جلسه ۶۶۷ خارج اصول ۱۳-۹-۹۶

 

موضوع: و الجهه الثالثه: و هی ملاحظه مقتضی خصوصیات کل من أقسام الحکم الشرعی

 

راجع به این صحبت می‌کردیم که اصل اولی در احکام شرعیه الزام بر التزام است و یا قصد در آن عدم الزام است.

عرض کردیم این سؤال با این اطلاق دقیق نیست و اگر بخواهید پاسخ دقیق بیابد باید تجزیه شود به سؤال‌های مختلف که سؤال‌ها را عرض کردیم. براساس این سؤال‌ها گفتیم بنابراین باید راجع به این مسئله در چند مرحله و یا با لحاظ چند جهت پاسخ داد.

در وهله‌ی نخست به لحاظ خود حکم شرعی. حکم شرعی بما هو حکم و به وصف اینکه شرعی است چه اقتضایی دارد. از آن جهت که حکم است چه اقتضایی دارد و از آن جهت که حکم شرعی است چه اقتضایی دارد.

در وهله‌ی بعد باید سراغ احکام رفت و پرسید که کدام قسم از حکم را سؤال می‌کنید. هریک از احکام بسا اقتضای خودشان را داشته باشند. اقسام احکام را تا اینجا بحث کردیم و خاصه در این بحث اخیر که حکم را به سه قسم فردی، اجتماعی محض و حکومی تقسیم کردیم، این سه دسته حکم وضعشان چگونه است و اصل در این سه دسته حکم چیست.

در وهله‌ی سوم باید سراغ قیود حکم رفت. حکم با چه قیودی آمده است. آیا الزام و پشتوانه‌ی اجرایی دارد یا خیر.

چهارم نیست باید، از سویی، حالات مکلفین را ملاحظه کرد و از دیگر سو ظروف تطبیق و اجرا. در کدام شرایط الزام به التزام هست و در کدام شرایط نیست. راجع به چه کسی الزام به التزام هست و راجع به چه کسی نیست. حتی در حکم فردی بین آن‌که متجاهر است با غیرمتجاهر یکی است؟ آیا فرقی ندارند؟ حتی در متجاهر بین آن‌که عامد است و آن‌که غیرعامد است یکی است؟ حتی بین متجاهر عامد بین آن‌که عمد او موجب تشویه امت و چهره‌ی جامعه و تخفیف شأن امت اسلامی می‌شود، موجب تضعیف حکومت اسلامی می‌شود با غیر آن یکی است؟ اینها را باید از هم تفکیک کرد. این است که مسائل جانبی و پیرامونی در این موضوع بسیار دخیل‌اند.

براساس این تبیین گفتیم در چهار جهت و مرحله این بحث را باید بررسی کرد. جهت اول این بود که حکم است و حکم شرعی است. در اینجا نیز نکاتی را عرض کردیم، که به سرعت یادآوری می‌کنیم و به موارد جدید نیز اشاره خواهیم کرد. در یک تحلیل زبان‌شناسی در حکم تحتم و قطعیت نهفته است و این قطعیت و تحتم هیچ دلیلی ندارد که حمل بر قطعیت اخروی یا معنوی بشود. می‌تواند شامل قطعیت و پشتوانه‌ی اجرایی مادی و حکومتی و اجرایی هم باشد.

دوم، از تفاوت‌های اساسی و قطعاً مهم و گاهی بعضی معتقدند تنها تفاوت بین حکم فقهی و حقوقی و حکم اخلاقی این است که حکم فقهی و حقوقی پشتوانه‌ی اجرایی دارد، و حکم فقهی هم پشتوانه و جزای دنیوی دارد و هم عقوبت اخروی.

سوم، عقل و فطرت نسبت به حسن التزام مردم به اجرای احکام و بلکه به ضرورت آن، اقتضا و داوری می‌کنند. عقل می‌گوید حکم اصلاً برای همین کار آمده است و اگر بنا باشد خداوند متعال حکم را صادر کرده باشد ولی بگوییم الزامی نیست، نقض غرض لازم می‌آید. حکم برای تحصیل مصالحی که در آن نهفته و یا دفع مفاسدی که در منهیات هست، آمده است. اگر الزام نباشد غایت حکم دچار مشکل می‌شود و ما مبتلا به لغویت می‌شویم.

چهارم، سیره‌ی عقلا هم مستقر بر الزام مردم به التزام به قوانین است. وقتی عقلا قوانین را جعل می‌کنند برای آنها پشتوانه‌ی اجرایی می‌گذارند. نه اینکه همین‌طور ترک شود و رها شود و بدون پشتوانه‌ی اجرایی باشد. شارع نیز همین‌گونه است و خلاف سیره‌ی عقلائیه عمل نمی‌کند.

پنجم، آیات و اخبار بسیاری هست که نسبت به بسیاری از محرمات جزای دنیوی جعل فرموده است. مثل زنا، لواط، شرب خمر، سرقت، ربا، و بعضی از اینها جزائیات بسیار سخت دارد. مرحوم صاحب مجمع البیان در ذیل آیه‌ی: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ* فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ»[۱] در معنی «ان لم تفعلوا» آورده‌اند: «أی فإن لم تقبلوا أمر الله و لم تنقادوا له و لم تترکوا بقیه الربا بعد نزول الآیه بترکه “فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللََّهِ وَ رَسُولِهِ” أی فأیقنوا و اعلموا بقتال من الله و رسوله و المعنى أیقنوا أنکم تستحقون القتل فی الدنیا و النار فی الآخره لمخالفه أمر الله و رسوله و من قرأ فأذنوا فمعناه فاعلموا من لم ینته عن ذلک بحرب و معنى الحرب عداوه الله و عداوه رسوله و هذا إخبار بعظم المعصیه و روی عن ابن عباس و قتاده و الربیع أن من عامل بالربا استتابه الإمام فإن تاب و إلا قتله و قال الصادق آکل الربا یؤدب بعد البینه فإن عاد أدب و إن عاد قتل “وَ إِنْ تُبْتُمْ” من استحلال الربا و أقررتم بتحریمه “فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوََالِکُمْ” دون الزیاده “لاََ تَظْلِمُونَ” بأخذ الزیاده على رأس المال “وَ لاََ تُظْلَمُونَ” بالنقصان من رأس المال». به ربا ادامه بدهند و قراردادهای ربوی را رها نکنند، بسیاری از اینها قراردادهایی داشتند که در هنگام نزول تحریم ربا ادامه داشته است. شما درگیر جنگ هستید و حکمتان قتل است. اینکه می‌گوید شما با خدا اعلام جنگ کرده‌اید یعنی چه؟ یعنی تعارف می‌کند و یا بین شما و خدا دلخوری و یک مطلب اخلاقی پیش آمده؟ نه‌خیر؛ شما در حال جنگ با خدا هستید و حکم کسی که با خدا می‌جنگد، قتل است. همچنین روایات متعددی هم در این خصوص داریم و بعضی از روایات از عامه هست که اگر کسی مرتکب ربا شود همان بار اول کشته می‌شود. در بیان حضرت صادق (ع) هست: «وأکل الربا بعد البینه». بعد از آنکه گفته شد ربا حرام است تأدیب می‌شود، بار دوم هم تأدیب می‌شود، اما بار سوم کشته می‌شود. مشخص است که پشتوانه‌ی اجرایی دارد و الزام پشت قضیه است، نه اینکه تعارف و شوخی کنند.

به هر حال بسیاری از آیات روایات ناظر است بر اینکه جزای دنیوی برای تخلف از احکام الاهی جعل شده است که به این معنا خواهد بود که در پشت اینها الزام است. در مواردی که این‌جور جزاها جعل شده است، نباید کسی استدلال کند که به این جهت است که حقوق دیگران تضییع می‌شود، نه‌خیر؛ این مثال‌های ما مواردی است که می‌تواند هیچ ربطی به حقوق دیگران نداشته باشد. کسی در پستوی خانه‌اش عمل زنا را مرتکب شده است، کسی ربا می‌کند و هیچ‌کس خبر ندارد و فقط دو طرف می‌دانند. کسی به صورت پنهانی شرب خمر می‌کند. اگر اینها اذعان و اقرار کنند حد جاری می‌شود، ولو اینکه هیچ‌کسی هم خبر نداشته باشد. خودش شرب خمر کرده و در نزد قاضی اقرار کرده، و ظاهراً هیچ اثر اجتماعی‌ای هم ندارد، اما در عین حال حد دارد. بنابراین نمی‌توان این جزاها را توجیه کرد که جهات اجتماعی دارد و مربوط به حقوق دیگران است.

همچنین کسی نمی‌تواند بگوید که این اخبار خرجت بالدلیل هستند. اخبار بسیار است و بالنتیجه اگر این‌گونه مطرح کنیم، به لحاظ کثرت آن مستلزم استهجان خواهد بود.

ششم، در بعضی از موارد حتی در عبادات و فراتر از آن حتی در عبادات مستحبی الزام هست که هم در عصر پیامبر اعظم نازل شده و روایات متعددی است و گویی مستفیذه است. امام صادق (ع) می‌فرمایند در زمان پیامبر اعظم (ص) اتفاق افتاد که عده‌ای در منازلشان نماز می‌خواندند. فرمودند: «قَالَ هَمَّ رَسُولُ اللَّهِ ص بِإِحْرَاقِ قَوْمٍ فِی مَنَازِلِهِمْ کَانُوا یُصَلُّونَ فِی مَنَازِلِهِمْ وَ لَا یُصَلُّونَ الْجَمَاعَهَ فَأَتَاهُ رَجُلٌ أَعْمَى فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی ضَرِیرُ الْبَصَرِ وَ رُبَّمَا أَسْمَعُ النِّدَاءَ وَ لَا أَجِدُ مَنْ یَقُودُنِی إِلَى الْجَمَاعَهِ وَ الصَّلَاهِ مَعَکَ فَقَالَ لَهُ النَّبِیُّ ص شُدَّ مِنْ مَنْزِلِکَ إِلَى الْمَسْجِدِ حَبْلًا وَ احْضُرِ الْجَمَاعَهَ».[۲] بعضی به جماعت نمی‌آمدند و در منزل نماز می‌خواندند. پیامبر (ص) تصمیم گرفت و قصد کرد که خانه‌های آنان را به آتش بکشند. یکی از همان جماعت عرض کرد که من نابینا هستم، اذان را می‌شنوم ولی راه مسجد را نمی‌دانم. فرمود از در خانه‌ات تا مسجد یک طناب به دیوار بکش و از آن طناب بگیر تا به مسجد برسی.

حضرت صادق(ع) روایت دیگری شبیه به همین را دارند و می‌فرمایند: «إِنَّ قَوْماً جَلَسُوا عَنْ حُضُورِ الْجَمَاعَهِ فَهَمَّ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْ یُشْعِلَ النَّارَ فِی دُورِهِمْ حَتَّى خَرَجُوا وَ حَضَرُوا الْجَمَاعَهَ مَعَ الْمُسْلِمِینَ».[۳] عده‌ای از نماز جماعت بازمانده بودند و به نماز جماعت نمی‌آمدند. پیامبر اعظم (ص) خواستند که در خانه‌های اینها آتش روشن کند که اینها از خانه‌هایشان خارج شدند و در جماعت مسلمان شرکت کردند.

در زمان امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز عرض کردیم که همین قضیه پیش آمد و حضرت آنها را تحریم کرد و فرمود: «أَنَّ قَوْماً لَا یَحْضُرُونَ الصَّلَاهَ فِی الْمَسْجِدِ فَخَطَبَ فَقَالَ إِنَّ قَوْماً لَا یَحْضُرُونَ الصَّلَاهَ مَعَنَا فِی مَسَاجِدِنَا فَلَا یُؤَاکِلُونَا وَ لَا یُشَارِبُونَا وَ لَا یُشَاوِرُونَا وَ لَا یُنَاکِحُونَا وَ لَا یَأْخُذُوا مِنْ فَیْئِنَا شَیْئاً أَوْ یَحْضُرُوا مَعَنَا صَلَاتَنَا جَمَاعَهً وَ إِنِّی لَأُوشِکُ أَنْ آمُرَ لَهُمْ بِنَارٍ تُشْعَلُ فِی دُورِهِمْ فَأُحْرِقَهَا عَلَیْهِمْ أَوْ یَنْتَهُونَ قَالَ فَامْتَنَعَ الْمُسْلِمُونَ عَنْ مُؤَاکَلَتِهِمْ وَ مُشَارَبَتِهِمْ وَ مُنَاکَحَتِهِمْ حَتَّى حَضَرُوا الْجَمَاعَهَ مَعَ الْمُسْلِمِینَ».[۴] نباید با ما ارتباط داشته باشند و نباید با ما غذا بخورند، از بیت‌المال هم سهمی ندارند، یا اینکه در جماعت شرکت کنند. انگار که می‌خواهم خانه‌های آنان را به آتش بکشم. حتی مشخص است که اینها مدتی مقاومت هم می‌کردند، چون می‌فرماید با آنها مناکحه نکنید و مدتی طول کشید تا اینها از این کار دست برداشتند.

مرحوم صاحب جواهر می‌گوید این خبر معطوف به عمل بعضی از منافقینی که قلباً ایمان نداشتند. ما عرض می‌کنیم فرمایش ایشان محل تأمل است، برای اینکه دو خبری که راجع به حضرت رسول (ص) بود تصریح دارد که آنها در منازل خود نماز می‌خواندند، پس منافق نبودند. اتفاقاً برعکس، اگر منافق بودند باید زیاد به جماعت می‌آمدند و سجده‌های خود را نیز طولانی می‌کردند. اینها به جماعت حاضر نمی‌شدند و از این امر مستحبی سر باز می‌زدند. در خبر مربوط به رسول خدا (ص) هم قرینه‌ای وجود ندارد که بخواهیم حمل کنیم خطاب به منافقین است، بلکه باید گفت برعکس است. به هر حال منافق بیشتر سعی می‌کند تظاهر کند تا دیگران را فریب بدهد. اگر منافقی باشد که تحریم اجتماعی هم بشود و مقاومت هم بکند که دیگر منافق نیست. پس نه کافر است و نه منافق. آدمی است لاابالی، تفرقه‌افکن و وحدت‌شکن.

هفتم، قواعد فقهی بسیاری هست که به تصریح و تلویح دلالت بر الزامی‌بودن احکام دارد. مثل قواعد لاضرر، لاحرج، الزام، بینه، تبعیه العقود للقصود، الحیازه، السَبق، و التسلّط، و ضَمان الید، و الإتلاف، و عدم ضَمان الأمین، و اللزوم فی المعاملات، و البیّنه علی المدّعی و الیمین علی المنکر.

نتیجه اینکه به نظر می‌رسد با توجه به این هفت نکته اقتضای ذات حکم و اقتضای وصف شرعی‌بودن حکم این است که اولاً و بالذات الزامی باشد. حال اگر در ظرف خاصی استثناء و تخصیصی خورده باشد بحث دیگری است و اگر جایی الزام نیست باید حمل بر خروج تخصصی یا اخراج تخصیصی کرد.

 

جهت دومی که باید بررسی شود ملاحظه‌ی مقتضای ویژگی‌های هریک از اقسام حکم است. اینکه به صورت مطلق بگوییم اصل اولی در حکم این است یا آن است، دقیق نیست. و مطلب دومی که باید مورد توجه قرار گیرد این است که کدام نوع از حکم چه تکلیفی دارد و در واقع حکم اولی آن چیست.

 

نتیجه

ما تفاوت‌هایی را به انواع سه‌گانه‌ی احکام حکومی، اجتماعی محض و فردی عرض کردیم. با توجه به مجموعه‌ی تفاوت‌ها که قبلاً به تفصیل بحث کرده‌ایم، می‌خواهیم نتیجه بگیریم. به‌نظر می‌رسد که باید علاوه بر نکاتی که در جهت اولی برای اصل حکم و شرعیت و وصف شرعی گفتیم، که نشان می‌داد گویی اصل اولی باید الزام به التزام باشد، باید به این نکات نیز در زمینه‌ی اقسام حکم توجه کرد. نکاتی در خصوص انواع و اقسام حکم است که آنها نیز گویی انسان را می‌برد و مسئله را سوق می‌دهد به سمت اینکه پشتوانه‌ی اجرایی برای احکام هست و اولاً باید احکام را این‌چنین انگاشت که الزام به التزام آنها هست. اگر جز این است باید به تخصص و تخصیص حمل کرد که خروج و اخراج تخصصی و تخصیصی باشد.

اولین نکته اینکه گفتیم در احکام اجتماعی (چه اجتماعی محض و چه اجتماعی حکومی) ترابط و تضامنی وجود دارد. در واقع روابط دوسویه‌ای وجود دارد که اینها با هم متکی هستند و متضامن یکدیگرند. به همین دلیل، در مقام خطاب، در این‌گونه احکام خطاب به جمع و عناوین است و نه به شخص. در مقام تحقق گفتیم که حکم اجتماعی آن است که عادتاً از عهده‌ی فرد برنمی‌آید و باید جماعت به اجرای آن قیام کنند. پس در مقام اجرا و تحقق تکلیف هم حالت اجتماعی دارد. به لحاظ غایت نیز گفتیم، تقسیم غایت به اقدام اجتماع ممکن است. بنابراین در مقام خطاب که به جعل برمی‌گردد، در مقام اجرا و در مقام نتیجه‌بخش‌بودن، چون حالت اجتماعی دارد و اینها تضامن دارند و به یکدیگر متکی هستند درنتیجه اگر الزام به التزام نباشد و افرادی بخواهند ترک کنند و خاصه در زمانی که تارکین معتنابه بشوند اصلاً فلسفه‌ی احکام اجتماعی از بین می‌رود و عملاً تحقق پیدا نمی‌کند و غایاتی که در نظر گرفته شده، در مقام اجرا و تطبیق، محقق نمی‌شود و قهراً و به‌دنبال آن غایاتی که بر آنها مترتب است و بناست تحصیل مصالح و دفع مفاسد شود، اتفاق نمی‌افتد و عملاً منتهی به انعطال احکام می‌شود.

نکته‌ی دوم، که به احکام اجتماعی حکومی معطوف است، این است که در احکام حکومتی (یعنی اصل احکام مربوط به حکومت، بنا به تعبیر حضرت امام)، اصلاً جنس از نوع سلطانیت و اجرایی است و از نوع حکومتی‌بودن است. ذات و قماش این احکام سلطانی و حکومی است و قهراً حکومت که تعارف نیست، بلکه مقام اجراست؛ لهذا نمی‌توان گفت احکامی که مربوط به حکومت و قضایای فقه حکومت است همه به تعارف برگزار می‌شوند و انگار حیث اخلاقی دارند. همچنین اصولاً اگر در زمینه‌ی قضایای فقه حکومت اگر التزام نباشد معمولاً ظواهر مجتمع و جامعه را مشوب و مشوه می‌کند و ارکان حکومت را تضعیف می‌کند. همچنین اگر در این‌گونه احکام التزام نباشد، نسبت به احکام فردی آثار سوء بیشتری دارند.

سومین نکته اینکه اگر التزامی نباشد قطعاً باید گفت تضییع حقوق دیگران می‌شود. برای اینکه این فرد که التزام ندارد، چون تحقق احکام اجتماعی در گرو اقدام جمعی است و تحلیل ما نیز حاوی این نکته بود، آنگاه با عمل‌نکردن این فرد دیگران نیز ضرر می‌کنند و تضییع حقوق دیگران خواهد بود. ولذا این فرد نمی‌تواند التزام نداشته باشد و الزام پشت این احکام نباشد.

نکته‌ی چهارم در خصوص احکام فردی است که می‌گویند در احکام فردی دیگر ضمانت اجرایی ندارد و الزام به التزام نیست. در پاسخ عرض می‌کنیم که مطلب با این اطلاق صحیح نیست، بلکه در آنجا هم کسی که متجاهر در ترک با کسی که در پستوی خانه‌اش شرب خمر می‌کند تفاوت دارد. این‌گونه نیست که بگوییم این فرد در خیابان‌های حکومت اسلامی مشروب می‌خورد و عربده‌جویی می‌کند و به ما ربطی ندارد این کار او شخصی است و خودش می‌داند و کاری هم به کار کسی ندارد. بنابراین آیا می‌توان گفت که متجاهر و غیرمتجاهر یکی است، حتی در حکم فردی و شخصی؟ یا کسی که همین رفتارش هتک حکم شرعی می‌کند، یا این کار را می‌کند و بر فعل او آثار دیگری مترتب است. او وقتی در خیابان مشروب بخورد جوانان مردم هم می‌بینند و یاد می‌گیرند و قبح این فعل قبیح ریخته می‌شود و شیاع پیدا می‌کند. گاهی بعضی از اعمال موجب ازبین‌رفتن ابهت مسلمانان می‌شود و موجب تخفیف شأن حکومت دینی می‌شود. بنابراین ولو این حکم اولاً و بالذات فردی به حساب بیاید، ولی این‌جور نیست که رها بشود. کما اینکه اگر کسی از سر عناد التزام نداشته باشد و در این عدم التزام او نوعی مبارزه با دین و نظام است، این‌جور نیست که بتوان رها کرد و گفت که نباید الزام شود و فرد می‌تواند ملتزم نباشد. بنابراین در احکام فردی نیز مسئله واجد آن اطلاق نیست.

دو مسئله‌ی دیگر هم باقی مانده که باید بحث کرد، اول اینکه قیود حکم باید در این قضیه در نظر گرفته شود. احکام قیود و شرایطی دارند که باید لحاظ شود. پس مسئله‌ی دیگر این است که حالات مکلفان و ظروف اجرای حکم نیز مختلف است و نکات و جهاتی در آنجا هم هست که باید مورد توجه قرار گیرد. در انتها نیز پاره‌ای از ان قلت و قلت‌ها را طرح خواهیم کرد که ممکن است برای اثبات این قضیه مطرح شود.

 

تقریر عربی

کما مرّ فی سالف البحوث: إنّ الحکم ینقسم إلی أقسام شتی، و لکلّ منها إختصاصات و إقتضائات لا محاله؛ و من تقسیمات الحکم الأصلیه تقسیمه إلی الجماعی و الحکومی و الفردی. فنبحث هیهنا عن حال هذه الثلاثه من جهه إقتضائها الإلزامیه و عدمها حسب إختصاصات کلّ منها، کنموذج. و هذا یتمّ من خلال أمور کالآتی:

الأوّل: بما یوجد من الترابط و التضامن الشاسع الواسع بین المخاطبین و المکلّفین فی الحکم الجماعی بالمعنی الأعم، من جهات «الخطاب» و «التطبیق» یکون إجراء الحکم رهن قیام الجماعه به، و لهذا لو لم یکن هناک إلزام بإلتزام الآحاد به، یقع الحکم فی معرض الإنعطال بالکلّ أو بنحو أکثری؛ فلا جرم أن یکون هو إلزامیاً و ذا دعم إجرائی و جزائی.

و الثانی: بما من التضامن الموجود فی تحقّق الغایه فی الحکم الجماعی، لو لم یکن إلزامیّاً، لأُضیعت حقوق الآخرین و لوقع الإضرار بهم معنویّاً أو مادّیاً قطعاً.

و الثالث: کما مرّ: إنّ غالب أحکام الشریعه الغرّاء سیاسیه و إجتماعیه، و مقتضی سلطانیه الأحکام إستتباعها، الوعد للترک لوکانت بعثیّهً و للفعل لو کانت زجریّهً، فی هذه الدنیا. علیأنّ عدم الإلتزام بها، یوجب تضعیف أرکان الحکومه الدینیه. و هو من أشدّ المحرمات جدّاً.

و الرّابع: إقتضاء إطلاق «کون الحکم بذاته متحتماً» أوّلاٌ، و «عدم دلیل علی حصر التحتم فی دعمه بالجزائات المعنویه أو الأخرویه حسب» ثانیاً، و «کون ترتّب الجزائات علی الأحکام الفقهیه دون الأخلاقیه غالباً»، من الفروق بین القضایاء الفقهیه و الأخلاقیه ثالثاً، و «قضاء العقل و الفطره بضروره إلزام النّاس علی الإلتزام» رابعاً، و «إستقرار سیره العقلاء و الشارع علی الإلزام» خامساً، و «جعل العقوبات الدّنیویّه بالنسبه إلی کثیر من المحرّمات الشرعیّه» سادساً، و «الأخبار الداله علی الإلزام حتی ببعض العبادات المندوبه» سابعاً، و «القواعد الفقهیه الدالّه علی الإلزامیه» ثامناً، شمولها ـ إضافه إلی الأقسام الأخری ـ علی الحکم الفردی ایضاً؛ و هذا یقتضی کون الأصل هو إلإلزام بالإلتزام بالحکم، حتی بالنسبه إلی الفردی منه، أوّلاً و بالذات؛ و لزوم حمل ما خالف الأصل إلی الخروج التخصّصی أو الإخراج التخصیصی.

 


جلسه ۶۶۶ خارج اصول ۱۱-۹-۹۶

موضوع: فطم و ختم: هل الأصل فی الأحکام الشرعیه هو الإلزام علی الإلتزام بها، أو الأصل فیها هو عدم الإلزام؟

 

ما بحث تصنیف و تصفیف احکام در واجب را گفتیم تمام است، ولی دوستان اجازه نمی‌دهند و می‌گویند چند بحث دیگر هم هست که باید مطرح شود. من جلسه‌ی گذشته به صورت قاطع عرض کردم ادامه نمی‌دهیم، ولی دوستان بحثی را پیشنهاد کردند که یکی دو جلسه انجام می‌گیرد. من در مقام بیان ویژگی‌های حکم حکومی و اجتماعی در مقابل حکم فردی به اجمال به این ویژگی‌ها اشاره کرده بودم که آیا اصل در احکام شرعیه الزام و التزام است یا خیر؟ احکام شرعیه علی الاصل آیا آنچنان هست که هر کسی خودش اگر ملتزم بود که بود و اگر نبود هم نبود و اصل بر این نیست که آحاد جامعه را به احکام شرعیه التزام کنیم، یا برعکس، اصل الزام به التزام است، مگر در موارد استثنا. این بحث البته بحث مهمی است و خوب است به آن پرداخته شود. تصور می‌کنم دو جلسه‌ای برای این موضوع نیاز باشد.

در واقع بحث بر سر این است که اگر بخواهیم فلسفی فکر کنیم و بر مبنای فلسفه‌ی دین و فلسفه‌ی حکم و فلسفه‌ی اخلاق بحث کنیم باید بگوییم که آیا بین قضایای فقهیه و حقوقیه فرقی با قضایای اخلاقیه هست یا نیست. قضایای اخلاقیه در عین اینکه حکم هستند، اما نوعاً الزام ندارند. افراد باید رعایت کنند، اما این‌گونه نیست که اگر کسی ملتزم نبود او را مثلاً شلاق بزنند. البته اصل اولی در قضایای اخلاقی این‌گونه است، نه اینکه هر تخلف اخلاقی هیچ مسئولیتی ندارد و خاصه که بسیاری از قضایای اخلاقیه دو وجهی هستند، یعنی از حیثی فقهی‌اند و از حیثی اخلاقی. بنابراین اطلاق ندارد، ولی فی‌الجمله این‌گونه است. از جمله تفاوت‌هایی که بین قضایای حقوقی و اخلاقی قائل‌اند یکی همین است که قضایای اخلاقی پشتوانه‌ی اجرایی ندارد و قضایای حقوقی پشتوانه‌ی اجرایی دارد و قضایای فقهی عمدتاً از جنس قضایای حقوقی است.

همچنین ممکن است پرسیده شود اگر بگوییم اصل عدم الزام است، پس این‌همه آیات و اخباری که جزا و عقوبت دنیوی و اخروی برای تکالیف شرعیه بیان می‌کند تکلیفشان چیست. وانگهی ممکن است کسی بپذیرد و بگوید یک پله پایین می‌آییم و می‌گوییم اگر مطلقاً در تمام احکام اصل بر الزام از قبل نظام، حکومت یا جامعه نباشد، ولی دسته‌ای از احکام مشخصاً این‌گونه هستند. یعنی نمی‌توان همه‌ی انواع و اقسام احکام را یکسان قلمداد کرد. پس به لحاظ اقسام خود تکلیف می‌گوییم یکسان نیستند.

به عنوان سؤال دوم ممکن است طرح شود که آیا در این زمینه مسلمان و غیرمسلمان فرقی نمی‌کنند. یعنی به لحاظ مکلف تکلیف چیست. سؤال دوم به لحاظ حالات و انواع مکلفان است. آیا می‌توان گفت همه (مسلمان و غیرمسلمان) یکسان هستند. در مواردی یک مسلمان ملزم است و پشتوانه‌ی قانونی دارد و یک مسلمان ملزم نیست. شرب خمر اگر در منزل کسی اتفاق بیفتد و قاضی احراز کند حد جاری کند، ولی نسبت به غیرمسلمان اگر در منزل مرتکب شد، این حد جاری نشود. همچنین اگر بنا باشد در بعضی از اقسام احکام اصل بر عدم الزام به التزام باشد، آیا در همه‌ی حالات و شرایط و ظروف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است؟ حتی اگر مثلاً اصرار بر عدم الزام و یا اصرار بر الزام‌نکردن موجب انعطال حدود الهی شود. مثلاً اگر بگوییم اصل عدم الزام است باز هم باید بر عدم الزام پایبند بمانیم؟ همچنین گاه اگر الزام نشود حقوق دیگران تضییع می‌شود و به دیگران به لحاظ معنی و یا مادی ضرر می‌خورد، یا گاهی از اگر الزام نشود ظواهر جامعه‌ی اسلامی مشوب و مشوه می‌شود. چهره‌ی جامعه‌ی اسلامی بد دیده می‌شود. سمعه امت اسلامی قبیح می‌شود و در بیرون راجع به امت اسلامی بد قضاوت می‌شود که اینها چقدر بی‌مبالات‌اند. در خیابان راه برویم و ته سیگار یا آشغال به زمین بیندازیم، ممکن است گفته شود که منکر خفیفی است و خلاف ادب و اخلاق است که چنین اتفاقی بیفتد. اگر حتی همین رفتار جزئی سبب شود که بگویند مسلمانان این‌گونه‌اند، و چقدر بی‌نظم و بی‌نظافت هستند، آیا در این صورت هم همین‌طور است.

