متن دهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن دهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

آنچه پیش روی خوانندگان ارجمند قرار دارد، سلسله مباحثی است برگرفته از دروس خارج فقه آیت الله رشاد تحت عنوان «فقه الولایه»

مفهوم اجمالی «مالکیت»
خارج فقه الولایه / آیت الله علی اکبر رشاد / جلسه دهم
نکته ای که شروع کرده بودیم این بود که «ولایت سیاسیه» اولاً و بالذات از آن خدا است و ثانیاً به تفویض از آن حضرات معصومین سلام الله علیهم و ثالثاً به تنسیب و نیابت از اولیای معصوم علیهم السلام، از آن فقها است.
در این مرحله باید ادله مربوط به «ولایت الهی»، «ولایت نبوی»، «ولایت ولوی» و «ولایت فقیه» را بحث کنیم. مواردی را که تا اینجا بحث کردیم ادله ولایت الله را از آیات آوردیم. آیاتی که دلالت می‌کند حکومت و ولایت از آن خدا است و این «از آن بودن» یعنی اصالتاً از آن خدا است زیرا خدای متعال خالق است و از نیستی به هستی موجودات را می‌آورد. بنابراین مالک آنها هم هست. وقتی مالک آنها است اختیاردار و مَلِک آنها هم هست. مفهوم اجمالی «مالکیت» همین است.
انواع مالکیت
ما [نظر مختار] ۴ نوع مالکیت قائل هستیم. مشهور می‌گویند مالکیت دو قسم حقیقی و اعتباری است. ما فرض می‌کنیم مالکیت چهار قسم است:
[اول] مالکیت حقیقیه ذاتی؛ که از آن خدا است و بر همین مبنا هم اثبات می‌شود زیرا خالق و مالک است و حق تصرف تکوینی و تشریعی در کل ماسوی‌الله (ملک خودش) دارد.
[دوم] مالکیت حقیقی إعطایی؛ از قِبل حق تعالی به عهده معصومین علیهم السلام است. حضرات معصومین علیهم السلام هم تصرف تکوینی و هم حق تصرف تشریعی دارند.
[سوم و چهارم] یک نوع مالکیت دیگر هم داریم که جدید مطرح است و در دوره ما این مالکیت مطرح شده است که به آن مالکیت فکری می‌گویند و گاهی نیز به آن مالکیت معنوی می‌گویند. آنچه را که به مثابه محصول فکر کسی پدید می‌آورد مصطلح است که نسبت به آن مالکیت فکری دارد.
مالکیت معنوی پررنگ‌تر از مالکیت اعتباری
من این نوع از مالکیت را از دو مرتبه مالکیت حقیقیه و مالکیت اعتباریه تفکیک می‌کنم؛ و معتقدم مالکیت معنوی و یا فکری خیلی پررنگ‌تر از مالکیت اعتباری است؛ مثلاً شخصی در بیابان راه می‌رود و پرنده ای را می‌گیرد یا فردی گیاهی را از زمین می‌چیند و حیازت می‌کند و می‌تواند مالک آن شود؛ این یک‌ نوع مالکیت است و این مالکیت حقاً اعتباری محض است زیرا زمانی که گیاه را چید یا پرنده را گرفت یا آهویی را شکار کرد، بین این فرد با آهو یا گیاه رابطه حقیقی و نفس الامری برقرار نشده است. نسبت و رابطه آن شیء یا گیاه یا آن حیوان با این فرد [در مقایسه] با یک فرد دیگری که این کار را نکرده فرقی وجود ندارد و خیلی تفاوت نمی‌کنند؛ ولیکن فطری و عقلی است که بگوییم وقتی فردی شکار کرد با آن کسی که شکار نکرده تفاوت دارد. فطرت می‌گوید این شخص زحمت کشیده و کار مادی و مالی انجام داده است؛ اما در خصوص مالکیت فکری یا معنوی که یک رابطه معنوی بین مالک و مَلِک برقرار است در حقیقت مالک کاری فکری انجام داده و آنچه پدید آمده گویی مخلوق فکر او است. نفس این انسانی که کار فکری و معنوی کرده -مثلاً تعریفی انجام داده و کتابی را نوشته است یا نقاشی را رسم کرده- در واقع آن اثر را خلق کرده و با دست خودش آن مخلوق نفس را به خارج از ذهنش منتقل کرده است. بنابراین گویی یک نحوه رابطه خالق و مخلوق، مالک معنوی با مَلِک معنوی برقرار است.
این قضیه خیلی فرق می‌کند با مثال قبلی [حیازت پرندگان و چیدن گل‌ها و…]. این رابطه خاصی نیست [بلکه] قرارداد است. زمانی که شی را از بیابان برداشت أولی است تا بتواند در آن تصرف کند [نسبت به کسی که] آن را برنداشته است. عقلاء این را قبول کرده‌اند؛ اما در مالکیت معنوی گویی ملک معنوی امتداد وجودی مالک است و یک نوع رابطه علّی‌معلولی- ولو مع الواسطه با معلول یعنی آن چیزی که مملوک و ملک است- برقرار می‌باشد و به مالکیت حقیقیه نزدیک است.
مالکیت حقیقیه
در مالکیت حقیقیه-خصوصاً در مالکیت حقیقیه ذاتیه که مختص باری تعالی می‌باشد آنجا- رابطه علّی معلولی برقرار است یعنی یک رابطه وجودی برقرار است. «خدای متعال ماسوی‌الله را خلق کرده» یعنی ایجاد کرده و علّت است و آنها معلول می‌باشند؛ اما برای کسی که حیازت می‌کند معلول نیستند. و احیاناً معصوم علیه السلام از قبل باری‌تعالی چنین شأنیتی را دارد و البته در تصرفات تکوینی و إعمال ولایت تکوینی یک رابطه علّی‌معلولی هم با متعلِّق إعمال ولایت اتفاق می‌افتد و برقرار می‌شود. پس می‌توان گفت «مالکیت» را می‌توانیم به چهار مرتبه تقسیم کنیم.
استدلال ما این بود: «فبما انه تعالی شانٌ عزیز خالق کل شیء فهو مالکٌ لها حقیقه و بما انه هو مالک کل شیء فهو ملکها والحاکم علیها حقیقه و مالیکته و حاکمیته کخالقیته حقیقهٌ‌ لأنها هی المنشاء لهما کما لا یخفی».
آیات مربوط به حاکمیت الهیه و شبهات مربوط به آنها
این یک نوع تقریر فطری حاکمیت الهیه است. در خصوص حاکمیت الهیه آیات بسیاری را اشاره کردیم مانند:
الف) «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» (بقره،۲۵۷)
ممکن است بعضی در اینجا تصور کنند این ولایت [در خصوص این آیه] تدبیری نیست. ما از ولایت تدبیری (یعنی ولایت سیاسیه) سخن می‌گوییم.
جواب می‌دهیم به قرینه اینکه «وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» آیا از طاغوت ولایت تکوینی توقع می‌رود؟ آیا سخن از ولایت تکوینی طاغوت است؟ مگر اولیای کفار، ولایت تکوینیه بر آن‌ها دارند؟ مراد همان ولایت تشریعیه، ولایت سیاسیه و تدبیریه است به قرینه مقابل و ذیل آیه، ولایت تدبیریه است، صدر آیه نیز ولایت تدبیریه می‌شود و ما می توانیم این آیه را برای بیان ولایت تدبیریه الهیه شاهد بیاوریم.
ب) «إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّى الصَّالِحِینَ» (اعراف،۱۹۶)
اینجا هم خیلی روشن است که می‌فرماید که ولیّ من آن کسی است که کتاب بر من نازل کرده است و دستورات زندگی به من داده است و او متولی صالحین است.
ج) «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ وَهُوَ یُحْیِی الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (شورا،۹)
ما منکر نیستیم که منشأ ولایت باری‌تعالی ولایت تکوینی است یعنی چون خدای متعال خالق است پس حقیقتاً مالک است و چون مالک است پس حقیقتاً مَلِک است.
(من از تعبیر ولایت تدبیری استفاده می‌کنم تا تشریعی به معنای اخص آن به کار نرود یعنی ذهن ما به معنای خاص تشریعی نرود زیرا وقتی می‌گوییم ولایت تشریعی، در یک معنا یعنی ولایت قانون‌گذاری نه مثلاً ولایت اجرایی و تدبیر بالمعنی الاوسع؛ و از تعبیر «تدبیری» در مقابل «تکوینی» استفاده می‌کنم تا بگوییم ولایت تدبیری چه در مقام اجرا، چه قانونگذاری؛ زیرا شئون و امور را تدبیر کند.)
تفاوت بین ولایت الله با دیگران
ما قبول داریم دو تفاوت بین ولایت الله با دیگران وجود دارد: ۱- منشأ ولایت حق‌تعالی تکوینی است زیرا خدا خالق است و مالک حقیقی است پس مَلِک حقیقی هم هست. ۲- و دوم چون [گفتیم] منشأ تکوین است پس حقیقی هم هست؛ ولی در خصوص غیر خداوند متعال، منشأ تکوین نیست. بله! این مطلب درست است که إعمال ولایت چه در باری‌تعالی چه در غیر حق‌تعالی یک اتفاق خارجی است و در خارج‌ اتفاق می‌افتد؛ حتی طاغوت نیز زمانی که إعمال ولایت سیاسی می‌کند بالاخره دستور می‌دهد و اتفاقی در خارج می‌افتد و بعضی گفته‌اند تکوینی و تشریعی یکسان هستند و همانطور که در تکوینی کسی نقش علّی ایفاء می‌کند- مثلا طرف را هُل می‌دهد که او جلو می‌رود- در تشریعی با دستش کسی را هُل نمی‌دهد بلکه به زبانش هل می دهد؛ امر که می‌کند او جلو می‌رود. پس یک اتفاقی در خارج می‌افتد اما این رابطه اعتباری است.
نتیجه اینکه آن ولایت تکوینی بالمعنی الاخص خدا خالق است و خلق الأمر در قبضه او است؛ اما طاغوت این‌گونه نیست. لذا در این آیه منظور ولایت تکوینیه بالمعنی الاخص نیست زیرا طاغوت ولایت تکوینیه ندارد و نمی‌تواند خلق کند، امر در اختیار او نیست ولی در اختیار خدا هست. زمانی که [در آیه شریفه] می‌گوید اما اولیای اینها طاغوت و اولیای مؤمنین الله است، معلوم می‌شود آن مرتبه‌ای از «ولایت» درآیه محل بحث است که طاغوت می‌تواند [اعمال ولایت کند] ولو غیر مشروع؛ ولی ولایت تکوینی نیست بلکه ولایت تدبیری است. بنابراین این منافات ندارد که خداوند ولایت تکوینی هم دارد و منشأ ولایت تدبیری و تشریعی خداوند متعال آن رابطه علّی‌معلولی است و منافات ندارد. ولایت طاغوت تدبیری است ولو غیر مشروع باشد ولو در خارج با إعمال ولایت تدبیری در خارج هم اتفاقی می‌افتد.
نظر مختار در مورد معنای تدبیری
ما اینجا می‌خواهیم «تدبیری» را اعم قرار دهیم؛ یعنی می‌خواهیم بگوییم «اداره امور و شئون»، «تدبیر شئون» (که در معنای ولایت، تدبیر شئون معنای ولایت است) و از مجموعه معانی و کاربردها و استعمالاتی که برای ماده «ولایت» بود این محل بحث ما است و می خواهیم به آن معنا بگیریم.
در مسئله، طاغوت تکوینی نداریم برای همین می‌خواهیم این را قرینه کنیم و قائل شویم به اینکه ولایتی که راجع به خدا در آیه مطرح است منظور «ولایت تکوینی» است؛ مثل اینکه « إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ » (انعام،۵۷) به خلقت کاری ندارد و نمی‌خواهد بگوید فقط خدا خالق است. آنجا هم فقط ولایت تدبیری الله و حکم تدبیری او را می‌گوید نه حکم خلقتی را؛ اینجا فهم ما از آیه (فهم ما است ممکن است خطا کرده باشیم) این است که این آیه در آیه الکرسی-حتی راجع به حق تعالی – منظورش این است که خداوند متعال ولیّ مؤمنین است و از ظلمات خارج و به نور وارد می‌کند.
چرا می‌گوییم این منظور است؟ [چون] اینجا إعمال تکوینی نیست تا خداوند به نحو تکوینی مؤمنین را از ظلمات خارج ‌کند. از کجا ادعا می‌کنیم؟ جواب می‌دهیم به قرینه تقابل؛ چون می‌گوییم خدا ولیّ این‌ها است و طاغوت هم ولیّ آن‌ها است.
مگر طاغوت می‌تواند إعمال ولایت تکوینی کند؟ نمی تواند. پس آنجا مراد «ولایت تدبیری» است. پس به قرینه تقابل ولایت تدبیری الله در این آیه منظور است و به این تمسک می‌کنیم و می‌گوییم این از آیاتی است که می‌توانیم بگوییم سخن از ولایت تدبیریه الهیه است.
معانی ولایت تشریعیه در مقابل با ولایت تکوینیه و تدبیریه
لازم به ذکر است وقتی «ولایت تشریعیه» در مقابل «تکوینیه» قرار می‌گیرد اعم از تشریع به معنای قانون‌گذاری است؛ بالمعنی الاوسع همان مقام اجرا و قضاء و این‌ها را هم شامل شود. اما وقتی «ولایت تشریعی» در برابر «تدبیری» قرار بگیرد یعنی مثلا وقتی در تقسیم احکام می‌گوییم حکم تشریعی و حکم تدبیری -که البته این اصطلاح «حکم تدبیری» را هم من به کار می‌برم- آنجا منظور همان تشریع بالمعنی الاخص است؛ تدبیر را در اینجا به معنای اعم می‌گیریم که ولایت تقنین احیانا ولایت قضاء و ولایت اجراء و… را هم شامل شود.
ما می‌خواهیم ولایت تدبیریه الهیه را حتی با ولایت تدبیریه ولائیه حضرات معصومین علیهم السلام تفاوت بگذاریم؛ لذا با قید «الولایه الحقیقیه الذاتیه» تعبیر می‌کنیم و حتی وصف آن هم دائم است. بعضی از آیات اگر حصر می‌گوید این مرتبه از ولایت را برای خدا حصر می‌کند. مثلا این آیه «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ» (مائده،۵۵) اینجا ولایت تدبیریه و تشریعیه بالمعنی الاخص را به حق تعالی، حضرت رسول (ص) و حضرات معصومین (ع) حصر می‌کند؛ یا در آن آیه «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (نساء،۵۹) بعضی این استفاده را کردند- به نظر می‌آید استفاده درستی باشد- که تکرار دوباره «اطیعوا» حاکی از این است که یک تفاوتی بین ولایت الله با ولایت رسول (ص) و اولی الامر (ع) وجود دارد. حالا یا باید آن را حمل بر این کنیم که مثلا ولایت حقیقیه ذاتیه از آن خدا است و مرتبه پایین ولایت از آن رسول (ص) و اولی الامر (ع) است و به این اعتبار «اطیعوا» را دو بار تکرار کرده است و الّا لازم نبود تکرار کند.
بعضی خواستند بگویند در [اطیعوا] اولی، ولایت تدبیریه و تشریعیه درباره حق تعالی توأماً است و راجع به رسول (ص) و ائمه (ع) چنین نیست؛ که البته ما برای حضرت رسول (ٍص) شأن تشریع هم قائل هستیم یعنی آن بزرگوار نه تنها بما هو حاکم احکام تدبیری می‌توانست صادر کند مثل سایر اولی الامر، احکام شرعی نیز می‌توانست صادر کند و در واقع بما هو مُشرِّع هم می‌توانست حکم شرعی صادر کند.
بررسی آیه ۵۵ سوره مائده نسبت به ولایت ائمه علیهم السلام
[واژه] «ولیّ» [در آیه ۵۵ سوره مائده] مطمئناً به معنای ولایت تدبیری است و اینجا این ماده را به معانی دیگری مثل ناصر و حبیب و محبوب و امثال این تعابیر نمی‌توانیم حمل کنیم. به نظر می‌آید این آیه می‌تواند شاهد همین باشد که امیرالمؤمنین (ع) شأن ولائی دارند و این شأنیت به جعل الهی اتفاق افتاده است. راجع به حضرات معصومین (ع) می‌توان قائل شد خداوند متعال در آیاتی هم ائمه معصومین (ع) را منسوب فرموده است هم رسول خدا (ص) و نیز به جای خود این انتصاب را انجام داده‌اند [یعنی ولایت فقها از قبل ائمه علیهم السلام] و آیات متعددی بر این مطلب دلالت دارد.
دلالت آیه ۵۹ سوره نساء نسبت به ولایت معصومین
قدر متیقن و مصداق «اولی الامر» حضرات ائمه معصومین (ع) هستند. اگر ما معنای اولی الامر را به تعبیر اهل سنت توسعه دهیم یا به اولی الامر عدول بگیریم [و اختصاص دهیم] -نه مثل آن‌ها [اهل سنت] به فسقه و فجره نیز اولی الأمر تعبیر کنیم- مسلّم این است که حضرات ائمه (ع) مصداق متیقن این عنوان هستند و روایات متعددی می‌گوید که منظور از «اولی الامر» در این آیه حضرات معصوم (ع) هستند. یا بعضی از تفاسیر بر اساس سیاق می‌گویند چون در ردیف حق‌تعالی و در ردیف رسول (ص) که معصوم است و خطا در شأن حق تعالی معنی ندارد، باید اولی الامر در این طراز باشند؛ و روایات نیز یک نوع تقریر سیاقی دارد که این آیه معصوم را اراده کرده است و الّا در عداد خدا و پیغمبر (ص) قرار نمی‌داد. اینکه در عداد و ردیف و طراز خدا و پیغمبر (ص) قرار داده مفهومش این است.
حال اگر تکرار «اطیعوا» دال بر چیزی بگیریم- که باید دال باشد زیرا قرآن یک کلمه کم و زیادش جهت دار و هدف دار و معنی دارد- اینکه رسول و اولی الامر در یک طراز قرار گرفته‌اند همان‌طور که رسول معصوم است باید اولی الامر هم چنین شأنیتی داشته باشند.
آیه تبلیغ هم می‌تواند شاهد به همین باشد «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ» (مائده، ۶۷). اجمال این آیه روشن است که به پیامبر (ص) با این لحن صریح اکید می‌فرماید که آن چه را که به تو نازل کردیم ابلاغ کن!
چه چیزی را؟ در حجه الوداعی که تقریباً دیگر هر آنچه نازل شده بود ابلاغ شده بود (در حقیقت اواخر رسالت آن بزرگوار است و اول رسالت نیست تا امر کند و قاطع و صریح بگوید هر آنچه ما می‌فرستیم ابلاغ کن!). به هر حال حوالی ۲۰ سال آن بزرگوار هر آنچه نازل شده ابلاغ فرموده است. پس معلوم می شود ابلاغ خاصی است. می گوید اگر ابلاغ نکنی کل رسالت را ابلاغ نکردی.
به قدری «ما انزل»‌ای که [خداوند به پیامبر خود امر کرده است] مهم است که اگر این کار را نکنی انگار بقیه را که ابلاغ کردی [مانند آن است که] ابلاغ نکردی؛ یعنی به نحوی تلویحاً [خداوند] می‌فرماید: بسیار چیزها را ابلاغ کردی؛ اما اگر این را ابلاغ نکنی انگار آنها را هم ابلاغ نکردی. و اینکه باز می‌فرماید «وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ» خب بعد از بیست و چند سال این همه ابلاغ حالا می‌خواهد «یَعْصِمُکَ»؟!
اگر بنا بود که خدای متعال در مقابل خطرها، تهدیدات کفار و مشرکین، مخالفین شرقی و غربی، ‌ایران، روم و امثال این‌ها در زمان پیامبر اعظم (ص) نگاهدار و نگاهبان آن بزرگوار باشد، این باید از اول وعده می‌شد. معلوم می‌شود یک مسئله جدیدی است و داخلی است- مسائل خارجی که سپری شده است؛ این همه آیات این همه دستورات و جنگ‌ها و غزواتی که اتفاق افتاده است [نمونه ای از همین مسائل خارجی سپری شده است]- ولی الان مثل اینکه یک خطر دیگری است، یک امری است که آن امر اگر ابراز شود خطراتی آن بزرگوار را تهدید خواهد کرد و می‌فرماید نگران نباش! «وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ».
جمع‌بندی
به هر حال ولایت دیگر ائمه (ع) امتداد ولایت امیرالمومنین (ع) است و در حقیقت این آیه اعلام و ابلاغ ولایت حضرات ائمه (ع) را منظور نظر دارد و امثال این آیات؛ این‌ها آیاتی است که راجع به ولایت حضرات و ائمه (ع) می‌تواند مورد تمسک قرار بگیرد و انتساب ائمه (ع) از سوی حق تعالی را اثبات کند که این انتساب الهی و مستقیماً است.
ما نوشتیم «فتلکم الآیات تدل علی تنسیب الائمه (ع) علی الولایه من قبل الله تعالی رأسا» بی‌واسطه و مستقیماً حضرات ائمه (ع)‌ به ولایت منسوب شده‌اند. و فقها از طریق ائمه (ع) منسوب و نایب حضرات ائمه (ع) هستند. اما ائمه (ع) مانند رسول خدا (ص)‌ منسوب از قبل حق‌تعالی هستند و روایات بسیاری هم در این قسمت داریم که بعضی از آن ها را در گذشته اشاره کردیم.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سوء اخلاق برخی نامزداها، در فعالیتهای انتخاباتی، بهترین دلیل عدم صلاحیت آنها نزد مردم است

سوء اخلاق برخی نامزداها، در فعالیتهای انتخاباتی، بهترین دلیل عدم صلاحیت آنها نزد مردم است

آیت الله علی اکبر رشاد در آستانه سیزدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری؛
سوء اخلاق برخی نامزداها، در فعالیتهای انتخاباتی، بهترین دلیل عدم صلاحیت آنها نزد مردم است/
مساله مهم اکنون حضور حماسی و حداکثری پای صندوق های رای است.

آیت الله علی اکبر رشاد در اول درس خارج فقه السیاسه، که در مؤسسه‌آموزش عالی امام رضا (ع) تهران برگزار می‌شود، با اشاره به فعالیتهای انتخاباتی برخی نامزداها، ضمن هشدار به مسؤولین، به بیان برخی تذکرات اخلاقی پیرامون رفتارهای انتخاباتی پرداخت.

نگرانی از زوال اخلاق و لطمه به حیثیت نظام در مناظره های انتخاباتی
رئیس شورای حوزه‌های علمیه استان تهران اظهار داشت: همیشه وقتی نزدیک انتخابات می شود شخصاً از اوضاع نگران می شوم؛ نگرانی من از جهت سیاسی نیست بلکه از حیث اخلاقی است، بنده نگران اخلاق جامعه و حیثیت نظام و انقلاب می شوم؛ متاسفانه مدتی است در این دوره های اخیر با رفتارهای انتخاباتی نوعاً غیر اخلاقی، آثار سوء در وجهه کشور و نظام و انقلاب اسلامی بر جای می ماند، مخصوصاً در سخنرانی هایی که بعضی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری دارند یا شیوه ای که مناظرات برگزار می شود وضعیت بسیار اسف انگیز و فاجعه باری را شاهد هستیم.
وی افزود: بعضی از نامزداها بسیار اخلاقی، شرعی، متین و موقر عمل می کنند، اما شاهد بودیم و به خاطر داریم طی این دو سه دوره اخیر برخی از نامزدهای ریاست جمهوری مع الاسف در مقیاس ملی و بعضی در انتخابات مجلس شورای اسلامی در مقیاس استانی و محلی رفتارهایی انجام دادند و گفتارهایی از آنان سر زد که بعضاً خلاف اخلاق، خلاف شرع بَیِّن، خلاف قانون و در نهایت جرم قلمداد می شود. به حریف و رقیب خود توهین می کنند و قبح توهین به غیر را در کشور از بین می برند، به رقیت خود تهمت می زنند و دروغ می بندند و قبح دروغ را از بین می برند، وعده دروغ می دهند، با علم به اینکه می دانند آن وعده هرگز عملی نخواهد شد یا از عهده آنان بر نمی آید و از شئون رییس جمهور و یا نماینده مجلس نیست، به شیوه هایی متوسل می شوند که نظر عده ای عامی را جلب و رای ایشان را به یک تعبیر خریداری می کنند، یا در مناطق دور افتاده با هدیه دادن و پذیرایی های غیر متعارف می خواهند رای افراد را جذب صندوق خود کنند، افشای اسرار غیر می کنند و خطای ناآشکار آنان را افشاء می سازند در حالی که گاه این افشاء در حد افشای فحشاء قلمداد می شود.

