جلسه هفتم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه هفتم

گفتیم که نظریه‌های معطوف به زبان دین به چهار گروه و دسته طبقه‌بندی می‌شوند؛ نظریه‌هایی که قضایای دینی و گزاره‌های وارده در متون دینی را شبه‌گزاره و قضیه‌نما قلمداد می‌کنند (محمل و غیرمعنی‌دار). اشکالاتی هم بر این طیف از نظریه‌ها وارد بود که جلسه پیش عرض کردیم. گروه دوم نظریه‌های کارکردگراست. گروه سوم نظریه‌های نمادانگار و رمزگراست و گروه چهارم نظریه‌های واقع‌گرایانه یا واقع‌نماانگار.

دستۀ دوم درواقع که یک تصحیحی است از نظریه‌های پوزیتیویستی زبان دین. وقتی دیدند که نظریه‌های پوزیتیویستی در مقابل اشکالاتی که مطرح شده نمی‌تواند مقاومت کند، نظریه‌های جدیدی ارائه کردند یا حتی بعضی از صاحبان نظریه‌های پوزیتیویستی از نظریۀ پیشین خود اعراض کردند و نظریه‌ی جدیدی ارائه دادند. همانطور که قبلاً هم اشاره کردیم هر دسته از این نظریه‌ها مشتمل بر خرده‌نظریه‌های متعددی است که به اختصار اینها را طرح می‌کنیم و البته این مباحث بیش از اینها نیاز به تفصیل دارد و برخی از آنها چون در کشور ما کار نشده از ادبیات علمی کافی نیز برخوردار نیست و اگر از من سئوال کنید که من چند کتاب مثلاً برای مطالعه زبان دین معرفی کنم، عدد کتاب‌هایی که تألیف منتشر شده و درخور هست به پنج مورد هم نمی‌رسد. از این جهت، مباحث نویی است که نیازمند فرصت کافی و زمان بیشتر است که به حد لازم و کافی به آنها پرداخته شود.

بخشی از نظریه‌های کارکردگرا در حوزۀ فلسفه تحلیلی تعریف می‌شود. فلسفه تحلیل زبانی می‌گوید که ما با تحلیل گزاره‌های سنتی که در فلسفه آمده و یا گاه در لسان عامه هست می‌توانیم واقعیت‌های هستی را بشناسیم. از تحلیل واژه‌ها و جمله‌ها می‌توان به حقایق پی برد. در مجموع گزاره‌ها، کارکردهای گوناگونی دارند، ما به اثبات یا انکار معنادار بودن گزاره‌های دینی‌ اصرار نورزیم. بلکه ببینیم قضایا و گزاره‌های دینی چه کارکردی دارند. اگر گزاره‌های دینی دارای کارکردی هستند دغدغه معناداری را نداشته باشیم. به همین میزان بسنده کنیم و گزاره‌ها را بپذیریم. در واقع اگر گزاره‌ای کارکرد دارد بپذیریم معنادار است. ویتکنشتاین فیلسوف آلمانی است که دارای دو دوره‌ی فکری است، در یک دوره از پوزیتیویسم جانبداری می‌کرد و قائل به بی‌معنای و غیرمعرفت‌بخش بودن گزاره‌های دینی بود، بعد که تحول فکری پیدا کرد و نظراتش تغییر کرد در دور دوم تفکرش طرفدار کارکردگرایی شد. به همین جهت از او به ویتکنشتاین اول یا متقدم و ویتکنشتاین دوم یا متأخر تعبیر می‌کنند. ویتکنشتاین برجسته‌ترین نظریه‌ی کارکردگرایی در حوزۀ زبان دین را مطرح کرد.