در هر صورت اینکه کسی متجاهر به ترک است با فرد غیرمتجاهر فرق نمی‌کند؟ یکی در خانه مرتکب می‌شود و دیگری در خیابان، می‌گوییم احوال شخصیه و حریم خصوصی. آیا در جامعه هم می‌تواند مرتکب شود؟ اگر بگوییم وقتی که در خانه مرتکب شد حق ورود نداریم و دخالت کنیم. اما آیا اگر این فرد در جامعه هم مرتکب همین امر بشود باید او را رها کرد؟ یا کسی متجاهر و به‌صورت ساده متجاهر است به این معنا که در خیابان مرتکب این خلاف می‌شود، یکی دیگر هم متجاهر معاند است و تعمد دارد و بنا دارد که هتک حکم شرعی بشود و بنا دارد عملاً و عمداً حقوق دیگران را تضییع کند و حیثیت مسلمانان را به بازی بگیرد، شأن حکومت دینی را پایین بیاورد و فضای اجتماع و نظام را لوث کند. معاند و غیرمعاند با هم تفاوت ندارند؟ اینها سؤالاتی است که طرح می‌شود.

به نظر می‌رسد که این مطلب را باید به‌عنوان بحثی عام و فراگیر به دنبال تقسیم احکامی که طی دو سال بحث می‌کردیم بیاوریم و به همین جهت هم این مطلب خاتمه‌ای بر کل این مباحث قلمداد شود و ناظر به عموم مباحثی است که طی این دو سال صورت گرفت، ولی تناسب آن با مبحث تقسیم حکم فردی و اجتماعی بیشتر است.

با این سؤالاتی که عرض شد به نظر می‌رسد مطلب به این بساطت نیست که به راحتی بگوییم اصل عدم الزام است یا حتی الزام است. بلکه باید این پرسش و مسئله را تجزیه کرد و منحل می‌شود به انواع و اقسام مختلف. لهذا به نظر می‌رسد که مناسب نیست و بلکه ممکن نیست که ما به پاسخ این سؤال بپردازیم تا زمانی که به همین بساطت و کلیت است. یک سؤال کلی بکنیم که آیا در پس احکام شرعیه الزام هست یا نیست؟ به جهات مختلف از نظر خود تکالیف، از نظر اقسام آن، از حیث مکلفین و از حیث ظروف و شرایط و قیود اینها تفاوت می‌کنند. پس باید منحل به مسائل مختلفی بشود براساس جهات گوناگونی که حکم دارد.

در واقع احکام شرعیه را باید به جهات مختلف در نظر بگیریم، بعد راجع به این بحث کنیم که در پس آن الزام هست یا خیر. بنابراین برای پاسخگویی به این سؤال باید در قالب چند جهت و امر مطلب را طرح و بحث کنیم.

امر اول راجع به خود ذات حکم است. فارغ از اینکه کدام قسم را می‌گوییم. فارغ از اینکه مکلف، مخاطب و مجری کیست. فارغ از اینکه ظروف اجتماعی، سیاسی، تاریخی، حقوقی و دینی چه اقتضائی را دارند. ذات حکم را باید ببینیم، یعنی ما هستیم و احکام شرعیه. ببینیم اصلاً حکم شرعی چه اقتضائی دارد. در آنجا بحث ما حکم شرعی است و ممکن است کسی بگوید که در احکام حقوقی روشن است که اصل در الزام است. به نظر می‌رسد که جهاتی هست که اگر به آنها توجه کنیم نمی‌توانیم به آسانی و به اطلاق بگوییم که اصل بر عدم الزام به التزام است.

قبلاً در تحلیل زبان‌شناختی ماده‌ی حکم، البته تبعاً لبعض الاعاظم و آنها هم تبعاً للغویین، گفتیم که در ماده‌ی حکم دلالتی بر تحتم و قطعیت است. اصلاً حکم به معنای قطعیت است. یعنی ذات حکم اقتضای قطعیت دارد و اقتضای بی‌مبالاتی و دلبخواهی‌بودن انگار در جوهر این ماده و در اصل این ماده (ح.ک.م) نیست بلکه در جوهر این ماده تحتم نهفته است. حال ممکن است کسی بگوید که این تحتم همان تحتم قدسی و معنوی و اخروی است. دلیلی ندارد که بگوییم احکام شرعیه فقط به درد آخرت می‌خورند و ضمانت اخروی دارند. برای اینکه رعایت بشوند فقط دیگران را باید از ثواب و عقاب اخروی یاد کرد و به اعتبار ثواب اخروی آنها را برانگیخت و به جهت عقاب اخروی که مترتب بر آن است، آنها را ترساند تا امتناع کنند. هیچ دلیلی ندارد که ما مسئله را به جهت اخروی این ضمانت منحصر کنیم و بگوییم تحتمش به این جهت است که به لحاظ اخروی قطعی و اجتناب‌ناپذیر است و نمی‌توان سر باز زد و باید پایبند بود. در واقع الزام اخروی و معنوی دارد و هیچ دلیلی ندارد که محدود کنیم و بگوییم تحتم راجع به حیث معنوی و اخروی است. چنین ادعایی را نمی‌توان پذیرفت و دلیلی بر آن نیست. در جوهر کلمه‌ی حکم به لحاظ زبان‌شناختی الزام نهفته است و این الزام هم کسی حق ندارد و هیچ دلیلی ندارد که بگوییم الزام اخروی منظور است. پس به این مفهوم می‌شود که فی‌الجمله می‌توان گفت که الزام به التزام احکام شرعیه هست.

امر دوم. چنان‌که اشاره کردیم ازجمله فرق‌های اساسی بین احکام حقوقی و فقهی با احکام اخلاقی در همین است که احکام حقوقی و احکام فقهی پشتوانه‌ی اجرایی دارند و یا لااقل اکثراً دارای پشتوانه‌اند، اما احکام اخلاقی فاقد پشتوانه‌ی اجرایی‌اند و یا اکثراً و اولاً بالذات فاقد پشتوانه‌ی اجرایی هستند. این ازجمله تفاوت‌های جدی است که فلاسفه‌ی حقوق و اخلاق بر آن معتقدند و مطلب درستی هم هست. به رغم اینکه دیگر تفاوت‌ها را هم بین این دو دسته از قضایا ذکر کرده‌اند ولی همگی بر این فرق و تفاوت تأکید دارند و مطلب درستی هم هست. بنابراین اگر بگوییم قضایای فقهی فاقد الزامات دنیویه و پشتوانه‌های اجرایی حکومتی، علی الاطلاق، هستند آن‌گاه تفاوت مبان آنها و قضایای اخلاقی از میان برخواهد خاست. آنگاه دیگر چه تفاوتی بین حقوق و اخلاق، و فقه و اخلاق هست. درحالی‌که بسیار بدیهی و روشن است که بین این دو دسته از قضایا تفاوت است.

سومین نکته اینکه آیات و اخبار فراوانی داریم که وضع قانون کرده و الزام کرده است. این‌همه آیات و روایات که مثلاً راجع به حدود داریم، که ارتکاب به حرام و ترک واجب تصریح شده است که حد دارد و تعزیر دارد. حال ممکن است ان قلت بیاورند که این: «الا ما خرج بالدلیل» می‌شود؛ خب، اینکه شبه اخراج و تخصیص اکثر می‌شود. این‌همه ادله داریم، آنگاه باید بگوییم اینها الا ما خرج بالدلیل و استثنائات هستند. استثنائات که نمی‌تواند اکثری باشد و باید برعکس آن را بگوییم. تازه اگر اثبات شود که آنهایی که تصریح به داشتن حد نشده‌اند باقی دیگر هیچ الزامی ندارند. اگر چنین چیزی اثبات شود ممکن است کسی بگوید بنابراین اینها استثنا هستند. این در حالی است که نسبت به سایر مواردی که حد معین ندارد روش‌های الزامی دیگر و به تعبیری جرائم و جریمه‌های دیگری در پس آن هست.

همچنین ممکن است کسی بگوید که قتل بد است و حقوق دیگران تضییع شده است و سرقت حق دیگری است. اولاً در مثل سرقت اگر حق دیگری است خب حق را بگیرند و به صاحبش برگردانند چرا دیگر شلاق می‌زنند. حق را استیفاء کنند و بگویند مال غیر را پس بده. اما حد خاص خودش را دارد. حتی اگر مال مسروقه برگردانند باز هم حدش را باید بخورد. این حد حق آن کسی نیست که مالی از او به سرقت رفته، بلکه این حد حق حکومت است و حکومت آن را جاری می‌کند.

فراتر از این خیلی از مسائل هستند که اصلاً ربطی به حقوق دیگران ندارند. مثل شرب خمر. یک نفر تنهایی و برای خودش شرب خمر کرده. زن و مرد اجنبیینی زنا کردند. هیچ‌کدام همسر هم ندارند و حق کسی هم تضییع نشده، آمده‌اند و اعتراف کرده‌اند که مرتکب زنا شده‌ایم، حد جاری می‌شود. این نیست که بگوییم چون به حقوق دیگران پیوند می‌خورد از این جهت الزام‌آور می‌شود. درنتیجه این هم نکته‌ی مهمی است که بسیاری از آیات و اخبار نسبت به بسیاری از تکالیف شرعیه تعیین عقاب‌ها و پشتوانه‌های اجرایی و الزامی دنیوی دارند.

نکته‌ی چهارم این است که حتی در عبادات و گاه حتی در عبادات مندوبه ما دیده‌ایم که به جهتی از جهات الزام شده است. به حضرت امیر (ع) گفتند عده‌ای هستند که مدعی است نماز جماعت نمی‌آیند. نماز جهت مستحب است. ایشان بالای منبر رفتند و خطابه فرمودند که یک عده دارند این‌جور عمل می‌کنند، نماز جماعت نمی‌آیند، پس آنها دیگر با ما اختلاط نکنند و روابط نداشته باشند، آنها از ما نیستند. دیگر با ما غذا نخورند، آب ننوشند، در مورد مسائلشان با ما مشورت نکنند. با مسلمین مناکحه نکنند. تا زمانی که به جماعت برگردند و با شدت لحنی فرمودند که کم است و بسا که من دستور بدهم دور خانه‌های اینها آتش روشن کنند و شعله‌ور کنند که خانه‌های اینها بسوزد تا از این کار دست بردارند. حتی در عبادات آن هم در نوع مستحبات گاهی چنین اتفاقاتی رخ داه است. نظیر همین را در عهد پیامبر اعظم(ص) اتفاق افتاد و آن بزرگوار نیز شبیه به همین فرمایش را داشتند. گفتند اینها باید به نماز بیایند و بعد تهدیدشان کرد که غیبت اینها را من حلال می‌کنم چون از رقبه اسلام خارج می‌شوند و مأکله و مشاربه با اینها حرام می‌شود. آنگاه یکی از اینها مراجعه کرد و عرض کرد من نابینا هستم و مسجد هم فاصله دارد، من باید چه کنم؟ فرمودند یک طناب از در خانه تا در مسجد کنار دیوار بکش و از این طناب بگیر و به مسجد بیا.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند: «إنّ قوماً لا یحضرون الصّلاه مَعَنا فی مساجدنا؛ فلا یؤاکلونا و لا یشاربونا و لا یشاورونا و لا یناکحونا و لا یؤاخذوا مِن فیئنا شیئاً، أو یحضروا معنا صلاتَنا جماعهً؛ و إنی لأوشک أن آمر لهم بنارٍ تشتعل فی دُورهم فأُحرقُها علیهم أو ینتهون». قال (ع): «فإمتنع المسلمون عن مؤاکلتهم و مشاربتهم و مناکحتهم حتى حضروا الجماعه مع المسلمین.»[۱] ظاهر هم این است که ترک مستحب کرده‌اند یعنی تارک الصلاه نیستند؛ اینهایی که مسجد نمی‌آیند و به جماعت نماز نمی‌خوانند، پس ما غذا نخورند و باید با ما قطع رابطه بکنند. اینها با ما دیگر ارتباط اجتماعی نداشته باشند، یعنی دیگر جزء امت نیستند و انگار بیگانه‌اند. یا اینکه به مسجد بیایند و نمازشان را به جماعت بخوانند. من انگار می‌خواهم چنین کاری بکنم که آتشی برافروخته شود در پیرامون خانه‌هایشان که خانه‌های آنها خراب شود. و مردم قطع رابطه کردند تا اینها مجدداً به مسلمانان پیوستند.

البته این مورد اخیر ممکن است به جهات جانبی باشد، و حتی ممکن است بعضی جهات جنبه‌ی ذاتی هم داشته باشد، مثلاً یک نفر استحباب حضور در مسجد و شرکت در جماعت را می‌خواهد ترک کند. ما داریم که آیا ترک مستحبات جایز است؟ ظاهر این است که اشکال ندارد و جایز است. ولی بسیاری از اعاظم می‌گویند که اگر این ترک به حدی باشد که اصل آن منتفی شود، مثلاً به توصیه بعضی بزرگان که از ایشان از عرفان و اخلاق سؤال می‌شود می‌گویند شما واجبات را عمل کنید، محرمات هم ترک کن، همین بس است، که البته خیلی سخت است. او هم می‌گوید من همین را عمل می‌کنم و دیگر کاری به مستحبات و مکروهات ندارم. در این رابطه بزرگان می‌گویند اینکه یک نفر کل مستحبات را برای همیشه ترک کند جایز نیست، و اشکال دارد. ولی این‌جور اخبار می‌گوید صرفاً تکلیف شرعی که ضمانت اخروی داشته باشد، نیست، بلکه حضرت امیر و رسول خدا سلام الله علیهما اقدام کردند و الزام عملی می‌فرمودند. در مجموع می‌توان گفت که مجموعه‌ی جهاتی هست که می‌گوید این‌طور نیست که بگوییم اصل عدم الزام است و بسا بتوان استفاده کرد از اینکه اصل الزام است.

بنابراین از این روایات روشن می‌شود که حتی در امر مستحبی نیز ممکن است حکومت الزام در نظر بگیرد و حداقل همین مقدار را می‌توان از این روایات استنباط کرد.

البته موارد دیگری هم هست، مثلاً قواعد بسیاری داریم که بر این مسئله دلالت می‌کند، یعنی قواعد فقهیه‌ای داریم که تصریح یا تلویح به الزام دارد. بسیاری از امور الزامی است. قاعده‌ی لاضرر تعارف است؟ یعنی فرد براساس الزامات معنوی و اخروی باید قاعده‌ی لاضرر یا لاحرج را رعایت کند؟ خود قاعده‌ی الزام می‌گوید مخالفان براساس فتوای خودشان به چیزی خودشان را ملزم می‌کنند در جامعه‌ی شیعی شما می‌توانید آنان را به همان مبنا الزام کنید. کفار خودشان قواعدی دارند، مثلاً مسیحیان بدون عقد ازدواج زن و شوهر نمی‌شوند و در جوامع‌شان الزام می‌کنند. حال در جامعه اسلامی حق ندارند از ازدواج سفید بگویند و بگویند ما مسیحی هستیم و به شما چه ربطی دارد. قاعده‌ی الزام می‌گوید اینها باید ملزم به همان چیزی باشند که خودشان ملتزم هستند و طبق قوانین‌شان باید الزام کرد. یا قاعده‌ی بینه، قاعده‌ی تابعه العقود للقصود که همگی الزام دارند، اگر قصد پشت آن بود این‌گونه است و اگر نبود طور دیگری است. یا قاعده‌ی حیازت، قاعده‌ی سبق، اگر کسی جلوتر از شما چیزی را بردارد، قاعده‌ی تسلط، آیا اینها تعارف است؟ قاعده‌ی ضمانیت، قاعده‌ی اتلاف، قاعده‌ی عدم ضمان امین، قاعده‌ی لزوم در معاملات. معاملات لازم‌اند الی ما خرج بالدلیل. یا بینه، البینه للمدعی و الیمین علی المنکر. اینها تعارف است یا الزامی است؟ امثال این قواعد کم نیستند که یا صریح هستند در وجود پشتوانه‌ی الزامی فراتر از الزامات اخروی و معنوی و یا می‌توان گفت که ضمنی و تلویحی بر این جهت دلالت دارند.

 

تقریر عربی

بقی هناک مسأله تعدّ کالخاتمه لمباحث تصنیف الحکم و تصفیفه، و هی ایضاً ترتبط بمقام الإمتثال، فینبغی أن نبحث عنها فی نهایه هذه المباحث بطولها، و هی أنه: هل الأصل فی الأوامر و النواهی الشرعیّه هو الإلزام علی الإلتزام بها، أو الأصل فیها هو عدم الإلزام علیه؟ و لو کان کذلک (عدم الإلزام): فما هو الفرق الأساس حینئذ بین القضایا الفقهیّه و القضایا الأخلاقیّه؟ و بناءً علیه کیف نتعامل مع الآیات و الأخبار الکثیره الدّالّه علی جعل الجزاء الدنیوی بالنسبه إلی التکالیف الشرعیه؟

و هل یوجد فرق بین أقسام الأحکام من هذه الجهه؟، و کیفما کان: و هل یختلف فی هذه المساحه شأن المسلم و غیره؟ و لو کان الأصل فی بعض الأقسام عدم الإلزام بالإلتزام به أحیاناً، هل یکون هکذا حتی عند ما یؤدّی عدم الإمتثال إلی: إنعطال الحدود الإلهیّه بالکلّ أو بنحو أکثری؟، أو یورث تضییع حقوق الآخرین و الإضرار بهم معنویّاً أو مادّیاً؟ أو یوجب تشویه ظواهر المجتمع الإسلامی و تقبیح سمعه الأمه الإسلامیه، و تخفیف شأن الحکومه الدینیه مثلاً، أو لا؟

و علی أیه حال: هل یختلف حال المتجاهر بالترک و غیره؟ و هل هناک فرق بین کونه معانداً قاصداً لهتک الحکم الشرعی، و بین غیر المعاند أو لا؟

فنقول: عُلِم ممّا مرّ من تفاصیل المسأله: أنه لا ینبغی، بل لا یتیسّر النهوض إلی الإجابه عن السؤال ما دامه باق علی إطلاقه هذا، بل ینبغی أن ینحلّ إلی مسائل شتی حسب جهات الحکم المختلفه و مراتبه، ثم تبیین مقتضی کلّ من تلکم الجهات و المراتب فی الإلزامیه و عدمها بحسب الموارد. فعلینا أن یبحث عمّا هو مقتضی الحکم «بلحاظ ذاته» و بما هو «حکم» تارهً، و عن مقتضی الحکم الشرعی؛ یعنی «بلحاظ کونه حکماً شرعیاً» أخری، و عن مقتضیات کل من أقسام الحکم (و منها الحکومیّه و الجَماعیّه و الفردیّه) ثالثهً، و عن دور جهات الحکم و قیوده فی الإلزامیه و عدمها رابعهً، و عن دخل حالات المکلّفین فیها خامسهً، و عن دور إقتضائات ظروف تطبیق الحکم فی الإلزامیه و عدمها سادسهً. و لهذا نتابع الإجابه عن هذا السؤال الهامّ من خلال الجهات الستّه الآتیه:

 

فأما الاُولیَین: یعنی ملاحظه مقتضی الحکم الشرعی، بوصف کونه حکماً، و بلحاظ کونه حکماً شرعیّاً.

فقد یتبیّن مقتضی هاتین الجهتین فی الإلزامیه و عدمها من دراسه أمور کالتالی:

الأوّل: کما مرّ منّا التصریح به مراراً، تبعاً لما جاء فی القوامیس اللغویه: إنّ مادّه الحکم تدلّ علی التحتّم و القطع؛ فلا ینبغی أن یترک سدی و بلا دعم جزائی، و کما أنه لا مسوِّغ لحصر الدّعامه فی الجزائات المعنویه أو الأخرویه حسب.

و الثانی: کما إشتهر عند الفلاسفه: من الفروق الأساس الّتی توجد بین الأحکام الفقهیّه/ الحقوقیّه و الأحکام الأخلاقیّه، هو ترتّب الجزائات الدنیویه (فی الجمله) و العقوبات الأخرویه (بالجمله) علی الأوّل أوّلاً و بالذّات، دون الثانی.

و الثالث: إنّ العقل و الفطره یقضیان بحسن إلزام النّاس بإجراء الأحکام بل بضرورته، إلا فی ما خرج بالدّلیل أو أستثنی بجهه من الجهات؛ و إلا فینتهی إلی اللَغویه، لإنتقاض غرض جعل الأحکام. فإنّ الغایه القصوی من جعل الأحکام هی إلتزام الناس بها حتی تحصل المصالح المترتبه علیها، و هی لا تتیسّر غالباً إلا بإلزامهم علی الإلتزام بها.

و الرّابع: إنّ سیره العقلاء إستقرّت علی إلزام الناس بالإلتزام علی القوانین، لا جعله ثم ترکه سدی و بلا دعم جزائی. و دأب الشارع لا یمکن أن یکون خلاف السیره العقلائیه ایضاً.

و الخامس: إنّ هناک آیات و أخبار کثیره ترسم/ تجعل العقوبات الدّنیویّه بالنسبه إلی کثیر من المحرّمات الشرعیّه؛ کالزنا، و اللواط، و السحق، و شرب الخمر، و السرقه، و الربا، و…؛ و هذا یجری بصرف الإحراز من طرقه المقرّره، و إن لم یستتبع إضاعه حقوق الآخرین، أو إذهاب ریح الأمّه، أو تضعیف الحکومه الدّینیه، أو التبعات الأخری غیر الشخصیّه أحیاناً. لا یقال: إنّ تلک الموارد مما خرجت بالدلیل؛ فإنه حینئذٍ یکون من تخصیص المستلزم للإستهجان، لکثرتها.

و السّادس: توجد أخبار کثیره وردت فی إلزام الناس ببعض الأمور العبادیه و حتی المندوب منها. کما عن الإمام الصادق (ع) أنه: همّ رسولُ الله (ص) بإحراق منازل قوم کانوا یصلُّون فی منازلهم و لا یصلّون الجماعه؛ فأتاه رجل أعمی فقال: یا رسول الله أنا ضریر البصر، و ربما أسمع النداء و لا أجد مَن یقودُنی إلی الجماعه و الصّلاه معک؟ فقال له النبی(ص): شدِّ من منزلک إلی المسجد حبلاً و أحضُر الجماعه.[۲] و روی (ع) ایضاً: «إن قوماً جلسوا عن حضور الجماعه، فَهَمَّ رسول الله(ص) أن یشعل النار فی دُورهم، حتی خرجوا و حضروا الجماعه مع المسلمین». و روی (ع) ایضاً: انّ أمیر المؤمنین (علیه السلام) بلغه أنّ قوماً لا یحضرون الصّلاه فی المسجد، فخطب فقال: «إنّ قوماً لا یحضرون الصّلاه مَعَنا فی مساجدنا؛ فلا یؤاکلونا و لا یشاربونا و لا یشاورونا و لا یناکحونا و لا یؤاخذوا مِن فیئنا شیئاً، أو یحضروا معنا صلاتَنا جماعهً؛ و إنی لأوشک أن آمر لهم بنارٍ تشتعل فی دُورهم فأُحرقُها علیهم أو ینتهون». قال (ع): «فإمتنع المسلمون عن مؤاکلتهم و مشاربتهم و مناکحتهم حتى حضروا الجماعه مع المسلمین.»

فقد قال صاحب الجواهر (قدّه): «إنّ الخبر صدر معرضاً به لبعض المنافقین الذین لم تطمئن قلوبهم بهذا الدین». ففیه: أنّ فی الخبرین الأوّلین تصریح بأنّ المستنکفین عن الحضور «کانوا یصلُّون فی منازلهم» و «جلسوا عن حضور الجماعه» حسب؛ و لا توجد فی الخبر الثالث قرینه علی هذا الحمل؛ بل ینبغی حمله علی العکس، فإن الواقعه وقعت فی عهد ولایه أمیر المؤمنین (ع) و فی عاصمه حکومته؛ و فی مثل هذه الظروف یکون مرام المنافق علی العکس، و هو التظاهر بالحضور لا التجاهر بالمخالفه.

و السّابع: إنّ هناک یوجد عدد کثیر من القواعد الفقهیه تدلّ علی الإلزامیه تصریحاً أو تلویحاً، کقواعد: «لا ضرر»، و «لاحرج»، و «الإلزام»، و «البیّنه»، و «تبعیه العقود للقصود»، و «الحیازه»، و «السبق»، و «التسلّط»، و «ضمان الید»، و «الإتلاف»، و «عدم ضمان الأمین»، و «اللزوم فی المعاملات»، و «البینه علی المدّعی و الیمین علی المنکر»، و ما إلی ذلک. و هذا واضح لمن تأمل بأدناه.

فذلکه: ما مرّ من الأمور إلی الآن، یقتضی کون «الأصل فی الأوامر و النواهی الشرعیّه هو إلزام الناس علی الإلتزام بها»، و لزوم حمل ما خالف الأصل إلی الخروج التخصّصی أو الإخراج التخصیصی.


[۲] جامع احادیث الشّیعه، ج۶، ص۳۹۵، ح۲۰٫

جلسه ۶۶۵ خارج اصول ۸-۹-۹۶

موضوع: فائده: فی ثمره البحث عن الدّوران بین أنواع الحکم فی مبحثنا هذا

مبحث تقسیم حکم و به فردی و اجتماعی را تقریباً به پایان بردیم. بحث‌های زیادی می‌تواند و باید در حول این عنوان و مبحث مطرح شود، ولی ما در مقام تفصیل نیستیم و موضوع درس ما حکم فردی، اجتماعی نیست، بلکه تصنیف احکام و تقسیم اوامر و تصفیف واجبات را در اینجا مطرح می‌کنیم. از اواخر سال ۹۴ هم این بحث را شروع کردیم و حدود ۲۰ ماه این مبحث طول کشید و سعی کردیم در خلال این مباحث خواستیم عمده‌ی اقسامِ احکام را گفته باشیم. حسب نیاز بعضی از مباحث را مفصل‌تر وارد شدیم، مثل مسئله‌ی حکم حکومتی، چون بحث نشده بود و اصلاً این بحث در اصول مطرح نمی‌شود و بحث نویی است، لهذا اگر به خاطر داشته باشید اوایل سال گذشته این بحث را به تفصیل مطرح کردیم. فی‌الجمله همین بحث تقسیم به فردی و اجتماعی و تقسیم اجتماعی به اجتماعی محض و حکومی را هم مفصل بحث کردیم. اینها بحث‌هایی است که تا به حال مطرح نشده.

اگر کسی مدعی باشد که باید علم اصول را یک مقدار تنقیح کرد و حجیم و فربه شده است، سؤال می‌کنیم پس این بحث‌ها را کجا باید مطرح کرد؟ البته توجه داریم و بارها عرض کردیم که اینها بحث‌های مبنایی است و از جنس فلسفه‌ی اصول و از سنخ فلسفه‌ی فقه است. ولی حال که این علوم رایج نیستند و پدید نیامده‌اند در اصول باید بحث شود. به همان دلیل که باید بحث از تقسیم واجب به تخییری و تعیینی و عینی و کفایی و غیری و نفسی و… بشود، این بحث‌ها هم باید مطرح شود و بلکه لازم‌تر است. امروز برای اداره‌ی امور جامعه و بشر این تقسیمات کاربردی‌تر و لازم‌تر هستند ولی آن بحث‌ها اصلاً در اصول ما جایی نداشته. بنابراین در این موضوعات بیشتر توقف کردیم، ولی اگر بنا باشد یک نفر حق مطلب را ادا کند، با ده جلسه و بیست جلسه این مباحث تمام نمی‌شود.

فقط یک مسئله از مبحث تقسیم حکم به فردی و اجتماعی باقی مانده است. در جلسه‌ی گذشته راجع به دوَران بین انواع حکم صحبت کردیم. یعنی اگر امری هست و خطابی پیش روی ماست و نمی‌دانیم آیا متعلق این خطاب، فرد است، یعنی حامل حکم فردی است و یا مخاطبش جماعت است بما هی جماعه و نه بما هی رکن حکومت و ماهیت اجتماعی مخاطب است، یا اینکه ارکان حکومت مخاطب‌اند و اجتماعی از نوع حکومی است. اگر چنین وضعی بود به کدام باید حمل کرد؟ و عرض کردیم که وقتی بین اجتماعی و حکومی اختلاف و تردد هست، باید به اجتماعی حمل کنیم.

پیشتر هم عرض کرده بودیم که اگر بین اجتماعی (چه از نوع اجتماعی محض و چه از نوع اجتماعی حکومی) و فردی اگر تردد و دوران هست باید به فردی حمل کرد.

قبلاً مشخص کردیم و علاج کردیم که اگر تردید و دوران بود چه باید کرد و به چه دلیل. اکنون باید بگوییم ثمر این بحث چیست؟ چرا چنین بحثی مطرح می‌شود؟ چه فایده‌ای دارد که بگوییم در مقام دوران امر و خطاب بین فردی و اجتماعی باید حمل بر فردی بکنیم؟ در دوران بین اجتماعی محض و حکومی، حمل بر اجتماعی محض بکنیم؟ به چه جهت این‌گونه می‌کنیم و این بحث چه ثمری دارد. چرایی را قبلاً توضیح دادیم، اما ثمره‌ی این بحث چیست؟ امروز می‌خواهیم فقط به نتیجه اشاره کنیم، البته اگر بنا بر توقف و تفصیل باشد یکی از مسائل بسیار مهم که همچنان جای بحث دارد روش داوری است. اینکه می‌گوییم دوران بین دو قسم، در دوران اول باید سراغ روش برویم که با چه روشی می‌توان تشخیص داد و اگر با کاربرست روش یا روش‌هایی که می‌توان بین فردی و اجتماعی محض با اجتماعی حکومی تشخیص داد، آنها را به کار بستیم و همچنان ناموفق بودیم و نتوانستیم تشخیص بدهیم و تردید و دوران باقی ماند، آنگاه لاجرم باید به کدام قسم حمل کرد؟ که این نیز بحث مهمی است.