سوء اخلاق، نشانه عدم صلاحیت نامزدها نزد افکار عمومی است
رییس و موسس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی با بیان اینکه اگر اتهاماتی که آنها نسبت به یکدیگر می دهند صحیح باشد افشا کننده صلاحیت شرکت در انتخابات و تکیه زدن بر مسند مسئولیت را ندارد، گفت: تخریب ها انجام می شود و اذهان مردم مشوش می شود، مگر تشویش اذهان عمومی جرم نیست؟ افراد یکدیگر را تخریب می کنند، چهره یکدیگر را مخدوش می سازند بعد مدتی همین افزاد مسوول می شوند! وقتی نامزدها بدون رعایت موازین شرعی و اخلاقی یکدیگر را تخریب کردند بیانگر فساد است، عده ای این طرف و عده ای دیگر طرف مقابل را متهم می کنند، این اتهامات را که کنار هم قرار می دهیم غیر از این است که ناصالح بودن برخی از این افراد معلوم می شود.
اگر فرد عادی در جامعه نسبت به مقامات و مسوولان امر غیرواقعی را اشاعه می کند، از او با عنوان تشویش عمومی و آزار اذهان عمومی شکایت می شود و وی را محکوم می کنند؛ اما نمی دانم چرا برخی از اتهاماتی که نامزدها نسبت به یکدیگر می زنند و در سطح وسیع باعث تشویش عمومی می شود مجازات ندارد؟!
آیت الله رشاد تصریح داشت: نوع دروغ ها و تهمت هایی که زده می شود و نوع تخلفات شرعی و اخلاقی که صورت می گیرد بسیار شدیدتر و غلیظ تر و وسیع تر از تخلفات شرعی و اخلاقی است که بعضی ها مرتکب شده و مجازات می شوند، رواج بد اخلاقی اجتماعی دهشتناک و وحشتناک از آثار سو این دوره ها است، وقتی مردم مشاهده می کنند برخی چهره ها و شخصیت های شناخته شده کشور چنین نسبت های بدِ اخلاقی به یکدیگر می دهند و توهین می کنند خواه ناخواه و قهراً این رویه و طرز مواجه با غیر در جامعه موجه می شود و قبح آن از بین می رود بلکه در بین آحاد و اقشار مختلف جامعه رسوب می کند و تبدیل به فرهنگ می شود، بسیاری از این رفتارها خسارت بار است و غیر از این چهره جمهوری اسلامی نزد جهانی مشوش می شود.
بعضی از رفتارها قطعاً خلاف شرع بَیِّن است، نظام این را باید بررسی کند. باید این آحاد، آفات و خسارت های جبران ناپذیر محدود شود، یکی از آنها این است که ضوابطی گذاشته شود تا نامزداها در نطق های انتخاباتی آن ضوابط و اصول را رعایت کنند. نامزدها برنامه های خودشان را ارائه کنند نه اینکه به رقیب خود ناسزا گفته و تهمت بزنند. طبیعی است که مردم به برنامه نامزدها رای بدهند نه به بداخلاقی و بد دهنی آنان. البته افکار عمومی از این رفتارها متنفر هستند.

اهمیت نظارت بر رفتار اخلاقی نامزداها
این استاد حوزه های علمیه همچنین تصریح داشت: نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری و مجلس شورای اسلامی بدانند این شیوه ها در مجموع به نفع آنان نخواهد بود و در آرای آنان تاثیر منفی می گذارد، اگر گفته شود این شیوه های غیر شرعی و غیر انسانی به نفع آنان است معلوم می شود کسانی به آنها رای می دهند که رای آنان منطقی و عقلانی نیست و شاید رای، رای ناپاک است، رای به آنکه ناسزاها قبیح‌تر و تهمت های عمیق تری داد و گزنده تر حرف زد از روی خرد و مصلحت اندیشی نیست. کسی با چنین آرایی سِمتی احراز کند آیا این سمت اخلاقی است؟ ضوابطی باید برای مناظرات، تجمعات و نطق هایی که نامزداها برگزار می کنند وجود داشته باشد حتی ناظرانی گماشته شود تا بر مناظرات نظارت کرده و به طرف های مناظره تذکر دهند.
افراد در این مناظرات باید خدمات و برنامه های خودشان را ارائه کنند و وعده های قانونی قابل اجرا بدهند مشکلات را تبیین کنند و راهکار خودشان را برای رفع مشکلات بیان کنند. این مهم مکرر از سوی رهبر فرهیخته انقلاب هم ابراز شدهز است. دردمندی و راهکارشان را در زمینه رفع مشکلات معیشتی مردم ارائه دهند، انتظام و التزام خود نسبت به دین، اخلاق و حیثیت ملی را بیان کنند و بگویند در رفع مشکلات ملی و فرهنگی چه اقداماتی می خواهند انجام دهند. جمعی باید باشد که در مناظرات و تبلیغات انتخاباتی نمره اخلاقی به نامزدها بدهند تا مردم بدانند به یک فرد متخلف رای می دهند یا متخلق.
رییس شورای حوزه های علمیه استان تهران با بیان اینکه بعضی از نامزداها با رفتارهایشان اصل نظام را تخریب می کنند گفت: برخی نامزداهای ریاست جمهوری و مجلس، حتی اساس انقلاب و رهبری و نهادهای قانونی کشور را زیر سوال می برند تا رای بیاورند آیا این رای پاک است؟ مراقب قیامت و شخصیت خود باشید. این رفتارها و اخلاق های غیر مشروع آیا صلاحیت نامزداها را زیر سوال نمی برد؟ آیا نباید در بعضی از سمت ها شرط عدالت قرار داده شود؟ کسی که نامزد منصب ریاست جمهوری نظام جمهوری اسلامی ایران می شود که تحت اشراف یک مرجع و فقیه متقی اداره می شود آیا نباید رییس جمهورش عادل باشد؟ آیا می شود چنین رییس جمهوری رفتارهایی انجام دهد که محرز شود او دیگر عادل نیست؟ آیا کسی که انبوه اختیارات را در مقیاس ملی دارد و ظرفیت های فوق العاده و امکانات فوق العاده ملی در اختیارش است عادل باشد؟ آیا اصولاً ما شانی مهمتر از این داریم که شرط عدالت بر آن مترتب نشود؟

ضرورت حضور در پای صندوق های رای
مسوولیت اجرای انتخابات وظیفه خطیری است و باید رهنمودهای حضرت امام را در مراعات قوانین و ضوابط مورد توجه قرار دهیم و رهنمودهای مقام معظم رهبری را در نظر داشته باشیم و حرمت و حریم اشخاص را رعایت کنیم و به ضوابط پایند باشیم.
مردم بدانند اول مساله مهم کشور و جامعه حضور حماسی و حداکثری پای صندوق های رای است قبل از آنکه غم انتخاب اصلح خورده شود باید غم حضور حداکثری را بخوریم. همانطور که مقام معظم رهبری فرمودند و ایشان مصرّ و معتقد هستند که حضور حماسی و پرشور مردم و حضور حداکثری اقشار مختلف را تامین کنیم این اعتبار نظام را افزایش می دهد به مسئولان نظام اطمینان قلبی می دهد، حیثیت کشور را بالا می‌برد، تهدیدات را خنثی میکند، اقتدار ملی را بالا برده و افزایش می دهد. این باید اول مسئله ما باشد به جای اینکه تلاش کنیم مثلاً نامزد مورد نظر ما رای بیاورد اول فکر کنیم که چه کنیم اکثریت مردم پای صندوق بیایند به جای اینکه بیشتر در اندیشه این باشیم که بین دو نامزد صالح و اصلح حتی اصلح رای بیاورد نه صالح اول سعی کنیم همه را پای صندوق رای بیاوریم و البته که ثانیاً آن‌وقت باید انتخاب اصلح مورد اهتمام باشد البته که باید برای رای نیاوردن افراد احیاناً و احیاناً ناصالح هم تلاش کنیم البته از راه قانونی و از راه اخلاقی و به شیوه اخلاقی و با رعایت جهات شرعی؛ انتخاب اصلح بسیار بسیار مهم است ولی قبل از انتخاب اصلح باید بر حضور حداکثری مردم اهتمام داشته باشیم و مهمترین و حساس ترین و خطیر ترین انتخابات، انتخابات ریاست جمهوری است و به مردم عزیز جوان های حزب اللهی و مومنین و متدینین و دلسوزان جامعه و نخبگان و دانشگاهیان و حوزویان عرض می کنم رهنمودهای رهبر معظم انقلاب را طابق النعل بالنعل جزء به جزء مو به مو توجه کنیم و پیگیری کنیم ایشان تاکید فرمودند سعی کنیم دولتی انقلابی روی کار بیاید دولتی عدالت گرا روی کار بیاید دولتی فسادستیز روی کار بیاید دولتی دشمن ستیزی روی کار بیاید دولتی که در مقابل دشمن نرمی میکند تواضع میکند کوتاه می آید روی کار نیاید دولتی معتقد به توان داخلی و ظرفیت های داخلی روی کار بیاید عملاً به ظرفیت‌های لایزال و پایان‌ناپذیر داخلی در جنبه های مختلف معتقد و ملتزم باشد دولتی جوان و با نشاط سر کار بیاید افرادی که سنی از آنها گذشته بعضی از آنها احیاناً به لحاظ اداری بازنشسته هستند یا باید بازنشسته شده باشند دیگر بالاخره عقلا به این فکر کرده اند که افراد بازنشسته باید بروند بازنشسته شوند فراغت بیشتر داشته باشند، در مسندهای مشاوره و مشورت قرار گیرند یا به کارهای عمومی بپردازند و افراد جوان و پرتوان و بانشاط و کارآمد و البته کاردان و البته کار دیده و البته فهیم و کاربلد کار را به دست بگیرند خب ما داریم می‌گوییم کارمندی که به سن ۵۵ و ۶۰ سال می رسد کار کارمندی را زمین بگذارد آن وقت مثلاً کار ریاست جمهوری یا کار وکالت مجلس یا کار شورای شهر کم از کارمندی است؟ آیا در آنجا نباید این جهات رعایت شود؟ لااقل به‌مثابه ترجیح افراد جوان‌تر؟ خب این فردی که سنی از او گذشته دست خودش نیست اکثراً حال و حوصله کار جدی و فشرده ندارد. افراد متمکن متمول اشرافیت‌گرایی که زندگی اشرافی دارند این‌ها درد مردم را نمی فهمند نمی توانند درد مردم را درک کنند ممکن است بگوییم مقصر هم نیستند اگر در اصل فراهم آوری ثروت مقصر نبوده باشند اما دیگر حال و روز آنها همین است روحیه آنها همین است نمی توانند درد مردم را درک کنند در اسرار روزه ماه مبارک رمضان گفته شده برای اینکه گرسنه بمانید که درد گرسنگان را بچشید و بکشید و بفهمید خب کسی که گرسنگی نمی کشد و همه چیز برای او در حد اعلا و فراتر از حد ضرور همیشه فراهم است این در خانواده هایی را که می روند از درب قصابی پی و چربی می خرند یا احیاناً با خواهش آنها را بدون پرداخت پول دریافت می‌کنند می‌برند در آب جوش آنها را آب می کنند و در آن نان خرد می کنند و می دهند بچه های شان بخورند؛ کجا کسی که همه روزه در همه وعده ها بهترین غذاها را با قیمت های بالا می خورد می تواند درک حال و روز چنین خانواده‌ها و چنین افرادی را داشته باشد؟ آن وقت تا انتظار داشته باشیم مشکل معیشت مردم را حل کند؟ کسی که در خانه‌ای ساده زندگی می‌کند از امکانات عادی مطابق شأن عرفی آن نه شان اشرافی آن استفاده می کند این می تواند درد مردم را درک کند مردم اینجور افرادی را انتخاب کنند.

وظیفه علما در تبیین انتخابات و دعوت حضور حداکثری پای صندوقدار رای
راهبری سیاسی، رسالت اصلی حوزه های علمیه در ایام انتخابات
آیت الله رشاد در پایان تصریح داشت: علما، فضلا، مدرسان حوزه های علمیه و طلاب انقلابی شانتیت و رسالتی دارند و این آنکه ابتدا این بزرگواران باید دین را بفهمند و به مردم انتقال دهند، جامعه را راهبری اجتماعی و سیاسی کنند و دیگر اینکه خدمات اجتماعی به مردم اراده دهند. مردم اگر از برخی مسوولان دل بکنند و مایوس شوند نباید از علما و حوزه های علمیه دل ببرند و مایوس شوند.
یکی از وظایفی که رهبر انقلاب بیان فرمودند راهبری اجتماعی و سیاسی است؛ بنابراین علما و حوزه های علمیه باید در حد راهنمایی فعالیت کنند و در نزاع های کف خیابان و حزبی نباید ورود کنند. حوزه حزب نیست اما رسالت و شانیت راهبری و روشنگری دارد و مانند حزب در نزاع های حزبی و در چالش های زنده باد و مرده باد احزاب شرکت نمی کند اما شاخص ها و رهنمودهای امامین انقلاب را به خوبی و سادگی می کند تا توجه مردم را به این رهنمودها جلب شود؛ بنابراین اگر این رهنمودها درست تبیین شود مردم به راحتی می توانند مصداق را پیدا کنند.
ملت ایران نسبت به سایر ملل بسیار باهوش هستند و چنانچه شاخص ها خوب و بی طرفانه بیان شود به راحتی راه را می یابند و این رسالت حوزه های علمیه است. حوزه های علمیه نسبت به انتخابات بی تفاوت نباشند و رسالت شرعی خود را با موازین شرعی، اخلاقی و شانی انجام دهند.

مبانی فقه انتخابات

مبانی فقه انتخابات

آنچه در ادامه می خوانید گفتاری از آیت الله علی اکبر رشاد در نشست مجازی حوزه علمیه امام رضا علیه السلام در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ماه با موضوع بررسی مبانی فقه انتخابات است:

ضرورت پرداختن به فقه انتخابات
می توان اذعان داشت که متاسفانه از پایگاه فقه اهل بیت علیهم السلام و فقه امامیه که فقهی عمیق، دقیق و سزاوار عرضه و ارائه است به بسیاری از مباحث که به شدت مورد ابتلاء است نپرداخته ایم؛ یکی از آنها مسئله فقه انتخابات است؛ می توان گفت آنچه تاکنون پرداخته شده ممکن است چیزی در حد مثلاً ۱۰ مسئله و مبحث می تواند باشد که این مسائل دهگانه مورد ابتلا در ایران و بلکه همه مسلمان ها در اقصی نقاط عالم در کشورهای اسلامی نیز بوده و از شدت ابتلا و کثرت ابتلا برخوردار است؛ قطعاً باید بگوییم یکی از اینها مسئله انتخابات است؛ یعنی اگر چند مسئله در زندگی بشر معاصر و امت اسلامی داشته باشیم که به اندازه مسئله انتخابات مورد ابتلا باشد و آحاد امت و آحاد بشریت را به خودش درگیر کرده باشد قطعاً مسئله انتخابات مهمترین و پر ابتلا ترین مساله بشر معاصر و مسلمان معاصر است و به آن سان که باید و شاید به آن نپرداخته ایم.
بیش از چهل سال از انقلاب شکوهمند اسلامی و استقرار نظام مقدس جمهوری اسلامی سپری شده و حدود چهل انتخابات و مراجعه به آراء در این مدت داشتیم ولی هنوز به حد کافی به مباحث این مسئله مهم نپرداختیم به هر حال از فضلا و فقهای جوان باید در این جهت گله کرد و از کسانی که مقدم به این قضیه هستند تشکر کرد.

ماهیت انتخاب از دیدگاه فقه
عنوان بحثی که بنده به آن خواهم پرداخت مبادی فقه انتخابات است در واقع «مبادء فقه الانتخابات فی مساحه الشئون السیاسیه» در واقع به اجمال به مبادی فقه انتخابات در یک جلسه اشاره می کنیم؛ به اجمال به عنوان طرح مسئله و درآمد بر سلسله جلسات آینده نکاتی را عرض می کنم؛ طبعاً باید اول مطلبی که مورد بحث قرار می گیرد انتخاب و ماهیت آن باشد. یعنی انتخاب خاص؛ نوعی از انتخاب و نوع خاص و معینی از انتخاب مورد نظر ماست. نیز فی الجمله می گوییم اصولاً انتخاب در شئون سیاسی دارای چه ماهیتی است؟ آیا یک حکم تکلیفی است؟ آیا یک حکم وضعی است؟ حکم تکلیفی است به این معنا که آحاد جامعه اسلامی یا آحاد مکلفین هر یک مکلف و موظف به انجام انتخاب و حضور و شرکت در انتخابات هستند؟ از باب اینکه یک تکلیف شرعی دارند و وظیفه شرعی را در قبال مسئولیت سیاسی که انسان دارد ادا می کنند. انسان یک موجود سیاسی است، دارای مسئولیت است، می خواهد وظیفه گذاری کند شرعاً موظف است در امور سیاسی ورود کند و شرکت در انتخابات از مقدمات اساسی و نوعی از فعالیت های سیاسی و خصوصاً حکومتی است یا اینکه به هر حال انسان دارای حق است و تکلیف نه از آن جهت که وظیفه ای بر عهده دارد حکم تکلیفی است و از آن جهت که وظیفه ای بر عهده دارد شرعاً بر او لازم و فرض است که در این قضیه ورود کند؟ این یک فرض است و فرض دیگر این است که بگوییم خیر انسان حقی دارد که باید حق خود را استیفا کند و از این جهت تکلیف است یعنی از این حیث وظیفه دارد. در هر حال تحلیل ماهیت انتخابات، ماهیت انتخاب که آیا یک حکم تکلیفی است و اگر حکم تکلیفی است چگونه تکلیفی است این یک مطلب است. یا آیا این یک حکم وضعی است بدین معنا که این یک سازو کار برای مثلاً تمشیت امور و تدبیر شئون سیاسی از جمله مثلاً انتخاب ولات و کارگزاران است و فرد این حکم وضعی را به کار می بندد؟ در حقیقت انتخاب یک حکم وضعی و یک ساز و کار است. ساز و کار جنبه وضعی دارد از نوع وضعیت است در هر حال بحث هایی را می توان در خصوص ماهیت مقوله انتخاب طرح کرد که یک بخشی از مبادی این مسئله مهم می‌تواند قلمداد شود چنان که ممکن است ما تحت عنوان مبادی انتخابات از مبادی فلسفی و عقلی این رفتار سیاسی و اجتماعی سخن گفته باشیم چنان که ممکن است سخن از مبادی کلامی این رفتار اجتماعی و سیاسی بحث کنیم چنانچه ممکن است وقتی می‌گوییم مبادی انتخابات از مبادی انسان‌شناختی انتخابات بحث کنیم در واقع یک سلسله پیش انگاره هایی در انسان شناسی وجود دارد آنها در حقیقت زیرساخت مقوله ای به نام انتخابات قلمداد می‌شوند چنانچه می توان از مبادی فقهی انتخابات سخن گفت.

نگره های انسان شناسی مقوله انتخاب
این که مثلاً بخواهیم به نحو یک تبیین و تقریر فلسفی مسئله انتخابات را بحث کنیم گرچه ریشه در نگره های انسان شناسانه ما داشته باشد می‌توانیم این مقدمات و مبادی را مطرح کنیم؛
اصل نخست: انسان اجتماعی بالفطره است اصولاً به سمت زیست جمعی کشش دارد انسان عادتا به نحو درون خیز به زیست اجتماعی با ابناء بشر گرایش دارد و اگر چنین باشد که هست یعنی انسان سالم انسان معتدل علاقه مند است که به نحو اجتماعی زیست کند و اگر چنین نبود بر اساس مطالعه انسان‌شناختی ممکن است چنین انسانی را احیاناً انسان دچار آسیب قلمداد کنیم!
اصل دوم: اگر چنین است که انسان اجتماعی بالفطره است و می خواهد در جامعه زیست کند این که حالت تکوینی ندارد؛ به این معنا که به صورت قهری و غیر ارادی همین اتفاق می افتاد چنان که جمع هایی از حیوانات چنین هستند بلکه چنان که عرض کردیم این اجتماعی بالفطره است یعنی فقط یک کشش است نه الزام و به صورت فطری گرایش دارد و بنابراین اراده می تواند در آن دخالت کند چراکه اگر تکوینی باشد اراده ممکن است در روند و فرایند آن در این انتخاب و گزینش دخالت نکند و زیست اجتماعی نتواند غیر اجتماعی زیست کند مانند بعضی گروه‌های از کائنات و موجودات زنده بلکه حالت فطری دارد؛ بنابراین اجابت این فطرت در گرو اِعمال اراده است. بنابراین زیستی تابع اراده آدمی است؛ آدمی باید چنین قصدی را کند چنین اراده‌ای را داشته باشد ولی خب خیلی روان اتفاق می افتاد، قصری نیست، یک حرکت جبلّی و روان است.
اصل سوم: در تعرف جامعه می توان گفت مجموعه ای از انسان ها که با یک پیوند خاص در کنار هم قرار گرفتند و با هم اشتراکات و روابطی دارند با هم تعامل و تعاطی دارند و در این ترابط تنگاتنگ قطعاً تزاحم منافع رخ می دهد به هر حال هر فرد با فرد دیگر، هر گروه با گروه دیگر طبعاً تزاحم اتفاق می افتد و همه می خواهند به منافع خودشان دست پیدا کنند و دستیابی به منافع از سوی هر فردی بسا ظاهراً یا واقعاً در تزاحم با دستیابی دیگری به منافعی که می پندارد قرار بگیرد و یک محیط تزاحم ایجاد کند.
اصل چهارم: اگر چنین باشد باید مقدمه چهارم را به آن اضافه کرد و آن اینکه تزاحم بین افراد و گروه ها لاجرم منتهی به تخاصم و برخوردها خواهد شد به هرحال تزاحمات همواره مسالمت آمیز جریان پیدا نمی کند بلکه کسی چیزی را حیازت می‌کند که دیگری هم می خواست احیاناً آن را حیازت کند و یا احیاناً کسی در امور و شئون دیگری تصرف می‌کند که او راضی به این امر نیست. به هر حال زمینه های طبیعی برای وقوع تخاصمات به وجود می آید.

اصل پنجم: اگر چنین باشد که تخاصماتی واقع شود قهراً مقدمه پنجم اتفاق می افتد و آن اینکه برای حل این چالش گاه ها و این نقاط چالش و این تزاحمات ما باید تدابیری بیندیشیم مثلاً دوائر و ادارات و نهاد هایی را باید به وجود بیاوریم و برای اداره این دوائر و سلطات باید اشخاصی را بگماریم و اگر اداره این سلطات و دوائر و نهادها برای تنظیم امور جامعه و رفع تزاحمات و مواجهه با تخاصمات و دفع تخاصمات ضوابط لازم داریم قهرا باید این سلطات و دوائر را بر اساس قواعد و قوانینی پدید بیاوریم.

