جلسه ۰۲۰ فلسفه فرهنگ ۲۰-۲-۱۳۹۱

 

بررسی و نقد نظر ماکس وبر درخصوص «فرهنگ»

نقد نظریه‌های فرهنگ، به‌ویژه تعاریف اصحاب تفکر درباره‌ی فرهنگ، موضوعی است که در دستور کار قرار گرفته است. نظریه‌های اندیشمندان غربی فرهنگ با تأکید بر تعاریفشان و همچنین تعریف برخی از اندیشمندان غربی ارزیابی و نقد شد. در بین اندیشمندان غربی تحلیل و ارزیابی تعریف دورکیم و ماکس وبر در دستور است.
با مطالعه‌ی مجموعه‌ی مطالب و آثاری که از دورکیم در دسترس است، این موضوع آشکار می‌شود که چندان و به صراحت درباره‌ی فرهنگ سخن نگفته و احتمالاً این موضوع در زمان ایشان مبحث رایجی نبوده است. دورکیم بیشتر به مسئله‌ی «تمدن» توجه کرده و نظر چندانی درباره‌ی فرهنگ نداده است؛ از همین‌رو نمی‌توان چندان درباره‌ی دیدگاه او بحث کرد.
گرچه ماکس وبر، نیز از این دایره خارج نیست و به صراحت فرهنگ را تعریف نکرده است، اما با توجه به اینکه فردی جامعه‌شناس یا فیلسوف اجتماعی است، از مباحثی سخن گفته است که به نوعی معادل فرهنگ و مباحث فرهنگی قلمداد می‌شود. البته نباید مباحث ارزشمند و فراوان او درباره‌ی مسائل فرهنگی را نادیده گرفت.
ماکس وبر و تعریف او از فرهنگ
ماکس وبر جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز اجتماعی بنامی است و طی سده‌ی اخیر نظریه‌های او بر آرای دیگران تأثیر بسیاری گذاشته است. بسیاری از نظریه‌هایی که این جامعه‌شناس ابداع کرده همچنان زنده است و در علوم اجتماعی موضوع مطالعه، بحث و بررسی قرار می‌گیرد. دیدگاه‌های عمیقی که او درباره‌ی فرهنگ و تأثیر آن در علوم و به‌ویژه علوم انسانی و اجتماعی مطرح کرده و همچنین بعضی از نظریه‌های او در حوزه‌ی مطالعات اجتماعی، در کانون نظریه‌های علوم اجتماعی قرار دارد.
مفسران و شارحان صاحب‌نامی به شرح و تفسیر اندیشه‌ها و آرای ماکس وبر دست زده‌اند. بنابراین در بیان نظریات این جامعه‌شناس بنام، هم می‌توان به شکل مستقیم به آثار خود او مراجعه کرد و هم ـ در صورت ابهام ـ از تبیین‌های مفسران و شارحان او استفاده نمود.
براساس نظر مفسران آرای وبر، ـ همچون ریچارد سوئیدبرگ ـ مقوله‌ی فرهنگ در تفکر این اندیشمند جایگاهی به مثابه معیار، مبنا یا حتی منبع در تقسیم و طبقه‌بندی علوم دارد. به سخن دیگر وبر در طبقه‌بندی علوم، فرهنگ را همچون منبع، رویکرد و پارادایم در حوزه‌های معرفتی به کار برده است. او در تقسیم علوم به دو دسته‌ی «علوم انسانی» و «علوم طبیعی»، علوم انسانی را علوم فرهنگی نامیده است؛ زیرا باور دارد که علوم انسانی به شکل عمیقی از فرهنگ متأثر است. به نظر این اندیشمند، «فرهنگ» دست در آغوش ارزش‌ها دارد (هرچند که ارزش‌ها را خود انسان می‌سازد). با توجه به این نظر، علوم انسانی، که از دیدگاه وبر به تمامی علوم به‌جز علوم طبیعی، گفته می‌شود، «علوم ارزشی» هستند. این علوم به شدت ساخته‌ی فرهنگ‌اند و در بستر فرهنگی تولید می‌شوند.
شایان ذکر است که علوم انسانی را می‌توان دست‌کم در سه لایه تعریف کرد:
۱٫ علوم انسانی بالمعنی الاعم. به هر علمی غیر از علوم طبیعی علوم‌ انسانی بالمعنی الاعم گفته می‌شود؛
۲٫ علوم انسانی بالمعنی العام. آن دسته از علومی را در بر می‌گیرد که محور آن انسان است؛
۳٫ علوم انسانی بالمعنی الاخص. علوم رفتاری و متمرکز بر رفتار و مناسبات رفتاری انسان را علوم انسانی بالمعنی الاخص می‌نامند.
با توجه به آنچه درباره‌ی تفکر وبر گفته شد و نیز این تعریف از علوم انسانی، باید تعریف وبر از این علوم را مطابق با دسته‌ی نخست دانست.
این مطلب که همه‌ی علوم انسانی «فرهنگ‌ساخته»‌اند نشان می‌دهد که فرهنگ و واقعیت فرهنگی گرانیگاه تفکر وبری است. او بیان کرده است: انسان ارزش‌ساز و ارزش‌گذار است؛ انسان خودْ ارزش‌ها را پدید می‌آورد. از سوی دیگر او فرهنگ را نیز ارزش‌بنیاد و ارزش‌گوهر دانسته و علوم انسانی را زاده‌ی فرهنگ قلمداد کرده است، زیرا علوم انسانی مطالعات وجه فرهنگی رفتار و مناسبات انسان است.
بنابراین در نظر وبر علوم انسانی ساخته و پرداخته‌ی انسان تلقی می‌شود. اگر این برداشت از گفته‌ی وبر دقیق باشد، می‌توان گفت در نظر او، علوم انسانی در زمره‌ی علوم اعتباری قرار می‌گیرد، چون با توجه به مطالب این جامعه‌شناس مسائل علوم انسانی برخاسته از فرهنگ‌اند، فرهنگ هم برخاسته از «ارزش» است و ارزش هم دست‌ساخته‌ی انسان و در واقع اعتباری است؛ به این ترتیب کل علوم انسانی، اعتباری تلقی می‌شود. [۱]
وبر مقاله‌ای دارد با عنوان «عینیت در علوم اجتماعی و سیاست اجتماعی» که همین عنوان، از نگرش او به علوم اجتماعی حکایت می‌کند. او علوم اجتماعی را بیشتر عینی، حسی، مصداق‌محور و موضوع‌‌محور می‌داند؛ یعنی علوم اجتماعی از نظر او علومی هستند که مسئله‌های بومیِ یک اقلیم، جغرافیا، قوم یا جمعیت را در یک جامعه بررسی می‌کنند.
این جامعه‌شناس در جایی گفته است: «منظور ما از علوم فرهنگی، رشته‌هایی هستند که پدیده‌های زندگی را با توجه به معنای فرهنگی آنها تحلیل می‌کنند. اهمیت و معنای هیئتی از پدیده‌های فرهنگی و پایه و اساس این اهمیت و معنا را نمی‌توانیم به کمک دستگاهی از قوانین تحلیلی ـ هر قدر هم کامل باشد ـ استنتاج کنیم و معقول گردانیم؛ زیرا پیش‌فرض‌ معناداری و اهمیت وقایع فرهنگی، سوگیری ارزشی به سمت آنهاست. مفهوم فرهنگ، مفهومی ارزشی است. واقعیت تجربی برای ما، هنگامی به فرهنگ تبدیل می‌شود که آن را به ایده‌های ارزشی ربط دهیم. فرهنگ فقط بخش‌هایی از واقعیت را دربرمی‌گیرد که به دلیل ربط ارزشی برای ما اهمیت و معنا دارند. فقط بخش کوچکی از واقعیت انضمامی موجود، رنگ علایق مشروط به ارزش ما را خورده، و فقط همین بخش برای ما مهم است؛ زیرا روابطی را آشکار می‌کند که به دلیل پیوند با ارزش‌ها برای ما اهمیت دارند». [۲]
به نظر وبر معنای فرهنگی عبارت است از رویکرد ارزشی به مسائل، مقولات، رفتارها و هرآنچه هست. در علوم فرهنگی یا علوم اجتماعی، حتی واقعیت فرهنگی، واقعیتی ارزشی و اعتباری است. از نظر او یک واقعیت تجربی آن‌گاه که ما آن را به ارزش‌ها و گرایش‌های خودمان پیوند می‌زنیم و به آن نگاه ارزشی می‌‌کنیم، فرهنگی می‌شود. وبر می‌گوید فقط بخش کوچکی از واقعیت‌ها که واقعیت انضمامی دارند و به یک بوم و بری متعلق‌اند رنگ علایق مشروط به ارزش‌های ما را خورده‌اند؛ یعنی ارزش‌هایی که ما می‌پسندیم و خلق می‌کنیم. در این صورت علوم فرهنگی و علوم انسانیِ پدیدآمده، بازگوینده‌ی بخش کوچکی از دانسته‌، یافته‌‌ها و آرای علوم هستند.
ما دو دسته حکم داریم، «حکم ارزشی»؛ «حکم علمی». حکم ارزشی آن بخشی است که حتی اگر از تجربه به دست آمده باشد، به ارزش گره خورده و نسبی شده، و برای ما ارزشمند است، اما حکم علمی، که در علوم طبیعی از آن بحث می‌شود، به کشش، گرایش، علایق و سلایق ما گره نخورده است. احکام ارزشی همگی در حوزه‌ی علوم فرهنگی مطرح می‌شوند و یا به سخن دیگر علوم فرهنگی و علوم انسانی همگی احکام ارزشی تولید می‌کنند.
برخلاف این دیدگاه، علوم انسانیِ محققِ موجود فقط توصیه یا تجویز نمی‌کند، بلکه قضایای توصیفی، وصفی، گزارشی و اخباری، یعنی قضایایی از جنس بحث از «هست» و «نیست» حتی به شیوه‌ی علمی هم دارد.
وبر تأکید می‌کرده است که ارزش‌های فرهنگی ما تعیین‌کننده‌ی شیوه‌ی مواجهه‌ی ما با واقعیت‌اند. معنای این عبارت آن است که ما با واقعیت بدون واسطه روبه‌رو نمی‌شویم. این دیدگاه مانند نظریه‌های نئوکانتی‌هاست که معتقدند عوامل بی‌شمار و ناشناخته‌ای در شکل‌گیری معرفت ما سهم دارند و در نتیجه ما هرگز با معرفت حق و درست و حقیقتِ عریان مواجه نمی‌شویم و هرآنچه از حقیقت به دست می‌آید ارزش‌آلود و فرهنگ‌آلود است. به نظر وبر ما انسان‌ها بی‌پرده و بی‌واسطه با واقعیت مواجه نمی‌شویم، بلکه از پرده و کانال فرهنگ و ارزش‌ها با آن تماس برقرار می‌کنیم؛ درنتیجه چگونگی درک واقع بسته به فرهنگ یا ارزشی است که ما به آن اعتقاد داریم و آن را ساخته‌ایم. براساس این نظر، در عالم علوم انسانی، فارغ از ارزش‌ها، علایق و سلایق فرهنگی‌مان با حقایق تماس برقرار نمی‌کنیم و به تعبیر دیگر جهان اجتماعی را در بستر و از پشت پرده‌ی فرهنگ و با عینک ارزش می‌بینیم و تحلیل می‌کنیم.
وبر می‌گوید: «”فرهنگ”، بخش محدودی از لایتناهی بی‌معنای جهان است؛ بخشی که انسان‌ها بدان معنا و اهمیت اعطا می‌کنند. این سخن حتی درباره‌ی کسی که فرهنگ خاصی را دشمن می‌داند و یا کسی که خواهان بازگشت به طبیعت است، [۳] [نیز] صدق می‌کند؛ زیرا او برای رسیدن به این نقطه‌نظر، ابتدا باید فرهنگ پیرامون خود را از منظرگاه ارزش‌های خود نگریسته و آن را “مبتذل” یافته باشد. … ما موجوداتی فرهنگی هستیم که اراده و توان اتخاذ ایستار اختیاری نسبت به جهان و اعطای معنا به جهان در ما به ودیعه گذاشته شده است». [۴]
براساس این مطلب، وبر به وجود جهان عظیمی اعتقاد دارد که بدون ارزش و معناست، ولی از نظر او جهان فرهنگ چنین نیست؛ انسان‌ها به این بخش از عالم لایتناهی، که وجه فرهنگی و ارزشی دارد، معنا و اهمیت می‌بخشند. این جهان ارزشی و معنادار همان علوم فرهنگی و فرهنگ است که انسان به آن معنا می‌دهد و چیزی را ارزش می‌کند و چیز دیگر را ضدارزش. ارزش‌ها و ضدارزش‌ها نیز ثابت نیستند.
وبر با این عبارت که «ما موجوداتی فرهنگی هستیم» به ظاهر مطلب دلکشی را مطرح می‌کند. مسلم است که در بین موجودات، انسان یگانه موجود فرهنگی است. این موجود فرهنگی در نظر وبر اراده و توان اتخاذ ایستار اختیاری نسبت به جهان را دارد. این عبارتی است که با تفسیر فلسفی ـ اسلامی می‌توان از آن دفاع کرد، اما در ادبیات وبری معنای دیگری پیدا می‌کند که عبارت است از اینکه چون بنیادها و زیرساخت‌ها را هم انسان می‌سازد؛ یعنی ارزش را خلق می‌کند، اوست که می‌گوید چه چیزی ارزش است یا در واقع ارزش را مشخص می‌کند. [۵] با توجه به این مفهوم، در نگاه وبر، معنای جهان فرهنگی را نیز انسان‌ها خلق می‌کنند و به آن معنا می‌دهند. اینکه یک سنگ در میان قومی خاص زیبا به نظر می‌رسد و دارای قداست است، اما در بین قومی دیگر هیچ ارزشی ندارد و حتی نگرش منفی نسبت به آن وجود دارد، و نیز بدشگون یا میمون دانستن خرگوش یا جغد، که در میان اقوام گوناگون متفاوت است، از همین ارزش‌گذاری‌ها حکایت می‌کند.
با این وصف هنگامی که می‌گوییم ما به جهان معنا می‌دهیم و ما خالق ارزش هستیم و ماییم که مسئله‌ای را ارزش می‌دانیم، بسا قوم دیگری همان را برعکس ما تلقی کند، و درواقع نشان می‌دهیم که این ایستارِ اختیاری ما هیچ ارزشی ندارد؛ چون ایستگاه و توقفگاه ما در این ایستار اختیاری، نسبی و شناور است و نفس‌الامری نیست.
تعبیر ماکس وبر را باید این‌گونه تفسیر کرد:
۱٫ «ما موجوداتی فرهنگی هستیم» ـ که گزاره‌ صحیحی است؛
۲٫ «اراده و توان اتخاذ ایستار اختیاری نسبت به جهان داریم» ـ این هم گزاره‌ی درستی است. البته این ایستار که به صورت اختیاری درست می‌کنیم، دست ماست و ما هستیم که آن را جعل می‌کنیم؛ یعنی ماییم که مسئله‌ای را ارزش می‌دانیم و مسئله‌ی دیگری را ضدارزش؛
۳٫ «اعطای معنا به جهان در ما به ودیعت گذاشته شده»؛ یعنی گویی این اختیار و حق و توان در طبیعت و سرشت ماست که به چیزی معنای مثبت بدهیم و به چیز دیگری معنای منفی؛
۴٫ «فرهنگ، ارزشی است و ارزش لزوماً مثبت نیست». البته وبر در این‌باره دوگانه بحث کرده است؛ زیرا از پاره‌ای مطالب ایشان چنین استنباط می‌شود که گویی فرهنگ مثبت است، اما در نوشته‌های دیگر بر این موضوع تأکید کرده است که ارزش و فرهنگ لزوماً وجه ایجابی ندارد. این عبارت‌ها که «این ایستار [۶] هر محتوایی داشته باشد…» و «پدیده‌های مذکور برای ما معنای فرهنگی دارند، فحشا، درست به اندازه‌ی دین و یا پول یک پدیده‌ی فرهنگی است»، به همین موضوع اشاره می‌کند که هر پدیده‌ی فرهنگی حتماً ایجابی، مثبت و هنجار نیست و اگر هست، این وصف برای او نفس‌الامری نیست؛ بنابراین پول و فحشا هر دو در مقام ارزیابی در یک رده قرار می‌گیرند.
نقد دیدگاه وبر درباره‌ی فرهنگ
در آثار ماکس وبر مطالب عمیق، دقیق و نیز در خور نقدی درباره‌ی فرهنگ یافت می‌شود. میزان و عمق این مطالب به اندازه‌ای است که می‌توان ماکس وبر را فیلسوف فرهنگ نامید. با نظریه‌هایی که این اندیشمند مطرح کرد، در یک سده‌ی گذشته، جهان جامعه‌شناسی و مطالعه‌ی جهان اجتماعی را به شدت متأثر کرده و در یک مواجهه‌ی آشکار با جریان بالنده و رو به توسعه‌ی کارل مارکس قرار داده است. کارل مارکس طبقه‌بندی دیگری از مباحث اجتماعی، حوزه‌ی اقتصاد، نسبت دین و اقتصاد، دین و تجارت، دین و قدرت مطرح کرد، اما ماکس وبر در صورت و تفسیر دیگری، دین و سرمایه‌داری مدرن را به هم پیوند زد و اخلاق دینی مسیحیِ پروتستانی را پدیدآورنده‌ی اقتصاد سرمایه‌داری انگاشت. او با این کار رگه‌هایی از تعالیم مسیحیت موجود را به‌خوبی تبیین کرد. آشکار است که سکولاریسم در مسیحیت ریشه دارد؛ ماکس وبر نیز ریشه‌ی لیبرالی را به مسیحیتِ پس از اصلاح دینی، یعنی قرائت مدرن از مسیحیت، بازمی‌گرداند.
وبر می‌خواهد بگوید آنچه که به عنوان آموزه‌ی دینی قلمداد می‌شود، نه به اعتبار فلسفی، بلکه به اعتبار فرهنگی به پیدایش سرمایه‌داری منجر می‌شود. به این ترتیب نمی‌توان گفت که مبانی فلسفی سرمایه‌داری در مسیحیت نهفته است، بلکه آموزه‌های مسیحی به لحاظ فرهنگی، سرمایه‌داری را تولید می‌کند.
اینها نمونه‌ای از دیدگاه‌های بسیار ارزشمندی است که ماکس وبر مطرح کرد. با وجود این جای شگفتی است که در هیچ‌یک از آثار او تعریفی از فرهنگ به چشم نمی‌خورد؛ فرهنگی که از نظر وبر، ارزش‌ها و شخصیت انسان، آن را پدید می‌آورد و سپس همان، علوم انسانی و اجتماعی یا به عبارتی علوم فرهنگی را تولید می‌کند. [۷]
پیش از نقد دیدگاه ماکس وبر باید این موضوع را در نظر گرفت که اگر تعریف او از فرهنگ در اختیار بود، قضاوت و داوری راحت‌تر انجام می‌شد. اما با توجه به آنچه گفته شد می‌توان به ضعف‌های زیر اشاره کرد:
۱٫ وبر، کارکرد فرهنگ را «تولید علوم انسانی» دانسته است؛ به همین دلیل نیز او علوم انسانی را علوم فرهنگی خوانده است. از نظر این اندیشمند، موضوع علوم انسانی، فرهنگ و حقایق و وقایع فرهنگی است. او در مقام بیان کارکردهای فرهنگ، علوم انسانی را به علوم فرهنگی فروکاسته است و به این ترتیب کارکرد بسیار وسیع، عمیق و عظیمی برای فرهنگ در نظر گرفته که به حد افراط رسیده است. با فروکاستن علوم انسانی به علوم فرهنگی و در نظر گرفتن فرهنگ در حکم گرانیگاه علوم انسانی، و با توجه به اینکه از نظر وبر فرهنگ ارزش‌محور است و ارزش ـ که براساس این نگاه، نفس‌الامر ندارد و تابع اعتبار انسان است ـ نیز آفریده‌ی خود انسان، از ذات آدمی در حکم گرانیگاه علوم انسانی به شکل مطلق غفلت می‌شود. این در حالی ‌است که انسان ذاتی فرازمان [۸] ، فرازمین و فراگروه [۹] دارد و گرانیگاه علوم انسانی ذات انسان است.
در گذشته مطرح شد که علوم انسانی را در دو سطح می‌توان دید:
۱٫ علوم انسانی نظری، که گرانیگاه و منشأ آن فطرت و ذات، و پیش‌انگاره‌اش ذاتمندانگاشتن انسان است؛
۲٫ علوم انسانی مرکب است از مجموعه‌ی مسئله‌هایی که ناظر به شروط و شرایط و ظروف معینی تولید می‌شود؛ یعنی در آن مسائل مشخص اجتماعی یک قوم و سرزمین مطالعه می‌شود. در این سطح است که علوم انسانی با فرهنگ گره می‌خورد و فرهنگی می‌شود. به نظر می‌رسد وبر علوم انسانی را فقط به لایه‌ی دوم محدود کرده است.
۳٫ ضعف دیگری که در دیدگاه وبر مشاهده می‌شود به دلیل نادیده انگاشتن سهم و نقش «اراده‌ی بشر» در برابر اقتضائات فرهنگی است. گرچه در دیدگاه این اندیشمند غربی موضوع مطالعه‌ی علوم انسانی فرهنگ دانسته شده و فرهنگ ارزش‌محور قلمداد گردیده است و از آنجا که خالق ارزش‌ها انسان است، به نوعی مقام عاملیت برای انسان در نظر گرفته شده، ولی واقعیت این است که وبر اصولاً، علاوه بر اینکه از نقش «ذات» به عنوان گرانیگاه علوم انسانی، عبور می‌کند، این موضوع را هم در نظر نمی‌گیرد که انسان چقدر می‌تواند به واقع برسد؟ وبر می‌گوید: «ارزش‌های فرهنگی ما تعیین‌کننده‌ی نحوه‌ی برخورد ما با واقعیت است»؛ همین گفته نشان‌دهنده‌ی آن است که این جامعه‌شناس غربی نیز به جبر معرفتی کانت گرفتار شده است. در واقع در نگاه وبر فهم مسائل و علوم انسانی همگی تحت تأثیر فرهنگ‌ها هستند؛ فرهنگ‌ها نیز بر پایه‌ی ارزش‌ها که اعتباری‌اند، قرار دارند و اینها عینک فهم و معرفت ما هستند؛ بنابراین در مطالعات علوم انسانی، «واقع» را یک قوم به‌گونه‌ای متفاوت از قوم دیگر می‌فهمد.
از جمله پیامدهای زیان‌بار این دیدگاه نسبی و اعتباری و نیز مسئله‌محور قلمداد شدن علوم انسانی است. زمانی که علوم انسانی مسئله‌محور شود، علوم انسانیِ یک کشور و جامعه به درد مسائل اجتماعی کشور و جامعه‌ی دیگر نخواهد خورد. به این شکل چنین علومی زمین‌گیر و وابسته به یک سرزمین می‌شود. در این نگرش لایه‌ی اول علوم انسانی، که نظری، مبتنی بر ذاتمندی انسان، و ناظر به قضایای نفس‌الامری و حقیقی است، در مقام کاربرد، باید معطوف به مسائل موجود و مشخص در یک بوم‌گاه و سرزمین و در میان جامعه به کار رود، اما اگر بگوییم نظریه‌‌ها هم در همین بسترِ کاربرد و در فضای نسبی ساخته می‌شوند، علوم انسانی یک جامعه در عمل برای دیگر جوامع ناکارآمد خواهد شد.
البته این نکته نیز محل تأمل است که با چنین نگرشی، علوم انسانی در حل معضل مسائلی که برای آنها تولید شده است چقدر کارآیی دارد؛ زیرا زمانی که علوم انسانی فطرت‌محور نباشد، و فطرت گرانیگاه علوم انسانی تلقی نشود، حتی در زمان کاربرد هم مشخص نیست این علوم بتوانند پاسخگو و گره‌گشا باشند. این در حالی ‌است که وبر به طور مفرِطی نقش ارزش‌گذارانه و کنش‌گریِ ارزشی افراد و جوامع انسانی، فرهنگ‌آفرینی انسانی و ارزش‌های خودساخته‌ی انسانی را (اعم از ایجابی و یا سلبی) مبنای علوم انسانی می‌داند که در نتیجه‌ی آن علوم انسانی بالمعنی الاعم، نسبی و بومی می‌شود؛ از سوی دیگر به صورت مفرِطی معتقد است که علوم طبیعی به هیچ روی متأثر از ارزش‌ها نیست و تحت تأثیر فرهنگ‌ها قرار ندارد.
۴٫ برخلاف نظر این جامعه‌شناس که علوم طبیعی را مطلقاً غیرفرهنگی می‌داند، این علوم متأثر از مبانی، زیرساخت‌ها و مبادیِ جهان‌شناختی، هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و روش‌شناختی است. این مبانی پیشاپیش در ذهن عالِم به این علوم پذیرفته می‌شود و او متأثر از آنها به تبیین مسائل دست می‌زند. این امکان وجود دارد که مبانی یادشده در بین ملل و در ادوار مختلف تاریخ متفاوت باشد. بنابراین علوم طبیعی نیز از یک سلسله مبانی غیرطبیعی متأثر است و برخلاف تصور وبر این‌گونه نیست که علوم طبیعی آزاد از تأثرات فرهنگی و ارزشی باشد.
۵٫ وبر گاه فرهنگ و ارزش را «مثبت» در نظر گرفته و گاه این دو را از هویت ایجابی تهی کرده است. مشاهده کردید که او در جایی گفته بود: فحشا درست به اندازه‌ی دین و یا پول پدیده‌ای فرهنگی است. از آنجا که در چهارچوب فکری وبر پدیده‌ی فرهنگی یک پدیده‌ی ارزشی به شمار می‌آید باید گفت در نظر این جامعه‌شناس، ارزش لزوماً ایجابی نیست و می‌تواند منفی هم باشد. البته این سخن صحیح است که فرهنگ‌ها به فرهنگ‌های ارزشمند و غیرارزشمند و فرهنگ‌های شایا و ناشایا تقسیم می‌شوند، اما زمانی می‌توان از آن دفاع کرد که به مبانی دیگری فراتر از فرهنگ و ارزش‌ها باور داشته باشیم و در قیاس با آن مبانی، فرهنگ را مثبت یا منفی بدانیم. در واقع برای اثبات بدی فحشا و مثبت بودن دین به مبنایی نیاز است.
این سخن وبر که فرهنگ ساخته‌ی ارزش است و ارزش ساخته‌ی بشر، و بشر هم براساس علایق و سلایق بومی و عصری یا عوامل دیگری ارزش‌ها را جعل و خلق می‌کند، معنادار نیست؛ چون فحشا و دین یا ارزش و ضدارزش در معنای ایجابی و سلبی‌شان، ارزش و ضدارزش نیستند. در هر حال این طبقه‌بندی زمانی معنادار می‌شود که مبنا و معیاری برای طبقه‌بندی داشته باشیم، اما اگر مبنا و معیار را انکار کنیم و همه را اعتباری، جعلی و خلق خود انسان بدانیم، دیگر طبقه‌بندی معنا نخواهد داشت و نباید توجه کرد که فحشا و دین هر دو فرهنگی و ارزش‌ هستند؛ زیرا اصلاً ارزش تهی و بی‌معناست.
 
پرسش و پاسخ:
آقای ذوعلم: درباره‌ی دیدگاه وبر ذکر چند نکته ضروری به نظر می‌رسد:
۱٫ در نظر این جامعه‌شناس، فرهنگ مقوله‌ای است. او اصلاً بُعد صوری، ظاهری و ابزاری فرهنگ را مطرح نکرده است. به نظر عده‌ای از آشنایان با اندیشه‌ی وبر، او بیشتر از اینکه «تبیین» کند، به «تفسیر» پرداخته است و شاید به همین دلیل است که تعریفی از فرهنگ ارائه نداده است؛ زیرا برای فرهنگ تعریف شفاف و واحدی قائل نیست، اما به نظر من از مباحث وبر می‌توان به یک تعریف اجمالی از فرهنگ دست پیدا کرد. از نظر این جامعه‌شناس، فرهنگ اجمالاً ناظر به بُعد غیرطبیعی و غیرمادی انسان است، اما اگر از او پرسش شود که حد و رسم فرهنگ چیست، بر همان مبنایی که پایه‌گذاری کرده و گفته است که اساساً نگرش و تلقی ما فرهنگی است، ممکن است بگوید: تعریف فرهنگ نیز مقوله‌ای فرهنگی است؛ یعنی خود فرهنگ ممکن است در جامعه‌ای، بیشتر مرکب از دین و آداب و رسوم باشد و در جامعه‌ی دیگر، ترکیب دیگری داشته باشد. بر همین اساس در پاسخ به این اشکال که چرا وبر تعریفی از فرهنگ به دست نداده است، می‌توان بر دو جهت متمرکز شد؛ نخست اینکه تعریف فرهنگ عبارت است از بُعد غیرطبیعی و غیرمادی انسان؛ دوم اینکه در تعریف روشن‌تر از این مقوله، براساس مبنای وبر که همه‌ی دریافت‌ها و تلقی‌های جوامع بشری براساس فرهنگ است، می‌توان گفت تعریف فرهنگ هم مقوله‌ای فرهنگی است. به نظر من وبر نگاهی بسیار عمیق و پیچیده به فرهنگ دارد و به همین دلیل درصدد بیان تعریفی رایج و سنتی از آن برنمی‌آید.
۲٫ در بحث از اقتصاد لیبرالی، وبر نخواسته است بگوید در همه‌ی جوامع، دین بر اقتصاد تأثیر می‌گذارد، بلکه فقط سرمایه‌داری موجود غرب و اخلاق پروتستانی را مطرح کرده است. براساس مبنای او، که موردمحور به بررسی و تحلیل دست می‌زند، نمی‌توان این برداشت را کرد که وبر لزوماً می‌خواهد بگوید در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها عامل مؤثر در اقتصاد، اخلاق و … است.
۳٫ اگر مبنای وبر را بپذیریم، دریافت‌های خود او نیز زیر سئوال می‌رود؛ زیرا او هم با یک فیلتر فرهنگی جامعه را تحلیل کرده، و برداشت‌های او براساس نگاه فرهنگی خود او به جامعه است، بنابراین با توجه به مبنای او به هیچ روی نمی‌توان این دریافت‌ها را تعمیم داد، و در جامعه‌ای دیگر و با فرهنگی دیگر ممکن است تحلیل دیگری نسبت به فرهنگ مطرح شود. بنابراین وبر با مبنایی که اتخاذ کرده، اعتبار دائمی یافته‌های خود را زیر سؤال برده است.
آقای بنیانیان: این باور که منشأ علوم انسانی فطرت و ذات انسان است، آیا از گزاره‌های دینی استخراج شده یا با علم بشری چنین نتیجه‌ای حاصل گردیده است؟
استاد رشاد: نخست ما باید وجود فطرت و فطرتمندی انسان را اثبات کنیم تا بعد از آن فطرت‌نمون بودن دین و علوم انسانی را به دست آوریم. من در مقاله‌ای با عنوان «فطرت به مثابه‌ی دال دینی [۱۰] » ادله‌ی وجود فطرت و فطرت‌نمون ‌بودن دین را توضیح داده‌ام. برخی از این ادله عقلی‌اند، برخی تجربی و برخی نقلی؛ به تجربه هم می‌توان دریافت که انسان دارای فطرت است و حتی از علوم انسانی موجود نیز می‌توان شاهد آورد؛ زیرا بخش عمده‌ای از آن ناظر به فطرمندی و ذاتمندی انسان است.
آقای بنیانیان: ظاهراً هنگامی که وبر پروتستانیسم را ‌پذیرفت، درحقیقت این پروتستانیسم عکس‌العملی بود نسبت به افراطی که در میان کاتولیک‌ها نسبت به دنیا، و حیات و کار و تلاش بوده وجود داشت. در پروتستانیسم برای ایجاد دین جدیدی بر مبنای مسیحیت قدیمی تلاش شد که در آن توسعه و پیشرفت هم وجود داشت و در اینجا یک دور شکل می‌گیرد. وبر می‌گوید یکی از دلایل مهم پیشرفت اقتصادی اروپایی‌ها پروتستانیسم است، اما از این گفته‌ی وبر نمی‌توان نتیجه گرفت که یک حکم کلی درباره‌ی نسبت همه‌ی ادیان با اقتصاد صادر شده است. البته می‌توان گفت که ادیان حتماً در پیشرفت و پس‌رفت اقتصادی تأثیرگذار بوده‌اند و ایشان هم قصد اثبات همین مسئله را داشته است.
استاد رشاد: بله، در این زمینه نقدی به نظر وبر وارد نیست. فرمایش آقای ذوعلم درست است که او نخواسته است درباره‌ی همه‌ی ادیان این چنین داوری کند، ولی می‌توان نتیجه گرفت که درواقع این پدیده هم خودْ فرهنگی است؛ یعنی پیدایش پروتستانیسم رویدادی مبتنی بر مسائل فرهنگی بوده است؛ آن فرهنگی که پیش از پروتستانیسم از سوی کلیسای کاتولیک القا می‌شد، مقاومتی ایجاد کرد، و جریانی در برابر آن پدید آمد که به پروتستانیسم انجامید. پروتستانیسم نیز در پیدایش اقتصاد سرمایه‌داری تأثیرگذار بوده است. این برداشت با حرف وبر کاملاً سازگار است، و حرف نادرستی هم نیست، اما تک‌عامل‌انگاری محل نقد است و تفاوتی ندارد که این تک‌عامل‌انگاری نگاه مثبتی به دین داشته باشد یا منفی؛ یعنی به همان اندازه که دین را افیون توده‌ها شمردن نادرست است، آن را عامل پدیدآورنده‌ی سرمایه‌داری هم خواندن نادرست است. آنچه صحیح شمرده می‌شود در نظر گرفتن دین به عنوان یکی از عوامل مؤثر است.
آقای نادری: آرای نظریه‌پردازان را به دو شکل می‌توان نقد و بررسی کرد:
۱٫ تأثیر مستقیم آنها در توسعه‌ی یک مفهوم بررسی شود؛ برای مثال درباره‌ی وبر این ‌موضوع بررسی شود که او چه تعریفی از فرهنگ بیان کرده است. با بررسی متون متوجه می‌شویم که وبر فرهنگ را به صراحت و به صورت مستقیم تعریف نکرده یا اگر چنین کاری کرده به دست ما نرسیده است؛ بنابراین باید به شیوه‌ی دوم متوسل شد؛
۲٫ سهم نظریه‌پرداز در شکل‌گیری آن مفهوم بررسی گردد. در مورد وبر باید نقش او در به وجود آمدن مفهوم فرهنگ تحلیل شود.
موضوع دیگر این است که اصولاً نگاه وبر به فرهنگ، ظاهراً همان نگاهی است که از دین و شاخه‌ی پروتستان نسبت به این موضوع دارد. بنابراین می‌توان فرهنگ از دید وبر را با توجه به زمینه‌های شکل‌گیری پروتستانیسم بررسی کرد. در آن زمان بستری در غرب وجود داشت که نه‌تنها وبر، بلکه بسیاری دیگر از نظریه‌پردازان در آن نظریه‌پردازی کردند؛ آن بستر درگیری بین پروتستان‌ها و کاتولیک‌هاست. بنابراین پروتستانیسم به نوعی از طریق اندیشه‌ی وبر و دیگران تئوریزه ‌شد. این تئوریزه‌‌شدن در مباحث گوناگون شکل‌های متفاوتی داشته است؛ برای مثال وبر به عاملیت انسان و اختیاری اشاره می‌کند که او در ایجاد معنا دارد، اما با پیگیری این نظر متوجه می‌شویم که مراد از عاملیت انسان ابتدا مفهومی است که در پروتستانیسم مطرح می‌شود، و پس از آن کم‌کم اومانیسم در حوزه‌ی نظریه‌پردازی طرح و جانشین پروتستانیسم می‌گردد؛ بعد در اومانیسم به شکل خاص‌تر، از پلورالیسم فرهنگی سخن گفته می‌شود. طرح پلورالیسم فرهنگی نیازمند نسبی‌گرایی فرهنگی است و درحقیقت اختیار انسان در جعل واژگان و مفاهیم به جایی می‌رسد که دیگر صدق و کذب امور را هم او تعیین می‌کند.
سؤال: ما باید وبر را جامعه‌شناسی بدانیم که فرهنگ را امری مستقل از اقتصاد و سیاست می‌شمرد. مارکس از زیربنا و روبنا سخن می‌گوید اشاره‌ای به فرهنگ نمی‌کند و وبر، که هم‌دوره با مارکس است، فرهنگ را به شکل مقوله‌ای مستقل مطرح می‌کند و از همین‌رو و با توجه به اینکه وبر اعتبار مستقلی برای فرهنگ در نظر می‌گیرد، عده‌ای او را فیلسوف فرهنگ می‌نامند.
نکته‌ی دیگر آن است که با مطالعه‌ی بعضی از مطالب وبر مانند مباحث مربوط به «مشروعیت»، «قفس آهنین» و «بوروکراسی»، می‌توان نگاه وبر را نسبت به فرهنگ و کارکردهای آن درک کرد. او نسبت به فرهنگ در عصر خودش یا لااقل فرهنگ مدرن، کاملاً موضع انتقادی دارد. درست است که وبر واضع، طراح یا توصیف‌نگر آن است، و او را یکی از جامعه‌شناسان تفهّمی می‌دانند، اما نگاهش به فرهنگ به‌گونه‌ای است که می‌توان او را سرلوحه‌ی منتقدان معرفی کرد، به ویژه زمانی که درباره‌ی بوروکراسی سخن می‌گوید و آن را قفس آهنین می‌انگارد. در بحث از آسیب‌های دیدگاه وبر، به حذف فردگرایی، نادیده گرفتن ذات انسان و توجه به اقتصاد فرهنگی اشاره شد و همچنین از بی‌توجهی به عاملیت انسانی سخن رفت، اما به نظر می‌رسد که این دو نقد را باید یک‌مقدار تغییر داد؛ در این دو نقد، از یک‌سو از موضع سلبی، فردیت و عاملیت فردی نقض شده، و از سوی دیگر ـ در نقد دوم ـ از این‌رو که چرا فرد محور قرار گرفته و این همه به او میدان داده شده، نگاه وبر محل نقد قرار گرفته است.
آقای جهرمی: در بحث از مصادر و مناشی فلسفی نظریه‌ی وبر و با نگاه از بالا به نظریه‌ی او این نکته مشخص می‌شود که این اندیشمند مطلب خاص و جدیدی در حوزه‌ی فرهنگ بیان نکرده است، بلکه وی نیز دنباله‌روی جریانی است که در جهان غرب آغاز شد. این جریان افزون بر پروتستانیسم، در برگیرنده‌ی معرفت‌شناسی خاصی است که از زمان دکارت مطرح شد و در زمان کانت به اوج خود رسید و به جز به کار بردن تعبیر «علوم فرهنگی» به جای «علوم انسانی» و قرار دادن آن در مقابل «علوم طبیعی»، نکته‌ی جدیدی در دیدگاه‌‌های وبر دیده نمی‌شود.
اگر سه موضوع اصلی تاریخ فلسفه‌ی غرب را مفاهیم «انسان»، «جهان» و «خدا» بدانیم، زمانی که پروتستان ظهور کرد، از دین شریعت‌زدایی شد که پیامدهای آن در آثار و تفکرات گوناگون فلسفی دیده می‌شود. این پیامدها به‌گونه‌ای است که همه‌ی متفکران دوره‌ی مدرنیته و از جمله وبر فرزند آن به‌شمار می‌آیند. اوج این پیامدها در تفکر کانت است که به انقلاب روشنگری در آلمان منجر شد. از آنجا که پروتستانیسم بر جنبه‌های متفاوت حیات بشر تأثیر گذاشت، پیامدهای آن را در سه دسته‌ی سیاسی، فلسفی و فرهنگی می‌توان بررسی کرد.
این جریان از نظر سیاسی مولّد و مبدع سکولاریسم بود؛ زمانی که از کاتولیک شریعت‌زدایی شد، زمینه‌ی جدا شدن دین از سیاست در غرب فراهم گردید.
از جنبه‌ی فلسفی نیز جریانی که از دکارت آغاز شد و در کل تاریخ فلسفه‌ی غرب مشاهده می‌شود، دوقطبی‌انگاری است؛ یعنی تقابل بین «ذهن» و «عین». همین دوقطبی‌انگاری را در تقسیم‌بندی وبر از علوم مشاهده می‌شود؛ او علوم طبیعی را به عنوان «عین» در برابر علوم فرهنگی به عنوان «ذهن» قرار می‌دهد. ریشه‌ی این تفکر هم در انقلاب کپرنیکی کانت است که ذهن را از عین جدا کرد و خواست سنت ماقبل خودش را، که ابژه‌محوری بود، کنار بگذارد و سوژه را به جای ابژه قرار دهد. همین حاکمیت سوژه، که به نوعی اومانیسم بود، مولد نظریاتی در تاریخ فلسفه‌ی غرب شد به نام سوبژکتیویسم.
ریشه‌های سوبژکتیویسم را می‌توان در نئوکانتی‌هایی مانند شوتسه و یاکوبی و بعد در آثار پیروان اصلی کانت، مانند شیلینگ، فیخته و هگل، که با عنوان ایده‌آلیسم مطرح می‌شود، مشاهده کرد این رگه‌ها ادامه پیدا می‌کند و در زمان ماکس‌ وبر و فیلسوفان پس از او به اوج می‌رسد.
به نظر من بهره‌برداری وبر از نظریه‌ی کانت در بحث انقلاب کپرنیکی است. در نظر او سوژه حرف اول و آخر را می‌زند و همین‌جا هم هست که غفلت از ذات مشترک انسان، یعنی آن ذات فرازمان و فرامکان، مشاهده می‌شود؛ مشکل اصلی نظریه‌ی وبر و ذات مشترک تمام نظریات فلسفی بعد از پروتستانیسم به‌شمار می‌یاد.
پیامدهای فرهنگی پروتستانیسم، که در آثار وبر نیز مشاهده می‌شود، مسئله‌ی «نسبیت» است. این باور که ارزش‌های فرهنگی ما تعیین‌کننده‌ی شیوه‌ی مواجهه‌ی ما با واقع است، کاملاً ریشه‌ی کانتی دارد. کانت می‌خواست «عین» را تابع «ذهن» کند. آنچه که در ذهن انسان به عنوان «فنومن» شکل می‌گیرد، برداشت و تلقی اصلی او از جهان خارج است. بنابراین به نظر من دوقطبی‌انگاری و تمایز بین «نومن» و «فنومن» کانتی و همچنین تمایز بین قضایا، که در اندیشه‌ی کانت مطرح شد، موجی را پدید آورد که در غرب به مرور گسترده شد و در اندیشه‌ی متفکران دیگر نیز بازتاب یافت.
همان‌گونه که دوستان نیز فرمودند، می‌توان پلورالیسم و نوعی علم‌زدگی را هم پیامدهای فرهنگی پروتستانیسم دانست، که در آثار وبر هم کاملاً مشهود است. بنابراین به نظر من وبر تنها پیرو و دنباله‌روی جریانی بود که در غرب و بعد از نهضت اصلاح دینی ایجاد شد و دیدگاه خاصی مطرح نکرد، جز اینکه اصرار داشت به جای عبارت «علوم انسانی»، «علوم فرهنگی» را با برجسته‌تر کردن مفهوم «ارزش» به کار برد.
سؤال: نقد ماکس وبر از این‌رو که تعریف جامعی از فرهنگ مطرح نکرده یا آنکه به دست ما نرسیده پذیرفتنی است، اما درباره‌ی اینکه فرهنگ علت علوم انسانی است؛ پس اقتضائات انسانی که در علوم انسانی وجود دارد، علت اقتضائات فرهنگی می‌شود و اقتضائات فرهنگی و انسانی یکی می‌گردد و در نتیجه فرهنگ کیس‌محور می‌شود، باید گفت اگر ما از این مباحث خارج شویم و فرهنگ را زاییده‌ی اندیشه و حاصل کنش‌ها و واکنش‌های انسانی بدانیم، فرهنگ نتیجه‌ای از فطرت انسانی خواهد شد. فرهنگ هر جامعه‌ای برگرفته از فطرت‌هایی است که در آن جامعه حکومت می‌کند؛ پس چه ایرادی دارد که فرهنگ و علوم انسانی با هم واحد شوند؟ البته عناصر فرهنگی مثل موسیقی را که در فلسفه‌ی اسلامی، امری جدا از علوم انسانی و جزئی از ریاضیات قلمداد می‌شد، نمی‌توان عنصر فرهنگی یا انسانی دانست. مفاهیمی مثل ارزش‌های اخلاقی، بعضی از اعمال و رفتار که ناشی از تقلید هستند، آگاهی‌ها و اندیشه‌های بنیادین و شناخت علل و مبادی عالیه نیز در حوزه‌ی علوم انسانی جای می‌گیرند، اما مقوله‌های دیگر مانند هنر را نه ناشی از تقلید می‌دانیم، نه ناشی از فکر و اندیشه‌ی فلسفی، و نه ناشی از ارزش‌های اخلاقی.
بنابراین تمامی خصوصیات بارزی را که در علوم انسانی مشاهده می‌شود می‌توان با فرهنگ یکی دانست و گفت هم ارزش‌های اخلاقی با فرهنگ یکی هستند، هم «تقلید»، به عنوان یک عمل انسانی، جزء علوم انسانی است و هم آگاهی‌های فلسفی. اگر دایره‌ی علوم انسانی را براساس تعاریف اسلامی در نظر بگیریم، هیچ ایرادی ندارد که فرهنگ و علوم انسانی یکی شوند؛ به این ترتیب مقوله‌هایی مانند هنر و موسیقی نیز از فرهنگ جدا می‌شوند و در شمار عناصر فرهنگی قرار می‌گیرند. به این ترتیب کنش‌ها و واکنش‌هایی که شما در تعریف فرهنگ فرمودید با فطرت انسانی جمع می‌شوند و می‌توان گفت که فرهنگ و علوم انسانی یکی هستند.
نقد بعدی به وبر عبارت بود از: «افراط در نفس ارزش‌گذارانه و کنش‌گری آحاد جوامع انسانی و فرهنگ‌آفرینی آنها براساس ارزش‌های خودساخته». شما فرمودید که براساس نظر ماکس وبر، باید گفت فرهنگ و ارزش یکی شده‌اند. هرچه که ارزش باشد، باید فرهنگ باشد و استدلال شما هم به این بود که یک‌ سلسله ارزش‌های خوب داریم و یک‌ سلسله ارزش‌های بد، و این نظر باعث می‌شود که فرهنگ خوب و بد هم یکی شوند. شما خودتان ارزش‌های ایجابی و سلبی را مطرح کرده‌اید، یک سلسله ارزش‌ها ایجابی‌اند و یک سلسله سلبی، نقضی به آن وارد می‌شود، می‌توان فرهنگ خوب و بد هم داشت. بعضی از جوامع فرهنگ خوبی دارند، اما بعضی از جوامع از فرهنگ بدی برخوردارند؛ برخی فرهنگ صحیح دارند، برخی دیگر فرهنگ ناصحیح. به نظر من این نقدی که شما بر نظر ماکس‌ وبر وارد دانسته‌اید قانع‌کننده نیست.
آقای جمشیدی: در مورد تعریف وبر، اولاً دیکشنری ماکس‌ وبر دیده شده، و این مطالبی که برای جلسه تهیه شده است، حتی از این دیکشنری نیز کامل‌تر است.
اشکالی مطرح شد که وبر وقتی نظریه‌ی بی‌طرفی ارزشی را مطرح می‌کند، یعنی راه علم از ارزش جداست، پس چطور اینجا از عبارت «علوم فرهنگی» استفاده می‌کند؟ اگر مطالب وبر را دقیق‌تر بخوانیم، متوجه می‌شویم که منظور وبر از علوم فرهنگی این است که فرهنگ در علوم انسانی موضوع مطالعه است، وقتی کنش اجتماعی را تعریف می‌کند، کنشی که معنای ذهنیی را یک کنش‌گر به کنش‌گر دیگر نسبت می‌دهد و ما باید آن معنای ذهنی را بفهمیم، دقیقاً معنای این نظر همان است که علوم انسانی، علوم فرهنگی هستند، اما در اینجا دو نظر وجود دارد: ۱٫ ربط ارزشی؛ ۲٫ بی‌طرفی ارزشی. ربط ارزشی به این معناست که می‌توان یک موضوع ارزشی را انتخاب کرد، اما بی‌طرفی ارزشی به معنای آن است که خودمان را در مقام مطالعه و تفسیر آن ارزش، از ارزش‌ها خلع کنیم.
موضوع دیگر درباره‌ی این نقد است که وبر فرهنگ را در جایی مثبت می‌انگارد و در جایی صوری. برای من مشخص نبود که وبر در کجا فرهنگ را مثبت، مطلوب و متعالی دانست؛ البته اگر وبر فرهنگ را مفهومی انسانی بداند، ضرورتی ندارد که مطلوب هم باشد.
با جمع‌بندی مجموعه دیدگاه‌های وبر می‌توان به این تعریف دست یافت که «فرهنگ عبارت است از مجموعه معانی ذهنیی که برساخته‌ی انسان است و وی به واقعیت‌های خارجی نسبت می‌دهد و اساساً واقعیت را در چهارچوب آن عامل ذهنی درمی‌آورد». در صورت پذیرش این تعریف، دو نتیجه‌ی ضددینی و سکولاریستی از آن برگرفته می‌شود: انسان را یگانه خالق فرهنگ شمردن، حال آنکه فرهنگ فقط برساخته‌ی انسان نیست؛ برای مثال خالق فرهنگ ناب اسلامی یا فرهنگ ناب مسیحی خداست نه انسان. اومانیسم پذیرفته شده در ذهن وبر در این بخش از تعریف فرهنگ بروز کرده است؛ ۲٫ نسبیت فرهنگی. دلیل اینکه راه علوم انسانی و به صورت کلی علم، از ارزش‌ها جداست این است که ارزش‌ها مقوله‌ای نسبی هستند، درحالی‌که ما در تفکر اسلامی معتقدیم که ارزش‌های اسلامی، فرهنگ اسلامی و ایدئولوژی اسلامی کاملاً برهان‌پذیر، معقول و اثبات‌پذیرند و اینطور نیست که اگر پاره‌ای از ارزش‌های بشری نسبی بودند، همه‌ی ارزش‌ها نسبی شوند.
استاد رشاد: در پاسخ به این پرسش آقای ذوعلم که آیا اصل معنوی‌انگاری فرهنگ درست است، باید گفت: این اصل در کل درست است، اما اگر با دقت بیشتر و در صورت پذیرش تعریف مختار و برخی تعاریف مشابه با نظر خودمان، ممکن است این اصل را غیردقیق بخوانیم. هم در میان فیلسوفان مسلمان و هم در بین فیلسوفان غیرمسلمان، عده‌ای هستند که فرهنگ را مقوله‌ای کاملاً معنوی قلمداد کرده‌اند، اما به نظر می‌رسد که این سخن با این اطلاق صحیح نباشد؛ چون همه‌ی فرهنگ معنویت نیست و وجه معنوی ندارد؛ برای مثال اگر رفتار و کنش‌ها یا نمادها، ابزار، فناوری و صنعت جزء فرهنگ به شمار آیند، آیا پدیده‌ای معنوی هستند یا حسی و مشهود؟ بنابراین همه‌ی فرهنگ وجه معنوی ـ نه به معنای قدسی، بلکه به معنای نرم‌افزاربودن ـ ندارد، اما در کل می‌توان گفت در فرهنگ، «معنا» غالب است.
نکته‌ی دیگر آن است که وبر در نظریه‌ی «اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری» ناظر به مذهبی از مذاهب مسیحیت، یعنی پروتستانیسم، نظر داده است، و این موضوع به صراحت در کتاب بیان شده است. در آنچه بیان شد هم قصدی برای متهم‌کردن وبر به این موضوع نبود که او «دین» را منشأ پیدایش سرمایه‌داری می‌داند، این جامعه‌شناس برعکس می‌خواهد بگوید: نه دین، بلکه یک قرائت از یک دین منشأ پیدایش سرمایه‌داری است.
توجیه آقای ذوعلم که درباره‌ی رویگردانی وبر از بیان تعریفی از فرهنگ مطرح کردند و خودِ ارائه‌ی تعریف از فرهنگ را هم عملی فرهنگی شمردند، می‌تواند صحیح باشد، اما وبر چنین توجیهی را مطرح نکرده و نگفته است: اگر من بخواهم از فرهنگ تعریفی ارائه کنم، این تعریف تحت تأثیر مصداق فرهنگی است که من در بستر آن زندگی می‌کنم، و بنابراین این تعریف فایده‌ای ندارد. اگر وبر تعریفی از فرهنگ به دست می‌داد ممکن بود ما این اشکال را مطرح می‌کردیم و تعریف او را قابل اعتماد نمی‌دانستیم؛ زیرا در نظر او (وبر)، که در یک بازه‌ی زمانی معینی از تاریخ و در بستر مشخصی از جهان و در حوزه‌ی خاصی از جامعه‌ی بشری زندگی کرده، فرهنگ به این معناست، و اگر هیچ چیزی از جنس مطالعات فرهنگی و علوم فرهنگی نباشد، بحث درباره‌ی فرهنگ و تعریف آن، که بحثی فرهنگی است، ارزش‌بنیاد است و اگر ارزش را خود ما خلق می‌کنیم و اگر معنای این خلق کردن آن باشد که ارزش کاملاً قراردادی است، این تعریف وبر هم قراردادی شمرده می‌شود که ممکن است برای ما معنادار و حجت نباشد.
اشکال دیگر آقای ذوعلم درباره‌ی طرز تلقی وبر صحیح است؛ توضیح آنکه اصولاً این طرز تلقی‌ها و این دسته از گفتمان‌ها و نیز پارادایم‌های معرفتی از این دست که مطالب را نسبی می‌کنند و حقایق و آرا را به مایه‌ها و پایه‌ها و مناشی و مبانی شناور، سیال، متغیر، غیراصیل، غیرنفس‌الامری و غیرتکوینی، گره می‌زنند همگی به بی‌اعتباری محکوم هستند؛ زیرا هر حرفی که درباره‌ی نسبی‌بودن و اعتباری‌بودن می‌زنند، محکوم به همین حکم است؛ بنابراین نظریات آنها متناقض‌نما و خودشکن است.
آقای بنیانیان فرمودند که پروتستانیسم خود عکس‌العملی است نسبت به دنیاگریزی کاتولیسیسم. کلیسای کاتولیک با دعوت به ترک دنیا، دنیاگریزی و زشت‌انگاری شئون دنیوی، فضایی تفریطی بر جامعه حاکم کرده بود که در مقابل آن افراط را اقتضا می‌کرد و پروتستانیسم نیز نوعی اعتراض و عمل اعتراضی در مقابل تلقی‌های ناصواب و تفریطی بود. پس ظهور پروتستانیسم خود یک ظهور و پدیده‌ی فرهنگی بود، نه پدیده‌ای دینی؛ یعنی بیش از آنکه آن را تفسیر مسیحیت و فهمی از اناجیل بدانیم باید در شمار رویدادهای فرهنگی آن زمان قرار دهیم.
اگر می‌گوییم فرهنگ اسلامی، به این دلیل است که ما فرهنگ را عبارت می‌دانیم از پدیده و واقعیتی که در بستر زمین و زمان و در متن یک جامعه شکل می‌گیرد و تکون پیدا می‌کند، و در واقع به زمین و زمان و جامعه گره می‌خورد نه به دین، فلسفه یا یک مبنای تفکر.
اسلامیت فرهنگ و بسیاری از مقولات می‌تواند در سطوح متفاوتی در نظر گرفته شود: ۱٫ مقوله‌ای مبانی خود را از اسلام گرفته باشد؛ ۲٫ مقوله‌ای برآمده از منابع اسلامی باشد و از قرآن و حدیث گرفته شده باشد؛ ۳٫ مقوله‌ای در جامعه‌ای که پایبند به اسلام است پدید آمده باشد؛ ۴٫ مقوله‌ای کاربرد اسلامی و دینی داشته باشد. تمام این مقولات را ‌می‌توان اسلامی دانست.
بنابراین گاه ممکن است مراد از فرهنگ اسلامی فرهنگ جامعه‌ی مسلمانان باشد. فرهنگ این جامعه ممکن اسلامی محض نباشد، بلکه یک سلسله نمادها و نمودهای ژنتیکی، زیستایی و وراثتی هم در وجود، زندگی، رفتار و فکر اعضای آن حضور داشته باشد. با وجود این، آن را اسلامی می‌خوانیم؛ چون آمیزه‌ای از آموزه‌های اسلامی و مواریث قومی است و افراد آن به این آموزه‌ها پایبند هستند و در فضای آن زیست می‌کنند؛ در واقع به صورت نسبی می‌توان گفت این فرهنگ اسلامی است.
اما اگر بتوان جامعه‌ای را فرض کرد که از تاریخ خود گسسته و کاملاً از پیشینه و پی‌رنگ‌های معرفتی و فرهنگی خود بریده باشد، و درست مثل کسی باشد که به فطرت زاده شده و به فطرت زیسته است، فرهنگی که این جامعه دارد، طبعاً با فرهنگ مسلمانان فاصله پیدا می‌کند؛ زیرا هیچ‌یک از عناصر فرهنگ بومی، قومی و اقلیمی در آن راه نیافته و آن فرهنگ بالتبع ناب‌تر می‌شود و فرهنگِ اسلامِ ناب خوانده می‌شود.
دین آن‌گاه جزء فرهنگ می‌شود که با وجه انضمامی و به شرط شیء دیده شود، و صرف دین و هر دینی فرهنگ نیست. درواقع دین به وجه انضمانی دینی است که در بستر و بازه‌ی زمینی، زمانی و متن یک جامعه دیده و محقق می‌شود. این دین، در عین اینکه ممکن است اسلامی باشد، جزء فرهنگ نیز به شمار می‌آید؛ چون در بازه‌ی زمانی، بستر زمینی و متن اجتماعی معینی تکون و بروز یافته است.