در هر حال اکنون به پایان بحث رسیدیم و آن اینکه ثمره‌ی بحث از دوران بین انواع حکم (البته در این مبحث و نه همه‌ی انواع حکم)، چه ثمره‌ای دارد؟

عرض می‌کنیم که در حوزه‌ی فقه و تشریع این سؤال اتفاقاً یکی از سؤالات کلیدی و استراتژیک است. وقتی با خطاب و امر و نهی مواجه می‌شویم و بین وجوه مختلف، پاسخ‌دادن به این سؤال بسیار تعیین‌کننده و مهم است. چراکه این سؤال به یک معنا برمی‌گردد به منطق فقه در دو مقام استنباط و امتثال، یعنی مقام تحقیق و تحقق. در حقیقت سؤال این است که وقتی ما با امر مواجه می‌شویم چگونه باید آن را حل کنیم و چگونه باید تشخیص بدهیم که متعلق، موضوع و مخاطب این امر کیست؟ آیا موضوع آن تکلیف فردی است؟ تکلیف اجتماعی محض است؟ تکلیف حکومی است؟ متعلق آن فرد است؟ جامعه بما هی جامعه است؟ یا ارکان حکومت است؟ با چه منطقی باید این را حل کرد؟ در واقع پرسش از منطق است. لهذا ما دو بحث را در خلال این مباحث مطرح کردیم: اول) مبانی و دوم) روش و دلائل. در واقع دلایلی که به ما می‌گوید به کدام حمل کنید. البته عرض کردم جا دارد که بحث مستقل بشود، ولی فی‌الجمله و در خلال مباحث این را طرح کردیم. اینکه ما در مقام استنباط و تحقیق و دراسه و در مقام امتثال و تحقق و تطبیق، با خطاب یا امری مواجه شویم و مردد بمانیم که آیا این فردی است یا اجتماعی است یا حکومی است، به این معناست که به چه روشی باید تشخیص بدهیم.

هم منطق استنباط (در مقام تولید نظریه) و هم منطق امتثال (مقام اجرا)، آیا فرد باید اداره کند؟ جامعه باید اداره کند؟ یا حکومت اجرا کند؟ این قسم از امر به معروف و نهی از منکر وظیفه‌ی من به‌عنوان یک فرد ست، یا وظیفه‌ی جامعه است و نوبت به حکومت نمی‌رسد؟ یا وظیفه‌ی حکومت است؟ این تقسیم کاری است که می‌تواند صورت پذیرد. در واقع هم در مقام نظر و هم در مقام عمل ما نیازمند پاسخ به این پرسش هستیم. این پرسش هم به منطق استنباط و هم به اسلوب و روش امتثال برمی‌گردد. هم از نظر استنباط و بررسی و پژوهش و هم از حیث امتثال و اجرا و تطبیق بر عرصه و میدان عمل.

مخصوصاً در حوزه‌ی منطق حکومت و اسلوب‌های اجرایی فقه حکومت. حکم فردی یک‌جور اجرا می‌شود، حکم اجتماعی یک جور اجرا می‌شود و حکم حکومتی جور دیگر و حکم اجرایی هم به‌گونه‌ای دیگر. اینها با هم بسیار متفاوت هستند. کما اینکه در مقام استنباط نیز همین‌طور است. مثلاً کاربرد و اعتنا به مصلحت‌های عامه در فقه حکومتی جا دارد؛ اما مثلاً مصلحت عامه در فقه فردی هم دخالت می‌کند؟ من به‌عنوان یک فرد وظیفه دارم نمازم را بخوانم، آیا در این خصوص مصلحت جامعه را در نظر می‌گیرم؟ در این قضیه دخیل نیست و قهراً استنباط و افتاء نقش خود را ایفا می‌کند.

شئون و جنبه‌ها و جهات هریک از این سه قسم حکم (فردی، اجتماعی، حکومی) با دیگری تفاوت دارد و تفاوت هم بسیار عمیق و وسیع است و اینها هم کیفاً و هم کماً با هم متفاوت‌اند. به همین جهت دستاوردها و پیاوردهای پاسخ به این سؤال که بحث در این خصوص چه ثمره‌ای دارد، در شئون عرصه‌های و ابواب مختلف فقه و در واقع همه‌ی ابواب فقه تأثیر دارد. بلکه فوائد این بحث و پاسخ‌هایی که به این سؤال داده می‌شود، هم بر قلّه‌ها و قمم ارکان حکومت در بخش فقه حکومتی و هم قواعد و پایه‌ها. هم رأس هرم قدرت، بدنه‌ی حکومت، پایه‌ها و قواعد حکومت که مردم هستند، روی تمام اینها بدون استثناء اهمیت دارد.

 

تبیین دوم این است که می‌خواهم اهمیت و دستاوردهای آن را توسعه بدهم و بگویم بلکه فراتر از این. به‌عبارت دیگر خودبه‌خود از توضیح اول ما آنچه می‌خواهیم عرض کنیم به دست می‌آید. پس در واقع نمی‌خواهیم حرف جدیدی بزنیم بلکه می‌خواهیم یک مقدار بازتر شود و توضیح و ایضاح بیشتری بشود.

اهمیت علاج این دوران بین سه قسم در این است که مجموعه‌ی تفاوت‌ها و اختلافاتی را که بین انواع سه‌گانه وجود دارد، در جهات مختلف از این سؤال متأثر می‌شود. یعنی اگر جواب این سؤال را بدهیم، خیال نکنید که فقط داریم به سؤال دوران و تردد و تردید پاسخ می‌دهیم. معلوم می‌شود که فردی است یا اجتماعی است و یا حکومی است همه چیز عوض می‌شود و تغییر می‌کند. این بی‌توجهی که بعضی از آقایان نسبت به فقه اجتماعی و فقه حکومت دارند، توجه ندارند که این بی‌توجهی خیلی پیامد دارد؛ یعنی همه چیز با هم فرق می‌کند. این‌طور نیست که خیال کنیم فردی با اجتماعی تفاوت مختصری دارند که فردی، فردی است و اجتماعی هم چند نفر با هم انجام می‌دهند. مسئله خیلی ژرف‌تر از این حدود و حوالی است و باید دقت کرد. از جهات مختلف، از ماهیت هر مسئله‌ای که مورد بحث قرار می‌گیرد، مثلاً این حکم آیا فردی است؟ پس با آن حکم که اجتماعی است تفاوت می‌کند و زمانی‌که بگوییم حکومی است و نه اجتماعی محض و نه فردی مسئله خیلی تفاوت می‌کند. تفاوت جوهری و ماهوی پیدا می‌کند. به همین جهت گفته‌ایم که در ۱۰ عرصه تفاوت بین این انواع وجود دارد، بالنتیجه اگر تفکیک کنیم که این حکم فردی است یا اجتماعی است یا حکومی از ۱۰ جهت آثاری بر قضیه مترتب می‌شود و شاید کمتر تقسیمی از این تقسیماتی که در این دو سال ارائه دادیم، این‌همه رهاورد داشته باشد. آن‌گاه بحث به این مهمی ملاحظه می‌فرمایید که در مباحث ما مغفول است و چنین بحث مهمی اصلاً مطرح نمی‌شود.

به تعبیر دیگر اهمیت پرداختن به مسئله‌ی دوران بین اقسام سه‌گانه و تمییز هریک از دیگری ناشی از این مسئله است که اختلافات فراوانی در شئون هریک از اینها با دیگری وجود دارد. اختلاف جزئی نیست که بگوییم خیلی مهم نیست، علاوه بر این سطحی هم نیست. اختلاف کلی و عمیق است و کماً و کیفاً مهم است.

اهم مواردی که بین این سه گونه حکم تفاوت وجود دارد اینها هستند:

۱-فی التعریف. حکم اجتماعی، حکومی و فردی تعریفشان فرق می‌کند، یعنی ماهیتشان فرق می‌کند.

۲- فی الموضوع و المتعلّق. موضوع حکم فردی چیست؟ متعلق حکم فردی چیست؟ همچنین موضوع حکم اجتماعی است و متعلق حکم اجتماعی چیست؟ موضوع حکم حکومی چیست؟ متعلق حکم حکومی چیست؟ اینها با هم تفاوت دارند. در حکم فردی موضوع اصطلاح فقهی فرد است، در حکم اجتماعی جامعه بما هی جامعه و مجتمع بما هو مجتمع است. در حکومت، موضوع، ارکان حکومت است و نه حتی جامعه.

۳- فی المبادئ النظریه و المعرفویه. در مبانی نظری و معرفتی و معرفت‌شناختی و هستی‌شناختی هم بین این سه قسم تفاوت وجود دارد، درنتیجه اگر فردی است باید با مبانی خودش بحث شود، مثلاً در مبنای انسان‌شناختی، آنگاه در حکم فردی دیگر مبنای جامعه‌شناختی مطرح نیست، اما اگر اجتماعی شد باید مبنای جامعه‌شناختی آن را در نظر گرفت، اگر حکومی شد باید فلسفه‌ی سیاست را در نظر گرفت و مبنای فلسفه‌ی سیاسی را باید دید. مبانی تفاوت می‌کند.

۴- فی الغایه. غرض و غایت چیست؟ از کجا معلوم است که غایت و هدف حکم فردی با اجتماعی و حکومی یکی باشد؟ حکم فردی نظر دارد به تربیت فرد، حکم اجتماعی به تشکل جامعه به مثابه حکومت و مقدمه‌ی تمدن‌سازی نظر دارد و همین‌طور حکومت نیز غایت خودش را دارد.

۵-فی المسائل. مسئله‌ها هم متفاوت می‌شود.

۶- فی النطاق و المساحه. در قلمرو، دائره و گستره اینها با هم تفاوت می‌کنند.

۷-فی منطق «الإستنباط» و الدراسه تارهً، و أسالیب «الإمتثال» و التطبیق أخری. به لحاظ روش‌شناسی استنباط و روش‌شناسی امتثال هم تفاوت می‌کند. این بحث بسیار مهم است ولی ما از آن می‌گذریم.

یکی از سؤالاتی که مطرح می‌شود این است که آیا این اصول فقه موجود و اصول فقه کنونی برای استنباط فقه حکومی کارایی دارد یا خیر؟ بسیاری می‌گویند ندارد. البته ما معتقد نیستیم که کارایی ندارد، ما می‌گوییم نقص دارد، نمی‌گوییم این اصول را باید کنار گذاشت، این اصول جایگزین ندارد، اما کفایت نمی‌کند. تفاوت نیز در آنجاست که وقتی موضوع و متعلق متفاوت می‌شود و قلمرو فرق می‌کند، بسیاری از قواعد در گردونه و فرایند استنباط وارد می‌شوند. لهذا در منطق استنباط و منطق امتثال، یعنی هم مقام کشف حکم الهی و هم مقام اجرای حکم الهی در سه نوع تفاوت می‌کند.

۸- فی المصادر أحیاناً. همچنین ممکن است از نظر مصادر هم تا حدی تفاوت بکند. اینکه حکم فردی باشد تا آنکه حکومی، مصدر ممکن است تفاوت بکند، البته نه تفاوت تمام برای همین گفتیم احیاناً. چه مایه در حکم حکومی شما از عقل استفاده می‌کنید و چه اندازه در حکم فردی؟ برابر نیستند. قهراً سهم عقل در حکم اجتماعی و بالاتر از آن در حکم حکومی خیلی بیشتر است.

۹- فی الهَندسه الصوریه للبحوث. همین‌طور در ساختار صوری بحث‌ها. اگر کسی در اینجا جرئت کند و بگوید که اصلاً فقه را باید حسب موضوع تقسیم و ساختاربندی کنیم؟ یا حسب مکلف؟ و اگر این‌چنین که گفته می‌شود و چندان هم بیراه نیست که کار فقه تعیین تکلیف مکلفین است، موضوع فقه تکالیف مکلفین است، پس حسب می‌توان فقه را حسب نوع مکلف تقسیم و سازماندهی کرد. ممکن است کسی چنین پیشنهادی بدهد. بگوید فقه را براساس مکلف که موضوع فقه است تقسیم کنیم، یعنی گونه‌های مکلفین مبنای تقسیم فقه بشود. به این ترتیب ساختار یکباره تغییر می‌کند.

۱۰- فی الدوافع و الموانع و الواجبات المستعجله الیوم. دهمین وجهی که بین این سه قسم تفاوت است از نظر ضرورت‌ها، آسیب‌ها و مشکلاتی که پیش روی این اقسام حکم وجود دارد، و آن کارهای لازمی که فوری است و باید انجام شود. ما چه مباحث و مطالب فوری داریم که در فقه حکومت باید به آنها بپردازیم که در فقه فردی ممکن است نباشد. چون فقه ما در گذشته عمدتاً فقه فردی بوده و یا لااقل رویکردها فردی بوده، و بسیاری از فقهای ما با فقه فردی‌انگارانه مواجه شده‌اند، چون با رویکرد فردی‌انگارانه و با اتجاه فردانیت و نه جمعانیت با فقه مواجه شدند بیشتر مسائل فردی در این فقه جواب پیدا کرده، اما مسائل اجتماعی کمتر جواب پیدا کرده، مسائل حکومی کمتر از مسائل اجتماعی محض جواب یافته. آنگاه اگر تقسیم و ساختاربندی تغییر کند مشخص می‌شود که در این بخش‌ها چقدر خلأها وجود دارد که باید برطرف شود.

لهذا این مبحث بسیار پراهمیت است. البته آنچه در این ده وجه عرض شد درواقع باید گفت که اصل این مبحثی که مطرح کردیم که باید احکام را به فردی، اجتماعی و حکومی تقسیم کرد، این فواید بر آن مترتب است و در حقیقت اهمیت خود این مبحث را هم در پایان و در جمع‌بندی عرض کردیم.

 

تقریر عربی

فنقول: لا یخفی أنّ هذا السؤال یعدّ من الأسئله المفتاحَویه و الإستراتیجَویه علی صعید الفقه و التشریع؛ و هو یعود ـ فی الحقیقه ـ إلی السؤال عن منطق الفقه فی مقامَی «الإستنباط» و الدراسه تارهً، و «الإمتثال» و التطبیق أخری، بخاصّه فی أرضیه «منطق فقه الحکومه و أسالیبه»؛ فإنّه تختلف شؤون کلّ من أقسام الحکم الثلاثه (الفردی و الجماعی و الحکومی) عن غیره إختلافاً شاسعاً و واسعاً؛ فلهذا معطیات الإجابه عن هذا السؤال تشمل شؤون إطارات الفقه المختلفه و أبوابَه طرّاً، و تجری فوائدها علی مدی قمم أرکان الحکومه و قواعدها تماماً و من دون إستثناء.

و بعباره أخری: أهمّیه علاج الدوران بین الأقسام الثلاثه و تمییز کلّ منها عن غیره ناشئه عن الخلافات التی توجد فی شؤون کلّ منها عن غیره؛ فمن أهم ما تختلف تلکم الأقسام فیه إجمالاً هی کالتالی:

۱- فی التعریف.

۲- فی الموضوع و المتعلّق.

۳- فی المبادئ النظریه و المعرفویه.

۴- فی الغایه.

۵- فی المسائل.

۶- فی النطاق و المساحه.

۷-فی منطق «الإستنباط» و الدراسه تارهً، و أسالیب «الإمتثال» و التطبیق أخری.

۸-فی المصادر أحیاناً.

۹-فی الهَندسه الصوریه للبحوث.

۱۰- فی الدوافع و الموانع و الواجبات المستعجله الیوم.

هذا تمام ما کنا نقصد أن نبحث عنه فی تقسیم الحکم إلی الفردی و الجماعی و الحکومی؛ و لکننا إقتصرنا ببیان أهم مسائل هذا المبحث المهم المعظم عابراً و عاجلاً، و نجعل البحث و الدراسه التفصیلیه عنها إلی عاتق المجال الموسع و المناسب. إن شاء الله الهادی الموفِّق.

جلسه ۶۶۴ خارج اصول ۴-۹-۹۶

موضوع: فائده: فی إمکان تعلّق الخطاب بالعنوانات الإعتباریه کأرکان الحکومه، و عدمه

 

درخصوص تقسیم حکم به فردی و اجتماعی و تقسیم حکم اجتماعی به اجتماعیِ محض و اجتماعیِ حکومی بحث می‌شد. یک دو نکته از این مبحث باقی است. آیا امکان دارد که خطاب متوجه اجتماع بما هو اجتماع بشود؟ فارغ از قسم حکومتی آن. این را بحث کردیم و گفتیم میسر است. همین سؤال در این خصوص مطرح می‌شود که آیا امکان دارد خطاب متوجه عنوان حاکم و یا عنوان عناصر حکومت، یا عنوان مواطن به‌عنوان یکی از ارکان حکومت شود یا نه. چون گفتیم حکومت دارای ارکانی است. مواطنین یکی از ارکان حکومت هستند. در حکومت، حاکمی باید و امتی و مواطنینی و سرزمینی که در آن قوانین و مقررات حکومتی جریان پیدا کند. مواطنین هم در واقع به نحوی مخاطب به خطابات هستند که به امر حکومت مرتبط می‌شود. سؤال این است که آیا می‌توان حکومت بما هی حکومت، مخاطب قرار بگیرد و مکلف قلمداد شود یا خیر؟ آیا عنصر و حقیقتی داریم که در امر حکومت محط خطاب قرار گیرد. چنان‌که در مسئله‌ی جامعه گفتیم که آیا جامعه حقیقتی دارد که آن حقیقت مصب و محط خطابات قرار بگیرد و خطاب متوجه آن بشود و روی آن فرود بیاید؟ در امر حکومت نیز همین پرسش قابل طرح است. در هر حال خطابات حکومیه متوجه چه کسی است و چه شخصیت و هویتی است؟

قبلاً مکرراً این نکته را عرض کردیم که ما یتصوره الانسان، یعنی مفاهیمی که انسان آنها را تصور می‌کند و یا آن عناصری که مفروض الوجود قلمدد می‌شوند دارای چند دسته هستند. زمانی به تفصیل این مطلب را مطرح کردیم. اینجا تنها به شاخه‌ای از آنها اشاره می‌کنم و نکته‌ی ظاهراً تازه‌ای را در این قسمت عرض می‌:نم که مبنای بحث امروز خواد بود. مفاهیم و متصورات انسانی یا حقیقی‌اند که خود آن اقسامی داشت و پیش‌تر مطرح کردیم؛ یا غیرحقیقی‌اند. غیرحقیقی‌ را با اطلاق می‌کنیم به اعتباری بالمعنی الاعم که خودش اقسامی دارد. در گذشته اعتباری یک قسم قلمداد می‌شد و تصور می‌شد که یک قسم است. به آن حقیقتی گفته می‌شد که تابع اعتبار معتبر است. در واقع گفته می‌شد که حقیقت اعتباریه آن چیزی است که برایش اعتبار حقیقت می‌شود.

حقیقت اعتباریه، اعتبار حقیقت است و تصور هم می‌شد که همین یک قسم است، یعنی قراردادی و اعتباری محض است. ولی بعضی از حکما متفطن این نکته شده‌اند که آنچه اعتبار می‌شود یکسان نیست و گاهی آنچنان است که پشتوانه‌ی واقعی هم دارد. یعنی در خارج منشأ انتزاعی دارد و در خارج چیزی هست که این عنصر ار آن انتزاع شده و احکامی که بر این عنصر بار می‌شود به این اعتبار است که او از چیزی که در خارج واقعیت دارد اخذ شده و به اعتبار اینکه در خارج منشأیی دارد انتزاع شده. درنتیجه اعتباری را به اعتباری محض و اعتباری انتزاعی تقسیم می‌کنند. احیاناً اعتباری بمعنی الاخص به‌کار برده‌اند و گفته‌اند اعتباری داریم و انتزاعی و انتزاعی غیر از اعتباری است و آن است که منشأ انتزاع دارد.

به نظر ما قسم سومی هم وجود دارد. بله؛ یک قسم از آنچه غیرحقیقی و اعتباری بالمعنی الاعم است می‌تواند اعتباری محض باشد که در خارج هیچ‌گونه پایه و ریشه‌ای ندارد. اصلاً به هیچ نحوی از انحاء چیزی در خارج نیست و قرارداد محض است. اما قسم دیگری هست که منتزع از خارج می‌شود و در خارج منشأیی هست که به اعتبار آن انتزاع می‌شود. آن اولی مانند این است که کسی را بی‌آنکه ملاحظه‌ی وجود صفاتی و صلاحیت‌هایی در او بشود، منصوب کنند؛ اصلاً به قرعه. سه نفر هستند و یک‌مرتبه بگویند این یکی امیر ما و او محور بشود و امور را تدبیر کند و هیچ رجحانی هم بر افراد دیگر نداشته باشد. همچنین این امری هم نیست که بگوییم منشأ انتزاع خارجی دارد. این مورد اعتباری محض است. همین‌طور است که یک نفر بی‌آنکه صفتی در او باشد سمتی را حائز می‌شود.

یک‌وقت نیز امر منشأ خارجی دارد و از خارج انتزاع می‌شود. ابوّت و بنوّت و فوقیت و تحتیتی که تحتی و فوقی هست و ابی و ابنی وجود دارد و نسبت اب و ابن را ملاحظه می‌کنند و این مفاهیم را انتزاع می‌کنند.

وجه سومی هم در اعتباریات هست که وقتی چیزی را برای کسی اعتبار می‌شود و عنوانی را کسی احراز می‌کند نه آنچنان است که منشأ انتزاع در خارج داشته باشد و نه آنچنان است که به خارج بند نباشد؛ بلکه در خارج جهاتی هست که آن جهات سبب شده است این فرد منصوب به آن عنوان بشود و به او ریاست بدهند که مجموعه‌ی صلاحیت‌هایی است که یک فرد داراست. در واقع صلاحیت‌های واقعی خارجی. در خصوص شئون و مناصب حکومی، عند العقلا و عند الشارع که شارع رئیس العقلا است، این سومی اتفاق می‌افتد. مسئله‌ی ریاست و جعل ریاست و ولایت بر کسی و یا هر منصب دیگری ناشی از آن است که آن فرد دارای یک سلسله صلاحیت‌ها و صفات است و به اعتبار اینکه آن صفات و صلاحیت را واجد است این انتصاب و یا انتخاب صورت می‌پذیرد. مردم به سراغ کسی می‌روند که دارای یک سلسله صلاحیت‌هایی است؛ فقیه است، عادل است، فقیه جامع‌الشرایط است و مردم به او مراجعه می‌کنند و به نحو تعینی او شأنیت مرجعیت داشته، فعلیت مرجعیت نیز پیدا می‌کند و به این اعتبار مرجع یک سلسله تصرفات می‌شود. فرض کنید وجوهات در اختیار او قرار می‌گیرد و او حسب شرایط و آنچه در فقه آمده آنها را تصرف می‌کند.

در واقع می‌خواهیم عرض کنیم که اعتباری بالمعنی‌الاعم به سه قسم تقسیم می‌شود: ۱٫ اعتباری دارای منشأ انتزاع خارجی (انتزاعی)؛ ۲٫ اعتباریی که هرچند فاقد منشأ انتزاع، اما در خارج ویژگی‌ها و اوصاف و جهاتی وجود دارد که به اعتبار آن جهات این عنوان احراز می‌شود و آن فرد احراز می‌کند. احراز عنوان مشروط است به شروطی، خارجی و واقعی. این قسم را به اعتباری اشتراطی تعبیر می‌کنیم. ۳٫ نه منشأ انتزاعی دارد و نه مشروط است به شروط واقعیِ خارجی، که آن را اختراعی می‌نامیم و خلق می‌شود و جعل و اعتبار محض است. به همین جهت ما با آن چونان موجود مقابله می‌کنیم. یا مثلاً بگوییم مفاهیم یا آنچه را بشر تصور می‌کند یا حقیقی است، مثل جواهر و اعراض که خارجی هستند و وجود خارجی دارند، حال یکی قائم به نفس است و دیگر قائم به غیر است. یا غیرحقیقی است که به تعبیری آن را اعتباری بمعنی الاعم قلمداد می‌کنیم.

درخصوص مناصب چه به مثابه حاکم و چه به مثابه عناصر قوای حکومت و چه به مثابه مواطن، زیرا ما شهروند را رکن حکومت و بلکه حاکمیت قلمداد کرده‌ایم؛ یعنی این تصور که مردم محکوم‌اند و حاکم، حاکم است تصور درستی نیست. در تلقی ما مواطنین و شهروندان هم بخشی از حکومت هستند، چون بسیاری از شئون حکومی و مناصب در گرو رأی و نظر آنهاست و قهراً می‌شوند جزء حاکمیت؛ یعنی دوگانه‌سازی حاکم ـ محکوم دقیق نیست و یا کسی اگر آگاهانه می‌گوید، غلط است، بلکه مواطنین هم بخشی از حکومت‌اند. جریان شئون و امور تابع اراده‌ی مواطنین است پس آنها بخشی از حکومت‌اند و به همین جهت عرض کردیم که مواطن و شهروند را از ارکان حکومت قلمداد می‌کنیم، یعنی همان‌طور که حاکمی باید، مواطنینی نیز باید و همان‌طور که حاکم و مواطنینی باید که اگر نباشند حکومت شکل نمی‌گیرد، ارضی باید باشد، یعنی حکومت باید علی صعید ارض معینه اتفاق بیافتد. سرزمین هم شرط حکومت است و رکن تشکل و پدیدآمدن آن است. لهذا مواطن هم همین‌طور است. مواطن هم بما هو مواطن باید باشد. توریستی که به شهری وارد شده و یا مأموری که از یک کشور به کشور دیگر رفته و آن کشور متوقفٌ‌فیه او قلمداد می‌شود و نه وطن او، در واقع مواطن نیست و وصف مواطن را ندارد و به همین جهت نقشی در حکومت ندارد و جزئی از حاکمیت قلمداد نمی‌شود و به وصف اینکه این فرد مواطن است، دارای شئونی است، یعنی هم حقوقی دارد و هم واجبات و تکالیفی دارد. لهذا او هم به اوصاف واقعیه‌ی معینه‌ی خارجی در واقع مواطن قلمداد می‌شود و رکنی از ارکان حکومت به حساب می‌آید.

عناصر حکومت در واقع به واقع متصل هستند. ولذا عرض می‌کنیم حق آن است که عنوان‌هایی که مجموعه‌ی ارکان حکومت و عناصر آن را تشکیل می‌دهند از قسم دوم هستند، قسم دوم از قسم دوم، یعنی اشتراطی از اعتباری. در واقع محط و مصب توجه و ورود خطابات حکومیه این عناصر هستند با این اوصاف؛ یعنی آن واقعیت اعتباری اشتراطی مصب و محط احکام و خطابات حکومیه است و ارکان حکومت و عناصری که این ارکان را تشکیل می‌دهند اعتباری ـ اشتراطی هستند. یعنی واقعیت خارجیه‌ای وجود دارد و یا این عناوین به‌نحوی به واقعیت حقیقیِ بیرونی پیوند دارند و اعتباری محض و صرف نیستند.

به نظر می‌رسد این نظر را هم آیات و روایات و هم رویّه عقلائیه تأیید می‌کند. آیات فراوانی که همه حضور ذهن داریم، صریح است بر اینکه امامت به هر کسی تعلق نمی‌گیرد. هر کسی ولو به صورت اعتباری محض، به صرف انتصاب یک نفر امام شود. انتصاب تابع یک سلسله شروط است. «وَ إِذِ ابْتَلی‌ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‌ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ».[۱] بعد از اینکه ابتلائاتی سپری شد و اوصافی در حضرت ابراهیم سلام‌الله علیه تشخیص داده شد یا بلکه حتی تکوین یافت، آنگاه به او خطاب شد که انی جاعلک للناس اماما و تأکیداً آن حضرت فرمود که از نسل من چه آیا آنها هم امام هستند؟ پاسخ شنید کسانی که واجد شرایط نباشند عهد ولایت به آنها تعلق نمی‌گیرد، یعنی باید در وجود چیزی حقیقی و خارجی باشد. ظلم و عدل که یک امر اعتباری محض نیست، یک امر واقعی است. اوصافی که در حضرت ابراهیم در پی آزمایش‌ها و ابتلائات تشخیص داده شد و یا احیاناً تکوین یافت امور واقعیه و خارجیه بودند و به اعتبار آنها امامت به حضرت ابراهیم رسید. این صریح است در اینکه امامت که رأس هرم حکومت و نظام است به اعتبار صلاحیات و صفات خارجی است که در او وجود دارد و به آن اعتبار این انتساب و جعل صورت پذیرفت. جعل گتره نبود.