این اشخاص را که می‌خواهیم بگماریم و متصدی اداره این سلطات و دوائر باشند این اشخاص باید با یک ضوابطی برگزیده شوند باید با یک ضوابطی در راس این ادارات و دوائر قرار بگیرند پس بنابراین مقدمه ششم لازم می آید و آن اینکه این سلطات و دوائر و همچنین تعیین این اشخاص که بنا است که این سلطات را اداره کنند و همچنین کیفیت تمشیت و تدبیر این سلطات و دوائر به وسیله این اشخاص نیازمند به قوانین و سازوکارهایی است که این مقدمه پنجم می شود.
اصل ششم: ما باید قوا و نهادهایی را به وجود بیاوریم باید اشخاص این قوا و نهادها را اداره کنند این اشخاص بر اساس یک شیوه ای می بایست امور این نهادها را تمشیت کنند یعنی به قوانین و سازوکارهایی نیاز داریم باز سوال می کنیم که آیا اصولاً فرآیند جریان این امور اجتماعی طبیعی به معنای لا ارادی است یا اراده در آن دخیل است؟ باید گفت خیر این طور نیست، تکوینی نیست، اینطور نیست که خود به خود اتفاق بیفتد! فطری است و به نحو تلقائی و روان جریان پیدا می کند آیا تمام شاخه‌ها، دامنه ها، همه مراتع و لایه های این جریانات کاملاً فطری است و علی الاطلاق این گونه است؟ ما نمی‌توانیم به لحاظ کششی از آن تخطی کنیم ظاهراً این طور هم نیست یعنی چنان که عرض کردیم تکوینی به معنای غیر ارادی بودن نیست فطری به این معنا که همه ابعاد و اطراف و سطوح و لایه‌ها هم کاملاً تلقائی اتفاق می افتد این هم نیست ما دلیل کافی بر این قضیه نداریم و نمی توانیم چنین ادعایی کنیم چنانکه اگر بگوییم همه این سطوح و ساحات لایه ها و وجوه به‌ نحو شرعی تعیین شدند؛ ظاهراً این جور هم نمی تواند باشد ما دلیلی نداریم بر اینکه علی الاطلاق همه امور و شئون جامعه حتی ساز و کار ها حتی روش ها حتی ابزارها همگی مصرح شرعی هستند قهرا اینجور نیست عقل باید به حالت کند علایق باید دخالت کند رویه های عقلایی باید وارد میدان شود در نتیجه سهمی برای رویه های عقلایی داریم؛
بنابراین فی الجمله باید گفت طی این فرایندها و این تدابیر یعنی تأسیس دوائر و تعیین اشخاص و تنظیم قواعد و تعیین ساز و کارها و تقنیات همه اینها کمابیش فطری هستند کمابیش عقلی هستند کمابیش بعضی از آن ها شرعی هستند و کمابیش بعضی از آنها عقلایی نیز هستند؛ بنابراین آنچنان نیست که بگوییم یک فضا و یک محیط بسیط یک دست یکسانی پیش روی بشر است و جریان پیدا می کند و باید به سراغ آن برویم؛ این چنین فضایی را سراغ نداریم بشر و آحاد جامعه باید با اراده خود، چاره جویی و تدبیر کنند آنجا که متشرع هستند شرع هم به آن تصریح کرده یا می توان از منابع معتبر شرعی آنها را استنباط کرد باید از این راه استفاده شود باید از عقل هم استفاده شود فطرت هم هادی ما است رویه های عقلایی هم به کار گرفته می‌شود از جمله رویه های عقلایی مسئله انتخابات و انتخاب کردن است طبعاً گزینش است و ساز و کارهایی که این شیوه کار و الگوی تصمیم‌گیری را تعیین می کند.
اگر به این شکل باشد فی الجمله قبول می کنیم که به لحاظ عقلایی که شرع هم این شیوه های عقلایی را فی الجمله پذیرفته دست کم آن شیوه ها و سبک ها و اسالیبی را که در محضر و منظر شارع اتفاق افتاده و ردعی از ناحیه شارع سراغ نداریم یا بسیاری از رویه‌های عقلایه عقلانی هم هستند و اگر چنین است عقل نیز حجت الهی می باشد پس وجه حجیت شرعی هم پیدا می کند علاوه بر اینکه بعضی از اینها تجربه های تاریخی اسلامی هم دارد؛
باید اجمالاً عرض کنیم آیا همه جا انتخابات کاربرد دارد؟ آیا در صورتی که نوعی از کاربرد را در همه شئون و امور قائل باشیم آیا همه جا نوع خاصی و یک نوع از کاربرد را دارد؟ جواب این ها مثبت نیست نه همه جا گزینش کاربرد ندارد و هر جا و هر جا که گزینش و انتخاب کاربرد داشته باشد لزوما کاربرد آن به یک معنا و یکسان نیست و هر جا ممکن است کاربرد خاص خودش را داشته باشد. این یک تقریر ساده و روان از مبانی ضرورت انتخاب بود.

مبادی انسان شناختی انتخابات؛
می‌توان به مبادی دیگر هم اشاره کرد مثلاً مبادی انسان شناختی انتخابات؛ احیاناً به نحوی به تعبیر ما «المبادء الانسانیه» مبادی انسانی و انسان‌شناختی. بسته به شناختی که از انسان ارائه می کنیم یا هر مکتبی تصویری که از انسان دارد می تواند مبنایی را برای امر و مقوله انتخابات ارائه کند؛ مکتب های غربی به تعبیر خودشان گفته اند انسان، گرگ انسان است یعنی انسان دائماً در منافسه قدرت است علی الدوام درحال قبضه قدرت است در حال رقابت خصمانه و انحصار طلبانه برای قبضه کردن قدرت است و حالت تکالب دارد چنان که احیاناً شگ ها برای به دست آوردن غذا با همدیگر احیاناً با هم نزاع می کنند بشر نیز این گونه است.
آقایان گفتند انسان گرگ انسان است خب اگر احیاناً چنین مبنایی در انسان شناسی داشته باشیم معلوم است که باید مطابق همین هم مبنای انسان شناختی انتخابات را هم تعریف کنیم یعنی انتخابات یک ساز و کاری است برای قبضه بیشتر قدرت! بر همین اساس هم احیاناً ممکن است گفته شود گرانیگاه سیاست هم قدرت است خب با این نگاه انسان شناسانه یک مبنایی برای انتخابات تولید می شود و آن اینکه انتخابات یک شیوه ای است که این تکالب و این مواجهه گرگانه و سگانه انسانها بر سر طعمه قدرت را تدبیر کند این یک مبنای تبیین و توجیه انتخابات است که بعضی از دیدگاه ها گاهی در لسان و ادبیات علمی و مباحثات سیاسی بعضی از جریان ها در کشور ما هم حتی بدون اینکه توجه کنند که چنین نگاهی به انسان و چنین تبیینی از مبنای انسان شناختی انتخابات چقدر قوی است به این استناد می کنند؛ به هر حال این یک نگاه است.
ممکن است کسی بگوید ما طور دیگری بحث میکنیم میگوییم به هر حال انسان حقی دارد استحقاقی دارد انسان حق دارد که در شئون و امور اجتماعی و سیاسی دخالت کند بحث منافسه قدرت نیست بلکه استحقاق ورود در امور سیاسی است مسئله این نیست که انسان، گرگ انسان است به هر حال هر آدمی برای دخالت در سرنوشت خودش در سرنوشت جامعه اش در سرنوشت منصوبینش حق دارد ورود کند و ورود هم خصمانه نیست تکالب نیست تعارض نیست احساس استحقاق می‌کند در نتیجه برای استیفای حقوق انسانیش باید در امر انتخاب باید ورود کند خب این هم یک مبنا است.
ممکن است کسی طرز دیگری مبنای انسان شناسی انتخابات را تبیین کند مثلاً بگوید انسان به تنهایی نمی تواند آن سان که باید حقیقت را تشخیص اده و سلامت جامعه را تأمین کند تصمیم درست بگیرد و به تنهایی قادر نیست و خوب است که با دیگر بنی نوع خودش و دیگر آحاد انسانی هم مشارکت کنند و با هم بگویند جامعه را به دست چه کسی بسپاریم با هم بگویند که ما امور را چگونه تدبیر کنیم یعنی قانون گذاری کنیم و اگر چنین بود تصمیمات معقول تر و پخته تر و سخته تر است تصمیمات در تامین مصالح و منافع کارآمدتر است پس بنابراین مسئله ما استخدام خرد جمعی است انسان را به لحاظ عقلی چنین تحلیل می کنیم و اگر جمعی باهم به امری بیندیشند و تصمیم جمعی ای اتخاذ کنند یعنی عقل شان را در حل یک مسئله به کار ببندند جمع شوند و با هم چنین کنند و خب هرچه نفرات بیشتر باشد بهتر است این جوری تصمیمات بهتر خواهد شد منافع بیشتر تامین خواهد شد مساله بهتر رعایت خواهد شد.
ممکن است باز نظریه دیگری را مطرح کنیم انسان را مکلف بدانیم بگوییم انسان عاقل است خردمند است چون خردمند است مسئول است و وقتی مسئول است از او بازخواست خواهد شد و تکلیفی بر عهده او است پس باید در مسائل حساس هم نسبت به خودش و هم نسبت به دیگران انجام وظیفه کند مسئله منافسه قدرت نیست مسئله مهار قدرت نیست حتی فقط مسئله اعمال قدرت و حکمرانی نیست مسئله توزیع قدرت نیست سهم خواهی از قدرت نیست اصلا ما قبول نداریم که گرانیگاه سیاست قدرت است و هر که بیشتر تلاش می کند از قدرت سهمی داشته باشد یا دیگری را از عرصه قدرت خارج کند و خود قبضه قدرت کند نخیر این نیست یا بحث استخدام خرد جمعی هم نیست ممکن است یک ابن سینایی وجود داشته باشد که به تنهایی به اندازه ۱۵۰ میلیون انسان صاحب خرد باشد پس استخدام خرد جمعی هم مهم نیست یا احیاناً فقط استیفای حق خود نیست مسئله فراتر از اینها است انسان مکلف است انسان مسئول است انسان نمی‌تواند در مسائل حاد و حساس و مهم بشری بی تفاوت و بی طرف باشد تکلیف دارد که در قضایا بی طرف و بی تفاوت نباشد ولو خودش دنبال قدرت نیست ولو خودش حقی مطالبه نمی‌کند ولو نیاز به استخدام خرد جمعی نباشد انسان مکلف دارد و انسان مکلف بی طرف و بی تفاوت احیاناً نمی‌تواند بشود و چون انسان مکلف است و چون مسئول است پس بنابراین باید در قضیه انتخابات ورود کند.
به هر حال امثال این گونه تقریر ها را می‌توان از مبادی و مبانی انسان شناختی این مقوله مهم ارائه کرد که من چند نمونه را به این ترتیب عرض کردم.

قلمرو و کارکردهای انتخابات
غالباً اول بار وقتی سخن از انتخابات به میان می آید ممکن است ذهن ما به انتخاب اشخاص و کارگزاران معطوف شود ولی مسئله انتخابات فراتر از این است انتخاب و گزینش مطرح است یعنی فقط بحث کارگزاران نیست بلکه سازوکارها هم مطرح هستند مثلاً نهاد ها و به وجود آوردن نهادها، سازمان، نظام، سازمان حکومت، سازمان رژیمی که باید بر جامعه و کشور ما حاکم بشود فراتر از این قوانین و مقررات و ضوابط همه اینها محل گزینش هستند پس بنابراین قلمرو انتخاب و گزینش محدود به انتخاب متولیان و کارگزاران نیست بلکه در عرصه ها و جنبه ها و لایه ها و رویه های گوناگونی این روند و این سبک مواجهه، دارای کاربرد است.
چنان که می‌توانیم با استفاده از همین فقره اخیری که عرض شد اشاره کنیم که بنابراین انتخاب کارکردها و کاربردهای مختلفی دارد لزوماً انتخاب برای تعیین و گمارش کارگزاران نیست برای تعیین ساز و کار تدبیر شئون و امور عامه و تامین مصالح عامه هم هست اینکه مثلاً ما یک مدل حکومتی و الگوی حکومتی را انتخاب کنیم که مثلاً در آن تفکیک قوا رعایت شده است آیا ما یک الگوی از حکومت را انتخاب کنیم که احیاناً به رویه مثلاً مردم سالارانه اداره می شود یا مثلاً نظام و چارچوبی را برگزینیم که غیر این است؟ چنان که برای بعضی از تصمیم ها که خود قانون می شود رأسا نسبت به بعضی از امور مشخصاً رای و نظر می دهیم یا کسانی را برمی گزینیم که قانونگذاری کنند پس کارکردهای مختلفی دارد. لذا وقتی گفته می شود انتخابات تصور نکنیم که مثلاً انتخاب در خصوص فرض ولی امر در اصطلاح دینی برای گمارش ولی امر است آن هم در این حد که ما ولی امر را تعیین می کنیم تعیین می‌کنیم یعنی به او اعطای ولایت می‌کنیم در نتیجه نگران باشیم که اگر بگوییم مثلاً انتخابات نسبت به مسئله رهبری این مطلب را پیش فرض داشته باشیم که خب ما یعنی ولیّ تعیین می کنیم آیا ما ولی امر را تعیین می‌کنیم؟ یعنی آیا ما اعطای ولایت می‌کنیم؟ نه چنین نیست. ممکن است انتخاب در خصوص شان ولایت امر کارکرد و کاربردی غیر از انتخاب در خصوص رئیس جمهور و غیر از انتخاب در خصوص امور قانونی داشته باشد و قطعاً چنین است احیاناً غیر از کاربرد و کارکردی است که ما از انتخاب مثلاً اعضای شورای شهر داریم ممکن است انتخابات در هر مورد و در هر سطحی کاربرد و کارکرد خودش را داشته باشد.
الان به طور قاطع نمی خواهیم عرض کنبم مثلاً در خصوص انتخاب ولی امر صرفاً می خواهیم بیعت نصرت کرده باشیم چون بیعت هم چند قسم است در حقیقت با این انتخابمان در یک بیعت عامه ای مشارکت می کنیم که اعلام نصرت و اعلام وفاداری کنیم و بگوییم تو هستی که دارای صلاحیت ها و اهلیت لازم به لحاظ شرعی برای تصدی مقام ولایت امر هستی مثلا ما آمدیم بیعت کنیم تا اعلام کنیم پشتیبان تو هستیم. ممکن است احیاناً در خصوص ولی امر کارکرد انتخاب به مشارکت در انتخابات این بوده باشد اما در خصوص انتخاب نمایندگان مجلس و نواب پارلمان و مجلس کارکردش این است که ما برای تمشیت امور و تدبیر امور از قبیل برنامه ریزی، تنظیم، سازماندهی و نهاد سازی از قبیل اولویت گذاری نسبت به امور از قبیل ایجاد ساز و کاری برای نظارت بر شئون حکومت از قِبَل مردم برای این جهات می‌رویم نماینده انتخاب می‌کنیم در آنجا ممکن است کارکردش از این قسم باشد چنین نیست که بگوییم وکلای مجلس عهده‌ دار تشریع هستند وکلای مجلس عهده‌دار تدبیر هستند عهده دار برنامه ریزی هستند عهده دار بودجه نویسی هستند عهده دار سازماندهی هستند چنانکه در کتاب ولایت فقیه حضرت امام رحمه الله علیه تصریح می‌کند که پارلمان چنین نقش هایی را دارد و الا کار پارلمان تشریع از جنس کاری که مثلاً فقیه انجام میدهد نیست بله ما در این صورت احیاناً این امور کاربردی و اجرایی اموری است که به مردم ارجاع می‌شود و مردم هم می روند افرادی را انتخاب می کنند و این ساز و کار را به کار می بندند که بتوانند نقش خودشان را ایفا کنند و نقش آفرینی کنند علی ایها الحال در زمینه ها و جهات مختلف انتخابات می تواند کارکردها و کاربردهای متفاوتی داشته باشد و در شئون و سطوح مختلف همه جا یک کاربرد و یک کار کرد از انتخابات توقع نداریم مثلاً فرض بفرمایید در خصوص ولی امر آیا احیاناً مردم با انتخاب خود اعطای ولایت می‌کنند؟ آیا سبب می‌شوند که ولایت شانیت ولایی پیدا کند و قبل از انتخاب شانیت ولایی نداشت؟ آیا حدود اختیارات ولی امر را معلوم می کنند و آیا از باب اعلام حمایت و پشتیبانی و نصرت در انتخابات شرکت می کنند که آن کسی که دارد تعیین می شود که حالا فرض بفرمایید بی واسطه باشد یا بی واسطه یک بار احیاناً فرض کنید تک مرحله‌ای راسا ولی امر را انتخاب می‌کنند یا مثل قانون اساسی ما که ولی امر با واسطه دو مرحله ای انتخاب می شود اول مردم خبرگانی را برمی گزینند و خبرگان ولی امر را برمی گزینند؛ برمی‌گزیند آیا مصداق را تشخیص می دهد یا با انتخاب ولایت اعطا می کند؟ آیا جمع خبرگان چنین شرایطی را دارند که ولایت اعطا کنند یا مع الواسطه مردم چنین شانی را دارند که اعطای ولایت کنند؟ خب این می‌تواند محل بحث و محل تردید باشد یعنی آیا ثبوتا چنین چیزی ممکن است؟ به تعبیری بگوییم که اصولاً آیا مردم خود دارای ولایت هستند به وسعت ولایتی که ولی امر حائز آن است آیا واقعاً این جوری است؟ آیا همه شئونی را که بر اساس مبانی خود ما به عنوان شیعه امامیه حتی به عنوان مصلح ولی امر بر عهده دارد آیا همین شئون را توده مردم دارا هستند که اعطا کنند؟ به نظر می رسد که مردم بسیاری از شئون و اختیارات موقعیت هایی را که ولی امر آنها را برعهده می‌گیرد و بر عهده دارد را واجد نیستند مگر مردم شان قضایی دارند آیا مردم قاضی هستند؟ آیا می‌توانند قضاوت شرعی کنند آیا ما چنین توقعی از مردم داریم آیا مردم چنین شانیتی دارند که ولی امر را رای بدهند تا شانیت قضا به ولی امر ببخشند تا ولی امر بتواند قضاوت کند تا ولی امر بتواند قاضی تعیین کند؟
آیا واقعاً مردم در انتخابات مربوط به ولی امر مشارکت می کنند که اعطای ولایت کنند؟ آیا مگر خود مردم واجد همین شئونی هستند که ولی امر آنها را برعهده دارد؟ فاقد الشیء یا یکون معطی وقتی فاقد هستند که نمی توانند اعطای چنین شئون و اموری را نسبت به دیگری احاله کنند؛ قبول داریم که به نحوی فی الجمله اصل این مطلب را قبول داریم من دارم این تصویر را ارزیابی و نقد می کنم فی الجمله نقش بسیار بسیار مهمی برای مردم در شئون ولایت قائل هستیم منتها آیا این است یعنی آیا اعطای ولایت می کنند؟ اعطای ولایت نمی‌توانند بکنند چون فاقد شئون هستند.
آیا اگر نمی توانند ولایت احاله کنند یعنی نقش آنها تولیت نیست نقش آنها توکیل است آیا فردی را که انتخاب می کنند به مثابه وکیل انتخاب می کنند؟ معنی آن در آن صورت این خواهد شد که در همان حدودی که مردم اختیاراتی دارند ولی امر هم اختیاراتی داشته باشد برای اینکه آن اشکال نسبت به تولیت اینجا پیش می آید بگوییم وکیل است پس بنابراین یک سری کارها و یک سلسله از اموری را که خود مردم هم به لحاظ شرعی به لحاظ عقلی به لحاظ انسان شناختی بر عهده دارند اینها به کسی به عنوان ولیّ و رهبرشان احاله می‌کنند؟ به نظر می‌آید در مسئله ولی انتخابات باید کارکرد خاص خودش را داشته باشد و کارکردی از سنخ حتی نه تولیت و نه توکیل ندارد و شان دیگری دارد.

مقوله انتخاب ولی امر و قلمرو آن
مسئله انتخاب ولی امر یک نظر تازه‌ای است معلوم نیست این جدید بودن بار مثبت داشته باشد برای اینکه اصولاً انتخاب توده ای ولی امر در لااقل فقه امامیه قائل نداشته است و اگر بتوانیم در مسئله فرایند و سازوکار احراز ولایت ادعای اجماع کنیم مسلم است که فقهای ما اتکا به انتخاب و رای مردم در اعطای ولایت ندارند این مطلب در همین سه یا چهار دهه اخیر در ایران و در جمهوری اسلامی مطرح شد تحت تأثیر فرهنگ سیاسی زمانه این اتفاق افتاده است و مرحوم منتظری بحثی را که در کتاب فقه الولایه دارند آنجا ادعا می‌کنند که اصلاً رویه عقلایی است و شارع هم که احدٌ من العقلاء هست و همیشه تاریخ بشریت رهبرش را به نحو انتخاباتی تعیین می کرده است و شارع هم چون رویه‌های عقلاییه را قبول دارد و احیاناً ممکن است کسی ادعا کند اصلاً در منظر شارع و مشرّع هم رهبر گزینی به همین شکل اتفاق افتاده و ردعی هم نشده است و به چنین شیوه ای تمسک می کنند و جنین تقریری دارند و می گویند اصلا در طول تاریخ وضعیت همین طور بوده است خب این یک برداشت نادرست و ناصوابی در حد یک توهم است یعنی اگر کسی مختصر فحصی در تاریخ داشته باشد اثری از این تصور در تاریخ نخواهد یافت نظام های حاکم اسالیب اداره امور و شئون اجتماعی و سیاسی هرگز در تاریخ منطقه ما و جهان اسلام چنین نبوده است؛ این جور نبوده که بگویند انتخابات برگزار کنیم ببینیم اسم چه کسی از صندوق در می آید رئیس قبیله بشود اصلاً چنین چیزی نبوده است این یک مطلب جدیدی می باشد انتخاب رهبر یک مطلب تازه‌ای است ادله ای را هم که ایشان اقامه فرمودند حدود ۲۴ یا ۲۵ دلیل اقامه کردند ما اینها را مورد ارزیابی قرار دادیم و در مقاله ای تحت عنوان نظریه رهبر گماری توده ای و منطق اجتهاد آورده‌ایم در آنجا من این تلقی که ایشان دارند را به چالش کشیدم در واقع این تلقی همان رهبر گماری توده ای می شود که توده مردم بیایند رهبر را بگمارند این نه با سنت و رویه های عقلایی منطقه ما و حتی در غرب در فرنگ هم در همین دوره های اخیر این شیوه‌ها متعارف شده نه اینکه در تاریخ بشر عقلا چنین بوده باشند حتی ادعا کنند در عصر معصومین علیهم السلام هم چنین بوده است در منظر معصومین علیهم السلام هم چنین اتفاق افتاده است ظاهراً اینجور نیست به هرحال خلفا هم که به رغم اشکالات اساسی فراوانی که نسبت به انتخاب و انتصاب آنها مطرح هست اصلا چنین نبوده که بگوییم چند نفر را کاندیدا کردند مردم آزادانه رفتند رای دادند و یکی از اینها رای اکثریت آورد و انتخاب شد این طوری نیست افرادی احیاناً از اهل حل و عقد چهار یا پنج نفر می گفتند فلان شخص خلیفه بشود بعد مردم بیعت و نصرت کردند و چنین چیزی در تاریخ اسلام هم پیشینه ندارد این محل تامل به جدّ که این رویه نبوده است تا اینکه بگوییم رویه عقلاییه است و شارع هم که احدٌ من العقلاء است و در مرعی و منظر شارع این اتفاق افتاده پس شارع هم تایید کرده است و ردع نفرموده است و بخواهیم به این شکل تقریر کنیم.
ادله مدعی ظهور در انتخاب هم یا سندا یا دلالتا مخدوش است که باید در جای خودش بحث شود علاوه بر این که خلاف ظهور ادله مربوط به ولایت است ظهور ادله خلاف این مسئله هست پس بنابراین ما با مسئله انتخاب ولی امر نمی‌توانیم ادعا کنیم که با انتخاب احیاناً اعطای ولایت می شود اما اینکه رجوع مردم نقشی دارد بله این فی الجمله پذیرفته است نقش مردم تعیین کننده است مثلاً از جمله می‌تواند به این صورت بوده باشد که همان طوری که ما برای کسی که موقعیت ولایت را احراز کند شروطی قائل هستیم از جمله اجتهاد است عدالت است مدیریت است مدبریت است امثال اینها است ممکن است اقبال مردمی را هم جزء این شروط و اوصاف قلمداد کنیم و احیاناً بین افراد مساوی که به نحو قضیه حقیقیه منصوب از قبل خداوند متعال بوده باشد نسبت به صفات موجود محقق کسی که مورد رجوع مردم قرار می‌گیرد در واقع یک وصف و شاخص اضافه‌تر دارد و همین موجب تعیّن می شود یا مسئله اقبال را اصولا مثل سایر شروط شرط بدانیم ما می‌توانیم به نحوی کاملاً این را مستدل هم بکنیم که مردم در ارتباط با احیاناً فعلیت ولایت ولی امر نقش آفرین و حضور آنها تعیین کننده است نه در اصل اعطای ولایت که خود مردم فاقد آن هستند و فاقد شیء نمی تواند معطی آن باشد این اجمال بحثی بود که تحت عنوان مبادی انتخابات عرض شد.

