ماجرای دغدغه‌ها و دلمشغولی‌های فکری معرفتی من

ماجرای دغدغه‌ها و دلمشغولی‌های فکری معرفتی من

(گفت وگوی مجله‌ی سوره با استاد رشاد)

سوره: استاد! ضمن تشکر از جناب‌عالی، به خاطر اینکه برغم اشتغالات علمی و فکری بسیار، این وقت را برای مصاحبه با مجله‌ی ما اختصاص دادید؛ پیشنهاد می‌کنیم، در صورت امکان مباحث را در سه محور زیر پیگیری و پیش ببریم:

۱٫ سیر و مسیر دغدغه‌ها و نگرشتان به مسائل فکری و اجتماعی، علمی معرفتی، از آغاز تاکنون.

۲٫ تحلیل شما از وضعیت فکری و علمی کشور، در شرایط حاضر.

۳٫ نسبت طرح‌ها و تحقیقاتی که در دست دارید و دنبال می‌کنید با وضعیت فکری و علمی کشور.

استاد: بسم‌الله‌الرحمن الرحیم. اینکه من بین تحصیلات دانشگاهی و حوزوی، تحصیل در حوزه را برگزیده‌ام می‌تواند به این معنا باشد که از ابتدا یک‌سلسله دغدغه‌های فکری معرفتی و احیاناً معنوی اخلاقی داشته‌ام که آنها با تحصیل در حوزه قابل تأمین بوده، و اجمالاً قابل پیش‌بینی است که این دغدغه‌ها به قلمرو دین مربوط می‌شده.

در تحصیل طلبگی نیز اصل بر این است که فرد در حدی دارای دغدغه‌ی «معرفتی» و «معنوی» باشد تا به تحصیل در حوزه علاقه‌مند و عقیده‌مند بشود. البته تحصیل در دانشگاه نیز ناشی از یک دغدغه است ولی در تحصیلات دانشگاهی فعلاً در درجه‌ی اول پرستیژ اجتماعی و دلایل روانی و در درجه‌ی دوم دغدغه‌ی اشتغال و بلکه علاقه به یک شغل معین سبب جذب جوانان به تحصیل می‌شود و در درجه‌ی سوم دغدغه‌ی فهم علمیِ یک مقوله و حوزه‌ی معرفتی مشخص جوانان را به دانشگاه می‌کشاند. بنابراین در جوانانی که به دانشگاه جذب می‌شوند کمتر دغدغه‌های معرفتی و معنوی وجود دارد، اما در حوزه بیش از آنکه حتا دریافت علمی در انتخاب دخیل باشد، دغدغه‌ی معرفتی و جاذبه‌های معنوی سبب انتخاب حوزه می‌شود و در درجات بعدی و گهگاه موقعیت اجتماعی و شغل جوانان را جذب حوزه می‌کند.

از همان اوان نوجوانی، علایق معنوی و معرفتی موجب شد که تحصیل طلبگی را انتخاب و در حوزه‌ی تهران شروع به تحصیل کنم؛ بعد از حدود سه، چهار سال نیز به قم مهاجرت کردم و تحصیل خود را حدود یک دهه در قم ادامه دادم و به اقتضای همین دغدغه‌ها درگیر مبارزات سیاسی شدم و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز همان دغدغه‌ها، مرا به همکاری در تأسیس سازمان‌ها و مؤسسات مختلفی چون «کانون فرهنگی میثم»، «سازمان تبلیغات اسلامی»، «مؤسسه‌ی تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینی(س)»، «ستاد اقامه‌ی نماز»، «ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منکر»، «سازمان فرهنگ و اتباطات اسلامی»، «انجمن علمی اصول فقه حوزه»، واداشت، و یا راساً به تأسیس و ساماندهی مؤسسات علمی و فکری متعددی همچون «ستاد پشتیبانی فرهنگی تبلیغی جبهه‌ها»، «مدرسه‌ی علمیه‌ی شهید حقانی»، «مدرسه‌ی علمیه‌ی شهید مدنی»، مجموعه‌ی بزرگ «پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی»، «کانون اندیشه‌ی جوان»، «مؤسسه‌ی فرهنگی اندیشه‌ی معاصر»، مجموعه‌ی بزرگ «حوزه‌ی علمیه‌ی امام رضا(ع)»، «مؤسسه‌ی آموزش عالی حوزوی امام رضا(ع)»، «مؤسسه‌ی پیوست‌نگاری فرهنگی افق»، برانگیخت؛ مؤسساتی که عمدتاً به مباحث فکری، فرهنگی و علمی، و ناظر به لایه‌ها و زاویه‌هایی از نیازهای علمی و فکری کشور یا جهان اسلام در شرایط مختلف است و سد خلا و رفع مشکلی را نشانه رفته است.

یکی از اساسی‌ترین دغدغه‌ها و دلمشغولی‌های جدی من در این دوره‌ی حدود چهل ساله «فهم گوهر دین، درک زیرساخت‌های معرفتی مؤید دین و دریافت مباحث مبنایی حیات از سرچشمه‌ی دین» و فهماندن آنها به دیگران و احیاناً تمهید مقدمات لازم برای تحقق آنها در جامعه بوده است. در میان این رنگین‌کمان دغدغه‌ها و دلمشغولی‌ها، مطالعه‌ی مباحث بنیادینِ هستی و حیات، و نیز آنچه که مورد ابتلای انسان معاصر، خاصه مسلمانان است با نگاه دینی، از جایگاه ویژ‌ای برخوردار است؛ البته درک عمیق و دریافت عمق این مسائل همواره نزد من از اهمیت مضاعف برخوردار بوده، به همین جهت حوزه‌ی مباحث مربوط به فلسفه‌های مضاف ـ هرچند نه به آن جدیّت که طی دو دهه‌ی اخیر در ذهن بنده شکل گرفت و در بستر پژوهشگاه پیگیری شد ـ از دیرباز مورد اهتمام خاص من بود.

وقتی که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که اولین مقالاتی که حدود سنین بیست تا بیست‌و‌پنج‌سالگی نوشته‌ام از جنس مباحث زیرساخت‌های معرفتی و تحلیل بنیادهای مقولات حیات است. البته شاید در آن زمان اگر مطلبی می‌نوشتم و یا در جایی صحبت می‌کردم، خودم هم نمی‌دانستم که این نوع بحث‌ها مباحثی است که در ذیل «فلسفه‌های مضاف» به‌شمار می‌رود. برای مثال هنگامی که در حدود بیست سالگی‌ام راجع به «علل تحرک و تطور تاریخ» و علل انحطاط و فتور مسلمین بحث می‌کردم یا می‌نوشتم، نمی‌دانستم این مباحث در زمره‌ی «فلسفه‌ی تاریخ» یا «فلسفه‌ی تمدن» و یا «فلسفه‌ی اجتماع» قلمداد می‌شوند! و یا زمانی که راجع به بدفهمی «اقتصاد اسلامی» مقاله می‌نوشتم، تفطن نداشتم که این مسئله از مباحث «فلسفه‌ی معرفت دینی» است!

به خاطر دارم در سال ۵۵ درحالی‌که تقریباً بیست سال داشتم، یکی از دوستان همدرسی من که الان یکی از فقهای شورای نگهبان است، از من سؤال کرد الآن راجع به چه موضوعی بحث می‌کنی، گفتم راجع به «علل انحطاط مسلمانان»؛ ایشان گفتند: «فلسفه‌ی تاریخ» یا «فلسفه‌ی تمدن» بحث می‌کنی؟ گفتم: آری. و این درحالی‌بود که در آن زمان چنین عناوینی رایج نبود و من با این تعابیر آشنایی لازم نداشتم.

اگر قصد داشته باشم از میان مباحثی که از ابتدا تاکنون پیگیری کرده‌ام، یک خط سیر رسم کنم و نخ ارتباط و اتصالی را مشخص کنم که فی‌الجمله مجموعه‌ی دغدغه‌ها و دلمشغولی‌ها، مباحث و مطالعات، تدریس‌ها و تحقیقات مرا به هم پیوند بزند، باید بگوییم این خط سیر همانا «مطالعات زیرساختی برای مبناسازی»، و «ارائه‌ی الگو در زمینه‌های مسائل حیات و امور حیاتی زندگی آدمی است»، که امروز از آنها به فلسفه‌های مضاف و علوم انسانی تعبیر می‌شود؛ و البته این درحالی است که من در یک فرایند متطور زیست کرده‌ام؛ یعنی به اقتضای شرایط اجتماعی و تطوراتی که در آدمی به لحاظ سنی به وجود می‌آید، در معرض تحول بوده‌ام و زمینه‌های گوناگون و دوره‌های مختلفی را تجربه کرده‌ام؛ به حوزه‌ها و حیطه‌های متنوع سر زده‌ام، و در کنار تحصیل، در هر دوره‌ای به مطلبی پرداخته‌ام. مثلاً به اقتضای ذوق نوجوانی که عواطف و احساسات قوی و غالب است و ذوق و قریحه‌ی آدمی جوشان و جوّال است، به شعر پرداخته‌ام، و در یک مقطع سرودن شعر بخش قابل توجهی از وقت من را به خود اختصاص می‌داده. در آن دوره علاقه‌ی بیشتری به حضور در مجامع ادبی و مطالعه‌ی دواوین و صرف وقت برای سرودن قطعات مختلف داشتم، به اقتضای این فضا به ادبا و شعرای بزرگ علاقه‌مند شدم. این در حالی است که در دوره‌ای دیگر به سمت بحث راجع به تطورات تاریخی امت اسلامی و «علل انحطاط مسلمانان» رفته‌ام و از این طریق نیز به مباحث مربوط به «تمدن اسلامی» علاقه‌مند شده‌ام و به دوره‌های اوج و عظمت مسلمین، شکوفایی و شکوه اسلام و احیای آن می‌اندیشیده‌ام.

در همین دوران بود که علاقه‌ی خاصی به مطالعه‌ی کتب تاریخ و مباحث تمدنی پرداختم، به امثال سیدجمال اسدآبادی و همرزمان او و «اقبال لاهوری» علاقه پیدا کردم و از افکار او در این جهت که از گذشته‌ی مسلمانان، باعظمت یاد می‌کند و وضع فعلی را مورد نقد قرار می‌دهد و با تحسر از گذشته‌ی مشعشع مسلمین سخن می‌گوید و برای تجدید مجد و منزلت از دست رفته راه حل ارائه می‌کند، تأثیر گرفته‌ام.

شاید بتوان گفت که در پی همین مسائل به مطالعه‌ی مباحث اقتصادی پرداختم، به‌خصوص زمانی که «مارکسیسم» برای جوانان جاذبه‌ی خاصی پیدا کرده بود و من نیز با طبقات جوان حشر و نشر فراوان داشتم و به عنوان یک طلبه به‌روز باید با این گرایش مواجه می‌شدم، به این صورت که باید هم نقد ایده‌های مارکسیستی را مطرح می‌کردم و هم در مقابل برتری‌های «اقتصاد اسلامی» را تبیین می‌کردم. آن‌چه را که مارکسیسم در حوزه‌ی اقتصاد، اجتماع و مدیریت مطرح می‌کرد مبتنی بر یک‌سلسله زیرساخت‌های معرفتی بود که طبعاً باید به مطالعه و نقد آنها نیز می‌پرداختم و در پی آن نیز باید نظرات بدیل از پایگاه اسلام را درخصوص این محورها تبیین می‌کردم.

در مقطعی دیگر به این مهم رسیدم که باید به منابعِ اصلی خودمان مراجعه کنیم، منابعی مثل «کتاب» و «سنت» ، خاصه «نهج‌البلاغه» که در باب مبانی معرفتی و مباحث اجتماعی و سیاسی از جایگاه و اهمیت خاصی برخوردار است. به این ترتیب در یک برهه که مطالعاتِ من معطوف به مباحث «قرآن‌شناسی» و «نهج‌البلاغه‌شناسی» بود، به تدریس نهج‌البلاغه و تفسیر قرآن اهتمام ویژه داشتم.

در آستانه‌ی وقوع انقلاب نیز حوزه‌ی اندیشه‌ی سیاسی مورد توجه من قرار گرفت و به مباحث سیاسی پرداختم. حتی اگر در آن زمان شعری هم می‌سرودم رنگ‌ و بوی سیاسی و اجتماعی داشت و طبیعی بود که در چند سال اول انقلاب ازجمله دغدغه‌‌های اصلی من در حوزه‌های مطالعاتی، تدریس و کتابت، مباحث مربوط به اندیشه‌ی سیاسی باشد. در این دوره جاذبه‌های فکری حضرت امام(ره) که از جامعیت خاصی برخوردار بود بر طرز تفکر، رفتار، مطالعات و مکتوبات من تأثیر شگرف و وسیعی گذاشت. همچنین آثار متفکرانی که به نحوی می‌توان آنان را پیرامون تفکر امام(ره) تعریف کرد، مورد توجه من بودند. آثار و افکار متفکرانی چون علامه طباطبایی و استاد شهیدمان مرتضی مطهری؛ و همین نیز سبب شد که در جلسات درس ایشان توفیق حضور بیابم. در مرتبه‌ی بعد آثار شخصیت‌هایی نظیر حضرات آیات مکارم شیرازی، جعفر سبحانی، نوری همدانی و… که از اساتید ما نیز قلمداد می‌شدند مورد مطالعه بود. البته پیش از انقلاب، آثار روشنفکران دینی و یا به تعبیر دقیق‌تر روشنفکرانی که فی‌الجمله دین‌دار بودند، همانند مهندس مهدی بازرگان، دکتر شریعتی، جلال‌الدین فارسی و نیز آثار سید قطب و بنیانگذاران و پیشگامان جریان اخوان المسلمین برای من جاذبه داشت. گو اینکه به لطف خدا از همان زمان من هرگز امثال شریعتی و بازرگان را مطلق نکردم، و در عین علاقه‌مندی و مطالعه‌ی زیاد آثار اینان، آنها را هرگز به عنوان اسلام‌شناسِ متخصصِ متبحر نمی‌شناختم و آثارشان را نقد هم می‌کردم.

البته در آن دوران آثار آنان در مقابل تفکرات مارکسیستی و دیگر جریانات فکری ضددینی، جاذبه‌ی خاص خود را داشت. همین‌‌جا باید اشاره کنم که امثال این روشنفکران نیز به نحوی تحت تأثیر جریان‌های فکری و فلسفی شرقی و غربی بودند و بسا بتوان گفت اینها نیز در زمین بلوک شرق و یا بلوک غرب آن دوره بازی می‌کردند. اما در عین حال نگاهی خاص به اسلام داشتند و نگاه آنان در آن شرایط جاذبه داشت.

در این میان البته آثار و افکار شهید مطهری از عمق و اتقان لازم و دقت و صحت بیشتری برخوردار بود و به همین جهت آنها را با اطمینان مطالعه می‌کردم.

در هر حال در آن دوره، مطالعه‌ی انتقادی فلسفه‌ی مبنا برای مارکسیسم و کمونیسم بخشی از دغدغه‌های من بود و در آثار این افراد کمابیش نقدها و زاویه‌دیدهای انتقادی معطوف به آن تفکرات یافت می‌شد.

بعد از انقلاب مطالعات من در اندیشه‌ی سیاسی و تا حدی مطالعات اجتماعی، معطوف به متون دینی، یک‌مقدار درونی‌تر شد. پیروزی انقلاب اسلامی موجب تهدید‌ مبانی فکری فرنگ شد، و همین امر واکنش جبهه‌ی فکری غرب، متشکل از فیلسوفان غربی و متفکران غربگرا را ـ که در ذیل این تفکر می‌اندیشدند ـ در کنار سیاستمداران غربی برانگیخت؛ به همین جهت در مقابل آن تک عظیم، پاتک گسترده‌ای سامان یافت و هجمه‌ی وسیعی از پایگاه فلسفه، الهیات و علوم اجتماعی غربی به سمت ایران شکل گرفت. در کنار این هجمه، نیاز شدیدی به نقد نظرات معارض، و نظریه‌پردازی و ارائه‌ی مبانی اسلامی در همه‌ی حوزه‌ها و حیطه‌های معرفتی و نیازهای نظری حیات انسان احساس می‌شد؛ زیرا انقلاب ادعای بزرگی را مطرح کرده بود که مبانی و بناهای دو نظام فکری و معیشتی را یکجا و بالمره تهدید می‌کرد، و در این میان نظام سومی را در حوزه‌ی معرفت و معیشت پیشنهاد می‌نمود. این ادعا از سویی سبب تحرک و تهاجم دشمن شده بود و از دیگرسو خلأ متفکرانی که رسالت نقد و دفاع و نظریه‌پردازی و نوآوری معرفتی را برعهده گیرند و با مطالعات و فعالیت‌های علمی و نظری، مدعیات انقلاب را بر کرسی تفوّق بنشاند احساس می‌شد. از سوی سوم، نیاز دیگری خودنمایی می‌کرد، و آن نیاز به تربیت نیروی متعهد و متدین، متخصص و فاضل بود و این مهم تنها در بستر اجرای نظام حوزه دست‌یافتنی می‌نمود.

در کنار دغدغه‌های فکری و معرفتی و فعالیت‌های علمی، از بدو پیروزی انقلاب، احساس نیاز به تربیت نیروی کارآمد و روزآمدی که از منابع زلال، اصیل و اطمینان‌بخش دینی مشروب شده، بتواند معارف الهی را به مخاطب عطش‌زده انتقال دهد، در عمق جان من وجود داشت. پس از آغاز پاتک تفکر غربی و متفکران غربزده این نیاز برجسته‌تر شد تا آن‌که توجه من معطوف به تأسیس مدارس علمیه و ایجاد شبکه‌ی حوزوی آزادِ گسترده‌ای در سراسر استان تهران شد. در چند سال اول حضورم در سازمان تبلیغات اسلامی نیز به تبع مسئولیتی که در این سازمان داشتم به ایجاد و توسعه‌ی این شبکه پرداختم. ایجاد این شبکه شاید همزمان با تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی بود. این شبکه را «حوزه‌های آزاد» و شاغلین به تحصیل در این شبکه را نیز « طلبه‌ی نیم‌وقت» می‌گفتیم.

در همین راستا حدود سی نقطه در استان تهران فراهم شد و برنامه‌ای هم برای تدریس، تدوین گردید و با دعوت مدرسین کار آغاز شد. بنا هم بر این بود که دوستان ما همه‌ی جوانانی را که مراجعه می‌کنند، ـ اعم از دختر و پسر ـ پس از امتحان ورودی به سهولت بپذیرند. در آن زمان نیز کشش و جاذبه‌ی تحصیلات طبلگی نیز بیشتر از قبل و بعد از آن دوران بود. به این ترتیب در این سی نقطه، حدود سه‌هزار نفر به عنوان طلبه‌ی نیم‌وقت ثبت نام کردند و مشغول به تحصیل شدند.

به موازات این فعالیت‌ها، در سال ۶۲ ، چهار مدرسه‌ی رسمیِ تمام‌وقت نیز دایر کردم که دو واحد آن به برادران و دو واحد دیگر نیز به خواهران اختصاص داشت. این مدارس عبارت بودند از «مدرسه‌ی علمیه‌ی شهید بهشتی» که در گذشته به سپهسالار قدیم معروف بود، «مدرسه‌ی علمیه‌ی مجد» در چهارراه حسن‌آباد؛ که این دو واحد به برادران اختصاص داشت. از پایه‌های یک تا پنج در مدرسه‌ی علمیه‌ی مجد و از پایه‌ی شش تا ده در مدرسه‌ی شهید بهشتی تدریس می‌شد.

دو واحد نیز برای تحصیل خواهران، یکی در شرق و دیگری در غرب تهران دائر شد، یکی تحت عنوان «مدرسه‌ی شهید مدنی» در خیابان پیروزی، چهارصددستگاه و دیگری «مدرسه‌ی شهید حقانی» در غرب تهران و مقابل هفت‌چنار. در مجموع این چهار مدرسه نیز حدود ششصد نفر به عنوان طلاب تمام‌وقت تحصیل می‌کردند.

من خودم هم از همان سال‌ها به تدریس سطوح مختلف پرداختم. البته زمانی که در قم بودم نیز در حوزه تدریس داشتم، اما بعد از پیروزی انقلاب به دلیل درگیری‌های اجتماعی و مدیریتی در تهران از درس و بحث غافل شده بودم، دوباره درس و بحث را آغاز کردم. بدین‌سان در عرض پرداختن به دغدغه‌های علمی فکری، یک جریان آموزشی و تربیتی نیز فعال شد.

دوباره برمی‌گردم به پیگیری دغدغه‌های فکری و علمی: از حدود سال‌ ۶۸ که عهده‌دار قائم‌مقامی ریاست سازمان تبلیغات اسلامی شدم، و امکاناتی در دسترسم قرار گرفت. در این دوران مسئله‌ی «نظریه‌پردازی»، و «تولید معرفت» و اتخاذ تدابیر مناسب برای مواجهه‌ی علمی و نظری با جریانات فکری معارض توجه مرا بیشتر جلب کرد و به این نتیجه رسیدم که فعالیت‌های فرهنگی عمومی در عین حال که ضروری است، اما کفایت نمی‌کند و باید به بحث‌های زیرساختی و بنیادی پرداخت، به همین دلیل در همان تشکیلات معاونتی را به عنوان «معاونت پژوهشی» تشکیل دادم که سرپرستی آن نیز عمدتاً در دست خود من بود. به این ترتیب در قالب معاونت پژوهشی سازمان تبلیغات که یک دستگاه فرهنگی بود و نه یک دستگاه معرفتی و علمی، مباحث علمی و معرفتی را چهارچوب‌بندی و برنامه‌ریزی کردم و به تدریج نیروهایی را جذب و سازماندهی نمودم تا به این مباحث بپردازیم. اما ظرف سازمان تبلیغات چنین اقداماتی را برنمی‌تافت و این فعالیت‌ها با وظایف ذاتی سازمان، چندان سازگار نبود، لهذا چندان کاری از پیش نرفت.

* راجع به دغدغه‌ی دومتان یعنی تربیت نیرو، آیا برنامه‌ها و فعالیت‌های شما تفاوت خاصی با سیستم رایج حوزه‌ها داشت؟ چون فرمودید که دغدغه تربیت نیروی کارآمد صالح شما را به راه‌اندازی مدارس و شبکه‌ی حوزه‌ی علمیه‌ی آزاد کشاند، تربیت نیرو آیا ناظر به نیازهای انقلاب اسلامی برای پرورش کادر و با شیوه‌ای خاص بوده؟

استاد: تا قبل از تأسیس مدرسه‌ی مرحوم آیت‌الله گلپایگانی و مدرسه‌ی حقانی در قم و مسجد و مدرسه‌ی ملاجعفر ـ همان حوزه‌ی مرحوم آیت‌الله مجتهدی ـ در تهران ـ البته به‌طور نسبی ـ و همچنین تا حدودی نیز مدرسه‌ی قائم در چیذر، در حوزه‌های علمیه‌ی ایران، مدرسه‌ی تحت برنامه وجود نداشت، مدارس حوزوی عبارت بود از ساختمان‌های ساده‌ای که شامل مجموعه‌ای از حجرات چندنفره جهت زندگی طلاب بود، و چند مدرَس که جلسات درس استادان در آنها تشکیل می‌شد. بعضی دروس هم در مکان‌های عمومی مانند مساجد، بقاع و غرفه‌های صحن حرم حضرات امامزادگان(س) برگزار می‌شد؛ و از آزمون، گزینش، ثبت‌نام، کلاس‌بندی، برنامه‌ریزی درسی و … خبری نبود. طلاب در انتخاب استاد، ماده‌ی درسی، متن درسی ـ اگر درسی دارای متون موازی بود ـ ساعات درس و تعداد دروس روزانه، آزاد بودند. نظارتی بر حضور و غیاب اعمال نمی‌شد. امتحان کتبی و تست نیز برقرار نبود. مدرسین برحسب رویّه‌ی خود درسخوانی و استعداد و نظم و انضباط شاگردان خودشان را می‌سنجیدند و جهت می‌دادند. یعنی همه‌چیز موکول به علاقه و استعداد و اراده و ایمان طلبه و احساس مسؤولیت مدرسین بود و بس. مُدرس و محصل بود، اما مدیر و احساس نیاز به مدیر نبود!! و دو اصل «رابطه‌ی عمیق مرید ـ مرادی میان شاگرد و استاد» و «احساس مسؤولیت شرعی و انسانی استاد نسبت به سرنوشت طلاب»، جایگزین همه‌چیز بود.

لهذا سیستم آموزش و پرورش حوزه ارزان‌ترین و آسان‌ترین سیستم علمی تاریخ و جهان قلمداد می‌شد. البته و در عین حال حوزه نظم خاص خود را داشت، که مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی مؤسس حوزه‌ی جدید قم در مقابل پیشنهاد دسیسه‌آمیز رضاخان مبنی بر ایجاد نظم در حوزه ـ به قرینه‌ی نظامی که در دانشگاه‌ها برقرار کرد ـ که به قیمت تهی کردن حوزه از هویت تاریخی و معرفتی و زیستی‌اش تمام می‌شد، آن کلام تاریخی ماندگار را فرمود که «نظم ما در بی‌نظمی است»!!

بنابراین مدرسه‌ی تحت برنامه‌ای وجود نداشت که دانش‌پژوهان به صورت روزانه و در ساعاتی مشخص طبق جدول مصوب در مدرسه حضور پیدا کنند و در کنار جلسات درسی برای آنها برنامه‌های تربیتی و یا مهارت‌آموزی در نظر گرفته شود، و مدرسین به صورت موظفی و با نظمی معین تدریس کنند و تعهد کاری به یک سازمان سپرده باشند و شهریه‌ و حقوق ثابتی نیز به آنها پرداخت شود.

به این ترتیب، مدارسی که ما تأسیس کردیم و شبکه‌ی حوزه‌ی آزادی که دائر شد، تجربه‌ی جدیدی در حوزه به‌‌شمار می‌آمد؛ هم از این جهت که مدارس تحت برنامه بود و هم از این جهت که برنامه‌ها نسبتاً جدید و معطوف به اهداف کاربردی بود. اگر اتفاقات پانزده خرداد و فضای دهه‌ی چهل، افرادی را واداشت که مدارس تحت برنامه‌ای را ایجاد کنند، اما نقص عمده‌ی آن مدارس این بود که کمتر به مباحث روز و مسائل اجتماعی می‌پرداختند. مدارسی که ما تأسیس کردیم، به هر حال پس از پیروزی انقلاب شکوهمند و تاریخ‌ساز ۵۷ تأسیس شده بود و در این دوران هم نیاز به مباحث اجتماعی، سیاسی و کاربردی بیشتر حس می‌شد و هم امکان اجرای این نوع برنامه‌ها فراهم بود، درحالی‌که پیش از انقلاب احساس نیاز به مباحث نو و روزآمد و امکان اجرای آن کمتر بود.

اتفاتی از این دست که در مدارس مباحث تحلیل سیاسی بگذاریم، مباحث اجتماعی و روز را مطرح کنیم، اردو برگزار کنیم و کارگاه‌هایی برای آموزش پاره‌ای فنون مورد نیاز برای کارآمد و کاربردی کردن تحصیلات دائر کنیم، در گذشته در حوز‌ها نمی‌افتاد. لهذا می‌توان گفت که مدارسی که ما تأسیس کردیم از آن جهت که تحت برنامه و روزآمد هستند، در زمره‌ی واحدهای نادر آموزشی در حوزه‌های کشور قلمداد می‌شوند.

البته طی سی‌سالی که از تأسیس این مدارس سپری شده است، تغییرات و تحولات بسیاری در آنها رخ داده، برخی مدارس جابه‌جا شده‌اند و مدارس دیگری جایگزین برخی از آنها شده‌اند. طی پانزده سال اخیر نیز مجموعه‌ی مدارسی که تحت نظر حقیر اداره می‌شوند با عنوان «حوزه‌ی علمیه‌ی امام رضا(ع)» شناخته می‌شوند که مشتمل بر چهار مدرسه در تهران است و دروس از پایه‌ی یکم تا دهم حوزه، و همچنین دروس خارج فقه و اصول و رشته‌های تخصصی فلسفه و کلام و تفسیر و گرایش‌های مختلف حقوق و قضا، برای سطوح بالا و به عنوان تحصیلات تکمیلی تدریس می‌شود. البته اکنون وضعیت، بسیار متفاوت شده است؛ هم از این جهت که تجارب ارزشمندی در ظرف این سه دهه کار حوزوی انباشته‌ شده، خود حقیر به عنوان یک انسان در سیر و صیرورت تغییر تکاملی کرده‌ام، و هم زمانه دچار تحول شده است، و نیز نظرات و افکاری از ناحیه‌ی بزرگانی مانند حضرت امام(ره) و رهبری معظم انقلاب مطرح شده که سرمایه‌ی عظیم و ارزنده‌ای قلمداد می‌شود. مجموعه‌ی این عوامل سبب شده است که ما به یک الگوی متعالی دست پیدا کنیم، و بناست این الگو که عنوان آن «طرح جامع تحول و ارتقاء» است در فرایند ده تا دوازده ساله و معادل بازه‌ی آموزشی یک نسل تحصیلی در مجموعه‌ی حوزه‌ی علمیه‌ی امام رضا(ع) اجرا شود و باذن الله ضمن تبدیل آن به یک الگوی آزموده و تبدیل این حوزه به یک حوزه‌ی نمونه در میان حوزه‌های علمیه‌ی شیعه، یک تجربه‌ی کامیاب و قابل اقتباس را در حوزه پدید خواهد آورد. إن‌شاءالله.

البته ممکن است همه ‌یا بسیاری از این دروس و مباحث و سطوح در بسیاری از مدارس قم، مشهد و اصفهان و شیراز هم دائر باشد، اما خصوصیت مجموعه‌ی حوزه‌ی امام رضا(ع) در این است که ما این دروس و مواد را در چهارچوب یک نظریه و نظام تعلیم و تربیت تحت عنوان «نظام علمی ـ تربیتی پرورش‌مآل» تعریف و اجرا می‌کنیم؛ و بر این باور هستیم که این نظام آموزشی، همان چیزی است که در طی تاریخ در حوزه‌های شیعه جریان داشته و اکنون مورد غفلت واقع شده و رفته‌رفته در حال زوال و نابودی است. متأسفانه حوزه در حال تبدل هویت قهقرایی و منفی است و دلسوزان و دردمندان نباید اجازه دهند این تبدل رخ بدهد و باید به حوزه‌ها به همان هویت دیرین تاریخی خویش برگردانده شود.

بنده و همکارانم سعی می‌کنیم نظامی را که طی افزون بر هزار سال در حوزه‌های شیعه جریان داشته و مصداق کهن‌ترین نظام آموزشی جهان را تشکیل داده و نظامی کارآمد و کامیاب بوده و در طی تاریخ، نوابغ، متفکران، فقها، حکما و مصلحان بزرگی را تربیت کرده، به صورت روزآمد و معطوف به نیازهای زمانه تدوین و به اجرا بگذاریم؛ به دیگران نیز گوشزد کرده و به بیگانگان معرفی نماییم. ما در تلاش هستیم اما و البته این آرمان آرمانی بلند و کاری بس سخت است، اللهم وفقنا لما تحب وترضی و لاتجعلنا من الذین یحسبون انهم یحسنون صنعاً.

برای تکمیل شرح ماجرای دغدغه‌های معرفتی، بار دیگر بازمی‌گردم به تبیین ادامه‌ی آن جریان؛ گفتم طی حداقل سه دهه، به صورت موازی دو جریان «تربیت نیرو» و «تولید معرفت» را در قالب آموزش، پرورش و پژوهش پیگیری کرده‌ام. در زمانی که من قائم‌مقام سازمان تبلیغات اسلامی بودم، با تأسیس معاونت پژوهشی فعالیت‌هایی را انجام دادم، اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که این سازمان به عنوان یک دستگاه فرهنگی و تبلیغی عمومی، ظرف مناسبی برای پیگیری دغدغه‌های فکری ـ معرفتی نیست. در همان دوره از دوستان خواستم بنده را از حضور در سازمان معاف کنند تا خود به پاره‌ای مطالعات و فعالیت‌های متناسب با این دغدغه‌ها و دلمشغولی‌ها بپردازم، حتی اگر این مطالعات و فعالیت‌ها به صورت محدود و قلیل و در حد استطاعت فردی من جریان پیدا کند و من هر از چندی جزوه‌ای را معطوف به مباحث اساسی فکری و معرفتی ناظر به نظرات و نیازهای زمانه تهیه و عرضه کنم.

رهبری فرهیخته‌ی انقلاب در همان زمان طی سه جلسه‌ی پیاپی، به بهانه‌ی دیدار با برخی اقشار از جمله روحانیون و اتحادیه‌ی انجمن‌های اسلامی ادارات و وزارت‌خانه‌ها، مبحث «تهاجم فرهنگی» را مطرح کردند. البته ایشان پیشتر و در دوره‌ی ریاست جمهوری طی دو، سال متوالی در برنامه‌ای که به مناسبت تأسیس سازمان تبلیغات اسلامی تشریف می‌آوردند، همین بحث تهاجم فرهنگی را مطرح کردند؛ ولی در آن زمان این اطروحه و اقتراح، نظرات را به خود جلب نکرده بود. اما هنگامی که ایشان در اوایل رهبری این موضوع را مطرح کردند، چه در داخل و چه خارج مورد توجه قرار گرفت. به همین جهت من از ایشان وقتی گرفتم و خدمت رسیدم، ایشان هم وقت نسبتاً مفصلی گذاشتند و بنده نیز دغدغه‌های خود را طرح کردم. ایشان فرمودند که به نظر شما چه باید کرد؟ عرض کردم که این بحث تعقیب نمی‌شود و نیازمند ظرفی است که به آن پرداخته شود. ایشان نیز از کسانی که این نظریه و یا هشدار را بد فهمیده‌اند گله کردند! ایشان فرمودند که حتی مسئولین خوب نیز این موضوع را بد فهمیدند و گفتند که از دیرباز و از زمان هابیل و قابیل دو جبهه‌ی حق و باطل مقابل هم بودند و چنین و چنان، و مسئله را تاریخی و لوث کردند. ایشان تأکید فرمودند که کار ما هشدار و انذار است و کار شما نَفْر است و اشاره داشتند به آیه‌ی «نفر» که بدان برای کسب معرفت و تحصیل اجتهاد و تربیت نیرو در جهت آگاهاندن جامعه و لزوم تقلید تمسک می‌شود: «وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهًًْ فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهًٍْ مِنْهُمْ طائِفَهًٌْ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ». (یونس: ۱۲۲)

در آنجا احساس کردم که ایشان نیز نظر بنده را دارند که این نوع فعالیت‌ها، به عنوان کارهای بنیادین معرفتی در دستگاه‌های فرهنگی ـ عمومی قابل پیگیری نیست و لازم است دستگاهی شایان معرفت‌پژوهی و نظریه‌پردازی که ظرفیت و زمینه‌ی پرداختن به مطالعات بنیادین را داشته باشد عهده‌دار این فرایند گردد و چنین دستگاهی اگر موجود است که باید فعال شود والا باید به وجود بیاید.

در سال ۷۲ پیرو پیگیری‌های مکرر بنده از من خواستند که در محضر برخی بزرگان و با حمایت و همکاری آنها به تأسیس مؤسسه‌ای بدین منظور بپردازم و در چهارچوب آن، در زمینه‌ی این دغدغه‌ها فعالیت کنم. بیان ایشان چنین بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و طی این سیزده، چهارده سالی که از آن سپری شده ما دچار خلاء نظریه‌پردازی و تولید معرفت شده‌ایم، پیش از انقلاب، امثال استاد شهید مطهری بودند که یک‌نفره و بی‌آنکه پشتوانه‌ی مادی خاصی داشته باشند، براساس توان و ظرفیت‌های شخصی خودشان به مسائل روز و مباحث معرفتی نوپدید می‌پرداختند؛ شهید مطهری هم به موقع نظرات و نظریه‌های وارداتی را شناسایی می‌کرد و هم به موقع و بجا با آنها مواجه می‌شد و نقد می‌کرد و هم در مقابل آنها از پایگاه معارف دینی حکمت اسلامی نوآوری و نظریه‌پردازی می‌کرد. اما بعد از شهادت ایشان کسانی را که چنین ظرفیتی را داشته باشند سراغ نداریم و اگر کسانی نیز بودند که دارای ظرفیت و استعداد جایگزین استاد مطهری بودند درگیر مسائل مدیریتی کشور شدند و اکنون کسانی که فارغ‌البال وآماده‌یراق به این امور بپردازند نداریم. فرمودند شما این موضوع را پیگیری کن و مؤسسه‌ای را تشکیل بده تا مشی و مرام، نقش و نگاه شهید مطهری در قالب آن تعقیب شود. در همین راستا جلساتی با حضور حضرات آیات‌ جوادی آملی، مصباح یزدی، مکارم شیرازی، و سیدمحمود هاشمی شاهرودی و چند تن از جوان‌ترها در محضر ایشان تشکیل شد و طی چند جلسه این مقوله مورد بحث و بررسی قرار گرفت، تا اینکه در اردیبهشت‌ماه سال ۷۳ در جلسه‌ای که همین جمع در خدمت ایشان بودیم، متنی شبیه به اساسنامه‌ی یک دستگاه نظریه‌پرداز مدافع تفکرات دینی و ناقد تفکرات معارض و تغذیه‌کننده‌ی طبقات تحصیل‌کرده و جوانان را تنظیم و ارائه کردم و پس از شور و بحث لازم، ایشان فرمودند همین مناسب است و خوب است مؤسسه‌ای با این خصوصیات تشکیل شود تا به این مباحث بپردازد. در همان جلسه نیز فرمودند: فلانی این کار را مدیریت و پیگیری کند. از آن زمان به صورت جدی وارد طراحی و تأسیس مؤسسه‌ای شدیم که بعدها به عنوان «پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی» نامیده شد. در ابتدا این ذهنیت را نداشتیم که این مؤسسه می‌تواند یک پژوهشگاه باشد و اصطلاح پژوهشگاه آن زمان اصطلاح خیلی رایجی نبود.

پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی در آن زمان با مجموعه‌ای از این دغدغه‌ها آغاز به کار کرد؛ گو اینکه منشأ اصلی این اقدام، اراده‌ی داهیانه‌ی رهبری فرهیخته‌ی انقلاب اسلامی و سرمایه‌ی مهم این حرکت، انفاس قدسی معظم‌له و راهنمایی بزرگان فکری و علمی کشور هست، اما در واقع تأسیس پژوهشگاه به نحوی برایند دغدغه‌های حقیر در حوزه‌ی مطالعات بنیادی نیز قلمداد می‌شود.

طبق ماده‌ی پنج اساسنامه، اهداف پژوهشگاه عبارتند از:

۱٫ نظریه‌پردازی و نوآوری علمی در جهت توسعه و تعمیق معرفت دینی، و نیز بسط مطالعات راهبردی و کاربردی گره‌گشا در قلمرو حکمت و اندیشه‌ی دینی، فرهنگ، معارف و علوم انسانیِ اسلامی.

