آب حیوان به ظلمت بردن

این مقاله در نقد مقاله‌ی «صراط‌های مستقیم» نگارش شده، که در آن عبدالکریم سروش، سعی داشته است با بهره‌گیری از تبیین نظریه‌ی جان هیک، به بومی‌سازی پلورالیسم دینی بپردازد.

مقاله با بیان پنج نکته به مثابه پیش‌درآمد آغاز شده، سپس در بخش دوم، تکثرگرایی دینی، از هشت حیث، به لحاظ مقام ثبوت و اثبات و پیشینه و پسینه، قابل نقد و نقض دانسته شده است. در بخش سوم نیز تبعات فلسفی و لوازم کلامی مبانی و بناهای پلورالیسم دینی مورد بحث قرار گرفته است.

همچنین جواز اجتماع نقیضین، خودبراندازی تکثرگرایی، تحقق اجماع بر بطلان مسلّمات اسلام، امتناع ایمان (اسلامی)، عدم حجّیت نصوص دینی، انکار حکمت الهی، نفی نقش هدایتگرانه دین، جواز و رواج بدعت، تعطیل و انعطال شریعت، نفی عصمت انبیاء، انکار جهانی‌بودن رسالت اسلام، و کمال و جامعیت آن، و نیز انکار خاتمیت و ناسخیتِ وحی اسلامی، از جمله لوازم پلورالیسم دینی به‌شمار آمده است.

۱

پیش از پرداختن به سخن اصلی این گفتاره، تلویح به چند نکته را بایسته می‌دانم:

نخست آنکه بدیع‌گرایی، خوش است و نظریه‌پردازی، نکو و نوآوری، نیکوتر اما به شرط آنکه:

اولاً: مدعا، به راستی بکر باشد و عمل مدّعی، حقیقتاً ابداع و ابداء و نه تشبه و تقلید؛ که نظریه‌پردازی مبدعانه، دگر است و نظریه‌بازی مقلدانه و فرضیه‌سازی متشبّهانه، دیگر.

ثانیاً: نظریه، مستند باشد و مستدل، که نهاد مدعیات نهادین، بر شعر و شهرت نتوان نهاد و به تشبیه و تمثیل، ره به حقیقت نتوان گشاد.

ثالثاً: فرضیه، نخست در میان اهل فن و فکر به فحص و بحث نهاده، پس از پخته و سخته شدن، بر سر بازار عامه برده و به توده‌ی مردم عرضه شود.

دوم نکته آنکه افراط و تفریط ـ همیشه‌ی تاریخ ـ ، بزرگترین آفت عرصه‌های حیات ـ از جمله نشئه‌ی علمی ـ آدمیان بوده است. موجبه‌ی جزئیه‌یی تصویر کردن و به مدد آن، کلی در کلی و کلان در کلان، گمان ادعا و اثبات کردن، یا سالبه‌ی جزئیه‌یی پرداختن و آن‌را چونان تیغی جهانگیر بر شانه آختن و با آن (به مثابه سالبه‌ی کلیه) به «هست و نیست» دین و دانش تاختن، رایج‌ترین شیوه‌ی حقیقت‌کشی و حق‌پوشی و دارج‌ترین رویّه‌ی باطل‌فروشی بوده است. دریغا و دردا که دین و دانش، فرهنگ و فلسفه، اکنون نیز بیش از پیش اسیر چنبره‌ی همین آفت است.

نکته‌ی سوم آنکه پلورالیسم و تکثرگرایی دینی با تولرانس و مدارات، متفاوت است. پلورالیسم عبارت است از اصالت تنوّع ادیان، و همسان‌انگاری آن‌ها از آن‌رو که همه حق، یا همه باطل، یا همه ناخالص‌اند، و یا اصولاً دینِ حق، ناشناخته است یا احیاناً حقانیت نفس‌الامری‌یی مفروض نیست، لذا مؤمن به هر دینی، هرگز پلورالیسم را حقیقتاً برنمی‌تابد؛ چه آنکه ایمان، با نسبیت و تردید یا بطلان متعلّق، ناسازگار است.

اما مدارات، ملازم با اصالت کثرت و همسان‌انگاری نیست، بلکه با انگاره‌های رقیب پلورالیسم یعنی «انحصارگرایی» و «شمول‌گرایی» نیز سازگاری می‌کند. در آیات قرآنی شواهد بسیاری بر مدارات و مماشات می‌توان یافت، و هر عقیده‌مند عاقلی نیز خواستار همزیستی مسالمت‌آمیز با همنوعان خود است.

چهارمین نکته آنکه علاوه بر اینکه انواع پلورالیسم (دینی، فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی) کم‌وبیش بر پیشگمانه‌های معرفتی و زیرساخت‌های فلسفیِ واحدی استوارند، و همگی اضلاع و انواع یک جسم و جنس، محسوب، و شکوفه و شاخه‌های یک شجره بشمارند؛ برخی انواع (همچون تنوع‌گرایی اجتماعی و سیاسی)، بر برخی دیگر (همانند تکثرگرایی دینی و فرهنگی) برساخته است، لهذا انواع پلورالیسم از هم جدایی‌ناپذیرند.

واپسین نکته اینکه مسلمان ـ اگر به راستی مسلمان است ـ همه‌جا و همه‌گاه مسلمان است، حتّا به هنگام جستجوی حقیقت و در هنگامه‌ی پذیرش حق. چراکه گزاره‌ها و آموزه‌های اسلامی، در زمره‌ی سزاوارترین حق‌ها و ارجمندترین حقایق‌اند.

پس مسلمان راستین از آن جهت که شیدای حق است و شیفته‌ی حقیقت و پای‌بند ایمان، به آنچه با مسلمات و محکمات دینی، ناساز است، هرگز حتّا تفوّه و تشفّه نمی‌کند تا چه رسد به توصیه و تبلیغ.

۲

مرام پلورالیسم دینی از هشت حیث و رویکرد، تأمل‌بردار و نقض و نقدپذیر است:

۱٫ از لحاظ علل و عوامل تاریخی، اجتماعیِ پیدایش.

۲٫ از حیث شمول و تمامیّت مبانی و دلایل مطرح، و صدق و صحت نتایج مورد ادعا.

۳٫ از جهت لوازم فلسفی، عقلی مترتّب بر آن.

۴٫ از نظر لوازم کلامی، دینی مترتّب بر آن.

۵٫ از دریچه‌ی روش‌شناختی باتوجه به تناقضات و مغالطات فراوانی که دلدادگان این مرام، در مقام ادّعا و اثبات و طرح و تبیین مبانی و لوازم آن مرتکب شده‌اند.

۶٫ از زاویه‌ی سوءفهم و فعل‌هایی که توسط مدعیان و داعیان پلورالیسم در زمینه‌ی اَسناد و اِسناد مدّعیات روی داده است، از آن جمله: بدفهمی یا تحریف معنوی آیات و روایات و اشعار مورد استناد، و نیز نسبت دیدگاه‌های پلورالیستی به برخی متفکران و اندیشمندان.

۷٫ از جنبه‌ی روان‌شناختی و تبعات روانی اعتقاد تامّ نظری به پلورالیسم، اگر ممکن و متمشّی باشد.

۸٫ از منظر جامعه‌شناختی و پیامدهای اجتماعی التزام جدی عملی به «تکثرگرایی».

گفتنی است از آنجا که در این مقاله، بنای ما بر اختصار است، تنها به بررسی برخی لوازم فلسفی کلامی مترتب بر مبناها و بناهای پلورالیسم دینی خواهیم پرداخت.

۳

از نگاه یک انسان «عاقل» و «مسلمان»، لوازم عقلی، کلامی ناپذیرفتنی بر پلورالیسم دینی، مترتب است. چنانکه هواداران آن نیز، به تصریح و تلویح، به برخی از این تبعات اذعان کرده‌اند. ما در این نگاشته عمدتاً به مقاله‌ی «صراط‌های مستقیم» نوشته‌ی جناب آقای عبدالکریم سروش که از نمایندگان این مرام در ایران به‌شمار می‌رود، استشهاد خواهیم کرد. مقاله‌ی «صراط‌های مستقیم» که حاوی قرائت ایشان از پلورالیسم دینی و عمده‌ی مدّعیات کلان وی است در شماره‌ی ۳۶ مجله‌ی کیان انتشار یافته است.

به‌عبارت زیر توجه بفرمایید:

«پلورالیسم (تکثر و تنوع را به رسمیت شناختن و به تباین فروناکاستنی و قیاس‌ناپذیری فرهنگ‌ها و دین‌ها و زبان‌ها و تجربه‌های آدمیان فتوا دادن…) به شکل کنونی آن متعلق به عصر جدید است» (سروش، ۱۳۷۶الف، ص ۲)

«علی‌‌ایّ‌حال با تنوعی روبرو هستیم که به هیچ‌رو قابل تحویل به امر واحد نیست و باید این تنوع را به حساب آوریم و نادیده نگیریم و برای حصول و حدوث تنوع نظریه داشته باشیم» (همان، ص ۵)

«پلورالیسم مثبت، معنا و ریشه‌ی دیگری هم دارد و آن اینکه بدیل‌ها و رقیب‌های موجود… واقعاً کثیرند، یعنی تباین ذاتی دارند» (همان، ص ۱۰)

«اختلافات این سه [مؤمن و گبر و جهود] اختلاف حق و باطل نیست، بلکه دقیقاً اختلاف نظرگاه، آن‌هم نه نظرگاه پیروان ادیان بلکه نظرگاه انبیاء [است]» (همان، ص ۶)

خلاصه اینکه:

الف) میان ادیان تباینِ «ذاتی»، «فروناکاستنی» و «غیرقابل تحویل به امر واحد» وجود دارد.

ب) منشأ اختلاف ادیان، اختلاف خود انبیاء است نه پیروان ادیان.

ج) اختلاف ادیان «اختلاف حق و باطل نیست» بلکه و لابد اختلاف حق و حق است!

و با توجه به اینکه مؤلف، هیچ حدّ یقف و مرز و میزانی برای ادیان، تجربه‌های دینی و فهم‌ها و تفسیرهای به رسیمت شناخته‌شده، نمی‌شناسد چنانکه از «رؤیا تا شنیدن بویی و بانگی، و از دیدن رویی و رنگی تا احساس اتحاد با کسی یا چیزی و تا کنده شدن از خود و معلق ماندن در هیچ‌جایی! تا تجربه‌ی عظیم معراج پیامبر» (همان، صص ۵ـ۶)، همه و همه را «عین وحی حقّ» انگاشته که «چیزی از وحی کم ندارد» (همان) و در نتیجه همه‌ی آن‌ها می‌توانند حق و حجت باشند.

اکنون با توجه به اینکه تفاوت بسیاری از مدعیات دین‌ها و دینواره‌ها از نوع تقابل «تناقض» می‌باشد، آیا می‌توان پذیرفت که طرفین نقیض، حق و صحیح باشند؟ مثلاً می‌توان ملتزم شد که هم «عدم اعتقاد به خدا» (نزد برخی دینواره‌ها)، هم اعتقاد به اقانیم سه‌گانه (نزد مسیحیان) و هم اعتقاد به ثنویت (نزد زرتشتیان)، و هم اعتقاد به خدای واحد (نزد مسلمانان و یهودیان) همه، حق و صحیح است؟

بدیهی است، وقتی می‌گوییم مبدأ یگانه است یعنی دوگانه و سه‌گانه نیست؛ و اگر مبدأ، دوگانه یا سه‌گانه است، یعنی یگانه نیست، و این روشن است که نمی‌توان بر موضوع واحد (مبدأ)، محمول‌های متناقض را حمل کرد والّا به فرضِ محالِ بدیهی‌البطلان «اجتماع نقیضین» تن در داده‌ایم.

این تنها یک مثال در مورد اصل توحید و شرک است و اگر جدول چندستونه‌یی از گزاره‌ها و آموزه‌های ادیان و مسالک مختلف فراهم آید، خواهیم دید صدها مثال و مصداق برای التزام به اجتماع نقیضین فراهم آمده است؛ هرچند مؤلف مقاله‌ی «صراط‌های مستقیم» در تقریر مبانی و تحریر مدعی، با طرح مطالب متناقض عملاً بارها و بارها مرتکب تناقض شده است.

۱/۲٫ پلورالیسم، اذعان به اصالت، حقانیت یا لااقل حق‌آمیز بودن و رسمیت داشتن مرام‌ها و گرایش‌های متباین است.

۲/۲٫ تکثرگرایی، یکی از سه گرایش مطرح در مسأله‌ی کثرت و وحدت ادیان و دینواره‌ها است، در مقابل پلورالیسم، انحصارگرایی (حقّانیت، منحصر در یک دین است و باقی ادیان و مسالک، یکسره باطل‌اند)، و شمول‌گرایی (یک دین، حق است و دین حق، شامل همه‌ی حق‌هایی نیز می‌شود که در سایر ادیان می‌تواند احیاناً وجود داشته باشد) قرار دارد و بی‌شک داعیان و مدعیان دو مرام رقیب، صدچندان بیش از هواداران پلورالیسم‌اند و بر مدعای خود نیز چند برابر پلورالیست‌ها طرح دلیل و عرض علت می‌کنند.

۳/۲٫ اینک به مقتضای پلورالیسم، مدعیان آن نباید بر ابطال و امحاء مرام‌های رقیب و بدیل اصرار ورزند و این همه آسمان و ریسمان به هم دوزند و به شعر و شهرت، تمثیل و تشبیه توسل جویند و به افسانه و اسطوره چنگ زنند و به شطح و طامات تمسک کنند و با تعابیری موهن و دور از ادب علمی، ناسزا و افترا نثار رقبای فکری خود نمایند که: «داعیه‌داران و لاف‌زنان و خودپسندان و پندارپرورانی که دماغی سرشار از نخوتی ستبر دارند، قدرت و لیاقت هم‌ردیف نشستن با دیگران را ندارند و در تنهایی عجب‌آلود خود مرارت محرومیت از محبت را تجربه کنند» (همان، ص ۱۳) و اینکه «شک نیاوردگان کرده یقین و کثرت‌ندیدگان وحدت‌گزین، بی‌تحمل‌ترین و تحمل‌ناپذیرترین جانوران روی زمین‌اند» (همان، ص ۱۶) تا مگر مرام و مدعای خود را به هر ضرب و زوری شده بر کرسی قبول و عرضه قنوع بنشانند!

پلورالیسم، پارادوکسیکال و خودویران‌ساز است. پذیرش این مرام، به اقتضای مبانی و دلایل آن، ملازم با حق انگاشتن یا حق‌آمیز دانستن مرام‌های رقیب که ناقض پلورالیته‌اند، می‌باشد.

زبان حال انسان پلورالیست، غزل حافظ است که:

حاصل کارگه کون‌ومکان این‌همه نیست
باده پیش‌ار که اسباب جهان، این‌همه نیست
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت، زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان، اینهمه نیست

(حافظ، ۱۳۷۱، غزل ۷۴)

به بیان دیگر نیز می‌توان خودویران‌سازی پلورالیسم را تقریر کرد، فهم‌ها ـ از جمله فهم دینی ـ سیال و سیار است. نگرش پلورالیستیک به دین نیز یک فهم دینی عصری، «متعلق به عصر جدید» است که در گذشته نبوده و اکنون تحت تأثیر «انتظارات، پرسش‌ها و پیش‌فرض‌ها»یی که از بیرون دین، برآمده، از دانش‌های متحولِ متغیر زمانه‌اند ظهور کرده، و فردا نیز در نتیجه‌ی تزاید و تراکم و تحول علوم، ابطال شده و نظریه‌ی رقیبی که طبعاً با آن تباین ذاتی خواهد داشت، جانشین او خواهد شد و آن‌هم می‌تواند حق و یا حق‌آمیز باشد.

پنهان نماند، چنانکه در بالا نیز اشاره شد، آنچنان مبانی مطرح و مضامین مذکور در مقاله‌ی «صراط‌های مستقیم» متناقض و متنافی‌اند ـ با اینکه همه توسط یک فرد و در یک مقاله، عنوان شده است! ـ که جز با منظری پلورالیستیک، اطراف و اجزاء همین مقاله را نیز نمی‌توان با هم جمع کرد!

الف) اگر «فهم دین هم امر جمعی است همچون زندگی و تمدن» (همان، ص ۷) و هر وحی دل و تجربه‌ی دینی‌یی «عین وحی حق و چیزی از وحی کم ندارد»، (همان، ص ۳)

ب) و از سوی دیگر، این فهم‌ها و وحی‌ها خطا نیستند، چون:

اینکه کرّمناست و بالا می‌رود
وحیش از زنبور کمتر کی بود
وحی دل‌گیرش که منظرگاه اوست
چون خطا باشد چو دل‌آگاه اوست
مؤمنا! «یَنْظُر بِنُورِ الله» شدی
از خطا و سهو آمن آمدی

و سخنان خاتم‌العرفاء جلال‌الدین مولوی نیز حجت است و تکیه‌گاهی است گویا و مطمئن، (همان)

ج) و از دیگرسو، به مقتضی تفکیک نومن / فنومن کانتی، گزاره‌های دینی ـ از جمله اسلامی ـ و حتّا مسأله‌ی اصلی دین، یعنی خدا «محصول مشترک ظهور کلّی الهی و دخالت قوّه‌ی مصوّره‌ی آدمی در شرایط خاص تاریخی» است! (همان، ص ۹)

و پیامبران حتّا در مقام دریافت و بیان و ابلاغ وحی و تفسیر متن و تجربه‌ی دینی، تحت تأثیر شرایط اجتماعی بومی و روانی شخصی قرار دارند، به‌طوری که مکاشفات و تجربیات معنوی (وحی)شان را به‌گونه‌ی دلخواه بیان و ابلاغ می‌کنند، چنانکه پیامبر اسلام نعیم اخروی و بهجت و لذت معنوی را در قالب حور (زنان سیه‌چشم) بیان می‌دارد و هیچ‌گاه در قرآن ذکری از موهای بور و چشمان آبی به میان نمی‌آید. (همان، ص ۵) و بالاتر از این، از نظر عارفان و صوفیان، حتّا انبیاء عظام الهی، گرفتار ناخالصی عقایداند و در مسأله‌یی مانند توحید، مبتلای تشبیه می‌شوند (همان، ص ۷) پس معصوم نیستند و آورده‌ها و گفته‌های آنان اطمینان‌بخش نیست.

و بر سه نکته‌ی فوق، این حقیقت را نیز بیافزایید که عقیده‌یی از عقاید اسلامی نیست که ـ کماهی ـ مورد قبول و تأیید سایر ادیان و مسالک و تجربه‌های دینی باشد؛ در نتیجه، همه‌ی ادیان و تجربه‌های معنوی به‌نحو مجموعی بر بطلان صددرصد گزاره‌ها و آموزه‌ها یا حداقل، بخشی از مسلّمات اسلامی اجماع دارند و چون باور و تجربه‌ی دینی افراد وحی است و مصون از خطا و طبعاً حق و حجت، اجماعِ برآمده از فهم و تجربه‌ی جمع آدمیان نیز به طریق اولی! حق و حجت است پس باید به بطلان همه یا بخشی از مسلّمات اسلام (نه اسلام محقَّق و تفسیر شده، بل حتّا اسلام مُنزل و نفس‌الامری) تن در داد!

۱/۴٫ بنا به برخی مبانی پلورالیسم، همه‌ی آنچه ما را در چنگ است، «فهم و قشر» دین است نه بطن و متن آن.

۲/۴٫ فهم‌ها نیز همگی می‌توانند خطا و غلط باشند و اگر فهم درستی هم در میان باشد به‌دلیل «تباین ذاتی فهم‌ها»، همه‌ی آن‌ها نمی‌توانند راست و درست باشند بلکه بالضرّوره، تنها یکی از فهم‌ها حق و صدق می‌تواند بود و چه بسا که «مصداق فهم حق» نیز همان فهم‌های رقیب و تفسیرهای بدیل باشند.

به فرض اینکه فهم ما نیز فهم درست باشد، با تغییر در علم و فلسفه که سیال‌اند، پیش‌فرض‌های ما دگرگون شده، فهم ما نیز از متن صامت، تغییر یافته و جای خود را به فهم مغایر خواهد داد.

۳/۴ـ وانگهی به فرض اینکه علم و فلسفه راکد مانده، پیش‌فرض‌های ما نیز تغییر نکرده، فهم ما نیز تا ابد ثابت بماند، تازه فهم صادقِ مصدَّق، مصداق ندارد چه آنکه: از سویی فهم ما، فهم متن وحیانی و درک نفس‌الامر گزاره‌ها و آموزه‌های دینی نیست بلکه به اقتضای تفکیک «نومن/ فنومن» یا به جهت اینکه متن دینی، صامت است و فهم ما چیزی جز پژواک انتظارات و پرسش‌ها و پیش‌فرض‌های ما نیست، همیشه محصول مشترک دریافت‌های از برون و پرداخت‌های از درون را در چنگ داریم، نه حکم و امر حق را، که ما مفسِّریم نه مفسَّر. و از سوی دیگر به فرض اصابت فهم ما به معنای حقیقی متن و تجربه، راهی برای اثبات انطباق، مفروض نیست.

عنقا شکار کس نشود دام بازگیر
کاینجا همیشه باد به دست است دام را

(حافظ، ۱۳۷۱، غزل ۱۲)

باری! این‌سان نگریستن به آنچه که قرآن آن‌را «مایحییکم» و «نور» و «فرقان» و «بیّن‌الرّشد» خوانده است، مصداق «آب حیوان به ظلمت بردن» و «شراب غیّ از سبوی رشد خوردن» نیست؟

حال با این شرح، آدمی به چه چیزی باید و می‌تواند ایمان بیاورد؟ ایمان، عقد قلبی است و بر یقین استوار است و طمأنینه می‌خواهد و قدسیّت می‌طلبد. آیا ایمان به «شکّ تودرتو» و «نسبیّت مضاعف» و «حق مجهول»، متمشی و میسور است؟ «ما اَمنَ بِاللّهِ مَن سَکَن الشَکُّ قَلبَه، هرگز به خدا ایمان نیاورد آنکه شکّ در دلش جای گرفت»، «اَلایمانُ اَصلُها الیَقینُ: ایمان، درختی است که ریشه در یقین دارد.» (آمدی، ۱۳۷۳، ص ۸۶)

با تفصیلی که در بند بالا گذشت، ظواهر متون و عبارات نصوص دینی، از حجیّت ساقط است زیرا آنچه دریافت ما از نصوص، پنداشته می‌شود، چیزی جز فرآورده‌ی تعاطی ذهن و عین و «سنتز دیالوگ» ما و متن، یا انعکاس انتظارات، پرسش‌ها و پیش‌فرض‌های ما نیست پس در هر صورت، دریافته‌ی ما چیزی غیر از حاقّ متن و مراد ماتن خواهد بود و متون، هرگز گویا و دلالت‌گر و حجت نخواهند بود.

وانگهی به فرض امکان ایمان، و فهم‌پذیری و حجیّت متون و نصوص دینی، ایمان و عمل به گزاره‌ها و آموزه‌های خاص دینی، لغو و لعب است، زیرا «پلورالیسم به تباین فروناکاستنی و قیاس‌ناپذیری فرهنگ‌ها و دین‌ها و زبان‌ها و تجربه‌های آدمیان فتوا دادن» و همه را اهل فلاح و صلاح و نجات و نجاح انگاشتن است و بر این باور بودن که «در طریق طلب، طالبان صادق را به هر نامی و تحت هر لوایی و در تعلق و تمسک به هر مسلکی و مذهبی دورادور دستگیری می‌کنند و به مقصد می‌رسانند، صادقان که جای خود دارند حتّا «کاذبان» مقلد اما گرم‌پو را نیز بی‌نصیب نمی‌نهند»! (سروش، ۱۳۷۶الف، ص ۱۱)

و همچنین پلورالیسم، «به آموزه‌های کلامی ـ فقهی دگماتیک و عافیت‌جویانه رضایت ندادن و خود را کاسبکارانه اهل نجات و سعادت نشمردن» (همان) است!

آیا ممکن است که هر دو یا هر چند سوی باورهای متباین و متباعدی چون «بی‌خدایی و خداپرستی»، «یگانه‌پرستی و دوگانه‌انگاری و سه‌گانه‌گرایی»، «عقیده به معاد و قول به تناسخ»، «تنزیه، تشبیه و تعطیل»، «جبر، تفویض، اختیار»، «عقل‌گرایی، و نص‌گرایی»، و صدها قضیه‌ی چندگزینه‌یی مقول و مفروض، معقول و نامعقول دیگر، نجات‌بخش و سعادت‌آور باشد!

خوش است که «پهنه‌ی هدایت و سعادت را وسیع‌تر گرفته و برای دیگران هم حظّی از نجات و سعادت و حقّانیّت» قائل شویم، اما نه تا آنجا که دیگر مناطی برای نجات و سعادت، و معنایی برای صدقانیّت و حقانیّت و ملاکی برای هدایت و ضلالت نماند! و خلاصه اینکه نمی‌توان کفر و دین و ضلال و هدی را برابر انگاشت و باور به هرچیزی را نجات‌بخش و سعادت‌آور پنداشت.

ارزش ایمان، بسته به «متعلّق» ‌آن است و صِرف باور داشتن به چیزی ارزش نیست. تعلّق اعتقاد آدمی به حقیقت متعالی‌یی چون «توحید»، اعتقاد را گرامی و ارجمند می‌سازد و تنها، عقیده‌ی ارزش‌نمون و متعالی است که مایه‌ی نجات و سعادت است. اعتقاد به شطح و طامات، و التزام به مقتضای اباطیل و خرافات، هرگز مایه‌ی هدایت و سرمایه‌ی سعادت نتواند شد، والّا ایمان، لغو و انقیاد، لعب خواهد بود و حال آنکه هر عاقلی میان مبدأ، مسیر و وسیله ‌با هدف، نسبتی قائل است، چراکه از هر نقطه‌ی عزیمتی و از هر مسیر و با هر وسیله‌یی، به هر مقصدی نمی‌توان دست یافت.

اما دریغا که گویی از نگاه مدّعیان و داعیان اصالت تنوّع ادیان، نه تنها ایمان لغو است، که تدیّن برطبق دینی خاص و عمل بر وفق شریعتی مشخص هم لهو و عبث است، چه‌ آ‌نکه این «تمایزات»، ظاهری است و هدایت و نجات «نه در ارادت‌ورزیدن به این یا آن شخص [مانند علی یا معاویه]، یا عمل کردن به این یا آن ادب [چونان نماز یا سماع] یا وابسته ماندن به این یا آن حادثه‌ی تاریخی (همان، ص ۱۲) [مثل بعثت و غدیر، یا ظهور مسیلمه‌‌ی کذّاب یا نشست ثقیفه] است.

و نیز تکثّرشعاران و تنوّع‌انگاران آشکارا اتفاق نکرده‌اند که قشر دین، کدام و لُبّ آن چیست؟ ذاتی دین، چه و عرضی‌اش کدام است؟ تا مگر ما هم با بازشناختن لُبّ و ذات واحد ادیان همچون آنان از ظاهربینی و دلمشغولی به عناوین صرفاً فقهی ـ دنیویِ کافر و مؤمن، نجات یابیم و مستبصر شویم که «در عشق، خانقاه و خرابات شرط نیست» و تردامنی و پاکدامنی تفاوت نمی‌‌کند!

عبارات زیر را با درنگی بخوانید:

«اولین کسی که بذر پلورالیسم را در جهان کاشت، خود خداوند بود که پیامبران مختلف فرستاد، بر هرکدام ظهوری کرد و هریک را در جامعه‌یی مبعوث و مأمور کرد، و بر ذهن و زبان هرکدام تفسیری نهاد، و چنین بود که کوره‌ی پلورالیسم گرم شد»! (همان، ص ۷)

«آنکه خدای این عالم است، با طرّاری و طنازی تمام عالم و آدم را پُرتاب و گره آفریده است و زبان‌ها و جهان‌ها و انسان‌های گونه‌گون پدید آورده است و علل و ادلّه‌ی رنگارنگ در کار کرده است و در راه عقل صدها گردنه و گریوه نهاده است و رسولان بسیار برانگیخته است و چشم‌ها و گوش‌ها را به بانگ و رنگ‌های مختلف ربوده است و آدمیان را به شعوب و قبایل قسمت کرده است تا نه تکبّر کنند نه تنازع، بل تعارف کنند و تواضع» (همان، ص ۱۶)

«باری جا‌ن‌هیک بدان بیت مولانا استشهاد می‌کند. اگر من به جای وی بودم از این ابیات دلیرانه و عافیت‌سوز مولانا بهره می‌جستم که:

چونکه بی‌رنگی اسیر رنگ شد
موسی‌یی با موسی‌یی در جنگ شد
چون به بی‌رنگی رسی، کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
یا نه جنگ است این برای حکمت است
همچو جنگ خرفروشان صنعت است
یا نه این است و نه آن، حیرانی است
گنج باید جست، این ویرانی است
نعل‌هـــای باژگــونه است ای سلیـــم
نفرت فرعون می‌دان از کلیم

… این طریقه که طریقه‌ی سومی برای فهم و هضم کثرت فرق است، جنگ میان موسی و فرعون را از یک نظر جنگ جدی می‌بیند و از نظر دیگر نوعی بازی زرگری (جنگ خرفروشان) و نعل وارونه زدن و لعب معکوس کردن برای سرگرم کردن ظاهربینان و درنهایت القای حیرانی و بازنهادن مجال برای رازدانان و باطن‌بینان تا بی‌اعتنا به نزاع و در عین حال قائم دیدن جهان غافلان به این نزاع، گنج مقصود را در ویرانه‌های مغفول بیابند… و خداوند هم به همین شیوه، نامحرمان را غیورانه از دسترسی به گنج دور می‌دارد:

«آنچه تو گنجش توهم می‌کنی
زان توهم گنج را گم می‌‌کنی»

(همان، ص ۹)

شگفتا! خداوند با تردستی و طرّرای تمام، جُنگ پلورالسیم را پرداخت و به صد جلوه و هزار عشوه، کوره‌ی آن را گرم ساخت و با به کارگرفتن لطایف‌الحیل و درکارکردن دلایل و علل، آدمیان را به جان هم انداخت و به حیلت جنگ زرگری، با جدال‌ها و قتال‌ها عالم را بیاکند و با نعل وارونه زدن و اغراء و اغوا، میلیاردها نفر (نامحرم و ظاهر‌بین) را به حیرانی افکند و آنان را سرگرم ساخت و از دسترسی به گنج دور داشت، تا مگر مجال برای اقلیت ناچیز رازدانان و باطن‌بینان باز شود تا بی‌اعتناء به نزاع اکثریتِ قاطعِ بشریت غافلِ مستحقِّ ضلالت، گنج مقصود را در ویرانه‌های مغفول بیابند و شاهد «هدایت» را به آغوش کشند و گوهر سعادت را در میانه‌ی غوغای پلورالیسم بربایند!

آری این هم منطق و مشربی است در خداشناسی، و فهم حکمت و عدالت حق‌تعالی و فلسفه‌ی خلقت، فلسفه‌ی ‌دین و فلسفه‌ی تاریخ و…!

حال اگر کار خداوند چنین بوده و چنین خواهد بود، پس «هدایت‌گری خداوند کجا تحقّق یافته است و نعمت‌ عام هدایت او بر سر چه کسانی سایه افکنده است و لطف باری (که دستمایه‌ی متکلّمان در اثبات نبوّت است) از که دستگیری کرده است؟… آیا درآمدن عیسی(ع) روح خدا و رسول خدا و کلمه‌ی خدا (به تعبیر قرآن) [و نیز سایر انبیاء] فقط آن بود که جمعی عظیم، مشرک شوند… و از جاده‌ی هدایت دور افتند؟… با این منطق همواره منطقه‌ی عظیمی از عالم و آدم تحت سیطره و سلطنت ابلیس است و بخش لرزان و حقیری از آن در کفالت خداست و گمراهان غلبه‌ی کمّی و کیفی بر هدایت‌یافتگان دارند و نیکان [رازدان] در اقلیت محض‌اند» (همان، صص ۱۱ـ۱۲) هرچند قرآن مدعی است: لااِکراهِ فِی‌الدینِ، قَد تَبَیَّنَ‌الرُّشدُ مِنَ‌الغَیِّ… (بقره/ ۲۵۶)

مقتضای هدایت‌گری حق‌تعالی آن است که به موازات تکامل تدریجی بشر، هماره دینِ عصرِ پیشین را منسوخ داشته، دینی فراخور فهم فراتر و در خورد نیازهای برتر انسان عصر نو فرو فرستد تا النّهایه با انزال دینی جامع و کامل و حائز استطاعت و استعداد انطباق بر شرایط گونه‌گون حیاتِ متطوّرِ انسانِ به بلوغ رسیده، دوام کمال آدمی را تدبیر کند.

اصرار بر کفایت و صحّت ایمان به ادیان منسوخ و محرّف، تاریخ‌زده و تاراج‌شده، و آمیخته به خرافه و گزافه و فاقد متن وحیانی، علی‌رغم نزول و حضور دینی جامع و کامل و برخوردار از متن مُنزَل و محفوظ (اَنّا نَحنُ نَزَّلنا الذَّکرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظونَ) (مؤمنون/ ۵) سعی بر ناکام ساختن برنامه‌های هدایت خداوندی و معارضت با سنّت و مشیّتِ تاریخیِ تشریعیِ الهی است.

عدم ملائمت مبانی و بناهای پلورالیسم با نقش و برنامه‌ی هدایتی خداوند، به تعبیر دیگر نیز قابل تقریر است و آن اینکه:

اگر فهم‌های آدمیان از متون دینی بالمرّه متنوع و متباین است (مبنای نخست) (سروش، ۱۳۷۶الف، صص ۲ـ۳)، اگر تفسیرهای مواجهان با تجارب دینی نیز یکسره متکثر و متضاد است (مبنای دوم) (همان، ص ۴) و دین و تجربه‌ی تفسیرناشده‌یی نداریم و همه‌ی ادیان و تجربه‌ها دستخوش تفسیرها (همان) و احیاناً به یکسان تحریف‌ها شده‌اند، و اگر جدال‌ها و جدل‌ها میان کفر و دین، و شرک و توحید، جنگ زرگری و صنعت و حیلت و نعل وارونه زدن و لعب معکوس کردن است (همان)، و اگر ره به مقصد بردن بر حسب تصادف و حتّا به تقلید و دروغ‌زنی، نه به تحقیق و بصیرت، میّسر است! و مبدأ ‌و مسیر در اینجا حکمی مستقل ندارند (همان) اگر همه‌ی امور عالم ناخالص است، نه تشیع اسلام خالص و حق محض است و نه تسنن، و همه‌ی منزلات وحیانی و واردات شرقانی، یکسره ذهن‌آلود شده، و حقّ خالص، مصداق خارجی ندارند!(همان) و اگر… پس انتظار دسترسی به حاقّ دین و دین حقّ، عبث است و این، یعنی انسداد باب هدایت، و بی‌مسمّی و مصداق شدن اسم هادی حق‌تعالی و تبعاً فرض وصال شاهد سعادت ساده‌لوحی و گمان وصول به ساحل نجات نیز خیال خام در سر پروراندن است

آیا این خردپسند و پذیرفتنی است که بگوییم:

خداوند برای هدایت مردم، طی اعصار و قرون، ادیان بسیار، یکی در پی دیگری فرو فرستاد و پیامبران فراوان علی‌‌التوالی گسیل داشت، امّا ـ به اقتضای ماهیّت متن و خصائل بشر و ویژگی‌های ساختمان دستگاه ادراکی او ـ هنوز «پیامشان از دهانشان بیرون نیامده و پرده‌ی گوشی و صفحه‌ی دلی را نیاشفته و نشورانده» (سروش، ۱۳۷۶ب)، وحی حق «ذهن‌آلوده» شده، گرفتار «نظرها و منظرها» گشته، تحت تأثیر شرایط قومی بومی و ذهنی و روحی شخص نبی و سپس پیش‌فرض‌ها و پرسش‌های مفسّران متنوع، تجربه‌ها، بالمرّه دستخوش «قبض و بسط تئوریک» گردیده، و در کام امواج «اقیانوس تفسیرها»ی متباین و متناقض، صحیح و سقیم فرورفته و بالاخره در زندان چهارتوی ذهن و زبان و تاریخ و زمان محبوس افتاده و رسوب و غروب کرد!

«و خداوند هم ـ العیاذبالله ـ دلخوش و آسوده‌خاطر که ما به تکلیف خود عمل کردیم و از سر جلوه‌گری، اسم هادی خود را بر آفتاب افکندیم و هم به مردمان عقل دادیم و هم پیامبران خود را به بیّنات و حجج برای هدایتشان فروفرستادیم و اکنون آنان مقصّرند که به مقتضای ماهیت متن که صامت است و به اقتضای طبیعت بشری‌شان که دوبین، ‌بل چندبین است، و ساختمان دستگاه ادراکی‌شان که ناتوان و معیوب است، باران دین ناب را در خاک افهام خود آلودند و داشته‌های خود را با آن درآمیختند و آن‌را تیره ساختند و در نتیجه: خویش را از دسترسی به حاقّ و لُبّ ‌و گوهر دین محروم ساختند! و تا قیامت هم سنت ما چنین جاری خواهد بود!

رگ‌رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق می‌رود تا نفخ صور

و بدین‌صورت بود که داغِ نِیل به جرعه‌یی از رحیق دین ناب را بر دل بشر نهادیم و در سراسر تاریخ او را به سرابی فریبنده حوالت دادیم!»

پلورالیسم، تکثر و تنوّع را به رسمیت شناختن و به تباین فروناکاستنی فرهنگ‌ها و دین‌ها و تجربه‌های آدمیان، فتوی دادن است و تنوّع وحی و تجربه‌، و فهم و تفسیر آن‌ها نیز حدّ یقف ندارد و مرزی نمی‌شناسد که «شنیدن بویی و رنگی و دیدن رویی و رنگی ـ تا کنده شدن از خود و معلق ماندن در هیچ‌جایی»، نیز وحی دل است و حقّ و حجّت!… تفسیر رسمی هم نداریم، معیار و عیاری نیز در ادعای وحی و تجربه و ارائه‌ی فهم و تفسیر وجود ندارد، کسی هم حق ندارد به دیگری بگوید، فهم من،‌ صحیح است و فهم تو، سقیم. «در معرفت دینی همچون هر معرفت بشری دیگر، قول هیچ‌کس حجت تعبّدی برای کس دیگر نیست، هیچ فهمی مقدّس و فوقِ چون‌وچرا نیست» (سروش، ۱۳۷۶الف)، این یعنی: بی‌مبالاتی و رواانگاری افراطی و آنارشیسم تئوریک و یعنی، برات «بدعت»، و فراتر از آن، جواز ظهور پیاپی پیامبران کاذب و کذّاب.

تکثرگرایی، موازی با انکار یا تعطیل شرایع است، چه آنکه «آنچه در اینجا راهزنی می‌کند عناوین کافر و مؤمن است که عناوینی صرفاً فقهی ـ دنیوی است (و نظایرش در همه‌ی شرایع و مسالک وجود دارد) و ما را از دیدن باطن امور غافل و عاجز می‌دارد»(همان، ص ۱۲) و این عناوین «تمایزات ظاهری» است و باید از میان برداشته شود و «عمل کردن به این یا آن ادب» مایه‌ی هدایت و سعادت نیست.

چنانکه مؤلف مقاله نیز اذعان نموده است به مقتضای برخی مبانی و دلایل پلورالیسم، انبیاءِ عِظام در تلقی، فهم و ابلاغ وحی، فاقد عصمت‌اند زیرا آن‌ها تحت تأثیر شرایط بومی و سلایق قومی و علایق شخصی، وحی را اخذ و ابلاغ می‌‌کنند و در دریافت حقایق وحیانی مبتلای «منظر»اند درحالی‌که «تصحیح منظر شرط لازم روشن‌دیدن است… تنوع منظرها تنوع منظورها را درپی خواهد داشت» (همان، ص ۶) و در پلورالیسم «لب کلام و جان پیام همین است» «هیچ‌کس نیست که از تشبیه [درباره‌ی حق‌تعالی] به‌طور کامل رهایی یافته باشد… از نظر عارفان و صوفیان این مطلب، حتّا در حق انبیاء عظام الهی هم صادق است» (همان، ص ۷)

چنانکه در آغاز اشاره شد در این مقاله، بنا بر اختصار است، ‌هم از این‌رو با ادغام چند لازمه‌ی کلامی دیگر پلورالیسم دینی، نوشته را فرجام می‌بخشیم.

به دلالت صریح آیاتی چون:

«وَ ما اَرسَلناکَ اِلّا کافَّهًَّْ لِلنّاس…» (سبأ/ ۲۸)،

«تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الفُرقانَ علی عَبدِهِ لِیَکُونَ لَلعالَمینَ نَذیراً» (فرقان/ ۱)،

«… وَ اَوحی اِلَیَّ هذَا القُرانَ لِاُنذِرَکُم بِهِ وَ مَن بَلَغ…» (انعام/ ۱۹)،

«وَ ما اَرسَلناکَ اِلّا رَحمَهًًْ لَلعالَمین» (انبیاء/ ۱۷)،

«اِن هُوَ اِلّا ذِکرٌ لِلعالَمین» (تکویر/ ۲۷)،

«اَلیَومَ اَکمَلتُ لَکُم دینَکُم وَ اَتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِسلامَ دیناً…» (مائده/ ۳)،

«وَ نَزَّلنا عَلَیکَ الکِتابَ تِبیاناً لِکُلِّ شَیی‌ء…» (نحل/ ۸۹)

«ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِن رِجالِکُم وَ لکِن رَسُولُ ‌الله وَ خاتَمُ‌ النَّبیین…» (احزاب/ ۴۰)

«هُوَ الَّذی اَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدی وَ دینِ الحَقِّ لِیُظهِرَهُ عَلَی الدّین کُلَّه…» (توبه/ ۳۳؛ فتح/ ۴۸)،

«اِنّ‌الدّین عِندَاللهِ الاسلام…» (آل عمران/ ۱۹)،

«…وَ مَن یَتَّبع غَیرَ الاسلام دیناً فَلَن یُقَبَّل منه…» (آل عمران/ ۱۹)

رسالت اسلام، جهانی و پیام او کامل، جامع و خاتم و ناسخ همه‌ی ادیان پیشین است و با ظهور اسلام، رسالت سایر دین‌ها پایان پذیرفته و جز اسلام نیز از کسی پذیرفته نیست.

اما اصالت تنوّع دینی، ملازم است با «نفی جهانی‌بودن رسالت اسلام»، و مساوق است با «انکار کمال و جامعیت آن». همچنین ناسازگار است با «ناسخیّت و خاتمیّت نبوّت محمدی(ص)» و شرح و فهم این‌همه را به بداهت حوالت می‌کنیم و مؤلّف خود در جای‌جای مقاله‌ی «صراط‌های مستقیم» به تصریح و تلویح به این لوازم به عنوان مبادی و مبانی و بناهای پلورالیسم، اذعان و اعتراف کرده است! و مروری شتابناک بر مقاله‌ی مزبور شواهد بسیاری را در دسترس می‌نهد.

در آخر، بدین نکته نیز اشاره می‌کنیم که مؤلف در یادداشت «از سوی دیگر» (سروش، ۱۳۷۶ب) کوشیده است با «قضاوت درجه‌ی دوم» نامیدن مدّعیات ناروا و نادرست و ناپذیرفتنی خود، به خیال خود، خویش را از نقدها و انتقادها مأمون و مصون دارد اما ایشان بهتر و بیش‌تر از همه بر اظهارات خود در مقاله‌ی «صراط‌های مستقیم» آگاهی و حضور ذهن دارد و به نیکی می‌داند که بسیاری از بیانات وی، قابل تأویل و تحویل به قضاوت درجه‌ی دو نیست و شواهد گویا بر سخن‌گویی از موضع قضاوت درجه‌ی یک در این مقاله فراوان است. به هر روی، نقد این «دفع دخل» را به زمانی و مجالی دیگر وامی‌گذاریم.


. رشاد، علی‌اکبر، «آب حیوان به ظلمت‌ بردن! تأملی در لوازم فلسفی ـ کلامی پلورالیسم دینی»، قبسات، ش ۴، تابستان ۱۳۷۶٫

. سروش، عبدالکریم، «صراط‌های مستقیم»، کیان، ش ۳۶، فروردین و اردیبهشت ۱۳۷۶٫

. به قول حافظ: «توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟» شگفتا! آنانکه مدعی ادب‌گذاری و آداب‌دانی‌اند، چرا…!

. گاه در بررسی نظرات حضرات، انسان بی‌اختیار به یاد ضرب‌المثل «خسن و خسین سه دختران معاویه‌اند» می‌افتد!

. طرّار: کیسه‌بر (منتهی‌الادب) و (مجمل اللّغهًْ) به معنی عیار است که کیسه‌بر باشد. (برهان)، گره بر (غیاث‌اللّغات) (آنندراج). دزد (غیاث اللّغات) دزد که آستین تا گریوان بشکافد (مهذب الاسماء)/ لغتنامه‌ی دهخدا.

. اما بیان تأویل‌ناپذیر قرآن خلاف این نتیجه است: «هُوَ الذی یُنزَلُ عَلی عَبدِهِ آیاتٍ بینّاتٍ لِنُخرِجَکُمْ مِن الظّلُماتِ اِلی النُّور» (حدید/ ۹)

. در سطور بالا، عبارات و جملات و مضامینی از مؤلف ـ در مقاله‌ی «صراط‌های مستقیم»، کیان ۳۶؛ و یادداشت «از سوی دیگر»، تضمین شده است.

. محمد بن مسلم به روایت صحیح از امام صادق(ع) نقل داشته که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «الحمدالله الذی لم یخرجنی من الدنیا حتی بینت للامهًْ جمیع ما تحتاج الیه» «سپاس خدای را که مرا از دنیا خارج نساخت تا آنکه بیان کردم همه‌ی آنچه را که مورد نیاز امت بود.» (تهذیب‌الاحکام، ج ۶، ص ۳۱۹).

. مانند صفحه ۱۳٫

مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی؛ ماهیت، مبانی و مسائل


شاید پرسش از اینکه چرا زندگی می‌کنیم در غوغای روزمره‌گی‌ها مورد غفلت قرار گیرد. اما اینکه چگونه زندگی می‌کنیم پرسشی است که همواره وضع موجود را به چالش می‌کشد. آیا این روابط و تعاملات، انسانی است؟ یعنی به جهت بار فرهنگی مترتب بر حیات انسانی، می‌تواند آن‌ها را نسبت به سایر روابط و تعاملات، خاص و ممتاز سازد؟ از اینجاست که فرهنگ به مثابۀ ساختاری مرکب که محیط بر حیات جمعی بشر است حائز اولویت اول می‌گردد. اما چگونه می‌توان زمینه‌های تسری و نفوذ فرهنگ مطلوب را فراهم ساخت و بسترهای پذیرای آن را پروراند؟ تحول و تغییر فرهنگی تابع چه قواعدی است و یک نظام فرهنگی در معنای فراگیر آن چگونه عمل می‌نماید؟ پیروزی انقلاب اسلامی به مثابۀ انقلاب فرهنگی از یک‌سو و دوام توأم با نشاط آن از سوی دیگر، فی‌نفسه دستاوردهایی در خور اعتنا برای سؤالاتی از این دست محسوب می‌شوند که در تجربه و عمل آزموده و مشاهده شده‌اند. اکنون در دهۀ سوم پس از پیروزی با گذر از تنش‌ها و بحران‌های گوناگون، زمینۀ طرح دغدغۀ بنیادین انقلاب اسلامی، یعنی فرهنگ و پویایی آن، به صورتی ساختاری و نظام‌مند فراهم شده است و مقام معظم رهبری آن را در قالب‌های مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی بیان فرمود. در این گفت‌وگو با عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی ضرورت‌ها و اقتضائات این مباحث مورد مداقه قرار گرفته‌‌اند.


ـ فرهنگ به عنوان مقوله‌ای مشتمل بر امور غیرمادی، ذهنی و شناختی، با نظام جامعه‌پذیری ارتباط دو سویه دارد؛ بدین معنا که از یک‌سو فرهنگ و نظام فرهنگی، نهادها و ارزش‌های نظام جامعه‌پذیری را در اختیار می‌گذارد و از سوی دیگر نظام جامعه‌پذیری نیز به انتقال و ماندگاری ارزش‌ها، هنجارها و آداب و رسوم(به عنوان ارکان نظام فرهنگی) یاری می‌رساند. اما چنان‌که عرض کردم این مقوله از سنخ غیر مادی و ذهنی است و به عبارتی نمی‌توان به آن همانند مقوله‌های مادی و عینی نگریست. با این توجه، چطور می‌توان در مورد این مقوله از اصطلاحاتی چون مهندسی استفاده نمود و از مهندسی فرهنگ یا مهندسی فرهنگی سخن گفت. قطعاً این دغدغه از الزامات فرهنگی جامعه ناشی شده که نوعی مدیریت فضای فرهنگی و مدیریت فرهنگی شؤون مختلف را ضروری نموده و به ویژه در مقطع فعلی بر اثر گسیختگی، روزمرگی و فعالیت‌های متعارض نهادها و کانون‌های مختلف متولّی جامعه‌پذیری و امور فرهنگی کشور، که نوعی پریشانی و بحران فرهنگی را دامن زده، این الزام بیش از پیش نمایان شده است. شاید همین دغدغه‌ها مقام معظم رهبری را بر آن داشت تا در سال ۱۳۸۱ بر اهمیت و ضرورت مهندسی فرهنگی کشور تأکید نمایند؛ اما به لحاظ تنقیح مفهومی، لطفاً بفرمایید منظور از مهندسی فرهنگی چیست و اصلاً چرا از عبارت‌هایی مانند «مدیریت فرهنگی» برای بیان مطلب استفاده نمی‌کنیم؟
اجازه دهید در آغاز، به جزء نخست سؤال شما پاسخ گویم، سپس تنقیح مفهومی و بیان تفاوت‌های تعبیرهای مهندسی فرهنگ، مهندسی فرهنگی، مدیریت فرهنگی و… را مدنظر قرار دهم.

واژه «هندسه» همان اندازه فارسی است که معرّب گشته، سپس مشتقاتی چون مهندس از آن ساخته شده است، به نظر بعضی از فیلسوفان مسلمان ــ که تا حدی نیز صحیح است ــ الفاظ برای ارواح معانی و جوهر مفاهیم، وضع شده‌اند، اندازۀ هر چیزی به حسب و به تناسب همان چیز، مشخص می‌گردد.

اگر انسان را فرهنگی تعریف کنیم، چندان به گزاف سخن نگفته‌ایم. هویت و حیات انسان به فرهنگ گره خورده است. انسان‌ها در فرهنگ زاده می‌شوند، می‌زیند، می‌بالند، و می‌میرند. همان‌طور که انسان‌ها برای تنفس سالم در زیست محیط فیزیکی، باید محیطشان را سالم و شاداب نگاه دارند، آن را پیوسته آفت‌زدایی کنند، از عناصر مزاحم بپالایند، برای تأمین و افزایش اکسیژن مورد نیاز در آن، تلاش نمایند و … ، به تناسب موضوع، برای سالم نگاه داشتن، پیراستن و پالودن فضای تنفس فرهنگی به مهندسی این فضا یا به عبارتی به مهندسی فرهنگی نیاز دارند؛ چون گفتیم: فرهنگ نیز، نوعی محیط زیست قلمداد می‌شود. همان‌طور که هر گونه کاستی و آلودگی و نقص در محیط زیست به مسموم شدن این فضا و درنتیجه به بر هم خوردن توازن و تعادل زندگی طبیعی انسان‌ها و جانوران می‌انجامد، و لذا تصفیه، پاک‌سازی، پیرایش و نشاط‌انگیز ساختن محیط زیست ضروری است، فرهنگ و محیط فرهنگی نیز در صورت خارج شدن از توازن طبیعی، و آسیب دیدن سلامت و صفای آن، موجب پریشانی و برهم خوردن تعادل اجتماعی، روحی، اخلاقی، و معنوی و … در زندگی انسان می‌گردد و لذا اگر آن را نپیراییم، نیاراییم و نشاط‌انگیز و دلپذیر نکنیم، از لحاظ فرهنگی پژمرده خواهیم شد و به افسردگی و احیاناً مرگ فرهنگی دچار خواهیم گشت. ضرورت و اهمیت مهندسی فرهنگی یا به عبارتی اهمیت پیرایش و آرایش، ارتقا و تکامل فرهنگی و فرهنگی‌سازی شئون مختلف جامعه، به اندازه‌ای است که باید آن را هم‌سنگ بلکه فراتر از مسأله مرگ و زندگی طبیعی برای انسان‌ها تلقی نمود. جامعه‌ای که به هر دلیل، و چه بسا به خاطر هجوم فرهنگ بیگانه، فرهنگش آلوده، مسموم و منحط شده و یا از هویت دینی، ملّی و تاریخی‌اش فاصله گرفته باشد، درست همانند موجودی آبزی است که در آب آلوده یا در مایع دیگری جز آب، شناور شده باشد و به طور طبیعی، دیر یا زود، مرگ آن فرا خواهد رسید!