متن هشتمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن هشتمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

آنچه پیش روی خوانندگان ارجمند قرار دارد، سلسله مباحثی است برگرفته از دروس خارج فقه آیت الله رشاد تحت عنوان «فقه الولایه»

اصل اولی در مسئله ولایت
خارج فقه الولایه / آیت الله علی اکبر رشاد / جلسه هشتم

حسبه
نکته ای که امروز می خواهیم بحث کنیم، تمسک به «حسبه» است. با اجماع می‌توان تمسک کرد؛ بعضی ادعای اجماع کردند.
چون مسئله حسبه از سوی بعضی از علمای عظام مورد توجه قرار گرفته و از این راه برای اثبات «ولایت فقیه» و ضرورت «حکومت دینی» وارد شده‌اند این را اجمالاً مطرح می کنیم؛ مثل مرحوم شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه که از این طریق وارد می‌شود.
تصور می‌کنند که شیخ می‌خواهد حدود ولایت ‌فقیه را محدود کند ولی با توضیحاتی که می‌دهیم روشن خواهد شد که این‌گونه نیست. اگر «حسبه» را به معنای کلمه دقیق تبیین کنیم و قلمرو آن را حسب معیار و ملاکی که فقهای شیعه داده‌اند بخواهیم بیان کنیم، چیزی کم از «حکومت دینی» ندارد. البته از «حسبه»، تلقی های مختلفی وجود دارد و مراتب گوناگونی مطرح شده است و ممکن است بعضی از معانی و تلقی ها دایره آن محدود شود.
تعریف لغوی حسبه
الف)شمارش
کلمه حسبه از ماده حَسِبَ-یَحسِبُ مصدر حِسباناً و احتساباً قلمداد می شود؛ و معنای اصلی به معنای شمارش است. معنای اصلی و ریشه‌ای این ماده همین شمارش است.
ب)طلب الأجر
معنای دومی هم در عرض این معنا ذکر شده به معنای: «طلب الاجر و المعفو من الله سبحانه» است. ولی به نظر می‌رسد که این معنای دوم یک معنای اصطلاحی لفظ است؛ یعنی «حِسبَه» در ادبیات متشرعه به این معنا به کار رفته است؛ یا اینکه از فروع همان معنای اول است یعنی [در] محاروه‌ به معنای «حساب و کتاب» است و کسی هم که کاری را انجام می‌دهد و توقع اجر و ثواب از ساحت الهی دارد او هم حساب‌کتاب می کند. در واقع معنای دوم که بعضی درعرض معنای اول قرار داده‌اند، به نحوی ذیل معنای اول می‌تواند قلمداد شود. ولی اگر معنای دوم را مستقل قلمداد کنیم، قاعدتاً باید آن امور و شئونی را در ذیل «حسبه» قرار دهیم که این خصوصیت «رجاء و توقع ثواب داشتن» بتواند بر آن صدق کند. در این صورت «حسبه» شامل هر چیزی که عبد انجام می‌دهد و از رب توقع اجر دارد شامل خواهد شد. بنابراین بین این معنا و معنای اصطلاحی رایج در بین اهل سنت و همینطور معنای اصطلاحی رایج بین فقهای شیعه ممکن است نسبت عام من وجه باشد.
در معنای دوم اگر آن را مستقل از معنای اول قلمداد کنیم، گاهی روایاتی وجود دارد از حضرت امیر سلام الله علیه که:
«من صام یوم عرفه محتسبا و فکانما صام الدهر» (دعائم الاسلام.ج۱٫ص۲۸۴)

[کلمه] «محتسباً» در اینجا یعنی: متوقعاً؛ یعنی: راجیاً.
ج)دیگر معانی
به معنای تدبیر، اداره، انکار، اختبار و آزمایش و آزمون، به معنای مراقبت یا محاسبت هم گرفته‌اند. قبلا هم گفته شد که در این مفهوم‌شناسی‌ها باید به این نکته توجه داشت که کتب لغت عرب عمدتاً متأخر از ادبیات دینی است؛ در نتیجه در معانی‌ای که در کتب لغت برای واژه ها در زبان عرب ذکر می‌شود غالباً متأثر از تعریف دینی یا تلقی متشرعه است. بسیاری از معانی که در کتاب لغات ذکر می شود معانی اصطلاحی است یا استعمالات لفظ است ولو مجازاً.
بعضی الفاظ در بعضی معانی به کار می‌رود مجازاً؛ ولی شیوعی پیدا می‌کند و اهل لغت چون معانی لغت را از عرف و اهل عرف آن لغت اخذ می‌کنند، اینها را به مثابه معنا ذکر می کنند؛ ولی در حقیقت بیشتر اینها به مثابه موارد استعمال [می‌توان] تلقی کرد که غالباً تحت تاثیر معنای مصطلح شرعی دینی یا معنای رایج و متعارف و مصطلح بین متشرعه به این معانی می‌خورد و تناسب دارد. لهذا شاید مثلاً معانی‌ای مثل «تدبیر» یا «اختبار» معنای لغوی قلمداد نشود هر چند که اطلاقات یک لفظ در اصطلاح یا استعمالات آن در عرف و اهل لغت و اهل لسان در هر حال یک نسبت و مناسبتی با معنای اصلی لفظ و ماده دارند. در نتیجه این استعمالات یا این اطلاقات به نحوی آن جوهر معنایی ماده را در خودش دارد.
تعریف اصطلاحی حسبه
در اصطلاح، «حسبه» در دانش های مختلف مطرح می‌شود، در فقه مطرح است- شاید موطن اصلی کلمه حسبه، فقه باشد- در فقه بیشتر مطرح شده است و شاید از فقه به سایر علوم مثل علوم سیاسی منتقل شده و سرایت کرده است. البته [این] لفظ در فقه ممکن است به معنایی به کار رفته و در علوم سیاسی به معنای دیگری به کار رفته باشد. علوم سیاسی که می‌گوییم سیاست اسلامی منظور است که البته که جوهر فقهی دارد.
در حدی که ظاهراً در دسترس است، ماوردی و ابویعلی شاید از اولین کسانی هستند که حسبه را تعریف کرده باشند. ابویعلی از فقهای شیعه است و کتابی دارند تحت عنوان الاحکام السلطانیه.
با این عبارت تعریف کردند. به یک معنا آن را همان «امر به معروف و نهی از منکر» انگاشتند و این قید را افزودند که در معروف:
الحسبه: هی أمرٌ بالمعروف إذا ظهر ترکه و نهی عن المنکر إذا أظهر فعله (الأحکام السطانیه و الولایات الدینیه.الطبعه الاولی.مکتبه دار ابن قتیبه. ص ۳۱۵)
[و من شروط والی الحسبه… . (ر.ک. الاحکام السلطانیه. للقاضی أبی یعلی محمد بن الحسین الفراء الحنبلی. ط دارالکتب العلمیه. بیروت،لبنان.ص۲۸۵)]
مسئله «قید شیاع‌ ترک و فعل معروف و منکر» را، ذیل آن [حسبه] آورده‌اند که انگار اگر شیاع ترک معروف و فعل منکر در یک جامعه‌ای نباشد و کسی وارد این کار شود [و] امر به معروف و نهی از منکر کند، این مثلاً جزء حسبه به حساب نمی آید. ظاهر عبارت آنها می تواند این معنا را القا کند؛ ولی در واقع در حد همان امر به معروف و نهی از منکر مطلب را محدود کرده‌اند(گرچه از خود امر به معروف و نهی از منکر هم تلقی واحدی از آن نیست یا مرتبه واحده‌ای ندارند و مراتب مختلفه‌ای دارند).
به هر حال یک تلقی در همین است که در نابهنجاری ها و هنجاری‌های اجتماعی، افراد اگر امر و نهی کنند این امر به معروف و نهی از منکر است [و اگر به این شکل باشد می توان مصداق امر به معروف و نهی از منکر دانست و در غیر این صورت اصلاً مصداق آن نخواهد بود]؛ و اما اگر فرضاً مسئله تا قلمرو «جهاد» نیز توسعه پیدا کند [و] جهاد را هم شاخه‌ای از «امر به معروف و نهی از منکر» بدانیم، [جز مصادیق امر و نهی از منکر]نیست؛ معنای محدودی از امر به معروف و نهی از منکر است(ولی بعضی جهات هم جزء امر به معروف و نهی از منکر قلمداد می‌کنند. گاهی هم برعکس، «جهاد» را کلان‌تر می دانند؛ امر به معروف و نهی از منکر را مرحله و مرتبه ای از مراتب «جهاد» قلمداد می کنند).
ولی به هر حال «امر به معروف و نهی از منکر» می‌تواند در یک معنای بسیار محدودتری به کار رفته باشد در آن صورت «حسبه» نیز قلمرو محدودی پیدا می‌کند؛ اما اگر «امر به معروف و نهی از منکر» را در یک معنای وسیع‌تری به کار بردیم که مثلاً شامل چیزی مثل جهاد و بعضی از شئون مهم اجتماعی شود، دایره حسبه گسترش پیدا می‌کند. به هر حال این یک تلقی کمابیش سنتی از «حسبه» قلمداد می‌شود.
تعریف اهل سنت از حسبه
فقهای اهل سنت به جهت اینکه عامه غالباً دارای حکومت بودند، خیلی از مباحث فقهی- از جمله همین مبحث «حسبه» -را توسعه دادند و بین آنها افراد متعددی کتاب‌هایی مستقل با همین نام نوشته‌اند؛ جهت آن هم این است که به هر حال آنها حکومت مستقر داشتند، به احکام مواجهه با نابهنجاری‌ها و ترغیب هنجارها نیاز داشتند و یا حتی «حسبه» به نحوی توسعه دادند که کمابیش با نهاد «حکومت» برابر شده و فقهای آنها کتاب مستقلی را در این زمینه‌ها نوشته‌اند (که بعضی از کتب فقهای عامه در این موضوع بیش از یک جلد هستند)؛ و لذا در معنای حسبه توسعه هم داده‌اند.
در تعبیر ابن تیمیه این‌گونه آمده است:
«ولایه دینیهٌ یقوم ولیُّ الأمر – الحاکم – بمقتضاها بتعیین من یتولى مهمه الأمر بالمعروف إذا أظهر الناسُ ترکه ، والنهی عن المنکر إذا أظهر الناس فعله ، صیانه للمجتمع من الانحراف ، وحمایه للدین من الضیاع ، وتحقیقا لمصالح الناس الدینیه والدنیویه وفقاً لشرع الله تعالى» (الحسبه. ابن تیمیه. الطبعه الثانیه.ص۲)
و جوهر و مصب اصلی این تعریف، «امر به معروف و نهی از منکر» قلمداد شده ولی قیودی در آن آمده است:
اول اینکه یک شعبه «ولایت دینی» است؛ از شئون ولایی و حکومی است و امر آن به دست ولیّ‌امر است. پس بنابراین ولیّ‌امر باید به آن [امر به معروف و نهی از منکر] اهتمام کند و به اعتبار این ولایت که [در] ولیّ امر [وجود] دارد، فردی را که دارای صلاحیت‌های لازم است، می‌گمارد [تا] به مسئله امر به معروف و نهی از منکر اهتمام کند. در ذیل این غایاتی را که برای «ولایت» یا برای «تعیین متولی» از قِبَل ولیّ‌امر گفته شده، [علمای عامه] دایره آن را توسعه می‌دهد؛ این دایره به این شکل [توسعه یافته] که مطرح می شود، به نحو بسیار وسیع دیده می شود ولو اینکه شعبه‌ای از ولایتِ ولیّ امر قلمداد شده؛ ولیکن یک دایره بسیار گسترده‌ای را شامل می شود. به این ترتیب یکی از نهادهای مهم دولت و حکومت دینی و شاید و بلکه بتوان -با این توضیحات و با توجه به عناصری که ذیل این عنوان قرار می‌گیرد این را- چیزی در حد یکی از قوای حکومت می‌توان تلقی کرد و لحاظ شود؛ دایره خیلی گسترده و وسیع می‌شود. بعضی با عنوان‌هایی از قبیل«نظام الحسبه» کتاب نوشته‌اند؛ یعنی حسبه را به مثابه یک نظام، به مثابه یک سازمان و نظم و بلکه به مثابه یک دستگاه تلقی کرده‌اند. مراد آنها رژیم نیست ولی به هر حال در یک معنای گسترده‌ای به کار برده‌اند که چنین اسم‌هایی روی کتاب‌هایشان قرار داده‌اند. البته با این تعبیر، به حوزه مباحث در رابطه با علوم سیاسی یا مدیریت می‌رود زیرا راجع به کیفیت اداره شهر، ذیل همین «حسبه» بحث می شود و مطلب فقط به «امر به معروف و نهی از منکر» محدود نمی شود بلکه به نحوی شهرداری و شهربانی- به تعبیر رایج فارسی و ایرانی‌اش- ذیل حسبه قرار می گیرد؛ حتی بخشی از عدلیه و شئون قضایی ذیل این عنوان قرار می گیرد. این هم تلقی کمابیش شایع بین عامه چه فقها و چه غیر فقها است.
تعریف امامیه از حسبه
تعاریفی که از امامیه وجود دارد- مثلاً حضرت امام رضوان الله تعالی علیه و آیت الله خویی تعابیر و تعاریفی دارند- در واقع موضوع را هم به مصالح عمومی و هم به شریعت و تحفظ بر دین، پیوند زده‌اند؛ حتی با ملاکی که ارائه فرموده‌اند مسئله اجرای حدود و امثال این‌ها را هم می‌تواند شامل شود. تعبیری که حضرت امام دارند و کمابیش به تعبیر مرحوم آقای خویی هم نزدیک است این تعبیر است:
«تولی او القیام بشئون الامور التی لم یرضی الشارع بترکها و اهمالها و لم یعیّن احدا للقیام بها مع کونها محلا للابتلاء الناس و موردا لحاجاته الضروریه التی یعدّی اهمالها الی العسر و الحرج و ضیق المعیشه» (ر.ک. البیع الامام الخمینی: ج۲،ص۶۷۱، و مصباح الفقاهه، تقریر بحث السید الخوئی، تألیف المرزا محمدعلی التوحیدی التبریزی: ج۷،ص۲۵۷، و التنقیح فی شرح العروه، تقریر بحث السید الخوئی، تألیف المرزا علی الغروی التبریزی:الإجتهاد و التقلید)
در این تعاریف از یک جهت مسئله حکم،‌ سعه پیدا کرده است. مشاهده می کنید که اصلاً اشاره‌ای به [صِرف] «امر به معروف و نهی از منکر» نشده است؛ نه اینکه امر به معروف و نهی از منکر را در عداد و ذیل آن قرار نداده‌اند بلکه محدود به امر به معروف و نهی از منکر نشده است. ملاکی که داده شده، دایره را بسیار توسعه می دهد. منتها تعبیری که حضرت امام فرموده‌اند «لم یعین احدا للقیام بها» یک مقداری، از حیثی، دایره را محدود می کند که انگار «حسبه»، یک امر عمومی است که به عدول مؤمنین راجع می‌شود و احیاناً جزئی از حکومت نیست. یک چنین چیزی را می‌توان از این بیان حضرت امام برداشت کرد.
ولی به هر حال اینکه این ملاک داده شود که «الامور التی لم… الشارع بترکها و اعمالها» این یک حیث است و حیث و ملاک دیگر «محلا للابتلاء الناس و موردا لحاجاته الضروریه» است که مورد توجه حضرت امام و فقها قرار گرفته است. این سبب یک توسعه‌ای در دایره و قلمرو حسبه می‌شود. این جهت مهمی است.
تقسیمات حسبه
بعضی‌ها «حسبه» به مفهوم عام آن را به هشت قسم تقسیم کرده‌اند که شامل جهاد، دفاع از امت، امر به معروف و نهی از منکر، اقامه حدود و اجرای تعزیرات و فتوا و شئون قضایی می‌شود. همه اینها را ذیل «حسبه» قلمداد کرده‌اند؛ این ۸ مطلب را به عنوان عناصر اصلی و رئیسی «حسبه» تلقی کرده‌اند. اگر این باشد، اولاً ذیل همه این‌ها بسیاری از مسائل قرار می گیرد و ثانیاً امور و شئون دیگری که از نظر کسی که چنین تقسیمی را ارائه می‌کند و احیاناً رئیسی نیست ولی در عین حال مشمول عنوان «حسبه» می‌شود، با این وصف دایره «حسبه» بسیار بسیار گسترش پیدا می‌کند. اگر ما این اقسام را با همه جزئیاتش در نظر بگیریم و توجه کنیم که این‌ها تنها مواردِ اصلی به حساب می آید و آن دو ملاکی را که فقهای معاصر مطرح کرده‌اند را هم لحاظ کنیم، قلمرو حسبه خیلی وسیع می شود.
تلقی های مختلف از حسبه
منتها ممکن است کسی بگوید از «حسبه»، تلقی‌های مختلف قابل طرح است. یک وقت «حسبه» را به مثابه یکی از احکام تکلیفیه قلمداد می‌کنیم، زمانی که این قید را داشته باشد مثلاً «لم یعین احدا للقیام بها»؛ مسئول و متصدی خاص ندارد و این از وظایف عدول مؤمنین است؛
یا تکلیف شرعی مؤمنین است و جنبه وجوب کفایی بر همه مسلمین و مؤمنین دارد. خب این معنا، یک حکم تکلیفی شرعی است که متوجه آحاد مکلفین و مؤمنین می شود. این یک تعبیر و تلقی است که اگر این باشد، طبعاً بعضی از امور، ذیل آن قرار نمی‌گیرد؛ مثلاً کسی بگوید جهاد- نه به مثابه تکلیف فردی بلکه مثلاً مدیریت جهاد یا اقامه حدود بگوییم- هر کسی صبح از جایش بلند می‌شود، برود مجرمین را بگیرد و وسط خیابان حد اجرا کند. قهراً شامل این جور موارد نمی‌شود. این یک تلقی یا یک کاربرد از حسبه است.
تلقی دیگر این است که ما حسبه را همانطور که در تلقی بعضی از اهل سنت بود و بسیاری از فقهای ما هم قبول دارند به مثابه یک نهاد، سازمان و به مثابه یک الگوی مدیریت و چنین چیزی تلقی کنیم؛ در نتیجه مسئله با «حکومت» پیوند می‌خورد زیرا مردم نمی‌توانند در بعضی از شئون استقرار حکومت وارد شوند، نهادسازی کنند، تشکیلات راه بیاندازند. قهراً به این صورت که به سمت اجرای بعضی از مواردی که از اقسام «حسبه» قلمداد می‌شود، همان می‌شود که گفتیم -از ابن تیمیه بود- که «ولیّ‌امر» کسی را به تولیت حسبه منصوب می کند؛ پس مثلاً رئیس قوه قضاییه کسانی را هم برای تولیت و تصدی حسبه قرار می دهد. در این معنای دوم[که حسبه را به مثابه یک سازمان تلقی کنیم]، یک نهاد و قوه است، یک بخش و شاخه‌ای از ولایت سیاسیه و ولایت حکومیه قلمداد می شود، به نحوی بخشی از وظایف و نقش حکومت را بر عهده می‌گیرد، از شئون ولایی و حکومی قلمداد می شود. شاید این معنا بیشتر مورد توجه (فقهای عامه که روشن است) فقهای شیعه بوده است.
برای اثبات وجود یا مشروعیت حسبه، ما [انسانهایی بدون وابستگی به نهادها و ارگانهای دولتی و حکومتی] می‌توانیم اقدام به «حسبه» کنیم؛ در جامعه می‌بینیم که حکومت، اهتمام به شئون دین ندارد، حفاظت بر دین ندارد، مردم NGO هایی را تأسیس کنند و آن را انجام بدهند؛ این به معنای مشروع بودن این اقدام است. مردم حق دارند چنین کاری را انجام دهند؛ همان طور که در خصوص مردم‌نهادها و NGO هایی در عرف سیاسی و اجتماعی وجود دارد، کسی را اجبار نمی‌کنند انجمن دفاع از محیط زیست تأسیس کند؛ اما مجاز است که انجمن حمایت از محیط زیست را عده‌ای ایجاد کنند.
در مستوای فراتر و بالاتر از این هم، مسئله «وجوب» است. ممکن است بگوییم- که همان‌طور که گفتیم- یک حکم تکلیفی است و بر آحاد واجب است. وقتی بر آحاد واجب است، طبع این نوع فعالیت، اجتماعی است؛ پس بنابراین این کار باید جمعی و گروهی انجام شود. بنابراین خوب است که یک نهادی به وجود بیاید و واجب می‌شود که افرادی اقدام کنند و وارد صحنه شوند و این کار را انجام دهند.
ادله وجوب قیام به حسبه
اگر بخواهیم با این تلقی‌ها ادعای خودمان را مطرح کنیم، باید به سراغ ادله ای برویم که این «وجوب» را اثبات کند. مختصری به این قسمت اشاره می‌کنیم.
ما در آیات و روایات به این ترتیب که اصطلاح «حسبه» وجود داشته باشد، نداریم؛ ولی عموماتی از آیات و روایات که می‌تواند مورد تمسک قرار بگیرد، بسیار است و استدلال عقلی هم امکان‌پذیر است. به هر حال وجوب احسان، وجوب حفاظ علی الدین، وجوب مکافحه الفساد، وجوب حفظ نظام و مقابله با اختلال نظام و امثال اینها -که می‌توانند استدلال های عقلی تلقی شوند- می‌توانند پشتوانه این مطلب باشند؛ انواع «مقاصد الشریعه» می تواند تقریر عقلی داشته باشد و استدلال عقلی به نفع حسبه به حساب بیاید؛ کما اینکه بعضی ادعای اجماع و ضرورت شرعی نسبت به مسئله کرده‌اند.
بعضی از آیات که مورد تمسک قرار گرفته است، بخشی از آنها آیات مربوط به «امر به معروف و نهی از منکر» است مثلاً:
«وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ…» (آل عمران.آیه ۱۰۴)

در این آیه چند رکن گفته شده است:
۱-«وَلْتَکُنْ» که تاکید آمرانه است یک عده باید به این کار قیام کنند:
۲- یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ
۳- وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ
۴- وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ

«کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ» (آل عمران.آیه۱۱۰)
این آیه به نحوی هم‌مضمون به آیه قبلی است، گویی «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ» تلویح به همان دعوت به خیر دارد. شما امت و گروه خیری هستید (اینجا امت به معنای همان گروه است نه امت اسلامی) که این کار را بر عهده دارید؛ اهل خیر هستید و به خیر دعوت می‌کنید.
آیات دیگری که اصل مسئله «امر به معروف و نهی از منکر» و اهتمام به بعضی از شئون و امور و وظایف عمده شرعی را مورد طرح قرار می دهد همه آنها می توانند از آیات دال بر «حسبه» به حساب بیایند.
به اضافه بعضی آیات که مبنای بعضی قواعد هستند مثلاً قاعده «تعاونوا علی التقوی» «تعاونوا علی البر» اینجا به کار می آید و آیه مربوط به آن:
«…وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ» (مائده.آیه۲)
ما می‌توانیم به بعضی دیگر از قواعد فقهیه هم برای استدلال به نفع حکم یا نهاد «حسبه» استفاده کنیم.
اگر ما یک نگاهی به فهرست قواعد فقهیه کنیم، بسیاری از قواعد فقهی را می‌توانیم پشتوانه حسبه نیز قلمداد کنیم. ما حدود ۱۰۰ قاعده فقهیه را ذیل فقه السیاسه فعلاً فهرست کرده‌ایم. اگر مرور کنیم ممکن است دهها قاعده را به کمک اثبات «حسبه» آورد و مسلماً بعضی از قواعد مثل همین قاعده «تعاونوا علی البر» را می‌توانیم جزء قواعد پشتیبان حسبه بدانیم.
یکی از ضرورت هایی که با آن مواجه هستیم و از واجبات است، تولید قواعد فقهیه سیاسیه است که باید در این زمینه کار اساسی و جدی انجام بگیرد.
در عین حال بعضی ادعاها وجود دارد که به یک معنا می‌توان به نوعی، به اجماع در حسبه و امثال اینها هم تمسک کرد. مطلب روشنی است.
با این توضیحاتی که مطرح شد، می خواهیم از این بیان این‌گونه استفاده کنیم و آن اینکه اگر ما «حسبه» را در معنای کمابیش وسیع آن لحاظ کنیم با آن معیارهایی که فقها فرموده‌اند، آیا شارع به ترک مقاصد الشریعه رضا می‌دهد؟ اگر مقاصد شریعت هتک شود شارع به آن راضی است؟ آیا کسی جرأت می‌کند چنین ادعایی کند؟! بحث هایی که تا اینجا عرض شد یک مقدمه بود.
مقدمه دوم برای تقریر استدلال به نفع لابدیّت «حکومت»، اینکه انصاف این است که با توجه به ملاک‌هایی که بیان شد، اینکه مقاصد الشریعه به نحوی در گرو این مطلب هست؛ این مسئله به مقاصد الشریعه پیوند می‌خورد و «حسبه» باید برای حفاظت و حراست از مقاصد الشریعه فعال شود. از دیگر سو مقاصد الشریعه هم گسترده است؛ هم مصادیق مواردی که مقاصد الشریعه هستند یا از مواردی هستند که لم یرضی الشارع بترکه یا از مواردی هستند که اگر ترک شوند مثلاً جامعه دچار عسر و حرج خواهد شد؛ دایره خیلی وسیع است یعنی مواردی که گفته شده- مثلاً ۸ قسمتی که بیان شد- تنها مسائل و حوزه‌هایی نیستند که ذیل حسبه قرار می گیرند. اگر بخواهیم بر اساس ملاک اقسام و مصادیق حسبه را بحث کنیم قلمرو بسیار گسترده‌ای را شامل می شود.
یک بند دیگری را توضیح بدهیم و آن اینکه در جامعه، موارد فراوانی- که اگر آن موارد را فهرست کنیم عملاً همین شئون حکومت می شود- وجود دارد که شارع راضی به ترک آن نیست. مثلاً در دوره نگاه ساده و بسیط به شئون اجتماعی، ضرورت‌های اجتماعی و مسائل مدنی در آن دوره مثلاً دایره محدودتری می توانست داشته باشد و اگر حتی دولت هم در آن موقع تشکیل می‌شود دایره قلمرو وظایف آن محدود بود؛ مثلاً دولت نسبتاً وارد حوزه تجارت نمی‌شد و امر تجارت یک امر اجتماعی بود، یک امر آزاد مردمی بود و اقتصاد کلان اصلاً مطرح نبود؛ در آن دوره دایره حسبه محدود بود در خارج در مصادیق. در واقع دایره حسبه محدود بود به همان قیاس. دایره حکومت ها هم محدود بود.
حکومت‌ها جزء وظایف خود می دیدند که مثلاً برای مسائل اقتصادی روابط جهانی برقرار کنند. اصلاً مسئله اقتصاد جهانی نبود و اصلاً در تقسیم حکمت مسئله اقتصاد همان تدبیر منزل است اقتصاد خرد بوده و جزء شئون خانواده بوده است نه حتی جامعه و نه حتی و به طریق اولی حکومت؛ خب اقتصاد اینطور بوده و طبعاً جزء وظایف دولت هم نبوده است و سازمان‌های جهانی ناظر به اقتصاد و تجارت و بازارهای مالی و امثال اینها مطرح نبوده است اقتصاد کلانی در مقیاس ملی و در مقیاس جهانی وجود نداشته است و اصلاً در دنیا اقتصاد به هم پیوند نداشته است ولی الان ما در مسئله تحریم این را به خوبی حس کردیم که اصلاً اقتصاد یک امر جهانی است و عملاً اقتصاد از هر شأن دیگری جهانی‌تر است؛ البته ما منکر این نیستیم و یکی از مشکلات ما در جامعه همین بی‌توجهی به ظرفیت‌های ملی در عرصه‌های مختلف از جمله عرصه اقتصاد است که ما با اتکا به ظرفیت‌های داخلی می‌توانیم تحریم را بلا اثر کنیم، این را قبول داریم ولی به هر حال نمی‌توانیم انکار کنیم که اقتصاد یک مقوله کاملاً جهانی شده است. با این توضیحات می‌خواهم این را بگویم که قلمرو حسبه را می‌توان به بعضی از شئون مثل حوزه تجارت توسعه داد.
اصولاً مجموعه شئونی که امروزه دولت‌ها آنها را اداره می کنند، در بین این شئون چه عناصر و موارد و چه مقدار از امور وجود دارد که در شرایطی ذیل حسبه قرار نمی گیرند؟ به نظر می رسد که اغلب امور و شئون حکومت و دولت می‌تواند ساحت و قلمرو حسبه به حساب بیاید.
با این تبیین و توضیح که به هر حال قلمرو و ابعاد و مصادیق حسبه استقرائی است و در کتاب و سنت و حتی به استدلال عقلی موارد محدود نیامدند بگویند فقط اینها حسبه هستند و اگر ما ملاک‌ها را مبنای تعیین قلمرو و ابعاد و اقسام و مصادیق حسبه قلمداد کنیم واقعاً قلمرو حسبه یک چیزی در حد معادل قلمرویی می‌شود که حکومت‌ها بر عهده دارند. با این توضیح می‌توان مثلاً حسبه را با این گستردگی لحاظ کرد بعد گفت آن کار مردم است، این یک حکم شرعی تکلیفی نهادی است، افرادی است یا حداکثر اجتماعی است؛ آن وقت مؤمنین شروع به اقدام و اهتمام به تمام این قلمرو کنند و هیچ حکومتی هم نداشته باشند و از حیث ولایت هم نخواهند این کار را کنند. و به این ترتیب هم این معضلات حل شود آیا چنین چیزی می شود؟! اصلاً امکان ندارد. در نتیجه اگر ما حسبه با آن تلقی گسترده‌اش و با لحاظ ملاک‌هایی که فقها گفته‌اند در نظر بگیریم، می‌تواند دلیل ضرورت تأسیس حکم عادل و حکومت دینی قلمداد شود و مرحوم شیخ انصاری و امثال ایشان هم که گاهی به این مبانی تمسک می‌کنند به نظر می‌رسد که چنین دیدگاهی را داشته‌اند.
در مسئله ابعاد و عرصه‌های حسبه در بعضی مواقع و بعضی سطوح اصلاً بدون لحاظ ولایت امر، بدون لحاظ حکومت دینی و بدون تلقی ولایت از آن میسر نخواهد شد. اگر جهاد را جزء حسبه قلمداد کنیم، آیا می‌توان گفت هر کسی و هر جمعی یک‌دفعه تصمیم بگیرند و شروع به لشکرکشی به این طرف و آن طرف می کنند و بجنگند و حکومت هم دخالت نکند و شأن حکومتی به حساب نیاید؟! لهذا ما می‌توانیم به حسبه -مخصوصاً در مستوای یک قاعده، در مستوای اینکه شاخه‌ای از ولایت قلمداد کنیم- برای اثبات ضرورت حکومت تمسک کنیم. این هم یک بیان و تبیینی از ادله پشتیبان «لابدیّت حکومت» بود.

متن هفتمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن هفتمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

آنچه پیش روی خوانندگان ارجمند قرار دارد، سلسله مباحثی است برگرفته از دروس خارج فقه آیت الله رشاد تحت عنوان «فقه الولایه»

اصل اولی در مسئله ولایت
خارج فقه الولایه / آیت الله علی اکبر رشاد / جلسه هفتم

مقتضای اصل اولی در مسئله ولایت چیست؟ آیا انسان اصولاً باید تحت ولایت باشد یا برعکس آدمی مستقل خلق شده و اصل اولی آن است که کسی بر او ولایت نداشته باشد؟ این مقوله را تحت عنوان «اصلی اولین» مطرح می‌کنند.کمتر استدلال می‌شود یا احیاناً به بعضی از نکات به مثابه دلیل اشاره می شود ولی می‌توان این بحث را بسط داد و ادله مختلفی را از پایگاه فطرت، عقل و شرع برای اصل اولی «عدمُ ولایت احد من الناس علی احد و عدم نفوذ حکمه فی غیره» اقامه کرد.
تعریف لغوی واژه اصل
الف)الراغب
اولاً مراد از «اصل اولی» چیست؟ در اصول و فقه بسیار این اصطلاح را به کار می‌بریم. «اصل شیء» یعنی پایه شیء؛ یعنی ریشه شیء؛ یعنی بنیاد شیء. و راغب می گوید:
«اصل الشیء هو قاعدته التی لو توهمت مرتفعه و ارتفع بارتفاعه».( مفردات الالفاظ القرآن. ص ۷۹٫ط دارالقلم)
می گوید اصل شیء قاعده و پایه اوست، پایه ای که اگر فرض ارتفاع شود و گفته شود که این شیء مثلاً باید ارتفاع پیدا کند، با ارتفاع آن پایه، مرتفع می‌شود. [پایه] باعث این می شود که باقی، ارتفاع پیدا کنند. و رایج است که «اصل» را به معنای «ما یبتنی علیه الشیء» هم معنی می کنند.
ب)تعریف مختار
می‌توان از «اصل» تعابیر مختلفی کرد. عبارت ما این است:
و یطلق علی کل ما یبتنی علیه الشیء و یستند علیه غیره (که اصل به معنای دلیل هم به کار می‌رود) و یتفرع عنه (ریشه و همه چیزهای دیگر از او متفرع می شوند).

تعریف لغوی واژه «الاولی»
کلمه «الاولی» به معنای این است که طبیعت آن چیست. «اصل اولی» یعنی اصل ناشی از طبیعت؛ یعنی طبیعت آن اقتضا می‌کند خودش باشد و خودش. و نیز در بحث های اصولی: «و بمعنی من دون حاجهٍ الی دلیلٍ أو قرینه»؛ [کلمه] «الاولی» به این معانی هم به کار می رود.
معنای اصطلاحی «اصل اولی» در باب ولایّت
اما اصل اولی در اینجا چیست؟ گفته شده و تقریباً پذیرفته شده است که «إنّ الاصل عدم ثبوت ولایه احد من الناس علی احد و عدم نفوذ حکمه فی غیره». اصل، عدم ثبوت ولایت کسی از مردم بر کسی دیگر است؛ اصل، عدم نفوذ حکمی در غیر خودش است؛ حکم کسی در دیگری نافذ نیست. مراد از اصل اولی این است.
ما در مقام بحث از «ولایت» هستیم. اصل اولی این است که ولایتی برای کسی ثابت نیست. بنابراین باید ادله‌ای را فراهم کنیم که با تمسک به آنها از این اصل خارج شویم یا ادله‌ ای را اقامه کنیم که اصل اولی آن است که کسی بر کسی ولایت ندارد مگر کسانی که استثنا شده است؛ و بگوییم که دلایلی وجود دارد که بعضی از افراد، از این اصل اولی بنیادی و کلی خارج هستند و استثنا شده‌اند؛ یا اینکه بگوییم اصل اولی بله! این است؛ اما اصول دیگری وجود دارد که بر این اصل حاکم هستند نه اینکه استثناء می‌شوند؛ اصولاً با وجود آن اصول، نوبت به این اصل نمی رسد؛ آنها بر این اصل حاکم هستند و آن را کنار می زنند نه اینکه اصل بر شمول خودش باقی است و ما در شمول و عموم آن خدشه کنیم؛ بلکه این اصل اولی به جای خود ولیکن اصول، قواعد و مبانی‌ای وجود دارد که بر این اصل حاکم هستند و با وجود موارد و در قلمرو آنها این اصل نافذ نیست و به یکی از دو شیوه، از زیر یوغ این اصل خارج شویم.
ادله عدم ولایت الناس علی احد
قبل از اینکه نوبت به این بحث برسد باید بررسی شود این اصل تا چه مایه محکم است و مبانی و ادله آن اصل چیست (قبلاً ذکر کردیم که کمتر استدلال شده و گفته شده؛ اصلی که اولی است، گاه گویی تصور می شود که اصل اولی یعنی اصل بدیهی؛ ولی اصل اولی لزوماً به معنای بدیهی بودن نیست).
ادله ای که ممکن است اقامه کرد، می‌تواند فطری، عقلی، نقلی و شرعی باشد. ما چند مورد را به اجمال طرح و توضیح می‌دهیم و عبور می‌کنیم.
اصل اولی، عدم ثبوت ولایت احدی بر احدی است و عدم نفوذ حکمی نسبت به دیگری است. این اصل اولی به وجوه و جهاتی قابل طرح است:
الف)فطرت
۱- اینکه به مقتضای فطرت آدمی است. اصلاً انسان فطرتاً در تقابل با إعمال ولایت غیر است و می‌خواهد از قید غیر، همواره آزاد باشد. این اقتضای فطرت است؛ و اقتضای فطرت به مقتضای اینکه شریعت ما با فطرت دست در آغوش هم دارند و انسان فطرت‌مند و شریعت فطرت‌نمون است، این جهت باید رعایت شود. این اقتضای فطرت انسانی باید رعایت شود و بشر این‌گونه است.
«بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ» (قیامه.آیه۵)
گرچه [در این آیه] به این معناست که انسان می‌خواهد که کسی و چیزی جلودار او نباشد، هرکاری خواست انجام بدهند، هر گناهی خواست مرتکب شود؛ ولی بر این خصلت آدمی که بشر نمی‌خواهد کسی او را محدود و قید بزند، دلالت دارد.
بعضی از آیات حاکی از این است که اگر قیدی وجود دارد، این قیدها عارضی و موقت است؛ قابل رفع بلکه لازم الرفع است. قرآن می فرماید پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث شده تا این قیود را بردارد:
«الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَالْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (اعراف.آیه۱۵۷)
این آیه حاکی از این است که خدای متعال، پیامبر و رسول و نبیّ‌ای امّی فرو فرستاد که کسانی از او تبعیت کنند و آنها که تبعیت می کنند مفلحین هستند.
کسی که در نزد خود در کتاب‌های موجود در تورات، انجیل و … آن بزرگوار معرفی شده است و کار او امر به معروف، نهی از منکر، حلال کردن طیبات و پاکیزه ها و پاک ها و تحریم و منع خبائث و آلودگی ها و آلوده‌ها است و کار دیگر ایشان سختی و دشواری‌ها را از انسانها و کسانی که از او تبعیت می‌کنند، برمی‌دارد. یعنی اینها نباید باشد و باید برطرف باشد و اصلاً انسان این‌گونه است. خدای متعال بشر را بلاقید خلق کرده است. اولاً و بالذات نباید مقید به قیودی باشد.
ما فعلاً اصل اولی را با نگاهی که مطرح شده تقریر می‌کنیم. ممکن است کسی در مقابل ادعا کند نخیر! اینجوری نیست. انسان عبدالهی و اصلاً با قیود خلق شده است و شرف او به آن قیودی است که باید به آنها ملتزم باشد. ولی به هر حال وقتی می‌گوییم «اصل اولی عدم ولایت است» اگر گفته شود مبنای آن چیست؟ می گوییم مبنای آن این است که مقتضای فطرت انسانی، رهایی و آزادی است. این اولاً است.

ب)روایت
۲- همه انسانها آزاد خلق شده اند و تبعاً به همان طبع اولی و به طبیعه الحال باید بمانند. و در واقع انسان آزاد است، حرّ است. در کلمات امیرالمومنین علیه السلام تعابیر و عبارات بسیار زیبایی در این خصوص وجود دارد؛ از جمله بیانی است که در نامه‌ای به امام حسن علیه السلام می فرمایند:
«لا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللّهُ حُرّاً» (نهج البلاغه.نامه ۳۱)
نامه سی و یکم مندرج در نهج البلاغه است که می فرمایند: عبد دیگری مباش! در حالی که خدا تو را حرّ آفریده است. تو ذاتا حرّ هستی؛ توی انسان ذاتاً و اصالتاً حرّ هستی و کسی حق دخل و تصرف در وجود تو و امتدادات وجودیه تو ندارد.
در بیان دیگری، مرحوم کلینی در روضه کافی نقل کرده است. آنجا آمده است که:
«أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ آدَمَ لَمْ یَلِدْ عَبْداً وَ لَا أَمَهً وَ إِنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ أَحْرَارٌ وَ لَکِنَّ اللَّهَ خَوَّلَ‏ بَعْضَکُمْ بَعْضاً…» (الکافی.ج۸٫ص۶۹)
ای مردم! آدم کسی را عبد نزاییده است. فرزندان آدم سلام الله علیها عبد زاییده نشده‌اند، أمه زاییده نشدند؛ بلکه همگی آزاد متولد شده‌اند. اصل این است و مردم همه احرار هستند؛
البته خداوند متعال امور هر کسی را به دیگری احاله کرده است و به نحوی کارها به هم پیوند دارد و جامعه در پیوند آحاد با همدیگر اداره شده و حوائج انسان‌ها از این طریق مرتفع می شود؛ این یک بحث دیگر است؛ اما انسان آزاد است و یک اصلی به عنوان «اصاله الحریّه» در فقه امامیه وجود دارد که با هر کسی که مواجه می‌شوید اصل آن است که او حرّ است نه عبد.
در روزگار جاهلیت و تا اوایل نزول آیات الهی در عصر بعثت، عبد و إماء فراوانی داشت و بخش معتنابهی از جامعه را این‌ها تشکیل می‌دادند. با ملاحظه این وضعیت، شاید این شائبه را ایجاد می‌کرد که با کثرت جمعیت آنها، وقتی در شهری راه می رویم، با هرکسی برخورد می‌کنیم انگار اول باید تصور و فرض کرد که این فرد جزء عبید و إماء است تا خلاف آن اثبات شود. حضرت امیر علیه السلام عکس این را می فرمایند که این‌گونه نیست و قاعده فقهیه‌ای تحت عنوان «اصاله الحریه» وجود دارد که تا زمانی کسی به مثابه عبد و أمه در اختیار کسی دیگر است، احراز و اثبات نشده باشد اصل، حریّت است و مفهوم اصاله الحریه این است؛ یعنی در واقع اصاله الحریه ناشی از این مبنای جهان‌شناختی و انسان‌شناختی است که ما داریم.
بنابراین به اتکا انسان‌شناسی فطری، ما می‌گوییم انسان اصولاً حرّ خلق شده و «تحت امر دیگری واقع شدن» و «زیر قید قرار گرفتن» خلاف حریّت فطری و طبعی بشر است. این هم یک تبیینی است که می‌توان در این زمینه ارائه کرد.
ج)عقل
۳- اینکه خدای متعال آحاد انسانی را خلق کرده و در خلقت برای هیچ کسی بر دیگری مزیت و مزیدتی قرار نداده است. همه با هم مساوی هستند. خداوند انسانها را از نظر مرتبه و رتبه مساوی آفریده است. ذاتاً یکی رئیس و دیگری مرئوس خلق نشده است؛ لهذا همه در کنار هم علی السویه و برابر هستند و کسی نمی تواند إعمال قدرت، اقتدار و سلطه و سیطره کند. کسی چنین حقی را ندارد.
این تبیین سوم روشن است که با تبیین دوم تفاوت می‌کند. در تبیین دوم بحث بر سر این است که بشر حرّ است؛ حتی احیاناً اگر در جامعه از طبقه دونی باشد. در تبیین سوم ممکن است کسی ادعا کند: بله! درست است؛ این در صورت تساوی افراد است؛ و اینکه کسانی استعداد برتر دارند باید اینها بر دیگرانی که استعداد کافی ندارند مسلط باشند (منطقی که آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها در طول تاریخ مطرح می‌کردند و اسرائیلی ها و صهیونیست ها چنین ادعایی دارند که ما نژاد برتر هستیم و چون نژاد برتر هستیم باید بر عالم تسلط پیدا کنیم و آمریکایی‌ها با همین منطق، مردم بومی سرزمین آمریکای شمالی را قتل عام و نابود کردند و اقلی از آن‌ها باقی ماندند و هنوز هم تحت ستم و تبعیض هستند.)
تبیین سوم می‌گوید چنین امتیاز و برتری ذاتی و خلقتی و مرتبه‌ای وجود ندارد؛ کما اینکه این دو تقریر تقریباً با تقریر اول هم فرق می کند. تقریر اول ما این بود که فطرت آدمی، رهایی از قید و رهایی از سیطره را اقتضا می‌کند؛ برابر این خواهش فطری و اقتضای فطری باید عمل کرد؛ در حالی که در دومی گفتیم همه حرّ خلق شده‌اند؛ اصلاً کسی عبد خلق نشده است. و در سومی می‌گوییم کسی بر دیگری مزیّت ندارد که به بهانه مزیت ادعای سلطه کند.

د)قاعده سلطه
۴- نکته چهارمی که در تبیین اصل اولی می‌توان گفت قاعده «سلطه» است. حالا [اگر] بخواهیم به [این] قاعده تمسک کنیم، بحث را در حوزه حکمت عملی می برد. ما لااقل در تبیین دوم و سوم متکی به حکمت نظری بودیم.
نکته چهارمی که عرض می‌کنیم این است که «الناس مسلطون علی انفسهم، علی اموالهم؛ حتی علی حقوقهم الّا ما استثنی».
این اصل جزء اصول بسیار مهم است. به آن قاعده «سلطه و تسلط» می گویند. این قاعده به ما یک مطلب مهم را دیکته می‌کند؛ می گوید انسان بر نفس، مال، بدن، حقوق و بر شئون خود مسلط است؛ به این جهت است که همه اینها امتدادات وجودی انسان هستند. انسان بر بدن خود مسلط است و کسی نمی‌تواند در این دایره سلطان و سیطره او ورود کند. بر شئون خود مسلط است، امورش را باید خودش اداره کند، بر حقوقش مسلط است چرا؟ زیرا بر خویش تسلط دارد.
در خصوص انسان، بسیاری چیزها به «نفس» بر می گردد، بر انواع حب ها مانند حبّ مال، حبّ دنیا، حبّ ولد، حبّ جاه؛ همه اینها به «حبّ نفس» برمی‌گردد. ریشه این حبّ های گوناگون، «حبُّ النفس» است؛ زیرا شاخه‌های حب النفس هستند. به همین جهت هم می‌گویند که حب النفس، منفی و منهی نیست و نقیصه به حساب نمی آید و عیب قلمداد نمی شود و شاخه ها و شعب آن هم همین‌طور هستند؛ الّا اینکه حالت قبحی پیدا کند یا احیاناً موجب ضرر و اضراری شود و امثال اینها.