۲٫ تعمیق و تحکیم بنیادهای معرفتی گفتمان فکری انقلاب اسلامی و رفع نیازمندی‌های نظری جمهوری اسلامی در زمینه‌ی نظامات اجتماعی و رفتاری اسلام و ارائه‌ی الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت.

۳٫ بازشناسی، نقادی، بازپیرایی و بازارائه‌ی مواریث معرفتی بازمانده از سلف صالح، در حوزه‌ی دین‌پژوهی، فرهنگ و اندیشه‌ی دینی و نظامات اسلامی.

۴٫ مطالعه‌ی مقایسه‌ای (تطبیقی) و نقد فعال، مبتکرانه و روشمند مکاتب و نظریه‌های معارض و رقیب در قلمرو حکمت و اندیشه‌ی دینی، فرهنگ و علوم انسانی اسلامی.

۵٫ دفاع علمی از حکمت و معرفت دینی و فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی.

۶٫ بازآرایی و ارائه‌ی شایسته و اثربخش مبانی و معارف وحیانی و تعالیم اهل‌بیت(ع)، ناظر به نظرها و نیازهای نوپدید.

۷٫ تربیت صاحب‌نظران متعهد و متمحض، کارآ و زمان‌آگاه، در زمینه‌های مندرج در بندهای فوق.

* اگر امکان دارد درخصوص مرادتان از خلاء نظریه‌پردازی که اشاره فرمودید بیشتر توضیح بدهید.

استاد: ما حوزه‌ها و بسترهای مطالعاتی پژوهشگاه را در چهارچوب پنج محور تعریف می‌کنیم که این محورها به نحوی رویکردهای فکری کل پژوهشگاه و مؤسسات وابسته بدان نیز قلمداد می‌شوند؛

۱٫ بازبینی، بازآرایی و بازارائه‌ی میراث معرفتی بازمانده از سلف صالح. همه‌ی پژوهشکده و گروه‌های علمی پژوهشگاه این محور را به عنوان یکی از رویکردهای مطالعاتی در موضوع مورد نظرشان باید مد نظر داشته باشند؛

۲٫ مطالعه‌ی انتقادی نظرات، آراء و افکار ارائه‌شده از سوی مکاتب و ملل دیگر و به خصوص غربیان؛

۳٫ نظریه‌پردازی و نوآوری در حوزه‌ی مربوط به هر پژوهشکده و گروه علمی؛

۴٫ مطالعه‌ی تطبیقی و مقایسه‌ای بین معارف دینی و معرفت اسلامی با نظریه‌ها و مکاتب معرفتی دیگر؛

۵٫ تولید معرفت، به خصوص در حوزه‌ی مباحث کاربردی برای جبران خلاء نظری و تأمین نیازهای نظری نظام اسلامی.

این پنج رویکرد به عنوان اهداف کاربردی و رویکردهای معرفتی و مطالعاتی مجموعه‌ی پژوهشکده‌ها و گروه‌های علمی پژوهشگاه قلمداد می‌شوند. به همین جهت بخشی از مجموعه‌ی آثار (اعم از کتاب و مجله و…) که تاکنون تولید شده و به هشتصد عنوان بالغ می‌شود، به نحوی به این پنج رویکرد سوگیری دارد. البته گاهی ممکن است در یک تحقیق هر پنج رویکرد محل توجه باشد، و یا در تحقیق دیگر سه، چهار و یا یکی از این رویکردها مد نظر باشد، اما نوعاً هریک از آثار یک یا دو رویکرد از این پنج رویکرد را تعقیب می‌کند. به همین جهت ما، هم در حوزه‌ی مبناسازی و تولید معرفت‌های زیرساختی در پژوهشگاه تلاش داشتیم، و هم در ارائه‌ی روبناهای مبتنی بر این مبنا و مدل‌های علمی و نظرها و پیشنهادهای کاملاً کاربردی.

اما در این میان اگر بخواهیم مباحث زیرساختی و بنیادهای فلسفی و حِکمی و مسائل راهبردی مورد اهتمام واحدهای پژوهشگاه را با میزان مباحث و مسائلی که در قلمرو مباحث روساختی و کاربردی مورد اهتمام آنهاست مقایسه کنیم، باید بگویم، به موازات همدیگر به هر دو افق اهتمام مساوی شده است. البته در آثاری که با عنوان پژوهشگاه منتشر می‌شود مباحث بنیادین و راهبردی غلبه دارد و مخاطبِ هدف، طیف نخبه‌ی جامعه در ایران و جهان اسلام است، اما در آثاری که مؤسسات وابسته به پژوهشگاه تولید و عرضه می‌کنند، بیشتر مباحث کاربردی و یا روزمره‌ی مورد ابتلای طبقات مخاطب عام و به خصوص جوان‌ها مد نظر بوده است. البته در عین حال ثقل مباحث مطرح‌شده، کیفاً و کمّاً و به نحو چشمگیر، مربوط به مباحثی می‌شود که از آن به عنوان «فلسفه‌های مضاف» تعبیر می‌کنیم.

از حدود سال چهارم و یا پنجم فعالیت پژوهشگاه، یعنی از سال ۷۷ به طور خاص، هم شخص بنده ـ در تعقیب دغدغه‌های گذشته‌ام ـ و هم نوع گروه‌هایی که حوزه‌ی مطالعاتی آنها مباحث زیرساختی بوده یا امکان تعریف فلسفه‌ی مضاف در قلمرو مطالعاتی‌شان وجود داشته، برای تولید فلسفه‌های مضاف مرتبط به موضوعات مطالعاتی خود، اهتمام ویژه‌ای مصروف داشته‌اند. به همین جهت شاید افزون بر چهل عنوان فلسفه‌ی مضاف را براساس حکمت اسلامی طراحی کرده‌ایم و گروه‌های مختلف علمی پژوهشگاه مشغول مطالعه در ذیل این عناوین هستند. گروه‌هایی همانند «فلسفه»، «معرفت‌شناسی»، «کلام»، «قطب علمی فلسفه‌ی دین»، و … که ذاتاً فلسفی و عقلی هستند و قهراً باید به مطالعات بنیادی و زیرساختی بپردازند و گروه‌های دیگری که حوزه‌های مطالعاتی کاربردی‌تری دارند، همانند گروه «اقتصاد»، «سیاست»، «حقوق»، «اخلاق»، «مدیریت»، و… در کنار مطالعات کاربردی و ارائه‌ی نظر، به مطالعات بنیادیی لازم در حوزه‌ی موضوعی خود پرداخته‌اند، یعنی یک شاخه‌ی مطالعاتی این دست از گروه‌ها نیز لزوماً فلسفه‌ی مضاف به موضوعات مربوط بدانهاست.

بعضی گروه‌ها به تولید یا تدوین برخی فلسفه‌های مضاف پرداخته‌اند که ممکن است رأساً و مستقیماً به معنای تأسیس و تدوین فلسفه‌ی‌ مضاف به حوزه‌ی مطالعاتی آنها قلمداد نشود، اما به لحاظ قرابت موضوعی به مباحث و رشته‌های مرتبط، دست به این کار زده‌اند؛ برای مثال «فلسفه‌ی هنر» و «فلسفه‌ی فیلم» مورد مطالعه‌ی دوستان ماست، این در حالی است که ما در پژوهشگاه گروه هنر و یا گروه فیلم نداریم، اما این دو محور از سوی محققین و اعضای هیأت علمی گروه «ادبیات اندیشه» پیگیری می‌شود.

در مجموع، در طول بیش از دو دهه، فلسفه‌های مضاف یکی از دغدغه‌های اصلی و خط مطالعاتی و تولید معرفتی پژوهشگاه قلمداد می‌شده. در زمینه‌ی بعضی از فلسفه‌های مضاف رایج در جهان نیز سمتگیری مطالعات به سوی ارائه‌ی الگوی اسلامی از آن فلسفه‌هاست، مانند «فلسفه‌ی دین»، «فلسفه‌ی تاریخ»، «فلسفه‌ی تمدن»، «فلسفه‌ی فرهنگ»، «فلسفه‌ی هنر»، «فلسفه‌ی فیلم»، «فلسفه‌ی حقوق» و « فلسفه‌ی سیاست» و … اکنون در دنیا دانش‌های رایجی هستند و مکاتب مختلف فلسفی جهان در زمینه‌ی آنها طبع خود را آزموده‌اند و دیدگاه‌های فلسفی خویش را به صورت روزمره و براساس مکتب و مبانی خود راجع به این موضوعات ارائه می‌کنند، ولی در حوزه‌ی مطالعات اسلامی این دانش‌ها ادبیات درخور و پیشینه‌ی چندانی ندارند، کم‌وبیش صاحب‌نظرانی بوده‌اند که بدانها پرداخته‌اند و برخی آثار و آراء هم ارائه شده ولی کار منسجمی صورت نگرفته و سراغ نداریم. برای رفع این کاستی، در پژوهشگاه کارهای متعددی انجام گرفته و همکارانی داریم که در برخی زمینه‌ها مطالعات ارزنده‌ای انجام داده‌اند و صاحب‌نظر برجسته‌ی حوزه‌ی معرفتی خود قلمداد می‌شوند. این یک قسم از فلسفه‌های مضافند.

اما برخی حوزه‌های معرفتی وجود دارد که نه تنها در جهان اسلامی و شرق که در مغرب‌زمین نیز درباره‌ی آنها کاری درخور صورت نبسته؛ ما حاجتمند تأسیس رشته‌ها یا دانش‌های جدیدی هستیم که عهده‌دار حل مسائل مربوط بدانها بشوند، بنده شخصاً و برخی همکارانم به این حوزه‌های بی‌پیشینه نیز پرداخته‌ایم و بسا برخی از آنها به نتیجه نیز رسیده است. برای مثال «فلسفه‌ی معرفت دینی» به مثابه یک دانش فلسفیِ شناخته‌شده در دنیا نیست، اما این کمین به آن پرداخته‌ام و تصور می‌کنم راجع به آن به نقطه‌ی مطمئنی از نظر مبانی و چهارچوب دست یافته‌ام و می‌توان گفت که دانش جدیدی به عنوان فلسفه‌ی معرفت دینی در پژوهشگاه تولید شده است. این موضوع در حوزه‌ی برخی دانش‌های اسلامی، مانند دانش «اصول فقه» نیز پیگیری شده است. طی پانزده سال اخیر، اندک‌شماری از فضلای پیشرو و اندیشمند حوزه به مسئله‌ای به نام «فلسفه‌ی اصول» پرداخته‌اند، اما این رشته‌ی مطالعاتی و یا دانش، صورت یک دستگاه معرفتی را پیدا نکرده تا یک معرفت دستگاه‌وار و دارای دیسیپلین و ساختار مشخص شده باشد که بتوان به آن دانش اطلاق کرد. چندین سال است که بخشی از ظرفیت و برنامه‌ی مطالعاتی خودم را به آن اختصاص داده‌ام و در این خصوص کار بسیار مفصلی صورت بسته و ضمن تفکر و تحقیق، مدت مدیدی است به تدریس یافته‌هایم در این حوزه برای فضلای جوان مستعد در حوزه‌ی‌ قم و تهران مشغولم. نتایج تحقیقات نیز به تدریج تدوین و عرضه می‌شود، ان شاءالله.

«فلسفه‌ی اصول» پیشینه‌ای ندارد و با وجود اینکه برخی فضلا به آن پرداخته‌اند، اما هنوز به حد یک دانش نرسیده است، ولی ما تصور می‌کنیم، با فعالیت‌هایی که در این زمینه صورت داده‌ایم، مطالعات فلسفه‌ی اصول به حد دانش مستقل ارتقاء یافته و آن‌را می‌توان چونان یک دانش تلقی و ارائه کرد.

ما این‌همه راجع به مسائل «فرهنگ» سخن می‌گوییم، مطالب فراوانی از ناحیه‌ی رهبری فرهیخته انقلاب، دیگر مدیران و اهل فضل در دانشگاه و حوزه ارائه شده، اما بنیادهای معرفتی و زیرساخت‌های فلسفی فرهنگ در جایی مورد بحث قرار نگرفته است و ما در دانشگاه و حوزه و یک مؤسسه علمی سراغ نداریم که به «فلسفه‌ی فرهنگ» پرداخته باشند. البته اخیراً شنیدم که در یک یا دو جا، بعضی از اساتید، فلسفه‌ی فرهنگ تدریس می‌کنند، که وقتی سراغ آن را گرفتم، متوجه شدم که آنها تنها سه یا چهار محور را، آن هم تحت تأثیر تفکرات غربی، مطرح می‌کنند. خودم به این مهم پرداختم و تأملات و مطالعاتم را طی مدت دو سال برای جمعی از فضلای حوزوی و دانشگاهی تدریس کردم، و در خلال تأمل و تدریس «فلسفه‌ی فرهنگ»، یافته‌هایم را نگارش نیز کردم که ان‌شاءالله در آینده می‌تواند به صورت یک، یا دو جلد متن اصلی و دو سه مجلد به عنوان درس‌گفتارهای آن منتشر شود.

مباحث فرهنگ که مباحث بسیار حیاتی برای بشریت است، در روزگار ما، خاصه طی دهه‌های اخیر به مسئله‌ی اصلی بشر در همه‌ی عرصه‌ها تبدیل شده است و امروز اگر مرابطه و مواجهه‌ی مثبتی هست و یا مقابله و مواجهه‌ی منفی بین قدرت‌ها و اقطاب سیاسی و جغرافیایی جهان جریان دارد، آوردگاه و بستر اصلی این مواجهات مثبت و منفی، «فرهنگ» است. امروز جنگ بین قدرت‌ها و مناطق مختلف جغرافیایی، جنگ سخت و گرم یعنی نظامی نیست، بلکه جنگ نرم و فرهنگی است و چالشگاه و میدان اصلی نبرد همین‌جاست. کشور ما نیز یکی از جبهه‌های اصلی و فعال جهانی قلمداد می‌شود. آیا در چنین موضوع مهمی ما نباید مبانی نظری معینی داشته باشیم؟ این کار را ما انجام دادیم و طی ساعت‌ها تفکر و سال‌ها تحقیق و در قالب بیست‌وپنج فصل، دانش «فلسفه‌ی‌ فرهنگ» را براساس حکمت اسلامی طراحی و تدوین کردیم و ارائه شد.

ما تقسیم و طبقه‌بندی‌های مختلفی راجع به فلسفه‌های مضاف داریم، یکی از آنها تقسیم و دسته‌بندی فلسفه‌های مضاف به دو دسته‌ی «فلسفه‌های مضاف به علوم» و «فلسفه‌های مضاف به امور» است. در هر دو دسته پاره‌ای از مسائل به صورت مشترک مورد مطالعه قرار می‌گیرند و به تولید معرفت منجر می‌شوند، و در پی آن ابزار و آگاهی در اختیار انسان‌های درگیر در آن حوزه‌ها قرار می‌دهند.

شاید حدود پانزده پرسش مشترک وجود داشته باشد که در فلسفه‌های مضاف گوناگون و دسته‌های مختلف آن قابل طرح‌اند که باید در هریک از فلسفه‌های مضاف به پاسخ‌های درخور و فراخور آن مسئله دست پیدا کرد.

اگر توجه کنیم که فلسفه‌های مضاف به چه مسائلی می‌پردازند ـ که این گفت‌وگو مجال پرداختن بدانها نیست ـ ، آن ‌موقع مشخص می‌شود که چرا باید به فلسفه‌های مضاف اهتمام فوق‌العاده داشت.

به زعم بنده مطالعه در حوزه‌ی فلسفه‌های مضاف برای ما مسلمانان و ایرانی‌ها کارکردهای مختلف و پیامدهای مثبت گوناگونی را دربر دارد، ازجمله اینکه ما تا وقتی که به مبادی یک علم مشرف نباشیم، مبانی یک دانش را درک نکنیم، و مبانی و زیرساخت‌های یک مقوله را فهم نکنیم، هرگز در نظریه‌پردازی درخصوص آن دانش و یا مقوله موفق نخواهیم بود. نگاه بنیادین، از بالا و مشرفانه، لازمه‌ی نظریه‌پردازی و تولید و توسعه‌ی معرفت در هر حوزه‌ای است. بنابراین اگر ما بخواهیم علوم انسانی ـ اسلامی تولید کنیم باید ابتدا فلسفه‌های مضاف به یکان‌یکان این علوم و همچنین فلسفه‌ی مشترک و فرارشته‌ای معطوف به مسائل مشترک همه یا بخش معظم علوم انسانی را تولید کرده باشیم.

مثلاً از جمله مقولاتی که از مباحث اصلی فلسفه‌های مضاف به شمار می‌آید «روش‌شناسی» است. تا زمانی که به یک روش‌شناسی نو و کارآمد دست نیافته باشیم، هرگز نمی‌توانیم به تولید معرفت در موضوع یک مقوله و یا دانش دست بزنیم. پرداختن به فلسفه‌های مضاف، ما را هم در تولید دانش توانا می‌کند و هم به تولید الگوهای معرفتی، معیشتی و رفتاری قادر می‌سازد و هم ما را در نقد مکتب‌ها، دانش‌ها و نظریه‌های رقیب کمک می‌رساند. به همین جهت سخن‌گفتن از طراحی نظام سیاسی، ارائه‌ی مدل و الگو در حوزه‌ی سیاست، یا اقتصاد، حقوق، مدیریت و هر مقوله‌ی دیگری، و در نتیجه تولید علوم انسانی اسلامی و یا هر دانش دیگری بی‌آنکه از گذرگاه فلسفه‌های مضاف این مقولات گذر کرده باشیم، کاملاً خام‌سرانه و خام‌سرایی است. به همین جهت به نظر من اولویت اول مطالعاتی و معرفتی در شرایط فعلی کشور تولید فلسفه‌های مضاف معطوف به علم‌ها و مقولات کلان حیات است. اگر از این نقطه آغاز نکنیم و به تعبیر رایج زمین بازی مختص و مستقلی برای خودمان تعریف نکرده باشیم، لاجرم و به ناچار در زمین بازی دیگران قرار می‌گیریم و آنها ما را مدیریت خواهند کرد.

بنابراین اهمیت تولید فلسفه‌های مضاف ناشی از این واقعیت است که فلسفه‌های مضاف ما را در فهم میراث معرفتی و تجارب تاریخی خودمان، و همچنین نقد و عیب‌یا‌بی و آسیب‌شناسی گفتمان‌های رقیب و معارض، معرفت‌پردازی و الگوسازی مستقل اسلامی و ایرانی، توانا خواهد ساخت. همچنین این کار در شفاف‌شدن مواضع خود و بیگانه و مشخص‌شدن مرزهای ما با دیگران ما را یاری می‌رساند.

البته در اینجا باید تأسف بخوریم که اهمیت فلسفه‌های مضاف در کشور ما چندان که باید درک نشده است، و مدیران و همچنین اصحاب علم و معرفت درک کافی و درخوری از اهمیت این مسئله ندارند. به همین حیث، دانشگاه‌ها و حوزه‌های ما آنچنان که باید و شاید به این مقوله نپرداخته‌اند. البته اخیراً دغدغه‌ی این بحث‌ها پدید آمده و مؤسسات و مراکزی به این بحث می‌پردازند، اما آنچه جریان دارد، فراخور و درخور نیست و مسئله بسیار مهم‌تر از این حدود است. شاید در این خصوص نیازمند پژوهشگاه‌های متعددی هستیم که به صورت تخصصی به مطالعه در زمینه‌ی فلسفه‌های مضاف گوناگون بپردازند. همچنین در حوزه و دانشگاه باید به آموزش این مقوله‌ها به نحو مستقل و به مثابه‌های رشته‌های خاص پرداخته شود.

* برخی از ضرورت‌هایی را که برای لزوم پرداختن به فلسفه‌های مضاف فرمودید ملموس‌تر و قابل قبول‌تر به نظر می‌رسد، مثل نقد سایر مکاتب رقیب و یا آگاهی از داشته‌های خودمان، اما برخی از موارد شاید محل تأمل باشد، مثل ضرورت پرداختن به فلسفه‌های مضاف برای تولید دانش، اگر به لحاظ تاریخی بررسی کنیم، شاید به صراحت نتوان گفت که ابتدا فلسفه‌های مضاف علوم شکل گرفته و بعد خود آن دانش، مثلاً ما فلسفه‌ی اصول نداشتیم، اما علم اصول به صورت پویا در جریان بوده است. در بحث‌های دیگر هم شاید بتوان مثال زد، مثلاً در فیزیک هنگامی که توجه به فلسفه‌ی فیزیک معطوف شده، اتفاقی که افتاده این بوده که هیچگاه فلسفه‌ی فیزیک به خود فیزیک کمک نکرده است. بنابراین شاید این ادعا که فلسفه‌های مضاف به پیشبرد دانش اصلی کمک می‌کند جای سؤال باشد.

استاد: من کارکردهای مختلفی را برای فلسفه‌های مضاف مطرح کرده‌ام. درخصوص مطالعه‌ی فلسفه‌ی دانش‌های موجود، برخی از کارکردها مطرح می‌شود و برای تولید دانش‌های جدید، برخی دیگر از کارکردها. برای مثال همین دانش اصول که مطرح کردید؛ باید گفت بخش عمده‌ی آنچه را که ما امروز از آن به عنوان مسائل و مباحث فلسفه‌ی‌ اصول تعبیر می‌کنیم، در خود دانش اصول مندرج و موجود است. شاید بتوان گفت حدود پنجاه درصد از مباحثی که در کتب رایج اصولی هست و مورد تحقیق و تدریس قرار می‌گیرد از جنس مباحث فلسفه‌ی اصول است که بخش قابل توجهی از آنها را تحت عنوان «مبادی اصول» و در آغاز این دانش مطرح می‌کنند. برای مثال مرحوم آخوند، ابتدا عناوین سیزده‌گانه‌ای را مطرح می‌کند که از سنخ و جنس مبادی بعیده یا وسیطه و یا قریبه‌ی دانش اصول یا مسائل اصلی این علم است؛ مبادی وسیطه و قریبه‌ی دانش و امهات مسائل آن همگی قابل درج در دانش جدیدالتأسیس فلسفه‌ی اصول‌اند، در خلال مباحث مقاصد اصلی دانش اصول نیز مطالبی مطرح می‌شود که از جنس فلسفه‌ی اصول است. دانش اصول متشکل از مباحث «مجموعه‌ی قواعد و ضوابط استنباط» است، اما بسیاری از مباحثی که امروزه به عنوان مطالب علم اصول مطرح می‌شوند، محدود به قاعده‌های استنباطی نیستند، بلکه بحث‌های مقدماتی فراوانی طرح می‌شود تا به اصطیاد و استنباط یک قاعده منتهی و تبدیل به قاعده‌ی اصولی شود.

بنابراین به نحوی، عمده‌ی مسائل فلسفه‌ی اصول در دانش اصول فعلی و یا برخی دیگر از دانش‌های مرتبط مطرح شده که از سنخ مباحث زیرساختی و فلسفی به معنی اعم آن است، و قواعد اصولیه برآیند آن مطالعات و مباحث فلسفی است. به این ترتیب باید گفت که اصول بدون «فلسفه‌ی اصول» تولید نشده ولی فلسفه‌ی اصولی که در خلال دانش اصول آمده، به صورت یک دستگاه معرفتی مستقل درنیامده است و باید این مقوله را به صورت یک دانش مستقل تعریف و تدوین کنیم، که طبعاً نواقص و نقایص بسیاری خواهد داشت که باید تکمیل شود تا به یک دانش دسترسی پیدا کنیم.

فلسفه‌های مضاف کارکردهای مهم دیگری نیز دارند، از جمله اینها کارکرد آنها در «درک میراث معرفتی خودی» است. کارکرد مهم دیگر فلسفه‌های مضاف «اصلاح میراث معرفتی موجود» و یا «اصلاح و ارتقای دانش‌های موجود» است. ما معتقدیم مثلاً اگر فلسفه‌ی اصول طراحی، تدوین و ترویج شود، تأثیر شگرفی در اصلاح و ارتقای اصول خواهد داشت. علم اصول تکامل و توسعه پیدا خواهد کرد و کارآمدتر خواهد شد.

ممکن است همین تبیینی را که راجع به دانش‌ اصول و فلسفه‌ی مضاف بدان مطرح کردیم، راجع به دانش‌های آنان نیز قابل طرح باشد. مثلاً فیزیکدانان، در خلال علم فیزیک بسیاری از مبانی فلسفی را طرح می‌کنند، بی‌آنکه خودشان بدانند این حرفی که می‌زنند فلسفی است. اگر فیزیک سنتی از طبیعیات و یا کیهان و یا ماده سخن می‌گفت، فیزیک نامیده می‌شد یا نه؟ این مباحث دانش فیزیکِ آن زمان بوده و امروز نیز فیزیک تغییر کرده است. در خلال مباحث آن زمان نگاه‌های فلسفی مطرح می‌شد، الان نیز همین‌طور است. علاوه بر اینکه مهم این نیست که یک نفر فلسفه را تولید کند و دانش آن‌را هم مبتنی بر فلسفه‌ای که تولید کرده است، تولید کند. در آن پارادایم معرفتی و در فضای یک گفتمان علمی حاکم، یک نوع تقسیم کار طبیعی و نانوشته صورت گرفته و بین دانش‌ها و دانشمندان مختلف و لایه‌های گوناگون معرفتی تعامل‌هایی رخ می‌دهد. فیلسوفان بر عالمان و دانشمندان تأثیر می‌گذارند، چنان‌که گاه اکتشافات دانشمندان بر نظریه‌های فلسفی تأثیر می‌گذارند و این تعامل صورت می‌پذیرد. ممکن نیست یک نظریه‌ی علمی در حوزه‌ی فیزیک را سراغ داشته باشیم که در پس ذهن صاحب آن نظریه ـ ولو به صورت ناخودآگاه ـ یک سلسله اصول و قواعد فلسفی نبوده باشد که براساس آن قواعد فلسفی، حرکت کرده باشد و به آن نظریه رسیده باشد و از آن دفاع کند.

مثلاً اگر کسی مدعی باشد که من تنها با تجربه و مشاهده به این نظر علمی رسیده‌ام و یا باید رسید، این مدعا به این معناست که این فرد بر مبنای یک نظریه‌ی فلسفی حرکت کرده و عمل می‌کند، یعنی قبول دارد که تجربه، معرفت‌زا است که خود این حرف یک استدلال فلسفی است. همچنین قبول دارد معرفتی که از طریق تجربه به دست می‌آید اطمینان‌آور است ولذا در چهارچوب و بستر تجربه حرکت می‌کند تا اینکه به نظر برسد و به نظریه‌ی خود نیز ایمان پیدا می‌کند و این یقین و ایمان حاصل تجربه‌ای است که در او به وجود آمده. حال اگر فرد دیگری به تجربه چندان اعتقادی نداشته باشد و بیشتر به تفکر عقلانی اتکا و اعتماد کند، از پایگاه مبانی فلسفی دیگری به سمت تولید علم عزیمت کرده و چون نقطه‌ی عزیمت آن‌دو با هم متفاوت است، به احتمال زیاد نظرات علمی‌شان نیز متفاوت خواهد بود.

این فرایند یعنی «مطالعه‌ی مسئله‌ی منابع علم»، که مسئله‌ای فلسفی است، تفاوت در روش‌شناسی و «روش مطالعه‌ی علم» را که مسئله‌ی دیگر فلسفه‌ی مضاف قلمداد می‌شود، در پی خواهد آورد. نقش روش‌شناسی در تولید علوم و نیز تأثیر تفاوت در روش‌شناسی، در تفاوت علم‌ها نیز بدیهی است.

می‌خواهم بگویم که در همه‌ی دانش‌ها، دانشمندان و دانشوران، خواه و ‌ناخواه و یا آگاه و ناخودآگاه، مبتنی بر یک سلسله پیش‌انگاره‌های خاص فلسفی و حِکمی دست به مطالعه می‌زنند، به باور می‌رسند و اظهار نظر می‌کنند.

طراحی الگوها نیز به همین صورت است. مثلاً اگر فردی یک مدل حکومتی را طراحی می‌کند که محور و جوهر آن «جمهوریت» است، در پس ذهن این فرد که ظاهراً دانشمند سیاست است و در چهارچوب پاره‌ای نظرات علمی یک الگو را ارائه می‌کند، بسیاری فرضیه‌ها و انگاره‌های فلسفی نهفته است. اگر از این فرد که مدعی حکومت جمهوری محض است بخواهیم استدلال کند، به این نکته منتهی می‌شود که منشأ حق، مردم هستند و نه حاکم و نه دین و نه چیز دیگری، و این یعنی یک نظریه‌ی فلسفی.

حتی اگر فردی که بر اساس «الحق لمن غلب» رفتار می‌کند و می‌گوید: هر کسی که قدرت را قبضه کرد حق دارد حکومت کند و مردم باید از او اطاعت کنند، که یک نظریه‌ی و مدل سیاسی است، خود مبتنی بر مبانی فلسفی معینی است.

به این ترتیب از زمانی که حتی الگوهای رفتاری و مدل‌های مربوط به نظام‌های اجتماعی را ارائه می‌کنیم و هر کسی ادعایی می‌کند، در پس ادعایش یک سلسله مبانی فلسفی نهفته است. لهذا هیچ مطلب علمی و هیچ عمل کاربردی نمی‌توان سراغ گرفت، جز اینکه آشکار و غیرآشکار مبتنی بر یک سلسله مبانی و مبادی فلسفی باشد و ما که درصدد تحول هستیم و قصد داریم رو به تکامل حرکت کنیم به شدت و عمیقاً نیازمند به فهم و طرح بنیادهایی هستیم که می‌خواهیم در قلمرو معرفت یا معیشت در بستر آن حرکت کنیم.

* اگر بخواهیم به دو خصوصیت برای این دست از فعالیت‌های شما اشاره کنیم، به نظر می‌آید یکی از این دو خصوصیت باید این باشد که می‌خواهد به نیازها و خلاءها پاسخ بدهد و آنها را تأمین کند، و دیگر اینکه براساس مبانی دینی و مبتنی بر معارف اسلامی و با تأمین زیرساخت‌ها قصد انجام این کار را دارد. اگر از دریچه‌ی این دو خصوصیت وارد فضای علمی کشور بشویم که آیا دستگاه‌هایی هستند که به نیازهای ما پاسخ بدهند یا خیر؟ به‌خصوص وجه دوم آن که مؤسسات مختلفی تلاش کرده‌اند که به نیازهای جامعه مبتنی بر معارف اسلامی پاسخ دهند، ولی بعضاً دچار آسیب‌هایی نیز شده‌اند. شما به چه روشی اهداف خود را دنبال می‌کنید که دچار چنین آسیب‌هایی نشوید؟

استاد: افراد و گروه‌های مختلفی دغدغه‌ی تأمین معرفت و معیشت دینی برای مردم ایران و مسلمین را دارند و با این رویکرد فعالیت می‌کنند؛ اما من فکر می‌کنم مجموعه‌ی حرکت‌ها و فعالیت‌ها از پاره‌ای جهات دچار کاستی و ناراستی بوده و از بعضی خطاها و خلاء‌ها رنج می‌برند، لهذا دچار فتور و سرانجام ناکامی می‌شوند.

من در خلال مباحث، این موضوع را توضیح دادم و در اینجا برای وضوح‌افزایی مجدداً عرض می‌کنم که هر نوع حرکت جوراحی یا جوانحی، معرفتی یا معیشتی باید نقطه‌ی عزیمت روشنی داشته باشد. تصور ما این است که نقطه‌ی عزیمت برای تولید معرفت و الگوهای معیشتی و رفتاری و نظامات دو نقطه است، «مبانی» و «منطق».

پس از انقلاب مؤسساتی در ایران تأسیس شدند که جهت‌گیری فعالیت آنها به سمت تولید معرفت دینی بوده است، همچنین مؤسساتی نیز از قبل از انقلاب وجود داشتند که فعالیت‌های خود را پس از انقلاب به سمت تولید معرفت دینی تغییر دادند، این مؤسسات یا از نقش «مبانی» و «منطق» غافل بودند و یا از سر خطا از مبانی دیگری برای تولید معرفت استفاده کردند و منطق دیگری را به کار بستند که آن منطق توان تولید معرفت و الگو و نظام‌های معیشتیِ اسلامی را نداشت، به همین جهت یا به انحراف رفته‌اند و یا چون کار به نتیجه نرسید، مأیوس و سرخورده شده‌اند و کار را ناتمام رها کرده‌اند؛ و یا اگر هم به صورت ضمنی و ارتکازی توجه به اهمیت حرکت از مبانی و منطق داشته‌اند، در ابتدا مبانی و منطق را منقح نکرده‌اند تا از پایگاه مبانی معین و منطقی مشخص حرکت کنند. لهذا اگر دچار خطا و لغزش نشدند، دچار فتور و ناکامی هستند و نتوانستند به موفقیت درخور و فراخور دست پیدا کنند.

تفاوت کار پژوهشگاه و بنده‌ی ناچیز با بسیاری از مؤسسات و افراد در این است که اهمیت و خطورت پرداختن به «مبانی» و «منطق» و حرکت از نقطه‌ی مبانی و روش مناسب، کاملاً خودآگاهانه بوده. در مجموع، من و عمده‌ی همکاران پژوهشگاه، پژوهشگاه را مانند یک مؤسسه و یا سازمان مانند دیگر مؤسسات و سازمان‌ها که یک سلسله وظایف اداری دارد و باید به عنوان وظیفه‌ی اداری آنها را انجام دهد، نمی‌دانیم. پژوهشگاه بیش از آنکه یک مؤسسه باشد یک جبهه‌ی فکری و یک گفتمان معرفتی است، و در عرض گفتمان‌های معرفتی دیگر از استقلال و هویتی معین برخوردار است، هرچند به نوبه‌ی خود جزئی از یک طیف کلان فکری و معرفتی در کشور، جهان اسلام و حتی جهان قلمداد می‌شود. تفاوت در این است که می‌دانیم ما در کجای تاریخ ایستاده‌ایم و چه رسالتی را بر دوش می‌کشیم و چه نقشی را در تاریخ معرفت ایفاء می‌کنیم. من این نکته را بارها در جمع اعضای هیأت علمی پژوهشگاه مطرح کرده‌‌ام که پژوهشگاه یک رسالت تاریخی خودآگاه دارد و ما با خودآگاهی حرکت می‌کنیم و می‌دانیم در چه نقطه‌ی تاریخی ایستاده‌ایم، و با آگاهی گام برمی‌داریم.

بنابراین ما نباید غافل باشیم و یا به ارتکازات بسنده کنیم، بلکه باید اولاً خودآگاه باشیم و ثانیاً باید مسئله را از حد بسنده‌کردن به ارتکازات فراتر ببریم و با مطالعه، به مبانی و منطق دست پیدا کنیم و آنها را به دستگاه منسجم تبدیل نماییم؛ آن مبانی و منطق را مشرفانه و همه‌جانبه‌نگر برای تولید معرفت و ارائه‌ی الگوها به کار ببندیم. این خصوصیت و خصلت مهم حاکم بر فعالیت‌های پژوهشگاه قلمداد می‌شود و بر همین اساس بود که ما بر امر تولید فلسفه‌های مضاف اهتمام خاص کردیم و در کنار تولید فلسفه‌های مضاف و مبانی، از آنجا که مسئله‌ی «روش‌شناسی» جزئی از بحث‌های اصلی فلسفه‌های مضاف است به این موضوع پرداختیم، ولی از آنجا که در مقام تولید معرفت و الگو، شاید بتوان گفت که مسئله‌ی «روش‌شناسی» مهم‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین نقش را دارد، به آن اهتمام ویژه کردیم. به همین جهت در همه‌ی گروه‌های علمی در کنار پرداختن به فلسفه‌های مضاف، به روش‌شناسی آن حوزه اهتمام می‌شود و همچنین، همان‌گونه که در برخی از فلسفه‌های مضاف مثل «فلسفه‌ی دین» واحد مستقلی داریم و پژوهشگاه قطب علمی فلسفه‌ی دین در ایران است، گروهی با عنوان «منطق فهم دین» تأسیس کرده‌ایم، و البته به لطف خدا این موضوع به عنوان یک رشته‌ی رسمی در حوزه و دانشگاه شناخته شده؛ الان نیز در سطوح عالی دانشگاهی در حال تدریس است، و در حوزه نیز مورد توجه قرار گرفته و یک رشته‌ی تخصصی در این موضوع در حال تأسیس است. نظریه‌ی ابتناء و الگوی منطق فهم دینی که ما ارائه کردیم چهارچوب این رشته را تشکیل می‌دهد.

بنده از حدود چهارده سال پیش در بستر مطالعاتی که عمدتاً مطالعه‌ی مبانی و فلسفه‌های مضاف به رشته‌های مختلف بوده است و شاید در بیش از بیست گرایش یا دانش فلسفه‌ی مضاف، مقاله و یا مقالتی و گاه کتابی عرضه کرده‌ام و یا در شرف ارائه دارم، به مسئله‌ی «روش‌شناسی» اهتمام ویژه‌ای کرده‌ام. از سال ۷۸ به سراغ طراحی یک دستگاه روشگانی جامع برای فهم دین به معنای وسیع آن رفتم، یعنی استنباط بینش و عقاید دینی و مورد نیاز انسان، استنباط احکام و قضایای بایستی و الزامی (حقوق)، استنباط اخلاق و ارزش‌ها و استنباط علوم مختلف که دامنه‌ی کاربرد و کارکرد وسیعی را شامل می‌شود. تصور من هم این بود که ما دستگاه فهم و اکتشافی به نام «اجتهاد» داریم، هرچند که این دستگاه چندان شناخته و مدون و منقح نیست و عمدتاً مبتنی بر ارتکازات اصحاب اجتهاد است و این قوه به صورت تجربی و در خلال تحقیق و تدریس‌ها و تدرس‌ها حاصل می‌شود و هرچند که دانشی با عنوان دانش اصول فقه داریم که دانش روش‌شناختی است، اما دستگاه اجتهاد ما منقح و مدون نیست و دانش روش‌شناختی رایج ما که اصول فقه است عمدتاً معطوف به کشف شریعت و یا استنباط شریعت از منابع نقلی است. درنتیجه هیچ‌کدام از این دو سرمایه‌ی ارزشمند به رغم پرارزش‌بودن و فوق‌العاده پراهمیت و کارآمدبودن، پاسخگوی نیاز جامعه‌ی‌ ما نیست و ما نیازمند به تأسیس یک دستگاه روشگانی جامع‌الاطراف هستیم. به همین جهت این دغدغه را پی گرفتم و شاید بتوان گفت بین مجموعه‌ی تحقیقات، تدریس‌ها و مطالعاتی که داشتم ثقل وقت‌گذاری بنده معطوف به همین نکته بوده است.

این مجموعه‌ی مطالعات و تأملات و کار و تلاش و تدریس و بحث و ارائه و عرضه یافته‌ها منتهی به پدیدآمدن یک دستگاه روشگانی با نام «منطق فهم دین»‌ شده است، که این دستگاه مبتنی بر یک نظریه با عنوان «نظریه‌ی ابتناء» است. این نظریه در چهارچوب قوانین و فرایند «هیأت حمایت از کرسی‌های نظریه‌پردازی، نقد و مناظره» و طی ۹ ساعت با حضور ناقدان و داوران، در معرض نقد و داوری قرار گرفت و سرانجام به عنوان نظریه‌ی جدیدی در حوزه‌ی‌ تولید و تحلیل معرفت دینی به عنوان نظریه‌ای جدید شناخته شد. براساس همین نظریه نیز دستگاه روشگانی «منطق فهم دین» طراحی و ارائه شده است.