فلسفۀ فرهنگ، پیش‌نیاز علم فرهنگ، و علم فرهنگ، پیش‌نیاز مهندسی فرهنگی است. مهندسی فرهنگ، مقدم بر مهندسی فرهنگی است. مهندسی فرهنگی مقدم بر مدیریت فرهنگی است. در مهندسی فرهنگی، زیست‌بوم نافیزیکی و فرافیزیکی آدمیان طراحی و نقشه‌پردازی می‌شود. و مهندسی فرهنگی، مستلزم مهندسی فرهنگ است؛ یعنی مهندسی فرهنگ، مقدم بر مهندسی فرهنگی است. پس از آنکه فرهنگ، مهندسی شود، ترسیم نقشه و هندسه‌پردازی فرهنگی شئون دیگر، میسر خواهد گشت. به مقطع پس از ترسیم نقشه فرهنگی، مدیریت فرهنگی گفته می‌شود؛ که درواقع مرحلۀ اعمال مهندسی فرهنگی است. درحقیقت ما ابتدا شئون مختلف جامعه، از جمله اقتصاد، سیاست، امنیت، قضا، حقوق و سایر مناسبات اجتماعی، را با یک رویکرد فرهنگی مهندسی و چینش می‌کنیم (نقشه مهندسی فرهنگی)، و سپس در مقام رفتار کوشش می‌نماییم این چینش را اعمال کنیم و به آن صورت خارجی ببخشیم(مدیریت فرهنگی)؛ یعنی هرگاه موفق شدیم محیط اقتصادی، سیاسی و … را بر اساس یک نقشه فرهنگی تعریف، تنظیم و طراحی کنیم، و سپس توانستیم آنچه را به این صورت فرهنگی تنظیم و تدبیر کرده‌ایم، اعمال نماییم، درواقع آن شئون را مدیریت فرهنگی کرده‌ایم. بنابراین مدیریت فرهنگی به نحوی در طول مهندسی فرهنگی قرار می‌گیرد. البته ممکن است عده‌ای مهندسی فرهنگی را اعم از مدیریت فرهنگی و شامل آن بدانند، ولی به نظر می‌رسد از ظاهر این دو ترکیب معنایی به‌دست می‌آید که می‌توان گفت مدیریت فرهنگی در طول مهندسی فرهنگی قرار می‌گیرد و از مرحلۀ اجرایی مهندسی فرهنگی باید تحت عنوان مدیریت فرهنگی یاد کرد.

ـ تفاوت مهندسی فرهنگی با مدیریت فرهنگی را روشن فرمودید. لطفاً بفرمایید مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی به لحاظ نظری چه تفاوت یا تفاوت‌‌هایی با هم دارند؟
این دو اصطلاح در بیان رهبر فرهمند انقلاب دام ظله، در دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی با ایشان در سال ۱۳۸۳ به کار رفته بودند که به لحاظ صورت نزدیک و شبیه‌اند، اما مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی از جهت مفهوم‌شناسی، محتوا و ساخت زبانی با هم تفاوت‌های بسیاری دارند. در مهندسی فرهنگ مهندسی به فرهنگ اضافه شده و ترکیب از نوع اضافی(مضاف و مضاف‌الیهی) است. در این ترکیب، مقولۀ فرهنگ، متعلق و موضوع مهندسی است؛ یعنی فارغ از آنکه خود مهندسی را به چه معنایی تفسیر کنیم، مقولۀ فرهنگ متعلق مدیریت و مهندسی است. آنچه باید مهندسی شود، فرهنگ است نه چیز دیگر. به عبارتی، مطابق این ترکیب، مقولۀ فرهنگ باید سامان یابد، متحول و متکامل گردد و جهت پیدا کند. این گونه مهندسی به لحاظ وسعت مفهومی و جنبۀ نظری مقولۀ فرهنگ، به عنوان متعلق و موضوع تحت مهندسی، تدبیری وسیع و مبتنی بر یک سلسله مبانی نظری مشخص می‌طلبد. اما مهندسی فرهنگی تعبیری است پدیدآمده از یک ترکیب وصفی (صفت و موصوفی) که به معنی تدبیر کردن و سامان بخشیدن، جهت دادن و اندازه کردن امور و شئون از نوع فرهنگی، با معیارهای فرهنگی و از زاویۀ فرهنگ می‌باشد. در این ترکیب، متعلق مهندسی ذکر نگردیده و مشخصاً گفته نشده است چه چیزی را باید مهندسی کنیم، در حالی که در مهندسی فرهنگ متعلق خود فرهنگ بود. در عبارت مهندسی فرهنگی، همۀ شئون می‌توانند متعلق تدبیر قلمداد گردند. بدین‌ترتیب در مهندسی فرهنگی، متعلق بسیار وسیع گرفته شده است و می‌تواند علاوه بر فرهنگ، بسیاری مقوله‌های دیگر را نیز شامل شود.

ـ با توجه به تفاو‌ت‌های زبانی، قلمروی و مبنایی میان دو تعبیر، به نظر شما کدام یک مدّ نظر مقام معظم رهبری بوده است؟
چنان‌که گفته شد، یکی از تفاوت‌های موجود میان مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی، تفاوت در ساختار لغوی یا در اضافی و وصفی بودن ترکیب آن‌ دو است. تفاوت دوم میان آن‌ها این است که متعلق مهندسی در تعبیر مهندسی فرهنگ مشخص شده و آن مقوله فرهنگ است، اما در مهندسی فرهنگی متعلق ذکر نشده است و می‌تواند بسیار گسترده باشد و احتمالاً همۀ شئون و امور جامعه، حکومت و کشور را شامل شود. تفاوت سوم این است که در مهندسی فرهنگ، در مقایسه با مهندسی فرهنگی، کار علمی ناچیزی انجام شده است، ازاین‌رو به مباحث نظری بیشتری نیاز داریم. این در حالی است که در قلمرو فرهنگ و فرهنگ‌پذیری، تاکنون مطالعاتی مناسب اما ناکافی انجام شده و اگر احیاناً اطلاعات و معلوماتی هم باشد، بیشتر اطلاعلات کاربردی‌اند یا اطلاعاتی هستند که خودآگاهانه نیستند و لذا ما در زمینه فرهنگ‌پژوهی به شدت به مبناپردازی و نظریه‌سازی نیازمندیم.

البته این بدان معنا نیست که ما درباره مهندسی فرهنگی به مبانی و نظریه‌پردازی نیازی نداریم. بلکه می‌خواهم بگویم در زمینه مهندسی فرهنگی، به نحو تجربی کم‌وبیش مفاهیم و مطالب پایه را در اختیار داریم؛ یعنی ازآنجاکه اکثر سران، رهبران و مدیران انقلاب و نظام، خود از شخصیت‌های فرهیخته و شناخته، فرهنگی و دانش‌آموختگان، صاحب‌نظران و صاحب‌نامان حوزه و دانشگاه بودند، و اکثراً به طبقۀ فرهنگی و فکری فرهیختۀ کشور تعلق داشتند، نوع رفتارشان در ابعاد مختلف زندگی شخصی، اجتماعی و گروهی به‌خودی‌خود وجه فرهنگی داشت و خودبه‌خود نوعی مهندسی فرهنگی را به نمایش می‌گذاشت. این مسأله باعث شده است به طور طبیعی ما طی ۲۸ سال پس از انقلاب، در مواجهه با امور و شئون مختلف، تجاربی به‌دست آوریم و لذا در مقام «مهندسی فرهنگی» به اندازه‌ای که در محقق ساختن «مهندسی فرهنگ» مورد نیاز است، به کار نظری احتیاج نداریم ــ هر چند این تأکید و تفکیک بدان معنا نیست که در مهندسی فرهنگی موفق بوده‌ایم یا اهتمام کافی را معمول نموده‌ایم.

با توجه به این موارد می‌‌توان گفت هر دو مقوله در مد نظر رهبر فرهمند انقلاب بوده است.

ـ به نظر می‌رسد در مقام نظریه‌پردازی حول مفهوم مهندسی فرهنگ، اولین گام باید این باشد که از خود فرهنگ یک تعریف مورد قبول ارائه شود. با این توجه که یکی از نقاط اختلاف اساسی در مباحث نظری، همین تعریف مقولۀ فرهنگ است، لطفاً بفرمایید شما چه تعریفی از فرهنگ ارائه می‌دهید.
کاملاً درست است؛ اگر بخواهیم مهندسی فرهنگ را مفهوم‌شناسی کنیم و دقیقاً بدانیم منظور از مهندسی فرهنگ چیست، باید نخست ببینیم فرهنگ چیست. دربارۀ فرهنگ تعاریف بسیاری تاکنون مطرح شده است و حتی کتاب‌های مستقل متعددی در داخل و خارج کشور صرفاً به فهرست کردن و شرح تعاریف ارائه‌شده از فرهنگ اختصاص یافته‌اند. در بعضی از این کتاب‌ها نزدیک به دویست تعریف از فرهنگ ذکر شده‌ است. شخصاً همواره علاقه‌مندم ضمن آگاهی از دیدگاه‌های دیگران و فهم تلقی سایرین، تلقی خودم از مسأله را بازگو کنم و همان را مبنای بحث قرار دهم. بنده دو یا سه تعریف برای فرهنگ ارائه کرده‌ام و علاقه‌مندم همان تعابیر را اینجا شرح دهم.

به نظر من «فرهنگ، جهان زیست نافیزیکی جمعی انسان است؛ یعنی فرهنگ، فضای نرم‌افزاری و نافیزیکی تنفّسی و تحرّکی حیات جمعی آدمیان می‌باشد.»

در این تعبیر، ضمن اشاره به حیاتی بودن فرهنگ به عنوان جهان زیست (جهانی که عالمیان در آن زندگی می‌کنند و آن را همچون اکسیژن که حیات آدمی بدان وابسته است، استنشاق می‌نمایند)، به شمول این مقوله هم اشاره کرده‌ایم.

فرهنگ را نباید با اقتصاد مقایسه کنیم. اقتصاد بُعدی از حیات آدمی است؛ اما فرهنگ همۀ زوایای زندگی آدمی را چنان می‌پوشاند که اقتصاد هم تحت‌تأثیر آن قرار می‌گیرد. سیاست و سایر مقولات را نیز نمی‌توان با فرهنگ مقایسه کرد. درحقیقت هرچند بین فرهنگ و همۀ مقولات تعامل، تأثیر و تأثر وجود دارد، فرهنگ اشرف و اشمل است.

در تعریف یادشده اشاره شد که جهان زیست فرهنگی، نافیزیکی است؛ یعنی فرهنگ مقوله‌ای متفاوت با صنعت، معماری و سایر ابعاد فیزیکی تشکیل‌دهندۀ تمدن است. نمی‌خواهیم بگوییم فرهنگ ورای فیزیک است، بلکه می‌گوییم فرهنگ هویتی غیرفیزیکی یا نرم‌افزاری دارد. به همین دلیل تعبیر نافیزیکی را به کار می‌بریم. به علاوه فرهنگ هویت جمعی دارد. یک نفر به تنهایی نمی‌تواند فرهنگ داشته باشد، بلکه فرهنگ زمانی تولید می‌شود که جمعیت و جماعتی «از انسان‌ها» وجود داشته باشد. ازاین‌رو فرهنگ مقوله‌ای جمعی و البته انسانی است. فرهنگ، بدون وجود اجتماعی از انسان‌ها ‌معنا ندارد. نمی‌توان گفت فلان موجود فرهنگ دارد، اما انسان نیست یا فلان موجود انسانی، فرهنگ دارد، اما انسان جمعی نیست. حتی انسانی که تنها زندگی می‌کند، باید در مقطعی اجتماعی زیسته باشد تا موصوف به وصف فرهنگی و برخوردار از فرهنگ تلقی شود. اهمیت مقولۀ فرهنگ در زندگی بشر به اندازه‌ای است که با اندکی اغماض حتی می‌توان گفت نمی‌توان بر فردی اطلاق انسان نمود در حالی که او فاقد فرهنگ باشد. درحقیقت نمی‌توان گفت او انسان است، اما فرهنگ ندارد؛ یعنی اگر فرهنگ نداشته باشد، حتماً از انسان بودنش چیزی کم دارد.

گفته می‌شود انسان اجتماعی‌الطبع است. فرض کنیم کودکی در جزیره تنها مانده و بزرگ شده است و در آنجا زندگی می‌کند. چون این فرد تنها زندگی می‌کند حتماً ویژگی‌هایی از انسانیت را ندارد یا کم دارد. اگر به لحاظ روان‌شناسی و جامعه‌شناسی معرفتی مطالعه کنیم، می‌بینیم حتماً دسته‌ای از خصایص را کم دارد و یک انسان ناقص است. انسان بدون فرهنگ نیز یک انسان ناقص است. لذا می‌گوییم انسان بدون فرهنگ و فرهنگ بدون انسان معنی ندارد. فرهنگ، بدون انسان تولید نمی‌شود؛ زیرا مولود حیات جمعی انسان است.

این چند کلمه‌ای که در تعریف آوردم، هر کدام با لحاظ پاره‌ای مفاهیم و مختصات، تعریف ما از فرهنگ را سامان می‌دهند.

چنان‌که گفتم، تعریف دومی نیز از فرهنگ ارائه داده‌ام. مطابق این تعریف، فرهنگ را عبارت می‌دانیم از «ساخت و ریخت بینش و منش تنیده و تولیدشده در بازدۀ زمانی و بستر مکانی مشخص و معین که به طبیعت ثانوی و هویت محقق و مجسمِ جمعیِ گروهی از آدمیان بدل شده باشد.»

این تعریف، البته پیچیده و مفصل است. لذا می‌توان فرهنگ و مطالعۀ آن را به «انسان‌شناسی انضمامی» تعبیر کرد؛ که به نوعی یک تعریف سوم را هم ارائه می‌دهد؛ یعنی اگر انسان و متعلقاتش را مطالعه کنیم، در واقع فرهنگ را مطالعه کرده‌ایم. البته انسان و متعلقات او زمانی وجود خواهند داشت که جامعه وجود داشته باشد. فرهنگ یا جهان زیست نافیزیک آدمیان به اندازۀ انسان‌شناسی یا جهان‌شناسی فیزیکی، پیچیده و کثیرالاجزا و الاعضاست؛ چون فرهنگ بازتاب همۀ وجود انسان است، همچون جسم و مکانیسم‌های زیست‌شناختی او پیچیده است. فیزیک بشر بسیار پیچیده، دقیق و سرسام‌آور است. بشر در مقابل وجود فیزیکی خود وقتی می‌بیند خداوند چه دقایق و ظرایفی را در آن تعبیه کرده است، متحیّر می‌شود. وجود غیرفیزیکی بشر نیز همین‌طور است و فرهنگ به عنوان تجلی، تبلور، بازتاب و بازخورد کل وجود آدمی، پیچیده می‌باشد. لذا فرهنگ مقوله‌ای بسیار پیچیده، چند بعدی، پرجزء و به شدت درهم‌تنیده و تحت تأثیر متغیرهای شناخته و ناشناختۀ بسیاری است.

با این توضیحات، «مهندسی فرهنگ، عبارت است از سنجش، سامان‌بخشی، اصلاح و ارتقای آگاهانه (مبتنی بر یک تلقی و اَبَر ارزش‌های پذیرفته) و فعالانۀ (براساس اهداف و غایات معین) مقوله فرهنگ.»

به عبارت دیگر هرگاه مبتنی بر مبنا یا مبانی مورد اعتقادمان، به طور آگاهانه فرهنگ را جهت‌دهی و اصلاح کنیم، و آن را ارتقا بخشیم و به نحو مطلوب استخدام نماییم، به مهندسی فرهنگ نزدیک شده‌ایم و می‌توانیم بگوییم مهندسی فرهنگ اتفاق افتاده است.

ـ پیش‌نیازهای این مهندسی کدام‌اند؟
چنان‌که در آغاز نیز اشاره کردیم، مهندسی فرهنگ یک سلسله پیش‌نیازهایی دارد که می‌توانند در دستیابی به ماهیت فرهنگ و پاسخ این پرسش که فرهنگ چیست، به ما کمک نمایند. این پیش‌نیازها عبارت‌اند از: ۱ــ شناسایی ماهیت فرهنگ، آن‌ هم به عنوان مقوله‌ای بسیار پیچیده، تنیده و کثیر‌الاوضاع و الاجزا که حقاً شناخت آن دشوار ــ اما ممکن ــ است؛ ۲ــ شناسایی مبانی فرهنگ؛ ۳ــ شناسایی و کشف قواعد حاکم بر فرهنگ؛ زیرا این مقوله، به رغم پیچیدگی و کثیرالاجزا و الاعضا بودن، به شدت قانونمند است. بدون شناخت قوانین و قواعدی که فرهنگ در بستر آن‌ها تکوّن، تحوّل و تکامل پیدا می‌کند، مهندسی فرهنگ محال است؛ چون در گام بعدی، کاربست این قوانین و قواعد است که می‌توان بر آن مدیریت فرهنگ اطلاق نمود. بدون شناسایی قوانین و قواعد، نمی‌توان آن‌ها را آگاهانه مهندسی نمود و به کار برد؛ چون مهندسی بیانگر رفتاری آگاهانه و از جنس مقولات فعال ــ و نه انفعالی ــ است و چنان‌که می‌دانیم، فعل نیز مبتنی بر اراده است. یک فعل، زمانی اتفاق می‌افتد که مقدم بر آن یک سلسله مقدمات ارادی رخ داده باشد. در نتیجه بدون پی‌بردن به ماهیت و مبانی فرهنگ و بدون کشف قواعد و قوانین آن، مهندسی فرهنگ اتفاق نخواهد افتاد.

پس به نظر می رسد باید در این پیش نیازها بسیار ضعیف بوده باشیم که بحث ضرورت مهندسی فرهنگی در جامعه، آن هم از سوی بالاترین مرجع کشور، طرح شده است.

بله؛ ما به شدت در حوزۀ نظری مقولۀ فرهنگ، فقیریم و دست‌کم در این زمینه معلومات خودآگاه و سامان‌یافته نداریم. اگر هم معلوماتی هست، کمتر خودآگاه و مدون است. ما به مطالعات فراوانی در این زمینه نیازمند هستیم. پیشنهاد می‌کنم عموم دانشگاه‌هایی که دارای رشته‌های علوم انسانی‌اند، رشته‌های تخصصی پژوهشی و آموزشی فرهنگ تأسیس کنند. فقط در یک یا دو مرکز مانند دانشگاه امام‌صادق(ع) و پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، روی فرهنگ مطالعه می‌شود. متأسفانه ما حتی در مفهوم‌شناسی، دچار تشویش و ابهام هستیم، بسیاری از افراد، همین تعبیر مدیریت فرهنگی را هم به اشتباه به کار می‌برند و آن را مدیریت در مسئولیت‌های فرهنگی معنی می‌کنند؛ یعنی مدیریت فرهنگی را به گونه‌ای به مدیریت فرهنگ نزدیک می‌سازند. چرا در دانشگاهی مثل علامه طباطبایی که تنها دانشگاه تخصصی علوم انسانی ماست، نباید رشتۀ فلسفۀ فرهنگ، مبانی نظری فرهنگ و مباحث فرهنگ‌پذیری داشته باشیم و چرا در دانشگاه رضوی مشهد، که دانشگاه علوم اسلامی و انسانی است، رشته فرهنگ نداشته باشیم. مگر می‌توان بدون مطالعۀ فرهنگ، در حوزه علوم انسانی و علوم اسلامی تحقیق و مطالعه کرد؟ چرا در حوزه علمیۀ ما رشته فرهنگ به صورت رشته‌ای اصلی موردتوجه و اهتمام نباشد. تا زمانی که در حوزه آموزش و قلمرو پژوهش به کار نظری و تربیت نیروی صاحب‌نظر و متخصص در زمینه فرهنگ اقدام نکنیم، مهندسی فرهنگ محال است و در نتیجه مهندسی فرهنگی نیز ناقص اتفاق خواهد افتاد؛ چون آنجا هم با مقولۀ فرهنگ سروکار داریم. هرچند در آن حوزه فرهنگ را به مثابۀ قالب و ابزار یا شیوه به کار می‌بریم، درهرحال باز با فرهنگ سروکار داریم. انقلاب ما انقلابی فرهنگی بوده که با روش‌های متعارف مبارزاتی مانند تشکیل حزب و تأسیس جبهه آزادی‌بخش، و اتکا به سلاح، و توسل به خشونت و قهر، و با مدد قدرت‌های خارجی یا هر روش و شیوۀ رایج مبارزاتی معاصر پیروز نشده است؛ بلکه وقوع انقلاب اسلامی به دلیل دلزدگی مردم ما از فرهنگی به نام فرهنگ شاهنشاهی وابسته به فرهنگ غرب بود. در آن زمان یک فرهنگ متأثر از غرب یا به عبارت بهتر یک فرهنگ مشوّش بر جامعۀ ما حاکم بود. مردم در جستجوی فرهنگ دینی، الهی و معنوی حرکت نمودند و رفتار فرهنگی کردند و این حرکت را امام مدیریت فرهنگی نمود. هیچ وقت رهبر این انقلاب در جایگاه رهبری مبارزه حتی یکبار به کسی اذن ندادند که سلاح بردارد و به سوی کسی شلیک کند. بعضی از گروه‌های به‌اصطلاح تندرو که به مشی مسلحانه در مبارزه معتقد بودند، در نجف نزد امام(ره) رفتند تا ایشان را قانع کنند که اجازه یا دستور کاربرد سلاح را بدهد، اما ایشان نپذیرفت. ایشان معتقد بود که باید به شیوۀ فرهنگی و به اتکاء کلام و کتاب انقلاب کرد؛ به این معنی که در فرهنگ، انقلاب برپا شود ــ و چنین هم شد. ایشان در فرهنگ، ذهنیت و تلقی قشرهای مختلف مردم تحول ایجاد کرد و تحت تأثیر آن، انقلابی فرهنگی بر پا شد که به نظامی فکری ــ فرهنگی متکی بود. نظام ما، یک نظام دینی است و ازاین‌رو مبانی و معارف مشخصی دارد، طبعاً دولت برآمده از آن نیز فرهنگی خواهد بود؛ و اصولاً بدون مطالعۀ فرهنگ بومی اسلامی نمی‌توان علوم انسانی بومی و اسلامی تولید کرد. تولید علوم انسانی دو منبع دارد (من منبع را به معنای خاصی به کار می‌برم، که توضیح خواهم داد). اگر بخواهیم علوم انسانی ملی، بومی و اسلامی تولید و تدوین کنیم، باید آن را از این دو منبع به‌دست آوریم که عبارت‌اند از: مطالعۀ خود انسان؛ یعنی انسان مفطور. علوم انسانی و گزاره‌های تولیدشده از تأمل در انسان حاصل می‌گردد، مثلاً آنگاه که وجه فردی، درونی و روانی انسان مطالعه می‌گردد، گزاره‌هایی به‌دست می‌آید که به اصولی تبدیل می‌شود و علم روان‌شناسی شکل می‌گیرد. آنگاه که رفتار همین انسان با هویت جمعی در مناسبات او با دیگران مطالعه می‌گردد، علم جامعه‌شناسی تولید می‌شود. منبع دوم؛ مطالعه فرهنگ است؛ چون فرهنگ بازتاب و تجسم خصایص، روحیات، عواطف، عقاید، تلقی‌ها و اعمال جمعی از انسان‌ها در فاصله زمانی مشخصی است. من نمی‌دانم چگونه می‌توان علوم انسانی، به ویژه علوم انسانی بومی، تولید کرد بدون آنکه در فرهنگ بومی مطالعه کرده باشیم و به زوایای آن رسیده باشیم. تولید علوم انسانی خودی و بومی و حتی اسلامی دقیقاً در گرو مطالعۀ فرهنگ و صاحب‌نظر شدن در فرهنگ است.

پس تولید علوم انسانی ایرانی ــ اسلامی در گرو مطالعۀ انسان و آنچه از تظاهرات وجودی انسان در بیرون تجسم پیدا کرده است، می‌باشد.

ـ می‌خواهیم کمی عقب‌تر و به بحث پایه‌ای برگردیم و آن اینکه آیا اصولاً فرهنگ مدیریت‌پذیر است و اگر جواب مثبت است، عوامل دخیل در مدیریت فرهنگ کدام‌اند؟
همان‌گونه که ذکر شد، از سویی فرهنگ محکوم به قوانین و مضبوط به قواعدی است، از سوی دیگر بر مبانی و اصولی مبتنی می‌باشد که قوانین و قواعد در چارچوب آن‌ها شکل می‌گیرند. فرهنگ نیز تحت این قوانین و قواعد، متحوّل و متکامل می‌شود و افت و خیز و قهقرا و ارتقا پیدا می‌کند یا اصلاح می‌شود. فرهنگ قاعده‌مند است پس مدیریت‌ هم می‌پذیرد. اگر قواعد را به دلخواه (مبتنی بر یک تلقی خاص) به کار ببندیم، آن وقت می‌توانیم بگوییم فرهنگ را مدیریت کرده‌ایم. اما چه عواملی مدیریت‌پذیری فرهنگ را ممکن می‌سازند؟ برای صاحب‌نظر شدن در فرهنگ، باید به مطالعۀ مجموعه‌ای از مسائل بپردازیم که به نظرم می‌توان آن را فلسفۀ فرهنگ نامید. ما باید به مباحث نظری مربوط به مدیریت و مهندسی فرهنگ، ماهیت فرهنگ، انواع، منابع و نیز کارکردهای فرهنگ واقف باشیم و بتوانیم قانونمندی و انسجام فرهنگ را تبیین کنیم، ارتقا و انحطاط آن را تعریف کنیم و علل این ارتقا و انحطاط را تشخیص دهیم.

علاوه بر این، لازم است نسبت فرهنگ‌ها با یکدیگر و نیز مناسبات فرهنگ با انسان‌شناسی، دین، حکمت و اندیشه، علوم، تمدن، فنّاوری، هنر، سیاست، اقتصاد، حقوق، تربیت، عرف، عادات و… را بشناسیم. به هر حال فرهنگ با مقولاتی نسبت و مناسبات خاصی در قالب تأثیر و تأثر دارد، یا در قیاس با آن‌ها صفت جزء یا کل می‌یابد. به تعبیر دیگر چنان‌که گفته شد، فرهنگ یک منظوم‌واره است؛ یعنی مقوله‌ای پریشان، غیرمنسجم و بی‌سامان نیست، بلکه ساختارمند است. فرهنگ معجون‌گونه، کثیرالاضلاع و کثیرالاجزا، چند لایه و هزار تو است. در یک فرهنگ به صورت مشاع اجزای بسیاری وجود دارند، ولی فرهنگ‌ها در چارچوب میزان کمّی و کیفی مشارکت و حضور اجزا، متفاوت، متنوع و طبقه‌بندی می‌شوند، به گونه‌ای که گاه وجه معنوی بیشتر می‌شود و جنبه‌های مادی‌ و مادی‌طلبی کاهش پیدا می‌کنند، گاه به عکس، و همین‌طور نیست به سایر اجزا و عناصر، همچون کم و زیاد شدن و جابه‌جایی عناصر در طبیعت؛ چنان‌که مثلاً با کمک نانوتکنولوژی و جابه‌جایی و تغییر ترکیب‌ها، مواد تازه‌ای می‌سازیم، در فرهنگ نیز بسته به اینکه چه جزئی غلبه پیدا کند، فرهنگ به همان سو تغییر می‌کند. به عبارتی، حضور اجزای بسیار در ساخت فرهنگ‌ها به صورت مشاع و دارای قابلیت تکثر و کم و زیاد شدن، باعث شده است فرهنگ نیز متنوع و نیز بسیار متحول باشد.

فرهنگ، فرآیندمند است؛ یعنی دارای سیر و مسیر است، از نقطه‌ای شروع می‌شود، در نقطه‌ای تکامل می‌یابد، و از نقطه‌ای سقوط می‌کند، اما در مجموع یک تسلسل حلقوی رفت و برگشتی بر فرهنگ حاکم است. فرهنگ فراز و فرود و پیشرفتگی و پسرفتگی دارد، ولی وصف پیشرفتگی و پسرفتگی یک فرهنگ، بستگی به کارآمدی آن فرهنگ، و میزان سازگاری آن با اَبَرارزش‌های مورد قبول جامعه دارد. یک فرهنگ خاص، برای یک جامعه و ملّت خاصی و در تلقی آن‌ها یک فرهنگ پیشرفته به حساب می‌آید، اما در همان حال شاید از نظرگاه دیگران یک فرهنگ پسرفته تلقی شود. وصف به پیشرفت و پسرفت در توصیف یک فرهنگ از منطبق بودن یا نبودن آن فرهنگ بر ابر ارزشهای قضاوت‌کنندگان ناشی می شوند. مثلاً از دید ما فرهنگ غربی یک فرهنگ منحط ارزیابی می شود، و این در حالی است که تکنولوژی غرب را پیشرفته می‌دانیم؛ چون فرهنگ غربی با ابر ارزش‌ها و اصول اخلاقی و مبانی عقیدتی ما در تعارض است. لذا این پیشرفتگی و پسرفتگی نسبی است. این بحث درواقع در قیاس با خمیرمایه و جوهر اصلی شکل‌دهندۀ هر فرهنگ، متغیر و تحول‌پذیر است.

علاوه بر این، فرهنگ، تأثیرپذیر است؛ یعنی صفت تولیدکنندگی و مصرف‌کنندگی دارد؛ هم برآمده از چیزهایی است و هم برآورندۀ چیزهایی. فرهنگ همواره سیال است؛ چنان‌که شاید هیچ چیز به اندازۀ فرهنگ سیال و همواره در حال سیر نباشد.

به‌هرحال این موارد و امثال آن‌ها درکل بعضی از قواعد و قوانینی هستند که در خصوص فرهنگ باید آن‌ها را کشف و درک کنیم. با این حساب می‌توان گفت ما به دانشی به عنوان فلسفه فرهنگ نیازمندیم. مطالعه و تحقیق در زمینۀ فلسفۀ فرهنگ، یکی از کارهای واجب و ضروری علمی و نظری روزگار ماست که اهمیت آن برای حیات و دوام جامعه و اصلاح فرهنگ آن بسیار حیاتی است و همچنین محتاج دانش دیگری به عنوان علم فرهنگ هستیم تا با کاربست عینی و تجربی آنچه در فلسفه فرهنگ به‌دست آمده به تصرف در فرهنگ و تصرف فرهنگی در شئون مختلف اقدام نماییم. بی‌تردید کار نظری در مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی باید از جمله مقولات، امور و شئون کشوری بسیار حائز اهمیت تلقی شود و مورد توجه جدی جامعه و دولت قرار گیرد.

ـ فرهنگ را دارای وجهی بسیار سیّال معرفی نمودید. به نظر می‌رسد در مورد اموری می‌توان از مهندسی سخن گفت که ثبات داشته باشند. حال چطور می‌توانیم پدیده‌ای سیّال و پویا را که همۀ ابعاد آن در اختیار ما نیست، مهندسی کنیم؟
سیّال بودن به معنای غیرارادی بودن نیست. وقتی می‌گوییم فرهنگ سیّال است، به معنای این نیست که اراده‌نا‌پذیر است و در اختیار ما نیست. ما می‌توانیم هر چه را که در اختیار ما باشد، مدیریت و مهندسی کنیم و برای مدیریت آن، همین شرط کافی است. اما باید توجه داشته باشیم که فرهنگ از متغیرهای بسیاری که پاره‌ای از آن‌ها شناخته و پاره‌ای ناشناخته هستند تأثیرپذیر است. این مقوله در حد اعلی خصلت سَیَلان، شناوری و تغییرپذیری دارد و به همین دلیل مدیریت و مهندسی آن بسیار دشوار است. به ویژه اگر توجه کنیم که علاوه بر فراوانی متغیرهای تأثیرگذار بر فرهنگ، پاره‌ای از این متغیرها ناشناخته هم هستند که در نتیجه، مقداری کار را به حد خروج از قلمرو ارادۀ آدمی نزدیک می‌کند؛ یعنی قریب به مقوله‌ای می‌شود که گاه از اختیار انسان بیرون می‌رود. نمی‌خواهم بگویم لزوماً از اختیار آدمی بیرون است، ولی اگر زیرکی و ذکاوت، جدیّت و دقت به کار نرود، به راحتی مهار کار از دست می‌رود و نمی‌توان آن را مدیریت کرد. اینکه ملاحظه می‌کنیم به رغم ارادۀ مسئولان امر و تدابیر و اقدامات آن‌ها، فرهنگ جامعه کماکان مشوّش و مخدوش است و اتفاقاتی می‌افتد که هرگز با ابر ارزش‌های ما سازگار نیست و دور از شأن فرهنگی و ملی ماست، نشان می‌دهد که به دلایلی، در خصوص مقولۀ مهندسی فرهنگ مهار کار در دست ما نیست؛ از جمله به این دلیل که به تمامی ابعاد و عوامل تأثیرگذار و همه متغیرها، قواعد و قوانین فرهنگ وقوف نداریم و اگر به بعضی از آن‌ها آگاهی داریم، آن‌ها را به کار نمی‌بندیم و در نتیجه گاه مهار این مرکب چموش از دست ما خارج می‌شود و مسیری را برخلاف ارادۀ ما طی می‌کند.

ـ چنان‌که فرمودید، بعضی از عوامل و متغیرهای تأثیرگذار بر فرهنگ از کنترل و چه بسا حتی از دایرۀ شناخت ما خارج‌اند؛ ضمن اینکه امروزه گسترش ابزارهای ارتباطی کل جهان را به سمت ایجاد دهکده‌ای جهانی سوق داده‌اند و بحث جهان‌شمولی فرهنگ مطرح شده‌است. به نظر شما چگونه می‌توانیم در این شرایط بازنده نباشیم و در عین حال مهندسی فرهنگی را هم با موفقیت و دقت انجام دهیم؟
ما بی‌آنکه بخواهیم بحث گسترش وسائل ارتباط‌جمعی و پیچیدگی نظام ارتباطی و سلطۀ امپراتوری تبلیغاتی و ارتباطاتی غرب و سهم تکنولوژی پیشرفته در تأثیرگذاری بر قلمرو اذهان، و رفتار آدمیان و نیز فشردگی زمین و زمان را به عنوان دستاورد تمدن غربی و احیاناً دیباچه و مقدمه جهانی شدن انکار کنیم، باید توجه کنیم که سهم عوامل درونی تحت ارادۀ ما صد چندان بیشتر از عواملی است که از بیرون مرزها بر فرهنگ ما تأثیر می‌گذارند. ما خیال می‌کنیم که بشر خدا شده است. به نظر من این یک تلقی کمونیستی خداهیچ‌انگارانه یا اومانیستی و انسان‌خداانگارانه است. اگر تصور کنیم عدۀ معدودی سکولار و بی‌اعتقاد به ارزش‌های دینی می‌توانند ذهن و دل کل بشریت را تسخیر کنند، آنچه آن‌ها اراده کرده‌اند، اصلاً با فطرت آدمی و مشیت الهی سازگار نیست. ما به این مسأله ایمان داریم و در نتیجه نباید مأیوس باشیم. ما می‌توانیم فرهنگ خویش را مصون کنیم و مدیریت نماییم، اما این مسأله مشروط به اعمال اراده و تدبیر است، و اگر تدبیر و اراده نکنیم، آسیب‌پذیر خواهیم بود. علاوه بر موانع بسیار بزرگی که سلطه‌جویان غربی و قدرت‌های بزرگ بر سر راه اهدافشان دارند، ما باید به سرمایه‌هایی که در اختیار داریم، از جمله به زیبایی‌های فرهنگی و معنوی اصیل و سنّت استوار و غنای فرهنگی خودی، توجه کنیم و نگران یا مأیوس نباشیم؛ ضمن آنکه باید هوشمندی به خرج دهیم و اهتمام کنیم، احساس مسئولیت نماییم و مسئولیت‌پذیرانه و مسئولانه اقدام کنیم.

فرهنگ جهان هیچ‌گاه یکپارچه نخواهد شد، مگر آن روز که فرهنگی برخاسته از فطرت آدمی و ناشی از مشیت و ارادۀ الهی حاکم شود و یااینکه قدرت‌ها یا افرادی، پروژه‌ای را به پروسه تبدیل کنند که جهان‌شمول شود و بر ذهن، زبان و حیات همۀ آدمیان مسلط گردد ــ که البته هرگز ممکن نخواهد شد.

غرب برای استیلای فرهنگ خود کماکان به تلاش ادامه می‌دهد، اما از این‌سو فرهنگ‌های دیگری هم رشد می‌کنند و مانع تک قطبی شدن فرهنگی و غیر فرهنگی می‌شوند؛ از جمله کشور چین رشد در خور ملاحظه‌ای را تجربه می‌کند و می‌توان پیش‌بینی کرد که با تداوم رشد فعلی ساخت، صنعت و تکنولوژی و پشت سر آن ایدئولوژی چین در بخش عمده‌ای از جهان فراگیر شود. البته همین هم فی‌نفسه به نفع ما نیست، اما به هر حال نشان می‌دهد که جهان یکپارچگی غیرفطری را نخواهد پذیرفت. ما هم نباید در ایران و جهان اسلام جایگاه خودمان را دست کم بگیریم. ولو در حوزۀ تکنولوژی چندان مدعی نیستیم. اگر استعداد مردم ایران را به حساب بیاوریم و به فرهنگ غنی اسلامی خودمان ضمیمه کنیم، قطعاً ما هم توانایی بالایی داریم و می‌توانیم بر سیر فرهنگ جهانی و رفتارهای کلان بشری تأثیرگذار باشیم.

ـ عده‌ای معتقدند فرهنگ و پدیده‌های فرهنگی قاعده‌پذیر نیستند یا حتی به قاعده‌گریزی آن‌ها اعتقاد دارند، در نقطۀ مقابل عده‌ای نیز قائل به قاعده‌پذیری فرهنگ و پدیده‌های آن هستند. با توجه به این قطب‌های معارض بود که مقام معظم رهبری فرمودند باید از افراط و تفریط پرهیز شود؛ یعنی باید فرهنگ را یک کل باز و گسترده به وسعت جامعه بدانیم که مدیریت‌پذیر است، نه اینکه تعریفی محدود و مضیق به مثابۀ یک سیستم مکانیکی و بسته ارائه دهیم که نافی تحول‌پذیری فرهنگ باشد و ضمناً آن را چنان از حدود قاعده و سیستم خارج ندانیم که نتوان برای آن چارچوب تعیین نمود. با این توجهات، به نظر جنابعالی چه نظریه و قالب مناسبی را باید فرض کنیم تا به ما در برنامه‌ریزی برای تغییرات فرهنگی به نحو شایسته کمک کند؟
در عالم ما بر همۀ پدیده‌ها نظام علی ــ معلولی حاکم است و هیچ پدیده‌ای گزاف اتفاق نمی‌افتد و هیچ رخدادی بدون علت پدید نمی‌آید. مقولۀ فرهنگ و امثال آن هم هرگز از قواعد عام حاکم بر هستی و حیات مستثنا نیست. کسانی‌که فرهنگ و مقوله‌هایی مانند آن را قاعده‌ناپذیر یا حتی قاعده‌گریز می‌انگارند، در این مسأله خطا کرده‌اند که بعضی از مقولات پیچیده‌ می‌باشند و علل و عوامل فراوانی در تکوّن، تحول و احیاناً ارتقا و انحطاط، زایش و زوال آن‌ها تأثیرگذار می‌باشند، اما این عده به دلیل فراوانی علل مؤثر بر ظهور و زوال بعضی از پدیده‌ها و احیاناً به دلیل ناشناختگی بسیاری از عواملی که بر این پدیده‌ها تأثیر می‌گذارند، نمی‌توانند به علل، عوامل، قواعد و سنن حاکم و جاری بر این پدیده‌ها پی ببرند و لذا مانند انسان‌های اولیه که به علل پدیده‌ها نمی‌توانستند پی ببرند، و ازاین‌رو پدیده‌ها را به عواملی مثل شانس، بخت، اتفاق و تصادف یا به بعضی علل و عوامل موهوم و خرافی یا علل و عواملی نابجا و نادرست نسبت می‌دادند، تصور می‌کنند فرهنگ قاعده‌ناپذیر، بلکه قاعده‌گریز است. اما هرگز چنین نیست. ما نمی‌توانیم جهل به قواعد یا تنوع و فراوانی قواعد را که باعث می‌شود تشخیص، تعیین و تحلیل عوامل مؤثر در هر تحول، و تدبّر و تغیّر در فرهنگ‌ها دشوار شود، قاعده‌گریزی یا قاعده‌ناپذیری بنامیم. بشر امروز، که ظاهراً باید رفته‌رفته عالم‌تر و آگاه‌تر شده باشد و به ماهیت پدیده‌ها، علل وقوع آن‌ها و عوامل تحول و تدبّر در پدیده‌ها، آگاهی بیشتری یافته باشد، به دلیل راه‌های نادرستی که می‌پیماید، نمی‌تواند به ماهیت، مبانی، علل و عوامل پی ببرد یا شاید هم گاه به دلیل توسعۀ علم او و آگاهی‌اش از عوامل متنوع یک پدیده و در نتیجه تحیّر او در برابر سنجش و ارزیابی میزان تأثیر بعضی از عوامل یا تشخیص اینکه هر عامل در چه موقعیت و شرایطی توانسته است در یک پدیده تأثیر گذارد، می‌خواهد صورت ‌مسأله را پاک کند، و بنابراین اظهارات حساب‌نشده و بی‌اساسی را مطرح می‌کند. البته این مسأله فقط به مقولۀ فرهنگ مربوط نیست، بلکه در بسیاری از حوزه‌های دیگر هم بعضی از افراد چنین تصوراتی دارند و می‌گویند این پدیده قاعده‌گریز یا قاعده‌ناپذیر است. عده‌ای هم یک مقدار منصفانه‌تر همه چیز را انکار نمی‌کنند و می‌گویند ما قواعد مربوط را نمی‌توانیم بشناسیم. اما دیدگاه صحیح آن است که گفته شود فرهنگ از مقولاتی است که کاملاً قاعده‌مند و قاعده‌پذیر است، اما قواعد حاکم بر آن‌ را باید کشف کرد و پس از کشف و شناخت این قواعد، باید برای اعمال آن‌ها کوشش نمود. البته کار دشواری است؛ چون چنان‌که گفته شد، اصولاً فرهنگ ذات‌الاضلاع، کثیرالاجزا، تو در تو، لایه‌لایه و بسیار درهم‌تنیده است. طبعاً قواعد حاکم بر آن نیز همین خصوصیات را خواهند داشت. بنابراین شخصاً با اذعان به اینکه نمی‌توان مدعی شد که تمام قواعد حاکم بر فرهنگ را شناخته‌ایم و در هر پدیدۀ فرهنگی به سادگی میتوانیم عامل مؤثر بر آن را تشخیص دهیم، به‌شدت با این انگاره که فرهنگ را قاعده‌ناپذیر یا قاعده‌گریز می‌پندارند، مخالفم.

ـ بعضی از آیات قرآن بر پاره‌ای سنّت‌های حاکم بر فعل و انفعالات در رفتار و زندگی جمعی بشر دلالت می‌کنند؛ از جمله: اِنّ اللهَ لایُغَیِّر ما بِقومٍ حتّی یُغیِروا ما بِأَنْفُسِهم؛ و یا: ولو اَنَّ اهلَ القُری اَمنوا و التّقوا لَفَتَحْنا علیهم برکاتِ مِن السماء … ، آیا می‌توان از چنین آیاتی مفهوم قاعده‌مندی و قاعده‌پذیری امور فرهنگی را استنباط نمود؟
از بعضی از آیات قرآن می‌توان مبانی، ماهیت و مقوّمات فرهنگ، و ویژگی‌های قواعد حاکم بر فرهنگ را کشف کرد، هرچند نمی‌توان مدعی شد که رأساً و صریحاً مقولۀ فرهنگ با تعریفی که عرض شد، در قرآن مطرح شده است. درواقع ابتدا باید ویژگی‌‌های فرهنگ را استخراج و تحلیل کرد و سپس آن دسته از آیات قرآن کریم را که در آن‌ها به این ویژگی‌ها اشاراتی شده، شناسایی و تطبیق نمود و نهایتاً با جمع‌بندی آیات و گزاره‌های به‌دست‌آمده، دربارۀ ویژگی‌های فرهنگ مطالبی را از نظرگاه قرآن طرح کرد. مثلاً ازآنجاکه فرهنگ مقوله‌ای هزار تو، هزار سو و هزار رو است، یکی از رویه‌های آن عرف می‌باشد. عرف نیز (با اینکه بخشی از فرهنگ است) دارای وجوه و اجزای مختلفی است و تکوّن و تحول آن متأثر از عوامل بسیاری می‌باشد؛ در قرآن کریم درخصوص عرف و عرفیّات، انواع عرف: عرف‌های غلط و عرف‌های درست، بحث‌های فراوانی آمده است.

همچنین مقوله عادت که نسبتی با عرف و فرهنگ دارد در قرآن مورد بحث قرار گرفته است. و سیره عقلائیه هم می‌تواند بخشی از فرهنگ بشری قلمداد شود و در قرآن و روایات مورد بررسی واقع شده است؛

البته هر کدام از این مقولات که به نحوی نسبتی با فرهنگ دارند، گاه جزئی از فرهنگ، گاه علت و گاه معلول آن قلمداد می‌شوند.

به هر حال، در مورد این‌ مقولات در قرآن بحث‌های بسیاری مطرح شده است. اگر در چارچوب تحقیقی گسترده، و توأم با حوصله و دقت وارد آیات قرآن شویم و مواردی از این دست را استخراج کنیم، می‌توانیم به مباحث و مطالب بسیاری در قلمرو فرهنگ دست یابیم. اما باید توجه داشته باشیم که نسبت فرهنگ با جامعه مساوی نیست تا همۀ آنچه دربارۀ جامعه می‌تواند گفته ‌شود، بر فرهنگ نیز منطبق باشد؛ کما اینکه نسبت فرهنگ با تاریخ نیز مساوی نیست، تا سنن حاکم بر تاریخ بر فرهنگ نیز به طرز یکسان منطبق باشد، تمدن با فرهنگ هم برابر نیست تا قواعد آن را به فرهنگ تسری دهیم، ازاین‌رو باید زوایایی از مسائل مرتبط مطرح در قرآن را استخراج کنیم که نسبتی مستقیم با فرهنگ داشته باشند (مساوی یا جزء آن قلمداد شوند). بر این اساس اجمالاً می‌توان تأکید کرد که مباحث فراوانی دربارۀ فرهنگ در قرآن وجود دارد که بعضی از آن‌ها از قماش قواعد حاکم بر فرهنگ هستند. اجمالا می‌توان از دیدگاه قرآن هم این ادعا را تأیید کرد که فرهنگ کاملاً قاعده‌مند است و بسیاری از قواعد حاکم بر فرهنگ، شناسایی شدنی و حتی کاربست‌پذیراند.

ـ با توجه به دیدگاهی که شما، در باب فرهنگ ارائه فرمودید، پیچیدگی عوامل مؤثر بر تکوّن، تحول، ارتقا، انحطاط، زایش و زوال فرهنگ‌ها کاملاً آشکار است. این پیچیدگی در عصر ارتباطات که فنّاوری‌های ارتباطی، تعاملات فرهنگی و روابط میان‌فرهنگی پیچیدگی خاصی یافته‌اند، اهمیتی ویژه پیدا کرده است. با این وضعیت، جایگاه مهندسی فرهنگی، آن‌گونه که عملاً بتواند فعال و منشأ اثر باشد، کجاست، و چگونه می‌توان این جایگاه را تثبیت‌ نمود؟
عوامل بسیاری را می‌توان به عنوان مناشی تکّون فرهنگ برشمرد؛ از جمله فطرت بشری را باید نام برد که یکی از مبادی و مناشی مهم فرهنگ می‌باشد و تحت تأثیر همین حقیقت است که فرهنگ‌ها در سطح جهان اشتراکاتی با همدیگر دارند؛ چون پاره‌هایی از اجزا و زوایای فرهنگ که از فطرت آدمیان نشأت می‌گیرند، در تمامی فرهنگ‌ها حضور دارند؛ علاوه بر این، خرد بشری نیز، یکی دیگر از منشأهای عمده تکوّن فرهنگ است. همچنین تعالیم قدسی انبیا و اولیا از جمله زمینه‌سازهای تکوّن فرهنگ و از عوامل مهم پیدایش فرهنگ‌ها و تغییر و تحول در آن‌ها هستند. و گاه، قهر حاکمان و قوۀ قهریه و الزامات حکومتی، منشأ پیدایش عناصری از یک فرهنگ می‌شود؛ گاه شرایط اقلیمی و خصوصیات جغرافیایی، و گاه حتی عوامل و مختصات زیست بومی، سازنده فرهنگ هستند و اجزایی از فرهنگ را پدید می‌آورند. ظهور یک نابغه نیز می‌تواند در تکوّن و تحول یک فرهنگ یا احیاناً افزایش اجزا یا جابه‌جا شدن عناصر فرهنگ‌ها تأثیرگذار باشد. و نیز ده‌ها عامل دیگر بر حسب مورد می‌توانند فرهنگ‌ساز باشند؛ مسائل جهانی و تأثیر و تأثر فرهنگ‌ها از همدیگر، و فعل و انفعالات فرامرزی، یکی از عوامل تأثیرگذار بر تکوّن، تحول و تطور فرهنگ‌هاست، جهانی‌سازی به مثابۀ پروژه و جهانی‌ شدن به مثابۀ پروسه، خواه ناخواه بر فرهنگ مناطق ــ و به تعبیر احیاناً غلط عده‌ای بر خرده‌فرهنگ‌ها ــ تأثیر شگرف دارد، اما نه به عنوان تنها عامل و آن هم به صورت جبرآور و گریز‌ناپذیر؛ هر چند می‌توان گفت: جهانی‌سازی و جهانی‌شدن، امروزه به بزرگ‌ترین عامل تأثیرگذار بر تحول فرهنگ‌ها تبدیل شده است، و ازاین‌رو نسبت و رابطه مستقیمی با مهندسی فرهنگی پیدا می‌کند. ما با تکیه بر دیگر عوامل فرهنگ‌ساز می‌توانیم، عوامل فرامرزی را کم‌اثر کنیم و کارکرد آن‌ها را به حداقل برسانیم.

از سویی حفظ فرهنگ خودی، در امان نگاه داشتن فرهنگ دینی ملّی، از تازش‌ها و تأثیرهای فرهنگ‌های دیگر به ویژه فرهنگ‌های مسلط و سکولار، اقتضا می‌کند فرهنگمان و شئون گوناگون جامعه را مهندسی کنیم، و براساس مهندسی و طراحی انجام‌شده فرهنگ، شئون و مناسبات کشور را مدیریت کنیم و بدین‌وسیله شئون گوناگون اجتماعی را از آفات و بیگانه‌زدگی مصون نگاه داریم؛ از دیگر سو جهانی‌سازی یا جهانی‌شدن پدیده‌ای واقعی است که خودش را به مثابۀ یک واقعیت بر خیلی از امور، از جمله بر فرهنگ جوامع تحمیل می‌کند. بنابراین برای تنظیم واقع‌بینانۀ مناسبات، روابط و تلاقی‌ها باید با هدف به حداقل رساندن آسیب‌پذیری فرهنگ خودی و آفت‌زدگی امور کشور و شئون جامعه، به ناچار با در نظر گرفتن این واقعیت (واقعیت جهانی‌سازی یا جهانی شدن)، از طریق مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگیِ شئون و امور چاره‌اندیشی کنیم، و بسا ناچار باشیم بعضاً در مهندسی فرهنگ، مهندسی فرهنگی‌، مدیریت فرهنگ و مدیریت فرهنگی‌مان پاره‌ای تغییرات فعالانه ــ و نه انفعالانه ــ را بپذیریم و از میان گزینه‌ها پیش‌گزینه‌ای بی‌زیان یا کم‌زیان را قبول کنیم. بر این اساس باید اذعان نمود که بین جهانی‌سازی یا جهانی ‌شدن با مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی رابطۀ وسیع و تنگاتنگی به‌وجود آمده است.