در سلطه هم در واقع سلطه بر جان و نفس، مبنا و مایه و پایه است؛ سایر جهاتی که در وجود آدمی است امتدادات نفس هستند، امتدادات وجود حقیقی انسان هستند؛ و خیلی روشن است که هر کسی بر خود و بر هر آنچه که به این «خود» نسبت داده شود، مسلط است؛ در نتیجه «بدن» تعلق به نفس دارد، «مال» تعلق به نفس دارد -فکری و غیر فکری، معنوی و غیر معنوی- «حقوق» به همین ترتیب است زیرا متعلق به حقوق، امتدادات وجودی هر انسانی است؛ و همچنین «شئون» که منِ در حوزه اقتصاد، در حوزه سیاست، در حوزه قضا و سایر موارد- مثلاً شئونی دارم و مسائلی به من راجع می‌شود- همه اینها، امتدادات وجودی آدمی هستند. طبعاً قاعده «سلطه» می‌گوید خود آدمی بر اینها مسلط است. بنابراین اگر بنا باشد دیگری هم حق تسلط داشته باشد، تزاحم لازم می آید؛ بلکه تنافی رخ می دهد زیرا اگر دیگری بخواهد در نفوس، اموال، حقوق و شئون تصرف کند، در حقیقت از اعلام سلطه خود انسان بر این جهات مانع می شود؛ زیرا اگر بنا شود که دیگری بر ابدان، اموال، حقوق و در شئون انسانها سیطره و تسلط مشروع داشته باشد بدون اینکه خود انسان در این میان نقشی داشته باشد، به معنای این است که سلطات او را محدود می کنند و می تواند خلاف قاعده «سلطه» بالمعنی الاوسع باشد؛ در نتیجه این تعدی به حدود و سلطه او است و ظلم می‌باشد.
و)ید و قبضه الهی
۵- تقریر دیگر اینکه اصولاً اصل بر این است که همه چیز در ید و قبضه الهی است و کسی اصلاً و اساساً و ابتدائاً حقی ندارد؛ یعنی حتی خود فرد، خود اشخاص هم- نه اینکه بگویید مثلاً خود افراد طبق تبیین های قبلی حق دارند- بلکه غیر [نیز]حق ندارد. در این تبیین می خواهیم بگوییم نخیر! بر حسب این تقریر حتی خود فرد ذاتاً سیطره و سلطه ندارد؛ بلکه همه سلطات در قبضه باری‌تعالی است؛ به جهت اینکه «اللهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ» همه چیز را از نیستی به هستی آورده است؛ قهراً او مالک است؛ کسی حق ندارد اولاً و بالذات و اصالتاً و از آن جهت که مالک است حاکم هم است، ادعای مالکیت کند. در واقع اقتضا و دامنه طبعی این مالکیت، حاکمیت است.
«حاکمیت» به معنای سیطره و امکان تصرف است زیرا مالک است، می‌تواند تصرف کند بأی نحوٍ که اراده کرد؛ اگر این‌طور شد پس حتی خود فرد هم حق و شأنی از این جهت ندارد. این به معنای این است که نه تنها اصل «عدم ولایت احدی بر احد» است، اصل عدم ولایت احدی بر حتی خودش است و برای تصرف در خودش هم اذن می خواهد؛ بل کل یحتاج إلی اذنه لتدخل و التصرف فی أیّ شیءٍ و بأی نحوٍ و بأی حدٍ.
پس بنابراین نه تنها کسی بر کسی ولایت ندارد و حق تصرف و تدخل در امور و شئون او ندارد، خود انسان هم چنین حقی را ندارد؛ بلکه خود انسان هم بخواهد تصرف کند باید به اذن الله، در چهارچوب همان قوانین و مقرراتی که حق تعالی نصب و ابلاغ می‌فرماید عمل کند.
ولایت استعبادی در حوزه سیاست
در اینجا یک نکته وجود دارد اینکه آنچه شما مطرح می‌کنید مثلاً «ولایت» و «نفوذ کسی به دیگری نیست»، این نفی ولایت، اسارت‌آور و قیدزننده و به تعبیری ولایت استعبادی است که موسی سلام الله علیها به فرعون می‌گوید «عبدتهم». تعبید و استعباد اشکال دارد؛ ولایت بدین شکل اشکال دارد که بخواهد از انسان سلب اختیار کند و اصلا ولایت سیاسیه از این قسم نیست. مصب این بحث ولایت سیاسیه است. در ولایت سیاسیه کسی بر کسی حق ندارد؛ اما این ادله‌ای که توضیح داده شد مربوط به ولایت سیاسیه نبود. فطرت بشر، عقل بشر، شرع شارع مقدس اقتضا می کند که آدمی آزاد باشد.
در ولایت سیاسیه بحث دیگری مطرح است. اصلاً اینجا [ولایت سیاسی] مصب چنین بحثی نیست زیرا حوزه سیاست، تدبیر شئون مردم است. آیا مثلاً کسی حق ندارد به دیگری، به انگیزه هدایت، به انگیزه ارتقاء، به انگیزه ایجاد امن و حفظ جان و حفظ مال و حفظ حقوق نیکی و کمک کند؟ و آیا اصلاً مشمول [قاعده] اصل «عدم ولایت» می‌شود؟ در این موارد بحث از «ولایت» نیست. در این موارد[در موارد ولایت در حوزه سیاست] یک سلسله مباحث بنیادین فطری جهان‌شناختی، انسان‌شناختی و… است و به تعبیری می‌توان گفت که این ولایتی که محل بحث است اتفاقاً برای همین جهت می‌باشد؛ برای حفظ همین سیطره و سلطه است.
محل بحث ما از «ولایت» و مراد ما از «ولایت» این است که کسی تمشیت شئون کند، تدبیر امور کند و مصالح انسان را حفظ کند. همان دلایلی که شما می‌گویید مانند «فطرت آدمی آزادی را اقتضاء می کند»، ولایت، برای این است که همین آزادی را تضمین کنیم. اینکه شما گفتید: افراد لو خلی و طبعه (هر فردی) حرّ خلق شده است، برای صیانت از همین حریت بشر، ولایت مطرح است. اینکه می‌گویید: همه آحاد انسانی از نظر مرتبه وجودی در یک مرتبه خلق شده است و کسی مزید و مزیتی بر دیگری ندارد، حرف درستی است؛ اما این ولایت برای پاسداری و حفاظت و حراست از همین تساوی می آید. یا گفتید: «الناس مسلطون علی انفسهم و اموالهم و حقوقهم و شئونهم» اصلاً ولایت برای همین می آید؛ می‌خواهد انسان‌ها بتوانند إعمال «اراده» کنند و سلطه خود را به کار ببرند و بتوانند از سیطره خود بهره بگیرند و کسی مانع نشود؛ حکومت برای حفظ حقوق و امنیت مردم بیاید زیرا مردم بتوانند در تصرفات مشروع خود بی‌دغدغه ورود کنند. لذا اینکه بحث ولایت را مطرح می‌کنید ظاهراً با امر دیگری که در ذهن شما موجود است، فرق دارد.
بالاخره انسان نیازمند به اینها است؛ یعنی نیازمند به «ولایّت» است با اینکه همین جهاتی را که برای اثبات اساس اصل اولی تمسک کردیم- حتی مورد پنجم که «ان الله تعالی خالق کل شیءٍ و یکون مالکه و بما انه مالکٌ یکون هو الحاکم»- یعنی همین. «ولایت» تشکیل می شود که اجازه ندهد کسانی حتی بر ولایت الهیه تعدی کنند؛ و برای اینکه آن جهتی که در مد نظر هست، تحقق پیدا کند (که گفتیم کسی حق و شأنی و شأنیتی ندارد و نباید در ملک و حکومت الهی دخالت کند- اصلاً ولایت برای همین است؛ یعنی ولیّ می آید که حدود الهی را پاسداری و نگاهبانی کند و اجازه ندهد دیگری در حدود الهی ورود و تصرف کند حتی بر خودش لطمه بزند.
ولایت سیاسی عدل می آید که اجازه ندهد افراد حتی خودکشی کنند یا به خود لطمه بزنند و اگر خدشه‌ای بر بدن وارد کردند با آنها برخورد کند؛ حتی تعزیر کند. در نتیجه ممکن است کسی بگوید مصب این اصل اولی که ادعا می‌کنید اینجا نیست، مصب آن ولایت نیست. اصولا این اصل اولی از مسئله ولایت به معنای «ولایت سیاسی» منصرف است. ولایت سیاسی یک مدار و مصب دیگری دارد؛ بلکه در راستای همین مطلب است و در راستای همین ادله و مناشی و مبانی که گفتید قلمداد می شود.
و لذا ممکن است کسی یک چنین حرفی را بزند که اصلاً اصل اولی «عدم ولایت» مورد ادعا، ولایت سیاسیه را دربرنمی گیرد؛ حالا در جنبه‌های دیگر بگویید اصل اولی مثلاً عدم سیطره انسان بر خودش است. این دیگر سیاسی نیست. مثلاً نمی‌تواند دست خودش را مجروح کند. این اصل را باید جای دیگر ببرید نه اصل اولی در قلمرو سیاست.
این یک نکته‌ای است که می‌تواند محل تأمل هم باشد.
اگر اصل اولی، ولایت سیاسی هر کسی را بر دیگری نفی می‌کند، اگر بر همین اصل با همین بساطت بخواهیم پای بفشاریم و پایبند بمانیم، معلوم نیست عالم چه خواهد شد. آیا عالم جنگل خواهد شد؟ ما این إعمال ولایت سیاسی را قانونمند نکنیم به نحو غیر قانونمندی هرکسی در قلمرو ،عرض، مال، حقوق و در وجود دیگری تعدی و تصرف می‌کند. بدون قانون، حاکم، آمر و بدون ضابط اصولاً زندگی اداره نمی‌شود و لذا باید کسانی مستثنی باشند.
مستثنیات اصل اولی عدم ولایت احدی بر احدی
به سراغ ادله برویم آیا کسانی هستند که از این شمول قاعده استثنا بشوند:
اول کسی که از این قاعده مستثنی است، «ذات باری تعالی» است. بعضی از ادله‌ای که برای اثبات این اصل اولی به آنها تمسک کردیم، اصولا می‌گفت کسی بر کسی ولایت ندارد جز خدا.
اینکه می فرمود خدای متعال خالق کل شیء است، پس مالک آن است و وقتی مالک آن است پس ملک آن نیز هست، با اینکه ولایت آحاد انسانی را نسبت به همدیگر رد و نفی می‌کند اما خود به خود ولایت سیاسیه الهیه را بر همین آحاد بشر اثبات می کند.
اینکه بعضی از عناصر استثنا هستند قطعاً این چنین است. اگر ما اصل اولی را پذیرفتیم، آن وقت باید به سراغ استثنائات آن برویم چون اصل اولی است. خود [عنوان] «اصل اولی» یعنی اصل ثانوی نیز وجود دارد؛ یعنی حالت ثانویه‌ای هم می تواند عارض شود.

آیات ولایت الله
«ولایت الله» یا حاکم بر این اصل است یا اینکه از این اصل استثناء می شود. در آیات الهی هم موارد متعددی تصریح می‌کند که باریتعالی ولایت دارد:
«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ…» (بقره.آیه۲۵۷)
کسانی که ایمان آوردند و زیر بار حکومت و ولایت الهی می روند، خدا آنها را از ظلمات خارج می‌کند؛ ولی کفار به عکس، اولیای آن ها طاغوت است و در نار گرفتار می‌شوند و نوری را درک نمی کنند. خداوند متعال انسان مؤمن را از نار خارج و در نور داخل می‌کند.
«ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ أَلَا لَهُ الْحُکْمُ وَهُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِینَ» (انعام.آیه۶۲)
خداوند متعال مولا است و بلکه حکم فقط از آن اوست.
«…إِنِ الحُکمُ إِلّا لِلَّهِ یَقُصُّ الحَقَّ وَهُوَ خَیرُ الفاصِلینَ» (انعام.آیه۵۷)
حکم فقط از آن خداست. خدای متعال حاکمیت دارد، حکومت دارد، ولایت دارد.
«إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّى الصَّالِحِینَ» (اعراف.آیه ۱۹۶)
ولیّ من خدا است؛ آنکه کتاب را نازل فرمود و او متولی صالحان است، به صالحین ولایت دارد.
«وَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلَاکُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِیرُ» (انفال.آیه۴۰)
«أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ وَهُوَ یُحْیِی الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (شوری.آیه۹)
آیا غیر خدا را اولیا می‌گیرند در حالی که خدا ولیّ است و اوست که مرده زنده می کند یعنی او سیطره دارد، اوست که خالق است پس اوست که ولیّ است.
«…وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِیرُ» (حج.آیه ۷۸)
به خدای متعال تمسک کنید که او مولای شماست، ولیّ شماست و بر شما ولایت دارد و چه مولایی است.
«إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ» (مائده.آیه۵۵)
«…مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَلَا یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَدًا» (کهف.آیه۲۶)
«…فَالْحُکْمُ لِلَّهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ» (غافر.آیه۱۲)
«…وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ(۴۴)… «وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ» (۴۵) «…وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» (مائده.آیه۴۷)
همچنان می‌توان آیات بسیار دیگری را شاهد آورد که بر اساس این آیات، «عدم ولایت» را اصل اولی تلقی می‌کنیم. در واقع ولایت الهیه از آن استثنا شده است و خداوند متعال نسبت به این اصل اولی مستثنی می‌باشد.

جناب پاپ به سرزمین سوخته خوش آمدید!

جناب پاپ به سرزمین سوخته خوش آمدید!

آیت الله علی اکبر رشاد در آغاز درس خارج فقه القضاء در واکنش به سفر سه روزه پاپ فرانسیس، رهبر کاتولیک‌ رم به کشور عراق در روز ۵ مارس (۱۵ اسفند)، نکاتی را بیان کردند.

آثار مثبت روابط اصحاب ادیان
رئیس شورای حوزه‌های علمیه استان تهران اظهار داشت: در ابتدای درس امروز لازم می‌دانم بمناسبت سفر جناب پاپ به کشور همسایه ما عراق، به عنوان کسی که سالهای متمادی در جریان دیپلماسی بین الادیانی و گفت و گوهای بینادینی و بینامذاهبی حضور داشته و نقش ایفا کرده است، و در سراسر جهان در همایشها و کنفرانسهای گوناگون در مراوده با ادیان و مذاهب و مسالک معنوی مختلف شرکت و مشارکت فعال داشته است، دوسه نکته ای را عرض کنم.

وی افزود: این سفر حاوی جهات و نکات مثبت گوناگونی است، چنان که می تواند این رخداد از بعضی حیثیات جای تامل نیز باشد.
اصولا اینکه:
۱ـ رهبران ادیان و اصحاب مذاهب به نقاط مختلف عالم سفر کنند و با مقامات و مردمان مناطق مختلف تماس بگیرند و گفت و گو کنند امر مثبت و مستحسنی است.
۲ـ اینکه میان ادیان و مذاهب موجود خاصه ادیان توحیدی، تعاملات مثبت و روابط فعالی برقرار باشد و از رهگذر دیپلماسی دینی در جهت حل مسائل جهان و مناطق و کاهش آلام بشر و ملل مظلوم و مستضعف گام برداشته شود خوب است.
۳ـ سرکشی اصحاب ادیان به پیروانشان در هر نقطه عالم سنت پسندیده ای است.
۴ـ ملاقات و مواجهه رهبران تراز اول ادیان و مذاهب با هم با برنامه و اهداف خالص و سالم و مستقل از نفوذ اصحاب قدرت و ثروت، و بدور از اغراض سیاسی منفی پنهان بسیار کار با ارزشی است و حتی لازم است. کاش مراجع بزرگوار ما هم به این سنت‌های عنایت بفرمایند تا ملل مسلمان از مواهب و برکات این دست سفرها بهره‌مند شوند.

آیت الله رشاد ادامه داد: چرا که این دست ملاقاتها گاه می تواند بر فضای عمومی روابط پیروان ادیان و مذاهب و حتی مناسبات بین دولتها تاثیرگذار باشد، و بسا مایه ارتقاء آرامش و امنیت مناطق و باعث افزایش صفا و صمیمت بین ملل و دول مختلف گردد.

ذکاوت مرجع اعلای نجف
این مدرس حوزه افزود: در این سفر قرار است جناب پاپ با مرجعیت اعلای شیعه در نجف نیز ملاقات داشته باشد که رخداد بسیار با ارزش و کم سابقه ای است. اینکه مرجع اعلای عراق از چنین ملاقاتی استقبال فرموده نشان دهنده هوشمندی، ذکاوت و کیاست حضرت آیت الله العظمی سیستانی (حفظه الله) است. قطعا در ملاقات، معظم له با رهبر کاتولیکها که رئیس دولت‌شهر واتیکان نیز قلمداد می‌شود، نکات مهمی را به پاپ گوشزد و توصیه خواهند فرمود و چه بسا توصیه‌های ایشان بر روی رفتار جناب پاپ و دستگاه واتیکان و دول و ملل مسیحی موثر خواهدافتاد، و این جهت بسیار ارزشمند است.

نکات و جهات تامل برانگیز
به هر حال: اینها بخشی از نکات و جهات مثبت و ارزشمند این سفر و سفرهایی از این دست قلمداد می شود. لکن برخی نکاتی نیز وجود دارد که می توان و می باید مورد تامل قرار گیرد و هرگز نباید از آنها غافل شد. به هر حال اینکه رهبر سریر مقدس و اسقف اعظم کاتولیک رم جناب آقای « خورخه ماریو برگولیو » ملقب به « فرانسیس » از میان حدود ۲۰۰ کشور رسمی جهان، برای سفر، عراق را برگزیده است می‌تواند جای سؤال و تامل باشد، ایشان از این سفر چه مقصود و اندیشه ای در سر دارند؟ اگر به پیشینه مواضع و سوابق جناب پاپ مراجعه کنیم می‌بینیم ایشان جزو اسقف‌های تندرو علیه مسلمانها تلقی می شده و زمانی که ایشان بنا شد به عنوان پاپ انتخاب بشود این مطلب در فضای عمومی روابط بین الادیانی منعکس شد که ایشان با گفت و گوهای دینی موافق نیست. و عملا این مطلب آشکار شد و در اوایل کار ایشان، جریان گفت وگوهای دینی مختل شد، در حالیکه بین مذاهب و ادیان گوناگون و به طور خاص بین متفکران ایرانی و اندیشمندان شیعی با مذهب کاتولیک مسیحی رم گفت وگوهایی جریان داشت و بنده نیز در آن حضور داشتم، تا مدتی مسئله گفت وگوهای فیما بین دچار اختلال شد تا به تدریج مجددا این جریان احیا و فعال شد.

گفت و گوی ادیان یا هدایت مشرکان
تولیت حوزه علمیه امام رضا (ع) تاکید کرد: اصولا در مجموعه گفت و گوهای دینی، بخصوص با طرفیت دستگاه واتیکان، برغم آثار مثبت، برخی جهات منفی نیز دیده می شد، گفت: که بنده این را به تجربه دریافتم که کمتر همایش و کنفرانس بین الادیانی برگزار می شد که پشت پرده آن، مردان سیاست و مقامات رسمی کشورها زمام کار را ردر دست نداشته باشند، و عناصری از سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی دولتها، آشکار و پنهان در جلسات حضور نداشته باشند. و اصولا آن دستگاهی که به اصطلاح به شورای اسقفی یا پاپی گفت و گوی ادیان نامگذاری و شناخته است تا اوایل دهد شصت قرن بیستم (۱۹۶۳م) شورای هدایت مشرکان نام داشت و غرض آنها از مشرکان، مسلمین بود. و بعد از آن بر اساس یک سیاست راهبردی آن عنوان به شورای گفت و گوی دینی تغییر نام یافت. تندرویها و بدرفتاریهای و تعرضها و تعارضهایی که مسیحیت تندرو و افراطگرا در طول تاریخ با مسلمانان داشت و بعث شد وقایع تلخ بزرگی مانند جنگهای صلیبی و حمله های سپاه مسیحی به جهان اسلام به فرمان پاپها به بهانه کشورگشایی و سرکوب مسلمین اتفاق افتاد، که همگان در جریان حوادث مذکور قرار دارند و نیز آنچه در داخل کشورهای مسیحی تحت اشراف و سلطه پاپهای زمان، حتی نسبت به خود مسیحیان و دانشمندان مسیحی در قرون وسطی واقع می شد ، به یکباره دیگرگون گشت و سیاستی پیدا شد به عنوان «گفت وگوی ادیان »، اینکه در گفتگوی ادیان چه اهدافی تعقیب می شود این بماند و من این موضوع را در یک سخنرانی چند سال قبل از این – زمانی که در حوزه علمیه قم کنفرانسی در این خصوص برگزار شده بود – اهداف پنهان این دست جریانها را توضیح داده ام.

چرا عراق؟ چرا اکنون؟
آیت الله رشاد ادامه داد: به هر حال این یک سوال است که جناب پاپ در این سفر به این منطقه چرا ؟، و در میان تمامی کشورهای دنیا، عراق چرا؟ و چرا اکنون؟! آیا بهتر نبود ایشان در زمانی که رئیس جمهور مسیحی امریکا که به بهانه واقعه یازده سپتامبر، مدعی بود به الهام الهی به کشورهای اسلامی منطقه لشگرکشی کرده است! به این منطقه هجوم کرد و ملت مظلوم افغانستان و عراق را قتل عام کرد و بطور بی‌سابقه‌ای در سراسر منطقه اقدام به ایجاد پایگاههای نظامی و جاسوسی کرد ! بهتر نبود دستگاه واتیکان به بوش می‌گفت: تو به چه حقی ادعای الهام الاهی می‌کنی؟، خدا به کسی فرمان جنگ و ظلم نمی‌هد، قتل عام و ویرانگری الهام نمی‌کند، خداوند الهام و عدالت صلح می‌کند؟! نباید جنایتهای جنگی و خشونت را به پای خدا گذاشت؛ آیا بهتر نبود در آن زمان پاپ به عراق و افغانستان سفر می آمد و اظهار می داشت که به نام مسیحیت، مسلمانان را قتل عام نکنید.

آقای پاپ سری به یمن بزنید
و اکنون بهتر نیست جناب پاپ فرانسیس در این میان، به یمن هم سری بزند و از آنجا به پشتیبانان رژیم سفاک و به ظاهر مسلمان و به باطن یهودکه همگی مسیحی و غالبا کاتولیک اند پیام بدهد که این منطقه را به بازار کاذب فروش سلاحهای مرگبار و آزمایشگاه تسلیحات کشار جمعی جدید خود بدل نکنید؟ و آیا بهتر نیست ایشان به یمن به خاک و خون کشیده سفر کند و دستی به سر دهها هزار یتیم گرسنه و در حال احتضار یمنی بکشد که با سلاحهای کشتار مسیحیان والدینشان کشته و منابع و ذخایرشان نابود شده و و خانه‌هایشان ویران شده ، هستی‌شان از بین رفته است ؟ ، و آیا آقای پاپ نمی‌داند که اگر دولتهای غرب مسیحی دست از پشتیبانی صهیونیستها و سعودیها در منطقه بردارند ، جنگ تمام خواهدگشت و منطقه امن و آرام خواهدشد، و ملتهای منطقه از شر آنها خلاص خواهندشد، و این دو دولت غدار و جبار نابود خواهندشد. جناب فرانسس چه اقدامی در جهت رفع و دفع جنگ و جنایت در مناطق مختلف از جمله این منطقه کرده است؟

چرا ترور فرمانده نابودی داعش را محکوم نکردید؟
این استاد حوزه در ادامه با اشاره به اینکه آیا ایشان که مدعی صلح طلبی اند، آیا بهتر نبود زمانی که همین عراق مورد هجوم امریکا قرار گرفته بود لااقل یک بیانیه شدیداللحن می داد که مردم بیگناه را نکشید و ایشان که الان در حال سفر به عراق هستند آیا جا ندارد که در گوشه ای سخنرانیهایشان اشاره کنند که چرا نیروهای امریکایی اخیرا این حمله وسیع را به نیروهای نظامی رسمی عراق که در حال حراست از مرزهای کشور خودشان بود اند کرده (و لابد به پیشواز جناب پاپ) و این همه جوان مومن و مدافع مرزهای کشور خودشان در همین روزها قتل عام کرده اند، تعرضی و تذکری بدهند؟ و کشته شدند؟! آیا جا نداشت که به آقای ترامپ مسیحی می گفت: که چرا یک فرمانده برجسته نظامی را که بزرگترین و گسترده ترین نقش را در نابودی داعش و جلوگیری از خشونت در منطقه و تجاوز به دیگر کشورها ایفا کرد، چرا ترور کردید و رسما و با کمال وقاحت مسؤولیت جنایت را پذیرفتید؟! و چرا رئیس جمهور یک کشوری رسما مدعی می شود و اعلام می کند که شخصا دستور دادم که فرمانده رسمی یک کشور که مهمان یک کشور دیگر است را ترور کنند؟!! آیا این دست جنایت‌ها جای اعتراض و یک پیام از سوی پاپ را نداشت ؟

آقای پاپ چرا حالا؟
رئیس و موسس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی در پایان خاطرنشان کرد: البته که بهرحال با تمام این مسائل، تنها در حد یک گله است که عرض می‌کنم: آقای پاپ چرا حالا؟ به تعبیر شاعر ایرانی که حالا که: « دارها برچیده خون‌ها شسته اند »! و جناب پاپ می خواهند قدم به سرزمین سوخته و ملت داغدیده عراق بگذارند، عراقی که هزاران یتیمی که بر اثر ظلم مدعیان مسیحیت والدین خود را از دست داده‌اند!
ما از حضور جناب پاپ از منطقه استقبال می کنیم ولی اینها پرسشهایی منطقی است که عرض می کنیم و توقع داریم ایشان نسبت به این پرسشهای اساسی پاسخ بدهند.