این دستگاه روشگانی مشتمل بر مبانی و عناصری از قواعد و اصول روشگانی است که در همه‌ی حوزه‌های معرفت دینی و هندسه‌ی معرفتی دین مورد نظر و دارای کاربرد است و نیز لایه‌های زیرین و خُردتر دستگاه روشگانی معطوف به منابع و حوزه‌هاست، به این معنا که در ذیل منطق فهم دین که یک دستگاه کلان است، منطق‌ها و یا منهج‌هایی را در اختیار داریم که معروف به مُدرک‌ها و مَدرک‌های فهم و کشف دین است. اینکه ما یک دستگاه روشگانی برای کاربست عقل در کشف گزاره‌های دینی داشته باشیم و دستگاه روشگانیی را در کشف دین و با کاربست فطرت ارائه کنیم، دستگاه روش‌شناختیی که با کاربرد آن بتوانیم دین را از کتاب فهم کنیم، دستگاه روش‌شناختیی که با کاربست آن بتوانیم دین را از منبع سنت استنباط کنیم. اینها دستگاه‌های روشگانی خُرد در ذیل دستگاه جامع و کلان منطق فهم دین‌اند که معطوف به «منابع» (عقل و فطرت) و «مدارک» (کتاب و سنت) هستند.

دین دست‌کم از چهار ضلع معرفت تشکیل می‌شود، و البته به عنوان یک فرض و احتمال ضلع پنجمی را با عنوان «تربیت» می‌توان به آن اضافه کرد، درنتیجه ما روش‌شناسی اکتشاف و فهم عقاید دینی و تولید بینش، روش‌شناسی اکتشاف و فهم علم دینی و دانش، روش‌شناسی اکتشاف و فهم احکام دینی و گزاره‌های الزام‌آور (بایدها و نبایدها) و احکام الزامی معطوف به کنش انسان و دستگاه روش‌شناختی معطوف به اکتشاف و فهم گزاره‌های ارزشی و اخلاق دینی و گزاره‌های معطوف به منش انسان در اختیار داریم و طبعاً چهار دستگاه و منهج باید معطوف به ابعاد و اضلاع هندسه‌ی معرفتی دین تولید شود.

* لطفاً اگر ممکن است: «نظریه ابتناء»را مختصری توضیح بفرمایید:

استاد: البته تبیین اجمالی نظریه در فرصت کم دشوار است، به اجمال به آن می‌پردازم و مخاطبان فرهیخته شما را به مطالعه‌ی کتاب «نظریه‌ی ابتناء» ارجاع می‌دهم. بر اساس نظریه‌ی ابتناء، دستگاه «معرفت دینی» هر کس / گروهی، برایند فرایند تأثیر ـ تعامل متناوب ـ متداوِم پیش‌انگاره‌های او / آنها، در باب مبادی خمسه‌ی دین به‌عنوان «پیام الاهی»، است، و در صورت تحصیل تلقی صحیح و جامع از این مبادی و کاربست درست و دقیق آنها و پیشگیری از دخالت متغیرهای ناروا و انحرافگر، می‌توان به کشف صائب و جامع دین و کاربرد روزآمد و کارآمد آن در ذهن و زندگی بشر دست یافت.

نظریه‌ی ابتناء بر چهار اصل / مقدمه، به شرح زیر مبتنی است:

اصل نخست: فرایندمندی تکون معرفت دینی و برایندوارگی معرفت دینی.

اصل دوم: دوگونگی (روا و ناروابودن) سازکارهای دخیل در فرایند تکون معرفت دینی، و بالتَبَع امکان سرگی و ناسرگی معرفت دینی.

اصل سوم: پیام‌وارگی دین و اشتمال آن بر «مبادی خمسه‌ی پیامگزاری» حقاً و بحق دخیل در فهم پیام.

اصل چهارم: برساختگی کشف و کاربرد صائب و جامع دین، بر کشف و کاربرد صائب و جامع مبادی خمسه، و نیز پیشگیری از دخالت عوامل ناروا و انحراف‌گر.

اصل سوم، که عهده‌دار تبیین پیام‌وارانگاری دین و اضلاع خمسه فرایند و روند پیامگزاری است، گرانیگاه اصلی نظریه‌ی ابتنا است. از آنجا که پدیده‌ی پیامگزاری، درگیر اضلاع‌ پنجگانه‌ی ۱٫ «پیام‌دهنده»، ۲٫ «مضمون پیام»، ۳٫ «پیام‌افزارها»، ۴٫ «قلمرو و متعلق پیام» و ۵٫ «پیام‌گیرنده» است، از این اضلاع خمسه‌ی پیام دین، به مبادی خمسه‌ی «مصدرشناختی»، «دین‌شناختی»، «معرفت‌شناختی»، «قلمروشناختی» و «مخاطب [انسان ـ مکلف]‌شناختی» دین، تعبیر می‌کنیم. هریک از مبادی خمسه، دارای سرشت و صفات خاصی‌‌اند که خودآگاه و ناخودآگاه / خواه و ناخواه در فهم پیام (تکون معرفت دینی و تطور آن) دخالت می‌ورزند. فهم صائب دین در گرو «آگاهانه» و «ارادی» کردن دخالت این عوامل در کشف / فهم گزاره‌ها و آموزه‌های دینی است.

به این ترتیب این دستگاه شامل یک نظریه‌ی مبنا با عنوان «نظریه‌ی ابتناء» است که مبتنی بر چهار اصل و کلیات و مشترکات و بعد از آن حداقل چهار منهج معطوف به منابع و مدرکات و چهار منهج نیز معطوف به حوزه‌ها و اضلاع هندسه‌ی معرفتی دین است.

تولید نظریه‌ی ابتناء و تأسیس دانش منطق فهم دین و بسط مباحث مربوط به مسئله‌ی «روش‌شناسی» علوم، نتیجه‌ی اهتمام خاصی است که به این مهم معطوف بوده، ارائه‌ی یک نظریه‌ و در پی آن تأسیس دستگاه جدید و مستقل روشگانی باعث ارتقای این مباحث گشت و باعث شد این دستگاه به صورت یک رشته شناخته شود و در دانشگاه‌ها و حوزه مورد توجه قرار گیرد و همچنین ده‌ها جلد کتاب و مقاله با همین رویکرد تولید شود، همین‌طور اشخاصی نیز در این موضوع تربیت شوند. من شاید ده‌ها رساله سطح چهار و دکترا را هدایت کرده‌ام که رشته و تخصص این افراد منطق فهم دین و یا شاخه‌ای از این علم شده است.

هم‌اکنون ما در پژوهشگاه محققانی داریم که تخصص آنها روش‌شناسی استنباط شریعت، یا روش‌شناسی استنباط اخلاق، روش‌شناسی استنباط علم دینی و روش‌شناسی استنباط عقاید دینی است. در گروه‌های مختلف روش‌شناسی‌های خُردتر همانند روش‌شناسی اقتصاد اسلامی، روش‌شناسی سیاست اسلامی و… مورد مطالعه افراد مشخصی است، و در کنار اینها نیز کسانی را داریم که متخصص فلسفه‌های مضاف به هریک از این علوم یا امور هستند.

در پژوهشگاه طرحی را در راستای مدیریت و تولید علم، به اجرا گذاشته‌ایم تحت عنوان «تعریف حوزه‌های تمحض» که برای همه‌ی اعضای ثابت و نشسته‌ی هیأت علمی پژوهشگاه لزوماً، در آغاز کار و برای همیشه یک حوزه‌ی تمحص علمی معین را تعریف می‌کنیم که شرایط خاصی دارد و بعد از گذشت حدود ده سال این فرد در آن حوزه‌ی علمی صاحب‌نظر و صاحب‌نام می‌شود و بسا بعد از یک مدت طولانی این فرد در آن حوزه حرف اول را بزند؛ بعضی از همکاران ما نیز در حال حاضر به چنین جایگاهی رسیده‌اند و ما مدعی هستیم که در برخی از رشته‌ها، نفر اول ایران از اعضای هیأت علمی پژوهشگاه هستند و این به برکت اعمال این شیوه‌ی مدیریت تولید علم بوده است.

بنابراین به نظر من آن چیزی که چالشگاه آفت‌خیز دستگاه‌های دیگر در مقام تولید معرفت و ارائه‌ی الگو بوده است، برای پژوهشگاهیان صورت کاملاً خودآگاهانه داشته است، لهذا برنامه‌ها و فعالیت‌ها از آسیب و آفت در امان مانده است.

* اگر در سیر زندگی علمی جنابعالی به غیر از رویدادها و تطورات معرفتی، اتفاقات غیرمعرفتی نیز وجود داشته که در این سیر تأثیرگذار بوده است، لطفاً در مورد آن نیز توضیح بفرمایید.

استاد: من در خلال صحبت‌هایی که داشتم کم‌وبیش، هم به عوامل معرفتی و هم به عوامل غیرمعرفتی تأثیرگذار در فرایند شکل‌گیری دغدغه‌ها و پیگیری آنها اشاره کردم، اما اگر بخواهم راجع به عوامل غیرمعرفتی دخیل واضح‌تر اشاره کنم، طبعاً باید به عناصری مانند اینکه من در یک خانواده‌ی روحانی بزرگ شدم و خود این موضوع (هرچند نه به صورت جبری) به عنوان زمینه می‌تواند در انتخاب رشته‌ی تحصیلی و گرایش‌های فکری، سیاسی و اجتماعی من تأثیر داشته باشد و طبعاً من تحت تأثیر جایگاه اجتماعی و علمی ـ معرفتی پدرم در مقام معرفت و معیشت جهت گرفتم.

عامل دومی که بر رفتار و روند کار معرفتی و زیستی من مؤثر بود، وقوع انقلاب اسلامی بوده است. انقلاب اسلامی بسیاری چیزها را تغییر داد، و بنده نیز طبعاً متأثر از فرایند انقلاب بودم، و همان‌طور که خود انقلاب به نحوی تحت تأثیر شرایط اجتماعی، تاریخی و فرهنگی پیش از خود صورت بست، عناصر انقلابی هم تحت تأثیر شرایط اجتماعی، تاریخی و فرهنگی پیرامون خود بودند، از جمله اینکه از زورگویی‌ها و فشارها، ستم‌ها و انحرافاتی که بود، ناراضی بودیم و این عوامل ما را به عکس‌العمل واداشت. وقوع انقلاب در اشخاص، جریان‌های فکری و همه‌ی شئون نرم‌افزاری و سخت‌افزاری حیات ما تأثیر گذاشت و اگر از این زاویه به تأثیرات انقلاب بپردازیم خواهیم دید که بسیاری از نظریه‌ها در علوم انسانی ابطال شد و بسیاری نظریه‌ها در شعاع و هاله‌ی آن تولید شد، ولی متأسفانه تاکنون کسی توجه و تفطن آگاهانه به این کارکرد انقلاب نداشته است و این خودْ حوزه‌ای مهم و موسع برای مطالعه‌ی اجتمای و انقلاب‌پژوهی است و اگر کسی قصد داشته باشد در حوزه‌ی جامعه‌شناسی معرفت مطالعه کند، این امر میدان وسیعی است و من اگر بخواهم توضیح دهم که انقلاب اسلامی چه مایه در نگاه فلسفه‌ی دینیِ فیلسوفان دین معاصر تأثیر گذاشت و یا چه نظریه‌هایی را در فلسفه‌ی دین تولید کرد، و چه مایه در پیدایش نظریه‌ها در حوزه‌ی علوم انسانی مؤثر بود و تا چه حد در تضعیف بعضی نظریه‌های رایج اثر گذاشت، فهرست مفصل و طومار بلندبالایی فراهم می‌گردد. بنابراین طبعاً و قهراً انقلاب اسلامی بر روند تفکر و رفتار امثال ما که در متن آن می‌زیستیم تأثیر شگرفی برجای نهاد.

همچنین برخی اتفاقات که در زندگی شخصی من رخ داد بسیار تأثیرگذار بود. برای نمونه صرف اینکه از بنده خواسته شد مؤسسه‌ای را تأسیس کنم که به مباحث معرفتی فکری روز، تولید معرفت دینی و مواجهه با نظریه‌ها و نگاه‌های رقیب و معارض با معرفت دینی معیار و پذیرفته بپردازد، بر سرنوشت من تأثیر ماندگار نهاد، و بلکه کاشف از سرنوشت خاص من بود.

من طی این بیست سال خود را از سویی در چهارسوق معرفت و در میانه‌ی میدان نبردهای فکری یافتم و در معرض اطلاعات و معلومات بسیاری قرار گرفتم، از دیگرسو، در مجموعه‌ی حدود بیست حوزه‌ی دانشی و معرفتی که پژوهشگاه به آنها پرداخته است، درگیر بحث جدی شدم و این بدان جهت بود که رویّه‌ی کاری بنده به گونه‌ای است که من تنها به عنوان یک مدیر در پژوهشگاه حضور پیدا نمی‌‌کنم و بیشتر به صورت یک هادی عمل می‌کنم و یک گفتمان معرفتی را پدیدآورده، هدایت می‌کنم (از اینکه به ناچار چنین از موضع مدعی و خودبینانه و با لحن ظاهراً خودستایانه که خلاف ادب دینی و مقتضای روح علم است، سخن می‌گویم از خوانندگان فرهیخته‌ی شما، عمیقاً پوزش می‌خواهم). درنتیجه بنده در همه‌ی گروه‌های علمی پژوهشگاه تاکنون مثل یک عضو فعال و مسئولانه حضور داشته‌ام و در جریان عمده‌ی مباحث گروه‌های علمی بوده‌ام و در انتهای جلسات نیز این مباحث را خود من جمع‌بندی می‌کنم و این نکته‌ای بود که در رشد بنده تأثیر داشت و از این بابت خدا را عمیقاً شاکرم. این توفیق را شاید کمتر کسی داشته باشد که در حدود بیست سال با حوزه‌های معرفتی گوناگونی درگیر بشود، از مباحث معرفت‌شناسی گرفته تا مباحث فلسفی و علوم قرآنی و تفسیری و تا مباحث الهیاتی، کلام تا مباحث تاریخی، تمدنی، جامعه‌شناختی، فرهنگ و…

این فرایند روی تفکر من بسیار تأثیرگذار بود و در طراحی آن دستگاه روشگانی به من بسیار کمک کرد، برای اینکه اگر اطلاعات من محدود به یک حوزه‌ی مشخص مثلاً فقه و اصول بود، معلوم نبود که بتوانم یک دستگاه روشگانی جامع پدید بیاورم.

در کنار اینها، بعضی از عوامل دیگر نیز هستند که شاید جنبه‌ی شخصی داشته باشند، اما باید از آنها نام برد زیرا بر سمتگیری و سرشت و سرنوشت علمی و فعالیت‌های من مؤثر بود، برای مثال اینکه بنده از سنین نوجوانی به تعبیر سهراب سپهری سر سوزن ذوقی داشتم و چیزهایی به عنوان شعر می‌سرودم و قطعاتی را به عنوان نثر می‌نوشتم، خواه‌ناخواه بر شخصیت من تأثیر گذاشت و مرا به صحنه‌هایی کشاند و به این‌سو و آن‌سویم برد، و به قول مولانا «من به هر جمعیتی نالان شدم و یار بدحالان وخوش‌حالان شدم»، خود تأثیری عظیم بر روان و فرایند فعالیت‌های من داشت، توجهات افرادی را به سوی من جلب کرد و فرصت‌هایی را پیش روی من قرار داد، این تا حدی مؤثر بود که من در مسائل اجتماعی بیشتر وارد بشوم و به نقد حال بپردازم و در پی آن در آغاز انقلاب در مبارزات ورود کنم و حتی در مبارزات صفی نیز شرکت کنم و به صورت مستقیم عهده‌دار فرماندهی تصرف بزرگ‌ترین پادگان تهران یعنی پادگان قلعه‌مرغی باشم و مدتها آن را اداره کنم. مسئله‌ی ارتباط با احزاب نیز از این جهت قابل ذکر است، هرچند هیچگاه عضو هیچ‌یک از احزاب نبودم اما با جریان‌های سیاسی از قبیل جبهه‌ی ملی، نهضت آزادی، حزب جمهوری و… مرتبط شدم. خوشبختانه و به هدایت الهی هیچگاه عضو هیچ‌یک از احزاب، حتی حزب جمهوری اسلامی نشدم، گرچه برای این حزب بسیار تبلیغ کردم، و خودداری از عضویت نیز آگاهانه صورت گرفت، زیرا هنگامی که فردی عضو یک تشکل و یا حزب می‌شود، شاید بسیاری تصمیم‌ها را دیگران برای او بگیرند یا به ظاهر اتخاذ کند، و یا از سر تعصب تصمیم‌گیری و موضع‌گیری کند؛ این یعنی که دیگری برای او تصمیم گرفته! براساس همین سلیقه‌ نیز هیچگاه سِمت رسمی سیاسی نپذیرفتم. البته به حکم رهبر معظم انقلاب، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی هستم، اما این عضویت یک عضویت حقیقی در یک دستگاه سیاست‌گذار علم و فرهنگ است و عضویت در آن از وجهه و جایگاه علمی و فکری کاملاً هم‌جهت با دغدغه‌هایی که از آغاز این گفت‌وگو به آنها پرداختم، برخوردار است. حتی همین پژوهشگاه نیز مؤسسه‌ای نیست که بنا به حکم رسمی مقامی تأسیس شده باشد و من ریاست آن‌را عهده‌دار شده باشم، چنان‌که در مطالب قبلی اشاره شد، این دستگاه حسب‌الارشاد رهبری معظم انقلاب تأسیس شده و متلعق به نظام است اما یک کار اداری و انتصابی تلقی نمی‌شود. همین‌طور تأسیس حوزه‌ی علمیه‌ی امام رضا(ع) و تدبیر امور آن، مناشی درون‌خیز داشته و در راستای پی‌گرفت دغدغه‌هایی که بدانها اشاره، صورت بسته است.

*برنامه‌ی تحقیقاتی در دست اجرای شما اکنون چیست؟ ممکن است اندکی درباره‌ی آن برای ما توضیح بدهید؟

استاد: طرح‌های متعددی را الآن در دست تکمیل دارم، تحقیق فلسفه‌ی اصول، اقتراح جهانی درباره‌ی فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی فرهنگ، نظام حوزه، و… اما در پی تلاش چهارده ساله‌ برای ارائه‌ی یک نظریه‌ی فراگیر و طراحی منطق جامع فهم دین، اینک عمدتاً درصدد تعقیب و تکمیل این تلاش چهارده ساله‌ام، موارد زیر را به اذن الله الهادی، در مد نظر دارم:

۱٫ توسعه و تکمیل اصول و برایندهای نظریه،

۲٫ تکمیل دانش [یا رشته‌ی] جدیدالتأسیس «منطق جامع فهم دین»،

۳٫ طراحی و تدوین روشگان‌های هشت‌گانه‌ی مبتنی بر نظریه‌ی ابتناء و متفرع بر منطق جامع فهم دین، در قالب هشت دستگاه مستقل و اختصاصی روشی (۱٫ فهم قرآن، ۲٫ فهم سنت، ۳٫ کاربرد عقل در دین‌پژوهی، ۴٫ کاربرد فطرت در دین‌پژوهی، ۵٫ منطق اکتشاف عقاید دینی، ۶ منطق اکتشاف علم دینی، ۷٫ منطق اکتشاف شریعت و احکام دینی، ۸٫ منطق اکتشاف اخلاق دینی).

نتایج حاصل از این تحقیق کلان، چاره‌ساز بسیاری از مشکلات در حوزه‌ی معرفت دینی و راهنمای پاسخگویی روشمند به شبهات فراوان در حوزه‌ی دین‌پژوهی است و می‌تواند تأمین‌کننده‌ی روش‌شناسی‌های لازم برای تولید علوم انسانی اسلامی و اکتشاف و طراحی الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت، و ارائه‌‌ی سبک زندگی اسلامی، و امثال آنها باشد. به جهت گستره‌‌ی کاربرد، دستاوردهای این نظریه و نتایج این طرح، محدود به مرزهای جغرافیایی ملی نیست، از ثمرات این تحقیق همه‌‌ی مسلمانان بهره‌‌مند خواهند شد، بعون الله المنان.

هنوز نشئه‌ی دوشیم

 

هنوز نشئه‌‌ی دوشیم

مصاحبه با سایت مقام معظم رهبری

درخصوص مرحوم حاج آقا مجتبی تهرانی


از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید تشکر می‌کنم. در خصوص بزرگداشت مرحوم آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی مجموعه‌ای از کارها را برنامه‌ریزی و اجرایی کرده‌ایم که بخشی از آن بر روی سایت موجود است و بخشی دیگر درحال آماده‌سازی است. امروز برای جمع‌آوری اطلاعاتی درباره‌ی ایشان که کمتر شنیده شده باشد، همچنین اطلاعاتی که به رابطه‌ی ایشان با رهبر معظم انقلاب معطوف باشد خدمت شما رسیدیم، به این جهت که حضرتعالی هم محضر رهبر معظم انقلاب را به لحاظ علمی درک کرده‌اید و هم محضر مرحوم آیت الله تهرانی را، و شناخت شما نسبت به ایشان همه‌جانبه و گسترده است.

سئوالات ما در سه بخش تقسیم‌بندی شده است، بخش اول مربوط به حیات شخصی و سلوک فردی ایشان است و اینکه چه نکات ناگفته‌ای در مورد ایشان وجود دارد. پس از رحلت آیت‌الله حاج آقا مجتبی، بخشی از فضایل ایشان که به اصرار خودشان ناگفته مانده بود، مطرح شد، اما هنوز هم می‌دانیم که ناگفته‌های بسیاری در مورد ایشان وجود دارد. بخش دوم درخصوص ارتباط ایشان با حضرت امام(ره)، حوزه‌ی قم، حوزه‌ی نجف و فضای علمی کشور و بخش سوم هم مشخصاً در مورد ارتباط ایشان با رهبر معظم انقلاب است.

برای شروع می‌خواستم نظر حضرتعالی را درخصوص جزئیاتی از زندگی آن مرحوم که کمتر مطرح شده است، داشته باشیم.


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

در حدی که حافظه‌ام یاری کند نکاتی را خدمت شما عرض می‌کنم.

حاج آقا مجتبی تهرانی متعلق به یک خانواده‌ی اصیل، روحانی و عالم در تهران بودند. جد اعلای ایشان آیت‌الله مرحوم میرزا موسی تهرانی بودند که مسجد میرزاموسی در بازار تهران به نام ایشان است. در حال حاضر نیز آیت‌الله حاج آقا مرتضی تهرانی در این مسجد اقامه جماعت می‌کنند

مرحوم میرزا مرتضی تهرانی به شناسنامه‌ی «کلهر» دو پسر داشتند. یکی از این دو، میرزا احمد بوده که جد اعلای استادمان می‌شوند و گفته می‌شود، در قیاس با برادر دیگرشان فاضل‌تر و بیشتر محل توجه بوده‌اند. ایشان فرزندی داشته‌اند به نام میرزا غلامرضا کلهر. میرزا غلامرضا کلهر در زمان مشروطیت به شهادت می‌رسند و از شهدای مشروطه هستند و به همین دلیل نام خانوادگی قدیمی بیت آیت‌الله حاج آقا مجتبی تهرانی، «کلهر» بوده است.

خانواده‌ی حاج آقا مجتبی اصالتاً اهل مسگرآباد تهران بودند. در مسگرآباد خانواده‌ای بزرگ به نام کلهر زندگی می‌کنند که ایشان نیز عضو آن خانواده بودند و به اعتبار شهادت جدشان در دوران مشروطه به نام «شهید کلهری» معروف هستند. شهید کلهری و پسرش میرزا عبدالعلی تهرانی که والد بزرگوار استاد ما بودند، همانند خود ایشان، اهل معنا و درس اخلاق بودند. استاد ما مرحوم حاج آقا مجتبی تهرانی و اخوی بزرگوارشان حاج آقا مرتضی تهرانی که هم‌اکنون در قید حیات هستند، دو فرزند عالم مرحوم میرزا عبدالعلی تهرانی به حساب می‌آیند.

درحقیقت استاد ما چندین پشت عالم‌زاده و از تبار عالمان اهل معنا و معلم اخلاق بودند. 

مرحوم آیت‌الله حاج آقا مجتبی به لحاظ ملکوتی نیز، فرزند معنوی حضرت امام بودند و به لحاظ سلسله نسب معنوی، در فقه، اصول، حکمت، اخلاق، مباحث معنوی و عرفان، شاگرد حضرت امام قلمداد می‌شوند. حضرت امام نیز شاگرد مرحوم حضرت آیت‌الله العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی بودند که بسیار به ایشان ارادت داشتند و مرحوم آقای شاه‌آبادی هم مرد بسیار عظیم‌القدر و در عین حال ناشناخته بوده‌اند. حضرت امام هرگاه نام ایشان را به زبان می‌آوردند از عبارت «روحی فداه»، استفاده می‌کردند.

از مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی آثار اندکی باقی مانده که از آن جمله است «رشحات البحار» و «شذرات المعارف» به همراه چند رساله‌ی کوتاه فقهی، اقتصادی و سیاسی و پاره‌ای نوشته‌ها و دست‌نوشته‌های کوتاه.

زمانی در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی به مناسبت کنگره‌ی بزرگداشت ایشان، مجموعه‌ی آثار آن بزرگوار را بررسی، جمع‌آوری و منشتر کردیم که به حدود ده جلد رسید. اخیراً آقازاده‌های ایشان درصدد برگزاری کنگره‌ی دیگری هستند که بناست تصدی این کار به عهده بنده باشد.

مرحوم آقای شاه‌آبادی از تیره‌ی عرفای دارای گرایش به مکتب ابن عربی و البته شاخه‌ی شیعی آن قلمداد می‌شوند. ایشان با مرحوم شیخ سید حیدر آملی نیز نسبت معنوی دارند و این سلسله یک زنجیره‌ی معنوی قلمداد می‌شوند. البته در عرض این سلسله، مرحوم آقای بهجت و مرحوم آقای قاضی قرار دارند که آنها نیز یک سلسله معنوی دیگر قلمداد می‌شوند.

استاد ما در حوزه‌ی فقه و اصول و مباحث معرفتی و اخلاق، ذوب در امام(ره) بودند. ایشان به لحاظ نظری و عملی، تامّ و تمام، فانی در شخصیت معرفتی و معیشتی و رفتاری و سیروی حضرت امام بودند. مرحوم حاج آقا مجتبی علی‌رغم اینکه محضر علمی بزرگان بسیاری همچون مرحوم آیت‌الله علامه سیدمحمدحسین طباطبایی(ره)، همچنین مرحوم آیت‌الله گلپایگانی را درک کرده بودند و تا حدودی نیز از محضر مرحوم آیت‌الله محقق داماد بهره‌مند شده بودند، ولی عمده‌ی دریافت‌های نظری و معرفتی و تأثیرپذیری رفتاری و سیروی را از حضرت امام(ره) داشتند. فقه و اصول ایشان آینه‌ی فقه و اصول حضرت امام بود. ایشان شش دوره خارج اصول تدریس کردند و در ششمین دوره بود که متأسفانه واقعه‌ی ارتحال ایشان پیش آمد. من دوره‌ی اول را به صورت کامل و نیمی از دوره‌ی دوم را در محضر ایشان بودم.


* درس خارج ایشان از چه سالی شروع شد؟

اگر خطا نکنم، سال شصت‌ودو یا شصت‌وسه بود. به موازات درس خارج اصول، فقه نیز تدریس می‌فرمودند. صبح‌ها ابتدا اصول و سپس فقه می‌گفتند. بنده مباحثی از کتاب صلاه را در خدمت ایشان بودم، بعدها نیز مکاسب محرمه را شروع کردند. در ادامه بنا به پیشنهاد بنده یک دوره باب اجتهاد و تقلید و ولایت فقیه تدریس کردند. در سال‌های بعد چون من صبح‌ها تدریس داشتم، طبعاً توفیق حضور در محضر ایشان را نداشتم، ولی بعدها با حضور تعداد محدودی از شاگردان قدیمی ایشان، در منزل آن بزرگوار یک جلسه فقهی ترتیب داده شد که سالیان متمادی ادامه پیدا کرد. این جلسات رفته‌رفته به گونه‌ای پیش رفت که ایشان دیگر تدریس نمی‌کردند، بلکه در جلسه حضور داشتند و ما با یکدیگر بحث می‌کردیم و ایشان بر مباحث نظارت داشتند و در مواقع لازم اظهار نظر می‌فرمودند. چند وقت پیش نیز یکی از دوستان می‌گفت که حاج آقا مثل اینکه داشت ما را برای پرواز آماده می‌کرد، شبیه پرنده‌ای که جوجه‌های خود را از لانه خارج می‌کند و پر می‌دهد. به همین دلیل نیز ما بنا گذاشتیم که حلقه‌ی فقه را ادامه بدهیم. ایشان هم اهتمام خاصی به این جلسه داشت و خودشان نیز تعبیر می‌کردند که من این جلسه را خالصاً، مخلصاً لله برگزار می‌کنم و هیچ شائبه‌ای در آن نیست.

دوره‌ی اول اصول ایشان که رو به پایان رفت، هنگامی که به مبحث اجتهاد و تقلید رسیدند، من عرض کردم که بحث اجتهاد و تقلید در حقیقت یک بحث فقهی است و عمده‌ی مباحث آن جنبه فقهی دارد، و البته می‌تواند مختصری نیز رنگ اصولی داشته باشد و اندکی هم بحث فلسفه‌ی فقه و فلسفه‌ی اجتهاد است، و یک‌نوع فقه سیاسی نیز محسوب می‌شود، شما سال آینده اصول را از ابتدا شروع کنید و مبحث اجتهاد و تقلید را در بحث فقه مطرح کنید. ایشان پذیرفتند و سال تحصیلی بعد اصول را از ابتدا شروع کردند و بحث اجتهاد و تقلید را به عنوان یک موضوع فقهی آغاز کردند. ۶۳ جلسه در این موضوع بحث فرمودند، و بنده نیز مباحث را تقریر می‌کردم. سرانجام این مباحث را به صورت کتابی تدوین کردیم. پس از اینکه ایشان کتاب را ملاحظه کردند، فرمودند که شما ساختار بحث را تغییر داده‌اید، و من علاقه دارم که کتاب با همان سیر و سیاقی که درس داده‌ام تنظیم شود و فرمودند که خود من در تابستان وقت می‌گذارم و تدوین این اثر را انجام می‌دهم. من به ایشان عرض کردم کار سهلی نیست، این مبحث حدود چهارصد صفحه است و زمان برای تدوین مجدد آن ندارید. متاسفانه همین‌گونه نیز شد و ایشان فرصت تدوین این اثر را پیدا نکردند. تقریر بنده نیز هم‌اکنون باقی است و چاپ نشده است.

البته بحث ولایت فقیه را دو بار دیگر هم ایشان داشتند، یک بار در ابتدای انقلاب و در جلسات عمومی این بحث را مطرح کردند. در آن زمان این بحث تازگی داشت، زیرا به جز کتاب ولایت فقیه حضرت امام تقریباً منبع دیگری در اختیار نبود. به همین جهت جلسات عمومی ایشان با موضوع ولایت فقیه بسیار مورد توجه قرار گرفت و حتی برخی از تعابیر ایشان در آن جلسات به صورت شعار درآمد، برای مثال این عبارت که «ولایت فقیه استمرار ولایت انبیاست» از تعابیر ایشان است. قبل از انقلاب نیز کتاب ولایت فقیه که برگرفته از جلسات حضرت امام در نجف بود، تحت نظر ایشان تدوین شد.


* لطفاً درخصوص نوآوری‌های ایشان هم توضیحی بفرمایید. حلقه‌های اول شاگردان حضرت امام نوعاً نوآوری‌های زیبایی نیز در تفقه دارند. لطفاً در این خصوص نیز اگر مطلبی هست بفرمایید.

ایشان به لحاظ نظری شدیداً تحت تأثیر حضرت امام بودند و مباحث اخلاقی و معرفتی ایشان، کمابیش، آینه‌ی مباحث حضرت امام بود. به لحاظ سلوکی و سیره نیز می‌توان گفت که ایشان به شدت متأثر از حضرت امام بودند؛ آنچنان که گاهی برخی از تکه‌کلام‌های ایشان، لحن و تکه‌کلام‌های حضرت امام را تداعی می‌کرد. حتی حرکات دست و نگاه ایشان نیز یادآور شخصیت و خصوصیات حضرت امام بود. بسیاری از خلق و خوی‌هایی که در این حدود سی سال از ایشان مشاهده می‌کردیم، شخصیت و روحیات و خصائل حضرت امام را تداعی می‌کرد.

از حیث علمی می‌توان گفت که مرحوم آیت‌الله مجتبی تهرانی در زمره‌ی نسل دوم شاگردان حضرت امام قلمداد می‌شدند. نسل اول شاگردان حضرت امام که به لحاظ سنی نیز مقدم بر استاد ما بودند، مرحوم شهید آیت‌الله مطهری، آقای منتظری، آیت‌الله سبحانی و… بودند. نسل اول شاگردان حضرت امام بیشتر شاگردان حِکمی و معرفتی ایشان بودند، حضرت امام پیش از آنکه مباحث فقهی را شروع کنند، مباحث حکمی را تدریس می‌کردند. حضرت امام برای سال‌های متمادی به عنوان ستاره‌ی مدرسان حکمی حوزه‌ی علمیه‌ی قم قلمداد می‌شدند و از این حیث به‌شدت متأثر از مرحوم آقای شاه‌آبادی بودند. مرحوم آقای شاه‌آبادی درحقیقت شمس گمنامِ مولانای انقلاب که حضرت امام بودند، به حساب می‌آمدند. آقای شاه‌آبادی چندان شناخته نیست اما شیفتگی و شیدایی حضرت امام نسبت به ساحت آن بزرگوار نشان می‌دهد که این مرد بسیار بزرگ بوده‌اند. هنگامی که کنگره‌ی شهید شاه‌آبادی برگزار شد، بنده به مطالعه و تدوین آثار ایشان پرداختم و در آن زمان بود که متوجه شدم ردپای عمده‌ی تفکرات حضرت امام در آثار و آرای مرحوم آقای شاه‌آبادی دیده می‌شود. از جهات سیاسی نیز مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی یک انسان پخته بوده‌اند. عرض کردم که در آن زمان ایشان رساله‌ای به نام حزب دارد که در آن مشخص کرده‌اند که چگونه می‌توان حزب اسلام را تأسیس کرد و شرایط آن چیست.


* ظاهراً پدر آیت‌الله تهرانی نیز با آیت‌الله شاه‌آبادی رفقات و مؤانست داشته‌اند؟ آقای کلهر نیز در مصاحبه‌ای که با مجله‌ی کیهان فرهنگی داشتند گفته‌ بودند که بین این دو بزرگوار بوده است.

آن مقطع یکی از مقاطع بسیار پربار حوزه‌ی تهران قلمداد می‌شد. معروف است که در آن دوره‌ی سه علامه حضور داشتند، مثل مرحوم آقای الهی قمشه‌ای، مرحوم شعرانی و مرحوم آقای عصار، محمد آشتیانی، آقای برهان. این شخصیت‌ها در آن زمان با هم در ارتباط بودند و استاد ما نیز برخی خاطرات را آن دوران نقل می‌کردند. حوزه‌ی تهران از حدود دویست سال پیش و همزمان با استقرار قجرها در تهران و شگل‌گیری این شهر پدید می‌آید. البته اگر تهران را با شهرری یکی بیانگاریم، پیشینه‌ی حوزه تهران تا عصر معصومین علیهم‌السلام کشیده می‌شود. در آن دوره اصحاب و روات و رجال اولیه ما در ری مستقر بودند و به یک معنا بانیان حوزه‌ی تهران قلمداد می‌شدند. و البته در دوره‌ی قجرها حوزه‌ی تهران رونق پیدا کرد. در این دوره حوزه‌ی تهران به‌خصوص در مباحث حکمت و عرفان بسیار غنی بوده و زمانی تهران را به شهر «هزار حکیم» تعبیر می‌کردند و از باب مبالغه می‌گفتند که در تهران هزار حکیم کرسی درس دارند.

بعد از آن دوران نیز دوره‌ی مرحوم شاه‌آبادی و مدرس بود که همزمان با حکومت رضاخان است. در این دوره حوزه‌ی تهران رو به افول می‌رود و فشارهای زیادی بر آن وارد می‌شود. در این دوره که سه علامه نیز حضور داشتند، فشار زیادی به حوزه‌ی تهران وارد شد و آقایان در محدودیت بودند. به‌خصوص زمانی که اصرار بر متحدالشکل شدن لباس‌ها بود و اجازه نمی‌دادند هیچ‌کس با لباس روحانی تردد کند. مرحوم آقای شعرانی که مرد کم‌نظیر و مبتکری بودند و به زبان‌های مختلف و از جمله فرانسه تسلط داشتند، به ناچار و برای امرار معاش معلم آموزش و پرورش می‌شوند. بعدازظهرها نیز در حوزه تدریس می‌کردند. در جلسات درس حوزوی ایشان بزرگانی چون آیت‌الله حسن‌زاده و آیت‌الله جوادی آملی و علامه شهید مطهری، حضور پیدا می‌کردند. به این ترتیب بود که مکتب حکمی تهران، بعد از مکتب حکمی اصفهان به وجود می‌آید. بعدها نیز این بزرگان حکمت را از تهران به قم منتقل می‌کنند و مکتب حکمی قم شکل می‌گیرد.

درخصوص نوآوری‌ها و ابتکارات حضرت آیت‌الله تهرانی در مسائل علمی نیز می‌توان گفت که ایشان نیز همانند هر مجتهد دیگری، در مباحث اصولی و فقهی موضعی خاص داشتند، البته در مسائل اصولی آشکار بود که ایشان همواره جانب حضرت امام را می‌گرفتند و آراء مرحوم آیت‌الله خویی را نقد می‌کردند. رساله‌ی حضرت امام را نیز ایشان تهیه کرده‌اند، استاد ما در دوره‌ی جوانی و در حالی‌که بسیار کم‌سن و سال بودند، الرسائل حضرت امام را که مشتمل بر چند رساله‌ی اصولی و قواعد فقهی است، تهیه و منتشر کردند. همچنین کتاب بیع حضرت امام را تقریر و منتشر کرد. حتی بعضی از دروس حضرت امام، بی‌آنکه نامی از ایشان باشد توسط ایشان تدوین شده است.