ـ به کالبدشکافی و آسیب‌شناسی واقع‌بینانه عینی وضعیت فرهنگی کشور(در سطح فرهنگ عمومی و خرده‌فرهنگ‌های نواحی کشور)، رصد فرهنگی گفته می‌شود؛ که طی آن با دیده‌بانی پیوسته فضای فرهنگی کشور، بررسی و برآورد تأثیر محیط‌های تأثیرگذار و متغیرهای داخلی و خارجی، ضمن مسأله‌یابی، نوعی نیاز‌سنجی فرهنگی نیز انجام می‌شود، و با شناسایی کاستی‌ها و ناراستی‌ها و فرآیند شکل‌گیری، و نیز تحلیل نمودهای رفتاری، اندیشگی و روش‌شناختی مشخص و مهندسی می‌گردد. به نظر شما ما باید این رصد فرهنگی را چگونه انجام دهیم که بتوانیم به مهندسی فرهنگی شئون یا مهندسی فرهنگ به نحو مطلوب دست یابیم؟
لاجرم همه کشورها، جوامع و دولت‌ها، پیوسته فرهنگ و شئون و مناسبات جاری خود را می‌پایند، اما گاه رصد خودآگاه و جامعه‌نگر، و گاه نیز به صورت برنامه‌ریزی‌ناشده، پراکنده و حسب‌الموردی به این امر قیام می‌کنند؛ هر دولت و جامعه‌ای به نسبت پیشرفتگی، اقتدار و ثبات، به پایش امور و شئون خود اقدام می‌کند. رصد فرهنگی اگر تعریف‌شده، سامان‌یافته، برنامه‌ریزی‌شده، جامع، بلندمدت و پیوسته انجام شود، آثار و فواید بسیاری را در پی خواهد داشت. بدون رصد فرهنگی، اصلاً مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی ممکن نیست؛ چرا که مهندسی فرهنگی به عنوان اقدامی همواره فعال، پیوسته و جاری، باید مستمراً شرایط و واقعیت‌های جامعه، و نیز آسیب‌ها، آفات و فرصت‌ها و تهدیدهای متوجه به و مواجه با فرهنگ جامعه را بشناسد، بپاید و تدبیر کند. اساساً شناخت آفات و آسیب‌ها، و رخنه‌گاه‌ها که از زاویه آن‌ها به هویت، فرهنگ و شئون اجتماعی ما حمله می‌شود، و نیز درک فرصت‌ها و تنگناها، مقدمۀ مهندسی فرهنگی است و مهندسی فرهنگی را روزآمد و کارآمد می‌سازد. در نتیجه نه تنها رصد فرهنگی یک رفتار مشروع و معقولی است که رفتاری ضرور و پرهیزناپذیر به شمار می‌آید. درست همچون مرزبان و دیدبانی است که حدود و ثغور یک کشور را ــ البته صدچندان پیچیده‌تر، حساس‌تر و حتی صدچندان مهم‌تر ــ بدان نگاهبانی و حراست می‌کند و بدون آن حیات، هستی و هویت ملّت همواره در معرض تهدید و تلاشی است. اما دریغا که ‌ما به این امر بس مهم، بهای کافی نداده‌ایم و رفتار و اقدامات موسسات و متولّیان امور فرهنگی و دیگر شئون، سخت پریشان، پراکنده، نامنسجم، نیندیشیده، غیرخودآگاهانه، فاقد گمانه‌زنی پیشین و آینده‌نگری است!

ـ همان‌گونه که مستحضرید، بعضی از مفاهیم فرهنگی در جامعه زودگذرند، ماندگاری ندارند و پس از مدتی فراموش می‌شوند، اما بعضی دیگر پیامدهای بسیار ماندگاری دارند؛ به گونه‌ای که در فرهنگ ملّی، جایی را برمی‌گزینند و از نسل قبلی به نسل بعدی ساری می‌شوند. به نظر شما مقابله با بخش‌های مخرب این مفاهیم فرهنگیِ وارداتی و تشخیص آن‌ها بر عهده چه مرجع و دستگاهی است و در مهندسی فرهنگی، باید آن‌ها را در کجا لحاظ نمود؟
به نظر می‌رسد نباید بگوییم که بعضی از عوامل تأثیر میرا و بعضی دیگر تأثیر مانایی دارند یا فرهنگ از بعضی چیزها تأثیر زودگذر و از دسته‌ای دیگر تأثیر دیرمان می‌پذیرد. به تعبیر دیگر، از عوامل تأثیرکننده نباید نگران بود، بلکه باید نگران عناصر تأثیرپذیر بود، متعلق تأثیر مهم است، اینکه کدام زاویه و عنصر فرهنگی ما متأثر می‌شود مهم است؛ چون پاره‌ای از عناصر ذاتی و جوهری فرهنگ ما هستند و بعضی دیگر عرضی یا پیرامونی‌اند. ما باید نگران آسیب‌پذیری عناصر ذاتی، جوهری و ماهوی فرهنگ خود باشیم، البته اینجا عوامل تأثیرگذار بر عناصر ذاتی از اهمیت خاص برخوردار می‌شوند. به تعبیر دیگر باید دید کدام‌یک از عوامل تهدید، تأثیر ماندگار یا موقّت در پی عناصر جوهری فرهنگ ما که ماندگارتر نیز می‌باشند، بر جای می‌گذارند؟ زیرا همان‌گونه که گفته شد، فرهنگ اجزای فراوانی دارد که بعضی از آن‌ها جوهری و ماندگارترند. بنابراین عواملی که بر اجزای اصلی‌تر و ماندگارتر تأثیر می‌گذارند، طبعاً تاثیرگذاری آن‌ها نیز عمیق‌تر و احیاناً طولانی‌تر باید قلمدادشود. مسلم است که عوامل تأثیرگذار، یک‌دست و اجزای فرهنگ یکسان نیستند؛ ازاین‌رو یکی از کارهای مهمی که لازم است در مهندسی فرهنگ انجام شود، و فراتر و پیش از آن در فلسفۀ فرهنگ مطالعه گردد، شناخت سرشت و صفات فرهنگ خودی و خصایل اجزای آن از جهات مختلف است. و نیز بایسته است که سهم کمّی و کیفی هر یک از اجزا و صفات در کلیّت فرهنگمان معلوم گردد و نیز روشن شود که هر یک از اجزا چه مقدار تغییرپذیرند، چه مقدار ثبات دارند. همچنین باید مطالعه شود که هر یک از اجزا از چه عواملی تأثیر می‌پذیرند، یا از چه عواملی بیشتر و از چه عواملی کمتر تأثیر می‌پذیرند. این‌گونه مطالعات کار فلسفۀ فرهنگ یا از جهاتی کار علم فرهنگ است. تا جایی که بحث‌ها کلی و نظری است، باید ذیل فلسفه فرهنگ گنجانده شود؛ هرگاه بحث‌ها در قالب قضایای جزئی و به صورت «اگر ــ آنگاه» طرح شود، ذیل علم فرهنگ می‌گنجد. مباحث فرهنگ را باید در چارچوب این دو دانش فلسفی بسامان آورد، من قائمه تفاوت‌های این دو دانش را در سخنرانی همایش ملی مهندسی فرهنگی مطرح کرده‌ام. به هر حال رصد فرهنگی گزارش‌های خوبی را به فیلسوف و دانشمند فرهنگ می‌دهد تا بتواند فرضیه‌هایش را براساس مطالعۀ این گزارش‌ها و مصادیق و موارد بسنجد، میزان صحت و سقم آن‌ها را تشخیص دهد و درواقع به نوعی درستی‌آزمایی نظریه‌های فلسفی یا علمی در چارچوب رصد فرهنگی دست یابد. پس پایش فرهنگ و پایش فرهنگی در حوزه مطالعات نظری فرهنگ نیز کاربرد ارزشمندی دارد.

ـ بعضاً از مهندسی فرهنگی به «یکسان‌سازی فرهنگی» تعبیر می‌کنند و به عنوان موارد ناموفق چنین تلاش‌هایی، تجربۀ کشورهای چین، شوروی سابق، کرۀ شمالی و حتی عراق زمان حزب بعث را مثال می‌زنند. با توجه به اینکه ملّیت و هویت ایرانی از نژادها، اقوام و سلایق و علائق مختلفی تشکیل شده است، نظر حضرتعالی در خصوص این دیدگاه چیست؟
اولاً مهندسی فرهنگی اصلاً به معنی یکدست‌سازی نیست و چه بسا در مهندسی فرهنگی یک کشور به دلیل پذیرش واقعیت یا مصلحت‌اندیشی یا به هر دلیل دیگری، بنا را بر حفظ تنوع فرهنگی بگذارند؛ ثانیاً سلایق و علایق، متکثر و عادات و عرف‌های متنوع در جامعه‌ای مانند ایران، عرف‌های جزئی و به اصطلاح عرف‌های خاص خرده‌فرهنگ‌ها در چارچوب ابر عرف یا عرف عام متعلق به کلّیت جامعه بزرگ، انگاشته می‌شوند. و در نتیجه جزئی از کل فرهنگ آن جامعه قلمداد می‌گردند؛ ثالثاً یک‌دست‌سازی، اگر هم در مدنظر کس یا کسانی باشد، باید گفت هرگونه یکدست‌سازی ممکن نیست، فقط آنگاه که کوشش شود آنچه فطری آدمیان و حاصل عقل مشترک آنان است، تعمیم پیدا کند و تثبیت شود، یکدست‌سازی ممکن بلکه، مطلوب می‌گردد. بنابراین اگر ما با اتکا به شناخت‌ها، گرایش‌ها، احساسات فطری و عقلی مشترک بین همۀ اقوام و طوایف، به همسان‌سازی و همسوسازی بپردازیم. رفتارها و نمادهایی را در فرهنگ خویش تقویت و حتی ایجاد کنیم که ریشه در فطرت آدمی دارند، و سازگار با عقل انسان‌ها هستند، خودبه‌خود یکسان‌سازی، هم ممکن، هم مطلوب و هم محقق خواهد شد. اما در مجموع باز بر آن نکته اول تأکید می‌کنم که مهندسی فرهنگی هرگز و لزوماً به معنای یکسان‌سازی و نابود کردن خرده‌فرهنگ‌ها، عادات و عرف‌های خاص قبایل و اقوام یک کشور بزرگ نیست.

ـ با توجه به موضوع بحث، راهکار عملی مدنظر شما برای دستیابی به اهداف این امر مهم چیست؟
طی یکی دو سال اخیر هر جا فرصت پیش آمده است بر ضرورت مطالعات نظری فرهنگ و فرهنگ‌پژوهی تأکید کرده و بر لزوم تأسیس فلسفۀ فرهنگ، توسعۀ علم فرهنگ، دایر کردن رشتۀ فرهنگ‌پژوهی در دانشگاه‌ها و پژوهشگاه‌ها و تأسیس رشتۀ تخصصی فرهنگ‌پژوهی در حوزه و ورود فضلای حوزه به نظریه‌پردازی در زمینۀ مطالعات فرهنگی و فرهنگ‌پژوهی اصرار ورزیده‌ام؛ چراکه هیچ تصمیم جدی و تدبیر اساسی، و هیچ تحول و تکامل منطقی خودآگاه در جامعه ما رخ نخواهد داد مگر اینکه فرهنگمان را تقدیر و تدبیر کنیم، و کار بر روی فرهنگ نیز ممکن نیست جز با شناخت ماهیت، ویژگی‌ها، اجزا و مقوّمات فرهنگ، و شناخت قواعد حاکم بر آن؛ و این‌همه آنگاه اتفاق خواهد افتاد که رشته‌هایی مانند فلسفۀ فرهنگ و علم فرهنگ را به صورت رشته‌های اصلی علمی آموزشی و پژوهشی در مراکز علمی حوزوی و دانشگاهی تأسیس و فعال کنیم، تا ضمن نظریه‌پردازی، تولید ادبیات، تربیت نیرو، فرایند تصرف در فرهنگ و تدبیر فرهنگی شئون مختلف کشور را علمی نماییم. اکنون نیز فرصت را مغتنم می‌شمرم و به مراجع تصمیم‌گیر در دو نظام علمی حوزوی و دانشگاهی‌ و دستگاه‌های پژوهشی و آموزشی عالی‌ کشور عرض می‌کنم که باید اهتمام خاصی در زمینۀ فرهنگ‌پژوهی با نگرشی فلسفی، علمی و تجربی داشته باشیم. و چنان‌که گفتیم، باید توجه داشت که اصولاً فرهنگ و فرهنگ‌پژوهی به معنای «انسان‌ انضمامی» و «انسان‌شناسی انضمامی» است و بدون انسان‌شناسی انضمامی، انسان‌شناسی نظری میّسر نخواهد بود، بدون انسان‌شناسی علوم انسانی ممکن نخواهد شد و بدون علوم انسانی بومی و خودی، سایر علوم و حتی فنّاوری هم بومی نخواهد گردید و حتی می‌توان گفت اصلاً صاحب فنّاوری نخواهیم شد؛ چون فنّاوری و علوم تجربی عاریتی همواره برای ما، اگر نگوییم دزد خانه‌زاد، به مثابۀ مهمان‌هایی موقتی خواهند بود که در هر حال روزی از میان ما رخت خواهند بست و از پیش ما خواهند کوچید. ازاین‌رو بر راه‌اندازی رشته‌های فرهنگ‌پژوهی، با دو نگرش فلسفی و علمی و تجربی، در دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه اصرار و تأکید دارم.

ـ با تشکر از فرصتی که در اختیار ما گذاشتید.
من نیز از شما و تمامی کسانی که در راه طولانی و دشوار مهندسی فرهنگی کشور به گونه‌ای همراه ما هستند متشکرم.

گفتمان مجدد؛ دست‌آوردها، آسیب‌ها و چالش‌ها

هیچ‌کس‌ منکر این‌ نیست‌ که‌ بسیاری‌ از اهداف‌ و آمال‌ انقلاب‌ در سیلاب‌ حوادث‌ و ناملایمات‌ و توطئه‌ها دچار بحران‌ و آسیب‌ گشت‌ و حتی‌ برخی‌ از آنها به‌ کلی‌ از دسترس‌ خارج‌ گردید، اما بنای‌ کلی‌ نظام‌ معرفتی‌ نوین‌ و ایجاد یک‌ نهضت‌ بنیادین‌ علمی، چیزی‌ نبوده‌ و نیست‌ که‌ بتواند مورد توجیه‌ و عذرخواهی‌ قرار گیرد. تحقق‌ یک‌ دستگاه‌ معرفتی‌ اصیل‌ و روزآمد که‌ ظرفیت‌های‌ علمی‌ فرهنگی‌ انقلاب‌ را محقق‌ سازد یک‌ امر تاکتیکی‌ و حتی‌ استراتژیک‌ نیست‌ که‌ قابل‌ دفع‌الوقت‌ یا تحویل‌ و تحول‌ باشد. این‌ موضوع‌ در زمره‌ غایات‌ انقلاب‌ اسلامی‌ است‌ و همه‌ چیز می‌بایست‌ به‌ گونه‌ای‌ ساخته‌ و پرداخته‌ شود که‌ سفینه‌ انقلاب‌ را به‌ این‌ ساحل‌ ارزشمند تکامل‌ علمی‌ و معرفتی‌ نزدیک‌ سازد. اگر تاکنون‌ چنین‌ نشده‌ بی‌هیچ‌ تردید نیازمند آنیم‌ که‌ چشم‌انداز خود را عوض‌ کنیم‌ و علت‌ها، آسیب‌ها و آفت‌های‌ این‌ نهال‌ نو رسیده‌ بیمار را در نظر آوریم. افراط‌ تجددگرائی‌ محض‌ و تفریط‌ سنت‌گرایی‌ مطلق‌ راه‌ رشد و نمو را بر نهال‌ شکوفایی‌ و بالندگی‌ مطلوب‌ علمی‌ بسته‌ و رسالت‌های‌ بزرگ‌ انقلاب‌ را میان‌ آسمان‌ و زمین‌ معلق‌ نگه‌ داشته‌ است.

پی‌افکندن‌ طرحی‌ نو و گفتمانی‌ جدید برای‌ نجات‌ از این‌ دو وادی‌ افراط‌ و تفریط‌ نیازمند نواندیشی‌ ناب‌ و پویائیست. با توجه‌ به‌ اینکه‌ در شماره‌ قبل‌ گفت‌وگویی‌ با استاد علی‌اکبر رشاد در این‌ باب‌ انجام‌ شد و مباحث‌ مطروحه‌ مورد استقبال‌ شماری‌ از فضلا و اندیشمندان‌ قرار گرفت، بر آن‌ شدیم‌ تا در راستای‌ همان‌ مباحث‌ مقاله‌ای‌ نیز از ایشان‌ درخواست‌ کنیم. نگاشته‌ زیر پاسخ‌ استاد به‌ این‌ درخواست‌ می‌باشد که‌ امید است‌ به‌ عنوان‌ چشم‌انداز نوئی‌ در بازیابی‌ و ترسیم‌ این‌ جریان‌ تازه‌ و پویا، برای‌ اهل‌ دانش‌ و فضل‌ رغبت‌انگیز باشد.

من‌ مجموعه‌ جریان‌ها و گفتمان‌های‌ دین‌پژوهی‌ و دین‌ فهمی‌ را به‌ سه‌ جریان‌ تقسیم‌ کرده‌ام: متجمد، متجدد و مجدد، و طی‌ چند سال‌ گذشته، در فرصت‌هایی‌ که‌ پیش‌ آمده، مختصات‌ و دست‌آوردها و آفات‌ و آسیب‌هایی‌ را که‌ متوجه‌ هریک‌ از این‌ سه‌ جریان‌ است‌ بیان‌ کرده‌ام‌ و در این‌ بحث‌ نیز درصدد ارزیابی‌ و آسیب‌شناسی‌ گفتمان‌ سوم‌ (جریان‌ مجدد) هستم، از این‌ رو اجمالاً‌ پیش‌ از آغاز بحث‌ و برای‌ این‌ که‌ روشن‌ شود من‌ چه‌ جریان‌ و گفتمانی‌ را نقد و ارزیابی‌ می‌کنم، به‌ طور مختصر شاخصه‌های‌ گروه‌ و گفتمان‌ را توضیح‌ می‌دهم.

در ایران‌ فعلی‌ – شاید به‌ جهان‌ اسلام‌ نیز قابل‌ تعمیم‌ باشد – سه‌ جریان‌ در معرکه‌های‌ دین‌پژوهی‌ فعال‌ است:

۱٫ جریان‌ سنتی‌ که‌ مشخصه‌ اصلی‌ آن‌ تصلب‌ بر یافته‌های‌ گذشتگان‌ و آرای‌ موجود و ذخایر و موارثی‌ است‌ که‌ از پیشینیان‌ بازمانده‌ است. من‌ این‌ گفتمان‌ را جریان‌ سنتی‌ و متجمد می‌نامم.

۲٫ جریان‌ دوم، جریان‌ متجدد است‌ که‌ عمدتاً‌ شیفته‌ و دلباخته‌ فکر و فرهنگ‌ مسلط‌ و غالب‌ غربی‌ است‌ و چشم‌ در فراسوی‌ مرزهای‌ ایران‌ و جهان‌ اسلام‌ دارد. آنچه‌ از بیرون‌ مرزها- مرزهای‌ ایران‌ یا جهان‌ اسلام‌ – فرا برسد، مطلوب‌ و مقبول‌ اوست. هر فکری‌ که‌ نشان‌ غرب‌ غالب‌ را داشته‌ باشد، مورد اقبال‌ و استقبال‌ این‌ جریان‌ یعنی‌ گفتمان‌ متجدد قرار می‌گیرد.

۳٫ گفتمان‌ سومی‌ نیز طی‌ دهه‌های‌ اخیر، با افت‌ و خیز و فتور و فتوح‌ در جهان‌ اسلام، به‌ ویژه‌ ایران‌ ظهور کرده‌ است‌ که‌ نه‌ می‌خواهد در زمره‌ جریان‌ اول‌ باشد و نه‌ از جمله‌ جریان‌ دوم؛ این‌ گفتمان‌ به‌ ارزش‌ مواریث‌ خودی‌ و میراث‌ غنی‌ و قویم‌ فکری‌ و علمی‌ بازمانده‌ از سلف، توجه‌ و باور دارد و ارزیابانه‌ و عالمانه‌ بدان‌ وفادار است، در عین‌ حال‌ به‌ دستاورد فکر بشر معاصر احترام‌ می‌گذارد و در مقام‌ گزینش‌ یافته‌های‌ معرفتی‌ ملل‌ دیگر برمی‌آید و، به‌ جد در صدد تامل‌ و تولید و ارائه‌ اندیشه‌های‌ تازه‌ و مستقل‌ است.

مشخصه‌ مشترک‌ دو جریان‌ اول‌ و دوم‌ ( متجمد و متجدد) مقلد بودن‌ آن‌ دو است؛ تقلید به‌ مراتب‌ و اقسام‌ مختلفش. جریان‌ متجدد، مقلد ورای‌ مرزهای‌ جهان‌ اسلام‌ و مشخصاً‌ غرب‌ است‌ و جریان‌ سنتی، مقلد گذشتگان‌ است.

مختصه‌ اصلی‌ گفتمان‌ سوم‌ (جریان‌ مجدد) نقد و نوآوری‌ در عین‌ وفاداری‌ مجتهدانه، ارزیابانه‌ و نقادانه‌ و پیش‌ رونده‌ نسبت‌ به‌ میراث‌ غنی‌ و محکم‌ خودی‌ و تعامل‌ فعال‌ با تفکر معاصر جهانی‌ و بین‌المللی‌ است. وجهه‌ همت‌ این‌ جریان، این‌ است‌ که‌ در حکمت‌ و معرفت‌ عصر خویش‌ سهم‌گذاری‌ و نقد و نوآوری‌ کند.

من‌ در مناسبت‌ هایی‌ طی‌ دو سه‌ جلسه‌ ولو به‌ تلویح‌ و نه‌ به‌ تصریح‌ و در حد مروری‌ گذرا بر عملکرد و وضع‌ فعلی‌ جریان‌ سنتی‌ آن‌ را نقد کرده‌ام‌ که‌ با عنوان‌ «بایسته‌های‌ کنونی‌ دین‌پژوهی»۲، و «انسداد اجتهاد»۳، منتشر شده‌ است. جریان‌ دوم‌ (گفتمان‌ متجدد) را هم‌ در فرصت‌ هایی‌ از جمله‌ در اجلاس‌ دوم‌ کنگره‌ دین‌پژوهان‌ نقد کرده‌ام. این‌ بار در صدد هستم‌ گفتمان‌ سوم‌ یعنی‌ جریان‌ مجدد را ارزیابی‌ و آسیب‌شناسی‌ کنم.

گفتمان‌ سوم‌ در ایران‌ پیشینه‌ای‌ بیش‌ از نیم‌ قرن‌ دارد. حضرت‌ امام‌ در حوزه‌ فلسفه‌ دین‌ و فقه‌ سیاسی‌ و اندیشه‌ اجتماعی، جزو موسسان‌ و منادیان‌ این‌ جریان‌ بود. از دهه‌ بیست‌ با حضور علامه‌ طباطبایی‌ – در حوزه‌ فلسفه‌ و با نوآوری‌های‌ او در معرفت‌ تعقلی، تفسیر و دیدگاه‌های‌ اجتماعی‌ اسلام‌ این‌ گفتمان‌ بارور شد. در ادامه، شاگردان‌ مشترک‌ حضرت‌ امام‌ و علامه‌ طباطبایی، به‌ خصوص‌ استاد شهید مطهری، این‌ راه‌ را ادامه‌ دادند. با این‌ که‌ در حدود ۶۰ سال‌ گذشته، این‌ جریان، افت‌ و خیزهایی‌ داشته‌ است، گاه‌ در زمینه‌ای‌ اوج‌ پیدا کرده‌ سپس‌ دچار ضعف‌ و سستی‌ شده‌ و در زمینه‌ای‌ دیگر شکفته، اما در دهه‌ اخیر این‌ جریان‌ در اغلب‌ صحنه‌های‌ زمینه‌ای‌ تولیدِ‌ تفکر ایران‌ به‌ صورت‌ فعال‌ حضور داشته‌ به‌ حدی‌ که‌ امروز می‌توان‌ گفت‌ گفتمان‌ مجدد، به‌ صورت‌ یک‌ جریان‌ مستقل‌ و قابل‌ اعتنا در حوزه‌های‌ متنوع‌ خود حرفی‌ برای‌ گفتن‌ دارد.

اگر به‌ اجمال‌ دستاوردهای‌ گفتمان‌ مجدد را ارزیابی‌ کنیم، به‌ چنین‌ تصویری‌ دست‌ خواهیم‌ یافت؛ در فلسفه، مرحوم‌ علامه‌ طباطبایی‌ و سپس‌ شاگردان‌ ایشان، گرایش‌ و مکتب‌ جدیدی‌ بنیان‌ نهادند که‌ من‌ آن‌ را «فلسفه‌ نوصدرایی» نامیده‌ایم. و این‌ مکتب‌ را در مقاله‌ای‌ با همین‌ نام‌ معرفی‌ کرده‌ام. هرچند پس‌ از علامه، این‌ آغاز دچار رکود شد و احیاناً‌ در سال‌های‌ اخیر بعضی‌ جوان‌ترها کار را تعقیب‌ می‌کنند و مرحوم‌ استاد مطهری‌ به‌ این‌ موضوع‌ خیلی‌ توجه‌ داشت. استاد مصباح‌ یزدی‌ و علامه‌ جوادی‌ آملی‌ سهم‌ چشمگیری‌ در ساحت‌ این‌ جریان‌ دارند و اگر وسیع‌تر مطالعه‌ شود، افراد متعددی‌ در این‌ شاخه‌ سهیم‌اند.

استاد مطهری‌ با نگارش‌ عدل‌ الهی‌ و مجموعه‌ جهان‌ بینی‌ اسلامی‌ و ارائه‌ بعضی‌ سخنرانی‌ها و مقالات، درحقیقت‌ کلام‌ نوی‌ ایران‌ را بنیانگذاری‌ کرد. متاسفانه‌ هنوز ارزیابی‌ کاملی‌ از دستاوردها و نوآوری‌های‌ ایشان‌ در الهیات‌ نداریم. البته‌ تحقیقی‌ با عنوان‌ «کلام‌ جدید از دیدگاه‌ مطهری» در پژوهشگاه‌ از چند سال‌ پیش‌ در جریان‌ است‌ که‌ با همه‌ تاخیری‌ که‌ پیش‌ آمده، الان‌ تقریباً‌ تمام‌ شده‌ است. اصولاً‌ اصطلاح‌ «کلام‌ جدید» را اول‌ بار و پیش‌ از انقلاب، مرحوم‌ استاد مطهری‌ در ایران‌ به‌ کار بردند. دست‌ پروردگان‌ کلامی‌ این‌ جریان‌ در دهه‌ اخیر بسیار فعال‌ و استوار در برابر هجوم‌ لیبرال‌ پروتستانتیسم‌ مقاومت‌ و عرض‌ اندام‌ کرده‌اند. خوشبختانه‌ این‌ طرز مطالعه‌ کلام‌ اسلامی‌ دستاوردهای‌ امیدبخشی‌ داشته‌ و به‌ دلیل‌ شروع‌ چنین‌ موجی‌ ما به‌ آینده‌ کلام‌ شیعی‌ اسلامی‌ به‌ شدت‌ امیدوار هستیم.

حضرت‌ امام‌ فقه‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ را نو کردند و طرح‌ نظریه‌ ولایت‌ فقیه‌ به‌ صورت‌ منسجم‌ و در قالب‌ یک‌ حکومت‌ با این‌ جامعیت‌ توسط‌ امام‌ صورت‌ گرفت، هرچند نظریه‌ ولایت‌ فقیه‌ پیشینه‌ای‌ به‌ دیرپایی‌ فقه‌ کهن‌ شیعی‌ دارد، اما این‌ امام‌ بود که‌ آن‌ را به‌ صورت‌ یک‌ نظریه‌ جامع‌ طرح‌ کرد. در حاشیه‌ نظرات‌ امام‌ افراد دیگری‌ نیز به‌ اندیشه‌ و فقه‌ سیاست‌ پرداختند و در ادامه، از سوی‌ بعضی‌ جوان‌ترها این‌ مباحث‌ دنبال‌ شد که‌ خوشبختانه‌ اکنون‌ در این‌ حوزه‌ حال‌ و هوای‌ تازه‌ و تربناکی‌ در جهت‌ تولید فکر و نظر به‌ چشم‌ می‌خورد و فضلای‌ جوان‌ در این‌ زمینه‌ حرف‌های‌ تازه‌ای‌ می‌زنند.

شکست‌ دیالکتیک‌ فلسفی‌ در ایران‌ به‌ همت‌ فلسفی‌ مرحوم‌ علامه‌ طباطبایی‌ و شاگردانش‌ رخ‌ داد و طرد مارکسیسم‌ سیاسی‌ با پیدایش‌ اندیشه‌ سیاسی‌ جدید ایران‌ و عملاً‌ توسط‌ امام‌ و بعضی‌ دیگر از متفکران‌ و روشنفکران‌ و نویسندگان‌ مسلمانِ‌ تحت‌ تاثیر او روی‌ داد. دست‌پروردگان‌ مکتب‌ فکری‌ امام‌ در قبال‌ مارکسیسم‌ سیاسی‌ عرض‌ اندام‌ کردند و با عرضه‌ شدن‌ مدل‌ تفکر سیاسی‌ او مارکسیسم‌ سیاسی‌ در ایران‌ رنگ‌ باخت. کما این‌ که‌ سقوط‌ سکولار دیکتاتوری‌ سنتی‌ شاه‌ از دستاوردهای‌ اندیشه‌ سیاسی‌ جدید بود. تکامل‌ این‌ دیدگاه‌ امروز با عنوان‌ «مردم‌سالاری‌ دینی» مطرح‌ است.

در حوزه‌ منطق‌ معرفت‌ و به‌ خصوص‌ منطق‌ فهم‌ دین، کارهای‌ تازه‌ای‌ شروع‌ شده‌ و من‌ احساس‌ می‌کنم‌ در دوره‌ نه‌ چندان‌ طولانی، در خصوص‌ مباحث‌ هرمنوتیکی، فهم‌پژوهی‌ و منطق‌ فهم‌ دین‌ به‌ یک‌ انسجام‌ علمی‌ خوبی‌ دست‌ خواهیم‌ یافت‌ و در مجموع، تلاش‌های‌ این‌ موج‌ جدید، به‌ ارتباط‌ و تعامل‌ منطق‌ علمی‌ اسلامی‌ جدید با جهان‌ نو منتهی‌ خواهد شد. این‌ ارزیابی‌ فشرده‌ من‌ است‌ از چیستی‌ و دستاوردهای‌ این‌ جریان.

اصولاً‌ دین‌پژوهی‌ گفتمان‌ سوم‌ یعنی‌ جریان‌ مجدد، امروز دچار اشکالات‌ و مشکلات‌ فراوانی‌ است‌ و با چالش‌های‌ بسیاری‌ مواجه‌ است، یعنی‌ از سویی‌ یک‌ سلسله‌ آفات‌ و آسیب‌ها، کاستی‌ها و ناراستی‌هایی‌ متوجه‌ این‌ جریان‌ است‌ و از سوی‌ دیگر یک‌ سلسله‌ مشکلات‌ و موانع‌ پیش‌ روی‌ او خودنمایی‌ می‌کند.

اولین‌ اشکالی‌ که‌ گفتمان‌ مجدد ایران‌ مبتلای‌ آن‌ است‌ «فقدان‌ خودآگاهی» است؛ یعنی‌ این‌ گفتمان، به‌ نقش‌ و رسالت‌ خویش‌ توجه‌ ندارد و از خود غافل‌ است، یعنی‌ از خود تعریف‌ روشنی‌ ندارد. به‌ همین‌ دلیل‌ به‌ حدی‌ ابهام‌ درخصوص‌ این‌ گفتمان‌ هست‌ که‌ من‌ با مدتی‌ تامل‌ و چالش‌ در خویش، خودم‌ را راضی‌ کردم‌ که‌ این‌ گفتمان‌ را به‌ یک‌ جریان‌ تعبیر کنم. فقدان‌ خودآگاهی‌ و توجه‌ نداشتن‌ به‌ رسالت‌ و نقش، و پایگاه‌ و جایگاه‌ خویش‌ در چرخه‌ تولید تفکر در ایران‌ و جهان‌ اسلام، از جمله‌ آفات‌ اساسی‌ است‌ که‌ متوجه‌ این‌ گفتمان‌ می‌شود. این‌ کاستی، به‌ نوبه‌ خود، سبب‌ سلسله‌ آسیب‌های‌ دیگری‌ شده‌ که‌ به‌ آنها اشاره‌ خواهم‌ کرد.

دومین‌ اشکال‌ و آسیبی‌ که‌ متوجه‌ گفتمان‌ مجدد است، نداشتن‌ ارزیابی‌ و نقد از خود و دستاوردهای‌ خویش‌ است. از آنجا که‌ فاقد خودآگاهی‌ است‌ و هنوز متوجه‌ خویش‌ نیست، خود را نیز نقد و ارزیابی‌ نکرده‌ است. من‌ چندان‌ بی‌اطلاع‌ نیستم، اما هرگز نشنیده‌ام، ندیده‌ام‌ و نخوانده‌ام‌ که‌ کسی‌ در جایی‌ این‌ جریان‌ را نقد کرده‌ باشد. چنانچه‌ سراغ‌ دارید ما را نیز آگاه‌ کنید.

سومین‌ آفتی‌ که‌ متوجه‌ این‌ گفتمان‌ است، عدم‌ انسجام‌ جبهه‌وار آن‌ است. اکنون‌ درخصوص‌ جریان‌ متجدد می‌توانید افرادی‌ را با قاطعیت‌ اسم‌ ببرید که‌ جزو سرحلقگان‌ آن‌ جریان‌ هستند، اما راجع‌ به‌ گفتمان‌ مجدد دشوار می‌توان‌ نام‌ شخصی‌ را برد. از گفتمان‌ سنتی‌ هم‌ می‌توان‌ اسم‌ افرادی‌ را به‌ عنوان‌ وجوه‌ آن‌ جریان‌ به‌ زبان‌ آورد؛ اما دریغا که‌ عدم‌ انسجام‌ و تشخص‌ (بسان‌ یک‌ جبهه‌ معرفتی) و بی‌ سر و سرداری‌ نقیصه‌ بزرگی‌ است‌ که‌ امروز متوجه‌ جریان‌ مجدد است. امروز من‌ از افراد شاخصی‌ از گذشته‌ها مثل‌ علامه‌ طباطبایی‌ و حضرت‌ امام‌ نام‌ بردم، اما امروز درباره‌ این‌ جریان‌ چندان‌ نمی‌توان‌ انگشت‌ روی‌ فرد شاخصی‌ گذاشت‌ و گفت‌ این‌ فرد سر و سردار این‌ گفتمان‌ و جریان‌ است، البته‌ متفکران‌ برجسته‌ای‌ در این‌ جبهه‌ فکری‌ حضور دارند و افراد متعددی‌ را می‌توان‌ به‌ عنوان‌ عضو این‌ جریان‌ نام‌ برد. اما کسی‌ عهده‌دار سرداری‌ و سرحلقگی‌ این‌ گفتمان‌ نیست!

اشکال‌ چهارم، فقدان‌ ترابط‌ جریانی‌ و تعامل‌ علمی‌ درون‌ گفتمانی‌ است. خود آحاد و ارکان‌ این‌ گفتمان‌ و جریان‌ با هم‌ در تعامل‌ علمی‌ منسجم‌ نیستند، در حالی‌ که‌ ترابط‌ و تعامل‌ افعال‌ میان‌ گفتمانی، موجب‌ پختگی‌ و سختگی‌ جریان‌ می‌شود.

آفت‌ پنجمی‌ که‌ پیش‌ روی‌ این‌ جریان‌ قرار دارد، نداشتن‌ راهبرد و برنامه‌ است. اصولاً‌ یک‌ نوع‌ روزمرگی‌ و انفعال‌ گریبانگیر این‌ جریان‌ است. گاهی‌ در قبال‌ کجروی‌ها و کژتابی‌های‌ جریان‌ متجدد به‌ آنها حمله، آرا و افکار آنان‌ را نقد می‌کند و گاهی‌ در زمینه‌ آرأ و ابداعات‌ خود رساله‌ای‌ می‌نویسد و مقاله‌ای‌ منتشر می‌کند. گهگاه‌ نیز با احتیاط‌ جریان‌ متجمد و سنتی‌ را نقد می‌کند، اما کلان‌نگری، و راهبردپردازی‌ و برنامه‌ریزی‌ منسجم‌ و جامع‌ ندارد. در رفتار او دوراندیشی‌ و اولویت‌گذاری‌ نیست. مجموع‌ اینها را من‌ ذیل‌ فقدان‌ راهبرد و برنامه‌ گنجاندم. البته‌ اگر این‌ گفتمان‌ به‌ خودآگاهی‌ و تعریف‌ خود برسد، می‌تواند به‌ آینده‌ و مباحث‌ و مسائل‌ خویش‌ نیز کلی‌نگر و کلان‌بین‌ شود، که‌ متاسفانه‌ چنین‌ نیست.

ششمین‌ آسیب‌ و اشکال‌ در کار جریان‌ مجدد، این‌ است‌ که‌ مجموعه‌ مدعیات‌ و مواضع‌ علمی‌ نظری‌ آن‌ هنوز خام‌ و بی‌هندسه‌ است، این‌ جریان‌ باید به‌ یک‌ دستگاه‌ فکری‌ و مدل‌ معرفتی‌ تعریف‌ و تثبیت‌ شده‌ تبدیل‌ شود.

اشکال‌ هفتم‌ عارض‌ بر گفتمان‌ سوم‌ خود سانسوری‌ است؛ عدم‌ جرات‌ برای‌ شالوده‌ شکنی‌ و عبور از سنت‌های‌ علمی‌ رایج، و مدارا و مداهنه‌ به‌ خصوص‌ در قبال‌ گفتمان‌ سنتی، به‌ دلیل‌ مراعات‌ جهات‌ شرعی‌ و محذورات‌ مناسباتی‌ از اشکالات‌ دیگر این‌ جریان‌ است؛ برخی‌ آحاد جریان‌ متجدد گاه‌ نسبت‌ به‌ موازین‌ شرعی‌ بی‌مبالاتند، پاره‌ای‌ از آنها به‌ اصول‌ اخلاقی‌ پایبند نیستند در نتیجه‌ با حرف‌ بی‌محابا درگیر می‌شوند؛ اما جریان‌ سوم، مراقب‌ جهات‌ شرعی‌ و اخلاقی‌ است. قرابت‌ اخلاقی‌ این‌ جریان‌ به‌ جریان‌ سنتی‌ و ملاحظه‌ بعضی‌ از مصالح‌ سیاسی، جهاتی‌ هستند که‌ اجازه‌ نمی‌دهند این‌ جریان‌ با جرات‌ وارد صحنه‌ شود، عرض‌ اندام‌ کند و به‌ نقد گفتمان‌ سنتی‌ و نظرات‌ کهن‌ بپردازد. در بخش‌ دوم‌ ارزیابی، که‌ بخش‌ مشکلات‌ است، عرض‌ خواهم‌ کرد فضای‌ ناآماده‌ برای‌ طرح‌ بحث‌ها و نظرهای‌ تازه‌ از موانع‌ پیش‌ روی‌ این‌ جریان‌ است، می‌توان‌ این‌ مانع‌ را در قالب‌ اشکالات‌ هم‌ بررسی‌ کرد؛ یعنی‌ آماده‌ نبودن‌ فضا و وجود موانع‌ فرهنگی‌ برای‌ ارائه‌ نظرات‌ نو و نقد دیدگاه‌های‌ سنتی، به‌ عنوان‌ خود سانسوری‌ در رفتار علمی‌ جریان‌ مجدد، ظهور و نمود می‌کند.

انقطاع‌ و گسستگی‌ طولی‌ نیز از آسیب‌هایی‌ است‌ که‌ طی‌ دهه‌های‌ گذشته‌ چند بار عارض‌ گفتمان‌ مجدد شد، عرض‌ کردم‌ علامه‌ طباطبایی‌ تحولی‌ را در فلسفه‌ آغاز کرد، اما این‌ جنبش‌ مدتی‌ متوقف‌ و دچار گسست‌ شد تا این‌ که‌ در دهه‌ اخیر فضلای‌ جوان‌ بار دیگر کارهایی‌ را شروع‌ کرده‌اند و با آگاهی‌ و توجه‌ به‌ فلسفه‌های‌ جدید و با تکیه‌ بر استعداد و ابداعات‌ خود مطالب‌ فلسفی‌ می‌نویسند و می‌گویند. کما این‌ که‌ استاد مطهری‌ نوآوری‌ را در کلام‌ آغاز کرد، اما طی‌ دهه‌ اول‌ انقلاب‌ تقریباً‌ این‌ حرکت، مسکوت‌ بود تا دوباره‌ مباحث‌ جدید کلامی‌ در دهه‌ اخیر از نو آغاز شد. در اندیشه‌ و فقه‌ سیاسی‌ نیز آرای‌ امام‌ آن‌چنان‌ که‌ شایسته‌ بود پی‌گرفته‌ نشد، گسستگی‌ و عدم‌ امتداد در تولید و توسعه‌ تفکر، آسیب‌ هشتمی‌ است‌ که‌ گهگاه‌ متوجه‌ این‌ گفتمان‌ می‌شود و امیدوارم‌ در آینده‌ تکرار نشود.

توجیه‌گری‌ برخی‌ عملکردهای‌ حاکمیت‌ محقق‌ – که‌ گاه‌ بر اثر ندانم‌کاری‌ها و اهمال‌ مدیران‌ قابل‌ دفاع‌ هم‌ نیست‌ – اشکال، یا به‌ تعبیر دقیق‌تر مشکل‌ نهم‌ این‌ گفتمان‌ است. چرا که‌ از سویی‌ حاکمیت‌ کنونی‌ (نظام‌ جمهوری‌ اسلامی) مولود این‌ تفکر است، از سوی‌ دیگر این‌ انقلاب‌ و دولت‌ برساخته‌ از یک‌ سلسله‌ آرمان‌ها و ارزش‌های‌ متعالی‌ و خونبهای‌ هزاران‌ شهید پاکباخته‌ است، از این‌رو حمایت‌ هواداری‌ از آن‌ یک‌ تکلیف‌ است، اما من‌ تصور می‌کنم‌ این‌ هواداری‌ و وفاداری‌ بجا، نسبت‌ به‌ انقلاب، گاه‌ آن‌ را به‌ دفاع‌ از صورت‌ محقق‌ و عملکرد گهگاه‌ خطای‌ کارگزاران‌ وامی‌دارد و خواه‌ ناخواه، این‌ دفاع‌ گاه‌ به‌ صورت‌ توجیه‌ مصادیق‌ و رفتارهای‌ جزئی‌ بعضی‌ دولتمردان‌ نمودار می‌شود. این‌ آفت‌ بزرگی‌ است. این‌ گفتمان‌ در قبال‌ عینیت‌ محقق‌ واقعیت‌ها باید ارزیابانه‌ و همه‌جانبه‌نگر برخورد کند و توجیه‌گری‌ مطلق‌ هرچه‌ رخ‌ می‌دهد زیانش‌ نسبت‌ به‌ جنبش‌ نوآوری‌ و نظریه‌پردازی‌ بیش‌ از آن‌ خواهد بود که‌ گاه‌ بعضی‌ از مسائل‌ بی‌دفاع‌ بماند. در عین‌ این‌ که‌ ما احساس‌ وظیفه‌ می‌کنیم‌ و می‌بایست‌ از انقلاب، از قانون‌ اساسی‌ و از حکومت‌ انقلاب، هم‌ در مقام‌ نظر، هم‌ در مقام‌ مصداق‌ و عینیت‌ دفاع‌ کنیم. اینها نمونه‌هایی‌ بود از آسیب‌هایی‌ که‌ به‌ صورت‌ اشکالات‌ و آفات‌ گفتمان‌ مجدد می‌توان‌ مطرح‌ کرد.

اما مشکلات‌ و موانع‌ پیش‌ روی‌ گفتمان‌ مجدد:

اختناق‌ سفید، مانع‌ اساسی‌ پیش‌ روی‌ نوآوری‌ و نواندیشی‌ اصیل‌ معاصر ایران‌ است، استیلای‌ اختناق‌ سفید بدین‌ معناست‌ که‌ ما از حیث‌ روانی‌ می‌ترسیم‌ حرف‌ نو بزنیم. این‌ بدین‌ معنا نیست‌ که‌ شحنه‌ها با درفش‌ و دشنه‌ بالای‌ سر عناصر گفتمان‌ مجدد ایستاده‌ و اجازه‌ ابراز وجود نمی‌دهند، بلکه‌ ملاحظه‌ کاری‌ خود آحاد این‌ جریان‌ و فضای‌ غیرمساعد و مسموم‌ ناشی‌ از کژتابی‌ جریان‌ سنتی‌ و کج‌رفتار جریان‌ متجدد، آنان‌ را گاه‌ از نوآوری‌ و گاه‌ از نوگویی‌ باز می‌دارد.

حدود هفت‌ هشت‌ سال‌ پیش‌ مقام‌ معظم‌ رهبری‌ به‌ قم‌ مشرف‌ شدند و چند روزی‌ ماندند. هم‌ در جلسات‌ عمومی، هم‌ در جلسات‌ خصوصی، ایشان‌ به‌ بعضی‌ از بزرگان‌ حوزه‌ و در مجامع‌ حوزوی‌ تاکید فرمودند:

«اجازه‌ بدهید جوان‌ترها حرف‌هایشان‌ را بزنند. حال‌ ممکن‌ است‌ گاه‌ خطا هم‌ کرده‌ باشند، ولی‌ می‌ارزد، میدان‌ را باز کنید که‌ جوان‌ترها حرف‌هایشان‌ را بزنند، اگر حتی‌ تصور می‌کنیم‌ گاه‌ یک‌ سخن‌ پخته‌ و سخته‌ نیست، عمیق‌ و دقیق‌ نیست، یا با پاره‌ای‌ مشهورات‌ معارضت‌ دارد؛ اجازه‌ بدهید اینها به‌ صحنه‌ بیایند و حرف‌های‌ تازه‌ بزنند تا در بوته‌ چالش‌ و ترازوی‌ سنجش‌ علمی‌ قرار گیرد و زلال‌ و صافی‌ شود. و فرمودند جلساتی‌ باید برگزار شود و مباحث‌ نو در عرصه‌ فکر و فقه‌ در آنها مطرح‌ شود.» دوستان‌ ما در پژوهشگاه‌ یک‌ سلسله‌ همایش‌هایی‌ راه‌ انداختند و طی‌ بیست‌ و چهار نشست، هر دو ماه‌ یک‌ بار مجموعه‌ای‌ از مباحث‌ و مناظر طرح‌ شد. بعد به‌ کار بسیار خوبی‌ منتهی‌ شد که‌ مدیریت‌ محترم‌ حوزه‌ سه‌شنبه‌ها در صحن‌ فیضیه‌ آغاز کرد؛ ما دیگر آن‌ جلسات‌ را تعقیب‌ نکردیم.

بنده‌ بحثی‌ را در یکی‌ از دانشگاه‌ها طرح‌ کرده‌ بودم‌ و شبکه‌ چهار سیما هم‌ ظاهراً‌ ضبط‌ و پخش‌ کرده‌ بود. بحث‌ در نقد دمکراسی‌ بود و ارائه‌ یک‌ مدل‌ سازگار از دمکراسی‌ و دیانت، که‌ همان‌ دیدگاه‌ را در مقاله‌ نظریه‌ دمکراسی‌ قدسی‌ قبلاً‌ نیز طرح‌ کرده‌ بودم. یکی‌ از بزرگان‌ حوزه‌ که‌ مدرس‌ بسیار محترمی‌اند، از ناحیه‌ یک‌ تشکل‌ رسمی‌ مکاتبه‌ کرده‌ بودند و اعتراض‌ کرده‌ بودند به‌ شبکه‌ چهار که‌ چرا فلان‌کس‌ چنین‌ چیزی‌ گفت. با این‌ که‌ او و اکثراً‌ بنده‌ را می‌شناسند. مبانی‌ و مواضع‌ فکری‌ من‌ روشن‌ است. آن‌ بحث‌ هم‌ یک‌ بحث‌ علمی‌ و دقیق‌ بود و هرکس‌ می‌تواند آن‌ را نقد کند، اما برخورد سلبی‌ و بدون‌ استدلال‌ کاری‌ از پیش‌ نمی‌برد. چند سال‌ پیش‌ در جلسه‌ای‌ شبیه‌ همین‌ جلسه‌ به‌ همین‌ مانع‌ اشاره‌ کردم، یکی‌ از اساتید بنده‌ در یادداشتی‌ به‌ من‌ اعتراض‌ کرد که‌ «فلانی، کی‌ به‌ شما اجازه‌ نمی‌دهد که‌ حرف‌ تازه‌ای‌ بزنید؟» من‌ قصد داشتم‌ بعد از جلسه‌ خدمتشان‌ توضیح‌ بدهم. بار دوم‌ یادداشت‌ دادند، چون‌ من‌ فکر می‌کردم‌ که‌ شاید در همان‌ جا مناسب‌ نباشد چیزی‌ عرض‌ بکنم‌ (چون‌ ایشان‌ استاد بنده‌ هستند) پاسخ‌ ندادم، در نهایت‌ چون‌ بحث‌ من‌ تمام‌ شد، ایشان‌ به‌ صورت‌ شفاهی‌ اظهار لطف‌ کردند و فرمودند شما که‌ این‌ جور می‌گویید، کی‌ نمی‌گذارد؟ عرض‌ کردم‌ من‌ نمی‌خواهم‌ بگویم‌ دولت‌ یا مرجع‌ دیگری‌ رسماً‌ نمی‌گذارد، من‌ می‌خواهم‌ بگویم‌ فضا برای‌ نواندیشی‌ و نوگویی‌ مساعد نیست. بعد که‌ جایگاه‌ سخنرانی‌ را ترک‌ کردم، عده‌ای‌ دور و بر من‌ جمع‌ شدند و به‌ شدت‌ به‌ من‌ تعرض‌ می‌کردند که‌ چرا این‌ حرف‌ را زدی؟ آنها با حالت‌ تعرض‌ و انتقاد تا خارج‌ تالار با من‌ آمدند، پس‌ از اصرار به‌ آنها گفتم:

«منظورم‌ همین‌ فضاست! من‌ گفتم‌ «نمی‌شود حرف‌ نو زد» این‌ گونه‌ برخورد می‌کنید، وای‌ اگر سخن‌ نو و نامانوسی‌ ابراز کنم!»

مسائلی‌ را که‌ برای‌ شهید مطهری‌ پیش‌ آمد، بعضی‌ از دوستان‌ حتما به‌ خاطر دارند، ایشان‌ در رساله‌ «مساله‌ حجاب» مطالبی‌ مرقوم‌ فرمودند که‌ بعضی‌ سنتی‌ها بسیار تند به‌ ایشان‌ حمله‌ کردند. حتی‌ به‌ ایشان‌ اهانت‌ هم‌ شد، در حالی‌ که‌ ایشان‌ نظر فقهی‌اش‌ را ابراز کرده‌ بود و چندان‌ هم‌ حرف‌ غیرمتعارفی‌ نزده‌ بود. همچنین‌ در مقطعی‌ دیگر وقتی‌ افکار و آرای‌ شهید صدر مطرح‌ شد، باز حادثه‌ تکرار شد و بعضی‌ عناصر تند و مدعی‌ نوگرایی‌ آن‌ روز، شهید صدر را متهم‌ کردند و ایشان‌ را توجیه‌گر سرمایه‌داری‌ خواندند!

البته‌ عوامل‌ گوناگونی‌ موجب‌ این‌ اختناق‌ است؛ یعنی‌ گاه‌ حرف‌های‌ سست‌ معارض‌ و ضددینی‌ اظهار شده‌ فضا را خراب‌ می‌کند و جریان‌ سنتی‌ و حتی‌ شخصیت‌های‌ روشن‌بین‌ را به‌ عکس‌العمل‌هایی‌ وا می‌دارد، گاه‌ نیز مسائل‌ سیاسی‌ روز محدودیت‌ ایجاد می‌کند، یعنی‌ شما هر سخنی‌ که‌ می‌گویید ممکن‌ است‌ به‌ نفع‌ یکی‌ از جریان‌ها تمام‌ شود، توجیه‌گر این‌ جریان‌ قلمداد شود یا تئوریزه‌ کننده‌ مدعیات‌ و رفتارهای‌ آن‌ جریان‌ به‌ حساب‌ بیاید. در نتیجه‌ نمی‌توانید حرف‌ بزنید، چون‌ اگر چیزی‌ گفتید به‌ نفع‌ یک‌ جریان‌ بود، آن‌ یکی‌ می‌گوید که‌ این‌ شخص، مواضع‌ آن‌ جریان‌ را تئوریزه‌ می‌کند، اگر به‌ نفع‌ جریان‌ دیگر بود، جریان‌ مقابل‌ خواهد گفت‌ که‌ این‌ حرف، تئوریزه‌ کردن‌ رفتار و ادعاها و مواضع‌ فلان‌ جریان‌ است.