راجع به ارکان حکومت و عناصر ارکان حکومت نیز همین‌طور است. در قصه‌ی حضرت یوسف از عزیز مصر نقل می‌کند که وقتی اوصاف یوسف را شنید گفت نزد من بیاورید و آن داستان خواب و تعبیر خواب پیش آمد گفت او را آزاد کنید و نزد من بیاورید. «وَ قَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ قَالَ اجْعَلْنِی عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ وَ کَذَٰلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاءُ وَ لَا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ».[۲] بیاورید من او را از آن خود کنم و کنار من باشد یا او را خلاص کنم و به او عفو بخورد تا در اختیار من باشد. وقتی با یوسف حرف زد دید سراپا حکمت و صلاحیت و صفات متعالیه است و تشخیص داد صلاحیت‌هایی واقعی در حضرت یوسف (ع) وجود دارد. سپس گفت تو در نزد من مستقری و امین من هستی و در کنار منی. در آیه‌ی بعد هم مجدداً تأکید هست که حضرت یوسف هم فرمود: پس من را بر خزائن عرض و بر ثروت‌های زمینی و دارایی‌های کشور قرار می‌دهی، زیرا من هم امانت‌دار هستم و هم علم دارم. همین امین و نگاهبان هستم و هم عالم هستم. در من شرایطی است که می‌توانم این سرمایه‌ها را حفظ کنم و ارتقا بدهم و بارور کنم. به اصطلاح امروزی بهره‌وری را بالا ببرم و خداوند متعال هم این را تقریر می‌فرماید. هم نفس نقل بدون ردع تقریر است و هم به نظر می‌رسد آیه‌ی بعدی به نحوی تقریر همین است. ما این‌جوری یوسف را به مکانت رساندیم، یعنی تقریر این فرایند را قرآن کریم صریحاً می‌فرمایند. معلوم می‌شود که شارع مقدس این اشتراط مناصب حکومی را به صلاحیات خاصه واقعیِ خارجی تأیید می‌فرمایند.

در این خصوص اخبار نیز فراوان است. «العُلماءُ حُکّامٌ عَلی النّاسِ».[۳] در این روایت ذکر وصف علمائیت مشعر به علیت است. علما حکام هستند. عالم‌بودن و مجتهدبودن ملاک حکومت است و امر حکومت به اینها سپرده می‌شود و علم یک امر خارجی است و وصف عالم‌بودن یک امر واقعیِ خارجی است که در خارج وجود دارد. تصور نیست. همین‌طور بیان حضرت سیدالشهدا (ع): «إنّ مَجاری الأمورِ و الأحکامِ، علی أیدی العلماءِ بالله، العلماءِ علی حلالهِ‌ و حرامهِ …».[۴] امور و شئون جامعه به دست علمای الهی است، علمایی که به الهیات و حرام و حلال الهی آگاهند. اینها هستند که امور و شئون جامعه به آنها سپرده شده. یعنی ولایت و امامت به کسانی که دارای صفات و صلاحیت‌های واقعی خارجیه که عالم‌اند و عالم به الهیات هستند و به تعبیر امروزی العلماء بالله هستند. اینها هستند که این شرایط و مناصب را احراز می‌کنند. همچنین تعبیر معروف: «فأما مَن کان من الفقهاء: صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً علی هواه، مُطیعاً لأمر مولاه، فللعوام أن یقلّدوه؛ و ذلک لایکون إلا بعضَ فقهاءِ الشیعهِ لا جَمیعُهم».[۵] حتی این نیست که بگوییم همه‌ی فقها به جهت اینکه فقیه هستند ولی و مقلَد هستند و مردم باید از آنها اطاعت کنند. شرایطی علاوه بر فقاهت لازم است که همه آن شرایط را ندارند. البته اگر کسی از این روایت این استفاده را بکند بد نیست؛ زمانی‌که چند فقیه واجد شرایط در عرض هم حضور دارند آنگاه باید چه کنیم؟ اگر کسی این فقره آخر را بر این حمل کند که حضرت می‌خواسته‌اند بفرمایند که در عرض هم، همه نمی‌توانند ولی باشند. همه‌ی کسانی که واجد شرایط هستند بالقوه دارای شأنیت هستند، اما فعلیت از آن یکی است. این‌طور نیست که هرکه فقیه بود همزمان بتواند با دیگر فقها اعمال حاکمیت کند. در واقع همه‌ی شرایط در همه جمع نیست و بعضی چنین شرایطی را احراز می‌کنند و درنتیجه چنین مناصبی را آنها می‌توانند احراز کنند.

همچنین بیان حضرت حجت سلام الله علیه: «و أمّا الحَوداث الواقعهُ، فإرجِعوا فیها إلی رواهِ حدیثِنا، فإنّهم حجهُ الله علیکم و أنا حجهُ الله علیهم».[۶] من حجت آنها هستم و آنها از من نیابت می‌کنند و آنها بر شما حجت‌اند از قبل من و من آنها را حجت برای شما قرار دادم. جعل حجیت برای علماء حدیث و رواه حدیث، نه به مثابه ناقلان، بلکه کسانی که درایه الحدیث دارند. صرف اینکه حافظ حدیث باشند و آنها را نقل کنند که خصوصیتی نیست، بلکه این رواه حدیث کسانی هستند که فهم و درک حدیثی دارند و حسب تصریح بسیاری از اخبار روایه الحدیث کفایت نمی‌کند و درایه الحدیث لازم است. آنهایی که واجد وصف درایه الحدیث هستند در حوادث واقعه باید به آنها مراجعه کنیم و ببینیم آنها چه می‌گویند. حوادث واقعه در امور شخصیه و طهارت و صوم و صلاه نیست، بلکه بیشتر در مسائل اجتماعی و مسائل عمده‌ای که برای بشر پیش می‌آید ظهور دارد. بحران‌ها و اتفاقات بزرگ وقتی رخ می‌هد مرجع کیست؟ باید به امر چه کسی عمل کنیم؟ برحسب رأی و مبنای چه کسی باید عمل کرد؟ می‌فرماید که مراجعه کنید به رواه حدیث ما. من آنها را برای شما حجت قرار دادم. اینکه آنها حجت قرار گرفتند بما عنهم رواه، چون آنها مجتهد هستند و صاحب رأی‌اند و فهم حدیث دارند من آنها را جعل می‌کنم.

به هر حال هم آیات و هم روایات این واقعیت را تأیید می‌کند که ما یک اعتبار اشتراطی داریم که به واقع و خارج مرتبط است. با این اوصاف پاسخ این پرسش را که آیا حکومت می‌تواند مکلف انگاشته شود، آیا اشخاص بما هم واجد عناوین خاصی این‌گونه تبیین کرد که: اولاً عرض می‌کنیم که در اعتباریات امر سهل است و حتی در اعتباری محض هم ممکن است چنین باشد. ولی از این که بگذریم می‌خواهیم عرض کنیم که موضوع حکومت، ولایت و عناصری از این قبیل مناصب این‌گونه نیست که اعتباری محض باشند و افرادی و آحادی که هیچ‌گونه پیوندی با واقع و خارج ندارند تعلق گیرد. خطاب متوجه افرادی می‌شود که دارای صفات و صلاحیت‌های واقعیِ خارجی هستند و به وصف اینکه واجد آن صفات و صلاحیت‌ها هستند مخاطب قرار می‌گیرند. این مسئله به لحاظ آیات و روایات مبرهن است و به لحاظ رویّه عقلائیه هم همین است. نوعاً عقلا همین‌گونه هستند. در داستان حضرت یوسف نیز همین‌گونه است. عزیز مصر معلوم نیست موحد بوده، و قرینه‌ای نیست که دلالت کند او موحد و متشرع بوده است. او به عنوان حاکم عاقل و به اقتضای رویّه عقلائیه و حتی دلالت‌های عقلی وقتی حضرت یوسف را ملاحظه کرد و دید همه‌ی وجودش حکمت و تدبیر است و امانت است و صداقت است و او صدیق است، این خصوصیات را تشخیص داد و بعد گفت که تو در نزد ما مکین و امین هستی و در کنار ما مستقر هستی. مکنت به تو می‌سپارم، اختیارات به تو می‌دهم، امانت به تو می‌سپارم و تو امانتدار هستی.

در مجموع، به تعبیری، عقل و نقل مؤید این امر است و به تعبیر دیگر ثبوتاً و اثباتاً در این میان مشکلی وجود ندارد. ثبوتاً ما ادله‌ای داریم که دلالت می‌کند و اثباتاً هم عقلا و شارع که رئیس العقلا است به آن عمل کرده‌اند. با این وصف این مطلب پاسخ پیدا می‌کند که خطاب به عنوان‌های اعتباری، خاصه اینکه ما در اینجا اعتباری محض نمی‌دانیم و از این قسم به اعتباری اشتراطی تعبیر می‌کنیم، هیچ مشکلی نه ثبوتاً و نه اثباتاً ندارد. والسلام.

 

تقریر عربی

فنقول: هل یمکن أن تکون الحکومه بما هی حکومه مکلَّفهً بتکالیف معینه أو لا؟ و بعباره أخری: هل توجد هناک حقیقه تسع أن تقع محطّاً للخطاب؟ و هل یجوز أن یتوجّه الخطاب الشرعی إلی الذین هم ذوو عنوانات إعتباریه، بما هم کذلک؟

فقبل الإجابه عن تلک الأسئله ینبغی أن یعلَم (کما مرّ منّا کراراً و مراراً): انّ مایتصوَّره الإنسان: إما «حقیقی» أو «غیرحقیقی». و الثانی : إمّا «إنتزاعی»، وهو الذی یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج کالأبوّه و البنوّه، و کالفوقیه و التحتیه؛ او «إشتراطی» و هو الذی لا یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج و لکن لیس هو إعتباریّاً صرفاً، بل تعنونه بالعنوان رهن شروط واقعیه معیّنه کالولایه للفقیه الجامع للشرائط مثلاً؛ أو «إختراعی»، وهو الذی لا یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج اصلاً، و کما أنّ التعنون به لیس رهن شروط واقعیه ایضاً، بل هو تابع لجعل الجاعل مطلقاً، فهو یکون إعتباریاً محضاً کنصب شخص لمنصب من المناصب من دون لحاظ أی وصف یوجد فی المنصوب مثلاً؛ و هذا القسم هو الّذی یصحّ أن یقال فیه: «إنّ حقیقه الإعتبار هی إعتبار الحقیقه».

و الحقّ: أنّ العنوانات التی تُشکّل أرکان الحکومه و عناصر تلک الأرکان هی من القسم الثانی (و هو الإعتباری الإشتراطی) و یعضِد المدّعَی بعض الآیات کقوله تعالی شأنه: «وَ إِذِ ابْتَلی‌ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‌ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ». فإنها صریحه فی إشتراط جعل الإمامه بحصول صلاحیات معینه واقعیه فی المنصوب حتی عند ما کان معصوماً؛ ومثل قوله: «وَ قَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکًا قَالُوا أَنَّىٰ یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»[۷] و أیضاً کقوله تعالی:«وَ قَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ قَالَ اجْعَلْنِی عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ وَ کَذَٰلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاءُ وَ لَا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» فإنّ الآیتین تدلّان علی إمضاء الشارع (بل تشریعه) إشتراط المناصب الحکومیه بصلاحیات خاصّه.

کما أنّ هناک أخبار کثیره تدلّ علی المدّعَی، کقول أمیر المؤمنین (ع): «العُلماءُ حُکّامٌ عَلی النّاسِ» و نحو قول الإمام حسین (ع): «إنّ مَجاری الأمورِ و الأحکامِ، علی أیدی العلماءِ بالله، العلماءِ علی حلالهِ‌ و حرامهِ …» و مثل قول الإمام الصّادق (ع) فی خبر أبی خدیجه: قال: بعثنی أبوعبدالله (ع) إلی أصحابنا فقال: «قُل لهُم: إیاکم إذا وَقعت بینکم خصومهٌ أو تداری فی شیئ من الأخذ و العطاء، أن تحاکَمُوا إلی أحدِ هذه الفسّاقِ؛ إجعلوا بینکُم رجُلاً قد عَرف حلالَنا وَ حرامَنا؛ فإنّی قد جَعلتُه علیکُم قاضیاً؛ و إیاکم أن یخاصم بعضکم بعضاً إلی السلطانِ الجائر» (الوسائل: ج۱۸، ۱۰۰) و نحو کلام العسکری (ع): «فأما مَن کان من الفقهاء: صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً علی هواه، مُطیعاً لأمر مولاه، فللعوام أن یقلّدوه؛ و ذلک لایکون إلا بعضَ فقهاءِ الشیعهِ لا جَمیعُهم» و کقول الحجّه (عج): «و أمّا الحَوداث الواقعهُ، فإرجِعوا فیها إلی رواهِ حدیثِنا، فإنّهم حجهُ الله علیکم و أنا حجهُ الله علیهم»

کما أن سیره العقلاء ـ و الشارع و هو رئیسهم ـ تکون کذالک، و وقوع الخطاب من قِبلهم إلی العنوانات الإعتباریه فی موارد کثیره، هو أدلّ دلیل علی الإمکان و أقوی حجّه علی الجواز؛ فلا جناح علی أن یتعلّق الخطاب بهذه العنوانات بأقسامها، لا ثبوتا و لا إثباتاً.


جلسه ۶۶۳ خارج اصول ۲۹-۸-۹۶

 

موضوع: فائده: فی إمکان تعلّق الخطاب بالعنوانات الإعتباریه کأرکان الحکومه، و عدمه

 

درخصوص تقسیم حکم به فردی و اجتماعی و تقسیم حکم اجتماعی به اجتماعیِ محض و اجتماعیِ حکومی بحث می‌شد. یک دو نکته از این مبحث باقی است. آیا امکان دارد که خطاب متوجه اجتماع بما هو اجتماع بشود؟ فارغ از قسم حکومتی آن. این را بحث کردیم و گفتیم میسر است. همین سؤال در این خصوص مطرح می‌شود که آیا امکان دارد خطاب متوجه عنوان حاکم و یا عنوان عناصر حکومت، یا عنوان مواطن به‌عنوان یکی از ارکان حکومت شود یا نه. چون گفتیم حکومت دارای ارکانی است. مواطنین یکی از ارکان حکومت هستند. در حکومت، حاکمی باید و امتی و مواطنینی و سرزمینی که در آن قوانین و مقررات حکومتی جریان پیدا کند. مواطنین هم در واقع به نحوی مخاطب به خطابات هستند که به امر حکومت مرتبط می‌شود. سؤال این است که آیا می‌توان حکومت بما هی حکومت، مخاطب قرار بگیرد و مکلف قلمداد شود یا خیر؟ آیا عنصر و حقیقتی داریم که در امر حکومت محط خطاب قرار گیرد. چنان‌که در مسئله‌ی جامعه گفتیم که آیا جامعه حقیقتی دارد که آن حقیقت مصب و محط خطابات قرار بگیرد و خطاب متوجه آن بشود و روی آن فرود بیاید؟ در امر حکومت نیز همین پرسش قابل طرح است. در هر حال خطابات حکومیه متوجه چه کسی است و چه شخصیت و هویتی است؟

قبلاً مکرراً این نکته را عرض کردیم که ما یتصوره الانسان، یعنی مفاهیمی که انسان آنها را تصور می‌کند و یا آن عناصری که مفروض الوجود قلمدد می‌شوند دارای چند دسته هستند. زمانی به تفصیل این مطلب را مطرح کردیم. اینجا تنها به شاخه‌ای از آنها اشاره می‌کنم و نکته‌ی ظاهراً تازه‌ای را در این قسمت عرض می‌:نم که مبنای بحث امروز خواد بود. مفاهیم و متصورات انسانی یا حقیقی‌اند که خود آن اقسامی داشت و پیش‌تر مطرح کردیم؛ یا غیرحقیقی‌اند. غیرحقیقی‌ را با اطلاق می‌کنیم به اعتباری بالمعنی الاعم که خودش اقسامی دارد. در گذشته اعتباری یک قسم قلمداد می‌شد و تصور می‌شد که یک قسم است. به آن حقیقتی گفته می‌شد که تابع اعتبار معتبر است. در واقع گفته می‌شد که حقیقت اعتباریه آن چیزی است که برایش اعتبار حقیقت می‌شود.

حقیقت اعتباریه، اعتبار حقیقت است و تصور هم می‌شد که همین یک قسم است، یعنی قراردادی و اعتباری محض است. ولی بعضی از حکما متفطن این نکته شده‌اند که آنچه اعتبار می‌شود یکسان نیست و گاهی آنچنان است که پشتوانه‌ی واقعی هم دارد. یعنی در خارج منشأ انتزاعی دارد و در خارج چیزی هست که این عنصر ار آن انتزاع شده و احکامی که بر این عنصر بار می‌شود به این اعتبار است که او از چیزی که در خارج واقعیت دارد اخذ شده و به اعتبار اینکه در خارج منشأیی دارد انتزاع شده. درنتیجه اعتباری را به اعتباری محض و اعتباری انتزاعی تقسیم می‌کنند. احیاناً اعتباری بمعنی الاخص به‌کار برده‌اند و گفته‌اند اعتباری داریم و انتزاعی و انتزاعی غیر از اعتباری است و آن است که منشأ انتزاع دارد.

به نظر ما قسم سومی هم وجود دارد. بله؛ یک قسم از آنچه غیرحقیقی و اعتباری بالمعنی الاعم است می‌تواند اعتباری محض باشد که در خارج هیچ‌گونه پایه و ریشه‌ای ندارد. اصلاً به هیچ نحوی از انحاء چیزی در خارج نیست و قرارداد محض است. اما قسم دیگری هست که منتزع از خارج می‌شود و در خارج منشأیی هست که به اعتبار آن انتزاع می‌شود. آن اولی مانند این است که کسی را بی‌آنکه ملاحظه‌ی وجود صفاتی و صلاحیت‌هایی در او بشود، منصوب کنند؛ اصلاً به قرعه. سه نفر هستند و یک‌مرتبه بگویند این یکی امیر ما و او محور بشود و امور را تدبیر کند و هیچ رجحانی هم بر افراد دیگر نداشته باشد. همچنین این امری هم نیست که بگوییم منشأ انتزاع خارجی دارد. این مورد اعتباری محض است. همین‌طور است که یک نفر بی‌آنکه صفتی در او باشد سمتی را حائز می‌شود.

یک‌وقت نیز امر منشأ خارجی دارد و از خارج انتزاع می‌شود. ابوّت و بنوّت و فوقیت و تحتیتی که تحتی و فوقی هست و ابی و ابنی وجود دارد و نسبت اب و ابن را ملاحظه می‌کنند و این مفاهیم را انتزاع می‌کنند.

وجه سومی هم در اعتباریات هست که وقتی چیزی را برای کسی اعتبار می‌شود و عنوانی را کسی احراز می‌کند نه آنچنان است که منشأ انتزاع در خارج داشته باشد و نه آنچنان است که به خارج بند نباشد؛ بلکه در خارج جهاتی هست که آن جهات سبب شده است این فرد منصوب به آن عنوان بشود و به او ریاست بدهند که مجموعه‌ی صلاحیت‌هایی است که یک فرد داراست. در واقع صلاحیت‌های واقعی خارجی. در خصوص شئون و مناصب حکومی، عند العقلا و عند الشارع که شارع رئیس العقلا است، این سومی اتفاق می‌افتد. مسئله‌ی ریاست و جعل ریاست و ولایت بر کسی و یا هر منصب دیگری ناشی از آن است که آن فرد دارای یک سلسله صلاحیت‌ها و صفات است و به اعتبار اینکه آن صفات و صلاحیت را واجد است این انتصاب و یا انتخاب صورت می‌پذیرد. مردم به سراغ کسی می‌روند که دارای یک سلسله صلاحیت‌هایی است؛ فقیه است، عادل است، فقیه جامع‌الشرایط است و مردم به او مراجعه می‌کنند و به نحو تعینی او شأنیت مرجعیت داشته، فعلیت مرجعیت نیز پیدا می‌کند و به این اعتبار مرجع یک سلسله تصرفات می‌شود. فرض کنید وجوهات در اختیار او قرار می‌گیرد و او حسب شرایط و آنچه در فقه آمده آنها را تصرف می‌کند.

در واقع می‌خواهیم عرض کنیم که اعتباری بالمعنی‌الاعم به سه قسم تقسیم می‌شود: ۱٫ اعتباری دارای منشأ انتزاع خارجی (انتزاعی)؛ ۲٫ اعتباریی که هرچند فاقد منشأ انتزاع، اما در خارج ویژگی‌ها و اوصاف و جهاتی وجود دارد که به اعتبار آن جهات این عنوان احراز می‌شود و آن فرد احراز می‌کند. احراز عنوان مشروط است به شروطی، خارجی و واقعی. این قسم را به اعتباری اشتراطی تعبیر می‌کنیم. ۳٫ نه منشأ انتزاعی دارد و نه مشروط است به شروط واقعیِ خارجی، که آن را اختراعی می‌نامیم و خلق می‌شود و جعل و اعتبار محض است. به همین جهت ما با آن چونان موجود مقابله می‌کنیم. یا مثلاً بگوییم مفاهیم یا آنچه را بشر تصور می‌کند یا حقیقی است، مثل جواهر و اعراض که خارجی هستند و وجود خارجی دارند، حال یکی قائم به نفس است و دیگر قائم به غیر است. یا غیرحقیقی است که به تعبیری آن را اعتباری بمعنی الاعم قلمداد می‌کنیم.

درخصوص مناصب چه به مثابه حاکم و چه به مثابه عناصر قوای حکومت و چه به مثابه مواطن، زیرا ما شهروند را رکن حکومت و بلکه حاکمیت قلمداد کرده‌ایم؛ یعنی این تصور که مردم محکوم‌اند و حاکم، حاکم است تصور درستی نیست. در تلقی ما مواطنین و شهروندان هم بخشی از حکومت هستند، چون بسیاری از شئون حکومی و مناصب در گرو رأی و نظر آنهاست و قهراً می‌شوند جزء حاکمیت؛ یعنی دوگانه‌سازی حاکم ـ محکوم دقیق نیست و یا کسی اگر آگاهانه می‌گوید، غلط است، بلکه مواطنین هم بخشی از حکومت‌اند. جریان شئون و امور تابع اراده‌ی مواطنین است پس آنها بخشی از حکومت‌اند و به همین جهت عرض کردیم که مواطن و شهروند را از ارکان حکومت قلمداد می‌کنیم، یعنی همان‌طور که حاکمی باید، مواطنینی نیز باید و همان‌طور که حاکم و مواطنینی باید که اگر نباشند حکومت شکل نمی‌گیرد، ارضی باید باشد، یعنی حکومت باید علی صعید ارض معینه اتفاق بیافتد. سرزمین هم شرط حکومت است و رکن تشکل و پدیدآمدن آن است. لهذا مواطن هم همین‌طور است. مواطن هم بما هو مواطن باید باشد. توریستی که به شهری وارد شده و یا مأموری که از یک کشور به کشور دیگر رفته و آن کشور متوقفٌ‌فیه او قلمداد می‌شود و نه وطن او، در واقع مواطن نیست و وصف مواطن را ندارد و به همین جهت نقشی در حکومت ندارد و جزئی از حاکمیت قلمداد نمی‌شود و به وصف اینکه این فرد مواطن است، دارای شئونی است، یعنی هم حقوقی دارد و هم واجبات و تکالیفی دارد. لهذا او هم به اوصاف واقعیه‌ی معینه‌ی خارجی در واقع مواطن قلمداد می‌شود و رکنی از ارکان حکومت به حساب می‌آید.

عناصر حکومت در واقع به واقع متصل هستند. ولذا عرض می‌کنیم حق آن است که عنوان‌هایی که مجموعه‌ی ارکان حکومت و عناصر آن را تشکیل می‌دهند از قسم دوم هستند، قسم دوم از قسم دوم، یعنی اشتراطی از اعتباری. در واقع محط و مصب توجه و ورود خطابات حکومیه این عناصر هستند با این اوصاف؛ یعنی آن واقعیت اعتباری اشتراطی مصب و محط احکام و خطابات حکومیه است و ارکان حکومت و عناصری که این ارکان را تشکیل می‌دهند اعتباری ـ اشتراطی هستند. یعنی واقعیت خارجیه‌ای وجود دارد و یا این عناوین به‌نحوی به واقعیت حقیقیِ بیرونی پیوند دارند و اعتباری محض و صرف نیستند.

به نظر می‌رسد این نظر را هم آیات و روایات و هم رویّه عقلائیه تأیید می‌کند. آیات فراوانی که همه حضور ذهن داریم، صریح است بر اینکه امامت به هر کسی تعلق نمی‌گیرد. هر کسی ولو به صورت اعتباری محض، به صرف انتصاب یک نفر امام شود. انتصاب تابع یک سلسله شروط است. «وَ إِذِ ابْتَلی‌ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‌ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ».[۱] بعد از اینکه ابتلائاتی سپری شد و اوصافی در حضرت ابراهیم سلام‌الله علیه تشخیص داده شد یا بلکه حتی تکوین یافت، آنگاه به او خطاب شد که انی جاعلک للناس اماما و تأکیداً آن حضرت فرمود که از نسل من چه آیا آنها هم امام هستند؟ پاسخ شنید کسانی که واجد شرایط نباشند عهد ولایت به آنها تعلق نمی‌گیرد، یعنی باید در وجود چیزی حقیقی و خارجی باشد. ظلم و عدل که یک امر اعتباری محض نیست، یک امر واقعی است. اوصافی که در حضرت ابراهیم در پی آزمایش‌ها و ابتلائات تشخیص داده شد و یا احیاناً تکوین یافت امور واقعیه و خارجیه بودند و به اعتبار آنها امامت به حضرت ابراهیم رسید. این صریح است در اینکه امامت که رأس هرم حکومت و نظام است به اعتبار صلاحیات و صفات خارجی است که در او وجود دارد و به آن اعتبار این انتساب و جعل صورت پذیرفت. جعل گتره نبود.

راجع به ارکان حکومت و عناصر ارکان حکومت نیز همین‌طور است. در قصه‌ی حضرت یوسف از عزیز مصر نقل می‌کند که وقتی اوصاف یوسف را شنید گفت نزد من بیاورید و آن داستان خواب و تعبیر خواب پیش آمد گفت او را آزاد کنید و نزد من بیاورید. «وَ قَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ قَالَ اجْعَلْنِی عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ وَ کَذَٰلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاءُ وَ لَا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ».[۲] بیاورید من او را از آن خود کنم و کنار من باشد یا او را خلاص کنم و به او عفو بخورد تا در اختیار من باشد. وقتی با یوسف حرف زد دید سراپا حکمت و صلاحیت و صفات متعالیه است و تشخیص داد صلاحیت‌هایی واقعی در حضرت یوسف (ع) وجود دارد. سپس گفت تو در نزد من مستقری و امین من هستی و در کنار منی. در آیه‌ی بعد هم مجدداً تأکید هست که حضرت یوسف هم فرمود: پس من را بر خزائن عرض و بر ثروت‌های زمینی و دارایی‌های کشور قرار می‌دهی، زیرا من هم امانت‌دار هستم و هم علم دارم. همین امین و نگاهبان هستم و هم عالم هستم. در من شرایطی است که می‌توانم این سرمایه‌ها را حفظ کنم و ارتقا بدهم و بارور کنم. به اصطلاح امروزی بهره‌وری را بالا ببرم و خداوند متعال هم این را تقریر می‌فرماید. هم نفس نقل بدون ردع تقریر است و هم به نظر می‌رسد آیه‌ی بعدی به نحوی تقریر همین است. ما این‌جوری یوسف را به مکانت رساندیم، یعنی تقریر این فرایند را قرآن کریم صریحاً می‌فرمایند. معلوم می‌شود که شارع مقدس این اشتراط مناصب حکومی را به صلاحیات خاصه واقعیِ خارجی تأیید می‌فرمایند.

در این خصوص اخبار نیز فراوان است. «العُلماءُ حُکّامٌ عَلی النّاسِ».[۳] در این روایت ذکر وصف علمائیت مشعر به علیت است. علما حکام هستند. عالم‌بودن و مجتهدبودن ملاک حکومت است و امر حکومت به اینها سپرده می‌شود و علم یک امر خارجی است و وصف عالم‌بودن یک امر واقعیِ خارجی است که در خارج وجود دارد. تصور نیست. همین‌طور بیان حضرت سیدالشهدا (ع): «إنّ مَجاری الأمورِ و الأحکامِ، علی أیدی العلماءِ بالله، العلماءِ علی حلالهِ‌ و حرامهِ …».[۴] امور و شئون جامعه به دست علمای الهی است، علمایی که به الهیات و حرام و حلال الهی آگاهند. اینها هستند که امور و شئون جامعه به آنها سپرده شده. یعنی ولایت و امامت به کسانی که دارای صفات و صلاحیت‌های واقعی خارجیه که عالم‌اند و عالم به الهیات هستند و به تعبیر امروزی العلماء بالله هستند. اینها هستند که این شرایط و مناصب را احراز می‌کنند. همچنین تعبیر معروف: «فأما مَن کان من الفقهاء: صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً علی هواه، مُطیعاً لأمر مولاه، فللعوام أن یقلّدوه؛ و ذلک لایکون إلا بعضَ فقهاءِ الشیعهِ لا جَمیعُهم».[۵] حتی این نیست که بگوییم همه‌ی فقها به جهت اینکه فقیه هستند ولی و مقلَد هستند و مردم باید از آنها اطاعت کنند. شرایطی علاوه بر فقاهت لازم است که همه آن شرایط را ندارند. البته اگر کسی از این روایت این استفاده را بکند بد نیست؛ زمانی‌که چند فقیه واجد شرایط در عرض هم حضور دارند آنگاه باید چه کنیم؟ اگر کسی این فقره آخر را بر این حمل کند که حضرت می‌خواسته‌اند بفرمایند که در عرض هم، همه نمی‌توانند ولی باشند. همه‌ی کسانی که واجد شرایط هستند بالقوه دارای شأنیت هستند، اما فعلیت از آن یکی است. این‌طور نیست که هرکه فقیه بود همزمان بتواند با دیگر فقها اعمال حاکمیت کند. در واقع همه‌ی شرایط در همه جمع نیست و بعضی چنین شرایطی را احراز می‌کنند و درنتیجه چنین مناصبی را آنها می‌توانند احراز کنند.