 


[۱] . اینکه علوم انسانی در زمره‌ی علوم حقیقیه قرار می‌گیرد یا اعتباریه موضوع بسیار مهمی است. برخلاف دیدگاه وبر باید گفت که چون علوم انسانی رایج مشتمل بر سه دسته قضیه‌ی توصیفی و به تعبیر دقیق‌تر وصفی (یعنی گزارش واقع، هست‌ها و نیست‌ها)؛ تجویزی، الزامی، تکلیفی؛ و توصیه‌ای و ارزشی است و نیز از آنجا که علوم انسانی رایج با این تقسیم‌بندی از هست‌ها نیز سخن می‌گوید، همه‌ی علوم انسانی نباید از نوع علوم اعتباری قلمداد شوند. در واقع دست‌کم بخشی از گزاره‌ها و قضایای مطرح در انواع علوم انسانی از جنس مباحث تکوینی و هستی‌شناختی و در نتیجه غیراعتباری‌اند.
[۲] . ماکس وبر، روش‌شناسی علوم اجتماعی؛ ترجمه‌ی حسن چاوشیان، تهران: مرکز، چ ۳، ۱۳۸۷٫
[۳] . گفتنی است ژان ژاک روسو چنین اندیشه‌ای داشت.
[۴] . ماکس وبر، روش‌شناسی علوم اجتماعی؛ صص ۱۲۷- ۱۲۸٫
[۵] . شبیه بیان اشاعره در حق خدا، عدل و ظلم.
[۶] . منظور او همان ایستاری است که ما خلق می‌کنیم و از آن پایگاه به جهان می‌نگریم و جهان را معنادار می‌کنیم.
[۷] . علوم فرهنگی خواندن علوم انسانی، علوم فرهنگی این تصور را به ذهن می‌رساند که گویی در نگرش وبر موضوع علوم انسانی فرهنگ و امور فرهنگی است.
[۸] . ذات او به زمان محدود مشخصی منحصر نیست.
[۹] . ذات او به این گروه و آن گروه و قبیله و قوم محدود نیست.
[۱۰] . قبسات: سال دهم، ش ۳۶، تابستان ۸۴

جلسه ۰۲۲ فلسفه فرهنگ ۳-۳-۱۳۹۱

 

ارائه‌ی تعریف مختار از «فرهنگ»

ارزیابی واژگان تعریف مختار
در جلسات گذشته تعدادی از تعاریف فیلسوفان و اندیشه‌ورزان ایرانی و غربی در زمینه‌ی فرهنگ بررسی شد. اختصاص دادن این تعداد جلسه به تعریف فرهنگ از آن‌رو بود که اگر تعریف دقیق باشد، در برگیرنده‌ی همه‌ی ابعاد و لایه‌های نظریه‌ی یک فرد هست و تحلیل تعریف و نقد آن به معنای تحلیل نظریه‌ی آن فرد و نقد نظریه‌ی او خواهد بود. البته پیش از بررسی این تعریف‌ها، تعریف مختار از فرهنگ مطرح گردید و توضیحاتی هم درباره‌ی آن بیان شد، اما بعد از گذشت یک سال و مرور تعریف دیگران، در تعریف اولیه اندک تصرفاتی شد. برخی از این تصرفات در عبارات است و برخی نیز تغییرات محتوایی و مضمونی تأثیرگذار بر ماهیت و ساختار تعریف است.
از آنجا که در آغاز بنا بود بعد از مرور و نقد تعاریف دیگران، بار دیگر تعریف مختار ارزیابی و نقد شود تا در پایان تعریف نهایی به دست آید ـ و به این ترتیب به گونه‌ای فشرده‌ی نظریه‌ی فرهنگ از دیدگاه خودمان مطرح شود ـ در ادامه نخست عبارت تعریف مختار را بیان می‌کنم و سپس توضیحاتی در ذیل آن خواهم داد.
تعریف مختار
فرهنگ عبارت است از: «طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌هایِ سازوارِ انسان‌پیِ جامعه‌زادِ هنجارشده‌ی بطیء‌التطورِ معناپرداز و جهت‌بخشِ ذهن و زندگی، که چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از آدمیان در بازه‌ی زمانی و بستر زمینی معینی صورت می‌بندد».
همچنین از دو تعبیر دیگر هم برای تعریف فرهنگ استفاده شده بود که براساس یکی از آنها فرهنگ عبارت است از:‌ »زیست‌جهانِ جمعیِ گروهی از آدمیان در زمان و زمین معین». در تعبیر دیگر مطالعه‌ی فرهنگ «انسان‌شناسی انضمامی» شمرده شد؛ یعنی اگر انسان در ظروف تاریخی، اجتماعی و اقلیمی مطالعه شود، انسان‌شناسی فرهنگی انجام شده یا فرهنگ آن جمع انسانی مطالعه گردیده‌ است. به عبارت دیگر انسان‌شناسی بشرط شیء مطالعه‌ی فرهنگ و فرهنگ‌پژوهی قلمداد می‌شود؛ و البته انسان‌شناسی و علوم انسانی، اولاً و بالذات باید بشرط لا باشد؛ یعنی ظروف و قیود را نباید پیرامون انسان بما هو انسان آورد و انسان را مطالعه کرد. انسان حقیقی و انسان فطرت‌جوهر، انسانی است که از آن‌رو که انسان است مد نظر است و انسان‌شناسی هم آن‌گاه که انسان بما هو انسان را مطالعه می‌کند، دقیق، علمی و الهی خواهد بود.
در این تعریف حدود بیست واژه و تعبیر در کنار هم قرار گرفته‌اند. هریک از این واژه‌ها حاکی از وجه، نکته و قیدی درباره‌ی فرهنگ است و در مجموع هریک از این واژگان و تعابیر، جزئی از نظریه‌ی فرهنگ مورد نظر ما را بیان می‌کند و عهده‌دار تبیین آن است. بنابراین برای مرور و تحلیل این تعریف باید جزءبه‌جزء کلماتی که در آن به کار رفته است، بررسی شود.
بررسی اجزای تعریف مختار
۱٫ طیف: این واژه به چیدمان رنگین‌کمانی مجموعه‌ی مؤلفه‌ها و لایه‌های تشکیل‌دهنده‌ی فرهنگ اشاره می‌کند؛ از این‌رو این مقوله به سامانه‌ای هرم ـ شبکه‌سان می‌ماند که از مؤلفه‌های افقی و عناصر عمودی و ـ به لحاظ ارزش و رتبه‌ ـ ناهم‌ترازی تشکیل شده است.
در تعریف گفته‌ شد «طیف گسترده» تا به چیدمان رنگین‌کمانی مجموعه‌ی مؤلفه‌ها و لایه‌های تشکیل‌دهنده‌ی فرهنگ اشاره شود و نشان دهد که فرهنگ از مجموعه‌ای از مؤلفه‌ها و لایه‌ها تشکیل می‌شود که بر هم چیده شده‌ و فرهنگ را تشکیل داده‌اند. این چینش یک چینش رنگین‌کمانی است؛ یعنی لایه‌لایه است، و زیرین و رویین دارد، از تنوع و کثرت و کم‌رنگی و پررنگی و همچنین رنگارنگی برخوردار است و در عین حال یک طیف وسیع را تشکیل می‌دهد. به سخن دیگر مجموعه‌ی عناصر و مؤلفه‌های فرهنگ یکسان و یک‌دست و از یک جنس نیستند و حتی یک‌رنگ و هم‌رنگ نیستند. کلمه‌ی «طیف» برای بیان این سرشت فرهنگ به کار رفت.
مجموعه‌ی مؤلفه‌های فرهنگ در یک چینش با هم مرتبط هستند و آن چینش دو صورت دارد؛ یعنی در دو نوع رابطه بین مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ برقرار شده است: ۱٫ رابطه‌ی عرضی و افقی؛ ۲٫ رابطه‌ی طولی یا عمودی. ساحات و مؤلفه‌های اصلی فرهنگ «بینش‌ها»، «منش‌ها»، «کشش‌ها» و «کنش‌ها» هستند که با در کنار هم قرار گرفتن آنها فرهنگ تشکیل می‌شود. این چهار ساحت در عین حال که با یکدیگر نسبت افقی دارند، هم بر یکدیگر مترتب‌اند و با هم نسبت عمودی دارند و هم هریک از آنها از عناصر فراوانی تشکیل ‌شد‌ه‌اند که آن عناصر بر هم مترتب هستند و با یکدیگر نسبت عمودی دارند.
به سخن واضح‌تر بینش‌ها، زیرساختی‌تر، به لحاظ ارزشمندی ارزشمندتر، و به لحاظ رتبی مقدم‌ترند. پس از آن «منش‌ها»، خوی‌ها، صفات و اخلاق قرار می‌گیرند که متأثر از بینش‌اند و فرهنگ اخلاقی معنا می‌شوند. پس از اینها، کشش‌ها، علایق و سلایق قرار می‌گیرند. این ساحت از مؤلفه‌ها از بینش و منشی تأثیر می‌پذیرند که در ضمیر ماست و جزئی از فرهنگ ما شمرده می‌شود که به صورت خوی در درون است و به صورت عمل اخلاقی در بیرون بروز می‌کند. بعد از آن رفتار و عمل جسمانی و جوارحی ما قرار می‌گیرند. البته باید گفت که فقط اعمال جزئی از فرهنگ شمرده می‌شوند که به صورت رسم، عادت و عرف درآمده باشند.
به این ترتیب با گنجاندن واژه‌ی «طیف» در تعریف، هم به هندسه‌ی معرفتی و هم هندسه و ساختار صوری فرهنگ اشاره شد و روشن گردید که فرهنگ، به لحاظ معرفتی و به لحاظ سامانه‌ی صوری و ساختاری چینش و چیدمانی دارد.
۲٫ گسترده‌ای از: این وصف که در عبارت «طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها…» برای «طیف» آورده شده است، این موضوع را روشن ساخته که آن طیف گسترده است و آنچه فرهنگ را تشکیل می‌دهد مجموعه‌ی وسیعی است. با این وصف برخلاف نظریاتی که چهار یا پنج نکته‌ی ضمیری، فکری یا عادات و رفتار یا آموزه‌ها را در کنار هم قرار می‌دهند و فرهنگ را تشکیل شده از آنها می‌‌دانند، فرهنگ در برگیرنده‌ی دایره‌ای گسترده و وسیع معرفی می‌شود. در واقع هنگامی‌که مجموعه‌ی انباشته و گسترده‌ای در کنار هم قرار می‌گیرند، می‌توان به آنها فرهنگ گفت و به صرف چند مؤلفه‌ی محدود و چند عنصر (چنان‌که از بعضی تعاریف برمی‌آمد) فرهنگ پدید نمی‌آید و صرف انباشت مقداری هرچند اندک از جنس مؤلفه‌های چهارگانه‌ی فرهنگ، در ذهن و زندگی گروهی از انسان‌ها، آنها را سزاوار اطلاق فرهنگ نمی‌سازد. فرهنگ به مجموعه‌ی معتنابهی از این مقولات گفته می‌شود.
۳٫ بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها: این چهار واژه به مؤلفه‌ها و ساحات فرهنگ اشاره می‌کنند و به صورت متوالی کنار هم قرار گرفته‌اند تا ساحات و سطوح کلی فرهنگ را نشان دهند. در توضیح باید گفت که فرهنگ تک‌ساحتی نیست، بلکه چهار ساحت دارد: ۱٫ ساحت بینشی، که گویی از جنس جهان‌بینی است؛ ۲٫ ساحت منشی، در این ساحت فرهنگ به اخلاق نزدیک می‌شود. بخشی از فرهنگ از جنس اخلاق، یعنی خوی و ملکه‌های رسوب‌شده، ضمیری‌شده و درونی‌شده، است؛ ۳٫ ساحت علایق و سلایق، صاحبان فرهنگ‌های متفاوت از نظر علایق و سلایق با هم متفاوت‌‌اند و در فرهنگ‌های متفاوت به بعضی از امور تمایل وجود دارد و به بعضی دیگر گرایش و کشش وجود ندارد؛ ۴٫ ساحت کنش و رفتار، رفتارها هم جزئی از فرهنگ قلمداد می‌شوند.
این ترتیب، از لحاظ اهمیت و اقدمیت، از تقدم و تأخر رتبی ـ ارزشی مؤلفه‌ها حکایت می‌کند. به سخن دیگر این چهار مقوله، مؤلفه‌های فرهنگ هستند که از یک سوی ساحات و ابعاد فرهنگ را مشخص می‌کنند و از سوی دیگر، سطوح کلی و لایه‌های فرهنگ را معین می‌سازد و در عین حال هریک از اینها از عناصری تشکیل می‌شوند که لایه‌لایه هستند و لایه‌های زیرین‌تر فرهنگ را در هر ساحت به وجود می‌آورند.
الف) بینش‌ها: مراد از بینش‌ها مجموعه‌ی باورداشت‌های جهان‌بینی‌وشی است که بر ضمیر اصحاب هر فرهنگ حاکم است. بخشی از فرهنگ از جنس جهان‌بینی است. مقوله‌ی بینش‌ها، برترین و زیرین‌ترین لایه‌ی طیف مؤلفه‌های فرهنگ را پدید می‌آورد.
ب) منش‌ها: خوی‌های ملکه‌شده‌ای که به مثابه صفات درون‌جوشِ مشترکِ بین اصحاب یک فرهنگ، آثاری دارد و در عمل بروز می‌کند، منش نام گرفته است. منش‌ها خودْ از بینش‌ها متأثرند، اما در عین حال همراه بینش، کشش‌ها و کنش‌ها را جهت می‌دهند و به این ترتیب کشش‌ها پدید می‌آیند و کنش‌ها اتفاق می‌افتند.
ج) کشش‌ها: در تعاریف شایع، از مؤلفه‌ی علایق و سلایق کمتر یاد شده و اغلب این نکته مغفول مانده است؛ درحالی‌که خوشایندها و بدآیندها گاهی همانند یک چهارچوب و ضوابط نانوشته، عواطف اجتماعی را ساماندهی می‌کنند و نوع خوراک، پوشاک و مسکن آدمیان را در یک زیست‌بوم و بستر یک فرهنگ مشخص می‌سازند. درحقیقت بخش عمده‌ی سبک زندگی، که بخشی از فرهنگ قلمداد می‌شود، مرهون مقوله‌ی کشش‌ها و علایق و سلایق است؛ زیرا علایق و سلایق‌اند که سبک زندگی را پدید می‌آورند. بنابراین سبک زندگی، که در دنیا مطرح است و مسئله‌ی مهم ما در عرصه‌ی فرهنگ به شمار می‌آید، صورت تحقق‌یافته‌ی کشش‌ها و علایق و سلایق است.
د) کنش‌ها: رفتارهایی هستند که صورت رویّه پیدا کرده‌اند و در قالب مناسک، رسوم یا عادات مشترک متجلی می‌شوند. به سخن دیگر همه‌ی رفتارها جزئی از فرهنگ نیستند، بلکه آنهایی که عادت شده، عرف شده و به صورت رسوم و مناسک تجلی یافته باشند جزئی از فرهنگ می‌شوند. این موضوع شامل بینش، منش و کشش نیز است؛ یعنی هر بینش، منش و کششی نیز جزئی از فرهنگ نیست. برای نمونه کشش فطری جزء فرهنگ نیست، اما آن‌گاه که صورت منسوب به یک جامعه را پیدا می‌کند جزء فرهنگ آن جامعه قلمداد می‌شود.
۴٫ سازوار: این مجموعه (بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها) لااقل به دو شرط، جزئی از فرهنگ می‌شوند: ۱٫ آن‌گاه که چونان عادت، عرف، رویّه، صفت و باورها و رفتارهای ملی ـ بومی شده باشند؛ ۲٫ آن‌گاه که هریک از اینها، بر مجموعه‌ای خورانده و به یک منظومه تبدیل شده باشند؛ یعنی تک‌تک اینها فرهنگ نیستند. برای مثال اگر در حوزه‌ی بینش، مقوله‌ای بینشی وجود داشته باشد که هنوز با مجموعه، سازگار نشده است، جزئی از فرهنگ به شمار نمی‌آید.
براساس این دیدگاه مجموعه‌ی طیف گسترده‌ای از سطوح و ساحات متنوع و متکثر که یک فرهنگ را تشکیل می‌دهند، زمانی که به جزئی از یک مجموعه بدل شده باشند، جزئی از آن فرهنگ شده‌اند و فرهنگ پدید آمده است. هر جزئی که خُورند و فراخور یک مجموعه‌ی فرهنگ و نظام فرهنگی خاص نشده باشد، لاجرم یا دفع و حذف می‌شود و به بدنه راه پیدا نمی‌کند یا با سابیدگی، ساختگی و پردازش خاص، سازگار و جذب می‌شود. در نتیجه «فرهنگ مشوش» اصطلاح درستی نیست؛ زیرا یا چیزی جزئی از فرهنگ گردیده و بر بدنه و نظام خورانده شده است که در این صورت تشویشی وجود ندارد یا وارد بدنه نشده که در این صورت خارج است و اصلاً جزئی از فرهنگ نیست که آن را مشوش بخوانیم. با این نگرش، اصطلاح «فرهنگ مشوش» فهم نادرستی از فرهنگ قلمداد می‌شود.
۵٫ انسان‌پی: فرهنگ انسان‌پی و انسان‌بنیان است. فرهنگ اصولاً مقوله‌ای انسانی است. در برنامه‌ای تلویزیون که درباره‌ی تحقیقی در مورد شیوه‌ی زندگی گروه‌هایی از حیوانات بود، بعضی از رفتارهای آن حیوانات فرهنگ نامیده شد و با اصرار تلاش گردید بعضی از حیوانات هم صاحب فرهنگ‌ معرفی شوند. اما با توجه به اینکه بعضی از حیوانات دو یا سه رفتار را از هم تقلید می‌کنند و می‌آموزند و بعد همان را تکرار می‌کنند، نمی‌توان حیوانات را دارای فرهنگ دانست؛ زیرا چنین مدعایی از فهم ناصواب یا دست‌کم مسامحه‌آمیز فرهنگ حکایت می‌کند. فرهنگ بدون انسان متصور نیست و اصولاً مقوله‌ای کاملاً انسانی است. انسان هم بدون فرهنگ ممکن نیست و نمی‌شود انسان‌هایی باشند که فرهنگ نداشته‌ باشند، مگر آن‌گاه که به صورت فردی زندگی می‌کنند ـ که این حالت استثنایی است. حتی می‌توان گفت کسی که آگاهانه زندگی فردی و جدا از جامعه را برگزیده، در انسان‌بودن دچار کمبود و کاستی است. به عبارت دیگر چنین فردی نه‌تنها فاقد فرهنگ است، بلکه در انسان‌بودن خویش نیز دارای نقص است؛ زیرا انسان اصولاً طبیعت اجتماعی دارد (اجتماعی‌الطبع است) و مفطورالاجتماع است؛ یعنی اصولاً اجتماعی خلق شده است و فطرتی اجتماعی دارد. اگر انسانی به اجتماع تمایل ندارد، در فطرت او مشکلی به وجود آمده و غباری بر فطرت او نشسته است و گویی در انسانیت او نقصی وجود دارد.
بنابراین فرهنگ انسان‌پی است و در عین حال در بستر جامعه پدید می‌آید، زیست می‌کند و تطور پیدا می‌کند و این دو قید با هم منافات ندارند. انسان حتماً اجتماعی‌الطبع است و فرهنگ نیز انسانی و اجتماعی است.
۶٫ جامعه‌زاد: فرهنگ مقوله‌ای اجتماعی است و جوامع بشری زادگاه و زیستگاه آن هستند. بینش، منش، کشش و کنش فردی، فرهنگ نیست. به عبارت روشن‌تر نمی‌توان عادت خاص فردی را فرهنگ آن فرد دانست؛ زیرا فرهنگ مقوله‌ای اجتماعی است.
۷٫ هنجارشده: به معنای‌ آن است که صرف اینکه فرد یا جمعی به یک بینش رسیده باشند و حتی منشی در میان آنها تحقق یا رفتاری از آنها سر بزند، نمی‌توان گفت که این رفتارها فرهنگ است. آن‌گاه اینها فرهنگ شمرده می‌شوند که هنجار عمومی شده باشند و مقبول طبع عام شوند، و تا به این حالت نرسند فرهنگ به شمار نمی‌آید. در نظر گرفتن این قید ـ یعنی هنجارشده ـ برای فرهنگ و مؤلفه‌های آن نشان می‌دهد که تا امری مقبول طبع جمع نشده باشد به فرهنگ بدل نشده است. بر این اساس آموزه‌های دینی تا زمانی که در جامعه‌ای رسوب نکرده و تبدیل به بینش تثبیت‌شده بین افراد آن جامعه نشده باشند، جزئی از فرهنگ نیستند. همچنین برخلاف آنچه تصور می‌شود، مطلق اخلاق جزء فرهنگ نیست، بلکه اخلاق به‌شرط شیء، یعنی به شرط اینکه در وجود یک جامعه هنجار شده و رسوب کرده باشد، جزئی از فرهنگ است؛ رفتارها و گرایش‌ها و دین نیز همین گونه‌اند؛ یعنی هنگامی در دایره‌ی فرهنگ قرار می‌گیرند که در یک جامعه‌ی مشخص، به هنجار و طبع عام تبدیل شده باشند.
۸٫ بطیءالتطور: فرهنگ دیرپا و ماندگار است؛ البته ابدی و ازلی نیست. با آنکه بعضی فرهنگ‌ها به صورت تشکیکی از مناشی خاصی از جمله «فطرت» اخذ می‌شوند، و با اینکه فطرت در قیاس با انسان، ازلی است، و هر آنچه فطری است جزء فرهنگ انسان به شمار نمی‌آید. بنابراین دیرپایی، در این تعریف، با ملاحظه‌ی عمر جوامع برای فرهنگ منظور شده است، نه عمر بشر و انسان بما هو انسان. فرهنگ دیرپاست و از دیگرسو «سخت‌دیگرشونده» است و به سادگی دگرگون نمی‌شود و اگر چیزی فرهنگ شد به سادگی از میان نمی‌رود. عناصر فرهنگ گاه رسوبات قرون هستند که در ذهن، زبان و زندگی افراد جامعه نشسته و متصلب شده‌اند.
۹٫ معناپرداز: از ویژگی‌ها و کارکردهای فرهنگ این است که به ظواهر و مظاهر زندگی و افعال، کنش‌ها، منش‌ها و کشش‌ها معنا می‌دهد، کارها را روا و روان می‌کند و هنگامی که بعضی رفتارها و اعمال جزء فرهنگ می‌شوند، سختی‌های آنها دیده نمی‌شود و دشواری‌هایشان نادیده انگاشته می‌شود و هزینه کردن برای آن‌ها بسیار سهل می‌گردد؛ برای مثال گرچه مراسم عاشورا جزء مناسک دینی ایرانی‌هاست، چون جزئی از فرهنگ‌شان هم به شمار می‌آید، آنها به صورت وجدانی، خودجوش و درون‌جوش برای برگزاری این مراسم به سادگی و سهولت هزینه می‌کنند و سختی‌ها و مشکلاتش را تحمل می‌کنند.
۱۰٫ جهت‌بخش بودن: کارکرد مهم دیگر فرهنگ جهت‌بخشی است. فرهنگ در دو ساحت از حیات انسان جهت‌بخش است: ۱٫ ساحت ذهن و معرفت ۲٫ ساحت زندگی، معیشت و رفتار انسان. فرهنگ خودآگاه و ناخودآگاه و حتی خواه‌ناخواه بر معرفت انسان تأثیر می‌گذارد. پذیرش این موضوع به معنای تأیید دیدگاه‌های نئوکانتی‌ها نیست. نئوکانتی‌ها معتقدند معرفت هر کسی، در چهارچوب فرهنگی که جامعه‌اش دارد شکل می‌گیرد. گزینش دین هم تحت تأثیر همین فرایند و عامل اتفاق می‌افتد. به سخن دیگر فردی که در جامعه‌ای زندگی می‌کند تحت تأثیر فرهنگ حاکم بر آن جامعه، دینی را می‌پذیرد و به آن ایمان می‌آورد. براساس این دیدگاه اگر آن فرد در جامعه‌ای دیگر زندگی می‌کرد، تحت تأثیر فرهنگ مسلط بر آن جامعه، دین دیگری را می‌پذیرفت. از سوی دیگر به نظر آنها چون معرفت تحت تأثیر بسیاری از عوامل شناخته‌شده و ناشناخته و مهارشدنی و نامهارشدنی تکون پیدا می‌کند، دست یافتن به معرفت ناب هرگز ممکن نیست و هیچ‌گاه نمی‌توان به واقعیت امور پی برد.
این مدعا صحیح نیست؛ البته نادرست شمردن آن به معنای متأثر نبودن معرفت از عوامل پیرامعرفتی و پیراشناختی نیست؛ زیرا عناصر و عوامل فرهنگی، به مثابه عوامل معرفتی و غیرمعرفتی مؤثر بر معرفت، در شکل‌گیری معرفت یک جامعه سهیم‌‌اند و انسان در مقام معرفت و معیشت از پیرامون خویش تأثیرپذیر است و در آن نمی‌توان تردید کرد، اما اینکه فرد چه اندازه تأثیر می‌پذیرد و تا چه حد می‌تواند از تأثیرپذیری دوری کند مسئله‌ی دیگر است. مسلم است که تأثیرپذیری از پیرامون در حکم قضیه‌ی موجبه‌ی جزئیه است؛ یعنی گاه بعضی از یافته‌های علمی، نظری و معرفتی آدمی از بعضی عوامل و عناصر پیرامونی متأثراند، ولی این به معنای آن نیست که انسان در وضعیت جبرآلودی در معرفت مجبور است و معرفت تحت اراده‌ی آدم نیست. دست‌یافتن به معرفت ناب و کشف حقایق حتی تحت تأثیر فرهنگ ممکن است.
تأثیرپذیری معرفت آدمی از بعضی از عناصر همواره منفی نیست. برای مثال در حوزه‌ی معرفت دینی چه‌بسا تأثیرپذیری آدمی از پاره‌ای از عوامل در معرفت و فهم دین، به اراده‌ی الهی دیده شده باشد؛ یعنی خداوند متعال به این مسئله توجه نموده است که انسان تحت تأثیر عواملی و در فرایند و چهارچوبی، معرفت را به دست می‌آورد و بنابراین معرفت دینی را در همان چهارچوبی که بر او تحمیل ‌کرده است منتقل می‌کند. به سخن دیگر انسان از محدودیت‌هایی رنج می‌برد و خدا هم دین خود را با توجه به این محدودیت‌ها به او منتقل می‌کند. اگر خداوند بدون لحاظ این محدودیت‌ها و موانع با انسان ارتباط برقرار می‌کرد و آن محدودیت‌ها مانع می‌شدند و اجازه نمی‌دادند پیام الهی به انسان برسد، حکمت، عدالت الهی و رحمت الهی زیر سؤال می‌رفت؛ زیرا این مسئله با حکمت خداوند سازگاری ندارد.
بنابراین حتی در معرفت دینی و دست‌یافتن به فهم دین هم عناصر و عوامل مؤثر و حتی نوع محدود‌کننده‌ها و موانع لحاظ شده است؛ درنتیجه تأثر از موانع، محدودیت‌ها و عناصر و عوامل پیرامونی همواره منفی قلمداد نمی‌شود، وانگهی بعضی از عوامل و عناصر مؤثر، مثبت‌اند. برای مثال ممکن است گفته شود که پیش‌انگاشته‌ها (که نوعاً جزء فرهنگ هستند) یا پیش‌داشته‌ها و پیش‌دانسته‌های آدمی بر فهم آدمی تأثیر می‌گذارند. حال اگر آدمی به اتکای اراده‌ی خود و خودآگاهانه این پیش‌انگاشته‌ها را تصحیح کند، پیش‌دانسته‌ها را درست برگزیند، در دانسته‌های پیشینی خود بازنگری کند و براساس آنها معرفت خود را بنا نماید، مشکلی ایجاد نمی‌شود.
بنابراین اگر عناصر پیرامونی به صورت موجبه‌ی جزئیه در پاره‌ای از معرفت‌های آدمی مؤثرند این به معنای مجبور بودن انسان در کسب معرفت خود نیست، بلکه او باید این تأثیر و تأثر را مدیریت کند؛ زیرا اگر مبانی و پیش‌دانسته‌ها و عواملِ مؤثرِ مثبتِ صحیحی بر معرفت آدمی تأثیر گذارند، مشکلی پدید نمی‌آید. فرهنگ نیز گاه در تکون معرفت تأثیر مثبت دارد. اگر فرهنگ صحیح، سالم و حقیقت‌بنیادی، بر جامعه‌ حاکم باشد و بر معرفت تأثیر گذارد، به معرفت جهت درست می‌دهد. همان‌گونه که گفته شد، تأثیر‌پذیری معرفت از فرهنگ یا هر چیز دیگری (مثلاً پیش‌فرض‌ها و پیش‌یافته‌ها) مطلقاً منفی و زیان‌آور نیست؛ اگر پیش‌یافته‌ها و پیش‌پذیرفته‌ها درست باشند، معرفت درستی به دست می‌آید، اما اگر ناصواب باشند، معرفت ناصواب حاصل می‌شود.
بنابراین جهت‌بخشی فرهنگ به ذهن و معرفت به معنای آزاد نبودن ذهن و دست‌نیافتنی بودن معرفت نیست. سره‌گی و ناسره‌گی معرفت‌ها بسته به سره‌گی و ناسره‌گی و حقیقت‌بنیاد بودن یا نبودن فرهنگ‌هاست. در هر حال این موضوع انکارپذیر نیست که فرهنگ کمابیش بر فهم و معرفت آدمی تأثیر می‌گذارد، اما نه به صورت کلی که انسان مجبور شود و دست‌بسته تحت تأثیر عوامل فرهنگی و غیرمعرفتی مؤثر بر معرفت قرار گیرد.
افزون بر ذهن و معرفت، زندگی انسان‌ها نیز به وسیله‌ی فرهنگ جهت می‌یابد؛ یعنی در بُعد عینی و برونی آدمی نیز فرهنگ همان کارکردی را دارد که در حوزه‌ی ذهن و معرفت از آن برخوردار است به عبارت دیگر فرهنگ‌ها هستند که به زندگی‌های جوامع و افراد سمت‌وسو می‌دهند و سبک زندگی را فرهنگ پدید می‌آورد. افرادی وارد بستر فرهنگی خاصی می‌شوند و سبک زندگی آنها تغییر می‌کند یا فرهنگ مسلط و متجاوزی که می‌خواهد خود را بر ملتی دیگر تحمیل کند، می‌کوشد بر سبک زندگی و معیشت آنها تأثیر گذارد.
ادامه‌ی واژگان در جلسه‌ی بعد بررسی خواهد شد.
پرسش و پاسخ:
آقای ذوعلم: در تعریف مختار به نکات ظریف و دقیقی اشاره شد که در بسیاری از تعاریف به آنها توجه نشده بود. در این عبارت فرهنگ، ناظر به فرهنگ موجود‌‌ ـ نه فرهنگ مطلوب ـ تعریف شد؛ بنابراین جهتِ تعریف، پسینی است. البته به نظر می‌رسد بعضی از عبارات را می‌توان حذف کرد. برای نمونه گفته شد که «فرهنگ متعلق به طیفی از آدمیان است» و چون آدمیان در زمان و زمین خاصی زندگی می‌کنند، می‌توان «بازه‌ی زمانی و بستر زمانی معین» را حذف کرد.
بحث «هویت جمعی و طبیعت ثانوی» نیز که در این تعریف آمد، هم‌پوشانی مفهومی دارد. طبیعت ثانوی ممکن است بیشتر جنبه‌ی فردی پیدا کند که با بحث جمعی‌بودن فرهنگ در تضاد است.
«جامعه‌زاد‌بودن» و «انسان‌پی‌بودن» به یک معنا و «بطی‌ءالتطور ‌بودن» و «معناپردازبودن» از ویژگی‌های فرهنگ هستند، اما آیا لازم است همه‌ی ویژگی‌ها را در تعریف فرهنگ آورد؛ چه بسا ویژگی‌های دیگری وجود داشته باشند که اگر بخواهیم به آنها اشاره کنیم، تعریف بسیار مفصل شود.
نکته‌ی دیگری که جامعیت تعریف را نقض می‌کند این است که بعضی از عناصر و اجزای مسلم فرهنگ، مثل زبان و ادبیات، هنر، معماری، نمادها، ابزارها، ذیل «بینش‌ها»، «منش‌ها»، «کشش‌ها» و «کنش‌ها» قرار نمی‌گیرند و به نظر می‌رسد به گونه‌ای آنها را هم باید در تعریف آورد تا جامعیت آن نقض نشود.
درباره‌ی «کشش‌ها» نیز باید گفت که بخشی از آنها از غرایز ناشی می‌شوند و بخشی دیگر از فطرت، اما شکل و شیوه‌ی تحقق کشش‌ها «فرهنگ» می‌شود. برای مثال ازدواج در نتیجه‌ی کشش جنسی، یعنی کشش مشترک در همه‌ی انسان‌ها و جوامع است، اما شکل بروز و ظهور آن، که آداب و رسوم ازدواج خوانده می‌شود، فرهنگ می‌شود. بنابراین کشش‌ها ذاتاً جزء فرهنگ نیستند، بلکه چگونگی تحقق آنها جزء فرهنگ به شمار می‌آید که همان علایق و سلایق است.
نکته‌ی دیگر آن است که ارزش‌های جامعه، حتی اگر محقق نشده باشند، آیا جزء فرهنگ نیستند؛ برای مثال اگر در جامعه‌ای ایثار و شهادت ارزش تلقی شود، آیا می‌توان گفت که این ارزش را جزء منش می‌دانیم؟
در ترکیب «طیف گسترده»، واژه‌ی «گسترده» بسیار مبهم است. به نظر می‌رسد در تعریف تلاش شد این موضوع نشان داده شود که همه‌ی بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها فرهنگ نیستند و فقط بخشی از آنها جزء فرهنگ به شمار می‌آیند؛ به همین دلیل از واژه‌ی «گسترده» استفاده شد، اما این گسترده‌بودن حد خاصی را ترسیم نمی‌کند و بسا ممکن است تعریف را مبهم کند.
«سازوار» هم به نظر می‌رسد قید فرهنگ فخیم، پیشرفته و متعالی است. آیا در فرهنگ‌های ابتدایی این سازواری لحاظ می‌شود؟ در پس عبارت سازوار باید یک پیش‌فرض وجود داشته باشد که اگر چگونه باشد آن را سازوار می‌دانیم؟ ممکن است تلفیق یک رفتار اخلاقی خیلی زشت با یک نگرش خیلی خوب با هم سازوار نباشند، اما در فرهنگ جامعه‌ای تحقق پیدا کرده باشند؛ برای مثال ممکن است کسانی که نگاه مثبتی نسبت به میهمان دارند، وقتی میهمان وارد می‌شود اول او را کتک بزنند و این عمل را رسم خود بدانند. این رفتار با آن نگرش سازوار نیست، ولی شکل گرفته و جا افتاده است.
از اصطلاح «انسان‌پی‌بودن» نیز می‌توان این را برداشت کرد که فرهنگ انسان‌بنیان است؛ یعنی بنیان‌های فرهنگ را خود انسان‌ها شکل داده‌اند و این با نقد تعاریف گذشته و نیز مناشی فطری و دین وحیانی فرهنگ ـ که فراانسانی هستند ـ سازگار نیست. قید «انسانی» در عبارت «اجتماعی»، که در تعریف برای فرهنگ در نظر گرفته شد، وجود دارد و نیازی به گنجاندن این واژه نیست یا حداقل به آوردن تعبیر دیگری نیاز است. قید «جامعه‌زادبودن» هم به همین صورت است.
آقای جمشیدی: درخصوص «بینش‌ها»، «کنش‌ها»، و «منش‌ها» این پرسش به ذهن می‌رسد که آیا مراد از آنها مطلق این کنش‌ها و منش‌هاست یا الگوهای آنها و درواقع عمل به الگوی آنها؟
در مورد نسبت این تعریف با دین هم باید پرسید آیا اساساً امکان ارائه‌ی تعریف دینی از متن فرهنگ وجود دارد؛ یعنی مفهوم فرهنگ امکان اتصاف به صفات دینی یا غیردینی را دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، این تعریف دینی است یا سکولار؟ مقومات دینی‌بودن این تعریف چیست؛ یعنی چه عناصری دینی‌بودن آن را تضمین می‌کند؟
افزون بر این، تعریف مختار به رشته‌ی علمی یا حوزه‌ی معرفتی خاصی تعلق ندارد و ادبیات این تعریف فقط فلسفی است یا کلامی یا جامعه‌شناختی؟ ممکن است گفته شود که بینارشته‌‌ای بودن یک کمال است یا نقص. در هر حال شاید مشخص نباشد که تعریف به چه حوزه‌ی معرفتی تعلق دارد و به نظر می‌رسد علت آن باشد که اصلاً خود فرهنگ مقوله‌ای بینارشته‌ای است.
در مورد «کشش» نیز باید به ترجیحات فرهنگی اشاره کرد، اما ترجیحات فرهنگی ظاهراً وقتی که تحقق خارجی پیدا می‌کنند جزء فرهنگ به شمار می‌آیند نه پیش از آن؛ برای مثال امیال انسانی را، صرف اینکه میل هستند، شاید نتوان جزء فرهنگ قلمداد کرد.
در نظر نخست شاید تصور شود که صفت «انسان‌پی» برگرفته از مباحث وبر باشد یا شباهتی به آن داشته باشد، حال آنکه این صفت نشان می‌دهد فرهنگ برساخته‌ی انسان است. صفت «جامعه‌زاد» نیز که شبیه ادبیات دورکیم است، فرهنگ را برساخته‌ی جامعه معرفی می‌کند، اما پرسش آن است که انسان‌پی‌بودن و جامعه‌زادبودن چگونه در کنار هم قرار می‌گیرند؟ آیا فرهنگ برساخته‌ی انسان است یا برساخته‌ی جامعه یا در اینجا یک دیالکتیک وجود دارد؛ به این مفهوم که انسان فرهنگ را به وجود می‌آورد و بعد فرهنگ کنش انسان را تعدیل می‌کند، مثل نظریه‌ی ساختاربندی گیدنز و همانند آن؟
قید «هنجارشده» نیز به معنای آن است که مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ در جامعه رایج و شایع هستند. اما به نظر می‌رسد می‌توان این معنا در عبارت «چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از آدمیان» به‌گونه‌ای گنجانده شده است و دیگر نیازی به تکرار آن نیست.
آقای جهرمی: به نظر من باید منظر نقدها مشخص شود؛ آیا نقدهایی که در اینجا مطرح می‌شود، روش‌شناختی، دینی، فلسفی یا معرفت‌شناختی است؟ نکته‌ی دیگر این‌ است که به نظر من، واژگان گنجانده شده در این تعریف هر دو وضع موجود و مطلوب را پوشش می‌دهند؛ یعنی این تعریف هم پسینی است و هم پیشینی.
آقای خزائی: درخصوص عبارت «هنجارشده» این اشکال مطرح است که هنجارشده را چه کسی تشخیص می‌دهد؟ یعنی از کجا می‌‌توان فهمید که بحثی خرده‌فرهنگ است یا هنجار شده؟ آیا قانون و ضابطه‌ی خاصی دارد؟ این در حالی است که فرهنگ پدیده‌ای ملموس و قابل اندازه‌گیری هم نیست.
در مورد «زمان» و «زمین» هم همین بحث مطرح می‌شود؛ آیا منظور از زمین مرز جغرافیایی است؟ اگر پاسخ منفی است، آیا یک شهر مد نظر است یا یک روستا حتی ممکن است در روستا هم مشاهده شود که فرهنگ بالامحله و پایین‌محله با هم متفاوت است، و بنابراین تکلیف این‌گونه مرزبندی‌ها باید در تعریف روشن شود.
آقای پاک‌نهاد: تعریف شما بدون ورود به انواع و اقسام فرهنگی است، درحالی‌که نقدهایی که مطرح می‌شود ناظر به فرهنگ‌های خاص است.
آقای چقماقی: به نظر می‌رسد که هرچه مؤلفه‌ها و اجزای تعریف بیشتر شود، پیچیدگی و ابهام آن افزایش پیدا می‌کند. پرسش من به منظر کارکردگرایی این تعریف بازمی‌گردد؛ برای مثال این تعریف چگونه می‌تواند فلسفه‌های مضاف را پوشش بدهد؛ مثلاً فرهنگ توحیدی، فرهنگ اسلامی، فرهنگ دینی یا عبارت‌هایی مانند فرهنگ عمومی، فرهنگ اقتصادی و…؟
با توجه به تعریف یادشده، در مقام کارکردگرایی، تغییر فرهنگ چگونه امکان‌پذیر می‌شود؟
سؤال: در نظر نخست درست است که «بینش» بر «منش» انسان تأثیرگذار است و منش انسان هم ممکن است بر شدت و ضعف کشش‌های انسان تأثیر گذارد و کنش‌های انسان را تعیین کند؛ یعنی اینکه انسان چه کنش‌هایی از خود بروز ‌دهد، ولی در مراحل بعدی شاید مشخص شود که بین اینها ترتب یک‌سویه نیست، بلکه نوعی دیالکتیک برقرار است؛ یعنی در تک‌تک انسان‌ها، کنش قطعاً بر بینش تأثیر می‌گذارد. دستورات دینی ما هم این نکته را کاملاً تأیید می‌کند. اما این واقعیت که دیالکتیک یادشده در نهایت چگونه هویت انسان را شکل خواهد داد؟ در عالم آخرت معلوم خواهد شد.