دومین‌ مشکل‌ و مانع‌ پیش‌ روی‌ جریان‌ سوم، وجود خرده‌ گرایش‌های‌ موازی، متشابه‌ و مشتبه‌ است. پاره‌ای‌ از آفت‌هایی‌ که‌ در بخش‌ آفات‌ عرض‌ کردم، موجب‌ این‌ مشکل‌ و مشکل‌ اول‌ است. به‌هرحال‌ عده‌ای‌ با اصطیاد در مقابل‌ نص‌ – نه‌ اجتهاد، چون‌ اگر اجتهاد باشد مقدس‌ است‌ و قطعاً‌ دیگر در مقابل‌ نص‌ نیست‌ – نظرات‌ بی‌مبنا و غیرقابل‌ دفاعی‌ طرح‌ می‌کنند. حتی‌ در قبال‌ نص‌ قرآنی‌ فتوا می‌دهند، برخلاف‌ نصوص‌ روایی‌ که‌ معتبرند، نظر می‌دهند، در مسائل‌ کلامی‌ مرز شکنی‌ می‌کنند، نسبت‌ به‌ بزرگان‌ شیعه‌ و سلف، قداست‌زدایی‌ می‌کنند.

عده‌ای‌ دیگر دچار زمانه‌ زدگی‌اند، هرآنچه‌ زمانه‌ می‌پسندد می‌گویند و توجیه‌ می‌کنند. دو سخنرانی، دو مقاله، از یک‌ نفر، با فاصله‌ زمانی‌ ۵ تا ۱۰ سال‌ می‌توان‌ نشان‌ داد که‌ دو رای‌ متقابل‌ و متعارض‌ ابراز کرده‌ است‌ از مشهورات‌ مثال‌ می‌زنم: امام‌ تعبیر «ولایت‌ مطلقه‌ فقیه» را طرح‌ کردند، عده‌ای‌ تندرو و مفرط، ولایت‌ فقیه‌ را با «حکومت‌ مطلقه» برابر انگاشتند و در توجیه‌ آن‌ سخن‌ها سر دادند. همان‌ها ۵ سال‌ یا ۱۰ سال‌ بعد که‌ جو سیاسی‌ و زمانه‌ عوض‌ شد، نظرشان‌ عوض‌ شد و حتی‌ اصل‌ ولایت‌ فقیه‌ و ریشه‌ قرآنی، روایی‌ و پیشینه‌ فقهی‌ آن‌ را زیر سوال‌ بردند حتی‌ نظرات‌ صریح‌ امام‌ را تحریف‌ کردند! این‌ زمانه‌زدگی‌ها و اصطیادگری‌ها، بزرگان‌ ما و حوزه‌ را ترسانده‌ است. به‌ همین‌ دلیل‌ گاه‌ سخن‌ تازه‌ حمل‌ بر این‌ آفات‌ می‌شود.

فقه‌ ژورنالی، کلام‌ ژورنالی، اندیشه‌ورزی‌ ژورنالی، سطحی‌ و تبلیغاتی‌ و بی‌مایه‌ و بی‌پایه‌ که‌ فقط‌ مصرف‌ روزانه‌ای‌ و روزنامه‌ای‌ دارد، به‌ عنوان‌ نوآوری‌ فقهی‌ و کلامی‌ و اندیشگی، به‌ موازات‌ جریان‌ اصیل‌ نواندیشی‌ مطرح‌ می‌شود و جنبش‌ اصیل‌ اصلاح‌ و ابداع‌ را ویران‌ می‌کند. و این‌ گفتمان‌ مجدد است‌ که‌ در این‌ میان، حقیقتا زیان‌ می‌کند.

امروز شاذگرایی‌ مد شده‌ است، عده‌ای‌ می‌روند در گوشه‌ای‌ مثلاً‌ لابه‌لای‌ سرائر ابن‌ ادریس‌ قول‌ شاذی‌ را پیدا می‌کنند و به‌ عنوان‌ نظر جدید و خاص‌ فقهی‌ عرضه‌ می‌کنند. گاه‌ اینها خود قدرت‌ یا جرات‌ طرح‌ و ابراز حرف‌ تازه‌ را ندارند؛ به‌ همین‌ علت‌ بعضی‌ از حضرات‌ برخی‌ نظرات‌ را طرح‌ می‌کنند، سپس‌ حتماً‌ جست‌ و جو می‌کنند از شیخ‌ مفید، شیخ‌ طوسی‌ یا کسی‌ از بزرگان‌ شاهد می‌آوردند تا در پناه‌ آنان‌ سخن‌ شاذ خود را طرح‌ کنند، زیرا که‌ این‌ بزرگان‌ جزو استوانه‌های‌ ما و تالی‌ تلو معصومین‌ هستند و توسل‌ به‌ آنها پناهگاه‌ شاذگرایان‌ شده‌ است. شاذگرایی‌ کار علمی‌ نیست. همواره‌ بر خلاف‌ قوم‌ سخن‌ گفتن‌ برخلاف‌ اکثریت‌ سخن‌ گفتن‌ به‌ معنی‌ نوآوری‌ نیست. برخی‌ حضرات‌ از سیاست‌ «خالِف‌ تُعرف» پیروی‌ می‌کنند!

مسیحیت‌زدگی‌ در حوزه‌ کلام‌ و شریعت، اخیراً‌ بودیسم‌زدگی‌ در حوزه‌ عرفان، سنی‌زدگی‌ در فقه‌ و گاه‌ در کلام‌ نمونه‌ دیگری‌ از رفتار موازی‌کاران‌ است. این‌ رفتارها نوعاً‌ از سوی‌ متجددها صورت‌ می‌گیرد و مجموعاً‌ یکی‌ از موانع‌ بزرگ‌ پیش‌ روی‌ گفتمان‌ مجدد را پدید می‌آورد.

مانع‌ سوم، سیاست‌ آلودگی‌ فضای‌ کشور است. قبلاً‌ اشاره‌ کردم‌ امروز شما چیزی‌ نمی‌توانید بگویید که‌ حمل‌ بر مواضع‌ سیاسی‌ جریان‌ها نشود و این‌ پدیده‌ از موانع‌ بسیار مهم، پیش‌ روی‌ گفتمان‌ مجدد است.

چهارمین‌ مانع‌ رشد گفتمان‌ مجدد، ضرورت‌ها و اضطرارهای‌ روزمره‌ علمی‌ است‌ که‌ خود را بر این‌ جریان‌ تحمیل‌ می‌کند و آحاد آن‌ را به‌ خود مشغول‌ می‌سازد. ما جمعی‌ مهذب‌ و ممحض‌ در تولید فکر و فقه‌ نداریم. عده‌ای‌ که‌ می‌توانند مولد باشند و حرف‌ نو بزنند، به‌ دلیل‌ هجمه‌ها و نیازها هر روز درگیر کاری‌ و مطلبی‌ می‌شوند و از کار تولید باز می‌مانند. باید جمعی‌ ممحض‌ بشوند تا آیه‌ی‌ نفر به‌ طور جدی‌ محقق‌ شود. عده‌ای‌ باید از میدان‌ جهاد خارج‌ شوند، در کناری‌ بنشینند، امکاناتی‌ هم‌ فراهم‌ شود – من‌ حتی‌ تامل‌ کرده‌ام‌ که‌ با چه‌ شرایطی‌ و چه‌ کسانی‌ با چه‌ توانایی‌ هایی‌ برای‌ چه‌ کارهایی‌ باید گوشه‌ای‌ بنشینند – ده‌ سال‌ مطالعه‌ کنند و بعد از ده‌ سال، مجموعه‌ای‌ از مباحث‌ مبنایی‌ نو را در عرصه‌های‌ گوناگون‌ عرضه‌ کنند.

فقدان‌ سخت‌افزار و نرم‌افزارهای‌ مورد نیاز مانع‌ ششم‌ پیش‌ روی‌ گفتمان‌ مجدد است. انقلاب‌ و نظام، مولود این‌ تفکر و گفتمان‌ است، اما کمترین‌ بهره‌ را این‌ گفتمان‌ و این‌ جریان‌ از امکانات‌ انقلاب‌ برده‌ است. امروز گفتمان‌ متجدد نسبت‌ به‌ گفتمان‌ مجدد از امکانات‌ دولتی‌ و حکومتی‌ بیشتری‌ برخوردار است.

مانع‌ هفتم، مشکل‌ زبان‌ است. الان‌ گفتمان‌ متجدد به‌ سرعت، افکار، آرا و آثارش‌ را به‌ بیرون‌ مرزها منتقل‌ می‌کند. تا در محیط‌های‌ علمی‌ و فکری‌ فرامرزی‌ خود را معرفی‌ و برای‌ خویش‌ اعتبار و وجاهت‌ علمی‌ دست‌ و پا کند، کسانی‌ با کیف‌های‌ پر از مقاله‌ ترجمه‌ شده‌ از ایران‌ خارج‌ می‌شوند و آنها را بین‌ مجلات‌ بیرون‌ مرز توزیع‌ می‌کنند و بسیار می‌کوشند آن‌ جریان‌ در بیرون، وجه‌ غالب‌ تفکر معاصر ایران‌ قلمداد شود؛ اما به‌ دلیل‌ این‌ که‌ آثار تولیدی‌ گفتمان‌ مجدد عمدتاً‌ به‌ فارسی‌ است، اسیر زندان‌ زبان‌ است‌ و امکانات‌ کافی‌ را هم‌ برای‌ صدور فرآورده‌های‌ علمی‌ خود در اختیار ندارد، پس‌ در مقیاس‌ جهانی‌ شکفته‌ و شناخته‌ نمی‌شود، باید در این‌باره‌ تدبیری‌ اساسی‌ اندیشیده‌ شود.

ما حرف‌های‌ ارزشمندی‌ داریم‌ که‌ می‌توانیم‌ در عرصه‌ جهانی‌ طرح‌ کنیم. بنده، کوچکترین‌ جمع‌ حوزویانم. گاهی‌ در فرصت‌ هایی‌ که‌ پیش‌ می‌آید در سفرهای‌ ما و در مواجهه‌ با صاحبان‌ اندیشه‌ بیرون‌ مرزها آزموده‌ام‌ و احساس‌ کرده‌ام‌ که‌ ما در سطح‌ جهانی‌ مخاطبان‌ بسیاری‌ داریم. من‌ بارها آزموده‌ام، این‌ گوهرهای‌ سربسته‌ای‌ که‌ ما در انبان‌ موجودیت‌ خویش‌ فراهم‌ داریم‌ اگر با ترجمه‌ به‌ زبان‌های‌ دیگر پیش‌ چشمان‌ مردم‌ گوهرشناسی‌ قرار گیرد، وجهه‌ ایران‌ طور دیگری‌ جلوه‌ خواهد کرد. متاسفانه‌ بعضی‌ از مترجمان‌ و نویسندگانی‌ که‌ فکر ایرانی‌ و شیعی‌ ما را در اوائل‌ انقلاب‌ ترجمه‌ کردند الان‌ به‌ این‌ نظر غلط‌ و نادرست‌ رسیده‌اند که‌ ایران‌ از تولید اندیشه‌ باز ایستاده‌ است! همان‌ کسانی‌ که‌ آثار شهید مطهری، شریعتی، شهید بهشتی‌ و امثال‌ اینها را ترجمه‌ می‌کردند فکر می‌کنند نسل‌ مولد اندیشه‌ در ایران‌ منقرض‌ شده! و گاهی‌ نیز بعضی‌ از آن‌ها هدایت‌ شده‌اند به‌ سمت‌ ترجمه‌ آثار و افکار جریان‌ متجدد – که‌ جز نشخوار سخنان‌ غربی‌ها چیزی‌ در چنته‌ ندارند – تا این‌ جور نمایانده‌ شود که‌ رویکرد غالب‌ فکری‌ ایران‌ امروز، رویکرد غربی‌ است‌ و علت‌ عمده‌ این‌ وضعیت‌ این‌ است‌ که‌ ما نمی‌توانیم‌ تولیدات‌ فکری‌ و اندیشه‌ای‌ مان‌ را به‌ مردم‌ غیرفارسی‌ زبان‌ عرضه‌ کنیم. حل‌ مشکل‌ ترجمه‌ امکانات‌ خاص‌ خود را می‌خواهد، تا آثار و افکار جریانات‌ مجدد به‌ نحو اصولی‌ و فنی‌ و عالمانه‌ و تخصصی‌ به‌ زبان‌های‌ دیگر ترجمه‌ و ارائه‌ شود.

به‌ هر حال‌ مجموعه‌ای‌ از اشکالات‌ و مشکلات‌ و آسیب‌ها و آفات، در مقابل‌ تفکر دینی‌ نو ایران‌ که‌ من‌ از آن‌ به‌ گفتمان‌ سوم‌ دین‌پژوهی‌ معاصر (گفتمان‌ مجدد) تعبیر کردم، خودنمایی‌ می‌کند و می‌بایست‌ برای‌ حل‌ و فصل‌ آنها تدبیری‌ اندیشید. من‌ درخصوص‌ راهکارهای‌ آنها هم‌ اندیشیده‌ام‌ که‌ بیان‌ آنها در این‌ مجال‌ نمی‌گنجد.

در پایان‌ تاکید می‌کنم‌ که‌ راه‌ برون‌ رفت‌ از بحران‌ معرفتی‌ و فکری‌ در ایران‌ کنونی، فقط‌ پشتیبانی‌ از این‌ جریان‌ و گفتمان‌ است. امروز ما با شیوه‌ها و مطالب‌ سنتی‌ بسیط‌ نمی‌توانیم‌ در قبال‌ اندیشه‌های‌ نو به‌ نو جهانی‌ عرض‌ اندام‌ کنیم، البته‌ انتقاد من‌ معطوف‌ به‌ رویکرد و عملکرد سنتی‌ است، اما ذخایر علمی‌ غنی‌ ما دفینه‌های‌ گرانبهایی‌ است‌ که‌ اسیر خاک‌ است‌ و باید استخراج‌ شود، گوهرهایی‌ که‌ در فقه‌ ما، اصول‌ ما، حدیث‌ ما، رجال‌ ما، تفسیر ما، فلسفه‌ ما، کلام‌ ما، اخلاق‌ ما و اندیشه‌ اجتماعی‌ سیاسی‌ ما هست، بسیار غنی‌ و قویم‌ است. یکی‌ از وظایف‌ گفتمان‌ مجدد همین‌ کشف‌ و عرضه‌ این‌ گوهرهاست. و مطمئناً‌ با وام‌گیری‌ از افکار وارداتی‌ و اندیشه‌ غربی‌ به‌ هیچ‌ جا نمی‌رسیم. باید به‌ تولید اندیشه‌ و تجدید حیات‌ دینی‌ و احیای‌ مواریث‌ خودی‌ و نوآوری‌ روی‌آوریم‌ و مشکلات‌ پیش‌ روی‌ آن‌ را حل‌ کنیم‌ و آسیب‌ها و آفات‌ را بزداییم. این‌ راه‌ نجات‌ حکمت‌ و معرفت‌ و حتی‌ حکومت‌ و دیانت‌ در ایران‌ معاصر است. با عرض‌ پوزش، والسلام‌ علیکم‌ و رحمه‌ا و برکاته.

پی‌نوشت‌ها:

۱- مطلب‌ فوق، متن‌ سخنرانی‌ است‌ که‌ در دومین‌ نمایشگاه‌ مراکز علمی‌ پژوهشی‌ حوزه‌ علمیه‌ قم، در تاریخ‌ ۲۸/۹/۸۱ ایراد گردیده‌ است.

۲- همان.

۳- رشاد، علی‌اکبر، دین‌پژوهی‌ معاصر، درنگ‌ و درایتی‌ در گفتمانهای‌ دینی‌ سنتی، متجدد و مجدد، موسسه‌ دانش‌ و اندیشه‌ معاصر، ۱۳۸۲٫

این‌ گفتمان‌ به‌ ارزش‌ مواریث‌ خودی‌ و میراث‌ غنی‌ و قویم‌ فکری‌ و علمی‌ بازمانده‌ از سلف، توجه‌ و باور دارد و ارزیابانه‌ و عالمانه‌ بدان‌ وفادار است، در عین‌ حال‌ به‌ دستاورد فکر بشر معاصر احترام‌ می‌گذارد و در مقام‌ گزینش‌ یافته‌های‌ معرفتی‌ ملل‌ دیگر برمی‌آید و، به‌ جد در صدد تامل‌ و تولید و ارائه‌ اندیشه‌های‌ تازه‌ و مستقل‌ است.

شکست‌ دیالکتیک‌ فلسفی‌ در ایران‌ به‌ همت‌ فلسفی‌ مرحوم‌ علامه‌ طباطبایی‌ و شاگردانش‌ رخ‌ داد و طرد مارکسیسم‌ سیاسی‌ با پیدایش‌ اندیشه‌ سیاسی‌ جدید ایران‌ و عملاً‌ توسط‌ امام‌ و بعضی‌ دیگر از متفکران‌ و روشنفکران‌ و نویسندگان‌ مسلمانِ‌ تحت‌ تاثیر او روی‌ داد.

من‌ احساس‌ می‌کنم‌ در دوره‌ نه‌ چندان‌ طولانی، در خصوص‌ مباحث‌ هرمنوتیکی، فهم‌پژوهی‌ و منطق‌ فهم‌ دین‌ به‌ یک‌ انسجام‌ علمی‌ خوبی‌ دست‌ خواهیم‌ یافت‌ و در مجموع، تلاش‌های‌ این‌ موج‌ جدید، به‌ ارتباط‌ و تعامل‌ منطق‌ علمی‌ اسلامی‌ جدید با جهان‌ نو منتهی‌ خواهد شد.

یک‌ آسیب‌ و اشکال‌ در کار جریان‌ مجدد، این‌ است‌ که‌ مجموعه‌ مدعیات‌ و مواضع‌ علمی‌ نظری‌ آن‌ هنوز خام‌ و بی‌هندسه‌ است، این‌ جریان‌ باید به‌ یک‌ دستگاه‌ فکری‌ و مدل‌ معرفتی‌ تعریف‌ و تثبیت‌ شده‌ تبدیل‌ شود.

عدم‌ جرات‌ برای‌ شالوده‌ شکنی‌ و عبور از سنت‌های‌ علمی‌ رایج، و مدارا و مداهنه‌ به‌ خصوص‌ در قبال‌ گفتمان‌ سنتی، به‌ دلیل‌ مراعات‌ جهات‌ شرعی‌ و محذورات‌ مناسباتی‌ از اشکالات‌ دیگر این‌ جریان‌ است؛

اختناق‌ سفید، مانع‌ اساسی‌ پیش‌ روی‌ نوآوری‌ و نواندیشی‌ اصیل‌ معاصر ایران‌ است، استیلای‌ اختناق‌ سفید بدین‌ معناست‌ که‌ ما از حیث‌ روانی‌ می‌ترسیم‌ حرف‌ نو بزنیم. این‌ بدین‌ معنا نیست‌ که‌ شحنه‌ها با درفش‌ و دشنه‌ بالای‌ سر عناصر گفتمان‌ مجدد ایستاده‌ و اجازه‌ ابراز وجود نمی‌دهند، بلکه‌ ملاحظه‌ کاری‌ خود آحاد این‌ جریان‌ و فضای‌ غیرمساعد و مسموم‌ ناشی‌ از کژتابی‌ جریان‌ سنتی‌ و کج‌رفتار جریان‌ متجدد، آنان‌ را گاه‌ از نوآوری‌ و گاه‌ از نوگویی‌ باز می‌دارد.

فقه‌ ژورنالی، کلام‌ ژورنالی، اندیشه‌ورزی‌ ژورنالی، سطحی‌ و تبلیغاتی‌ و بی‌مایه‌ و بی‌پایه‌ که‌ فقط‌ مصرف‌ روزانه‌ای‌ و روزنامه‌ای‌ دارد، به‌ عنوان‌ نوآوری‌ فقهی‌ و کلامی‌ و اندیشگی، به‌ موازات‌ جریان‌ اصیل‌ نواندیشی‌ مطرح‌ می‌شود و جنبش‌ اصیل‌ اصلاح‌ و ابداع‌ را ویران‌ می‌کند.

مسیحیت‌زدگی‌ در حوزه‌ کلام‌ و شریعت، اخیراً‌ بودیسم‌زدگی‌ در حوزه‌ عرفان، سنی‌زدگی‌ در فقه‌ و گاه‌ در کلام‌ نمونه‌ دیگری‌ از رفتار موازی‌کاران‌ است.

امروز شما چیزی‌ نمی‌توانید بگویید که‌ حمل‌ بر مواضع‌ سیاسی‌ جریان‌ها نشود و این‌ پدیده‌ از موانع‌ بسیار مهم، پیش‌ روی‌ گفتمان‌ مجدد است.

امروز ما با شیوه‌ها و مطالب‌ سنتی‌ بسیط‌ نمی‌توانیم‌ در قبال‌ اندیشه‌های‌ نو به‌ نو جهانی‌ عرض‌ اندام‌ کنیم،

نه گام


مراد از مبانی «معرفتی ـ ارزشیِ» الگو، مجموعه‌ی قضایای فلسفی ـ لاهوتی‌ای‌ست که تبیین و تحلیل زیرساخت‌های «هستی‌شناختی»، «جهان‌شناختی»، «انسان‌شناختی»، «اجتما‌ع‌شناختی»، «معرفت‌شناختی» (منابع، در زمره‌ی همین مبنا بشماراست)، «روش‌شناختی»، «اخلاقی» (زیرساخت‌های ارزشی و نگاه به دنیا و نسبت دنیا و آخرت در همین مبنا جای می‌گیرد)، «موضوع‌شناختی» و «مختصات‌شناختیِ» پیشرفت‌ورزی اسلامی و الگوی پیشرفت اسلامی ـ ایرانی را برعهده دارد (ظروف زمانی ـ زمینی، و قومی ـ اقلیمی نیز در شمار مبنای مختصات‌شناختی‌ست). از آن‌جا که دستیابی به الگوی پیشرفت، در گرو اکتشاف «منطق طراحی» الگو از سویی، و «مبانی معرفتی ـ ارزشی» آن از دیگرسوست، بذل جهد و سعی مقدور در تبیین «منطق» و «مبانی»، تقدم رتبی بر هر اقدام دیگری در راستای تدوین الگوی پیشرفت اسلامی ایرانی دارد.

دستیابی به مبانی «معرفتی ـ ارزشی» الگو، در نــه گـام نظـری و عملـی به شرح زیر، فراچنگ می‌آید:
گام یکم) تشکیل حلقه‌ی علمی ـ نظری شایسته با شناسایی و کارگماشت افراد ذی‌صلاحیت.
گام دوم) تعریف «پیشرفت‌ورزی» و الگوی پیشرفت اسلامی، و ساحات و سطوح آن دو (تبیین ماهیت و مؤلفه‌های دو مقوله) با بهره‌گیری توأماً از شیوه‌های کتابخانه‌ای و میدانی.
گام سوم) طراحی روش مطالعه‌ی مبانی اسلامی پیشرفت‌ورزی و طراحی الگوی پیشرفت.
گام چهارم) مطالعه‌ی مبانی پیشرفت‌ورزی و الگوی پیشرفت، از سوی حلقه، و نیز فراخوانی و نظرخواهی از اصحاب معرفت در حوزه‌های تخصصی مربوط. (باید توجه داشت که در مانحن‌فیه، دو گروه مبنا مطرح است: مبانی اسلامی پیشرفت‌ورزی انسان و مبانی الگوی پیشرفت اسلامی ایرانی)
گام پنجم) گردآوری مقالات و مقالت‌های اصحاب معرفت، که در اجابت فراخوان فرارسیده است.
گام ششم) اصطیاد نظرات استوارتر و سازا، و صورت‌بندی آنها.
گام هفتم) در معرض نقد و نقض ارباب نظر قراردادن سامانه‌ی حاصل از اصطیاد و صورت‌بندی.
گام هشتم) تنظیم سازِکار انتقال از «مبانی» [نهایی شده] به «بناها»، و تبدیل «نظر و نگره» به الگوی عملی منطبق بر ظروف متفاوت و شرائط متطور اقالیم اسلامی.
گام نهم) ترسیم چارچوبه و سیر و مسیر [نقشه‌ی راه] طراحی الگوی پیشرفت اسلامی ـ ایرانی:
۹/۱٫ تمهید مقدمات عملی برای اکتشاف نظریه‌ی پیشرفت اسلامی و «الگوی اسلامی ـ ایرانی» (مانند کارسنجی، ظرفیت‌شناسی و تقسیم کار ملی، راه‌اندازی اندیشه‌کده‌های تخصصی مورد نیاز).
۹/۲ . تعریف «پیشرفت‌ورزی اسلامی» و «الگوی پیشرفت» و تعیین مسئله‌ی اصلی و ابعاد هر یک از آنها، و نیز اهداف تحقیق و طراحی «الگوی اسلامی ـ ایرانی».
۹/۳ . تهیه‌ی منطق طرّاحی «الگوی اسلامی ـ ایرانی» پیشرفت، با لحاظ عناصر دخیل در هندسه و ساختار الگو، عواملی چون:
۱٫ عاملیت انسان (فرد ـ جامعه)،
۲٫ متعلق‌های مواجهه‌ی انسان (جوانحی + جوارحی) در عرصه‌ی حیات.
۳٫ متعلق‌های مواجهه‌های آدمی (به نحو سَبر و تقسیم)
۴٫ انواع احکام و قضایای تشکیل‌دهنده‌ی الگو (= تبیینی/ مبانی+ تکوینی/ توصیفی + تکلیفی/ تجویزی + تهذیبی/ توصیه‌ای)
۵٫ عوامل پیرامونی و سازِکارهای تحقق و تطبیق بر ظروف و شرائط (و تعیین ذاتیات/ ثابتات و عرضیات/ متغیرات الگو).
[تنظیم جدول چندبعدی حاوی عناصر و تعیین نسبت و مناسبات عرضی و طولی آنها با همدیگر]
۹/۴ . شناخت ابعاد و اجزای الگو:
أ) تعیین قلمرو و هندسه‌ی الگو (شبکه‌ی افقی عرصه‌های اصلی تعامل براساس بیان منسوب به امام صادق(ع) چهار قسم است: اصول التعامل اربعه: التعامل مع الله، التعامل مع النفس، التعامل مع الناس، التعامل مع الدنیا)
ب) طراحی ساختار دامنه‌ی هر یک از اضلاع (هرم عمودی)
ت) تفکیک عناصر ذاتی/ ثابت (تشکیل‌دهنده‌ی نظریه‌ی پیشرفت‌ورزی اسلامی)، و عرضی/ متغیر (تشکیل‌دهنده‌ی الگوهای مختلف).
ث) تعیین سازِکارهای نرم‌افزاری و سخت‌افزاری تحقق الگوی اسلامی ـ ایرانی.
۹/۵٫ تنظیم فرایند و زمانبندی اجرایی الگو.
۹/۶٫ تنظیم سازِکارهای درستی‌آزمایی نظری و سنجش کامیابی عملی، و روش‌های تصحیح و روزآمدسازی الگو.
۹/۷٫ طراحی و ارئه‌ی دولت تحقق‌بخش (دستگاه مجری) الگوی طراحی‌شده (= نظام‌پردازی اجرایی).
۹/۸٫ تهیه‌ی نسخه‌های الگوهای متناسب با دیگر اقالیم و اقوام.

جنبش نرم افزاری و آسیب هایش

 

گفتگو با حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر رشاد

 

نهضت علمی ساختارشکن است

گروه اندیشه:نظام علمی، زمانی پویایی درونی خود را تثبیت خواهد کرد که قبل از هر چیزی به نظام نقد توجه کند. اساس پیشرفت، بر نظام نقد استوار است، در گفت وگوی حاضر، رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، به آسیب شناسی نهضت نرم افزاری می پردازد و ضمن توضیح شاخص های یک نهضت علمی، آفات آن را در سه حوزه آفات روشگانی، آفات مضمونی و محتوایی و آفات و آسیب های رویکردی به بحث می نشیند.

 

ویژگی ها و شاخصه های یک نهضت علمی چیست؟

– نهضت علمی دارای دو رکن عمده است: «نقد» و «نوآوری» . نقد بدون نوآوری منفی بافی است و نوآوری بدون نقد، تکاپویی است در معرض زوال و انزوا؛ زیرا فکر نو بدون بازگویی نواقص و نقایص فکر کهن، زمینه پذیرش پیدا نمی کند و چه بسا با مزاحمت اندیشه های مندرس، دچار وقفه و زوال شود.

نقد به عنوان یک بال نهضت علمی با مجموعه ای از مختصات ملازم است. از این رو برخورد شعاری، انفعالی، آوازه گری، مواجهه حربه انگارانه با اندیشه رقیب، یا پریشان گویی و آنارشیسم و افراط و تفریط در نقد، از جمله آسیب هایی است که می تواند یک نقد فعال سازنده را به یک برخورد انتقادی غیرسازنده تبدیل کند.

نوآوری نیز به عنوان بال دیگر نهضت علمی از مختصات و ویژگی های مشخصی از جمله نازل ترین مراتب آن مانند برگزیدن زبانی تازه برای بازگویی یک سخن کهن، انتخاب نثری جدید برای بازنوشت یک فکر، ارائه یک اندیشه مطرح با ساختاری نو، تا طرح یک نکته بی پیشینه پیرامون یک مطلب و پرداختن به موضوعاتی جدید و ارائه آرای جدید دیگران، برخوردار است، ولی در چارچوب نوآوری که رکن نهضت علمی محسوب می شود، از مراتب عالی نوآوری باید به نظریه پردازی به معنای دقیق و درست کلمه در حوزه های طراحی و تاسیس دانش های جدید مورد نیاز و فراتر و کاراتر از آن، تدوین روش شناسی جدید و یا دستگاه معرفت شناسی نو یاد کنم. زیرا یک نهضت علمی کارساز ایجاد دگرگونی و بازنگری در بنیادهای معرفت و حکمت، و همچنین منطق و روش شناسی علم و آگاهی و بدین سان گسترش مرزهای معرفت را در سر لوحه حرکت خود قرار می دهد. اصولا نقطه عزیمت تحول در علوم این جاست، البته تحول نباید به قیمت انقطاع تاریخی و علمی تمام شود. مواریث و ذخائر بازمانده از پیشینیان نیز باید مورد نقادی و بازپژوهی قرار بگیرد، و با ارزیابی و شناخت سره از ناسره، عناصر زنده و حیاتی و ارزشمند معارف بازمانده از سلف، اصطیاد و حفظ شود.

شاید بزرگترین آفت و آسیبی که ممکن است در جریان کار نقد و نوآوری متوجه یک حرکت علمی شود، افراط در نقد و تفریط در حق معارف پیشین و در نتیجه انقطاع تاریخی است که عملا رفته رفته نقد و نوآوری را به ضد خودش بدل می کند.

* نهضت علمی یک پدیده خودجوش است یا یک حرکت سازمان یافته و هدایت شونده؟ نقش افراد و تحولات اجتماعی در احیای نهضت های علمی چیست؟

– نهضت علمی چندان قابل تحدید به حدود نیست و ما نمی توانیم تمام مختصات خرد آن را تعیین و ارائه کنیم، زیرا تحول و جنبش علمی و فکری انواع دارد و هر نوع می تواند تحت تاثیر عوامل شناخته و ناشناخته بی شماری رخ دهد و از ضرب انواع بی شمار نوآوری بر عوامل موثر متکثر آن، عدد بسیار شگفت آوری به دست می آید، از این رو نمی توان چندان درباره شاخصه ها و پایه های نهضت، تبیین مشخص و قاطعی ارائه کرد، به همین دلیل بود که من تنها به دو رکن نقد و نوآوری اشاره و به تعریف بسیار عام و کلی از ویژگی های اساسی انقلاب علمی فکری اکتفا کردم. اصولا نهضت قالب بردار نیست، در ذات نهضت، شالوده شکنی نهفته است، اما این بدان معنا نیست که نباید برای شکل گیری آن تلاش هدفمند و منظمی را آغاز کرد.

* اگر شکل گیری و تداوم جنبش نهضت علمی مستلزم این است که جریان آن نهادینه شود، آیا نهادینه شدن با خودجوش بودن سازگاری خواهد داشت؟

– نهادینه شدن به معنای نهادمند شدن نیست، ما نمی توانیم یک جنبش علمی را در قالب تنگ نهادهای مشخصی که تاسیس می کنیم هدایت و پیش ببریم. نهادینه شدن دو وجه دارد: اول مضبوط و منطق مند شدن و دوم پدید آمدن فرهنگی که تحرک علمی را جهت داده، پشتیبانی کند. بنابراین از طرفی باید به مثابه یک حرکت معقول برای جنبش علمی فی الجمله قانونمندی هایی را ایجاد کنیم، البته در حد محدود و نسبی همانگونه که عرض کردم، نهضت علمی، شالوده شکن است و قالب نمی پذیرد، طبعا قانون های از پیش تعیین شده را هم نمی پذیرد. از این رو برای جلوگیری از هرج و مرج و آنارشیسم از سویی و بدعت گذاری از دیگر سو حرکت ها باید در حدی مضبوط شود، علاوه، بر این برای این که جنبش دچار دگردیسی، تقلید، زمانه زدگی و روزمرگی، سطحی نگری، ژورنال زدگی، شاذگرایی و احیانا قداست شکنی از مقدسات جامعه نشود، جامعه علمی از یک طرف باید به یک سلسله اصول و آداب پایبند باشد و از طرف دیگر باید در جامعه روح پذیرش، اقبال و تکریم نسبت به علم، معرفت و ارباب علم و معرفت به وجود بیاید. تا زمانی که استعدادها و عناصر دارای شایستگی و صلاحیت برای تولید فکر و علم احساس منزلت و عزت نکنند و امکانات و لوازم درخور در دسترس آنها نباشد، نمی توان امید داشت که جنبش علمی دارای سرانجام و فرجام روشن و مناسبی باشد.

* چنان که مستحضرید، در آستانه سومین سالگرد پاسخ مقام معظم رهبری به نامه جمعی از دانش آموختگان و فضلای حوزه در خصوص ضرورت گسترش نقد و نوآوری در فضای فکری و فرهنگی کشور قرار داریم که می توان از این نامه و پاسخ آن، به نقطه عطفی در حوزه بسط فکر و اندیشه در این مقطع تاریخی تعبیر کرد. اگر در خصوص نامه فضلا و پاسخ مقام معظم رهبری نظری دارید بفرمایید. همچنین مایلیم بدانیم نظر جناب عالی در خصوص آسیب های عمده نهضت تولید علم و آزاداندیشی چیست؟

– بنده طی مصاحبه ای در اوائل صدور پیام، عمده آفات را برشمردم و به تفصیل، هر یک از آنها را توضیح دادم. متأسفانه بسیاری از آنها در سه دسته به وقوع پیوسته است.

دسته اول، آفات روشگانی است و دسته دوم آفات مضمونی و محتوایی و دسته سوم آفات و آسیب های رویکردی هستند.

در دسته اول، از جمله آسیب ها و آفات روش شناختی، نهادسازی به جای نهادینه ساختن حرکت است. تا فکر تازه مطرح می شود، قبل از هر چیزی اذهان مدیران اجرایی، متفکران و نخبگان، به تأسیس و راه اندازی یک تشکیلات معطوف می شود که عملا تا تأسیس چنین دستگاهی، آن فکر از شور، نشاط ، طراوت و تازگی می افتد. پس از ایجاد امکانات، نوبت به مشکلات اجرایی از جمله امور تدارکاتی، مسائل حقوقی، نیرو و بوروکراسی می رسد که عملا طرح را زمینگیر می کند و مانع پیشرفت کار می شود. این آفت بزرگی است که از ناحیه آن لطمه زیادی دیده ایم.

آفت دیگر روش شناختی، حکومتی و بخشنامه ای کردن تولید اندیشه است. همانگونه که گفتم تولید اندیشه قالب بردار نیست؛ پس نمی تواند دولتی و بخشنامه ای باشد. اما حکومت باید پشتیبان و حامی تفکر درست و تولید اندیشه باشد. حکومت می تواند تمهید، تأیید و سخت افزار فراهم کند و فضا و فرصت ایجاد کند تا نوآوری و ابداع و تولید فکر میسر شود.

علاوه بر این، ژورنالی و عوامانه کردن حرکت علمی و به دنبال آن ایجاد آفت روشی از جمله عوام زدگی، حیرت پراکنی و اغوای توده و همچنین افراط در کتمان حقایق و عقاید و طرح مباحث نو و تسری آن به فضاهای روشنفکری است.

* آیا موارد مورد اشاره جنابعالی خود می تواند، به عدم تعادل رشد علمی و عدم انباشت تجربه های علمی منجر شود در این صورت چه شاخص هایی این عدم تعادل را توضیح خواهند داد؟ – بله، در مجموع آفات روش شناختی در ساحت های علمی، از یک سو برخورد حربه انکارانه با اندیشه و نظر و غلتیدن در منفی بافی و برخوردهای تخریبی به جای نقدسازنده، روزمرگی، برخورد انفعالی و در نهایت افتادن در ورطه افراط و تفریط است و از سوی دیگر عرصه گردانی افراد خام و نوخاسته و عدم حضور خردمندان خودساخته، و شیوع غوغاسالاری، جنجال آفرینی و درافتاد ن در چنبره جدال و مراء است. چشم انداز چنین اوضاعی نیز در نهایت شتابزدگی و گسترش بی رویه اقداماتی است که در جهت توفیق این حرکت ممکن است اتفاق بیفتد. از دل این شتابزدگی خودسانسوری و فقدان تحمل و احیانا یک نوع اختناق روان شناختی که از آن به «اختناق سپید» تعبیر می کنم، بیرون می آید که به نوبه خود در موج آسا عمل کردن و سپس متروک شدن و در بوته نسیان قرار گرفتن، ناپیوستگی و عدم استمرار اقدامات و یا، در خوش بین ترین شرایط، عادی شدن و تبدیل شدن حرکت به یک سلسله اقدامات و کارهای صوری ظاهری تصنعی بی خاصیت و اداری و… که بستر اصلی فکرهای زنده به گور شده در کشور است موثر خواهد بود. اما در این دسته بندی باید به مهمترین موضوع که می تواند زیربنای آفت ها یعنی آفت روش شناختی باشد، اشاره کنم. به عبارت دیگر این آفت قدرت زایش آفت های دیگر را داراست و آن عدم التزام به منطق، عقل و اجتهاد و بی توجهی به آداب و اصولی است که یک کار معقول علمی اقتضا می کند.

* آفات دسته دوم که مربوط به آفات مضمونی و محتوایی هستند چه قلمرویی را شامل می شود و این قلمرو واجد چه شاخص هایی است؟

-دسته دوم از آفات و آسیب ها یعنی آفات مضمونی و محتوایی می تواند معطوف به قلمرو علمی، بایستگی نقد و نوآوری باشند. در چارچوب چنین قلمرویی، آفات مضمونی و محتوایی ظهور و بروز می یابند. اکتفا و اشتغال به مباحث انتزاعی غیرکاربردی، بسندگی به نقد افکار و متفکران داخلی و غفلت از مفاهیم، معارف و انظار و آرای جهانی، اکتفا به طرح و نقد آرا در حوزه علوم انسانی یا دینی و غفلت از علوم طبیعی و تجربی و در نتیجه استمرار حاجت به دستاورد علمی ملل دیگر و نیز استمرار رکود خفت بار فعلی در علوم دانشگاهی و همچنین بی اعتنایی به ذخایر و مواریث علمی و معرفتی خودی و بومی در محتوا و قلمروی مطالعاتی از این دست هستند. در عکس العمل به چنین اوضاعی، طبیعی است دلباختگی و دل سپردگی به اندیشه های دیگران و الگوهای وارداتی و در افتادن در ورطه تجدد، ظهور و بروز یابد.

* در آفات رویکردی جنابعالی به چه مواردی نظر دارید؟

– رویکرد سیاسی و جناحی کردن، رویکرد جناحی داشتن به کار نقد و نوآوری را بسیار مهلک می دانم و معتقدم از درون آفات و آسیب های رویکردی، خلط اصول گرایی و تحجر، نوگرایی با تجدد، عدم شناخت نسبت به ماهیت و طبیعت چالش های فکری جاری تراوش خواهد کرد. این رویکرد در درون خود دو حوزه افراط و تفریط را سامان می دهد: یا همه جریان های فکری را یکسره سیاسی می انگاریم یا یکسره مثبت و ناشی از انگیزه های علمی.

* آفات آسیب شناسی رویکردی را در تحلیل دو نسل حوزه که در نامه رهبری و پاسخ به آن آمده را چگونه تفسیر می کنید؟

– انقطاع و احیانا تقابل میان نسل اول و نسل دوم حوزه که در نامه رهبری و پاسخ به آن اشاره شده خطرناک است. ضمن توجه به واقعیت تفاوت هایی که بین دو نسل وجود دارد، معتقدم نسل اول باید به نحو منطقی و روش مند مورد نقادی قرار بگیرد و حرکت نسل دوم نیز به صورت دقیق آسیب شناسی شود. بر این اساس هر دو نیازمند یک نوع بازنگری در خویشتن هستند؛ اما نباید نقادی تا مرز انقطاع بین نسل دوم و اول پیش برود که بسیار خسارت بار می تواند باشد.

* به نظر جناب عالی چه راه ها، روش ها، طرح ها و ایده های کلی و بینادینی می تواند به جنبش نرم افزاری منتهی شود؟

– در وهله نخست، باید هشت مساله به ترتیبی که عرض می کنم مورد مطالعه و محل اهتمام و اقدام قرار گیرد: ۱- تحلیل وضع کنونی و تبیین کاستی ها و ناراستی ها، استعدادها و استطاعت ها ۲- هدف گذاری و ترسیم دورنمای جنبش نقد و نوآوری ۳- نیازشناسی و تدوین برنامه اجرایی تفصیلی و جامع ۴- برآورد و تامین ابزارها و امکانات مورد نیاز ۵- تنظیم سیاست ها و خطوط مشی حرکت و تعریف و درجه بندی نقد و نوآوری ۶- اولویت گذاری و مرحله بندی اجرای برنامه ها ۷- تقسیم کار، تعریف نقش وظایف میان دستگاه ها و قشرهای علمی فکری کشور ۸- ارزش گذاری اقدامات و موفقیت ها و تشویق و پشتیبانی دستگاه ها و افراد موفق حین اجرا.

* برای این منظور چه برنامه هایی را قابل طرح و اجرا می دانید؟

– همانگونه که عرض کردم نهضت تولید علم، هم نیاز به نهادینگی و هم نهادمند شدن دارد، اما الزامات اصلی نهادمند شدن می تواند در راه اندازی باشگاه های اندیشه برای عرضه و نقد آرا و آثار، فعال کردن کرسی های نظریه پردازی و نقد و نیز تشکیل محافل مناظره و انجمن های تضارب آرا تجلی یابد.

این امر می تواند با شناسایی و معرفی گفتمان و نظرهای موجود در کشور و ترجمه آنها به زبان های زنده به حیات خود استمرار دهد و برنامه ریزی برای مواجه علمی فعال با مبادی تفکرات معارض در صحنه جهانی را مقدور سازد.

حمایت از عناصر مستعد و خلاق و برپایی جشنواره های علمی، تکریم نقد و نوآوری، اطلاع رسانی بینا دستگاهی درباره طرح ها و برنامه های در دست اجرا برای جلوگیری از تداخل و تکرار و هدررفتن سرمایه های معنوی و مادی، از ضروریات شناسایی و معرفی گفتمان زنده در جامعه علمی است. برای تسریع چنین روندی می توان به تاسیس شهرهای تخصصی برای تمرکز و تمحض عناصر فاضل، فارغ، دغدغه مند و مستعد برای پژوهش و نوآوری و نظریه پردازی و تامین نسبی مادی و معنوی آنها با در اختیار قرار دادن امکانات لازم توجه اساسی به خرج داد.

علاوه بر این ها، الزام متولیان اجرایی کشور به ارجاع امور به کارشناسی علمی و نیز کاربردی کردن رساله های دکتری دانشگاه کاملا ضروری است. در بخش ساختاری ایجاد دگرگونی جدی در سازمان کار و ترکیب و وظایف آموزش عالی و شورای عالی و مدیریت حوزه های علمیه و همچنین تجدید نظر در نظام آموزشی و پژوهشی حوزه و دانشگاه به طور اساسی، می تواند به زمینه سازی برای تولید علم منجر شود.

* آیا شما تاکنون این پیشنهادها را به مراجع مربوط ارائه کرد ه اید؟ اگر بله، چه اقداماتی از این طریق درباره این موارد صورت گرفته است؟

– من هنوز عزم کافی و خودآگاه و بصیرانه ای را در دستگاههای متولی برای تولید علم و نظریه پردازی و نقد و مناظره مشاهده نمی کنم، مراجع عمده تصمیم سازی و تصمیم گیری از جمله شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای عالی مدیریت حوزه، اهتمام لازم را به این امر ندارند؛ برخی طرح های یاد شده را خود ما در پژوهشگاه پیگیری می کنیم، اخیرا هیأت حمایت از کرسی های نظریه پردازی و نقد و مناظره، فعال شده و درصدد اجرای برخی از پیشنهادهاست. برخی مدیران و دستگاههای مسئول هنوز به بلوغ در این ابواب نرسیده اند؛ شاید زمان لازم باشد تا حضرات به درک شایسته و کارسازی نائل شوند تا راه گشوده شود.

* به نظر شما رویکرد محتوایی دولت و مجلس به این موضوع به شکل گیری نهضت تولید علم کمک خواهد کرد؟

-به نظر من پس از سعی بر احقاق حقوق اقشار مختلف در جهت تحقق عدالت، دولت، رسالتی مهم تر از تولید علم و ایجاد نشاط علمی در کشور به عهده ندارد؛ اگر جناب رئیس جمهور و دولت خدمت و عدالت در مقام تحکیم مبنای انقلاب و تصحیح سیر و مسیر جامعه باشد، باید به ابزار علم و عدالت تمسک کند؛ دولت جدید درصدد احیاء ارزشهای انقلاب است و این سخت محتاج کار علمی و نظریه پردازی است. به نظر می رسد کوتاهی که دولت های گذشته نسبت به پرداختن به تولید علم و نیز نظریه پردازی در مسائل دینی و انقلابی، مرتکب شده اند هنوز ادامه دارد.

رهبر انقلاب حدود ده محور اساسی را در زمینه مسائل علمی، دانشگاهی، فکری فرهنگی، مورد تاکید قرار دادند مسائلی از قبیل: ضرورت مهندسی فرهنگی، لزوم متحول کردن نظام آموزش و پرورش کشور از حافظه محوری به روش های پیشرفته آموزشی و تربیتی؛ اهتمام خاص به علوم پایه، نیز علوم انسانی؛ توجه ویژه به نخبگان.مقام معظم رهبری در زمینه علوم انسانی، با اشاره به تاکیدات قبلی خواستار یک کار اساسی از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی شدند و در زمینه نخبگان نیز تصریح کردند با آنکه بنیادی برای نخبگان تشکیل شده است ولی کاری برای نخبگان هنوز در عمل انجام نگرفته است و من اصرار دارم که این کار به طور جدی انجام گیرد. همچنین معظم له بر سرمایه گذاری مادی و معنوی در باب تولید علم، نقد و مناظره و بسط نشاط علمی و آزاداندیشی تاکید خاص داشتند که امید است شورای عالی انقلاب فرهنگی، وزارت علوم و دانشگاه ها و دستگاه های علمی و حوزه های علمیه در پیگیری رهنمودها اهتمام لازم را به ثمر برسانند.

* مطلع شدیم پیرو تحقیق بنیادی و راهبردی که جناب عالی تحت عنوان «منطق اکتشاف گزاره ها و آموزه های دینی» و نیز «فلسفه معرفت دینی» داشتید و با توجه به ضرورتها و موانع نوآوری در قلمرو دین پژوهی تحقیقی در دست دارید. توضیحی در باب تحقیق اخیر ارائه کنید.

– همانطور که اشاره فرمودید براساس احساس برخی ضرورتها و در پی شش سال تامل و تحقیق کوشش کردم به منطق جامع و مدل روش شناختی برای کشف و فهم دین دست پیدا کنم و نیز در باب سرشت و صفات و عوامل و انواع تحول در معرفت دینی به یک نظریه قابل دفاع برسم که به لطف الهی منجر به شکل گیری سامانه علمی روش شناختی با عنوان منطق اکتشاف گزاره ها و آموزه های دینی و همچنین تکون دانش واره ای با عنوان فلسفه معرفت دینی گشت. پس از این دو تحقیق، تحقیقی را آغاز کردم و هنوز بدان مشغولم با عنوان «مبانی و موانع نوفهمی و نظریه پردازی دینی» این تحقیق شامل محورهای: ۱. سطوح و ساحات نوآوری. ۲. انواع تحول در معرفت دینی، ۳. مبانی معرفت دینی، ۴. مبانی نوفهمی و نظریه پردازی دینی، ۵. موانع نوآوری دینی که شامل دوازده گروه است و در سه طیف دسته بندی شده است: موانع شخصیتی (درونی محقق)؛ موانع معرفتی؛ موانع آفاقی.

جایگاه هنر در گستره شریعت

گفتگو با حضور آقایان: محمد رجبی، علی اکبر رشاد و حبیب الله آیت اللهی

اسدی: در این گفتگو می خواهیم با حضور آقایان محمد رجبی، علی اکبر رشاد و حبیب الله آیت اللهی درباره نسبت دین اسلام و هنر، با تأکید بر جایگاه هنر در معارف دینی و اسلامی قدری تأمل نماییم. البته هر چند به قول فیلسوفان، تعریف کردن ماهیت امور بسیار دشوار و بلکه گاهی محال است. در اینجا می خواهیم تا حدّ امکان تعریف دقیق و حقیقی ای از هنر و دین داشته باشیم. در عین حال می دانیم، دین و هنر، مثل بسیاری از چیزها نیست که تعریف واحد و یگانه ای داشته باشد. تاکنون تعاریف متعددی از هنر و دین شده است و تعاریف دیگری هم خواهد شد با توجه به این نکته و اینکه در این گفتگو مراد از دین، اسلام است از دوستان خواهش می کنم با بیان تعریفی از هنر بحث را آغاز نمایند.

رجبی: همان طور که اشاره کردید، هنر تعاریف متعددی دارد اما به دو لحاظ. یکی این که چه وجهی از هنر را موضوع تعریف قرار بدهیم و دیگر این که از چه دیدگاهی همان وجه را مورد ملاحظه قرار بدهیم. گاهی اوقات هنر به لحاظ ظاهرش، یعنی به لحاظ اثر هنری زیبایی تعریف می شود. به هر نوع اثری که گزارش و محاکاتی از زیبایی باشد و نسبت زیبایی را منعکس می کند، چه زیبایی تصویری باشد، چه مسموع، چه معنایی و چه انواع دیگر آن مانند کلامی یا حرکتی، هنر می گویند. گاهی اوقات هنر را به لحاظ باطنش تعریف می کنند. این تعریف براساس وجه معرفتی هنر است. هنر چه نوع دریافتی است؟ معرفتی که انسان از عالم وجود دارد، چه نوع معرفتی است؟ و با چه نگاهی همراه است؟ به این ترتیب هنر، معرفتی است شهودی؛ برخلاف معرفت فلسفی که عقلی محض است یا معرفت علمی که عقلی و تجربی است. هنرمند اهل شهود است. به نوعی با انکشاف سر و کار دارد. متأسفانه امروزه به جای کلمه ی انکشاف و شهود، کلمه ی احساس را به کار می برند و می گویند هنرمند با احساس چیزی را می فهمد. لفظ احساس شاید رسا نباشد. همان کلمات و تعابیر که ما در حکمت خودمان هم داشتیم و بیشتر معادل الفاظِ به کار رفته در مباحث نظری جهان امروز هم هست، بهترند. پس هنر را می شود به دو وجه تعریف کرد. یکی به لحاظ معرفتی که نوعی معرفتِ شهودی است و با صور خیالی سرو کار دارد. هنرمند با تخیل خلّاق شهود می کند، البته این تعریف از دیدگاه هنر اسلامی است، یعنی هنرمند صورت های خیالی اشیایی را شهود می کند که جلوه ای از حقیقت آنها هستند. دیگری به لحاظ غربی، یعنی هنرمند صورت های خیالی محسوس اشیایی را که در ذهن دارد ترکیب می کند و در آن ابداعی به وجود می آورد که در عالم خارج به آن شکل که او ابداع کرده نیستند. هنر به لحاظ معرفت شناسی به این دو وجه تعریف شده است. آن وجه اول هم هست؛ به هر نوع اثری که وجهی و نسبتی از زیبایی را بیان می کند و نشانش دهد، اثر هنری می گوییم. در واقع هنرمند و هنر، فاعل و فعل این معنا هستد.

اسدی: اشاره کردید که هنر، نوعی معرفت شهودی است. آیا می توان این نتیجه را گرفت که از دیدگاه شما، هنر از مقوله معرفت است؟ برخی می گویند هنر نه از جنس علم است نه از جنس رفتار، بلکه نوعی مهارت است که با تمرین و تکرار به دست می آید، گرچه مقدمات و مؤخراتی هم دارد. آیا این معرفت ممکن است مقدمات رسیدن به هنر باشد؟

رجبی: این نحو اطلاعات، ناظر به آن وجه اول است. یعنی هنر را در اثر هنری جست وجو می کند و از ظاهر هنر به باطنش نمی رود؛ ولی وجه باطنی اش از مقوله ی معرفت است.

