غایت، غایت مبادی چیست، غایت مسائل چیست. غایت قریبه‌ی مبادی مسائل، تکوین و تنسیق مسائل علم مربوطه است، غایت قریبه‌ی‌ مبادی وقتی بحث می‌شود بناست که مسائل و مطالب و قضایایی تولید شود که یک علم دیگری تشکیل شود و کار مبادی همین است. غایت قریبه‌ی مبادی مسائل تکوین و تنسیق مسائل علم مربوطه است، اما غایت خود مسائل چیست؟ ذومراتب و تابعی از غایت دانش مربوطه. غایت اصول این است که بیاید و مسائل علم فقه را حل کند، اما غایت علم فقه چیست؟ ذومراتب است. چندین غایت مترتب بر هم دارد. مثلاً اول این‌که تکلیف مکلف را در قبال شارع روشن کند. یک غایت بالاتر از آن هم می‌شود فرض کرد، اگر فقه تولید شود و افراد ملتزم بدان شوند استکمال نفس پیدا می‌کنند، باز می‌شود غایت بعدی فرض کرد که اگر عباد استکمال نفس پیدا کنند یا انقیاد خود را در مقابل خدا نشان بدهند، مثلاً مورد رضوان الهی قرار می‌گیرند و شایسته‌ی بهشت خواهند شد و سعادت اخروی تأمین خواهد و می‌تواند به همین گونه غایات مختلفی مطرح شود و بسا بتوان گفت به حیثی دیگر غایات علم متعلَق مبادی به نحوی ادامه‌ی غایات بعیده‌ی عهده‌دار مبادی می‌شود و گویی با وسائطی غایاتی که برای مثلاً فقه منظور است، با وسائطی غایات اصول هم هست و لذا بعد خواهیم رسید که راجع به غایت‌شناسی علم اصول بسیاری آمده‌اند غایاتی که الان اشاره کردیم، به عنوان غایات اصول مطرح کرده‌اند، مثلاً تأمین سعادت ابدی بشر که شیخ بهایی می‌گوید. درحالی‌که تأمین سعادت ابدی بشر با اصول خواندن و اصول درست کردن حاصل نمی‌شود، بلکه می‌خواهد بگوید با وسائطی، غایت‌الغایات آن است.
۸٫ از دیدگاه کارکرد، کارکرد مبادی چیست، کارکرد مسائل چیست؟ کارکرد مسائل علوم حسب‌الموردی و متنوع است. هر مسئله‌ای که کارکردی دارد و البته مجموعه‌ی مسائل کارکرد کلانی را پدید می‌آورند که کارکرد خود علم و یا غایت نهایی مجموعه‌ی علم است. اما مبادی علم از کارکردهای مشخص و مشترکی مانند هویت‌بخشی به دانش برخوردارند. مبادی می‌خواهند دانش را تولید کنند و در مجموع تولید دانش‌ها یک سلسله غایات مشترک قلمداد می‌شوند و کارکردهای معینی را می‌طلبند که از همه‌ی مبادی همه‌ی علم‌ها هم برمی‌آید. اما هر مسئله‌ای در هر علمی یک کارکردی دارد و طبعاً آن کارکردها هم با کارکردهای مبادی متفاوت‌اند.
۹٫ از منظر قلمرو، براساس تلقی مختار، مبادی شامل دو قسم فرادانشی و فرامسئله‌ای است و مباحثی مطرح می‌شود که ربط مستقیم به مسائل ندارد بلکه به کلیت علم مربوط می‌شود، پس از این جهت قلمروی مبادی گسترده‌تر از قلمروی مسائل است. و گستره‌ی مبادی فرامسئله‌ای هر علمی تابعی از گستره‌ی مسائل آن است. بسا کاهش و افزایش یک مسئله موجب قبض یا بسط در مبادی گردد، یک مسئله را بردارید گاهی مبادی کم شود، مسائل یک علم اضافه شود مبادی به تناسب اضافه می‌شود، چون گفتیم مبادی به نحوی تابع مسائل‌اند. هرچند که امکان دارد مبادی مضمر در ذهن اصحاب یک علم گاه منشأ تولید مسئله و بلکه مسائلی در آن بشود ولی مبادی آن بحث نشود ولی مضمر و مرتکز هست، چون ممکن است کسی بگوید حجم مبادی خیلی کم است و تغییر نمی‌کند، از چند سال پیش می‌گویند مبادی اصول، لغویه و کلامیه و منطقیه و کذا است و هنوز هم همان را می‌گویند درحالی‌که اصول گسترش پیدا کرده، پس چرا مبادی اضافه نشده است؟ اولاً به لحاظ کمّی حتماً افزایش پیدا کرده، به لحاظ کیفی و انواع بسا ارتکازاً لحاظ شده و بر آن مبادی مرتکز و مضمر مسائل جدید را بنا کردند ولی بحث نشده است.