جلسه ۰۲۷ فلسفه فرهنگ ۱۴-۴-۱۳۹۱

 

اوصاف و خصائل فرهنگ

تا اینجا درباره‌ی تعریف، و چیستی فرهنگ، که مهم‌ترین مبحث فلسفه‌ی فرهنگ بود، و نیز سازه‌پژوهی فرهنگ، یعنی مؤلفه‌ها و عناصری که فرهنگ را تشکیل می‌دهند، بحث شد. پس از این دو مبحث، آنچه شایان بررسی است «هندسه‌ی فرهنگ» است. در این مبحث از چگونگی چیدمان فرهنگ سخن گفته می‌شود و روشن می‌گردد که آنچه فرهنگ است چگونه بر هم مترتب‌اند و چگونه با هم چینش دارند.
از آنجا که در مبحث سازه‌ی فرهنگ، یعنی همه‌ی عناصر و مقولاتی که فرهنگ را می‌سازند، به علاوه‌ی آنچه به نوعی به فرهنگ منسوب و منتسب هستند، به مبحث هندسه‌ی آن هم اشاره شد، به نظر می‌رسد که نیازی به بررسی مجدد هندسه‌ی فرهنگ نیست، بنابراین در این جلسه مبحث «اوصاف و خصائل فرهنگ» موضوع بررسی قرار می‌گیرد.
فرهنگ اوصاف، خصلت‌ها و ویژگی‌هایی دارد که شناخت آنها از اهمیت بسیاری برخوردار است. بدون چنین شناختی، سخن گفتن از مدیریت‌پذیری و مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی بی‌فایده است؛ زیرا تا این شناخت به دست نیاید نمی‌توان با فرهنگ تعامل برقرار کرد.
در ذیل فصل اوصاف و خصائل فرهنگ، مباحث چیستی‌شناسی اوصاف، تفاوت اوصاف و احکام فرهنگ، بایستگی بحث از اوصاف و ضرورت وصف‌پژوهی فرهنگ، کارکردهای این بحث، (اوصاف فرهنگ چه فوایدی خواهد داشت، و غایت بحث از اوصاف فرهنگ چیست) و طرح و نقد آرا و نظریاتی که درخصوص اوصاف فرهنگ است قرار می‌گیرد!
برای بیان اوصاف و خصائل فرهنگ می‌توان به تعریف مختار رجوع کرد، زیرا همان‌گونه که پیش از این گفته شد، از تعریف باید بتوان بسیاری از مباحث را استنباط کرد. تعریف مختار نیز به‌گونه‌ای مطرح شده که نظریه‌ی فرهنگ و فراتر از آن، فلسفه‌ی فرهنگ دلخواه ما به گونه‌ای در آن منعکس شود و در نتیجه می‌توان عمده‌ی مباحثی که درباره‌ی فرهنگ است و از جمله اوصاف فرهنگ را از آن استنباط کرد. این مسئله نشان‌دهنده‌ی ظرفیت، قابلیت، وسعت و عمق این تعریف است.
تعریف مختار عبارت بود از: «طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌های سازوارشده‌ی انسان‌پیِ جامعه‌زادِ هنجاروشِ دیرزی و معناپرداز و جهت‌بخش ذهن و زندگی آدمیان که چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از انسان‌ها در بازه‌ی زمانی و بستر زمینی معینی صورت بسته باشد». از این تعریف می‌توان عمده‌ی اوصاف و ویژگی‌های فرهنگ را استنباط و استخراج کرد. این اوصاف عبارتند از:
۱٫ طیف‌واره بودن فرهنگ. از اوصاف بسیار مهم فرهنگ این است که یک طیف را تشکیل می‌دهد. به عبارت دیگر مجموعه‌ای از مؤلفه‌ها و عناصر در کنار هم فرهنگ را پدید می‌آورند، اما این طیف‌واره‌بودن و تعبیر به طیف‌وارگی، در متن خود، بعضی از اوصاف خُرد را هم شامل می‌شود؛ از جمله اینکه فرهنگ بسیط نیست، بلکه مرکب است؛ یکپارچه نیست، بلکه چندرویه و چندپاره است. بسیط‌نبودن و چندرویه و چندپاره‌بودن درواقع وصفی است برآمده از طیف‌وارگی فرهنگ.
وصف دیگری که از طیف‌واره‌بودن فرهنگ می‌توان به دست آورد عبارت است از اینکه کلیت فرهنگ چندلایه، چندتویه و طبقه‌طبقه است. خاصیت طیف، رنگین‌کمانی بودن است. رنگین‌کمان از نقطه‌های پررنگ آغاز، و به نقطه‌های بسیار کم‌رنگ منتهی می‌شود. فرهنگ نیز مانند رنگین‌کمان طبقه‌‌طبقه و لایه‌لایه است و به دلیل درهم‌تنیدگی، تودرتو است. مؤلفه‌ها و عناصر تشکیل‌دهنده‌ی فرهنگ هم به نوبه‌ی خود لایه‌لایه و تودرتو هستند؛ یعنی خود فرهنگ از لایه‌های گوناگون بینش، منش، کشش‌ها، کنش‌ها و… که هم‌تراز و موازی، و از یک جنس نیستند تشکیل شده است؛ هریک از این مؤلفه‌ها نیز لایه‌لایه و تودرتو هستند؟ برای مثال مؤلفه‌ی بینش‌ها، که ضلع و ساحتی از فرهنگ را تشکیل می‌دهد، خودْ لایه‌لایه و تودرتو است. مؤلفه‌ی منش، کشش‌ها و علایق و سلائق هم به همین‌گونه‌اند. به سخن دیگر در عین اینکه کلیت فرهنگ چندلایه و چندتویه است، هر ساحت، مؤلفه و ضلع آن نیز لایه‌لایه و تودرتوست.
۲٫ گستردگی و فراگیری فرهنگ (طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها…). فرهنگ همه‌جا حضور دارد و چونان روان در کالبد همه‌ی عرصه‌های حیات انسان حاضر است. این پدیده به دلیل گستردگی و فراگیری، روان‌سان و به شکل مشاع در همه‌ی عرصه‌ها و امور و تمام شئون و مناسبات جامعه رسوخ می‌کند و حضور دارد. همچنین فرهنگ مانند «روان»، به همه چیز معنا و جهت می‌بخشد و رنگ‌ورو می‌دهد و جامعه را زنده نگاه می‌دارد. جامعه‌ی بدون فرهنگ (که نه تصور آن ممکن است و نه تحققش) گویی کالبدی بی‌روح است. به همین دلیل است که بعضی از صاحب‌نظران فرهنگ را روح جامعه تعبیر کرده‌اند.
۳٫ وجه نرم و سخت‌ فرهنگ. فرهنگ هم وجه نرم دارد و هم‌ وجه سخت، منظور از وجه نرم فرهنگ آن بخشی است که جنبه‌ی ذهنی دارد. وجه سخت فرهنگ هم به جنبه‌های عینی آن اشاره می‌کند. فرهنگ از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها تشکیل شده است؛ بینش‌ها کاملاً از جنس ارزش‌های نرم هستند، منش‌ها تا زمانی که در جوارح و اعضای ظاهری انسان بروز نکرده‌اند، جنبه‌ی نرم‌افزاری دارند. کشش‌ها وجه نرم دارند؛ زیرا علایق و سلایق، درونی و درون‌وجودی هستند و با نفس، قلب، روح و عواطف انسان سروکار دارند، اما در عین حال بروز سخت و عینی هم دارند؛ زیرا در عمل و موضع‌گیری‌های انسان آشکار می‌شوند. گرچه کنش‌ها به دو بخش جوارحی و جوانحی تقسیم می‌شوند، عمدتاً وجه سخت و عینی فرهنگ‌اند. انسان هم افعالی درونی و انفسی دارد و هم افعالی برونی و آفاقی. افعال انفسی انسان، افعال جوانحی او هستند. انسان در درون و نفس خود کارهایی انجام می‌دهد و خطورات قلبیه یک فعل است، و گاهی نفس در درون، تصویرسازی می‌کند. این یک فعل است، متنها فعل جوانحی فرهنگ، آن‌گاه که معطوف به فعل جوارحی انسان می‌شود و در جسم و اعضای برونی آدمی ظاهر می‌گردد و در زندگی اجتماعی و در مناسبات فرد با دیگر انسان‌ها ظهور می‌کند، وجه سخت‌ خود را نشان می‌دهد. به این ترتیب از جمله اوصاف و ویژگی‌های فرهنگ آن است که به دو وجه نرم و سخت و ذهنی و عینی تقسیم می‌شود. اندیشمندان دیگر نیز به این وصف اشاره کرده‌اند. از تعریفی که برای فرهنگ بیان شد (تعریف مختار) نیز این وصف استنباط می‌شود.
۴٫ باهم‌تافته‌گی، درهم‌تنیدگی و منظومه‌سان و معجون‌گون بودن فرهنگ. هرچند فرهنگ از مؤلفه‌های متفاوتی تشکیل می‌شود که از جنس هم نیستند، [۱] و اجزا و عناصری که مؤلفه‌های فرهنگ را تشکیل می‌دهند نیز متفاوت‌، متنوع و متکثرند، در کل، این مؤلفه‌ها با هم سازگار و متلائم، و خُورند یکدیگر شده‌ و معجونی منظومه‌وار را پدید آورده‌اند که کاملاً سازوار است. این سازگاری فقط میان مؤلفه‌های فرهنگ نیست، بلکه عناصر تشکیل‌دهنده‌ی هریک از مؤلفه‌ها نیز به رغم تفاوت، با هم کاملاً سازگار هستند؛ بنابراین به رغم تنوع و تکثر مؤلفه‌ها و اجزای فرهنگ، بین آنها سازواری وجود دارد. اگر این چنین سازواری و درهم‌تنیدگی میان اجزای فرهنگ نباشد، فرهنگ رو به سستی می‌نهد و حتی نمی‌توان عنوان واحد فرهنگ را برای مؤلفه‌ها و عناصر متنوع و متکثر آن به کار برد.
کارکردهایی که از فرهنگ انتظار می‌رود، از چنین فرهنگ سستی برنمی‌آید. افزون بر این، اصحاب آن فرهنگ و فرهنگ‌ورانی که از این فرهنگ، پیروی و در فضای آن تنفس و زیست می‌کنند نیز دچار تشویش و بی‌هویتی می‌شوند و عملاً حاشیه‌های چنین فرهنگی با گرانیگاه آن درگیر می‌شود و در تعارض می‌افتد. بنابراین اگر فرهنگ منظومه‌سان و معجون‌گون نشده باشد و عناصر و مؤلفه‌های آن با هم تنیده و در هم تافته نشده باشند، عملاً یک فرهنگِ تمام پدید نمی‌آید و چنین فرهنگی در وضع برزخی و مقطع گذار قرار دارد. فرهنگی که دچار چنین وضع و حالی باشد نمی‌تواند هویت پیدا کند و عنوان واحدی برای آن به کار رود.
اصطلاح «فرهنگ مشوش»، که بعضی از صاحب‌نظران آن را به کار می‌برند و به وسیله‌ی آن بر وجود فرهنگی که مشوش است و میان اجزایش سازواری وجود ندارد تأکید می‌کنند، از ناتوانی پردازندگانش در تشخیص تفاوت مؤلفه‌ها و عناصر یک فرهنگ با عناصری که از فرهنگ‌های دیگر و به شکل تهاجمی به بدنه‌ی آن فرهنگ وارد می‌شوند و در مقام تعارض قرار می‌گیرند حکایت می‌کند.
برخلاف این دیدگاه هر آنچه در یک جامعه وجود دارد جزئی از فرهنگ آن جامعه نیست و در صورت تعارض با اجزای آن فرهنگ، یا طرد خواهد شد یا باید خود را سازگار کند تا در فرهنگ یادشده جذب و هضم شود.
۵ و۶٫ انسان‌پی و جامعه‌زاد بودن فرهنگ. انسان‌پی‌بودن وصف بسیار مهم فرهنگ است. این وصف در فرهنگ، به اندازه‌ای اهمیت دارد که چه بسا بتوان به نوعی با این کلمه از ماهیت فرهنگ سخن گفت. فرهنگ بدون انسان بی‌معناست و نمی‌توان گفت که فرهنگی وجود دارد، اما انسانی وجود ندارد. از سوی دیگر چون انسان، اجتماعی‌الطبع است و اجتماعی زندگی می‌کند، انسان بی‌فرهنگ نیز وجود ندارد. استثنائاً اگر فردی در یک جزیره به تنهایی زندگی کند، می‌توان گفت فرهنگ ندارد، اما این حالت طبیعی نیست. بنابراین هرچند فرهنگ جامعه‌زاد است، انسان نیز بدون اجتماع نمی‌تواند زیست طبیعی داشته باشد و گویی انسانِ تمام نیست. با توجه به این موضوع انسان‌پی بودن هم وصف فرهنگ است، اما در عین حال انسان نیز بدون فرهنگ در خارج، اصولاً نمی‌تواند تحقق پیدا کند.
تأکید بر ویژگی انسان‌پی بودن فرهنگ از آن‌روست که به باور نادرست عده‌ای، بعضی از موجودات و باشندگان جاندار نیز دارای فرهنگ‌اند. اما با کمی دقت می‌توان فهمید که هیچ‌یک از موجودات جز انسان، فرهنگ ندارد؛ زیرا آنچه فرهنگ را می‌سازد و نیز برآیند فرهنگ است، مثل فرهنگ‌نمودها، فرهنگ‌نمون‌ها، فرهنگ‌پی‌ها و فرهنگ‌افزارها، اصولاً در حیات دیگر جانداران، حتی اگر به صورت اجتماعی زندگی کنند، تحقق پیدا نمی‌کند. دیگر جانداران به دلیل فقدان عمده‌ی فرافرهنگ‌ها [۲] ، بن‌فرهنگ‌ها [۳] و فرهنگ‌گرها [۴] ، از فرهنگ بی‌بهره‌اند. درواقع فرافرهنگ، و فرهنگ‌گرها یا همان مناشی و مصادر فرهنگ در زندگی دیگر حیوانات و جانداران اجتماعی حضور ندارند و بنابراین فرهنگ در بین آنها پدید نمی‌آید.
بنابراین گرچه فرهنگ جامعه‌زاد است، جامعه‌زادبودن صرفاً برای ساخت فرهنگ کفایت نمی‌کند؛ یعنی به صرف زیستن مجموعه‌ای از جانداران در کنار هم و به شکل اجتماعی، فرهنگ تولید نمی‌شود. حیوانات بسیاری هستند که با هم زندگی می‌کنند و اجتماعی هستند، ولی فرهنگ ندارند.
اما صرف انسان‌پی‌بودن فرهنگ نیز برای پیدایش آن کافی نیست؛ زیرا اگر اجتماع انسانی تشکل و تکون پیدا نکند، زمینه‌ی پیدایش و تولید فرهنگ فراهم نمی‌شود؛ به همین جهت انسانِ فردی فرهنگ تولید نمی‌کند.
۷٫ هنجاروش بودن فرهنگ. هنجاروشی، وصف مهم فرهنگ است و به همین جهت هم هست که بسیاری از فرهنگ‌پژوهان به این وصف اشاره کرده‌اند. فرهنگِ پذیرفته‌شده در هر جامعه کارکرد عیار و معیار را دارد. به سخن دیگر مشیء و معیشت جوامع و شایایی و ناشایی رفتارها و گفتارهای افراد و گروه‌ها با عیار فرهنگ‌ها و با معیار فرهنگ پذیرفته‌شده سنجیده می‌شود؛ برای مثال اگر در جامعه فردی رفتاری کند یا سخنی بگوید که با فرهنگ مسیطر و مسلط بر آن جامعه سازگاری نداشته باشد، چون گویی خارج از معیار عمل کرده و سخن گفته است، نکوهش و ملامت خواهد شد. وصف هنجاروشی منشأ کارکردهای بسیار مهمی برای فرهنگ است؛ [۵] به همین دلیل این وجه اهمیت بسیاری دارد.
۸٫ پایداری عناصر تشکیل‌دهند‌ه‌ی فرهنگ‌. واژه‌ی «دیرزی و دیرپا» که در متن تعریف گنجانده شده، به پایدار بودن فرهنگ اشاره می‌کنند. درباره‌ی این وصف از فرهنگ در بین فرهنگ‌پژوهان نوعی اجماع وجود دارد.
۹٫ معناپردازی فرهنگ. معناپردازی درواقع به یکی از کارکردهای بسیار مهم فرهنگ اشاره می‌کند. این معناپردازی یک لازمه دارد و آن این است که اگر معناپرداز است، خود نیز از سنخ معناست و عمدتاً در شمار وجوه نرم‌افزاری حیات آدمیان قرار می‌گیرد. بنابراین مشاهده می‌شود که ثقل مؤلفه‌های فرهنگ نرم‌افزاری است، در عین اینکه وجه سخت‌افزاری نیز دارد.
فرهنگ وجه معنوی دارد؛ البته مراد از این معنویت، قدسیت نیست، و مراد ما معنویت قدسی نیست، هرچند فرهنگ‌وران و اصحاب هر فرهنگی برای عناصر فرهنگی خود قداست قائل هستند. حتی اگر جوامعی پیدا شوند که الحادی قلمداد شوند، باز برای عناصر فرهنگی خود قداست قائل‌اند و حاضر نیستند از آن عبور کنند؛ در واقع آنها نیز فرهنگ را خط قرمز می‌دانند. گویی عناصر فرهنگی چون و چرا برنمی‌دارند و نقدپذیر نیستند، گرچه با همین نقدهاست که تحول و تطور در فرهنگ‌ها به وجود می‌آید، در درجه‌ی اول اصحاب فرهنگ با این نقدها مخالفت می‌کنند و حتی آن را تحقیر کشور و ملیت خود می‌دانند.
قداستی که اصحاب یک فرهنگ ناخواسته و ناخودآگاه برای فرهنگ خود قائل‌اند با معنویت دینی و ماورایی تفاوت دارد و به عبارتی قدسی نیست. هرچند هر جامعه‌ای فرهنگ خود را مقدس بیانگارد، مطلق فرهنگ را مقدس نمی‌داند و به همین خاطر فرهنگ‌های دیگر را قبول ندارد و حتی گاهی آنها را تقبیح می‌کنند.
۱۰٫ طبیعت ثانوی طیفی از آدمیان. گویی وجود و وجنات هر آدمی با فرهنگ پذیرفته‌ی او درآمیخته است. لهذا ترک و فعل‌های آدمیان، همگی به نحوی با قبله‌نمایی فرهنگ هم‌آهنگ، هم‌سو و هم‌آواست. گاهی انسان تحت تأثیر فرهنگ فعلی را ترک می‌کند و گاهی تحت تأثیر آن به فعلی روی می‌آورد؛ البته همه‌ی ترک‌ها و فعل‌ها فرهنگی و متأثر از فرهنگ نیست؛ زیرا پاره‌ای از فرافرهنگ‌ها یا بن‌فرهنگ‌ها هم هستند که فرهنگ‌سان‌اند؛ برای مثال، فطرت و دین، که بسیاری از ویژگی‌ها و کارکردهای فرهنگ را دارند، فرهنگ‌سان‌اند.
هر آنچه فرهنگی است و با فرهنگ پذیرفته‌شده‌ی جامعه‌ای سازگار است برای اعضای آن جامعه دلپذیرتر است. وقتی اعضای جامعه‌ هماهنگ با فرهنگ جامعه‌‌‌ی‌ خود عمل می‌کنند و کاری را انجام می‌دهند، گویی این کار را با فطرت خویش انجام می‌دهند، ولی فطرت، طبیعت اولی است و فرهنگ طبیعت ثانوی. تعبیر قرآنی «شاکله»، [۶] شاید با چنین وصفی از فرهنگ منطبق باشد؛ یعنی فرهنگ شاکله‌ی یک جامعه است یا شاکله را می‌سازد البته شاید مطلب دوم دقیق‌تر باشد.
شایان ذکر است که شاکله با فطرت تفاوت دارد. قرآن می‌فرماید هر کسی براساس شاکله‌ی خود رفتار می‌کند و چون رفتارها متفاوت‌اند، شاکله‌ها نیز با هم تفاوت دارند، درحالی‌که فطرت گوناگون نیست و فطرت همه‌ی انسان‌ها یکی است. همین موضوع نشان می‌دهد که شاکله با فطرت تفاوت دارد.
۱۱٫ هویت جمعی طیفی از انسان‌ها. درخصوص وصف قبلی گفته شد که فرهنگ چونان طبیعت ثانوی است، اما درباره‌ی این وصف نباید گفت فرهنگ چونان هویت است؛ زیرا فرهنگ، خودْ هویت است و فرهنگ هویت یک جامعه را تشکیل می‌دهد. جامعه‌ی فاقد فرهنگ، اگر ممکن باشد، فاقد هویت جمعی است. برای مثال اگر روزی جامعه‌ای در مقطع گذار از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر و در یک نقطه‌ی برزخی باشد، ممکن است بتوان گفت که این جامعه فاقد یک فرهنگ معین است و دچار نوعی تشویش هویتی است. در آنجا عملاً آدمی و جامعه فاقد هویت یا چندهویتی می‌شود و چندهویتی نیز مساوی است با بی‌هویتی. چون در هویت «وحدت» و «تفرد» نهفته است و در آن تعین لازم است، اما چندهویتی تعین نیست.
۱۲٫ تاریخ‌وربودن فرهنگ. به رغم دیرپایی و برخورداری فرهنگ از مناشی و مصادر پایدار و دیرنده‌ای چونان فطرت و دین، که ازلی و ابدی هستند و هرگز تغییر نمی‌پذیرند و خلائی در عناصری از این دست در حیات انسان ممکن نیست، ازآنجاکه این مناشی وقتی در درون فرهنگ تزریق می‌شوند، و در کنار دیگر مناشی، که بخش‌های دیگر فرهنگ را می‌سازند، با هم مجموعه‌ای را پدید می‌آورند، متطور و درنتیجه تاریخ‌پذیر و تاریخ‌ور می‌گردند؛ بنابراین یکی از اوصاف فرهنگ تاریخ‌ور بودن آن است.
۱۳٫ اقلیم‌ور بودن فرهنگ. گرچه فرهنگ جهانی می‌تواند اتفاق افتد و ما در عهد فرج در انتظار فرهنگ جهانی هستیم، زمانی این فرهنگ شکل می‌گیرد که مناشی، مبادی و مبانی جهانی پیدا کند؛ مثل دین و فطرت. اگر روزی در حیات بشر، فرهنگی ظهور کرد که همه از دین و فطرت اخذ شده و از خصائل ذاتی انسان سرچشمه گرفته باشد، این فرهنگ می‌تواند جهانی باشد. به این ترتیب فرهنگ جهانی متصور است و شکل‌گیری آن انتظار می‌رود، ولی چون تاکنون در حیات بشر همه‌ی مبادی و مناشی که فرهنگ‌ها را می‌سازند جهانی نیستند. اتفاق نیافتاده است.
فرهنگ عملاً اقلیم‌ور قلمداد ‌می‌شود. در تعریف مختار هم گفته شد که هر فرهنگی در بستر زمینی معینی صورت می‌بندد، پس اقلیمی است.
۱۴٫ آیین‌ور و قاعده‌مند بودن فرهنگ. پاره‌ای از مصادر و مناشی و مبادی فرهنگ تحت تأثیر اراده‌ی آدمی قرار می‌گیرند، و چون مناشی، مبادی، مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ نوعاً شناخته هستند، ـ یعنی می‌توان فهمید که چه چیزهایی فرهنگ‌اند ـ فرهنگ آیین‌ور و قاعده‌مند نیز است؛ برای مثال، علم، فناوری، حکومت و تقنین، که فرهنگ‌ساز هستند، دستاورد انسانی به شمار می‌آیند و از اراده‌ی او سرچشمه می‌گیرند؛ بنابراین می‌توان آن مبادی و مبادی و نیز مؤلفه‌ها و عناصر خود فرهنگ را شناخت، و در چهارچوب قواعدی در آنها اعمال اراده و تصرف کرد.
از کارکردهای قاعده‌مند بودن فرهنگ، مهندسی، مدیریت‌پذیر و استخدام‌شدنی بودن فرهنگ است. به عبارت دیگر فرهنگ را می‌توان مهندسی، بازسازی، نوسازی و متحول نمود، به استخدام درآورد و به وسیله‌ی آن دیگر امور را مهندسی کرد. به این ترتیب هم مهندسی فرهنگ ممکن است و هم مهندسی فرهنگی.
۱۵٫ مبادی مشترک فرهنگ‌ها. در عین برخورداری فرهنگ‌ها از عناصر ثابتِ همه‌گیر، اشتراکات بینافرهنگی نیز بین آنها وجود دارد. این اشتراکات فرهنگی نشان می‌دهد که پاره‌ای از عناصر موجود در انواع فرهنگ‌های بشری در عالم، از یک جنس هستند و همین هم دلیل بر آن است که فرهنگ‌ها مبادی مشترکی دارند؛ برای نمونه همواره در همه‌ی فرهنگ‌ها، فطرت سهمی دارد و پاره‌هایی از همه‌ی فرهنگ‌ها را می‌سازد.
به رغم وجود عناصرِ ثابتِ همه‌گیر و مشترکات جهان‌شمول‌ در فرهنگ‌ها، چون عناصر غیرفراگیر و غیرثابت نیز در همه‌ی فرهنگ‌ها وجود دارد، و عرضیات هم بخشی از فرهنگ‌ها را تشکیل می‌دهد [۷] و فرهنگ‌ها اختصاصات خود را دارند، بر هم تبدیل می‌شوند. بنابراین فرهنگ باوجود ثبات، دیرزی‌‌بودن و پایداری، تطورپذیر نیز است.
 
جمع‌بندی:
در این جلسه به بیشتر ویژگی‌ها و اوصاف فرهنگ اشاره شد، اما ممکن است با تأمل بیشتر این فهرست طولانی‌تر هم شود. البته در اینجا تلاش شد از تعریف مختار استفاده شود و وصف‌پژوهی و ویژگی‌شناسی فرهنگ براساس آن بیان گردد، ولی ممکن است افراد دیگر براساس تعریف خودشان بعضی از این ویژگی‌ها را نپذیرند یا ویژگی‌هایی را به آن بیفزایند.
افزون بر این، اوصاف و ویژگی‌های فرهنگ شبه‌استقرایی است؛ زیرا فرهنگ وجود حقیقی ندارد و از مقولات بسیطِ مطلقاً حقیقی و از امور حقیقیه نیست. با توجه به همین موضوع، امکان آنکه با تأمل بیشتر اوصاف دیگری هم کشف کرد، و بر این فهرست افزود فراهم است.
البته در همین حوزه دیدگاه‌ها متفاوت است که می‌توان آنها را به نقد گذاشت یا منطقی را برای طبقه‌بندی اوصاف فرهنگ پیشنهاد داد.
درخصوص برآیند وصف‌پژوهی فرهنگ و کارکردهایی که اوصاف فرهنگ دارد می‌توان بحث‌ مفصلی کرد، اما چون بناست از این مباحث سریع بگذاریم، وارد این مباحث نخواهیم شد.

 


[۱] . بینش یک مسئله است و کنش مسئله‌ای دیگر و از این‌رو جنس هم نیستند. هرچند کنش برساخته از منش و بینش است، «عمل» و «اندیشه» دو موضوع جدا از هم به شمار می‌آیند.
[۲] . فرافرهنگ آن چیزی است که فرهنگ را می‌سازد، اما تحت تأثیر فرهنگ قرار نمی‌گیرد؛ مثل فطرت.
[۳] . عواملی هستند که فرهنگ را می‌سازند، اما خود نیز ممکن است از فرهنگ متأثر شوند؛ مانند علم
[۴] . منظور عوامل انسانی فرهنگ، همانند نخبگان و حکام هستندکه فرهنگ‌ها را می‌سازند.
[۵] . یکی از پیامدها و پیاوردها و کارکردهای وصف‌پژوهی فرهنگ این است که ما با شناخت اوصاف فرهنگ می‌توانیم کارکردهای آن را نیز بشناسیم و فرهنگ را به کار بگیریم؛ برای مثال اگر بدانیم فرهنگ هنجاروش است، آن‌گاه در امر فرهنگ اهتمام می‌کنیم. فرهنگ اگر بد شد و فرهنگ مطلوب و ارزشی و الهی نبود، می‌تواند به معنایی دیگر ضدفرهنگ و ضدانسانی به شمار آید.
[۶] . «کل یعمل علی شاکلته»
[۷] . در گذشته گفتیم که فرهنگ‌ها از دو بخش ذاتیات و عرضیات تشکیل می‌شوند.

جلسه ۰۲۶ فلسفه فرهنگ ۳۱-۳-۱۳۹۱

 