رشاد: تعریف آقای رجبی، تعریف درستی است. من همین تعریف را مقداری تکمیل می کنم. هنر در عینیت، یک بازآفرینی است. بازنمایاندن حقیقت است. یا از منشاء شهود دریافت می شود. یا از فطرت انسانی سیراب می گردد. از آنجا که دریافت شهودی و دریافت فطری از یک سنخ اند و یک پاسخ به پرسش ها می دهند و بر هم منطبق اند، هر دو می توانند منشاء پیدایش اثر هنری به حساب می آیند، به نظر من این تلقی که هنر فن است و تکنیک و نوعی مهارت، تعریف ناقصی است. البته هنرمند به تدریج به مهارت هایی دست پیدا می کند ولی پیش از آن که مهارتی کسب کرده باشد و بی آن که مخاطب هنر از مهارت سررشته ای داشته باشد، هنر هم آفریده می شود و هم فهم می شود؛ یعنی آن هنرمندی که اولین اثر را می آفریند، هرگز فرصت کسب تکنیک هنری را نداشته است. معمولاً کسی هنر را در خود کشف می کند و بعد به تمرین یا تدریس یا تعلّم می پردازد تا مهارتش را افزایش دهد. مهارت فقط شاخصه ی هنر نیست، شاخصه ی خیلی از رشته ها، دانش ها و مسائل است. یک هنر مند در ابتدا از درون می جوشد و اثری را می آفریند یا در شرایطی قدسی قرار می گیرد که از بیرون به او اشراق می شود پس اثری را می آفریند. هنر هرگز از تکنیک و مهارت و فن آغاز نمی شود. از طرف دیگر، مخاطب هنر هم بی آن که از تکنیک و مهارت آگاهی داشته باشد هنر را درک می کند. حتی نوزادی که تازه متولدشده، آهنگ خوش آرامَش می کند و به او آرامش می دهد، به طوری که انسان احساس می کند بدون این که نوزاد بداند مهارت چیست و تکنیک چیست، فطرتاً از آوای خوش لذت می برد و بین آوای خوش و ناخوش تفاوت می گذارد و درک می کند که این هنرمندانه است. هنر در فطرت ریشه دارد. لسان هنر، فطری است. مخاطب هنر فطرت است. نهایت اینکه فطرت و شهود، به هم گره خورده اند، از بیرون وجود انسان هم یعنی بر انسان هنرمند، اشراق می شود. هنر راستین، این چنین هنری است؛ هنری که صورتش نوعی بازآفرینی و بازنمایاندن حقایق است. این که میگوییم زیبایی را در متن هنر لحاظ می کنیم، به این اعتبار است که هر آنچه کامل است، زیبا است و چون هنر، اگر هنر راستین باشد، کمال را می نمایاند، تبعاً زیبا هم نموده می شود. پس می توانیم بگوییم هنر، همان هنر راستین، چیزی است که ریشه در فطرت دارد و زیر سایه ی شهود و اشراق نمودار می شود. آن کسی که مهارت و حتی زیبایی محض را در تعریف هنر دخیل می داند، هنر فطری نیست، هنرِ تصنعّی است؛ هنر ساختگی است که از سنخ مهارت ها محسوب می شود.

اسدی: من تصور می کنم هنر سیرتی دارد و صورتی، سیرت هنر از نوعی معرفت و آگاهی مشروب می شود که البته لزوماً این معرفت و آگاهی شهودی نیست، گرچه می تواند شهودی هم باشد، اما صورت هنر کاملاً از سنخ مهارت است یعنی بدون مهارت کافی صورت اثر هنری خلق نمی شود. صورت اثر هنری چه از مقوله شعر باشد چه از مقوله نقاشی یا مجسمه سازی و یا هر اثرهنری دیگر که عرفاً از آن به نام هنر و اثر هنری یاد می شود در اثر تکرار و کسب مهارت لازم حاصل می شود. اگر می فرمایید هنر بازآفرینی است البته در این بازآفرینی، مهارت نقش ویژه ای دارد و بدون مهارت لازم، بازآفرینی صورت (و نه سیرت) حقیقت امکان پذیر نیست. در عالم خارج نیز شما هیچ هنرمند و صاحب اثری را چه در میان شعر او نقاشان و غیره نمی یابید که اثر هنری خود را بدون کسب تعلیم و مهارت، خلق کرده باشند. البته استعداد هنری نیز نکته ای است که بدون آن رسیدن به مهارت هنری شاید ممکن نباشد ولی خلاصه بنظر می رسد گرچه هنر در مهارت خلاصه نمی شود اما منهای مهارت هم در جهان خارج حاصل نمی شود. از جناب آیت اللهی می خواهیم نظر خودشان را در باب هنر بیان بفرمایند.

آیت اللهی: من از دوستان حاضر اجازه می خواهم که نظر خودم را در مورد تعریف هنر، از زاویه علم واژه شناسی آغاز کنم. تعریف هنر متفاوت است؛ یعنی هنر را می شود از دیدگاه های مختلفی تعبیر کرد. و البته یکی از آنها دیدگاه علم واژه شناسی است. اصلاً این کلمه در فرهنگ های مختلف چگونه به وجود آمده و چه مفاهیمی دارد؟ ما الان چه انتظار و چه برداشتی از آن داریم؟ بد نیست بدانیم در زبان فارسی، هنر از دو جزو تشکیل شده است.
هُو که در فارسی ه به خ تبدیل شده و شده خو؛ و چون تلفظش نارسا بوده حرف «ب» به آن اضافه شده و البته معنی خوب می دهد. مثل جو که شده جوب یا چو که شده چوب؛ و جزو دیگر نَرَه است به معنی هر کاری که در حد کمال است بنابراین هو نَرَه یعنی هر کار خوب در حد کمال. مفهوم این کلمه را در قدیمی ترین فرهنگ هایی که ما داریم، یعنی فرهنگ اوستا و پهلوی، این طور نوشته اند: کمال، تقوا، جنگ آوری، فضیلت و مردانگی. پس در این کلمه می تواند معرفت باشد، شجاعت باشد، زهد، تقوا و هر چیزی که در حد کمال است، باشد. این مفاهیم در زبان های اروپایی هم همین طورند. شما اگر فرهنگ روبر (Rober) را که به فرانسه است را باز کنید، همین ها را نوشته است و به اینها اضافه کرده اند هر چیزی دیگری را که نیاز به ریزه کاری ها و مهارت های خاص داشته باشد یعنی گویی نوعی مهارت هم در هنر دخیل است بعضی ها می گویند اینها هست بعلاوه هر چیز دیگر که زیبا باشد و لذت دیدار بیافریند. این از نظر لغت شناسی بود. منتها اگر بخواهیم از نظر دینی نگاه کنیم، هنر تعریف دیگری دارد، تعاریفی که شاید روی آنها زیاد کار نشده باشد. به نظر من از لحاظ دینی، هنر قلمرو آفرینشِ انسانِ خلیفه الله است. همچون دین که قلمرو تشریع خداوند است، می توانید بگویید هنر قلمرو تشریع انسانِ خلیفه الله است. همان طور که خدا می تواند بیافریند، انسان خلیفهُ الله هم می تواند بیافریند، وقتی خداوند از آفرینش انسان در سوره مؤمنون (آیه ۱۴) صحبت می کند می گوید: (فَتَبارَکَ اللهُ اَحسَنُ الخالِقینَ) و خالقین را جمع می آورد. حضرت عیسی (ع) به عنوان خلیفه الله می فرماید: … انّی اّخلُقُ لَکُم مِنَ الطّینِ کَهَیئهِ الطیرِ … [آل عمران. ۴۹] پس انسان به عنوان خلیفه ی خدا در روی زمین به نسبت خودش می تواند بیافریند. آفرینش در هنر قلمرو انسان است و آفرینش د رکل یعنی از نیست به هست درآوردن، قلمرو خداوند است. پس دین، تشریع الهی می شود برای آن چیزی که از حیطه ی بشر خارج است و هنر تشریع انسانی می شود برای آنچه به حیطه ی بشر می تواند مربوط باشد که اینها لازم و ملزوم هم اند.

رشاد: منظورتان از تشریع، همان تکوین است؟ یعنی حوزه ی تکوین الهی و حوزه ی تکوین بشر؟

رجبی: یعنی به سبب شهودی بودن، تشریع هم در آن هست.

آیت اللهی:کلمه ی تشریع را هم که من به کار بردم، برای این است که بالاخره هنرمند قوانینی را برای هنر به دست می آورد و این قوانین را وضع می کند، همان طور که دین قوانینی را برای انسان ها و برای رستگاری شان وضع می کند و اینها لازم و ملزوم هم اند؛ یعنی هنر بدون دین مفهومی ندارد و دین هم بدون هنر رونقی نگرفته است. ما در تاریخ بشر می بینیم که تمام ادیان، چه ادیان شرک که از گذشته آثارشان باقی مانده است و چه ادیان الهی، به کمک هنر تبلیغ کرده اند. یعنی هنر یک مبلّغ بسیار خوب برای دین بوده است و دین یک وسیله ی لازم برای پیشرفت هنر، اینها لازم و ملزوم هم بوده اند. یکی از نویسندگان غربی به نام کاندینسکی، که از بنیان گذار هنر آبستره است، کتابی دارد به نام درس های کاندینسکی، او در پایان کتاب به این نتیجه می رسد هنری که عاری از مذهب و دین باشد هنر نیست، جهالت و ضلالت است. سابقه ی تاریخی این را هم نشان داده است. البته نگاه من به مسئله هنر ازآنجا که معلم هنر هستم و در این رشته تخصصی مهارت عملی دارم بانگاه دیگر دوستان حاضر فرق می کند ولی عصاره آنها یکی است.
سامری که قرآن از او صحبت کرده، پیکره ساز فرعون بود. فرعون در درون خودش بت می پرستید هر چند برای مردم ادعای الوهیت می کرد، الوهیت مطلق. سامری وقتی دید با آمدن حضرت موسی (ع) دکان او تخته شده و مجبور شده است مثل بقیه ی بنی اسرائیل به حضرت موسی (ع) بگرود ظاهراً، نمی توانست عظمتی را که در دربار فرعون داشت فراموش کند. سامری بت ساز و جاسوس فرعون بود و آنجا بساطی داشت، او در ده روزی که حضرت موسی (ع) خلف وعده کرد، چون گفته بود سی روز بعد به نزد قوم خود برمی گردد و بعد ده روز به آن اضافه کرد و شد چهل روز، در این ده روز گوساله ای درست کرد از ماسه و چوب. از آن قالب گیری مجوف کرد؛ دو قالب در یک قالب، بعد طلا را ذوب کرد و ریخت توی آن. گوساله ای درست کرد که صدای گوساله هم می داد. این هنر است ولی هنر عاری از دین. به جای این که مردم را به طرف خدا ببرد. به طرف شیطان می بُرد، چون مردم را اغوا و گمراه کرد. نص قرآن است وقتی حضرت موسی(ع) از ایشان پرسید چرا و برای چه و چگونه این کار را کردی؟ می گوید: قالَ بَصُرتُ بِما لَم یبصُروا به فَقَبَضتُ قَبضَهً من اَثَرِ الرسولِ فَنَبَذتُها وَکَذلِکَ سَوَلت لی نَفسی.(طه. ۱۶) می خواست نفس سرکش خودش را که با ظهور موسی (ع) و معجزات او سرکوب شده بود تسلی بدهد. در آنچه موسی(ع) انجام می داد، دقت کرد. به این فکر افتاد که این عصا چون به دست حضرت موسی(ع) است آب را می شکافد یا مار می شود و الّا به دست هر کس دیگری این کار نمی شود. پس هر چیزی با بدن موسی (ع) تماس داشته باشد می تواند معجزه کند. نهایتاً این شد که کمی از ماسه های زیرپای حضرت موسی(ع) را گرفت و ریخت توی گوساله اش، به این منظور که گوساله اش صدا کند، باد از یک طرفش می آمد و از طرف دیگر می رفت و خوار می کرد؛ صدای گوساله می داد. گوساله را برداشت و به مردم گفت: … هذا الَهُکُم و اِلهُ موسی … (طه. ۸۸) این هم هنر است ولی هنر عاری از دین که نهایتاً گمراه می کند. هنری که با دین پیوند داشته باشد، هدایت می کند. هادی است. یعنی درست مثل دین، هادی مردم است. در تالار نمایش موزه ی هنرهای معاصر، تابلوی بزرگی از صحنه ی کربلا هست. یک وقتی دیدم پیرمردی ایستاده جلوی این تابلو و گریه می کند. به شوخی گفتم حاج آقا، من صدای موعظه ای نمی شنوم! برگشت، من را شناخت، گفت «من دارم با نگاه کردن به این تابلو صدای هَل مِن ناصِرٍ ینصُرُنی امام حسین(ع) را می شنوم. تو چطور صدای روضه را نمی شنوی؟» این تابلو چنان بر این انسان تأثیر گذاشته بود که مثل این بود که در صحنه حاضر است و دارد می بیند و صدا را می شنود و عزاداری می کند. این پیوند هنر با دین است. هنر یک واقعه ی دینی شکوهمندی را که شاید با کلام، با سخن، با نوشتار نشود توجیهش کرد، طوری توجیه می کند که این پیرمرد را به گریه می اندازد. یک بار دیگر دختر بچه های دوازده ساله از مدرسه آمده بودند جلوی این تابلو ایستاده بودند و برای هم حکایت می کردند و گریه میکردند. درست مثل یک مجلس عزاداری شده بود. این قدر تأثیر می گذارد. حالا این ها نمونه های کوچک اند. اگر هنر بر بنیان دین استوار نباشد، نمی تواند آن رسالت خودش را انجام دهد. برای این که تمام عناصری که هنر بر آنها مستقر است، همه ی این عناصر، نقطه، خط، سطر، رنگ، نور، ارتباط تاریکی و روشنی، درجات مختلف نورها و شکل هایی که به وجود می آیند، اینها همه شان مفاهیمی عرفانی دارند، مفاهیم دینی دارند.

اسدی: با توجه به سخن آقای آیت اللهی که گفتند هنر و دین لازم و ملزوم یک دیگرند، اگر بخواهیم این مطلب را بشکافیم و نقاط اشتراک یا افتراق یا به تعبیر دیگر تشابهات و تمایزات دین و هنر را مشخص کنیم، چه می توانیم بگوییم؟

رجبی: آقای آیت اللهی اشاره ی مهمی داشتند به معنی لفظ هنر در فارسی باستان، نکته ی دیگری هم من اضافه کنم هُو و نَرَه به معنی خوب و مرد است. منتها مرد مثل man انگلیسی که هم به معنی مرد است هم به معنی انسان. می گویند یک وجهش هم این است که هو نره یعنی انسان خوب بودن، انسان فرزانه بودن، کامل بودن و همان طور که اشاره فرمودند به یک اعتبار، پیام دین هم همین است. اِنّی بُعِثتُ لِاُتَمِم مَکارِمَ الاَخلاقِ. پیغمبر مبعوث شده تا انسان را به کمال خودش برساند. وقتی که جوهر، معنا و غایت هنر هم این است که انسان خوبی را پرورش دهد، هنر و دین نوعی عینیت با هم پیدا می کنند. به قول قدمای ما که امور را به رحمانی و شیطانی تقسیم می کردند، هنر هم به رحمانی و شیطانی تقسیم می شود. هنر رحمانی در واقع عین دیانت می شود و هنر شیطانی هم عین کفر. بنابراین نمی شود بشر به دلیل این که اولاً دارای قوه ی تخیل است و ثانیاً ذوق شهود و حضور دارد، نسبت به خیلی از امور یا حداقل نسبت به زیبایی، وجوه و نسبت های زیبایی را که خداوند در آفاق و انفس متجلی ساخته، شهود نکند. بنابراین انسانی که صاحب تخیل است و صاحب ذوق حضور هم هست، نسبت مرتبه ی معرفتی دارد. متأسفانه نکته ای که در این چهل و پنجاه سال اخیر در ادبیات دینی کمتر به آن توجه شده، این است که مراتب را متذکر نمی شوند. ایمان مراتب دارد، کفر مراتب دارد، معرفت مراتب دارد، تقوا مراتب دارد، خود هنر هم مراتب دارد. ما در چه مرتبه ای هستیم؟ مثلاً کسی فقط به وجه محسوس امور مرئی نظر دارد. نسبت به دریافت زیبایی رنگ و بو ذوق دارد ولی از جهت مسموع ذوق ندارد. ذوق موسیقیایی ندارد یا فرض بفرمایید ذوق هنرهای زیبای کافی را ندارد. از شعر و ادبیات لذت نمی برد. یا ذوق ترکیب معانی زیبا را ندارد. از لطایف حکمی لذتی نمی برد. به هر حال اگر انسان را در عالی ترین مرتبه ی هنری اش در نظر بگیریم، آن وجه زیبایی مطلق را که تجلی الهی است، در همه ی موجودات خواهیم دید. ما حقیقت همه ی موجودات را به اعتبار حکمت عرفانی، عین زیبایی می دانیم. چون خود خداوند حقیقه الحقایق است و جمال مطلق هم هست و صفات خداوند عین ذاتش است. یعنی زیبایی الهی عین ذات الهی است. یعنی زیبایی مطلق همان حقیقت مطلق است. در موجودات هم که همه بر اثر تجلیات الهی از عدم به وجود آمده اند، حقیقتشان عین زیبایی شان است. یعنی در بینش دینی ما، زیبایی صفتی نیست که عارض بر موجودی شود زیبایی عین حقیقت وجود شی ء است. اساساً دیدگاه هنری به معنی دینی اش، خودش دیدگاه دینی است. لذا شما می بینید که در اسلام مسئله ی ایمان داشتن با حب داشتن مترادف شده است. مثلاً یؤمنون بالله مترادف آمده با یحبّون الله. حب، عالی ترین مرتبه است. حالا ما در فارسی واژه ی دیگر عربی یعنی عشق را به کار می بریم و می گوییم عاشق و معشوق. آنجا می گویند حبیب و محبوب. این است که یحبّون الله یعنی عشق ورزیدن به خدا عین یؤمنون بالله است. یعنی عین ایمان آوردن به خدا است. انسان عشق به زیبایی دارد و زیباپرست است. به همین دلیل عشق به حقیقت دارد. چون زیبایی به این معنا یعنی خود حقیقت و انسان حقیقت پرست است. یعنی حق پرست است. حق در قرآن مجید نام دیگری برای خداوند است. انسان حق پرست، تجلی حق را که زیبایی مطلق است و در مراتبی در تمام امور جهان ساری است، می پرستد. چنان که لسان الغیب، حافظ کلام الله مجید می فرماید:

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظرم این چنین خوشش آراست.
بنابراین وحدت هنر و دین با تأکید به هنری که رحمانی است. عین وحدت هنر و شرک و کفر در هنر شیطانی است. یعنی بشر نمی تواند بدون هنر باشد. حالا اگر اهل ایمان باشد، هنرش هنر رحمانی است و اگر اهل ایمان نباشد هنرش هنر شیطانی است. اما این که دین داریم، هنر نداریم یا کفر داریم، هنر نداریم یا هنر داریم ولی نه به دین کار دارد نه به شرک یا کفر، این طرح مسئله اصلاً بی معنا است.

رشاد: با تعریفی که من برای هنر قائلم، تصور می کنم که هم گونگی ها و تشابه بین دین و هنر بسیار است. از جمله این که دین و هنر در منشأ و خاستگاه، مشترکاتی با هم دارند. یعنی همان گونه که دین ناشی از وحی نبوی است که نوعی الهام است. البته الهام متعالی و خاص انبیا هنر هم از طریق اشراق و شهود فرا چنگ می افتد. اینها در منبع به نحوی با هم یگانگی دارند. یک هنرمند راستین مضامینی را که عرضه می کند و حتی قالبی را که می سازد، با الهام الهی می سازد. همان گونه که دین می تواند از فطرت برخاسته باشد، هنر هم همین حالت را دارد. هر چند در منشأ تفاوتی بین دین و هنر هست. آن هم این که عقل در دین دخیل است، یعنی عقل منشأ و مؤید دین است اما در هنر، بیشتر با حوزه ی ذوق و تخیل سر و کار داریم و توقع این نیست که از منبع عقل، اثر هنری پدید بیاید. کما این که در یافته ها و پیام ها هم بین هنر راستین و دین مشترکاتی هست که دوستان هم اشاره کردند. هنر راستین پیام تکامل دارد، پیام توحید دارد و دین هم پیامش هم همین است. علاوه بر این که دین عقل بشر را مخاطب قرار می دهد. از این جهت مشابهت ها و هم گونگی هایی بین دین و هنر هست. از جهاتی هم بینشان تفاوت وجود دارد. اما این که بگوییم هنر دینی داریم و هنر غیر دینی با توجه به تعریفی که بنده برای هنر حقیقی عرض کردم اگر معنای دقیق هنر مراد باشد، نمی توانیم بگوییم هنر غیر دینی داریم. چون می گوییم هنر از اشراق سرچشمه می گیرد و با فطرت سازگار است، با متن وحی سازگار و هم نوا است، پس طبعاً نمی تواند کافرانه باشد. پس باید بگوییم هنر را با تسامح به اقسامی تقسیم می کنیم، هنر دینی و هنر ضد دینی، همان طور که من با تسامح عرض کردم هنر فطری و صُنعی، گرچه برخلاف نظر آقای اسدی من مهارت را جزء و پاره ای از هنر نمی دانم، خلاصه اینکه یا این مسامحه را مرتکب نشویم و بگوییم آنچه به کفر و شرک دعوت می کند هنر نیست؛ نوعی مهارت است، تکنیک است. می توانیم به آن فن بگوییم. ولی تصور نمی کنم که بتوانیم به صورتی که جناب آیت اللهی فرمودند، بگوییم کافری آمده باشد و با بهره گیری از یک عنصر قدسی برای منحرف کردن مردم، یک اثر هنری پدید آورده باشد. مثلاً بگوییم از تربت مَقدم (قدمگاه) حضرت موسی(علیه السّلام) استفاده کرده باشد و چیزی آفریده باشد که در قالب هنر باشد اما آن را در خدمت شرک و کفر به استخدام درآورده باشد و مردم را منحرف کند. چه بسا آن جا هنرمند از چند نوع مهارت یا بعضی از دانش ها و فنون و علوم غریبه استفاده کرده باشد که می تواند به صورت بدل جانشین هنر شود. در نتیجه می توانیم با ادعایی دقیق بگوییم نسبت بین دین و هنر، غالباً انطباق و یگانگی است. یگانگی به معنی این که دین همان هنر است و هنر همان دین بلکه سازگاری و هم سویی و هم راهی است و آنچه را به نام هنر در برابر دین قرار می گیرد، هنر حقیقی نمی دانیم، جز این که با تسامح تقسیم کنیم. هنر با تسامح به اشکال دیگر هم تقسیم می شود، مثلاً به مقوله های گوناگون هنری، ما هم به فیلم می گوییم هنر هم به شعر، هم به موسیقی. به هر حال این تقسیمات، با یک اعتبار و حیثیاتی انجام می پذیرد. پس ممکن است هنر را به دینی و غیر دینی هم تقسیم کنیم.

اسدی: به نظر می رسد با چنین تبیینی که در ابتدا جناب رجبی و سپس جناب رشاد در ابتدای سخنشان از هنر و زیبایی و کمال بیان کردند و اکنون از نسبت بین هنر و دین ذکر کردند و در واقع هنری که در آن زیبایی و کمال ملحوظ نباشد مصداق هنر ندانستند هم چنان که هنر غیر دینی را مصداق هنر ندانستند. با تعریف این نمونه ایده آل از هنر و هنر دینی ما از واقعیت خارجی هنر دور افتادیم چرا که به هر حال در جهان خارج اثر هنری، اثر هنری نامیده می شود اعم از اینکه از کمال و زیبایی برخوردار باشد یا خیر و اعم از اینکه با دین پیوندی داشته باشد یا خیر، خلاصه نمی توان گفت فقط هنری، واقعاً هنر است که از کمال و زیبایی بهره مند باشد یا هدایتگر باشد در این صورت هنر نازیبا و غیر هدایتگر اصلاً هنر نیست و این در حالی است که در جهان خارجی و عرف موجود ما چنین تصویری از ماهیت هنر نداریم. اتفاقاً به نظر می رسد که هنر موجود در میان مردم و در سیر تحقق تاریخی اش نه لزوماً از فطرت ناشی می شود و نه لزوماً از اشراق و نه لزوماً درآمیخته با زیبایی و کمال است هم چنان که در مورد نسبت بین دین و هنر می توان گفت اگر نوعی انطباق صد در صد بین هنر و دین قائل شویم، به نوعی تسامح یگانگی میان هنر و دین، تن در داده ایم چون این یگانگی در خارج همیشه و دائماً ما بازاء عینی ندارد چرا باید تبیینی از نسبت میان هنر و دین ارائه دهیم که در خارج کمتر مصداق دارد؟! آقای رجبی جنابعالی در این زمینه چه نظری دارید؟

رجبی: بنده نیز پیرو صحبت آقای اسدی برای تکمیل صحبت جناب آقای رشاد که فرمودند دین و هنر عینیت دارند. نکته ای را عرض می کنم و آن این است که دین و هنر جهت وحدتشان، وحدت تطابق کامل نیست بلکه به قول منطقیون، عموم و خصوص مطلق است. یعنی هنر تماماً در ظرف دین جا می گیرد ولی همه ی دین در ظرف هنر جا نمی گیرد. دین خیلی چیزهای دیگری دارد که از نظر موضوع ارتباطی با هنر پیدا نمی کند ولی برای یک دین دار هنرمند، تمام مسائل هنری اش در ظرف اعتقادی و ایمانی و دینی اش جا می گیرد. یعنی رابطه ی عموم و خصوص مطلق برقرار است. چون هنر در همه ی وجوه هنری، در ظرف ایمانی و تجربه ی دینی یک مؤمن جا می گیرد. ولی همه حقایق دینی قابل بیان به زبان هنری نیستند. هنرمندان هم برای خودشان حدودی قائل اند. مثلاً در نگارگری، نگارگرها کمتر مشغول خلاقیت تصاویری برای دیوان حافظ یا مثنوی شده اند. زیرا می گفتند در اینها معانی ای است که مشکل می شود آنها را مصوّر کرد تا چه رسد به خود کتاب الله. ولی مثلاً شاهنامه یا لیلی و مجنون را زیاد مصوّر کرده اند. نکته ی دیگری که جناب آقای رشاد فرمودند و حق هم هست و چون من هم قبلاً بیانش کرده ام، مختصر توضیحی می دهم، این است که ما دین را به مصداق اِن الّدینَ عِندَاللهِ الاِسلامُ … (آل عمران.۱۹) در جایگاه حقیقی و تام در حد کمالش اسلام می دانیم و لاغیر، هنر دینی به این اعتبار، یعنی هنری را که یک مسلمان مؤمن در عالی ترین مراتبش دارد. اگر هنر بدانیم، تبعاً آنچه را خارج از این است هنر به شمار نمی آوریم. همان طور که نسبت به دین وقتی که این دین شناخته می شود، بقیه را دیگر دین کامل به شمار نمی آوریم. در قرآن آمده است که شیاطین هم عده ای را مُلهَم می کنند. چنان که در قضیه ی هاروت و ماروت و دیگران داریم و یا ساحرانی که از شیاطین مُلهَم می شوند. نوعی سحر هنری داریم که با حقیقت هنر متعالی دینی متفاوت است. مثل همان ساحرانی که در برابر موسی بودند. این حقیقت است و آن مجاز. در واقع یک نوع هنری است که هر چند الهام و اشراق در آن هست. از نوعی است که اساساً قابل قیاس با هنر دینی نیست. هنر دینی فقط به لحاظ موضوع متفاوت نمی شود. هم موضوع یعنی باطنش، هم سبک و ظاهرش تفاوت پیدا می کند و حقیقت خودش را در آن جلوه گر می سازد. آنها هم مجاز خودشان را هم در باطن و هم در ظاهر اثرشان نشان می دهند. کما این که هنر دینی رو به تنزیه دارد و هنر غیر دینی و مشرکانه رو به تشبیه و تجسد و عالم خاکی، هنر دینی انسان را از زمین به آسمان می برد ولی هنر غیر دینی انسان را در زمین زمین گیر می کند. نهایت اینکه بر خلاف صحبت جناب اسدی لازم نیست که در خارج به هر چیزی که اثر هنری نامیده می شود ما آن را معیار تعریف هنر قرار دهیم و به آن هنر بگوییم و در نسبت میان هنر و دین نیز آنچه در خارج به نام اثر هنری نامیده شده، نسبتش را با دین بسنجیم ما برای خودمان در تعریف از هنر و نسبت آن با دین مبنا و معیار خاص خود را دارا هستیم و بر آن اساس نظر می دهیم.

اسدی: بنده هم اصراری ندارم که شما بر مبنای نظر اینجانب یا دیگران، هنر را تعریف کنید، ولی تأکید می کنم اولاً هنر غیر دینی لزوماً ضد دین نیست ثانیاً با تعریف خودتان از هنر و همچنین نسبت هنر و دین باید بتوانید هنر موجود را ـ هنر تحقق یافته را ـ در نسبت با دین تبیین کنید نه هنر موعود را، اشاره کردید که نسبت هنر و دین، عموم و خصوص مطلق است. یعنی تمام هنر در دین می گنجد و لاعکس. منظورتان را از این سخن بیشتر توضیح دهید و در ادامه این مطلب بفرمایید دقیقاً هنر دینی از دیدگاه شما به چه معنایی است؟

رجبی: هنر در آفاقی که برایش متصور است می تواند در عرصه ی دین و ایمان مذهبی یک هنرمند جای بگیرد. یعنی هنرمندی که از زاویه ی ایمان خودش به جهان نگاه می کند در هیچ یک از آفاق هنری خود از دایره ی شمول دین خارج نمی شود. یعنی هنرمندی که اهل ایمان است در بخشی از خلاقیت و بیان هنری اش، خودشرا در عرصه و ساحت دین می بیند، بنابراین به آن صورت نیست که بالعکسش هم صحیح باشد، فکر نمی کند همه ی دین یعنی کار هنری کردن. می داند دین غیر از هنر، وجوه دیگری هم دارد که ناظر بر زندگی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی او است. حتی اگر در مسائل فردی اش هم بنگرد، می بیند مسائل دیگری هم هست که هنری محسوب نمی شوند، به معیشتش مربوط می شود، یا به مسائل خانوادگی اش ارتباط پیدا می کند. اینها موضوع بحث هنر نیستند، اما موضوع بحث دین هستند. یک هنرمند هیچ گاه خود را معارض با دین نمی داند، اگر هنرش، هنر رحمانی و دینی باشد.

اسدی: شما می فرمایید تمام هنر در ظرف دین می گنجد. چه گستره ای برای دین قائلید؟ به نظر می رسد در هنر چیزهایی هست که در دین نیست. چرا نسبتشان را عموم و خصوص من وجه نگوییم؟ به تعبیر دیگر می خواهم بگویم واقع بینانه ترین تصویری که از میان نسبت دین و هنر می توان بیان کرد این است که با توجه به تعریف دین که در اینجا مراد ما اسلام است. با در نظر گرفتن همان تصور رایج از اسلام یعنی، مجموعه هدایت های علمی و عملی که از طریق کتاب و سنت و عقل در اختیار ما قرار گرفته است. و با توجه به اینکه گفتیم هنر و اثر هنری صورت و سیرتی دارد، می توان گفت نه ماهیت و شئون مختلف دین لزوماً هنری است و از هنر در تمامی ابعاد دین استفاده شده است و نه هنر و اثر هنری در تمامی اضلاع و ابعادش متأثر از دین و حقایق دینی است، به تعبیر دیگر اگر بخواهیم به صورت ایجابی نسبت به دین (اسلام) و هنر را مشخص کنیم، می توان گفت در جهان خارج دین در موارد متعددی از ویژگی های هنری برای هدایت مردمان استفاده کرده است و نمونه بارز آن صورت و سیرت قرآن کریم است که کاملاً در ظاهر و محتوی با هنر آمیخته است و هنر نیز در صورت و سیرت می تواند با متأثر شدن از هدایت های دینی و اسلامی، رنگ دینی به خود بگیرد بنابراین نه تمام دین، هنری محسوب می شود و نه هنر لزوماً ماهیت دینی دارد.

رجبی: البته با این تعریفی که جناب آقای اسدی از هنر و دین کردند شاید بتوانیم نسبت عموم و خصوص من وجه میان دین و هنر را بپذیریم اما باید ملاحظه کرد که آیاواقعاً همه تعاریف در مورد دین و هنر چنین است؟ به عبارت دیگر باید ببینیم دین را چه می دانیم؟ اگر بخواهیم دین را قرآنی معنا کنیم، جای خود دارد. امّا یک معنای عامی که امروزه جامعه شناسان از دین دارند این است که دین، به معنای عامش، شامل همه ی ادیان می شود. اعتقاد و ایمان به غیب است. این ایمان به غیب، ایمان به مبدأ غیبی است که خدا در ادیان الهی و یا در ادیان شرک، خدایان است. اعتقاد به عالم غیب و موجودات غیبی و تفوق عالم غیب بر عالم آشکار یا شهادت است. اعتقاد به روح، یعنی اعتقاد به وجه غیبی برای انسان و حتی برای بعضی از موجودات در ادیان دیگر و اعتقاد به زندگی بعد از مرگ است. اعتقاد به این که انسان می تواند با عالم غیب ارتباط برقرار کند یعنی معتقد به وحی و الهام باشد. بنابراین عنصر مشترک همه ی ادیان، اعتقاد به عالم غیب است و این اعتقاد از صدر تاریخ با بشر بوده است. در آثاری که از انسان نئاندرتال یا انسان پیش از این دوره پیدا کرده اند، از وضعیتی که مردگان آنها دارند، از نقوشی که بر دیوارها کشیده اند، و همه، بلا استثنا، استفاده می شود که آنها به معانی ماوراء طبیعی اعتقاد داشتند (نقاشی کشیدن در آن زمان مثل امروز برای رفع بی کاری و گذران اوقات فراغت نبوده است) حتی در ادیان بزرگ جهان و هر قومی که امروز در گوشه و کنار دنیا در جنگل یا دره ای پیدا می کنیم، معلوم است هیچ وقت بشر خالی از اعتقاد به غیب نبوده است. حالا صورت این اعتقاد متفاوت است. که به اعتقاد ما صحیح ترین عقیده، دین توحیدی است. ادیانی که از توحید عدول می کنند شکل انحطاط یافته ی آن دین خاص اولیه اند. در هر حال نکته این است که دین به این معنا یک نوع نگرش به هستی است. شما فقط ظاهر را نبینید. قرآن وقتی اهل کفر را وصف می کند، می فرماید:
یعلَمون ظاهِراً مِنَ الحَیاهِ الدُنیا وَ هُم عَنِ الأخِرَهِ هُم غافِلُونَ. (روم.۷) اینها فقط ظاهری از زندگی دنیا را می بینند و از آخرت، یعنی باطن کار به کلی غافل اند. اگر کسی ظاهربین نباشد و به باطن متعالی امور، یعنی به وجه غیبی امور متذکر باشد، نگاهش نگاه دینی به معنی عام است. به معنی خاص در آغاز گفت و گو هم تأکید شد، منظورمان اسلام است. این است که خداوند را در اول و آخر و ظاهر و باطن امور ببینیم. هُوَ الاَولُ و الأخِرُ وَ الّظاهِرُ وَ الباطِنُ …. (حدید.۳) کسی که دین را بهمعنی قرآنی اش دارد یا حتی به همان معنی جامعه شناسانه که عرض کردم وقتی برای هر چیزی یک وجه غیبی و معنوی قائل بشود که متعالی تر از ظاهر مادی و محسوسش است، کجای آفرینش هنری اش خالی از این معنا و این وجه معنوی خواهد بود؟ همه ی خلاقیتش این معنی را به همراه دارد. حالا اگر دین باشد به معنی اسلامی اش که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن است می شود:

به دریا بنگرم دریا ته بینم به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم نشان از قامت رعنا ته بینم
اگر این طور باشد در هر نوع محاکات و گزارش و بیان هنری و آفرینش هنری اش این جلوه هست. پس این وجه قضیه روشن شد. یعنی هیچ وجهی را از وجوه فعالیت هنری یک هنرمندی که این دیدگاه را نسبت به عام هستی دارد پیدا نمی کنید که خالی از تأثیر و بیان این دیدگاه باشد. یعنی کل آفاق هنری را در برمی گیرد. هنرمندی که به شریعت اسلام اعتقاد دارد، بدون این که به حقیقتش رسیده باشد و تحت تأثیر هنر زمان خود هم باشد ولو این هنر از عالمی خارج از اسلام نشئت گرفته باشد. یک جاهایی می بیند این هنر با فقه دینش تصادم پیدا می کند. این ملاک بحث ما نیست. این از عدم دریافت صحیح ناشی می شود. از یک طرف دینی است که هنرمند به آن معتقد است، از طرف دیگر هنر است به معنای عمیق معرفتی اش پس این تعارضات هم ایجاد می شود. هنرمند کاری می کند. خلاف دین در می آید، یک چیزی دین می گوید که در هنر ایشان نمی تواند مطرح شود، ولو این که از جنس و مقوله ی زیبایی هم باشد. اینها مشکلاتی است که ما در عصر بحران داریم. ولی اگر دین و هنر را به معنی خالصش در نظر بگیریم، آنچه عرض کردم می تواند تحقق پیدا کند. پس هنر برای هنرمندی که در ساحت دین و ایمان دینی قرار دارد و به همه ی امور از جمله نسبت زیبایی یا نگاهی معنوی و دینی می نگرد، خود به خود یک هنر دینی خواهد بود. ضرورت هم ندارد که فکر کنیم موضوعش باید داستان های کتاب مقدس باشد. حالا اگر هنرمند، مؤمن به دین خاصی نباشد، نمی تواند هنر دینی تولید کند و نگاه معنوی خاص همان دین را به هستی داشته باشد. مثلاً اگر هنرمندی دین دار نباشد و صرفاً به یک معنویتی قائل باشد، هنرش هم درهمان حد نسبت پیدا می کند. به هر حال هنر به مثابه ی آیینه ای است که نظرگاه و جلوه ی وجودی هنرمند را در خودش منعکس می کند. اعتقادش، هرچه باشد، همان را در هنرش جلوه گر می سازد. اگر دینی باشد، هنرش وجه دینی پیدا می کند، غیر دینی یا نیمه دینی باشد همان را جلوه گر می کند. نمی شود هنر دینی را به یک هنرمند غیر دینی سفارش داد تا آن را درست کند چون هنرش، آن روح دینی را ندارد.

اسدی: به نظر می آید ما باید بین بینش دینی به عالم داشتن و حقیقت دین تفکیک کنیم ما در اینجا می خواهیم نسبت بین دین (اسلام) و هنر را مشخص کنیم نه نسبت میان نگاه دینی ـ ولو آنکه این نگاه مورد تأیید دین هم باشد ـ باهنر ـ البته من تصور می کنم حتی معنی قرآنی دین نیز این نیست که دین یعنی خدا را در اول و آخر و ظاهر و باطن امور دیدن. بله در بینش اسلامی ما دعوت شده ایم که نسبت خداوند را با عالم این گونه ببینیم ولی آیا تمام دین در چنین دیدنی خلاصه می شود یا اینکه رسیدن به چنین بینشی و نگرشی یکی از اهداف یا اجزاء دین است و نه تمام آن؟! قطعاً تمام حقیقت دین صرفاً در این نگرش خلاصه نمی شود، اما اجازه بفرمایید از نظر جناب آقای رشاد هم در این مورد جویا شویم.

رشاد: با توجه به صحبت های پیشین اجمالاً پذیرفتیم که می توانیم هنر را به تسامح به اقسام و مراتب مختلفی تقسیم کنیم. به این شکل ممکن است هنر دینی، مصداق ها یا مراتب مختلفی پیدا کند. مسلّم است هنری که درباره ی دین نیست یا مضامین دینی ندارد، هنر دینی نیست. هنری را که هنرمند غیر دین دار پدید می آورد، نمی تواند دینی باشد. هنری که پیام دینی دارد، مضامین دینی را بازسازی، بازگویی و بازآفرینی می کند و یک نفر معتقد به دین هم این آفرینش را انجام می دهد، هنر دینی است. این هنر، به صرف این که محتوای هنر را پیام ها و مضامین دینی تشکیل می دهند، مرتبه ای از هنر دینی است و هنرمند پدیدآورنده هم متدین است. بسیاری از آثار هنری موجود در دنیا بین مسلمانان یا میان مسیحیان و دیگر ادیان، از این قبیل اند. بر اساس تعریفی که برای هنر اخذ کردم، بر خلاف نظر جناب اسدی، همچنان معتقدم هنر راستین یا هنر برین و متعالی، آن هنری است که از منشأ اشراق و فطرت برمی خیزد و پیامش مشرقانه یا فطری است. این هنر با فطرت ها رابطه برقرار می کند و وقتی به راستی و به کمال دینی است که چون دین باشد. هنر به هر میزان که سنخیت و هم گونگی با دین پیدا کند، دینی تر می شود. در نتیجه هنر دینی، ناشی از فطرت و اشراق است و پیامی همچون دین را حمل می کند. این هنر، همان هنر برین و متعالی یا دقیق تر بگویم، هنر حقیقی است. بنابراین هنری که مضمون دینی دارد، یعنی نه تنها درباره ی دین است که محتوای آن را مطالب دینی تشکیل داده و حتی هنرمند متدین هم آن را پدید آورده، این تبیین در یک نگاه، وسواسانه و دغدغه مند است ولی اگر بخواهیم یک مقدار دقیق تر بگوییم آن هنر هم، هنر دینی به کمال نیست. هنر دینی کامل، هنری است که چون دین است، هر چند در مجموع من بیشتر می پذیرم که به قول آقای رجبی هنر و دین نسبتشان برابری نیست بلکه عام و خاص مطلق است، هنری که در بخشی از دین با دین انطباق، هم دلی و همراهی دارد هنر دینی است.

آیت اللّهی: این صحبتها مصداق اختلاف همان مفاهیم عنب و انگور و … است. منتها به نظر من آنچه در این عالم انجام گرفته و انجام می گیرد، بازتاب اسماءالله است، همین طور هنر پدیده ای است که از اسماء الهی نشئت می گیرد. اکثر اصطلاحاتی که ما در هنر داریم، خود اسماءالله اند. قرآن می گوید: هُوَ اللهُ الخالِقُ البارِیء المُصَوّرُ … (حشر.۲۴) خُب مصوّر. خالق و باریء اصطلاح هنری اند. وقتی که این اصطلاح های هنری خودشان جزو اسماءالله هستند، ما می توانیم بگوییم که تمام پدیده هایی که در هنر به وجود آمده اند، حتی آنچه هنرمند در هنر دینی، انجام می دهد، نشئت گرفته ازاسماء الهی هستندکه خداونددر آغازآفرینش بشر‍،به آدم ابوالبشرآموخت . نشئت گرفته یعنی منبعث شده، تجلی کرده، پرتوی است. عرض کردم، همیشه از طرف خداوند انواری بر انسان تابیده می شود، یعنی خداوند هرگز رابطه اش را با انسان قطع نمی کند. ما هستیم که به این دلیل که خودمان را از خداوند دور کرده ایم رابطه مان ظاهراً قطع شده است و الّا خداوند رابطه اش را قطع نمی کند لحظاتی هست، لحظات پذیرش که انسان می تواند آن انوار را جذب کند، جذب این انوار سبب تجلی هنر می شودـ حتی سبب تجلی فن و مهارت هم می شود علم و دانش هم پرتوهایی از ذات مبارک الهی اند. علم مطلق ذات خداست. هنر مطلق هم ذات خداست. هرچیزی را که مطلقش کنیم به ذات خدا برمی گردد ولی چون انسان نسبی است و هر چیزی هم که به انسان رابطه داشته باشد نسبت دارد وقتی ما می گوییم هو الله الخالق الباریء المصور خدا خالق و باریء و مصوّر است، یعنی آفریننده، پدیدارنده، ترکیب گر و صورت گر است. بشری هم که جانشین خداوند روی زمین است همین صفات را می تواند داشته باشد. پس بشر خلیفه اللهی که ما از هنرمندش صحبت می کنیم، می تواند خالق و باریء و مصوّر باشد در حد نسبیت خودش. آنچه خلیفه ی واقعی و اصلی خداوند یعنی پیامبر انجام می دهد، به اذن مستقیم او است. یقیناً مثل این که خود خداوند این کار را انجام داده باشد منتها آنچه هنرمند می کند با اذن غیر مستقیم او است. همان طور که خداوند به پیامبران وحی می کند، به زنبورعسل هم وحی می کند. وَ اَوحی ربَّکَ اِلَی النحلِ … (نحل.۶۸) ولی این وحی با آن وحی ای که به پیامبران می شود متفاوت است. یک نسبیتی در اینها وجود دارد که نشان می دهد همه چیز از جانب پروردگار است. بنابراین هنر دینی نمی تواند خارج از محدوده ی تمام آنچه خداوند در کلام خودش، قرآن گفته یا توسط پیامبر خودش به ما رسانده باشد و جالب این است که اسلام در امور بشری حتی برای آب خوردن هم ضابطه گذاشته است. مثلاً گفته ایستاده آب نخورید، مکروه است. بنشیند ولی در قلمرو هنر ما هیچ گونه تشریعی از جانب اسلام نمی بینیم. چرا؟ من برداشتم این است که چون قلمرو هنر، قلمرو انسان است و دین قلمرو خدا است. اینجا برمی گردیم به همان مفهومی که آقای رجبی گفتند، تمام هنر در دین می گنجد ولی تمام دین در هنر نمی گنجد. قلمرو بشری در قلمرو الهی می تواند بگنجد. چون بشر هم یکی از آفریده های خداوند است ولی آن چه در قلمرو خداوند است که نمی تواند در قلمرو بشر بگنجد. بشر هیچ وقت نمی تواند این همه کلمات را به وجود بیاورد. چون خودش بخشی از آن است ولی نمی تواند چیزهایی به وجود بیاورد که قبلاً وجود ظاهری نداشته است. دین برای هدایت انسان و رستگاری انسان آمده است. خواه ناخواه انسان هنرمند باید تابع دین باشد. اگر تابع دین نباشد، یعنی اگر انسان بخواهد هنری بسازد دینی ـ اسلامی ولی مسلمان نباشد همان طوری که جناب رشاد فرمودند این هنرش هم دینی نیست. اصلاً می توانیم بگوییم هنر نیست.

اسدی: ولو این که به تعبیر آقای رشاد از فطرتش نشأت گرفته باشد؟ ولو این که شهودی باشد؟ ولو این که از اشراق آغاز شود؟

آیت اللهی: می تواند از فطرتش نشئت گرفته باشد ولی فطرت منحرف. در حدیث آمده است کُلُ مولودٍ یولَدُعَلَی الفِطرَهِ فَابواهُ یهَوّدانِهِ و ینَصِّرانِهِ و یمَجِّسانِهِ این پدر و مادرها هستند که فطرت اصلی بچه ها را منحرف می کنند. یک عده یهودی اش می کنند، یک عده مسیحی. و چون به انحراف کشیده شده اند خداوند دین واقعی خودش را که اسلام است ارائه کرد.

اسدی: چرا ما ایده آلی را از هنر و دین تصویر کنیم که با جهان واقعیت تناسب ندارد و توان توجیه آثار هنری را ندارد؟ نتیجه فرمایش شما بزرگواران این است که یا هنر، دینی است و یا ضدّ دینی، بنده می خواهم عرض کنم با عنایت به آثار هنری خارجی در جهان خارج، ما منطقه ای هم بنام هنر غیر دینی داریم که نه لزوماً دینی است و نه لزوماً ضدّ دینی!! به تعبیر ساده تر اگر بخواهم بگویم، عرض می کنم، یعنی اگر ما فطرت هایی داشته باشیم که به اسلام گرایش پیدا نکرده اند ولی در عین حال ناپاک هم نیستند، آیا نمی توانند هنری تولید بکنند که دینی باشند یا رنگ و لعاب دینی داشته باشد؟

آیت اللهی: نمی تواند، ولی می تواند هنری بسازد که سالم باشد، منحرف کننده نباشد مثل آنچه سامری کرد. هنر اگر هنر دینی به معنی اسلامی اش شد، باید و لازم است که هنرمند، مسلمان مؤمن باشد نه مسلمان شهادتین گو. اگر هنرمند مسلمان، به اسلام ایمان واقعی داشته باشد و بخواهد هنری اسلامی بسازد من اعلام می کنم که در دین مبین اسلام تمام وسایل، ابزار و امکانات این آفرینش هنری را در اختیارش گذاشته است. قرآن مجید دستور ترکیب بندی داده است، دستور آفرینش داده است. یا ایها الاِنسانُ ما غَرکَء بِربِّکَ الکَریمِ اَلذی خَلَقَک فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ فی اَی صورَهٍ ما شاء رکَبَکَ. (انفطار. ۶ و ۷ و۸) این دقیقاً دستور آفرینش هنری است که چهارده قرن بعد از اسلام رونهوب، عضو آکادمی فرانسه می گوید در هنر، اول آفرینش است، یعنی جمع آوری قطعات لازم برای ایجاد و به هم جفت کردنشان، بعد فَسَوّا است، براَفرایی، یعنی این اثر در ارتباط با کاربردی که هنرمند برایش در نظر می گیرد باید برافرایی بشود. بعد می گوید فَعَدَلَکَ، مرحوم امام خمینی در تفسیرش فَعَدَلَکَ را فرمودند اَو فَقَدرَکَ یعنی آن را اندازه زده، به استناد آیه ی اَلی خَلَق فَسَوّی وَ الذی قَدرَ فَهَدی (اعلی. ۲ و ۳) به اندازه، زیبا و تناسب و تناسبات مسئله را خوب می دانند. بعد فی اَی صورهٍ ما شاءَ رکَبَک. به هر شکل و فضایی که خودش دوست دارد تو را ترکیب کرد. این دقیقاً فرمول دستورالعمل آفرینش است. درباره ی رنگ، استفاده از خطوط و سطوح هم آیه داریم. حکمای ما سال ها قبل به این ها آگاه بوده اند. نظامی تمام آفرینش را از نقطه خط و سطح و حجم می داند:

از آن نقطه که خطش مختلط بود
نخستین حرکتی کآمد الف بود
بنابراین برای هنرمند مسلمان هنر غیر اسلامی وجود ندارد. باید هنرش عین دینش اسلامی باشد. من معتقدم که هنرِ هنرمند مسلمان، عین اسلام است و به همین دلیل است که در دین می گنجد ولی همه ی دین اسلام نیست، چون اسلام چیزهایی دارد که نمی شود آنها را با هنر بیان کرد. فراتر از همه چیز است. چون از ناحیه ی بشر نیامده است. از ناحیه ی خداوند آفریدگار آمده است.