حضرت امام در مباحث حکمی و به موازات مرحوم علامه طباطبایی مدرس مسلم اسفار بودند، اما در آن زمان مرحوم آیت‌الله بروجردی توصیه کردند که اینگونه مباحث به صورت عام و آزاد مطرح نشود و حضرت امام نیز ملتزم شدند و درس را ترک کردند، اما مرحوم علامه طباطبایی نپذیرفتند. به این مناسبت شاگردان حضرت امام، مثل شهید مطهری و‌ آقای منتظری که به نحوی شاگردان آیت‌الله بروجردی نیز بودند، از حضرت امام می‌خواهند که فقه و اصول تدریس کنند و ایشان را می‌پذیرند، اما امام همزمان با تدریس خارج فقه و اصول برای حفظ شأن مرجعیت در درس آیت‌الله بروجردی نیز شرکت می‌کنند. استاد ما به نوعی نسل دوم از شاگردان حضرت امام قلمداد می‌شوند و نسبت به بقیه‌ی شاگردان ایشان سن کمتری داشتند. با همین سن کم الرسائل را منتشر می‌کنند، و کتاب بیع را تقریر می‌کنند. در آن زمان در تدوین رساله‌ی حضرت امام خطاهایی راه یافته بود که حضرت امام بسیار ناراحت شده بودند و دستور داده بودند که نسخه‌های رساله را جمع‌آوری کنند. استاد ما می‌فرمودند که ما خدمت امام رسیدیم و از ایشان اجازه گرفتیم که مشکلات رساله را برطرف کنیم. سپس ایشان شروع به تدوین مجدد رساله حضرت امام کردند. استاد ما می‌گفتند عصرها به منزل حضرت امام می‌رفتم و با نظر ایشان رساله را تنظیم کردم و پس از آن نیز مناسک حج حضرت امام را تنظیم کردم.

همه‌ی این فعالیت‌ها در سنین جوانی و قبل از چهل‌سالگی حضرت آیت‌الله تهرانی اتفاق افتاده است و به همین جهت ایشان در آراء حضرت امام بسیار متضلع بودند و بر آراء حضرت امام قریب به تصلب داشتند. گاهی در بعضی از فروع فقهی ایشان آراء و ادله را مطرح می‌کردند و مفصل توضیح می‌دادند و در آخر نیز رأی حضرت امام را می‌پذیرفتند. من گاهی به شوخی عرض می‌کردم حاج آقا نتوانستند از امام عبور کنند.

با اینهمه به عنوان یک مجتهد هنگامی که رساله‌ی خود ایشان تهیه شد، در همان نسخه‌ی اول، در بیش از هفتاد مورد نظر ایشان با آراء حضرت امام متفاوت بود. رفته‌رفته نیز آرای جدیدی ارائه دادند و همین وضعیت در اصول نیز بود. اما در حوزه معرفت و اخلاق باید گفت که ایشان ممتاز بود. به‌خصوص در حوزه‌یاخلاق، حاج آقا مجتبی در میان علمای شیعه یک پدیده‌ی کم‌نظیر بودند. ایشان در این بخش اختصاصاتی دارند، از جمله اینکه ایشان بیش از چهل سال مباحث اخلاق را به صورت پیوسته ارائه کردند. جلسات درس اخلاق ایشان حدود دوهزاروهفتصد جلسه بود. در کنار این نیز دروس سیروسلوک و معارف نیز داشتند که به مناسبت‌های مختلف تدریس می‌کردند و دروس تفسیری که در مقطعی داشتند.

این تعداد جلسه تقریباً با مجموعه دروس فقهی ایشان برابری می‌کند. ایشان در هنگام ارتحال دوره‌ی ششم اصول را تدریس می‌کردند و هر دوره‌ی اصول ایشان پنج سال طول می‌کشید و هر سال نیز حدود ۱۲۰ جلسه می‌شد، درواقع هر دوره‌ی اصول بالغ بر ششصد جلسه می‌شد و روی هم به سه هزار جلسه می‌رسید. همچنین حدو سه هزار جلسه نیز فقه تدریس کردند، و با این حساب دروس اخلاقی ایشان از نظر کمّی قریب به دروس فقهی ایشان بود. این امتیاز بسیار بالایی است و علمایی که بیش از چهل سال را به ارائه‌ی دروس اخلاقی پرداخته باشند بسیار کم هستند. همچنین دروس اخلاق ایشان بسیار منظم و با هندسه‌ای خاص ارائه می‌شد. مهمتر از همه اینکه دروس اخلاق در جهان شیعه با گرایش‌های مختلف رایج است، ازجمله، اخلاق عقلی، فلسفی، که به نحوی به اخلاق یونانی نزدیک می‌شود و اخلاق حدیثی و نقلی که چندان منسجم نیست، و اشکال دیگر. ایشان ضمن هندسه‌دادن و ساختاربندی‌ مجموعه‌ی مباحث اخلاق ملتزم بودند که اخلاق را از متن آیات و روایات استنباط کنند. لهذا خصوصیت مباحث اخلاقی ایشان به این صورت است که بی‌آنکه متأثر از مباحث اخلاقیِ فلسفی و یونانی و یا سبک‌های دیگر باشند، سبک و سیاق جدیدی را در حوزه‌ی مباحث اخلاق به وجود آوردند که دارای ویژگی‌هایی به شرح زیر بود:

۱٫ ساختارمند و دارای هندسه‌ی معین است،

۲٫ تفصیلی و جامع است. در این ساختار هیچ بحثی از قلم نیافتاده و مباحث اخلاقی را بسیار جامع دیده‌اند،

۳٫ عمیقاً مستند به منابع دینی و به‌خصوص روایات است،

۴٫ از مکاتب رایج اخلاقی در تاریخ شیعه و جهان اسلام به حد کافی فاصله گرفته است. متن و مباحث اخلاقی ایشان با منابع کلاسیکی مانند معراج‌السعاده کاملاً متفاوت است. حجم روایاتی که در مباحث اخلاقی ایشان مورد استفاده قرار گرفته اصلاً با معراج‌السعاده قابل مقایسه نیست،

۵٫ مباحث اخلاقی ایشان کاملاً اجتهادی است، یعنی با همان فرایندی که یک قاعده‌ی فقهی استنباط می‌شود، ایشان مباحث اخلاقی را استنباط می‌کردند و این در حالی بود که عمده‌ی این مباحث برای عموم تدریس می‌شد و ایشان مجبور بودند که مباحث را روان و قابل درک ارائه کنند. و به این ترتیب می‌توان گفت که ایشان بنیانگذار «اخلاق اجتهادی» به معنای حوزوی آن است. در حدی که من اطلاع دارم تصور می‌کنم ایشان در تاریخ تشیع اگر اولین نفر نباشند از تک‌ستاره‌های این سبک از بحث اخلاقی هستند که با اخلاق به صورت کاملاً اجتهادی و همانند فقه برخورد کرده‌اند و این مهم‌ترین امتیاز مباحث اخلاقی ایشان است.

ایشان به جهت مداومت و جهات دیگری که توضیح دادم، فکر می‌کنم که استاد ما در حوزه‌ی اخلاق آراء بسیار نویی داشتند و مباحث ایشان مشحون از نظرات جدید است که طبعاً در بحث‌های حضرت امام مطرح نشده بود. حضرت امام چنین مداومتی نداشتند و تنها یک دوره اخلاق تدریس کردند و شاگردان خاص ایشان در آن جلسات حضور پیدا می‌کردند و مباحث مطرح شده در این جلسات توسط شیخ علی تهرانی تدوین و چاپ شد. البته حضرت امام نیز به ایشان طعنه زدند که برخی اخلاق اسلامی می‌نویسند ولی در عمل به آن ملتزم نیستند. به این ترتیب باید ایشان را در حوزه مباحث معرفتی و اخلاقی قهرمان حوزه‌ها قلمداد کنیم و به رغم اینکه حضرت امام در این مباحث قطعاً پیش‌قدم و مبتکر بوده‌اند، و نبوغ خاصی داشتند، و استاد ما در این حوزه‌ها شاگرد حضرت امام بودند، ولی تصور من این است که استاد ما در مقام پیشبرد مباحث نظری سهم وافر و درخور توجهی‌ دارند و می‌توان ایشان را صاحب مکتب قلمداد کرد و اگر خدا توفیق دهد مختصات این مکتب را استخراج خواهیم کرد.

من سال‌هاست که با مباحث اخلاقی ایشان انس دارم. حدود ده سال پیش نیز ایشان هزاروششصد بحث را در اختیار بنده گذاشتند تا تدوین و چاپ شود. البته می‌فرمودند که در این سال‌ها افراد زیادی از من خواستند که تدوین این مباحث را انجام دهند، ولی من در اختیار آنها قرار ندادم. ایشان در ابتدا فرمودند که این مباحث را تدوین کنید و بدون نام چاپ کنید، که من عرض کردم مورد توجه مخاطب قرار نمی‌گیرد، سپس فرمودند به اسم خودتان چاپ کنید که باز گفتم این کار صحیح نیست و از اینکه این آثار به نام ایشان چاپ شود ابا داشتند. من عرض کردم به گونه‌ای تنظیم می‌کنیم که نظر شما نیز جلب شود.

اولین‌بار دو بحث سیروسلوکی ایشان را که مبادی سیروسلوک و شرح خطبه‌ی همّام بود، تدوین کردم. روی جلد این دو اثر نیز نوشته شده: «برگرفته از دروس استاد آیت‌الله مجتبی تهرانی». هنگامی که این دو کتاب را به ایشان ارائه کردم، فرمودند بالاخره کار خودتان را کردید و اشاره ایشان به این نکته بود که هم از عنوان «آیت‌الله» استفاده کردید و هم نوشته‌اید دروس من است.

سپس مجموعه‌ی اخلاق الاهی را شروع کردیم و به عنوان اثر ایشان چاپ کردیم. البته پس از چاپ این کتاب‌ها به ایشان مراجعه شد و بسیار اظهار تشکر کردند و به همین دلیل ایشان نیز راضی شدند و علاقه‌مند به ادامه‌ی مجموعه شدند. البته بخش زیادی از مطالب تنظیم شده و حدود سی جلد کتاب اخلاق الاهی خواهد شد که حدود ده جلد آن چاپ شده و چند جلد نیز زیر چاپ است. مباحث سلوکی ایشان نیز در حدود بیست جلد برآورد می‌شود. البته برخی از مجلدات اخلاق الاهی به هشت زبان ترجمه شده و ترجمه‌های انگلیسی، عربی و اردوی آن مورد استقبال بسیار زیادی قرار گرفته و بسیار اثرگذار بوده است.


* در خصوص ارتباط آیت‌الله مجتبی تهرانی با حضرت آقا که دو شاگرد حضرت امام تلقی می‌شوند اگر نکته‌ای هست بفرمایید.

این دو بزرگوار کمابیش هم‌سن هستند. البته در شناسنامه استاد ما تاریخ ۱۳۱۶ درج شده اما باید متولد چهارده و یا دوازده بوده باشند. به لحاظ فکری و گرایشی و سیاسی نیز بسیار هم‌افق بودند. هر دو از ارادتمندان قدیمی و حامیان اولیه‌ی حضرت امام در دوران مبارزه بودند. من احساس می‌کنم که این دو بزرگوار به لحاظ ذوقی نیز به هم نزدیک بودند، لهذا این دو بزرگوار دوستی دیرینه‌ای با هم داشتند. در مدرسه‌ی حجت با هم همسایه بودند و در دوران جوانی با هم مراوده داشتند، از همان دوران نیز با هم رفاقت داشتند. پس از انقلاب نیز مراودات گرمی با یکدیگر داشتند. در دوران رهبری حضرت آقا نیز مکرر خدمت رهبری رفتند و آقا نیز به منزل ایشان تشریف می‌بردند. همچنین بعضی مکاتبات نیز بین حضرت آقا و آیت‌الله تهرانی اتفاق افتاده است.

در اینجا خوب است این را نیز بگویم که حاج آقا مجتبی نامه‌های بسیار زیاد و خاصی از حضرت امام دارند و گاهی نیز ما به ایشان می‌گفتیم این نامه‌ها را جمع‌آوری و تدوین کنید، در مقطعی نیز ایشان فرمودند من حاضر هستم که این نامه توسط شما ضبط شود و در اختیار شما باشد تا بعد از من عرضه شود که متأسفانه من تعلل کردم و این کار صورت نگرفت. چند جلسه‌ای نیز آقای سیدحمید روحانی ضبط کردند ولی باز هم ناتمام رها شد.

استاد ما، آیت‌الله مجتبی تهرانی بر مواضع فقهی خود که مطابق با مواضع فقهی حضرت امام بود بسیار پایبند بودند و علی‌رغم انتقادهایی که به وضع فعلی و به‌خصوص نسبت به دولت‌ها داشتند، بر اصول و اساس نظام بسیار پایبند و مقید بودند و در انتهای دروسشان دعا برای حضرت آقا را هیچگاه از یاد نمی‌بردند. یکی از کانون‌های گرم که تربیت سربازان و امیران این نظام را برعهده داشت مجالس ایشان بود. قبل از انقلاب ایشان مرجع هماهنگی‌ها و مراودات راجع به مسائل بودند. شخصیت‌هایی که بعدها جامعه‌ی روحانیت مبارز را تشکیل دادند نیز بیشتر در چهار راه سیروس یعنی مکان حضور حاج آقا مجتبی تجمع می‌کردند. پیش از آن نیز در قم و پس از تبعید حضرت امام، ایشان و بعضی دیگر از شاگردان حضرت امام، مدرسه‌ای را تأسیس می‌کنند و یک کتابخانه‌ی غنی نیز در آنجا تأسیس می‌کنند. قصد هم این بود که این مدرسه تبدیل به مدرس‌هایی شود که شاگردان حضرت امام در آنجا تدریس کنند و طلاب جوان در آن فضا پرورش یابند. امام نیز پشتیبان این مدرسه و کتابخانه بودند تا زمانی که با حمله‌ی ساواک کتابخانه از بین می‌رود و مدرسه نیز تعطیل می‌شود.

با این اوصاف حاج آقا مجتبی جزء پیشاهنگ‌های شاگردان حضرت امام بودند و تا آخر نیز بر این مرام بودند. در مقطعی که بعضی رفتارها و گفتارها از آقای منتظری صادر می‌شد که مورد رضای حضرت امام نبود و باعث رنجش خاطر ایشان شده بود، استاد ما می‌فرمودند که یک روز به مرحوم آیت‌الله مجید ایروانی و آیت‌الله رسولی محلاتی و احتمالاً طاهری خرم‌آبادی گفتم که با هم به قم برویم. در قم به ملاقات آقای منتظری رفتیم و من شروع به صحبت با آقای منتظری کردم که چرا این رفتارها را می‌کنید، امام از دست شما آزرده‌خاطر هستند، و آقای منتظری هرچه کرد که من را ساکت کند موفق نشد و حدود دو ساعت پیوسته حرف زدم و سپس از خانه ایشان خارج شدیم و به آقایان گفتم من شما را آوردم که شاهد باشید با ایشان اتمام حجت کردم.

ایشان در مسائل اساسی نظام و انقلاب بسیار جدی بودند، منتها علاقه‌ای به این نداشتند که به صورت آشکار عمل کنند و کیسه‌ای برای خود بدوزند و به شدت پرهیز داشتند از اینکه از دستاوردها و مواهب انقلاب برخوردار شوند، و از هیچ موهبت انقلاب بهره نگرفت و تا آخر عمر نیز با پیکان آمد و شد می‌کرد و با اینکه عالی‌ترین سمت‌ها به ایشان پیشنهاد شد هیچ سمتی را نیز نپذیرفتند. عضویت شورای عالی انقلاب فرهنگی و همچنین ریاست قوه‌ی قضائیه از جمله پست‌هایی بود که به ایشان پیشنهاد شد و ایشان نپذیرفتند. پس از شهادت آیت‌الله بهشتی حضرت امام ایشان را خواستند و گفتند من تصمیم گرفته‌ام که ریاست دیوان عالی را شما به عهده بگیرید، ایشان می‌گویند من عرض کردم بنده را معاف کنید تا درس و بحث و مباحث اخلاقی را ادامه دهم، از ایشان انکار و از حضرت امام اصرار و در نهایت نیز حضرت امام فرمودند که فردا صبح، حکم خوانده می‌شود. حاج آقا مجتبی به منزل می‌آیند و از دوازده شب تا سحر راه می‌رفتند و به درگاه الهی تضرع می‌کردند که خداوندا کاری کن که این بار روی دوش من قرار نگیرد. خانواده محترم ایشان نیز سید هستند و هرگاه مشکلی برای ایشان پیش می‌آمد از خانواده محترم می‌خواستند نذر کنند. صبح حاج احمدآقا زنگ زدند که حضرت امام فرمودند حاج آقا مجتبی وقتی دیشب می‌رفت راضی نشد، برای همین من زنگ زدم ببینم اگر نظر شما عوض شده است، حکم صادر شود. ایشان گفتند که ما متوجه شدیم که نذر قبول شده است و فرموده بودند که نظر من همان است و راضی نشده‌ام. بعدها خانواده ما از همسر ایشان پرسیدند که شما چه نذر می‌کردید که گفته بودند نماز حضرت امیر(ع) در مفاتیح را می‌خواندم.

به هر حال به رغم اینکه به لحاظ نظری و عملی پای انقلاب ایستاده بودند و از اولین نفرات نهضت بود و از نزدیک‌ترین کسان به حضرت امام بود، هیچگاه خودی نشان نداد و هیچگاه ذره‌ای از مواهب انقلاب بهره نبرد.

یکی دو سالی بود که من به ایشان عرض می‌کردم به سفر حج مشرف شویم، ایشان نمی‌پذیرفت. یک سال گفتند که علاقمند هستند به سفر حج مشرف شوند، و البته کسالتی داشتند و شرایطی پیش آمده بود که ایشان یک‌مرتبه به زمین می‌افتادند. اطباء گفته بودند که در این وضعیت، سفر برای ایشان خطرناک است، ولی خودشان علاقمند بودند و استخاره نیز خوب آمد، اطباء نیز برای ایشان شرط گذاشتند که باید چند نفر در اطراف شما باشد تا ضربه‌ای به شما وارد نشود. شب اول یا دوم ذی‌حجه از مدینه به سمت مکه حرکت کردیم، به محض ورود به مکه ما تصمیم گرفتیم اعمال را انجام بدهیم و گفتیم بعد از آن به حاج آقا کمک می‌کنیم تا اعمالشان را انجام بدهند. بعد از انجام اعمال، حدود ظهر بود که من به خدمت ایشان رفتم و پروفسور لگنهاوزن نیز با من همراه بودند. هنگامی که خدمت ایشان رسیدیم من گفتم احوال شما چطور است، حاج آقا فرمودند: «هنوز نشئه‌ی دوشیم»، و گفتند که اعمال را انجام دادم، طواف را هم انجام دادم و یک متر تا یک متر دور من خالی بود و احدی به من نزدیک نشد. ایشان بسیار حال خوشی داشتند و در آن حال خوش پاره‌ای ظرائف و لطائف عرفانی را بازگو کردند. توصیف‌های بسیار زیبایی داشتند که همه‌ی عالم طفیلی عشق هستند و همه‌ی هستی مدار دارند و از ذره در چرخش است تا افلاک و در مورد نقش عقل در حوزه‌ی دین گفتند. ایشان کتوم بود و این مطالب را کمتر ابراز می‌کرد، ولی در آن جلسه بی‌ابا اینها را بازگو می‌کرد. برای آقای لگنهاوزن هم بسیار جالب بود. آقای لگنهاوزن نومسلمان بودند و در آنجا به من می‌گفتند به جای اینکه سمینار بگذارید و افراد را جمع کنید، مردم را تشویق کنید که به تماشای کعبه بنشیند که تأثیر آن بسیار بیشتر است.

از حالاتی که استاد ما در آن روز داشتند من الهام گرفتم و غزلی با عنوان «سهم عشق» سرودم. ایشان به رغم اینکه در آن سفر مهمان بعثه بودند اما مبلغی را به من دادند که حدود دو برابر هزینه‌ی سفرشان می‌شد، و فرمودند که در ازای سفر من این مبلغ را در کارهای تحقیقاتی هزینه کنید تا به نظام برگردد. در آنجا فرمودند که قبلاً نیز امام من را به عمره فرستاده بودند و در آن زمان نیز هزینه‌ی سفر را به نظام برگرداندم.


سهم عشق[۱]

«هنوز نشئه‌ی دوشیم»، پیر ما می‌گفت

به«طوف» و «هروله» گم کرده دست‌و‌پا می‌گفت

به رغم آنکه کتوم است، از تب دوشین

به شور و شوق، به کّرات، قصه وا می‌گفت

خمار بود و نمی‌کرد احتراز از کس،

به نزد هرکس و ناکس لطیفه‌ها می‌گفت

به نیم غمزه چنان او به وجد آمده بود

که هر «الست بلا» را دوصد «بَلی» می‌گفت

شگفت‌انجمنی بود: قرب منزل«وحی»

ز سهم «عشق» و «خرد»، پیر، بی‌اَبا می‌گفت

«همه طفیلی عشق‌اند: آدمی و پری»

ز چرخِ ذره و افلاک، نکته‌ها می‌گفت

زمین به رقص و سماع است از تّغنیِ عشق

زمان نهاده هم از کف قرار را، می‌گفت

هزار زخم به دل بودمان، به زخمه‌ی شور

گداز و سوز فزون می‌نمود تا می‌گفت


۱٫ این شعر در توصیف حال و مقام استاد ارجمندم، حضرت آیت‌الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی(ره) که پس از آنچه در حرم و حین انجام مناسک برایش رخ نموده بود و بی‌مهابا و بی‌مر آن قضیه را بازمی‌فرمود و در هاله‌ی آن لطایف معرفتی باز می‌نمود، سروده شد. (مکه مکرمه، زمستان یکهزار و سیصد و هفتاد وهفت، برابر با دوم ذی‌الحجه‌الحرام۱۴۲۰)

 

حوزویان وارد نزاع‌های جناحی نشوند

طبقات حوزوی علاوه بر اینکه همانند دانشگاهیان و دیگر نخبگان اجتماعی جزء طبقات روشنفکر و پیشرو به حساب می‌آیند، شرایط صنفی و وظائف شانی‌شان اقتضا می‌کند، حتی اگر ممانعت شوند، به مسائل سیاسی ورود جدی کنند.


رئیس شورای حوزه‌های علمیّه‌ی‌ استان تهران بر ضرورت ورود جدی حوزویان به مسائل سیاسی با هدف حفظ کیان انقلاب و اساس نظام اسلامی، در عین لزوم پرهیز از ورود در نزاع‌ها و جناح‌بندی‌های سیاسی تاکید کرد.

آیت‌الله علی‌اکبر رشاد در گفت‌وگو با خبرنگار دین و اندیشه در محل خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در پاسخ به سوالی درباره‌ی نحوه‌ی ورود حوزویان به مسائل سیاسی روز اظهار کرد: همان‌طور که فهمیدن و فهماندن دین و تبیین و ترویج و دفاع از آن تکلیف ذاتی حوزه‌های علمیه و اصحاب حوزه است، از آن جهت که نظام ما یک نظام اسلامی است، وظیفه‌ی ذاتی حوزویان اقتضا می‌کند در مسائل سیاسی نیز بطور جدی ورود کنند.

وی افزود: طبقات حوزوی علاوه بر اینکه همانند دانشگاهیان و دیگر نخبگان اجتماعی جزء طبقات روشنفکر و پیشرو به حساب می‌آیند، شرایط صنفی و وظائف شانی‌شان اقتضا می‌کند، حتی اگر ممانعت شوند، به مسائل سیاسی ورود جدی کنند.

حوزویان نباید آشکارا وارد جناح‌بندی‌های سیاسی بشوند

رشاد ادامه داد: مهم این است که حوزویان به عنوان راهبران دینی و متولیان اخلاق در جامعه و نگاهبانان فرهنگ و سلامت فرهنگی کشور، نباید آشکارا در نزاع‌ها و جناح‌بندی‌های سیاسی وارد شوند و به مثابه یک طرف نزاع قلمداد بشوند، بلکه باید در همان افقی که رهبری حرکت می‌کنند حرکت کنند.

رئیس شورای حوزه‌های علمیّه‌ی‌ استان تهران با بیان اینکه «مقام معظم رهبری علاوه بر این که یک مجتهد، فقیه، متفکر و شخصیت فرهنگی هستند، یک سیاستمدار بزرگ در مقیاس ملی و بین‌المللی اند» یادآور شد: ایشان به مسائل سیاسی ورود می‌کنند، ولی اسیر و درگیر نزاع‌های مبتذل و روزمره جناح‌ها نیستند و این‌طور نیست که از جایگاه خود تنزل کنند و در دام یک جناح خاص بیفتند؛ علما، روحانیون و حوزه‌های علمیه نیز به تبع ایشان که یک شخصیت شاخص حوزوی و دینی هستند، نباید در مسائل روزمره‌ی سیاسی و جناح‌بندی‌ها ورود پیدا کنند؛ بلکه باید پرهیز کنند تا در معرض بداخلاقی‌های سیاسی و احیاناً در معرض تضییع حقوق دیگران قرار نگیرند و ناخواسته مجبور نشوند به دیگری اتهام و افتراء بزنند، کسی را تحقیر و یا به کسی توهین و تعرض کنند.

وی با اشاره به لزوم توجه کامل اصحاب حوزه به ارزش‌ها و آرمان‌های اسلامی، مبانی و مواضع انقلابی،‌ گفت: البته حوزویان باید عالم و ناظر به مسائل زمانه و حوادث و جریانات روز باشند و در نتیجه ورود آنها به مسائل سیاسی نباید آنچنان کلی و توام با بی¬تفاوتی باشد که خاصیتی در هدایت مردم نداشته باشد؛ مقصود من این است که نباید در ورود به سیاست به سطحی در حد اعضای یک حزب تنزل کنند. این بزرگترین آفت برای حوزه و عالم دینی است که به مثابه عضو یک حزب شناخته شود و هر موضعی که اتخاذ می‌کند به عنوان موضع سیاسی، حزبی و گروهی او تلقی شود و عملاً تأثیرگذاری دینی خود را از دست بدهد.

تبلیغ ارزش‌ها و مبانی دینی وظیفه‌ی ذاتی علمای دین است

آیت‌الله رشاد در بخش دیگری از سخنان خود تبیین و معرفی دین و تبلیغ ارزش‌ها و مبانی دینی را وظیفه‌ی ذاتی علمای دین و حوزه‌های علمیه عنوان و خاطرنشان کرد: اگر تنها یک گروه به صورت صنفی باید مسئول تبیین و ترویج دین و دفاع از آن، قلمداد شوند، علمای دین و اصحاب حوزه هستند؛ در طول تاریخ نیز تنها این صنف و طبقه بوده که هم از کیان دین دفاع کرده و هم فهم دین و تولید معرفت دینی را برعهده داشته، و بار تفهیم دین و ترویج معرفت دینی را بر دوش کشیده و هم مواجهه با تحریف دین و معارف دینی را وظیفه خود می‌دانسته و برای دفاع از معارف، آرمان‌ها و عقاید دینی، سعی بلیغ و بی‌وقفه‌ای در جهت محقق‌ساختن تعالیم دینی داشته، و برای دفاع از دین و اجرای حدود الهی تا پای جان ایستاده است.

رئیس شورای حوزه‌های علمیّه‌ی‌ استان تهران ادامه داد: علما و حوزه‌های علمیه رسالت و وظایف تاریخی دیگری از جمله حفظ استقلال ملی و تمامیت ارضی کشور داشته‌اند؛ شاید بزرگترین رسالت علمای دین این بوده که هرگاه کشور به مخاطره افتاده علما فتوا داده‌اند،‌ مردم را تهییج کرده‌اند و خودشان در صف مقدم مقابله با تهدید دشمن ایستاده‌اند. همین علما در گذشته در قلمروی تولید تعلیم همه علوم صاحب نقش بوده‌اند؛ زیرا دانشگاه‌ها و نظام مدرن آموزشی کمتر از صد سال است که وارد کشور ما شده و قبل از آن تولید علم حتی طب و طبیعیات نیز منحصرا برعهده‌ی علمای دین و حوزه‌های علمیه بوده است.

دستگاه‌های فرهنگی باید از ابزارهای پیشرفته کمال استفاده را ببرند

وی در پاسخ به این پرسش که علما به چه نحو باید از ابزارهای نوظهور استفاده کنند؟ ضمن اینکه ضرورت این امر را تردیدناپذیر دانست، یادآور شد:‌ اگرچه من میزان بهره‌برداری از این ابزارها را ایده‌آل تلقی نمی‌کنم؛ ولی به تناسب شرایط زمانی،‌ تاریخی و فرهنگی باید از امکانات و ابزارهای نو کمال بهره‌برداری صورت گیرد.

وی ادامه داد: ما به طور کلی از ابزارهای پیشرفته ارتباطاتی کمتر استفاده می‌کنیم و این محدود به علمای دین و حوزه‌ها نیست، بلکه سایر دستگاه‌های فرهنگی کشور، دانشگاه‌ها و دولت نیز باید از این ابزارهای پیشرفته،‌ تأثیرگذار، نافذ و پرشتاب کمال استفاده را ببرند.

تولیت حوزه‌ی علمیه امام رضا(ع) خاطرنشان کرد: در حال حاضر می‌توان گفت ما چندان استفاده‌ای از این ابزارها نمی‌کنیم، این مقدار که اکنون این ابزارها را به استخدام فعالیت‌های علمی درآورده‌ایم با حد ممکن و مطلوب فاصله‌ی بسیار دارد. با اینهمه من تصور می‌کنم به‌کارگیری ابزارهای مدرن ارتباطی در حوزه‌ها خیلی موفق بوده و حوزه از جهاتی در قیاس با دانشگاه در این مسیر پیشگام‌تر بوده است.

وی با اشاره به تأسیس «مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی» به ارشاد رهبر فرهیخته‌ی انقلاب در حوزه‌های علمیه در افزون بر ۳۰ سال پیش، اظهار کرد: این اقدام ابتکاری منشا آثار درخوری بوده، واز جمله عوامل توسعه‌ی بهره‌برداری حوزه‌ی علمیه از این امکانات بوده است؛ من معتقدم به نسبت ظرفیتی که در این امکانات وجود دارد و خاصه نقشی شبکه¬های بین المللی ارتباطات مدرن می‌تواند در تبیین معارف دینی، دفاع از دین و پاسخ به شبهات ایفا کند از آنها متاسفانه استفاده نمی‌شود.

داشتن الگوی خودخواسته و از درون فرهنگ نشان کمال انسان است

عضو شورای عالی مرکز الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت درخصوص فعالیت‌های این مرکز خاطرنشان کرد: اصولاً بشر بدون یک الگوی تعریف‌شده و بدون تعینی در سبک زندگی نمی‌تواند زندگی کند، لازمه‌ی حیات بشر این است که برای شؤون خود خویش تصمیم بگیرد و به دلخواه مناسباتش تدبیر کند؛ زیرا انسان همانند حیوانات نیست که یک‌سره اسیر طبیعتش باشد، بلکه علاوه بر طبیعت، توسط فطرت نیز هدایت می‌شود، صاحب اراده و آگاهی است. بنابراین به اقتضای اینکه انسان موجودی آگاه و صاحب اراده است برای شؤون و مناسبات خود تصمیم می‌گیرد و تدبیر می‌کند و هنگامی‌که تدبیر کرد الگو تولید می‌شود.

این عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی در ادامه گفت:‌ اصل داشتن الگوی خودخواسته و از درون فرهنگ و فکر و عقاید از خویش‌برخاسته، نشان کمال انسان است. اگر جامعه‌ای فاقد الگوی زندگی و پیشرفت باشد از انسانیت خود چیزی کم دارد و در حقیقت کمال انسانی بر آحاد آن جامعه حاکم نیست.

وی اضافه کرد: انقلاب اسلامی داعیه‌دار و طلایه‌دار نوع خاصی از زندگی است که محور آن توحید، اساس آن اخلاق و چشم‌انداز آن تعالی است. تعالی انسان به عنوان موجود برین و خلیفه‌ی الهی مورد توجه خاص این انقلاب است و انسانیت در چارچوب فطرت الهی تبلور پیدا می‌کند و در بیرون به حد کمال نمود پیدا می‌کند. وقتی ما داعیه‌ی چنین سبک زندگی را داریم قاعدتا به الگوها و سبک‌هایی که میان ملل مختلف به خصوص دولت‌ها و ملت‌های مسلط و مستکبر امروز وجود دارد راضی نمی‌شویم. آنها بیشتر به سمت تقویت طبیعت به‌جای فطرت و خواهش‌های نفسانی به‌جای خواسته‌های متعالی الهی لغزیده‌اند.

انقلاب اسلامی مولد یک الگوی جدید پیشرفت برای مناسبات انسانی است

رئیس شورای حوزه‌های علمیّه‌ی‌ استان تهران با بیان اینکه «انقلاب اسلامی مولد یک الگوی پیشرفت و سبک زندگی و تولیدکننده‌ی فرهنگ و چارچوب مشخصی برای مناسبات انسانی است» تأکید کرد: ‌تنظیم آگاهانه‌ی این امر و صورت‌بندی سنجیده و مطالعه‌شده‌ی علمی آن، همان چیزی که برایند و ثمره‌ی انقلاب اسلامی است و نامش الگوی پیشرفت ایرانی و اسلامی است.

آیت‌الله رشاد در ادامه گفت:‌ طی سال¬های پس از پیروزی انقلاب واستقرار نظام اسلامی، مسائلی مثل جنگ ما را درگیر کرده که هنوز هم از عوارض آن رنج می‌بریم. همچنین قدرت‌های رقیب با دسیسه‌هایی می‌خواهند سبک زندگی و الگوی خودشان را به ما تحمیل کنند. آنها موانعی به وجود آورده‌اند و به ما اجازه نمی‌دهند به طراحی آگاهانه و عالمانه‌ی الگوی پیشرفت مطلوب که مبتنی بر مبانی و ارزش‌های اسلامی است بپردازیم. از طرف دیگر هر پدیده و هر مقطع تاریخی باید به نقطه‌ی بلوغ برسد تا بروز پیدا کند و چه بسا ما نمی‌توانستیم با ادبیاتی که امروز راجع به الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت سخن می‌گوییم در دهه‌ی اول انقلاب حرف بزنیم.

رییس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی تاکید کرد: تصور نشود ما در این باب کوتاهی کرده‌ایم، زیرا اساساً زمان هر امری باید فرا برسد تا اتفاق بیفتد؛ لذا طی دهه‌های اخیر با رهنمودهای رهبر معظم انقلاب و مطالعات نخبگان حوزوی، دانشگاهی و اجتماعی در خصوص رسم آینده‌ی حیات و تهیه‌ی نقشه زیست برای ملت به این سمت آمدیم، واین نشانه¬ی بلوغ انقلاب است. رهبری سال‌ها از تعابیری برای بیان این مقصود استفاده می‌کردند تا اینکه در دهه اخیر بر ساخت ادبیات مستقل و خاص تأکید کردند؛ زیرا ادبیات حامل محتواست و هر محتوا ادبیات خود را می‌خواهد، بنابراین از تعابیری مانند توسعه و رشد تدریجاً پرهیز شد.

عضو شورای عالی مرکز الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت تصریح کرد: پیش از این رهبری شرط می‌گذاشتند و «توسعه‌ی عدالت‌محور» یا «رشد عدالت‌محور» را مطرح می‌فرمودند؛ اما انگار رفته‌رفته توجه شد که این تعابیر بار معنایی و فرهنگی خاص خود را دارد و با افزودن صفت نمی‌توان بار معنایی را از آن جدا کرد، لذا اصطلاح‌سازی کرده و تعبیر «پیشرفت اسلامی ـ ایرانی» را مطرح کردند که مورد استقبال طبقات نخبه قرار گرفت و منتهی به برگزاری نشستی با همین عنوان در محضر خودشان و با حضور تعداد قابل توجهی از نخبگان حوزوی و دانشگاهی شد. رهبری معظم در همان نشست تأکید کردند باید دستگاهی تأسیس شود که متولی این کار باشد؛ هرچند مرکز یا موسسه‌ای با همان نام و وابسته به دولت به وجود آمده بود، اما ایشان تأکید کردند که این کار، وظیفه‌ی یک قوه نیست، بلکه فراقوه‌ای است و همه‌ی قوا باید ذیل این حرکت قرار گیرند و از آن حمایت کنند و و همکاری مجدانه نمایند تا این حرکت به نحو درخوری پیش برود. ‌در واقع این امر باید در مقیاس انقلاب و به صورت فرابخشی پیگیری شود.

آیت‌الله رشاد با اشاره به انتخاب ۱۰ تن از دانشگاهیان و حوزویان برای عضویت در شورای عالی مرکز الگوی پیشرفت، یادآور شد:‌ دکتر واعظ‌زاده نیز به عنوان یک دانشگاهی متدین و فاضل و صاحب تدبیر به عنوان مدیر مرکز و شورای عالی الگو تعیین شدند و به این ترتیب چهار سال است که این شورا با حضور ۱۰ شخصیت فاضل حوزوی و دانشگاهی مشغول به فعالیت است. مرکز تأسیس شده و در داخل آن نیز ۳۰ اندیشکده طراحی شده که نیمی از آنها در حال فعالیت هستند و کارهای خوبی براساس نقشه‌ی راه تنظیم شده تا کنون انجام گرفته؛ هرچند ادامه و تکمیل مراحل مطالعاتی و طراحی نظری زمان می‌برد، اما در مقام اجرا حوصله‌ی بیشتری می‌طلبد و راه فراوانی پیش رو داریم.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی درباره‌ی عملکرد این شورا نیز گفت:‌ من به عنوان عضو کوچک شورای عالی الگوی پیشرفت در مجموع از این فرایند راضی هستم و احساس می‌کنم فعالیت‌ها روند نسبتاً مطلوبی داشته؛ اگرچه می‌تواند شتاب، عمق و جدیت بیشتری به خود بگیرد؛ اما در مجموع وضعیت مطلوب است.
این استاد خارج فقه و اصول حوزه، درباره‌ی نحوه‌ی استفاده از تجارب سایر کشورها در تدوین الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت گفت: یکی از حساسیت‌ها و موارد مورد اهتمام این است که تجارب موفق و ناموفق دیگر ملل در این روزگار و حتی در طول تاریخ ملاحظه شود. الگوهای توسعه در روزگار فعلی و در طول تاریخ و حتی تاریخ ایران و جهان اسلام به جد مورد توجه است. به کارگیری ظرفیت ملی معرفتی، علمی و نخبوی نیز مورد اهتمام فوق‌العاده است. همچنین یکی از معاونت‌های مرکز معاونت گفتمان‌سازی است که کار آن ارتباط با دانشگاهیان، حوزویان و نخبگان است.

وی یادآور شد:‌ اندیشکده‌های این مرکز نظیر دانشکده‌های دانشگاهها و پژوهشکده‌های پژوهشگاهها نیست که جمعی استخدامی بنشینند و کار علمی خاصی به عنوان موظفی سالانه انجام دهند، بلکه تأسیس این اندیشکده‌ها به قصد فعال کردن ظرفیت ملی در بین طبقات نخبه بوده و به همین جهت از میان اقشار نخبگانی مختلف با گرایش¬های فکری و سیاسی متفاوت و با تجارب و سطوح علمی و عملی گوناگون در ترکیب اندیشکده‌ها استفاده می‌شود. هر اندیشکده بین ۱۰ تا ۲۰ عضو پیوسته دارد و شاید ده‌ها عضو وابسته نیز از استادان حوزه و دانشگاه و طلاب و دانشجویان داشته باشد که به نحوی با اندیشکده¬ی مربوط مرتبط‌‌اند و در فعالیت¬های مرکز حضور می‌یابند. همچنین به نحوی سعی می‌شود تا در قالب کنگره‌ها و همایش‌های علمی افراد صاحب دغدغه و فکر به این جریان عظیم پیوند بخورند.