مؤلفه‌ها و ابعاد و اضلاع فرهنگ از منظر اندیشمندان

در تعاریفی که تا اینجا بررسی شده است به شکل‌های متفاوت درباره‌ی مؤلفه‌ها، ساحات، ابعاد و اضلاع فرهنگ بحث شده است.
امام خمینی(ره) فرهنگ را هویت جامعه می‌داند و استاد مطهری آن را روح جامعه می‌انگارد. این دو نگرش نشان می‌دهد که در نظر این دو اندیشمندِ معاصر ایران، «فرهنگ» بسیط و تک‌ساحتی است. البته می‌توان گفت این تعابیر توصیفی از کارکرد یا ماهیت کلان فرهنگ است. برخلاف این نگرش، علامه‌ی جعفری فرهنگ را دوساحتی انگاشته و از قطبِ ذاتیِ درونی و «ذهنیت‌»های فرهنگ و قطب عینی، خارجی و محسوس، که مراد از آن «رفتار»ها است، سخن گفته است. استاد مصباح فرهنگ را در یک تلقی دوساحتی (باورها و ارزش‌ها)، و در تلقی دیگر، سه ساحتی انگاشته است. رهبری معظم انقلاب نیز از تعبیر «روح جامعه» برای توصیف فرهنگ استفاده کرده‌اند.
در میان غربی‌ها نیز دورکیم «اعتقادات» و «احساسات»‌ را دو ساحت و دو ضلع فرهنگ قلمداد کرده است. ماکس وبر بر «ایده‌های ارزشی» تأکید کرده که اگر براساس ظاهر این تعبیر درباره‌ی نظریه‌ی فرهنگ وبر داوری شود، باید گفت که او فرهنگ را تک‌ساحتی ‌انگاشته است. پارسونز، احکام ارزشی و الگوهای مربوط به رفتار را ساحات فرهنگ قلمداد کرده، بنابراین در نظر او فرهنگ دوساحتی و دوضلعی است. گی روشه از، شیوه‌های تفکر، احساس و عمل سخن گفته و فرهنگ را سه‌ضلعی دانسته است.
در کنار این تفاوتِ دیدگاه درباره‌ی ساحات فرهنگ، با توجه به تعاریف بیان‌شده از فرهنگ، به‌ویژه آن دسته از تعاریفی که براساس مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ، سازه‌بینانه و سازه‌انگارانه تعریف کرده‌‌اند، تعداد این عناصر از منظر فرهنگ‌پژوهان و جامعه‌شناسان فرهنگ، افزون بر چهل مورد است. [۱]
این تنوع آرا، مسئله‌ی تفکیک مؤلفه‌ها از یکدیگر، تفکیک عناصر، که اجزای مؤلفه‌ها هستند، از مؤلفه‌ها، تفکیک عناصر از یکدیگر، تفکیک سطوح و لایه‌ها و دامنه‌ی عناصر ـ که با تنوع و تکثر فراوانی که دارند لایه‌ی سوم فرهنگ قلمداد می‌شوند ـ از یکدیگر، تجزیه‌ی ذاتیات هر فرهنگ ـ که مشترکات بین فرهنگ‌ها و مقوم آنها هستند و با وجود آنها فرهنگ، فرهنگ می‌شود ـ از غیرذاتیات (عرضیات) آن ـ که هویت فرهنگ را می‌سازند و تغییریافتنی و تبدیل‌پذیر هستند و بود و نبود و تبدیل آنها به ماهیت فرهنگ‌ آسیبی نمی‌زند ـ تشخیص حاق و گوهر و گرانیگاه اصلی فرهنگ از حاشیه و صدف و دامنه‌ی آن و نیز تفکیک درون‌فرهنگ‌ها از پیرافرهنگ‌ها را بسیار دشوار می‌سازد؛ بنابراین، ضرورت در نظر گرفتن روش‌هایی فنی و دقیق برای تفکیک این عناصرِ مختلف از هم احساس می‌شود. با توجه به همین ضرورت، در جلسه‌ی پیش چهار شیوه پیشنهاد شد.
اگر تمام تعاریفی که تا به حال مطرح شده است یک به یک براساس این چهار شیوه بررسی شود، به زمان بسیاری نیاز خواهد بود که از ظرفیت این سلسله نشست‌ها خارج است؛ بنابراین با توجه به روش‌هایی که پیشنهاد شده است به اجمال این دیدگاه‌ها بررسی می‌شود.
تعریف فرهنگ از نگاه شورای عالی انقلاب فرهنگی
فرهنگ «نظام‌واره‌ای است از باورها و مفروضات، ارزش‌ها، آداب و الگوهای رفتاریِ ریشه‌دارِ دیرپا و نمادها و مصنوعات که ادراکات، رفتار و مناسبات جامعه را جهت و شکل می‌دهد و هویت آن را می‌سازد». [۲]
ارزیابی و نقد تعریف
۱٫ در این تعریف یک اشکال اساسی معرفت‌شناسی مشاهده می‌شود و آن پذیرش نسبیت معرفت به صورت آشکار است. در تعریف آمده است: «فرهنگ نظام‌واره‌ای است از باورها و مفروضات اساسی، ارزش‌ها، آداب و الگوهای رفتاری ریشه‌دار و دیرپا و نمادها و مصنوعات که ادراکات، رفتار و مناسبات جامعه را جهت و شکل می‌دهد»؛ یعنی ادراکات، رفتار و مناسبات جامعه به‌طور کامل تحت تأثیر فرهنگ شکل می‌گیرد. این موضوع که فرهنگ بر رفتار، تفکر و معرفت تأثیر می‌گذارد پذیرفته است، اما چنین تعبیری را نمی‌توان تأکید کرد. به سخن دیگر تأثیر فی‌الجمله و به صورت قضیه‌ی موجبه‌ی جزئیه‌ی فرهنگ پذیرفته است،‌ اما تأثیر بالجمله و به صورت قضیه‌ی موجبه‌ی کلیه که همه‌ی ادراکات، رفتار و مناسبات، و علم و عمل جامعه را شکل دهد، موضوع پذیرفته‌شده‌ای نیست. پذیرش چنین تأثیری برای فرهنگ به معنای تأیید «نسبیت معرفت» است. چون فرهنگ‌ها متحول هستند و فرهنگ در هر جامعه، معرفتی خاص را اقتضا می‌کند، عملاً همه‌ی معرفت‌ها و حتی معرفت دینی تحت تأثیر فرهنگ آن جامعه شکل می‌گیرند که این همان «پلورالیسم معرفتی» و نسبیت در معرفت است؛ موضوعی که نزد ما پذیرفته شده نیست.
۲٫ در این تعریف به‌نوعی «جبریت فرهنگی» تن داده شده است، زیرا براساس آن، فرهنگ است که تفکر، علم، معرفت و مناسبات اجتماعی ما را شکل می‌دهد و تکون می‌بخشد و هر فردی در هر جامعه‌ای که متولد شد و زیست، طبعاً ادراکات آن جامعه را خواهد پذیرفت، معرفت مسیطر و مسلط بر آن جامعه را خواهد داشت، هم‌رفتار آن جامعه خواهد شد و به مناسبات حاکم و مسلط بر آن جامعه تن ‌درخواهد داد. درواقع عامل فرهنگ، آدمی را به نوعی تفکر، عمل و رفتار مجبور می‌کند. [۳]
۳٫ اگر بناست مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ در تعریف گنجانده شود، باید گفت این تعریف ناقص است؛ زیرا در آن به همه‌ی مؤلفه‌ها اشاره نشده است و فقط دو مؤلفه از چهار مؤلفه، یعنی باورها و مفروضات اساسی، پیش‌فرض‌های نظری و آنچه به حوزه‌ی رفتار و کنش مربوط می‌شود، مطرح شده است. آنچه در این میان از قلم افتاده اضلاع دیگر فرهنگ، یعنی منش‌ها و خلق‌وخوی موجود و شکل‌گرفته و تکون‌یافته در یک جامعه و نیز موضوع علایق و سلایق و کشش‌هاست.
شایان ذکر است که این اشکال از دید ما بر همه‌ی‌ تعاریف وارد است؛ چون در نظر ما فرهنگ، چهارضلعی و چهارساحتی است، حال آنکه در تعاریف دیگر، فرهنگ تک‌ساحتی، دوساحتی یا سه‌ساحتی در نظر گرفته شد. نکته‌ی دیگر آن است که حتی دوگانه‌انگاران فرهنگ نیز یکسان نیندیشیده‌اند، و بعضی از آنها بینش و منش، و بعضی دیگر بینش و کنش و چه بسا کشش‌ها و گرایش‌ها را مؤلفه‌های فرهنگ انگاشته‌اند.
۴٫ بعضی چیزها در این تعریف و تعاریف دیگر، از زاویه‌ی مؤلفه‌شناسی و جزءشناسی فرهنگ، مؤلفه انگاشته شده‌اند، درحالی‌که مؤلفه نیستند. این موارد یا مطلقاً جزء فرهنگ نیستند یا آنکه فرافرهنگ و پیرافرهنگ‌اند و خارج از ذات فرهنگ. برای مثال مصنوعات، که در تعریف شورای عالی انقلاب فرهنگی مولفه‌ی فرهنگ شمرده شده‌اند، فرهنگ نیستند، بلکه مجالی فرهنگ‌اند؛ البته فرهنگ هر جامعه‌ای در صنایع و مصنوعات آن جلوه‌گر می‌شود، اما خود مصنوعات جزء فرهنگ نیستند. بعضی دیگر هم اگر جزء فرهنگ هستند، مؤلفه نیستند، بلکه اجزا و عناصر تشکیل‌دهنده‌ی مؤلفه‌ها هستند. برای مثال اگر آداب در زمر‌ه‌ی فرهنگ قلمداد شود از اجزای فرهنگ و زیرمجموعه‌ی کنش‌هاست؛ زیرا اعضای جامعه با هم به رعایت یک سلسله آداب، عادت دارند و آداب در عمل و رفتار بروز می‌کند.
در تعریف شورای عالی انقلاب فرهنگی، باورها و مفروضات، که یکی از ساحات اصلی فرهنگ قلمداد می‌شود، در کنار آداب قرار گرفته است، درحالی‌که آداب در عرض باورها و مفروضات نیست، بلکه جزئی‌تر است و بخشی از یکی از ساحات فرهنگ قلمداد می‌شود. [۴]
۵٫ از جمله اشکالاتی که بر بسیاری از تعاریف وارد است و در تعریف شورای عالی انقلاب فرهنگی هم مشاهده می‌شود، این است که واژگان معادل در کنار هم قرار گرفته‌اند و گویی دو مؤلفه، یا یکی مؤلفه و دیگری جزئی از آن قلمداد شده است؛ برای مثال در همین تعبیر، باورها و مفروضات اساسی کنار هم قرار گرفته است. آشکار نیست که چه تفاوتی میان باورها و مفروضات اساسی وجود دارد؟! مفروضات اساسی همان پیش‌انگاره‌ها و پیش‌فرض‌ها، یا معادل باورها یا جزئی از آن هستند. پیش‌باورهایی که آدمی دارد نوعی باورداشت است که احیاناً معادل همان باور است؛ چون قیدی هم ندارد و همه‌ی مفروضات اساسی و همه‌ی باورها و پیش‌انگاره‌ها را دربر می‌گیرد. نمونه‌ی دیگر واژگان همانند «ریشه‌دار» و «دیرپا» هستند که در این تعریف در کنار هم آمده‌اند، اما یک معنا دارند. ریشه‌دار همان دیرپاست، مگر اینکه ریشه‌دار به معنای اصیل، که دارای مبناست، در نظر گرفته شود که بعید است چنین چیزی در تصور پیشنهاددهندگان این تعریف بوده باشد. به نظر می‌رسد کلمه‌ی ریشه‌دار به معنای پایدار که معادل دیرپاست به کار رفته است. درنتیجه در این تعاریف پاره‌ای از کلمات آمده‌اند که ظاهراً مؤلفه‌ها یا عناصر مستقل از دیگر مؤلفه‌ها و عناصر انگاشته می‌شوند، ولی درواقع برابرنهاد و معادل کلمات دیگری هستند که در همان تعریف به کار رفته‌اند و بار معنایی جدیدی القا نمی‌کنند.
نقدهای کلی تعاریف دیگر
در طبقه‌بندی مؤلفه‌ها در تعابیر دیگر، اشکالات دیگری هم وجود دارد که شایان ذکر است:
۱٫ در مجموع، واژگان به‌کاررفته در بسیاری از تعاریف دچار اجمال و بلکه ابهام است. در بسیاری از این تعاریف که از زبان‌های دیگر به زبان فارسی برگردانده شده است، تحت تأثیر ذهنیت مترجمان، واژگان معادل به کار رفته است و خواننده نمی‌داند معنای واقعیِ تعابیر و واژگانی که از فرهنگ و مؤلفه‌های آن در مجموعه‌ی آرای متکثر اندیشمندان جهانی در میان ملل متفاوت و به زبان‌های گوناگون به کار رفته‌اند چیست. این ابهام زمانی چند برابر می‌شود که در این تعریف‌ها به شرح واژگانی که در تعریف آمده‌اند اقدام نشده باشد؛ درنتیجه بسیاری از تعاریف فرهنگ و تعابیر مربوط به مؤلفه‌های آن از اجمال و ابهام رنج می‌برد و این امر عیارسنجی و داوری درباره‌ی میزان دقت و درستی نظریات و تعابیر را بسیار دشوار می‌کند.
۲٫ در بسیاری از تعاریف فرهنگ، مؤلفه‌ها کمتر مقید به قید و مشروط به شرط مشخصی شده‌اند که با لحاظ کردن آن، جزء فرهنگ شوند؛ برای مثال «دین»، «باور»، «اخلاق» یا حتی «افعال و رفتارها»، که اجزای فرهنگ قلمداد می‌شوند، به صورت علی‌الاطلاق جزء فرهنگ انگاشته شده‌اند. همان‌گونه که پیش از این بارها گفته شده است، نه تنها دین، بلکه هر مقوله‌ی دیگری علی‌الاطلاق جزء فرهنگ نیست، بلکه چنانچه به صورت هنجار و عادت و رفتار دائمی، فراگیر و پایدار درآمده باشد جزء فرهنگ است؛ یعنی اگر آنچه‌ را اوصاف فرهنگ قلمداد می‌شود، واجد شد، فرهنگ می‌شود. بهترین روش برای اینکه بتوانیم تشخیص دهیم چه چیزی جزء فرهنگ است و چه چیزی جزء فرهنگ نیست، این بود که ببینیم عناصری که فرهنگ انگاشته می‌شوند، شروط فرهنگ‌انگاشتگی را دارند؟ یا خیر. صفاتی مثل جامعه‌زادبودن، هنجاروشی، سخت‌دیگرشوندگی، معناپردازی، جهت‌بخش زندگی آدمیان بودن، صفات و کارکردهای فرهنگ و مؤلفه‌های آن است. هرآنچه این ویژگی‌ها را احراز کند جزء فرهنگ می‌شود و هرآنچه فاقد این اوصاف باشد جزء فرهنگ قلمداد نمی‌شود.
درنتیجه مقوله‌ای مثل «توحید» در فرهنگ دینی و در حوزه‌ی بینش، کلان‌ارزش و ابرارزش است، اگر این توحید چونان روحی در بدنه‌ی بینش یک جامعه سریان و جریان پیدا کند، به فرهنگ تبدیل می‌شود، اما اگر توحید وارد شده باشد و بحث فنی، برهانی و فلسفی هم شده باشد و خواص جامعه آن را پذیرفته باشند، با این حال هنوز به هنجار تبدیل نشده باشد، و در ذهن اعضای جامعه رسوب نکرده و جهت‌بخش ذهن و زندگی آنان نشده باشد، هنوز جزء فرهنگ آن جامعه نیست.
بنابراین تعاریفی که فرهنگ را عبارت از دین، اخلاق، ارزش‌ها و عناصر دیگر، بدانند تعاریف دقیقی نیستند؛ زیرا در آنها به اوصافی که این عناصر باید احراز کنند تا جزء فرهنگ ‌شوند. اشاره‌ای نشده است. به این ترتیب این اشکال بر نوعِ تعاریف و نظریاتی که در زمینه‌ی مؤلفه‌شناسی و جزءشناسی فرهنگ مطرح شده‌اند، وارد است که گاهی بین عناصری که بالقوه می‌توانند به فرهنگ تبدیل شوند و عناصری که اکنون و بالفعل جزء فرهنگ‌اند، تفاوت نگذاشته‌ و آنها را درهم آمیخته‌‌اند؛ هرچند ممکن است بعضی از این مقولات به گرانیگاه یک فرهنگ تبدیل شوند.
اصولاً در هر فرهنگی افزون بر پوسته، حاشیه، صدف و دامنه، عناصری وجود دارند که گرانیگاه، حاق، گوهر و ذات ساحات فرهنگی را تشکیل می‌دهند؛ برای مثال در فرهنگ اسلامی «توحید» گوهر، گرانیگاه، حاق و محور بینش است و ساحت بینش را تشکیل می‌دهد، کما اینکه در حوزه‌ی منش و خلق‌وخوی هم «عدل اخلاقی»، گوهر و گرانیگاه منش فرهنگ اسلامی شمرده می‌شود، چنان‌که در حوزه‌ی «کنش»، «عمل صالح» گرانیگاه و گوهر است و در حوزه‌ی «کشش» گرایش‌ها و خوش‌آمدها و بدآمدهای فطری گوهر حوزه‌ی کشش‌ها و علایق و سلایق به شمار می‌آید. ما از این عناصر به گوهر یا گرانیگاه یا «ابرارزش‌ها» تعبیر می‌کنیم که باقی عناصر و اجزا به شکلی از آنها متأثر می‌شوند.
پاسخ به پرسش‌های جلسه‌ی گذشته
۱٫ اگر ما جهان‌بینی را منشأ و مبنای فرهنگ اخذ کنیم و سپس مجموعه‌ی اجزا و عناصر را به صورت درختی به عنوان دامنه‌ی جهان‌بینی فهرست کنیم، در این صورت به اجزای فرهنگ دست می‌یابیم و فهرست بلندی از آن ترتیب می‌دهیم.
پاسخ: جهان‌بینی متعلق به حوز‌ه‌ی بینش است و ضلع بینش در فرهنگ، مشتمل بر جهان‌بینی پذیرفته و فراگیری است که اعضای جامعه آن‌را پذیرفته‌اند و علاقه‌مند آن هستند؛ بنابراین فقط یک ضلع از فرهنگ با جهان‌بینی درگیر است. جهان‌بینی اخلاق را دربر نمی‌گیرد، گرچه اخلاق به شکلی بر جهان‌بینی مبتنی است. جهان‌بینی لزوماً شامل کشش‌ها، علایق و سلایق نمی‌شود، هرچند علایق و سلایق متأثر از آن جهان‌بینی است که افراد جامعه پذیرفته‌اند. همچنین جهان‌بینی همه‌ی رفتار و کنش آدمی را در بر نمی‌گیرد، گو اینکه رفتارها به شکلی از جهان‌بینی متأثر است؛ لهذا با این معیار نمی‌توان به همه‌ی اجزا و مؤلفه‌های فرهنگ دست یافت.
۲٫ در کنار چهار روشی که برای شناخت مؤلفه‌ها و اجزای فرهنگ پیشنهاد شد، می‌توان از روش پنجمی هم سخن گفت و آن عبارت است از اینکه به شیوه‌ی میدانی و از رهگذر مصداق‌شناسی به اجزای فرهنگ دست پیدا کنیم؛ به این صورت که بگوییم فرهنگ یک نوع است و سراغ انواع فرهنگ‌ها به عنوان مصادیق آن نوع برویم که در جوامع گوناگون وجود دارند. سپس ببینیم آیا بین مجموعه‌ی فرهنگ‌ها جامع مشترکی وجود دارد که همه‌ی فرهنگ‌ها آن‌را دارا باشند، سپس بگوییم آن جامع مشترک، همان مؤلفه‌ها هستند یا اینکه آن‌را به جزء و کل و یا کلی، جزئی تقسیم کنیم و سپس بگوییم بخشی از آنها مؤلفه‌ها هستند و بخشی دیگر عناصرند و به این ترتیب با این شیوه‌ می‌توان به کشف مؤلفه‌ها و عناصر دست پیدا کنیم.
پاسخ: این پیشنهاد خوبی است و درواقع رویه‌ی دیگر یکی از روش‌هایی است که در جلسه‌ی قبل پیشنهاد داده شد. در جلسه‌ی قبل، در مقام اثبات و معرفت گفته شد که می‌توان تعاریف گوناگون را کنار هم قرار داد تا مشخص شود در مجموعه‌ی تعاریف چه مقوله‌‌هایی به عنوان مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ آمده‌اند، سپس می‌توان از آنها مشترک‌گیری کرد و مؤلفه‌ها و عناصری را که در مجموعه‌ی تعاریف حضور دارند، مؤلفه‌ها و عناصر ذاتی فرهنگ و مقومات آن در نظر گرفت. در این میان می‌توان مقوله‌هایی را که به شکل محدود در بعضی از تعاریف، مؤلفه یا عنصر فرهنگ شمرده شده‌اند، از فهرست مؤلفه‌ها خارج کرد. البته باید این مسئله را در نظر گرفت که چون حتی نمی‌توان به اجماع فی‌الجمله بین تعاریف و دیدگاه‌های فرهنگ‌پژوهان دست یافت، چه بسا این روش کارآیی لازم را نداشته باشد.
در شیوه‌ی پیشنهادی آقای جمشیدی، به جای توجه به مقام معرفت و اثبات، به مقام ثبوت و واقع نظر شده است. در این شیوه فرهنگ‌های گوناگون در جوامع متفاوت مطالعه می‌شود تا مشخص شود چه مقوله‌هایی در همه‌ی فرهنگ‌ها وجود دارند؛ یعنی مشترکات فرهنگ‌های گوناگون هستند. با این روش جامع مشترکی به دست می‌آید که می‌توان آن را در بردارنده‌ی مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ دانست. این شیوه‌ی خوبی است، گرچه ممکن است بر آن هم بتوان ایراد وارد کرد که پیش از آنکه قواعد، قراردادها، قرائن و اوصاف و قیودی پیشاپیش برای فرهنگ‌انگاشتگی در نظر گرفته نشود، نمی‌توان آن عناصر را در فرهنگ‌های گوناگون مطالعه کرد و اگر در زمینه‌ی قواعد و قرائن و شروط و ضوابط فرهنگ‌انگاشتگی، ادله‌ی محکمی وجود نداشته باشد، ممکن است عده‌ای فرهنگ جوامعِ موضوعِ مطالعه را دارای عناصر بدانند که با نظر عده‌ی دیگر تفاوت داشته باشد.
مکمل این روش آن است که مقدمه‌ی دیگری هم در نظر گرفته شود و فارغ از مصدایق، نخست ویژگی‌های عناصر و مؤلفه‌‌هایی که می‌توانند فرهنگ قلمداد شوند تعریف و پذیرفته شوند. پس از آن می‌توان به سراغ مصادیق رفت و آنها را براساس این قواعد و قیود تشخیص داد. البته در این حالت این پرسش همچنان بی‌پاسخ است که چگونه می‌توان مؤلفه‌ها را از عناصر تفکیک کرد. در صورتی که ملاکی برای این تفکیک در دست نباشد، بسیاری از آنچه در جوامع وجود دارند مؤلفه‌ی فرهنگ انگاشته می‌شوند و در نتیجه دوباره همان مشکلی که در مقام نظر پیش آمد در مقام عمل هم پیش می‌آید.
در مقام نظر به مجموعه‌ی تعاریف مراجعه شد و ۴۴ مقوله در مجموع این تعاریف، به عنوان مؤلفه‌ها و اجزای فرهنگ تلقی شدند، اما نمی‌توان تشخیص داد که کدام‌یک از آنها مؤلفه‌ها و ساحت فرهنگ، کدام‌یک عنصر و جزء هستند و کدام‌یک دامنه و سطوح این عناصرند؟ بنابراین برای تفکیک لایه‌های فرهنگ ـ یعنی مؤلفه‌ها از عناصر، عناصر از دامنه و سطوح ـ باید روش‌شناسی کرد، اما این روش میدانی و مصداق‌شناختی ملاکی برای تشخیص چگونگی تفکیک به‌دست نمی‌دهد. بنابراین افزون بر روشی برای تشخیص درون‌فرهنگ‌ها از غیرفرهنگ‌ها و پیرافرهنگ‌ها، به روش‌هایی برای تجزیه، تفکیک و طبقه‌بندی مقولات درون فرهنگی هم نیاز است. در گام نخست و برای تفکیک درون‌فرهنگ‌ها از غیرفرهنگ‌ها، باید قیود و قرائن و شروط و شرایط فرهنگ‌انگاشتگی مقولات فرهنگی مشخص گردد، سپس ویژگی‌های سه لایه‌ی فرهنگ (مؤلفه‌ها، عناصر و دامنه) تعریف شود. پس از این مرحله است که می‌توان از روش پیشنهادی آقای جمشیدی استفاده کرد و به سراغ مطالعه‌ی جوامع و فرهنگ‌ آنها رفت و در حین مصداق‌شناسی، طبقه‌بندی یادشده را انجام داد؛ یعنی در مواجهه با فرهنگ‌ها تعداد ساحات مشترک آنها را مشخص کرد، سپس، عناصر خاص این چهار ساحت را که در همه‌ی فرهنگ‌ها مشاهده می‌شود معین نمود و در گام آخر فهرستی از آنچه در هر فرهنگی، سطوح، اجزا و مؤلفه‌های آن را تشکیل می‌دهند به دست داد.
آقای جمشیدی از قاعده‌ی دیگری هم سخن گفته بودند که نه به عنوان روش، بلکه همچون چهارچوبی می‌توان از آن استفاده کرد. براساس این چهارچوب، فرهنگ و غیرفرهنگ از هم تفکیک می‌شوند یا به تعبیری مشخص می‌گردد که فرهنگ چیست و جز فرهنگ چیست؛ زیرا اگر چیستی فرهنگ و غیرفرهنگ مشخص شود می‌توان فرهنگ را از غیرفرهنگ تفکیک نمود.
در پاسخ به این پیشنهاد باید گفت که در صورت دنبال کردن این قاعده به نوعی دچار دور می‌شویم؛ زیرا پیش از تشخیص اینکه چه چیزی فرهنگ است باید بدانیم که چه چیزی فرهنگ است و چه چیزی فرهنگ نیست، مگر اینکه بخواهیم بین مقام ثبوت و اثبات تفکیک کنیم؛ یعنی در مقام اثبات و معرفت اولاً تعاریفی را پیشنهاد دهیم و هرآنچه‌ را جزء فرهنگ است تعریف کنیم؛ به علاوه تعریفی از آنچه فرهنگ نیست و احیاناً پیرافرهنگ است به دست دهیم، سپس براساس این تعاریف وارد متن شویم و موارد را تجزیه کنیم. اگر مراد آقای جمشیدی این موضوع باشد، چنین شیوه‌ای به شیوه‌های قبلی بازمی‌گردد و متکی بر تعاریف و مصداق‌شناسی است و مطلب جدیدی به دست نمی‌دهد.
پرسش و پاسخ:
سؤال: درباره‌ی موضوعاتی که در این جلسه بیان شد چند نکته را شایان ذکر می‌دانم:
۱٫ تعاریفی که در این جلسات بررسی شد تعاریف کلاسیک هستند، اما تعاریفی که در دوره‌ی اخیر توجه ساختارگراها و پست‌مدرن‌ها، به‌ویژه در زمینه‌ی قوم‌شناسی و مردم‌شناسی را به خود جلب کرده است، اساساً از جنس مبانی و مبادی مطرح شده در این جلسه نیستند. تعبیری از مقام معظم رهبری موجود است با این مضمون که «فرهنگ حقیقتاً مثل هواست». گیدنز نیز، که یکی از نظریه‌پردازان مهم مردم‌شناسی به شمار می‌آید، می‌گوید: «فرهنگ تارهای عنکبوتی است که آدمیان دور خود بافته‌اند و در آن زندگی می‌کنند». اگر به این تعابیر توجه شود، شاید اساساً نگاهی از جنس اینکه فرهنگ یک‌ساحتی، دوساحتی و سه‌ساحتی است محل اشکال نباشد و اساساً اصل مبدأ حرکت ما زیر سؤال رود. مهم‌تر از آن این است اگر مثلاً تعریف استاد مطهری از فرهنگ به معنای یک‌ساحتی‌بودن و تک‌بعدی‌بودن فرهنگ است، موقعی که شهید مطهری می‌گوید «فرهنگ روح جامعه است» فقط به همین وجه توجه دارد؟
بنابراین تعاریف کلاسیکی که بررسی شده‌اند باید با تعاریف جدیدتر بازآرایی و ارزیابی شوند. افزون بر این، در بعضی از این تعاریف اساساً به این موضوع که فرهنگ ساحت یا مؤلفه دارد توجه نشده است.
۲٫ در نقد تعریف شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره‌ی فرهنگ، اشکال کردید که مصنوعات جزء فرهنگ قلمداد شده است، اما شاید از سه زاویه بتوان بر این دیدگاه اشکال وارد کرد؛ در نوع تعاریفی که ارائه می‌شود مصنوعات کاملاً جزء فرهنگ در نظر گرفته می‌شوند. افزون بر این، اگر مصنوعات جزء فرهنگ به شمار نیایند، نزدیک به نود سال نظریه‌پردازی فرهنگی باید دور ریخته شود. نکته‌ی مهم‌تر آن است که شما می‌گویید اینها مجاری فرهنگ هستند و نگاهی ابزاری به مصنوعات وجود دارد، درحالی‌که مصنوعات دارای ذات هستند و هنگامی که در‌باره‌ی پدیده‌هایی مثل سینما یا تلویزیون سخن می‌‌گوییم انگار ذات‌گرایانه هستند و کاملاً وجود دارند و ملموس‌اند. در تعاریف متأخر از فرهنگ عامه هم حتی وسایل ارتباطی و حمل و نقل هم جزء فرهنگ قلمداد می‌شود؛ یعنی فرهنگ تا این حد گسترده است.
۳٫ شما می‌فرمایید در هر جامعه‌ای فرهنگی وجود دارد و آن فرهنگ ممکن است تغییر کند، اما تعریف شورای عالی انقلاب فرهنگی را به دلیل تن‌دادن به جبریت فرهنگی نقد می‌کنید؛ چون می‌گوید هر کسی در جامعه‌ی خود مناسب با فرهنگ حاکم بر آن جامعه حرکت می‌‌کند؛ درواقع شما تعریف شورا را منفی تلقی می‌کنید، اما در تعریف اول که «هر جامعه‌ای فرهنگ خود را دارد» را مثبت می‌دانید؛ یعنی از یک جهت این عامل را در نقد تعریف شورا به کار بردید، اما در اشکال دوم آن‌را به صورت مثبت مطرح کردید.
آقای نادری: خیلی از مشکلاتی که در بحث فرهنگ وجود دارد از این موضوع سرچشمه می‌گیرد که درک درستی از عناصر و اجزا وجود ندارد. بنابراین بهتر است در این جلسات درباره‌ی این موضوع بحث شود، نباید زود از آن گذر کرد.
بحث مؤلفه‌ها، عناصر و لایه‌ها را نمی‌توان بدون توجه به اینکه اول باید تفاوت بین اینها را مشخص کرد و موارد اصلی را از موارد غیراصلی جدا نمود رها کرد. اگر بخواهیم به شکل یک‌جا و کلی از مولفه‌ها سخن بگوییم، دچار مشکل خواهد شد.
۱٫ درباره‌ی تعریف شورای عالی انقلاب فرهنگی از فرهنگ سه نکته شایان ذکر است: به نظر من اگر به جای عبارت «مفروضات» از «بنیان‌ها» استفاده می‌شد مناسب‌تر بود. البته بنیان‌ها نوعی مفروضات هستند، اما نه همه‌ی مفروضات. من فکر می‌کنم کسی که این تعریف را مطرح کرده منظورش از مفروضات اساسی، یک تفکر و دستگاه شناختی است که در سطح جامعه به مفروضات جهان‌بینی بازمی‌گردد.
۲٫ در پلورالیسم معرفتی نکته‌ی ظریفی وجود دارد؛ ما زمانی از فرهنگ موجود صحبت می‌کنیم، یعنی آنچه واقع شده است و زمانی دیگر از فرهنگ مطلوب. در فرهنگی که الان واقع شده است، در همه جا می‌بینیم که تفکر افراد تحت تأثیر باورها قرار دارد. فردی که در خانواده‌ی مسیحی یا مسلمان به دنیا می‌آید باورهای مشخص پیدا می‌کند که با باورهای افراد‌ زاده شده در خانواده‌های غیرمسیحی یا غیرمسلمان تفاوت دارد، اما ظرافتی در اینجا هست که باید به آن توجه کرد؛ درست است هر فرهنگی متأثر از جهان‌بینی و یا جهان‌بینی‌های مسلط است، از جایگاه پیش‌ران‌ها نباید غفلت کرد. من فکر می‌کنم نظر استاد رشاد این است که فیلسوفان و صاحبان اندیشه متأثر از فرهنگ روزگار نیستند و ممکن است پانصد سال از فرهنگ خودشان هم جلوتر باشند. در تعریفی که ما از فرهنگ بیان می‌کنیم همیشه نوابغ از فرهنگ مسلط جدا هستند، کما اینکه پیامبران و دانشمندان جدا بودند؛ بنابراین منظور، توده‌ها هستند؛ در فرهنگ باید گستردگی‌ها در نظر گرفته شود و بر اشخاص و افراد تأکید نشود.
۳٫ درباره‌ی بحث عناصر عینی و ذهنی فرهنگ باید گفت که ما اگر به مقوله‌ی فرهنگ و تمدن توجه کنیم و بخواهیم ارتباط بین فرهنگ و تمدن را بیان کنیم، گروه گسترده‌ای از مقولات عینی در پیش روی ما قرار می‌گیرد. درست است که فرهنگ از ذهنی‌ترین لایه‌ها آغاز می‌شود، ولی در همان فرهنگ با لایه‌های عینی‌تر مواجه می‌شویم. حالا در اینجا اگر ما می‌خواهیم دنبال تمدن‌سازی برویم، باید به بخش‌هایی که در فرهنگ ما بیشتر عینیت پیدا می‌کند توجه کنیم. البته آبشخور همه‌ی اینها فرهنگ ذهنی است.
۴٫ در بحث نقش جهان‌بینی به نظر می‌رسد که پیشنهاد آقای بنیانیان باید جدی‌تر بررسی شود، اما جدا شدن اخلاق از جهان‌بینی به این معنا نیست که همه‌ی جهان‌بینی‌ها، جهان‌بینی دین هستند. شاید تصور ما جدایی اخلاق از دین یا فلسفه باشد. جهان‌بینی‌ها می‌توانند متفاوت باشند، ما جهان‌بینی اسطوره‌ای، فلسفی و دینی داریم. حتی جهان‌بینی شیعی که در میان شیعیان به وجود آمده است یکسان نیست و افراد از این نظر با هم متفاوت‌ هستند. کمیت و کیفیتِ برداشتی که بنده از خدا دارم با برداشتی که امام از خدا دارند کاملاً متفاوت است؛ بنابراین، این جهان‌بینی نمود متفاوتی پیدا می‌کند، ولی در عین حال ما یکتاپرست هستیم، و به خلافت بلافصل حضرت امیر(ع) اعتقاد داریم. این اشتراکات یک سلسله باورها، ارزش‌ها، مراسم و … را تولید می‌کند.
۵٫ پیشنهاد آقای جمشیدی که اشتراکات فرهنگی را در نظر بگیریم، این اشکال را به وجود می‌آورد که ما اولاً فرهنگ‌های موجود را در نظر می‌گیریم و خود را از تاریخ جدا کرده‌ایم. ممکن است ما با فرهنگی مواجه شویم که هیچ اشتراکی با فرهنگ اسطوره‌ای سه هزار سال پیش نداشته باشد.
آقای سعادتی: ژیگل درباره‌ی اینکه مصنوعات جزء فرهنگ هستند یا خیر، مطلب خوبی را مطرح کرده است. او کاسه‌های توالت را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده که کاسه‌های توالت در فرانسه به یک شکل است و در آلمان به شکل دیگر. نمی‌توان گفت کاسه‌توالت جزء فرهنگ است و مثلاً گفته شود که کاسه‌ توالت متناسب با بینش مردم فرانسه به این شکل درآمده است؛ آنها زندگی را به گونه‌ای دیده و توالت را متناسب با آن درست کرده‌اند. ژیگل هم معتقد است که مصنوعات نمی‌توانند جزء فرهنگ باشند.
استاد رشاد: آنچه مرتبط و منتسب به فرهنگ‌ است و فرهنگی به شمار می‌آید با آنچه فرهنگ را تشکیل می‌دهد تفاوت دارد. درواقع در بحث از فرهنگ باید پدیده‌ی تشکیل‌دهنده‌ی فرهنگ را از پدیده‌ی فرهنگی تفکیک کرد. حتی اگر عقیده بر این باشد که هیچ چیز غیرفرهنگی در عالم وجود ندارد، باز به این معنا نیست که هرآنچه در عالم هست فرهنگ است، بلکه آنها به گونه‌ای متأثر از فرهنگ هستند یا بر فرهنگ تأثیر می‌گذارند.
من در تفکیک و تجزیه‌ها، به بسیاری از مقولات اشاره کردم که هرکدام جای خاص خود را دارد. آنچه فرهنگ را تشکیل می‌دهد به سه لایه تقسیم شد، البته ممکن است با بررسی دقیق‌تر بتوان رتبه‌بندی دقیق‌تری در نظر گرفت. ما می‌گوییم «مؤلفه»، با آنچه که «مؤلفه»‌ را پدید می‌آورد ـ یعنی عناصر ـ تفاوت دارد و خُردتر است و تازه این خردها هم (عناصر) دامنه‌ی وسیع و مصادیق فراوانی دارند.
در فرهنگ، مؤلفه، عنصر و دامنه‌ی عنصر و در عین حال یک حاقّ و گوهر و یک حاشیه و صدف وجود دارد. گوهرها هستند که نوع فرهنگ را مشخص می‌کنند. حاق، گوهر و گرانیگاه حوزه‌ی بینش در فرهنگ اسلامی «توحید» است، اما در فرهنگ سکولار چنین نیست. حوزه‌ی اخلاق در فرهنگ اسلامی درست است که در توحید باز هم حضور دارد، ولی گرانیگاه آن «عدل اخلاقی»‌ است.
همان‌گونه که پیش از این گفته شد، پیرافرهنگ‌ها هم به شش گروه تقسیم شدند. هدف از این تقسیم‌بندی نشان دادن این موضوع است که نباید همه‌ی پدیده‌های مرتبط با فرهنگ را جزء فرهنگ دانست، بعضی از این‌ پدیده‌ها جزء فرهنگ هستند، بعضی دیگر فرافرهنگ‌اند و فرهنگ را می‌سازند و بعضی دیگر درعین اینکه فرهنگ را می‌سازند از آن نیز متأثر می‌شوند؛ برای نمونه کلیت دین فرهنگ را می‌سازد، اما معرفت دینی، هم فرهنگ‌ساز است و هم از فرهنگ متأثر می‌شود. برخلاف این باور رایج در عالم مسیحیت که دین مسیحیت منسوب به مسیح است و خود دین مسیح نیست، به اعتقاد ما دین متأثر از فرهنگ نیست. پدیده‌هایی هم هستند که یکسویه از فرهنگ تأثیر می‌پذیرند. این پدیده‌ها برخلاف مقوله‌هایی مانند دین، که فقط مؤثر و تأثیرگذار بر فرهنگ هستند، رفتار و اعمال است. مشکل اساسی فرهنگ‌پژوهان در حوزه‌ی مؤلفه‌شناسی، خلط این پدیده‌هاست، به گونه‌ای که هرآنچه را بوی فرهنگ می‌دهد و نسبتی با فرهنگ دارد جزء فرهنگ می‌دانند.
این اشکال مطرح شد که تعاریف بررسی شده، تعاریف ساختارگرایانه و کلاسیک بوده‌اند. این اشکال ممکن است درست باشد، بر این اساس که ما اصلاً پریشان‌گویی‌های پساساختارگرایی و پسامدرن را محل تأمل نمی‌دانیم. سخنان آنها همگی فرار از حرف دقیق‌زدن و بیان تعریف دقیق است. همان‌گونه که ابن‌سینا گفته است، نمی‌توان تعریف دقیقی از مقولات به دست داد، اما این بهانه‌ای برای پریشان‌گویی نیست. با وجود اینکه اصل این رویکردها در نزد ما محل تأمل است، باید با توجه به آنها بحث کرد.
درباره‌ی اینکه گفته شد اگر کسی فرهنگ را روح جامعه یا اکسیژن و هوا بداند، به معنای آن است که فرهنگ را تک‌ساحتی می‌انگارد، عرض می‌کنم، این به شرطی است که آنها را بحث از ساحت و مؤلفه قلمداد کنیم، اما ممکن است این‌گونه نباشد؛ یعنی فردی که فرهنگ را روح جامعه یا اکسیژن و محیط نافیزیکی می‌داند، با تشبیه و متکی به مهم‌ترین کارکرد فرهنگ، درباره‌ی این موضوع سخن می‌گوید و بنا ندارد به مؤلفه‌های فرهنگ اشاره کند. اکسیژن پدیده‌ای فیزیکی است و جزئی از فرهنگ نیست. حتی بعضی از بزرگان همانند استاد مطهری، که چنین تعابیری درباره‌ی فرهنگ بیان کرده‌‌اند در مقام تعریف نبوده‌اند. تعبیری که از مقام معظم رهبری نقل شده، دربردارنده‌ی تعریف فرهنگ و اجزای آن از نگاه ایشان نیست؛ ایشان در تعابیر مختلف از مؤلفه‌ها و اجزای فرهنگ سخن گفته‌اند. البته انتظار نیست امام(ره) و حضرت آقا درصدد تعریف کلاسیک و منطقی فرهنگ بوده باشند، و چون آنها درصدد تعریف فرهنگ نبوده‌اند نمی‌توان درصدد نقد و ارزیابی دیدگاه‌شان برآمد. امام و رهبری و امثال این بزرگان که در سخنرانی عمومی یا دیدار از جایی بیاناتی را مطرح می‌کنند، همواره درصدد بحث نظری و تعریف مقوله‌ای خاص نیستند. بنابراین با اینکه جناب آقای جمشیدی مطالب امام(ره) و مقام معظم رهبری را هم در فهرست ارزیابی تعاریف فرهنگ قرارداده بودند، به دلیل همین موضوع از بحث درباره‌ی آنها صرف نظر کردم.
البته استاد مطهری، چون مدیری سیاسی نبوده‌اند و در مقام نظریه‌پرداز سخن ‌گفته‌اند، از این قضیه مستثنا هستند.
در عین حال این حرف درست است که بعضی تشبیهات و تعابیر کلی درباره‌ی بعضی از مقولات و از جمله فرهنگ، نه می‌تواند تعریف قلمداد شود و نه اینکه درصدد بازگفتن مؤلفه‌های آن مقوله باشد و به همین دلیل نمی‌توان چندان روی آن تکیه کرد.
اما درباره‌ی این نکته که مصنوعات دارای ذات هستند و اصحاب فرهنگ‌پژوهی هم آنها را در زمره‌ی فرهنگ دانسته‌اند، باید بگویم که من منکر ذات صنایع نیستم؛ به باور من عقاید، سلایق و اخلاق مردم و حتی شرایط اقلیمی در هویت صنعت هر جامعه‌‌ای حضور پیدا کند، و بنابراین مصنوعات پدیدآمده در بستر یک فرهنگ با مصنوعات پدیدآمده در بستر فرهنگ دیگر کاملاً تفاوت دارند، ولی این نکته به معنای آن نیست که مصنوعات جزء فرهنگ است، بلکه حداکثر چیزی که از این مسئله اثبات می‌شود متأثر بودن مصنوعات از فرهنگ است، البته این پدیده‌ها بر فرهنگ نیز تأثیر می‌گذارند به عبارتی تکنولوژی، صنایع و فناوری هم از فرهنگ متأثراند و هم فرهنگ‌سازند. مصنوعات ممکن است جزء تمدن باشند و ما نباید بین فرهنگ و تمدن خلط کنیم.
اینکه مصنوعات متفاوت هستند و مصنوعات هم دارای جوهر، گوهر و ذات هستند و حتی تفاوت ذاتی بین صنایع دو ملت و دو فرهنگ وجود دارد، هیچ‌یک اثبات نمی‌کند که صنایع جزء فرهنگ است و حداکثر چیزی که اثبات می‌شود این است که مصنوعات متأثر از فرهنگ است. کما اینکه اگر دیگران مصنوعات را جزء فرهنگ دانسته‌اند، دلیل بر این نمی‌شود که ما هم آن را یکی از اجزای فرهنگ قلمداد کنیم. ما مقلد مشهورات نیستیم، بلکه خود را جزء صاحب‌نظران قلمداد می‌کنیم و با جرئت هم باید نظر خود را مطرح کنیم. نقد و نقض ما صرفاً ادعا نیست، بلکه با دلیل نشان داده می‌شود که آنها فرهنگ و پیرافرهنگ را با هم خلط کرده و هرآنچه را وجه فرهنگی دارد، جزء فرهنگ انگاشته‌اند. اشکال ما به این تعاریف مبنا دارد، اما اگر مبنای ما اشکال دارد باید نقد شود و دقیق نبودن آن اثبات گردد.

 


[۱] . در جلسه‌ی گذشته به این چهل مورد اشاره شد.
[۲] . در اینجا این تعریف که به تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز رسیده است، به وسیله‌ی چهار شیوه‌ی یادشده بررسی می‌شود؛ البته این تعریف در فهرست تعاریفی که تا به حال ارزیابی شده قرار نداشته است. این تعریف از زاویه‌ی عنصرشناسی و جزءشناسی فرهنگ ارزیابی می‌شود و سپس نسبت به مجموعه‌ی این عناصری که اجزای فرهنگ قلمداد شده‌اند به شکل کلی نظر داده خواهد شد.
[۳] . دو اشکال نخست گرچه به مبحث مؤلفه‌ها ارتباطی ندارد به دلیل اهمیتشان در اینجا بیان شده‌اند.
[۴] . این اشکال در دیگر تعاریف هم مشاهده می‌شود؛ در این تعاریف بسیاری از موارد خُرد در کنار موارد کلان، که ساحات و اضلاع اصلی فرهنگ را تشکیل می‌دهند، ذکر شده‌اند.

جلسه ۰۲۴ فلسفه فرهنگ ۱۷-۳-۱۳۹۱

 