اسدی: البته جناب آقای آیت اللهی مطالب متعددی را ذکر کردند که بنظر بنده جای بحث فراوان دارد ولی تصور می کنم حداقل اختلاف نظر من با دوستان حاضر در باب نسبت هنر و دین، اختلاف لفظی عنب و انگور نیست بلکه بیش از این است، مضافاً بر اینکه مجدداً تأکید می کنم چنین تعریف عام و گسترده ای که دوستان حاضر از اسلام بیان کردند به گمان من نه با تعریف اسلام از خودش سازگار است و نه می توان بر اساس آن توجیه واقع بینانه ای از نسبت دین و هنر در جهان خارج بیان نمود. در سخنان جناب آقای آیت اللهی ذکر شد که «در قلمرو هنر، ما هیچ گونه تشریعی از جانب اسلام نمی بینیم.» البته شاید مراد ایشان از تشریع یعنی هیچ گونه سخن ایجابی و تشریعی در مورد هنرهای خاص در اسلام نیست. با توجه به اینکه حداقل در اموری مثل موسیقی، نقاشی، مجسمه سازی و غیره شریعت اسلامی، دارای احکام فراوانی است، پرسش من از جناب آقای رشاد این است که اگر بخواهیم حد و مرز هنر دینی مشخص کنیم، آیا فقه ما توانایی چنین کاری را دارد؟ آیا لزوماً برای این که حد و مرز هنر دینی مشخص شود، فقه باید قدم وسط بگذارد و میان داوری کند و تکلیف هنر دینی و ضوابطش را برای ما روشن کند؟ یا لزوماً این طور نیست و افراد دین دار باید هنر دینی را مشخص کنند اعم از این که واقف به علوم فقهی باشند یا نه؟

رشاد: در خصوص این که آیا دین در باب هنر موضع مشخصی دارد یا نه؟ و آیا خدا در خصوص هنر، تشریعی فرموده است یا نه؟ و اگر آری، مسئله به کدام حوزه ی دین برمی گردد؟ آیا صرفاً به حوزه ی احکام و فقه مربوط می شود یا حوزه های دیگر هم در تبین هنر حقیقی دخیل اند؟ پاسخ من نسبت به هر دو مرحله مثبت است. یعنی معتقدم دین نه تنها در خصوص هنر تشریع کرده که فراتر از تشریع، حتی در مقوله های هنری از نظر تکنیکی و فنی مطلب و سخن دارد. من معتقدم از زاویه ها و اضلاع مسکوت مانده و مغفول مانده ی دین، اندیشه و متون دینی، متأسفانه همین زاویه ی مطالعه ی هنر در دین است که کمتر کسی به آن پرداخته است. از آیات و روایات می توان بعضی از مقوله های هنری حتی ظاهراً مدرن را هم اخذ کرد. در خصوص بعضی از جلوه های هنری مثلاً دکورسازی، باغ پردازی، فضاپردازی، بسیار می توان از قرآن مطلب استخراج کرد. آنگاه که قرآن از بهشت سخن می گوید، درواقع تصویری از یک باغ آرمانی و ایده آل ارائه می دهد. در آن جا بحث خطوط، مواد، رنگ ها، نورها، انواع درخت ها و کیفیت ساماندهی باغ مطرح می شود. پس ما در مقوله هایی که به ذهن بسیاری خطور نمی کند که بشوددرباره اش مطلب از متون دینی استخراج کرد، سخن داریم. دین نسبت به هنر، تشریع دارد و ساکت نیست اما این طور هم نیست که تصور کنیم فقط فقه راجع به هنر سخن می گوید. البته فقه هم در حوزه ی هنر موضع دارد چون فقه، حوزه ی احکام و مشخص کردن بایدها و نبایدهای دینی است، بالطبع فقه می تواند و باید موضع بگیرد. چنین هم شده که می گوید این گونه هنری آری هنر دیگر نه و حرمت و اباحه یا حکم هر مقوله یا نوع هنری را مشخص می کند، ولی ما فقط از فقه نمی توانیم انتظار داشته باشیم همه ی آنچه را در باب هنر نیاز داریم، از آن دریافت کنیم. چرا که دین، فقط فقه نیست هر چند بخش بسیار مهم و ارزشمند دین، بخشی از اساسی ترین اضلاع دین، فقه و احکام است. اما فکر می کنم در ارتباط با هنر صرفاً به احکام نیازمند نیستیم. با تعریفی که از هنر کردیم، تبعاً باید آن را در سایر ساحات و عرصه های دینی هم بسنجیم و بیازماییم و پرسش کنیم. از بخش های دیگر دین هم راجع به هنر باید مطلب و سخنی داشته باشیم. اما فقه همان طور که در تمام روابط و مناسبات انسانی وپدیده های حیات انسانی سخن و حکم دارد، راجع به مقوله های هنری هم احکامی را صادر کرده است و البته می تواند محل بحث باشد.

رجبی: حق مطلب را اساتید محترم بیان کردند. من در همین مسیر عرض کنم که ما نباید دین را به یک معنی خاصی که به یک وجهی از دین اطلاق می شود، یعنی فقه، منحصر کنیم. وقتی می گوییم دین چه می گوید؟ دین از وجه معرفتی اش عرفان و حکمت را دارد. از وجه طریقتی یا حقیقتش اخلاق را دارد. بحث اخلاق از فقه جداست. در وجه شریعت و اعمال مبحث احکام و فقه را دارد. در قدیم وقتی می گفتند دین، سه وجه از دین را مراد می کردند. این مطلب در آثار حضرت امام و حکما و عرفای ما هست که در هر وجهی معلوم بود از چه چیز دین سؤال می کنند. اگر ظاهر دین را مراد می کردند می گفتند ما داریم از شریعت سخن می گوییم. یعنی آنچه موجب اسلامیت ما است و عملاً بین مسلمانان جاری و ساری است و فقه هم ناظر به همین وجه بود. اگر از باطنش سؤال می کردند که این عملی را که انجام می دهند با چه نیتی است؟ آیا قصد قربت و نزدیکی به حق در آن مطرح است یا نه؟ آن دیگر یک وجه متعالی تری بود که از ظاهر به سمت باطن میل می کرد و اصطلاحاً به آن وجه طریقتی می گفتند. یعنی نیت می کنیم و عملی انجام می دهیم برای این که به امر متعالی تری برسیم که حقیقت و گوهر دین است. لذا می گفتند دین یک ظاهری دارد که شریعت است و یک باطنی که حقیقت و وجه معرفتی دین است و چیزی که ما را از این ظاهر به آن باطن می رساند طریقت است که قلمروش نیات است. یعنی انسان چطور نماز بخواند؟ تا به حقیقت نماز و حقیقت دین برسد؟ چطور روزه بگیرد؟ چطور حجاب داشته باشد؟ چطور هر امر دینی را انجام دهد که قصدش قرب به ساحت اقدس حق باشد؟ آن وقت خود آن قرب و ذات اقدس حق که لقایش برای مؤمن دست می داد، حقیقت دین است. چون ما که جز او چیزی نداریم. در دنیا هر چه هست، او است و همان طور که اشاره فرمودند، جلوات اسماء حق تعالی است. حالا وقتی از هنر و دین سؤال می شود، اگر هنر را به جهت معرفتی اش سؤال می کنید قبلاً گفته شد با حقیقت دین هیچ تضادی ندارد. بلکه همان مسئله ی عموم و خصوص مطلق مطرح می شود. اگر به جهت شریعت و ظاهر دین می گویید، یک چیز کلی وجود دارد، این که هر چیزی که در شریعت در همه ی شئون زندگی حرام است، بالتبع در هنر هم یک شأنی از شئون زندگی انسانی است هم حرام است. همین طور که ما نمی توانیم بعضی از اعمال را در زندگی عملی روزانه مان انجام دهیم، نمی توانیم در هنر هم جلوه گرش کنیم. مثلاً شریعت مراعات نکردن عفاف را در زندگی عملی روزمره حرام دانسته است، بدیهی است که در هنر هم همین محدودیت هست. چون آن هم به هر حال بخشی از زندگی ما است و خارج از آن نیست. جهاتی هم هست که مخصوص هنر است. یعنی در زندگی روزمره ی ما نیست مگر زمانی که بخواهیم وارد ساحت هنر شویم که آن را دیگر به قول ملامحسن فیض، در تشیع و غزالی در تسنن، فقه اصغر و اکبر باید دست به دست هم بدهند و حکمش را برای ما مشخص کنند. (فقه اصغر فقهی است که احکام را به ما ابلاغ می کند و فقه اکبر، وجه معرفتی دین است که حقیقت دین، یعنی باطن احکام را برای ما مشخص می کند.) بنابراین آنچه را شریعت در زندگی عملی مسلمین حرام کرده، مثل شرب خمر، ربا و امور حرام دیگر، جلوه کردنشان در هنر هم موجد همین مشکلات است. حتی شاید فقه یک مقداری این مسئله را در هنر آسان گرفته باشد. مثلاً اگر شما تصویر شخصی را بکشید که ظاهرش حجابی نداشته باشد ولی شخص معینی نباشد، این را بعید است که اشکال بگیرند. البته باید در وضع زننده ای نباشد، یا یک خانواده ای را در کتاب کودک تصویر می کنید که آن طوری که ما در جامعه رعایت می کنیم، نباشد. حالا مربوط به جامعه ی خودمان نه، مربوط به هزار سال، دو هزار سال پیش باشد. در زمینه ی هنر نسبت به زمینه های عملی زندگی روزمره هم گشایش وجود دارد. این شیوه ی ساده ای است که نباید فراموش کنیم. من تعجب می کنم که بعضی اموری را که در اسلام به طور صریح حرام شد، گله می کنند که چرا در هنر نمی توانند جلوه گرش کنند. اگر جلوه گر شود که دیگر اسمش هنر اسلامی نیست. این امری است در بین شیعه و سنی و همه ی فرقه ها مشترک است و صراحت هم دارد. این را عرض کردم از خصایص دوره ی بحران است که هم معرفت درستی به دین به معنای شریعتی اش نداریم. چه رسد به حقیقتی و طریقتی اش. هم نمی دانیم هنر چه جایگاهی دارد و فکر می کنیم ابزاری است برای این که هر چه دلمان می خواست بگوییم بدون این که به وجوه باطنی اش توجه داشته باشیم و هر نامی دلمان می خواست بدهیم بدون این که ببینیم آیا مسمایی دارد یا نه؟

اسدی: وقتی بررسی می کنیم می بینیم هدایت های فقهی در باب هنر، بیشتر هدایت های سلبی اند. مثلاً در باب نقاشی، موسیقی و مجسمه سازی بیشتر ما را نهی کرده اند. حالا به دلایل خاصی. آن چیزی که این هدایت های فقهی در طول تاریخ به دست داده اند این است که این هنرها در جوامع مسلمین شکوفا نشده اند و آن طور که در جوامع غربی از هنر و موسیقی و مجسمه سازی استقبال شده، عملاً شاید به خاطر این نهی ها، مسلمین دنبال این هنرها نرفته اند. و ذوق هنری خود را به گونه دیگر شکوفا کرده اند فی المثل اگرچه مجسمه سازی به جهت تحریم اکثر فقها در میان مسلمین رونق نیافت به جای آن مسلمین از طریق معماری، ذوق هنری خود را شکوفا کردند. با توجه به چنین تعابیری، لطفاً بفرمایید این تعبیر که هدایت های فقهی، بیشتر هدایت های سلبی اند، تعبیر صحیح و درستی است؟ و بعد از نظر تاریخی بحث کنیم که واقعاً دلیل این که این هنرها در میان مسلمین شکوفا نشده اند لزوماً به سبب هدایت های سلبی فقه بوده یا عوامل دیگری هم در این امر دخیل بوده است؟

رجبی: شاید ما نتوانیم اصولاً به طور قطعی، تعبیری به نام هدایت های فقهی را بپذیریم. فقه حد و مرزی را بر مبنای اصول اساسی و فروع عملی دین مشخص می کند. با استفاده از منابع چهارگانه ای که شیعه هم روی آن ها تأکید دارد، فقه هیچ وقت به من نوعی نمی گوید بیا کتاب فروش شو یا تابلوفروش! نویسنده شو یا هنرمند! اساساً کاری به این قضیه ندارد. فقط و فقط حدود تکالیف ما را مشخص می کند که در چه زمینه هایی واجب است، در چه زمینه هایی حرام، مستحب، مکروه یا مباح. بنابراین تصمیم گیرنده خود ماییم. فقه ما را تشویق نمی کند و هدایت نمی کند که حتماً وارد این عرصه شویم یا اگر وارد می شویم به ما بگوید وارد نشوید، مگر در همان چارچوب مشخص که برای همه ی موازین زندگی ما، حکم تعیین کرده، تبعاً هنر هم مشمول همان احکام می شود. اما این که فرمودید جهت سلبی، بله، اگر فقه را به مثابه قانون حقوقی در نظر بگیریم، جاهایی را که آزاد است، آزاد گذاشته، آن جایی را هم که مجاز نمی داند، منعی برایش قرار داده است. هر جامعه ای هم این را دارد. حالا اسمش فقه نباشد، قانون اساسی باشد؛ اسمش فقه نباشد، سنت های رایج آن جامعه باشد؛ به هر حال هر جامعه ای متناسب با اعتقاداتش یک حدودی را باید رعایت کند. اگر به طور مطلق هیچ قیدی نباشد، عادات مردم خود به خود حدودی را ایجاد می کند. اساساً مسئله را کلی تر مطرح کنیم. هر فرهنگ و تمدنی در طول تاریخ متناسب با اصول و مبانی و نظرگاهی که نسبت به جهان هستی و مسائل عالم وجود داشته، چه به طبیعت مربوط باشد چه به انسان، چه رابطه ی انسان و طبیعت باشد و چه رابطه ی انسان و انسان و چه رابطه ی شخص با خودش، صاحب یک نوع فرهنگ و هنر خاص شده است. در تمدنی موسیقی پیشرفتش بیشتر از بقیه بوده، در جای دیگر شعر، در جایی هم هنرهای تصویری رشد بیشتری داشته اند. این تصادفی نیست. دقیقاً برمی گردد به مقتضیات همان فرهنگ و تمدن و تفکری که مبنای آن فرهنگ و تمدن قرار گرفته است. دلیلی ندارد که هرچه در یک فرهنگ و تمدنی هست، عینش را در جای دیگری هم، ملاحظه کنیم. چند وقت پیش، گروهی محقق قریب به صد و هفتاد نوع هنر را احصاء کردند، از انواع هنرها یا صنایع مستظرفه ای که بین ما ایرانیان بوده است. این را بگذارید پیش هفت هنر غربی. نمی خواهم بگویم آنها فقط هفت تا هنر دارند، بلکه هنر به معنی صنایع مسظرفه آنجا هم متعدد است ولی دلیلی ندارد هر چیزی که ما داریم یک نمونه اش را هم آنها داشته باشند و بالعکس. اما در مورد موسیقی و نقاشی این گونه نیست. اتفاقاً موسیقی، هم به لحاظ تئوریک هم به لحاظ عملی، پیشرفت بسیار قابل ملاحظه ای در اسلام داشته است. متأسفانه باید بگویم جامعه ی ما به دلیل انقطاع تاریخی که از پیشینه ی خودش پیدا کرده و این که خیلی چیزها را ما نمی شناسیم و نمی دانیم، بی خبر مانده است. کتاب مهم صفی الدین اُرمَوی، کتاب عظیم تئوریک موسیقی است که ایشان حتی کوانت نغمه را هم حساب کرده است. کوانت نغمه را حساب کردن یک کار بسیار علمی است. ما از این موسیقی اطلاعی نداشتیم، یعنی تحت تأثیر موسیقی غربی، منزوی شده بود.
یک عده که اساساً دنبال این قضیه نبودند. آنهایی هم که بودند، التفاتی به این نداشتند. حالا تصور می کنیم لابد چیزی نبوده جز یک امری که زمان پیش از انقلاب تحت عنوان موسیقی محلی ازش یاد می کرده اند. در حالی که موسیقی مقامی بود و موسیقی محلی یک مقوله ی دیگری است و افرادی هم در این زمینه کار کرده اند. مثل: ابراهیم زلزل، هم فقیه بود هم موسیقی دان. بعد اسحاق موصلی و دیگرانی که آمدند و کار کردند. اینان آدم های فاضل و آگاهی بودند. ابونصر فارابی و دیگران. به هر حال افراد مهمی به موسیقی پرداخته اند. این نشان می دهد که موسیقی اهمیت داشته است. موسیقی هم معنایش را از آنچه عوام الناس می فهمند یا کسانی که در عصر هنر و موسیقی عامی اند. ولو در امور دیگر عالم باشند یا عارف باشند ولی در این امور عامی اند. فراتر است. هر ساز و برگی اسمش موسیقی نیست. آن ترکیب زیبای اصوات که یک مجموعه ی صوتی زیبا را ملائم با شنوایی انسان ایجاد می کند موسیقی است. اگر به موسیقی ای که مسلمانان داشته اند دقت کنید می بینید تمام اصطلاحاتش از احادیث و آیات گرفته شده است. مثل مقام یا لحن که حدیث داریم، قرآن را با لحن خوش بخوانید. به هر حال اختلافی هم بین مسلمین بود.
در جایی نواری دیدم که عرب ها تهیه کرده بودند، شخصی مقامات مختلف موسیقی عرب را می گفت بعد در هر مقامی قرآن، به لحن خاصی خوانده می شد. یعنی همین سبک های متنوعی را که ما از قاریان می بینیم و تقلید می کنیم بدون این که مبانی تئوریکشان را بدانیم. از لحاظ آوایی هر کدامشان در یک دستگاه و مقام خاصی خوانده می شد. خوب این خودش موسیقی است. هر آوازی و هر زمزمه ای که می کنید هم موسیقی است. ساز هم مقوله ای ثانوی است که دارد موسیقی می شود. آن چه را انسان نمی تواند با حنجره اش بسازد، برایش ساز درست می کند هر چند که گفته شده حنجره ی انسان، کامل ترین ساز عالم است. از این جهت موسیقی اصلاً معنی دیگری پیدا می کند. در نقاشی هم همین طور. ضرورتی نداشت که نقاشی ما به حدّ چینی ها یا ژاپنی ها یا هر جای دیگر برسد مثلاً به کلاسیسیزم عصر جدید و یا نقاشی نوین یونان تا بگوییم نقاشی رشد کرده است. نقاشی ما در حوزه ی نگارگری از یک طرف می رسد به آنچه فرنگی ها اسمش را گذاشته اند مینیاتور. و از طرف دیگر هم چنان به قول فرنگی ها آبستره و به قول خودمان تجریدی می شود که می رسد به تذهیب که اوج نگارگری ایرانی است. خود غربی ها الآن به عنوان یک پدیده ی حیرت انگیز هنری از آن یاد کرده اند. الآن کسانی که در کشور خودمان به این امور می پردازند، منهای وجه فرهنگی اش، به لحاظ اقتصادی اگر بروند خارج موفق ترند. چون اقبال بیشتری نسبت به آثارشان هست تا کسی که می خواهد کارهای غربی ها را عیناً تقلید کند. این است که یکی از مفاخر هنری ما موسیقی و نقاشی است. منتها در سبک و سیاق خاص خودش (مینیاتور) که مقوله ای است که با آنها قابل قیاس نیست.
چند سال پیش وقتی که موسیقی دانان مقامی ما به یک فستیوال موسیقی در فرانسه رفتند و برنامه اجرا کردند، روزنامه های بزرگ فرانسه و کشورهای اروپایی با تعبیراتی نظیر موسیقی آرمانی، موسیقی بهشتی، موسیقی ملکوتی و … از آن یاد کردند و زیر عکس یکی از نوازندگان ما، آقای حاج قربان سلیمانی، نوشته بودند مردی که دروازه های بهشت را به روی فرانسویان گشود. خب ببینید این خبر هیچ انعکاسی داخل کشور ما پیدا نکرد. چون همه ی ما تحت تأثیر موسیقی غربی هستیم و حتی خودمان از اخباری که دنیا راجع به موسیقی ما دارد، مطلع نیستیم و بعداً احساس می کنیم هیچی نداریم. همین طور است راجع به نگارگری و میراث تصویری و چیزهای دیگری که داریم. بنابراین همان طوری که نقاشی ذِن ژاپنی، برای اروپایی بسیار جدی است و قابل قیاس هم با نقاشی دوره ی معاصر اروپا نیست. آن برای خودش یک مقوله جداگانه است این هم برای خودش، ما هم همین طور. نباید بگوییم چون به آن دوره و عین کارهای آنها نرسیده ایم، پس ما عقب مانده ایم، علتش هم فقه بوده، نه، ما در واقع نسبت به پیشینه ای که داریم آگاهی نداریم و اساساً صورت مسئله به این معنی که مطرح می شود، غلط است.

اسدی: از جناب آقای رشاد خواهش می کنم ضمن پاسخ به دو پرسشی که قبلاً مطرح شد بفرمایید که از لحاظ فقهی آرای فقهای خودمان در این زمینه ها یعنی مجسمه سازی و موسیقی و نقاشی چیست؟

رشاد: من فکر می کنم مقوله های هنری بسیارند، در نتیجه نمی توانیم این طوری بپرسیم که آیا فقه به فرض این که نقش سلبی داشته باشد، سبب رکود هنر شده است یا نه؟ به این دلیل که فقه فقط در دو سه مقوله ی هنری موضع دارد و فقهای ما در آن زمینه ها فتاوایی داده اند و باقی مقوله های هنری هرگز در حوزه فقه مورد بحث قرار نگرفته اند. در نتیجه ما در بسیاری از مصداق های هنر از شکوفایی فوق العاده ای برخورداریم. هنرهایی را که در مسجد به کار می رود، ببینید. من یک بار به مناسبتی هنرهای به کار رفته در رامسجد شمردم. چیزی حدود سی نوع هنر و صنعت ظریفه بود. بعضی از این ها در حد کمال و تمام رشد کرده اند و در جهان قطعاً سرآمدند در این موارد فقه هم منعی نکرده، کما این که بسیاری از مقوله ها و مصادیق هنر وجود دارد که در غیر مسجد هم استفاده می شود و جامعه ی ما برخوردار از آنها است و در حد کمال هم رشد کرده اند. مثلاً شعر اسلامی، شعر مسلمانان یکی از قوی ترین بخش های ادبی شعر جهان است، یعنی مسلمان ها در حوزه ی شعر از جهات گوناگون از برجستگی هایی برخوردارند و آثار ذی قیمت تاریخی در حوزه ی شعر آفریده اند. در ادب همین طور، پس نمی توان گفت فقه سبب رکود هنر شده است ولی با توجه به این که فقها در حوزه های خاصی، مواردی خاص مانند تمثال یا مجسمه سازی و تصویر یا نقاشی و نگارگری و غنا و موسیقی آرا و فتاوایی دارند، می توان پرسید آیا آرای فقها در این موضوعات هنری تأثیری داشته است یا نه؟ که من پاسخم مثبت است.
یعنی معتقدم که به هر حال اگر استنباط فقها حکم خدا و قانون اعلام شده، می تواند محدودیت ایجاد کند. ما باید بحث کنیم تا ببینیم آیا فتوا و اجرای یک قانون اصولاً درست است یا نه؟ اگر پذیرفتیم که صحیح است، تبعاً به لوازم و نتایج آن هم تن در می دهیم. بنابراین تصور من این است که اگر فقه ما در ارتباط با تمثال یا پیکرتراشی و در حوزه ی نقاشی و نگارگری و در باب غنا و موسیقی محدودیت ایجاد کرد، بر اساس استنباطاتی است که روی اصول بوده و بر جامعه تأثیر داشته است. در نتیجه هرگز موسیقی یا نقاشی در دنیای اسلام با موسیقی یا نقاشی در دنیای مسیحیت قابل قیاس نیست. کما این که ما در حوزه های فراوانی پیشرفت داشته ایم که دنیای مسیحیت غرب یا جوامع دیگر با ما قابل قیاس نیستند. در خصوص مصادیق، مطالبی را که بنده عرض می کنم نظر یک طلبه ی کوچک حوزه بدانید. البته هرکس در احکام و دستورات فقهی باید به مرجع تقلید خودش مراجعه کند و رأی او را ببیند. در خصوص غنا و موسیقی بحث است که آیا اینها یکی هستند یا تفاوت دارند؟ به نظر می رسد متفاوت باشند. موسیقی آن است که با آلات پدید می آید ولی غنا نیاز به آلات و ابزار دست ساز ندارد. من تصور می کنم هم در باب غنا، هم در باب موسیقی و هم درباب تمثال و تصویر، در هر چهار جا، ادعای اجماع شده است ولی حداقل ایراد وارده بر ادعای اجماع این است که این اجماع های ادعایی قطعاً یا احتمالاً مَدرَکی هستند. یعنی چون ما آیات و روایاتی داریم که فقها به آنها استناد می کنند، اگر هم رأی واحدی پیدا کرده باشند، صرفاً به دلیل استناد به آیات و روایات است. نه این که اجماع کرده باشند.
البته در خصوص بعضی از موارد فی الجمله می شود ادعای اجماع کرد ولی ممکن است چنین اشکالی وارد شود در عین این که راجع به بعضی از موارد، اجماع محقق نیست مثل مسئله ی مجسمه سازی یا نقاشی. شیخ طوسی که از فقهای طراز اول شیعه است و می توان او را پدر فقه شیعی دانست کما این که به همین اعتبار به او شیخ الطائفه می گویند، مجسمه سازی و نقاشی را کاملاً مباح می داند و قائل به حرمت نیست. با مخالفت کسی مثل شیخ طوسی نمی تواند اجماعی محقق شود البته در خصوص بعضی از این مقوله ها مثل غنا، بحث هایی شده است. این که غنا چیست؟ موسیقی چیست؟ تعاریف مختلفی هم شده است امام در مکاسب محرمه، ۲۲ تعریف برای غنا نقل می کند. نهایتاً می توان گفت دو نظریه ی اصلی در باب غنا وجود دارد. حرمت و حلیت غنا، یک نظر مشهور هست که غنا را حرام می داند و برایش حرمت ذاتی قائل است؛ نظر غیر مشهوری هم هست که قائل است غنا حرام ذاتی نیست ولی اگر با فعل حرام دیگری توأم شد، حرام می شود. روایات بسیاری هم داریم که مؤید این نظر است. پرسیده می شود اگر زن ها در عروسی تغنی کنند (یعنی به غنا بخوانند) چه صورتی دارد؟ چندین روایت هم هست. از امام صادق (ع) نقل شده که مانعی ندارد اگر مردان نامحرم وارد آن مجلس عروسی نشوند. از این سنخ روایات استفاده می کنند که غنا حرمت ذاتی ندارد ولی اگر توأم با فعل حرام دیگری شد، حرام می شود. بعضی از فقهای دیگری که غنا را حرام می دانند و به حرمت ذاتی غنا و احیاناً موسیقی معتقدند، عروسی را مستثنی کرده اند. نظریه ی مقابل ایراد می گیرد که اگر غنا حرمت ذاتی داشته باشد، استثنا برنمی دارد. مثلاً شرب خمر حرام است. اگر حرام است دیگر نمی شود گفت در فلان موقع حرام است، جز مورد اضطرار. اکل میته حرام است ولی در موقع اضطرار در حد ضرورت می شود از آن خورد. این طور استثنایی داریم اما عروسی که اضطرار نیست که حتماً از غنا و موسیقی استفاده می شود. از همین نظر غیر مشهور استفاده می کنند برای اثبات این که غنا و موسیقی حرمت ذاتی ندارد. به هر حال مردم باید به نظر مرجع خودشان مراجعه کنند. در خصوص نقاشی و تصویرگری و نگارگری هم روایات بسیار است و اقوال متعدد است. پنج قول در باب حرمت و حلال بودن نقاشی و مجسمه سازی نقل شده است.
قولی هست که هیچ یک از اینها را در هیچ شرایطی حرام نمی داند. یعنی به طور مطلق مجسمه سازی و نقاشی را جایز و مباح تلقی می کند. قول دیگری مطلق مجسمه سازی و نقاشی را حرام می داند. یعنی مجسمه ساختن و نقاشی کشیدن چه از جاندار و چه از غیر جاندار هر دو حرام است. نظر امام ـ رضوان الله علیه ـ که در مکاسب محرمه بحث کرده اند این است که مجسمه سازی و پیکرتراشی جاندار حرام است، ولی خود ایشان بحثی دارند در همان مکاسب که بحث نسبتاً مفصلی است. می فرمایند به نظر می رسد که روایاتی که با این غلاظ و شداد مجسمه سازی و نقاشی را تحریم کرده اند، به خاطر شرایط آن زمان بوده است و ناظر به جایگاه و کاربردی است که مجسمه سازی و نقاشی در آن عصر داشته که نوعاً پیکرتراشی، بت تراشی بوده است. اگر نقاشی و نگارگری می شد، جنبه ی تصویری پیدا می کرده است و افراد در مقابل تصویرها. چه تصویر بزرگان و چه تصویر موجودات خیالی. خضوع و خشوع می کرده اند و احیاناً آنها را می پرستیده اند. اگر این برداشت امام صحیح باشد، که البته قرائن تاریخی فراوانی هم دارد. چه بسا بتوانیم مجموع روایات را حمل کنیم بر این که آن روز به بت تراشی، تمثال می گفته اند و احیاناً در مقابل تصویر بت، خضوع و خشوع و کرنش می شد. این تصاویر یا از مقتدرها و ظالم ها و بت ها بوده یا از موجودات خیالی مورد احترام مردم که از آنها تعبیر به صورت شده است. چه بسا این تصاویر منع شده است. کما این که در غنا و موسیقی هم چنین بحثی هست. مرحوم ملامحسن فیضی کاشانی می گفت به نظر من تحریم غنا و موسیقی، تحریم مصداق آن زمان است. مطلق غنا و موسیقی حرام نیست بلکه غنا و موسیقی ای که در خدمت دستگاه عباسی بوده حرام شده که اصولاً ابزار محافل عیاشی آنها بوده است. دلایل فراوانی هم ارائه می کنند. در این مورد مرحوم شیخ طوسی و محقق کَرَکی که از بزرگان و قدمای فقه شیعه به حساب می آیند، هم نظر هستند. اینان هرگونه مجسمه سازی و نقاشی را جایز می دانند. البته روشن است که هنر فقط به این مقوله های مجسمه سازی و نقاشی یا غنا و موسیقی گفته نمی شود. شعر هم هنر است، خوش نویسی هم هنر است. کسی هم کمترین سخنی راجع به حرمتش به زبان نیاورده است ولی اگر همراه شود با فعل حرام، مثلاً فعل حرامی با خوش نویسی اشاعه یابد، یا به وسیله آن ستمی به مردم بشود یا احیاناً موجب ضلالت مردم بشود، همان خوش نویسی هم حرام می شود. مسلّم است که اگر این افعال با افعال حرام دیگری توأم شد، قطعاً حرام است و در این شکی نیست، منتها بحث و اختلاف بین فقها در این است که آیا حرمت ذاتی هم دارد یا نه؟ خود به خود حرام است یا نه؟ که بعضی مدعی اند حرام است و به روایاتی استناد می کند و بعضی هم این نظر را قابل اثبات نمی دانند.

آیت اللهی: من آدم فقیهی نیستم که بخواهم از دید فقهی صحبت کنم ولی به همان اندازه ای که از محضر علما و فضلا کسب فیض کرده ام و یک مقداری هم برداشت های خودم، می توانم این حرف ها را بزنم که همان نظری را که جناب رشاد از قول مرحوم شیخ الطایفه، شیخ طوسی فرمودند، قاطعیتش بیشتر است. موقعیت زمانی در پیش رفت و عدم پیش رفت هنرها خیلی تأثیر داشته است. اگر تاریخ را در دوران مختلف اسلامی به طور تطبیقی بررسی کنیم، به این نکته دست پیدا می کنیم. در قرآن دو آیه درباره ی مجسمه سازی آمده است که من نظر خودم را هم خواهم گفت. البته نظر من، تفسیر نیست که تفسیر به رأی شود. آیه ی سیزدهم سوره ی سباء درباره ی حضرت سلیمان است که هم نبی بود، هم ملک، یعنی پادشاه هم بود. در زمان او دین حق، دین حضرت موسی (ع) بود و همه به آن عمل می کرده اند. آیه این است: یعمَلونَ لَه و ما یشاءُ مِن مَحاریبَ وَ تَماثیلَ وَ جِفانٍ کَالجَوابِ وَ قُدورٍ راسیاتٍ اِعمَلوا ءالَ داودَ شُکراً وَ قَلیلٌ مِن عِبادِی الشکور. (سبا. ۱۳) برای حضرت سلیمان. ساختمان ها و مجسمه ها را می ساختند. هر چقدر که می خواهید ای آل داود سپاس گزار این باشید. پس معلوم می شود زمان حضرت سلیمان مجسمه سازی رواج داشته و چه بسا حضرت سلیمان هم خودش برای کاخ های خودش می ساخته است.
حالا داریم احادیث منفردی که می گویند این ها پیکره های گیاهی بوده اند، ولی خب، پیکره های گیاهی به ساختمان آن قدر زیبایی نمی دهد که پیکره های غیر گیاهی. جای دیگر حضرت ابراهیم (ع) بت ها را می شکند و وقتی به او اعتراض می کند می گوید: … ما هذِه التماثیل و التی اَنتُم عاکِفونَ: (انبیا. ۵۲) این پیکره ها چیست که شما در مقابل آن کرنش می کنید؟ و پیکره ها را می شکند و تبر هم می گذارد روی دوش بزرگ ترین آنها تا بتواند با یک استدلال قشنگی آنها را به موهن بودن عملشان واقف کند. خب من از این استفاده می کنم: آن جایی که حکومت، نظام و اعتقادات شرک آمیزند، نه الهی، بت پرستی رواج داشته و هرکسی غیر از بت پرستی، پرستش دیگر می کرده مذموم بوده است، پیامبر خدا بت ها را خرد می کند. در واقع مجسمه ها را خرد می کند قرآن می گوید تماثیل نمی گوید بت. در حالی که در زمان حضرت سلیمان کسی بت نمی پرستیده، دین پایدار، دین حضرت موسی (ع) بوده و بعد از آن هم با ظهور حضرت عیسی (ع) و حضرت ختمی مرتبت ادامه پیدا می کند بنابراین دیگر بت پرستی در آنجا رواج نداشته است.
پس اگر نظام، نظامی باشد الهی مثل الآن که نظام جمهوری اسلامی است. به نظر من مجسمه سازی هیچ اشکالی ندارد ولی اگر نظام، نظامی بود که مردم گرایش پیدا می کردند به پرستش مجسمه ها و ستایش آنها، مثل نظام پیش از جمهوری اسلامی که کار به جایی رسیده بود که ستایش مجسمه ها مُد شده بود و داشت رواج پیدا می کرد، این حرام است. یک حدیث مفصلی هم در تحف العقول است، هر چند سند حدیث در آنجا ذکر نشده است در مورد طبقه بندی هنرها است که از طرف امام صادق (ع) شده، امام (ع) هنرها را به هنرهای حرام و حلال تقسیم کرده اند. یکی از هنرهای حرام را ساختن اصنام ذکر کرده اند. البته اصنام ذکر شده نه تماثیل. ولی خب، تماثیل و اصنام در زمان صدر اسلام یکی بوده، اصنام شکل های ذهنی ای بودند که بسیاری از اوقات ترکیبی از انسان و حیوان بوده اند در حالی که تماثیل اشکالی بوده اند واقع گرا که به انسان ها شباهت داشته اند. در گذشته رسم بود هر کس که به قدرت می رسید، ادعای الوهیت می کرده و می گفته مجسمه اش را در معابد بگذارند و مردم آن را می پرستیدند، مثل نمرود، شداد و … این کار حتی در روم هم رواج داشته است.
درباره ی حرمت نقاشی هم من فکر می کنم اگر بسیاری از علمای ما هم سخت گرفته اند، به خاطر فضای آن زمان بوده است که شیعه در تقیه بوده و در اقلیت و احادیث تسنن بسیار زیاد بوده. من نگارگری هایی را دیده ام که چهره هایی به اندازه ی سه میلی متر در چهار میلی متر، یعنی به اندازه ی یک عدس داشته اما همین تکه را هم سیاه کرده بودند و بقیه ی جاها را گذاشته بودند بماند، حتی تصویر حیوان ها را هم دست نزده بودند. در حال حاضر من فکر نمی کنم علمای ما از مراجع یا کسانی که نزدیک به حد مرجعیت هستند، کسی پیکره سازی و نقاشی را حرام بداند. یکی از دانشجویان، رساله ای در همین مورد نوشته و تمامی فتاوی مراجع حال و گذشته را در آن جمع کرده است و این طور نتیجه گرفته که هیچ یک از آن ها حرام نمی دانسته اند. فقط بعضی ها گفته اند اگر این طور نباشد بهتر است. من معتقدم یک هنر دینی هرگز نمی تواند ممنوع بشود. برای این که هنر دینی تابع دین است و در درون دین پرورش می یابد. به خصوص هنر اسلامی که درون دین پرورش پیدا می کند. البته زمان بنی امیه رسم شد که به شیوه ی ساسانیان و رومیان، کاخهایشان را با مجسمه های خودشان تزیین کنند. ما از عبدالملک مروان و … مجسمه داریم. در کاخ عباسیان، وقتی از زیر خاک بیرون آمد، حدود ۱۲۰ مجسمه در دو طرف تالار کاخ بود که البته سر نداشتند. این هم احتمالاً به دلیل فشار فقهایشان بوده برای این که مشخص نشود مجسمه ی کیست، به این دلیل که ناقص باشند چون برخی فقها اشکالی در مجسمه های ناقص نمی دیدند. در کاخ هایشان، در اندرونی ها روی دیوار حتی مجلس رقص و عیش و نوششان را نقاشی کرده اند. این نقاشی ها الآن در دست ما هست. در طول تاریخ ایران، به جز در مساجد و اماکن مقدسه، خانه های مردم اغلب با تصاویر پوشیده شده بود. دلیلش اشعاری است که داریم:

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
این نشان می دهد که زمان سعدی، نقش بر دیوار وجود داشته است. یا می گوید:

اگر آدمی به چشم است و زبان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟
پس نشان می دهد زمان سعدی، یعنی قرن هفتم هجری به بعد هم در منازل نقاشی بوده است. چون منازل محل سکونت بوده است، می خواسته اند قشنگ باشد ولی در مساجد و اماکن مقدسه به دلیل این که جایی بوده که انسان می رفته تا با خدای خودش خلوت کند، این نقش ها از میان رفته و نقش هایی آشکار شد، که حتی گیاهی هم نیستند، هندسی هم نیستند، بلکه نقش هایی ابداعی و آفریده هنرمندان مسلمان هستند.

اسدی: از این که در این بحث شرکت کردید، متشکرم.
قابل تذکر است که گفتگوی حاضر بخشی از مباحثی است که با عنوان «گستره شریعت» در سال های ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۰ از شبکه چهارم سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده است برای آگاهی از نحوه شکل گیری و تنظیم و انتشار مکتوب این مباحث و توضیحات بیشتر در این مورد لطفاً به پی نوشت انتهایی گفتگوی «پلورالیزم معرفتی» مندرج در شماره اول سروش اندیشه ص ۳۰۷، زمستان ۱۳۸۰ مراجعه فرمایید.

پلورالیسم دینی و چالش معیار


اشاره

در تاریخ ۲۲/۹/۸۱ برابر با ۲۰۰۲٫Dec.13، در حاشیه‌ى کنفرانسى که در دانشگاه بیرمنگام انگلیس برگزار گردیده بود، میان مؤلف اثر و جناب آقای جان هیک گفت‌وگوى نسبتاً مشبعی صورت بست که چکیده‌ی آن‌را در ذیل ملاحظه می‌کنید.

رشـاد: چندى است جناب‌عالى نظریه‌ى پلورالیسم دینى را مطرح کرده‌اید. من مترصد فرصتى بودم پرسش‌هایى را که پیرامون این نظریه قابل طرح است با شما عنوان کنم. اینک که این فرصت پیش آمده است اگر آمادگى داشته باشید پاره‌اى از آن‌ها را طرح مى‌کنم. با این‌که کسالت دارید اما از آن‌جا که مدت‌هاست من در انتظار چنین مجالى بوده‌ام، ساعتى نیز شما حوصله بفرمایید.

هیـک: من این دیدگاه را مطرح نکرده‌ام، در گذشته‌ها کسانى چون مولانای رومى آن را عنوان کرده بودند.

رشاد: اخیراً با دوست شما آقاى آلوین پلانتینگا در تهران جلسه‌ى بحثى داشتیم، ایشان مى‌گفت: آقاى هیک، پلورالیسم دینى را مطرح کرد که همه را راضى کند، امّا این نظریه باعث شد همه از او ناراضى بشوند!

هیک: (همراه با خنده) آرى، با او اختلاف نظر داریم.

رشاد: نگاه عرفانى را با نگرش کلامى یا فلسفه‌ی دین نباید خلط کرد، مولوى در ذیل همان ابیاتى که مورد نظر جناب‌عالى است، صریحاً بر شمول‌گرایى تأکید مى‌کند با این بیت که:

نام احمد نام جمله‌ى انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست

در هر حال اگر تکثرگرایى به معنى حقانیت متساوى مکاتب، ادیان و آراى متعارض و متناقض باشد یا باید حقیقت را اعتبارى و غیرحقیقى انگاشت یا به امکان اجتماع نقیضین یا ارتفاع نقیضین تن در داد؛ زیرا مثلاً (با فرض پذیرش پلورالیسم دینى) اگر گزاره‌هاى «خدا هست» و «خدا یکى است» معنادار، واقع‌نما و صادق باشند با گزاره‌هاى «خدا نیست»، «خدا دوتاست» و «خدا سه تاست» سازگار نخواهند بود، در نتیجه یا باید همه‌ى این گزاره‌ها کاذب باشند که در این صورت خدا که بزرگ‌ترین حقیقت است اعتبارى و غیرحقیقى خواهد بود، و همچنین به ارتفاع نقیضین نیز تن در داده‌ایم، و اگر این گزاره‌ها، صادق باشند اجتماع نقیضین را پذیرفته‌ایم! جناب‌عالى در قبال این چالش‌هاى عقلى و فلسفى که نظریه‌ى شما با آن مواجه است چه پاسخى دارید؟

هیک: من نمى‌گویم حقیقتى نیست، بلکه مى‌گویم حقیقت چندگانه است، حقیقت متعدد است و هرکس به یکى از آن‌ها پى مى‌برد و از آن گزارش مى‌کند.

رشاد: آیا هرکس هرچه مى‌گوید از حقیقت سخن مى‌گوید؟ آن‌که مى‌گوید خدا یکى است با آن‌که مى‌گوید خدا دوتاست و با آن‌که مى‌گوید خدا سه تاست، چگونه از یک حقیقت گزارش مى‌کنند؟ این‌که مى‌شود نسبیت‌گرایى، بلکه نیست‌انگارى!

هیک: من از نسبیت دفاع نمى‌کنم، من مى‌گویم حقیقتى هست که همه تلاش مى‌کنند آن‌را کشف کنند، امّا آن حقیقت بسیار متعالى است و فراتر از حد فهم بشر است و هر کسى چیزى درباره‌ی او مى‌گوید.

رشاد: آیا این‌که بودائیان مى‌گویند: «خدایى نیست» و بت‌پرستان سنگ و چوب و اشیاء را خدا مى‌نامند و ادیان دیگر به یک یا دو یا سه خدا باور دارند، همه از یک حقیقت سخن مى‌گویند؟ چگونه ممکن است بودائیان که معتقد به خدا نیستند با دیگران که عقیده به وجود خدا دارند و تفاوت این دو نظر، نفى و اثبات است، از یک حقیقت خبر بدهند!

هیک: بودائیان معتقد به امر نهایى و متعالى‌اند، آن‌ها هم خدا را قبول دارند، خدا را نفى نمى‌کنند. اصلاً اگر گروهى به خدا معتقد نباشند دین‌دار محسوب نمى‌شوند.

رشاد: بودا که از خدا سخن نگفته است، آن‌ها مى‌گویند: خود انسان تعالى پیدا مى‌کند و پس از طى مراحل مختلف تناسخ، بودا مى‌شود و جاودانه مى‌گردد.

هیک: یکى از دو فرقه‌ى عمده‌ى بودیسم مشخصاً به امر قدسى و غایت که همان خداست اعتقاد دارد، در هر حال من نمى‌گویم هر گروهى مدعى دینى بوده است، دین‌دار است. مثلاً دیدگاه‌هاى دان کیوپیت(Don Cupitt) را من صحه نمى‌گذارم، به نظر من دان کیوپیت دیندار نیست، کسى که حقایق دینى را ناواقعى مى‌پندارد نمى‌تواند متدین قلمداد شود.

رشاد: کارى به گروه خاصى مانند بودائیان نداریم که قایل به وجود خدا هستند یا نه، اگر گروهى مدعى دین‌دارى بود، امّا صریحاً خدا را انکار کرد، براساس پلورالیسم دینى باید گفت آن‌ها نیز درست فکر مى‌کنند، سخنشان حق و صادق است، خداپرستان نیز که اثبات خدا مى‌کنند درست فکر مى‌کنند، در این صورت اجتماع نقیضین را پذیرفته‌ایم!

هیک: من پلورالیسم دینى را مطرح کرده‌ام براى تبیین نسبت ادیان با همدیگر، اگر کسى خدا را قبول ندارد دیندار نیست، چگونه ممکن است اصل وجود خدا را نفى کنیم و دین را که آموزه‌هاى الاهى است قبول داشته باشم؟

رشاد: پس پلورالیسم مطلق را نمى‌توانیم قبول کنیم، امّا تا کجا مى‌توانیم تن به تکثر بدهیم؟ چندخدایى؟ یک‌خدایى؟ آیا تکثر حد یقف دارد؟

هیک: بله، حد یقف دارد، کسانى را که معتقد به خدا نباشند داخل در دایره‌ى پلورالیسم دینى نمى‌دانیم.

رشاد: این معیار از کجا آمده، مگر معیارگذار ما هستیم؟ ما چه حقى داریم که خط‌کشى کنیم و به دیگران بگوییم از این خط به آن‌سوتر نروید! اگر کسى معیار ما را قبول نداشت با او چه مى‌کنیم؟ مثلاً همان آقاى دان کیوپیت را که الهیات ناواقع‌گرا را مطرح مى‌کند چگونه مى‌توانیم از دایره‌ی پلورالیسم دینى خارج کنیم؟

هیک: تجربه‌هاى دینى مختلف وجود امر متعالى را اثبات کرده است، کسى نمى‌تواند آن را انکار کند، حتى کسانى که خیال مى‌کنند معتقد به خدا نیستند ناخودآگاه خداپرستند، من عقاید دان کیوپیت را داخل در دیندارى نمى‌دانم. واقع‌گرایى و اعتقاد به خداى واقعى شرط دیندارى است.

رشاد: شما که فیلسوف دین هستید نباید دغدغه‌ى درون‌دینى داشته باشید و چونان یک متألّه سخن بگویید، دان کیوپیت هم ممکن است به ما بگوید: من هم شما را دیندار نمى‌دانم، زیرا دین همان‌گونه است که من مى‌گویم، این حاصل تجربه‌ى دینى من است! وانگهى پلورالیسم، بر مبناى فلسفى عامى مانند دیدگاه معرفت‌شناختى کانت مبتنى است اگر آن مبانى را بپذیریم نمى‌توانیم در هیچ‌جا متوقف بشویم، پلورالیسم دینى مانند سایر شاخه‌هاى تکثرگرایى، بر پلورالیسم معرفتى بنا شده است، لذا هرچه را به عنوان معیار معرفى کنیم پلورالیسم به سراغ همان معیار می‌رود، یعنى یک فرد پلورال به معیارها نیز پلورالیستیک مى‌نگرد! به چه دلیلى باید یکى از معیارها را بپذیریم و معیارهاى دیگر را کنار بگذاریم، این ترجیح بلامرجح است.

هیک: من پلورالیسم دینى را مطرح کرده‌ام براى حوزه‌ی دین، من مطلق پلورالیسم را طرح نمى‌کنم و با نسبیت‌گرایى نیز مخالفم.

رشاد: مبانى و دلایل پلورالیسم، معطوف به اعم از مقوله‌ى دین و سایر مقوله‌هاست، اگر به مبانى آن تن در دهیم باید همه‌ى لوازم آن را بپذیریم، در این‌جا شروع بازى با ماست، اما اتمام آن در اختیار ما نیست.