متن دومین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن دومین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

مفهوم شناسی ولایت
آیت الله علی اکبر رشاد / برگرفته از دومین جلسه خارج فقه الولایه

خوب است چند جهت را مورد بررسی قرار بدهیم که از آنها فقط به یک یا دو نکته اشاره خواهیم کرد. اولین آن‌ها مفهوم شناسی ولایت بود. اینکه ولایت در لغت به چه معنا است؛ و همچنین اشاره‌ای به کاربردهای آن در علوم مختلف. در لغت وقتی مراجعه می کنیم، در کتب لغتِ عرب، یک سلسلۀ توالی تاریخی وجود دارد. اولین کتاب تاریخی -که [با موضوع لغت به زبان عربی] تألیف شده و موجود است- [کتاب] «العین» است؛ ۱۲ جلد و قدیمی‌ترین کتاب لغت عربی است. علت نام‌‌گذاری این کتاب به «العین» آن است که در گذشته کتب لغت را بر اساس الفبا چینش نمی کردند؛ بلکه بر اساس یک ترتیب آوایی بود؛ از حروف حلقی که از بقیۀ حروف درونی‌تر است، شروع می کردند. لهذا به جای اینکه در کتاب لغت، از واژگانی که مثلاً با آب یا با همزه و الف شروع می‌شود، با [حرف] عین شروع می کردند؛ به همین جهت مؤلف کتاب «العین»، خلیل بن احمد، اسم کل کتاب را «العین» گذاشته است. تا ۵۰۰ یا ۶۰۰ سال قبل، روش چینش لغات و ابواب کتاب لغت به روش آواشناسانه بوده و بعداً الفبایی شده است.
بررسی واژه ولایّت در کتب لغت
من [کتاب] «العین» را مرور کردم، ماده [کلمه ولایّت] را نیافتم؛ با عجله نگاه کردم. البته بقیۀ کتب را اجمالاً مراجعه کردم. به بعضی از [کتب لغوی] در معنای ولیّ و وَلْیْ که اصل آن وَلْیْ است اشاره می کنیم.
معجم مقاییس اللغه
در[ کتاب] مقاییس آمده است: «ولی أصلٌ صحیحٌ یدُل علی قُرب. من ذلک الولی: القرب».
ماده [ولایّت] دلالت بر «قُرب» می کند و «الولی» همین ماده است. الولی یعنی «قُرب»؛ «…یقال: تَباعَدَ بعد وَلیٍ»، دور شد بعد از نزدیک شدن؛ «…أی قُربٍ» بعد از اینکه نزدیک بود، کنار ما بود، دور شد؛ فاصله پیدا کرد. مثال دیگر «جَلَسَ ممّا یَلینی، أی یُقاربُنی». همانطور که مادۀ «قُرب» را با [حرف جر] «مِن» متعدی می کنند، [کلمه] «ولیّ» را چون هم‌معنای آن است،با حرف «مِن» متعدی می‌شود؛ [ممّا یَلینی یعنی] نشست نزدیک من؛ یعنی جایی که قریب من بود. البته ایشان[مؤلف کتاب مقاییس] مفصل واژه را توضیح داده است.
در ادامه آمده است: «…و من الباب المَولی». مولی از همین باب است. در بعضی کتب لغت نوشته شده «مَولی» اسم مکان از «وَلی» است. اینکه به شخص هم «مَولی» می گویند، به جهت اینکه آن شخص محل تجلی و تظاهر و ظهور ولیّ است، ظهور ولایّت است، ولایّت در او جلوه می کند، در او تحقق پیدا می کند؛ در او دیده می شود.
بعد [ در کتاب مقاییس ] می افزاید «…المُعتِقُ و المُعتَق، و الصَّاحب، و الحلیف، و الابن العَمّ، و النَّاصر، و الجارّ؛ کلُّ هؤلاءِ من الوَلی و هو القُرب» به کسی که بنده‌ای را آزاد می کند، «مُوَلیّ» می گویند، به کسی که آزاد می شود هم «مولی» می گویند. مثلاً مولی بنی کذا؛ یعنی مولای آزاد شدۀ آن قبیله. در روایات وجود دارد که گاهی بعضی روات را بدین عبارت تعبیر می کنند. مولی است؛ یعنی عبد است. هم به مالکِ عبد، مولی می گویند، هم به خود مملوک؛ به همراه و صاحِب هم مولی می گویند، به حلیف (هم قسم) هم مولی می گویند، به پسر عمو هم مولی می گویند،‌به ناصر هم مولی می گویند، به همسایه هم مولی می گویند.
چرا به همۀ این موارد [ مولی] می گویند؟ زیرا همه در یک چیز مشترک هستند؛ اینکه نزدیک به هم هستند؛ کنار هم هستند. به مُعتِق «مولی» می گویند به اعتبار این که کنار عبد است. البته معانی دیگری هم وجود دارد و دقیق‌تر است؛ اینکه اگر به مالک مملوکی، «مولی» اطلاق می شود، به این معنا است که او [مولی] پشت او [عبد] است؛ چون بعضی قائلند «ولیّ» و «ولایّت» به اعتبار اینکه پشتوانۀ او [عبد] است، گفته می شود؛ که به قرابت و نزدیک بودن می توان ارجاع شود.
علت اینکه به هم‌سوگند و پسر عمو که چنان برادر است، به یاور و به همسایه، «مولی» تعبیر می کنند، آن است به شخص نزدیک است. سلام
«…و کلُّ مَن وَلِی أمرَ آخرَ فهو ولیَّه» هر آن کسی که امر یک فرد دیگر را به عهده بگیرد، «ولیّ» او می شود؛ اینجا «ولیّ» اطلاق می‌شود زیرا کسی که تولیّت امور شخص دیگری را به عهده می گیرد و او را اداره می‌کند، پشتوانه، تکیه‌گاه و کنار او است؛ مثل تیرک‌های کنار دیوارِ در حال ریزش که آن دیوار نیفتد؛ و انگار ولیّ چنین نقشی دارد.
بعد در قسمت دیگر آمده است «…و فلانٌ أولی بکذا» اولی به یک امر یا به یک شخصی است؛ «النَّبِیُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ». أولی أیّ أحری به؛ [یعنی] حریّ و سزاوارتر و مناسب تر است، اجدر است به او، نزدیک‌تر است.
لغتنامه مصباح المنیر
در مصباح المنیر آمده است «الولی مثل فلس» بر وزن فلس است «…القرب». مصباح یک نکتۀ اضافی دارد اینکه ماده [ ولیّ] دو تلفظ دارد؛ دو لغت است و دو باب افعال ثلاثی می آید:
۱-به کسر لام وَلِیَ- یَلِیُ (عین الفعل آن مکسور است)
۲-وَلَیَ- یَلِیُ (ماضی آن مفتوح العین است مضارع آن مکسور العین است).
مورد اول بیشتر رایج و مصطلح است و مورد دوم چندان رایج نیست. مورد دوم از باب وَعَدَ یَعِد است.
«…و ولیت الأمر إلیه ولایتاً تولیته» «ولیته» یعنی «تولیتُ»؛ من او را به ولایت گماشتم و «…ولیت البلد» یا «ولیت البلد، ولیت علی الصبیّ و المراه». همه از همین باب است؛ یعنی تدبیر و تمشیت امور آن به من سپرده شد یا من تمشیت امور آن ها را به عهده گرفتم.
در کتاب آمده است اسم فاعل‌آن، والٍ -والی است. جمع آن هم «وُلات» است.
اشتراکات و افتراقات لغت وِلایت و وَلایت
بعضی قائلند بین «وِلایت» و «وَلایت» تفاوت وجود دارد. «وَلایت» [ به فتح واو] به معنای «نصرت» است. «وِلایت» [ به کسر واو] به همان معنای سرپرستی و پشتیبانی و پشتوانه‌بودن و امثال این موارد است؛ ولی ایشان می‌فرمایند «و الولایه بالفتح و الکسره، النصره» هر دو[به فتح و کسر حرف واو] به این معنا است.[ و معنای کلمه نصرت عبارت است از] «و الستولی علیه، غلب علیه و تمکّن منه».
وَلّیتَه تَولیتاً؛ یعنی «جَعَلتَه والیاً» یا «والاه مبالهتهً و ولاءً»؛ والاه یعنی تابَعَهُ؛ یعنی پشت سرش آمد، به او وصل بود. «…و توالت الأخبار أی تتابعت الأخبار»؛ خبرها پشت سر هم آمد؛ پیوسته خبر جدید می آمد. «و الولی بمعنی الفاعل من وَلِیَه».
«ولیّ» به معنای فاعلی، زمانی اطلاق می شود که کسی کار دیگری را به عهده بگیرد و به کار او قیام کند «…و کلُّ مَن وَلی أمرَ أحدٍ فهو ولیّه». بار دیگر ایشان می فرمایند: «و فلانٌ اولی بکذا أی أحق به». چنان‌که در [کتاب] مقاییس هم آمده بود: «…اولی بکذا» یعنی احری و اجد؛ چون نوشته شده: «أحق به».
لغتنامه لسان العرب
در لسان العرب، بعضی از واژگان مشتق از ماده [ ولایّت] را معنی کرده و آمده: فی أسماء الله تعالی، «الولیّ، هو الناصر». در کتاب آمده است، بعضی [ کلمه] ولیّ را به شکل دیگر هم معنی کرده‌اند. «…و قیل المتولی علیه و المتولی لأمور العالم و الخلائق القائم بها». گفته شده «الولی» یعنی المتولی لأمور العالم و الخلائق؛ یعنی متولی امور عالم و مخلوقات خود است و به کار آن ها قیام می کند.
ایشان می افزاید «والی» که استعمال می شود یعنی «مالک»؛ «و مِن أسمائه عزّ و جلّ الوالی و هو مالک الأشیاء جمیعها المتصرف فیها».
کتاب النهایه فی غریب الحدیث و الاثر
در[کتاب] نهایه ابن اثیر آمده است «و کأنّ الولایه تشعر بتدبیر و القدره و الفعل». ولایّت انگار یک اشعار، ایهام و ایهائی دارد. اشاره‌ای به یک جهاتی و یک عناصر معنایی خاصی دارد؛ به تدبیر، قدرت و فعل و عمل؛ و می‌افزاید سرّ آن هم این است که تا زمانی که کسی سه عنصر را نداشته باشد، نمی‌توان به او «والی» اطلاق کرد. «والی» آن است که هر سه در او وجود داشته باشد؛ «و ما لم یجتمع ذلک فیها لم ینطلق علیه الوالی».
پیشتر گفته شد«الوِلایه» بکسر واو، به معنای سرپرستی است. «الوَلایه» بفتح واو، به معنای نصرت است. ولی از سیبویه نقل شده که «الوَلایه بالفتح المصدر و بالکسر الإسم؛ مثل العماره و النقابه»؛ یعنی گویا [ ابن اثیر] تفاوت لغوی قائل نشده است؛ بلکه تفاوت دلالی از نظر [ابن اثیر] ساختار واژه که آیا مصدر است یا حاصل مصدر است در نظر گرفته است.
ایشان شواهدی را که لفظ و مادۀ (واو و لام و یاء) در بعضی جمله ها به کار رفته، اشاره کرده اند که به چه معنایی به کار رفته است؛ مثلاً جملۀ معروف غدیر از لسان نبی أعظم (ص)‌ «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ». [ ابن اثیر] قائلند به معنای [سرپرستی] است «…أی من کنت ولیّه فعلیٌ ولیّه»؛ چون قرائن وجود دارد که «ولایّت» به معنای سرپرستی آمده است؛ زیرا تجمع عظیمی که در آن دشت لم یزرع بعد از حجه الوداع، غدیر خم اتفاق افتاد و اینکه سه روز مردم حدود ۱۰۰ هزار نفر اتراق کردند- و یک محل و منطقه‌ای دور از آبادی هم بود- آیا پیغمبر (ص) فقط خواستند ولایّت را به معنای دوستی بگیرند؛ بگویند علی (ع)‌ را دوست داشته باشید؟! آیا این گفتن دارد؟ یا فقط فرموده باشند که علی (ع)‌ را یاری کنید و به ولایّت به معنی «سرپرستی» تصریح نکرده باشد؛ آیا این ممکن است؟! این پذیرفته نیست و با قرائن می شود گفت که «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ» همان سرپرستی است.
آیا پیغمبر (ص) فقط محبّ [و محبوب بین مردم] بود؟ «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ» یعنی من محبّ یا محبوب بودم یا ناصر بودم، «فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ» از الآن به بعد علی (ع)‌ ناصر است، علی (ع) محب یا محبوب است؟ قهراً چنین معنایی با چنین تشریفاتی القاء کردن آن لازم نبود؛ و چندین‌بار فرموده بودند که علی (ع) را دوست داشته باشید «عَلِیٌّ حُبُّهُ جُنُّه».
در هر صورت، اینکه امیرالمومنین (ع) محبوب باشد، بارها گفته شده بود. این تشریفات و این نطق عظیم در [بین] صد هزار نفر جمعیت- بدین شکل که در نقاط مختلف جمعیت [که در غدیر خم جمع شده بودند]، [پیامبر صل الله علیه و آله] افرادی را گماشتند [چون بلندگو وجود نداشت] تا جملاتی را که می فرمایند به اول و آخر جمعیت صدا برسد [بدین شکل که پیامبر] می فرمودند و در نقاط مختلف افرادی ایستاده بودند و جملات پیغمبر (ص)‌ را تکرار می کردند که به همۀ جماعت [صدا] برسد. ایشان چنین تدبیر زیبایی هم فرموده بودند-[آیا] فقط برای همین بود که بگویند علی (ع) را دوست داشته باشید؟! معلوم است که اینجا «مَولی» به معنای همان سرپرست و ریاست و قیادت و رهبری به کار رفته است.
هیچ ایرادی ندارد که در فقرات دیگر [خطبه]، ماده [ ولایّت] به یک معنای دیگری به کار رفته باشد؛ مثلاً بفرمایند «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ». رسول خدا (ص) در فقرۀ دوم، به زیبایی دعایی فرمودند؛ از همین ماده [ولایّت] هم استفاده کرده‌اند: خدایا! هر کسی را که علی (ع) را دوست دارد، دوست داشته باش.
یا به معنای «نصرت» قرار دهیم؛ یعنی هر کسی که علی (ع) را یاری می کند، او را یاری کن؛ و هیچ ایرادی ندارد [پیامبر صلّ الله علیه و آله در این جمله بفرمایند] من علی (ع) را مولی قرار می دهم، از همین ماده [ولایّت] به معنای «سرپرستی» استفاده کند و بعد در مقام دعا از همین ماده [ولایّت] به معانی دیگر آن استفاده کرده باشند؛ یعنی کسی اشکال نکند، اینکه حضرت (ص)‌ فرمودند «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ» یعنی سرپرستی کن کسی را که سرپرستی می کند علی (ع) را؛ اینکه معنی ندارد. لابد اینجا به معنای «دوست داشتن» و به معنای «نصرت» و امثال این موارد است؛ در اینجا حرفی نداریم. مسئله‌ای نیست؛ چنان‌که در بعضی از جملات پیغمبر (ص) هم آمده است «من تولّانی فلیتولی علیا»‌هر کس من را یاری می کند علی (ع) را یاری کند.
به هر حال حسب قرائن اینجا «مولی» به همان معنای «ریاست» و «سرپرست» و امثال این‌ موارد آمده است؛ کما این که بعد از بیعت غدیر، این جمله از عمر نقل شده است که به امیرالمومنین (علیه السلام) گفت «أصبحت مولی کل مؤمنٍ» یعنی أصبحت ولیّ کل مؤمنٍ؛ [یعنی] امیر هر مومنی هستید. «…و إلا إصحبت مولی کل مؤمنٍ»؛ [در این جمله کلمه «مولی» به کدام معنا است؟] شدی یاور هر مومنی یا محب هر مومنی؟ روشن است که منظور این است که تو رهبر و امیر و قائد هر مؤمنی شدی.
عکس آن هم به کار می رود؛ یعنی همان‌طور که[ کلمه ولایّت] به حبّ، محبت، قرابت، سرپرستی و امثال این موارد اطلاق می‌شود، به معنای عکس هم به کار می رود؛ یعنی وقتی می گوید: «ولاه عنه»، یعنی أعرض عنه؛ یعنی از نقطۀ نزدیک فاصله گرفت. این جمله اجمالاً یک نسبتی دارد. دوباره[همانطور که در اول بحث معانی کلمه ولایّت اشاره کردیم، معنای] «نزدیک بودن» در [ کلمه ولایّت] نهفته است؛ منتها در مواردی نیز [کلمه ولایّت] مانند «رغب فیه و رغب عنه»[ است که با حروف جر متعدی شده و معنای جدیدی بدست آورده است]؛ مانند «وَلی إلیه و وَلی به» یا «وَلی عنه» یعنی از او دور شد؛ یعنی«أدبَرَ» و فاصله گرفت.
در لغت‌نامه‌های دیگر هم کما بیش همین توضیحات داده شده و یا بعضی ظرائف هم آمده است.
کتاب‌هایی وجود دارد که بعد از [ذکر] معانی یا استعمالات مختلف و اطلاقات گوناگون یک واژه، یک ماده، جمع‌بندی انجام می‌شود؛ مثلاً اینکه [واژه‌ای] معانی متشتته دارد، معانی مختلف که بعضی با بعض دیگر حتی قابل جمع هم نیستند؛ مثلاً «وَلی إلیه، وَلی به» با «وَلی عنه» این‌ موارد معنای مخالف دارند.
«وَلی إلیه» یعنی او نزدیک شد. «وَلی عنه» یعنی از او دور شد؛ او مبدأ شد و به سمت یک منتهایی فاصله گرفت. به معنای «ضدّ» هم به کار می رود. عنصر اصلی‌ آن همان قرابت است؛ در واقع «نزدیک بودن» جوهر این معنا قلمداد می شود.
التحقیق فی کلمات القرآن الکریم
در «التحقیق فی کلمات القرآن الکریم» اثر مرحوم آقای مصطفوی، گرچه متأخر است ولی لغتنامۀ خوبی است. قوامیس مختلف را می بیند و ذیل آن تحلیلی را ارائه می کند تحت عنوان «…مثلاً»، «…و التحقیق». در خصوص ماده [ ولایّت] چنین کاری به عمل آمده است؛ معانی مختلف را ذکر کرده و در آخر یک جمع‌بندی انجام گرفته است. در جمع‌بندی‌ بر همین نکته تکیه دارند که سرّ و خصوصیت ماده [ولایّت]، «قرابت و قرب‌بودن» است؛ یا به تعبیر دیگری «پشت هم بودن» است؛ ولکن نه وراء امر فیزیکی و مکانیکی؛ بلکه وراء امری که یک نحو وصلت و ربطی بین آنها وجود داشته باشد. لهذا [مؤلف کتاب] فرموده‌اند «إنّ الأصل الواحد فی الماده هو وقوعُ شیءٍ وراء شیءٍ مع رابطه بینهما». معنای اصلی مادۀ (واو، لام، یاء) این است که چیزی پشت دیگری قرار دارد؛ بدین شکل که در مجاورت هم باشند؛ چه جلو و نزدیک باشد، چه عقب و نزدیک باشد. به هر دو اطلاق می شود. «وراء» لزوماً به معنای پشت نیست؛ «وراءِ» چیزی، یعنی آنچه که ملتصق به آن چیز است و [ واژه] «ولایّت» هم به همین معنا است.
این معنا را [مؤلف کتاب] اخذ کرده‌ و فرموده اند که کلمه «قرب» هم به همین جهت است که وراء و مجاور شیء، چنین رابطه و وصلتی وجود دارد.
بعد می فرماید سایر معانی هم به [ وجود رابطه بین چیزی] برمی گردند. به یک معنا تظاهرات همین معنای «وراء شیء بودن» هستند. مثلاً اگر می گوییم به معنای «قُرب» یا «حبّ» یا «نصر» یا «تبعیّت» و امثال این موارد است، همۀ از آثار «قرابت» یا «در وراء بودن» است. چیزی وراء شیء دیگر است، نزدیک آن هم هست؛ و چیزی وراء چیز دیگر است، یعنی ناصر هم هست، پشتیبان است.
چیزی وراء چیز دیگر است، به معنای «تبعیّت» نیز [می‌توان اخذ کرد] چون «وراء» یعنی «دنبال آن…» است. در نهایت آن معنای ضیّقی که لغویین از مادۀ (واو، لام، یاء) می فهمند و آن را اخذ و مطرح می کنند -به اینکه ماده [ولایّت] به معنای «قُرب» است- [قُرب] معنای اصلی نیست؛ در واقع معنای اصلی «وراءبودن» است و سایر معانی هم به نحوی به همین معنی ارجاع می شوند. بطور مثال اگر «ولیّ‌امر»، «ولیّ‌حکومت» یعنی کسی که در وراء حکومت است، یعنی پشتوانۀ حکومت است، تکیه‌گاه حکومت است یا اگر مثلاً «ولیّ صغار»، یعنی پشتوانۀ افرادی که صغیر یا یتیم هستند و هنوز به بلوغ و رشد نرسیده‌اند یا اگر پدر ولیّ فرزند است و [کلمه] ولایّت را به معنای حضانت و امثال آن اخذ کنیم، یعنی دامن او پناهگاه است؛ چون حضانت، پناه گرفتن در دامن کسی است. اینکه پدر ولیّ است، یعنی نسبت به او حالت حضانت دارد؛ یعنی پناهگاه است، پس پشتوانه است؛ پس در پشت سر او است. او [صغیر یا یتیم یا…] باید به آن پشت‌گرم باشد. همین‌طور سایر معانی.
به هر حال خصوصیت این معانی [قرب،حبّ و…] «در وراء شیئی‌بودن» است؛ البته با وجود ارتباطی.[اگر] صرفاً مکانیکی و بدون هیچ پیوندی اطلاق بشود، این منظور نیست. در عین حال در [ واژه ] ولایّت به معنای همان عهده‌داری شئون و امور عامۀ مردم، نیز بدین شکل است؛ یعنی ولیّ‌امر، پشتوانه و پشتیبان است و به امّت و به مردم نزدیک است. اگر به معنای تدبیر امور است، یعنی در راه‌اندازی کار مردم مباشرت می‌کند و چنین مسئولیتی را به عهده دارد. کفایت امور حیاتی فرد را بر عهده گرفته است. «ولیّ و متولی واقعٌ وراءَ المتولی علیه»؛ در واقع ولیّ یا متولی در وراء متولی علیه قرار دارد.
در این صورت سؤال می‌شود چه رابطه‌ای برقرار شد؟ می گویند رابطه بین این‌دو (متولی و متولی علیه)، رابطۀ تدبیری است که امری را به عهده گرفته و به آن قیام کرده است؛ از این جهت نزدیک‌ترین شخص به او و پشتوانۀ او است «إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ ۖ وَهُوَ یَتَوَلَّى الصَّالِحِینَ» ؛ آیا معنای آیه این است که من را دوست دارد؟ معلوم است به چه معنا است؛ «ولیّ» یعنی پشتوانۀ من است. ولیّ من همان خدا است؛ خدایی که کتاب را نازل فرمود و خدایی که متولی صالحین است.
نسبت معنای لغوی و اصطلاحی ولایّت
تناسبی بین معانی لغویین با معنای مورد بحث ما وجود دارد. در واقع ولیّ و کسی که صاحب لواء ولایّت است، در حقیقت پشتوانه و پشت سر کسی است و حتی معانی دیگر آن مثل ولایّت و حضانت و امثال این‌ها به همین صورت است؛ یعنی پشت به پشت او در امر تربیت او اقدام می کند؛ هم در حوزۀ سیاست و هم در حوزۀ تربیت. این مروری در معنای مادۀ (واو، لام، یاء) بود.
استعمالات مختلف کلمه ولایّت
به تبع معانی لغوی که برای ماده [ولایّت] نقل کردیم، گفته شد که باید معانی مختلف این ماده در حوزه‌های مختلف بررسی شود؛ زیرا لفظ ولایّت، در دیگر حوزه های مختلف مطرح می شود؛ در فقه، علوم تربیتی، علوم سیاسی و در حوزۀ عرفان -که حوزۀ تزکیه و ترک دنیا و زهد و سلوک است- به کار می رود؛ ولی همۀ این موارد در یک معنای اصل به هم می‌رسند و آن معنای «قُرب» است که غالب لغویین به این معنا گرایش داشتند یا معنای «وراء» و « پشت سر بودن» و «پشتوانۀ او بودن».
اصلاً ولایت تکوینیه، دقیقاً به همین معنا است؛کسی نسبت به کسی و چیزی نسبت به چیزی یا شخصی نسبت به شیئی ولایّت دارد؛ به این معنا هست که پشتوانۀ او است، با او مباشر است و از این جهت می تواند بر او تأثیر بگذارد. «ولایّت تکوینیّه» یعنی ولایت علّیۀ وجودیّه؛ که رابطۀ علّی- معلولی بین ولیّ و مولّی علیه وجود دارد و به اعتبار آن مضافٌ إلیه یا وصفی که آورده می شود معانی مختلف به خود می گیرد و إلا معنای جوهری یکی بیش نیست. اگر در اصطلاحات، یک تصالح‌هایی بین اهل اصطلاح وجود دارد، آن یک بحث دیگر است؛ ولی اصل و جوهر و گرانیگاه، معنای « وراء بودن» یا «قرب بودن و نزدیک بودن» است؛ منتها در [ولایّت ] تکوینیّه چون یک نوع پشتوانۀ علّی و تکیۀ علّی-معلولی وجود دارد؛[بطور مثال وقتی می گوییم] خداوند متعال ولایّت تکوینیه دارد؛ یعنی پشت معلول است و کنار او است و می تواند به او تأثیر بگذارد؛ چنانکه ولایّت تشریعیّه بدین شکل است. در «ولایت تشریعیّه» نیز شارع در حقیقت یک نوع پشتوانگی برای هدایت او دارد چون با تشریع، او را هدایت و یاری می کند. ؛ در «ولایّت تشریعیّه» هم می توان همین مفهوم باشد؛[بدین شکل که ولایت تشریعیّه یعنی] در وراء او است و از او حمایت می کند. کما اینکه در «ولایّت تربویه» و «سلوکیّه» که عرفاء قائلند، گفتیم همین معنا می تواند نهفته باشد.
کما این که در خصوص پدر و مادر که حضانت فرزند را بر عهده دارند، در شرایطی، غیر از پدر و مادر حضانت را به عهده می گیرند. یا پدر و مادرها حالت قیمومیّت دارند، یا مردها نسبت به زن ها حالت قیمومیّت دارند و سایر مصادیق. این مفهوم جوهراً به همان معنا برمی گردند و لذا در معنای اصلی در پیوند و مشترک هستند منتها حسب حوزه و مضاف إلیه‌ خود، تعریف اختصاصی خود را در آن علم مربوطه پیدا می کنند؛ و إلا اهل اصطلاح این موارد را با توجه در جاهای مختلف به کار می‌برند.
اصطلاح ولایّت در حوزه حکومت دینی
در حوزۀ حکومت دینی وقتی گفته می‌شود «الولایّه»، «ولیّ‌امر»، «ولایه الفقیه»، «ولایه الإمام»، «ولایه المعصوم» و… اگر در حوزۀ سیاسی هم به کار می بریم، ماده [ولایّت] اینجا هم همین مصداق را دارد؛ یعنی ولیّ، پشتوانه و تکیه‌گاه متولی علیهم است؛ در واقع در همۀ موارد فوق الذکر معنای جوهری حفظ شده است.
میسر بود که از واژۀ امامت هم بحث می کردیم چون عنوان بحث‌ «فقه الولایّه» است و احیاناً کلمۀ «ولایّت» ایهام بیشتری نسبت به امر سیاسی دارد تا مفاهیم و اصطلاحات دیگری. به همین [کلمه ولایّت] تاکید کردیم؛ یعنی ما می توانیم احیاناً عنوان‌های دیگری مثل «امامت» و «مُشیریّت» و امثال این موارد را هم بیاوریم؛ ولی آنها ممکن است رسایی کلمۀ ولایّت را نداشته باشند. مثل اینکه کسی مُرشد جامعه و امّت است و آنها را به سمت رُشد دعوت می کند، از این کلمه [امامت و مشیریت و…]، اشراف و سیطره برنمی آید؛ اما از کلمه و مادۀ‌ ولایّت سیطره و تسلط بر شئون یا امور برمی آید.
به هر حال تلاش ما بر این است که بررسی کنیم آیا [کلمه ولایّت] معنای جوهری ثابتی دارد؟ و آن معنای جوهری کدام است؟ در واقع به نحوی شاید دو معنای جوهری برای واژه [ولایّت]، گفته شده است. یکی بحث «قُرب» را طرح کرده‌اند و غالب لغویین قدیم این [معنا] را ترجیح داده‌اند. دیگری همان [معنای] «وراء و پشتوانه‌بودن»؛ البته این به مراد ما هم نزدیک‌تر است.
گفته شد، ممکن است یک مفهوم سومی را برای معنای اصلی بدانیم که همه از مظاهر و تظاهرات و جلوه‌های آن باشند؛ یعنی «قُرب» و «وراء». در واقع لازمۀ مطلب است. اگر کسی «ولایّت» را که در اصطلاح دین ما، برای رهبری و حاکمیّت به کار رفته است، ظرائفی در آن نهفته است؛ چون از ولایّت «قُرب» برمی آید، در واقع یک نوع ایهام وجود دارد؛ اینکه ولیّ باید با مردم‌ خود قریب باشد و قرابت داشته باشد و با مردم‌ در ارتباط و در تماس باشد. یا اگر معنای «حُبّ» اخذ می شود، نیز می تواند در همان [معنای حب] وجود رابطۀ حبی بین ولیّ و متولی علیهم نهفته باشد.
اخذ هر یک از این معانی به نحوی لوازم [آن] به حساب می آیند؛ به نحوی [که] ما بتوانیم اثبات کنیم که در مواردی به معنای سرپرستی است. لازمه‌ آن این است که از قرائن متصله و منفصله استفاده کنیم. به نظر می آید بیشتر از لوازم معنا است.
و اگر ما بخواهیم به یک معنای عام -که غیر از این دو[قُرب و وراء] باشد- برسیم، با [معنای] «دوست داشتن»، «نصرت» با هر جهت دیگر سازگاری داشته باشد، معنا و اصل سومی را بتوانیم درست کنیم خوب است؛ اگر نتوانیم، با همان قرائن و سیق باید [معنا را ] روشن کنیم؛ مثلاً در جمله سابق الذکر «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ». آنجا قرائن آفاقی دارد؛ نمی‌خواهند رسول خدا (ص) همه را جمع کنند که فقط بفرمایند امیرالمومنین (ع) را دوست داشته باشید یا حتی یاری کنید. اولاً لفظ این را برنمی تابد «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ» یعنی من آن‌هایی که دوست داشتم، علی (ع) را دوست داشته باشند؛ یا من دوست‌دار آن ها بودم، علی (ع) دوست‌دار آن ها است؟ یک چنین معنایی را می شود بر گردن یک چنین عبارت و جمله‌ای گذاشت؟
آیا می توانیم در مقابل این دو معنای اصلی و جوهری، به معنای ثالثی پی ببریم که به مسئلۀ «ولایّت» به معنای سرپرستی نزدیک‌تر است یا نه؟ از همین ساختار واژه‌ها یا از کلماتی که بیرون از لفظ هستند اما لفظ را معنادار می کنند، باید استفاده کنیم.
[به خاطر اتمام وقت این جلسه] نرسیدیم که به لحاظ ماده بگوییم مسئلۀ سرپرستی در آن نهفته است؛ مگر اینکه آنجا هم به نحوی توجیه کنیم و بگوییم به هر حال یک نوع استیلاء و سیطره‌ و اشرافی وجود پیدا می کند و به همۀ این معانی سازگار است؛ یعنی بگوییم تمام این معانی ممکن است به «قُرب» و «وراء» برگردند. ولی ممکن است معنای دیگری را فرض کنیم که از آن یک نوع اشراب و نظارت و به اصطلاح امروزی‌ها تنظیم‌گری و در یک کلمه [ معنای] «سرپرستی» نهفته است. اگر بتوانیم به یک چنین معنای سومی برسیم، در مقابل این دو [معنای قُرب و وراء] قرار می گیرد؛ ولی آن دو هم از معانی لازمۀ قضیه می شوند؛ چون وقتی «سرپرستی» است، «نزدیک» است. وقتی [ به معنای] «سرپرستی» است، «وراء» هم هست، پشتیبان هم هست؛ چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پیش ماست. معنای ۱۰۰ همان [ معنای] سرپرستی است. این را از ماده[کلمه] مشکل می شود به دست آورد. در مواردی از هیئت لفظیه و امثال آن یا از قرائن آفاقی و بیرونی می‌توان به دست آورد. اجمالًا تحلیل مدعای ما روشن است.
به هر حال رساندن این سیق و ساختار مختلف ماده، یک معنایی غیر از دو معنایی که گفته شده[قُرب و وراء] کار دشواری است. شاید راهی وجود نداشته باشد جز اینکه ما به نصوص دینی مراجعه کنیم، کاربردهای این ماده را ببینیم و در جاهایی که حسب تناسب مسئلۀ سیاست و حکومت و امثال این‌ها پیوند می خورد را ببینیم.
ما بیشتر به ظواهر ادله تکیه کنیم؛ یعنی در ادله به این معنای [مشخص] به کار رفته است. [از لحاظ] لغت، خیلی مشکل است بتوان بفهمید که معنای اصلی‌ ماده در لغت چه بوده است؛ چون لازمه‌اش این است که واضعی وضع کرده باشد؛ واضع گفته باشد این لفظ و ماده، به این معنا جعل و استعمال می کنم؛ پی بردن به یک مبدأ لغوی که به نحو مطلق باشد، مشکل است. ما با مراجعه به آیات و احیاناً روایاتی که در موضوع وجود دارد و تحلیل آن آیات و روایاتی که ولایّت را به معنی حاکمیّت یا حتی مالکیّت را القاء می کند، تحلیل اینکه چه قرائنی وجود دارد تا معنای مشخصی اخذ شود، هم قرائن متصله و هم قرائن منفصله، هم قرائن داخلی و انفسی و هم قرائن آفاقی و خارجی می تواند اینجا دخیل باشد.