نقدهای وارد بر تعریف مختار

براساس تعریف مختار، فرهنگ عبارت است از: «طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌های سازوارِ جامعه‌زادِ هنجارشده‌ی بطیءالتطورِ معناپرداز و جهت‌بخش ذهن و زندگی آدمیان که چونان طبیعت ثانوی و هویت جمعی طیفی از انسان‌ها در بازه‌ی زمانی و بستر زمینی معینی صورت بسته باشد».
در جلسات پیش نقدهایی بر این تعریف وارد شد که بعضی از آنها صورت مکتوب داشت. در این جلسه بناست به بعضی از این نقدها اشاره و پاسخ آنها داده شود.
۱٫ آیا صفت «گسترده» برای «طیف» به این معنا خواهد بود که اگر مجموعه‌ای از بینش، منش، کشش و کنشِ محدود، ولو به صورت طیف، اما غیرگسترده، در جایی فراهم بود، فرهنگ تلقی نمی‌شود؟
پاسخ: صفت «گسترده» برای طیف آمد، زیرا گردآمدن صرفِ مجموعه‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها، حتی اندک و در حد نمونه‌ای از نوعی بینش، منش، کشش و کنش، درخور اطلاق فرهنگ مطلق نیست. بحث ما درباره‌ی فرهنگ مطلق است و نه فرهنگ‌های مضاف یا فرهنگ‌های موصوف. ممکن است مجموعه‌ی خُرد و محدودی از مؤلفه‌ها یا عناصر فرهنگی که در جایی تبلور و تجلی کرده است، فرهنگ نام گیرد؛ مثل فرهنگ‌های موصوف و فرهنگ‌های مضاف. برای نمونه فرهنگ یک قوم، فرهنگ غیرمطلق، خُرده‌فرهنگ یا مضاف و موصوف است. فرهنگ مطلق لزوماً از طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها تشکیل می‌شود، ولی اگر محدود و معدودی از مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ، مثلاً در میان قوم یا گروهی اجتماعی یا حتی در حرفه‌ای خاص تکون و تبلور پیدا کند، گر‌چه به آن نیز فرهنگ می‌گویند، فرهنگ‌ مطلق به شمار نمی‌آید.
۲٫ در توضیحات گفته شد، بین مؤلفه‌ها، ترابطی طولی برقرار است و تأثیر و تأثر به صورت طولی است، اما آیا این گفته به معنای تأثیر و تأثر یک‌سویه‌ی بین مؤلفه‌ها است و صرفاً بینش‌ها بر منش‌ها و منش‌ها بر کشش‌ها و کشش‌ها بر کنش‌ها تأثیر می‌گذارند، یا آنکه گاه تأثیر و تأثر دوسویه است؟
پاسخ: تأثیر و تأثر دوسویه است، ولی در تعریف، به جریان غالب ترابطِ تأثیرگذار بین مؤلفه‌ها اشاره شده است؛ یعنی غلبه با تأثیر بینش‌ها بر منش‌ها و این دو بر کشش‌ها و هر سه بر کنش‌هاست. با این حال بینش، گاه از منش تأثیر می‌پذیرد، ولی تأثیر آن بسیار کم است و در مقایسه‌ی تأثیر این دو (بینش بر منش و منش بر بینش) سهم تأثیر چشمگیرتر از آن «بینش» است. بنابراین در اینجا از جریان غالب تأثیر و تأثر ـ تأثیر طولی و یکسویه از بینش‌ها به سایر مؤلفه‌ها ـ سخن گفته شد، اما می‌توان در شرح این تعریف به تأثیر دوسویه و حتی معکوس مؤلفه‌ها و عناصر هم اشاره کرد.
۳٫ در تعریف، فرهنگ طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها به شمار آمد و خود بینش‌ها، خود منش‌ها، خود کشش‌ها و خود کنش‌ها، فرهنگ انگاشته‌ شد، اما بعضی از مشاهیر و سرشناسان جامعه‌شناسی و فرهنگ‌شناسی، عنصر «الگو» را وارد مؤلفه‌های فرهنگ کرده‌اند تا بگویند که الگوهای بینشی، رفتاری و منشی، جزء فرهنگ هستند و در واقع الگوها فرهنگ هستند و خود این موارد فرهنگ نیستند. برای نمونه پارسونز به الگوانگاری فرهنگ معتقد است و در نظر او گویی فرهنگ چونان داربستی است که شاخه‌های درخت (اندیشه و عمل) بر این داربست می‌پیچند و بر محور این داربست شکل می‌یابند. درواقع این داربست (فرهنگ) به سایر عناصر و پدیده‌های اجتماعی نظم می‌دهد. اگر فرهنگ نبود، شاخه‌های درخت ممکن بود به شکل مجموعه‌ای توده‌وار، درهم‌ریخته، پریشان و افشان درآید. بنابراین بهتر است که بگوییم فرهنگ الگوست و نه خود بینش‌ها، منش‌ها و کنش‌ها. در معارف دینی ما هم دو مبحث «سیر» و «سیره» به‌گونه‌ای نمایان‌کننده‌ی همین موضوع است؛ سیر فعل است به معنای رفتن، و سیره گونه‌ی خاصی از رفتن. برای مثال اینکه پیامبر(ص) جامه‌ی فقرا را به تن می‌کردند، فعل پیامبر بود، اما همین فعل (سیر) از یک سیره سرچشمه می‌گرفت که عبارت بود از ساده‌زیستی.
پاسخ: اولاً الگوانگاری و ایفای نقش الگو در همه‌ی مؤلفه‌های فرهنگ متصور نیست؛ برای مثال نمی‌توان گفت که «بینش» الگو است، و صفت و کارکرد الگووارگی را به همه‌ی مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ نمی‌توان نسبت داد؛ ثانیاً الگووارگی فقط قسمتی از کارکردهای بخش‌های سخت فرهنگ است و بخش‌های نرم فرهنگ (مثل بینش) نمی‌توانند الگو تصور شوند. نگاه، نگرش و جهان‌بینی، بخشی از فرهنگ یک جامعه است، و از جمله کارکردهای بخش‌های سخت، مانند «کنش»، که مؤلفه‌ی فرهنگ قلمداد می‌شود، ایفای نقش الگوانگارانه است. در واقع حالت الگویی از جمله کارکردهای کنش‌هاست، ولی تمام کارکرد آنها نیست و بنابراین نمی‌توان مؤلفه‌های فرهنگ را به یکی از کارکردها ـ یعنی ایفای نقش الگوبودن ـ محدود کرد.
مباحث «سیر»، که به فعل اطلاق می‌شود، و «سیره»، که گونه‌ی خاصی از سیر است، در ادبیات دینی ما نیست، بلکه تعبیری لغوی است و در واژه‌های دیگر هم همین رابطه وجود دارد؛ برای نمونه «جَلْسه» با «جِلْسه» همین تفاوت را دارد؛ جَلْسه به معنای نشستن است، اما جِلسه به نوع خاصی از نشستن اشاره می‌کند‌‌؛ بنابراین «جَلَسْتُ جِلْسَتَاً»، به معنای«طور خاصی نشستن» است. این تفاوت لغوی جنبه‌ی فرهنگی و دینی ندارد. اگر این تفاوت جنبه‌ی دینی نیز داشت، اثبات نمی‌کرد که فرهنگ الگو است.
۴٫ بعضی مقوله‌ها برای مردم جامعه‌ای ارزش است، حتی اگر در بیرون عملاً محقق نشده باشد و رعایت هم نشود، آیا این مقوله‌ها جزء فرهنگ‌اند؟ اگر «ارزش‌انگاری» جزء فرهنگ قلمداد ‌می‌شود، چرا در تعریف به ارزش‌ها اشاره نشد و فقط به بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها اشاره شد؟ اگر ارزش‌ها آن‌گاه جزء فرهنگ انگاشته می‌شوند که تحقق خارجی پیدا کنند، در یک جامعه تجلی یابند و افراد آن جامعه در عمل و رفتار‌شان به آن توجه، و آن‌را رعایت کنند، چرا برای «امیال» این قید لحاظ نگردید؟ امیال (کشش‌ها) هم حالت نفسانی و درونی دارند، اما چرا آنها را جزء فرهنگ دانستیم، ولی «ارزش‌ها» را درصورت تحقق در بیرون جزء فرهنگ نمی‌دانیم؟
پاسخ: اولاً باید دید مراد از «ارزش‌ها» چیست. اگر مراد از آن، عناصر اخلاقی باشد ـ که معمولاً هم همین‌گونه است و به خوی‌ها، خصائل و خلقیات بهنجارشده ارزش گفته می‌شود ـ پس همان «منش‌« است و چیزی جدای از آن نیست، اما گاه ارزش‌ها به آن چیزی گفته می‌شود که محل تجلی ارزش‌هاست؛ یعنی ارزشمندها (اشیا و اعمالی که ارزشمند هستند)؛ برای مثال نوع پوشاک با ویژگی خاصی باارزش است و یک جامعه به آن رغبت دارد، یا بعضی از مناسک در جوامع گوناگون، به عنوان اعمال ارزشمند انجام می‌شوند؛ همچنین شیء همانند طلا از رغبتی عقلایی برخوردار است، یعنی همه‌ی بشریت به آن رغبت دارند و همین رغبت هم مایه‌ی قیمت طلاست (این ارزش عقلایی تا جایی است که به آن ارزش ذاتی گفته می‌شود، اما اشیای دیگر مانند اسکناس ارزش عرضی و غیرذاتی دارند؛ زیرا با اعتبار حاکم ارزشمند گردیده‌اند). این اعمال و اشیاء برایند و نمود ارزش هستند نه خود ارزش، و در واقع ارزش به آنها تعلق پیدا کرده است. این موارد جزء فرهنگ هستند، اما نمادها و آثار فرهنگی به شمار می‌آیند نه خود فرهنگ.
اما درخصوص «امیال» باید گفت که رغبت‌ها (کشش‌ها) جزء فرهنگ قلمداد شدند؛ زیرا روشن است که خود آنها فرهنگ‌اند. این عبارت رایج که فرهنگ مردم منطقه‌ای چنین است که از مورد الف خوششان می‌آید و از مورد ب بدشان می‌آید خود دلیلی است واضح برای این مدعا. این بدآیند و خوشایندها جزء فرهنگ قلمداد می‌شوند و نه متعلَق آنها.
۵٫ افزون بر بینش‌ها و کنش‌ها، مؤلفه‌ی دیگری مانند «منش»ها هم جزء فرهنگ قلمداد شد، اما آیا منش چیزی غیر از بینش و کنش است؟ در ضمن، فرهنگ‌شناسان، فرهنگ را با دو مؤلفه تعریف کرده‌اند که عبارت است از «باور» و «کنش»، و سخنی از منش به میان نیاورده‌اند.
پاسخ: اولاً «منش» معنای روشنی دارد و به خلق‌وخوی و خصائل خاص تجسم‌یافته و تبلوریافته و ملکه‌شده و بروزیافته در اعمال و رفتار یک ملت و جامعه‌ی بزرگ گفته می‌شود؛ ثانیاً اینکه دیگران منش را جزء فرهنگ ندانسته‌اند دلیل بر درستی آن نمی‌شود؛ یعنی بگوییم چون دیگران نگفته‌اند، پس منش جزء فرهنگ نیست، بسیاری گفته‌ها وجود دارد که ناصواب و نادرست هستند و از واقع حکایت نمی‌کنند؛ این مطلب هم جزئی از این گفته‌های برخلاف واقع است. در واقعیت و خارج، منش‌، خوی‌ها و خصائل جزء فرهنگ اقوام و ملل قلمداد می‌شوند؛ ثالثاً بسیاری از فرهنگ‌شناسان در تعریف فرهنگ «اخلاق» را در مؤلفه‌های فرهنگ گنجانده‌اند، اما چون منش با اخلاق در پیوند است، در تعریف مختار «منش» به دلایلی بر «اخلاق» ترجیح داده شد. مهم‌ترین دلیل این ترجیح آن است که اخلاق ممکن است از حیثی اخص از منش باشد و منش ممکن است شامل عناصری بشود که نتوان آنها را اخلاق نامید و از سوی دیگر ممکن است منش، اخص از اخلاق باشد، از این‌رو منش عمدتاً به وضعیت ملکه‌ی نفسانی که در انسان پدید می‌آید و می‌تواند در بیرون هم تبلور پیدا کند گفته می‌شود، درحالی‌که اخلاق معانی گوناگونی دارد و در معنای عام‌ترش فراتر از حالت نفسانی و ملکه‌ی‌ نفسانی است، که از این لحاظ اعم از منش می‌شود. بنابراین در اینجا واژه‌ی «منش» بر واژه‌ی «اخلاق» ترجیح داده شد و یکی از مؤلفه‌های فرهنگ لحاظ گردید.
۶٫ «کشش»، که مؤلفه‌ی سوم فرهنگ قلمداد شده است، عبارت است از تمایل غریزی یا فطری انسان به امری خارجی که اگر اراده‌ی انسان به آن ضمیمه شود موجب تحقق کنش می‌شود. یکی از کشش‌های غریزی، تمایل انسان به خوردن و خوابیدن است. از میان کشش‌های فطری هم می‌توان به تمایل انسان به علم، خیر، زیبایی، پرستش و امثال آن اشاره کرد. هیچ‌یک از این امور اکتسابی نیستند تا جزء فرهنگ شمرده شوند، بلکه از طبیعت اولی انسان و واقعیت‌های تکوینی در وجود او سرچشمه می‌گیرند؛ بنابراین حداقل باید گفت که کشش‌ها به صورت ابتدایی و خام، اموری فرهنگی نیستند، بلکه با مداخله‌ی قیودی ممکن است واقعیت فرهنگی قلمداد شوند. این در حالی است که تعریف یادشده مشخص نکرده است که کشش‌ها چه زمانی جزء فرهنگ انگاشته می‌شوند؟
پاسخ: اولاً کشش‌ها، همگی فطری و غریزی نیستند. بسیاری از کشش‌ها هستند که بر اثر تلقین، تعلیم و تربیت، القا و حتی در ابتدا بر اثر تحمیل، که بعد به عادت تبدیل می‌شود، به وجود می‌آیند. همه‌ی کشش‌ها و امیال جنبه‌ی غریزی، طبعی، فطری و قدسی ندارند؛ ثانیاً اگر همه‌ی کشش‌ها غریزی و فطری هم باشند، مشکلی پیش نمی‌آید؛ زیرا پیش‌تر گفته شد که فطرت و غریزه و حتی نحوه‌ی وجود آدمی جزء مناشی فرهنگ‌اند. و از خاستگاه‌های بسیار مهم پیدایش فرهنگ و عناصر فرهنگی به شما می‌آیند. در گذشته گفته شد که بسیاری چیزها یا جزء مناشی فرهنگ‌اند یا جزء فرهنگ می‌شوند؛ به شرط اینکه آن صفاتی که برای مؤلفه‌های فرهنگ گفتیم ـ همچون سازوارشدگی، هنجاروشی و بطیءالتطور بودن و پایداری ـ در آنها پدید آید، اگر این اوصاف در چیزی محقق شد آن را جزئی از فرهنگ می‌کند. برای نمونه دین تا به صورت یک هنجار اجتماعی درنیاید، پایدار نشود، ثبات پیدا نکند و به عنوان مؤلفه یا عنصری از فرهنگ با مجموعه‌ی دیگر مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ در یک جامعه سازگار نشده باشد جزء آن فرهنگ درنمی‌آید. عناصر غریزی و فطری نیز همین‌گونه هستند. تا زمانی که این عناصر در فرهنگی ادغام نشده‌ و اوصاف فرهنگ را پیدا نکرده‌اند، جزء فرهنگ نیستند. اما هنگامی که آن اوصاف را پیدا کردند جزء فرهنگ می‌شوند. بنابراین لازم نیست عناصر و مؤلفه‌ها را برای آنکه جزء فرهنگ به شمار آیند به ویژگی اکتسابی بودن مقید کنیم. مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ تماماً اکتسابی نیستند، بلکه پاره‌ای از فرهنگ اکتسابی، عارضی، فراگرفتنی و فرادادنی است و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود، ولی بخش‌های چشمگیری از آن جنبه‌ی اکتسابی ندارد و از فطرت و غریزه‌ی آدمی برمی‌خیزد. این بخش‌ها ذاتی آدمی است و در وجود او به صورت تکوینی بوده و بر او عارض نشده است. چون قید اکتسابی‌بودن همه‌ی مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ را شامل نمی‌شود لازم نیست این قید در تعریف فرهنگ گنجانده شود.
۷٫ تعریف مشخص نکرده است که «کشش»ها چه زمانی جزء فرهنگ می‌شوند.
پاسخ: نه‌تنها کشش‌ها، بلکه بینش‌ها، منش‌ها و کنش‌ها نیز زمانی جزء فرهنگ می‌شوند که اوصاف فرهنگ را پیدا کنند؛ یعنی سازوار، هنجاروش و پایدار ‌شوند. در واقع در تعریف به شروطی که این مؤلفه‌ها و عناصر را به عنصر فرهنگی تبدیل می‌کند اشاره شد.
۸٫ واژه‌ی «کنش» اصطلاحی بسیار شایع و رایج در علوم اجتماعی است و معنایی خاص و تا حدودی تثبیت‌شده دارد. ماکس وبر، از پدران کلاسیک جامعه‌شناسی، رفتار را از کنش تفکیک کرده و آن را صورت عینی عمل انسان، که فاقد معنا و نیت و انگیزه است، دانسته، اما در تعریف کنش، از رفتار معنادار سخن گفته و با تقسیم اعمال انسان به دو نوع رفتار و کنش‌، اظهار کرده است: کنش اجتماعی هنگامی پدید می‌آید که معنا و نیت نهفته در آن معطوف به انسان دیگری باشد.
پاسخ: هر اصطلاحی در علم مربوط می‌تواند معنای خاص خود را داشته باشد و در ادبیات و زبان یک اندیشمند یا دانشمند کاربرد ویژه‌ای پیدا کند. در این تعریف نیز به اصطلاحات رایج در علم جامعه‌شناسی توجه نشده و واژه‌ی «کنش» به معنای شایع در این علم به کار نرفته، بلکه از معنای لغوی کنش، که همان «فعل» است، استفاده شده است. براین اساس مجموعه‌ای از افعال که اوصاف فرهنگ را پیدا می‌کنند، مؤلفه‌ی فرهنگ قلمداد می‌شوند. این معنا از کنش با منش نیز تفاوت دارد؛ زیرا منش به خوی‌ها و خلقیات گفته می‌شود و منشأ درون‌خیز دارد. کنش‌ها آن زمان که عادت می‌شوند و جزء آداب و رسوم و مناسک مکرر و شایع و رایج در بین یک مجموعه‌ی انسانی درمی‌آیند، فرهنگ می‌شوند.
۹٫ نمادها و ابزارها نیز بخشی از فرهنگ هستند، اما در تعریف به آنها اشاره نشده است.
پاسخ: در بحث از فرهنگ، چند لایه از مباحث وجود دارند که عبارت‌اند از: مناشی، مصادر و بن‌فرهنگ‌ها و نیز مؤلفه‌های فرهنگ و پدیدارها و پیامدهای فرهنگی بعضی از این لایه‌ها جزء فرهنگ‌اند و فرهنگ را تشکیل می‌دهند، اما بعضی منسوب به فرهنگ هستند. مناشی، مصادر فرهنگ و بن‌فرهنگ‌ها جزء فرهنگ نیستند، اما فرهنگ را می‌سازند. ظواهر و مظاهر فرهنگی (نمادفرهنگ‌ها) جزء فرهنگ نیستند، بلکه پدیدارهای فرهنگی‌اند. وسایل فرهنگی و مصنوعات فرهنگی (فرهنگ‌افزارها) هم جزء فرهنگ نیستند، بلکه در زمره‌ی پیامدهای فرهنگ‌اند و فرهنگ در آنها تجلی و بروز می‌کند. اما مؤلفه‌های فرهنگ (پاره‌فرهنگ‌ها) ساحات و اضلاع و بخش‌های اصلی فرهنگ را تشکیل می‌دهند.
بنابراین در تعریف، نمادها و ابزارها و بسیاری چیزهای دیگر مانند هنر، زبان و ادبیات جزء فرهنگ قلمداد نشدند، بلکه محل تجلی فرهنگ‌ به شمار آمدند؛ زیرا فرهنگ در آنها تجلی پیدا می‌کند.
۱۰٫ فرهنگ طیفی از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌های سازوارشده انگاشته شده است. مراد از اینکه این مجموعه و طیف سازوارشده را فرهنگ می‌دانیم چیست؟ آیا مراد انسجام و یکپارچگی درونی فرهنگ است یا منظور این است که در کل، این مؤلفه‌ها و عناصر باید یکدیگر را تدارک کنند و با هم تناسبی داشته باشند؟ این سازواری در حد یکپارچگی، وحدت و انسجام است یا در حد تناسب؟ اگر مراد اولی باشد نمی‌توان از آن دفاع کرد، اما دومی قابل دفاع است.
پاسخ: شاید این پرسش به دلیل آن باشد که در تعریف مختار، به گمان ایشان یک‌بار «سازوارشدگی» در حد بساطت ماهوی و اینکه یک ماهیت را تشکیل می‌دهد در نظر گرفته شد و بار دیگر منظور، آن بود که مؤلفه‌ها آن‌چنان به هم نزدیک، در هم تنیده، و درهم می‌شوند که یک سامانه و منظومه را تشکیل می‌دهند و تناسبی بین آنها برقرار می‌شود. اما باید گفت که «سازوارشدگی» به معنای بساطت ماهوی و پدیدآمدن یکپارچگی ماهوی نیست. از واژه‌ی «سازوارشده» عکس این معنا به دست می‌آید. براساس این واژه اجزا با هم سازوار شده‌اند و ذاتاً تنیده در هم نبوده‌اند. به سخن دیگر میان این اجزا انسجام و تناسب عارضی و ثانوی به وجود آمده و سبب شده است آنها کنار هم قرار گیرند و یک فرهنگ را پدید آورند. مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ مقولات کاملاً متفاوت و متباینی هستند؛ و پاره‌ای از آنها از زمره‌ی حقایق‌اند و پاره‌ای ممکن است از جمله‌ی اعتباریات باشند. از همین‌رو نمی‌توانند دارای ماهیت واحدی بشوند و به بساطت ماهوی برسند. ترکیب فرهنگ مرکب است از حقایق و اعتباریات و به این ترتیب معنای دوم در تعریف مختار مد نظر بوده است. در عین حال به نظر می‌رسد میان دو تفسیر بیان شده در این نقد تفاوت فاحشی وجود ندارد.
۱۱٫ طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌های سازوارشده و هنجاروش، پاره‌ای از مصادیق فرهنگ را شامل نمی‌شود، لذا این تعریف از نظر جامعیت زیر سؤال می‌رود. فرهنگ‌های بدوی فرهنگ بوده‌، اما دارای اجزای سازواری نبوده‌اند. همچنین این تعریف ممکن است شامل فرهنگ‌های مضاف و موصوف نشود.
پاسخ: هیچ دلیلی بر غیرمنسجم بودن و ناسازگاری درونی فرهنگ‌های بدوی وجود ندارد. چه کسی گفته است که فرهنگ‌های بدوی مجموعه‌ی پریشانی بوده و از مؤلفه‌های متعارضِ ناهمساز پدید آمده‌اند؟! اگر چنین بود، آنها را اصلاً‌ فرهنگ نمی‌دانستیم. برخلاف این مدعا، پایداری و دیرینگی این فرهنگ‌ها دلیل بر آن است که آنها منسجم‌تر و یکپارچه‌تر، و عناصر و مؤلفه‌هایشان با یکدیگر هم‌سنخ‌تر و همگون‌تر بوده‌اند و این نشانه‌ی سازگاری درونی آن فرهنگ‌هاست. حتی با مقایسه‌ی دوره‌ی پایداری فرهنگ‌های بدوی با فرهنگ‌های مدرن می‌‌توان گفت فرهنگ‌های بدوی منسجم‌تر و یکپارچه‌تر از فرهنگ‌های مدرن بوده‌اند.
فرهنگ‌های مضاف یا موصوف، برشی از فرهنگ مطلق‌اند؛ برای مثال فرهنگ لباس، فرهنگ کار، فرهنگ سازمانی خاص، فرهنگ دینی و… برش‌هایی از فرهنگ مطلق شمرده می‌شوند. حتی اگر این فرهنگ‌های موصوف و مضاف هم از مجموعه‌ی مؤلفه‌هایی تشکیل شوند که اوصاف اجزای فرهنگ را داشته باشند و بتوان به آنها طیف گسترده گفت، و حتی خُرده‌فرهنگ نام گیرند، برشی از فرهنگ هستند نه فرهنگ مطلق. بنابراین تعریف مختار، که تعریف فرهنگ مطلق است، بر آنها صدق می‌کند. شایان ذکر است که بعضی از اصطلاحات نوظهور همانند «خُرده‌فرهنگ» گاه از سر غرض و برای تحقیر فرهنگ ملت‌های دیگر به کار می‌روند. قدرت‌های جهانی قصد دارند که فرهنگ خودشان را فرهنگ جهانی و غالب سازند، بنابراین در پروژه‌ای هدفمند می‌کوشند برای تصغیر و تحقیر دیگر فرهنگ‌ها از تعبیر «خرده‌فرهنگ‌ها» استفاده کنند، حال آنکه آنچه خرده‌فرهنگ نام می‌گیرد در واقعیت یا فرهنگ است یا برشی از آن. در اصطلاح ادبی، به صورت مجازی و به مناسبت جزء و کل، به جزئی از فرهنگ، فرهنگ گفته می‌شود؛ برای مثال فرهنگ کار قسمتی از فرهنگ قلمداد می‌شود نه قسم و گونه‌ای از آن.
۱۲٫ وصف جامعه‌زاد نیاز به گنجاندن قید «در بازه‌ی زمانی معین» یا «در بستر زمینی معین» را در تعریف از بین می‌برد. به سخن واضح‌تر لازم نیست بگوییم مؤلفه‌هایی که اوصافی پیدا کرده و در بازه‌ی زمانی معین و بستر زمینی مشخصی صورت‌بندی شده‌اند فرهنگ هستند؛ زیرا واژه‌ی جامعه‌زاد به معنای محدود بودن به زمان و زمین معین است.
پاسخ: به نظر می‌رسد تعبیر جامعه‌زاد این دو وصف را ادا نمی‌کند. مراد از جامعه‌زادبودن فرهنگ، فردی نبودن آن است، فرهنگ جامعه‌زاد است و آن‌گاه که در بستر جامعه پیدا می‌شود و تولد می‌یابد فرهنگ می‌شود و تا هنگامی که به افراد محدود است فرهنگ نیست. اما با عبارت «بازه‌ی زمانی و بستر زمینی» به محدودیت جغرافیایی و تاریخی فرهنگ اشاره می‌شود و ربطی به جامعه ندارد. لزوم گنجاندن این قیود در تعریف از‌ آنجا ناشی می‌شود که عده‌ای فرهنگ را جامعه‌زاد و همچنین محدود به بازه‌ی زمانی و بستر زمینی مشخص و معین نمی‌دانند. بنابراین برای تبیین ابعاد و خصوصیات نظریه‌ی فرهنگ مورد قبول خودمان لزوماً باید این قیدها را می‌آوردیم.
۱۳٫ این عبارت در تعریف که «فرهنگ در ذهنیت و زیست و زندگی طیفی از آدمیان تبلور پیدا می‌کند»، آن را از وصف «جامعه‌زاد» بی‌نیاز می‌کند
پاسخ: در عبارت یادشده جامعه‌‌بودن افراد مد‌نظر نبوده، بلکه بر طیف آدمیان تکیه شده است تا نشان دهد هر گروه اجتماعی محدود و کوچکی که مجموعه‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها را در خود دارد فرهنگ‌ساز نیست و دارای فرهنگ تلقی نمی‌شود، بلکه طیفی از آدمیان هنگامی که این خصوصیات را دارا هستند، آن مجموعه را به فرهنگ بدل می‌کنند. مهم‌تر از همه با این عبارت به این نکته اشاره شد که طیف گسترده‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها فرهنگ هستند و آن‌چنان نیست که فرهنگ بسیط، تک‌ساحت و یک‌لایه باشد، بلکه سطوح گوناگونی دارد. با‌وجود آنکه در تعریف بر سازواربودگی تأکید شد، باید گفت این سازواربودگی در حد تناسب و سازگاری است نه یکپارچگی هویتی‌؛ درنتیجه فرهنگ طیف را تشکیل می‌دهد نه یک ساحت بسیط، یکدست، یک‌رنگ و یکپارچه را.
همان‌گونه که درخصوص مؤلفه‌ها واژه‌ی «طیف» به کار برده شد تا نشان دهد فرهنگ طیف‌واره و منشورواره است، جامعه‌ای که دارای فرهنگ است نیز رنگین‌کمانی و طیف است؛ یعنی این‌گونه نیست که تمام افراد جامعه، همانند تولیدات کارخانه، قالب‌های یکسانی داشته باشند و در عین اینکه آن افراد از یک فرهنگ پیروی می‌کنند، تفاوت‌های فردی، سازمانی، قومی و… بین آنها وجود دارد، اما این تفاوت‌ها مؤید این نیست که جامعه از فرهنگ بی‌بهره است.
۱۴٫ بعضی از اوصاف، مانند «بطیءالتطوربودن»، «دیرپابودن» و «سخت‌دیگرشوندگی»، فرهنگ را محدود و درواقع راکد می‌کند. گویی فرهنگ قابلیت تغییر و تحول را از دست می‌دهد. اگر بر این اوصاف تأکید شود، مهندسی فرهنگ، و مهندسی فرهنگی و اصلاح و ارتقای فرهنگ کاری بیهوده یا دشوار انگاشته می‌شود.
پاسخ: در تعریف توصیف واقع مد نظر بوده است. فرهنگ در واقعیت، بطیءالتطور و سخت‌دیگرشونده است و آنچه در فرهنگ جامعه جای‌گیر می‌شود به سهولت و سادگی تغییر نمی‌کند و به غیر و ضد خود تبدیل نمی‌شود. افزون بر این، مهندسی، اصلاح و ارتقای فرهنگ کار سهلی نیست و چنین کاری به همّت بالایی نیاز دارد.
۱۵٫ صفاتی مثل بطیءالتطور یا محدودیت به بازه‌ی زمانی و بستر زمینی نشان می‌دهد که فرهنگ ذاتاً مقوله‌ای تاریخی است، به گونه‌ای که نمی‌توان فرهنگی را تصور کرد که تطور در آن راه نداشته باشد یا به بازه‌ی زمانی و بستر زمینی خاصی منحصر نگردد. اما این حکم با چنین اطلاقی روا نیست؛ زیرا ما مسلمانان بر این باوریم که فرهنگ اسلامی به سادگی مشمول تغییر نمی‌شود؛ زیرا این فرهنگ جهانی است نه اقلیمی و عصری.
پاسخ: در تعریف مختار فرهنگ مطلق، آن هم با نگاه پسینی، تعریف شده است. بنابراین فرهنگ خاصی مثل فرهنگ اسلامی یا فرهنگ مطلوب مد نظر نبوده است. تعریف مختار باید هم فرهنگ اسلامی را شامل شود و هم فرهنگ غیراسلامی، ایرانی، غیرایرانی، شرقی، و غربی. اگر فرهنگ اسلامی تعریف شود، فرهنگ در مصداق خاص خود، تعریف خاص پیدا می‌کند در چنین حالتی باید افزون بر نکاتی که در تعریف فرهنگ مطلق بیان شد، به جنبه‌های دیگری نیز اشاره شود؛ برای مثال در غایت و کارکرد، واژه‌ی «تعالی‌بخشی» به کار رود یا «نیت‌مندی» و وجود جوهر قصد قربت در اعمال فرهنگی گنجانده شود، همچنین چون فرهنگ اسلامی فرهنگ توحیدبنیاد و لاهوتی است، در این تعریف به توحیدی‌بودن نیز باید اشاره گردد؟ البته چنین فرهنگی، زمانی که ظروف تاریخی و اجتماعی برای پذیرش اسلام در مقیاس جهانی فراهم شده باشد، می‌تواند جهانی نیز شود. اما چون تعریف مختار به فرهنگ مطلق اختصاص یافته، باید تطور فرهنگ در آن لحاظ شود؛ البته فرهنگ اسلامی با ویژگی‌هایی که دارد مشمول این تعریف می‌شود.
۱۶٫ در این تعریف به مسخرشدگی فرهنگ از سوی انسان اشاره نشده است، حال آنکه فرهنگ در تسخیر انسان است؛ یعنی و انسان می‌تواند در فرهنگ تصرف کند، را تغییر دهد و ارتقا بخشد.
پاسخ: این مطلب درست است، اما همه‌ی ویژگی‌ها یا کارکردهای فرهنگ در تعریف گنجانده نشده است و چه بسا این کار ممکن، یا دست‌کم مطلوب و لازم نباشد، با این حال در تعریف، ایهام‌ها و اشاراتی به مسخرشدگی یا تصرف‌پذیری فرهنگ هست. برای مثال واژه‌ی «تطورپذیری» به نوعی به تصرف‌پذیری فرهنگ اشاره می‌کند؛ زیرا فرهنگ خودبه‌خود تطور یا اگر به قاعده‌مندبودن اشاره شود، طبعاً به مدیریت‌پذیری اشاره شده است. انسان صاحب اراده است و می‌تواند براساس قواعد در فرهنگ تصرف کند. افزون بر این، مؤلفه‌های فرهنگ عناصری در اختیار انسان هستند؛ انسان بینش خود را خود انتخاب می‌کند. کنش نیز فعل است و فعل منشأ ارادی دارد و به تعبیر فیلسوفان سلسله‌ی مبادی اراده تحقق پیدا می‌کند تا فعلی واقع می‌شود. بنابراین در متن تعریف، به نوعی به تصرف‌پذیری فرهنگ و نفوذ اراده‌ی انسان در مدیریت و اصلاح و ارتقای آن اشاره شده است.
از باقی توضیحات، تبیین‌ها و اندکی دیگر از انتقادات مربوط به تعریف مختار از فرهنگ درمی‌گذریم تا از جلسه‌ی آینده درباره‌ی مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ بحث کنیم. بنا نیست در سایر محورهای بیست‌گانه‌ی فلسفه‌ی فرهنگ به اندازه‌ی محور تعریف فرهنگ بحث شود؛ زیرا همان‌گونه که گفته شد، تعریف فرهنگ به معنای تبیین فشرده و اجمالی نظریه‌ی فرهنگ است و به یک معنا همه‌ی مؤلفه‌ها، عناصر، خصائل و خصایص فرهنگ و اوصاف و احکام آن در تعریف می‌تواند ذکر شود و ما هم تلاش کردیم تعریفی به دست دهیم که دربردارنده‌ی این مجموعه باشد. درحقیقت در این جلسه‌ها هم نظریه‌های فرهنگی اندیشمندان غربی و ایرانی را بررسی شد و هم در قالب تعریف فرهنگ، نظریه‌ی فرهنگ مقبول و مختار تشریح گردید.

جلسه ۰۲۳ فلسفه فرهنگ ۱۰-۳-۱۳۹۱

 

بررسی واژگانی تعریف مختار از فرهنگ

در جلسه‌ی گذشته بخشی از واژگان تعریف مختار توضیح داده شد؛ این جلسه به توضیح باقی این واژگان اختصاص دارد.
۱۱٫ طبیعت ثانوی: این عبارت بازگوکننده‌ی وجهی از سرشت و صفات فرهنگ است. انسان مفطور به توحید، حق‌خواهی، عدالت‌طلبی، کمال‌جویی، دانش‌طلبی و ارزش‌های متعالی و کمالات و لاهوتیات است، اما فرهنگ مساوی دین یا فطرت نیست. هر فرهنگی با فطرت و مشیت تشریعی الهی نسبتی برقرار می‌کند. بعضی فرهنگ‌ها با فطرت و مشیت تشریعی الهی و دین نسبت نزدیک‌تری دارند، اما در مورد بعضی دیگر، این فاصله‌ بیشتر است. فاصله‌ی فرهنگ با فطرت یا دین ممکن است تا جایی باشد که فرهنگ در موضع تقابل با فطرت و یا ارزش‌های دینی قرار گیرد؛ و البته ممکن است هیچ فرهنگی یافت نشود که کاملاً و صددرصد با فطرت تقابل داشته باشد؛ زیرا فطرت خود را در جاهایی بروز می‌دهد و بر فرهنگ جوامع تحمیل می‌کند.
به هر حال این سبب می‌شود که لایه‌ای از طبیعت ـ غیر از لایه‌ی طبیعت فطری ـ به صورت ثانوی و عارضی برای جامعه به وجود آید؛ یعنی یک فطرت ثانوی درست شود که همان «فرهنگ» است. این ترکیب در تعریف فرهنگ همچنین به این موضوع اشاره می‌کند که فرهنگ درونی‌شده است. «شبه‌درون‌جوش‌بودن»، «پایداری» و «ماندگاری» اوصاف فرهنگ هستند و در مجموع ساحتی از سرشت فرهنگ قلمداد می‌شوند. آموزش مقوله‌ای فرهنگی به یک جمع، حتی در صورت فراگیری توسط آن جمع و وارد شدن آن مقوله به حوزه‌ی باورهای افراد آن جمع، فرهنگ آن جمع خوانده نمی‌شود؛ برای اینکه چنین مقوله‌ای فرهنگ جمع یادشده گردد، لازم است آن مقوله به شکل باور در میان آن جمع تثبیت، پایدار و درونی شود. در آیات قرآن نیز به گونه‌ای به این موضوع اشاره شده است؛ زیرا اعرابی که اسلام آورده بودند، ولی اسلام آنها به حد ایمان نرسیده بود، هنوز صاحب فرهنگ اسلامی خوانده نمی‌شدند. حتی اگر مطالبی به این اعراب القا شده بود و آنها با ذهن بی‌غل و غشِ بادیه‌نشینی خود اسلام را قبول کرده بودند، چون اسلام در وجود آنها درونی نشده بود، فرهنگ آنها به شمار نمی‌آمد.
۱۲٫ هویت جمعی: شاید مهم‌ترین کارکرد فرهنگ هویت‌سازی باشد؛ زیرا ملل و جوامع گوناگون با فرهنگ خود، از یکدیگر بازشناخته می‌شوند و به عبارتی فرهنگ شناسنامه‌ی جمعی جوامع است.
۱۳٫ طیفی از آدمیان: مجموعه‌ی بینش‌ها، منش‌ها و کشش‌ها و کنش‌ها که سازوار هستند و رسوبی، طبیعت و هویت‌ساز شده‌اند، آن‌گاه فرهنگ نامیده می‌شوند که طیفی از آدمیان را پوشش بدهند. کلمه‌ی طیفی از آدمیان از دو نکته پرده‌ برمی‌دارد: نخست همان افرادی که طبیعت ثانوی واحد یافته و تحت یک فرهنگ، هویت جمعی واحد پیدا کرده‌اند، باز هم طیف هستند و با هم تفاوت‌هایی دارند؛ دوم اینکه جمعی که باید مجموعه‌ی یادشده را پذیرفته باشند تا فرهنگ شود، گسترده هستند. در بعضی تعاریف گروه‌های ده‌نفره را هم صاحب فرهنگ معرفی کرده‌اند، اما این عبارت در تعریف مختار چنین نظری را رد می‌کند و پیروی عده‌ی قلیلی از مجموعه‌ای از عادات را برای صاحب فرهنگ دانستن آنها کافی نمی‌داند. بنابراین افزون بر سایر نکاتی که در تکون فرهنگ و به کاربردن عنوان فرهنگ برای یک مجموعه لازم است، فرهنگ باید طیف چشمگیر و معتنابهی از مردم را پوشش دهد. یک فرد یا گروه کوچک نمی‌تواند صاحب فرهنگی خاص قلمداد شود. برای به کاربردن اصطلاح «خُرده‌فرهنگ»‌ نیز باید دید که مرز اطلاق این اصطلاح تا کجاست و چه تعداد انسان و چه گروهی از آنها باید متلبس و مجهز به مجموعه‌ای از عناصری که به آنها فرهنگ می‌گوییم شده باشند تا این صاحب و اهالی آن فرهنگ خوانده شوند.
۱۴٫ بازه‌ی‌ زمانی معین: با اینکه اوصاف فرهنگ را پایداری، ماندگاری، بطیءالتطور و سخت‌دیگرشدگی قرار دادیم، اما فرهنگ، ازلی ـ ابدی نیست و عبارت «بازه‌ی زمانی» از همین موضوع حکایت می‌کند. البته بعضی از عناصر فرهنگ، ازلی، ابدی و جهانی هستند ـ‌ که همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد، این عناصر از فطرت جمعیِ مشترکِ همه‌ی انسان‌ها سرچشمه می‌گیرند ـ اما همه‌ی فرهنگ چنین نیست و مجموعه‌ی آن در هر حال تطور و تغییر است. اگرچه سرعت این تطور و تغییر بسیار کند و بطئی است، اما همین مسئله نشان می‌دهد که فرهنگ دوره‌ی زمانی دارد. تاریخ ایران از پیش از اسلام تاکنون نمونه‌ای است که زمان‌مند بودن فرهنگ را نشان می‌دهد. نگاهی به این تاریخ آشکار می‌سازد که فرهنگ جامعه‌ی ایرانی در حال حاضر با فرهنگ صد سال پیش، چهارصد سال پیش، اوایل ورود اسلام به ایران و پیش از اسلام تفاوت‌هایی دارد و گذر ادوار مختلف برای این جامعه به تغییرات فرهنگی و برخورداری آن جامعه از فرهنگ‌های متفاوت، طی زمان منجر شده است. هرچند ممکن است پاره‌ای از عناصر فرهنگی از ادوار و فرهنگ‌های پیشین به نسل‌های بعد منتقل شده و در فرهنگ فعلی هم رسوب کرده باشند، به معنای ازلی بودن فرهنگ نیست، بلکه نشان می‌دهد که اجزاء، عمر طولانی دارند، اما مجموعه‌ی فرهنگ، دوره دارد.
۱۵٫ بازه‌ی زمینی معین: فرهنگ همان‌گونه که به زمان محدود است به زمین و بستر‌های زمینی هم گره‌ خورده است. هر فرهنگی از لحاظ زمینی زادگاه و زیستگاه معینی دارد؛ زیرا عوامل بومی، غیرفطری و غیر‌الهی در ساخت فرهنگ سهم بسیار تعیین‌کننده‌ای دارند. با توجه به همین محدودیت زمینی و نیز محدودیت زمانی فرهنگ تعبیر «فرهنگ جهانی»، گرچه در عرصه‌ی نظری ممکن است، در عمل اتفاق نیفتاده است. معنای این سخن، محال‌انگاشتن فرهنگ ازلی و ابدی نیست، اما فرهنگ جهانی در صورتی تحقق می‌یابد که مناشی آن فطریِ الهی باشند؛ زیرا در این صورت امکان فراگیرشدن و جهانی‌شدن دارد.
فرهنگ غربی هرگز جهانی نخواهد شد. محال بودن جهانی‌شدن این فرهنگ از آن‌روست که بسیاری از عناصر ضدفطری و ضدالهی در آن وجود دارند و چون هیچ زمانی نخواهد آمد که همه‌ی بشریت، فرهنگ ضدالهی را بپذیرند و از فطرت و عبودیت فاصله بگیرند، محال است که فرهنگی چونان فرهنگ غربی جهانی شود. اما این محال بودن شامل حال فرهنگ الهی نمی‌شود چه بسا پس از ظهور و تحقق فرج، یک فرهنگ الهی، فطری، لاهوتی و ملکوتی بر حیات بشر حاکم شود و در نتیجه از مرز سرزمین‌ها عبور کند و بی‌مرز شود و همه‌ی جهان از فرهنگ واحدی برخوردار شود.
این فرهنگ به شرط آنکه زمینه‌های آن فراهم شود، یعنی از مناشی فطری، طبیعی و الهی سرچشمه گیرد و آبشخور آن مشیت تشریعی الهی گردد، می‌تواند فراگیر و جهانی شود. همان‌گونه که گفته شد، به دلیل سهم اساسی و بسیار تعیین‌کننده‌ای که عوامل بومی، غیرفطری و غیرالهی در ساخت فرهنگ‌ها دارند، فرهنگ زمان‌مند و زمین‌مند شده است، اما اگر سهم فطرت و اراده و مشیت الهی تقویت شود و شرایط و ظروف مستعد تحقق آنها شوند، فرهنگ هم دیگر خواهد شد و به این ترتیب قید زمان و مکان می‌تواند از فرهنگ حذف شود. بنابراین، ازلی، ابدی و جهان‌شمول بودن فرهنگ امکان دارد، اما در حال حاضر فرهنگ‌های موجود مقید به زمین و زمان معینی هستند.
جمع‌بندی
در تعریف مختار حدود بیست کلمه و تعبیر آورده شد تا این تعریف را از جامعیت، مانعیت و جامع‌الاطراف‌بودن برخوردار کند.
جامعیت یکی از شروط منطقی سه‌گانه‌ای است که رعایت آن برای تعریف صحیح لازم است. از آنجا که تعریف مختار بر همه‌ی مصادیق فرهنگ اطلاق می‌شود ـ هرچند ممکن است در جاهایی به صورت مبنایی با تعریف‌های رقیب خود اختلاف نظر داشته باشد و در آنها چیزی فرهنگ تلقی شود که تعریف مختار آنها را فرهنگ نمی‌‌داند ـ بنابراین از جامعیت برخوردار است. مانعیت و جهت‌مندی دو شرط دیگر تعریف صحیح‌اند که در تعریف یادشده رعایت شده‌اند؛ زیرا این تعریف برخلاف بسیاری از تعاریف که می‌توانستند تعریف «دین» و یا «تمدن» هم باشند، فقط تعریف فرهنگ است. از نظر جهت‌مندی هم تعریف مختار تعریف «پسینی» از فرهنگ است. گرچه ممکن است واژه‌هایی در این تعریف به کار رفته باشد که مصداقی نباشد و علی‌المبنا بیان شده باشد، اما این موارد، تعریف را پیشینی نمی‌کنند؛ چون تلاش نشده است فرهنگِ ارزشی و ارزش‌مدار و درواقع فرهنگِ مطلوب تعریف شود.
افزون بر سه شرط یادشده، برای تعریف برتر ویژگی‌هایی برشمرده شد که از میان آنها می‌توان به «استفاده از واژگان روشن و صریح و فصیح» اشاره کرد. این به معنای استفاده از واژگان بسیار نیست، بلکه در تعریف برتر تلاش می‌شود با استفاده از حداقل واژگان، بیشترین معنا القا شود. گرچه تعریف مختار از واژگان فراوانی بهره برده، ولی به نسبت معنای گسترده‌ای که القا کرده از واژگان زیادی استفاده نکرده است.
«جامع‌الاطراف بودن» از ویژگی‌های دیگر تعریف برتر است. منظور از جامع‌الاطراف بودن آن است که تعریف به «موضوع»، «غایت» یا «مؤلفه»‌ها نباشد. در تعریف مختار تلاش شده تا بسیاری از عناصری که در یک نظریه‌ی فرهنگ باید مطرح شود آورده شود. مختصات تشکیل‌دهنده‌ی نظریه‌ی فرهنگ مختار عبارت‌اند از:
ـ سرشت و صفات فرهنگ؛
ـ مؤلفه‌ها و لایه‌های فرهنگ؛
ـ هندسه‌ی معرفتی فرهنگ؛
ـ ساختار صوری فرهنگ؛
ـ وجه معرفت‌شناختی فرهنگ؛
ـ گونه‌گون‌بودن فرهنگ؛
ـ بایایی فرهنگ؛
ـ دوره‌ی پیدایی و پایایی فرهنگ؛
ـ برآیی و چرایی فرهنگ؛
ـ مناشی و مصادر فرهنگ؛
ـ جایگاه فرهنگ؛
ـ قانون‌مندی و روش‌مندی؛
ـ کارکردوری فرهنگ؛
همگی این عناصر در تعریف مختار لحاظ شده‌اند.
بنابراین از همین تعریف می‌توان به «نظریه‌ی فرهنگ مختار» پی‌برد؛ درحالی‌که در بسیاری از تعاریف یادشده این امکان وجود نداشت که از تعریف، به نظریه‌ی فرهنگ صاحب تعریف پی‌ برده شود.
پرسش و پاسخ:
آقای بنیانیان: شما اصرار دارید که از مفاهیمی مثل اعتقادات، باورها و ارزش‌ها استفاده نکنید. همچنین در گذشته‌ها «اراده» بیشتر در فرهنگ سهم داشته است؛ زیرا فرصت برای فکر کردن و مراجعه به فطرت بیشتر بوده، اما هرچه زمان می‌گذرد، برای هر لحظه از زندگی او پدیده‌ای پیش‌بینی می‌کنند، تا انسان فکر نکند. با توجه به این نکته سیاست‌گذاری‌های فرهنگی پدیده‌ی مهمی به شمار می‌آید. به نظر من بدون حضور جدی حکومت‌ها بر مدیریت فرهنگ نمی‌توان جامعه را اداره کرد. اینکه تلاش می‌شود سهم دولت‌ها را در فرهنگ بی‌رنگ کنند، اگر آگاهانه هم نباشد، از تصلب آنها در فرهنگ ناشی می‌شود.
استاد رشاد: باورها جزء بینش هستند. بعضی از واژه‌ها ممکن است به جای اینکه به فرهنگ دلالت کنند به پی‌رنگ و پایه‌های آن دلالت کنند؛ برای مثال یک ارزش سبب رفتاری می‌شود، در اینجا آیا ارزش فرهنگ است و یا آن رفتار؟ ممکن است پاسخ داده شود که آن «کشش» و «کنش»، فرهنگ است و ارزش فرافرهنگ و فرهنگ‌ساز، کما اینکه گفتیم گاهی ممکن است فرهنگ چیزهایی را ارزش کند و به آنها معنا ببخشد و جامعه‌ای را برای دستیابی به آن ارزش برانگیزد.
در هر حال باید واژگان را گزینش کرد و براساس شاخصه‌ای، واژه‌ای را به واژه‌های دیگر ترجیح داد. تصور من این است که این چهار واژه (بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها، کنش‌ها) جامع‌تر هستند. شاید ارزش به درون انسان کاری ندارد. ما می‌خواهیم بگوییم که در فرهنگ درونی‌شدگی، ضمیری‌شدگی و رسوب‌شده در وجود انسان و تبدیل شدن به طبیعت ثانوی شرط است.
فرهنگ هم از اراده‌ی آحاد بارز و برجسته‌ی صاحبان یک فرهنگ متأثر می‌شود، هم از اراده‌ی جمعی و همچنین هم از درون و هم از برون. ما همه‌ی اینها را آنچنان که هست باید کشف و فهم کنیم تا اگر بناست تدبیری به خرج دهیم و تحولی به وجود آوریم، با واقعیت‌ها به صورت واقع‌بینانه مواجه شویم.
فرد می‌تواند سهمی تعیین‌کننده داشته باشد و یکباره فرهنگ یک جامعه را دگرگون ‌کند، مبانی آن را تغییر دهد و مناشی فرهنگ‌سازی را القا کند که موجب تحول فرهنگ می‌شود؛ گاهی هم جمع در برابر تغییر و تحول در فرهنگ مقاومت می‌کند و اراده‌ی جمعی بر اراده‌ی فردی، به عنوان رهبر یا دولت، غالب می‌شود.
آقای سعادتی: به نظر من تعریفی که بیان فرمودید، تعریف به معنای حد تام نیست، و ممکن است اصلاً خود را ملزم نداسته‌اید که به این شکل تعریف کنید یا شاید در مورد فرهنگ نتوان چنین تعریفی ارائه داد؛ زیرا در مؤلفه‌هایی که بیان فرمودید مقوله‌های گوناگونی وجود دارد.
نکته‌ی دیگر در مورد تأثیر فرهنگ بر معرفت است که این تأثیری فی‌الجمله است، اما اگر عامه‌ی مردم را در نظر بگیریم، تأثیر فرهنگ بالجمله است؛ زیرا عامه‌ی مردم فرصتی برای تفکر ندارند و بنابراین فرهنگ هرچه القا کند می‌پذیرند. انسان‌های خاصی می‌توانند خودشان را از فرهنگ بالا بکشند و فرهنگ حقیقی را برگزینند.
نکته‌ی سوم مربوط به مؤلفه‌ی جهت‌بخش ذهن است. شما فرمودید انسان در چهارچوبی که واقع بر او تحمیل کرده است «دین» را می‌پذیرد و خدا هم همین را خواسته است. به نظر من، از این دیدگاه نوعی «پلورالیسم دینی» استشمام می‌شود یا دست‌کم این نظر به ذهن می‌رسد که خدا متناسب با زمان و جامعه بر قوم متجلی می‌شود و برای همین تعدد ادیان است.
استاد رشاد: نکات اول و دوم شما درست است. من درصدد نبودم که تعریف به حد و رسم کنم و چه بسا اصلاً چنین چیزی ممکن نباشد؛ زیرا مقوله‌ی فرهنگ مقوله‌ای چندپاره است و پدیده‌ای حقیقی نیست که بتوان تعریفی به حد و رسم ارائه کرد. فرهنگ ممکن است ترکیبی از اعتباریات و حقایق باشد؛ بنابراین با ارائه‌ی این مؤلفه‌های متنوع به گونه‌ای تلاش شده است به نوع هستی فرهنگ هم اشاره شود.
درباره‌ی نکته‌ی سوم باید عرض ‌کنم که نمی‌خواهم بگویم دینی که اخذ می‌کنیم تحت تأثیر نوع فرهنگی است که در آن زندگی می‌کنیم. جان هیک، که پرچمدار پلورالیسم دینی است، منشأ تنوع دینی را همین نکته دانسته است. پیش از این گفتم که گاهی دین، فرهنگ را تغییر می‌دهد و برای نمونه به دین صدر اسلام اشاره کردم که جاهلیت را دگرگون کرد و فرهنگ را تغییر داد، یا در جامعه‌ای، گرچه ادیان مختلف است، فرهنگ، واحد است؛ پس این‌گونه نیست که انسان دچار جبر باشد و حتی من آقای جان هیک را به جبری‌گرایی فرهنگی متهم کرده‌ام.
مراد من در اینجا اشاره به مبدأ انسان‌شناختی «نظریه‌ی ابتناء» است. نظریه‌ی ابتناء عبارت است از اینکه انسان ذاتاً از محدودیت‌های معرفتی ـ نظری و معیشتی ـ علمی رنج می‌برد. این محدودیت‌های معرفتی و عملی به رسمیت شناخته شده و خداوند متعال در مقام تکلیف معرفتی و معیشتی، این محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها را منظور داشته است؛ از همین‌رو باری تعالی از انسان نخواسته است که به تمام قضایای دینی، علم پیدا کند، بلکه در بخش اعتباریات و فقه می‌گوید «ظن» و «ظن خاص» حجت است؛ در جای دیگر می‌گوید از تو ظن هم نمی‌خواهم و «اصول عملیه» را اجرا کن و عبور کن. چون می‌داند اگر الزام کند، تکلیف مالایطاق است و خداوند متعال عبّاد خود را تکلیف مالایطاق نمی‌کند، مثلاً بگوید همه جا باید به علم دست پیدا کنید والا مقصر هستید. از همین‌رو می‌گوید من قبول می‌کنم در جایی اصول عملیه جاری کنید و تکلیف را مشخص سازید و عبور کنید.
در حوزه‌ی عمل هم همین‌طور است؛ خداوند نمی‌گوید در هر حال به آن حکمی که من صادر می‌کنم، در همه‌ی اوضاع و شرایط، باید عمل شود، بلکه قواعدی مثل قاعده‌ی لاحرج و لاضرر، که از آیات و روایات اصطیاد شده است، نشان می‌دهد که پروردگار متعال در حد طاقت و توان انسان به او تکلیف می‌کند. معنای قاعده‌ی لاحرج همین است که خداوند محدودهای عملی انسان را پذیرفته و به همین دلیل تا حد توان عملی او، برایش تکلیف تعیین کرده است. بنابراین اگر واقعیت‌هایی هستند که انسان می‌تواند آنها را مدیریت کند، باید به مدیریت آنها دست زند، اما اگر چیزی از قدرت و حیطه‌ی اختیار او خارج است، باید بداند خداوند این محدودیت را لحاظ کرده است. اما چون این واقعیت‌ها یک‌دست و ثابت‌اند سبب تکثر و تنوع نمی‌شوند.
آقای خزائی: در بین اندیشمندان غربی و مسلمان، برخی «فردگرایی» را اصل قرار داده بودند و برخی «جامعه‌گرایی» و به همین خاطر ایرادات واضح و روشنی در تعاریف آنها بود، ولی ما عقیده داریم که فرد و جامعه هر دو تأثیرگذارند. همان‌گونه که فرمودید تعریف شما پسینی است، حال در جایی ممکن است غلبه‌ی جامعه بیشتر باشد و در جایی غلبه‌ی فرد. در شرایط کنونی وزنه‌ی اصالتی را به کدام‌ یک از اینها داده‌اید؟
استاد رشاد: وقتی می‌گوییم «فرد»، مراد فردهای متفرد و نوادر نیستند. تقابل جامعه و فرد، به معنای تقابل افراد با هویت جمعی است. اینکه یک نفر ممکن است ظهور کند و بر اراده و تفکر میلیاردها انسان غلبه نماید به معنای این نیست که فرد اصالت دارد. به نظر من، اگر کسانی برای افراد سهم قائل‌اند، درواقع از قدرت افراد سخن می‌گو‌یند و نه نوادر، و تقابل این دو نظریه در چنین ظرفی معنا دارد. من در اینجا به جای اینکه بگویم هر فردی در جامعه برای خود نقشی دارد و بر فرهنگ تأثیر می‌گذارد، می‌گویم «جامعه»، و آن را مقدم می‌دانم، اما در عین حال می‌پذیرم که ممکن است فردی ظهور کند که درواقع یک فرد نیست و خود یک امت است و یکباره در نقش یک جامعه عمل ‌کند. حتی ما در مناشی پیدایش فرهنگ، حاکم را هم مؤثر می‌دانیم؛ به این صورت که گاهی حاکم، قانونی را وضع می‌کند که گرچه در ابتدا حالت الزام دارد، بعد عادی و روان می‌شود و مقبول می‌افتد و جزء فرهنگ می‌شود، اما این سخت به معنای آن نیست که هر فردی می‌تواند این کار را بکند؛ درنتیجه با آوردن «جامعه‌زادبودن»، به عنوان اوصاف فرهنگ، نشان دادم که فرهنگ بیشتر اجتماعی است و بسیاری هم همین دیدگاه را قبول دارند.