اهداف گفت‌وگوی تمدنی


بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
یا أیها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا، ان اکرمکم عنداللّه اتقیکم، ان اللّه علیم خبیر (حجرات / ۱۳)


پیش از این که اصل بحث را آغاز کنیم، ذکر دو سه نکته را ضروری می‏دانم:
۱ـ نخست آن که راجع به مقوله «گفت‏وگوی تمدنها»، هنوز تعریف منقح و متّفقی در دست نیست و این مسأله بنا به تلقیها، به اشکال مختلفی مطرح می‏شود که نشان می‏دهد هنوز جای کار علمی دقیقِ بسیاری در این موضوع باقی و احیانا خالی است.
۲ـ امروز هر طرح و دیدگاهی که عنوان شود، عده‏ای از آن جانبداری می‏کنند و عده‏ای دیگر با آن مخالفت می‏ورزند. نفس موافقت و مخالفت و چالشهای نظری و فکری درباره یک مسأله، نه تنها طبیعی بلکه مطبوع و مطلوب است. اما گاه مخالفتها و موافقتها به صورت افراط و تفریط جلوه می‏کند و هواداران و جانبداران دیدگاهها، مفرطانه و بی‏هیچ قید و شرطی از آن جانبداری کرده یا با آن مخالفت می‏ورزند. در عهد ما، افراط و تفریط بزرگترین و مهلکترین آفت حقیقت است. افراط و تفریطها از عوامل مختلف و متعددی ناشی می‏شود که از جمله آنها، سیاست‏زدگی جامعه و سیاست‏آلود و جناحی شدن مباحث فکری و نظری است و این امر سبب دخالت حب و بغض در چالشهای علمی و در نتیجه خلط انگیزه و انگیخته می‏شود. نوعا کسی که علاقمند به مقامی یا مرامی است، بدون تأمل و تعمق، از مواضع و مناظر آن حمایت می‏کند و چنانچه با مقام و مرامی موافق نباشد، نسنجیده و بی‏درنگ مخالفت می‏ورزد. امروز مباحث فکری و نظری، در جامعه ما، سخت دچار چنین آفتی است و همین آفت به صورت مانعی بزرگ در مسیر اظهار نظرها و نظریه‏پردازیها خودنمایی می‏کند. کثیری از صاحبنظران در بسیاری از مباحث، موضعی اتخاذ یا اظهار نمی‏کنند، که مبادا متهم به مخالفت با فلان مرام یا بهمان مقام گردند یا وابسته به فلان مکتب یا فلان منظر قلمداد شوند!
گفت‏وگوی تمدنها هم از همین دست مباحث است و از آن رو که مسئله نسبتا تازه‏ای است که در دنیا و کشور ما مطرح شده و کم و بیش در بستری سیاسی و آمیخته به مواضع سیاسی طرح گردیده، طبعا و متأسفانه از گزند افراطها و تفریطها دور نمانده است.
۳ـ هر چند مسئله تعارض یا تعامل تمدنها، مسئله جدیدی است و کمتر از یک دهه از مطرح شدن آن می‏گذرد، اما نفس ارزیابی و سنجش نسبت میان فرهنگها و تمدنها و تبیین مناسبات میان اندیشه‏ها، فرهنگها و تمدنها، مبحث بسیار دیرپایی است.
ایران به یمن پیشینه تاریخی سرفراز، تمدن کهن و فرهنگ پربار و دین نیرومند خود و نیز شرایط بسیار مساعدی که در پی وقوع انقلاب اسلامی به دست آورده، از آوازه و وجاهت درخشان و نمایانی برخوردار است، لهذا خواه ناخواه و هنگامی که بحث از تمدنها، فرهنگها، دینها و اندیشه‏ها مطرح شود ایران هم به طور طبیعی یک طرف قضیه به شمار می‏آید و لذا ما نمی‏توانیم نسبت به این مسئله که یک بحث زنده و سازنده عصر ماست، بی‏اعتنا باشیم.
به لحاظ محدودیت وقت، من بی آن که به برخی بحثهای بنیادی‏تر و پیشینی‏تر اشاره کنم به بحث درباره عنوان اعلام شده برای سخنرانی من یعنی «قواعد و اهداف گفت‏وگوی تمدنها» می‏پردازم.
این موضوع، البته پیشفرضهایی دارد و با پرداختن به آن، مثلاً ما پیشاپیش پذیرفته‏ایم که تمدنها (دستکم برخی از آنها با برخی دیگر) می‏توانند با هم تفاهم و تعامل کنند. اگر قائل به تعارض و تقابل و عدم امکان یا لزوم تفاهم و تعامل می‏بودیم، نوبت به بحث از قواعد و اهداف گفت‏وگو، نمی‏رسید و نیز طبعا به عنوان پیش‏پذیره، ما خود را طرف گفت‏وگو تلقی می‏کنیم و به نام ایران، انقلاب و اسلام، اعلام موضع می‏کنیم. در عین حال این عنوان، به این نکته نیز اشاره دارد که گفت‏وگو، فعالیتی فکری و نظری و احیانا عملی است که دارای قواعد و چارچوبی خاص است چرا که بدون قاعده و ضابطه و بدون شرایط و زمینه و بدون لحاظ داشتن هدفهای تعریف شده، گفت‏وگو میسر نیست. تأکید می‏کنم: نه تنها گفت‏وگو، بدون تعیین اهداف و تدبیر قواعد، بیفایده است بلکه زیان‏بخش نیز می‏باشد و چه بسا اساسا ممکن هم نباشد. اگر شما اهداف و قواعدی را برای گفت‏وگو تعریف نکرده باشید، اصولاً نمی‏توانید در این باب هیچ اقدامی بکنید، زیرا ارتباط برقرار نمی‏شود و تخاطب میسر نمی‏گردد.
اگر اهدافی را تعریف نکرده باشید نمی‏توانید گفت‏وگو کنید زیرا نخستین مسئله این است که برای چه گفت‏وگو کنیم؟ بی‏قاعده و بی‏هدف وارد عرصه مذاکره با رقیب شدن، هرگز نامش گفت‏وگو نیست. به همین لحاظ، پیش از آن که به مبانی دیدگاههای موجود در خصوص تقابل یا تعامل بپردازیم، کاربردی‏تر فکر کرده‏ایم و بحث قواعد و اهداف گفت‏وگو را اینجا مطرح می‏کنیم. البته از میان این دو محور یعنی «اهداف» و «قواعد» گفت‏وگوی تمدنی، به لحاظ محدودیت وقت، در این جلسه من تنها مبحث «اهداف» را تبیین خواهم کرد. شاید در جلسه و نشست دیگری بتوانیم به بحث درباره قواعد و شرایط گفت‏وگو یعنی منطق گفت‏وگوی تمدنی نیز بپردازیم۱٫
به طور کلی در تدقیق و تأمل بر این مسئله، چنین به نظر می‏رسد که چهارده «هدف» و «اثر» می‏تواند یا باید بر گفت‏وگوهای تمدنی و فرهنگی مترتب گردد. تصدیق می‏فرمایید که طرح و تبیین چهارده محور در ظرف یک جلسه مقدور نیست، لهذا بر بعضی از محورها بیشتر توقف کرده و بعضی از محورها را گذرا طرح می‏کنم.
محـوریهایـی که به عنوان «هدفهای» گفت‏وگوی تمدنی پیش‏بینی یا پیشنهاد می‏کنم عبارتند از: ۱ـ برون برد تمدنهای کهن انسانی از وضعیت انفعال در قبال تمدن پیشرفته و مهاجم غربی، ۲ـ ترمیم گسست سنت و مدرنیته و تقلیل کاستیهای دوره فراتجدد، ۳ـ باز جستن درمانهای مجرب کهن برای بحرانهای نوپیدای انسان معاصر، ۴ـ تعارف و افزایش شناخت اصحاب تمدنها و ارباب ادیان نسبت به مبانی و مواریث تمدنها و ادیان یکدیگر و در نتیجه گزینش و بهره‏جویی هر یک از دست‏آوردهای انسانی دیگری، ۵ـ شکستن استبداد فرهنگی جهان و توطئه‏های جهانی‏سازی فرهنگی غربی، ۶ـ تحکیم وحدت میان امت اسلامی از سویی و جامعه جهانی از سوی دیگر، ۷ـ توسعه امنیت و تشیید مبانی صلح جهانی. همچنین پیامدهای دیگری چون: بازگشت اعتماد به نفس در میان مسلمین؛ بازیافت هویت مستقل و متّحد اسلامی، صیقلی شدن اندیشه دینی، احیاء منزلت دین، کاهش منازعات بین‏الادیانی، تمهید گرایش مضاعف و مجدد بشریت به معنویت و شکوفایی روابط سیاسی اقتصادی میان ملل و دول جهان، و امثال اینها نیز از اَثمار و آثار قهری حوار تمدنی و تحقق اهداف پیشگفته می‏تواند باشد. البته هدفها و آثار، مشروط به رعایت منطق گفت‏وگوی فرهنگی و تمدنی قابل تحقق خواهند بود.
نخستین هدف گفت‏وگوی فرهنگی تمدنی می‏تواند «برون برد تمدنهای کهن و ریشه‏دار انسانی از موقعیت انفعال در قبال تمدن مدرن کنونی» باشد. تمدنهای کهن انسانی میراث هزاران ساله حیات بشرند. در کوران حوار و کوره تعامل می‏توانیم این تمدنها را از حالت متروکیت و مهجوریت خارج کنیم. هم‏اینک تمدن جوان غربی از سکوی بلندی به سمت دیگر فرهنگها و تمدنها یورش آورده است و عملاً همه تمدنها را، با تازش و یورش خود، در موضع انفعالی قرارداده و این در حالی است که تمدن کنونی غرب مدیون و مرهون تمدنهای پیشین است.
گمان نکنیم بدون هیچ پیشینه و زمینه‏ای و بی‏اتصال به گذشته و بدون بهره‏برداری از دستاوردهای فکری و فرهنگی و علمی بشریت، معجزه‏آسا و جهشی، در مقطعی از تاریخ، تمدنی ظهور کرد به نام تمدن مدرن غربی.
ترکتازی تمدن کنونی غربی و تک مصداق‏انگاری آن از سویی، و خودباختگی و خودفراموشی تمدنهای ریشه‏دار و پیشین بشری از سوی دیگر، مشکل عظیمی برای بشریت به ارمغان آورده است. این مشکل دو سویه است، یعنی: از سویی صاحبان تمدن نو، تعریفی از تمدن و فرهنگ ارائه داده‏اند که شامل جز تمدن غربی نمی‏شود و طی سه چهار سده اخیر در نقاط مختلف جهان صریحا دیگر ملل را غیرمتمدن نامیده‏اند و حتی از دیگر ملل به عنوان ملتهای وحشی یاد کرده‏اند.
حتی گاهی از زبان متفکران متأخر غربی مثل «پوپر» تعابیر ناخوشانید و دور از ادب انسانی شنیده‏ایم که: «ما متمدنین و ما صاحبان تمدن غربی باید به هر قیمتی شده حتی به اجبار و استبداد، ملتهای غیرمتمدن دنیا را اداره کنیم و برای زندگی آنها نظام فرمایشی و تحمیلی طراحی کنیم و به مسیر مطلوب خود هدایتشان کنیم» یعنی صریحا می‏گوید فقط غربیها متمدنند و دیگران غیرمتمدن و باید قیمومت آنها برعهده غربیها باشد. پوپر در این بیان تنها نیست بلکه بسیاری از متفکران و متشرقان و سیاستمداران چنین برداشتی داشته و دارند. در آثار شرق‏شناسان، ملتهای غیرغربی و حتی بخشهایی از قاره آمریکا مورد تحقیر واقع شده‏اند و خود برترانگاری فرنگیها، در روزگار ما بزرگترین زیانها را بر روابط عادلانه بشری زده و بیشترین آثار سوء را بر روند تفکر بشر و رشد جوامع بر جای نهاده و سخت‏ترین لطمه‏ها را بر شخصیت ملتهای جهان وارد ساخته است و دریغا که بعضی از این تلقینها در جوامع غیرغربی مؤثر افتاده است، لهذا از دیگر سو، ملل غیرفرنگی در قبال تمدن مدعی و متفرعن غربی، خود را باخته و به انکار خویش پرداخته‏اند. (البته این مطلب با مطلب نخست، در واقع دو روی یک سکه‏اند). خودباختگی صاحبان تمدنهای کهن و ملتهای غیرغربی به همان اندازه زشت و زیانبار است که دیدگاه متفرعنانه غربیان.
اگر طرفهای غربی گفت‏وگوی تمدنی صادق باشند ـ که از جمله اصول اصلی منطق گفت‏وگو است ـ و تمدنهای دیگر مانند هندی چینی و ایرانی و یونانی را نیز بشمار آورند (البته یونان از حیث جغرافیایی غربی است و مایه‏های جوهری تمدن کنونی غرب نیز در بطن و متن این تمدن نهفته است اما به هر حال با تمدن کنونی متفاوت است) این تمدنها را طرف محسوب کنند و با شرایط و قواعد صحیح و معقولی با آنها روبرو شوند، طبعا نتایج مطلوبی به دست می‏آید که از آن جمله این است که تمدنهای کهن انسانی از حالت انفعال بیرون آمده و فعال خواهند شد و خود را صاحب موضع و منزلت خواهند یافت. این نکته گر چه می‏تواند تنها یک اثر قلمداد شود نه غرض، اما به نظر من این باید یکی از اهداف تلقی و در گفت‏وگوهای تمدنی پی‏جسته شود.
دومین هدفی که در گفت‏وگوی تمدنی باید پی‏گرفته شود، ترمیم گسل مقطع و مفصل انتقال از سنت به تجدد است. «انسان جدید» (اگر تعبیر درستی باشد که من این تعبیر را نمی‏پسندم و بهتر می‏دانم «انسان معاصر» تعبیر کنیم. بعضی اصرار می‏ورزند که انسان دیگری تصویر و تعریف کنند. گویی حتی از حیث ماهیت، انسان قدیم قبل از رنسانس را با انسان معاصر متفاوت می‏پندارند و گویی که انسان پیش و پس از نوزایی، دو نوع از جنس حیوانند. این معنا را من قبول ندارم، هر چند تحولات فراونی از جهات گوناگون در روابط و مناسبات اجتماعی انسانها پدید آمده است. اما نه به آن گونه که مفرطانه انسان جدید را حیوانی دیگر بیانگاریم که با انسان قدیم تا حد تباین دو نوع یک جنس متفاوت است) یا به عبارت صحیح‏تر، انسان معاصر از تبار و تاریخش بریده است. اصولاً عهد ما، عصر مطلوبیت گسختگیه است. در همه عرصه‏های معرفت و معیشت، عملاً واگرایی و گسیختگی بر همگرایی و پیوستگی ترجیح می‏یابد. (البته این ادعا احتیاج به توضیح بیشتر دارد.)
چنانکه انسان معاصر انسان دیگری تلقی شده و از تاریخش بیگانه و از تبارش جدا گشته است و گمان می‏رود میان دوره سنت و دوره مدرن، دیوار ضخیمی به قطر هستی و به ارتفاع تاریخ روییده است و هیچ نسبت و شباهتی بین آن دو نیست و این، موجب انقطاعی ذو وجوه و ذات‏الابعاد در شؤون بشریت معاصر گردیده که به نظر من هزاران گونه زیان بر آن بار شده است. به هر حال، اطروحه گفت‏وگوی تمدنها، می‏تواند به مثابه جشنواره آشتی‏کنان سنت و مدرنیزم نقش آفرینی کند. گفت‏وگوی تمدنها یعنی این که ما به گذشته هم نظر بیافکنیم. تمدنهای کهن، پیشینه بشر و ریشه انسانند. امروز انسان با گذشته خود قهر کرده و لهذا یکی از اهدافی که در گفت‏وگوی تمدنی باید مراد شود، آشتی انسان امروز و انسان دیروز و بازگشت بشر به تبار و تاریخ خویش است.
سومین هدفی که می‏توان یا باید در بستر این گفت‏وگوها در جستجوی آن بود، جستن درمان دردهای نوپیداست. بحرانها و مشکلات جدیدی در عهد مدرن به وجود آمد که ای بسا بسیاری از آنها با بررسی گذشته‏ها، قابل درک و درمان‏پذیر باشد، کما این که در انتقال از سنت به مدرنیته (که ظاهرا در جست و جوی درمان دردهای کهن صورت بست)، دردهای جدیدی دامنگیر بشر شد و ممکن است با انتقال به پسامدرن در دام دردهای جدید و معضلات نوپدید دیگر افتد. ما که نمی‏توانیم جلو انتقال و تحول تاریخی را بگیریم، اما تدبیر هم بی‏تأثیر نیست. می‏توانیم با بازپژوهی دستاوردهای فرهنگی، تمدنی، فکری، اخلاقی و معنوی بشریت در گذشته، برای بسیاری از دردهای کنونی‏مان درمان بیابیم و گمان می‏کنم این مسئله باید بزرگترین و مهمترین هدف گفت‏وگوی تمدنی تلقی گردد.
امروز بشر در معرض هجوم و تازش بحرانهای متنوع و متعددی قرار گرفته است. این بحرانها از شش جهت او را محاصره کرده‏اند «بحران معرفت»، اولین و سخت‏ترین بحرانها است. آدمی امروز در ورطه نسبیت و شکاکیت درغلتیده و هیچ یقینی در دل او جز «یقین به عدم یقین» برجای نمانده است. «جزمیت» به بزرگترین دشنام در روزگار ما مبدل شده است و «یقین‏انگاری» زشت‏ترین توهین محسوب می‏شود (و این از جمله همان افراطهاست که اشاره شد) شکاکیت و نسبیت، انسان را به وادی حیرت در انداخته است و لهذا هیچ فرضیه‏ای شانس ماندن ندارد.
بحران دیگری که انسان معاصر درگیر آن شده، «بحران تجزی» است؛ بحران جزئی‏بینی و جزءنگری. براثر این بحران، هیچ نگاه کلانی به هستی نیست. قداست از حیات و هستی، معرفت و حکمت رخت بربسته است و به موازات گسترش روش تجربی، عملاً عالم و حتی انسان، مبدل به شی‏ء و به عبارت دیگر، جسد شده‏اند. عالم در نگاه انسان معاصر یک جسد بزرگ است؛ جسدی مرکب از جسدهای بی‏ارتباط به یکدیگر این مشکل معرفت و حکمت و دانش امروز است.
هیچیک از تمدنها و فرهنگهای پیشین، چنین مفرطانه دچار این بحرانها نبوده‏اند. نباید با متهم کردن بشر گذشته به جهل و غفلت، خود را راحت کنیم، زیرا با وارد آوردن این اتهام به گذشتگان، هیچ چیز عوض نمی‏شود. بشر در گذشته بر بسیاری از معارف و دانشها، دردها و درمانها مشرف و مطلع بوده است. بسیاری از دیدگاههایی که در فلسفه‏های مضاف مانند فلسفه علم، معرفت، منطق، ریاضیات، اقتصاد، حقوق و سیاست، امروزه مطرح است، ریشه در دانشها و فرهنگهای گذشتگان دارد، هر چند نه بدین نامها و اصطلاحات. در گذشته کسی کتابی به عنوان حتی اپیستمولوژی و معرفت‏شناسی ننوشته و در مورد فلسفه حقوق و اقتصاد و سیاست امثال اینها، چیزی نگاشته نشده است اما نام که اصالت ندارد و نامگذاری نقشی در نفس حقیقتها ندارد. البته همه این حقایق، و معقولات، فرضیه‏ها و دیدگاهها در گذشته، پختگی و سختگی دیدگاهها و منظرهای کنونی را دارا نبوده‏اند اما این طور هم نیست که گمان کنیم تمام آنچه امروز فرا چنگ بشر است، تماما بدیع و بی‏پیشینه‏اند! چرا این همه بر انکار فضیلتهای گذشتگان اصرار می‏ورزیم؟ بحرانها در تمدن و فرهنگهای کهن انسانی، راه چاره داشته و ما آنها را فراموش کرده‏ایم.
بحران سومی که بشر معاصر در دام آن گرفتار آمده، «فقدان مجال اندیشیدن»؛ اندیشیدنی خود آگاه، است. انسان معاصر اسیر چنگال غول فن‏آوری ارتباطات و دیو دیوانسالاری است و چون قطعه کاغذی در چنگ دیوان و غولان، در خود مچاله شده است. بشر معاصر برای خروج از توفانهای امروزی، جز «نگاه از بالا و بیرون» به هستی، مناسبات و فرهنگ زیستی، راهی ندارد. از طرفی، این نگاه از بیرون نیز جز از یک پایگاه تعریف شده، استوار و مطمئن، میسر نیست. مگر می‏توان در خلاء ایستاد و به انسان، و مناسبات او ن گریست و تحلیلی رسا ارائه داد؟ اگر گاهی از زاویه دید تمدنهای غنی و عمیق گذشته بشری که نوعا ریشه در دیانت و معرفت داشته‏اند، به امروز بنگریم و نارساییها و کاستیهای دنیای کنونی بشر را در نظر بگیریم، چه بسا راهچاره‏های فراوانی بیابیم و از بحرانهای موجود، رها شویم و چه بسا که بتوانیم از دیوانسالاری، فن‏سالاری بویژه قدرت بلامنازع فن‏آوری ارتباطی، نجات یابیم.
چهارمین آفت، بحران از خودبیگانگی بشر معاصر است که زاده بحران سوم است، انسان معاصر، فرصت اندیشیدن ندارد، لذا از خود بیگانه شده است و این نیز از جمله بحرانهای بزرگ فرا روی بشریت است.
به طور کلی ماشین‏سالاری و دیوان‏سالاری، انسان را از خویشتنِ خویش بیگانه ساخته است. یافتن چاره برای حل این بحران بزرگ و بازگشت بشر به خویش، می‏تواند در بستر مطالعه تمدنهای پیشین و از پایگاههای مطمئن آن تمدنها ممکن شود.
پنجمین بحرانی که دامنگیر انسان معاصر شده، «بحران معنویت» و به تعبیر دقیق‏تر بحران دیانت است. امروز این بحران در عرصه حیات بشری بیداد می‏کند. معنویت و اخلاق، منهای دیانت، نیز هرگز مشکل‏گشای بشریت نیست. امروز برخی، بحران اخلاق و معنویت را مطرح می‏کنند و سپس برای حل آن نسخه‏هایی می‏پیچند که در آنها، یا «دیانت»، فرع بر اخلاق قلمداد شده یا رسما به ترویج اخلاق سکولار و معنویت منهای خدا می‏پردازند. آنها توجه ندارند که معنویت بدون خدا معنا و مبنا ندارد، منهای دین برای حل بحران معنویت و خلاء اخلاق، نمی‏توان راهی پیدا کرد و درمانی یافت. مشکل انسان معاصر، جدا شدن از دیانت است نه دوری از مطلق معنویت، معنویت بی‏مبنا و معنویت بی‏معنا.
حال اگر نگاهی به تمدنهای کهن بیافکنیم، ملاحظه می‏کنیم که این تمدنها نوعا همراه با معنویت و حتی مبتنی بر دیانت هستند. بسیاری از فیلسوفان تاریخ و تاریخ‏نگاران، حتی اگر لائیک‏اند، اذعان دارند که تمدن از تدین برخاسته است. حتی تمدن کنونی را هم نمی‏توان گفت بی‏بهره از فضلاء و فیوضات دین است هر چند بنیادش بر سکولاریسم استوار است و ظهور آن نوعی واکنش در مقابل دیانت خود ساخته و محرّف یعنی مسیحیت قرون وسطایی بوده است (لذا خواه ناخواه عناصر مباینی با دیانت در آن مشاهده می‏شود.) اما همین تمدن هم که از آغاز با دیانت و معنویت در افتاد و وجه غالب آن دین‏گریزی و دنیامداری است، دارای رگه‏های دینی است و هرگز نمی‏تواند و نتوانسته بدون در نظر گرفتن آموزه‏های دینی، نسخه برای حل بحران معنویت و اخلاق بپیچد.
ششمین بحرانی که گریبانگیر بشر امروز است، «بحران بی‏کاشانگی و زوال نهاد خانواده» است. با شعارهای غلط و گاه مغرضانه فمینیستی، نهاد خانواده در بخش‏هایی از مغرب زمین از هم پاشیده است. امروز بشر غربی متوجه این مشکل شده است ولی نمی‏داند، چکار باید بکند. چون بنیادها را ویران کرده و قادر به بازساخت آن نیست هر چند به نظر ما نهاد خانواده نهادی نیمه طبیعی است و به سادگی می‏توان آن را بازسازی کرد البته مشروط به آنکه موانع اساسی را که درفرهنگ کنونی غرب در قبال سلامت این نهاد پدید آمده است، رفع شود. نهاد خانواده نابود شدنی نیست زیرا ریشه در فطرت بشری دارد. اما به هر حال در شرایط کنونی به شدت مخدوش و مغشوش شده است و با بازشناخت ارزشهای تمدنهای کهن که خانواده‏مدار بوده می‏توان به احیاء نهاد خانواده نیز دست یافت.
بحران هفتم، بحران تخریب طبیعت و زیست بوم انسان است. امروز بشر با طبیعت و با خدا، هر دو، درافتاده است لهذا هم از خدا جدا شده هم از طبیعت. خدا آفریننده او و طبیعت مام اوست و به جای اینکه طبیعت را مادر خویش تلقی کند و فرزندانه از او تغذیه کند با او می‏جنگد و غارتگرانه از او بهره می‏گیرد و این برخورد خصمانه طبیعت را به خشم آورده و این تقابل سرچشمه مشکلات فراوانی شده است. روزی نیست که خبر ناگواری از ویرانی زیست‏بوم آدمی و آثار سوء ویرانی طبیعت در اخبار و رسانه‏ها به گوش ما نرسد. این نیز از جمله عظیم‏ترین بحرانهایی است که بشر با آن مواجه است و حیات مادی و معنوی او را تهدید و تحدید می‏کند. این به دلیل آن است که بشر امروز تلقی غلطی از طبیعت پیدا کرده و در هستی‏شناسی طبیعت و نسبت‏شناسی میان خود و هستی به خطا رفته است.
حال آنکه طبیعت در دیدگاه تمدنهای پیشین مقدس بود. تمدنهای دینی طبیعت را فعل خدا می‏دانستند، ملک خدا می‏دانستند و تصرف در طبیعت را بی اذن و اجازه خدا جایز نمی‏انگاشتند. در نتیجه در چارچوب قواعد و قوانین دینی و مشیت الهی گام در دامن طبیعت می‏نهادند و با او رفتار می‏کردند. نتیجتا طبیعت تخریب نمی‏شد و در تمدنهای احیانا غیردینی هم (گر چه برخی هرگونه معنویت را دیانت و در نتیجه همه تمدنهای معنوی را تمدن دینی تلقی می‏کنند اما اگر مثلاً تمدن چینی و تمدن هندی را دینی هم ندانیم، آنها تمدنهایی معنوی هستند) به طبیعت، به هستی و به همه وجود از منظری قداست‏آمیز می‏نگریستند و طبعا تعاملشان با طبیعت و هستی طور دیگری بود. جبران خرابی زیست‏بوم و مرمت پل ارتباطی انسان و طبیعت جز به بازخوانی داشته‏های اخلاقی ارزشی بر ساخته‏بر و دستاوردهای فکری و فرهنگی گذشته و بویژه تعالیم دینی ممکن نمی‏شود. این نیز جز در بستر گفت‏وگویی منطقی و علمی بین فرهنگها و تمدنها، برای دست‏یابی به تعریف جدیدی از طبیعت و تنظیم رژیمی نو برای تدبیر مناسبات بین انسان و طبیعت میسور نخواهد شد، و الّا این بحران به نابودی خود انسان منتهی خواهد شد.
خلاصه آنکه سومین هدفی که در گفت‏وگوی تمدنی، باید منظور داشته و تعقیب شود بازجستن درمانهای مجرب کهن، برای دردهای نوپیدا اما متأسفانه تا حدی مزمن شده بشر معاصر است.
چهارمین هدفی که باید در گفت‏وگوی تمدنی پی‏گرفته شود تعارف و افزایش شناخت تمدنها نسبت به یکدیگر و بهره‏جویی هر یک از دست‏آوردهای انسانی دیگری است. در این زمینه، به ویژه تمدنهای معنوی مباحث مشترک بیشتری دارند. اگر فضا به راستی به نحوی فراهم آید که اصحاب فرهنگها و تمدنها به یک سلسله گفت‏وگوهای عادلانه و عالمانه با هم بپردازند، ابرهای تیره افترائات و اختلافات از فضای حیات جامعه بشری کنار خواهد رفت. امروز تحت تأثیر تبلیغات مسموم قدرتهای سیاسی، ابهامها و افتراهای ویرانگری پیرامون ادیان، فرهنگها و تمدنها را فرا گرفته است، اینک هیچ فرهنگ متمدنی از تیررس هجومهای مهلک و مغرضانه تبلیغاتی ابرقدرتها در امان نمانده است.
به طور کلی جوامع در مقابل فرهنگها و تمدنها (از جمله فرهنگ و تمدن غرب) یکی از سه راه را پیش‏رو می‏توانند داشته باشند. «گریزش» و انتقاد مطلق و مفرطانه، «پذیرش» و انقیاد محض، «گزینش» و اصتیاد گوهرهای فرهنگ تمدنها و فرهنگها. ما فکر می‏کنیم در گفت‏وگوی تمدنی (منوط به اینکه در چهارچوب قواعد پذیرفته و معقول و منطقی انجام شود) راه حل سوم یعنی اصتیاد و گزینش می‏تواند اتفاق بیافتد و اگر فاصله بین تمدنها و فرهنگها کاهش پیدا کند، باروری اندیشه دینی و ارتقاء توانایی آن در برخورد با پرسشهای نوپیدا، می‏تواند از جمله محصولات افزایش شناخت دیگر تمدنها محسوب گردد، چنانکه انتقال مواریث ذی‏قیمت فرهنگی اسلامی به دیگر ملل نیز می‏تواند در چهارچوب همین «تعارف» حاصل شود.
ما آموزه‏های گرانبها و منحصر به خویشی در مکتبمان داریم که کمتر مسلک و مکتب و دینی واجد یا لااقل جامع آنها است، «نام احمد نام جمله انبیاست / چون که صد آمد نود هم پیش ماست» (ما طرفدار شمول‏گرایی هستیم نه پلورالیسم) توحید ناب، عرفان زلال و معنویت راستین، تلائم تعبد و تعقل، ارائه تصویر روشن و قداست‏آمیز از هستی، خوش‏بینی به انسان و امید به آینده روشن جهان، همه و همه تعالیم کلان و اصلی اسلام هستند و همه اینها همان گمشده‏های بشر امروزند و در این تحاور و تعارف، دیگر ملل با اسلام آشنایی بیشتری پیدا می‏کنند و ما می‏توانیم این گوهرها را به دیگر ملتها هم منتقل کنیم و این یک رسالت بزرگ است، کما اینکه غنائم ارزشمند و تجارب فراوانی که در انقلاب اسلامی به دست آمده می‏تواند در اختیار بشریت کنونی قرار گیرد:
تجربه سازگارسازی مدرنیزم، سنت و دیانت، تجربه موفق و کامیابی است که در نظریه جمهوری اسلامی اتفاق افتاده است. این نظریه توانسته است دیانت را با ساختارهای مدرن سازگار کند و بسیاری از آموزه‏های دینی را بی‏آنکه از هویت تهی کند، مدرنایز نماید. البته اینک مجال محدود است و وقت رو به پایان و نمی‏توانم به حد کفایت این ادعا را توضیح دهم. اجمالاً عرض می‏کنم که یکی از دستاوردهای انقلاب اسلامی ایران این بوده که توانسته است مدرنیزم معقول و متوازن را با دیانت مترقی و عقلانی سازگار کند و این از جمله نیازهای بشر امروز محسوب می‏شود. دنیا تصور می‏کرد که دیانت با مدرنیزم، مطلقا نمی‏تواند سازگار افتد، یا باید مدرن بود یا متدین، و باید با تحدید دایره دین سهمی اندک برای دین منظور داشت و حداکثر در روز و ساعت مشخص و در جایی مشخص به دینداری پرداخت و باقی زمانها و مکانها را به مدرنیسم واگذاشت! می‏گفتند: اگر می‏خواهید زندگی مدرنی داشته باشید تنها یکشنبه‏ها، ساعت مشخصی، در جای مشخصی حضور پیدا کرده و وردهای معیّنی را هم بزبان برایند، همین! و از آنجا که خارج شدید وارد حیات مدرن می‏شوید که عالمی دیگر است و شما هم آدمی دیگر. ما این تصور را در انقلاب اسلامی شکستیم و انتقال این تجربه به دیگر ملل می‏تواند از دستاوردهای تعارف حاصل از گفت‏وگوی منطقی تمدنی باشد. مفهوم زنده و سازنده «تئوری صدور انقلاب» امروز این است.
هدف پنجمی که در بستر گفت‏وگوی تمدنی و فرهنگی، دست یافتنی می‏شود شکستن انحصار و استبداد جهانی فرهنگی و توطئه جهانی‏سازی فرهنگ غربی است. امروز قدرتهای مسلط حیات، هویت، قدرت و هیبت خویش را در مرگ، بی‏هویتی، ضعف و فتور دیگر قدرتها و ملتها جستجو می‏کنند. انسجام خود را در فَشَل دیگر ملتها تعقیب می‏کنند. بنابراین گفت‏وگوهای تمدنی می‏تواند تمدنها، فرهنگها و ملتها و ملیتها را احیاء کرده و انسجام ببخشد و آرمان ضدانسانی و قدرتمدارانه و ضدفطری را که معتقد است تنها یک فرهنگ باید بر عالم حاکم شود، شکسته و از فرهنگهای ملل حراست کند. جریان سیاسی مسلط جهانی، فرهنگ تک صدای جهانی و بین‏المللی را ترویج می‏کند، آن هم برپایه فرهنگ ناپایدار و بی‏بنیه‏ی غرب! رژیم آمریکا و حاکمان پنهان در پس سلطنت مستبد غربی با تبلیغ نظم نوین جهانی با تعبیر دهکده واحد و با القاء گلبولیسم و جهانی‏سازی فرهنگ سعی می‏کنند که خرده فرهنگها را بکوبند و بروبند! (و حتی من تصور می‏کنم تعبیر «خرده‏فرهنگها» که به زبان ما هم جاری می‏شود و مدعایش این است که فرهنگها همه خرده و فرعی هستند و این فرهنگ غربی است که فرهنگ کلان و اصلی است! نوعی القاء مغرضانه و تمهید روانی است برای زدودن دیگر فرهنگها) قدرتهای مسلط در صدند، به هر بهانه‏ای همه فرهنگها را از میان بردارند و جز فرهنگ غربی در عرصه حیات بشر نماند و از این رهگذر عملاً حاکمیت غرب بر عالم بلارقیب گردد و قدرتهای جدید سلطه بسیط جهانی را به چنگ بیاورند لهذا برغم این آرزوی خام، احیا و مطرح کردن فرهنگهای زنده و با بنیاد دیگر جهانی، حرکت معقولی تلقی می‏شود و محاوره عالمانه و عادلانه بین فرهنگها و تمدنها می‏تواند هم پایه‏های مسموم تبلیغاتی افتراها را از فرهنگها و تمدنها بزداید و هم راهی معقول و منطقی و کارآمد برای مقابله با القاء فرهنگ واحد جهانی و الغاء سایر فرهنگها به حساب آید.
تحکیم وحدت اسلامی میان امت اسلامی از سویی و تقویت و تصحیح روابط بین کشورهای اسلامی و جامعه جهانی از سوی دیگر، می‏تواند دستاورد ششم دیالوگ ملل باشد. پیکر جامعه بشری امروز قطعه قطعه شده است و خیرخواهان عالم در صدد فاصله زدایی هستند اما نمی‏دانند چاره چیست و راه کدام است. در متن گفت‏وگوهای عالمانه و عادلانه، منطقی و متوازن چاره‏ها جسته می‏شود.
هفتمین هدف، می‏تواند توسعه تشیید و امنیت و در نتیجه، برداشتن موانع صلح جهانی باشد. امروز تراکم قدرت و تزاید ثروت در دست یک قطب جهانی، منشاء بزرگترین فسادهاو ناامنی‏ها در دنیا شده است. اگر حریفها و رقیبهای قدرتمند بپذیرند که با ما برابر بنشیند و در چارچوب منطق با آنها رویاروی شویم مطمئنا فاصله‏ها کمتر شده و این می‏تواند موجب تشیید و تحکیم صلح جهانی شود و ناامنی‏ها کاهش پیدا کرده آرامش به جامعه جهانی بازگردد.
البته تأکید می‏کنم اگر حریف قدرتمند از سکوی قدرت و نخوت فرو بیاید و در عرصه مساوات و مواسات با ما برابر نشیند، چنین نتایجی را می‏توان توقع داشت. اصلاً حصول این همه را که عرض کردم منوط به آن می‏دانم که منطق گفت‏وگو رعایت شود و شرایط فراهم و قواعد مراعا باشد. در صورتی که شرایط و قواعد گفت‏وگو تأمین و فراهم نشود نه تنها گفت‏وگو مفید نیست که مضر است و نه تنها مضر است که حتی ممکن نیست، زیرا بدون تعیین و رعایت منطق، محاوره یا آغاز نخواهد شد یا در همان گامهای نخست، گفت‏وگو با شکست روبرو شده و متوقف خواهد گردید یا برغم جریان صوری، سرانجامی بی‏حاصل خواهد یافت و ره به جایی نخواهد برد، یا برخلاف اهداف و آثار مورد نظر، محاورات در همه زمینه‏ها نتیجه معکوس خواهد داد.
اینک به طور گذرا در پایان بحث به منطق و قواعد گفت‏وگوی تمدنی و فرهنگی نیز اشاره می‏کنم و چنانکه اشاره شد شرح آن را به فرصتی دیگر وامی‏گذارم.
۱٫ ایمان به گزینه «تعامل» از میان گزینه‏های چهارگانه: «تعارض»، «تباین»، «توالد» و «تعامل» (باور به همتباری انسانها، و معنویت پیشینگی تمدنها، توجه به بایستگی اقدام چاره‏جویانه برای رفع بحرانها و چالشهای بشریت‏سوز کنونی، پذیرش واقعیت «اجتناب‏ناپذیر شدن گفت‏وگوهای فرهنگی» به خاطر توسعه و تسلط جهان‏گیر فن‏آوری و فرآیند ارتباطات، پیشگمانه‏ها و پیش‏پذیره‏های ضرورت دیالوگ فرهنگی ملل معاصر است).
۲٫ تعریف و تعیین: ماهیّت، هدف، موضوع و منطق گفت‏وگوی تمدنی و فرهنگی، پیش از قرار گرفتن در گردونه محاوره.
۳٫ اطلاع عمیق و دقیق از مشترکات و مفترقات و شناخت صحیح و صائب از نقاط قوت و ضعف فرهنگهای طرف گفت‏وگو.
۴٫ حضور و محاضره نمایندگان فرهنگها، از جایگاه نمایندگی امت متبوع و از پایگاه فکری فرهنگی که بدان تعلق دارند. (تفاوت محاوره و گفت‏وگو، با مصاحبه و گفت شنود یک سویه در همین نکته نهفته است) طی سده‏های اخیر خودباختگی و فریفتگی فرهیختگان ملل نسبت به تمدن رقیب، بزرگترین آفتی بوده که هستی و حیات تمدنهای کهن و اسلامی را مورد تهدید قرار داده است. ایمان به مواریث گرانسنگ و شفابخش تمدن اسلامی اول شرط صلاحیت نمایندگان مسلمین باید قلمداد شود.
۵٫ اذعان به اصالت و استقلال (و موجودیت) طرف گفت‏وگو (از جمله: اعتراف به دین عظیم تمدن مدرن کنونی نسبت به تمدنهای معنوی کهن) و اجتناب از تحکّم و تفرعن و پذیرش «لوازم مدنی گفت‏وگو» در مقیاس جهانی.
۶٫ احراز صداقت دو سوی گفت‏وگو. شاخصهای زیر از جمله قرائن صدق بشمار می‏روند:
۱/۶٫ حق‏پذیری بجای مصلحت‏پرستی، دلیل مداری بجای علت‏گرایی،
۲/۶٫ احترام به آرمانها و ارزشهای طرف گفت‏وگو،
۳/۶٫ تطابق زبان قال و حال.
۷٫ اجتناب از سیاسی کردن مقوله حوار (اینجا این پرسش که «نمایندگان فرهنگها و تمدنها کیستند؟» هر چه برجسته‏تر خودنمایی می‏کند.)

*ـ این مطلب، متن سخنرانی جناب آقای رشاد در نهمین نشست «گفتمان دانشوران» است.
۱ـ مبحث منطق گفت‏وگو را در اجلاس کنفرانس بین‏المللی وحدت که در سال ۱۳۷۸ در تهران برگزار شد مطرح کردم.