همچنین بیان حضرت حجت سلام الله علیه: «و أمّا الحَوداث الواقعهُ، فإرجِعوا فیها إلی رواهِ حدیثِنا، فإنّهم حجهُ الله علیکم و أنا حجهُ الله علیهم».[۶] من حجت آنها هستم و آنها از من نیابت می‌کنند و آنها بر شما حجت‌اند از قبل من و من آنها را حجت برای شما قرار دادم. جعل حجیت برای علماء حدیث و رواه حدیث، نه به مثابه ناقلان، بلکه کسانی که درایه الحدیث دارند. صرف اینکه حافظ حدیث باشند و آنها را نقل کنند که خصوصیتی نیست، بلکه این رواه حدیث کسانی هستند که فهم و درک حدیثی دارند و حسب تصریح بسیاری از اخبار روایه الحدیث کفایت نمی‌کند و درایه الحدیث لازم است. آنهایی که واجد وصف درایه الحدیث هستند در حوادث واقعه باید به آنها مراجعه کنیم و ببینیم آنها چه می‌گویند. حوادث واقعه در امور شخصیه و طهارت و صوم و صلاه نیست، بلکه بیشتر در مسائل اجتماعی و مسائل عمده‌ای که برای بشر پیش می‌آید ظهور دارد. بحران‌ها و اتفاقات بزرگ وقتی رخ می‌هد مرجع کیست؟ باید به امر چه کسی عمل کنیم؟ برحسب رأی و مبنای چه کسی باید عمل کرد؟ می‌فرماید که مراجعه کنید به رواه حدیث ما. من آنها را برای شما حجت قرار دادم. اینکه آنها حجت قرار گرفتند بما عنهم رواه، چون آنها مجتهد هستند و صاحب رأی‌اند و فهم حدیث دارند من آنها را جعل می‌کنم.

به هر حال هم آیات و هم روایات این واقعیت را تأیید می‌کند که ما یک اعتبار اشتراطی داریم که به واقع و خارج مرتبط است. با این اوصاف پاسخ این پرسش را که آیا حکومت می‌تواند مکلف انگاشته شود، آیا اشخاص بما هم واجد عناوین خاصی این‌گونه تبیین کرد که: اولاً عرض می‌کنیم که در اعتباریات امر سهل است و حتی در اعتباری محض هم ممکن است چنین باشد. ولی از این که بگذریم می‌خواهیم عرض کنیم که موضوع حکومت، ولایت و عناصری از این قبیل مناصب این‌گونه نیست که اعتباری محض باشند و افرادی و آحادی که هیچ‌گونه پیوندی با واقع و خارج ندارند تعلق گیرد. خطاب متوجه افرادی می‌شود که دارای صفات و صلاحیت‌های واقعیِ خارجی هستند و به وصف اینکه واجد آن صفات و صلاحیت‌ها هستند مخاطب قرار می‌گیرند. این مسئله به لحاظ آیات و روایات مبرهن است و به لحاظ رویّه عقلائیه هم همین است. نوعاً عقلا همین‌گونه هستند. در داستان حضرت یوسف نیز همین‌گونه است. عزیز مصر معلوم نیست موحد بوده، و قرینه‌ای نیست که دلالت کند او موحد و متشرع بوده است. او به عنوان حاکم عاقل و به اقتضای رویّه عقلائیه و حتی دلالت‌های عقلی وقتی حضرت یوسف را ملاحظه کرد و دید همه‌ی وجودش حکمت و تدبیر است و امانت است و صداقت است و او صدیق است، این خصوصیات را تشخیص داد و بعد گفت که تو در نزد ما مکین و امین هستی و در کنار ما مستقر هستی. مکنت به تو می‌سپارم، اختیارات به تو می‌دهم، امانت به تو می‌سپارم و تو امانتدار هستی.

در مجموع، به تعبیری، عقل و نقل مؤید این امر است و به تعبیر دیگر ثبوتاً و اثباتاً در این میان مشکلی وجود ندارد. ثبوتاً ما ادله‌ای داریم که دلالت می‌کند و اثباتاً هم عقلا و شارع که رئیس العقلا است به آن عمل کرده‌اند. با این وصف این مطلب پاسخ پیدا می‌کند که خطاب به عنوان‌های اعتباری، خاصه اینکه ما در اینجا اعتباری محض نمی‌دانیم و از این قسم به اعتباری اشتراطی تعبیر می‌کنیم، هیچ مشکلی نه ثبوتاً و نه اثباتاً ندارد. والسلام.

 

تقریر عربی

فنقول: هل یمکن أن تکون الحکومه بما هی حکومه مکلَّفهً بتکالیف معینه أو لا؟ و بعباره أخری: هل توجد هناک حقیقه تسع أن تقع محطّاً للخطاب؟ و هل یجوز أن یتوجّه الخطاب الشرعی إلی الذین هم ذوو عنوانات إعتباریه، بما هم کذلک؟

فقبل الإجابه عن تلک الأسئله ینبغی أن یعلَم (کما مرّ منّا کراراً و مراراً): انّ مایتصوَّره الإنسان: إما «حقیقی» أو «غیرحقیقی». و الثانی : إمّا «إنتزاعی»، وهو الذی یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج کالأبوّه و البنوّه، و کالفوقیه و التحتیه؛ او «إشتراطی» و هو الذی لا یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج و لکن لیس هو إعتباریّاً صرفاً، بل تعنونه بالعنوان رهن شروط واقعیه معیّنه کالولایه للفقیه الجامع للشرائط مثلاً؛ أو «إختراعی»، وهو الذی لا یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج اصلاً، و کما أنّ التعنون به لیس رهن شروط واقعیه ایضاً، بل هو تابع لجعل الجاعل مطلقاً، فهو یکون إعتباریاً محضاً کنصب شخص لمنصب من المناصب من دون لحاظ أی وصف یوجد فی المنصوب مثلاً؛ و هذا القسم هو الّذی یصحّ أن یقال فیه: «إنّ حقیقه الإعتبار هی إعتبار الحقیقه».

و الحقّ: أنّ العنوانات التی تُشکّل أرکان الحکومه و عناصر تلک الأرکان هی من القسم الثانی (و هو الإعتباری الإشتراطی) و یعضِد المدّعَی بعض الآیات کقوله تعالی شأنه: «وَ إِذِ ابْتَلی‌ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‌ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ». فإنها صریحه فی إشتراط جعل الإمامه بحصول صلاحیات معینه واقعیه فی المنصوب حتی عند ما کان معصوماً؛ ومثل قوله: «وَ قَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکًا قَالُوا أَنَّىٰ یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»[۷] و أیضاً کقوله تعالی:«وَ قَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ قَالَ اجْعَلْنِی عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ وَ کَذَٰلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاءُ وَ لَا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» فإنّ الآیتین تدلّان علی إمضاء الشارع (بل تشریعه) إشتراط المناصب الحکومیه بصلاحیات خاصّه.

کما أنّ هناک أخبار کثیره تدلّ علی المدّعَی، کقول أمیر المؤمنین (ع): «العُلماءُ حُکّامٌ عَلی النّاسِ» و نحو قول الإمام حسین (ع): «إنّ مَجاری الأمورِ و الأحکامِ، علی أیدی العلماءِ بالله، العلماءِ علی حلالهِ‌ و حرامهِ …» و مثل قول الإمام الصّادق (ع) فی خبر أبی خدیجه: قال: بعثنی أبوعبدالله (ع) إلی أصحابنا فقال: «قُل لهُم: إیاکم إذا وَقعت بینکم خصومهٌ أو تداری فی شیئ من الأخذ و العطاء، أن تحاکَمُوا إلی أحدِ هذه الفسّاقِ؛ إجعلوا بینکُم رجُلاً قد عَرف حلالَنا وَ حرامَنا؛ فإنّی قد جَعلتُه علیکُم قاضیاً؛ و إیاکم أن یخاصم بعضکم بعضاً إلی السلطانِ الجائر» (الوسائل: ج۱۸، ۱۰۰) و نحو کلام العسکری (ع): «فأما مَن کان من الفقهاء: صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً علی هواه، مُطیعاً لأمر مولاه، فللعوام أن یقلّدوه؛ و ذلک لایکون إلا بعضَ فقهاءِ الشیعهِ لا جَمیعُهم» و کقول الحجّه (عج): «و أمّا الحَوداث الواقعهُ، فإرجِعوا فیها إلی رواهِ حدیثِنا، فإنّهم حجهُ الله علیکم و أنا حجهُ الله علیهم»

کما أن سیره العقلاء ـ و الشارع و هو رئیسهم ـ تکون کذالک، و وقوع الخطاب من قِبلهم إلی العنوانات الإعتباریه فی موارد کثیره، هو أدلّ دلیل علی الإمکان و أقوی حجّه علی الجواز؛ فلا جناح علی أن یتعلّق الخطاب بهذه العنوانات بأقسامها، لا ثبوتا و لا إثباتاً.


جلسه ۶۶۲ خارج اصول ۱۳-۸-۹۶

 

موضوع: فأما البحث عن إمکان تعلّق الخطاب بالعنوانات الإعتباریه و منها الحکومه، و مبادئ السّواغ التصدیقیه

 

بحث راجع به تقسیم حکم به فردی و اجتماعی بود. عرض کردیم که حکم حکومی در ذیل حکم اجتماعی می‌گنجد و حکم حکومی به‌صورت انباشته اگر دیده شود، می‌شود فقه حکومت. همچنین عرض کردیم درباره‌ی فقه حکومت مباحث زیادی باید مطرح شود. بحث تعریف را به اجمال طرح کردیم، ولی از باب اینکه نگاهی نسبت به مجموعه مطالبی که خوب است درباره‌ی فقه حکومت بحث شود، داشته باشیم، حداقل سرفصل‌ها را به اختصار عرض می‌کنیم. البته فقه حکومت را می‌توان با دو نگاه در نظر گرفت. یک‌وقت مراد ما از فقه حکومت وضع موجود است، فقه حکومت در وضع موجود چه مسائلی دارد و چه نکاتی باید پیرامون آن مطرح شود. در واقع با نگاه پسینی، وضع محققِ موجود را مبنای بحث قرار می‌دهیم. بار دیگر فقه حکومت را در وضع مطلوب می‌خواهیم تصویر کنیم؛ یعنی نگاه پیشینی داشته باشیم و پیش از تحقق در نظر بگیریم. فرض کنیم که فقه حکومتی نیست و اگر بخواهد فقه حکومتی باشد، چگونه باید باشد و آن‌گاه چه مسائلی راجع به آن باید مورد بحث قرار گیرد. به تعبیری، اگر راجع به آنچه از فقه حکومت هم‌اکنون در اختیار هست، باید به‌گونه‌ای بحث کنیم، اما هرگاه در صدد باشیم که فقه حکومت را به نحو مطلوب ملاحظه کنیم و به تعبیری در مقام تأسیس سخن بگوییم و بگوییم که فقه حکومت چه امور و شئون و مسائلی دارد که باید به آنها پرداخته بشود تا فقه حکومت مطلوب شکل بگیرد. ما اکنون با این نگاه دوم بحث را مرور می‌کنیم. حدود دوازده بحث را در این خصوص باید مطرح کرد. اولی همان تعریف فقه الحکومه بود که عرض کردیم. آنجا هم گفتیم که مجموعه‌ی انباشته و منسق و متسقی از احکام است؛ یعنی داریم فرض وضع موجود را می‌بینیم، اما الان که فقه حکومت اتساق و انسجام ندارد. فقه حکومت در لابه‌لای ابواب و کتب مختلفه‌ی فقهی موجود است و انسجام و اتساق لازم را ندارد. ولی در تعریف ما وصف متسقه را آورده بودیم که نشان می‌دهد فقه حکومتی را ناظر به وضع مطلوب تعریف کرده‌ایم، یعنی فقه حکومت آنچنان که باید باشد، نه آنچنان که هم‌اکنون هست. اگر آنچنان که باید باشد، دیده شود چنین ویژگی‌هایی خواهد داشت.

بحث امکان نیز مسئله‌ی دیگری بود که در جلسه‌ی گذشته فی‌الجمله مطرح کردیم و عرض کردیم که فقه حکومت اصولاً نه‌تنها امکان که ضرورت دارد. اصولاً بدون فقه حکومت دین معنی ندارد و اشاره کردیم به کلمات اعاظمی که می‌فرمودند اصلاً اسلام دین حکومت است و اگر نگاه کنیم همه‌ی اسلام، بالمباشره و غیرمباشره به امر سیاست و حکومت مربوط می‌شود. یک بحث در اینجا قابل طرح است، از همان جنسی که راجع به حکم اجتماعی و جماعی داشتیم. در آنجا یک سؤال داشتیم و آن اینکه در حکم اجتماعی آیا ممکن است که خطاب متوجه اجتماع بشود؟ چگونه ممکن است خطاب متوجه جامعه بشود، مگر جامعه دارای هویت و واجد حقیقت است؟ این بحث را در آنجا مطرح کردیم. نظیر همین بحث هم به‌طرز دیگری در خصوص حکومت هم مطرح است. سؤال این است که آیا حکومت می‌تواند متعلق خطاب قرار بگیرد؟ یعنی یک سلسله از خطابات متوجه حکومت و یا حاکمان باشند، به‌عنوان اینکه حاکم‌اند و با عنوان اعتباری آنها؟ آیا حکومت می‌تواند متعلق امر و نهی باشد؟ می‌تواند مکلف باشد به اوامر و نواهی؟ این بحث می‌تواند در ذیل این قسمت طرح شود که بالاجمال و بالاختصار به آن هم اشاره می‌کنیم. محور دوم مبادی فقه حکومت است که در جلسه‌ی گذشته مختصری توضیح دادیم.

همچنین مصادر فقه حکومت است. آیا مصادر فقه حکومت با سایر اقسام و بخش‌های فقه متفاوت است؟ کسی ممکن است نتواند بگوید که مصادر بمعنی‌الکلمه، تفاوت می‌کند. اما می‌توان گفت که در فقه الحکومه بسا بعضی از مصادر نقش غلیظ‌تری داشته باشند. مثلاً کارکرد عقل، که در فقه حکومت بیش از کارکرد عقل در حوزه‌ی عبادت است. همچنین کارکرد عرف، نه به مثابه منبع، بلکه به مثابه طریق و ابزار و چارچوبه‌ای برای تشخیص موضوعات. حتی در جاهایی برای تطبیق، عرف کارکرد بیشتری در قلمرو مباحث فقه حکومت دارد، تا عبادیات. این است که ممکن است در مصادر کسی تفاوتی قائل نشود و اگر هم باید توسعه‌ای در منابع فقه بدهیم به فقه الحکومه اختصاص ندارد و در بخش‌های دیگر هم باید اگر لازم است انجام شود. لهذا در مصادر فقه چندان بحثی نیست.

محور پنجم منطق فقه‌الحکومه و اسالیب فقه الحکومه است. در منطق فقه الحکومه باید گفت که قسم‌های مختلف فقه و بخش‌های مختلف آن به لحاظ کلیات و در مجموع، از لحاظ منطق و روش‌شناسی مشترک هستند، اما هریک اختصاصاتی دارند که از آن جهت با هم متفاوت می‌شوند و بر همین اساس فقه الحکومه از منطق ویژه‌ای برخوردار است و علاوه بر کلیات و مشترکات که همه‌ی بخش‌های فقه در آنها با هم شریک هستند، در جهاتی استنباط فقه الحکومه از منطق خاصی پیروی می‌کند که استنباط فقه العباده تماماً از آن روش و منطق پیروی نمی‌کند.

در این مورد باید توضیح دهیم و اگر توضیح ندهیم ممکن است سؤال شود که مگر هر بخش از فقه منطق خاص خود را دارد؟ مبنای عرض ما همان چارچوبه‌ای است که در نظریه‌ی ابتناء مطرح می‌کنیم. در آنجا عرض می‌کنیم که منطق فهم دین دارای اطراف و ارکانی است و براساس یک اصولی منطق را باید طراحی کرد. آنجا عرض کرده‌ایم که دین پیام الهی است و رسالت است و عرض می‌کنیم که رسالت و فرایند پیام‌گذاری پنج رکن و طرف دارد و دارای اطراف و ارکان خمسه است. رسالت پیام‌دهنده‌ای دارد که مرسل و مبدأ تعالی است. پیام‌گیرنده‌ای دارد که مخاطب و مکلف و عبد است. محتوای پیامی هست، یعنی آنچه بناست ابلاغ شود و ارسال شده است که به انسان برسد، و وسائط و وسایل انتقال پیامی هست، از وحی، سنت و همچنین عوامل آن چون رسول و امام. وسایل و وسائطی هست که آن پیام از سوی پیام‌رسان به پیام‌گیر باید منتقل شود. همچنین هر بخشی از پیام قلمروی دارد. یک ماده‌ای دارد که همان محتواست، اما سنخه‌ی محتوا فرق می‌کند. یک‌وقت گزاره است، یک‌وقت آموزه است. یک‌وقت آنچه را بناست به مخاطب و مکلف منتقل شود قضیه‌ی حاکی از واقع است، که عقاید و علم دینی را می‌سازد. یک‌وقت قضیه‌ی حاکی از واقع نیست، بلکه حامل مضامین اعتباری است. عمده‌ی احکام و اخلاق چنین هستند. بنا نیست این قضایا حکایت از واقع کنند و در نتیجه ما باید واقع را کشف کنیم، بلکه اعتباری است. اگر چنین است منطق تفاوت می‌کند، قواعد تفاوت می‌کند. تفاوت به تمامی و کامل نیست، اما فی‌الجمله متفاوت می‌شوند و بارها عرض کردیم برای فهم قضیه‌ی حاکیه از واقع که گزارش از واقع می‌کند و بناست کاشف از واقع تکوینی باشد قواعد و منابعی را باید به‌کار برد که بتواند کاشف از واقع باشد؛ اما قضیه‌ای که از نوع آموزه است و بنا نیست واقع تکوینی را کشف کند و بناست که واقع تشریعی را کشف کند و شارع نیز گفته اگر واقع تشریعی اولی را نتوانستید کشف کنید، اجازه می‌دهم که بسنده و کفایت کنید به واقع تشریعی ثانوی که اسمش را حکم ظاهری می‌گذاریم. درنتیجه اگر علم نداشتید و طریق علمی داشتید از نظر من قبول است و حجت است. ملاحظه می‌کنید که روش فرق می‌کند. در قضیه‌ی کاشف از واقع بسا حجیت نباشد و اصلاً حجیت اصولی معنا ندارد، بلکه حجیت معناشناختی لازم داریم. اینجا حجیت اصولی کافی است و حجیت معرفتی و معرفی لازم نداریم که به لحاظ معرفتی واقع‌نما باشد و واقع تکوینی را بنمایاند. اینجا ما حجیت عرفی لازم داریم و حداکثر تلاش ما کشف واقع تشریعی است. تازه خود شارع هم گفته اگر واقع تشریعی اولی را نتوانستید کشف کنید من حجت‌هایی را جعل می‌کنم و یا به بعضی از حجج ضعیفه اتمام حجت می‌کنم که از طریق آنها حرکت کنید و واقع ثانوی را کشف کنید و آنچه اصابت کرد و اصلی را که جاری کردید بشود تکلیف تو و من نیز قبول می‌کنم. ملاحظه می‌کنید که روش تفاوت می‌کند.

به همین جهت منطق فقه حکومت چون در حوزه‌ی اعتباریات تعریف می‌شود تا حدی متفاوت می‌شود، مثلاً با منطق فقه العباده.

مبحث دیگر بحث موضوع فقه حکومت است. فقه حکومت چیست؟ که بحث خیلی مهمی است. آیا موضوع فقه حکومت قدرت است؟ چنان‌که در علوم سیاسی جدید و مدرن گفته می‌شود؟ اصلاً آیا دعوا بر سر قدرت است که چه کسی، چقدر از قدرت را تصاحب کند؟ یا نه، موضوع اصلاً موضوع فقه حکومت تدبیر مُدن است؟ بناست شئون را تدبیر و تنظیم کنیم. یا ممکن است موضوع فقه حکومت یک چیز متعالی‌تری تلقی شود. به هر حال این بحث بسیار مهم است که البته اکنون در مقام ورود به این مباحث نیستیم.

مسائل فقه حکومت نیز همین‌طور است. در تعریف ملاحظه کرده بودید که دو سه نوع دسته‌بندی از مسائل را گنجانده بودیم. مثلاً عرض کردیم وقتی حکومت چهار رکن دارد یکی از مدل‌ها و الگوها برای طبقه‌بندی مسائل فقه حکومت این است که حسب این چهار رکن طبقه‌بندی کنیم. این بحث بسیار مهم است، چون ما در اینجا راجع به بخشی از فقه بحث می‌کنیم که فعلاً در منابع فقهی موجود ما سامانه‌ی ساختارمندی ندارد، و لذا ملاحظه می‌کنید که طی این قریب به دو قرن اخیر که مسئله یک مقدار جدی‌تر طرح شده است، عمدتاً مباحث مربوط به حاکم و بلکه در ذیل آن مسائل دیگر ارکان، فی‌الجمله کجا بحث می‌شود؟ در کتاب البیع بحث می‌شود. آیا کتاب البیع جای بحث حکومت است؟ فقهای ما در آنجا استطراداً وارد شده‌اند و همان‌جا هم بحث کردند. حضرت امام هم حتی بخشی از آراء و نظراتشان در کتاب البیع آمده است. معلوم می‌شود ساختار ندارد و اصلاً هنوز نظمی پیدا نکرده. اگر قرار باشد نظمی پیدا کند باید یک چارچوب بدهیم و دیگرانی هم اگر از معاصرین وارد شده‌اند و گاهی بحث تفصیلی کرده‌اند مثل بعضی از حضرات و ازجمله آقای منتظری، مباحثشان ساختاری نداشته است. پیشتر هم عرض کردیم که به نظر می‌رسد به‌شدت تحت تأثیر کتاب الاحکام السلطانیه ماوردی است. یک کتاب حدود ۲۰۰ صفحه‌ای و جمع‌وجور است. یک ساختار نسبی هم دارد، اما این ساختار منطق مشخصی ندارد. از مبحث انعقاد امامت آغاز می‌شود، یک مقدار بحث مالیات و مسائل مربوط به جرایم و جناحی و این‌جور مباحث. یعنی یک ساختاری که بگوید ارکان حکومت کدام‌هاست و حسب آنها سازمان‌دهی کند، ندارد.

به نظر ما بهترین ساختار همین است که فقه‌الحکومه را حسب ارکان اربعه‌ی حکومت در نظر بگیریم. البته اگر قبول کنیم که ارکان حکومت همین چهارتاست که پیشنهاد ما هم همین چهار رکن است و نه براساس آنچه که متعارف است. در علوم سیاسی نیز بسا براساس تفکیک قوای پذیرفته‌شده که کمابیش تصور شده است قالبی کامل است، مباحث حقوقی و شبه‌فقهی را به همان صورت تقسیم می‌کنند، ولی اینها کافی نیست. چون آنها ارکان اربعه‌ای را که ما مطرح می‌کنیم، لحاظ نمی‌کنند. در حقوق اساسی مدرن امام جایگاه ندارد. در فقه ما و نگاه سیاسی اسلامی و خاصه شیعی است که امام جایگاه دارد و امت در قبال امام هویت پیدا می‌کند و امام در قبال امت. لهذا ساختاری که ما فکر می‌کنیم باید روزی به فقه الحکومه بدهیم و قهراً مسائلش را هم در ذیل همان ساختار دسته‌بندی می‌کنیم همین تقسیم به حسب ارکان اربعه‌ی حکومت است. به این جهت مسئله‌ی مسائل و تقسیمات بحوث به این ترتیب معلوم می‌شود و در ذیل آنها نطاق و قلمرو هم مشخص می‌شود. در حوزه‌ی معرفت هر دانشی قلمرویی دارد و مساحت و ساحت حکومت نیز تابع همین چارچوب ارکان اربعه خواهد بود. یعنی اگر ارکان اربعه را برای حکومت بپذیریم، آنگاه هم مسائل، هم تقسیمات و هم قلمرو مشخص خواهد شد.

غایت فقه الحکومه و پیامدهای آن هم بحث بسیار مهمی است. حسب تلقی‌ای که از ماهیت و موضوع حکومت و همچنین موضوع مسائل فقه حکومت باشد، آنگاه غایت متفاوت می‌شود و یا بالعکس، غایت بر مسائل تأثیر می‌گذارد و حتی ممکن است بر موضوع تأثیر بگذارد. این مطلبی که عرض می‌کنیم اشاره دارد به همان نظریه‌ی تناسق که ما در صورت‌بندی و تکون علوم مطرح می‌کنیم. مستحضر هستید که اصولاً آن انسجام و تناسقی که بین مؤلفه‌های رکنی علم یا همان مؤلفه‌های پنج‌گانه‌ای که دارد، پدید می‌آید، تکون پیدا می‌کند و علم پیدا می‌شود که عبارتند از مبادی، موضوع، مسائل، منطق و غایت. به این جهت است که می‌گوییم غایت با مسائل، مسائل با موضوع، موضوع با منطق و هر چهار با همدیگر و همه‌ی اینها با مبادی در پیوند هستند و باید مجموعه را دید. باقی تابع این پنج رکن هستند. در هر صورت غایت فقه الحکومه نیز مبحث مهمی است که باید بحث شود.

مطلب دیگر نگاه بیرونی به فقه حکومت است و نسبت‌سنجی آن با سایر بخش‌های فقه و سایر علوم دینی. بحث موقع فقه حکومت است در نقشه‌ی علوم اسلامی و یا جایگاه فقه حکومت در جغرافیای علوم اسلامی. با توضیحی که به استناد کلمات حضرت امام و مرحوم آیت‌الله بروجردی رضوان الله تعالی علیهما عرض کردیم، موقعیت فقه حکومت یک موقعیت کانونی است. یعنی براساس نظر این دو بزرگوار فقه حکومت اصلاً گرانیگاه فقه اسلام و فقه شیعه است. همه چیز باید با فقه الحکومه تطبیق داده شود. چون امام می‌فرمایند که حکومت فلسفه‌ی فقه است و اگر فلسفه‌ی فقه است، یعنی مرکز و غایت فقه است. پس باید همه‌ی ابعاد و ساحات فقه سوگیری کند به سمت حکومت. مرحوم آیت‌الله بروجردی هم ملاحظه فرمودید که گفته‌اند اصلاً همه‌ی دین و اسلام سیاسی و اجتماعی است. حتی در فروع ظاهراً فردی هم رویکردهای اجتماعی به‌نحوی نهفته و تعبیه شده است. اگر این‌گونه باشد پس موقعیت فقه حکومت باید یک موقعیت محوری می‌شود. به این ترتیب اگر امروز کسی بخواهد جرئت کند و یک انقلاب ساختاری در فقه ایجاد کند باید ابتدا فقه الحکومه را سازماندهی کند و ساختارش را مشخص کند، سپس کل فقه را در حاشیه‌ی فقه الحکومه سازماندهی کند و به این ترتیب سامانه‌ای که اکنون بر فقه ما حاکم است کلاً زیر و رو خواهد شد. ان‌شاءالله روزی خداوند توفیق بدهد و در همین مجموعه‌ی خودمان و در چارچوب فقه تخصصی نظام‌ساز این بحث را تعقیب کنیم. ما اصلاً فقه را باید نظام‌مند ببینیم و آنگاه که نظام‌مند دیدیم گرانیگاه لازم دارد. منظومه یک شمسی لازم دارد که همه چیز حول محور آن بچرخد که همان فقه الحکومه است. بنابراین موقعیت فقه الحکومه اگر به‌عنوان یک علم به آن نگاه کنیم، نسبت به سایر علوم مورد بحث قرار خواهد گرفت، ولی نسبت به فقه که جزئی از آن قلمداد می‌شود به تعبیری باید گفت که جزء محوری آن است و نقطه‌ی ثقل فقه محسوب می‌شود.

دوازدهمین نکته‌ای که اینجا قابل طرح است و فی‌الجمله باید بحث شود، ضرورت‌ها و الزامات فقه الحکومه است. چه ضرورت‌هایی امروزه ما را متوجه فقه الحکومه کرده و واجبات و الزامات شتابناک آن و آنچه امروزه باید در فقه الحکومه فوراً به آنها پرداخت، کدام‌ها هستند، که بحث بسیار مهمی است.

پس تا اینجا تعریف را که مطرح اول بود عرض کردیم، امکان مورد اشاره قرار گرفت و در ذیل آن ضرورت‌ها مورد اشاره قرار گرفت، یعنی بحث دوازدهم فی‌الجمله مطرح شد، ولی اینکه یک فهرستی از بایسته‌های فوری تهیه کنیم، احتیاج به کار و بحث جدی دارد و ما الان وارد نمی‌شویم و از خداوند متعال توفیق می‌خواهیم که بتوانیم در زمان مناسب وارد کنیم.

به این ترتیب بحث امکان تعلق خطاب به عنوانات اعتباریه باقی می‌ماند. والسلام.

 

تقریر عربی

فنقول: فهل یمکن أن تقع الحکومه بما هی حکومه مکلَّفا أو لا؟ و بعباره أخری: هل هناک حقیقه یسع أن تقع محطّاً له؟، و بما ذا یتعلّق الخطاب فی الحکم الحکومی؟ و کیف هی؟

مرّ منّا کراراً و مراراً: انّ الموجود المفروض له الوجود، وإن شئت فقل: المفاهیم و مایتصوَّره الإنسان: إما «حقیقی» (أصالیٌّ) أو «غیرحقیقی» (إعتباری بالمعنی الأعمّ).

والحقیقی: إمّا یکون فی الخارج، فیسمّی «خارجیاً»، أو یکون فی الذهن، فیسمی«ذهنیاً»، أو یکون فی صقع نفس الأمر فنسمّیه «واقعیاً».