جلسه ۰۲۱ فلسفه فرهنگ ۲۷-۲-۱۳۹۱

 

بررسی و نقد نظر پارسونز درخصوص «فرهنگ»

پارسونز از تأثیرگذارترین چهره‌های جامعه‌پژوهی قرن اخیر قلمداد می‌شود. او در قرن بیستم یکی از نظریه‌پردازان بسیار فعال در حوزه‌ی مطالعات اجتماعی با رویکرد فلسفی بود. نظریات او در امریکا، اروپا و بعدها در نقاط دیگر جهان و از جمله در ایران، توجه‌ها را به خود جلب کرد. تقسیم معروف نظام‌ها به «اجتماعی ـ سیاسی، فرهنگی ـ اقتصادی» از آن اوست. دیدگاه‌های پارسونز، ذهنیت جوامع گوناگون و از جمله ما ایرانیان را به‌گونه‌ای تصرف کرده است که این تقسیم او را موضوعی مسلم تلقی می‌کنیم؛ گویی قالب دیگری برای ساختاربندی و صورت‌بندی مسائلی که انسان و جامعه‌ی انسانی با آن سروکار دارد متصور نیست. این تقسیم آن‌چنان در ذهن و ادبیات علمی، فرهنگی و جامعه‌شناختی جا باز کرده است که هیچ‌کس در اندیشه‌ی تجدید نظر در آن نیست.
پارسونز در حوزه‌های گوناگون مربوط به مباحث اجتماعی نظریات جدید و منحصربه‌فردی مطرح کرده است. وی هرچند مانند هر نظریه‌پرداز دیگری، از اندیشمندان و اندیشه‌ورزان پیش از خود، به ویژه دورکیم و ماکس‌ وبر، تأثیر پذیرفته، با دریافت و الهام از چهره‌های پیش از خود و با تأمل، تدبیر و درنگ‌های انتزاعی و شبه‌فلسفی و گاه با استشهاد به شواهد تجربی و عینی نظریه‌های جدیدی در حوزه‌ی مطالعات اجتماعی مطرح کرده است.
این اندیشمند قرن بیستم در برابر جریان‌های پژوهشی یا مطالعه‌گرِ جامعه که با محوریت عقلانیت، رفتار یا زاویه‌های دیگر درباره‌ی جامعه می‌اندیشیدند، بر نظریه‌ی جدیدی حول محور «کنش» تأکید کرد. پارسونز هویت و شخصیت افراد را تحت تأثیر و در چهارچوب فرهنگ مطالعه ‌کرد و جهان اجتماعی را به شدت تأثیرپذیرفته از فرهنگ ‌دانست. وی درحالی‌که تقسیم‌های گوناگونی برای عرصه‌ی حیات و مناسبات انسان در نظر می‌گرفت، فرهنگ و نظام فرهنگی را بر دیگر جهان‌ها، مانند جهان اجتماع، اقتصاد و شخصیت فردی مسلط می‌دانست.
بنابراین در تفکر پارسونز فرهنگ یک عامل کانونی قلمداد می‌شود و در عین حال از چیزی به نام «نظم اجتماعی» همچنین «شخصیت و هویت آحاد و افراد جامعه» در عرض فرهنگ سخن گفته می‌شود. او جهان یا نظام اجتماعی را یک نظام می‌شمرد، شخصیت و هویت افراد را یک عالم معرفی می‌کند و جهان فرهنگی را هم عالمی دیگر، و به ظاهر در نظر او جهان و نظام فرهنگی در عرض بقیه‌ی نظام‌ها قرار دارد اما تأمل و تعمق در آرای او از در نظر گرفتن جایگاهی برتر و تأثیرگذار برای «جهان فرهنگی» و مقوله‌ی فرهنگ حکایت می‌کند؛ یعنی جایگاهی سیال و ساری که در سایر حوزه‌ها هم سریان و نفوذ دارد و تأثیر می‌گذارد، به گونه‌ای که باقی حوزه‌ها و جایگاه‌ها متأثر از جایگاه مقوله‌ی فرهنگ‌اند و این تأثیرپذیری تا جایی است که گویی فرهنگ شکل‌دهنده‌ی سایر حوزه‌ها قلمداد می‌شود.
پارسونز آن‌قدر بر سهم فرهنگ در شکل‌گیری سایر حوزه‌ها تأکید کرده که به افراط در کارکرد فرهنگ در دیگر حوزه‌ها و حتی «جبرگرایی فرهنگی» متهم ‌شده است؛ زیرا وی همه‌چیز را در چهارچوب ارزش‌های فرهنگی تبیین و توجیه‌پذیر دانسته است. «رفتار انسان» تحت تأثیر ارزش‌های حاکم بر ذهنیت اوست، همچنین جهت‌گیری و انسجام جوامع و تحفظ بر نظام‌های موجود در جوامع، همگی تحت تأثیر ارزش‌های فرهنگی است که بر آن جامعه و ذهنیت افرادی که در آن بستر فرهنگی زندگی می‌کنند، حاکم است. کنش فردی ـ اجتماعی افراد و جوامع تحت تأثیر مجموعه ارزش‌های فرهنگی و عناصری است که به مثابه فرهنگ بر ذهنیت افراد و وضعیت جهان اجتماعی آنها حاکم است.
گرچه او گاهی از نقش فعال و کنشگرانه‌ی انسان هم سخن رانده و گفته که گاه ممکن است انسان فرهنگ را تغییر دهد، بر فرهنگ تأثیر گذارد و فرهنگ‌سازی کند، اما این مدعا در نظریات او تبیین کافی پیدا نکرده است. در تبیین‌ها و تفسیرهای پارسونز از جامعه، که براساس بعضی نظریه‌ها و دیدگاه‌های کلی و بعضی قواعدی است که بر مناسبات، رفتارها و تعاملات اجتماعی حاکم می‌داند ردّ پای این دیدگاه که فرهنگ نیز از اراده‌ی انسان تأثیر می‌پذیرد و انسان صورت‌دهنده‌ی فرهنگ است، دیده نمی‌شود.
سه گونه فهم و تفسیر الگومند و سه مبنا برای ماهیت کنش انسانی مطرح شده که عبارت‌اند از: «الگوی رفتارگرا»، «الگوی عقل‌گرا» و «الگوی فرهنگ‌گرا». می‌توان گفت پارسونز بنیان‌گذار الگوی فرهنگ‌گرا است و فرهنگ را عامل مسلط و صورت‌بند همه‌ی مناسبات و رفتارها تلقی می‌کند.
پارسونز از چهار نظام کنش اسم می‌برد: «نظام اجتماعی»، «نظام فرهنگی»، «نظام شخصیتی» و «ارگانیسم رفتاری». از نظر او یک نظام اجتماعی از مجموعه‌ای از کنشگران فردی ساخته می‌شود که رابطه‌ی آنها با موقعیتشان و همچنین با یکدیگر به واسطه‌ی یک نظام ساختاربندی‌شده و فرهنگی مشترک مشخص می‌شود. هر انسان و جامعه‌ای هنگام رویارویی با حوادثی که پیش می‌آید، عکس‌العملی نشان می‌دهد. همه‌ی این عکس‌العمل‌ها یا واکنش‌ها تحت تأثیر فرهنگی است که بر ذهنیت افراد و بر شخصیت و تفکر جوامع حاکم است.
در دیدگاه بعضی از اندیشه‌ورزان، «جامعه» جایگاه مسیطر و مسلط دارد و فرهنگ مولود جامعه قلمداد می‌شود، اما پارسونز هویت جامعه را تحت تأثیر فرهنگِ مسلط بر آن تفسیر و تعبیر می‌کند.
پارسونز برای فرهنگ دو وجه در نظر می‌گیرد؛ از سویی در عرض دیگر نظام‌ها، مثل نظام اجتماعی، شخصی و فردی و…، برای فرهنگ استقلال قائل است و آن را یک نظام در عرض باقی نظام‌ها قلمداد می‌کند، اما از سوی دیگر اجازه می‌دهد که فرهنگ در حریم نظام‌های دیگر وارد شود و بر آنها تأثیر گذارد و در شکل‌دهی و صورت‌دهی آنها سهم داشته باشد.
ریترز گفته است: «پارسونز، فرهنگ را نیروی عمده‌ای می‌انگاشت که عناصر گوناگون جهان اجتماعی و یا به تعبیر خودش، نظام اجتماعی را به هم پیوند می‌دهد. فرهنگ، میانجی کنش متقابل میان کنشگران است و شخصیت و نظام اجتماعی را با هم ترکیب می‌کند» (ریتزر، ۱۳۸۵، ص۱۳۸).
درواقع هر فردی در یک جامعه زمانی پذیرفته و هموند و عضو قلمداد می‌شود که با آن جامعه هم‌فرهنگ شده باشد و در فرهنگی تنفس کند که آن جامعه دارد. به سخن دیگر فرهنگ تعیین‌کننده‌ی آن است که فرد حقیقتاً عضو جامعه قلمداد شود یا خیر. ممکن است فردی به ظاهر در متن یک جامعه زندگی کند، اما اگر فرهنگ آن جامعه را نپذیرفته باشد عضو آن جامعه قلمداد نمی‌شود و فردی غریبه در آن جامعه شمرده می‌شود. فرهنگ در نظام اجتماعی به صورت هنجارها و ارزش‌ها تجسم پیدا می‌کند و جهت‌گیری و موضع‌گیری جامعه را مشخص می‌‌سازد و انسجام آن جامعه را تأمین می‌کند و در نظام شخصیتی افراد به صورت ملکه‌ی ذهنی کنشگر خودنمایی می‌کند. نظام فرهنگی در عین اینکه استقلال دارد، جزئیتی نسبت به نظام‌ها‌ی دیگر نیز دارد.
از نظر پارسونز، نظام فرهنگی به کنشگران اجتماعی امکان می‌دهد که با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و کنش‌های خود را هماهنگ سازند. به بیان خود وی، عناصر فرهنگی، فرآیند ارتباطی و کنش متقابل میان افراد را تنظیم می‏کنند (Parsons, 1951, p. 35).
فرهنگ واسطه و عامل اتصال یا به عبارتی چسبِ بین مجموعه‌ی عناصر، ساختاربند و تنظیم‌کننده‌ی روابط و تعیین‌کننده‌ی جهت‌گیری‌هاست. پارسونز در لایه‌ی فرد و نیز در لایه‌ی جامعه و جمع برای «فرهنگ» در تحرکات، تحولات، مناسبات، روابط و موضع‌گیری و جهت‌گیری‌های انسانی و اجتماعی، به شکل بسیار تعیین‌کننده و بلکه مفرطی سهم قائل است.
ریترز می‌گوید: «در واقع، فرهنگ از آنجا که بسیار «نمادین» [۱] و «ذهنی» [۲] است، به آسانی از یک نظام به نظام دیگر انتقال می‌یابد. همین خاصیت به فرهنگ اجازه می‌دهد که از طریق «اشاعه» [۳] ، از یک نظام اجتماعی به نظام اجتماعی دیگر و از طریق «اجتماعی‌شدن» [۴] ، از یک نظام شخصیتی، به نظام شخصیتی دیگر حرکت کند» (ریتزر، ۱۳۸۵، ص ۱۳۹).
«فرهنگ از طریق واقعیتی [۵] که اصالتاً [از طریق یادگیری [۶] و انتشار [۷] ] قابل انتقال از یک نظام کنش [۸] به نظام دیگر است از عناصر دیگرِ کنش متمایز می‌شود» (Parsons, 1951, p. 159).
درواقع، فرهنگ همان‌گونه که از نظامی به نظام دیگر منتقل می‌شود، از نسلی به نسل دیگر و از جامعه‌ای به جامعه‌ی دیگر نیز منتقل می‌شود. البته این انتقال به صورت یادگیری، فراگیری و فرادهی است و در چهارچوب تعلیم و تعلم اتفاق می‌افتد و جنبه‌ی فطری، غریزی و زیستانی و ژنتیکی ندارد. به عبارتی گرچه از نسلی به نسل دیگر به ارث می‌رسد، هرگز جنبه‌ی ژنتیکی ندارد.
افزون بر این، جنبه‌ی نمادین و ذهنی‌بودن فرهنگ، ویژگی دیگری به آن می‌بخشد که همان «توانایی نظارت» [۹] بر نظام‌های دیگرِ کنش است. از این‌رو، باید گفت در اندیشه‌ی وی، نظام فرهنگی یک «نظام مسلط» است (ریتزر، ۱۳۸۵، ص ۱۳۹).
فرهنگ بر دیگر نظام‌ها مسیطر و مسلط است؛ چون بر ذهن افراد حاکم است و از این طریق هویت و شخصیت افراد را می‌سازد و جامعه هم مرکب از افراد است.
پارسونز گاهی ادعا می‌کند که «شخص» هم در ساخت فرهنگ مؤثر است. در جایی گفته است: «منظور ما این نیست که بگوییم ارزش‌های شخص، یکسره از طریق فرهنگ، ملکه‌ی ذهن می‌شوند و یا هر شخصی از هر جهت، از قوانین و قواعد پیروی می‌کند، بلکه شخص در هنگام ملکه‌ی ذهن کردن فرهنگ، تعدیل‌های خلّاقانه‌ای در آن به عمل می‌آورد و این جنبه‌ی بدیع، جنبه‌ی فرهنگی نیست» (Parsons, 1951, p. 72).
این‌گونه نیست که انسان فقط دریافت می‌کند و ذهن او یک ظرف است، بلکه این ظرف به مظروف خود شکل می‌دهد و بر آن تأثیر می‌گذارد؛ به این ترتیب انسان، فرهنگ را متأثر می‌کند و بنابراین، انسان تأثیر تعدیل‌کننده و خلاقی در تغییر فرهنگ دارد. اما این ادعای پارسونز در هیچ‌جا از نظریات او به خوبی تبیین نشده و مدعا و منظر کلان او خلاف این ادعا را نشان می‌دهد.
به تعبیر پارسونز، «واحد کنشی» مشتمل بر چهار جزء یا بُعد است: نخست اینکه نیازمند حضور یک «کنشگر انسانی» است؛ دوم اینکه باید یک «هدف» در میان باشد تا کنشگر، کنش خود را به سوی آن جهت‌گیری کند؛ سوم اینکه سپهر و موقعیتی که کنشگر در درون آن قرار دارد دربرگیرنده‌ی عوامل مهارشدنی (وسایل) و عناصر مهارنشدنی (شرایط) است؛ چهارم اینکه کنشگر برای انتخاب وسایل دستیابی به هدف‌ها، از هنجارها و ارزش‌ها بهره می‌گیرد [۱۰] (پارسونز، ۱۹۳۷). وی در ادامه تا بدان‌جا پیش رفت که مدعی شد: «کنش چیزی جز تلاش کنشگر در راستای انطباق با هنجارها نیست» (پارسونز، ۱۹۳۷، صص ۷۷-۷۶).
بعدها پارسونز بُعد چهارم را، که همان عامل فرهنگ است، بر دیگر ابعاد غلبه داد.
تعریف پارسونز از فرهنگ
پارسونز در جایی گفته است: «فرهنگ عبارت است از آن الگوهای [۱۱] مربوط به رفتار [۱۲] و نتایج کنش انسان [۱۳] که ممکن است به ارث رسیده باشد، [اما] به عبارت دقیق‌تر، مستقل از ژن‌های زیستی، از نسلی به نسل دیگر منتقل ‌شود» (Parsons, 1949, p.8).
از نظر این اندیشمند فرهنگ عبارت است از الگوهای مربوط به رفتار و صورت‌بند آن، و واکنش‌های انسان در موقعیت‌های گوناگون. این الگوها ممکن است به صورت میراث از نسلی به نسل دیگر منتقل شود،‌ اما این انتقال، انتقال ژنتیکی و وراثتی نیست؛ چون فرهنگ وجه غریزی و فطری ندارد و از رهگذر آموزش، ترویج و تماس منتقل می‌شود.
او در تعبیر دیگری بیان کرده است: فرهنگ عبارت است از «یک ساختار نمادین بیرونی پیچیده [۱۴] […که] می‌تواند تقریباً نوع واحدی از گرایش [۱۵] را در همه‌ی کنشگرانی [۱۶] به وجود آورد که برحسب اتفاق، خود را با آن وفق می‌دهند» (Parsons, 1951, p.160).
فرهنگ یک ساختار نمادین و بسیار پیچیده و تودرتو است که کنش افراد یک جامعه را که در بستر یک فرهنگ تنفس می‌کنند تحت تأثیر قرار می‌دهد، به این اعتبار که به آنها گرایش و بینش القا می‌کند.
پارسونز در جای دیگری گفته است: «فرهنگ، نظام‌های منظم یا الگومند نمادها و عناصر درونی‌شده‌ی شخصیت افراد کنشگر و الگوهای نهادمند نظام اجتماعی است».
درواقع فرهنگ، نظام منظم یا الگومند نمادهاست که در انسان‌ها درونی شده و به ضمیر آنها راه یافته است. می‌توان گفت این نظام‌ها به صورت شبه‌غیرارادی به انسان‌ها جهت می‌دهد و آنها را هدایت می‌کند و در کنش و واکنش‌هایشان مداخله می‌نماید.
تجزیه و تحلیل نظر پارسونز
از مجموعه‌ی مطالبی که با عنوان نظریه‌ی فرهنگ پارسونز مطرح شد می‌توان این نکات را مطرح کرد:
فرهنگ مجموعه‌ی الگوهای رفتاری است؛ یعنی فرهنگ الگو، قالب و کالبدی که بر کنش انسان سایه می‌افکند تلقی می‌شود. فرهنگ مثل محیط و فضای تنفس است که دربرگیرنده‌ی کنش، منش، رفتار و فعل آدمی است و تفکر او را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد. پارسونز در تعریف دوم خود، صفاتی مانند ساختاری‌بودن، نمادی‌بودن، بیرونی‌بودن، پیچیده‌بودن و شکل‌دهنده‌بودن به هویت کنشگرها را ویژگی‌های فرهنگ معرفی کرده است.
از نظر پارسونز فرهنگ از سنخ فعل و رفتار است نه از جنس اندیشه، و از گونه‌ی ارزش است نه دانش و بینش. البته کسان دیگری نیز هستند که به فرهنگ چنین نگرشی دارند، ولی این نگرش در مقایسه با نگرشی که به فرهنگ وجه بینشی، دانشی و درونی بیشتری می‌دهد در اقلیت قرار دارد. در تلقی پارسونز، وجه سخت‌افزاری فرهنگ که متوجه رفتار است، برجسته‌تر است؛ هرچند او این وجه را آن‌چنان تصویر می‌کند که ملکه‌ی انسان می‌شود و هویت آدمی را می‌سازد.
فرهنگ از رهگذر یادگیری و انتشار انتقال می‌یابد و هرگز جنبه و منشأ طبیعی و غریزی ندارد. (البته این دیدگاه طرفداران بسیاری دارد). فرهنگ تقریباً می‌تواند نوع واحدی از جهت‌گیری را در همه‌ی کنشگرانی که در بستر یک فرهنگ زندگی می‌کنند ایجاد کند. درواقع فرهنگ به رفتار مجموعه‌ی افرادی که یک جامعه را شکل می‌دهند جهت می‌دهد.
با توجه به نظریه‌ی «اراده‌گرایانه‌ی» کنش پارسونز، که در برابر رفتارگرایی مطرح شده، درواقع فرهنگ است که تأثیر تعیین‌کننده و اصلی را در ایجاد و حفظ نظم اجتماعی دارد. نظم اجتماعی در رهن ارزش‌های فرهنگی است که یک جامعه آن را پذیرفته است؛ زیرا فرهنگ بر درون و ذهن آدمی حاکم است.
ارزش‌ها و هنجارهای پذیرفته‌شده‌ی یک جامعه، که فرهنگ آن جامعه قلمداد می‌شود، درواقع به صورت درونی‌شده به عامل و علتی شبیه به «اراده» یا یک عامل درون‌خیز و درون‌جوش تبدیل می‌شوند که از درون و به صورت شبه‌غیرارادی، آدمی را به این‌سو و آن‌سو می‌برد و تصمیم‌ها، فعالیت‌ها و کنش‌های او را هدایت می‌کند و جهت می‌دهد.
گفته شده است که پارسونز برای فرهنگ آن‌چنان کارکردی در نظر گرفته که دیگر عوامل موجود و دخیل در جامعه و تناقضات ممکن را نادیده انگاشته و گویی عوامل دیگر را در محاسبات حذف کرده است. افزون بر این، وی به احیای اسطوره‌ی انسجام و سیطره‌ی فرهنگی و تمایل به نوعی «جبرگرایی فرهنگی» که در آن، گویی فرهنگ دست و پای افراد را می‌بندد و آنها را بی‌اختیار به سویی می‌راند، متهم شده است.
نقد نظر پارسونز
پارسونز در مطالعات اجتماعی ایران و شاید جهان، چهره‌ای بنام است و همچنان بعد از گذشت ده‌ها سال از فوت او، اندیشه‌های این متفکر جامعه‌شناس، که رنگ فلسفی نیز دارد، بر جوامع مسلط است، بنابراین آرای او در حوزه‌ی جامعه‌شناسی و از جمله نظریه‌ی فرهنگ اهمیت ویژه‌ای دارد. با تمام این احوال، نقدهایی بر نظریه‌ی فرهنگ پارسونز وارد است که در ادامه به آنها اشاره شده است:
۱٫ تقسیم جهان‌های چهارگانه‌ی او در مسئله‌ی مناسبات اجتماعی، از سویی جامع نیست و از سوی دیگر کاملاً سکولاریستی است. در تقسیم پارسونز معنویت و الهیات و بُعد لاهوتی حیات انسان و فطرت کاملاً نادیده انگاشته شده است. متأسفانه با وجود اینکه نگاه او کاملاً سکولاریستی است، در مجامع علمی ایران و در بحث از الگوی پیشرفت به شدت از آن استقبال می‌شود و بسیاری از نخبگان جامعه‌ی علمی ما اسیر قالب‌بندی پارسونزی هستند. این بلای دامن‌گیر به اندازه‌‌ای است که حتی اگر از نظر منطقی هم چهارچوب دیگری در میان آنها پذیرفته شود، از نظر روانی و ذهنیت برای آنها امکان خروج از چهارچوب این تقسیم وجود ندارد. با توجه به اینکه اکنون و با طرح مسئله‌ی الگوی پیشرفت ایرانی ـ اسلامی، یکی از دغدغه‌های اساسی نخبگان ما تقسیم درست ابعاد حیات جامعه است، این نفوذ ذهنی یکی از تهدیدهای اساسی طراحی الگوی پیشرفت اسلامی ـ ایرانی به شمار می‌آید.
مناسبات انسانی به چهار نظام مطرح در تقسیم پارسونز منحصر و محدود نمی‌شود و باید همه‌ی کنش‌ها و رفتار انسان یا هویت و شخصیت او و نیز همه‌ی مواجهه‌های انسان با همه‌ی متعلَق‌های مواجهه دیده شود. [۱۷]
۲٫ تعابیری که از ایشان به عنوان تعریف فرهنگ در دست است، هیچ‌یک تعریف نیستند. این تعبیر که فرهنگ آن الگوهایی است که ممکن است به ارث رسیده باشد و به رفتار هم مربوط است، هیچ مطلبی را برای مخاطب روشن نمی‌کند. در این عبارت از ویژگی‌های فرهنگ سخن به میان آمده است. به عبارت دقیق‌تر انتقال فرهنگ از نسلی به نسل دیگر و مستقل از ژن‌های زیستی، یکی از ویژگی‌های فرهنگ است. به تعبیر دقیق‌تر در اینجا وصفی از فرهنگ بیان شده است، اما این وصف‌ ماهوی نیست و هیچ‌یک از این تعابیر، سرشت و صفات ذاتی فرهنگ را نشان نمی‌دهد.
«فرهنگ عبارت است از یک ساختار نمادینِ بیرونیِ پیچیده که می‌تواند نوع واحدی از گرایش را در همه‌ی کنشگرانی به وجود آورد که برحسب اتفاق خود را با آن وفق می‌دهند.» پارسونز در اینجا تنها از کارکردهای فرهنگ سخن گفته و فرهنگ را به کارکردها تعریف کرده است؛ البته کارکردها هم به روشنی تبیین نشده است. برای مثال درباره‌ی این موضوع که فرهنگ به کنش آدمی جهت می‌دهد، می‌توان پرسید که چه جهتی می‌دهد؛ جهت ارزشی یا ضدارزشی؟ افزون بر این، ساختاری‌بودن، نمادین‌بودن، بیرونی‌بودن، پیچیده‌بودن، ذره‌ای از ماهیت فرهنگ را روشن نمی‌کند.
۳٫ فروکاستن فرهنگ به الگوها و منحصر کردن آن به الگوهای رفتاری فاقد توجیه کافی و لازم است. چنین فروکاستنی بدون توجه به «بینش»، که یکی از مؤلفه‌های مهم فرهنگ است، کاستی تعریف پارسونز قلمداد می‌شود. رفتار و کنش تحت تأثیر بینش اتفاق می‌افتد و در واقع بینش‌ها هستند که کنش‌ها و رفتارها را می‌سازند و ارزش‌ها از بینش‌ها متأثرند. به عبارت دقیق‌تر بینش مبنای ارزش و ارزش مبنای کنش است. این در حالی است که در تعریف پارسونز، سهم بینش، منش و خوی‌های درونی‌شده‌ی انسانی، که بخش عمده‌ای از فرهنگ است، نادیده گرفته شده است.
پارسونز فرهنگ را ارزش‌ها و هنجارهایی دانسته که برای انسان ملکه شده، اما در اینجا این پرسش مطرح است که این ارزش‌ها از کجا و تحت تأثیر چه عواملی پدید آمده‌اند؟ مسلم است که این ارزش‌ها از یک منشأ سرچشمه گرفته‌اند، اما چون پارسونز فرهنگ را فطری نمی‌داند، باید پرسید که عوامل مؤثر در پیدایش آنها چه بوده است. این پرسش‌هایی است که در تعریف پارسونز به آنها پاسخ داده نشده است. این اشکال زمانی بیشتر خود را نشان می‌دهد که بدانیم براساس دیدگاه پارسونز، فرهنگِ پدیدآمده، متغیر، سیال و سیار است.
بنابراین فروکاستن فرهنگ به الگوها، آن هم الگوهای رفتاری، فاقد توجیه کافی و لازم است؛ زیرا الگوها نیز خودْ تحت تأثیر بینش‌ها پدید می‌آیند.
۴٫ پارسونز فرهنگ را به حوزه‌ی رفتار، که وجه سخت‌افزاری مناسبات انسان است، محدود کرده و از مؤلفه‌های نرم‌افزاری، که بینش و منش است و لایه‌های ژرف‌تر فرهنگ را تشکیل می‌دهد، غفلت نموده است. مؤلفه‌های نرم‌افزاری انسجام‌بخش‌اند و حتی رفتار را می‌سازند و سهم افراطی‌بخشیدن به فرهنگ در لایه‌ی رفتاری آن، چنان موجه نیست؛ افزون بر اینکه نقش افراطی‌ قائل‌شدن برای فرهنگ نیز محل تأمل است که به نوعی جبرگرایی فرهنگی منتهی می‌شود.
۵٫ بسیاری از فرهنگ‌پژوهان بر جنبه‌ی آموزشی فرهنگ تأکید کرده‌اند و این نظر در کل صحیح است که فرهنگ جنبه‌ی آموزشی نیز دارد، اما همه‌ی فرهنگ‌ها و همه‌ی فرهنگ، نیست. در واقع این دیدگاه که فرهنگ فقط به صورت آموزشی به دیگران انتقال می‌یابد و از گذر فرادهی و فراگیری جابه‌جا می‌شود صحیح نیست. فرهنگ‌های بدوی اقوام بدوی نمونه‌ی نقض‌ این دیدگاه است؛ این فرهنگ‌ها بیشتر طبیعت‌بنیان و درون‌خیز هستند تا فراگرفته‌شده. وجود عناصر مشترک و جهان‌شمول در فرهنگ‌ها، که فراقومی و فراقلیمی هستند نیز گواه این موضوع است. بعضی از انواع فرهنگ‌ها، که بسیط‌تر و فطری‌تر هستند، غریزی‌اند یا لااقل در فرهنگ‌ها، عناصر فطری و غریزی وجود دارد. وجود نقاط مشترک فرهنگی میان جوامعی که هیچ‌گونه تماسی با هم نداشته‌اند حاکی از آن است که دست‌کم پاره‌ای از عناصر و مؤلفه‌های فرهنگ جنبه‌ی غریزی یا به تعبیر دینی آن جنبه‌ی فطری دارند.
بسیاری از فرهنگ‌پژوهان بر این مسئله تأکید ورزیده‌اند که فرهنگ فطری ـ غریزی یا ژنتیکی نیست، بلکه فرادادنی و فراگرفتنی است و از رهگذر تعلیم و تعلم آگاهانه و غیرآگاهانه به دیگران منتقل می‌شود، اما این نکته محل تأمل است؛ زیرا بعضی از فرهنگ‌ها کاملاً فطری و غریزی هستند یا غلبه در آنها با عناصر فطری و غریزی است، و بخشی از عناصر باقی فرهنگ‌ها نیز حتماً فطری و غریزی و طبیعی هستند. شاهد این ادعا هم وجود نمونه‌های فراوان از عناصر مشترکِ جهان‌شمول در فرهنگ‌های گوناگون حتی بدون داشتن تماس با هم است. با مطالعه‌ی فرهنگ‌های بدوی پیش از عصر ارتباطات متوجه می‌شویم که عناصر مشترکی بین فرهنگ آنها و دیگر فرهنگ‌ها وجود دارد و این نشان می‌دهد فرهنگ درون‌مایه‌ها، زیرساخت‌ها، مناشی و آبشخورهای درونی و طبیعی انسانی دارد و همگی آنها القایی نیستند، بلکه بخشی از آنها وجدانی، درونی و فطری هستند.
۶٫ افراط در سهم فرهنگ در نظام‌ها و عوالم دیگر مشکل دیگری است که در تعریف پارسونز مشاهده می‌شود. این اندیشمند فرهنگ را به گونه‌ای تعریف کرده است که در آن تمام تناقضات ممکن حذف شده‌اند. در واقع او اسطوره‌ی انسجام فرهنگی را احیاء کرده است؛ حتی می‌توان گفت از نگاشته‌های این جامعه‌شناس بوی نوعی جبرگرایی فرهنگی به مشام می‌رسد. در نظر او گویی افراد و جوامع اسیر چیزی هستند به نام فرهنگ؛ زیرا فرهنگ در کل کنش آنها را جهت می‌دهد و براساس فرهنگشان می‌توان کنش آنها را تفسیر کرد. گرچه در عبارتی که از پارسونز نقل شد وی ادعا کرده بود که وقتی انسان فرهنگ را دریافت می‌کند، در آن تعدیل‌های خلاقانه‌ای به وجود می‌آورد، ولی هیچ‌جا دلیل کافی برای این نظر خود نیاورده بود؛ بنابراین نگاه مسلط در تفکر او خلاف این دیدگاه را نشان می‌دهد که انسان هم سهمی در ساخت فرهنگ داشته باشد، و از نظر او انسان است که ساخته‌ی فرهنگ به شمار می‌آید.
۷٫ پارسونز معتقد است فرهنگ «آموزشی» است و بنابراین پدیدآمده است، اما وی مشخص نکرده که فرهنگ از کجا پدید می‌آید و مناشی آن چیست؟ اگر فردی فرهنگ را فطری بداند یا بگوید که سرچشمه‌ها و آبشخورهای فطری دارد، بدون اینکه توضیح دهد، معلوم می‌شود که از نظر او، فرهنگ از فطرت برخاسته است، اما فردی که می‌گوید فرهنگ ارثی، ژنتیکی، زیستانی، غریزی و طبیعی نیست و از رهگذر آموزش، فرادهی و فراگیری به نسل‌ها منتقل می‌شود، باید توضیح بدهد که فرهنگ از کجا پدید می‌آید و چگونه شکل می‌گیرد. این موضوعی است که جای خالی آن در تعریف پارسونز دیده می‌شود.
۸٫ درحالی‌که در یک جامعه، یک فرهنگ کهن، اصیل، عریق و ریشه‌دار، مسلط و مسیطر است، باز هم در درون آن جامعه تضادها و کشمکش‌های فراوانی مشاهده می‌شود. حال اگر و بنا بر این است که فرهنگ انسجام‌بخش جامعه باشد، این تضادها، تعارضات و کشمکش‌ها چرا پدید می‌آیند و اگر فرهنگ کارکردی مانند آنچه پارسونز گفته است داشته باشد نباید این اتفاقات رخ دهد.
پارسونیز فرهنگ را انسجام‌بخش جامعه دانسته و در توجیه این دیدگاه گفته است: جامعه متشکل از افراد کنشگر است و افراد کنشگر نیز دارای یک ملکه‌ی ذهنی هستند که فرهنگ آن را در ذهن آنها ایجاد کرده است؛ بنابراین فرهنگ موجب انسجام است. او همواره برای فرهنگ کارکرد ایجابی درنظر گرفته، این درحالی‌که در بسیاری از زمان‌ها فرهنگ به عکس، موجب تعارض می‌شود. منشأ بسیاری از نزاع‌ها و تضادهایی که جوامع گوناگون به آنها دچارند فرهنگ‌ها هستند.
۹٫ برخلاف پنداشت پارسونز چنین نیست که کارکرد فرهنگ فقط به وحدت‌بخشی و حفظ نظام اجتماعی منحصر شود. باید توضیح داده شود که اگر فرهنگ فقط از رهگذر آموزش منتقل می‌شود، چگونه به یکباره در جامعه‌ای فرهنگ تغییر می‌کند و تضادها و نزاع‌ها آن‌چنان گسترش پیدا می‌کند که یکباره فرهنگ زیرورو می‌شود و انقلاب فرهنگی در جامعه رخ می‌دهد. پارسونز تبیینی برای عناصر خارج از محیط و پارادایم فرهنگ مطرح نکرده است، درحالی‌که آنها هم از عناصر تأثیرگذار بر جامعه هستند. در واقع او هم از سهم تخریبی، نزاع‌آفرین و تنش‌زای فرهنگ غفلت کرده و هم به عوامل دیگر اشاره چندانی نکرده است.
پرسش و پاسخ:
آقای ذوعلم: پیش از نقد، باید مبانی نظری پارسونز مشخص شود و سپس براساس آن مبانی، نقد گردد. مبانی نظری این جامعه‌شناس عبارت‌اند از: مبانی هستی‌شناختی، انسان‌شناختی، جامعه‌شناختی و ارزش‌شناختی ـ که درباره‌ی آنها کمتر صحبت شد. شاید دلیل بی‌توجهی به این جنبه از دیدگاه پارسونز این باشد که او از یک پایگاه اومانیستی به قضیه نگاه می‌کند، بنابراین تصور ما این است که آن مبانی در جای دیگری نقد شده است، و دیگر نیازی به بحث مبنایی نیست.
با این پیش‌فرض به نظر می‌رسد که برخی از این نقدها درخور تأمل است. در نقدهایی که در بخش اول، دوم و سوم مطرح شد، به نظر می‌رسد که پارسونز به جنبه‌های ذهنی‌بودن و معنایی‌بودن فرهنگ بسیار تأکید کرده، اما پرسش آن است که تأکید بر معنایی‌بودن و ذهنی‌بودن فرهنگ را چگونه می‌توان با دیدگاه ایشان، که فرهنگ را بیشتر ناظر به رفتارها می‌داند، جمع کرد؟ شاید بتوان پاسخ این پرسش را براساس مبنایی مطرح کرد که خود پارسونز به آن پرداخته است. پارسونز دو تلقی و تعبیر از فرهنگ دارد: ۱٫ تلقی فرهنگ بالمعنی الاعم، به گونه‌ای که می‌گوید حتی نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی هم تحت تأثیر فرهنگ است. این تلقی را می‌‌توان از آن عبارتی برداشت کرد که از حضور فرهنگ در همه‌جا حکایت می‌کند؛ ۲٫ تلقی فرهنگ بالمعنی الاخص. آنجا که او بحث الگوهای ناظر به رفتار را مطرح می‌کند و آن‌را در عرض نظام اقتصادی، اجتماعی و سیاسی قرار می‌دهد این تلقی از فرهنگ را در نظر دارد.
نکته‌ی دیگر تشویش و اضطرابی است که در این دیدگاه‌ها مشاهده می‌شود و اساساً از خود تعبیر «فرهنگ» سرچشمه می‌گیرد؛ تعبیری که مبهم، و چه بسا اعتباری و موهوم است و ما آن را واقعیت تلقی کرده‌ایم. چنین تشویشی در غرب، که این بحث به صورت جدی مطرح بوده، شاید از این مسئله ناشی شده است که آنها قصد داشته‌اند فرهنگ را به جای دین بنشانند و بنابراین عرصه‌های معنوی و بحث‌های انگیزشی را که وجود دارد به نوعی توجیه کنند؛ به همین دلیل است که مقوله‌ی فرهنگ را به صورت جدی در کنار نظام سیاسی و اقتصادی مطرح کرده‌اند. برخلاف این تلاش، تجزیه‌ و تحلیل دقیق نشان می‌دهد که چه بسا اصلاً آنچه ما با عنوان فرهنگِ جوامع گوناگون می‌شناسیم مقوله‌ای اعتباری است؛ یعنی مجموعه‌ای از ارزش‌ها، نگرش‌ها، نمادها و چهارچوب‌های حاکم بر رفتار. اما هنگامی که آنها را با هم درمی‌آمیزیم دیگر نمی‌توانیم چهارچوبی علمی برای آنها در نظر گیریم.
در آغاز به نکته‌ی مهم ارتباط تعاریف با نظریه‌ها و تفکیک‌ناپذیر بودن آنها از یکدیگر اشاره شد. در همه‌ی این بحث‌ها هم این موضوع روشن گردید که پشت هر تعریفی یک نظریه است که اگر تحلیل شود، می‌توان آن تعریف را هم نقد و بررسی کرد.
آقای نادری: شاید نخستین نقد وارد به پارسونز بیشتر به جامعه‌ی علمی کشور مربوط باشد؛ زیرا در اخذ ادبیات غرب و سیر ترجمه‌ی اندیشه‌ها، مفاهیم درست منتقل نشده است و افرادی به این نظریه‌‌ها مطالبی افزوده یا از آن کم کرده‌اند. در تحلیل تفکر پارسونز نیز ممکن است دو صاحب‌نظر به یک شکل عمل نکنند و هر یک دیدگاه او را به گونه‌ای خاص مطرح کنند. برای رهایی از این تفاوت‌ها و اختلاف نظرها، رمزگشایی از عقاید نظریه‌پردازان و اندیشمندان راهکار مناسبی به نظر می‌‌رسد. در رمزگشایی باید به این موضوع توجه شود که هر متفکر چهارچوب نسبتاً مشخصی به دست داده است که برای تحلیل اندیشه‌ی او توجه به آن چهارچوب ضروری است. به سخن دیگر تحلیل درست به در نظر گرفتن این چهارچوب وابسته است.
برای مثال در نقد دیدگاه پارسونز به نظریه‌ی کنش اشاره شد. اما پیش از نقد، باید معنای عبارت «کنش اجتماعی» یا نظریه‌ی کنش براساس چهارچوب پارسونز مشخص شود. دسته‌ای می‌‌گویند «کنش» عمل نیست و برخی دیگر عمل و عکس‌العمل را کنش می‌دانند، درحالی‌که واژه‌ی «کنش» در اندیشه‌ی پارسونز جایگاه دارد.
در جهان‌بینی، محوری مطرح است با عنوان «عمل‌شناسی»؛ یعنی هر فیلسوف و نظریه‌پردازی که قصد دارد در هر مقوله‌ای نظریه‌پردازی کند باید تکلیفش را نسبت به عمل مشخص کند. در عمل‌شناسی بحث الگوها مطرح می‌شود؛ یعنی به این پرسش استاندارد باید پاسخ داد که آیا جهان الگو و نظم دارد. پارسونز از این زاویه اندیشه‌ورزی کرده و بعد کوشیده است عمل اجتماعی را از زاویه‌ی عمل‌شناسی بررسی کند؛ از همین‌رو ‌بحث الگوسازی برای او جایگاه مبنایی پیدا کرده است. پارسونز به دنبال الگو و نظم و اساساً قاعده‌ای برای تفسیر الگوی عمل است؛ یعنی او در پی پاسخ به این پرسش است که عمل چگونه انجام می‌شود. پارسونز از الگوی کدگذاری عمل بحث می‌کند. یک عمل در جامعه چگونه کدگذاری می‌شود؛ یعنی پیش‌فرض این است که ما هنگامی که عملی انجام می‌دهیم رمزگشایی می‌کنیم. بعد از کدگذاری، الگوی در پس این کدگذاری را یک الگوی سایبرنتیک معرفی کرد. در الگوی سایبرنتیک فضا و مکان اهمیت بسیار دارد؛ زیرا جهت‌دهنده و معنابخش الگو و عمل شمرده می‌شود. بحث سوم های‌راکی است؛ پارسونز از وجود یک سلسله‌ مراتب سخن می‌گوید؛ یعنی هنگامی که الگو می‌خواهد در فضایی سایبرنتیک شکل گیرد، سلسله‌مراتبی حاکم است و یک نظامی ایجاد می‌کند. او از این سلسله‌مراتب با عنوان چهار تکلیف یاد کرده و گفته است ما چهار حکم اساسی داریم: ۱٫ تطبیق؛ ۲٫ اصول؛ ۳٫ یکپارچگی؛ ۴٫ نگه‌داشت الگو.
اشکال اساسی آن است که پارسونز در حوزه‌ی جهان‌بینی، باید مطرح می‌کرد که جهان نظم و الگو دارد، این الگو مبتنی بر واقعیتی شکل می‌گیرد و این واقعیت ابعاد ذهنی و عینی دارد. او از این مباحث سخنی نگفته و خواسته است در مادیت و تفسیری که از مادیت بیان می‌کند، ساخت الگو را تبیین کند.
سؤال: درباره‌ی تأکید پارسونز بر وجه آموزشی فرهنگ، باید به تعلق او به مکتب کلاسیک نوسازی توجه کرد. این جامعه‌شناس ضمن برشمردن الگوها یا متغیرهای پنج‌گانه بر رویکردی خطی تأکید می‌کند و معتقد است جوامع سنتی برای اینکه به وضع جوامع مدرن دست یابند باید از این متغیرهای پنجگانه تبعیت کنند. به نظر می‌رسد غفلت پارسونز از وجه غریزی و فطری فرهنگ و تأکید او بر وجه آموزشی و فراگیری فرهنگ از این مسئله ناشی باشد که در نظر او، جوامع سنتی برای رسیدن به حالت مدرن باید به دنبال آموزش و عقلانیت باشند. تأکید بر همین آموزش و عقلانیت موجب می‌شود پارسونز از وجه غریزی و فطری فرهنگ غفلت کند.
آقای چقماقی: به نظر می‌رسد پارسونز، با اصالتی که به فرهنگ می‌دهد و تأکیدی که بر وجهه‌ی آموزشی آن می‌کند، از بُعد خلاقانه‌ای که باید برای انسان درنظر گیرد غفلت می‌کند، و مسئولیت‌پذیری او در قبال رفتار و کنش خود و نیز در برابر جامعه و فرهنگ کاملاً نادیده می‌گیرد. این مسئولیت‌پذیری در هر سه بعد از انسان برداشته می‌شود، حال آنکه پارسونز به آن بی‌توجهی کرده است.
سؤال: امثال پارسونز معمولاً به خود شخصیتی می‌دهند که ظاهراً از حیطه‌ی تسلط جبر جامعه و جبر فکری بیرون هستند و از بیرون به آن نگاه می‌کند. جبرگراییِ تأکید شده نزد پارسونز باید دامن خود او را هم بگیرد و نظریات او هم مشمول جبرگرایی شود. در حوزه‌ی فکری و فلسفی هم همین‌طور است؛ هگل و هایدگر خود را مسلط بر جامعه و تفکر می‌دانند. پارسونز هم تصور می‌کند بیرون از فرهنگ و جامعه است و از بالا به فرهنگ نگاه می‌کند. اما می‌توان نظر دیگری هم مطرح کرد و گفت در فرهنگ باید جبرگرایی را پذیرفت، ولی در میان مردم، انسان‌های خاصی هستند که خلاقیت فکری و ذهنی دارند و می‌توانند از جبر فرهنگ خارج شوند؛ در مورد شخصیت‌های دینی و یا شخصیت‌های انقلابی و علمیِ مهم این اتفاق می‌افتد.

 


[۱] . Symbolic.
[۲] . Subjective.
[۳] . Distribution.
[۴] . Socialization.
[۵] . the fact.
[۶] . learning.
[۷] . diffusion.
[۸] . action system.
[۹] . Supervision.
[۱۰] . جزء چهارم واحد کنشی نشان میدهد که تکیه بر فرهنگ و نگاه پهندامنه به جهان اجتماعی، در کارهای اولیهی پارسونز هم حضور پررنگی داشته و چنین نبوده است که تفکر دورهی نخست وی، به کلّی عاری و خالی از آن باشد.
[۱۱] . patterns.
[۱۲] . behavior.
[۱۳] . the products of human action.
[۱۴] . A complex external symbol structure.
[۱۵] . orientation.
[۱۶] . actors.
[۱۷] . در الگویی که در پژوهشگاه تدوین شده و مبنای دانشنامه‌ی نبوی(ص) ـ که نظامات اجتماعی اسلام را از سنت و سیره‌ی نبوی استخراج می‌کند ـ‌ است بیش از ده نظام برای حیات آدمی در جامعه در نظر گرفته شده است. مبنای آن نظر هم این است که انواع مواجهه‌های انسان بیش از آن است که در تلقی‌های رایج وجود دارد و همه‌ی این مواجهه‌ها می‌توانند برای خودشان نظامی را پدید آورند که به قواعد و قوانین اخلاقی و حقوقی محکوم باشند.