او گفت: اصولاً عرف‌های مختلف برای خودشان محیط‌های زبانی مخصوص دارند. عرف‌های گوناگون، مثلاً عرف فلسفه، عرف هنر، عرف دین، عرف علم، عرف عرفان، هرکدام محیط مخصوص به خودشان دارند و شبیه بازی‌ها هستند. چطور انواع بازی‌های ورزشی هرکدام برای خود قواعدی دارند و در چارچوب قواعد مخصوص به خود هر بازی محیطی را ایجاد کرده که آحاد آن محیط با هم تفاهم می‌کنند و انگار زبان مخصوصی برای خود دارند. مثلاً در یک بازی فوتبال می‌بینید که داور یک زبانی دارد، زبان مربی چیز دیگری است، اعضای یک تیم زبان دیگری دارند، اعضای تیم مقابل هم زبان دیگری دارند و حتی گاهی اعضای یک تیم هم‌زبان هم نیستند، اما این بازی برای خودش مجموعه‌ای از قواعد را ساخته و یک محیطی فراهم کرده که در این محیط این افراد با هم تفاهم دارند و بی‌آنکه یک کلمه به زبان بیاورند به یک زبان مخصوصی با هم حرف می‌زنند ولی هیچ حرفی هم نمی‌زنند. چطور مجموعه قواعد سازوار یک بازی یک انسجامی دارد و یک محیط حیات به‌وجود آورده، حوزۀ علم یک نحوۀ حیات است، حوزه هنر یک نحوۀ حیات دیگر است، دین نحوۀ حیات دیگری است، فلسفه هم نحوۀ حیات دیگری است و مثل آن بازی‌ها، زبان هر حیاتی هم یک نوع بازی هست. و در نتیجه قائل شد به بازی‌های زبانی. در واقع فلسفه برای خودش بازی زبانی خودش را دارد. یک محیطی ایجاد کرده که در آن محیط افراد آن حوزه و ارباب فلسفه با هم دیالوگ می‌کنند، ارتباط برقرار می‌کنند، تفهیم و تفهم اتفاق می‌افتد و چون گزاره‌هایی را هم که می‌گویند کارکرد دارد و تفهیم و تفهم را برقرار می‌کند، برای آنها معنی‌دار است. در حوزۀ هنر هم همینطور است، حوزۀ علم هم همینطور، در نتیجه قلمرو هر دانش و هر محیطی یک بازی زبانی به حساب می‌آید. اگر گزاره‌ای در آن محیط تفاهم برقرار کرد، آن گزاره معنی‌دار است و لازم نیست که یک گزاره دینی برای یک فیلسوف معنی‌دار باشد و در فلسفه کارکرد داشته باشد و همچنین یک گزاره فلسفی لازم نیست در قلمرو دین کارکردی داشته باشد تا بگوییم معنی‌دار است. در قلمرو خود فلسفه اگر کارکرد داشت معنی‌دار است.

اینکه پوزیتیویست‌ها گفته‌اند: گزاره اگر به نحو تجربی آزمون‌پذیر بود معنی‌دار است والا معنی‌دار نیست، این حرف با این اطلاق درست نیست. این‌که آزمون‌پذیری تجربی روش تشخیص معناداری و نامعناداری گزاره است در محیط علم اینگونه است و محیط زبانی دین و بازی زبانی فلسفه و بازی زبانی هنر، هرکدام آزمون‌پذیری خاص خودشان را دارند. آزمون‌پذیری تجربی، تأییدپذیری، یا اثبات‌پذیری و ابطال‌پذیری و روش‌ها و نظریه‌هایی که در قلمرو علم در عصر ما پیشنهاد شده است روش‌های آزمون گزاره‌های علمی هستند، نباید اینها را وارد حوزه‌ی دین کرد و بعد گفت که گزاره‌های دینی هم باید آزمون‌پذیر باشند. اگر آن‌گونه که پوپر می‌گوید ابطال‌پذیر بودند نشانه درست هستند، علم‌اند، حق‌اند و معنادار‌ند؛ یا اگر تأییدپذیر بودند بنا به نظریه‌های دیگر، یا اگر اثبات‌پذیر بودند بنا به بعضی نظریه‌ها، آنگاه می‌شود معنی‌دار، نه‌خیر، اینطور نیست. نباید گزاره‌های دینی را به شیوۀ علمی بیازماییم تا کارکردش اثبات شود تا بگوییم معنادار است.