اصلاحات علوی، معنا، منطق و قلمرو

سه واژه «انقلاب»، «اصلاح»، و «رفورم»، از جهت ایما و اذعان به عدم رضامندی از وضع موجود و اهتمام به تبدیل و تحول به وضع دیگر، مشترک اند، اما این سه واژه از جهات گوناگون با هم تفاوت هایی دارند؛ از جمله اینکه، انقلاب به «تحول دفعی و تند توده یی» اطلاق می شود اما در متن اصلاح و رفورم چنین ویژگی یی موجود نیست، کما اینکه میان اصلاح و رفورم نیز تفاوت هایی از لحاظ مبانی و روشگان وجود دارد.
واژه اصلاح مصدر باب افعال از ماده «صلح» است و معنا و کاربرد آن در حوزه های مختلف، متفاوت است. این واژه در محاورات اجتماعی به بهسازی و فساد زدایی در شیون اجتماعی اطلاق می شود. وقتی از اصلاح سخن می گوییم به طور ضمنی اعتراف می کنیم که یک سلسله کژی ها و کاستی هایی در جامعه رخ نموده است که برای دفع و رفع آنها باید اقدام شود.
در فرهنگ غربی، نوعا «اصلاح» با پسوند «دینی» به کار می رود و ایجاد تحول و تغییر در باورداشت ها و برداشت های دینی از آن مراد می شود؛ اما در فرهنگ و و متون و آثار اسلامی، اصلاح هرگز نمی تواند متوجه متن دین باشد چون ذات و اساس دین اصولا فساد و کژی بر نمی تابد؛ هرچند ممکن است در عرصه فهم و معرفت دین و همچنین در افعالی که «فعل دینی» انگاشته می شود فساد راه یابد، که لاجرم نیازمند تصحیح و تهذیب است. بنابراین، اصلاح در جامعه اسلامی معطوف به تصحیح فکر و فعل مسلمان است، نه تاویل دین و تغییر سنت و سیره کسانی که سیره و سخن آنان جزو منابع دین تلقی می شود.
رفورمیسم در غرب، بعد از رنسانس و اساسا در قلمرو دین بروز و ظهور کرد، لذا در غرب «اصلاح دینی» اصطلاح پذیرفته و جا افتاده یی است. مراد و مطلوب مدعیان از این تعبیر، ایجاد دگرگونی در فهم و تفسیر دین است. پس، در ادبیات غربی وقتی سخن از اصلاح و اصلاح طلبی به زبان می رانیم، ذهن ها متوجه «اصلاح دینی» می شود. «اصلاح دینی» هم درست به معنای اصلاح دین است ــ یعنی دین مضاف الیه واژه اصلاح است و نه صفت واژه اصلاح ــ و «اصلاح از نوع دینی» منظور نیست. منظور این نیست که به متن دین مراجعه کنیم و ببینیم دین چه چیزی را فساد و چه چیزی را صلاح می انگارد و به چه روش هایی صلاح را جایگزین فساد می کند تا ما نیز چنان کنیم؛ بلکه در تفکر غربی، اصلاح دینی درست به معنای اصلاح دین است. اصلاحی که مصب و موضوع آن خود دین است. مصداقی که در ذهنیت تاریخی غرب ثبت شده ظهور پروتستانتیسم است و پروتستانتیسم نوعی دستکاری دین رسمی، یعنی «مسیحیت غربی»، بوده است.
در فرهنگ و متون و آثار اسلامی به جای اصطلاح «اصلاح دینی»، «احیا گری دینی» به معنای «احیای تفکر دینی» و «تصحیح دینداری» مطرح و مصطلح است و معنی آن این است که ما از ساحت دین صلاح و اصلاح جامعه را طلب کنیم، چه در حوزه فکر و فهم و چه در حیطه عمل و فعل. که در آن، هم مضمون و هم روش از متن دین استخراج و صید می شود و این تلقی مبتنی بر این پیشگمانه است که دین همواره راهنما و معیار درست اندیشیدن و صحیح رفتار کردن است، و ذات دین و متن دیانت هرگز دچار فساد و فتور نمی شود.
اکنون نیز دو تلقی کلان از اصلاحات و دو جریان مدعی اصلاح طلبی در جامعه ما مطرح است: یکی، اصلاح گرایی لیبرالی با الگو گیری از سنت های غربی و جریان دیگر، اصلاحگری دینی یا اصلاحگری بر مبنای دین و اصول انقلاب و در چارچوب قانون اساسی، که خود برگرفته از متن دین است. مشی و مدعای جریان دوم با آنچه در اصلاحات از منظر امیرالمومنین (ع) سراغ داریم شباهت تام دارد.
اصلاحات غرب گرا، کنش اجتماعی سازمان یافته یی است که بر نسبیت معرفتی، اصالت انسان (=اومانیسم) و فردیت گرایی مبتنی است؛ از روند جهانی سازی متاثر است؛ لیبرالیسم سویه، و سکولاریسم مقصد آن است.
اصلاحات اسلامی تغییر مسیر نیست، اصلاح سیره است. اصلاحات انقلابی خانه تکانی کلان و جهشی احیاگرانه به پیش و یک حرکت آگاهانه رو به تکامل انقلابی است. انقلاب اسلامی خود اصلاحی بزرگ بود. با وقوع انقلاب، بهسازی در فرهنگ و اخلاق اجتماعی، دیگرگونی در قلمرو اقتصاد و معیشت مردم، و تحول در حیطه سیاست و حکومت و بسیاری از زمینه ها و زاویه ها آغاز شد و در بخش هایی نیز تحول اتفاق افتاد. اما متاسفانه از یک سو، برخی قلمرو ها همچون جزایری متروک و غیر مفتوح در محیط فکری و فعلی ایران دست نخورده باقی ماند، مانند حوزه پژوهش و آموزش که انقلاب در آنها نفوذ نکرد؛ از سوی دیگر، در برخی از حوزه ها دگرگونی انقلابی پس از مدتی متوقف شد و سپس رو به قهقرا نهاد، مانند بخش اقتصاد و معیشت؛ و از سوی سوم، پا به پای تحول اوضاع و تطور زمانه اجتهاد نورزیدیم. در نتیجه، امروز جامعه و نظام ما از سه زاویه و زمینه نیازمند اصلاح است و اصلاح انقلابی یعنی همین.
رسالت اساسی دین، اصلاح فکر و فعل بشر است. شرایع الهی بیش از آنکه برای خود، رسالت ابداع و ابلاغ مفاهیم نو قایل باشند اصلاح مفاهیم ناصواب موجود و رفتارهای نادرست اما هنجار شده در جامعه را مصب اهتمام داشته اند.لذا انبیا بیش از آنکه به اثبات واجب بپردازند، در جهت مبارزه با شرک کوشش کرده اند. از دیدگاه قرآن، بشر همواره در معرض مفسدت است، بشر زیانکاره است و پیوسته در معرض فساد: «بسم الله الرحمن الرحیم، والْعصر، ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا و عملوالصالحات…» «الا الذین آمنوا و عملوالصالحات و تواصوْا بالحق و تواصوْا بالصبر» (مگر کسانی که در فکر و فعل به دین پیوند خورده اند و دیگران را نیز به حق و صبر می خوانند. انسان فقط با ایمان دینی و با فعل دینی (عمل صالح) می تواند از زیانکارگی پیوسته و قهقرا روی علمی و عملی مدام رهایی یابد و به جای تباه شد گی مستمر، در طریق کمال پیش رود. وقتی رسالت دین اصلاح فکر و فعل بشر است و مقتضای ذات دین اصلاحگری است، حکومت دینی نیز که متکی و مبتنی بر دین است (و بدون ابتنا و اعتنا به دین، ترکیب «حکومت دینی» معنی دار نیست) پیوسته در کار اصلاحگری خود و دیگران خواهد بود. فرایند و ساز و کار اصلاح نیز «اجتهاد» است؛ زیرا همه آنچه در تحقق یک حکومت مورد نیاز است به طور واضح و طبقه بندی شده در دسترس نیست، وانگهی شرایط متطور و متغیر است و استنباط و استخراج و نیز انطباق آموزه های دینی بر شرایط متطور و نظام پردازی نیازمند تخصص و تبحر لازم است که آن را اجتهاد عهده دار است. اجتهاد دو وظیفه اساسی و دو غایت اصلی دارد: ۱٫ اصلاح و تصحیح فهم از دین (فهم خود مجتهد یا دیگران)، ۲٫ ابداع نظر در مسایل مستحدثه. اصولا انقلاب و شورش مشروع و استقرار حکومت دینی، بدون التزام به اصل اجتهاد، مجاز و میسور نیست و تشیع ــ که به تعبیر حضرت امام(س)، «اسلام ناب» است ــ مذهبی اجتهاد مدار است. تشیع مکتب اصاله الاجتهاد است. تشیع عقیده به اصول را عقلانی و اجتهادی می داند. (اکثر فقها می گویند که در اصول عقاید نمی توان تقلید کرد و برخی معتقدند، واجب است هر مسلمانی مبادی و مبانی تصوری و تصدیقی دین در قلمرو اصول را با برهان خود بیابد هر چند جزییات را بعد می تواند به منابع دینی و اهل فن (اهل الذکر) مراجعه کند و فراگیرد). در فروع هم اصل «اجتهاد» است؛ ولی چون برای همه در عمل، حصول «ملکه اجتهاد» میسور نیست نوبت به احتیاط یا تقلید می رسد. پس بنابراین، در اصول قایل به ضرورت اجتهادیم و در فروع نیز معتقد به اصالت اجتهادیم. «الا ما خرج بالدلیل والعذر»، اصل «لزوم تقلید» در فروع نیز اجتهادی است نه تقلیدی. اگر اخلاق را هم جزو فروع بدانیم تابع حکم آن خواهد بود. و تقلید در فروع حالت ثانوی است، یعنی اولا انسان می بایست مجتهد باشد و ثانیا چون امکان حصول ملکه و وصول به اجتهاد برای همگان (مثل دیگر حوزه های تخصصی) میسور نیست می گویند، کسی که خود به سرحد اجتهاد و تخصص در فهم دین نایل نشده است قهرا و طبعا و به مقتضای اصل عقلانی و عقلایی «رجوع جاهل به عالم»، باید به متخصصان دین (مجتهدان) مراجعه کند. گفتیم، یکی از دو رسالت اصلی اجتهاد، اصلاح و تصحیح است و اضافه کردیم که حکومت دینی بدون اجتهاد میسور نیست. پس حکومت دینی حکومتی اصلاحگر و اصلاح گرا است.
البته از آنجا که طیف «فساد» و «صلاح» ذو وجوه یا ذو مراتب است، این دو مقوله مقول بالتشکیک خواهد شد؛ یعنی به هر درجه یی از صلاح که برسیم درجه یی از فساد همچنان باقی است و جا دارد که کوشش کنیم به درجه متعالی تری از اصلاح دسترسی پیدا کنیم. لذا حرکت اصلاح هرگز توقف نمی پذیرد. بدین ترتیب، وقتی از اصلاح طلبی سخن می گوییم مدعای جدیدی طرح نمی کنیم و بدین معنا، اصلاح طلبی تاکید مضاعف بر احراز دین در عینیت جامعه است. اصلاح طلبی حقیقی به معنای اصرار بر تحقق دین و حدود الهی و کامل شدن اجرای آموزه های دینی در قالب حکومت دینی است. پس اصلاحات در دین و حکومت دینی عبارت می شود از: «کمال گرایی پیوسته و مدام در قلمرو فکر و فعل».
برای روشن شدن پاسخ این پرسش که «معنا و مبنای و نیز قلمرو و رویکرد اصلاحات علوی کدام است؟» باید از سویی، مفهوم امامت را در فرهنگ اسلامی و جایگاه امامت را در ادبیات شیعی کاوید و از دیگر سو، شرایط تاریخی استقرار دولت حضرت را بررسی کرد.
امیرالمومنین (ع) به عنوان اول امام معصوم و وصی پیامبر (ص) و مفسر و مکمل رسالت نبوی و مروج و مدافع اسلام و ولی منصوص و منصوب، دارای منزلت و رسالت خاصی است. ایشان از رهگذر تبیین و تفسیر آموزه ها و گزاره های دینی، مکمل رسالت نبوی به شمارند. چنان که خود رسول اکرم (ص) فرمودند: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی» (من در میان شما دو گوهر گرانبها و مشعل راهنما را به ودیعت می نهم: کتاب خدا و عترت و اهل بیتم را).
علی (ع) گل سرسبد اهل بیت است. در کنار «کتاب» ــ که در برخی کلمات از آن به کتاب صامت تعبیر می شود ــ «سنت» پیامبر و ایمه اهل بیت (ع) ــ که به کتاب ناطق نامبر دارند ــ، دو حجت دینی ما هستند، و دیباچه و فاتحه الکتاب «کتاب ناطق» وجود مقدس امیرالمومنین (ع) است. چنان که حضرت خود در وصف ایمه فرموده است: هم اساس الدین وعماد الْیقین، الیهم یفی ء العالی و بهم یلحق التالی (اینان پایه دین و ستون یقین و ایمان اند، همه به آنها باز می گردند و ملحق می شوند) (غرر الحکم: ش ۱۸/۶۲).
من در اینجا لازم می دانم ــ بین الهلالین ــ راجع به تعبیر کتاب «ناطق» و «صامت»، توضیح مختصری عرض کنم. در متون و آثار دینی معاصر ایران، برخی مصطلح کرده اند که متن دینی، شامل قرآن و حدیث، صامت است. این تعبیر با آنچه در کلمات معصومین آمده کاملا متفاوت است. نظر کسانی که متن دین را صامت می انگارند این است که دین از گویایی و رسایی کافی برخوردار نیست و هر معنایی را بر می تابد و شما می توانید قرایت های مختلف از دین ارایه بدهید. دین قرایت های ضد و نقیض را پس نمی زند و منطق مشخصی وجود ندارد که بتوان بر اساس آن، دین را فهمید و نتیجتا به حاق دین و دین حق دست یافت و قرایت های خطا و سراب را از صحیح و صواب باز شناخت. متن ظرف است و مظروفش را ما مشخص می کنیم. حاصل این نظریه، قرایت پذیرا نگاری دین است، قرایت پذیری بی حد و مرز، و بی منطق و مبنا. حضرات وقتی می گویند، «شریعت صامت است» این را مراد می کنند. ولی در کلمات معصومین اگر از قرآن تعبیر به کتاب صامت شده است هرگز چنین معنایی را اراده نکرده اند؛ چرا که در جای جای کلمات آن بزرگواران، کتاب خدا به کتاب ناطق نیز متصف شده است و تحمیل قرایت هایی بر ساخته بر سلایق و علایق و برخاسته از نظرها و عقیده ها را تفسیر به رای نامیده اند. همچنین طی روایات فراوانی، تفسیر به رای به شدت تقبیح و گفته شده است کسی که قرآن را تفسیر به رای کند جایگاهش دوزخ خواهد بود. و مراد از صامت بودن قرآن که «سند اول» دین است، قیاس با «سند ناطق» یعنی عترت است که ناطق است، چون مفسر قرآن و گویا کننده آن است. کار معصوم استنطاق و انطاق متن است. برخی از آیات را هر کسی نمی تواند بفهمد، چون قرآن محکم و مشابه دارد و متشابهات را باید به محکمات آن ارجاع داد. قرآن علاوه بر تفسیر نیازمند تاویل است و این از مفسر معصوم ساخته است. نیازمند کسی است که با منطق فهم باطن دین آشنا باشد. معصوم حق بدعت و افزایش بر دین را ندارد. معصوم آنچه را که به نام دین بیان می کند حتما وصل به کانون وحی است و قطعا از متن وحی اخذ کرده است. در واقع او تفسیر «قرآن به قرآن» می کند و همین عمل معصومان شاهد ناطقیت و گویایی قرآن است.
گفتیم، امیرالمومنین (ع) گل سرسبد و دیباچه سند ناطق دین است، و از آنجا که حضرت راس هرم ثقل اصغر که حجت ثانی است به شمار می رود، مفسر مفاهیم دینی و مکمل دین قلمداد می شود، در منظر امت اسلامی جایگاه خاصی پیدا می کند و درست همان نقشی را که دین عهده دار است برعهده دارد، یعنی «اصلاح و تصحیح فکر و فعل بشر». بر همین اساس، ما همان گونه که از دین توقع اصلاح و تصحیح رفتار، گفتار و افکار بشر را داریم از امام معصوم (ع) هم همان را توقع می بریم. خود آن بزرگوار می فرماید: «و انی لعالم بما یصلحکم و یقیم اودکم، ولکنی لا اری اصلاحکم بافساد نفسی» (نهج البلاغه: خطبه ۶۹) (من به آنچه شما را اصلاح می کند آگاهم، اما اصلاح شما را در تباهی خویش جست وجو نمی کنیم.). با توضیح منزلت دینی امام (ع)، معنا و مبنای اصلاحگری آن بزرگوار روشن شد. قلمرو رویکرد اصلاحی آن حضرت نیز با توجه به شرایط تاریخی تحقق حکومت او روشن می شود.
حضرت بعد از حکمرانی امثال عثمان، قدرت را به دست گرفت. طی مدت ربع قرن پس از رسول اکرم (ص) انحراف ها و تحریف های بسیاری در قلمرو فکر دینی و رفتار دینداران پدید آمده بود. به گواهی تاریخ، در فهم دین و در عرصه سیاست، اقتصاد، اخلاق و سلوک، فرهنگ و مناسبات اجتماعی کژی ها و ناراستی های فراوانی روی داده بود. از این رو، شرایط تاریخی آن بزرگوار را (از لحاظ جغرافیایی) درگیر فساد زدایی و اصلاح داخلی کرد و اصلاحات امیرالمومنین بیش تر متوجه امر مسلمانان شد تا امر بشریت، اگرچه ذخایر و مواریث فکری و آموزه های حکمی عملی سترگی که از آن بزرگوار به صورت روایات و عبارات و سنت و سیره بازمانده، سرمایه عظیم و مغتنمی است که می تواند هماره دستمایه بسیار غنی و قوی، قویم و گرانبهایی برای اصلاح بشریت باشد. یعنی هر چند در آن مقطع کوتاه، امیرالمومنین (ع) مجال پرداختن به بیرون مرزهای جهان اسلام را نیافتند؛ اما آنچه خلق شد از فعل و فکر و کلام، مجموعه یی شد که برای همیشه همه بشریت برای اصلاح وضع خویش به آنها نیازمند است و التزام و توجه به آنها مایه اصلاح وضع درونی و بیرونی بشریت، در همه اعصار است. از لحاظ گستره اصلاحات نیز نهضت امام از دین شناسی تا تصحیح سلوک اجتماعی، از بهسازی نظامات و وضعیت حقوقی، اقتصادی و سیاسی تا مناسبات طبقات جامعه را شامل می شد. حرکت امام (ع) را می توان در یک کلام چنین خلاصه کرد: «تصحیح فکر و فعل یعنی باز شناساندن دیانت و زدودن ظلم و اعمال عدالت در زوایای مختلف.». در برخی از عبارات، خود حضرت (ع) می فرماید: خدایا تو می دانی که پذیرش حکومت به خاطر سلطه و لذت نبود، بلکه برای احیای دین و ایجاد اصلاح در بلاد اسلامی بود که مظلومان در امان باشند و حدود تو برپا شود. «ولکنْ لنرد الْمعالم منْ دینک و نظْهر الاصْلاح فی بلادک، فیاْمن الْمظْلومون منْ عبادک و تقام الْمعطله منْ حدودک» (تحف العقول: ۲۳۹).
امیرالمومنین (ع) در بعضی از کلماتشان می فرمایند: «لوْا سْتوی قدمای من هذه الْمداحض لغیرْت اشْیاء» (اگر زیر پای من محکم شود (یعنی اگر فرصت فراهم شود من همه چیز یا) بسیاری چیزها را تغییر خواهم داد.) (نهج البلاغه: حکمت ۲۶۴) و گاه می فرمایند: «والله ان بقیت و سلمت لهم لاقیمنهم علی المحجه البیضاء». اما اینکه ایشان عملا در چه محور هایی متمرکز شدند، باید به تاریخ عهد علوی و کلمات ایشان مراجعه کنیم.
یکی از حوزه های بسیار مهمی که حضرت به اعمال اصلاح در آن اهتمام ورزیدند مسیله تصحیح تلقی از دین و فهم دینی بود. عبارتی از ایشان نقل شده است که می فرمایند: «لبس الاسْلام لبْس الْفرو مقْلوبا» (اسلام به جامه زیبا و فاخر ی می ماند (آن روزها جامه فاخر پوستین بود) که وارو و پشت ورو پوشیده شده باشد). لباس فاخر اگر درست پوشیده بشود بی حد زیبا خواهد بود، اما اگر وارو پوشیده بشود بی نهایت نازیبا به نظر خواهد آمد و به غایت زشت جلوه خواهد کرد. و این به این معنا است که متن دین صالح و نفس دین زیبا است، و دین اصلاح بردار نیست. چون دین ذاتا اصلاحگر است، پس فساد را برنمی تابد. اما آن گاه که همین دین زیبا، زشت نموده شود لازم است که در مقام فهم فعل، تصحیح گردد. باید غبار ها از سیمای نورانی دین زدوده بشود، و در مقام رفتار دینداران هم کژی ها و اعوجاجاتی که به نام دینداری در جامعه رایج و دار ج است تصحیح شود، تا دین آن گونه که هست نمایان گردد و این می شود اصلاح دین.
اصلاح فرهنگی حوزه دیگری است که محل اهتمام حضرت بوده است. در این عرصه هم ناهنجاری های بسیاری شایع گردیده، روابط و سلوک طبقاتی که یک شیوه ارباب / رعیتی جاهلی بود از نو زنده شده بود. روابط غلط، تملق آمیز و خفت باری میان جامعه و حکومت مردم و حکام باب شده بود که امام (ع) این گونه روابط را طرد و رد کردند. شواهد بسیاری در تاریخ ثبت شده است که افراد یا گروه هایی با امام (ع) متملقانه مواجه می شدند؛ وی از این رفتار، برمی آشفت و گاه حتی غضبناک می شدند و تندی می کردند که چرا چنین می کنید؟ وقتی امام به شهر «انبار» آمدند، مردم برای استقبال از ایشان هجوم آوردند و به طرز چاپلوسانه و ناعزیزانه به ایشان تعظیم کردند و پیاده در رکاب امیرالمومنین (ع) می دویدند؛ ایشان نسبت به این رفتار به شدت اعتراض کردند. بعضی از ملل که با حضرت (ع) ملاقات می کردند با خضوع و با فروتنی مفرطانه با ایشان مواجه می شدند، دست به سینه، کمر خم شده در مقابل ایشان صف می کشیدند. امام می فرمودند که شما چرا چنین می کنید؟ آنها پاسخ می دادند که نوعا در دیدار با امرا و بزرگانمان این گونه برخورد می کنیم. امام می فرمودند که این کار را نکنید؛ کار زشتی است که سودی به حال آن که به او احترام می کنید ندارد و در حالی که به حال شما زیان دارد؛ و بدا آن کار که با ارتکاب به آن، مرتکبش جهنم را برای خود می خرد و اما فرد محترم و محتشم را به بهشت نمی برد. در واقع، این نوعی آسیب شناسی رفتاری و آسیب زدایی فرهنگ مناسباتی و از مصادیق اصلاح فرهنگی است.
«و قدْ لقیه عند مسیره الی الشام دهاقین الانبار، فترجلوا له و اشتدوا بین یدیه، فقال: ما هذا الذی صنعْتموه؟ فقالوا: خلق منانعظم به امراینا. فقال: والله ماینْتفع بهذا امرایکمْ، و انکمْ لتشقون علی انفسکمْ فی دنْیاکمْ و تشقون به فی آخرتکمْ. و ما اخْسر الْمشقه و راءها الْعقاب و ارْبح الدعه معها الامان من الْنار!» (نهج البلاغه: حکمت ۳۷)
قلمرو سومی که به عنوان نمودی از اصلاحگری آن بزرگوار شایان مطرح کردن است، ظلم زدایی و عدالت گذاری و داد ورزی در زمینه های گوناگون: سیاست، حقوق، اقتصاد و بیش از همه، توزیع «فرصت های ویژه» است. و امام (ع) می فرماید: «الرعیه لایصْلحها الا الْعدْل» (کار مردم جز به عدالت اصلاح نمی شود). نظر امام (ع) این است که آحاد امت در بهره مندی و برخورداری از حقوق و مواهب، حتی فرصت ها، باید برابر باشند. برخورداری از فرصت ها چیزی فراتر از حد بهره مندی مساوی از مقتضای قانون است. اینکه مجریان و حکومتگران در قبال قانون ــ در مقام اجرای آن ــ با مردم متساوی باشند یک مسیله است، اما برخورداری مساوی از فرصت ها چیزی دیگر است. یک فرد برای دفاع از خود در محکمه باید از شرایط روحی مساعدی با طرف خود برخوردار باشد و این چیزی فراتر از حد قانون است، نوعی اخلاق قانونی است. اگر به کسی بگویند تو حق دفاع از خود را داری و نیز حق داری که وکیل انتخاب کنی و هر دو طرف دعوا از این دو حق برخوردارند، این می شود تساوی در برابر قانون. اما چیزی فراتر از این هم داریم و آن این است که از نظر روانی هم ما باید شرایطی فراهم کنیم که دو طرف دعوا به طور مساوی بتوانند از خودشان دفاع بکنند. اگر قاضی در نگاه خود به دو طرف دعوا، تبعیض قایل شد و یک طرف دعوا روحیه اش را باخت (اینجا هیچ مواجهه فیزیکی یا ممانعت و محدودیت قانونی و رسمی برای یک طرف فراهم نشده، اما با این نگاه، یک طرف احساس کرده است که قاضی طرفدار رقیب او است و ممکن است حق را به او بدهد) و بدین ترتیب، جرات نکرد با گشاده دستی و با خاطر آسوده و با احساس امنیت از حق خود دفاع کند. این نوعی محرومیت است. ایجاد شرایط روانی مساوی چیزی فراتر از قانون می تواند قلمداد شود. مثال دیگر اینکه برای تساوی فرصت ها بین دو نفر متساوی الاستعداد و دارای صلاحیت های مساوی، باید شرایط مساوی نیز فراهم کرد تا مثلا هر دو بتوانند از امکان تحصیل در دانشگاه به طور مساوی بهره بگیرند، ولو اینکه یکی از طبقه زیرین جامعه و دیگری از طبقه برین جامعه باشند. برای مثال، نباید یکی با ارتباط و اطلاعی که دارد بتواند از حق خود و زمینه مساعد بهره بگیرد، اما دیگری به علت دسترسی نداشتن به اطلاعات، نتواند از شرایط موجود استفاده کند و وارد دانشگاه شود.
می بینیم که امیرالمومنین (ع) بر سر قاضی فریاد می کشد: «انی رایت کلامک یعْلو علی کلام خصْمک» (من دیدم که لحن سخنت با یکی از طرفین دعوا متفاوت بود). یک بار (ظاهرا قبل از دوران حکومتشان) که خودشان طرف دعوا بودند، به قاضی تذکر می دهند که مرا به کنیه خطاب کردی ولی طرف مرا به نام خواندی. با این که طرف مجرم است (طبعا کسی که طرف دعوای امیرالمومنین (ع) در محکمه قرار می گیرد مدعی یا متهم نیست و مجرم است، شاکی باشد یا منکر) و از نظر خود حضرت امیر (ع) هم محرز است که طرف مجرم است، اما می گوید که حتی با مجرمی که در حق من علی اجحاف می کند باید مانند من مواجه شوی؛ اگر او را به نام صدا می زنی مرا هم به نام صدا بزن، و اگر به صفت و سمت، هر دو را به صفت و سمت نام ببر! تقسیم عادلانه فرصت ها حد اعلا مرتبه عدالت به حساب می آید.
قلمرو چهارمی که به شدت مورد اهتمام آن بزرگوار قرار گرفت اصلاحات در مناسبات معیشتی حاکم بود. در روز اول مراجعه مشتاقانه و ملتمسانه مردم به آن حضرت و در اوان بیعت (که البته حکم بیعت، با توجه به اینکه دارای انواعی است از حیث حقوقی و فقهی و با انواع انتخابات و همه پرسی های امروزی تفاوت جوهری دارد، اما نوعی اذعان به نقش آفرینی مردم و شکل خاصی از مراجعه به آرای عمومی است)، هنگامی که برای تقبل مسیولیت رسمی خلافت از سوی آن بزرگوار اصرار می ورزند، امام (ع) می فرمایند: «دعونی والْتمسوا غیْری فانا مسْتقْبلون امْرا له وجوه و الْوان» (مرا رها کنید و سراغ دیگری بروید که ما به پیشواز کاری می رویم که چهره ها و رنگ های بسیار دارد). چرا که من اصولی حکومت خواهم کرد و شما تاب نخواهید آورد، و من اگر به شما مشورت دهم و وزیر حکومت شما باشم بهتر از آن است که امیر حکومت شما باشم. و تاکید می کنند که: «اعْلموا انی انْ اجبتکمْ رکبْت بکم ما اعلم و لم اصغ الی قول القایل و عتب الْعاتب.» (بدانید اگر زمام امر را من به دست گیرم من آن چنان که خود می دانم رفتار خواهم کرد) (من به عنوان امام و مفسر قرآن و امام عادل، عین عدل و مر پرمرارت حق را اجرا و اعمال خواهم کرد) و گوش به حرف کسی نخواهم داد (جلب تطمیع و چاپلوسی احدی نخواهم شد) و از تهدید و نکوهش کسی هراس نخواهم داشت، نه اصرار و نه امتناع، هرگز مانع من نخواهد بود، و در این صورت شما نمی توانید تحمل کنید. «لا تقوم له القلوبْ و لا تثْبت علیه العقولْ» (نه دل ها و نه عقل ها طاقت و تحمل آن را ندارد) (نهج البلاغه: خطبه ۹۲). می بینید در همان روز اول و از آغاز اعلام می کند که من برنامه ام این است که قاطعانه با مسایل برخورد بکنم و سلوک طبقاتی را تغییر خواهم داد.
پس از عمر، خلافت را به حضرت پیشنهاد کردند و تنها یک چیز از آن بزرگوار خواستند و آن اینکه شما تعهد کن که علاوه بر سنت پیامبر (ص)، به شیوه شیخین هم پایبند خواهی بود؛ ولی چون رویه شیخین را توام با کژی و کاستی می دانست زیر بار نرفت. این بار هم همین خواسته را از او طلبیدند، اما ایشان فرمود: نه، من بر اساس کتاب خدا و سنت رسول (ص) عمل خواهم کرد. این خود نوعی اتمام حجت و اعلام سیرت حکومتی در آغاز قبضه قدرت است. از نظر سیاسی، بسیاری می پندارند که در این ایام، امام نباید این حرف ها را می زد و همه سیاست ها را رو می کرد! حضرت روز دوم استقرار خلافتشان که مردم فوج فوج برای بیعت مراجعه می کنند، دوباره سیاست های اقتصادی خود را اعلام می کند که سیاست اصلاح بنیادی نظام معیشت و مناسبات اقتصادی جامعه و حکومت است: «الا ان کل قطیعه اقْطعْها عثْمان و کل ما اعْطاه منْ مال الله، فهو مرْدود فی بیت المال، فان الحق القدیم یبْطله شی، ولو وجدته و قدْ تزوج به الْنساء و فرق فی الْبلدان لرددته الی حاله، فان فی الْعدل سعه و منْ ضاق علیْه الْعدل فالْجور علیه اضیق» (شرح نهج البلاغه: ج ۱، ص ۲۶۹). شرایط تاریخی زمامداری علی (ع) بسیار خطیر و خطرناک است، ایامی است که هرچند عثمان مرتکب خلاف و خطای بسیار گردیده و رفتار سیاسی نا به هنجار او نارضایی عمومی را سبب شده و این ناخشنودی توده یی باعث شورش مردم و کشته شدن وی گشته است؛ ولی به دلیل اینکه کشته شده، به لحاظ روان شناسی اجتماعی، در اذهان مردم مظلوم قلمداد شده است. حتی از او تعبیر به شهید مظلوم هم می شود و به همین جهت، جریان های سیاسی آن روزگار بارها از واقعه قتل عثمان سوء استفاده کردند (تا جایی که عبارت «پیراهن عثمان» زبانزد و ضرب المثل سوء برای مظلومیت نمایی شده است). طبعا سخن گفتن علیه او در همان اوان قتل، بسیار جسارت و جرات می خواهد، با این همه، همان روز دوم خلافت، امام علی (ع) اعلام می فرماید: بدانید هر زمینی که عثمان به کسی واگذار کرده باشد و هر مالی از بیت المال که او بخشیده باشد باید به بیت المال بازگردد، («مرور زمان» و «انتقال به غیر» و «تبدیل عین» هیچ یک باعث نمی شود که مالکیت بیت المال از بین برود و اگر قرن ها هم بر ازاله حق و استقرار باطل گذشته باشد حق و باطل جا به جا نمی شوند!) حتی اگر این اموال به سراسر کشور پراکنده شده باشد یا به صورت مهر صداق در کابین زنان قرار گرفته باشد. امام (ع) یک منطق اصولی دارد و آن اینکه: «فان فی الْعدل سعه و منْ ضاق علیْه الْعدْل فالْجوْر علیْه اضْیق» (عدل بسی فراخ و گشوده است و اگر عدالت بر کسی تنگ است، ستم صد چندان بر او تنگ تر و سخت تر خواهد بود). عدالت البته در عمل، دقیق است ولی میدانی وسیع و مجالی باز است که همگان می توانند در فضای آن تنفس کنند؛ و اما در ظلم، همه دچار اختناق خواهند شد، حتی قدرت به دستان. حضرت روز سوم خلافت، کاتب خودشان، عبیدالله بن ابی رافع را صدا می کنند و بخشنامه یی صادر می کنند و راجع به کیفیت برخورد با بیت المال ضابطه می دهند، می فرمایند: «ابْدء بالْمهاجرین فنادهمْ و اعْط کل رجل ممن حضر ثلاثه دینار، ثم ثن بالانصار فافْعلْ معهم مثل ذلک» (اول مهاجرین را دعوت کن (چون مهاجرین غریب و پیشقدم بوده اند، هرچند سال ها گذشته باشد تقدم با آنها است) و هرکس آمد به طور مساوی، سه دینار از بیت المال به او بده؛ در مرحله دوم هم انصار را دعوت کن، با آنها هم چنین کن و به هریک نفر آنها هم سه دینار بده) «و منْ یحْضر من لناس کلهمْ: الْاحمر والاسود فاصْنعْ به مثْل ذلکْ» (هر کس می آید، سرخ و سفید ندارد، همین کار را با او بکن، همه بیت المال را به طور مساوی توزیع کن). این اعلام و اقدام عملی و این قاعده گذاری در بیت المال، آن هم در روز سوم خلافت، به این معنا است که طلحه، زبیر، ابن عمر و ورثه عثمان و سایر افرادی که در گذشته از رانت ها و «فرصت های ویژه» برخوردار بوده اند، همه و همه با افراد عادی نا برخوردار و به تعبیر امروز «شهروند درجه دو» برابرند. این به طور مستقیم و عملا اعلان جنگ علیه قدرتمندان و ثروتمندان و همه کسانی است که در دوران عثمان از بیت المال بسیار بردند و خوردند! و طبعا امام باید هزینه چنین اعلام جنگی را می پرداختند!
محور پنجمی که محل توجه امام (ع) بود اصلاح تلقی پدید آمده درباره «مفهوم حکومت و سیاست» بود. در دوران عثمان، حکومت و سیاست نیز دچار قلب معنا شده بود (چنان چه متاسفانه در فرهنگ و عرف سیاسی روزگار ما هم چنین تلقی می شود)، حکومت به مفهوم «قبضه قدرت» و سیاست به معنی «تلاش برای تصرف مواضع قدرت!» قلمداد می شد. دریغا و دردا که در این ایام، با دور افتادن از متن انقلاب و فاصله گرفتن از فرهنگ اصیل اسلامی، «حکومت و سیاست» در کشور ما هم به همان معنای پست غربی اش تلقی می شود. کلام معروف شهید بهشتی که می فرماید: «ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت» ــ که به راستی به آیه و روایت می ماند ــ چکیده تعالیم اهل بیت (ع) در باب حکومت و سیاست است. مفهوم سیاست در اسلام و از منظر علوی، «تدبیر شیون جامعه چنان که مصلحت دین و مردم اقتضا کند می باشد، نه تسخیر امور مردم است چنان که منفعت شخصی و طبقاتی و گروهی ضروری می نماید.». «لکنها فی عنقک امانه» (در اسلام قدرت هدف نیست، ابزار است؛ امانت مردم بر عهده زمامداران است).
متاسفانه امروز در کشور ما هم گفته می شود که: سیاست «بازی قدرت» است، باید قاعده این بازی را دانست، و به هر میزان که قاعده بازی را خوب بدانی به همان اندازه سهم تو از قدرت فزونی می گیرد! و اگر کسی توانست بهتر بازی بکند، قدرت بیش تری فراچنگ می آورد. نفس احراز قدرت و تصرف مواضع قدرت، غایت سیاست انگاشته می شود! این نگرش صددرصد با تلقی اسلامی سیاست معارض و منافی است.
امیرالمومنین (ع) کوشش فراوان به کار بستند تا ذهنیت و عینیت جامعه را در زاویه فهم سیاسی و عمل سیاسی تغییر دهند. بسیار نقل شده است و شنیده ایم که گفته می شود: معاویه بسیار سیاستمدار بود! ابن ابی الحدید شارح نامدار نهج البلاغه در کتاب خود (ج ۱۰، ص ۲۱۲) می گوید: «برخی از کسانی که فضل و برتری امیرالمومنین را درک نکرده اند، پنداشته اند که عمر از آن حضرت سیاستمدار تر بود، هرچند او از عمر داناتر بود! بوعلی در شفا تصریح کرده است و استاد ما ابوالحسین نیز به چنین نظر تمایل داشت و برخی دشمنان و کینه توزان نسبت به آن حضرت نیز پنداشته اند معاویه سیاستمدار تر بود و در تدبیر امور صحیح تر عمل می کرده است!»
در روزگار خود حضرت هم این مسیله مطرح می شده که معاویه سیاس و کیاس است و آن بزرگوار بارها تصریح می کنند که: «هیهات لولا التقی لکنْت ادْهی الْعرب» (اگر تقوا نبود، من زیرک ترین عرب بودم). یعنی زیرکی را می دانم اما نمی توانم، چون دین اجازه نمی دهد. زیرا بسیاری از زیرکی ها فریب کاری است و فریب کاری با دینداری سازگار نمی افتد. یا آن تعبیر معروفشان که: «والله ما معاویه ادْهی منی ولکنه یغْدر و یفْجر، و لوْ لا کراهیه الغدرْ لکنت منْ ادهی الناس، ولکنْ کل غدره فجره و کل فجره کفره ولکل غادر لواء یعْرف به یوم الْقیمه» (به خدا سوگند معاویه از من زیرک تر نیست. او فریب و فجور می ورزد و اگر غداری و فریبکاری در دین مکروه و ممنوع نبود من از همه مردم زیرک تر بودم! (بسیاری از زیرکی های معاویه درس هایی بود که اطرافیان او به او می آموختند. در واقع، دیگر مردم. زیرک تر و فریبکارتر از او بودند و بسیار بودند مثل عمروعاص و خالدبن ولید که از معاویه فریبکارتر و زیرک تر بودند و حتی به او مکر و حیلت تعلیم می دادند) ولی هر فریبکاره یی بدکاره است و هر بدکاره یی کافر کیش است و به دست هر فریبکار پرچمی است که در قیامت به آن شناخته می شود). از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: «تلک الْنکراء، تلک الشیطنه و هی شبیهه بالْعقل و لیستْ بالْعقل.» (سیاست معاویه خدعه است، شیطنت است و عقل نما است، خرد نیست). (کلینی: ۱/۱۱/۳). علی (ع) در عبارت دیگری می فرمایند: «لولا ان الْمکر والْخدْعه فی النار لکنْت امْکر الناسْ»، (اگر مکر و خدعه موجب آتش نمی شد من فریبکار ترین مردم بودم)، یعنی بیش از دیگران فریبکاری بلدم. امام (ع) سعی کردند در فهم سیاسی مردم و برداشت از سیاست دیگرگونی ایجاد کنند. سیاست در منظر امام (ع) عبارت است از: تدبیر صریح و مصفای امر اجتماع به دور از عافیت اندیشی و منفعت طلبی. نباید به بهانه حفظ مصالح شخصی و گروهی، موازین و ارزش ها فدا شوند. بر همین اساس، بسیاری به او گفتند که شما با طلحه، زبیر و امثال اینها فعلا مماشات کن، معاویه را فعلا عزل نکن و با او مدارا کن تا پایه های حکومت و دولتت مستقر بشود، بعد آنها را عزل و طرد کن. آنها می گفتند که اگر اینها ناراضی باشند، ممکن است خود نافرمانی کنند و دیگران را به طغیان وادارند و در نتیجه، اصل حکومت تو متزلزل بشود. اما امام (ع) نمی پذیرد که آنی از اصول عدول کند؛ زیرا علاوه بر آنکه این روش با تعریف سیاست از منظر او سازگار نیست، ایشان امام معصوم بودند و نمی توانستند خطا و خلاف کنند. اگر معصوم خلاف کند، خلاف او می شود سنت. حضرت در جهت اصلاحات سیاسی، بسیاری افراد منصوب و نیز منسوبین عثمان را که بدون لحاظ صلاحیت، بر مسند قدرت تکیه زده بودند، عزل کردند.

آیا مولانا تکثرگرای دینی است؟

 

 

 

برخی مانند جان هیک، مولانا را پلورالیست دینی، بلکه پی‌گذار پلورالیسم دینی می‌انگارند، اما چنین نسبتی به مولانا سخت خطاست. این مقاله، سعی دارد خطا بودن این نسبت را آشکار کند.

پلورالیسم دینی یکی از چند نظریه در تبیین «مسأله‌ی دیگر ادیان» است.

در قبال این پرسش‌ها که:

۱٫ سرّ تعدد ادیان چیست؟

۲٫ آیا ادیان موجود، همگی حق‌اند، یا برخی حق‌اند و برخی باطل؟

 

۳٫ آیا همگی ادیان آمیزه‌ای از حق و باطلند؟

۴٫ آیا همگی باطل‌اند و دین حقی در میان نیست؟

چهار نظریه ارائه شده است:

۱٫ طبیعت‌گرایی (دهری‌گری)، این نظریه می‌گوید اصولاً دین، حق نیست، پس دین حقی نیز وجود ندارد.

۲٫ انحصارگرایی دینی، که می‌گوید تنها یک دین، حق است، باقی ادیان همگی باطلند.

۳٫ شمول‌گرایی، یعنی دین خاصی حق مطلق است، و اگر دیگر ادیان نیز مشتمل بر انگاره‌های حقی باشند، دین حق دربردارنده‌ی همه‌ی آن حق‌ها است.

۴٫ تکثرگرایی دینی.

آشکار ساختن مدعای مقاله، مستلزم شرح مختصر نظریه‌ی پلورالیسم دینی است.

پلورالیسم دینی، می‌تواند مبانی گوناگون و درنتیجه معانی و مصادیق گونه‌گونی داشته باشد؛ توضیح این‌که پلورالیسم دینی، می‌تواند مبتنی بر فرض تکثر حقیقتِ دین در نفس‌الامر، صورت بندد، یعنی بر این باور استوار باشد که ذات دین، درواقع، متکثر است؛ همچنین تکثرگرایی دینی، می‌تواند از باور به اجتناب‌ناپذیری تنوع فهم‌ها و حصول معرفت‌های متکثر از دین برخاسته باشد؛ نیز می‌تواند به معنی قبول امکان یا وقوع کارکردهای همگون از سوی ادیان یا سنت‌های معنوی گوناگون باشد. به ترتیب، می‌شود نوع نخست را «پلورالیسم هستی‌شناختی دینی»، گونه‌ی دوم را «پلورالیسم معرفت‌شناختی دینی»، و قسم سوم را «پلورالیسم کارکردشناختی دینی» نامید.

در پلورالیسم هستی‌شناختی، که تکثر، معطوف به وجود خارجی متعلق کثرت است، سه حالت متصور است:

  1. متعددبودن نفس‌الامر حقیقتِ دین، یعنی قبول وجود چندین دین به موازات همدیگر.
  2. ذووجوه‌بودن حقیقت دین، یعنی هرچند حقیقت دین یکی است اما دین دارای نمودها و جلوه‌های نفس‌الامری مختلف است.
  3. ذومراتب و چندلایه‌بودن نفس‌الامر و حقیقت دین.

در حالت اول، سه احتمال متصور است:

یک) دین‌های متعددِ موجود همگی حق باشند،

دو) برخی از آن‌ها حق و برخی دیگر باطل باشند،

سه) هیچ‌یک از ادیان، حقِ خالص یا باطلِ مطلق نباشند، بلکه همگی آمیزه‌یی از حق و باطل باشند.

همین سه احتمال درباره‌ی دو فرض دیگر یعنی وجوه متفاوت‌داشتنِ دین، و لایه‌لایه بودن دین نفس‌الامری نیز، قابل طرح است.

پلورالیسم معرفت‌شناختی دینی، تحت تأثیر متغیرهای گونه‌گونی رخ می‌دهد، مجموعه‌ی متغیرها را در ذیل عناصر «ارکان سه‌گانه‌ی دخیل در تکون معرفت»، طبقه‌بندی می‌توان کرد. ارکان سه‌گانه عبارت‌اند از:

۱٫ شناختگر (فاعل‌شناسا)،

۲٫ شناخته (متعلق شناسا)،

۳٫ پیراشناخت‌ها (عناصر برونی سلبی، ایجابی تأثیرگذار بر معرفت).

مراد من از پیراشناخت‌ها، متغیرهای بیرون از ذات دو رکن اصلی تکون معرفت (یعنی شناختگر و شناخته)‌اند که به صورت ایجابی (معدات) یا سلبی (موانع)، در فرایند تکون معرفت، نقش‌آفرینی می‌کنند. (این تقسیم، مبتنی بر نظریه‌ی معرفت‌شناختی خاصی است که بنده برآنم)

از آن‌جا که دین‌ها و دینواره‌ها، دارای کارکردهای دنیوی و اخروی گونه‌گونی در حوزه‌ی معرفت و معیشت، هدایت و نجات هستند، این دستگاه‌ها به لحاظ اشتراک و افتراق یا تفاوت و تساوی در کارکرد، با همدیگر سنجیده می‌شوند، لهذا پلورالیسم کارکردشناختی نیز می‌تواند یکی از تصویرها و تفسیرها در عرصه‌ی تکثرگرایی دینی قلمداد شود، در این صورت، معطوف به نوع کارکردی که مبنای پلورالیسم قرار گرفته است، انواع گونه‌گونی از پلورالیسم دینی کارکردشناختی متصور می‌شود.

در انتساب یک نظر به یک شخصِ مشخص، یا استنباط یک مدعای خاص از یک متنِ معین، باید به قرائن و قواعد علمی اطمینان‌بخشِ فراوانی توجه و تمسک کرد؛ نمی‌توان هر چیزی را به هر کسی نسبت داد، و هر متنی را به هر معنایی تفسیر کرد.

توضیح این که: در مقام انتساب هر دیدگاهی به هر متکلمی، باید ویژگی‌های عقیدتی ـ فکری، حدود و نوع معلومات، مختصات عصری و مَصری (شرایط فرهنگی ـ اجتماعی و محیط زندگی)، و… متکلم را در نظر گرفت و با لحاظ تناسب دیدگاه، با آن مختصات و ویژگی‌ها، آن‌را به وی نسبت داد یا از او نفی کرد.

در مقام تفسیر یک متن نیز باید براساس مجموعه‌ای از قواعد و قرائن، آن‌را فهم و شرح کرد، از باب نمونه توجه به اصولی از قبیل اصول پنج‌گانه‌ی زیر ضروری است:

۱٫اصل ماهیت‌شناختی متن (مثلاً این‌که آیا متن، یک اثر دینی است یا علمی، فلسفی است یا کلامی).
۲٫اصل کل‌وارگی متن (هر اثری منسجم و دارای مدعای کانونی است و مدعیات مطرح‌شده در آن، علی‌الاصول باید با هم مرتبط بلکه متلائم باشند).
۳٫اصل سنخیت متن و ماتن (مثلاً محتوای اثر یک عارف موحّد با اثر منسوب به یک طبیعت‌گرای ملحد، یکسان نیست).
۴٫اصل تناسب متن با ظروف اقلیمی تاریخی، معرفتی، علمی پیدایش آن (یعنی اثر باید با لحاظ شرایط و افق تاریخی و علمیِ تکون و تدوینش فهم شود).
۵٫مجموعه‌ی قواعد ادبی و بلاغی.

    از این‌رو، نمی‌توان سخنی الحادآمیز و شرک‌آلود را به فردی مؤمن و موحد نسبت داد؛ همچنین نمی‌توان یک مدعای علمی مدرن (مانند یک نظر علمی دقیق و پیشرفته در زمینه‌ی نانوتکنولوژی) را به یک فرد متعلق به عهد حجر منسوب کرد؛ نیز نمی‌توان یک متن قدسی الهی را، الحادی تفسیر کرد، و یا مدعیات ضدونقیض را ـ بدون ارائه‌ی قرائن کافی ـ به یک کتاب، نسبت داد، یا از یک اثر منسوب به یک انسان خردور و هوشمند ـ بدون ارائه‌ی شواهد کافی ـ مطالبی گنگ و گزاف به دست داد. (هرچند احتمال خطا و خلاف منتفی نیست، اما خطا و خلاف استثنا است، و استثنا نمی‌تواند قاعده به‌شمار آید یا قاعده را نقض و نفی کند)

    در باب انتساب تکثرگرایی دینی به مولانا نیز، باید توجه داشت که او مسلمانی مؤمن و موحد، حکیمی هوشمند و نکته‌سنج، فیلسوفی خردورز و واقع‌گرا است، که در قرون میانی و ماقبل کانتی، و در شرق اسلامی می‌زیسته است و کسی با این خصوصیات نمی‌تواند در عقاید دینی، پلورالیست باشد؛ زیرا او به اقتضای مسلمانی، به شدت بر حقانیت حصری یا شامل دین اسلام، پای می‌فشرد.

    او معتقد است اسلام، دین جهانی و جاودانی، و حاوی حقانیت حداکثری است، و نام‌ها و آوازه‌ها، همه زوال‌پذیرند جز نام اسلام؛ اگر حقانیتی در ادیان دیگر نهفته است تماماً در دین اسلام تعبیه شده است و نسبت اسلام به دیگر ادیان چون نسبت عدد صد به دهگان‌های زیر آن است که همگی در عدد صد، منطوی و مندرج‌اند، با داشتن اسلام همه‌ی حقایق دینی در چنگ ماست:

    از درم‌ها نام شاهان برکَنند

    نام احمد تا ابد برمی‌زنند

    نام احمد، نام جمله‌ی انبیاست

    چون که صد آمد نود هم پیش ماست

    (مولوی، ۱۳۷۵، ص ۵۳)

    او گاه از موضعی انحصارگرایانه و سخت‌کیشانه، به دیگر ادیان می‌تازد؛ یهودیت و یهودیان را نقد می‌کند و مسیحیت و مسیحیان را مورد نکوهش قرار می‌دهد. مسیحیانی را که تصور می‌کنند مسیح، مصلوب گشته، در عین حال خدایش می‌پندارند ملامت می‌کند؛ و تأکید ‌دارد که ممکن نیست کسانی (یهودیان) که او را به دار آویخته‌اند، در پناه او نجات یابند!

    جهل ترسا بین، امان انگیخته

    زان خداوندی که گشت آویخته!

    چون به قول اوست، مصلوب جهود

    پس مر او را امن کی تاند نمود؟

    (همان، ص ۲۳۶)

    از نظر او، انسان مختار است، و اختیار مایه‌ی کرامت او شده، و آدمی به اتکاء علم و اراده‌ی خویش کفر و دین، هدایت و ضلالت را برمی‌گزیند:

    زان‌که «کرّمنا» شد آدم زاختیار

    نیم، زنبور عسل شد، نیم مار

    مؤمنان کان عسل، زنبوروار

    کافران خود کان زهری همچو مار

    زان که مؤمن خورد بگزیده نبات

    تا چو نحلی گشت ریق او حیات

    باز کافر خورد شربت از صدید

    هم زقوتش زهر شد در وی پدید

    (همان، ص ۴۸۱)

     

    از آن‌جا که او فیلسوفی واقع‌گراست (و نه شکاک و نسبیت‌باور) معرفت را ممکن و روشمند می‌داند و معرفت صادق را علم منطبق با عین می‌انگارد؛ هم او در پی ذکر داستان معروف «فیل و جماعت کوران»، می‌گوید اگر آنها به حس بسنده نمی‌کردند، بلکه به عقل رجوع می‌کردند، می‌توانستند به واقع دست یابند:

    در کف هرکس اگر شمعی بُدی

    اختلاف از گفتشان بیرون شدی

    عقل را معیار سنجشِ دریافتی حسی می‌داند:

    فرق زشت و نغز از عقل آورید

    نی زچشمش که سیه دید و سفید

    علاوه بر همه‌ی موارد پیشگفته، این نکته نیز درخور توجه است که پلورالیسم دینی، بر «کثرت تواطئی ادیان» استوار است، اما مولوی بر «وحدت تشکیکی دین» تصریح و تأکید می‌ورزد:

    او با نگاهی برخاسته از رئالیسم خام، فهم عقلانی خارج را میسر می‌داند:

    عقل باید نوردِه چون آفتاب

    تا زند تیغی که نبود جز صواب

    (همان، ص ۷۵)

     

    از نظر او، عقل نور است و انباشت تجارب عقلی، مایه‌ی انکشاف مضاعف حقیقت می‌گردد:

    عقل با عقل دگر دوتا شود

    نور افزون گشت و ره پیدا شود

    (همان، ص ۱۸۲)

     

    دید حس‌بین را ناتوان از ادراک حقیقت و تحصیل معرفت دانسته، حس‌گرایی جزء‌بین را دشمن دین و عقل می‌انگارد:

    خاک زَن در دیده‌ی حس‌بین خویش

    دیده‌ی حس، دشمن عقل است و کیش

    (همان، ص ۲۴۴)

     

    عقل و دین را همسنخ و همسخن می‌داند، آن‌دو را چونان دو بال حیات و نجات می‌شمارد، و به مخاطب خود توصیه می‌کند که فقط عقل و دین را راهبر خویش گیرد:

    کم نشین بر اسب توسن بی‌لگام

    عقل و دین را پیشوا کن، والسلام

    (همان)

     

    اما همه می‌دانند نظریه‌ی تکثرگرایی دینی هیچ ربطی به عهد مولانا ندارد بلکه انگاره‌ای قرن بیستمی است و ظهور آن به دوره‌ی مدرن مربوط می‌شود، زمینه‌های اجتماعی ـ فرهنگی، و مبانی فلسفی ـ معرفت‌شناختی و فلسفه‌ی دینی آن، یک‌سره جدید است. ترابط و تلاقی ادیان به نحوی که منشأ آثار سوء اجتماعی گردد عمدتاً به دوره‌ی معاصر بازمی‌گردد؛ عمر دانش فلسفه‌ی دین ـ که پلورالیسم یکی از مسائل آن است ـ به دویست‌ سال نمی‌رسد؛ (سل، ۱۳۸۷) اصلی‌ترین توضیح و توجیه فلسفی و معرفت‌شناختیِ نظریه از معرفت‌شناختی ایمانوئل کانت اخذ شده است.

    همچنین شواهدی که از آثار و اشعار مولانا برای تأیید پلورالیسم دینی ارائه شده، دلالتی بر این مدعا ندارند؛ بلکه برعکس، برخی از آن‌ها برخلاف مدعای مدعیان دلالت می‌کنند؛ و حتا در آثار او شواهد بسیاری در نقد تکثرگرایی دینی به چشم می‌خورد.

    از جمله شواهدی که در انتساب تکثرگرایی دینی به مولانا بدان تمسک شده و سعی شده نوعی رئالیسم انتقادی را به وی نسبت دهند و سپس او را پلورال بخوانند، برخی تمثیل‌ها و تشبیه‌هایی است که او در توضیح مفاهیم فلسفی و معرفتی، عرفانی و اخلاقی در مثنوی آورده است. من این‌جا به تحلیل و ارزیابی مختصر چند نمونه از آن‌ها می‌پردازم:

    ۱٫ داستان فیل و جماعت کوران،

    ۲٫ مثال نور واحد و چراغ‌ها، یا تابش خورشید بر مکان‌های متعدد و امثال آن.

    قبل از تحلیل این مثال‌ها، یادآوری می‌کنم که تمثیل و تشبیه فقط می‌تواند برای تقریب به ذهن و تسهیل فهم مدعا، مناسب باشد، اما هرگز صحت مدعا را اثبات نمی‌کند، زیرا تمثیل، تعمیم و تسری دادن حکم یک جزئی به جزئی مشابه است، بی‌آن‌که علت حکم معلوم و قدر جامع قطعی‌یی میان جزءهای مشابه وجود داشته باشد؛ در تشبیه نیز میان دو طرف تشبیه، یعنی «مشبّه» و «مشبّهٌ‌‌به»، ممکن است از یک جهت مشابهت و مماثلث باشد، اما از جهات متعدد تفاوت و تضاد بسیار وجود داشته باشد؛ از این‌رو گفته‌اند تشبیه می‌تواند از جهتی مُقرِّب، و از جهات بسیاری مُبعِّد باشد. مولانا نیز در دفتر چهارم مثنوی بر این نکته تصریح می‌کند.

    اما داستان فیل و جماعت کوران، که در مباحث معرفت‌شناسی نیز برای اثبات عدم امکان معرفت یا نسبیت معرفت، بسیار بدان تمسک می‌شود.

    اولاً: می‌توان در مقابل مثال مزبور، تمثیل دیگری آورد که حاکی از آن باشد که حقیقت دست‌یافتنی است، هرچند (و حتی) به تصادف و شانس، و یا با حرکت مقلدانه و جاهلانه؛ چنان‌که مولوی، در دفتر دوم مثنوی، داستان مرد شتر گم‌کرده‌ای را بازمی‌گوید که پُرسان‌پرسان، صحرابه‌صحرا و شهربه‌شهر، در جست‌و‌جوی شتر گم شده‌ی خویش می‌رود، و مرد دیگری نیز به دروغ و از سر تقلید یا هزل، بی‌آن‌که شتر گم کرده باشد، با او همراه شده ادعا می‌کند او نیز شتر خویش گم کرده است! هرچه مرد شتر گم‌کرده می‌گوید و می‌پرسد، و به هر سوی و کوی که می‌دود و می‌رود، مرد کاذبِ مقلد نیز می‌پرسد و می‌رود.

    هنگامی‌که مرد صادق در پی تلاش آگاهانه و مجدانه، شتر خویش را می‌یابد، با دو شتر که همراه همند روبرو می‌گردد، و ناگهان مرد جاهل مقلد متوجه می‌شود یکی از آن شتران، شتر اوست اما او نمی‌دانسته که شترش گم شده است و حقیقتاً نیز در جست‌وجوی شتر نبوده ولی اتقاقاً شترش را آن‌جا یافته است! مولانا از این داستان نتیجه می‌گیرد که:

    کاذبی با صادقی چون شد روان

    آن دروغش راستی شد ناگهان…

    آن مقلد شد محِقق، چون بدید

    اشتر خود را که آن‌جا می‌چرید!

    (مولوی، ۱۳۷۵، ص ۳۰۲)

     

    ثانیاً: این داستان، در مقام تخطئه‌ی حواس برای تحصیل معرفت و نقد حس‌بسندگی، و یا درصدد تأکید بر لزوم تناسب ابزار شناخت با متعلق شناخت است، و اشاره به این نکته دارد که تشخیص صائب اعضای فیل، به وسیله‌ی چشم و با قوّه‌ی باصره ممکن است، نه به وسیله‌ی دست و با قوّه‌ی لامسه!

    ثالثاً: اگر متعلق شناخت، فیل باشد نه اعضاء آن (که نوعاً چنین پنداشته می‌شود) این تمثیل درصدد نمایاندن نقص و نارسایی نگرش‌های تک‌ساحتی و جزء‌نگر در کسب معرفت است، آفتی که اغلب نظرها و نظریه‌ها‌ی بشری ـ‌ به‌ویژه در عصر ما ‌ـ بدان مبتلاست. شناخت فیل که یک کل است با نگاه کل‌بین (فرانگر و فراگیر) میسر است، یعنی حقیقت کلّ با نگاهی فلسفی که کل‌نگر است فراچنگ می‌افتد، نه با تلاش تجربی و حسی که جزء‌نگر و تک‌ساحت‌بین است. از این‌رو مولوی در مقام نتیجه‌گیری از این داستان می‌گوید:

    در کف هریک اگر شمعی بُدی

    اختلاف از گفتشان برون شدی

    چشم حس همچون کف دست است و بس

    نیست کس را بر همه آن دسترس

    (همان، ۳۹۳)

     

    بنا به تفسیر دیگر، خطا و اختلاف کوران، از ظاهرزدگی و خودسری و خودبسندگی، و غفلت از باطن‌بینی و تمسک به رهنمودهای پیرِ مرشدِ معنوی بود:

    صاحب سرّی، عزیزی، صد زبان

    گر بُدی آن جا، بدادی صلحشان

    (مولوی، ۱۳۸۷، صص ۲۷۴ـ۲۷۵)

     

    رابعاً: اگر متعلق شناسایی، فیل باشد، این تمثیل اثبات نمی‌کند که هر شناسنده، بهره‌یی ـ هرچند اندک ـ از واقع به کف آورده و بُعدی از ابعاد فیل را شناخته است، زیرا در این مثال نه‌تنها هیچ‌یک از لمس‌کنندگان، به هیچ جزء یا بعدی از حقیقت پی نبرده‌اند، بلکه آنها از حقیقت، دورتر نیز افتاده‌اند و همه‌ی آنان به یکسان دچار خطا شده‌اند، و حالِ آنان بسی بدتر از حال کسی است که هنوز با فیل هیچ تماسی نگرفته است، چون او هیچ تصوری از فیل ندارد، اما تماس‌گیرندگان دچار تلقی غلطی از آن شده‌اند؛ و جهل بسیط و ساده بهتر از جهل مرکب و پیچیده است، زیرا جهل ساده، به وضعیت صفر می‌ماند و جهل مرکب، به وضعیت زیر صفر!

    خامساً: اگر بپذیریم شناخت کوران حاوی حظی از حقیقت است، آن حقیقت، فیل نیست، بلکه حقیقت حاصل‌شده برای هرکدام از آنان، میزان معرفتِ فراچنگ‌آمده از همان عضوی است که آن‌را لمس کرده است؛ و در این صورت، هرکدام در موضوع متعلق شناخت خویش به‌‌طور نسبی به حقیقت نزدیک شده‌اند، زیرا دست‌کم به جسمانیت و قابل حس بودن، به شکل و حجم، و سختی و زبری جسمی که آن را لمس کرده‌اند پی برده‌اند.

    (در هر حال ملاحظه می‌کنید که یک تمثیل می‌تواند به صورت‌های مختلف تفسیر گردد، و به مدعیات متفاوت، بلکه متعارض دلالت کند و در هر صورت، این تمثیل، هیچ دلالتی بر رئالیسم انتقادی ندارد تا چه رسد به پلورالیسم دینی)

    تمثیل‌های دیگری که برای انتساب پلورالیسم دینی به مولانا، بدان‌ها تمسک شده است عبارتند از:

    مثالِ «نور واحد خورشید و انعکاس آن در صحن یکصدخانه» که حاکی از آن است که از یک منبع نورانی، یکصد روشنایی پدید آمده است؛ اما اگر دیوارهای خانه‌ها را برچینیم معلوم خواهد گشت که یک نور بیش نیست. و نیز مثال «اگر ده چراغ در یک مکان حاضر شود، در ظاهر، ده چراغ وجود دارد و نور هریک غیر از نور دیگری است، اما چون نور، نور است پس این همه یک چیزند؛ و آن‌گاه که نظر به نور داریم نه چراغ‌ها، بین آن‌ها فرق نمی‌توانیم بنهیم» همچنین مثال نورِ ماه که در شب تاریک طلوع می‌کند و از روزن‌ها بر خانه‌های بسیار می‌تراود و می‌تابد، هرچند هریک از نورهای تابیده از هریک از روزن‌ها، در ظاهر، نوری جداست، اما این‌که اگر یکی از آنها زایل شود، دیگر نورها نیز زایل خواهند شد، حاکی از آن است که درواقع نور یکی بیش نیست،

    درباره‌ی این مثال‌ها نیز می‌توان و می‌باید گفت:

    اولاً: پیش‌فرض پلورالیسم دینی ـ همان‌گونه که از نامش پیداست ـ کثرت ادیان است نه وحدت آن‌ها؛ مولانا دین‌ورزی وحدت‌گراست و در این مثال‌ها هم بر وحدت ادیان ـ ادیان حقیقی و حقیقت ادیان ـ تصریح و تأکید ورزیده است. وی در آغاز این قطعه از مثنوی، با استشهاد به آیه‌ی «اِنّما المُؤمِنونَ اِخوهًًْ» (حجرات/ ۱۰) (همانا مؤمنان برادرند) و حدیث «العُلماءُ کَنَفسٍ واحدهًٍٍْ» (عالمان حقیقی چونان یک نفس‌اند) و با الهام از آیه‌ی «لا نُفَرّقُ بینَ اَحدٍ مِنهُم» (آل عمران/ ۸۴) (و میان هیچ‌یک از پیامبران با دیگری تفاوت نمی‌نهیم) و با تأکید بر این‌که انکار یکی از انبیاء مساوی است با انکار همه‌ی آن‌ها، تصریح می‌دارد که حقیقت و ارباب حقیقت یکی هستند. (مولوی، ۱۳۷۵، ص ۵۰۷)

    ثانیاً: مولانا به وحدتِ حقیقی میان انبیاء و ذات ادیان منزَّل و اصیل و (قبل از تحریف و انحراف) قائل است، و کسی از ارباب و اتباع ادیان وحیانی نیز، منکر صحت این نکته نیست. او معتقد است تکثر و تنوع در تفسیرها و تحریف‌ها تحت‌ تأثیر دخالت فهم آدمیان و در حوزه‌ی ادیان محقَّق و موجود پدید می‌آید، لهذا می‌گوید:

    زان همه جنگند این اصحاب ما

    جنگ کس نشنید اندر انبیاء

    زان که نور انبیاء خورشید بود

    نور حس ما چراغ و شمع و دود

    (همان، ۵۷۱)

     

    یعنی نور انبیاء مانند انوار فروتابیده از سوی خورشید است، و هیچ اختلافی میان آن‌ها نیست (پس کثرتی رخ نمی‌دهد تا کثرت‌گرایی لازم آید) اما ابزارهای معرفتی بشری، سرچشمه‌ی نورهای کم‌سو و آمیخته به دود تیرگی‌اند.

    ثالثاً: مقصود اصلی از ذکر این تمثیلات ـ که به صراحت نیز آن را بیان داشته است ـ تفکیک انوار ربانی (ادیان وحیانی) از انوار حسانی و غیرربانی (یعنی افکاری که آبشخور آن وحی الهی نیست) است. و انوار ربانی را، واحد و انوار غیرربانی را کثیر می‌انگارد؛ نیز انوار غیرالهی را ـ مانند حواس ـ ، ناتوان و ناپایدار و از نمایاندن حقیقت عاجز می‌خواند. به تعبیر دیگر: مبنای پلورالیسم دینی کثیرانگاری ادیان است، اگر کثرتی نیز متصور باشد، در مکاتب غیروحیانی (غیرمتصل به وحی) است این مکاتب نیز نماینده و نمایاننده‌ی حقیقت نیستند.

    و بالاخره تأکید می‌کنم هرگز با استشهاد به این تمثیل‌ها نمی‌توان مولانا را نسبی‌گرا و تکثرگرا و پلورالیست دینی نامید. البته در چهارچوب اسلام، مولانا رفتار، بلکه افکاری فرافرقه‌ای دارد، و به نظر ما نمی‌توان او را در قالب محدود یکی از مذاهب منشعب از اسلام محصور ساخت.

    ۱ برای مطالعه‌ی بیشتر نگاه کنید به: رشاد، علی‌اکبر، «مبانی و موانع نوفهی و نظریه‌پردازی دینی»، قبسات، ش ۳۴٫

    ۲ برای مطالعه‌ی مجموعه‌ی احتمالات و آراء متوقع در باب پلورالیسم دینی، نگاه کنید به صفحات ۶۱ـ۶۲ همین اثر.

    ۳ هرچند گهگاه در تاریخ، به بهانه‌هایی میان اصحاب ادیان، نزاع‌هایی درگرفته‌ است، اما تلاقی دین‌ها بر اثر ترابطِ تنگاتنگ جوامع بشری، در عصر ما به یکی از مسأله‌های عمده بدل شده است. هم از این‌رو، برخی فیلسوفان دین مانند آقای جان هیک، انگیزه‌ی ارائه‌ی نظریه‌ی پلورالیسم دینی را همین شرایط اعلام داشته‌اند (‌هیک، ۱۳۸۷)

    ۴ جان هیک، بارها، در کتاب‌های خویش، به این تمثیل‌ها استناد کرده است.

    ۵

    فـرق و اشـکالات آیـد زیـن مقــال

    فـرق‌ها بـی‌حـد بُـوَد از شـخص شـیر

    لیـک در وقــت مثـال ای خـوش‌نظـر

    کـان دلیــر آخــر مثــال شــیر بــود

     

    زان که نبود مِثل، این باشد مثـال

    تـا بـه شـخصِ آدمیـزادِ دلیــر

    اتحــاد از روی جانبــازی نگــر

    نیست مثل شیر در جمله‌ی حـدود

    (مولوی، ۱۳۸۷، ص۵۷۰)

    ۶

    همچو آن یک نور خورشید سما

    لیک یک باشد همه‌ی انوارشان

    چون نماند خانه ها را قاعده

     

    صد بود نسبت به صحن خانه ها

    چون که برگیری تو دیوار از میان

    مؤمنان مانند نفس واحده

    (همان)

    در خور ذکر است که مؤمن در زبان مولانا معادل مسلمان است، چنان‌که گفته است:

    از نظرگاه است ای مغز وجود

    تا بود خورشید تابان بر افق

    باز چون خورشید جان آفل شود

     

    اختلاف مؤمن و گبر و یهود

    هست در هر خانه نور او قُنُق

    نور جمله خانه ها زائل شود

    (همان، ص ۵۷۲)

     

    ۷

    ده چراغ ار حاضر آید در مکان

    فرق نتوان کرد نور هر یکی

     

    هر یکی باشد به صورت غیر آن

    چون به نورش روی آری بی شکی

    (همان، ص ۳۴)

     

    ۸

    باز از هندوی شب، چون ماه زاد

    نورِ آن صد خانه را تو یک شمر

     

    در سر هر روزنی نوری فتاد

    که نماند نور این بی آن د گر

    (همان، ص ۵۷۲)