جلسه ۰۳۳ فلسفه فرهنگ ۲۶-۷-۱۳۹۱

 

طبقه‌بندی فرهنگ‌ها

یکی از مباحث مهم فلسفه‌ی‌ فرهنگ، طبقه‌بندی فرهنگ‌هاست. طبیعی است که طبقه‌بندی فرهنگ‌ها با گونه‌شناسی فرهنگ‌ها پیوندی وثیق دارد و درنتیجه ذیل یک سرفصل مورد بررسی قرار می‌گیرند.
ادوار تاریخی را از حیثی می‌توان براساس انواع فرهنگ‌های حاکم بر و جاری در آن دوره‌ها دوره‌بندی کرد. کما اینکه جوامع را نیز می‌توان برمبنای فرهنگ آنها دسته‌بندی کرد. حتی بعضی از فلاسفه اسلامی جوامع را براساس فرهنگ آنها طبقه‌بندی کرده‌اند. برای مثال در مدینه‌ی فاضله‌ی فارابی، جوامع براساس اینکه مؤمن هستند و یا کافر و فاسق هستند دسته‌بندی شده‌اند، که البته این تعابیر عمدتاً به فرهنگ آن جوامع بازگشت می‌کند.
گرچه فرهنگ‌پژوهی یک حوزه‌ی مطالعاتی و معرفتی نوپایی است، ولی چون فرهنگ همزاد بشر است و راجع به این پدیده و عنصر، متفکران و نخبگان، ولو نه‌چندان منسجم و آگاهانه، اظهار نظر کرده‌اند. به همین جهت در آراء گذشتگان و از جمله مسلمانان می‌توان نشانه‌هایی را پیدا کرد که با محوریت نوع فرهنگ یک جامعه را توصیف کرده‌اند و جوامع را براساس فرهنگ‌های آنها طبقه‌بندی کرده‌اند. علاوه بر فارابی، ابن‌خلدون از جمله‌ی این افراد است، زیرا او روی فرهنگ و تمدن نظریه‌پردازی کرده.
اصولاً برای هویت‌شناسی و ارزش‌سنجی جوامع و یا حتی یک دوره‌ی تاریخی ملاک و مبنایی دقیق‌تر و جامع‌تر و محسوس‌تر از فرهنگ حاکم بر و جاری در آن دوره وجود ندارد.
این مقدمه را به این جهت مطرح کردم تا یادآوری کنم اهمیت طبقه‌بندی و گونه‌شناسی فرهنگ بسیار بالاست. اصولاً بدون این مسئله شما راجع به تاریخ نمی‌توانید بحث کنید، راجع به جوامع نمی‌توان بحث کرد و آنها را سنجید و ارزیابی کرد.
نکته‌ی دیگری که به عنوان مقدمه می‌توان مطرح کرد این است که منظور از طبقه‌بندی و گونه‌شناسی چیست؟ چه کاری باید در ذیل عنوان گونه‌شناسی و طبقه‌بندی فرهنگ‌ها انجام داد؟
منظور ما از گونه‌شناسی و طبقه‌بندی فرهنگ، «تحلیل و دسته‌بندی فرهنگ‌ها براساس تفاوت‌های ماهوی و هویتی برساخته و برآمده از تفاوت‌های موجود در پیرافرهنگ‌ها و پاره‌فرهنگ‌های مؤثر بر ذاتیات و عرضیات فرهنگ‌هاست».
منظور از این عنوان عبارت است از اینکه خصوصیات و ویژگی‌های «مختصات فرهنگ»‌ها را تحلیل کنیم. این مختصات و ویژگی‌ها لزوماً و لاجرم بازگشت می‌کند به اختصاصات و تفاوت‌هایی که هر فرهنگی در پیرافرهنگ‌های خود با دیگری دارد. ازجمله بن‌فرهنگ‌ها (عناصر و پدیده‌هایی که فرهنگ‌ها از آنها سرچشمه می‌گیرند و آبشخور فرهنگ‌ها قلمداد می‌شوند) و یا فرهنگ‌گرها (سازندگان فرهنگ، نخبگان، حکام، اراده‌ی حاکمیت) که فرهنگ‌ها را پدید می‌آورند، با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند؛ یعنی یک فرهنگ برساخته و برآمده از مناشی و آبشخورهاست، فرهنگ دیگر از نوع و پاره‌ای دیگر و این سبب تفاوت‌ بین دو فرهنگ می‌شود.
مهم‌تر از همه تفاوت‌هایی که فرهنگ‌ها از نظر پاره‌فرهنگ‌ها با یکدیگر دارند. مؤلفه‌هایی (بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها، کنش‌ها) که یک فرهنگ را تشکیل می‌دهند با مؤلفه‌هایی که فرهنگ دیگری را شکل داده‌اند فرق می‌کنند و این تفاوت باعث ایجاد فرهنگ دیگری می‌شود تا بتوان گفت این دو دسته، دو فرهنگ هستند و در دو دسته از سلسله از فرهنگ‌ها و طبقه‌بندی فرهنگی قرار می‌گیرند.
در مجموع هر آن چیزی که بر ذاتیات و یا عرضیات یک فرهنگ تأثیر بگذارد، موجب تفاوت آن فرهنگ با فرهنگ‌های دیگر می‌شود. منتها تفاوت حقیقی در تفاوت ذاتی است. تفاوت‌های ذاتی در واقع موجب تفاوت ذاتی خود فرهنگ می‌شوند. اگر پاره‌فرهنگ‌های تشکیل‌دهنده‌ی یک فرهنگ، ذاتاً و جوهراً با پاره‌فرهنگ‌هایی که فرهنگ دیگری را تشکیل می‌دهند متفاوت بودند، این دو فرهنگ بالذات از یکدیگر جدا می‌شوند. فرهنگی که توحیدبنیاد است و برساخته بر باورها و بینش‌های توحیدی است با فرهنگی که برآمده از زیرساخت‌ها و پیش‌انگاره‌های الحادی و کفرآمیز است، کلاً و ذاتاً می‌توانند متفاوت قلمداد شوند. اولی را می‌توان فرهنگ توحیدی نام نهاد و دومی را فرهنگ الحادی.
بنابراین مبنای ما عبارت شد از اینکه ناسازگاری‌ها و تفاوت‌های حقیقی میان مؤلفه‌ها و اجزاء و عناصر تشکیل‌دهنده‌ی فرهنگ‌ها موجب تفاوت فرهنگ‌ها می‌شوند. اما نکته‌ی دیگری که در اینجا قابل طرح است عبارت است از اینکه یک سلسله از عوامل نیز ظاهراً در تفاوت فرهنگ‌ها مؤثرند، مثلاً مانند پیرافرهنگ‌ها. اما واقعیت این است که تفاوتی را که پیرافرهنگ‌ها موجب آن می‌شوند در نهایت به تفاوت در پاره‌فرهنگ‌ها بازگشت می‌کند. یعنی پیرافرهنگ‌ها، پاره‌فرهنگ‌هایی را می‌سازند که موجب تفاوت کلیت آن فرهنگ با دیگر فرهنگ‌ها می‌شود. درحقیقت تفاوت در پیرافرهنگ‌ها به نحوی به تفاوت در پاره‌فرهنگ‌ها ارجاع می‌شود، زیرا پیرافرهنگ‌ها هستند که اجزاء فرهنگ‌ها را می‌سازند.
نکته‌ی چهارمی که در مقدمه قابل طرح است، این است که ممکن است به ذهن افرادی خطور کند که فرهنگ، فرهنگ است، دلیلی ندارد که ما فرهنگ را چندگانه و چندگونه بیانگاریم؟ به نظر ما مبنای این تفاوت عبارت است از اینکه ما فرهنگ را جنس‌واره می‌انگاریم و فرهنگ چونان جنس قلمداد می‌شود که هر فرهنگی نوعی از آن جنس است و هر فرهنگی براساس تفاوتی که فصول مقوّم آن فرهنگ با دیگر فرهنگ‌ها دارد از آن دیگری جدا می‌شود. بنابراین اگر به نحو فلسفی و دقّی هم فرهنگ را جنس قلمداد نکنیم، اما فی‌الجمله می‌توانیم بگوییم که فرهنگ گویی جنس‌واره است و دارای فصولی است و فصول متفاوت می‌شود. همانطور که در منطق می‌گویند «حیوان» جنس است و فصولی دارد و یکی از فصول آن «نطق» است. اگر حیوان با ناطق ضمیمه شد، یک نوع از حیوان به نام انسان تعریف می‌شود. اگر همین حیوان با فصل دیگری پیوند خورد، حیوان دیگری به وجود می‌آید. در اینجا نیز تنظیراً می‌خواهیم همین را بگوییم که فرهنگ می‌تواند متفاوت باشد، و مبنای تنوع فرهنگ نیز عبارت است از اینکه خودِ مقوله‌ی فرهنگ را جنس قلمداد کنیم که دارای فصولی است که این فصول می‌توانند چندگونه باشند. وقتی فصول چندگونه شدند سبب می‌شوند که فرهنگ‌ها چندگانه بشوند.
توضیح این نکته به این صورت است که فرهنگ عبارت است از مجموعه‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌های سازوار شده، نهادینه شده، رسوب‌شده، چونان هویت برای یک جامعه تلقی‌شده و سایر اوصافی که تا به حال در مورد فرهنگ بحث کرده‌ایم. در پی آن، چگونگی محتوا و یا مصادیق این بینش‌ها و منش‌ها و کشش‌ها و کنش‌هایی که مؤلفه‌های یک فرهنگ هستند و فرهنگ را تشکیل می‌دهند، باعث تفاوت یک فرهنگ با فرهنگ دیگر می‌شوند. مثلاً اگر «بینش» توحیدی بود، فرهنگ به‌گونه‌ای می‌شود و اگر بینش الحادی بود به‌گونه‌ای دیگر. بنابراین در مؤلفه‌ها، تفاوت‌هایی به وجود می‌آید که موجب می‌شود در ذات و کلان فرهنگ هم تفاوت پدید بیاید.
درنتیجه چون این مؤلفه‌ها که از اجزاء و عناصری تشکیل می‌شوند، می‌توانند بسیار متفاوت باشند و طیف گسترده‌ای را تشکیل دهند. برای مثال در بحث توحید می‌توان از طیف گسترده‌ای از توحید ناب تا بی‌خدایی و لاادری‌گری نام برد. اگر توحیدی به شرک خفی آمیخته شده باشد، یک مقدار از توحید ناب فاصله گرفته است، تا اینکه به شرک جلی و انواع شرک‌های جلی که ضعیف و شدید دارند آمیخته شده باشد و تا جایی که از شرک هم عبور می‌کند و به لاادری‌گری و انکار منتهی شود. در این میان می‌تواند انواع فرهنگ‌ها به وجود بیاید. یعنی بسته به میزان خلوص در توحید، فرهنگ می‌تواند متفاوت باشد.
همین طیف را درخصوص «منش‌ها»، «اخلاقیات» و «خوی‌ها» هم می‌توان فرض کرد. طیفی که یک سر آن بسیار ناب است و سر دیگر آن بسیار آلوده است. هچنین همین فرض را درخصوص «کشش‌ها»، «علایق» و «سلایق» نیز می‌توان داشت، و همین‌طور «کنش‌ها».
با توجه به اینکه عواملی که موجب تفاوت می‌شوند متنوع‌اند، (دسته‌ی بینش‌ها، دسته‌ی منش‌ها، دسته‌ی کشش‌ها، دسته‌ی کنش‌ها) و با توجه به اینکه اجزاء طیفی که هریک از اینها را تشکیل می‌دهند از نظر تفاوت و تنوع بی‌شمار هستند، فرهنگ‌ها هم می‌توانند بی‌شمار متفاوت باشند.
لهذا ما ملاکی برای فرهنگ‌انگاشتگی داریم و یک سلسله معیارهایی برای تنوع و تکثر فرهنگ‌ها. ملاک فرهنگ‌انگاشتگیِ مجموعه‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها، همان اوصافی است که توضیح دادیم، یعنی مجموعه‌ی این معیارها رسوبی شده باشند، با هم سازوار شده باشند، چونان هویت یک جامعه انگاشته شده باشند و… هر مجموعه‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌هایی که این اوصاف در آنها محقق کرده باشد، فرهنگ قلمداد می‌شود. پس ملاک فرهنگ‌انگاشتگی برخورداری از اوصافی است که ما برای فرهنگ و مؤلفه‌های آن بحث کرده‌ایم.
اما یک سری معیارهایی را برای طبقه‌بندی و دسته‌بندی فرهنگ‌ها مطرح کنیم، زیرا همه‌ی فرهنگ‌ها مرکب از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها هستند، ولی فرق آنها در مختصات این اجزاء است. مثلاً گفتیم در حوزه‌ی بینش مختصه‌ی یک فرهنگ «توحید» است و دیگری «الحاد». این مختصه‌ها معیارهای تکثر و تنوع هستند. بنابراین ما یک ملاک فرهنگ‌انگاشتگی داریم برای اینکه مصادیق و انواع بتوانند زیر و جنش فرهنگ قرار بگیرند و یک سلسله معیارهایی داریم که در طبقه‌بندی بتوانیم جای یک فرهنگ را مشخص کنیم و براساس آن معیارهاست که هر مصداقی از فرهنگ به دسته و نوعی از فرهنگ‌ها ملحق می‌شود.
معیارهای تقسیم و طبقه‌بندی فرهنگ‌ها چیست؟
معیارها می‌توانند به اشکال مختلف دسته‌بندی شوند:
ـ معیارهایی که موجب تفاوت ذاتی یک فرهنگ با فرهنگ دیگر می‌شوند،
ـ معیارهایی که باعث تفاوت عرضی و سطحی و صوری یک فرهنگ با فرهنگ دیگر می‌شوند.
فرهنگ مدرن در نگاه به انسان او را مستقل از مبدأ هستی و کانون وحی و آگاهی قلمداد می‌کند و به نحوی انسان را به جای آن کانون می‌نشاند. به تعبیر ما در فرهنگ مدرن، انسان، خویش‌خداانگار است و خود را به جای خدا نشانده است. در فرهنگ توحیدی و بسا بتوان گفت در فرهنگ‌های شرقی، انسان خود را در پیوند با هستی می‌داند و جزئی از یک مجموعه قلمداد می‌کند و خود را وابسته به کانونی می‌داند و خویش را مستقل از کانون تصور و توهم نمی‌کند. موضوع انسان‌شناسی یکی از موضوعات جوهری و رکنی حوزه‌ی بینش است، و به معنای اعم بخشی از جهان‌بینی و جهان‌شناسی انسان قلمداد می‌شود. آنگاه که ما جهان‌بینی را محدود معنی کنیم انسان‌شناسی را می‌توان در عرض جهان‌بینی قرار داد، اما مگر می‌شود از انسان تعریفی ارائه کرد و پیرامون آن بحث کرد و او را سلباً یا ایجاباً در پیوند با هستی ندید؟ بنابراین لاجرم انسان‌شناسی در معنایی وسیع‌تر جزئی از جهان‌بینی می‌شود، چون نوع نگاه ما به انسان در تفسیر ما از هستی و حیات نقش دارد. مگر می‌توان انسان را از جهان‌شناسی جدا کرد.
بنابراین همین نگاه به این جزء از جهان‌بینی و بینش موجب موجب تفاوتی وسیع و فاصله‌ای فاحش بین دو فرهنگی که مبتنی بر یکی از این دو نوع نگاه به انسان هستند، می‌شود. این نوع نگاه موجب تفاوت ذاتی و جوهری می‌شود و تفاوت در اینجا عرضی و سطحی نیست. درواقع یک تفاوت ذاتی و ماهوی بین دو فرهنگی که دو گونه نگاه به انسان دارند به‌وجود می‌آید.
اما گاه ممکن است شاخص و معیاری که موجب تفاوت است، خودْ جنبه‌ی عرضی و سطحی داشته باشد که در این صورت تنها موجب تفاوت عرضی و هویتی بین دو فرهنگ خواهد شد. در این خصوص بسا بتوان به این مورد مثال زد که گاهی گفته می‌شود «فرهنگ پاکستانی»، «فرهنگ ایرانی»، «فرهنگ گرجستانی»، «فرهنگ ترکیه‌ای»، بعد می‌گوییم مگر اینها مسلمان نیستند و از فرهنگ واحد برخوردار نیستند؟ مگر اینها دارای فرهنگ اسلامی نیستند؟ مردم این کشورها همگی دارای فرهنگ اسلامی هستند، پس چگونه است که شما اینها را دوگانه می‌انگارید؟ آیا صرف اینکه مصداقی از یک فرهنگ در یک جامعه و سرزمین است و مصداق دیگر همان فرهنگ در جامعه و سرزمینی دیگر است، باعث می‌شود که دو فرهنگ داشته باشیم؟ آیا به این ترتیب این فرهنگ‌ها دوگانه می‌شوند؟ آیا موجب دوگونگی که باعث دوگانگی شود، خواهد شد؟
در پاسخ می‌گوییم: خیر. اینها در فرهنگ بودن که مشترک هستند و ذیل یک جنس هستند. همچنین این فرهنگ‌ها مجموعاً و فی‌الجمله همگی فرهنگ‌های اسلامی هستند، تفاوت این فرهنگ ذاتی نیست، بلکه عرضی است. این فرهنگ‌ها در لایه‌های بسیار سطحی عناصر تشکیل‌دهنده‌ی فرهنگ با هم تفاوت دارند. همچنین در عناصر درآمیخته به فرهنگ نیز با هم متفاوت‌اند. مثلاً در ایران عناصری با فرهنگ اسلامی درآمیخته است، اما در مصر و یا پاکستان عناصر دیگری با فرهنگ درآمیخته‌اند. البته هیچ‌یک از این فرهنگ‌ها، فرهنگ اسلامیِ ناب نیستند، بنابراین قسمت غیرخالص این فرهنگ‌ها با هم متفاوت است. و البته آن عناصر غیرخالص بسا ماهوی نباشند، مثلاً همگی این فرهنگ‌ها توحیدبنیاد هستند.
به این ترتیب مجموعه‌ی عواملی که موجب تفاوت می‌شوند می‌توانند به دو دسته‌ی ذاتی و عرضی تقسیم شوند که طبعاً باعث طبقه‌بندی ذاتی ـ ماهوی و عرضی ـ هویتی می‌توانند بشوند.
اما عوامل تأثیرگذار بر تقسیم و طبقه‌بندی ماهوی فرهنگ‌ها را نیز می‌توان به اشکال مختلف و از جمله عوامل آفاقی (برونی) و عوامل انفسی (درونی) دسته‌بندی کرد. آن عواملی که از بیرونِ وجودِ اصحاب یک فرهنگ بر فرهنگ تأثیر می‌گذارند را عوامل برونی و آفاقی می‌نامیم. مثلاً اراده‌ی حاکمیت فرهنگ‌ساز است، رفتار نخبگان فرهنگ‌ساز است. دسته‌ی دیگر عوامل درونی هستند، یعنی از درون انسان‌ها برمی‌خیزند و درون‌‌خیزِ اصحاب یک فرهنگ هستند. مثلاً نقش «فطرت» در ساخت یک فرهنگ. فطرت از درون آدمی برمی‌خیزد و نقش‌آفرینی می‌کند و فرهنگ را می‌سازد. بنابراین عوامل ذاتی ـ ماهوی را نیز می‌توان به دو دسته‌ی آفاقی و انفسی تقسیم کرد.
پیرافرهنگ‌های مؤثر بر ماهیت فرهنگ عموماً در زمره‌ی عوامل برونی و آفاقی قرار می‌گیرند. پاره‌فرهنگ‌ها در زمره‌ی عوامل درونی قلمداد می‌شوند. ولی همه‌ی پیرافرهنگ‌ها در طبقه‌بندی ذاتی فرهنگ‌ها تأثیر ندارند. ما پیرافرهنگ‌ها را عبارت می‌دانیم از فرافرهنگ‌ها که از فرهنگ متأثر نمی‌شوند ولی بر فرهنگ تأثیر می‌گذارند، همانند «فطرت». هرگز فطرت یک انسان تحت تأثیر فرهنگ جامعه تغییر نمی‌کند. البته ممکن است فرهنگ سلبی و الحادی سبب غبارگرفتگی فطرت آدمی بشود اما آن را عوض نمی‌کند. فرهنگ بر معرفت دینی تأثیر می‌گذارد ولی بر ذات و نفس‌‌الامر آن تأثیر نمی‌گذارد.
بن‌فرهنگ‌ها نیز آن چیزهایی هستند که فرهنگ از آنها متأثر می‌شود و گاه نیز بر آنها تأثیر می‌گذارد. مثلاً ابرارزش‌های موجود در جوامع که بر فرهنگ‌ها تأثیر می‌گذارند ولی منعی نیست که روزی تحت تأثیر تحریف و انحراف در فرهنگ آنچرا که بشر ابرارزش قلمداد می‌کند متفاوت شود. و یا علوم و اندوخته‌های معرفتی مسلط که در جامعه‌ی جهانی فراگیر شده است نیز بر فرهنگ تأثیر می‌گذارند ولی علوم و اندوخته‌های معرفتی می‌توانند از فرهنگ متأثر شوند. فناوری‌های فراگیر که در حیات انسان امروز رسوب کرده است فرهنگ‌ساز هستند، کما اینکه فناوری نیز از فرهنگ متأثر می‌شود. ولذا فناوری‌هایی که در کشورهایی که از نظر فرهنگ متفاوت هستند پدید می‌آید، تفاوت‌های مشخصی با یکدیگر دارند.
قوانین و رویّه‌های حاکم بر مناسبات انسانی در یک جامعه نیز جزء پیرافرهنگ‌ها هستند.
همچنین فرهنگ‌گرها یعنی عوامل انسانی فرهنگ‌ساز مانند اراده‌ی حاکمیت، رفتار نخبگان و برگزیدگان یک جامعه و…
همگی اینها نقش نمایان و سهم شایانی در تکون ماهیت فرهنگ‌ها دارند. مجموعه‌ی این عوامل را عوامل برونی و آفاقی می‌نامیم. البته بخشی از پیرافرهنگ‌ها در فرهنگ ماهیت‌ساز نیستند چون آن دسته از پیرافرهنگ‌ها که پسینی هستند، مانند پدیده‌های فرهنگی و ظواهر و مظاهر فرهنگ، بر فرهنگ تأثیر نمی‌گذارند، زیرا آنها ولیده و حصیله‌ی فرهنگ و برونداد آن هستند. یعنی پیرافرهنگ‌ها همگی بر فرهنگ تأثیر نمی‌گذارند و در طبقه‌بندی ذاتی فرهنگ‌ها نیز تأثیر ندارند. و البته آنها را می‌توان در طبقه‌بندی هویتی و عرضی و صوری تأثیر داد. فرهنگی برآیند، فایده و کارکردی دارد، فرهنگی دیگر کارکرد دیگری دارد. ما می‌توانیم براساس این دو کارکرد این دو فرهنگ را نامگذاری کنیم. مثلاً بگوییم فرهنگی که موجب کار و تلاش و نشاط علمی و تولید است و به رونق اقتصاد کمک می‌کند، فرهنگ اقتصادی بگوییم و فرهنگی که در مقابل این فرهنگ است را فرهنگ ضداقتصادی بنامیم. و البته این نوع طبقه‌بندی مبتنی بر برآیند و ناظر به ظواهر و مظاهر و آثار است. هرچند که این ظواهر و مظاهر به فرهنگ برمی‌گردد و فرهنگ نیز به یک سری مبانی که آن مبانی سبب شده یک فرهنگ کارکردی داشته باشد که فرهنگ دیگر فاقد آن کارکرد است.
ولی پاره‌فرهنگ‌ها همگی در دسته‌بندی، گونه‌بندی و طبقه‌بندی فرهنگ‌ها تأثیر دارند که در تعبیری از آنها به عوامل درونی و انفسی یاد کردیم. و البته تعبیر درونی و بیرونی را در دو تعبیر استفاده می‌کنیم، گاه در قیاس با انسان و اصحاب فرهنگ و گاه در قیاس با خود فرهنگ که جزئی از فرهنگ هستند و یا بیرون از آن.
پاره‌فرهنگ‌ها عامل اصلی طبقه‌بندی فرهنگ‌ها هستند. اگر پیرافرهنگ‌ها را موجب طبقه‌بندی و تقسیم و تفکیک فرهنگ می‌دانیم به این جهت است که مثلاً فرافرهنگ‌ها، بن‌فرهنگ‌ها و فرهنگ‌گرهای سازنده‌ی فرهنگ سبب می‌شوند که مؤلفه‌های این فرهنگ پدید بیاید و تفاوت در پیرافرهنگ‌های مؤثر به تفاوت در پاره‌فرهنگ‌های پدید آمده برمی‌گردد. درنتیجه می‌توان گفت که نقش و کارآیی پیرافرهنگ‌های مؤثر بر تفاوت فرهنگ‌ها به نحوی به تفاوت‌هایی که در پاره‌فرهنگ‌ها رخ داده است ارجاع می‌شود. لهذا عامل اصلی طبقه‌بندی، دسته‌بندی و تفکیک و تجزیه و جدایی فرهنگ‌ها همان پاره‌فرهنگ‌ها هستند.
فرهنگ‌افزارها، فرهنگ‌نمودها، فرهنگ‌نمون‌ها، فرهنگ‌پدیدها (مانند هنر، زبان، ادبیات) نیز از زمره‌ی پیرافرهنگ‌ها هستند و هیچ‌گونه نقش ماهوی در تفاوت فرهنگ‌ها ندارند، زیرا این عناصر برآمده و برون‌داد فرهنگ محقق و موجود قلمداد می‌شوند. مگر آنکه این عناصر در یک فرایند تعاملی و دادوستدی با فرهنگ موجود قرار گیرند. مثلاً فرهنگ،‌ هنر را تولید کند و در یک دوره‌ی بازگشت هنر، فرهنگ‌ساز شود. به این گونه است که می‌توان گفت هنر بر فرهنگ تأثیر می‌گذارد، کما اینکه مهارت‌ها هم همین‌طور است. به هر حال فرهنگ، فناوری، تکنولوژی و مهارت‌ها را پدید می‌آورد، اما تکنولوژی هم به نوبه‌ی خود در یک فرایند دادوستدیِ متناوب فرهنگ‌ساز می‌شود و بر فرهنگ تأثیر می‌گذارد. البته در این صورت پیرافرهنگ‌ها از جنس بن‌فرهنگ‌ها می‌شوند و در آن مرحله و مقطع می‌توان آنها را در زمره‌ی بن‌فرهنگ‌ها به حساب آورد.
برخی تقسیم‌بندی‌ها از قبیل «فرهنگ غربی»، «فرهنگ شرقی» و یا «فرهنگ مدرن»، «فرهنگ سنتی» است که به نظر می‌رسد اینها ناشی از تفاوت در پاره‌فرهنگ‌ها هستند. گرچه این نام‌گذاری‌ها ظاهراً منسوب به جغرافیایی خاص و یا زمان دوره‌ی تاریخی خاصی هستند، ولی درحقیقت اینها یک نامگذاری هستند و عنوان مشیری هستند که به تفاوت‌هایی جوهری اشاره دارند که این تفاوت‌های جوهری ناشی از تفاوت‌های مؤلفه‌ها است. گفتیم در فرهنگ مدرن انسان خود را خدای عالم می‌انگارد، ولی در فرهنگ سنتی و حتی فرهنگ‌های سنتی غیراسلامی اینگونه نیست. یعنی در مقایسه با فرهنگ غربی، فرهنگ ایرانی و یا فرهنگ جهان اسلام نسبت نزدیک‌تری با فرهنگ چینی و ژاپنی دارد، زیرا در فرهنگ شرقی انسان جایگاهی دارد، و از هستی تفسیر خاصی می‌شود و چنین قرابت‌هایی بین این فرهنگ‌ها وجود دارد. لهذا این نام‌گذاری‌ها و تقسیمات هم صورتاً سرزمینی و یا زمانی و قومی است ولی سیرتاً و باطناً باید گفت که به مؤلفه‌ها برمی‌گردد.
مطلب دیگری که قابل طرح است این نکته است که ویژگی فرهنگ‌های مختلف چیست؟ گفتیم مبانی، دلایل و علل چندگانگی فرهنگ‌ها، چندگونگی‌ مؤلفه‌هاست. حال می‌پرسیم این گونه‌های مختلف و ویژگی‌هایی که حاصل از تفاوت است چه هستند؟ مثلاً برخی متفکران ما فرهنگ‌ها را به «فرهنگ پیرو» و «فرهنگ پیشرو» تقسیم کرده‌اند، این دو فرهنگ چه ویژگی‌هایی دارند؟ فرهنگ مترقی و منحط چه خصوصیاتی دارند؟ اصولاً آیا فرهنگ‌ها قابل تقسیم‌بندی به این دسته‌ها هستند؟
پاسخ به این پرسش که آیا معیارها و ارزش‌های بنیادین و سنجه‌‌های فرافرهنگی ـ صرف‌نظر از گرایش‌ها و گونه‌های فرهنگی ـ که بتوانند چونان معیار قلمداد شوند و علی‌الاطلاق ارزشمند و معتبر باشند داریم یا خیر، که بتوان هر چیز و از جمله فرهنگ را با آنها سنجید؟ به پرسشی دیگر برمی‌گردد که عبارت از اینکه آیا ارزش‌ها و سنجه‌های فرافرهنگی، جهان‌شمول و همه‌چیزشمول ـ صرف‌نظر از گرایش‌های فرهنگی ـ که خودبه‌خود و علی‌الاطلاق ارزشمند و معتبر باشند داریم؟ به نظر ما داریم و مبنای ما هم همین است. اگر ارزشی برخاسته از فطرت باشد حاکم بر فرهنگ است و ارزش فراگیر هم هست و همه‌ی انسان‌ها از آن برخوردارند. همه‌ی انسان‌ها آن عنصر را ارزش می‌انگارند و نزد همه‌ی انسان‌ها معتبر است، مگر انسان‌هایی که فطرت آنها دچار غبارگرفتگی شده باشد.
درنتیجه اگر چنین باشد آن ویژگی‌ها را باید به همین عناصر ارجاع بدهیم. یعنی ویژگی‌های گونه‌های مختلف از فرهنگ را باید به این عناصر ثابت (ارزش‌ها و سنجه‌های فرافرهنگی) برگردانیم.
ویژگی‌هایی که ما تصور می‌کنیم فرهنگ‌های مختلف دارند و این ویژگی‌ها را می‌توان با سنجه‌های فرافرهنگی و جهان‌شمول ارزیابی کرد، ویژگی‌هایی هستند که به نحوی از انحاء، بالوجدان قابل درک هستند و به تجربه هم دریافته‌ایم و در زندگی مشاهده می‌کنیم. مثلاً آیا کمال‌جویی در میان همه‌ی ابناء بشر و اقوام انسانی ارزش نیست؟ آیا جایی هست که بگویند کمال چیز بدی است؟ آیا دست‌یافتن به حقیقت و حقیقت‌جویی در بین همه‌ی اقوام ارزش نیست؟ آیا زیبایی‌دوستی بین همه‌ی اقوام مطلوب نیست؟ آیا احسان به دیگران همه‌جا مطلوب قلمداد نمی‌شود؟ همین‌طور سخاوت‌ورزیدن و ایثارکردن و….
نظریه‌هایی مثل حسن و قبح ذاتی افعال، فطرت‌مندی انسان، فطرت‌نمونی برخی باورها، بینش‌ها و اوصال و ارزش‌ها پشتوانه‌ی این مدعای ما قلمداد می‌شوند.
در انتها نیز به نکته‌ای اشاره می‌کنیم که بحث شایعی نیز هست، و آن اینکه آیا فرهنگ نسبی است؟ در پاسخ به این پرسش باید بگوییم منظور از اینکه فرهنگ نسبی است چیست؟ آیا می‌خواهید بگویید فرهنگ از آن جهت که فرهنگ است (فرهنگ‌بودگی و فرهنگ‌انگاشتگی) نسبی است؟ یعنی چیزهایی داریم که خیلی فرهنگ هستند و چیزهایی داریم که خیلی کم فرهنگ هستند؟ بعضی فرهنگ‌ها فرهنگ‌تر هستند و برخی کم‌‌تر فرهنگ هستند؟ اگر منظور از نسبی‌بودن چنین چیزی است که پاسخ به این پرسش منفی است و همه‌ی فرهنگ‌ها فرهنگ هستند. و البته فرهنگ‌ها در مختصات و ویژگی‌ها نسبی هستند. یعنی می‌توان پرسش کرد که کدام فرهنگ فطری‌تری است و کدام کم‌تر؟ بعضی از فرهنگ‌ها در فطرت‌نمونی شدیدتر هستند و برخی دیگر فاصله‌ی بیشتری با فطرت دارند. برخی فرهنگ‌ها انسانی‌تر هستند، بعضی فرهنگ‌ها کمتر انسانی هستند و برخی فرهنگ‌ها نیز ضدانسانی‌اند. درنتیجه در پاسخ به این پرسش که آیا فرهنگ نسبی است یا خیر، می‌گوییم هیچ فرهنگی در فرهنگ‌انگاشتگی و فرهنگ‌بودگی نسبی نیست و نسبت به فرهنگ دیگر چیزی از فرهنگ‌بودن کم ندارد، اما انواع فرهنگ‌ها چون از مختصاتی برخوردارند و گفتیم که فرهنگ‌ها چندگانه هستند و این چندگانگی به چندگونگی مؤلفه‌های آنها بازمی‌گردد، آن مؤلفه‌ها متفاوت‌اند و یک فرهنگ در نوع مؤلفه با فرهنگ دیگر فرق می‌کند. لهذا هر فرهنگی که با ابرارزش‌ها سنجیده می‌شود به لحاظ مختصات تفاوت می‌کند و بالنتیجه نسبی می‌شود، یعنی مختصات و ویژگی‌ها نسبی‌ هستند ولی فرهنگ‌بودن نسبی قلمداد نمی‌شود. والسلام.

جلسه ۰۳۲ فلسفه فرهنگ ۱۹-۷-۱۳۹۱

 