سخن غیر علمی زدن به نام «طب اسلامی» تضعیف جایگاه دین است

سخن غیر علمی زدن به نام «طب اسلامی» تضعیف جایگاه دین است

واکنش آیت‌الله رشاد به رفتارهای نابهنجار بعضی عمامه بسرها و اظهارات برخی مدعیان طب اسلامی؛
سخن غیر علمی زدن به نام «طب اسلامی» تضعیف جایگاه دین است/ فسق عالم دینی جرم مضاعف است
آیت الله رشاد تاکید کرد: اگر کسی بطور غیرعلمی که جان انسانها را به مخاطره می‌افکند تجویز طبی کند و بر اثر آن جسم و جان افراد لطمه ببیند مرتکب جرم شده و ضامن است.
آیت الله علی اکبر رشاد در درس خارج فقه القضاء در مبحث « وظاف قضائی ولی امر »، در واکنش به اظهارات اخیر برخی از مدعیان طب اسلامی اظهار داشت: احمد بن محمد بن خالد بَرقی از امام علی (ع) نقل کرده که حضرت فرموده اند: «یجبُ علی الإمام أن یحبِسَ الفساقَ مِن العلماء و الجُهّال مِن الأطبّاء و المفالیس مِن الأکرِیاء». (وسائل: ج۱۸، ص۲۲۱، باب ۳۲ از أبواب کیفیّه الحکم، حدیث ۳٫) بر امام مسلمین واجب است که سه گروه را بازداشت و زندانی کند: ۱. علمای فاسق، ۲. اطبای جاهل، ۳. متصدیان حمل و نقل مفلس فاقد سرمایه. این سه طبقه از طبقات مهم جامعه اند، چون : دین مردم در دست گروه اول است، و جان مردم دست گروه دوم است . مال مردم دست گروه سوم است. علمایی که فاسق هستند و مقتضیات این شأن و صنف مقدس را رعایت نمی‌کنند باعث لطمه زدن به عقائد مردم می‌شوند، افرادی که دست به طبابت می‌زنند ولی جاهل هستند و از سر علم و روش‌های علمی طبابت نمی‌کنند، در حقیقت طبیب نیستند و برای خود دفتر و دستگاه طبابت راه انداختند و جان مردم را به خطر می افکنند، و کسانی که حمل و نقل نفوس و اموال را بر عهده دارند سرمایه‌ها و اموال مردم به باد می‌دهند، بسا این عنوان سوم شامل حمل و نقل اموال و دارایی ها به شیوه‌های مدرنی مانند عملیات بانکی نیز بشود؛ بر امام واجب است این افراد از این این سه صنف مهم را دستگیر و حبس کند.
وی افزود: در دورانهای گذشته این گروهها وجود داشتند و لطمات بسیاری به مردم می‌زدند، امروز هم هستند، اما در گذشته حکومت دینی برقرار نبود و فقها فاقد بسط ید بودند و درباره آنها نمی‌توانستند کاری بکنند، اما در روزگار کنونی این روایت فرصت اجرای فراوان دارد چرا که اکنون الحمد لله حکومت اسلامی برپاست و فقیهی جامع، متقی، عادل، هوشمند، کاردان، کارآمد، قاطع، شجاع، دلسوز در رأس امور است و قوای سه گانه و نهادهای مسؤولی نیز برای اجرای قوانین و عدالت در جایگاههای مربوط حضور دارند. با این وجود متأسفانه شاهد صحنه های هرج و مرجی در حوزه دیانت، طبابت و اموال مردم هستیم.
آیت الله رشاد ادامه داد: باکسانی که از علم دین هم بهره‌ای دارند اما ملتزم به مقتضیات این شأنیت یعنی عالم دینی بودن نیستند و مرتکب خلاف شرع و شان می‌شوند باید برخورد جدی شود. اگر قبل از انقلاب اسلامی کسانی با لباس روحانیت مرتکب فساد می‌شدند شرایط به گونه‌ای نبود که زمینه مقابله و کیفر آنان فراهم باشد، بسا حتی اگر کیفر می‌شدند رژیم سفاک و هتاک پهلوی از آنان حمایت می‌کرد اما الآن چنین نیست.
تولیت حوزه علمیه امام رضا (ع) با تاکید بر اینکه در حکومت اسلامی هیچ روحانی نباید و نمی‌تواند مرتکب فسق و فساد شود و آزاد در میان مردم راه برود، اظهار داشت: یکی از مواریث گرانبهای حضرت امام راحل (قده) راه اندازی دادگاه ویژه روحانیت بود، این اقدام نشانه ذکاوت، دوراندیشی، خردمندی او و بیانگر عدالت خواهی و اهمیت مضاعف قائل شدن نسبت به اجرای حد و حق در مورد این قشر اجتماعی حساس است و به این معناست که ایشان توجه داشتند که خطای روحانیت می‌تواند نسبت نظام، انقلاب و دین مردم بسیار مخاطره آمیز باشد و باید با آن جدی تر برخورد شود.
رئیس شورای حوزه‌های علمیه استان تهران در ادامه با اشاره به اینکه دادگاه روحانیت برکات زیادی در این سال‌ها داشته است، عنوان کرد: افراد متخلف بسیاری تا کنون در این دادگاه مجازات شده اند، افراد زیادی که فاقد صلاحیت بودند از این سلک اخراج شدند و بعضی دیگر نیز که ممکن بود مرتکب خطا شوند جرأت نمی‌کنند خطا کنند؛ بنابراین دادگاه روحانیت یک نهاد بسیار با برکتی بوده است.
وی با بیان اینکه حیثیت روحانیت حیثیت یک فرد نیست بلکه حیثیت یک جماعت است، گفت: طبقه علما و روحانی همانند عمامه سفیدشان می‌ماند که اگر نقطه سیاهی بر آن نقش ببندد دیده می‌شود، بنابراین روحانیون باید مراقب کردار و رفتار خود باشند. گاهی اوقات وقتی یک روحانی خطا می‌کند درست است که فرد خطا کرده اما تصور مردم و بازتاب مساله دامن جامعه روحانیت بلکه ایمان و دیانت را می‌گیرد و همه متهم می‌شوند، دین تضعیف می‌شود. از این جهت خلاف و تخلف فرد روحانی جرم مضاعف است و اقتضای کیفر مضاعف دارد.
آیت الله رشاد با اشاره به اینکه روحانیت همواره در میان اقشار مختلف اجتماعی پاک‌ترین قشر بوده است و هنوز هم چنین است و اگر بعضاً خطایی از کسی سر زد نباید آن را به پای همه روحانیت نوشت ، تاکید کرد: در میان اقشار اجتماعی کمترین متخلفین مربوط به جامعه روحانیت می‌شود. روحانیت باید عادل باشد اما نباید از او انتظار عصمت داشت، و همین مقدار هم باید از آنان توقع داشت؛ اما مشاهده خدشه در عدالت روحانیت قهرا خدشه بر دیانت وارد می‌کند و لذا آقایان باید مراقب رفتارهای خود و افراد همصنف خود باشند.
تولیت مدرسه علمیه امام رضا (ع) درخصوص جایگاه و قداست لباس روحانیت، گفت: لباس روحانیت، لباس رسالت و امامت یعنی مسؤولیت و راهبری است. روحانیت الگو است و اگر الگوها لغزش‌کنند آن لغزش به کسانی که از آنان الگوپذیری دارند منتقل می‌شود و در نهایت فساد در جامعه توسعه پیدا می‌کند. و اگر کسی در لباس روحانیت خطا کند به حیثیت دین ضربه می‌زند. بنابراین در جامعه باید قاعده و قانونی را تأسیس و تنظیم کرد که مطابق شئون جرم تعریف و کیفر تعیین شود تا کسانی که شأن بالاترین دارند جرم و کیفر آنان دو برابر باشد.
عضو فقهی هیات امنای فرهنگستان علوم پزشکی تصریح کرد: اطبای جاهل و فاقد دانش و تخصص که با سلامت و جان مردم بازی می‌کنند حکومت اسلامی موظف به برخورد قانونی با آنان است، گفت: متأسفانه در دهه اخیر از طب مکمل که شامل انواع «طب سنتی» و «طب اسلامی» و غیره می‌شود سوء استفاده بسیاری شده و در آن افراط صورت می‌پذیرد؛ برای مثال کسی که می‌آید و می‌گوید واکسن کرونا را نباید زد؛ این چه حرفی است که زده می‌شود! چنانچه رهبر معظم انقلاب در خصوص یک نوع خاص واکسن و از کشور خاص وارد می شود و مشکوک است و احتمال توطئه در آن می‌رود حکم یا فتوا به تحریم می‌دهند به معنی تحریم مطلق واکسن نیست، این تحریم و منع ناشی از حکم عقل و شرع است زیرا به دشمن در حال جنگ که به هرطریقی و از هر فرصتی برای توطئه علیه ما استفاده می‌کند نباید اعتماد کرد، عقل و شرع می‌گوید نباید به دشمنی که با او در حال جنگ هستیم اعتماد کنیم؛ دولت آمریکا با ایران در حال جنگ است چطور می‌توان به این دشمن اعتماد کرد که امنیت و سلامت مردم را به تدابیر آنها سپرد؟ کدام عاقلی در حوزه دارو و درمان به دشمن جانی جان خود اعتماد می‌کند؟.
این استاد خارج فقه و اصول حوزه تاکید کرد: در همین حین که مقام معظم رهبری فتوا می‌دهند عده‌ای نیز می‌آیند و می‌گویند اصلاً نباید واکسن زد؛ این کلام خلاف عقل، شرع و علم است. این چه حرفی است که گفته می‌شود اگر کسی واکسنی را تزریق کند احساسات جنسیتی او تغییر می‌کند؛(۱) این سخن بر اساس چه مبنای علمی گفته می‌شود؟ اگر کسی چنین سخنی بگوید مرتکب جرم شده است. و اگر کسی بطور غیرعلمی که جان انسانها را به مخاطره می‌افکند تجویز طبی کند و بر اثر آن جسم و جان افراد لطمه ببیند مرتکب جرم شده و ضامن است
تولیت حوزه علمیه امام رضا (ع) در پایان خاطرنشان کرد: کسانی که ادعای طبابت می‌کنند در حالی که طبیب نیستند در اصل با جان مردم بازی می‌کنند و بدتر از آن این است که آنان بیایند و به اسم طب اسلامی این اظهارات را بیان کنند این جرم مضاعف است زیرا با این سخن اسلام را بدنام می‌کنند در حالی که علم و دین تعارضی با یکدیگر ندارند. اینکه عده‌ای بیایند و بر اساس روایات بی سند و بدون رعایت منطق اجتهاد فنی و مضبوط، فتوای طبی صادر کنند این خلاف شرع و عقل و علم است. این افراد آبروی حوزه، دین و روحانیت را می‌برند و به شائبه تعارض دین و علم دامن می‌زنند، و جامعه علمی به دین بدبین می‌کنند و این لطمه به دین و ایمان وارد می‌کند و جرم است.

– پی نوشت:
(۱) اخیرا در کانال رسمی یکی از مدعیان طب اسلامی آمده بود: به کسانی که واکسن می‌زنند نزدیک نشوید. زیرا اینها میکروچیپ دارند و دچار تغییر ژنتیکی شده‌اند و از سنخ انسان بودن خارج شده‌اند و مانند ربات کنترل‌شده عمل می‌کنند و ژن ایمان و اخلاق و نجابت را از دست داده‌اند و تمایل به همجنس‌بازی پیدا کرده‌اند.

اسلام چیزی به عنوان دوگانه جنگ و صلح ندارد

اسلام چیزی به عنوان دوگانه جنگ و صلح ندارد

به گزارش خبرنگار مهر، آیت الله علی اکبر رشاد امروز در جلسه درس خارج فقه که در مدرسه علمیه امام رضا (ع) برگزار شد، با استناد به فرازی از کلام حضرت علی (ع) اظهار داشت: حضرت در فرازی می‌فرمایند: السلام امانا من المخاوف؛ بعضی از شارحان نهج البلاغه سلام کردن را موجب امنیت از ترس‌ها و خوف‌ها قرار داد؛ بر اساس این تبیین و ترجمه مقصود این می‌شود که مردم به یکدیگر سلام دهند تا از هم نترسند.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ادامه داد: به نظر می‌رسد این ترجمه و شرح درستی نیست، در کلام حضرت سلام در حقیقت به همان مفهومی است که در قرآن کریم به بهشت دارالسلام اطلاق شده است یا به معنای اجتماعی آن سلام به معنای صلح است.

استاد برجسته حوزوی با تاکید بر اینکه خداوند متعال صلح و صلاح را برای امنیت انسان‌ها وضع کرده است، گفت: خداوند همانگونه که برای عزت اسلام به جهاد امر کرده به همان صورت به قصاص نیز فرمان داده تا به این وسیله از جان و مال انسان‌ها صیانت شود؛ صلح نیز به همین منظور وضع شده است.

رئیس شورای سیاست گذاری حوزه‌های علمیه استان تهران وجود قانون صلح را لازمه ایجاد نظم در جهان دانست و عنوان کرد: وقتی قانون صلح نباشد گویی دنیا جنگل است و هر آن احتمال دارد قوم و قبیله‌ای به سرزمینی یورش ببرد. بخصوص در روزگار کنونی که مرزها و فاصله‌ها برداشته شده و نگرانی یک ملت و کشور تنها از همسایه مجاور خود نیست و می‌توان گفت کل عالم همسایه یکدیگر شدند و کل عالم به یک دهکده تبدیل شده است، در نتیجه قدرت‌هایی که در آن سوی زمین زندگی می‌کنند و هزاران کیلومتر آن طرف تر از قاره‌ها هستند همواره احتمال دارد به ملت دیگری تعرض کنند. از همین رو همانگونه که خداوند متعال جهاد را وضع فرمود تا اسلام عزت خود را حفظ کند سلام، صلح و قوانین مربوط به زندگی مسالمت‌آمیز را نیز وضع فرمود تا انسان‌ها در امنیت زندگی کنند و نگران و ترسان نباشند. مراد کلام امیر نیز همین مهم است.

وی افزود: همانگونه که خداوند برای جهاد به موقع دستور صادر فرموده همان طور برای سلام به جا و به موقع تاکید داشته است، سلام یک امر الهی است. گاهی بعضی افراد چنین مطرح می‌کنند که در اسلام صلح مقدم است یا جنگ؟ آیا جنگ و جهاد بر صلح مقدم است؟ هر دوی این سوالات اشتباه است. اسلام چیزی به عنوان دوگانه جنگ و صلح ندارد بلکه دوگانه صلح و امنیت وجود دارد؛ بنابراین جنگ مقابل صلح نیست همانگونه که جنگ در مقابل امنیت قرار ندارد.

آیت الله رشاد ادامه داد: جنگ و صلح دو گزینه متقابل و مقابل هم نیستند چرا که گاهی جنگ صلح برقرار می‌کند. زمانی که یکی به دیگری ستم می‌کند و موجب نقض عدالت می‌شود با چنین شخصی باید جنگید تا تعرض دیگری نداشته باشد. از این رو دوگانه جنگ و صلح نداریم بلکه دوگانه تعدی و امنیت داریم، آنگاه که یکی متجاوزانه می‌جنگد و امنیت را از بین می‌برد و صلح را به مخاطره می‌اندازد در اینجا برای ایجاد امنیت جنگ لازم است. صلح زمانی معنا دارد که حق و حقوق کسی ضایع نشود.

اختلاس به لحاظ ماهوی نوعی سرقت است

اختلاس به لحاظ ماهوی نوعی سرقت است

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، آیت الله علی اکبر رشاد رییس شورای سیاست گذاری حوزه های علمیه استان تهران، صبح امروز در جلسه درس خارج که در مدرسه علمیه امام رضا(ع) برگزار شد، گفت: امیرمومنان علی(ع) در بیان فلسفه حرمت سرقت می‌فرمایند سرقت اگر حرام شد برای آن است که عفت باقی بماند؛ این فقره از کلام امیرمومنان مبین نکته مهمی است که باید مورد توجه قرار گیرد.

وی با بیان اینکه انگیزه های متفاوتی می تواند در سرقت دخیل باشد، عنوان کرد: همچنین سرقت می تواند از افراد گوناگونی سر بزند برای مثال گاهی ممکن است شخص متمکن و بی نیازی دست به سرقت بزند که مساله این فرد با حرمت سرقت حل نمی شود چرا که مساله او عمیق تر از این حد است؛ یا کسی که به رغم دسترسی های بسیار و برخورداری از امکانات مالی فراوان دست به اختلاس می زند ولو اینکه اختلاس به لحاظ حقوقی با سرقت فرق دارد اما به لحاظ ماهوی این اقدام نوعی سرقت به شمار می رود.

آیت الله رشاد ادامه داد: گاهی اوقات کسی ممکن است به اعتبار دیگری مرتکب سرقت شود برای مثال بحث نیاز و زیاده خواهی دلیل سرقت او نبوده بلکه منشاء این فعل حرام تنوع طلبی و هوس رانی است؛ اما حضرت در این کلام به یک عنصر و جهتی اشاره می کند که فراتر از این انگیزه ها است.

رییس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی یکی از دلایل حرمت سرقت را صیانت از انسانیت برشمرد و عنوان کرد: سرقت حرام شد تا انسان ملتزم و متعهد به اصول اخلاقی و شرعی باشد حتی اگر فقیر و نیازمند بود عفت پیشه کند چرا که زینت فقر عفت است همانطور که زینت ثروت و تمکن بخشش بیان می شود.

تولیت مدرسه علمیه امام رضا(ع) با استناد به آیات قرآن کریم، بیان داشت: براساس آیات قرآن کریم فقرای عفیف ارزشمند بوده و عفت در فقر نشانه کمال و شخصیت آدمی است؛ امام علی(ع) می فرمایند: خداوند متعال اجتناب و پرهیز از سرقت را به خاطر آن وضع کرد تا تاکید کند که عفت و خویشتن داری برای انسان فقیر ضروری است.

وی در پایان خاطرنشان کرد: با این وجود دیگر کسی نمی تواند بگوید چون من تهی دست بودم ناچار به دزدی شدم زیرا هنر آن است که انسان در فقر و تهی دستی دست به دزدی و سرقت نزند.