فالخارجی: إمّا له «وجود مستقلٌّ»، کالجواهر بأنواعها، فأنّ وجودها فی نفسها لنفسها؛ أو له «وجود غیرُمستقلٍ»، کالأعراض بأنواعها، فإنّ وجودَها عینُ وجود موضوعها، فهو رابطی غیرمستقلٍ؛ لأنّ العرض (کما قیل) اذا وُجد وُجد لا فی موضوع مستغن عنه.

والذهنی: إمّا نفسه حاضر فی وعاء الذهن فـ«حضوری» أو صورته حاصله فیه فـ«حصولی».

والواقعی النفس الأمری: کإستحاله اجتماع النقیضین؛ فإنّها وإن لم توجد فی الخارج، ولکنها لیست موهومه او إعتباریه محضه، بل هی واقعیه ثابته فی وعاء نفس الأمر؛ لأنه یستحیل أن توجد فی الخارج، و وجودها الذهنیه ایضاً لیست مستحیلهً، لأنّها موجوده فی وعاء الذهن. وبما أنّ نفس أمر کلّ شیئ بحسبه، فالموجودات النفس الأمریه تنقسم الی اقسام بحسب انواع نفس الأمر. و بیان أقسامه موکول إلی محله.

والإعتباری بالمعنی الأعمّ (الغیر الحقیقی بقول مطلق) : إمّا «إنتزاعی»، وهو الذی یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج کالأبوّه و البنوّه، و کالفوقیه و التحتیه؛ او «إشتراطی» و هو الذی لا یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج و لکن لیس هو إعتباریّاً صرفاً، بل تعنونه بالعنوان رهن شروط واقعیه معیّنه کالولایه للفقیه الجامع للشرائط مثلاً؛ أو «إختراعی»، وهو الذی لا یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج اصلاً، و کما أنّ تعنونه لیس رهن شروط خاصّه ایضاً، بل هو تابع لجعل الجاعل مطلقاً، فهو یکون إعتباریاً محضاً کنصب شخص لمنصب من المناصب من دون لحاظ أی وصف مبرِّر یوجد فی المنصوب مثلاً؛ و هذا القسم هو الّذی یصحّ أن یقال فیه: «إنّ حقیقه الإعتبار هی إعتبار الحقیقه».

و الحقّ: أنه لا جناح علی أن یتعلّق الخطاب بالعنوانات الإعتباریه بأقسامها، لا ثبوتا و لا إثباتاً؛ و یعضد المدعَی: أوّلاً وقوعه من قبَل العقلاء و الشارع، و هو أدلّ دلیل علی الإمکان و أقوی حجه علی الجواز. هذا إثباتاً، و أما ثبوتاً فالأمر فی الإعتباریات سهل.

جلسه ۶۶۱ خارج اصول ۱۰-۸-۹۶

 

موضوع: فائده: فی جدوله البحوث الأساس الّتی ینبغی أن یبحث عنها فی المظانّ حول فقه الحکومه

 

بحث ما در تقسیم حکم به فردی و اجتماعی بود. عرض کردیم بخش عمده‌ی احکام اجتماعی همان احکام حکومتی یا حکومی و تشکیل‌دهنده‌ی فقه الحکومه هستند. ولو اینکه بین حکم اجتماعی بالمعنی الاخص با حکم حکومی نسبت عام و خاص من‌وجه است؛ یعنی حکم جماعی را به دو معنا به کار می‌بریم. یک بار بالمعنی الاعم و الاوسع به‌کار می‌بریم، یعنی هر آن امری که جز به قیام جماعت و به‌صورت گروهی، محقق نمی‌شود. این معنای عام حکم جماعی و اجتماعی است و بخشی از این که بخش عمده‌ی آن است با سازکارهای خاصی که از آن به حکومت تعبیر می‌شود، تحقق‌یافتنی است، چه در مقام اجرا و تطبیق و چه در مقام تحصیل غایات. تا حکومتی تشکیل نشده باشد آنها بر زمین خواهند ماند. به همین جهت اگر عده‌ای ادله‌ی ضرورت تشکیل حکومت را کافی ندانند و برای حتی برای فقیه هم ولایت قائل نباشند، از همین راه وارد می‌شوند و می‌گویند امور حسبه؛ یعنی چیزهایی که شارع به تعطیل و ترک آن راضی نیست. مسجل است و می‌دانیم که بسیاری از امور هست که شارع هم رضا به تعطیل و انعطال آن نمی‌دهد. لااقل از این باب است که فقیه باید قیام کند به تشکیل حکومت و برای تحقق و اجرای حدود الهی حکومت ایجاد کند. چون بدون سازکار حکومی بسیاری از احکام الهی اجرا نمی‌شود و بر زمین می‌ماند و می‌دانیم که خداوند متعال کار عبث نفرموده است. این‌طور نیست که این‌همه احکام وسیع که در قالب فروع فقهیه با این شمارگان گسترده تجلی و تبلور پیدا کرده که بعضی از اعاظم فرموده‌اند افزون بر چهل‌هزار فرع فقهی داریم. اگر کسی در بعضی منابع مفصل مثل جواهر مرحوم صاحب جواهر مطالعه کند و شمارش کند، شاید امثال جواهر همین میزان فرع فقهی داشته باشد و مندرج باشد. شارعی که این‌همه احکام صادر فرموده، آن احکامی که فقهای ما به عنوان فروع فقهیه استنباط می‌کنند من درآوردی که نیست، اینها مستند به ادله‌ی معتبره است. یعنی جواهر از نظر ما احکام الله است، ولو احتمال می‌دهیم که در خلال آن بعضی از استنباط‌ها به خطا رفته باشد، اما بعض است و مانع نمی‌شود که بگوییم جواهر مجموعاً احکام الله است. یک‌چنین مجموعه‌ای را حق‌تعالی نازل فرموده باشد و بخش عمده‌ی آن اجتماعی بوده باشد، یعنی باید گروهی اقدام بشود و بخش عمده‌ای از این اجتماعیات سیاسی و حکومی باشد و باید با سازکار به نام حکومت تحقق پیدا کند بعد بگوییم لازم نیست حکومت تشکیل بدهیم. مثل این است که این‌همه انبیاء آمده باشند، کتب و این‌همه دستور آورده باشند، بعد هم بگویند اینها برای خوشایند مردم بود و فقط برای این بود که خدا خواست العیاذ بالله خودنمایی کند اینها را اظهار فرموده است و قصد تحقق نداشته‌اند. در حالی‌که قطعاً آن مقدار از احکام الهی که با سازکار حکومت تحقق‌یافتنی است بیش از آن مقداری است که بدون سازکار حکومی عملی‌شدنی است و اجتماعی است و جماعت باید اقدام کنند. آنچه اجتماعی است اگر با بخش فردی دستورهای اسلام و فروع و احکام اسلام مقایسه بشود اصلاً قابل قیاس نیست؛ یعنی احکام فردی اقلی و بخش کوچکی از فقه است و این در حالی است که عرض کردیم آن بخش هم رویکرد اجتماعی دارد و علی‌القاعده آثار اجتماعی بر آن مترتب است.

کلامی را از مرحوم آیت‌الله بروجردی (ره) در کتاب صلاه ایشان دیدم که خیلی جالب است. ما عرض کردیم که در بیان نسبت بین احکام اجتماعی و احکام حکومی، نسبت اینها عام و خاص من‌وجه است، داریم احکامی اجتماعی که حکومی نیست و احکام حکومی‌ای که اولاً و بالذات اجتماعی قلمداد نمی‌شود. ذیل آن این مطلب را مرحوم آیت‌الله بروجردی نقل کردیم: «لا یبقى شک لمن تتبع قوانین الإسلام وضوابطه فی أنه دین سیاسی اجتماعی، ولیست أحکامه مقصوره على العبادیات المحضه المشروعه لتکمیل الأفراد وتأمین سعاده الآخره، بل یکون أکثر أحکامه مربوطه بسیاسه المدن تنظیم الاجتماع».[۱] اگر کسی در تتبع و فحص کافی در قوانین اسلام و ضوابط شرع مقدس بکند خواهد دید که اسلام دین سیاسی و اجتماعی است و احکام آن محدود به عبادات محضی نیست که فردی باشد، و فقط تضمین سعادت اخروی باشد، بلکه اکثر احکام آن مرتبط به سیاست مدن و تنظیم جامعه است.

با این اوصاف آیا می‌توان گفت که خداوند متعال نظر به تأسیس حکومت ندارد؟ من نمی‌دانم بعضی‌ها مطالبی را به زبان می‌آورند، به این نظرات فکر نکرده‌اند؟ چه عواملی سبب می‌شود که ذهنشان این‌گونه شکل می‌گیرد و به مسائل واضح بدیهی تردید می‌کنند. حضرت امام می‌فرمایند از بدیهیات است، و تصور ولایت فقیه برای تصدیق آن کافی است.

بنابراین اگر نگاه ما به فقه و شریعت دقیق باشد، خواهیم دید که اکثر احکام در مسیر سیاست مدن و تنظیم اجتماع است. حضرت امام در یکی از جملات بلند خود می‌فرمایند: «حکومت فلسفه‌ی تمام فقه است». این جمله به چه معناست؟ اگر کسی این نگاه را داشته باشد و درنتیجه نقطه‌ی ثقل فقه را حکومت بگذارد و آن را از نو سازماندهی کند چگونه می‌شود؟ گرانیگاه فقه حکومت است. فلسفه‌ی فقه حکومت است. اگر فقیه ما به فقه فردی نگاه کند و فردگرا باشد، فقه یک سامانی پیدا می‌کند، اما اگر مثل حضرت امام حکومی‌اندیش و اجتماعی‌اندیش باشد و با این ذهنیت طرحی دراندازد و ساختار و هندسه‌ای را به فقه بدهد و صورت‌بندی کنند، فقه اصلاً طور دیگری خواهد شد. البته چنین چیزی پهلوان می‌خواهد و فهمی می‌خواهد که چنین طرحی را دراندازد. این‌جور نشود که فقه حکومت بشود تعلیقه و حاشیه بر فقه و طفیلی فقه. الان این‌جور است. اگر یک نفر بحث فقه حکومت بگوید انگار یک گوشه‌ای از فقه را متورم کرده و فقه سر جای خودش هست.

مسائلی که در این موضوع باید بحث شود ده محور است که اجمالاً به شرح زیر است:

۱٫ تعریف فقه الحکومه که به اختصار مطرح کردیم.

۲٫ مبادی تصدیقی فقه حکومت. اینکه می‌گوییم تصور نکنید یک سرفصل است، همین فصل اگر تفصیل پیدا کند دو سه جلد هم کفایت نمی‌کند که همین مبادی تصدیقیه را بحث کنیم. نگاه اسلام به انسان چیست؟ نگاه اسلام به جامعه چیست؟ نگاه اسلام به ارزش‌ها چیست؟ نگاه اسلام به دنیا چیست و نسبتش با آخرت کدام است؟ نگاه اسلام به ابرارزش‌هایی مثل عدالت و تقوا چیست؟ انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی که البته من نوعاً می‌گوییم مبانی انسان ـ جامعه‌شناختی و این دو را نمی‌توان تفکیک کرد. تا برسیم به مباحث مربوط به هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، غایت‌شناسی دین، قلمروشناسی دین و بسیاری مباحث دیگر. به تعبیری عمده‌ی مباحثی که در قالب حکمت و علوم عقلی و خاصه در چارچوب فلسفه‌ی دین قابل طرح است، این بخش را تشکیل می‌دهد.

ان‌شاءالله ادامه‌ی ساختار را در جلسه بعد مطرح می‌کنیم.

 

تقریر عربی

فنقول: ینبغی أن یبحث عن فقه الحکومه علی مستوَیین: ۱ـ بلحاظه علی مستواه الموجود و علی الصعید الواقع و کما هو کائن حالیّاً (نظره بَعدویه). ۲ـ بلحاظه علی مستوی کماله المطلوب و کما ینبغی أن یکون و سوف یکون (نظره قَبلویه). ینبغی علی الباحث عن شأن فقه الحکومه علی مستوی نظره قَبلویه أن یبحث حوله فی المظانّ فی محاور مختلفه، و عمدتها کالتالی:

۱ـ تعریف فقه الحکومه.

۲ـ إمکان فقه الحکومه.

۳ـ مبادئ فقه الحکومه التصدیقیه (و هی کثیره و متنوعه جدّاً).

۴ـ مصادر فقه الحکومه.

۵ـ منطق فقه الحکومه و أسالیبه الدّراسیه.

۶ـ موضوع فقه الحکومه.

۷ـ مسائل فقه الحکومه.

۸ـ تقسیمات بحوث فقه الحکومه و هَندستها الصوریه.

۹ـ نطاق فقه الحکومه و مساحته.

۱۰ـ غایه فقه الحکومه و معطیاته.

۱۱ـ موقع فقه الحکومه فی خریطه العلوم الإسلامیه بوصف عام و الفقه بوصف خاص.

۱۲ـ دوافع فقه الحکومه و واجباته المعجّله الیوم.

و لکن نحن نجتزء بالبحث عن «التعریف» (و مرّ البحث عنه) و «الإمکان»، و نغضّ البصر عن سائر البحوث، رعایه لمضیق المجال، و نجعل إشباع البحث عنها إلی عاتق الزمان، و «لا تَدرِی لَعلَّ اللهُ یحدِثُ بَعدَ ذلکَ أَمراً».


جلسه ۶۶۰ خارج اصول ۸-۸-۹۶

 

موضوع: تعریف فقه الحکومه و بیان ممیِّزاته عن غیره، و و إیضاح النسبه الموجوده بینه و بین الأحکام الجماعیه

 

راجع به این موضوع بحث می‌کردیم که حکم اجتماعی غیرحکومتی که اولاً و بالذات حکومتی نیست، چه نسبتی با حکم حکومتی که علی‌القاعده و غالباً اجتماعی هم هست، دارد و دَوَران بین این دو چه باید کرد.

قبل از این بحث که در دوران بین حکم اجتماعی بالمعنی الاعم که احیاناً شامل اجتماعیات حکومتی هم می‌شود، و نه حکم اجتماعی محض که حکومتی هم باشد، در مقام دوران بین حکم اجتماعی و حکم فردی، در صورتی‌که قرینه‌ای پیدا نکنیم و از متن نتوانیم استظهار کنیم، در اینجا باید چه کنیم؟ براساس ادله‌ای گفتیم حمل بر فردانیت باید بکنیم.

امروز می‌خواهیم در مورد سؤال دوم بحث کنیم و آن اینکه در دوران بین حکم اجتماعی و حکم حکومی، یعنی اگر امری داریم و یا نهی پیش روی ماست و نمی‌دانیم مدلول این خطاب آیا اجتماعی محض است یا حکومی است، به کدام حمل کنیم؟ تکلیف حکومت است که قیام کند یا تکلیف جامعه است؟ نزاع‌هایی شبیه به اینکه بعضی طرح می‌کنند آیا باید در شئون فرهنگی حکومت دخالت بکند یا نکند؟ تا چه حدود؟ بعضی طرح می‌کنند که مسئله‌ی فرهنگ حکومتی و دولتی نیست و باید به مردم سپرده شود. این شعار زیبایی است اما توام با مغالطه. همه‌ی شئون که به نحوی با سرنوشت جامعه مرتبط است، به یک درجه‌ای از درجات حکومتی نیز هست و اگر کسی بگوید در امر حکومت باید دخالت کند به معنای دولتی‌کردن فرهنگ نیست، چنان‌که در اقتصاد هم همین‌طور است که هم بخش خصوصی دارد و هم بخش دولتی. فرهنگ هم همین‌طور است. لهذا اینکه گاهی نزاع‌های بی‌حاصل و بلکه بی‌مبنایی در می‌گیرد، غالباً و نوعاً تحت تأثیر تفکرات وارادتی است که حدود دخالت دولت در فرهنگ چیست؟ اگر به این لسان گفته شود خوب است و روشن است که همه‌ی‌ شئون فرهنگی به عهده‌ی دولت و حکومت نیست، اما گاهی این‌جور موضع گرفته می‌شود که اصولاً حکومت نباید در امور فرهنگی دخالت کند. یعنی اهمیت و خطورت فرهنگ به اندازه‌ی اقتصاد نیست؟ چطور در اقتصاد در جاهایی الزام می‌کنیم و الزاماتی برای مردم داریم و حکومت هم در آن دخالت می‌کند؛ حال آیا در فرهنگ نباید دخالت کند؟ به هر حال این بحث در این چارچوب قابل طرح است.

به‌نظر می‌رسد که ما یک مختصری راجع به ماهیت فقه حکومت که الان یک طرف مقارنه و مقایسه‌ی ما و یک طرف دوران است، مطرح کنیم. ببینیم اصلاً فقه حکومت با فقه اجتماع یا احکام اجتماعی یا همان حکم جماعی چه تفاوتی دارد. مختصات حکم اجتماعی را عرض کردیم. مختصات فقه حکومت و فقه السیاسه چیست؟

قبلاً تعریف کردیم ولی تعریف را تفصیل دادم و عناصر بیشتری را وارد کردم که در مقام مقایسه بتوانیم از آن استفاده کنیم. تعریف ما از فقه حکومت این است: «فقه الحکومه عباره عن مجموعه متنسَّقه من الأحکام الموضوعیّه و الوضعیّه و التکلیفیّه الّتی تتعلّق بکلٍّ من “الإمام” (الرُّعاه) و “الأمّه” (الرَّعایا) و “العمّال” فی “أرض” معیّنه، بوصف کونهم کذلک، بیاناً لحقوق و تکالیف کلٍّ منهم بالنسبه إلی غیره، و تنظیماً لشؤونهم المشترکه». در این تعریف سعی کرده‌ام عناصر فقه حکومت را به‌صورت حداکثری ذکر کنم. چون یک وقت یک تعریف ساده و ابتدایی می‌کنیم، در حد شرح الاسم و یا در حد انتقال معنا، یک‌بار هم می‌خواهیم تعریفی ارائه کنیم که بناست در مورد جزءبه‌جزء آن بحث کنیم. احیاناً بناست بین فقه حکومتی و فقه اجتماعی مقایسه کنیم. هرچه جزئیات و عناصر دقیق‌تر ذکر شوند امکان مقایسه بهتر و بیشتر فراهم می‌شود. به همین جهت عناصر زیادی را در این تعریف وارد کرده‌ام.

اولاً عرض کردیم که فقه الحکومه مجموعه‌ی متنسقه‌ای از احکام است. مجموعه‌ی انباشته‌ی منسجمی از احکام است. تصور نشود که فقه حکومت مجموعه‌ای از قضایایی متشتته‌ای است که انباشته شده است. قضایای انباشته‌ی متشتته نیست و سامانه و انسجام و نظم و نسق و نظامی دارد. چون اساساً فلسفه‌ی فقه حکومت ایجاد نظام است و نمی‌تواند خودش بی‌نظام باشد. چیزی که فلسفه‌اش تنظیم است نمی‌تواند بلاتنظیم باشد. بنابراین باید متنسق و منسجم باشد و هماهنگ و سامانمند باشد.

در مورد احکام هم انواع سه‌گانه‌ی احکام را آورده‌ایم که در تقسیم حکم به تکلیفی و وضعی که به‌صورت ثنائی و دوگانه تقسیم می‌کنند ما در آنجا اجمالاً سه‌گانه تقسیم کردیم. عرض کردیم که احکام یا موضوعی است و در واقع شارع یک سلسله موضوعات را جعل فرموده است، یا وضعی است و وضعی را غیر از موضوع قلمداد کردیم و یا تکلیفی است. در فقه حکومت نیز یک سلسله موضوعات هست که در فقه حکومت لحاظ شده است، و نیز یک سلسله وضعیاتی است که صورت بسته است و همچنین یک سلسله تکالیفی است که در فقه حکومت وجود دارد.

تکالیف را هم دو سویه می‌بینیم که در اصطلاح جدید گفته می‌شود حق و تکلیف. ما در اینجا حق را هم نوعی تکلیف قلمداد می‌کنیم. در واقع این تکلیفی که اینجا می‌گوییم با اصطلاح حقوقیِ رایجِ جدید تفاوت دارد و عین همان نیست و تکلیفیه را به همان معنای فقهی و اصولی آن به‌کار می‌بریم. با ذکر اینکه مجموعه‌ی متنسقه‌ای از موضوعیه و وضعیه و تکلیفیه است باز یک جهت دیگر هم در تعریف گنجاندیم و آن اینکه انواع مسائل فقه حکومت هم مورد اشاره قرار گرفت. یک نوع از طبقه‌بندی مسائل فقه حکومت در اینجا ذکر می‌شود. البته ممکن است به لحاظ کمّی، احکام تکلیفیه حجم بیشتری را به خود اختصاص بدهد؛ اما معلوم می‌شود که در فقه الحکومه هم بحث‌های موضوع‌شناختی است و هم بحث‌های حکم وضعی هست و هم مباحث حکم تکلیفیه هست.

جهت سومی که در این تعریف لحاظ شده این است که اطراف و ارکان حکومت هم ذکر شده. بعضی ممکن است چنین تصور کنند که حکومت یک رکن بیشتر ندارد و آن رکن حاکم است. اگر کسانی برای مردم در حکومت هیچ نقشی قائل نباشند، فارغ از اینکه این نقش در امر ایجاد مشروعیت باشد و یا در جهات دیگر، ممکن است همین‌طور تصور کنند و بگویند که اصولاً حکومت تک‌رکنی است و رکن حکومت نیز حاکم است. یا بعضی درگ بگویند علاوه بر رکن حاکم مردم هم نقش و سهمی دارند در چارچوب حکومت و رکنی هستند در حکومت. بعضی ممکن است به همین دو رکن کفایت کنند، ولی به نظر می‌رسد که رکن سومی هم داریم، هرچند در نوع امور جایگاه طولی داشته باشد و نه عرضی، مثلاً با حاکم یا امت نسبت طولی داشته باشد و نه عرضی. ولی به هر حال آن هم رکنی است، رکن سلطات، قوا و عمال. نباید تصور کرد که سلطات و قوای ثلاثه همگی از شئون ولی امر هستند. این حرف به یک معنا درست است، چنان‌که بعضی از معاصران هم در نظرات اولیه خود به این مسئله تصریح و تأکید داشته‌اند، ولو بعدها نظرشان تغییر کرد و احیاناً قوا را بر ولایت ترجیح دادند و نقش ولایت را به حد نظارت تنزل دادند و فروکاستند، ولی نظر اولیه‌ی آنها این بوده که اصلاً قوا شأنی ندارند و بازوان و ابزار ولی امر هستند، ولی به نظر می‌رسد که قوا و کارگزاران، در عین حال، در این چارچوبه جایگاه خاصی دارند و نقش رکنی دارند و رأساً مسئولیت‌هایی برعهده دارند. این‌طور نیست که بگوییم اگر اعمال صرفاً جایگاه طولی دارند، در آن صورت مسئولیتی نخواهند داشت و تمام مسئولیت‌ها برعهده‌ی ولی امر خواهد بود. درحالی‌که آنها نیز بازخواست می‌شوند و قوا باید جوابگو باشند و این‌گونه نیست که تصور بشود اینها عوامل و ابزار اعمال حکومت هستند، فقط ابزارهای اعمال حکومت نیستند، در بعضی از قسمت‌ها و شئون این‌جور نیست. مثلاً به حسب بعضی از نظرات رئیس قوه‌ی قضائیه شأن استقلالی دارد، هرچند که در قانون اساسی ما به انتصاب ولی امر است و احیاناً باید حسب فتاوای خودش عمل کند و باید جوابگوی فتوای خودش هم باشد. اصلاً بنا بر بعضی از نظرات همگی قضات باید مجتهد باشند، آیا فقط به این جهت است که بتوانند تشخیص بدهند یا مسئولیت بپذیرند؟ قاضی باید مسئولیت بپذیرد. قاضی‌القضاه و رئیس قوه حداقل باید مسئولیت بپذیرد. بالنتیجه اگر بر این عقیده باشیم که رئیس قوه باید حسب فتوای خودش عمل کند و فلسفه‌ی شرط اجتهاد همین است، و رئیس قوه نباید مقلد باشد و همه‌جا حسب فتوای ولی امر عمل کند. اشکال ندارد، در جهاتی و چه بسا در بعضی مواقع الزام هم باشد که حسب فتوای ولی امر باید عمل شود. به‌هرحال در یک نظام یک فتوا باید محور باشد. اما به معنای این نیست که در تمام امور باید این‌گونه باشد. زمان حضرت امام هم ایشان گاهی در بعضی از موارد ارجاع به غیر می‌داد و می‌فرمود چون فتوای من این است نمی‌شود و شما طبق فتوای فلانی عمل کنید. مثلاً در مسئله‌ی اراضی می‌فرمودند که طبق فتوای من کار انجام نمی‌شود و در آن زمان به آقای منتظری ارجاع می‌دادند. آقای منتظری هم ظاهراً در رأس کمیته‌ی سه نفره‌ای بود که موضوع اراضی را پیگیری می‌کردند، حضرت امام به ایشان ارجاع می‌داد.

بنابراین این‌گونه نیست که بگوییم سلطات و قوا و عمال و کارگزاران اصلی هیچ‌گونه مسئولیتی ندارند. چنین نیست و آنها نیز رکنی از حکومت هستند.

رکن چهارم سرزمین است. این‌طور نیست که تصور کنیم همین‌قدر که یک ولی امری در کنج عالم نشسته باشد و یک عده هم در سراسر جهان پراکنده باشند، بعد بگوییم این حکومت است. حکومت به این صدق نمی‌کند. ممکن است مراتبی از ولایت اعمال شود، اما نمی‌توان گفت که یک حکومت تشکیل شده و یک حکومت محقق شده است. سرزمین قطعاً یک رکن در تشکیل حکومت است. به همین جهت ما این چهار عنصر را در تعریف گنجانده‌ایم و قبلاً هم البته اشاره کرده بودیم. به نظر ما این چهار عنصر، عناصر مهم و ارکان حکومت هستند. آن احکامی هستند که تعلق می‌گیرند بر این احکام حکومت.

تعلق این ارکان به حکومت تعلق حیثی است، و تعلق یک حیثیتی از حیثیات است. چون اینها می‌توانند شئون و حیثیات مختلف داشته باشند. امام می‌تواند شئون و حیثیات مختلفی داشته باشد و به حسب هر حیثیتی حکمی به او تعلق پیدا کند. مثلاً نبی اعظم (ص) به حیث اینکه نبی است ممکن است بگوییم تکالیفی دارد، مثلاً اختصاصات النبی متوجه او می‌شود و به جهت دیگری ممکن است بما هو فرد، خود او هم باید به خودش و به کتابش و به وحی و به دیگر انبیاء و رسل ایمان بیاورد. یعنی به‌عنوان شخصیت نبی است، ولی به عنوان شخص نبی نیست و یا به عنوان شخصیت حاکم است و به‌عنوان شخص حاکم نیست و جزء امت است. گاهی به حیث امتی است که حکم متوجه ولی امر است، یعنی حکمی متوجه یکی از آحاد و افراد آن امت می‌شود. گاهی به اعتبار اینکه ولی امر است حکم دیگری به او متوجه است. لهذا تعلق احکام با لحاظ حیثیات صورت می‌پذیرد و یک رکن آنگاه رکن است که به حیث رکنیتش دیده شود و متعلق احکامی قرار بگیرد که اگر این حیثیت دیده شود متعلق نیست و بسا متعلق احکام دیگری خواهد بود. ولی امر به‌عنوان فردی از افراد امت وظایفی دارد. بنابراین عنصر دیگری که اضافه کرده‌ام به تعریف این است که با این حیثیت و با این صفت متعلق احکام باشند، از آن جهت که رکنی از امام است، یعنی رکنی از ارکان است، امت است، ولذا بین القوسطین آورده‌ام: بکلٍّ من “الإمام” (الرُّعاه) یعنی رهبران و مسئولان.

و “الأمّه” (الرَّعایا) که در اینجا منظور از رعیت تعبیر رایج ایرانی آن نیست که تعبیر ارباب و رعیت مفهوم سخیفی دارد. اینجا الرعایا یعنی شعب و مردم و ملت. و نیز عمال از آن جهت که عمالند. یک پلیس از آن جهت که کارگزار است، شأنی دارد و اختیاراتی دارد. می‌تواند سلاح بکشد، کسی را زخمی کند و یا حتی بکشد. در حین مأموریت جانی حمله کرده و جان عده‌ای را به خطر انداخته او حق دارد از اسلحه استفاده کند. اما اگر در خانه با همسرش دعوایش شد، حق ندارد از اسلحه استفاده کند. اگر از اسلحه استفاده کرد مجرم است و باید محاکمه شود. یعنی حکم فرق می‌کند با لحاظ آن حیثیت. به همین جهت موضوع «بوصف کونهم کذلک»، عنصر دیگر تعریف است که باید مورد توجه باشد. درواقع هویت احکام و قضایای فقه حکومت با این تعبیر بیان می‌شود. هویت قضایای حکمیه‌ای که در فقه حکومتی می‌آید هویتی است با لحاظ و با اعتبار کونهم کذا و بوصف کونهم کذا و به وصف اینکه اینها رکنی از احکام حکومت هستند و ارکانی از این جنس هستند. هویت این قضایا که در فقه حکومت لحاظ می‌شوند همین است و این فقره هویت احکام مندرج در فقه حکومت را نشانه رفته است و بیان می‌کند.

عبارت: «بیاناً لحقوق و تکالیف کلٍّ منهم بالنسبه إلی غیره و تنظیماً لشؤونهم المشترکه» اشاره به غایت دارد. در تعریف دو غایت را برای فقه الحکومه ذکر کرده‌ایم؛ چنان‌که برای حکم اجتماعی دو ملاک در تعریف آورده بودیم، اینجا هم دو غایت ذکر کرده‌ایم. ۱٫ «بیاناً لحقوق و تکالیف کلٍّ منهم بالنسبه إلی غیره» در واقع رابطه‌ی بین این ارکان را فقه حکومتی تنظیم می‌کند. کار فقه حکومت بیان رابطه‌ی حقوقی و تکلیفی حق‌التکلیفی است که همان مفهوم حقوقی‌اش مورد نظر ماست. بیان برای حق تکلیف ارکان نسبت به یکدیگر و نسبت به این غایت است.

