نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه ششم
اصل و نهاد دوم، نهاد هدایتمآل بودن قرآن کریم بود. چنانکه گفته شد هدایتمآل بودن قرآن یک سلسله اقتضائات، لوازم و پیامدهای معرفتی و روشی دارد که از جملۀ آنها معنیداری قضایای مندرج در قرآن بود. قضیهها و گزارههایی که در قرآن آمده است معنادار و واقعنما هستند. اگر واقعنما و معنیدار نباشند نمیتوانند هدایتگر باشند.
دوم: خطاناپذیری قرآن و منزه بودن آن از اقرا و اغوا و فریب و کذب و دروغ است، چرا که با مطلب خطا نمیتوان کسی را به حقیقت رهنمون شد. اگر قرآن هدایتگر است، باید حقیقتگو نیز باشد.
سوم: فهمپذیری قرآن، قرآن کریم فهمپذیر است. اگر فهمپذیر نباشد و احیاناً قرائتپذیر باشد، به چه چیزی هدایت میکند؟ چگونه ممکن است که هدایتگر باشد؟ لازمهی هدایتگری امکان فهم متن است. اگر علامت مبهم نامفهومی را بر سر چهارراه نصب کنند کسی از آن علامت مبهم به چیزی پی نمیبرد. در صورتی که مبهم باشد دیگر علامت هم نیست. چون آنگاه علامت است که علمآور باشد والّا عَلَم و علامت نیست. اگر قرآن فهمناپذیر باشد، دیگر چیزی را نمینمایاند تا هدایتنمون و هدایتگر باشد.
چهارم: حجیت دلالتهای قرآنی است. قرآن کریم اگر چیزی را طرح کرد و مفهوم شد و به چیزی دلالت کرد این دلالت حجت است. والّا چگونه ممکن است هدایتگر باشد، اما حجت نباشد؟ چون معنای حجت نبودن و لازمالاتباع و لازمالاجرا نبودن، این است که ضمن اینکه قرآن هدایتگر و هدایتکننده است و طبعاً مقابل آن غیر هدایت میشود (چون نمیشود هم خود او هدایت باشد و هم ضد آن) در عین حال شما مجاز هستید که طریق ضلالت را برگزینید؟ یعنی برخلاف آن عمل کنید که ضلالت است و فردا هم خدا به شما نخواهد گفت که چرا طریق خلاف را پیمودید، قطعاً خواهد گفت. مگر هدایت با ضلالت برابر است؟ به تعبیر قرآن چیست بعد از حق و هدایت جز ضلال؟ ضلال و هدی مقابل هم هستند، اگر هدایتگر است تخلف از آن و پیمودن راه مقابل آن غیرمجاز است. پس پیروی و تأسی از آن لازم است که این میشود همان حجت بودن و لازمالاتباع بودن و در این صورت در درگاه الهی هم او میتواند با ما به قرآن احتجاج بفرماید و هم ما به خدا میتوانیم به قرآن احتجاج کنیم. او با ما میتواند به قرآن احتجاج کند و بگوید که مگر نه این بود که ما کتاب فرستادیم تا شما را هدایت کنیم، چرا راه ضلالت پیمودید؟ اگر ما آنچه را که از قرآن فهمیدیم از آنجا که هدایت است، عمل کردیم، میتوانیم با خدا احتجاج کنیم. خدا از ما نخواهد خواست که چرا از قرآن پیروی کردید؟ ما میگوییم که قرآن را فرستادید و ما هم آن حدی که استعداد داشتیم فهمیدیم و به آن ملتزم شدیم و قرآن به ما گفت که چنین و چنان کنید. و اگر به آنچه خداوند متعال در قرآن از ما خواسته عمل کردیم، و ما را مؤاخذه کرد، این خلاف عدالت اوست. و اگر چیزی را در قرآن نیاورده و ما آگاه نشدیم (البته سنت هم ضمیمهی قرآن است) آنگاه نمیتواند ما را عذاب کند. چرا؟ چون بیانی نیامده و از ما بیش از این را نخواسته و عقاب بلابیان قبیح است. و بر حکیم و خداوند متعال هم قبیح است. شما وقتی چیزی را به زیردست ابلاغ نکردهاید نمیتوانید بازخواست کنید که چرا چنین نکردی و چنان کردی؟ همۀ عقلا محکوم میکنند و میگویند مؤاخذه به خاطر امر ابلاغ نشده قبیح است. اگر عبارتی شما گفتید برای اینکه او بفهمد که چه باید بکند (که همان هدایت و راهنمایی است)، نامه نوشتید که چنین و چنان کنید و آن فرد رفت و براساس آنچه از آن نامه فهمید رفتاری کرد و فعلی از او سر زد و یا ترکی کرد. اگر شما فردا او را مؤاخذه کنید که چرا چنین کردی و چنان نکردی، میگوید در این نامه نوشته بودید. در هر حال چون هدایتگر است، حجت است و لازمالاتباع است و میتوان به آن احتجاج کرد و به آن تمسک و استناد کرد و اگر حجت نباشد و لازمالاتباع نباشد پس خلاف آن هم مجاز میشود، اولاً لغو است و ثانیاً آیا ممکن است که خداوند ما را به ضلالت دعوت کند؟
در سوره یونس آیه ۳۵: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکائِکُمْ مَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ» آیا از شریکانی که شما تصور میکنید، کسی هست که به حق دعوت کند؟ «أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى» آیا آن کسی که به حق دعوت میکند و به سمت حق راهنمایی میکند سزاوارتر است که از آن پیروی کنیم؟ یا آنکه تا هدایت نشود راه را پیدا نمیکند. « فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُون» چگونه قضاوت میکنید؟ اگر به حق دعوت میشود باید از او تبعیت کرد نه برخلاف آن. آنکه خلاف حق هست که باطل است و خلاف هدایت که ضلالت است قابل تبعیت نیست. آنکه خود ره گم کرده است، کوری نمیتواند عصاکش کور دیگر باشد. آیه ۳۶ سوره یونس «وَ ما یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا» اکثر اینها جزء پندارها را پیروی نمیکنند، پیرو خیالات هستند. اینجا ظن به آن معنای مصطلح در مقابل شک و وهم نیست. چون تقین یعنی صددرصد، ظنّ یعنی بالای پنجاه درصد. شک یعنی پنجاه، پنجاه، وهم یعنی زیر پنجاه. وقتی زیر پنجاه درصد احتمال چیزی را میدهد زیر شک است. آنجا که پنجاه پنجاه است شک است. اصطلاحاً ظن بالای پنچاه درصد است ولی گاهی ظن به معنای علم میآید و گاهی به معنای وهم که اینجا به معنای وهم است. ظن به معنای بالای پنجاه درصد هم نیست، که طبعاً انسان بین دو مسئله به یکی ظن دارد که مقابلش میشود وهم، خوب ترجیح با ظن است. اینجا منظور این معنایی از ظن نیست. و همچنین گاهی ظن به معنای علم هم میآید که اینجا به آن معنا نیست، اینجا ظن به معنای وهم است. اینها جز به گمانهای حتی کمتر از پنجاه، پنجاه اعتماد کردند. «إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» گمان هرگز حقیقتنما نیست و چیزی از حق را نمینمایاند. با ظن به حقیقت نمیتوان رسید.