۱۰٫ از لحاظ هویت معرفتی، هویت معرفتی هریک از مسائل تابع هویت مبدأ مربوطه است، بسته به این‌که مبدأ عقلی است، مسئله هم عقلی می‌شود، لفظی است، مبدأ لغوی، مسئله‌ی لغوی و زبانی تولید می‌کند. هویت مبادی هر علمی تابع هویت جمعی آن است.
۱۱٫ به اعتبار روش کشف چه نسبت و مناسباتی دارند، روش کشف مبادی هر علمی در گرو سنخه‌ی مبادی است، اگر مجموعاً سنخه‌ی مبادی یک علمی عقلی است به روش علمی تولید می‌شود. و شیوه یا شیوه‌های تشخیص مسائل متناسب با منافی مناطات مسئله‌انگاری مطالب هر علمی تعیین می‌شود.
۱۲٫ روش کاربرد. مبادی را چگونه به کار می‌بریم و نتیجه می‌گیریم، مسائل را چگونه به کار می‌بریم و نتیجه می‌گیریم، چون هر دو به نوبه‌ی خود کاربرد دارند و بناست که حل مسئله کنند. عناصری چون هویت معرفتی و غایت مبادی و مسائل، روش یا روش‌های آن دو مقوله را مشخص می‌کنند. بسته به این‌که مثلاً هویت معرفتی مبادی چه باشد، می‌گوییم اگر مبادی از جنس مبادی عقلیه‌اند، روش عقلی، اگر لفظی‌اند، روش لفظی و نقلی. مسائل هم همینطور هستند، بنابراین روش‌های آنها تابع هویت خودشان است.
جمع‌بندی: به رغم آنکه در نگاه نخست توقع می‌رود که تأثیر و تأثر میان مبادی و مسائل یکسویه باشد، یعنی همیشه مبادی مسائل را تولید کند، و همواره مبادی علم تأثیرگذار و مسائل آن تأثیرپذیر و تغذیه‌شوند باشند، اما فهرست شاخص‌های دوازده‌گانه‌ حاکی از آن است که میان این دو مقوله ترابط و تعامل دوسویه و گاه به صورت دور هرمنوتیکی یعنی رفت و برگشتی است، این بر آن تأثیر می‌گذارد، و آن هم در این تأثیر می‌گذارد. مبدأ مسئله‌ای را تولید می‌کند، مسئله به نوبه‌ی خود می‌تواند اقتضاء بسط مبادی را داشته باشد. به این ترتیب ما بیشتر به نسبت تعاملی و دور هرمنوتیکی بین مبادی و مسائل قائل هستیم و نه یک نسبت یک‌جانبه از سوی مبادی به سمت مسائل.
این مطلب را ما از پایگاه و زاویه مبادی‌پژوهی مطرح کردیم ولی در مسائل‌پژوهی بسیار به درد می‌خورد و بحث‌های مفصلی که سلف ما در علوم مختلف ازجمله اصول راجع به مسائل‌پژوهی می‌کنند راه‌ حل دقیق اتفاق افتادن آن این روش است که مسائل را براساس عناصر تحلیل کنیم و مبادی را جداگانه و بعد به اینگونه مقایسه کنیم. جلسه بعد انشاءالله تقسیم‌ و طبقه‌بندی مبادی اصول در آثار و آراء سلف را بحث خواهیم کرد. والسلام.