آیت‌الله رشاد در پایان خاطرنشان کرد: باید الگویی طراحی کنیم که برآمده از منابع دینی و منطبق با فرهنگ، تاریخ و خصائص ملی ما باشد و به همین جهت می‌گوییم الگوی پیشرفت اسلامی ـ ایرانی. اسلامیت، محتوا و روح الگو است و ایرانی‌بودن قالب و ساختار و شکل و اختصاصات تاریخی و فرهنگی این الگو تشکیل می‌دهد.

این استاد خارج فقه و اصول حوزه، در پاسخ به سؤالی درخصوص حضور بانوان در ورزشگاه‌ها به عنوان یک مساله‌ی اجتماعی و اینکه آیا به لحاظ فقهی حضور بانوان در ورزشگاه‌ها اشکال دارد یا خیر؟ اظهار کرد: حضور بانوان در ورزشگاه و سایر مجامع حرمت ذاتی ندارد ولی چون شرایط فیزیکی و اخلاقی مطمئن و مناسب شان و حریم بانوان ارجمند در ورزشگاهها فراهم نیست، حضور آنان بصلاح آنان و جامعه نیست؛ زیرا ممکن است بانوان امنیت اخلاقی لازم را نداشته باشند و حریم آنها حفظ نشود به همین دلیل از حضور آنان از سوی متولیان مربوط ممانعت می‌شود.

وی گفت:‌ اگر می‌توانستیم ورزشگاه‌های مناسب بسازیم و یا ورزشگاه‌ها را به نحوی سامان‌دهی کنیم که بانوان با امنیت مناسب و حفظ حریم اخلاقی بتوانند تردد کنند، مشکلی نبود؛ ولی متأسفانه می‌بینیم در مواقعی که بین دو تیم مسابقه‌ای برگزار می‌شود برخی جوان‌های غیراخلاقی چه در داخل مکان‌های ورزشی و چه در خیابان‌ها به اموال عمومی و خصوصی آسیب می‌رسانند و رفتارها و گفتارهای غیراخلاقی از آنها سر می‌زند که در این صورت شایسته نیست بانوان در چنین فضایی حضور داشته باشند.

رئیس شورای حوزه‌های علمیه استان تهران تأکید کرد:‌ در هر صورت امکانات لازم برای حضور بانوان در ورزشگاه فراهم نیست وگرنه حرمت ذاتی ندارد و مجدداً تکرار می‌کنم که مشکل آن است که شرایط مساعد فرهنگی و فیزیکی برای حضور بانوان فراهم نیست.

علل چرخش برخی چهره‌ها از مبانی انقلاب/ رویش بر ریزش غلبه دارد

بنده به امکان وقوع پدیده‌ی «چرخش چهره‌ها» و حتی و فراتر از آن به «چرخش جبهه‌ها» به عنوان یک واقعیت تکرارپذیر باور دارم؛ چرخش چهره‌ها به معنی تغییر و تبدل موضع مشاهیر یک جامعه و عناصر اجتماعی شناخته‌ی در میان یک ملت، امری عادی است و تصور می‌کنم این حقیقت می‌تواند چونان یک نظریه‌ی اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد. ایران عهد انقلاب نمایشگاه عظیمی از چرخش چهره‌ها بوده است!


* لطفاً بفرمایید اصولاً چرا برخی از خواص و نخبگان به یکباره دچار تغییر در مواضع و عدول از اصول انقلاب می‌شوند؟ شما به نظریه‌ی چرخش نخبگان معتقدید؟
تعبیری در جامعه‌شناسی مطرح است تحت عنوان «چرخش نخبگان»؛ به نظر من این تعبیر، تعبیری غلط‌انداز بلکه جانبدارانه از فرایند عدول از اصول توسط برخی خواص است؛ زیرا لزوماً هر آن که از اصول و آرمان‌ها عدول می‌کند نخبه نیست؛ بلکه و بسا چرخش‌ها ـ که ناشی از ناپایداری فکری، تذبذب شخصیتی، و خصلت «نون به نرخ روز خوردن» و امثال این آفات است ـ گاه نشانه‌ی نانخبگی و ناپختگی چنین عناصری است؛ و بسا کسانی که بر مبانی و مواضع خویش اصرار می‌ورزند، و همچنان وفادار و پایدار مانده‌اند نخبه‌تر و برگزیده‌تر باشند.
براساس چه ملاکی کسانی که دچار آفت دگردیسی شده و مبتلا به بیمارهایی چون تجدیدنظرطلبی، ندامت از کرده‌ی صواب و گذشته‌ی پرافتخار خویش و همرزمان و همالان، گرفتار آفت فرافکنی و سیاه‌نمایی، عافیت‌طلبی و محافظه‌کاری می‌شوند، نخبه‌اند؛ اما کسانی که بر مبانی و مواضع اصولی و میثاق انقلابی خود همچنان پایبند و پایدار مانده باشند، و صرفاً به دلیل اینکه بر اصول و آرمان‌ها اصرار می‌ورزند و از ثبات فکری برخوردارند نخبه نیستند؟ ولو اینکه متفکری فرهیخته، عالمی آگاه به زمان و دانشگاهی فاضل و صاحب صدها اثر علمی فکری فاخر باشند؟
تعبیر صحیح و واقع‌بینانه از این پدیده، اگر بتوان آن را به مثابه یک نظریه تلقی کرد، عنوان «چرخش چهره‌ها» است؛ یعنی چهره‌ها و مشاهیر گاهی دچار یک نوع عدول و اعراض از مبانی و اصول می‌شوند و چنین چیزی در تاریخ ملل، در سیر تاریخ اسلام بسیار رخ داده و در جامعه‌ی کنونی ما نیز می‌تواند اتفاق بیافتد.
با توجه به تبیینی که عرض شد، من به امکان وقوع پدیده‌ی «چرخش چهره‌ها» و حتی و فراتر از آن به «چرخش جبهه‌ها» به عنوان یک واقعیت تکرارپذیر باور دارم؛ چرخش چهره‌ها به معنی تغییر و تبدل موضع مشاهیر یک جامعه و عناصر اجتماعی شناخته‌ی در میان یک ملت، امری عادی است و تصور می‌کنم این حقیقت می‌تواند چونان یک نظریه‌ی اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد. ایران عهد انقلاب نمایشگاه عظیمی از چرخش چهره‌ها بوده است!

* آیا این پدیده را می‌توان در ذیل فرایند اجتماعی ریزش و رویش تحلیل کرد؟
پدیده‌ی «چرخش چهره‌ها» همان مقوله‌ی «ریزش و رویش» نیست؛ زیرا چرخش چهره‌ها امری یکسویه و مختص به خواص اجتماعی است، ریزش‌ها و رویش‌ها مقوله‌ای دو سویه است و نیز مخصوص خواص نیست بلکه پدیده‌ی فراگیرتری است، در هر جامعه‌ای و نسبت به هر امری ریزش‌هایی و رویش‌هایی رخ می‌دهد، و البته باید سنجید و مشخص کرد که روند رویش غلبه داشته است یا روند ریزش؛ در صورت غلبه‌ی روند ریزش، می‌توان آن را نشانه‌ی فروپاشی موضوع و محور پدیده، قلمداد کرد. قوام روزافزون و دوام پرسطوت، اقتدار رو به تزاید، بالندگی و پیشروندگی پرشتاب انقلاب اسلامی، فتوحات و مرزگشایی‌های پیاپی آن در نقاط مختلف جهان، حاکی از این است که الحمدلله رویش‌ها بر ریزش‌ها در فرایند حیات انقلاب اسلامی غلبه دارد و این روند امیدبخش در داخل و خارج کشور کاملاً محسوس و مشهود است.
در این خصوص می‌توان به رفتار اجتماعی خودجوش اخیر، یعنی واقعه‌ای که مردم در بدرقه‌ی شهدای غواص خلق کردند، مثال زد. اگر جمعیتی که برای تشییع شهدا آمده بودند را تحلیل اجتماعی و نسلی بکنیم، به نکات بسیاری پی‌خواهیم برد، از جمله به روند غلبه‌ی رویش‌ها بر ریزش‌ها، اکثریت حاضرین به نسلی تعلق داشتند که در زمان شهادت این غواصان یا متولد نشده بودند یا کودکان خردسالی بیش نبودند، اما آن روز چنان آرمانخواهانه، قدرشناسانه، شورانگیز و پرنشاط به صحنه آمدند که به جهت ازدحام جمعیت، طی مسافت کمتر از دوهزار متری فاصله‌ی میدان بهارستان تا معراج شهدا در خیابان بهشت، ده ساعت به درازا کشید، این مسئله یعنی غلبه‌ی رویش بر ریزش.
حوادث و جریانات بیرون از مرزهای کشور نیز همین واقعیت را تأیید می‌کند؛ انقلاب اسلامی ایران سه دهه قبل اتفاق افتاده، اما امروز، بیداری اسلامی و انقلاب اسلامی در جهان و منطقه در حال گسترش و شکوفایی است، امروز انقلاب اسلامی در منطقه اقتدار بی‌نظیری فراچنگ آورده و در جهان هواداران بی‌شماری دارد، هوادارانی که با آرمان‌های انقلاب به صورت احساسی و عاطفی و موج‌واره برخورد نمی‌کنند، بلکه برخورد آنان با مبانی و مواضع انقلاب کاملاً خودآگاهانه و عمیق و با ویژگی‌ها و خصایل پایدار است. به موازات پیدایش و پیروزی انقلاب اسلامی، انقلاب‌های بسیاری در نقاط مختلف جهان اتفاق افتاد اما به سرعت افول کرد و برچیده شد، اما همچنان این انقلاب و جریان‌های هوادار آن که دامنه‌ی انقلاب اسلامی قلمداد می‌شوند، بالنده پیش می‌روند. این نکته نیز نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی رویش بر ریزش در مقیاس جهانی و برون‌مرزی است.
ریزش همانند رویش اجتناب‌ناپذیر است، مهم این است که روشن شود کدامیک بر دیگری غلبه دارند و خوشبختانه ما می‌بینیم درباره‌ی انقلاب اسلامی، روند رویش بر آفت ریزش غلبه دارد.
هرچند جریان چرخ چهره‌ها در انقلاب اسلامی نیز یک جریان غالب نیست؛ اما یک پدیده واقعی در جامعه ماست. مشاهده می‌کنیم که چهره‌ها یا حتی جبهه‌هایی به تدریج اما ظاهراً یکباره تغییر موضع می‌دهند! آن‌چنان که آن فرد یا جریان، دیگر می‌شود. اگر فهرستی از مواضع پیشین یک چهره یا یک جریان تهیه شود احساس می‌شود که گویی صددرصد دیگر شده است! به‌طوری که یک فرد یا جریان، تمام قد در مقابل خود تاریخی‌اش می‌ایستد، حکایت «موسیی با موسیی در جنگ شد» است! مصادیق این پدیده در جامعه‌ی کنونی ما کم نیست.

*چرا چنین پدیده‌ای در جامعه‌ی ما رخ می‌هد؟
پدیده‌ی چرخش چهره‌ها یک پدیده‌ی هزارتوست و لهذا تحت تأثیر علل و عوامل گوناگونی صورت می‌بندد؛ البته چرخش‌ها در جامعه‌ی ما بیش از آنکه مدلل و منطقی باشند، معلل یا مصلحتی‌اند؛ علل و عوامل چرخش چهره‌ها می‌تواند به دو دسته‌ی کلان علل معرفتی و عوامل غیرمعرفتی تقسیم شود. هر یک از این دو دسته‌ی کلان نیز به اقسام بسیاری تقسیم می‌شود که مجال این گفت‌وگو فرصت مناسبی برای تبیین همه‌ی آنها نیست، من در این مجال مختصر تنها به برخی از آنها اشاره می‌کنم.
عوامل معرفتی: در بخش عوامل معرفتی به موارد فراوانی می‌توان اشاره کرد، از جمله: فقر معرفتی و کم‌سوادی دینی و انقلابی. در اوج مراحل نهایی مبارزات با رژیم ستمشاهی و اوایل پیروزی انقلاب، عده‌ای از روی احساسات، انقلابی شدند و احیاناً در فرایند برقراری دولت اسلامی پست گرفتند و چهره شدند، و هنگامی که به مرور زمان، احساسات فروکش کرد و یا عقاید مورد هجوم قرار گرفته و توسط دشمن بمباران فرهنگی ‌شد، چون اینان از عمق معرفتی برخوردار نبودند، کوتاه آمدند یا به تعبیر عامیانه اما رسا کم آوردند! آرام آرام از مدار خارج می‌شوند و از مسیر رود خروشان به ساحل امن می‌‌برند. این عامل معرفتی در میان توده‌ها و افراد بدون معلومات دینی و فاقد آگاهی عمیق انقلابی بسیار مؤثر بوده است، من برای تمام مواردی که ذکر می‌کنم شواهد مشخص سراغ دارم، اما به جهت پرهیز ایجاد حساسیت و تحفظ بر حیثیت افراد از نام‌بردن اجتناب می‌کنم.
عامل دیگر معرفتی، «بیدارشدگی رسوبات و رگه‌های انحرافی» بازمانده در لایه‌های هزارتوی اذهان است؛ اندیشه‌ها و عقاید انحرافی و التقاطی که در دوره‌های قبل از انقلاب از ناحیه‌ی بعضی از شخصیت‌های شاخص تاثیرگذار آن دوران‌ القاء می‌شد، یکی پس از دیگری بازیابی شده خودنمایی می‌کند و در قالب زاویه پیداکردن با مبانی و آرمان‌های زلال انقلاب اسلامی جلوه می‌کند.

* درباره‌ی این رسوبات و رگه‌های انحرافی باقی‌مانده از قبل انقلاب توضیح بیشتری بفرمایید.
قبل از انقلاب جبهه‌ها چندان تفکیک شده نبود، همه‌ی آثاری که از سوی همه‌ی جریان‌های مبارز، حتی کسان و گروه‌های دارای زاویه‌ی انحراف مورد مطالعه‌ی جوان‌ها بود مثلاً عناصری بودند که در جبهه و طیف واحد مبارزه قرار گرفته بودند که (به تعبیر امروزین آن) گرایش نواعتزالی داشتند و تحت تأثیر نواعتزالیان جهان عرب یا شبه‌قاره بودند؛ تحت تأثیر کتاب‌هایی که آن زمان ترجمه و در بین جریان‌های مبارز و روشنفکر عرضه و مطالعه می‌شد. همچنین لیبرال‌هایی که در قالب جبهه‌ی ملی، نهضت آزادی و خرده‌حزب‌های منشعب از جبهه‌ی ملی در عرصه‌ی مبارزات کمابیش حضور داشتند؛ نویسندگان و اندیشمندانی از آنان همچون مرحوم بازرگان که تفکر لیبرالی ـ اسلامی داشتند (اگر این ترکیب، ترکیب متناقضی قلمداد نشود) و می‌توان از آنها به «گفتمان الهیات اجتماعی راستگرا» تعبیر کرد، آثاری تألیف و منتشر می‌کردند و مورد مطالعه‌ی عناصر مبارز بود و قهراً محتواً و مفاهیم آن در ذهن خوانندگان جایگیر می‌شد و عده‌ای نیز تحت تأثیر قرار می‌گرفتند.
همین‌طور جریان‌های سوسیالیستی که در عین داشتن عِرق دینی، به لحاظ فکری، اجتماعی و اقتصادی به‌شدت متأثر از سوسیالیسم مارکسی بودند، افرادی همچون مرحوم شریعتی، پیمان، و حتی سازمان مجاهدین و خرده‌گروه‌های مبارز، آثاری را منتشر می‌کردند و به دست جوان‌ها می‌رسید و می‌خواندند. بنده از این طیف در طیف الهیات اجتماعی به «الهیات چپ‌گرا» تعبیر می‌کنم. این عده هم می‌خواستند مسلمان باشند و هم سوسیالیست؛ اینها حتی از ابوذر هم قرائت سوسیالیستی ارائه می‌کردند. و جریان‌های مختلف دیگر که اکنون مجال ذکر آنها نیست.
این جریان‌ها در آن زمان افراد بسیاری را به خود جذب می‌کردند و در عصر مبارزات، روی جوان‌ها و نوجوان‌ها تأثیر می‌گذاشتند و رسوبات آنها باقی ماند. این رسوبات در مقطعی برجسته و برملا شد و سبب شد عده‌ای از متن انقلاب اعراض و عدول کنند.
عامل معرفتی دیگر اینکه جبهه‌بندی‌های جهانی فکری نیز امروز به‌شدت تأثیرگذار هستند. بعضی اشخاص و جریان‌ها در داخل کشور الآن وجود دارند که متأثر از جریان‌های فکری جهانی‌اند، این افراد نیز به دلیل تهافت و تفاوت مبادی فکری مورد قبول خود با مبانی نظری انقلاب، آرام آرام از بدنه‌ی انقلاب فاصله می‌گیرند. مثلاً عده‌ای دنباله‌رو تفکر پوپر هستند، و جماعتی دیگر دامنه‌ی تفکر هایدگر قلمداد می‌شوند، در مواقع و مواضع حساس، تفاوت نظر به تهافت عمل منتهی می‌شود و موجب چرخش آنان می‌شود و از انقلاب عدول و اعراض می‌کنند. البته برخی نیز مقاومت می‌کنند.
سیطره‌ی علوم انسانی غربی نیز نقش بسزایی در چرخش‌ها ایفا کرده است. افراد وقتی دانش سکولار را فرا می‌گیرد، اگر از ایمان قوی برخوردار نباشد و آگاهانه با آن مواجه نشود، آسیب می‌بینند. علوم انسانی غربی و سکولار را باید فرا گرفت، اما آگاهانه و آزادانه و نه جاهلانه و مقلدانه.
علل معرفتی فراوان دیگری نیز قابل طرح است که من در این مجال به ذکر همین چند نمونه بسنده می‌کنم از اشاره به سایر موارد احتراز می‌کنم؛ شاید فرصتی دست دهد که به کمال همه‌ی موارد را به صورت طبقه‌بندی شده شرح کنم، ان شاء الله.

* درخصوص عوامل غیرمعرفتی دخیل در پدیده‌ی چرخش چهر‌ه‌ها و فرایند تجدیدنظرطلبی توضیح بفرمایید.
عوامل غیرمعرفتی بسیاری در این میان هست که منشأ این چرخش‌ها و تغییرها و تجدیدنظرطلبی‌ها به‌شمار می‌رود؛ این عوامل می‌تواند به گروه‌های گوناگونی دسته‌بندی شود که ازجمله‌ی این علل می‌توان به «جهات روانی» اشاره کرد. افرادی زمانی جوان بوده‌اند و وارد گردونه‌ی مبارزه شده‌اند، جوان سر پرشوری دارد، جوان پرانرژی است، جوان نوخواه است، معترض و منتقد است. این عناصر جوان به اقتضای احوال روان‌شناختی به انقلاب می‌پیوندد؛ اما وقتی شور جوانی افول می‌کند، برخی افراد عافیت‌طلب، محافظه‌کار و گوشه‌گیر می‌شوند و تمایل دارند که با دیگران سازش کنند و با آنها کنار بیایند. وقتی سن و سال این دسته از افراد بالا می‌رود، روح مبارزه و نشاط انقلابی را از دست می‌دهند. البته معلوم می‌شود انقلابی‌گری اینها نیز همانند عده‌ای که تحت تأثیر برخی عوامل معرفتی مانند کاستی معرفتی و سطحی‌نگری دچار دگردیسی می‌شوند، سطحی و احساسی است. این عده نیز به لحاظ عاطفی، احساسی و روانی سطحی هستند و انقلابی‌گری در عمق جانشان ریشه نداشته است. به همین جهت تاب نمی‌آورند و تحول سنی آنها به تحول فکری، معرفتی و رفتاری منتهی می‌شود.
گاه نیز تندروی‌های غیرمنطقی و افراط در قالب تفریط و کندروی‌ها ظهور پیدا می‌کنند. تندروی آفت است. تندروی و افراط و رفتار غیرمنطقی و غیراصولی حتا در هواداری از حق، خطرناک است. اصولاً تندروی بی‌مبنا و منطق در هر سو که باشد خطرناک است! تندروهای انقلابی بسیاری بودند که به کندروهای انقلابی و حتی تندروهای ضدانقلاب امروز بدل شدند. نه تنها محافظه‌کار شدند که گاهی در مقابل انقلاب نیز ایستادند. تندرو‌های فاقد مبنا و منطق وفادار نیستند و همواره در معرض عدول و اعراض قرار دارند. برخی نیز تحت تأثیر چنین عاملی دگرگون می‌شوند.
لطمه‌دیدن از فرآیند انقلاب ـ به درست یا به اشتباه ـ عامل دیگر است. گاهی ممکن است یک قاضی و یا یک مدیر اشتباه کرده و موجب تضییع حق فرد یا افرادی شده باشد؛ چنین چیزی می‌تواند در مواضع فرد تضییع‌ حق شده و اطرافیان او تأثیر بگذارد. مدیران و مسؤولان باید مراقب اعمال و عواقب بی‌دقتی‌های خود باشند که تاوان بدکرداری آنها را انقلاب می‌پردازد، آنان در این دنیا باید در مقابل خون شهدا و در محکمه‌ی تاریخ و وجدان خود، و در آخرت نیز در بارگاه عدل الهی آماده‌ی پاسخگویی باشند، اینان باید بدانند که با ندانم‌کاری‌ها و خطا و خیانت خویش ثمره‌ی خون دل‌های انبیا و اولیا و دسترنج مصلحان و شهدا را به باد می‌دهند.
عامل دیگر، تأثیرپذیری از اطرافیان است. ملازمان و نزدیکان منحرف و منافق، در روند «چرخش چهره‌ها» بسیار مؤثر هستند. به فردی گفتند چرا معتاد شدی؟ گفت: «امان از رفیق بد»! اما زغال خوب هم بی‌تأثیر نبود.
دست‌یابی به جاه و جیفه نیز نقش مهمی در چرخش‌ها و تبدل‌های نظری و عملی دارد. بسیاری از افراد هنگامی که به ثروت و قدرت می‌رسند محافظه‌کار می‌شوند و قصد حفظ مال و موقعیت خود را دارند. به جاه و جیفه رسیده‌اند و دیگر نمی‌توانند به صاحبان قدرت و ثروت اعتراض کنند، خود جزء همین طبقات شده‌اند و در نتیجه اشکالات و انتقادات به خود همینان نیز برمی‌گردد.
عامل دیگر «دیون سیاسی» است. گاهی یک رفاقت قدیمی باعث تغییر موضع رفیق دیگر می‌شود، حال مثبت باشد یا منفی. پیوندهای حزبی نیز بسیار مؤثر است. گاهی شخص کاری به حق و باطل ندارد و برای او تنها این مهم است که موضع جبهه و جریان فکری حزبش چیست. هرچند در آغاز ممکن است در دل راضی نباشد، اما آرام‌آرام دلش نیز عوض می‌شود. وقتی در انتخابات کسی از کس و کسان کمک گرفته است وامدار او شده است باید به نحوی حامی خود را راضی نگه‌دارد. زمانی که کسی چشم طمع به حمایت جریانی یا کسانی دارد، هرچند در ظاهر با آن جریان یا کسان همسویی و هم‌آوایی می‌کند؛ اما این همسویی و هم‌آوایی ظاهری و مصلحتی، در نهایت منتهی به تغییر مواضع واقعی می‌گردد!
احساس حقارت ناشی از ناکامی‌ها نیز موثر است. فرد با خود می‌گوید چرا رفیق من ارتقاء پیدا کرد؟ چرا فلان فرد محبوب جامعه شده است؟ چرا من چنین نباشم و نشوم؟ برای جلب انظار و کسب محبوبیت دست به کار می‌شود و این به تحول و تبدل منجر می‌شود.
عوامل اجتماعی نیز گروه مهمی از علل و عوامل چرخش‌ها را تشکیل می‌دهند. سلطه‌ی نافذ فرهنگ غربی بسیار مؤثر است؛ سفرها، ارتباطات با ملل، اقامت در کشورهای غربی به جهت تحصیل و مأموریت مؤثر است. من از زبان بعضی چهره‌های چرخش‌کرده مستقیماً شنیده‌ام که ما تا زمانی که به غرب نرفته بودیم این‌طور فکر نمی‌کردیم. مدتی که در غرب ماندیم، این‌گونه شدیم؛ تصور می‌کند که راه را پیدا کرده است؛ می‌گوید وقتی در بستر فرهنگی غرب زندگی کردم ذهن و زبان و زندگی‌ام تغییر کرد.
عوامل اجتماعی دیگری چون تشویق‌های بی‌جا نیز اثر دارند. متملقان منتظرند کسی چیزی بگوید تا او را تشویق کنند. هرچند که این گفته‌ها بی‌ربط، بی‌اساس و حتی خلاف عقل و دین و مصلحت و منافع ملی باشد. به او می‌گویند: احسنت! چه شهامتی، چه شجاعتی، نظریه‌ی جدید ارائه کردی، حرف تازه‌ای زدی! این تشویق‌های بی‌جا افرادی را که فاقد ظرفیت‌اند و روح کوچکی دارند، مغرور و از خودبی‌خود می‌کند.
برخورد حضرت امام با این‌گونه صحنه‌ها را مشاهده کنید. صحبتی که در مجلس اول مرحوم آقای فخرالدین حجازی به عنوان نماینده اول آن دوره در محضر امام کرد تبدیل به خاطره‌ی ملی شده است. مرحوم حجازی تعابیر بلندی را به زبان آورد که همه درست بود؛ اما امام با آن لحنی توأم با مزاح به مرحوم آقای حجازی فرمودند: آقای حجازی جوری حرف می‌زند که آدم باورش می‌شود. یا در اوج اقتدار و محبوبیت و هنگامی که دشمن چندده‌ساله او و دین و ملت ، شکست خورده است، و میلیون‌ها دل فرودگاه او شده‌ است و یک ملت منتظر است تا هواپیمای او بر قلب آنها فرود بیاید، و درست در زمانی که احتمال می‌دهد حتا هواپیما را ساقط کنند و یا بربایند، در جواب کسی که از ایشان می‌پرسد چه احساسی دارید؟ جواب می‌دهند: «هیچ احساسی ندارم». این روح بلند و عظیم کجا و آن کسی که به وزش نسیم تملق فردی همچون خود، جانش جابه‌جا می‌شود و دلش می‌لرزد کجا؟
دسته‌ی دیگر عوامل غیرمعرفتی عوامل اخلاقی هستند. حسد از این جمله است که هم حیث روانی دارد و هم جنبه‌ی اخلاقی. حیث روانی آن به این دلیل است که ارادی نیست و از جمله رذایل غیرارادی است که فقط باید آن‌را مهار و مدیریت کرد.
شهرت‌طلبی و آوازه‌جویی نیز جزء این عوامل مهم غیرمعرفتی است، بعضی از مخالفت‌ها، اعراض‌ها و موضع‌گیری‌ها، چیزی جز این نیست که فرد می‌خواهد خودی نشان بدهد و بگوید من هم هستم. متفاوت حرف می‌زند تا جلب توجه کند و این بلای عظیمی است و کم نیستند کسانی که برخلاف میل قلبی‌ و حتی عقیده‌شان سخن می‌گویند، تا دیده شوند! «هوس دیده‌شدن» مسئله‌ی کوچکی نیست و ازجمله عوامل روانی، بلکه اخلاقی مهم و بسیار مهم در «چرخش چهره‌ها» است.
انسان گناهکار هر گناهی که می‌کند یک قدم از حقیقت فاصله می‌گیرد و اگر روند معصیت‌کاری را متوقف نکند زاویه او با حقایق، دین، شریعت و انقلاب روزافزون خواهد شد.
علل و عوامل اخلاقی نیز بسیارند و باید سر فرصت و به تفصیل به آنها پرداخته شود، زیرا به نظر می‌رسد این گروه، بیش از سایر علل در اعراض مشاهیر و توده‌ها از انقلاب اسلامی که جوهری اخلاقی و معنوی دارند نقش‌آفرینند.
* امروز شاهدیم عده‌ای به تحریف آرای حضرت امام(ره) روی آورده‌اند. مقام معظم رهبری نیز در سالگرد رحلت امام به این مسأله اشاره کردند. آنها به جای اینکه شجاعانه اعتراف کنند که تغییر کرده‌اند، سعی می‌کنند امام را به نفع خود تفسیر کنند. چطور چنین چیزی ممکن است که بعد از بیست‌وچند سال از رحلت امام کسانی به راحتی افکار امام که مدون و ثبت شده است را مورد تحریف قرار دهند؟
این سؤال را این‌گونه نیز می‌توانید طرح کنید: چطور شد که به محض اینکه رسول گرامی اسلام(ص) سر بر بالین رحلت نهاد، بلافاصله تحریف‌ها آغاز شد و آن جریان‌های انحرافی عظیم به‌وجود آمد؟ او که پیامبر اعظم(ص) بود، و راه و روش او نیز اصل اسلام بود؛ امام(سلام الله و رضوانه علیه) فرزند رسول الله(ص) بود و انقلاب اسلامی نیز جرقه‌ای و جلوه‌ای از آن اسلام ناب بود؟ «برایی‌های تحریف» اسلام و انحراف از مسیر پیامبر اعظم(ص) طابق النعل بالنعل، پاسخ «چرایی‌های تحریف» مکتب انقلابی حضرت امام(س) و انحراف از مسیر انقلاب اسلامی است. بسیاری از علل و عواملی که مورد اشاره قرار گرفت در پس رحلت پیامبر(ص) نیز رخ داد؛ کسانی که درصدد تحریف حضرت امام‌اند مکتب او را مانع چرخش‌های خود می‌بینند، اینان می‌خواهند با تحریف امام راه را برای انحراف‌ها و چرخش‌ها هموار کنند.
اگر عده‌ای به رغم اعراض از نظام و انقلاب باز هم خودشان را به امام و انقلاب منتسب می‌کنند می‌تواند نقطه‌ی مثبت و امیدوارکننده‌ای باشد؛ نباید آنها را برانیم. باید بگوییم شما هنوز هم در طیف انقلابید و در دامان رحمت انقلاب هستید؛ بسا منفعل شوند و به گذشته و مبانی و مواضع درست انقلابی‌شان برگردند. البته این حالت یک وجه منفی نیز دارد و آن اینکه آنها با این رفتارها دارند نفاق می‌ورزند.
از نکات مثبت این وضعیت نیز می‌توان به این مسئله اشاره کرد که ممکن است اینها در باطن همچنان حق را با انقلاب بدانند و حقانیت انقلاب و راه امام را قبول داشته باشند؛ منتها دچار یک وضعیت دوشخصیتی شده باشند، از سویی امیالشان آنها را به سمت فرنگی‌اندیشی و فرنگی‌مآبی می‌راند و علاقه دارند در مقام فکر و عمل فرنگی باشند؛ اما از حیث دیگر بعضی از احساسات و عواطف و خاطرات و وجدان چندلایه درونی‌شان به آنها می‌گوید که حق با امام بود. ما باید بر همین وجه مثبت مسئله تکیه کنیم. ما باید امام را برای آنها درست تفسیر کنیم و سعی کنیم آنها را به گذشته‌ی انقلابی‌شان ارجاع بدهیم؛ بلکه باید به آنها بگوییم امام نیاز به تفسیر ندارد، از امام قرائت‌های متعدد ارائه نکنید. امام نصوص و محکمات فراوانی دارد، مواضع و کلمات و تعالیم امام به حدی مبانی محکمات دارد که هرگز جای خدشه و شبهه‌ای را باقی نمی‌گذارد.
ملاحظه می‌کنیم که رهبر فرهیخته انقلاب اسلامی احساس خطر می‌کند و لازم می‌داند که بار دیگر البته برای چندمین بار راه امام را با اشاره به اصول اساسی آن، مکتب‌وار و شفاف تبیین کند. ایشان این کار را در گذشته نیز انجام داد‌ه‌اند؛ سال‌ها پیش در همین مراسم ۱۴ یا ۱۵ خرداد در حرم حضرت امام سخنرانی داشتند و این تبیین را با ادبیات آن زمان ارائه کردند.
این مسئله به دلسوزان و مشفقان انقلاب و پیروان حقیقی حضرت امام دیکته و تأکید می‌کند که از این نقطه‌ی امید استفاده کنید و امام را آنچنان که بوده و هست معرفی کنید. خطاب به کسانی که همچنان نوعی علاقمندی و ارادت به حضرت امام در درونشان وجود دارد، می‌گویم امام را آنچنان که بود و هست بیان کنید. این تکلیف ماست و تکلیف کسانی که امام را آنچنان که بوده می‌فهمند و می‌خواهند. این وظیفه‌ی جدیدی است که بر دوش کسانی که در فضای گفتمان اصیل انقلاب تنفس می‌کنند نهاده شده است.

الگوی طبقه‌بندی و تحلیل «سه‌گانه‌ها» / گفتمان متجدد، مبتلا به انقطاع تاریخی است

خبرگزاری مهر _ گروه دین و اندیشه: آیت‌الله علی‌اکبر رشاد، رئیس شورای حوزه‌های علمیه استان تهران و رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ اسلامی در کتاب «دین‌پژوهی معاصر» درصدد جریان‌شناسی دین‌پژوهی در ایران معاصر است. وی در این اثر، بر اساس الگوی خاصی که آن را «الگوی طبقه‌بندی و تحلیل سه‌گانه‌ها» نامیده، سه گفتمان شاخص معاصر را در ساحت حکمت و معرفت دینی شناسایی و ارزیابی می‌کند: ۱- گفتمان متجمد سنتی‌اندیش، ۲- گفتمان متجدد غرب‌گرا و ۳- گفتمان مجدّد نواندیش.