بحث بعدی درباره کارکرد مطالب غیرتشریعی مذکور در قرآن است. میدانیم در قرآن کریم مفاهیم، مطالب و معارف فراوانی آمده است. پارهای از آنها گزارش از جهان و حقایق عالم است. اینها را چه مینامیم؟ جهانبینی یا اصول عقاید. جهانبینی همان اصول عقاید است. میگوید که خدا هست، فرشته هست، غیب هست، شهود هست و امثال اینها، اخبار از بودها و نبودها و هستها و نیستهاست و این در حقیقت جهانبینی است. پارهای از مفاهیم و معارف قرآنی از سنخ دستورهای الزامی است. مثل باید و نباید، چنین باید و چنین نباید، این کار را انجام دهید، این کار را انجام ندهید، حلال و حرام، مکروه و مستحب. دستهای دیگر شاید و نشایدها و ارزشهای اخلاقی است. چنین شایسته است، چنان شایسته نیست. دستهای دیگر اخبار از قوانین و روابط طبیعت و هستی و مطالب علمی است. اخباری از گذشته و تاریخ مانند داستان حضرت نوح(ع)، حضرت ابراهیم(ع)، حضرت موسی(ع)، داستان بعضی اولیاء الهی و داستان طاغوتهاست. سوال این است که، عقاید جزء دین است، احکام (باید و نبایدها) و اخلاق جزء دین است (شاید و نشایدها)، اما از تاریخ سخن گفتن، از مطالب علمی، فیزیک، شیمی، کیهان، بیولوژی و زیست در قرآن سخن گفتن چرا؟ مگر قرآن کتاب فیزیک یا تاریخ است؟ وقتی کتاب هدایت شد دیگر قرآن کتاب فیزیک، تاریخ، شیمی نیست. پس چرا این مطالب در قرآن ذکر میشود؟ اینها در استخدام هدایتگری قرآنند. قرآن کریم از شگفتیهای عالم حداقل با دو هدف سخن میگوید:
یک) وقتی قرآن نظم شگفت و پیچیدهای را که بر جهان حاکم است تشریح میکند، نتیجه میگیرد که این نظم، ناظم میخواهد و خالق این عالم حکیم است و رب این عالم، حکیم و علم است، رب این عالم رحیم و عادل است.
دو) نتیجه و سرّ دیگر ذکر این مفاهیم پیچیده به خصوص، اثبات معجزه بودن و اعجازگری قرآن است. در روزگاری که برای احدی از آحاد بشری این معارف کیهانشناختی، زیستشناختی، تاریخی شناخته نشده بوده ولی قرآن از آن اخبار میکند و به پیامبرش میگوید که ما قصص بسیاری میگوییم که نه تو و نه دیگران از آنها اطلاع نداشتید. جهت دیگر ذکر مطالب علمی و گاهی تاریخی گذشته بسیار دور، اعجازگری قرآن است و یکی از وجوه اعجاز قرآن است. چرا اعجاز؟ برای اینکه نظر انسان را به قرآن و هدایتهای قرآنی جلب کند. چرا از نظم سخن میگوید؟ برای اینکه ذهن و عقل بشر قانع و هدایت شود.
بنابراین اگر فیزیک، شیمی، کیهان، تاریخ و هرچه جزء تعالیم تشریعی یا تعالیم نبوی است از گزاره و آموزه، هر آنچه گفته میشود در جهت هدایت است، پس بنا نیست در قرآن کریم همه مفاهیم و علوم طبیعی درج شده باشد. به صورت کارکردی از باب تمثیل و از باب استخدام این معارف برای هدایت، این معارف در قرآن آمده است. پس وقتی پذیرفتیم هویت قرآن هدایتگری است مقصد و مآل قرآن هدایت انسان است، سایر مطالب هم حول محور همین اصل خواهد چرخید.
در سوره نحل آیه ۸۹: «وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فی کُلِّ أُمَّهٍ شَهیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»، روزی بر خواهیم انگیخت از هر امتی و ملتی، گواهی بر آنها از خودشان «وَ جِئْنا بِکَ شَهیداً عَلى هؤُلاءِ » و تو را ای پیامبر گواه آنها قرار خواهیم داد که احتمالاً به قرینه آن آیه «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهیدا» این باید باشد که: تو را گواه و شهید قرار میدهیم بر آن شهیدان و الگوها. «وَ جِئْنا بِکَ شَهیداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمین» سوال میکنند که این آیه چه میگوید که ما قرآن را تبیان و بیانگر و وسیله بیان همه چیز قرار دادیم؟ خوب نشان بدهید که چرا فلان فرمول ریاضی و… در قرآن نیست؟ چرا اسم من در قرآن نیست؟ مگر قرآن همه چیز را طبق صریح این آیه بیان نکرده است؟ پاسخ این است که بله ” تبیانا لکل شیء” در جهت هدایت است، یعنی باید دید که رسالت قرآن چیست؟ در جهت و چارچوب رسالت و غایت و هویت قرآن همه چیز آمده است و هیچ چیز کم نیست.