۲٫ «و تنظیماً لشؤونهم المشترکه». غایت دوم فقه حکومت، تنظیم، تنسیق و سامان‌بخشی شئون مشترک این ارکان حکومت است. کار فقه حکومت در واقع سامان‌بخشی شئون ارکان حکومت است. در این تلقی که ما عرض می‌کنیم هیچ‌کس از ارکان حکومت خارج نیست. یعنی در جامعه اسلامی یک فرد بی‌طرف نداریم که در پوشش و چتر حکومت نباشد. کافر هم که کافر است یا ذمی است و یا حربی است و تکلیف او در حکومت روشن است و به همین جهت جزئی از ارکان حکومت است. به هر حال حکومت نسبت به کافر ذمی هم تکالیفی دارد و کافر ذمی نیز در قبال حکومت وظایفی دارد و حق و تکلیفی بین این دو تا برقرار است. به همین جهت کسی نمی‌تواند از زیر چتر این ارکان اربعه خارج شود و جزئی از این ارکان اربعه هست.

نکته‌ی دیگری که در اینجا تصریح شده که آشکار است و توجه فرمودید این است که آن احکامی که در فقه الحکومه مندرج است دو سویه است. در احکام حکومتی حکم یک‌سویه نداریم. اینکه بگوییم من یک طلبی دارم و حقی دارم و در مقابل تکلیفی بر من نیست، چنین چیزی نیست و دو سویه است. اگر من حقی دارم حتماً در ازای آن تکلیفی بر دوش من است. اگر دیگری در قبال من تکلیفی دارد، حتماً نسبت به من حقی هم دارد.

همچنین اگر تأمل کنیم قلمرو فقه حکومت هم در این تعریف مشخص است. و نیز مسائل فقه حکومت هم ذکر شده.

یک تذکر هم عرض کنیم و آن اینکه در شریعت غراء حکمی که حاکم شرعی هرگز نتواند در آن دخالت کند وجود ندارد. ولو به نحو ثانوی و در شرایطی حاکم اذن پیدا می‌کند که ورود کند. این‌طور نیست که بگوییم یک جایی هست که یک نفر بگوید من در امور شخصیه‌ی خودم در خانه اختیار دارم. بله درست است و اولاً و بالذات حاکم نمی‌تواند دخالت کند، اما یک نفر در داخل منزلش و در قالب احوال شخصیه اخلاق جامعه را به خطر می‌اندازد و حیات جامعه را تهدید می‌کند و به هر حال حاکم به نحو ثانوی حق دخالت پیدا می‌کند. ولی این فرق می‌کند بین اینکه اولاً و بالذات شأن حکومی باشد تا اینکه بگوییم ثانیاً و بالعرض حاکم در حکومت حق دخالت پیدا می‌کند.

دیگر اینکه اتجاه احکام شریعت علی الغالب اجتماعی و رویکرد اجتماعی غیر از اجتماعی‌بودن بالذات است، یعنی کلان فقه جهت‌گیری اجتماعی دارد و آنچه که حالت فردی دارد و اولاً و بالذات فردی است در فقه ما در اقلیت است، ولی شاید بتوان ادعا کرد که در عین حال اگر مجموعی نگاه کنیم رویکرد اجتماعی و فقه خاص شیعی حاکم است. به رغم این، نسبتی می‌توان سنجید و نسبتی هست بین فقه الحکومه و احکام اجتماعی یا حکم جماعی و به نظر می‌رسد که نسبت عام و خاص من‌وجه است؛ یعنی ما احکامی داریم که اولاً و بالذات آنچنان است که امور و شئونی داریم که فقط حکومتی است، هرچند اجتماعی نباشد و بالعکس، ممکن است اجتماعی باشد ولی حکومی نباشد. اولاً و بالذات حکومت مسئول نیست و وارد نمی‌شود. این را فی‌الجمله می‌پذیریم. حال اگر بخواهیم مثال بزنیم می‌توانیم به مراتبی از امر به معروف و نهی از منکر مثال بزنیم که است، یعنی مردم تکلیف دارند عمل کنند و حکومت وارد نمی‌شود، و بنا نیست که حکومت در خیابان تذکر بدهد. از آن طرف نیز مراتبی از امر به معروف و نهی از منکر است که مردم نباید دخالت کنند و شأن حکومت است. ما داریم احکامی که فقط حکومتی است یا فقط اجتماعی غیرحکومتی است، اما آنچنان که عرض در یک جهاتی اینها به نحو ثانوی وضعیت مشابه یکدیگر را پیدا می‌کنند.

 

تقریر عربی

فنقول: هو عباره عن «مجموعه مکثفه من الأحکام الّتی تتعلّق بکلٍّ من «الإمام» و «الأمّه» و «السلطات» علی صعید «أرض» معیّنه، تبیاناً لحقوق و تکالیف کلٍّ من هذه الأرکان بالنسبه إلی غیره، و تنظیماً لشؤونهم المشترکه، بوصف کونهم کذلک». و فقه الحکومه یترادف مع «الأحکام السلطانیّه» أو «فقه السّیاسه» أو «فقه الولایه» أو «فقه الخلافه» أو «فقه الدّوله» و أضرابها. و لایخفی أنّ هذا العنوان یشمل الحکم الحکومی بمعنی التّدبیری أیضاً.

فی إیضاح تعریفنا المقترح لفقه الحکومه و بیان النسبه الموجوده بینه و بین الأحکام الجماعیه.

فنقول: إنّ فقه الحکومه لمّا یتکوّن إلی الآن کعلم مستقل عن الفقه بوصف عام، بل یعدّ جزءاً منه؛ و کما أنه لیس مما یعبَّر عنه بـ«الدراسات الترکیبیّه بین العلوم» و البحوث المشترکه بین الأقسام، المسمّاه فی الفارسیه بـ«بینارشته‌ای» أو «میان‌رشته‌ای» و بالإنجلیزیه بـ«Interdisciplinary»؛ فإنّ الصحیح هو إطلاق هذه الأسالیب من الدراسات و البحوث إلی ما یجعل فیه موضوع واحد محطّاً للدراسه بین علمین مختلفین أو أکثر، بینما السیاسه و الحکومه هناک أُخِذت کالموضوع للفقه، و الفقه کالأحکام للسّیاسه و الحکومه؛ إلا أن تُلحق البحوث التی تُؤخذ الحکم فیها من علم و الموضوع فیها من علم آخر، بالدراسات الترکیبیه و المشترکه ایضاً؛ و لکنه یعدّ حینئذ من خلط «العلوم المضافه» بـ«الدراسات الترکیبیّه»، و علی أنّ الفقه لا یأخذ موضوعاتِه عن مأخذٍ واحد، بل الفقه یأخذها من الشارع تارهً، و ذلک عند ما یکون الموضوع من مخترعاته کالصوم و الصلوه؛ و من العرف العامّ أخری، و ذلک عند ما یکون الموضوع ممّا له لدی الناس متلقّی شائعاً کالبیع و الرباء؛ أو من المخصّصین کعلماء الإقتصاد ثالثهً، و ذلک عند ما یکون الموضوع من الدقّیات العلمیه؛ و من عرف المتشرّعه رابعهً، و ذلک عند ما یوجد لدیهم فی موضوع من الموضوعات معنی شائعاً یختص بهم أحیاناً. و علی أیه حال: لا مشاحّه فی الإصطلاح و الأمر فی التسمیات سهله لا صلبه؛ فعلیه یمکن أن یتجزّء الفقه و تتبدّل کثیر من أبوابه الأصلیّه إلی هذا النوع من الدراسات أحیاناً.

علی أیه حال: تعریفنا المقترح لفقه الحکومه یشتمل علی کلمات مفتاحیه شتی یلمح کلّ منها إلی جهه خاصّه، و أهمّها کالتالی:

۱ـ « مجموعه مکثفه من الأحکام»: فألمحنا بهذه اللفظه إلی إشتمال فقه الحکومه علی جمّ غفیر من أنواع الأحکام.

۲ـ «الّتی تتعلّق بکلٍّ من «الإمام» و «الأمّه» و «السلطات» (و عُمّالها) علی صعید «أرض» معیّنه»: فصرّحنا بهذه العباره إلی متعلّقات تلکم الأحکام، و کما أنه ألمحنا من خلالها إلی ارکان الحکومه الأربعه أیضاً.

۳ـ «تبیاناً لحقوق و تکالیف کلٍّ من هذه الأرکان بالنسبه إلی غیره»: فصرحنا بهذه العباره إلی إحدی غایتی فقه الحکومه المهمه؛ و کما ألمعنا بها علی کون تلکم الأحکام حقوقیاً تارهً و تکالیفیاً أخری؛ وهکذا لوّحنا بتلک العباره إلی کون الأحکام المتعلّقه بعلاقات أرکان الحکومه ذات وجهین.

۴ـ «و تنظیماً لشؤونهم المشترکه»: فأردنا من هذه اللفظات التصریح بغایته الثانیه، و هی أنّ فقه الحکومه یستهدف تنظیم و تمشیه الشؤون العامه و المشترکه للمجتمع.

۵ـ «بوصف کونهم کذلک»: فأردنا بهذه العباره الإیحاء إلی جهه وحیث تعلّق هذه الأحکام بکلّ من أرکان الحکومه.

۶ـ کما أنه حدّدنا باللفظات المذکوره فی بعض الفقرات، نطاق هذا القسم من الفقه.

۷ـ کما أنا ألمحنا فی بعض فقرات التعریف إلی مسائل فقه الحکومه ایضاً.

 

فائده: فی بیان النّسبه بین الأحکام الجَماعیّه و بین الأحکام الحکومیّه.

و إن کان لا یوجد فی الشریعه الغرّاء حکم لا یسع أن یتدخّل فیه الحاکم الشرعی أبداً و علی أیّه حاله و لو بنحو ثانوی؛ و کما أنّ أحکام الشریعه المقدّسه تمتلک علی الغالب إتّجاهاً جماعیّاً بنحو من الأنحاء؛ کما قال الفقیه المجدّد السید البروجردی (قدّه): «…لایبقی شک لمن تتبع قوانین الإسلام و ضوابطَه، فی انه دین سیاسی اجتماعی و لیست احکامه مقصوره علی العبادات المحضه المشرَّعه لتکمیل الأفراد و تضمین سعاده الآخره فقط، بل یکون اکثر احکامه مرتبطه بسیاسه المدن و تنظیم الإجتماع».

و لکن إذا نظرنا إلی الأحکام بنظره بدویه، تکون النّسبه بین الأحکام الإجتماعیّه و بین الأحکام الحکومیّه عامّه من وجه؛ فإنه یوجد هناک حکم یعدّ إجتماعیاً لا حکومیاً أوّلاً و بالذّات، کبعض مراتب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، و کما أنّه یوجد هناک حکم یکون حکومیّاً لا اجتماعیّاً محضاً کذلک، کبعضها الأخری.

جلسه ۶۵۹ خارج اصول ۶-۸-۹۶

موضوع: فأمّا معالجه الدّوران بین الحکم الجَماعی و بین أقسِمائه و أشباهه

راجع به تقسیم حکم به فردی و اجتماعی بحث کردیم. تعریف حکم فردی و حکم اجتماعی، ملاک فردانیت و جمعانیت حکم جماعی و اجتماعی، و تقسیمات حکم اجتماعی بالمعنی الاعم در مقابل حکم فردی. تقسیم اولیه‌ی آن به حکم جماعی حکومی و حکم جماعی شعبی و غیرحکومی و بعد حکم جماعی شعبی که حکم جماعی بالمعنی الاخص شد به اقسامش اشاره کردیم و چندین قسم را عرض کردیم. همچنین راجع به این پرسش که آیا امکان دارد حکم به جامعه و مجتمع بما هو مجتمع تعلق بگیرد. اشکالاتی به ذهن می‌رسد از اینکه جامعه حقیقت خارجیه ندارد، یک امر واقعی نیست. نظرات مختلفی را که در این زمینه بود مطرح کردیم و از بین وجوه مختلف شش احتمال را عنوان کردیم، احتمال چهارم را پذیرفتیم که به نحوی به هویتین مستقلتین در پیوند با یکدیگر اشاره می‌کند که در عین کثرت یک نحو وحدتی بین اینها لحاظ می‌شد و در عین حال کثرتی بین این دو هویت قابل طرح بود. به این نظر قائل شدیم و شماری از آیات را هم که بر این مدعا دلالت می‌کرد مورد استناد قرار گرفت و رسیدیم به این بحث که تمایزات بین این اقسام چیست. تمایزات بین حکم حکومی بالمعنی الاعم (فقه حکومت) و حکم جماعی بالمعنی الاخص چیست و بین حکم فردی و جماعی چه تفاوت‌هایی هست که عرض کردیم. گرچه جا دارد که در پایان جابه‌جایی در این مباحث و فصولی که مطرح کردیم صورت بپذیرد، چون این بحث پیشینه نداشت ما با تأمل و تدبری که می‌کردیم بحث را پیش بردیم. من مواجه نشدم با هیچ منبعی که به این موضوع پرداخته باشد. البته عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود. فحص نتوانستیم بکنیم و مجال فحص نیست، ولی براساس اطلاعاتی که داریم این بحث کمتر مطرح شده و لهذا ادبیات علمی کافی در این زمینه وجود ندارد. اما در عین حال اگر مجالی بود و مجالی باشد و روزی اگر ان‌شاءالله بنا بر این بشود که دوستان رساله بنویسند و تمهید مقدمات می‌کنیم که دوستانمان رساله‌های خود را در مجموع در همین سلسله دروس بنویسند و دفاع کنند. شاید یکی از موضوعات مهم همین باشد و یکی از شما رساله‌ی سطح یا چهارش را بر مبنای این موضوع قرار دهد. آنگاه عرض می‌کنیم که به کجاها می‌توان مراجعه کرد و چه بحث‌هایی قابل طرح است. می‌توانیم تفصیل دهیم و اثر ارزشمندی هم به دست خواهد آمد.

در هر حال ما مبنا را حل کردیم و گفتیم ما یک هویت جمعی هم داریم و یک چیزی به‌عنوان شاکله‌ی الشکالات داریم که متشکل از شاکله‌های افراد جزء و یا احیاناً گروه‌ها و فرایق جزئی‌تر است. در واقع جامعه متشکل است هم از افراد و هم از اجیال و گروه‌های اجتماعی کوچکتر و خردتر. آنها شاکلاتی دارند که جامعه برایند این شاکلات است و برای خودش هویتی قلمداد می‌شود. با این مبنا می‌تواند مخاطب قرار بگیرد. بحث را تا اینجا پیش بردیم و رسیدیم به اینکه اگر خطابی داریم و نمی‌توانیم فهم کنیم که این خطاب فردی است یا جمعی است و یا آیا جماعی بالمعنی الاخص و اجتماعی محض است و یا احیاناً اجتماعی توام با حاکمیت است؟ کما اینکه می‌توان پرسید که در تردید بین اقسام جماعی بالمعنی الاخص، ممکن است با هم اشتباه شوند. ما سه چهار تقسیم برای حکم اجتماعی کردیم که قسیم‌ها ممکن است با هم مشتبه شوند. خطاب و امری هست و نمی‌دانیم مراد کدامیک از این اقسام است. آنجا باید چه کنیم؟ یعنی در دَوران بین این ترددها چه باید کرد؟ و این مبحث آخرین مبحثی است که در این فصل باید بررسی کنیم.

 

دَوران بین فردی یا جماعی‌بودن خطاب

به نظر می‌رسد که این دوران، همانطور که گفتیم، سه سطح دارد:

۱٫ در تردد فردی و اجتماعی‌بودن امر و خطاب را باید به کدامیک از این دو حمل کنیم؟

۲٫ در تردد بین حکومی و اجتماعی‌بودن به کدام باید حمل کنیم؟ ولو اینکه اجتماعی بالمعنی‌الاخص در اینجا محل بحث است و گفتیم اذ اجتمعا افترقا. وقتی می‌گوییم حکومی و جماعی معلوم می‌شود که جماعی را در معنای خاصی به کار می‌بریم و آن اجتماعی محض است و غیرحکومتی است. درحالی‌که حکم حکومتی بخشی از حکم اجتماعی است و فقه حکومتی بخشی از اجتماعیات دین است. گفتیم آن اوایل به تعبیر رایج در ادبیات غربی به آنها الهیات اجتماعی می‌گویند.

۳٫ در تردد بین اقسام اجتماعی بالمعنی الاخص و اجتماعی محض چه باید کرد؟

در مورد سومی بحث نمی‌کنیم. اینکه بگوییم اگر بین انواع حکم اجتماعی بالمعنی الاخص تردید شد چه باید بکنیم. چون اگر وارد شویم بسیار مفصل می‌شود و ما می‌خواهیم به همین میزان کفایت کنیم و از بحث خارج شودیم. ولی در مقام تحقیق تفصیلی باید به این مسئله پرداخت.

ابتدا باید در مسئله‌ی دوران امر و خطاب بین فردی و اجتماعی بحث کنیم. آیا فردی است؟ مثلاً گفته: «یا ایها الذین آمنوا»؟ آیا این خطاب مؤمنین بما هم جماعه و یک سنخی از انسان است و یک امت معینی با هویت جمعی مخاطب است؟ یا فرموده یا ایها الذین آمنوا اما تک‌تک مؤمنان مخاطب‌اند. «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ».[۱] درست است که خطاب در آیه جمع است، اما این فعل فردی است و هر فردی باید خودش روزه بگیرد و تکلیف فردی یک‌یک مؤمنان است. به خاطر دارید که در جلسات گذشته یک سلسله آیات را ذکر کردیم که ملاحظه کردید آن آیات به اشکال مختلف قابل تفسیر بود یا تفسیر شده بود. آیاتی که گاهی بعضی به تکلیف فردی حمل می‌کردند. مثلاً در مسئله‌ی قصاص گفته‌اند که مراد اولیای دم هستند، بنابراین یک نفر وارث مانده و پدرش کشته شده، او می‌تواند قصاص کند. یک وقت ممکن است کسی بگوید این امر یک امر اجتماعی است، برای اینکه هر فردی بخواهد قصاص کند، ورثه‌ی آن فردی که قصاص شده دوباره می‌خواهند انتقام بگیرند، مثل وضعیتی که در دوران جاهلیت بوده. پس اجتماع باید از این امر حمایت کند. ممکن است کسی بگوید این هم کفایت نمی‌کند، زیرا به صرف حمایت اجتماع هم مشکل حمل نمی‌شود و در هر امری متاع کفر و دین به مشتری نیست. این طرف یک عده حمایت می‌کنند و آن طرف هم عده‌ای دیگر. حال و هوایی که در این سال‌ها در کشور ما وجود دارد. هر مطلبی که گفته بشود، حق یا باطل ملاک نیست. یک عده این‌طرف هستند و یک عده آن طرف و نمی‌توان این مسئله را جمع کرد. بنابراین در این میان یک قوه‌ی دیگری لازم است و آن حکومت است، بنابراین امر، امر حکومی است و حکومت باید اینها را اجرا کند.

در این خصوص آیات متعددی را شاهد آوردیم و دیدیم که تفاسیر مختلفی راجع به آیات بود. بعضی می‌گفتند خطاب به حکومت است، بعضی می‌گفتند خطاب به جمع است، بعضی می‌گفتند خطاب به فرد است و یا ما لااقل خواستیم بعضی از موارد را این‌گونه معنی کنیم. در هر صورت این‌جور ادله و خطاباتی ما داریم. اینها را باید چکار کنیم؟ اگر در مقام فهم بین اینکه این خطاب فردی است یا جماعی بالمعنی الاعم است، مردد بودیم باید چه کنیم؟ آیا باید خطاب را حمل بر فردی بکنیم؟‌ یا حمل بر اجتماعی باید بکنیم؟ عین همان سؤالی که می‌گفتند که در تردد بین عینی و کفایی حمل بر عینی بکنیم یا کفایی. در تردد بین تعیینی و تخییری حمل بر تعیینی بکنیم یا تخییری؟ بر نفسی بکنیم یا بر غیری؟ همان بحثی که اصولیون در مباحث دارند، وقتی این مسئله را به‌عنوان فصلی در این سلسله از تقسیمات واجب باز کردیم، همین مطالب قابل طرح است و باید بگوییم کدام درست است.

راجع به یک‌یک آنها بحث کردیم و ادله را بررسی کردیم. در بعضی از مواقع مثل تعیینی و تخییری شش وجه و یا قول را مطرح کردیم، مورد ارزیابی قرار دادیم و به مختار رسیدیم. اینجا هم باید همین بحث را بکنیم. منتها اینجا به آن صورت قول و اقوالی نیست و با برنخوردیم که ببینیم اینجا چند قول است. بعضی می‌گویند فردی، بعضی می‌گویند اجتماعی، بعضی می‌گویند طور دیگر. پس به نظر می‌رسد که ما باید خودمان بحث کنیم. به همین جهت وجوهی به نظر می‌رسد که می‌تواند مؤید آن باشد که باید در مقام تردد خطاب و امر بین فردی یا جمعی‌بودن باید حمل بر فردی کرد. و بر این نظر نیز ادله و وجوهی را می‌توان اقامه کرد که به این جهات باید حمل بر فردی بکنیم.

اول وجه، تقریباً همان تقریری است که مرحوم آخوند در حمل واجب بر تعیینی، در مقابل تخییری اقامه فرمود، ولی با یک تفاوتی که آن اشکالی که حضرت امام بر ایشان وارد کردند بر تقریر ما وارد نخواهد بود. ما توجه داریم به این جهت که تقریباً همان تحریر و تقریب را می‌توانیم اینجا هم داشته باشیم، ولی اشکالاتی که در آنجا وارد می‌شد باید جواب بدهیم و بگوییم اینجا وارد است یا فقط آنجا وارد می‌بود.

آن تقریب این‌گونه بود که می‌فرمود: مقتضای اطلاق و مؤدای جریان مقدمات حکمت این است که خطاب مردد را بر فردی حمل کنیم. به این جهت که ما اینجا باید فرض کنیم که یک وجه فردی‌انگاشتن این خطاب و این حکمی که در درون این خطاب تعبیه شده است. یک وجه هم اجتماعی بالمعنی الاعم‌بودن است، چه اجتماعی محض و چه اجتماعی حکومی. وقتی بین این دو مقایسه کنیم بالوجدان این را می‌یابیم که اگر بخواهیم بر جمعانیت حمل کنیم و حکم را جمعانی قلمداد کنیم مؤنه‌ی زائده لازم دارد، چون معنای زائده دارد. به این جهت که حمل بر اجتماعی‌بودن حکم به این مفهوم است که همه‌ی مردم باید قیام کنند، همه‌ی‌ مردم اقامه کنند این امر را. یا اگر حتی بر نوع خاص از اجتماعی که همان حکم حکومی بود حمل کنیم باید دولتی تأسیس شود و حکومتی به این کار قیام کند.

معنایش این است که خطابی که آمده و وجوبی متوجه ما شده است، علاوه بر اینکه وجوبی بر ما توجه شده است، من به عنوان یک مسلمان و به مثابه مکلف مخاطب این خطاب هستم. یک‌وقت می‌گوییم من مخاطب این خطاب هستم و اقدام می‌کنم، یک‌وقت می‌گوییم من مخاطب این خطاب هستم به ضمیمه‌ی دیگران، یعنی همه با هم. در تخییری نمی‌گفت همه با هم. در آنجا در واقع می‌گفت هر کسی خودش. اگر حمل بر تعیینی هم بکنیم اگر من به تنهایی قیام کنم، تمام است و اگر دیگری نکرد، نکرد، ولی تکلیف از من ساقط می‌شد. اینجا فرض بر این است که در حکم اجتماعی ـ آن نکاتی که در ماهیت اجتماع و تفاوت‌های حکم اجتماعی با غیر آن عرض می‌کردیم اینجا به کار می‌آید ـ گفتیم مخاطب جمع است، یعنی جماعت بما هی جماعت. و گفتیم که در حکم اجتماعی فرد جز است نه جزئی و جزء از کل است. جزء اگر اقدام کند و میسر باشد که میسر نیست، اگر هم میسر باشد تا سایر اجزاء پای کار نیایند این جزء هم نمی‌تواند کاری بکند. مثل اینکه مثلاً جزء العله فراهم باشد، وقتی بقیه‌ی اجزاء فراهم نباشند عملاً انگار علت فراهم نیست. اگر فرد جزء از کل است، این جزء اولاً به یک معنا، بما هو جزء مخاطب نیست، ثانیاً اگر مخاطب است به عنوان جزء مخاطب است، یعنی بخشی از خطاب متوجه اوست که خطاب هم هویت جمعی دارد. بالنتیجه امتثال به صورت فردی یا خطاب به آن نیست یا امتثال اگر به صورت فردی انجام شود آن امتثال انجام نشده. چون در تعریف گفتیم حکم جماعی آن حکمی است که ادای آن عادتاً به لحاظ فردی میسر نیست، یا تحقق غایت آن در گرو اقدام جمع است. درنتیجه اگر حمل بر اجتماعی بکنیم مؤنه‌ی زائده لازم دارد و آن اینکه همه باید قیام کنند یا حکومت باید قیام کند تا غایت حاصل شود. مؤنه‌ی بسیار سنگینی است. و بالنتیجه حمل بر فردی این مؤنه را ندارد. اینجا با آن مسئله‌ی تعیینی و تخییری و تقریر مرحوم آخوند و اشکالی که بر این تقریر وارد می‌کردند فرق دارد. آنجا در واقع مسئله از این قرار بود که دو طرف هم مؤنه داشتند. امام این‌گونه اشکال کرد و فرود دو طرف مؤنه دارند. هر دو یک ضمیمه‌ای دارند چون قسیم هم هستند و با مقسم متفاوتند و اگر ضمیمه نمی‌داشتند با مقسم واحد می‌شدند. استدلالی که مرحوم آخوند می‌کرد و اشکالی که امام بر ایشان وارد می‌کرد، در مقام دوران بین تعیینی و تخییری حمل به تعیینی بود. آنجا آخوند گفت که حمل بر تخییری مؤنه‌ی زائده نیاز دارد، امام فرمود نه‌خیر؛ در هر دو مؤنه‌ی زائده داریم. برای اینکه هر دو قسم هستند و هر قسمی یک زائده دارد و با مقسم فرق می‌کند. آنجا جواب دادیم که این دقت شما یک دقت عقلی است و اشکال حضرت امام را وارد ندانستیم. اینجا عرض می‌کنیم که مسئله عقلی نیست و اصلاً عرفی است. وقتی خطاب آمد عرف می‌داند و خودش را به صورت طبیعی، مخاطب تلقی می‌کند. حال اینکه به سراغ این برویم که ضمائمی اضافه کنیم و بگوییم دیگران هم باید قیام کنند و حکومتی باید تأسیس شود و حکومت باید چنین و چنان کند، همگی مسائل عرفی است و عقلی نیست و عرف می‌گوید این‌گونه نمی‌شود و این سنگین‌تر است.

به بیان ساده‌تر ممکن است یک نفر بگوید بله، خطاب آمد، ولی من تصور کردیم که اجتماعی است و یا فکر کردم وظیفه‌ی حکومت است، لهذا قیام نکردم. در این حالت دیگران او را مذمت می‌کنند. اما اگر فردی انجام داد او را مذمت نمی‌کنند. خطاب آمد و او هم قیام کرد. کسی مذمت نمی‌کند و او هم می‌گوید خطاب بود و من هم احساس کردم وظیفه‌ام است. برای قیام فردی ملامت عقلائی نیست، اما ترک آن به ظن اینکه جماعی است یا حکومی است، موجب ملامت عقلا می‌شود. البته اگر قرینه‌ای بود و فرد به قرینه استشهاد کرد و گفت من به این قرینه احساس کردم اجتماعی است یا فردی نیست، اشکال نمی‌کنند، اما اگر بدون قرینه بگوید که من خیال کردم اجتماعی است و شرکت نکردم، عقلا او را ملامت می‌کنند.

وجه دوم را از محقق طهرانی، صاحب هدایه المسترشدین الهام می‌گیریم. آنجا ایشان استدلال کرده بودند که البته ما خدشه وارد کردیم. همه‌ی‌ اینها را خدشه وارد کرده‌ایم، ولی اینجا می‌گوییم مع الفارق است و می‌توان به آن استدلال‌ها، با اندکی تغییر، تمسک کرد.

وجه دوم این است که خطاب منصرف به فردی است. ما دو جور انصراف داریم و در آنجا هم عرض کردیم. از مرحوم سید در الذریعه نقل کردیم که ایشان قائل به توقف شده بودند. ولی بعضی دیگر به وضع انتساب داده بودند. نقل شده بود و گفته بودند که بعضی چنین گفته‌اند ولی ما متوجه نشدیم این بعض چه کسانی بودند. اما این‌گونه استدلال کرده بودند که اصلاً واجب جعل و وضع شده است برای عینی و تعیینی و نفسی. یعنی می‌گفتند لفظ دارد. آنها ادعای انصراف لفظی کرده بودند که اصلاً لفظ وضع شده است برای تعیینی و نه تخییری. درنتیجه حمل بر تخییری احتیاج به قرینه دارد چون استعمال مجازی می‌شود. این یک قول بود که در آنجا گفتیم اصلاً قابل اعتنا نیست و اینجا نیز هرگز چنین ادعایی نداریم. ولی یک انصرافی را مرحوم محقق طهرانی، صاحب هدایه المسترشدین فرموده بودند که در اینجا قابل تأمل است و ما نیز آن را پسندیده‌ایم. ایشان ادعا می‌کردند نه به انصراف لغوی و وضع لفظ، بلکه انصراف عرفی. ایشان می‌گفت که خطاب منصرف است به تعیینی و همین‌طور سایر اخواتش. اینجا هم می‌توان گفت که همین‌گونه است. اینجا نیز از جهت اجتماعی‌بودن حکم متوقف بر این است که باید دلیل اقامه کنید. اما اگر بخواهید حمل بر فردی کنید این‌گونه نیست و خودبه‌خود به فردی منصرف است. چون چیز اضافه‌ای نمی‌خواهد. این در واقع یک مدعایی است و گویی حمل طبیعی است و به طور طبیعی حمل می‌شود. مثلاً می‌گوید با تو حرف دارد می‌زند، وقتی به شما خطاب می‌کند نمی‌تواند بگویید با بقل‌دستی من بودید؟ نه‌خیر؛ به شما خطاب می‌کند.