آیت‌الله رشاد معتقد است جریان متجمد، با خصلت تصلب بر میراث بازمانده از سلف، متحجرانه بر مشی و مرام علمی معرفتی سنتی پای می‌فشرد و دیده از دیدار مناظر و مکاتب نو پدید و فرابومی فروبسته و قرن‌هاست که دین‌پژوهی را به تحشیه‌نگاری و تعلیقه‌زنی بر آثار و آرای کهن فروکاسته و حتی اجتهاد را تقلیدی می‌خواهد.
جریان متجدد، مبتلا به گسست تاریخی است و با انقطاع از تبار علمی خود و با بی‌اعتنایی و قدرناشناسی نسبت به ذخائر و خزائن غنی و قویم حِکمی و معرفتی خودی، دل در گرو فکر و فرهنگ غرب غالب دارد و با گرته‌برداری از جنبش اصلاح دینی در آن دیار و پدیده‌ پروتستانتیزم مسیحی، آرمان و آرزوی «نودینی» و «پروتستانتیسم اسلامی» را در سر می‌پرورد.
مؤلف علاوه بر ارزیابی این دو گفتمان افراطی و تفریطی، جریان علمی مجدِد را با سه خصلت از آنها متمایز می‌کند که عبارتند از:
۱. وفاداری ارزش‌شناسانه و مجتهدانه به مواریث فخیم و قویم خودی؛
۲. مواجهه‌ فعال، نکته‌سنجانه و اصطیادی با رهاورد معرفتی دیگر ملل؛
۳. اِفراغ وُسع برای گشودن راهی بدیع، در میان تحجر و تجدد برای احراز سهمی سزاوار در سرمایه‌ حکمی، معرفتی بشری.
از آنجا که آیت‌الله رشاد «الگوی طبقه‌بندی و تحلیل سه‌گانه‌ها» را چونان یک مدل فراگیر برای دسته‌بندی و ارزیابی جریان‌ها، اندیشه‌های (فلسفی، دینی، علمی) و رفتارهای (اجتماعی، سیاسی) در همه‌ عرصه‌ها می‌داند، برای روشن‌ترشدن اصل نظریه و چگونگی کاربرد آن در طبقه‌بندی و تحلیل اندیشه‌ها و رفتارها، گفت‌وگویی با وی انجام داده‌ایم که حاصل آن از نظر شما می‌گذرد؛
*جناب عالی جریان‌های فکری را براساس«الگوی طبقه‌بندی و تحلیل سه‌گانه‌ها» به سه دسته‌ متجمد و متجدد و مجدد تقسیم می‌کنید؛ شما کتابی هم در همین رابطه تألیف و منتشر کرده‌اید. اگر ممکن است راجع به اصل این الگو و اهمیت این تقسیم سه‌گانه توضیح بیشتری بفرمایید.
به نظر می‌رسد می‌توان مجموعه‌ جریان‌ها و گرایش‌های فکری و نیز اسلوب‌ها و شیوه‌های زیستی ـ رفتاری در جهان معاصر را، چه در ایران، چه در کشورهای اسلامی و چه در مقیاس جهانی مادون غرب، با الگویی که از آن به «الگوی طبقه‌بندی و تحلیل سه‌گانه‌ها» تعبیر می‌کنم طبقه‌بندی و تبیین کرد. ما امروز در همه‌ عرصه‌های معرفتی و غیرمعرفتی با سه جریان و گرایش روبه‌رو هستیم؛
اول جریانی که بر آنچه از پیشینیان به ارث رسیده، اصرار می‌ورزد و تصلب دارد. این گرایش همه‌ آنچه را که متعلق به گذشته است گویی مقدس و خدشه‌ناپذیر می‌انگارد و خود را پاسبان و نگهبان میراث معرفتی معیشتی، افکاری و رفتاری گذشتگان می‌داند؛ از این جریان به جریان «متجمد سنتی‌اندیش» تعبیر می‌کنم.
در مقابل گفتمان متجمد، جریان دومی قرار دارد که تصور می‌کند هرآنچه از فرنگ و غرب بازآمده، عین حقیقت و مُر حق است و از هرآنچه در گذشته داشته‌ایم و از هرآنچه که اکنون خود داریم برتر است. لُب این مدعا را در لسان بعضی از روشنفکرانِ نسل‌های گذشته مثل تقی‌زاده می‌بینیم که می‌گوید «برای متمدن‌شدن باید از فرق سر تا نوک انگشتان پا فرنگی شد».
تقی زاده فرنگی‌مآبی را طریق منحصربه فرد نجاح و نجات مسلمان‌ها و تنها راه رهایی ایران می‌پنداشت. این جریان بنا دارد یکپارچه مقلد و مطیع آنچه غربی‌ها و فرنگی‌ها ارائه می‌کنند باشد. ما از این جریان به جریان یا گفتمان «متجدد غربگرا» تعبیر می‌کنیم.
در این میان جریان سومی ظهور کرده که به هویت مستقل تاریخی و تشخص ملی و دینی و نسلی خود باور دارد. این جریان هیچ‌یک از دو گفتمان متجمد و متجدد را علی‌الاطلاق نمی‌پسندد؛ بلکه معتقد است باید راهی نو، اما برساخته بر سرمایه‌ها، داشته‌ها و ثروت و میراث غنی و قویم بازمانده از سلف طراحی و تأسیس کرد.
از آنجا که حیثیت خاص و خصوصیت اصلی این جریان، از سویی تجدید حیات معرفتی و معیشتی تاریخی و هویتی خودی است و از سوی دیگر به نوآوری می‌اندیشد و نواندیش است، از آن به «جریان مجدّد نواندیش» تعبیر می‌کنیم. این گفتمان در عین اینکه به سرمایه‌ ارزشمند بازمانده از نسل‌های گذشته و نخبگان و متفکران پیشین کشور، یا جهان اسلام، ایمان دارد، به خودش نیز باور دارد.
*شما برتری و مزایای استفاده از الگوی پیشنهادی خود در سنخ‌شناسی و ارزیابی افکار و افعال را در چه می‌دانید؟
به‌نظر من این الگوی تحلیلی از امتیازات بسیاری برخوردار است که بیان همه‌ آنها در حوصله‌ یک گفت‌وگو نمی‌گنجد و باید در مجالی موسع به شرح آنها پرداخت، اما اینجا من به دو مورد از مهم‌ترین مزایای الگوی پیشنهادی اشاره می‌کنم:
یک) «فراگیری» و قابلیت تطبیق بر همه‌ ساحات معرفت و آفاق معیشت انسان غیرغربی.
دو) واقع‌بینانه‌کردن نگرش به معرفت و معیشت جوامع غیرغربی.
سه) رهنمون‌بودن ضمنی این الگو برای خروج از بحران تحجر و تجدد و حیرت هویتی این جوامع.
این سه ویژگی از امتیازات اصلی این الگوست و تأکید می‌کنم این الگو یک سامانه‌ جامع برای پیمایش، پژوهش و آرایش افکار و رفتارهای عالم مادون فرنگ، به‌خصوص در جهان اسلام و ایران اسلامی است و آن‌را می توان در تحلیل واقع‌بینانه‌ جریانات مختلف در عرصه‌های گوناگون حیات معرفتی و معیشتی، از جمله در عرصه‌های معرفت دینی، فلسفی، علمی و همه‌ رشته‌های علوم انسانی، همچنین در عرصه‌های رفتاری و فرهنگی در قلمرو اخلاق، سیاست، اقتصاد، مدیریت، روابط بین‌الملل و دیپلماسی، مناسبات ملی، پوشاک و خوراک و سبک زندگی، همه و همه به کاربست.
برای مثال این الگوی تحلیل دقیقاً می تواند در عرصه‌ دین‌پژوهی، فهم دین و فعل و رفتار دینی، مبنا قرار گیرد (چنان‌که ما در کتاب دین‌پژوهی چنین کردیم)؛ زیرا امروز در نفس‌الامر عالَم دین‌پژوهی معاصر، این جریان سه‌گانه وجود دارد؛ یعنی ما دین‌پژوهی سنتی‌اندیش و متجمد داریم که بر معرفت تولیدشده توسط نسل‌های گذشته اصرار می‌ورزد و آن‌را عین دین می‌انگارد و تصور می‌کند که تمام یافته‌های گذشتگان مطابق متن و نفس‌الامر دین است و دچار نوعی مرعوبیت در مقابل قله‌های معرفت و فکر در تاریخ و نسل‌های گذشته است.
در عین حال جریان فعال و به‌شدت تأثیرگذاری نیز در دهه‌ اخیر در کشور ما و نیز جهان اسلام ظهور کرده که به نظریه‌ها و تئوری‌های از فرنگ بازآمده و تعلیمات بیش از حد هر نوع تفکر و تعلیم و هر نوع گرایش و گفتمان متأثر از پروتستانتیزم مسیحی و جریان اصلاح دینی در اروپا چشم دوخته است و سعی می‌کند الهیات اسلامی را با گرته‌برداری از الهیات پروتستانی تفسیر کند و حتی از اسلام و از تشیع، خوانشی پروتستانی ارائه کرده و با نشخوار دریافت‌های متکلمین و الهی‌دانان پروتستان، کلام و الهیاتی پروتستانی ـ اسلامی ایجاد کند.
کما اینکه در عرصه‌ فهم فلسفی و معرفت علمی و همچنین اسلوب‌های عملی و رفتاری در زمینه‌های مختلف نیز سه جریان و گفتمان را سراغ داریم.
*تفاوت یا نقطه‌ قوت گفتمان مجدد را که دیگران آن‌را تحت عنوان «نواندیشی دینی» مطرح می‌کنند در چه می‌دانید؟
اولاً از تعبیر «نواندیشی دینی» تلقی‌های مختلفی مطرح است؛ از جمله آن‌ را به عنوان اصطلاحی معادل «اصلاح دینی» در ادبیات اجتماعی و دینی فرنگ به کار می‌برند که تلویحاً به وجود فساد معرفتی و عملی در فکر و فعل سلف و لزوم اعراض مطلق از آن اذعان می‌دارد، مراد من نیست.
ثانیاً «نواندیشی دینی» به معنی لغوی آن برای بیان گفتمانی بنده در نظر دارم کافی نیست، زیرا این ترکیب، از سویی قلمرو طبقه‌بندی را به حوزه‌ دین‌پژوهی محدود می‌کند، از دیگرسو فقط به یک خصلت گفتمان مورد نظر من اشاره دارد، به همین جهت من نوعاً سعی می‌کنم از این جریان فکری و فرهنگی با تعبیر «گفتمان مجدّد نواندیش» یاد کنم؛ من در کتاب دین‌پژوهی معاصر این الگوی تحلیل را بر حوزه‌ای تطبیق داده‌ام و مراد من اختصاص آن به قلمرو دین‌پژوهی نبوده.
ثالثاً هیچ تعبیر و عنوان رایج دیگری مانند «روشنفکری دینی»، «نوگرایی دینی» و… نمی‌تواند لزوماً معادل مناسبی برای عنوان مورد نظر بنده باشد؛ زیرا این تعابیر یا اصطلاح رایج اند و معنا و بار فرهنگی خاص خود را دارند یا تعبیرهای ناقص و نارسی از مدعای حقیر انگاشته می‌شوند.
*تفاوت «گفتمان مجدّد نواندیش» با دو گفتمان دیگر در چیست؟
تفاوت اساسی گفتمان سوم با دو گفتمان رقیبش در این است که جریان اول و دوم هردو مقلدند؛ یکی مقلد بیرون از مرزها و غرب و دیگری مقلد پیشینیان؛ اما گفتمان مجدد اولاً یافته‌ها و اسلوب‌های سلف را در ساحات معرفت و معیشت، چونان سرمایه انگاشته و آن‌را قدر می‌داند و در نتیجه مبتلا به آفت انقطاع نسلی و تاریخی نیست، ثانیاً از خودآگاهی تاریخی و عصری نیز برخوردار است و ظرفیت‌های روزگار و نسل خود را می شناسد.
به این ترتیب، با نگاهی انتقادی و نه تقلیدی هم به سرمایه‌ بازمانده از سلف اعتنا دارد، هم یافته‌ها و داده‌های ملل دیگر را مورد توجه قرار می دهد و ثالثاً خود را قادر و لایق به تولید معرفت و طراحی زیست‌جهانی جدید می داند؛ زیست‌جهانی که با اراده و آگاهی درون‌خیز تأسیس می‌شود.
به این ترتیب گفتمان مجدد به میراث گذشتگان و ثروت و یافته‌ها و تجربه‌های بشری معاصر به‌صورت همزمان اعتنا دارد و در عین حال خود را نه در قبال گذشتگان و سنتی‌اندیشان و نه در قبال دنیای معاصر و مدرن نباخته است. جریان مجدد از خودآگاهی و خودباوری عمیق و پایداری برخوردار است و با اتکا به استعداد و ظرفیت خود عزم دارد حیات معرفتی و معیشتی انسان معاصر را یک گام به جلو براند.
سعی سی‌ساله‌ خود بنده عمدتاً مصروف تبیین، توسعه و تحکیم این جریان بوده است و راه رهایی از تصلب و تحجر از سویی و نمط نجات از تجدد و خودباختگی را در این می‌دانم.
هرچند جریان مجدد یک گفتمان کمابیش تعریف‌شده است، اما هنوز آن‌چنان که باید از پختگی و سختگی درخور برخوردار نیست، بلکه دوران قبل از بلوغ خود را طی می‌کند. هنوز به فرصت نیاز است که این جریان به یک جریان فکری، معرفتی و یک دستگاه معرفتی سخته و پخته و منسجم و کاملاً دقیق و تعریف‌شده بدل شود. البته خوشبختانه دو دهه‌ اخیر را می توان دوره‌ جهش و تکامل بسیار شتاب‌ناک این گفتمان قلمداد کرد.
*تشابه دو جریان متجمد و متجدد در چیست؟ آیا تفاوت بارزی هم بین این دو جریان می‌بینید؟
جریان سنتی‌اندیش و متجمد از خلوص و یک‌دستی بیشتری برخوردار است؛ چون اصولاً جریانی متصلب و نشکن است، از تفکرات و القائات بیرون از محیط خود کمتر متأثر شده و از یک‌دستی خاصی برخوردار است؛ اما گفتمان متجدد به‌شدت دچار ناخالصی است؛ یعنی جریانی به‌شدت التقاطی و درآمیخته و ممتزج است.
اگر بخواهیم دقیق سخن بگوییم، چه بسا نتوان از آن به یک جریان یا گفتمان تعبیر کرد و شاید عبارت «جبهه» یا طیف برای آنها مناسب‌تر باشد. این جریان به یک طیف فکری و رفتاری مانندتر است تا یک گفتمان تعریف‌شده و منسجم و یک جریان شفاف و زلال و خالص و باثبات.
*در حوزه‌ فلسفه و تقابل فلسفه‌ اسلامی و فلسفه‌ غرب نیز آیا می‌توان از الگوی طبقه‌بندی و تحلیل سه‌گانه‌انگار سخن گفت؟
بله قطعاً و به وضوح تمام در اینجا نیز می توان این الگو را به کار برد؛ زیرا در فلسفه نیز جریان حکمی و معرفتی و علمی سنتی‌اندیشی وجود دارد که بر میراث معرفتی پیشینیان تصلب دارد و نمی‌خواهد از قالب تفکر اشراقی، مشائی و صدرایی ـ سه مکتب کمابیش شناخته‌شده‌ اسلامی ـ خارج شود یا بین این سه طرز تفکر فلسفی در آمد شد و دادوستد است و یا بیشتر تحت تأثیر یکی از این سه گرایش قرار دارد.
در طرف مقابل طی نیم قرن اخیر و در محیط‌های دانشگاهی جریان‌های فلسفی غربی خودنمایی می‌کند. عده‌ای به مثابه دامنه‌ مکتب‌های فلسفی غربی حیات پیدا کرده‌اند. می توان عده‌ای از اصحاب فلسفه و حکمت را در دانشگاه‌ها سراغ گرفت که دقیقاً دامنه و ادامه‌ جریان‌های فلسفی شناخته‌شده‌ جهانی قلمداد می‌شوند و همانند سنتی‌اندیشان جرأت و قصد عبور از خط قرمزها و چارچوب‌های تعریف‌شده‌ مکتب‌های فلسفی غربی را ندارند و بالتبع همان‌گونه که جریان سنتی چیزی برای گفتن ندارد، این عده نیز از خود چیزی برای گفتن ندارند.
شأن حداکثری سنتی اندیشان، شارحیت حکمت کهن و مکاتب حکمی پیشینیان است و از تعلیقه و حاشیه و شرح بر آثار و آرای پیشینیان گامی فراپیش نگذاشته‌اند. جریان متجدد فلسفی نیز چیزی جز کودک دبستانی جریان فلسفی غرب نیست.
اگر جریان حکمی سنتی‌اندیش ایرانی و اسلامی چونان سالخوردگان محافظه‌کاری هستند که به سنت‌پرستی دلگرم و سرگرمند؛ جریان‌های نوگرای فلسفی و عناصری که تحت تأثیر و ذیل دامنه‌ طیف تفکر فلسفی معاصر و متأخر غرب قرار دارند، همچون طفلانی‌اند که به بازی با ساخته‌ها و بافته‌های فرنگیان، دلگرم و سرگرمند؛ اینان با فلسفه‌های غربی کاملاً کودکانه برخورد می‌کنند؛ رفتارها و گفتارهای فلسفی اینها به گفتار و رفتار کودکان در عالم کودکی مانندتر است تا انسان‌های بالغ؛ زیرا هیچ نشانه‌ای از بلوغ در بیان آنها به چشم نمی‌خورد.
درست مثل کودکانی که از بزرگترها تقلید و گرته‌برداری می‌کنند و حتی سعی می‌کنند در لحن سخنان و کاربرد واژگان و حرکات و سکنات جسمانی‌شان از پدر و مادر و برادر و خواهر بزرگ‌ترشان تقلید کنند، اینها نیز در قلمرو فلسفه کودکانی هستند که فیلسوفان غربی دستشان را گرفته‌اند و پابه‌پا حرکت می‌کنند و به هرسو و هرجا که می‌خواهند می‌کشند و کاملاً مطیع و دنباله‌رو هستند.
به همین جهت به خودشان اجازه نمی‌دهند کمترین درنگ و تأمل و خدشه و اما و اگری در قبال آرای گاه حتی سست و سخیف غربیان ارائه کنند. گاهی مطالب بسیاربسیار سست و بی‌مایه را لقلقه‌ زبان و کاملاً به شکل تقلیدی و نشخوار و تکرار می‌کنند.
این شیوه‌ متجددین و نیز سنتی اندیشان در حوزه‌ حکمت و معرفت اصولاً برخلاف عنصر جوهری و خصلت ذاتی فلسفی‌اندیشی است. فلسفی‌اندیشی یعنی آزاداندیشی مبتنی بر مبنا و متکی بر منطق؛ یعنی رهایی از هر قید و بند مزاحم حقیقت؛ البته نه هر قیدوبندی، والا سر از یله‌گی و عدم ثبات و نوزدگی درمی‌آورد و «هردم‌اندیشی» و تذبذب، حُسن نیست.
بسا حقیقت هرچه کهن‌تر باشد، ارزشمندتر باشد، چون طی قرون چکش خورده، صیقل‌دیده و شفاف و آزموده شده و توان و قدرت خود را در قبال آرای دیگران و نظریه‌های رقیب و معارض خود به رخ کشیده و اثبات کرده است.
البته نمی‌خواهم بگویم نباید به آرا و یافته‌های نو دیگران اعتنا کرد؛ مراد من این است که این‌گونه هم نباید باشد که جرأت نکنیم از حدود و ثغور تعیین‌شده توسط گذشتگان یا قاعده و قلمرو ارائه شده از سوی فرنگیان عبور کنیم. این طرز مواجهه با حکمت خلاف حکمت و منافی با جوهر فلسفی‌اندیشی قلمداد می‌شود.
*اندگی نیز از کاربرد «الگوی طبقه‌بندی و تحلیل سه‌گانه‌ها» در قلمرو فرهنگ بفرمایید.
برای تحلیل در قلمرو فرهنگ و سبک زندگی نیز همین الگو می‌تواند به کار برود. زیرا در عرصه‌ فرهنگ و سبک زندگی نیز این سه جریان وجود دارد. ولکن فرهنگ کهن ما، فرهنگ بازمانده از نسل‌های گذشته به نحو غالب راقی و متعالی است؛ بنابراین در اینجا بیش از آنکه نیاز باشد به نوآوری بیاندیشیم باید به تحفظ بر داشته‌های فرهنگیمان اهتمام کنیم؛ به این دلیل که اینجا مسئله، مسئله هویت است و در هویت دیرپا‌بودن و ثبات حُسن است.
اصولاً هویت یک عنصر پایدار است، هویت، تشخص است، بنابراین متطور نیست، اگر چیزی زود متطور شود و به سهولت تغییر کند نشانه‌ این است که جزء هویت و فرهنگ نشده؛ لهذا آن‌قدر که در حوزه‌ دین‌پژوهی، حکمت، و معرفت نیاز به تحول و تولید هستیم، در قلمرو فرهنگ و سبک زندگی حاجت به نوآوری نداریم؛ بلکه بیش از هرچیز نیازمند ارتقا و اصلاح هستیم.
ما در فرهنگمان نقاط ضعف و کاستی‌ها و کژی‌هایی که مانع پیشرفت جامعه و پیشرفت علم و تحولات اجتماعی است، کم نداریم و باید به سرعت آنها را اصلاح کنیم تا فرهنگمان ارتقا یابد؛ سبک زندگی اسلامی ایرانی رایج در میان نسل‌های گذشته‌ ما بسی راقی‌تر و متعالی‌تر از اسلوب‌ها و عادات جدیدی است که نوعاً از آن سوی مرزها وارد شده و در شرف رواج است.
این تصور یک تصور واهی است که با پذیرفتن فرهنگ غربی و فرهنگ فرنگ راه نجات به روی ما گشوده می‌شود. تصلب بر فرهنگ گذشته حتی به نحو متصلبانه و متجمدانه بر پذیرش فرهنگ تجدد و فرهنگ مدرن غربی ترجیح دارد؛ زیرا ما در اینجا هویت خود را از دست می‌دهیم؛ خودِ خود را از دست می‌دهیم و دچار انواع خود دیگرانگاری می شویم و هستی و هویت خود را از دست می‌دهیم و در نهایت چیزی از ما باقی نمی‌ماند.
اگر در تصلب بر فرهنگ گذشته درجا می‌زنیم، به هرحال هستیم که درجا می‌زنیم؛ اما با پذیرش فرهنگ فرنگ نابود خواهیم شد و دیگر ما «ما» نخواهیم بود، یعنی همه‌ هستی و هویتمان را خواهیم باخت.
اگر امر دایر بر تحفظ بر فرهنگ بازمانده از سلف یا پذیرش فرهنگ تجدد باشد، من تأکید می کنم که تصلب بر فرهنگ سلف ـ هرچند با همه‌ کاستی‌ها و کژی‌هایش ـ اولی است؛ اما در عین حال هرگز کسی را تشویق نمی‌کنیم و پیشنهاد نمی‌کنم که بر فرهنگ گذشته با همه‌ عناصر ـ هرچند منفی و نامطلوب ـ آن متصلب بماند.
فرهنگ ما نیاز به نوسازی دارد؛ در فرهنگ فعلی به‌شدت نیازمند احیاگری و اصلاح هستیم. از سویی باید «ابرارزش‌ها» و «ارزش‌ها»ی برینی را که در فرهنگ گذشته ما وجود داشته، احیا کنیم و از دیگرسو فرهنگمان را به‌سرعت پیرایش کنیم؛ یعنی احیاء و اصلاح را با هم انجام دهیم؛ ارزش‌های متعالی و برین را احیاء و ارزش‌انگاشته‌های ناپسند را پیرایش و اصلاح کنیم؛ به این ترتیب می توان به فرهنگ نو دست یافت و این فرایند همان «مهندسی فرهنگ» است.
اگر فرهنگ را مهندسی کنیم، براساس فرهنگ مطلوبی که ساخته‌ایم می توانیم دیگر شئون مان را «مهندسی فرهنگی» کنیم. پس در حوزه‌ فرهنگ و سبک زندگی نیز این سه‌گانه‌انگاری را می‌توان به کار برد.
*چشم‌انداز رویکرد مجدِّد در فرهنگ را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
جای تأسف است که به جای نوسازی فرهنگ خودی، احیای مباحث فرهنگی و اصلاح مفاسد فرهنگی رایج و جاری، به سمت پذیرش فرهنگ غربی و بیگانه شتاب برداشته و پیش می‌رویم؛ برای یک جامعه‌ زنده چیزی خطرناک‌تر از توقف و از دست‌دادن فرهنگ و پذیرش فرهنگ بیگانه نیست. بزرگ‌ترین تهدیدی که امروز همه‌ بشریت، به‌ویژه مسلمانان و بالاخص ما ایرانیان را در معرض تهدید قرار داده تحمیل سبک زندگی غربی و وارداتی بر حیات و هستی و زیست ملت و میهن ماست.
من تصور می‌کنم هیچ مقوله‌ای و هیچ امری بیش از امر تغییر فرهنگ و تغییر سبک زندگی مورد اهتمام غربیان و آمریکایی‌ها نیست. به نظر من همه‌ دروغ‌ها و اتهامات خودساخته غربی ها، ازجمله تولید بمب اتم، پوشش و بهانه و آدرس غلط‌ دادن است تا ما را از مسئله‌ اصلی غافل کنند. می‌دانند ایران قصد ساختن سلاح هسته‌ای ندارد و اصولاً براساس فقه ما ساخت و داشت و خرید و فروش و کاربست سلاح‌های غیرمتعارف و مخرب و کشتار جمعی حرام و قطعاً از کبائر است؛ اما بر این مقوله اصرار می‌کنند؛ زیرا می دانند که بمب اتم حقیقی و نقطه‌ قوت اصلی ما فرهنگ ماست و سعی می کنند ما را از آن غافل کنند.
آنها هرگز علیه ما بمب هسته‌ای به کار نخواهند برد چون قادر نیستند؛ هرگز حمله‌ نظامی نخواهند کرد و اگر چنین خطایی بکنند گور خودشان را کنده‌اند؛ زیرا هم در منطقه و هم در مقیاس جهانی به‌شدت آسیب‌پذیرند. آنها در جبهه‌ فرهنگ با ما در جنگ هستند و امروز جنگ اصلی ما جنگ نرم است.
جنگ نرم یعنی جنگ اندیشه‌ها، جنگ فرهنگ‌ها، جنگ سبک زندگی، جنگ ایده‌ها و آرزوها. در حقیقت آنها قصد دارند با بازکردن جبهه‌ فرعی، جبهه‌ اصلی را مخفی نگاه‌دارند تا ما از جبهه‌ اصلی غافل شویم.
راجع به فرهنگ بحث‌های بسیاری قابل طرح است که مستقلاً و سر صبر باید به بررسی آنها پرداخت؛ در باب فرهنگ قبل از هرچیز حاجتمندِ نظریه‌پردازی و تأسیس «فلسفه‌ فرهنگ» براساس مبانی دینی و حکمت اسلامی هستیم؛ سپس بر مبنای آن به نیازمند «بازمهندسی فرهنگ» خویشیم؛ آنگاه باید به «مهندسی شئون و مناسبات جامعه» براساس فرهنگ اسلامی بپردازیم.
به لطف الهی بنده براساس مطالعات و تأملات گسترده‌ای نسبت به تأسیس فلسفه‌ فرهنگ که اساسی‌ترین مرحله‌ این اقدامات است پرداخته‌ام و حاصل تأملات و دروسی که براساس آن القا کرده‌ام، در شرف تدوین برای ارائه است، ان‌شاءالله؛ به توفیق الهی درصدد اقدام راجع به دو مرحله‌ دیگر هستم، دعا بفرمایید توفیق رفیق گردد.
*چه شواهدی باعث می‌شود که شما از برنامه‌ غرب برای تغییر سبک زندگی ملت ما تعبیر به جنگ فرهنگی کنید؟
وقتی در شهرهای بزرگ قدم می زنید، آنچه در مجامع عادی اجتماعی بیشتر از همه به چشم می خورد نمادهای فرهنگ غربی است. از طرز لباس‌پوشیدن؛ از طرز حرکات بعضی زنان و جوانان؛ حتی از لحن سخن‌گفتن و به کاربستن واژگانی که آرام‌آرام از زبان انگلیسی وارد زبان ما شده و بر دستور زبان ما غالب می‌شود. تأثر زبان فارسی از به کاربردن واژگان و کلمات بیگانه فراتر رفته و در حال سرایت به کاربرد افعال و تکمیل جملات و حتی خط است.
در مقطعی کلمات و نام‌ها فرنگی بود؛ امروز نوشته‌ها و شکل‌ها هم فرنگی می‌شود؛ کلمه‌ فارسی را با حروف لاتین روی تابلو مغازه‌ها مشاهده می‌کنید. به نظر ما عکس‌العمل متولیان امور در این خصوص ضعیف است این نوع رفتارها در حال گسترش است. این مسائل نشان می‌دهد که ما دچار تجدد فرهنگی هستیم و فرهنگ تجدد به سراغ ما آمده است. فرهنگ تجدد به هر حال فرهنگ بیگانه، عاریتی و وارداتی است و در نهایت ما را دچار یک زندگی مجازی می کند.
ما مسلمان‌ها، به‌خصوص در خاورمیانه به‌شدت مبتلا به پدیده‌ «سیطره‌ مجاز» هستیم. سیطره‌ مجاز که شاخصه‌ اصلی عهد ما و خصوصاً دوره‌ پسامدرن است، در حال تحمیل‌شدن بر حیات و هستی بشر معاصراست. همه چیز دارد مجازی می‌شود؛ منِ ما و هویت ما دارد مجازی می شود؛ منِ خویش را دیگر می‌انگاریم و چونان دیگران زیست می‌کنیم (این نظریه را در کتاب معنا منهای معنا تبیین کرده‌ام). این پدیده مهم‌ترین خطری است که امروز ما را تهدید می‌کند و باید با آن مقابله‌ علمی جدی کرد.
*به نظر می‌رسد تأکید زیاد روی میراث گذشته نتوانسته رهیافت مناسبی برای ما باشد و از ذخایرمان نتوانسته‌ایم به‌خوبی استفاه کنیم؛ بنابراین ضرورت «گفتمان مجدد» یا جریان «نواندیشی دینی» نیز در همین‌جا مشخص می‌شود.
در اینجا لازم است متذکر شوم که نوگرایی با نواندیشی فرق می‌کند. من نوگرایی را معادل اصالت تجدد می‌دانم؛ یعنی نوبودن اصل است، حال می‌خواهد حقیقت باشد یا نباشد؛ می‌خواهد متعالی باشد یا متدانی. ما لزوماً بر نوگرایی اصرار نداریم. نوگرایی به هر قیمتی مطلوب نیست؛ اما نواندیشی به این معناست که ما مبتنی بر تفکر و تعقل زندگی خود را نو کنیم.
نکته‌ دوم اینکه تجدد لزوماً به معنای نوبودن و بی‌پیشینگی نیست. فارغ از بعضی نظریه‌ها که تفکر و معرفت و حیات را ادواری می‌دانند و تصور می‌کنند همه‌چیز به صورت حلقوی و خودبرگشتی تجدید می‌شود و به خود بازمی‌گردد و به گونه‌ای از ادواری‌بودن تاریخ و فرهنگ و حتی علم قائل هستند، در خارج و در واقع جامعه و عالم معرفت این مطلب به صورت نسبی اتفاق افتاده؛ برای مثال آنچه را که در عرصه‌ فلسفه به عنوان فلسفه‌های نو مشاهده می‌کنیم هرگز حیث ارتقایی و پیش‌رونده ندارد.
صریحاً باید بگوییم عمده‌ فلسفه‌های غربی و تفکر فلسفی غرب به دوران ماقبل سنت بازگشته است؛ یعنی به ماقبل فلسفه و به عهد سفسطه. در فلسفه‌های غربی سایه‌ سنگین نسبی‌گرایی و شکاکیت را مشاهده می‌کنیم که خصوصیت ماقبل فلسفه است؛ اصولاً فلسفه پدید آمد تا با شکاکیت و نسبیت مواجه شود و امروز فلسفه‌ها دوباره به شکاکیت و نسبیت برگشته‌اند؛ این نکته نشان می‌دهد که نوگرایی و تجدد کنونی لزوماً و همواره به معنای نوآورانگی پیش‌رونده و ارتقایی نیست.
در حوزه‌ فرهنگ نیز می‌توان همین‌گونه تحلیل کرد؛ نمی توان گفت که فرهنگ کنونی غرب، نسبت به فرهنگ گذشته آن راقی است و چه بسا نوعی تنزل و هبوط و انحطاط فرهنگی نیز در غرب اتفاق افتاده باشد. اگر این غربی‌ها همان‌هایی هستند که جنگ‌های صلیبی را راه انداختند و بخش عظیمی از منطقه‌ مسکونی کره خاکی را به مدت ۲۰۰ سال درگیر جنگ کردند و خونریزی‌ها و سفاکی‌ها و جنایت‌ها کردند، امروز هم همان کار را دارند تکرار می‌کنند.
آنچه طی دو دهه‌ اخیر به شکل جنگ‌افروزی، آدم‌کشی، قتل و غارت و ربودن ثروت‌ها و سرمایه‌های ملل توسط غرب صورت گرفته، خیلی وسیع‌تر از چیزی است که در دوره‌های ماقبل تمدن کنونی اتفاق می‌افتاد.
بنابراین نباید تصور کرد که جریان متجدد در دنیای اسلام و یا جهان غیرغربی و حتی در مغرب‌زمین دغدغه‌ پیشرفت و پیش‌روندگی دارد؛ البته نوبودگی خود اصالت دارد و در اینجا نیز یک نوع اعتقاد و التزام به اصالت تجدد به چشم می‌خورد، منتها در تجددی که به حساب تقدم باشد، در گذشته‌های دور و دوره‌های ماقبل تمدن هم احیاناً در بین انسان‌ها رایج بوده. مثلاً آن‌قدر که امروز در جامعه‌ مدرن غرب خرافه رایج است معلوم نیست در تاریخ گذشته غرب رایج بوده است. لهذا این را هم باید مورد توجه داشته باشیم.
*پس «گفتمان مجدد» به دنبال چیست؟
گفتمان مجدد مبانی نظری گوناگونی دارد که در اینجا به یکی از آنها اشاره می‌کنم و آن مبنای انسان‌شناختی آن است. اصولاً انسان آفریده‌ای از آفریده‌های الهی و موجودی در حال صیرورت است. گرچه براساس مبانی فلسفیِ فی‌الجمله پذیرفته‌شده در سده‌های اخیرِ اسلام و ایران؛ یعنی نظریه‌ حرکت جوهری باید گفت همه چیز در حال تجدد و نوشدگی است؛ ولی اصولاً بشر چنین است. بشر موجودی همواره در حال شدن است. بشر هیچ‌گاه «شد» نیست؛ بلکه «بشرشدن» است.
بشر همواره در حال پویش است. موجودی است پوینده و جوینده. خط نهایی و نقطه‌ فرجامین این پویش و جویش آینده نیست، گذشته است؛ یعنی بشر در این پویش و جویش در حال بازگشت به خود و در جستجوی یافتن و به فعلیت‌رساندن کمالات تعبیه شده در فطرت خویش است.
در اینجا نوبودگی با نوعی توجه و اعتنا به گذشته جمع می‌شود و ما در عین اینکه در حال پویش و جویای راه‌های نو هستیم و همواره به دنبال تطور و تحولیم؛ اما آنچه را که می‌جوییم بوده است و هست و همان را می‌خواهیم بیابیم و به منصه ظهور برسانیم و اصولاً طبع و ذات بشر این‌گونه است؛ منتها گاهی این شدن‌ها و صیرورت‌ها صوری و کاذب است و چون اسب عصاری درجا می‌زنیم؛ ولی فکر می‌کنیم در حال حرکت هستیم. من چنین چیزی را در زندگی غربی‌ها مشاهده می‌کنم و احساسم این است که حکایت بشر غربی همان حکایت اسب عصاری است.
گاه نیز این جویندگی و پویندگی حقیقی است؛ یعنی انسان هر دم نو می‌شود و در انسانیت گامی فراپیش می‌نهد. در گفتمان مجدد ما در پی این هستیم و به همین جهت می گوییم هم به گذشته و ثروت و سرمایه بازمانده از سلف اعتنا داریم، و هم بنا داریم نه در قبال آنچه دیگران فهمیده‌اند خود را ببازیم و نه نسبت به دست‌آوردهای ملل بی‌اعتنا باشیم.
اینجاست که البته و باید روی مبانی حق‌بودگی و معیارها و شاخص‌های حقیقت بادقت بسیار بحث کرد تا به اتکای آنها در معرکه ادعاها و محشر مدعاها، به تشخیص حقیقت از حقیقت‌نما و حق از باطل نائل آییم؛ ولی به‌صورت کلی می توان تأکید کرد نباید تطور و تغیر را علی‌الاطلاق مثبت و مطلوب بیانگاریم، چنان‌که نباید ثبات را به طور کلی مثبت و ارزشمند بپنداریم.
*عده‌ای که نگاه منفی به جهان تجدد دارند معتقدند رویکرد مرحوم مطهری در اسلام و مقتضیات زمان نشان می‌دهد که ایشان درکی از عالم جدید ندارد، چون ماهیتاً عالم جدید عالم دیگری است و با حفظ اساس آن و ترمیمش با طرح پاسخ به مسائل مستحدثه قابل حل نیست و ما ناچاریم این عالم را به‌کلی کنار بگذاریم و عالمی دیگر برای خویش بنا کنیم. نظر شما درباره‌ تطبیق با مقتضیات زمان چیست؟
علامه بزرگوار شهید مطهری نمی‌خواهند بگویند زمانه یعنی فرهنگ فرنگ و زندگی مدرن و پس از آن بگویند ما خود را باید با مقتضیات زمان، یعنی فرهنگ غربی و دنیای مدرن تطبیق بدهیم. اولاً دنیای مدرن و مدرنیته ربطی به ما ندارد و عهدی از ادوار تاریخی و فرهنگی اقلیم دیگری از کره‌ خاکی است و به اقلیم ما و تاریخ و فرهنگ ما در شرق جهان و خاورمیانه و ایران ربطی ندارد، مگر آنکه زمانی فرابرسد که خدای نکرده ما هستی و هویت خود را در مقابل این مهاجم از گرد ره رسیده به‌کلی ببازیم، یعنی دیگر ما «ما» نباشیم، که متأسفانه برخی دلدادگان و خودباختگان فرنگ، ما را چنین می‌خواهند!
ثانیاً مقتضیات زمانه همواره هست؛ یعنی در دوره‌ ماقبل مشروطه در ایران، زمانه اقتضائاتی داشته، در دوره‌ پس از مشروطه هم اقتضائاتی داشته است؛ دوره‌ پس از انقلاب اسلامی نیز که عهد جدیدی است اقتضائات خودش را دارد. در دوره‌ای که محیط بشری بسته بوده و ارتباطاتی وجود نداشته یا بسیار ضعیف بوده اقتضائاتی وجود داشته و امروزه که عالم، عالم ارتباطات است و جهان کوچک شده و ابزارها و ترفندها و فرآیندهای ارتباطاتی پیچیده‌ای بر حیات بشر حاکم شده باز هم اقتضائاتی دارد.
لزوماً اقتضائات زمانه به معنای به رسمیت‌شناختن یکپارچه‌ دنیای جدید و زندگی مدرن و تسلیم در برابر سیطره‌ ارتباطات مدرن نیست؛ دین اسلام در دوره‌ سنت نیز با دنیای غربی در تعارض بوده، حالا هم با دنیا و دأب مدرن در تعارض و تقابل است؛ اصولاً ما شرقیان تجربه‌ دوره سنت نداشته‌ایم و نداریم؛ ما برای خودمان ادوار تاریخی خودمان را داریم، اما با این همه اسلام باید خود را با مقتضیات زمان در همه‌ ادوار هم تطبیق می‌داد و تطبیق نیز به معنی تسلیم‌شدن در قبال تحمیل‌های عصری و نسلی نیست.
لذا ملاحظه می‌کنید که مسئله‌ الغاء بردگی در دنیای اسلام با ملاحظه‌ واقعیت‌های عصری اتفاق افتاده؛ یعنی اسلام یکباره نگفت که بردگی مطلقاً ملغی است. زمانه اقتضائاتی داشته و به همین جهت ملاحظه می‌کنیم که اسلام همان قالب را دریافت می‌کند و با ارتقای قالب گذشته، آن‌را تبدیل به یک نظام تربیتی می کند.
از میان بردگان بزرگانی از صحابه‌ پیامبر ظهور می‌کنند و از میان کنیزان کسانی مادر معصومین(ع) می‌شوند، مادر مردان الهی و آسمانی که راهبران همه‌ بشریت قلمداد می‌شوند. به این ترتیب اسلام نظام برده‌داری را در یک روند کمالی و ارتقایی تغییر ماهیت می دهد.
اسلام هنگامی که می خواهد برترین اعمال عبادی را ارزشگذاری کند، می‌گوید مثل آن است که یک برده یا صد برده یا هزار برده را آزاد کرده باشد و از شیوه‌های زمانه برای حل این معضل بشری استفاده می‌کند. بنابراین اسلام این خصلت و خاصیت را دارد که با ظروف تاریخی و فرهنگی اجتماعی گوناگون منطبق شود و البته نهایتاً خود را بر آن ظرف تاریخی تحمیل کرده و آن‌را دیگرگون می کند.
در دوره‌ جاهلیت اصلاً در تصور اعراب نمی‌گنجید که زندگی بدون برده‌داری ممکن باشد و حتی افراد فقیری که قادر به اداره‌ زندگی شخصی خود نیز نبوده‌اند یک غلام داشته‌اند؛ داشتن غلام و برده برای آنها مثل داشتن فرزند بوده و برده‌داری جزء زندگی و برده جزء خانواده‌شان قلمداد می‌شده و اصولاً به مثابه یک ضرورت و واقعیت و عنصری جدایی‌ناپذیر از زندگی قلمداد می‌شده است. در چنین جامعه‌ای چگونه باید با برده‌داری برخورد می‌شد تا این معضل حل شود؟
در غرب با همه‌ شعارهایی که داده‌اند، چندین قرن بعد از جهان اسلام برده‌داری ملغی شد و البته در برخی مناطق مغرب زمین همچنان برده‌داری به شیوه‌ کهن ادامه دارد و در بعضی از مناطق نیز صورت‌های جدیدی از برده‌داری رایج شده است. امروز و هنوز هم دنیای غرب از این معضل بشری خلاص نشده؛ اما جهان اسلام از این مسئله کاملاً بری شده‌ است.
گرچه امروز متأسفانه می بینیم فِرَق و افرادی با رفتارهای ضدانسانی و ضداسلامی اما با اسم اسلام چهره‌ اسلام را مخدوش می‌کنند که البته این فرق و افراد ساخته و پرداخته‌ همان قدرت‌های غربی قلمداد می‌شوند و آنهایی که اهل فکر و فرهنگ هستند این تفاوت‌ها را درک می‌کنند.
خلاصه اینکه بیان شهید مطهری معطوف به این نکته است که دین اسلام دین خاتم است و از آنجا که بناست در تمام ادوار حیات بشر و در همه‌ اقالیم، حیات انسان را مدیریت کند، باید قدرت و قابلیت انطباق با همه‌ شرایط و ظروف را داشته باشد و این مفهوم انطباق با مقتضیات است.
انطباق با مقتضیات به معنای تطبیق‌دادن تصنعی اسلام بر مدرنیته یا مقتضیات پسامدرن نیست و حتی تطبیق و انطباق‌پذیری این دین در عهد سنت و دوره‌های بسیار دور هم جزئی از همین قدرت انطباق‌پذیری اسلام قلمداد می‌شود.
*شما الگوی تحلیل سه‌گانه‌انگار را به نحو انتزاعی و ملهم از مباحثی مثل سه‌گانه‌های اخلاقی ارسطو در طبقه‌بندی حالت‌های اخلاقی «افراط»، «تفریط» و «حد اعتدال» میان آنها، ارائه کرده‌اید، یا این الگو مبتنی بر واقعیت تاریخی و عینی عصر ماست؟ یعنی آیا این الگو برآمده از واقعیات است و ما وقتی به شرایط زمان و مکان می‌نگریم، به این الگو برای گونه‌شناسی و تحلیل می‌رسیم؟
بخش اول این سؤال حاکی از آن است که برداشتی خطا از گفتمان مجدد نواندیش در پس ذهن جناب‌عالی نهفته است. نباید تصور شود که گفتمان مجدد، گفتمان اعتدال است؛ به این معنا که بخشی از سنت و بخشی از تجدد را اخذ کرده و یک چیز التقاطی ساخته باشد.
گفتمان مجدد یک خط میانی مستقل است و اگرچه در جاهایی مصداق میانه است، ولی شاید تعبیر میانه نیز در اینجا تعبیر فراگیری نباشد؛ یعنی این‌گونه نیست که گفتمان مجدد بگوید دچار هیچ‌یک از تندروی‌ها در دفع دستاوردهای فکری و علمی بشر و نیز افراط‌ ها در تحفظ بر یافته‌های گذشتگان نیست و مرتکب هیچ‌یک از دو آسیب نمی‌شود؛ اگر نام این را میانه‌روی بگذاریم ایرادی ندارد.
اما در واقع این مدل تحلیل، یک مکتب و مدل تفکر و الگوی تحلیل فکر و فعل است؛ یک الگوی گونه‌شناسی فکری و رفتاری افراد و جوامع است و این مسئله ناشی از واقعیت‌های حیات است؛ یعنی به نحوی منشأ انتزاع دارد. ما این الگو را از واقعیت‌های اجتماعی، فکری و رفتاری برگرفتیم و چه بسا منحصر و محدود به عصر ما هم نباشد.
در مقام اشاره به مصداق‌ها ممکن است بگوییم که این الگوی تحلیلی عصری است، ولی همواره می‌تواند چنین باشد؛ یعنی در عالم همواره چنین بوده است که یک فرهنگ و تفکر غالب و مهاجم وجود داشته و یک فرهنگ یا تفکر یا اندیشه‌ خودی و بومی و میراثی. در این میان می‌توان جریان سومی را فرض کرد که نه می‌خواهد این باشد و نه آن.
در روزگار ما این دنیای غرب است که سبک زندگی و فرهنگ خود را تحمیل می‌کند؛ اما اگر فرض کنیم مثلاً در روزگاری امپراطوری ایرانی، با این فرض که فرهنگ ایرانی آن روز فرهنگ راقی و متعالی نبوده باشد، می خواست فرهنگ خود را بر زندگی دیگر ملل تحمیل کند، در آن زمان نیز این سه گفتمان می‌توانست بروز داشته باشد. لهذا این مدل تحلیل می‌تواند در کلیات ثابت باشد و از واقعیت‌های جاری حیات بشر در دوره‌ها و عصرهای مختلف الهام گرفته شده باشد؛ اما مصادیق جابه‌جا شود و شرایط تغییر کند.
مثلاً در زمان ظهور اسلام، هم در غرب و هم در شرق جاهلیت اولی حاکم بوده است و امروز در جاهلیت ثانویه زندگی می‌کنیم که عمدتاً از ناحیه‌ دنیای غرب بر بشر تحمیل می‌شود. ممکن است این گفتمان‌ها و جریان‌ها به لحاظ جغرافیایی جابه‌جا شوند و به لحاظ مصداقی تغییر کنند، اما این مدل تحلیل در جای خود باشد.
*پس گفتمان مجدد از نظر شما لزوماً «نقطه‌ میانی» بین دو حد «افراط» و «تفریط» نیست، بلکه می‌تواند جریان و جبهه‌ای از مثلث جریان‌های موجود در جامعه و جهان باشد؟
هرگز و لزوماً شاخص اصلی گفتمان مجدد نواندیش، اعتدال به معنی ترکیب «نیمی از این و نیمی از آن» نیست، اعتدال بین حق و باطل معنی ندارد، این سخن حاکی از یک نوع محافظه‌کاری و حکایت سیاست «گهی به میخ، گهی به نعل» است، لهذا اگر اعتدال شعاری بی‌پشتوانه و بی‌معنا قلمداد نشود، دست‌کم یک نوع محافظه‌کاری در انتخاب مبنای نظری و مشی عملی قلمداد می‌شود، ما با اعتدال به معنای التقاط که با اخذ بعضی از این و بعضی از آن، جامه‌ چهل‌تکه‌ای ببافیم و بر تن ملت کنیم، مخالفیم، زیرا عملاً به بی‌هویتی منتهی می‌شود.
وقتی انسان هویت فرهنگی خود را از دست می‌دهد هستی‌اش نیز از دست رفته است. البته ما قصد نداریم اصل نظریه‌ عدالت و اعتدال در حوزه‌ اخلاق ارسطو را انکار کنیم. ممکن است ایرادهایی بر این نوع طبقه‌بندی فضائل و رذایل وارد باشد، ولی فی‌الجمله و در مجموع قابل دفاع است؛ اما این اصل که در اسلام، اساس اعتدال است نیز قابل انکار نیست. چنان‌که رفتار معتدل در نزاع‌های روزمره نوعاً می‌تواند عملی حکیمانه به شمار آید.
اعتدال به مفهوم غلط آن که مجامله در میانه این و آن و با این پیش‌فرض که «مهم نیست کدام حق می‌گویند و کدام باطل» و یا اصولاً «حق و باطلی در میان هست یا نیست»! قابل دفاع علمی و دینی نیست، در گفتمان مجدد نواندیش، این رویه و سلیقه که ما از سلائق و علائق و احیاناً خواهش‌ها و هوس‌های همه بتوانیم چیزی اخذ کنیم و همه را راضی نگه داریم، اصلاً مورد نظر ما نیست.
*به نظر می‌رسد تفاوت گفتمان «نواندیشی دینی» با «روشنفکری دینی» در این باشد که نواندیشی دینی می‌خواهد در مفاهیم و آورده‌های غرب تصرف کند و فعالانه مواجه شود، ثانیاً نگاه نواندیشانه به نحوی می‌خواهد زوایای مغفول در دین را بازنگری کند. نظر شما درباره‌ تفاوت این دو دیدگاه چیست؟
واژگانی چون «روشنفکری دینی» و یا «نواندیشی دینی» مشترک لفظی هستند؛ یعنی عبارت «روشنفکر» را یک‌بار به مثابه یک اصطلاح به کار می‌بریم که در فرنگ پشتوانه‌ تاریخی فرهنگی خاص خود را دارد و برای خودش یک جریان است. روشنفکر به این معنا در جهان اسلام و در ایران وجود ندارد و در دوره‌هایی خواسته که به صورت وارداتی و اقتباسی پدید بیاید، اما نتوانسته، چون بستر فرهنگی ما پذیرای چنین جریانی نیست و چنین جریانی هیچ‌وقت شانس موفقیت نداشته و کامیاب نبوده؛ زیرا بومی نیست و کاملاً تقلیدی و اقتباسی است.
به تعبیر رهبری فرهیخته و فرهمند انقلاب اسلامی روشنفکری در ایران به صورت ناقص‌الخلقه بروز و ظهور می‌کند و یک عالم معیوب است. اما روشنفکری به مفهوم لغوی آن به این معناست که فرد از فکری روشن و زلال و پیشرو برخوردار باشد. عناصر و افراد مؤمن و متفکر و عالمان دینی زمانه‌آگاه، روشنفکر هستند.
تعبیر نواندیشی دینی نیز همین‌طور است؛ نواندیشی دینی به مثابه یک اصطلاح که ادامه‌ جنبش اصلاح دینی اروپایی قلمداد شود یک جریان بیگانه و وارداتی است که وارد جامعه ما شده و به همین جهت در جامعه‌ ما شانس توفیق نخواهد داشت و هرگز توده‌ای نخواهد شد. افرادی که در فرنگ تحصیل کرده‌اند یا تحصیل فرنگی کرده‌اند، به صورت گرته‌بردارانه و طوطی‌وار، داده‌ها و یافته‌ها و مدعیات آنها را دریافت و لقلقه‌ی زبان می‌کنند. ادای اصلاح‌طلبان دینی را درمی‌آورند و عده‌ای از اقشار رده‌های پایین‌تر نیز برای آنها کف می‌زنند.
اینها هرگز نمی‌توانند تبدیل به یک جریان مسلط و جریان عمیق بومی شوند. البته به عقاید مردم آسیب وارد می‌کنند، اما آثار مثبت هم می‌توانند داشته باشند؛ زیرا مانند یک تهدید در جامعه مطرح می‌شوند و کسانی که احساس مسئولیت می‌کنند با آنها مواجه می شوند و پاسخ به شبهاتی که مطرح می‌شود، موضوعات و مسائل جدیدی را در الهیات تولید می‌کند و اهل فن و اصحاب فکر و معرفت به آنها می‌پردازند و همین موجب تحول و تطور تکاملی و به‌روزشدن ادبیات دینی و الهیات اسلامی و شیعی می‌شود. پس چنین افکاری آثار مثبت هم می‌تواند داشته باشد؛ اما توجه داشته باشیم که نواندیشی دینی اصطلاحی در ایران یک مقوله‌ بومی نیست و هرگز پذیرفته نخواهد شد.
*پس روشنفکری دینی اصطلاحی را کاملاً معارض با روشنفکری دینی به معنای لغوی می‌دانید؟
حتی اگر در روشنفکری دینی، وصف دینی را به معنای حقیقی آن به کار ببریم یک روشنفکر دینی نمی‌تواند آنچنان بیاندیشد که با دین در تعارض باشد و چنین چیزی پارادوکسیکال خواهد بود که بگوییم یک نفر هم روشنفکر است و هم دینی است. بنابراین اگر روشنفکری اصطلاحی مورد نظر باشد و دینی هم به معنای درست کلمه به کار رود، روشنفکر نمی‌تواند دینی باشد.
اما روشنفکر دینی به معنای صحیح و لغوی یعنی کسی که فکر روشنی دارد، اما به دین ملتزم است. حدود و مرزها و خطوط قرمز دین را رعایت می‌کند، نه از آن جهت که متصلب و متعصب است، بلکه از آن جهت که دین حقیقت است و حقیقتی بالاتر از دین وجود ندارد. این یک نوع حریم‌داشتن نسبت به حق و حقیقت است. به این معنا همه‌ افراد فاضل و زمانه‌آگاه و دارای قوه‌ فهم و درک اجتهادی از دین، روشنفکر دینی به حساب می‌آیند.
سرآمد روشنفکران دینی به معنای صحیح آن نیز امام خمینی، رهبر معظم انقلاب، علامه جوادی آملی و متفکران و فیلسوفان و فقهایی هستند که در این طراز قرار دارند. این بسیار مطلوب است و زهی توفیق که کسی به این معنا روشنفکر دینی تلقی شود؛ اما وقتی می خواهیم از اصطلاح «روشنفکر دینی» یک جریان التقاطی بسازیم و به نحو مصنوعی در کالبد جامعه بدمیم و تزریق کنیم این یک تلاش بی‌سرانجام یا بدسرانجام خواهد بود.
*در نوشته‌هایتان در میان بانیان گفتمان مجدد، امام خمینی(ره) و مرحوم صدر را در فقه، چهره شاخص می‌دانید، در فلسفه و تفسیر، مرحوم علامه طباطبایی و در کلام، مرحوم استاد مطهری را. سؤال این است که از نظر شما کدام‌یک از این حوزه‌ها اولویت دارد و تحول در آن می‌تواند تأثیرگذارتر باشد؟
اگر «گفتمان مجدد» را یک گفتمان دینی تلقی کنیم، به جهت مکتب‌وارگی باید متأثر از خود دین باشد که یک مکتب است و اجزای آن به‌صورت یکپارچه و توأماً یک هویت را می‌سازند؛ یعنی نمی‌توان بین اجزاء و ابعاد و اضلاع این گفتمان تفاوت قائل شد و باید به موازات هم و در همه‌ اضلاع و ابعاد اهتمام کرد و تحول و تکامل به وجود آورد.
اما اگر دستکم به لحاظ رتبی و نه ارزشی و علمی بخواهیم بین این اضلاع و ابعاد ترتیبی قائل شویم، قهراً باید بر مبانی تأکید داشت و اگر درصدد ایجاد تحول تکاملی در معرفت دینی و معیشت و زیست دینی هستیم، این تحول را باید از تحول در مبانی و منطق آغاز کرد.
نقطه‌ سرآغاز و مبدأ عزیمت در هرگونه تحول معرفتی و معیشتی تحول در مبانی و منطق است، به همین جهت باید در تحول فلسفه اصرار بورزیم. تحول یک‌بار به معنای حدی از تبدل نیز هست و گاه نیز به معنای روزآمدسازی و کاربردی‌سازی است. تحول همیشه به معنای نفی اصل مطلب و اصل متن واقعیت نیست. ممکن است متعلق و موضوع تحول ما بماند و طرز ارائه و بیان و کاربرد و کاربست آن سرمایه و موضوع را متحول کند. تحول اصولاً ممکن است در ذاتیات نباشد.
ما باید حکمت و فلسفه‌ اسلامی را که یکی از ثروت‌ها و سرمایه‌های غنی و قویم و استوار و ماندگار اسلامی در میان مسلمان‌ها قلمداد می‌شود، در قالب فلسفه‌های مضاف معطوف به علوم و امورِ گوناگون تشریح و باز کرده، کاربردی و عملیاتی کنیم و قهراً نو کنیم و توسعه بدهیم.
بنده شاید بتوانم ادعا کنم که به حسب علاقه از حدود ۴۰ سال پیش که طلبه‌ جوانی بودم این دغدغه را داشته‌ام و طی افزون بر ربع قرن اخیر اهتمام فوق‌العاده دارم و شاید عمده‌ همّ و غمّ من را تأسیس و توسعه‌ مبانی و منطق معرفت دینی و معیشت دینی به خود مصروف داشته است.
همکاران ما امروز در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی شاید در زمینه‌ هفتاد فلسفه‌ مضاف به علوم و امور مشغول به کار هستند، در بعضی حوزه‌ها بسیار محدود در حد تولید چند مقاله، و در بعضی حوزه‌ها در حد تولید چند اثر فاخر و حتی تأسیس فلسفه‌های جدید و تولید فلسفه‌های اسلامی از نوعی که در دنیای غیراسلام و علوم غیراسلامیان وجود داشته است.
لهذا اگر بخواهم به پرسش جنابعالی پاسخ روشن و بی‌مجامله‌ای بدهم، باید بگویم که اهتمام به مبانی و در میان مبانی اهتمام خاص به منطق، از اولویت خاص و مضاعف برخوردار است و در این قسمت باید کار بیشتری انجام داد.
*در منطق و روش‌شناسی پیشرفتی حاصل شده است؟
همان‌طور که عرض شد گفتمان مجدد هنوز دوران پیش از بلوغ خود را طی می‌کند؛ این گفتمان در یک زاویه نقص بارز دارد و آن زاویه‌ روش‌شناسی است. ما در قلمرو مبانی از سرمایه و ثروت عظیمی برخورداریم و کمابیش مرحوم علامه طباطبایی و شاگردان ایشان که ما از آنها به عنوان «مکتب فلسفی نوصدرایی» یاد می‌کنیم، هرچند نه به غایت و به کفایت، ادای دین کرده‌اند؛ ولی هنوز بسیار مانده که به حد و وضع مطلوب دست پیدا کنیم.
امروز به شدت نیازمند تأسیس اساس در قلمرو روش‌شناسی فهم و زیست هستیم و فکر می‌کنم باید بر طراحی و تأسیس و توسعه منطق فهم دین و منطق زیست اجتماعی اصرار خاص و مضاعف بورزیم. بنده نیز روی این موضوع اهتمام بسیاری داشتم و حداقل ۱۵ سال است که دغدغه‌ اصلی من تحول در مبانی با تمرکز بر مسئله‌ منطق و تأسیس روش است.
منطق و روش در معنای وسیع مبانی، بخشی از مبانی است. از حیثی تحول در منطق در گرو تحول در مبانی است و مدعای «نظریه‌ ابتناء» هم همین است که ما باید با بازاندیشی در مبانی و مبتنی بر آن، روش‌شناسی تأسیس کنیم.
*پیشرفت و تحول در فقه و کلام را چگونه می‌بینید؟
در قلمرو احکام، شریعت و فهم شریعت و فقه، حضرت امام سهم عظیمی داشت و به عبارتی می‌توان آن بزرگوار را بانی «فلسفه‌ فقه» شیعی قلمداد کرد. هرچند هنوز الفبای تحول در فقه اتفاق افتاده و در این حوزه نیز راه بسیاری در پیش داریم تا به وضع مطلوب دست پیدا کنیم. در حوزه‌ الهیات نیز مرحوم علامه مطهری کار کارستانی کرد و مکتبی یا مقطعی را در الهیات تأسیس کرد به عنوان «الهیات اجتماعی».
الهیات اجتماعی به معنای شایع آن عبارت است از اجتماعیات دین؛ اما بنده الهیات اجتماعی را به این معنا به کار نمی‌برم، بلکه الهیاتی با رویکردی اجتماعی، با دغدغه اجتماع و تدبیر شئون اجتماعی انسان‌ها را در نظر دارم. به این معنا مرحوم علامه مطهری را بنیانگذار این الهیات می‌دانم و به همین عنوان هم سخنرانی دارم و هم مقاله‌ای که این مکتب را تعریف و این دوره و مقطع تاریخی کلام را توضیح داده‌ام.
*اشاره کردید به اینکه گفتمان مجدد در دوران پیش از بلوغ است، این‌را به لحاظ زمانی می‌فرمایید یا عامل دیگری را در نظر دارید؟ چون مثلاً ملاصدرا در زمان خودش جزء جریان مجدد تلقی می‌شود، هرچند الان برای ما سلف تلقی می‌شود، آیا او در زمان خودش می‌توانسته جزء جریان مجدد تلقی شود؟
بله؛ من این سه گفتمان معاصر را با هم مقایسه می‌کنم. گفتمان سنتی‌اندیش ریشه‌ تاریخی طولانی دارد، چون در تاریخ طولانی تفکر اصرار می‌ورزد و تصلب دارد. جریان متجدد هم در کشور ما دستکم به طول عمر مشروطه، عمر نسبتاً طولانی دارد، هرچند که می‌توان گفت جلوه‌های تجدد و بارقه‌های منفی آن از عهد صفویه وارد کشور ما شد.
اما گفتمان مجدد معاصر، یک جریان چند ده ساله است که حداکثر می‌شود مبدأ آن‌را به دهه بیست شمسی برگرداند؛ یعنی از زمان ظهور علامه طباطبایی و حضرت امام(ره) و به دنبال آن دو بزرگوار، مرحوم علامه مطهری، و احیاناً امثال شهید صدر و معاصرانی که امروز سایه آنها بر سر حوزه و مردم گسترده است.
این مصداق و این مقطع از گفتمان مجدد گفتمانی جوان و نوپا است؛ اما به رغم اینکه دوره‌ زمانی کوتاهی از این پدیده سپری شده و به لحاظ معرفتی نیز به پختگی و سختگی کامل نرسیده، اما بسیار پرشتاب و بالنده به پیش می‌رود. لهذا زمان را به سرعت درمی‌نوردد و به حیث محتوایی و معرفتی نیز به سرعت و شدت دارد قوت می‌گیرد و من فکر می‌کنم به زودی آن‌چنان برملا و برجسته شود که رنگ و رونق دو جریان دیگر را از میان ببرد و البته تصور من این است که هم‌اکنون نیز یک جبهه‌ نیرومند است و در مقابل دو گفتمان دیگر ایستاده و به خوبی از عهده‌ دو جریان و مخصوصاً جریان متجدد برآمده است.