مانند اینکه فردی وارد داروخانهای میشوید، میگویند در این داروخانه هر چه بخواهی هست. میگوید من یک تیشه لازم دارم! شما به او میخندید. میگوید چرا میخندید؟ مگر نگفتید هرچه که بخواهید در این داروخانه هست؟ میگویند یعنی هر نوع داروئی که بخواهید هست. اینجا داروخانه است. وقتی من میگویم در این داروخانه هر چه هست یعنی هر آنچه که شأن داروخانگی این داروخانه اقتضا میکند موجود است. وقتی قرآن میگوید تبیان لکل شیء و بعد بلافاصله میفرماید “و هدی و رحمهً و بشری للمسلمین”، هدایت است؛ رحمت است؛ دیگر شما نمیتوانید سوال کنید که چرا اسم من ذکر نشده در قرآن. پس همه چیزی که مقتضای شأن قرآن است در آن ذکر شده است. حالا با این نگاه قرآن را بفهمید.
در عین حال تعبیر دیگری هم میشود کرد: اینکه “تبیان لکل شیء” یعنی فهرست همه چیز در آن هست؟ یا هر آنچه که شما را به همه چیز برساند در این هست؟ یا اینکه اصول و امّهات در این قرآن حاضر است؟
شما اگر به این قرآن عمل کنید فیزیک را هم میفهمید و در آن پیش هم میروید، شیمی را هم به دست میآورید، با کیهانشناسی هم آشنا میشوید. اگر به این قرآن عمل کنید. قرآن به شما میگوید عقل را به کار بیاندازید، این قرآن به شما میگوید “قل سیروا فی الارض” بروید تجربه کنید. وقتی به قرآن عمل نکنی هیچ چیز در قرآن به دست نمیآوری. اما اگر عمل کنید از همین قرآن صاحب همه چیز میشوید. و قرآن مبین همه چیز هست.
اگر شما چهارصد سال روش تجربی را که قرآن این همه ما را تشویق میکند ترک کنید، آشکار است که ملت مسلمان افول میکند! و غربی به این شیوه عمل میکند و نتیجه میگیرد. درست از نقطهای که ما به دینمان جامع عمل نکردیم، عقب افتادیم. روش تجربی به موازات روش عقلی در قرآن مورد توصیه است. البته ما از چهار قرن پیش به شدت دچار انتزاعیاندیشی شدهایم و در متافیزیکی فکر کردن افراط کردیم، و از حس و حیات حسی فاصله گرفتیم و علوم از دستمان خارج شده. در حالیکه پیشتر ما پیشآهنگ بودیم. غربیها به حس پرداختند و از عقل و متا فیزیک و (عقل به معنایی که ما میگویم) دین فاصله گرفتند و در حس پیش رفتند ولی از آن حیث ضرر کردند.
ششمین اصل و دستاوردی که ما از اصل هدایتمآل بودن قرآن به چنگ میآوریم این است که میفهمیم آنچه غیر از عقاید و احکام و اخلاق و احیاناً تربیت در قرآن آمده هم در مسیر هدایت است. کما اینکه عقاید و اخلاق و احکام هم برای هدایت است.
ششمین اصل را از همین آیه استنتاج میکنیم و آن جامعیت و جاودانه بودن تعالیم قرآن است. اگر هدایتمآل است باید قرآن جاودانه و جهانی و جامع باشد. در غیر این صورت مانند این است که بیماری با معجونی که با پنج جزء ترکیب میشود بهبود پیدا میکند؛ اگر آن معجون چهار جزئی بشود گاهی نه تنها به اندازه چهار جزء باعث شفا نمیشود بلکه مضر هم هست.