معرفت‌شناسی فرهنگ

بحث در معرفت‌شناسی فرهنگ در ذیل فلسفه‌ فرهنگ بود. توضیح دادیم که بحث از «معرفت‌شناسی فرهنگ» یک‌بار به این معنا می‌تواند به کار رود که سخن از معرفت به فرهنگ در میان باشد؛ بار دیگر ممکن است این تعبیر را زمانی به کار ببریم که از آن کارکردهای فرهنگ در معرفت مورد نظر ما باشد؛ بار سوم ممکن است این تعبیر را به معنای کارکردهای فرهنگ در معرفت به کار ببریم. امروز تلقی دوم از «معرفت‌شناسی فرهنگ» را توضیح خواهیم داد.
کارکردهای فرهنگ در معرفت
فرهنگ چه سهم و نقشی در معرفت دارد؟ مسئله معرفت‌شناسی فرهنگ و مباحث مربوط به تلقی دوم نیز ذیل عنوان «جامعه‌شناسی معرفت» بررسی می‌شود. به رغم اینکه این مبحث یک بحث کاملاً فلسفی و معرفت‌شناختی و بسیار دقیق و گسترده است، غالباً از سوی جامعه‌شناسان مطرح می‌شود و نه فیلسوفان و درست به همین جهت است که حق مطلب به درستی ادا نمی‌شود. هرچند که فیلسوفانی هم که بعد از کانت وارد این بحث شدند، دچار خلط و خطاهایی بسیاری شدند.
بررسی «معرفت‌شناسی فرهنگ» به معنای کارکردهای فرهنگ در تکون، تکامل و تطور معرفت می‌تواند به پرسش‌های گوناگونی تحویل شود. از جمله پرسش‌هایی که ذیل این عنوان می‌توان مطرح کرد، این پرسش است که:
۱٫ آیا فرهنگ چون علت در تولید معرفت نقش‌آفرینی می‌کند؟، آیا فرهنگ در معرفت نقش علّی دارد و سبب تکون معرفت می‌شود؟ بسا معرفت مطلقاً تحت تأثیر فرهنگ صورت ببندد و یا تحت تأثیر فرهنگ تغییر کند، تصحیح شود و یا تحریف شود و به خطا سوق داده شود؛ در هر حال فرهنگ چونان علت در تولید معرفت نقش‌آفرین باشد، حال به مثابه علت تامّه و یا جزءالعله. [۱]
۲٫ اگر فرهنگ علت قلمداد شود، آیا می‌تواند نقش معد و شناختیار را نیز ایفا کند؟ و یا اگر نپذیریم که فرهنگ در تولید معرفت نقش علّی دارد، آیا می‌توانیم بپذیریم که نقش معدّ و شناختیار را دارد؟ اگر بپذیریم که فرهنگ نقش معد معرفت را ایفاء می‌کند و زمینه‌ساز تولید معرفت است، آنگاه باید بپرسیم که چه نوع معدی است. [۲] اگر فرهنگ را در معرفت معد و شناختیار و از زمره شناختیارهای وابسته به شناختگر قلمداد کنیم، چون معدات منسوب به شناختگر و فاعل شناسا به عوامل آفاقی و انفسی تقسیم می‌شود، اگر بگوییم معد معطوف و مربوط به فاعل شناسا است، آنگاه باید بگوییم از زمره عوامل آفاقی یا انفسی است؛ یعنی از معداتی است که از درون شناختگر برمی‌خیزد و مربوط به خصائص و خصائل درونی شناختگر می‌شود، یا آفاقی و برونی است و به بیرون شناختگر مربوط می‌شود.
به نظر می‌رسد مؤلفه‌های فرهنگ و نیز اجزاء هر مؤلفه‌های چهارگانه (بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها، کنش‌ها) می‌توانند نقش معد را ایفا کنند. به نظر ما مؤلفه‌ها و اجزاء فرهنگ می‌توانند چونان نشانه به کار بروند و درواقع علامت و نشانه باشند برای اینکه از رهگذر آنها بتوانیم به حقیقت دست پیدا کنیم. اگر مؤلفه‌های فرهنگ چنین نقشی را ایفاء کردند آنگاه می‌توانیم بگوییم که فرهنگ نقش معد را تولید معرفت ایفاء می‌کند و به تولید معرفت یاری می‌رساند (شناختیار است).
بنابراین مؤلفه‌ها و اجزاء فرهنگ می‌توانند چونان «نشانه» به کار رفته و ما را در پی بردن به پاره‌ای از حقایق مدد برسانند. به تعبیر دیگر فرهنگ نیز مانند طبیعت و تاریخ می‌تواند منبع و نه علت معرفت انگاشته شود. بعضی فیلسوفان و از جمله برخی فیلسوفان مسلمان از متأخرین (از جمله استاد مطهری) گفته‌اند که «طبیعت»، و یا «تاریخ» از منابع معرفت هستند. ما می‌توانیم بگوییم از جمله «فرهنگ» نیز می‌تواند از منابع معرفت قلمداد شود، زیرا فرهنگ شامل مجموعه‌ای از بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌هاست و هریک از اینها می‌توانند به مثابه نشانه که ما را به حقیقتی رهنمون باشند نقش‌آفرینی کنند. همچنین نقش‌های دیگری نیز از فرهنگ می‌توان توقع داشت.
فرهنگ از حیثی دو گونه کاربرد در معرفت دارد؛
ـ کاربرد ناخودآگاهانه و غیرارادی، و خارج از تفطن و تدبیر فاعل شناسا،
ـ کاربرد آگاهانه و ارادی.
فرهنگ گاهی در وجود آدمی دخیل می‌شود و فاعل شناسا را متأثر می‌‌کند و به صورت ناخودآگاه بر معرفت او تأثیر می‌گذارد و گاه ممکن است به صورت خودآگاه و ارادی فرهنگ به استخدام تحصیل معرفت درآید. اگر بینش صحیحی که در زمره فرهنگ درآمده و جزء فرهنگ شده است، پایه قرار گیرد برای تحصیل بینش‌های دیگر و دست‌یافتن به دانش‌های دیگر. در اینجا فرهنگ نقش‌آفرین شده و به نحوی پی‌رنگ و پایه معرفتی که به دست می‌آوریم تلقی می‌شود. در این صورت ما آگاهانه فرهنگ را به استخدام تحصیل معرفت درآورده‌ایم.
به هرحال فرهنگ چونان معد می‌تواند نقش‌آفرین باشد و جلوه‌های معدانگاشتگی فرهنگ نیز بسیار است، و یکی از آن همین است که ما از فرهنگ به مثابه نشانه و علامت برای پی‌بردن به بعضی حقایق استفاده کنیم.
فرهنگ چون علامت می‌تواند ما را به حقایقی رهنمون شود و از جمله این حقایق پیرافرهنگ‌ها هستند. ممکن است از فرهنگ به پی‌فرهنگ‌ها و بن‌فرهنگ‌ها، یعنی چیزهایی که فرهنگ را می‌سازند پی ببرید. دین، فرهنگ را می‌سازد، دستاوردهای علمی فرهنگ را می‌سازد، گاه بعضی وقایع بزرگ فرهنگ را می‌سازد و شما می‌توانید از خود فرهنگ که برایند پاره‌ای از حقایق و عوامل موجود است به پیرافرهنگ‌ها پی ببرید.
عکس آن نیز ممکن است، از فرهنگ می‌توان به پدیدارهای فرهنگی (آثار فرهنگ) پی ببرید. اگر در جامعه‌ای فرهنگی رواج دارد، به تبع آن چه اتفاقی باید در آن جامعه بیافتد. اگر در فرهنگ یک جامعه خوی فروتنی و ایثار وجود، و حقیقت‌جویی چون خصلت و خوی ملی شده است، می‌توان از این نکته پی برد که این جامعه باید جامعه‌ای متعالی باشد و مردمان این جامعه باید عالِم باشند و به کمالات، علم و فضائل پایبند باشند. می‌توان به پدیدارها و پیامدها و پی‌آوردهای فرهنگ و آثار فرهنگ پی برد.
فرهنگ می‌تواند به صورت عنصر انفسی هم نقش‌آفرین باشد. ما «منش» را جزئی از فرهنگ می‌دانیم و یکی از مؤلفه‌های اصلی فرهنگ منش‌ها هستند. منش‌های منحط، منش‌های مترقی؛ اخلاق برین و اخلاق زیرین و ساقط و منحط. اینها یک سلسله حالات انفسی را برای فاعل شناسا می‌سازند. اخلاق [۳] ، چه خوب و چه بد، و چه منحط و مترقی، در زمینه‌های مختلف آثاری دارد و طبعاً در حوزه علم هم اثر دارد. به هر حال عناصر مثبت و عناصر مترقی اخلاقی باعث معرفت صحیح می‌شود و گاه باعث تصحیح معرفت می‌شود. صفت تواضع موجب می‌شود معرفت غلط یک فرد، زمینه تصحیح پیدا کند. اگر کسی به مثابه یک فرد صاحب‌معرفت، معرفتی را کسب کرد، اگر به خطا رفته باشد و معرفت غلط به دست آورده باشد، اگر فاقد خصلت و خوی تواضع و فروتنی باشد، این آدم بسا تا ابد در جهل خود باقی می‌ماند و معرفت او تصحیح نمی‌شود. اما به عکس اگر انسانی دارای خوی متعالی است و از جمله فروتن است، خیلی راحت انتقاد را خواهد پذیرفت، به راحتی نظرات دیگران را می‌پذیرد، به سادگی حاضر است از آنچه به دست آورده، دست بردارد. به این ترتیب برای تصحیح معرفت خود و دست برداشتن از معرفت خطا، آماده می‌شود.
۳٫ پرسش سوم در ذیل بحث کارکردهای فرهنگ در معرفت عبارت است از اینکه: آیا فرهنگ در زمره موانع معرفت است؟ ممکن است بگوییم فرهنگ برای معرفت علت نیست و احیاناً کسی بگوید معد نیز نیست، اما جای پرسش دارد که آیا مانع معرفت می‌شود؟ گاهی یک فرهنگ سبب می‌شود معرفتِ درست حاصل نشود. مؤلفه‌ها و اجزاء فرهنگ منحط، گاهی بلاواسطه و زمانی بالواسطه نقش مانع را ایفاء می‌کنند. فرهنگ منحط، گاه رأساً در شکل‌گیری معرفت دخالت می‌کنند و مانع از رسیدن به حقیقت می‌شود. خوی بد، کبر، غرور و… اگر رسوب کرده باشند و در میان یک جامعه جزء فرهنگ شده باشند، گاه مانع می‌شود که آن جامعه به حقایق دست پیدا کند. غرور مزمن در یک جامعه (بلاواسطه یا بالواسطه) مانع دستیابی به حقیقت می‌شود.
۴٫ اگر معرفت، فرهنگ‌اندوده است و تحت تأثیر فرهنگ صورت می‌بندد، آیا میزان تأثیرپذیری معرفت و همچنین نوع تأثیرپذیری آن در همه جا یکسان است؟ و یا بسته به شخصیت شناختگر و خصوصیات شناخته و نیز عناصر و مؤلفه‌هایی از فرهنگ که در فرهنگ تأثیرگذار هستند، می‌توان گفت که فرهنگ چه نقشی در تکون معرفت خواهد داشت؟
یعنی معرفت همه انسان‌ها در همه جوامع و ظروف تاریخی ـ اجتماعی، درخصوص همه شناخته‌ها و متعلق‌های معرفت، در تمام ازمنه به یک اندازه و به یکسان تحت تأثیر فرهنگ شکل می‌گیرد؟ آیا می‌توان چنین نظری داد، یا اینگونه نیست؟
همانطور که گفتیم به هر حال فرایند تکون معرفت و سازکار ساخت معرفت دارای سه ضلع است، و هرچند که نقش‌آفرینی‌های این اضلاع به لحاظ کمّی و کیفی متفاوت است، اما به هر حال خصوصیات و خصائل فاعل شناسا و شناختگر در معرفت او تأثیر می‌گذارد و بسته به خصائل و خصوصیات فاعل شناسا با مقولات مواجه می‌شود. «شناخته» نیز به همین‌گونه است. آنچه که شناخت به آن تعلق می‌گیرد به اقسام مختلف تقسیم می‌شود که در یک دسته‌بندی به سه قسم تقسیم کرده‌ایم، یعنی گاه بعضی از متعلق‌ها و شناخته‌ها شکار کس نمی‌شوند و شناخت‌پذیر نیستند. بعضی دیریاب هستند، بعضی سهل‌التناول و زودیاب هستند. بنابراین شناخته‌ها نیز متفاوت هستند، و آیا اگر فرهنگ نقش‌آفرین باشد نسبت به هرگونه شناخته‌ای به یکسان و به یک اندازه و به یک میزان و یک نوع تأثیر می‌گذارد و نقش‌آفرین می‌شود؟
کما اینکه عناصر دیگری تحت عنوان پیراشناخت‌ها (معدات و موانع) در فرایند تکون معرفت نقش‌آفرین می‌شوند. بنابراین بسته به اینکه چه نوع معد و چه نوع مانعی در حوزه معرفت حضور داشته باشد، باید میزان نقش‌آفرینی و نوع نقش‌آفرینی فرهنگ متفاوت باشد.
لهذا نظر بعضی که بر یکسان‌انگاری تأثیر فرهنگ بر معرفت، بدون لحاظ شخصیت شناختگر، خصوصیات شناخته‌ و نقش مؤلفه‌های تأثیرگذار، پافشاری کرده‌اند و دچار یک نوع جبری‌گرایی فرهنگی در معرفت شده‌اند، به شدت محل تأمل و نقد است.
اگر هم بگوییم به نحو جزئی و موجبه جزئیه، معرفت از فرهنگ متأثر می‌شود، این پرسش پیش می‌آید که آیا در این صورت معرفت مطلقاً دچار نسبیت می‌شود؟ یعنی حدود دخالت فرهنگ در تکون و تطور معرفت چه مقدار است؟
پرسش دیگری که ذیل پرسش چهارم قابل طرح است عبارت است از اینکه آیا تأثیر فرهنگ بر معرفت سنجش‌پذیر است؟ آیا می‌توان فهمید که یک معرفت از فرهنگ تأثیر پذیرفته یا نه؟ و اگر آری؛ آیا سنجه‌هایی برای تشخیص معرفت صحیح از معرفت سقیم و سره از ناسره وجود دارد یا خیر؟ و آیا تأثیر فرهنگ بر معرفت‌ اجتناب‌پذیر است؟ و می‌توان کاری که اصلاً فرهنگ بر معرفت تأثیر نگذارد؟ و اگر آری؛ راه‌های صیانت معرفت از تأثیر فاحش فرهنگ کدام‌اند؟
نظریه‌ی مختار
اولاً فرهنگ در خلق معرفت نقش علّی ندارد و به این ترتیب پاسخ پرسش اول از نظر ما منفی است.
ثانیاً چون فرهنگ دارای ساحات و سطوح مختلفی است (بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها)، و از سوی دیگر هریک از این مؤلفه‌ها، ابعاد و ساحات هم به سطوح و لایه‌ها و عناصر و اجزاء گوناگونی تقسیم می‌شوند، در این صورت باید فرهنگ را تأثیرگذار دانست، اما نه به صورت یکپارچه، یکسان و یکنواخت، بلکه باید مشخص کرد که کدام مؤلفه و یا جزء فرهنگ را در نظر داریم و معتقدیم که در معرفت تأثیر می‌گذارد، تا بعد بگوییم که آیا این جزء تأثیر می‌گذارد و اگر تأثیر دارد چه نوع و چه میزان تأثیر.
کما اینکه براساس نظریه سازه سه ضلعی ساخت معرفت گفتیم سازِکارهای سه‌گانه در تکون معرفت نقش‌آفرین هستند و در اینجا هم باید بگوییم با توجه به ابعاد و اضلاع سه‌گانه سازه تکون معرفت، بسته به اینکه هریک از آن سه عامل (شناختگر، شناخته، پیراشناخت‌ها)، چه باشند، از چه قوّتی برخوردار باشند، دچار چه ضعفی باشند می‌توان مشخص کرد که چه نقشی می‌توانند ایفاء کنند. نظریه درست این است که با توجه به ساحات و سطوح فرهنگ و نوع مؤلفه‌ها و عناصر و اجزائی که بر معرفت تأثیر می‌گذارند و با توجه به نوع و حدّ و موقعیت عوامل سه‌گانه، می‌توان گفت که فرهنگ چه تأثیری بر معرفت دارد. ولی آنچه مسلم است، فرهنگ نقش علّی در معرفت ندارد و اینگونه نیست که انسان دست‌بسته اسیر فرهنگ باشد و فرهنگ، معرفت آدمی را به صورت علی‌الاطلاق بسازد.
به این ترتیب علیّت تامّه فرهنگ در معرفت را نمی‌پذیریم، زیرا اگر معرفت کلاً در رهن فرهنگ باشد و فرهنگ در تکون معرفت دارای نقش علّی باشد، چرا در بستر فرهنگ واحد، دستگاه‌های معرفتی متعدد و حتی متناقض شکل می‌گیرد؟ در یک جامعه که مجموعه‌ای از انسان‌ها تحت تأثیر و سیطره یک فرهنگ زندگی می‌کنند، دارای دستگاه‌های معرفتی متفاوت و متناقض‌اند و این نشان می‌دهد که این فرهنگ نیست که دستگاه‌های معرفتی را به وجود می‌آورد. برعکس این نکته نیز صادق است، گاه در بستر چندین فرهنگ که با هم متفاوت‌اند، معرفت واحدی پدید آمده است و معرفت واحد را صاحبان فرهنگ‌های متنوع دارند. اگر اینگونه بود که فرهنگ معرفت‌ساز بود، بنابراین نباید اینها یک دستگاه معرفتی واحد به دست می‌آوردند و هرکدام از اینها باید تحت تأثیر فرهنگ خودشان فکر می‌کردند، پس چگونه شد که اینها از معرفت واحدی برخوردارند؟ الان در هند از خداپرستی تا بت‌پرستی، از انواع شرک‌گرایی تا لاادری‌گری، از هندوئیسم با شاخه‌های متفاوت و متنوع آن، تا بودیسم با انشعابات متعدد و متناقض آن، از اسلام تا مسیحیت و یهودیت، از کهن‌ترین سنت‌های دینی و شبه‌دینی تا تازه‌ترین مسلک‌ها و دینواره‌ها، همه و همه در متن یک فرهنگ و در گستره یک سرزمین پدید آمده‌اند و پاییده‌اند و به حیات خودشان ادامه می‌دهند و انواع معرفت‌ها در کنار هم به حیات خودشان ادامه می‌دهند و فرهنگ کهن و سنتی هند با مجموعه‌ای از معرفت‌ها و جهان‌بینی‌های متنوع و متفاوت و متهافت و غیرقابل جمع، جریان دارد، در عین حال ملاحظه می‌کنید که در کنج و گوشه همین فرهنگ و همین جامعه بعضی دین‌واره‌های جدید سر بر می‌آورند.
حافظه تاریخ نیز دوره‌های فراوانی را ثبت کرده که در بستر یک فرهنگ و در میان یک قوم و در تفکر دینی رایج آن قوم، به یکباره چرخشی عظیم رخ داده و یک سنت دینی فراگیرِ شرک‌آلود جای خود را به یک ایمان ناب توحیدی سپرده است. در فرهنگ جامعه جاهلی جزیرهًْ‌العرب در قرن ششم میلادی به رغم حضور و سلطه ادیان مسیحیت، یهودیت و مسلک‌های شرک‌آمیز گوناگون چه چیزی اتفاق افتاد که مردم آن زمان سیل‌آسا به سمت توحید اسلامی آمدند و معرفت‌شان به کلی زیر و رو شد و صددرصد به معرفت دیگری تبدیل شد؟ آیا اول فرهنگ عوض شد؟ یا معرفت تغییر کرد؟ معرفت تغییر کرد و تحت تأثیر معرفتی که به دست آورند فرهنگ آنان نیز تغییر کرد و یا فرهنگ و معرفت در آن جامعه به موازات هم متحول شد.
در روزگار ما هم در غرب اتفاقات عجیبی می‌‌افتد، طی دویست سال اخیر اقشار بزرگی از مردم غرب، معرفت دینی را از دست دادند و ترک کردند، به الحاد و یا دست‌کم به سکولاریسم گرویدند، چه اتفاقی افتاد که چنین چیزی پیش آمد و اکنون چه اتفاقی افتاده که مردم غرب دوباره به سمت معنویت می‌آیند، به سمت بودیسم می‌روند، به سمت اسلام می‌روند و از مادیت مدرن می‌گریزند؟ به هر حال یک تحول و چرخش تاریخی در معرفت مردم غرب در شرف وقوع است.
بودیسم که زاده و پرورده بستر فرهنگی سنتی شرق است، الان در متن فرهنگ مدرن غرب جا باز کرده است و میلیون‌ها انسان به آن گرایش پیدا کرده‌اند. چه چیزی سبب شده که هر روز خبری از گرایش و روی‌آورد غربیان نخبه و جوان به اسلام به گوشمان می‌رسد؟ مگر فرهنگ غرب عوض شده؟ فرهنگ غرب عوض نشده و به شدت و چهارنعله به سمت تباهی و فروپاشی پیش می‌آورد، ولی در بینش، تفکر، معرفت و ایمان مردم تحول به وجود می‌آید.
بنابراین ما برای فرهنگ نقش علّی قائل نیستیم اما قبول داریم که به مثابه جزءالعله و معد و یا مانع و عناوین دیگری نقش‌آفرین و سهم‌گزار است. در کنار ده‌ها عامل دیگر مانند فطرت، عقل، الهامات الهی، تعالیم انبیاء، ساختار ذهن و زبان، ذکاوت و نبوغ افراد خاص، وضعیت جسمانی و حالات روانی شناختگرها، خصوصیات اخلاقی و شخصیتی افرادی که در مقام کسب معرفت هستند، شرایط اقلیمی، وراثت، تربیت، مصاحبت‌ها، ارتباطات، تبلیغات، پیشرفت علم، تحول در روش‌شناسی و مهارت‌های فکری و ارتقای سطح معلومات آحاد جامعه، فناوری سازکارهای اکتشاف و خصوصیات متعلق معرفت، و ده‌ها متغیر شناخته و ناشناخته دیگری که می‌توانند به صورت موردی و قضیه موجبه جزئیه در معرفت تأثیر بگذارند، فرهنگ نیز دخیل است. فرهنگ به تنهایی و یا در کنار اینها می‌تواند در تولید مفاهیم بنیادی خاص و در تکون گفتمان معرفتی دخیل و سهیم باشد، اما نه به مثابه علّت تامّه آنچنان که بگوییم آدمی مبتلا به نوعی جبریت در معرفت است و در این مقوله اسیر فرهنگ است.
جمع‌بندی
با توجه به ساحات فرهنگ که دارای ابعاد اربعه و مؤلفه‌های چهارگانه (بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها) است، که رسوب کرده‌اند و جزء فرهنگ یک جامعه قلمداد می‌شوند و با توجه به اینکه هریک از مؤلفه‌ها و ابعاد دارای سطوح و لایه‌های مختلف هستند و از دیگرسو با توجه به اینکه در فرایند تکون معرفت، هم خصائل و خصوصیات شناختگر نقش‌آفرین است، هم خصوصیات شناخته‌ها و متعلق‌های شناسا و هم انواع و خصوصیات پیراشناخت‌ها که فرهنگ جزئی از آنهاست، و اینها نیز متنوع و متفاوت هستند، با توجه به این تفاوت‌ها اگر فرهنگ بخواهد در معرفت دخیل باشد، باید به صورت یک مقوله چندضلعی و چندبعدی دخیل باشد.
درنتیجه می‌توان گفت که فرهنگ، گاه نقش «منبع» و «دلیل» به حقیقت را ایفا می‌کند. مثلاً آنگاه که مؤلفه‌های متعالی و عناصر صائب فرهنگ را خودآگاهانه، به مثابه نشانه و مدرک لحاظ کنیم و از آنها به پاره‌ای از حقایق پی ببریم، می‌توان از بینش صحیحی که رسوب کرده و جزء فرهنگ شده است، برای دست‌یافتن به بینش صحیح دیگری کمک بگیریم. همچنین فرهنگ گاه نقش علت را بازی می‌کند، اما به صورت علت ناقصه، و آن هنگامی است که مؤلفه‌ها و عناصر فرهنگ، ناخودآگاهانه بر ادراکات ما تأثیر می‌گذارند. ما منکر نیستیم که گاه، در بعضی شرایط و معطوف به بعضی شناخته‌ها، ممکن است که فرهنگ نقش علّی ایفا کند، به این ترتیب که آدمی تحت تأثیر رسوبات فرهنگی کور و کر می‌شود و حقیقت را نمی‌بیند و نمی‌شنود و به این ترتیب به انحراف می‌رود و به صورت ناخودآگاه تحت تأثیر فرهنگ قرار می‌گیرد و درنتیجه حالت علّی پیدا می‌کند، منتها علت جزئیه و نه علت تامّه. یعنی نمی‌توان گفت که به محض اینکه این حالت در کسی پدید آمد او اسیر فرهنگ است.
همچنین فرهنگ گاه در نقش مانع ظاهر می‌شود و مانع از اصابت معرفت می‌شود. مثلاً ممکن است بینش‌‌های غلط و یا منش‌های منحط و یا کشش‌ها و علائق و سلائق ناصحیح و یا کنش‌ها و رفتارهای نادرست به صورت ناخودآگاه و ناخواسته ما را از دستیابی به معرفت بازبدارند. بینش‌های غلط، منش‌های نادرست، کشش‌های منحط، کنش‌ها ناصحیح، می‌توانند به صورت سلبی تأثیر بسیاری داشته باشند و به صورت مانع نقش‌آفرین شوند و اجازه ندهند به بسیاری از حقایق دست پیدا کنیم.
گاهی نیز فرهنگ نقش معد را برعهده می‌گیرد، مثلاً آنگاه که بینش‌ها، منش‌ها، کشش‌ها و کنش‌ها ما را در دستیابی به معرفت مدد می‌کنند. یک بینش درست کمک می‌کند که به معرفت درست برسیم، یک منش و خوی درست کمک می‌کند تا انسان با واقع آشنا شود، بعضی علائق و سلائق زمینه‌ساز می‌شوند تا ما بتوانیم به حقایق برسیم، برخی کنش‌ها و رفتارها در اینکه انسان به معرفت برسد، حتی اثر وضعی دارند.
پیش‌دانسته‌ها و پیش‌انگاشته‌های صائبی که جزء یک فرهنگ شده باشند، سرمایه آدمی هستند برای اینکه انسان به مثابه پلکان و نردبان از آنها بالا برود و به حقایق برتر دست پیدا کند.
و لذا ما برای فرهنگ به مثابه علت تامّه در تولید معرفت، هرگز نقشی قائل نیستیم و هرگز معتقد نیستیم که به رغم نقش‌آفرینی‌های گوناگونی که فرهنگ دارد انسان در معرفت اسیر فرهنگ است. می‌توان معرفت صائب و بی‌خطا به دست آورد، مشروط به اتخاذ مبانی درست، کاربرد منطق صحیح، ظرفیت‌داشتن شناختگر، مستعدبودن شناخته و دقت در نقش‌آفرینی‌هایی که پیراشناخت‌های دیگر دارند، می‌توان به رغم مسلط‌بودن فرهنگ و حتی فرهنگ غلط انسان به معرفت دست پیدا کند؛ اما از آن جهت که فرهنگ از ساحات، ابعاد، اضلاع و مؤلفه‌های گوناگون برخوردار است و هریک از مؤلفه‌ها و ابعاد نیز از لایه‌ها و سطوح مختلف برخوردارند و علاوه بر اینکه شناختگر و شناخته‌ها متفاوت هستند و پیراشناخت‌های ایجابی و سلبی در معرفت دخالت می‌کنند، در این میان فرهنگ نقش‌‌های متنوعی را در مسئله معرفت می‌تواند ایفا کند. از مقوله فرهنگ می‌توان به مثابه مقوله هزارنقش در معرفت یاد کنیم، ولی هرگز و هرگز ما را به جبریت معرفتی نمی‌تواند مبتلا کند. والسلام.

 


[۱] . این پرسش را انشاءالله در جلسات آتی بحث و بررسی خواهیم کرد.
[۲] . در نظریه سازه‌ سه ضلعی ساخت معرفت گفتیم که معدات به اقسام مختلف تقسیم می‌شوند، و دست‌کم به سه دسته قابل تقسیم هستند. معدات را از حیثی می‌توان به سه گروه تقسیم کرد، معداتی که به نحوی وابسته به «شناخته»‌اند، شناختیارها و معداتی که وابسته به «شناختگر»اند، و نیز معداتی که فراطرفینی هستند و به شناخته و شناختگر وابسته نیستند.
[۳] . اخلاقیات در صورتی که رسوب کرده باشند و تبدیل به عادت شده باشند و در مراودات و مناسبات انسانی پایدار شده باشند جزئی از فرهنگ هستند.

جلسه ۰۳۱ فلسفه فرهنگ ۵-۷-۱۳۹۱

 

معرفت‌شناسی فرهنگ

عنوان اساسی بحث ما فلسفه فرهنگ است. یکی از محورهای مهم این بحث «معرفت‌شناسی فرهنگ» است.
گفتیم ترکیب معرفت‌شناسی فرهنگ را می‌توان سه گونه تفسیر کرد و سه تلقی از این معنی را مطرح نمود:
۱٫ معرفت‌شناسی فرهنگ یعنی سخن‌گفتن درباره معرفت به فرهنگ، یعنی فرهنگ به مثابه متعلق شناسا لحاظ کردن،
۲٫ معرفت‌شناسی فرهنگ یعنی بحث درباب کارکردهای فرهنگ در تکون معرفت، یعنی فرهنگ را به مثابه معد یا مانع در مقوله معرفت قلمداد کنیم. از کارکردهای فرهنگ می‌تواند این باشد که فرهنگ در فرایند تکون یک معرفت نقش معد و شناختیار را ایفاء کند و یا برعکس نقش یک مانع و شناخت‌شکن را داشته باشد.
۳٫ در معرفت‌شناسی فرهنگ از کارکردهای معرفت در فرهنگ بحث کنیم، یعنی برعکس تلقی دوم. در آنجا می‌گفتیم فرهنگ چه نقش و سهمی در تکون معرفت دارد و معنای سوم عبارت می‌شود که معرفت در مقام فهم، ساخت (مهندسی فرهنگ) و فرهنگ‌ورزی (مهندسی فرهنگی) فرهنگ چه تأثیری می‌تواند داشته باشد.
بنا بر این است که یک‌یک این سه تلقی را به تدریج و در قالب فروع مستقلی مورد بحث و بررسی قرار می‌دهیم، زیرا هریک از اینها به پرسش‌های خُردتر و فرعی‌تر فروکاسته و تحویل می‌شوند.
برای اینکه بتوان گفت که فرهنگ چه نقشی در معرفت دارد و چه نسبتی بین فرهنگ و معرفت وجود دارد، ابتدا الگو و مدل معرفت‌شناختی خود را که در بستر آن بناست نقش فرهنگ را در معرفت و همچنین نسبت فرهنگ و معرفت را با هم بسنجیم توضیح می‌دهیم و در چارچوب این الگو جایگاه فرهنگ را در معرفت تبیین می‌کنیم.
ما، انگاره و نظریه‌ای را مطرح می‌کنیم با عنوان «سازه سه ضلعی سازِکار ساختِ معرفت» و منظور این است که وقتی معرفتی تکون پیدا می‌کند و صورت می‌بندد و شناختی حاصل می‌شود، این تحصل شناخت یک پدیده است. این پدیده تحت تأثیر سلبی و ایجابی چه عواملی صورت می‌بندد؟ چه عواملی در تکون معرفت و پدید آمدن شناخت سهم دارند و نقش ایفا می‌کنند؟ در چارچوب یک الگوی تبیینی، «معرفت» تحت تأثیر سه عامل صورت می‌بندد:
۱٫ عامل شناسا، شناسنده، شناختگر (فاعل شناسا)
۲٫ متعلق شناسا، یعنی آنچه شناخته می‌شود و معرفت به آن تعلق می‌گیرد
۳٫ پیراشناخت‌ها. عوامل و عناصری که جزء ذات شناختگر (فاعل شناسا) و یا جزء ذات شناخته (متعلق شناسا) نیستند، اما بر معرفت تأثیر می‌گذارند. این عوامل گاه نقش ایجابی دارند که از آنها با عنوان «معدات معرفت» یاد می‌کنیم و گاه نقش سلبی دارند که از آنها به «موانع معرفت» تعبیر می‌کنیم. یعنی پیرامون شناخت عناصر و عواملی در شناخت مؤثرند، منتها پیراشناخت‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند:
الف) شناختیارها (معدات)
ب) شناخت‌شکن‌ها (موانع)
به این ترتیب ارکانی که در ساخت معرفت دخیل‌اند سه یا چهار عامل‌اند، شناختگر، شناخته، پیراشناخت‌ها که خود به دو دسته شناختیارها و شناخت‌شکن‌ها تقسیم می‌شوند. ممکن است گفته شود این دو قسم از پیراشناخت‌ها را می‌توان دو رکن مستقل قلمداد کرد که در این صورت سازه‌ای که تکون و ساخت معرفت را تشکیل می‌دهد چهاررکنی می‌شود.
اکنون این نظریه را در قالب پنج بند که به نحوی مبانی این نظریه را تشکیل می‌دهند، توضیح می‌دهم و بعد از تبیین و توضیح این پنج بند سراغ این مطلب خواهیم رفت که در فرایند تکون معرفت و ساخت شناخت، فرهنگ چه نقشی دارند.
۱٫ معرفت تامّ و تناهی‌ناپذیر مختص ذات تامّ و نامتناهی است. تنها آن وجودی که خودْ تامّ و نامتناهی است معرفت تامّ و تناهی‌ناپذیر دارد. به اقتضای محدود و مشروط‌بودن وجودِ دیگرِ موجودات و از جمله انسان، همه چیز و از جمله معرفت‌های آن نیز محدود و مشروط است، یعنی معرفت انسان، معرفت تامّ نیست و همواره ناقص است، زیرا وجود او ناقص است. معرفت انسان نامتناهی نمی‌تواند باشد چون وجود او متناهی است.
البته در اینجا تذکر می‌دهیم که وقتی می‌گوییم معرفتِ وجودات محدود و مشروط، محدود و مشروط است، پس معرفت آنها خطاست، یعنی محدود و مشروط‌بودن مستلزم و ملازم با خطابودن معرفت نیست.
۲٫ علاوه بر خصائل نوعیِ ذاتیِ مؤثر بر سطح و سعه معرفت آدمی، آحاد انسانی نیز دارای خصائص شخصیِ سلبی و ایجابی گوناگونی هستند که کمابیش در فرایند تکون معرفتِ آنها حضور دارند و بر برآیند و نتیجه معرفت آدمی تأثیر می‌گذارند، توضیح اینکه گفتیم انسان موجودی محدود و مشروط است، اگر انسان بخواهد به چیزی معرفت پیدا کند مشروط به شرایطی است، اگر متعلق شناسای او موجودی محسوس است، الّا و لابد انسان باید از ابزار حسی استفاده کند. انسان چون به حواس خویش به شدت متکی است، همه غیرمحسوسات را نمی‌تواند بشناسد، و این درحالی است که دارای قوه عقلانی است و با کمک آن می‌تواند پی ببرد که موجوداتی غیرحسی نیز وجود دارند. همه انسان‌ها از محدودیت‌هایی رنج می‌برند و طبعاً معرفت آنها نیز مشروط به شروط و شرایطی است. اگر بخواهند و بتوانند به چیزی معرفت پیدا کنند، لزوماً و به ناچار در ظروفِ شرایط و حدودِ معینی می‌توانند و این محدودیت، محدودیت نوعی و ذاتی انسان است.
بند دوم می‌گوید علاوه بر این، آحاد انسانی نیز متفاوت‌اند و هر وضعیتی در هر انسانی شروط و شرایطی را ایجاب می‌‌کند و همین شروط و شرایط معطوف به آحاد نیز یک‌سلسله محدودیت‌هایی را ایجاد می‌کند. درنتیجه علاوه بر محدودیت‌ها و شروطی که برای معرفت در باب انسان مطرح است، درخصوص آحاد انسانی نیز محدودیت‌های خاصی وجود دارد. به همین جهت مثلاً معرفت‌یابی به یک مقوله عقلانی توسط ابن‌سینا بسیار سهل است، چون عقل او ورزیده است و نفس او متکامل است، اما یک فرد عادی چنین نیست و عقل او به اندازه عقل ابن‌سینا ورزیده نیست و نفس او نیز آنچنان که نفس ابن‌سینا رهاست، رها نیست و لزوماً محدودیت‌هایی بر انسان‌های دیگر تحمیل می‌شود که بر ابن‌سینا تحمیل نمی‌شود. چنانکه انسان معصوم از توانایی‌ها و ظرفیت‌ها و تعالی‌هایی برخوردار است که انسان‌های غیرمعصوم از آن محرومند.
به این ترتیب آحاد انسانی نیز برحسب وضعیت و شروط و شرایط خودشان از یک سری محدودیت‌های اختصاصی نیز رنج می‌برند.
بند سوم. بند اول و دوم مربوط می‌شد به شناختگر، بند سوم مربوط به «متعلق شناسا» می‌شود، یعنی آنچه که معرفت بر آن تعلق می‌گیرد. اموری که متعلق معرفت قرار می‌گیرند نیز همگی دارای سرشت و صفات واحدی نیستند، لهذا مؤلفه‌هایی که متعلق شناسا قرار می‌گیرند، در نوع و نحوه و حد و حیث تعلق معرفت، و یا شناخت‌پذیربودن و شناخت‌ناپذیربودن و یا ساخته‌بودن برای تعلق شناخت بر آنها و یا ناساخته‌بودن با هم تفاوت می‌کنند.
به این ترتیب در یک دسته‌بندی کلی‌تر مجموعه موجوداتی که متعلق معرفت قرار می‌گیرند، یا شناخت‌پذیر هستند و یا شناخت‌ناپذیر. و یا شناخت‌پذیر هستند ولی شناخت‌ساخته نیستند و شناخت به آنها بسیار دشوار است. شناخت‌ناساختگی وضعیت دوم است که تعلق شناخت به آنها با سختی‌ها و دشواری‌هایی روبرو است که ناقص‌القابلیه هستند. و وضعیت سوم درخصوص پاره‌ای دیگر از متعلق‌های شناسا هست که از آن به شناخت‌ناپذیری (عدیم القابلیه) تعبیر می‌کنیم.
بنابراین متعلق‌های معرفت و معرفت‌ها هم در یک تقسیم‌بندی کلی‌تر به سه دست تقسیم می‌شوند و برخی شناخت‌پذیر هستند، برخی شناخت‌ناپذیرند، و شناخت‌پذیری برخی دیریاب است و برخی زودیاب.
بند چهارم نظریه. ما تا اینجا گفتیم که فرایند تکون معرفت دارای یک رکن شناختگر است که دو بند از نظریه مربوط به او بود، و رکن شناخته (متعلق شناسا) که بند سوم مربوط به آن می‌شد. اینک می‌خواهیم بگوییم که شناخت دارای رکن سومی نیز هست. به جز شناختگر و شناخته که بازیگران اصلی و رکنی فرایند تکون معرفت هستند، دسته سومی هم وجود دارد که آنها نیز به نحوی سهم و نقشی در فرایند تکون معرفت دارند و هرچند که در گرانیگاه فرایند قرار ندارند و نقش کانونی ندارند، اما در پیرامون شناخت آنها نقش‌آفرین هستند. کما اینکه از دو عنصر شناختگر و شناخته، «شناختگر» رکن فعال است، و «شناخته» رکن منفعل. اما رکن سوم عناصر پیرامونی هستند و لذا از آنها به پیراشناخت‌ها تعبیر می‌کنیم.
پیراشناخت‌ها خودْ دو قسم هستند: گاه نقش ایجابی دارند که از آنها به شناخت‌یارها و معدات تعبیر می‌کنیم و گاه نقش سلبی دارند که از آنها به شناخت‌شکن‌ها و موانع معرفت تعبیر می‌کنیم. در مجموع در فرایند ساخت معرفت و پدید آمدن معرفت، معدات (شناخت‌یارها) و موانع (شناخت‌شکن‌ها) به صورت ایجابی و یا سلبی نقش‌آفرین هستند و در فرایند تأثیر ـ تعامل و دادوستد اضلاع ثلاثه تکون معرفت اینها به نحوی نقشی می‌آفرینند و سهمی ایفا می‌کنند.
بند پنجم نظریه. با توجه به فرض‌های متنوعی که از ترکیب‌های محتمل و قابل تحقق میان مؤلفه‌ها و عناصر هریک از عوامل و ارکان سه‌گانه سازه، با دیگری پدید می‌آید، برآیندِ فرایند تکون معرفت می‌تواند یکی از وضعیت‌های چهارگانه زیر باشد:
توضیح: گفتیم انسان در حوزه معرفت دارای محدودیت‌های بسیاری است و این محدودیت‌ها در پیرامون انسان شروط و شرایطی را می‌چیند و او را به این شروط و شرایط مقید می‌کند. سپس گفتیم آحاد انسانی هم گاه تفاوت‌هایی با هم دارند که این تفاوت‌ها در سعه و ضیق و زودیابی و دیریابی شناخت تأثیر می‌کند. پس شناختگرها متفاوت هستند. کما اینکه شناخته‌ها و متعلق‌های شناسا هم با هم تفاوت‌هایی دارند. از طرف دیگر رکن سوم (پیراشناخت‌ها) هم متنوع و متکثر و متفاوت هستند. در این صورت از درهم کرد و ترکیب این ارکان (با توجه به اینکه وضعیت‌های مختلف و متفاوت در هر رکنی متصور است) جواب‌ها و نتایج مختلفی به دست می‌آید. به این ترتیب از ترکیب و درهم‌کرد فروض و وضعیت‌های مختلف مربوط به مجموعه این ارکان یکی از چهار احتمال را می‌توانیم به دست بیاوریم.
۱٫ تبعد از واقع. وقتی شرایط را بررسی کنیم، اگر فاعل شناسایی فعال شود که بخواهد به شناخته‌ و معرفی، معرفت پیدا کند و شناختی فراچنگ بیاورد، در ظروف خاصی هم این اتفاق می‌افتد، در این صورت یا حالت تبعد و دورشدن از واقع به او دست می‌دهد، یعنی در وضعیت جهل ساده است و هیچ اطلاعی از متعلق شناسایی که می‌خواهد به آن شناخت پیدا کند نداشته است و در حالت صفر است. هنگامی که وارد می‌شود اگر ظروف و شرایط با هم سازگار نبوده باشند و این فرد در چنبره و ورطه مانع‌هایی که موجب انحراف او از واقع می‌شوند بیافتد، نه‌تنها معرفت فراچنگ نمی‌آورد، بلکه از جهل ساده خارج نمی‌شود و به جهل پیچیده گرفتار می‌شود و به جای اینکه به حقیقت نزدیک شود و یا حداقل در همان نقطه صفر بماند، از حقیقت دورتر هم می‌شود. علم غلط سبب می‌شود جهل پیچیده حاصل شود. به این ترتیب یک وضعیت متصور این است که از واقع تبعد پیدا کنیم. به این ترتیب به چیزی که ناواقع و واقع کاذب است به جای واقع برسد.
۲٫ تحجب از واقع. نتیجه دومی که در فرایند معرفت می‌تواند در انتظار آدمی باشد، با توجه به تنوع شرایط و شروط و وضعیت‌های ارکان «تحجب از واقع» است، یعنی برای کسب معرفت تلاش کند ولی در همان جهل ساده نخستین همچنان درجا بزند و باقی بماند.
۳٫ تقرب به واقع. در این مرحله آدمی ممکن است به حاق واقع دست پیدا نکند، ولی تقرب به واقع پیدا کند. آنهایی که جهل به واقع دارند همگی در یک رتبه نیستند. چیزی را ابن‌سینا نمی‌داند، من هم نمی‌دانم و یک فرد عامی هم نمی‌داند. درست است که هرسه نمی‌دانیم اما این نمی‌دانم‌ها با لحاظ ظروف و شرایط می‌تواند رتبه‌ها و مرتبه‌های مختلفی داشته باشد و در یک رتبه قلمداد نشود، یعنی همان‌طور که علم مراتب دارد جهل نیز مراتب داشته باشد. درنتیجه گاهی به علم نمی‌رسیم اما از جهل‌مان کاسته می‌شود.
۴٫ تعرّف به واقع. آنگاه که معرفت به واقع حاصل می‌شود و علم تفصیلی به دست می‌آید. زمانی که فاعل شناسا از صلاحیت‌های آفاقی و انفسی لازم برخوردار است، زیرا برای تحصیل معرفت یک‌سلسله شرایط، صلاحیت‌ها و توانایی‌هایی انفسی لازم است و یک سلسله شرایط آفاقی و برون‌وجودی. و متعلق شناسا نیز شناخت‌پذیر است و قابلیت تعلق به معرفت را دارد. پیراشناخت‌ها نیز با او همسو هستند و بیشتر معد هستند تا مانع. وقتی اینها در هم می‌شوند و بستری را برای تکون معرفت پدید می‌آورند معرفت اتفاق می‌افتد و احتمال چهارم ممکن می‌شود.
در این نمودار ما گفته‌ایم که ارکان و اضلاعِ سازِکارِ ساختِ معرفت سه رکن است:
۱٫ شناختگر، که تحت تأثیر و با سرمایه خصائص ذاتی فاعل معرفت عمل می‌کند،
۲٫ شناخته که به سرمایه خصائص ذاتی متعلق معرفت مربوط می‌شود،
۳٫ پیراشناخت‌ها که به دو دسته شناختیارها (معدات) و شناخت‌شکن‌ها (موانع) تقسیم می‌شوند.
رکن اول یعنی شناختگر به اتکاء استطاعت‌ها و توانایی‌های بالفعل (همانند ابن‌سینا)، و استعدادها و توانایی‌های بالقوه‌ای (بسا ابن‌سینا و غیر او در این استعدادها شریک باشند) که در مجموع در درون و برون آدمی جلوه دارند، به شناخت دست می‌زند.
ـ فطرت و عقل آدمی از جمله استطاعت‌های آدمی هستند
ـ ساختار و ویژگی‌های ذهنی آدمی. ذهن انسان در قیاس با دیگر موجودات زنده از ظرفیت‌هایی برخوردار است،
ـ ساختار و ویژگی‌های زبان آدمی،
ـ ساختار و ویژگی‌های روحی ـ روانی آدمی،
ـ ساختار و ویژگی‌های جسمی آدمی، (حواس و مغز انسان)
همگی عواملی هستند که استعداد و استطاعت برای انسان و فاعل شناسا پدید می‌آورند و در مقوله معرفت نقش‌آفرین می‌شوند.
رکن دوم را به سه قسمت تقسیم کرده‌ایم. بعضی شناخته‌ها، گاه شناخت‌پذیرند و تام‌القابلیه برای شناخته هستند؛ گاه هرچند ذاتاً شناخت‌پذیرند اما شناخت‌ناساخته‌‌اند و ناقص القابلیه هستند و در درک آنها دشواری‌هایی وجود دارد. ذات باری شناخت‌ناپذیر است، و ذات باری هرگز متعلق معرفت قرار نمی‌گیرد. البته حسب اختلاف «صفات» متعلق معرفت قرار می‌گیرد و برخی از متکلمین قائل به این قول نیستند، ولی به هر حال چون شناخته‌ها و متعلق‌های شناسایی متنوع هستند و شرایط مختلف دارند به گروه‌ها و دسته‌های چندگانه‌ای تقسیم می‌شوند.
رکن سوم که البته به تفصیل در نمودار ذکر شده است، به اجزاء و اقسام مختلف تقسیم می‌شود. در یک تقسیم، عناصری که به عنوان پیراشناخت نقش سلبی و یا ایجابی ایفاء می‌کنند به شکل زیر می‌توانند تقسیم شوند:
ـ پاره‌ای از این عناصر مستند به شناختگر هستند، ولو به صورت عارضی، همانند پیش‌دانسته‌ها و معلوماتی که یک فرد دارد. این معلولات می‌توانند به مثابه پیراشناخت، معد باشند، آنگاه که صحیح باشند. معلومات صحیح زمینه‌ساز تحصیل معلومات صحیح دیگر می‌شوند. پیش‌دانسته‌ها همواره مانع نیستند و سبب انحراف و تحریف نمی‌شوند. ولی اگر پیش‌دانسته‌ها غلط باشند نقش مانع را ایفاء می‌کنند. همچنین مهارت‌‌هایی که آدمی دارد. کسی که ذهن ورزیده‌ای دارد و با منطق آشناست در تحصیل معرفت موفق‌تر و کامیاب‌تر است و این مهارت‌ها در پیرامون عملیات معرفت و شناخت نقش معد را ایفاء می‌کنند. پیش‌انگاره‌ها و مبانیی که آدمی اتخاذ کرده اگر صحیح باشد معد است و اگر غلط باشد مانع می‌شود. پیش‌گمانه‌ها و فرضیه‌هایی که آدمی دارد اگر صحیح باشد می‌تواند معد معرفت باشد، اما اگر پیش‌گمانه‌های ما غلط باشد می‌تواند نقش مانع را ایفاء کند. همچنین فضائل و رذائل و منش‌ها و اخلاقیات گاه نقش ایجابی و معدی ایفاء می‌کنند و گاه نقش سلبی و مانع. ضمیر ناخواگاه آدمی، علائق و سلائق انسان و… که به اینها عناصر عارضی مستند به شناختگر می‌گوییم.
ـ پاره‌ای از آنها مستند به شناخته هستند، ولو به صورت عارضی. نشانه‌ها و نمادها که به نحوی از انحاء بر حواس ظاهری و باطنی آدمی تأثیر می‌گذارند و برای حواس ظاهری و باطنی آدمی معنی‌دار هستند. چیزی را در دیوار مشاهده می‌کنید، برای شما معنی‌دار است. یک شکل، تصویر و رنگ معنی‌دار است و می‌تواند نقش معد را ایفاء کند و سندی باشد که از آن به چیزی پی می‌بریم. کسی که یک نشانگر الکترونیکی را روی دیوار مشاهده می‌کند می‌تواند حدس بزند که می‌خواهد متنی را نمایش بدهد. کسی که به عنوان یک شیعه تصویر مینیاتوری یک اسب را می‌بیند چیزی برای او تداعی می‌شود و این تصور برای او یک نشانه است که برای یک غیرمسلمان بسا معنی نداشته باشد و یا معنای دیگری داشته باشد. به هر حال یک سلسله نشانه‌ها و نمادها هستند که می‌تواند حالت معد را ایفاء کنند و بسا اگر غلط باشند و جهت نادرست داشته باشند نقش مانع هم از آنها بربیاید.
ـ برخی از آنها فراطرفینی هستند که ولو به صورت عارضی و به شناختگر و شناخته مربوط نمی‌شوند. وحی،‌ اشراق و الهام، سنت معصوم، طبیعت، اعجاز، تاریخ مدارک و دوال برونی هستند که معدند و به حصول معرفت کمک می‌کنند. اینها منبع نیستند بلکه طریق‌اند و منبع ساحت الهی است. امدادهای فرامادی معد هستند، سازِکارهای مادی نیز گاه معد می‌شوند. محیط و ظروف نیز همین‌گونه است، گاهی شرایط تاریخی و اجتماعی به مثابه معد نقش ایجابی بازی می‌کنند و زمینه‌ساز معرفت می‌شوند. در جامعه‌ای که تواضع حاکم و جاری است، تعلیم و تعلم سهل‌تر اتفاق می‌افتد و متعلمین سخن استاد را بهتر می‌نیوشند و تعلیم و تعلم روان‌تر است، تا در جامعه‌ای که کبر حاکم باشد و کسی نخواهد شاگرد دیگری باشد. یعنی اخلاقیات بسیار تأثیرگذار و نقش‌آفرین هستند. گاهی در بعضی از جوامع تعامل علمی نیست و به دنبال نیست تعالم نیز اتفاق نمی‌افتد. در جامعه‌ای تضارب آراء رایج نیست ولی در جامعه‌ای دیگر تضارب آراء یک سنت است. مسائل ارزشی و اخلاقی و مسائل سیاسی. گاه قدرت نقش مانع را ایفاء می‌کند و گاه نقش معد را بازی می‌کند. قدرت فراشناختگر و فراشناخته‌ است. و همین‌طور است «فرهنگ» و اینجا جای فرهنگ است.
در پاسخ به این پرسش که «فرهنگ چه جایگاهی جغرافیای معرفت دارد؟»، در جواب می‌گوییم به نظر ما نقش علّی ندارد، اما در زمره پیراشناخت‌ها می‌تواند نقش‌آفرین باشد. فرهنگ می‌تواند در وادی پیراشناخت‌ها چونان شناختیار و معد شناخت نقش‌آفرینی کند. در فرهنگ متعالی و فرهنگی که در آن علم ارزش است، «تواضع» یک سنت است، انتقادکردن و انتقادپذیری یک ارزش است، معرفت جور دیگری اتفاق می‌افتد تا در جامعه دیگری که فرهنگ طور دیگر است که در آنجا فرهنگ از مشکلات خاص خود برخوردار است و فرهنگ بیشتر نقش مانع را ایفاء می‌کند تا معد.
به این ترتیب در پاسخ به این پرسش که جایگاه فرهنگ در جغرافیای معرفت کجاست، می‌توانیم بگوییم که در فرایند تکون و تحصل معرفت و در سامانه‌ای که در آن سازِکارهای ساخت معرفت فعال می‌شوند، فرهنگ در رکن سوم یعنی پیراشناخت‌ها قرار می‌گیرد. اما اینکه آیا همواره شناختیار است یا شناخت‌شکن و یا مانع است و یا معد بستگی به جنس و نوع فرهنگ دارد. لهذا این نکته که برخی به آن اصرار دارند که معرفت را (علی‌الاطلاق) فرهنگ شکل می‌دهد پذیرفته نیست. اینکه فرهنگ را همواره معد قلمداد کنیم و یا همواره مانع هر دو گزاره ناصواب است و باید به نوع فرهنگ نگاه کرد.
این بحث که ما نقش فرهنگ و مؤلفه‌های گوناگون آن و عناصر مختلف و متفاوت و متکثر تشکیل‌دهنده مؤلفه‌های چهارگانه فرهنگ را در مقوله معرفت چگونه ببینیم، ترسیم اطلس بسیار گسترده‌ای را می‌طلبد. ما باید مجموعه مؤلفه‌ها را در یک سو بیاوریم و در ذیل آنها عناصر و پس از آن مصادیق عناصر تشکیل‌دهنده مؤلفه‌ها را فهرست کنیم، سپس نوع هریک از این عناصر را از این جهت که متعالی‌اند یا متدانی، برین هستند یا زیرین را مشخص کنیم، همچنین اضلاع دیگر عوامل تکون معرفت را ببینیم، در این صورت اطلس و نقشه‌ای از کارکرد، تأثیر و تأثر، جایگاه، موقعیت و موقف فرهنگ در مقوله معرفت و بالعکس و همچنین نسبت‌سنجی میان معرفت و فرهنگ به دست می‌‌آید.
البته این کار بسیار دقیق و وقت‌گیری است ولی اگر در این خصوص یک کار دقیق انجام شود از این کلی‌گویی‌ها رهایی پیدا می‌کنیم. یکی از مشکلاتی که بشر در حوزه علم دارد، تک‌ساحتی‌نگری و تک‌ساحتی‌انگاری مقوله علم است که به جای اینکه مثلاً مجموعه‌ای از عواملی را که نقش ایجابی یا سلبی، علّی و یا معلولی و… برای چیزی قائل هستیم، همواره به یک عامل منحصر کنیم. آن چیزی که به خصوص در دوره مدرن به آن مبتلا بوده‌ایم و سرّ میرایی و ناپویایی نظریه‌های میرا و ناپویا نیز همین است. یکباره همه علل و عوامل را در یک علت خلاصه می‌کنیم و به نحوی علل را در یک علت واحده و جزءالعله تجمیع می‌کنیم. شواهد و قرائن فراوانی هم می‌آوریم و تأیید می‌شود که آن علت نقش‌آفرین است، سپس وقتی فردی شواهد نقض ارائه می‌کند و یا علتی دیگر را مطرح می‌‌کند و شواهد و قرائنی هم به نفع آن علت ارائه می‌کند این نظریه از میان برمی‌خیزد و باطل می‌شود.
روزگاری مبنای معرفت را اقتصاد و اشکال و ابزارهای تولید و اقتصاد قلمداد می‌کردند، دیگری عامل جنسی را تأثیرگذار بر همه چیز و تعیین‌کننده همه چیز و از جمله معرفت انگاشته بود، آن دیگری چیز دیگر و همه اینها پشت سر هم باطل می‌شدند. البته به صورت موجبه جزئیه نمی‌توان منکر تأثیر این قضایا شد، ولی تمام‌العله‌انگاشتن یک علت و یا جزءالعله و یا حتی یک معد را علت قلمداد کردن و یا در کنار مانع یکی را برجسته کردن و باقی را ندیدن، و برای دفع مانع تدبیر نکردن، علم را سست و فشل می‌کند.
لهذا به نظر ما در قبال نظریه‌های گوناگونی که بعد از کانت به وجود آمده و در دوره نئوکانتی‌ها این موضوع به صورت افراطی بسط پیدا کرده است، یک‌چنین تبیینی را می‌توان ارائه کرد، منتها این تبیین احتیاج به تفصیل و تمثیل‌آوری دارد که حتی در مصادیق و موارد هم بتوان بسیاری از ابهامات را رفع کرد.
مجدداً یادآوری می‌کنیم که از «معرفت‌شناسی فرهنگ» می‌توان سه تلقی داشت: یک‌بار مراد ما از این تعبیر سخن‌گفتن درباره معرفت به فرهنگ است، و فرهنگ را مثابه متعلق شناخت و معرفت (شناخته) لحاظ می‌کنیم، بار دیگر مراد ما از ترکیب معرفت‌شناسی فرهنگ بحث درباب کارکردهای فرهنگ در تکون معرفت است، یعنی فراهنگ را به مثابه پیراشناخت (چونان مانع یا معد) می‌بینیم، و تلقی سوم عبارت بود از اینکه درباره‌ کارکردهای معرفت در فرهنگ بحث کنیم.
برای اینکه هر سه تلقی و پرسش‌هایی که در ذیل آنها مطرح می‌شود تبیین کنیم، باید یک نظریه مبنا و تئوری پشتیبان داشته باشیم که نظریه مبنای ما «نظریه سازه سه ضلعی سازِکار ساخت معرفت» است و عقیده داریم، معرفت یک برآیندی است که در یک فرایند اتفاق می‌افتد و در آن فرایند عواملی سهم و نقش دارند، ولی سهم و نقش مساوی ندارند، بعضی رکنی‌اند و برخی غیررکنی‌اند، بعضی فعال‌اند بعضی منفعلند. با توضیح این نظری فی‌الجمله عرض کردیم که «فرهنگ»‌ در این سامانه‌ در زمره پیراشناخت‌ها قرار می‌گیرد و گاه نقش معد ایفاء می‌کند و گاه نیز نقش مانع را ایفاء می‌کند. والسلام.