احیای هویت حوزه تهران

یکی از جهات مهمی که ما در نظر داریم و احساس می‌کنیم مقام معظم رهبری هم به این جهت اهتمام دارند این است که به عنوان یک مصلحت ملی باید کوشش کنیم هویت حوزه‌ی تهران را احیا کنیم و این هرگز به این معنا نیست که حوزه‌ی تهران رقیب حوزه‌های بزرگ دیگر قلمداد شود. نجف، قم و مشهد، جایگاه خودشان را دارند ولی چون حوزه‌ی تهران حوزه‌ی عریق و تاثیرگذاری است باید با تدبیر و تلاش، هویت حوزوی و منزلت ملی و نقش تعیین‌کننده‌ی فرهنگی و دینی خود را بازیابد. من تصور می‌کنم با این دیدار به این مهم کمک شد.

ضمن سپاسگزاری از اختصاص وقت برای این گفتگو، بع عنوان نخستین سوال تقاضا می‌کنیم بفرمایید زمینه‌های شکل‌گیری دیدار اخیر حوزه علمیه استان تهران با رهبر معظم انقلاب اسلامی چه بود؟

بنده هم از شما سپاسگزارم؛ به اجمال عرض می‌کنم: از زمانی که با عنایت و حمایت دوستان عزیز شورای عالی و مرکز مدیریت حوزه‌های کشور (در قم)، شورای حوزه‌های علمیه و مرکز مدیریت استان تهران تشکیل شد، دیدارهایی به طور محدود ویا گسترده با حضرات مراجع عظام صورت گرفته بود؛ در آغاز سال تحصیلی هر سال یکی از مراجع به تهران سفر کرده اند و با حضور در اجتماع چندین هزارنفری مدیران، مدرسان و طلاب افاضه فرموده‌اند، اما دیدار با حضرت آقا که علاوه بر شأن رهبری تنها مرجع مستقر در تهران هستند، و طلاب تهران بحکم مجاورت و همشهری بودن!، برای ملاقات با ایشان حق مضاعف قائلند، فرصت پیش نیامده بود. علاوه بر این مطلب، پیش از تشکیل شورای مدیریت و تأسیس مرکز مدیریت حوزه علمیه قم (صانها الله عن الحدثان) و مدیریتهای استانی، مسائل حوزه تهران را جسته و گریخته دنبال می‌کردیم و در مقطعی نیز با هماهنگی حضرات آیات حاج‌آقا مجتبی تهرانی و مهدوی کنی (رضوان الله علیهما) مسئله ساماندهی شئون این حوزه و احیای هویت تاریخی و علمی و منزلت اجتماعی و ملی آن با مقام معظم رهبری (حفظه الله) در میان گذاشته شد. آن زمان متنی به عنوان خطوط مشی فعالیت حوزه تهیه شد که در آن موضوع احیای هویت و منزلت و ایجاد انسجام و توسعه زیرساختها و بهره‌گیری از ظرفیت پایتخت و جلب همدلی و همراهی اعاظم علما مورد تاکید قرارگرفته بود. به هر حال حوزه تهران به تعبیر حضرت آقا «حوزه عریق و پرپیشینه‌ای است». از سوی دیگر این نهاد، مهم‌ترین نهاد علمی و فرهنگی عاصمه کشور به شمار است و ظرفیت‌های خاصی نیز در تهران به عنوان پایتخت وجود دارد که در هیچ‌یک از استان‌ها وجود ندارد. باید از این جهات کمال بهره‌برداری را برای مسائل معرفتی معنوی فراوان این کلان‌شهر به عمل آورد. ارتباط با مراجع و بزرگان می‌ تواند به تقویت حوزه‌ه استان کمک کند. با توجه به این نکات دیدار پیگیری شد و بحمدالله صورت گرفت.

موضوع پیشنهاد ساماندهی حوزه تهران چه سال‌هایی بود؟
البته ما چند نوبت در گذشته نسبت به این موضوع اقدام کرده‌بودیم ، اما این مورد که سه بزرگوار در جریان قرار گرفتند الآن دقیقا تاریخ آن را به یاد ندارم ولی در نیمه دوم دهه هشتاد بود. من با اشاره به این نکته خواستم بگویم این موضوع که ایشان اهتمام خاصی نسبت به حوزه تهران دارند پیشینه دارد. بعد از تشکیل شورا و تأسیس مرکز مدیریت استان، طبیعی بود که خدمت ایشان و مراجع دیگر مشرف می‌شدیم. لهذا پیش جمع اعضای شورای استان ضمن دیدار با حضرات مراجع، خدمت رهبر معظم انقلاب هم رسیدیم. همان مجموعه گزارشی که خدمت سایر مراجع داده شد و مسائل و مشکلاتی که وجود داشت و عنوان شد، خدمت ایشان هم مطرح شد. همان‌جا تقاضا کردیم اگر میسر است ایشان یک دیدار جامع و عمومی با حوزه تهران داشته باشند. این مطالبه عموم علما و مدرسین و طلاب را هم شفاهی و مکتوب پیگیری کردیم. تا اینکه این اواخر مجدداً خدمت ایشان مطرح کردیم و ایشان استقبال کردند.
علاوه بر این که همواره چه پیش از دوره رهبری و به طور مضاعف پس از رهبری، ایشان به امر فرهنگ به طور عام و شئون حوزه‌ها به طور خاص اهتمام ویژه‌ای داشته‌اند، به لحاظ اهمیت روزافزون مسئله این اهتمام و توجه با شیبی شتابان روزافزون شده، رفته‌رفته جدی وجدی‌تر نیز می‌شود. نکته دیگر این که و اگر مجموعه متفکران و مصلحانی که در موضوع حوزه سخن گفته باشند را به عدد انگشتان یک دست برسانیم، حتماً اینگونه است که یکی از آنها مقام معظم رهبری است؛ ایشان از جمله متفکرانی هستند که طی نیم قرن گذشته آرای مهم و نظرات خاصی را در جهت تحول، ارتقا و انسجام حوزه مطرح کردند ولی به نظر می‌رسد در نوبت اخیر، علاوه بر این اهتمامی که ذاتاً به مساله حوزه داشتند و دارند، نگرانی‌های جدیدی را در مسائل حوزه پیدا کرده‌اند. به هر حال اهمیتی که حوزه تهران به لحاظ تاریخی، ملی، اجتماعی، و فرهنگی دارد، در کنار دو سه حوزه مهم کشور دارد، طبیعی بود که ایشان چنین وقتی را حوزه تهران اختصاص بدهند.

این شکل از دیدار که حوزویان هم در جلسه ارائه نظر داشته باشند ، پیشنهاد حوزه تهران بوده یا از طرف دفتر رهبری یا خود ایشان اینطور برنامه‌ریزی شد ؟
اینکه حوزویان با ایشان دیدار وگفتگو داشته باشند مثل دانشگاهیان، یک مطالبه چندین ساله یا چندین ده‌ساله است. مقام‌های حوزوی می‌گفتند ایشان با بسیاری از اقشار دیدار دارند و با حوزه کمتر و می‌گفتند که ایشان مثلاً جلسه تشکیل می‌دهند با طبقات دانشگاهی و ساعت‌ها افراد حرف می‌زنند و اظهارنظر می‌کنند و ایشان هم راهنمایی می‌کنند و به این بهانه حرف‌هایشان را مطرح می‌کنند ولی با حوزویان این برنامه کمتر اتفاق می‌افتد. این زمینه‌ای بود که سبب شد جلسه به جای اینکه یک دیدار ساده عمومی باشد، برود به سمت «دیدار ـ نشست» که در آن بحث‌های محتوایی صورت گیرد و نظرات و دیدگاه‌های حضار مستقیم مطرح شود و ایشان هم درخصوص مطالباتی که طرح می‌شود و نظراتی که ارائه می‌گردد نظر بدهند و جمع را راهنمایی بفرمایند. به نظرمیرسد هم توقع پیشینی بود، هم زمینه در دفتر بود به جهت این مطالبات و هم پیشنهاد ما. خب این اتفاق افتاد. ما دو نمونه از این جلسات را در گذشته داشتیم که یک‌ بار نخبگان حوزه‌های قم و سایر استان‌ها به تهران آمدند و چنین جلسه‌ای بود که تا ساعت ۱۰ شب طول کشید. یک دیدار دیگر هم بود که طی سفر رسمی اخیر ایشان به قم در سال ۸۹ اتفاق افتاد و در شبستان مسجد فیضیه برگزار شد که جلسه‌ای کم‌نظیر بود. باز این نوع از صرف وقت، حاکی از اهتمام خاص ایشان کلاً به حوزه‌ها و خاصه حوزه تهران است.

قبل از اینکه وارد ویژگی‌های محتوایی بشویم، ویژگی‌های دیگری به لحاظ صوری در این دیدار قابل توجه است؟
در روز دیدار عمومی، کمی قبل از اینکه آقا در حسینیه حضور پیدا کنند، یک دیدار محدودتری با وجوه علمای تهران برگزار شد که بیشتر اعاظم حضور داشتند که دیداری بسیار صمیمی بود و ایشان از یک‌یک به نام و مفصلااً احوالشان را پرسیدند و نکات ویژه‌ای را درباره برخی حضار بیان فرمودند. برخی از آقایان هم از فرصت استفاده کردند و نکاتی را که داشتند، با ایشان در میان گذاشتند. مختصری هم راجع به شأن این جمع بحث شد و ما از این جمع به پشتوانه‌های معنوی حوزه تهران تعبیر کردیم. ایشان در هر امری و از جمله در حوزه، توجه ویژه‌ای به پیشکسوتان دارند. اگر دیدارهایی نظیر این دیدار اتفاق افتاده من خودم دیدم که از سویی علاقه‌مند هستند به جوان‌ترها تا مورد توجه قرار بگیرند و از آنها تفقد شود و از یک‌سو علاقه‌مندند به پیشکسوت‌ها که مراجعه شود و گفت‌وگو کنند. اگر در یک جمع بشود شخصیت‌ها و چهره‌های پیشکسوت را در کنار جوان‌ترها قرار دهیم، این را ایشان می‌پسندند. این اتفاق جای دیگر هم افتاد. تعدادی از بزرگوارانی که در این جلسه حضور داشتند کسانی هستند که سابقه خیلی طولانی حوزه‌داری در تهران دارند و این توقع را داشتند. بعد از این دیدار هم بعضی‌هایشان اظهار کردند که بعد از سال‌های سال خدمت در حوزه، این اولین ‌باری بود که این اتفاق افتاد و برایشان شیرین بود.
مساله دیگری که شایان ذکر است اینکه معمولاً در این دیدارها پیش‌تر یک گزارش تفصیلی از عملکرد، سازمان و اقدامات و برنامه‌های دستگاه مربوط در آن دیدار ارائه می‌کنند ولی چنین تشریفاتی نبود. یعنی اینکه کتابچه‌ای که گزارش عملکرد حوزه تهران را ارائه کند، تنظیم نکرده بودیم و ذهن ایشان هم معطوف به مسائل سازمانی نبود. به نظر می‌آید بیش از این جهات، جهات محتوایی و به‌اصطلاح اهداف حوزه و رسالت حوزه و شأن روحانیت مورد توجه بود. شاید بشود گفت یکی از جهات خاص دیدار هم این بود که کسانی که در جلسه حضور داشتند شاید این را حس کرده باشند.

در مورد دستاوردها و برکات این دیدار بفرمایید و اینکه این دیدار و محتوایی که در آن مطرح شد چه برکاتی می‌تواند برای حوزه تهران داشته باشد؟
اولاً اینکه مجموعه حوزه یک استان، به محضر ایشان مشرف شوند، یک اتفاق کم و بیش بی‌سابقه‌ای بود و این می‌تواند نشانه عنایت ایشان قلمدادشود. ثانیاً چنین دیداری، بی‌تردید می‌تواند آثار اجتماعی، روانی و مدیریتی درخوری داشته باشد. به هر حال اینکه رهبری، اقشار این حوزه را به حضور پذیرفتند، قهراً روحیه عوامل حوزه تهران را ارتقا بخشید.
چنان که در بیان فلسفه ترتیب این دیدار عرض شد، ضرورت احیای هویت و منزلت حوزه تهران یک دغدغه دینی و فرهنگی دیرین مهم است. ماقبل پهلوی‌ها حوزه تهران زنده‌ترین، پویاترین و پرنشاط‌ترین حوزه ایران بود، حتی از قم و مشهد هم پررونق‌تر و قوی‌تر بود؛ پس از انتخاب تهران به عنوان پایتخت با ساخت بناهای بزرگ و با ظرفیت، وجوه حکمی فقهی حوزه‌های اصلی و مهم کشور به تدریج به تهران منتقل شدند. کرسی‌های علمی قوی‌ای در زمینه فقه و فلسفه دائر شد. سیاست زوال حوزه از شاخص‌ترین سیاستهای ضد دینی و ضدفرهنگی رژیم پهلوی بود، آنها در صدد بودند به هر شکل ممکن بکلی حوزه‌ها را نابود کنند، حوزه تهران که در تیررسشان بود، با اعمال سیاست‌های جائرانه کلاً متلاشی شده بود. رضاخان بنا گذاشت کلاً حوزه را چه در قم، چه در تهران ، چه در مشهد و چه در سایر بلاد نابود کند حتی پوشیدن لباس روحانی و تردد معمم در ملأ عام ممنوع شد. با این صراحت با حوزه مقابله می‌کردند و در مقام نابود کردن کلاً صنف روحانی و نهاد حوزه بودند. برای حوزه رقیب‌تراشی کردند، مدرسه معقول و منقول تاسیس کردند و فضلای حوزه را دعوت به کار کردند و غالبا آنها را از زی حوزوی و روحانی خارج کردند؛ در این دوره حوزه تهران نابود شد، پاره‌ای فعالیتهای پراکنده و انگشت‌شمار مدرسه بی طرف باقی ماند.
یکی از جهات مهمی که ما در نظر داریم و احساس می‌کنیم آقا هم به این جهت اهتمام دارند این است که به عنوان یک مصلحت ملی باید کوشش کنیم هویت حوزه تهران را احیا کنیم. و این هرگز به این معنا نیست که حوزه تهران رقیب حوزه‌های بزرگ دیگر قلمداد شود. نجف، قم و مشهد، جایگاه خودشان را دارند ولی چون حوزه تهران حوزه عریق و تاثیرگذاری است باید با تدبیر و تلاش هویت حوزوی و منزلت ملی و نقش تعیین کننده فرهنگی و دینی خود را بازیابد.. من تصور می‌کنم با این دیدار به این مهم کمک شد.
جهت دیگری که فکر می‌کنم مورد توجه ایشان هم بود و شاید تا حدی بتواند مؤثر باشد اینکه تهران عاصمه ام‌القرای جهان اسلام است و در حقیقت باید گفت آماج اصلی در تهاجم فرهنگی محسوب می‌شود و بیش از هر جا در معرض آسیب‌پذیری فرهنگی، فکری و معرفتی است. ما برای مقابله با تهاجم فرهنگی، آفات فرهنگی و آسیب‌های اجتماعی هیچ راه دیگری قابل قیاس با تقویت حوزه و حضور حوزویان و اهتمام حوزویان برای تقابل و مجاهده با این آفات و این خطرات و تهاجمات نداریم. ما اگر بخواهیم فرهنگ تهران را حفظ کنیم و نجات دهیم و با آسیب‌های اجتماعی مقابله کنیم در کنار دیگر اقداماتی که می‌کنیم، مؤثرترین و مهم‌ترین اقدامی که باید صورت گیرد احیا، تقویت، توسعه و تعمیق حوزه‌ها است. ایشان در این دیدار به سه وظیفه از وظائف مهم روحانیت اشاره کردند، این همه جز با تقویت حوزه ـ که محل تربیت طلاب و کانون سازمانی روحانیت است ـ میسر نمی‌شود.

در مورد برکات و تاثیرات این دیدار، نکته دیگری مدنظرتان هست؟
ما می‌خواستیم در این فرصت، حوزه تهران را به ایشان معرفی کنیم و تحولاتی را که در این مدت به همت دوستان رخ داده به اطلاع ایشان برسانیم و ایشان هم می‌خواستند ارزیابی از حوزه و فرایند امور آن داشته باشند که به نظر می‌رسد این اتفاق افتاد و به طور طبیعی هم اتفاق افتاد و صورت تصنعی نداشت. اینکه ایشان در خلال سخنان خود سه بار اظهار رضایت کردند: در آغاز صحبتشان با این تعبیر که خیلی جلسه خوبی بود و در وسط صحبت‌ و در پایان هم صحبت‌هایشان، به صراحت و با تاکید اظهار خرسندی فرمودند، نشان می‌دهد فی‌الجمله ایشان از نتیجه جلسه راضی هستند هرچند که نه ما و قهراً ایشان این جلسه و دیدار را در حد کمال نیافتند. به هر حال این فرصت هم به وجود آمد که ایشان شناخت بیشتری از حوزه تهران پیدا کنند.
نکته دیگری که شاید بتوان گفت این بود که برای ایشان منکشف شد حوزه تهران، یک حوزه انقلابی است و فضای جلسه یکپارچه شور و حال خاصی داشت. برای خود ما هم که فرزند این حوزه‌ایم، این جا طلبه شدیم و بعد قم رفتیم و ده‌ها سال است در این حوزه تهران تدریس و مدیریت می‌کنیم، صحنه‌هایی پیش آمد که اعتقاد و ایمان و شناختمان از حوزه تهران افزایش پیدا کرد. ما قبل از اینکه این دیدار برگزار شود با اصناف مختلف ارکان انسانی حوزه تهران، با مدیران جداگانه، با مدرسان جداگانه، با طلاب جداگانه جلسه داشتیم و اظهارات موجود در این جلسات خیلی خوب نشان داد که رویکردها و جهت‌گیری‌ها چگونه است و از جمله جهت‌گیری‌ها، همین حس و موضع انقلابی داشتن مدیران، مدرسان، طلاب بود. از این جهت خیلی خوشحال شدیم. از لوازم انقلابی بودن در حوزه تحول‌گرایی است این هم برای ما بیشتر آشکار شد. در عین حال ما ارشادات بسیاری را دریافتیم و اشارات بسیاری در بیانات این ارشادات و اشارات را ان‌شاالله پی خواهیم گرفت که قطعاً موجب ارتقا، تحول، تثبیت و تشخص حوزه تهران خواهد شد.

این دیدار با همه ویژگی‌ها و برکاتی که داشت و حضرتعالی به برخی اشاره فرمودید، انتقاداتی را هم در پی داشت و خصوصاً در فضای مجازی، انتقادات تندی نسبت به عملکرد حوزه تهران در مدیریت این دیدار، مطرح شد. با توجه به اینکه تا الان، حوزه تهران، تحلیل و تبیین خود را از این دیدار مطرح نکرده، اگر موافق باشید به برخی از این انتقادات بپردازیم.
بله، قطعا موافقم. اولاً عرض شود انتقادات و کسانی که منتقدانه به این اتفاق بزرگ نگاه کرده‌اند، یکسان و یکدست نیستند. عده‌ای از سر دلسوزی و مشفقانه به اتفاق بسیار بزرگی که رخ داد و فرصتی که به دست آمد نگاه می‌کنند و نکاتی را مطرح می‌کنند و بعضی دیگر ممکن است که احیاناً هرچند کم باشند از سر غرض و با سوءنیت نکاتی را گفته باشند. بعضی از دوستان هم در جریان متن قضیه نیستند که بعضی از نکات را مطرح می‌فرمایند و تصور می‌کنند نکات آنها یا مغفول بوده و ما در نظر نداشتیم، حتی بعضی موارد اتفاق افتاده ولی چون از آن مطلع نیستند می‌گویند کاش چنین بود و چنان می‌شد. چه بسا کسانی که در دیدار حاضر نبودند یا حتی برخی از افراد حاضر بودند اما یادشان رفته که فلان مطلب گفته شد باز می‌گویند چرا این نکته را نگفتید؟
برخی از توقعات هم هست که این توقعات بجا نیست یعنی خیال می‌کنند ما باید تمام مشکلات را در این جلسه حل می‌کردیم یا شأن این جلسه این نوع مطالب هم بود. مطرح کننده چنین مطالبی، بیشتر جوان‌ترها هستند. طبیعی هم هست، جوان هستند، تحول‌خواه هستند، نواندیش هستند. بسیار خوب است و مایه دلگرمی ما می‌شود که می‌بینیم نسل جدید حوزه توقعات زنده و پویایی دارد ولو اینکه احیاناً برخی از توقعات، صحیح نباشد که مهم نیست. نفس اینکه طلبه‌ای از سر دلسوزی نکات را مطرح کند، خیلی باارزش است.