قرآن اگر جامع نباشد هدایت تحقق پیدا نمیکند. اگر قرآن فقط از آخرت بگوید و دنیا را ترک کند، به عقیدۀ ما کسی که دنیای خوبی ندارد آخرت خرابی خواهد داشت. ما که دنیا و آخرت را دوگانه و جدای از هم قلمداد نمیکنیم و یا فقط به دنیاداری دعوت کند و آخرت را فراموش کند، جامعیت لازمه هدایتگری است. جهانیبودن لازمه هدایتگریست. زمانی میتواند بگوید من هدایتگرم که با همه بشریت سخن بگوید و همیشه سخن بگوید و جاودانه باشد. اگر مخصوص مردم جزیرهالعرب و مثلاً صدر اسلام بود، الان دیگر نمیتوانست ما را هدایت کند. آنگاه میتوانیم به طور مطلق بگوییم هدایتگر است که همه را همیشه هدایت کند.
لهذا از ” تبیان لکل شی ء” جاودانگی و جهانی بودن هم قابل استحصال هست. اگر فقط مردم یک عصر را هدایت کند و در عین حال کتاب خاتم باشد؛ این ترجیح بلامرجح است. چرا؟ چون بشر هر چه پیش میرود به رغم رشد عقلانی و علمی به هدایت محتاجتر میشود و بشر امروز محتاجتر از همیشه تاریخ است. به رغم اینکه بعضی تصور میکنند عقل کامل میشود و علم پیشرفت میکند احتیاج ما کمتر میشود؛ برعکس، بشر چهارده قرن قبل و قبلتر از آن مشکلات کمتری داشت و زندگی غیرپیچیدهای داشت. اگر بنا بود همنوع خود را بکشد یک یا چند نفر را میکشت، امروز با یک بمب اتمی میتوانند میلیونی کشتار کنند. این بشر بیشتر احتیاج به هدایت دارد یا آن بشری که همه تلاشی که میکرد دو، سه نفر از هم نوع خود را میکشت.
هفتمین دستاورد این قاعده و اصل این است که قواعد محاورهای عقلایی تفاهم و گفتگو در فهم قرآن باید به کار برود. لزوم کاربرد قواعد و ضوابط محاورهای عقلایی در فهم متن قرآن. مجموعهی قواعدی که در خواندن یک نامه یا یک کتاب باید رعایت کرد تا آن را فهمید، نوع آنها را در درک قرآن هم باید به کار بست. شما تأمل کنید که اگر یک کتاب را بخوانید چه قواعدی را ملاحظه و مراعات میکنید تا آن کتاب را درست بخوانید و درست بفهمید. قواعد بسیاری هست که به شکل عرفی، فطری، و گاه عقلی، ملتزم هستید و به آن توجه هم دارید، ولی اگر از شما سئوال شود شاید حتی یک قاعده از آن قواعد را هم نتوانید نام ببرید. وقتی ما یک متن را میفهمیم تحت مجموعهای از ضوابط و در چارچوب مجموعهای از قواعد میفهمیم. مثلاً شما یک نامهای را در دست میگیرد که در آن مافوق شما نوشته روز جمعه سر کار بیایید و در را هم باز کنید و به فلان فرد احترام کن. شما هم همین کار را میکنید. اصلاً میدانید این مبتنی بر چه پیشفرضهایی است؟ چرا خلاف آن را نکردید؟ این براساس مجموعهای از پیشفرضها، قواعد و ضوابط که گویی نانوشته بین شما و او قرارداد شده است. قواعدی شما را هدایت میکند به درک متن این نامه. این مجموعه قواعد در فهم متن دینی که هدایتگر است، نه حیرتزا، باید رعایت شود. در چارچوب همان قواعد هم باید قرآن را بفهمیم. البته قرآن اضافه بر این قواعد ویژگیهایی دارد. شرح این مطلب آخر را به جلسه بعد موکول میکنم.
و السلام