می‌توان گفت که خطاب منصرف به فردی است، نه از آن جهت که بگوییم حقیقت در فردی به‌خصوص است و مرحوم صاحب هدایه هم این ادعا را نداشت، بلکه از آن جهت است که اگر خطاب را حمل بر جماعی بکنیم دلیل خاص می‌خواهد. در نتیجه برای اینکه زیر بار این مؤنه‌ی زائده نرویم می‌گوییم که اصلاً سراغ جستجوی قرینه و امثال اینها نرویم و همین فهم اولیه را که به صورت تلقایی دریافت می‌کنیم مبنا قرار بدهیم.

اینجا در مورد فرمایش حضرت امام گفتیم که ممکن است کسی بگوید همین حرفی را که شما اینجا مطرح می‌کنید، مرحوم آخوند هم زد و امام هم ایراد کرد. آنجا شما گفتید که این ایرادی که حضرت امام وارد کردند یک مبنایی دارد که این است که بین واجب تخییری و واجب تعیینه مداقه‌ی عقلی بکنیم و بعد تجزیه و تحلیل کنیم و بعد بگوییم واجب تخییری این خصوصیت را دارد و بعد بگوییم فرقش با تعیینی آن است و اینها هم خصوصیت تعیینی و تفاوتش با تخییری آن است و شما آنجا جواب دادید که اینها حرف‌های کنج حجره‌ای است. ما با عرف طرف هستیم. مخاطب خطابات شرعیه عرف است و لسان شارع لسان عرف است. آنجا این حرف را زدید، حال اگر در اینجا هم کسی همین‌گونه استدلال کند چه جوابی دارید؟ جواب می‌دهیم که قیاس در اینجا مع‌الفارق است. دو طرف در اینجا به آن اندازه که آنجا مساوی بودند مساوی نیستند. اینجا یک طرف مؤنه‌ی بیشتری را می‌برد. آنجا هم امام فرمودند که دو طرف قید لازم دارند والا با مقسم یکی می‌شوند اگر یکی از آنها قید نداشته باشد که در آنجا گفتیم این دقت عقلی است. ولی تفاوت این است که در آنجا ضمیمه و قید هر دو وجه عقلی بود و نیاز به تأمل و تدبر داشت، ولی در اینجا و در مسئله‌ی جماعی دقتی لازم ندارد و عرف سریعاً می‌فهمد و تا خطاب آمد احساس می‌کند که او را صدا می‌کنند و کسی به او امر می‌کند و این‌گونه نیست که مدّاقه‌ای لازم داشته باشد. اینکه به ذهن برسد این حکم اجتماعی است و این حکم حکومتی است به این سادگی نیست، ولی آن طرف چرا، عرف آن طرف را می‌فهمد و این طرف احتیاج به دقت علی دارد، ولی آنجا هر دو طرف احتیاج به دقت عقلی داشتند. اینجا یک طرف فهم عرفی است و یک طرف دقت عقلی است. بله اگر با دقت عقلی جلو برویم این اتفاق می‌افتد. لهذا اشکالی که آنجا حضرت امام بر فرمایش آخوند فرمودند اینجا به استدلال ما نمی‌تواند وارد باشد. به همین جهت نمی‌توان ما نحن فیه را با آنجا مقایسه کرد و این وجه را که اقامه می‌کنیم رد کرد.

وجه سوم: حمل بر جماعی (حکم اجتماعی) ما هر جا که حکمی آمد و تا متوجه نشدم که مخاطب این حکم خود من هستم به تنهایی یا همه‌ی ملت است یا حکومت است، بعد خودم را راحت می‌کنم و می‌گویم خطاب به همه‌ی اجتماع است، پس اگر همه با هم آمدند من هم می‌روم، یا اگر حکومت قیام کرد که خوب است و امر و خطاب ساقط می‌شود. اگر بخواهیم این‌گونه برخورد کنیم منتهی به انعطال احکام می‌شود و سبب می‌شود هر جا بهانه‌ای بیاوریم و بگوییم ما فکر می‌کردیم اجتماعی است و یا حکومی است. این موجب انعطال می‌شود و چنین چیزی دور از مرام عبودیت است. که البته این استدلال را در آنجا هم آوردیم و پاسخ‌هایی هم دادیم که به نظر می‌رسد در اینجا کارآیی ندارد. یعنی در اینجا فرق‌ها را عرض می‌کنیم. و آن اینکه بخواهیم احکام را حمل بر اجتماعی محض بودن یا حمل بر حکومی بودن و اجتماعی حاکمانه بودن، اگر بخواهیم حمل کنیم ظروف فراوانی می‌خواهد تا تحقق پیدا کند. اینکه همه برانگیخته بشوند و پای کار بیایند، همان‌گونه است که حضرت فرمود سوره‌ی هود مرا پیر کرد، یعنی آیه: «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ».[۲] اینکه جماعتی را پای کار آوردن و حکومتی را بنا کردن به این سهل و آسانی نیست.

به هر حال در همین آیه می‌تواند به عنوان مؤیدی مطرح شود. یا در آیه‌ی: «انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً»،[۳] گفته‌اند که خفافاً یعنی خطاب به یک نفر است. خطاب به این است که بروید بجنگید، تکی یا جمعی. به تعبیر آقا آتش به اختیاری. گفته‌اند که این خفافا یعنی فردی و مفسران گفته‌اند که ثقالاً اشاره به اقدام جمعی است که همه باید بروند و جنگ کنند.

یک تأیید دیگر اینکه تکلیف اصلاً به تعین است. مولا از من کار می‌خواهد و این با تعین و تشخص سازگارتر است وقتی خطاب می‌شود. در فردانیت این حالت بیشتر است. والسلام.

تقریر عربی

تبصره: کان المناسب للدّراسه فی ممیزات الحکم الجماعی و اقسامه، البحث عنها عند ما کنا نبحث عن تعریفه و تقسیمه. کما أنه کان المناسب للدّراسه فی طرائق التمییز بین الأنواع، البحث عنها عند ما نبحث عن الدوَران بین الحکم الجماعی و بین غیره. فعلی هذا ینبغی تنسیق نص المبحث بهذه الأسلوب نهایه.

فعلی أیّ حاله: ینبغی أن یبحث عن دوران الأمر بین الفردی و الجماعی بالمعنی الأعمّ تارهً، و عن دوران الأمر بین الجماعی المحض و الجماعی الحکومی أخری، ثمّ عن دوران الأمر بین کلّ قسم من الجماعی بالمعنی الأخصّ و بین قسیمه ثالثهً؛ و لکن نحن نجتزئ بالبحث عن الأوّلَین و نُلقی البحث عن الأخیر إلی عاتق المجال الموسّع إحترازاً عن التطویل. فیحری البحث من خلال فائدتین:

الفائده الأولی: فی الدّوران بین الفردی و الجماعی:

فنقول: الصحیح هو حمل الخطاب المردّد ظاهراً علی الحکم الفردی؛ و ذلک لوجوه کالآتی:

فالأوّل: الحمل علی الفردی هو مقتضی الإطلاق و مؤدَّی مقدمات الحکمه؛ لأنّ کلّ ما یقابله یحتوی معنی زائداً فیحتاج إلی مؤونه زائده ( وهی إثبات لزوم أدائه جماعیاً أو حکومیاً، و عدم کفایه إمتثاله فردیاً)، فلهذا إذا فرضنا کون الآمر فی مقام البیان، ولم ینصِب قرینه، فالحکمه تقتضی حمله إلی ما لا یجتاج إلی مؤونه زائده؛ و بعباره أخری: العقلاء یذمون من ترک إمتثال الخطاب بعذر کونه فی مظنّه الجماعیّ أو الحکومیّ عند ما لم تکن لدیه قرینه تُعضده.

و الثانی: الخطاب منصرف إلی الفردی، لا لکونه حقیقه فیه بخصوصه، بل لتوقف حمله علی الجَماعی إلى دلیل؛ لإنه یتضمن معنی زائداً (وهو إدعاء لزوم قیام الآخرین بإمتثال الخطاب معه و توأماً و کونه کالجزء للکلّ فی مقام تطبیقه) فیقتضی مئونه زائده. و هذا واضح عرفاً لا یحتاج إلی دقّه عقلیّه، بل الوجدان یقضی به.

و لا یرد علیه ما أورده الإمام الخمینی علی مقاله المحقق الخراسانی (قدّهما) فی الدّوران بین التعیینی و التخییری: (بأنّ کلاً من قسمی الواجب، یمتاز عن المقسم بقید، ولا معنى لأن یکون أحد القسمین مقیّداً دون الآخر، وإلاّ یلزم أن یکون القسم عین المقسم»‌ (تهذیب الأُصول: ج۱، ص۱۶۷)، فإنه علی فرض صحّه کلامه (قدّس سرّه) هناک فرق فارق بین الموضعین و هو أنّ قید أحد وجهی الخطاب (و هو الجمعانیّه) لا یخطر ببال المخاطب ما لم یقارن قرینه أصلاً، خلافاً للوجه آلاخر.

و الثالث: الحمل علی الجماعی یجعل الأمر الشرعی فی مظانّ الإنعطال و هو بعید عن مرام العبودیه؛ فإنّ توفّر الظروف لقیام الجماعه و إقدام الحکومه فی شیئ لا یحصل بسهوله و خفه، رغم أن قیام الفرد خفیف المؤونه (کما روی عن النبی (ص) أنه قال : «شَیبَتنی سوره هود»، و لهذا فسّر «خفافاً» فی الأیه بالنفر الفردی فی مقابل النفر الجمعی الّذی فُسّر به «ثقالاً»).

علی أنّ التکلیف مع التعیّن و التوحّد أوفق من التکثّر و التعدّد، و هو فی الفردانیه أوجد و معه أنسب من غیره.


جلسه ۶۵۸ خارج اصول ۳-۸-۹۶

موضوع: تعقیب البحث عن إمتیاز الحکم الجَماعی عن أقسِمائه و أشباهه

راجع به امتیازات حکم جماعی و دیگر اقسام و اشباه حکم جماعی بحث می‌کردیم. به اجمال عرض کردیم که حکم دارای اطرافی است. بر مبنای نظریه‌ی ابتناء، حکم دارای اطراف خمسه است و اگر بخواهیم حکمی را حکم دیگر قیاس کنیم باید براساس این اطراف و ارکان خمسه این دو نوع حکم را با هم مقایسه کنیم. هر حکمی دارای جاعلی است. هر حکمی دارای طرائق ایصالی است. حکم از کدام طرق به دست مخاطب می‌رسد؟ وسائل و وسائط حکم که در اینجا و از جمله‌ی آنها خطاب است، خطابی که حامل حکم است و مبرز آن انشائی است که به تعبیر آقای خویی صورت پذیرفته است. سومین رکن، مکلف مخاطب به آن خطاب است. رکن چهارم، ماده‌ی حکم است. یعنی آنچه که حکم حامل آن است، یعنی محتوای حکم. رکن پنجم نیز متعلق حکم است و احیاناً حکم بر فعل مکلف تعلق می‌گیرد. این پنج عنصر را ارکان و یا اطراف حکم می‌نامیم و علی‌اطلاق در فهم دین می‌گوییم اطراف و ارکان فرایند پیام‌گزاری و رسالت. اگر بخواهیم دو حکم را با هم مقایسه کنیم می‌توان به صورت‌های مختلف و در قالب‌های گوناگون آنها را با هم مقایسه کرد، ولی ما عرض کردیم که احتمالاً مضبوط‌ترین و مناسب‌ترین شیوه‌ی مقایسه‌ی دو حکم برای یافتن تفاوت‌ها و اشترکاتشان، به این است که ارکان خمسه‌ی دو حکم را با هم مقارنه و مقایسه کنیم.

اینکه جاعل حکم کیست؟ منشأ حکم چیست؟ حکم از کجا صادر شده است؟ از ساحت الهی صادر شده است؟ به اصطلاح خاص آن شرعی است؟ یا مثلاً عقل جاعل این حکم است و عقلی است؟ ما از چه راهی به وجود چنین حکمی پی بردیم؟ انشاء حکم صورت پذیرفته، حال چگونه باید آن حکم را به دست بیاوریم؟ طرائق و وسائلی که از رهگذر آنها حکم را به دست می‌آوریم مهم است که یکی از آنها قهراً همین خطابات و الفاظ است که در قالب آیات و روایات به دست ما می‌رسد.

مکلفی که مخاطب آن خطاب است عنصر دیگری است. به هر حال هر حکمی که صادر می‌شود، خطاب به مخاطبی است و در این نقطه آن نزاع انحلال و عدم انحلال خطابات شرعیه مطرح شده است که میرزا (ره) قائل به انحلال خطابات شرعیه است، حضرت امام قائل به عدم انحلال خطابات شرعیه است که همین قول به عدم انحلال خطابات شرعیه و قائل‌شدن به اینکه خطابات شرعیه نیز همانند خطابات قانونیه هستند و همان‌طور که خطابات قانونیه منحل در افراد مختلف و خطابات مختلفه نمی‌شوند، در خطابات شرعیه نیز همین‌طور است. شارع اگر می‌گوید: صلِّ این امر به عدد مخاطبان و به حسب توالی و تفاوت‌های مخاطبان منحل نمی‌شود به هزاران و یا میلیون‌ها حکم که هر کدام به یک نفر اصابت کند. نظیر بمب خوشه‌ای نیست که یک‌جا پرتاب شود ولی تکه‌تکه شود و هر یک قطعه و ترکش آن به یک نفر اصابت کند. در واقع احیاناً طبیعت مخاطب است و نه افراد با شرایط خاص خودشان. همین‌طور ماده‌ی حکم که چه چیزی را همراه دارد؟ ایجاب است یا تحذیر و منع است؟ یا عناصر دیگری که معمولاً در متن حکم وجود دارد. و اینکه به چه نقطه‌ای تعلق می‌گیرد؟ در واقع قلمرو حکم کجاست؟ آیا متعلق حکم اعمال جوانحی انسان است یا اعمال جوارحی او؟ این مسئله در تشخیص بسیار مؤثر است که متعلق حکم چیست.

اینها در واقع ارکان حکم هستند. در اینجا بحث ما راجع به تفاوت حکم فردی با حکم جماعی بالمعنی الاعم است که شامل حکم حکومی، یعنی فقه حکومت هم می‌شود. تفاوت این دو چیست؟ باید بحث کنیم که حکم جماعی بالمعنی الاخص، یعنی حکمی که غیرحکومتی است، البته اجتماعی است، اما مربوط به ارکان حکومت نیست و به اشخاص و جامعه معطوف می‌شود که نام آن را جماعی شعبی گذاشته‌ایم. باید ببینیم بین دو چه تفاوتی هست. همین‌طور بین اقسام حکم جماعی. به یاد داریم که ما حکم اجتماعی را به اشکال مختلف تقسیم کردیم. بین هریک از قسم‌ها با قسم دیگر چه تفاوت‌هایی وجود دارد؟ اینها را باید بحث کنیم.

در خصوص تفاوت بین حکم فردی و اجتماعی بحث نمی‌کنیم و به وضوح آن احاله می‌کنیم. کمابیش روشن است و نیازی به بحث ندارد.

اما در تفاوت بین حکم اجتماعی به‌معنای حکم اجتماعی غیرحکومتی، نه آن احکامی که از حیث اینکه انسان به مثابه یک طرف در امر حکومت مطرح باشد، چه حکمی بر او بار می‌شود، یعنی انسان بما هو انسان و جماعه بما هی جماعه. به این می‌گوییم حکم جماعی بمعنی الاخص. چون آنچه حکم حکومتی و آنچه خطابات حکومتی است، آنها نیز اجتماعی‌اند، چون گفتیم که حکومت ذاتاً یک امر اجتماعی است و یک امر فردی نیست که یک نفر برای خودش حکومت تشکیل بدهد و خودش هم فرمانده خودش باشد و خودش هم امربر و امرده باشد.

در نتیجه بخش معتنابه و گسترده‌ای از حکم اجتماعی همان حکم حکومی (نه به معنای حکم حکومتی که مرحوم حضرت امام به کار می‌بردند)، بلکه به معنای فقه الحکومه و فقه السیاسه است، و اینکه فرق بین حکم اجتماعی با حکم حکومی یا فقه‌السیاسه چیست؟

در نتیجه در اینجا باید به خاطر داشته باشید که در واقع نسبت حکم جماعی بالمعنی الاخص که شامل احکام فقه سیاسی نشود، با حکم حکومی که در واقع فقط آن دسته از حکم اجتماعی است که به مسئله‌ی حکومت مرتبط می‌شود، بین این دو تا از نظر قلمرویی نسبت عام و خاص من‌وجه وجود دارد، یعنی ما احکامی داریم که اجتماعی‌اند، ولی ربطی به حکومت ندارند. اینکه مردم نماز جماعت بخوانند به حکومت ارتباطی ندارد. احکامی داریم که احیاناً حکومتی هستند ولی شعبی نیستند، یعنی از شئون حکومت بما هی حکومت است. مثلاً از وظایف حاکم است. اما در این بین احکامی داریم که هم اجتماعی است و مردم دخیل هستند و هم از سنخ حکومی است. این تعبیر را عرض می‌کنم که گویی می‌توانیم بگوییم حکم اجتماعی در یک معنا اعم از حکم حکومتی است و در نتیجه می‌توانید حکم اجتماعی را دو جور به کار ببرید، بالمعنی الاخص و بالمعنی الاعم. به این ترتیب این دو کلمه از آن جنسی می‌شوند که اذ اجتمعا افترقا و از افترقا اجتمعا. اگر بگویید فرق بین حکم حکومی و حکم جماعی چیست، معلوم می‌شود که حکم جماعی را بعمنی الاخص به‌کار می‌برید و حکم حکومی را نیز بمعنی الاخص به‌کار می‌برید. اما آنگاه که ممکن است اگر به تنهایی بگویید حکم جماعی، شامل همان احکام حکومتی اجتماعی هم بشود. احکام حکومتی که از جنس احکام اجتماعی هم هستند. بنابراین اذ افترقا اجتمعا، یعنی اگر جداجدا بگوییم در واقع با هم به یک معنا به کار می‌روند. اذا اجتمعا افترقا، در کنار هم که می‌آوریم معلوم می‌شود که از هرکدام معنای خاص خود را اراده کرده‌ایم. به این جهت توجه بفرمایید.

البته در همه‌ی این پنج محور اینها را مقایسه نمی‌کنیم. این‌جور نیست که بگوییم جاعل حکم حکومی یک نفر است و جاعل حکم حکومی یک نفر دیگر و حکم فردی هم جاعلش یک نفر دیگر است. طبعاً این مورد جای مقایسه ندارد. بلکه آنجایی که با هم تفاوت می‌کنند در حکم اجتماعی و حکم مطرح می‌کنیم و مشخص می‌کنیم که تمایز اینها با هم چیست.

در خطاب، الحکم الجماعی استغراقی است، یعنی توجه به جماعت دارد بما هی جماعه. دیگر این‌گونه نیست که بگوییم اینها خطابات متعددند. یک خطاب بیشتر نیست. یک خطاب صادر شده، به نحو استغراقی معطوف است به مخاطب آن که مخاطبش جماعت بما هی جماعت است. نتیجتاً این‌جور نیست که بگوییم چند خطاب است. مثلاً هر فردی مخاطب یکی از خطابات است. یا به تعبیر دیگر بگوییم چند تکلیف است. این‌طور نیست که منحل به تکالیف متعدد بشود. مثلاً وقتی گفته می‌شود صلّ یک تکلیف نیست، بلکه تکالیف متعدده است به عدد مکلفین. در اینجا با فرمایش امام مخالفت نمی‌کنیم. انحلال خطابات که امام می‌فرمایند عدم انحلال خطابات به نسبت افراد. یعنی این‌جور نیست که بگوییم هر کسی با شرایط خودش مخاطب است. یکی عاجز مخاطب است و دیگری قادر مخاطب است. یکی عالم مخاطب است دیگری جاهل مخاطب است و خطاب به این تناسب متوجه او می‌شود. ایشان می‌خواهند بگویند این‌گونه نیست و ما هم بر سر این مطلب بحثی با حضرت امام نداریم. ولی عرض ما این است که یک خطاب ما داریم و یک مخاطب. آن مخاطب جامعه است، نه تک‌تک آحاد جامعه از آن جهت که افرادند. بنابراین خطاب اجتماعی متوجه جامعه است و مکلفین هم بما هی اشخاص مستقل مخاطب نیستند. بلکه هر مکلفی جزئی است از کلی که اسم آن جامعه است و هر فردی همان‌طور که یک جزء و جزءها در قیاس با کل هر کدام کار خودش را انجام می‌دهد و هر جزئی نقش خودش را ایفا می‌کند، در خطابات اجتماعی هم فرد مثل یک پیچ مهره در کل آن ماشین جامعه نقش خودش را ایفا می‌کند که اگر نقش خودش را بازی کند، آن دیگری هم نقش خودش را و سومی هم نقش خودش را و چهارمی هم نقش خودش را، این نقش‌ها با هم موجب می‌شود که آن حکم و تکلیف اجتماعی اجابت شود. اینها خصوصیات حکم جماعی است که در حکم حکومی نیست.

جهت دیگری که باید توجه داشت اینکه خود تکلیف یک منظومه‌ی منسجم و یکپارچه است. درنتیجه در حقیقت این اعمال، این منظومه را تشکیل می‌دهند. در این جهت سوم شباهتی بین حکم حکومی و حکم جماعی هست که عرض می‌کنیم.

در خصوص اختصاصات حکم جماعی عرض کردیم که خوب است براساس اطراف خمسه‌ی حکم، دو حکم را با هم مقایسه کنیم که ارکان خمسه را توضیح دادیم. اینجا هم همین‌طور است، مثلاً جاعل حکم در حکم حکومتی با حکم جماعی تفاوتی ندارد، جز آنکه حکم حکومی را به معنای حکم حکومتی که مستحدث است و اصطلاح جدیدی است که حضرت امام جعل فرموده‌اند به‌کار ببریم، یعنی حکمی که عبارت باشد از انشائی که حاکم از جایگاه حاکمیت، براساس مصالح، صادر می‌کند. اگر به این معنا باشد منشأ حکم حاکم است و نه خداوند متعال، ولی همین را هم حضرت امام فرمودند که نفس حکم حکومتی از احکام اولیه است، یعنی شارع صادر فرموده. شارع گفته است که حاکم حق صدور حکم حکومتی دارد. گرچه وقتی بحث می‌کردیم گفتیم بعضی اشتباه کرده‌اند و تعابیر موهم این است که هر حکمی که هر حاکمی به‌عنوان حکم حکومتی صادر می‌کند حکم شرعی است. نه‌خیر؛ اصل حکم حکومتی حکم اولی شرعی است. نه هر حکمی که هر حاکم به عنوان یک فردی از افراد حکم حکومتی صادر می‌کند.

در خصوص خطابات حکم حکومتی هم باید گفت که خطابات حکم حکومی متوجه، اولاً و بالذات نیست. بلکه اینجا متوجه آن کسی است که عنوان اعتباری حاکم را با خود دارد، یا شأنیت دارد که این عنوان را فعلی کند. الان احکام الهی روی زمین مانده و فقیه جامع‌الشرائط شأنیت دارد که اقامه حکومت کند، او مخاطب است، ولو اکنون بالفعل حاکم نبوده باشد و اگر اقامه حکومت کند و مردم هم حمایت کنند، احیاناً حاکمیتش فعلیت پیدا می‌کند. یک حاکم بالفعل مخاطب است و یک حاکم بالشأن، ولی آنجا مخاطب جماعت بما هی جماعت بود و در اینجا مخاطب حاکم بالفعل و یا حاکم بالشأن است.

یا چون گفتیم که حوزه‌ی احکام حکومتی و فقه حکومت، تنظیم روابط حاکم، ولی امر، سلطات و شعب و رعایاست، درنتیجه بعضی از احکام حکومتی متوجه حاکم است، بعضی از احکام حکومتی متوجه شعب و شهروند است. در رابطه‌ی حکومتی بین حاکم به شهروندان می‌گویید مثلاً در این قضیه اطاعت کند. «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول»، یک امر حکومتی است ولی متعلق و موضوع آن شعب و مردم هستند.

بنابراین این حکم به آنها تسری نمی‌کند از آن جهت که شخص هستند، بلکه از آن جهت که شخصیت هستند. اشخاص محل تسری نیستند. یعنی اختیاراتی که حاکم دارد بما هو حاکم نمی‌تواند آن اختیارات را شخصی اعمال کند. بما هو حاکم مثلاً می‌تواند یک میلیون نفر را زندان کند، اما در منزل نمی‌تواند زنش را چون حاکم است زندان کند، چون در خانه که بما هو حاکم نیست، بلکه بما هو بعل است. با همسرش، فرزندش و همسایه‌اش کار شخصی دارد. با همسایه‌اش اختلاف پیدا می‌کند، نمی‌تواند بگوید این را زندان کنید.

دوم اینکه حکم حکومتی یک منظومه است و گفتیم از همین جهت با حکم اجتماعی شباهت دارند و یک فلکی را تشکیل می‌دهند که در درون آن ستارگان و سیاره‌هایی هستند. پس از این جهت حکم اجتماعی و حکم حکومی با هم تفاوت نمی‌کنند زیرا هر دو اجتماعی و منظومه‌ای هستند.

جهت سوم که در حکم حکومتی وجود دارد این است که در فقه الحکومه یا احکام السطانیه، هر مخاطبی در آن منظومه، به اقتضاء موقع خودش عمل می‌کند. در آن منظومه این یک ستاره و یا یک سیاره است که جای خودش را دارد و هنگامی‌که نقش خودش را ایفا کند، یعنی تکلیفش را انجام بدهد سایرین هم همین کار را بکنند حکومت خواهد چرخید. ولذا در خصوص افراد هم باید گفت که هر فردی جزئی از کل است. در حکم اجتماعی هم همین‌طور بود و هر فردی جزئی از کل بود.

بنابراین بین حکم جماعی و حکم حکومی، آنگاه که کنار هم قرار می‌گیرند، حکم حکومی از آن جهت که حکومی است و حکم جماعی از آن جهت که جماعی است، در دو جهت اشتراک دارند و در یک جهت تفاوت دارند. تفاوتشان در متعلق و مخاطب است. در حکومت، مواطن بما هو مواطن مخاطب است، در حکم جماعی، جماعت بما هی جماعه مخاطب است. و البته ملاحظه فرمودید که در مقام امتثال با یکدیگر شباهت‌هایی هم دارند و در مقام نگاه مجموعی، هم حکم اجتماعی مجموعی است و هم حکم حکومی مجموعی است. هم آحاد و افراد در حکم حکومی و اجتماعی مهره‌اند و از این جهات شباهت دارند، ولی به لحاظ مخاطب تفاوت است. این اجمالِ تفاوتی بود که بین این دو قسم از حکم اجتماعی بالمعنی الاعم وجود دارد، ولی بین حکم اجتماعی و فردی تفاوت است و اقسامی که ذیل حکم اجتماعی آوردیم هم با هم تفاوت دارند که احترازاً عن التطویل وارد نمی‌شویم. والسلام.

تقریر عربی

فأمّا إختصاصات الحکم الحکومی:

فنقول: إنّ المراد منه هیهنا هو «فقه الحکومه»؛ فقد ألمحنا فی سالف البحوث إلی: أنّ للحکم أرکان و ینبغی أن یقاس کلّ حکم بغیره من وجهه نظر تلکم الأرکان، و علی هذا یمکن أن یمیّز الحکم الحکومی عن غیره من جهات، و من أهمّها ما یلی:

الأولی: أنه یکون الخطاب فی الحکم الحکومی متوَجّهاً إلی من یمتلک عنوان «الحاکم» أو یجد «شأنیه العنوان»، أو إلی من یکون کعنصر من عناصر المنظّمه الحکومیّه، أو إلی من یمتلک عنوان «المواطن»، بوصف کونهم کذالک؛ فتکون الشخصیّه من حیث هی کذلک مخاطباً، لا الشخص بما هو شخص، و لا المجتمع من حیث کونه مجتمعاً.

و الثانیه: أنه کلّ فرد یعمل عمله فی هذه الساحه، بما هو کعنصر من عناصر المنظّمه الحکومیّه أو فرد من المواطنین.

و الثانیه: کما أنّ الأحکام الحکومیّه (بمعنی فقه الحکومه)، تکون کمنظومه تجری فی فلک حیات الإنسان الدنیویه، فهی تتشکّل من أجزاء مختلفه متنسّقه تُعدّ کسیارات لها.

و الثالثه: کما أنّ مخاطب الخطاب الحکومی حینئذ یعمل بإقتضاء موقعه من منظّمه الحکومه، فی عرض الآخرین، کالجزء بالنسبه إلی الکلّ؛ حتی یتوفّر من ترکیب أعمال هذه العناصر ما یجمعها عنوان واحد، و هو الحکومه و ما شابهها.