هر حوزه، محیط، و هر بازی زبانی برای آزمودن گزاره‌هایش شیوۀ خاص خود را دارد. آنها تصور کردند که با این تحلیل و پاسخی که در زمینه زبان دین طرح می‌کنند، مشکل زبان دین را حل کرده‌اند. هم مشکل معنی‌داری را حل کرده‌اند و هم از اینکه می‌بینند یک گزاره‌ای در انجیل آمده که علم آن را تأیید نمی‌کند این را هم حل کرده‌اند؛ می‌گویند انجیل حوزۀ دین است، علم قلمرو علم. آنها فکر کرد‌ه‌اند با این نظریه مشکل حل می‌شود در حالی که خود این نظریه اشکالات بسیاری دارد. اول ما از آقای ویتکنشتاین سؤال می‌کنیم که این گزاره که “بازی‌های زبانی با هم متفاوت‌اند، بازی‌های زبانی از هم جدا هستند” یا این قضیه که “معناداری گزاره‌های بازی زبانی علم با تجربه و آزمون تجربی اثبات می‌شود” اینها چه نوع گزاره‌هایی است؟ جزء ابواب‌جمعی کدام بازی‌های زبانی‌اند؟ چون شما معتقد هستید که هر گزاره‌ای که در هیچ‌یک از بازی‌های زبانی قابل آزمون نباشد و کارکرد نداشته باشد، آن گزاره بی‌معنا است. گزاره‌هایی که ادعا کردید باید داخل یکی از بازی‌های زبانی قرار بدهید. همین که می‌گویید بازی‌های زبانی مختلف‌اند و یا می‌گوید آزمون گزاره‌های بازی زبانی علم، تجربی است و نه سایر حوزه‌ها، همین جملات گزاره هستند، شما دارید از واقع گزارش می‌کنید. اگر خارج از هر گونه بازی زبانی‌اند که این اشکال وارد می‌شود که هر گزاره‌ای باید در یک بازی زبانی تعریف شود و اگر آنجا کارکرد داشت معنی‌دار است و اگر در هیچ بازی زبانی نتوانست وارد شود و کارکرد پیدا کند آن گزاره معنی‌دار نخواهد بود.

اگر این گزاره‌ها وارد این بازی‌های زبانی شود و تعریف شود یک بحث داریم، اما اگر بگویید اینها خارج از بازی‌های زبانی‌اند، اینطور معنا می‌شود که اینها در هیچ بازی زبانی جای نمی‌گیرند و در آن صورت معنی‌دار نیستند. اگر می‌گویید که این گزاره من که بازی‌های زبانی متفاوتی داریم، داخلی یکی از این بازی‌های زبانی است ما می‌گوییم که این فقط در همان محیط معنی دارد و شما نمی‌توانید این را در یک محیط بیاورید و بعد برای محیط دیگر حجت قرار دهید. یعنی اگر بگویید این جملۀ من یک گزاره‌ای است در بازی زبانی علم، آن‌گاه با این گزاره بخواهید جواب این اشکال را بدهید که زبان دین معنی‌دار نیست. شما نمی‌توانید با این گزاره یک اشکال را در حوزۀ دین جواب بدهید؛ چون این برای بازی زبانی دیگری است. یا اگر بگویید که این گزاره من در بازی زبانی دین جای می‌گیرد، جواب عالم و دانشمند و پوزیتیویست را نمی‌دهد، چون پوزیتیویست زبان خودش را دارد و ادعاهای دین را زیر سئوال برده، شما نمی‌توانید در حوزه زبانی دین جواب یک دانشمند را بدهید چون بازی زبانی او فرق می‌کند و گزاره‌های معنی‌دار برای او جور دیگری تعریف شده است.

پس اولین اشکال این است که خود این ادعاهای شما هرکدام یک گزاره است، این گزاره‌ها در کدام محیط و در چه بازی زبانی قرار می‌گیرد؟