یکی از انتقادات این بود که حدود هفتاد درصد مسائلی که مطرح شد درخصوص مساله معیشت طلاب بود و به مباحث مهم‌تر و کلیدی‌تر خیلی کمتر پرداخته شد. آیا اینطور بوده است؟
این افراد، چگونه درصدگیری کردند؟ اصلاً اینگونه نیست. مشکلات معیشتی از زبان برخی از مدرسین عنوان شد ولی فراوانی نداشت. درصد پایینی از نکاتی که گفته شد مربوط به موضوع معیشت بود. سرّ این قضیه در این است که کلاً حوزه‌ها و طلاب عموماً زیر خط فقر زندگی می‌کنند و حق دارند چنین مطالبی را بگویند و طلبه آنچنان که در بیرون تصور می‌کنند و توهمی که برخی از اقشار ناآگاه از وضع معیشتی روحانیون و طلاب دارند واقعی نیست چون خیلی از مردم ما که مباشر و معاشر با مدرسین و طلاب حوزه نیستند از دور تعدادی از معممین را می‌بینند که جزو مقامات هستند و اینها خانه و خورو و احیانا خدم و حشم دارند، خیال می‌کنند عموم روحانیون اینگونه هستند. درصد افراد برخوردار در صنف روحانیت، بسیار ناچیز است. شاید این گروه زیر ده درصدند. این در حالی است که به لحاظ کمی مثلاً فرض کنید حدود ۱۵ هزار مدرس شاغل به تدریس و ۱۵۰ هزار طلبه برادر و خواهر شاغل به تحصیل و تدریس در سطح کشور داریم که اکثریتشان زیر خط فقر هستند. هرچند ممکن است بین اینها اقلیتی باشند که به اعتبار اینکه پدرانشان متمکن هستند، مشکل اقتصادی نداشته باشند.
پس اگر حتی درصدی ولو اندک از سخنان راجع معیشت طلبه و سخت‌افزار حوزه مطرح شده، کاملاً طبیعی و به‌حق بوده. افراد حق داشتند در فضای آزادی که در جلسه بود مطالبشان را بگویند. به هر حال طلاب یا مدرسین وقتی با رهبر معظم انقلاب که ولی امر است و پدر ملت است و پدر و پناه مادی و معنوی حوزویان است مواجه شدند به طور طبیعی بسیاری از مشکلات را می‌گویند و در خلال آن مشکلات معیشتی را هم مطرح می‌کنند. ضمن اینکه بعضی از دوستان ما به این نکات مایل نبودند ولی ما بنا نداشتیم منع کنیم.
تاکید دفتر هم بر همین بود که بگذارید طلبه‌ها و مدرسین مطالبی را که دارند در این فرصتی که پیش آمده بطور طبیعی خدمت آقا بگویند و ما هم نمی‌توانستیم بگوییم این را بگویید و آن را نگویید. پیشنهاد‌هایی داشتیم که یک جمع‌بندی از نظرات مدرسین تهران شده چون با مدرسین جلسه شده بود آقا چه نکاتی خوب است گفته شود؟ گفته بودند با مدیران جداگانه بود با طلبه‌ها جلسه جداگانه بود. اینها جمع شده بود، دسته‌بندی شده بود به سخنرانان پیشنهاد شده بود که اینها مطالبی خوب است که گفته شود که بسیاری از آنها گفته نشد و بسیاری را ما مایل نبودیم و گاهی توصیه می‌کردیم گفته نشود که گفته شد. این مقتضای جلسه آزادی بود که در خدمت ایشان تشکیل شد و معمولاً خود ایشان هم مایل‌اند که جلسات اینگونه برگزار شود.
ممکن است برخی از نکات گفته شده که بجا نبوده و مطالب دیگری که اولویت داشت اهمیت بیشتری داشت آنها گفته نشد که ما مایل بودیم گفته شود. ولی اینها طبیعی است. مهم این است که ما در آن کسر و انکسار نهایی، برآیند را ببینیم که این دیدار،. برای آینده حوزه تهران، بسیار پربرکت و راهگشا بود.

نکته دیگری که خیلی برجسته شده، این است که مطالب بیان‌شده در محضر رهبری، اعتراض ایشان را هم برانگیخته و ایشان فرموده‌اند اینها وظیفه خود شماست و ربطی به من ندارد و نمی‌توانم در این عرصه‌ها ورود کنم.
برداشت ما از جلسه و فی‌الجمله فهم ما از رویه و رفتار آقا در چنین مجامعی، غیر این است. ما تصورمان این است که هرچند ایشان برخی از مطالب را گفتند کار شماهاست یا این مطالب کار من نیست ولی به این معنا نیست که این حرف‌ها را بی‌جا گفتید. فهم ما این است که در قسمت‌هایی که ایشان می‌فرمودند به شما مربوط می‌شود و بروید حل کنید، می‌خواستند در واقع یک نوع تقویت مسوولان را کرده باشند، یک نوع مسوولان را به توان و ظرفیتشان توجه بدهند. این کار را شما می‌توانید انجام دهید. چرا انجام نمی‌دهید؟ یعنی ما برداشتمان منفی نیست که ایشان گفته باشند مطالب بی‌ربط و دون شأن عنوان شد بلکه ما تصور می‌کنیم ایشان گفته باشند اینها کارهایی است که از خود شما هم برمی‌آید پس وارد شوید و خودتان پیش بروید.

در واقع تأیید کردند؟
بله در مجموع وقتی ایشان تاکید می‌کنند. بسیار مطالب خوبی گفته شد خیلی از مطالبی را که می‌خواستم بگویم شما گفتید نشان می‌دهد این حرف‌ها درست بوده. در عین حال هم نمی‌شود انکار کرد که برخی از نکات، ضرورت نداشت گفته شود. ولی نمی‌شد جلوی افراد را گرفت. برداشت ما این است که این طرز بیان ایشان، لااقل ملتفت کردن مسوولان بود که خیلی از مسائل را نباید منتظر من و مراجع دیگر و مقامات باشید. کار تخصصی شماست و خودتان آنها را حل کنید.

یکی دیگر از مسائلی که مورد انتقاد قرار گرفته، این که مدیریت حوزه به تجمل‌گرایی و مدیریت فانتزی سوگیری دارد. پاسخ حضرتعالی چیست؟
وقتی عرض می‌کنیم امروز، اکثر طلاب زیر خط فقر زندگی می‌کنند. نه فقط اشخاص طلاب، بلکه حوزه زیر خط فقر است. درمورد خصوص تهران هم می‌توان ادعا کرد که حوزه تهران از لحاظ سطح معیشتی و امکانات و منابع لازم برای فعالیت در مقایسه با دیگر حوزه‌های کشور، در ردیف نازل‌ترین‌هاست. اگر کسی بیاید منصفانه وضعیت فیزیکی امکانات و تجهیزات و ظرفیت و شرایط سخت‌افزاری حوزه تهران را با اکثر حوزه‌های استان‌ها مقایسه کند حوزه تهران فقیرتر است.
برآورد ما این است که در حوزه تهران، باید صدوپنجاه هزار طلبه پرورش داده شود تا نیاز وسیع فرهنگی و معنوی و دینی پایتخت را با ده میلیون نفر جمعیت، جوابگو باشد. شما می‌خواهید صدوپنجاه هزار طلبه را مدیریت کنید. در این فضا با این ظرفیتی که ارث دوره قجرها از دویست سال قبل مانده ساختمان‌ها فرسوده، کوچک، تاریک، هیچ‌گونه امکاناتی ندارد. جالب است بدانید مجموع متراژ و مساحت مدارس علمیه تهران روی هم به اندازه یک دانشگاه متوسط بخش خصوصی هم نیست.
در چنین شرایطی، اصلاً اینکه حوزه تهران امکانات مجلل و فانتزی داشته باشد یا حتا آرزو کند، یک توهم است. مثل این است که بگوییم کپرنشینان فلان منطقه می‌خواهند ساخت کاخ و زندگی اشرافی در سر می‌پزند، خنده‌دار است. این برداشت ناشی از این مزاحی است که حضرت آقا فرمودند. چون این نکته را ما مکرر خدمت ایشان مطرح کرده بودیم و در جریان بودند. بنده عرض کردم ما برای اجابت نیازهای عظیم تهران ظرفیتی نداریم، حوزه تهران مرکزیتی ندارد، یک وقت میهمانی بیاید و بخواهیم برویم حوزه تهران را نشان دهیم، اصلا مکانی و مرکزی نیست که نشان ایشان دهیم. به‌اصطلاح عبارتی ایشان فرمودند گفتند شوخی‌اش این است که ببریم همین بیغوله‌ها را نشان‌شان بدهیم و بگوییم بزرگان ما از چنین فضاهایی برخاسته اند. این نکته‌ای که ایشان فرمودند این مزاحی بود که خواستند با طلبه‌ها داشته باشند و این به این معنا نیست که برداشت بشود که مدیران مدارس تهران درصدد این بودند که مدارس و مراکز مجلل بسازند. وقتی در زیر خط فقرند اگر چنین توقعی داشته باشد به شوخی نزدیک‌تر است. مضافاً که اصل رویکرد اشرافی‌گری در هر شرایط، غلط است و با روح و جوهر تحصیل حوزوی نمی‌سازد. زندگی شخصی اعضای شورای حوزه تهران و مدیران ما هم کاملاً دور از این قضیه است و زندگی ساده‌ای دارند. حتی بعضی از دوستانمان در شورا و مدیریت، بعد از گذشت دهه‌ها، هنوز مستأجر هستند. خود دوستان ما چنین روحیه‌ای ندارند اصولاً یعنی هیچ‌کدام از همکاران ما در تشکیلات استان تهران از امکانات متعارف مناسبی در شأن و عرف خودشان برخوردار نیستند و چنین برداشتی قطعاً منصفانه نیست.

 

واکاوی مکتب معرفتی و فکری استاد مطهری

اگر بنا باشد سرّ موفقیت شهید مطهری بررسی شود، باید طلاب و فضلای جوان افکار و ابعاد زندگی آن شهید بزرگوار را اقتباس نموده و شرایط و ویژگی‌های او را دریابند و به آن تأسی کنند. یکی از ابعاد زندگی شهید مطهری این بود که ایشان به‌طور کامل و دقیق براساس سنت‌های اصیل حوزه درس خواند. ناگفته نماند که تعلیم و تعلّم و طلبگی در حوزه یک روند آموزشی نیست، بلکه یک فرایند پرورشی است..



استاد علی‌اکبر رشاد در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری «حوزه» در تهران با گرامیداشت سالروز شهادت استاد شهید مطهری، به تبیین جایگاه علمی ایشان پرداخت و اظهار داشت: مرحوم علامه مطهری تربیت‌ یافته و پرورده‌ حوزه به‌ شمار می‌روند و اگر قرار باشد مختصات تربیتی حوزه‌ها را تبیین کنیم، به‌عنوان نمونه، می‌توانیم به این شخصیت گرانقدر اشاره کنیم. ایشان به‌تمام معنا و بمعنی‌الکلمه، تربیت‌شده‌ حوزه محسوب می‌شوند.

در آثار و تفکرات استاد بیشتر غور و تدبر کنیم

رئیس شورای حوزه علمیه استان تهران ادامه داد: هرچند شخصیت ایشان مورد توجه حوزه است، اما آن‌گونه که دانشگاهیان از آثار و افکار شهید مطهری بهره گرفته‌اند، حوزه‌ی علمیه بهره نگرفته است. یعنی آن مقدار که اساتید دانشگاه و دانشجویان از آثار آن شهید بزرگوار استفاده می‌کنند، طلاب مدارس علمیه استفاده نمی‌کنند. گرچه همگی به نام، آثار و اندیشه‌های آن شهید افتخار می‌کنیم، به موازات این مباهات‌کردن، باید در آثار و تفکرات او بیشتر غور و تدبر کنیم.

پایبندی استاد به سنت های اصیل حوزه

عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی افزود: اگر بنا باشد سرّ موفقیت شهید مطهری بررسی شود، باید طلاب و فضلای جوان افکار و ابعاد زندگی آن شهید بزرگوار را اقتباس نموده و شرایط و ویژگی‌های او را دریابند و به آن تأسی کنند. یکی از ابعاد زندگی شهید مطهری این بود که ایشان به‌طور کامل و دقیق براساس سنت‌های اصیل حوزه درس خواند. ناگفته نماند که تعلیم و تعلّم و طلبگی در حوزه یک روند آموزشی نیست، بلکه یک فرایند پرورشی است.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‌ اسلامی یادآور شد: ورود به طلبگی، ورود به فرایند سیر و سلوک است. فرایندی که در آن ابعاد معنوی و تعبدی طلبه پرورده می‌شود و به فعلیت درمی‌آید؛ جنبه‌های عقلی و عقلانیت او رشد می‌کند و به کمال می‌رسد؛ روحیه‌ حقیقت‌جویی‌اش در قالب تحقیق و پژوهش علمی تقویت می‌شود؛ بُعد اجتماعی و قدرت برقراری ارتباط با غیر در او به کمال می‌رسد و مهارت‌های دیگری چون خطابه و تحقیق، مواجهه با مشکلات، مدیریت و دیگر توانایی‌هایی که یک عالِم دینی به آن نیاز دارد در وجود طلبه پرورده می‌شود، و به‌قول امروزی‌ها، نوک پیکان همه‌ این مهارت‌ها به‌سمت کسب «قوه‌ اجتهاد» است.

راز اصلی موفقیت امثال شهید مطهری

استاد رشاد ادامه داد: سرّ و راز اصلی موفقیت امثال شهید مطهری در این است که کوشیدند به قوه‌ اجتهاد و کمالات معنوی دست پیدا کنند و همین‌گونه هم شد. اگر اجتهاد، به‌معنای واقعی کلمه، به‌دست بیاید معجزه می‌کند و در وجود شهید مطهری این اتفاق افتاد. طلبه‌های جوان ممکن است سؤال کنند «سرّ اینکه فردی مثل شهید مطهری در هر ساحت و قلمرو معرفتی و فکری که وارد شد، موفق و سرفراز بیرون آمد، چیست؟» مثلاً ایشان در فقه وارد شد و هرچند آثار فقهی کمی برجای گذاشت، رساله‌ «مسئله‌ حجاب» او، به‌تمام معنا، یک اثر فقهی فنّی است. ایشان در فلسفه نیز فوق‌العاده موفق بود.

استاد مطهری متکلم ـ فیلسوف است، نه فیلسوف ـ متکلّم

تولیت حوزه علمیه امام رضا(ع) تهران تصریح کرد: شهید مطهری یک فیلسوف برجسته بود. او با ورود به حوزه‌ کلام، به تأسیس یک مکتب کلامی همت گماشت. بنده معتقدم مرحوم شهید مطهری «مؤسس کلام اجتماعی» است و این مطلب را در مقالاتی، به‌‌ تفصیل، توضیح داده‌ام. شهید مطهری را در این زمینه می‌توان با خواجه نصیر مقایسه کرد. همان‌طور که خواجه نصیر، در دوره‌ی تاریخی خود، مؤسس کلام فلسفی شد و دوره‌ای از کلام به‌نام ایشان ثبت شد و با تألیف کتاب «تجریدالاعتقاد» سبک و رویکرد جدیدی را در کلام اسلامی و شیعی شکل داد، در دوران معاصر نیز شهید مطهری دوره‌ای را در کلام آغاز کرد و یک مکتب کلامی را بنیان گذاشت. ایشان، به تعبیر بنده، متکلم ـ فیلسوف است، و نه فیلسوف ـ متکلّم؛ یعنی پیش از آنکه فیلسوف باشد، متکلّم است و مؤسس یک مکتب، گرایش و رویکرد کلامی است که از آن به «کلام اجتماعی» تعبیر می‌شود.

شخصیت علمی چند وجهی استاد

استاد رشاد ادامه داد: شهید مطهری در حوزه‌ حقوق با تألیف کتاب فنّی «نظام حقوق زن در اسلام»، همچون یک حقوقدان وارد می‌شود؛ در حوزه‌ اقتصاد همچون یک اقتصاددان؛ در حوزه‌ی تاریخ، با تألیف کتاب «خدمات متقابل ایران و اسلام» مثل یک تاریخدان؛ در عرصه‌ی عرفان با کتاب «شرح و نقد دیوان حافظ» و «تماشاگه راز» جلوه‌ای نو از حافظ ارائه می‌کند، و دیگر کتاب‌های ایشان چون «جمهوری اسلامی» در مباحث اندیشه‌ سیاسی نشان از عمق فکری او دارد.

استاد منطبق بر نظام سنّتی حوزه درس خواند

شاگرد شهید مطهری افزود: سرّ این همه موفقیت در این است که ایشان دقیقاً منطبق بر نظام سنّتی حوزه درس خواند. جوهر تحصیل در سنّت تحصیلی و علمی حوزه، که طلبه باید از آغاز آن را نشانه رود، دست‌ یافتن به قوّه‌ اجتهاد است. شهید مطهری این هدف را از همان آغاز پیگیر بود. تحصیل فقه و اصول به منزله‌ پل است. اصول فقه ابزاری برای استنباط احکام شرعی و فقهی است، و چنانچه این پل با موفقیت طی شود و منتهی به کسب اجتهاد شود، طلبه به قلّه‌ علمی‌ می‌رسد که می‌تواند از عهده‌ سایر مباحث بربیاید.

رئیس شورای حوزه‌های علمیه‌ استان تهران ادامه داد: در حوزه‌های علمیه برای طلاب واحد درسی آموزشی در موضوعات ادبیات فارسی، حقوق، اقتصاد و تاریخ نداریم و در این مباحث تعلیم و تعلّمی صورت نمی‌گیرد. امروز متأسفانه در رشته‌های محدودی تدریس و تحصیل می‌شود، که فقط شامل فقه و اصول و احیاناً منطق و فلسفه و کلام و تفسیر است و سایر دروس چندان رونقی در حوزه ندارد.

تحصیل قوّه‌ اجتهاد

وی افزود: به طلبه‌های جوان توصیه می‌کنم در رابطه با شخصیت، تفکر و منش علامه شهید مطهری عمیق‌تر تدبّر کنند و سرّ موفقیت او را کشف کنند. به‌نظر بنده اولین عنصری که در توفیق آن شهید بزرگوار نقش پررنگی داشت، تحصیل قوّه‌ اجتهاد بود. در کنار آن، زمان‌آگاهی نیز از شروط اجتهاد است، والا صِرف دانستن قواعد کارایی نخواهد داشت.

آگاه به زمان‌ و به‌ روز بود

تولیت حوزه علمیه امام رضا(ع) تهران ادامه داد: شهید مطهری ضمن اینکه آگاه به زمان‌ و به‌ روز بود، دردمند مردم و آماده به کار برای مقابله با دسیسه‌های جبهه‌ استکبار نیز بود. به‌موقع شبهات دینی را تشخیص می‌داد و می‌فهمید و جواب قاطع و محکمی ارائه می‌کرد. او در قبال نظریه‌های وارداتی نظریه تولید می‌کرد.

شاگرد شهید مطهری با اشاره به تقوا و اخلاص استادش گفت: این مرد یکپارچه زلالی و اخلاص بود. یکپارچه احساس مسئولیت بود و همه‌ وجودش را وقف حفظ مکتب اسلام و اهل‌بیت(علیهم‌السلام) کرده بود.

برخورد اجتهادی و عالمانه

استاد رشاد در پایان افزود: به ‌نظر بنده آنچه در وجود ایشان بارزتر و شاخص‌تر بود، این بود که با مطالب، اجتهادی برخورد می‌کرد و اجتهادی برخورد کردن یعنی اقوال و مطالب دیگران را فهم‌کردن و در قبال هیچ رأی و نظری بی‌دلیل تسلیم‌ نشدن و علاوه بر آنچه که دیگران گفته‌اند و گذشتگان ذکر کرده‌اند، سهمی را بر ثروت و سرمایه‌ معرفتی بازمانده از اصل، افزودن. اجتهاد یعنی همین. این مفهوم از اجتهاد را شهید مطهری داشت و همین امر باعث شد تا آثار ایشان هنوز هم پاسخگوی بسیاری از مسائل جوانان و جامعه باشد.

گفتگوکننده: مهدی زارعی

سند ۲۰۳۰ یادآور قراردادهای عهد قجری و پهلوی است

بلاشک چنین تعهدات تسلیم طلبانه موجب گرفتاری ایران آزاد و سربلند، مستقل و مقتدر، در نقشه‌های ظالمانه و استعماری کشورهای غربی خواهد شد. در برخی از مفاد این سند آشکارا مبنای تفاوت‌های جنسی انکار می‌شود. در حالی که از نظر ما زن و مرد تقاوت‌هایی دارند و حقوق حقیقی آن‌ها مبتنی بر این تفاوت‌ها است و الا ظلم بر مرد و زن است.


عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی با اشاره به مبانی سکولاریستی و الحادی سند ۲۰۳۰، پذیرش آن را یادآور قراردادهای عهد قجری و پهلوی دانست و گفت: بر اساس مسلمات فقه و قانون، این سند باطل و مردود است.
به گزارش خبرنگار مهر، سند آموزش ۲۰۳۰ یونسکو با رویکرد تأثیر بر همه‌ حوزه‌های آموزشی کشورها، در سال ۲۰۱۵ میلادی و برای اقدام عملی کشورها، در سازمان ملل متّحد ارائه شد. جمهوری اسلامی ایران نیز از کشورهای شرکت‌کننده در این اجلاس بود که متعهّد به اجرای این سند شد و در سال ۱۳۹۵، سند ملّی آموزش ۲۰۳۰ را امضا کرد. اگرچه این سند در ماه های اخیر مورد اعتراض نهادهای مختلف قرار گرفت و دلسوزان انقلاب در مورد آفت های آن هشدارهای لازم را به دولت داده بودند، اما متاسفانه شاهد امضای این سند به صورت محرمانه و اجرایی شدن آن در کشور بودیم.
چندی پیش رهبری معظم انقلاب در دیدار با معلمان و فرهنگیان از امضای این سند انتقاد کرده و بر توقف اجرایی شدن آن تاکید کردند: «این سند ۲۰۳۰ سازمان ملل و یونسکو و این حرفها، اینها چیزهایی نیست که جمهوری اسلامی بتواند شانه‌اش را زیر بار اینها بدهد و تسلیم اینها بشود. به چه مناسبت یک مجموعه‌ی به‌اصطلاح بین‌المللی، که قطعاً تحت نفوذ قدرتهای بزرگ دنیا است، این حق را داشته باشد که برای کشورهای مختلف، برای ملّتهای گوناگون، با تمدّنهای مختلف، با سوابق تاریخی و فرهنگی گوناگون، تکلیف معیّن کند که شما باید این‌جوری عمل کنید؟ اصل کار، غلط است. اگر چنانچه با اصل کار شما نمیتوانید مخالفت بکنید، حدّاقلّش این است که بِایستید بگویید جمهوری اسلامی خودش ممشی دارد، خطّ‌وربط دارد، ما سندهای بالادستی داریم، ما میدانیم باید در زمینه‌های آموزش، پرورش، اخلاق، سبک زندگی چه‌کار کنیم؛ احتیاج به این سند وجود ندارد. اینکه ما برویم سند را امضا کنیم و بعد هم بیاییم شروع کنیم بی‌سروصدا اجرائی کردن، نخیر، این مطلقاً مجاز نیست؛ ما اعلام هم کرده‌ایم به دستگاه‌های مسئول. بنده از شورای عالی انقلاب فرهنگی هم گله‌مند هستم؛ آنها باید مراقبت میکردند، نباید اجازه میدادند این ‌کار تا اینجا پیش بیاید که ناچار بشویم ما جلوی آن را بگیریم و ما وارد قضیّه بشویم».
آیت الله رشاد، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی در گفتگو با خبرنگار «مهر» با بیان این که امضای سند ۲۰۳۰ نمونه‌ای از پیگیری پروژه نفوذ بیگانگان در کشور است، اظهار داشت: در چند سال اخیر مقام معظم رهبری (دام ظله) بارها نسبت به توطئه و ترفندهای نفوذ بیگانگان در ساختار اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جمهوری اسلامی هشدار داده بودند، اما باید اذعان کرد که متاسفانه تاکنون این هشدارها و انذارها، از سوی مصادر امور جدی گرفته نشده است.


زیر یوغ بیگانه رفتن و قبول سلطه کفار حرام شرعی است
این استاد خارج فقه حوزه تصریح کرد: بر اساس مسلمات فقهی و از جمله به استناد قاعده «نفی سبیل» زیر یوغ بیگانه رفتن و قبول سلطه کفار حرام شرعی است؛ هیچ مسئولی حق ندارد استقلال اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ملت را تضعیف و تضییع کند.

بر اساس مسلمات فقه و قانون، این سند باطل و مردود است
آیت الله رشاد با بیان اینکه سند موسوم به ۲۰۳۰ به دلیل تنافی با مبانی دینی، تعارض با منافع ملی، مخالفت با اسناد و قوانین جمهوری اسلامی، و مخالفت صریح ولی امر امت و رهبر انقلاب با آن، از نظر شرعی و قانونی باطل و مردود است، تاکید کرد: ملت شریف ایران برای حفظ استقلال اقتصادی، سیاسی، فرهنگی خود و تحصیل اقتدار ملی، صدها هزار شهید تقدیم اسلام و مکتب اهل بیت (س)، انقلاب و نظام اسلامی کرده‌اند. انقلاب کرده اند که آزاد و مستقل زیست کنند، تا از زیر قیومیت قدرتهای مستکبر و یوغ و دولت‌های مستبد آزاد شود و دیگربار به عهد قجر و پهلوی باز نخواهد گشت.

آمران و مباشران امضا و اجرای این سند باید عذرخواهی کنند
وی گفت: آمران و مباشران امضا و اجرای این سند باید به خاطر این اقدام خفت بار و تحقیرآمیز به پیشگاه رهبری، ملت و خاصه خانواده های شهدا و شاهدان انقلاب و دفاع مقدس عذرخواهی کنند و در محضر خداوندی اظهار ندامت و توبه نمایند. شگفت آور است که مسئولین آموزش و پرورش کشور، به رغم مخالفت صریح رهبری در چندین ماه گذشته و ابلاغ نظر شریف معظم له از سوی مقامات مافوق خود همچنان بر اجرای بی سر و صدای این سند مشکوک اصرار می ورزند!
عضو شورای‌عالی انقلاب فرهنگی افزود: پیش‌تر در دوره‌ دولت هفتم و هشتم پروژه نفوذ کلید خورد و بیگانگان موفق به نفوذ در برخی ساختارهای اقتصادی، سیاسی و امنیتی کشور شده بودند. کانونهای قدرت و ثروت در پوشش سازمان‌ها و نهادهای به ظاهر بین‌المللی، در حالی که این سازمان‌ها در حقیقت ابزار اعمال اراده چند قدرت استکباری بیش نیستند، با شعارهای پر زرق و برق وارد کشور ما شدند و به عنوان مثلاً توسعه حوزه‌ مطالعات زنان و خانواده، رشته‌هایی را پیشنهاد دادند و به تبع آن در دانشگاه‌ها و برخی دستگاههای اجرایی و حتا بخشهایی از دستگاه قضا و برخی نهادهای امنیتی کشور حضور و نفوذ پیدا کردند، در آن زمان اما با هوشیاری برخی دستگاههای امنیتی و هشدار رهبری (دام ظله) جلوی پیشرفت توطئه در آن مرحله گرفته شد.

مأموریت یونسکو ترویج سبک زندگی غربی است
وی تاکید کرد: اخیراً احساس می‌شود پروژه نفوذ دیگربار از سوی بیگانگان در حال پیگیری است و متاسفانه بیگانگان از جمله توانسته‌اند در قالب برخی نهادهای به اصطلاح بین‌المللی مثل یونسکو که ماموریتش ترویج سبک زندگی غربی است، سند خفت باری را تحت عنوان سند ۲۰۳۰ به نظام آموزشی ما تحمیل کنند.


سازمان ملل، در اختیار چند دولت جهانخوار است
آیت الله رشاد با انتقاد شدید از ساختار کنونی سازمان ملل، عنوان داشت: این چه سازمان مللی است که چند قدرت استکباری با دارا بودن حق وتو برای بیش از ۱۵۰ کشور جهان تعیین تکلیف می‌کنند و اگر نمایندگان همه‌ ملل هم در موضوعی رای بدهند، با رای مخالف یکی از این قدرت‌ها، آن رای اجماع بین الملل ملغی می‌شود، پس این دستگاه سازمان ملل نیست بلکه سازمان دول آن هم چند دولت جهانخوار است! بر همین اساس نهادها و سازمان‌هایی مثل یونسکو، تجارت جهانی و امثالهم ابزار زورگویی این قدرت‌ها محسوب می‌شوند.
وی افزود: ما به این دلیل نسبت به نهادها بدبین هستیم که آنها آتش بیار معرکه قداره کشی های قدرتهای مستکبر و جنایتکار هستند و این بدبینی ما هم مستند به دهها شاهد زنده دهه‌ها تجربه‌ رفتار استعماری و استکباری آنهاست.

دشمنان، نفوذ خود را بر آموزش و پرورش متمرکز کرده اند
رییس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ادامه داد: دشمنان نفوذ خود را خاصه بر نظام آموزش و پرورش کشور متمرکز کرده‌اند. زیرا آموزش و پرورش خطیرترین شأن و امر یک کشور و ملت است. از این رو زودبازده ‌ترین پروژه نفوذ ورود به قلمرو آموزش و پرورش است و در مدت زمان بسیار کوتاهی از طریق آموزش و پرورش می‌توانند نسل یک کشور را بر اساس آموزه‌های غربی تربیت کنند. بنا بر این پر تأثیرترین نفوذ، تصرّف و نفود در حوزه‌ آموزش و پرورش است و تمرکز دشمنان بر روی این قسمت، بر اساس مطالعه و تحقیق بوده است.

بی اعتنایی مسئولان اجرایی به اسناد مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی
عضو شورای انقلاب فرهنگی، با تاکید بر اینکه ما دقیق ترین و کامل ترین سندهای علمی، آموزشی و تربیتی را در شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرده‌ایم، اما طی سنوات متمادی مورد بی اعتنایی مسئولین اجرایی قرار می گیرد و یکباره می بینیم عده ای شتابزده و بی سر وصدا به اجرایی کردن اسناد استعماری موازی اقدام می‌کنند. قبل از امضاء و اجرای سند خفت بار ۲۰۳۰، ما سند «تحول بنیادین آموزش و پرورش» را در شورای‌عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرده‌ایم و بعد از تصویب هم به تایید و تنفیذ مقام معظم رهبری رسیده است.
وی افزود: هزاران فکر نخبه دانشگاهی و حوزوی در تولید سند «تحول بنیادین آموزش و پرورش» نقش داشته اند و از جمله اسنادی است که بیشترین وقت مفید چندین جلسه شورای‌عالی انقلاب فرهنگی را در سال تصویب به خود اختصاص داده بود و در حالی که چندین سال از تصویب این سند مهم گذشته است، ولی نه دولت قبلی و نه دولت فعلی هیچ اقدام محسوس و مقبولی را در اجرای این سند انجام نداده اند. ولی متاسفانه یک مرتبه می بینیم بی‌آنکه شورای‌عالی انقلاب فرهنگی مطلع باشد و بی آنکه مجلس شورای اسلامی که مرجع تصویب معاهده هاست مطلع باشد و بی آنکه مردم اطلاع داشته باشند، سندی از سوی مسئولان امضا می‌شود که در راستای بی مبالات کردن جامعه و سکولار کردن آموزش و پرورش تدوین و برنامه‌ریزی شده است.

سند ۲۰۳۰ مبتنی بر مبادی سکولاریستی و الحادی است
عضو شورای عالی الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت تصریح کرد: به حکم رهبر معظم انقلاب اسلامی (دام ظله) شورایی از جمع از نخبگان و صاحب نظران با عنوان شورای عالی الگوی پیشرفت تشکیل و مرکزی تحت عنوان «مرکز الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت» تاسیس شده است و این مرکز ماموریت دارد چارچوب و سند پیشرفت ایرانی اسلامی را که مبتنی بر مبانی معرفتی و حکمیِ دینی و متناسب با شأن ملت ایران و سازگار با شرایط اقلیمی و بومی کشور و جامعه ما باشد، تهیه و تنظیم کند و جمع کثیری از دانشگاهیان و حوزویان برجسته در حال تنظیم چنین سندی هستند ولی یک مرتبه مشاهده می شود برخی مسئولین اجرایی به موازات این مرکز، سند توسعه‌ پایدار تصویب شده و القاء شده نهادهای استعماری را وارد کشور می‌کنند و آن را نصب العین تصمیمات می کنند، در حالی که چنین اسنادی مبتنی بر مبادی سکولاریستی بلکه الحادی است و از نظر تضاد با منافع ملی ما جز خفت و ذلت ارمغانی برای ملت و کشور ما به بار نخواهد آورد.
این عضو شورای‌عالی انقلاب فرهنگی با اشاره به انتقاد شدید مقام معظم رهبری از سند ۲۰۳۰ و گله‌مندی‌شان از شورای عالی انقلاب فرهنگی، گفت: بنده به عنوان عضو کوچکی از این شورای محتشم و معظم از این اتفاق اظهار شرمساری می‌کنم و عذر تقصیر به پیشگاه رهبری می‌برم. شاید کوتاهی امثال بنده موجب شد تا این وضعیت به وجود بیاید و اگر فریاد می‌زدیم و آشکارا و قاطعانه به این مسئله اعتراض می‌کردیم، دیگر کار به اینجا نمی‌رسید که شخص ایشان وارد میدان بشود.

پذیرش سند ۲۰۳۰ یادآور قراردادهای عهد قجری ـ پهلوی است
آیت الله رشاد با اشاره به برخی مفاد خفت بار سند ۲۰۳۰، گفت: این سندها در ذهن آدمی قراردادهای جهالت آمیز قرن قجری و معاهده های خفت بار عهد پهلوی ها را تداعی می کند؛ بلاشک چنین تعهدات تسلیم طلبانه موجب گرفتاری ایران آزاد و سربلند، مستقل و مقتدر، در نقشه‌های ظالمانه و استعماری کشورهای غربی خواهد شد. در برخی از مفاد این سند آشکارا مبنای تفاوت‌های جنسی انکار می‌شود. در حالی که از نظر ما زن و مرد تقاوت‌هایی دارند و حقوق حقیقی آن‌ها مبتنی بر این تفاوت‌ها است و الا ظلم بر مرد و زن است.
رییس شورای حوزه علمیه استان تهران ادامه داد: افتخار و عزت زن و مرد به التزام به لوازم همان فطرت و طبیعت‌شان است. ولی در این سند تاکید دارد که نقش‌های کلیشه‌ای مثل مادر بودن را به زن‌ها تحمیل نکنید! در حالی که افتخار زن ایرانی اسلامی به مادر بودنش است. مادر ایرانی و زن اسلامی به این فخر می‌کند که به دستی گهواره‌ یک نوزادی را به حرکت درمی‌آورد که فردا مردی ببار آید که مثل امام خمینی(ره) روزی جهان را تکان خواهد داد و به دست دیگر خانه را اداره می‌کند، یا دستی در امور اجتماعی دارد و مسئولیت پذیر در متن جامعه است.

نفی تفکیک جنسیتی در محیط آموزش و پرورش از مفاد سند ۲۰۳۰ است
این استاد حوزه افزود: نفی تفکیک جنسیتی در محیط آموزش و پرورش از دیگر مفاد این سند است، بیگانگان اصرار دارند کلاس‌های درس مدارس آموزش و پرورش به صورت مختلط برگزار شود! و چنین اموری با مبانی دینی و اسلامی ما سازگار نیست، به ویرانی اخلاق و تضعیف دیانت نسل نو خواهد انجامید و خلاف مصلحت جامعه و منافی منافع ملی است. قطعاً برخی امضاکنندگان سند و بعضی مجریان آن نیز حاضر نیستند در مورد فرزندان خود تن به چنین امور بدهند.

تغییر متون کتب مدارس از دیگر مفاد ذلت بار سند ۲۰۳۰ است
وی ابراز داشت: اصرار بر تغییر متون کتب مدارس از دیگر مفاد ذلت بار سند ۲۰۳۰ است. در کشورهای ضعیف عربی طبق همین سندهای به اصطلاح بین‌المللی آیه‌های جهاد را از کتب درسی حذف کردند تا ملت‌شان را تسلیم پذیر بار بیاورند تا دول استعماری بتوانند هر تحکمی که خواستند روا بدارند. در حالی که ملت ما نمی تواند زیر بار تحکم حکام مستکبر ومستبد بین المللی برود بلکه ما می خواهیم تا نسل های آینده کشور، همچون نسل های گذشته آگاه، آزاد، آزاده، سازش ناپذیر، مجاهد و حماسه پرداز باشند. ما به حماسه‌های ایران باستان ، حماسه‌های شاهنامه فردوسی افتخار می‌کنیم، ما به مقاومتهای تاریخی ملت در مقاطع مختلف، نهضت های استقلال طلبانه و آزادیخواهانه مباهات می کنیم، ما به مجاهدتها و مقاومتهای قهرمانانه و مردانه مبارزان در زندانهای مخوف قجری و پهلوی، نبردهای درس آموز و دفاع جانانه رزمندگان در طول دفاع مقدس افتخار می‌کنیم. ما ایرانی‌ها بودیم که در برابر وحشی‌گری‌های مغول سینه سپر کردیم و به آنان اجازه ترک تازی در کشور ندادیم. این ما بودیم که، به سرانگشت اندیشه نیرومند اندیشه ورانمان، هجوم یونانی و اسکندرانی را در خود هضم کردیم و تغییر ماهیت دادیم و بر بنیادهای میراث یونانی کاخ ستبر و ستوار و سترگ حکمت اسلامی را بنا نهادیم و اینک نیز در برابر هجوم فکری فرهنگی فرنگ مدرن قد برافراشته ایستاده ایم؛ و این همه نمود و نتیجه خصلت ستم شکاری و بیگانه ستیزی و روح حقیقت جویی و آزاداندیشی مردم ایران است و چنین اسنادی می خواهد این خصلتها را از فرهنگ ما بسترد و این روح را از کالبد ملی ما بستاند! هرگز و هرگز مردم آن را نخواهند پذیرفت.