اشکال دوم این که شما می‌گویید بازی زبانی علم، یک نحوۀ حیات است و بازی زبانی دین یک نحوۀ حیات دیگری است و بازی زبانی هنر هم یک نحوۀ حیات دیگر است. فرض که این را قبول کنیم این سؤال قابل طرح است که آیا هر دینی بازی زبانی خاص خود را دارد و دارای محیط و نحوۀ حیات مستقلی است یا نه؟ وقتی می‌گویید بازی زبانی دین یا محیط دین، یعنی همۀ ادیان یا هر دینی جداگانه بازی زبانی مخصوصی دارد؟ اگر بگویید همۀ ادیان بازی زبانی مشترکی دارند و در چارچوب و محیط و فضا و پیله‌ی یک بازی زبانی واحدی هستند، آن‌گاه ما می‌دانیم که بسیاری از گزاره‌ها در اسلام هست که احیاناً مسحیت تأیید نمی‌کند و بسیاری از گزاره‌ها در مسیحیت هست که اسلام آن را باطل می‌داند. و معیارها و روش‌های آزمون در ادیان مختلف چه بسا متعدد و متفاوت باشد. اسلام می‌گوید نوع گزاره‌های دینی را بی‌واسطه و با‌واسطه می‌توان با عقل آزمود و به نحوی به عقل مستند کرد و از رهگذر استناد به عقل می‌توان فهمید که یک گزاره درست است یا نادرست. ولی در مسیحیت امروز اکثراً می‌گویند که عقل نباید وارد قلمرو دین بشود. زیرا اگر عقل وارد قلمرو دین بشود تشکیک ایجاد می‌کند، شبهه می‌افکند و موجب فساد دین می‌شود. اصلاً عالم عقل عالمی است و عالم دین هم عالم دیگری است. اینها نمی‌توانند وارد حوزۀ همدیگر بشوند. عقل نباید وارد حوزۀ دین بشود تا چه رسد به این که بپذیرد عقل معیار سنجش صحت و سقم و درستی و نادرستی قضیۀ دینی است. این مسئله در نظریه ویتکنشتاین مبهم مانده است که آیا بازی زبانی دین که می‌گوییم، یک بازی زبانی است یا ادیان هم هر یک بازی زبانی جدایی دارند؟

سوم، نظریه کارکرد‌گرایی نوعی تسلیم شدن در برابر نظریه پوزیتیویستی زبان دین است. پذیرش بی‌معنایی بودن گزاره‌های دینی است. برای اینکه شما می‌گویید کاری به معناداری و غیرمعناداری نداشته باشیم، فقط ببینیم آیا این گزاره کارکردی دارد یا ندارد؟ اگر کارکرد دارد بگوییم معنی‌دار است. در نتیجه یک گزاره می‌تواند واقع‌نما نباشد ولی کارکرد داشته باشد. مانند اینکه یک گروه کوچکی در محاصره‌ی دشمن هستند و یک نفر به دروغ می‌گوید، یک لشکر عظیم و مجهزی از سمت جناج غربی ما دارد به مدد ما می‌آید. در مقابل دشمن مقاومت کنید و دشمن را در هم بشکنید چون آنها الان می‌رسند. روحیه می‌دهد به این گروهی که محاصره شده‌ و اتفاقاً هم آنها صف دشمن را می‌شکنند و از محاصره هم خارج می‌شوند و بعد می‌فهمند که لشکری نبوده و می‌گویند دروغ است، اما این گزاره کارکرد داشت؛ یعنی مشکل محاصره را حل کرد، آیا این معنی‌دار است؟

این اشکال را هم به عنوان تتمه اشکال سوم یا اشکال چهارم اضافه کنیم که در این صورت بسیاری از گزاره‌هایی که بطلانشان محرز و بدیهی است، چون کارکرد پیدا می‌کنند از نظر شما معنادار قلمداد می‌شوند. مثلاً مجموعه‌ی باورهای خرافی و جادویی، بالاخره یک خواص روحی کاذب دارند دارند، آیا می‌شود گفت اینها معنی‌دارند؟ چگونه می‌شود پیامد این نظریه را پذیرفت؟

اشکال پنجم اینکه تا شما نفهمید که گزاره‌ها و قضایای دینی به چه چیزی دلالت دارد آن را درک نمی‌کنید. مؤمنین در پس گزاره‌های دینی واقعیت‌هایی را قبول دارند و می‌گویند این قضایا به واقعیت‌هایی متصل است و از واقعیت‌هایی حکایت می‌کند. می‌گویند وقتی ما دعا می‌کنیم معنی آن این است که خدایی وجود دارد که دعای ما را می‌شنود و اجابت می‌کند، به همین جهت هم هست که بیمار بهبود پیدا می‌کند. پس دعا منشأ اثر است و کارکرد دارد. در پس این گزاره‌ها حقایقی هست که این گزاره‌ها از آن حقایق خبر می‌دهند ولو علم نتواند آنها را درک کند. به همین دلیل نمی‌توان پذیرفت که صرف کارکرد داشتن یک گزاره-علیرغم کاذب بودنش ملاک معناداری یک گزاره بشود. علاوه بر این اصولاً کارکرد‌‌گرایی به یک نوع نسبی‌انگاری بلکه نسبی‌انگاری مطلق منجر می‌شود. چرا؟ برای اینکه فلسفه می‌گوید اجتماع نقیضین محال است. این یک قضیه است. مثل اینکه بگوییم الآن در همین سالن در همین لحظه هم آقای حسن (حسن مشخص) وجود دارد هم وجود ندارد. این دو قضیه‌ی متناقض‌اند. هر دو نمی‌توانند درست باشد. چرا؟ زیرا استحاله اجتماع نقیضین این را به ما می‌گوید. این قضیه که اجتماع نقیضین محال است با این دیدگاه شما در یک بازی زبانی می‌تواند معنادار و صادق باشد و در یک بازی زبانی دیگر ممکن است معنادار نباشد. در این صورت عملاً به یک نسبیت مطلق تن در می‌دهیم. اگر بگوییم بازی‌های زبانی آنچنان متفاوت‌اند که حتی اگر متهافت و متناقض هم بودند هر دو درست هستند، آن‌گاه در یک محیط، اجتماع نقیضین محال است در محیط دیگر محال نیست و این یعنی نسبی‌انگاری مطلقکه امثال ویتکنشتاین ضد نسبی‌گرایی بودند و خودشان را نسبی‌گرا نمی‌دانستند. و مسئله دیگر آنکه این نظریه و قالب نظریه‌های زبان دین توجه ندارند که گزاره‌های دینی یک نوع نیستند، بعضی گزاره‌ها اخباری‌اند، بعضی انشائی‌‌اند، گویی که همۀ گزاره‌های دینی اخباری هستند، بعد می‌گوید آیا آنها با واقع مرتبط هستند یا نه، می‌توانیم آنها را بیازماییم یا نه؟ دستورهای دینی چگونه توجیه می‌شود؟ احکام که پاره‌ای از آنها واقع‌نما نیستند، هرچند بی‌ارتباط با واقع هم نیستند، چگونه توجیه می‌شوند؟ این نظریه انواع گزاره‌ها و قضایای دینی را توجیه نمی‌کند.

و لاجرم و در نهایت این نوع نظریه یک نوع فدئیسم و ایمان‌گرایی را تبلیغ می‌کند. می‌گوید چندان کاری به درستی و نادرستی نداشته باشید، ما باید ایمانی داشته باشیم؛ حالا متعلق ایمان ما درست هست یا نه، مهم نیست. همانطور که گفتیم امروزه الهیات نا‌واقع‌گرا ترویج می‌شود. مثلاً به عنوان کتاب جنبی و کمک‌درسی کتاب «دریای ایمان» را توصیه می‌کنند و بعضی از آنها به همین عقاید هم معتقدند. با سرمایه بیت‌المال برای هر دانشجویی میلیون‌ها تومان هزینه می‌شود بعد الهیات ناواقع‌گرا می‌آموزد. الهیات ناواقع‌گرا می‌گوید که ما دغدغه آخرت که یک دوره از حیات است را نداشته باشیم، خدایی هست؛ مثل اینکه می‌گوییم سنگ هست، خدا هم هست. نه‌خیر؛ لزومی ندارد معنای الله موجود است همان باشد که می‌گوییم الحجر موجود است، سنگ موجود است. در پس این قضیه که سنگ موجود است خبری هست اما در پس این قضیه که خدا موجود است لازم نیست چیزی باشد. مجموعه‌ی همین ارزشهایی که یک انسان دوست می‌دارد و به آن گرایش دارد، خدای اوست و همین هم خوب و کافی است. اصل، ایمان داشتن است، نفس ایمان داشتن مهم است. بعد هم در حوزۀ ایمان عقل نمی‌تواند وارد شود. شما استدلال عقلی انجام بدهید، به جا نیست.

این دیدگاه به نحوی در واقع پایه و مایه‌ی اصلی فدئیسم نیز هست. که البته فدئیسم را از دویست، سیصد سال پیش در غرب ترویج کردند. در واقع مسئله با پیدایش پرتستانتیسم بروز و قوت پیدا کرد و امروز به مثابۀ یک تفکر و یک رگه‌ی فکری ـ دینی قوی در دنیای غرب وجود دارد.

 

دیدگاهتان را بنویسید