نقش دین در دنیای مدرن


تبیین نقش دین در دنیاى نوین با ارائه‏ى «تعریف دین»، و همچنین «شناخت دنیاى جدید» میسّر مى‏شود، باید بدانیم دین چیست؟ دنیاى نوین چگونه دنیایى است؟ تا بتوانیم بیان کنیم که نقش دین در دنیاى جدید چگونه خواهد بود یا باید باشد.

به نظر ما: دین «گزارش اراده‏ى تکوینى و تشریعى الهى» است و به تعبیر دیگر تفسیر توحید بنیاد هستى و تدبیر خدا مدارانه‏ى حیات انسان است. و به عبارت مبسوطتر: دین مجموعه‏ى گزاره‏هاى واقع‏نما درباره‏ى هستى، حیات و انسان و نیز مجموعه‏ى آموزه‏هاى

* این مطلب، خلاصه‏ى سخنرانى است که در اجلاس بین‏المللى «دین و دنیاى معاصر» در تاریخ ۱۳۷۵/۹/۳ برابر با ۲۳ نوامبر ۱۹۹۶ در تهران برگزار گردیده بود، ایراد شد. این نشست با همکارى شوراى جهانى کلیساها(WCC) و مرکز گفت‏وگوى ادیان، ترتیب یافته بود.


تعریف دین‏

دستورى و ارزشى است که از طریق پیامبران از سوى خدا نازل شده یا توسط عقل سلیم دریافت مى‏گردد.

دین تفسیر روشنى از هستى و انسان ارائه داده‏است، خداوند متعال خالق هستى و انسان است، پس به حقیقت انسان و حاق هستى علم دارد، دین جلوه مراد و مرام خدا در باب هستى و مناسبات گل سرسبد هستى یعنى انسان با خدا، طبیعت و انسانها است، و طبعاً در قبال پرسشهاى اساسى در باب عالم و آدم پاسخ‏هاى صائب مى‏دهد، هم از این رو عقل نیز اذعان مى‏کند که انسان در رابطه‏ى خود با عالم و آدم، به گزاره‏هاى نازله از سوى خداوند معتقد گردد، و همچنین چون آنچه که به عنوان چارچوبه‏ى مناسبات انسانى از سوى خداوند فرودآمده دقیق‏ترین و صائب‏ترین دستورها و آموزه‏ها است انسان باید بدانها ملتزم باشد، و چون این معارف و قوانین از آبشخور حقیقت سیراب مى‏گردد، اعتقاد جوانحى به این گزاره‏ها و التزام جوارحى به این دستورها و آموزه‏ها مى‏تواند سعادت و کمال انسان را تأمین کند.

نظام زیست برگزیده‏ى هر انسان اگر موانع و عوامل قهرى دخالت نکند قطعاً برساخته بر نوع هستى شناسى اوست، على‏الاصول این گونه نیست که انسان جهان را گونه‏اى ببیند، اما در رفتار و روابط خود طور دیگرى عمل کند، والاّ دچار بحران دو شخصیتى خواهد شد.

آدمى براى تدبیر حیات دنیوى خود به چیزهایى بیش از اخلاق نیازمند است. دین نیز تنها مجموعه‏یى از توصیه‏هاى صرف اخلاقى نیست، خداوند براساس جهان‏بینى توصیفى خود، جهاندارى تجویزى مشخصى را مقرر فرموده‏است، دینِ بى‏دنیا دین نیست تنهإ؛ب‏ب-غغ یک مسلک عرفانى است، دینى که فاقد برنامه‏ى دنیوى براى انسان است نمى‏تواند در آخرت هم مدّعى کیفر و پاداش براى او باشد، مطمئناً خالق انسان براى او حیاتى فراتر از حیات حیوانى و نباتى مى‏خواهد. و بدون «امر و نهى» از سوى خالق و «ترک و فعل» از سوى مخلوق، حرمان و تنعّم اخروى معنا ندارد.

امّا درباره‏ى «دنیاى نو»: (البته اینجا به اقتضاى جهت بحثم من تنها به «کاستیها و ناراستیهاى جهان مدرن» اشاره مى‏کنم،) دنیاى نوین امروز با بحرانهاى متعددى گلاویز است: بحران معرفت، بحران معنویت، بحران امنیت روانى، بحران هویّت، بحران امنیت حقوقى و فیزیکى، بحران زیست بومى …؛ سرحلقه‏ى بحرانهاى جهان معاصر «بحران معرفت‏شناختى» ناشى از نسبیت‏گرایى است، تمدن و فرهنگ مسلط کنونى از ارائه‏ى تفسیر درستى از هستى عاجز است، دانش‏هاى معتبر و مقبول امروزین تفسیر دقیقى از انسان ندارد. روزمره‏گرى فرضیّه‏هاى علمى مجال تدوین تفسیر درست و پایدارى از هستى، انسان و غایت حیات را به بشر امروز نمى‏دهد، جزئى‏نگرى علم طبیعى که ملکه‏ى دانش‏هاى عصر ما است نمى‏تواند، نگرش کلى نسبت به عالم ارائه دهد، فقدان علم شاملى که یک جا به همه‏ى هستى نگاه‏کند و تعریفى دقیق از هستى، حیات و انسان ارائه دهد. مشکل عمده‏ى بشر امروز است.

امروز طمأنینه‏ى روحى از انسان سلب شده‏است، آینده در پیش‏روى او، تاریک جلوه مى‏کند، سعادت‏طلبى و کمال‏جویى به فراموشى سپرده‏شده‏است، اصالت لذّت، لذّتهاى زودگذر و جسمانى و فسادانگیز، بحران اخلاقى اجتناب‏ناپذیرى را براى بشر ایجاد کرده‏ است و نابودى ارزش‏ها، فروپاشى نهاد خانواده، معضله‏ى لاینحل حیات بشر مدرن است.

بحران معنویت و بحران هویت از مهمترین بحران‏هاى عصر جدید است، جبرهاى مدرن و اسارت انسان در چنگال تکنولوژى و بوروکراسى، او را از خود بیگانه ساخته است، امروز هر فرد انسانى با این دو غول مدرن سرناسازگارى داشته باشد نابود خواهد شد و اگر نابود هم نگردد حرکت او حرکت قصرى و برخلاف جهت عمومى حیات انسانى تلقى مى‏شود و سعیش هرگز به نتیجه نخواهد رسید، کاروان زندگى مدرن امروز به حرکت قطارى میماند که همه‏ى سرنشینان خود را بى‏دخالت اراده‏ى آنان به سویى مى‏برد و اگر یک نفر در این میانه برخلاف جهت حرکت عمومى قطار حتى بدود هم، سرانجام در همان نقطه‏یى که قطار به مقصد مى‏رسد با دیگران پیاده مى‏شود!

مناسبات مبتنى بر «حقّانیّت قدرت»، امنیت حقوقى را از میان برده و ملل ضعیف در برابر ابرقدرتها، و ملتها در مقابل دولتها، ناتوانان در قبال قدرتمندان امنیت و آسایش خود را از کف داده‏اند. بهره‏جویى‏هاى نفع‏طلبانه و خودبینانه‏ى انسان از منابع طبیعى سبب شده محیط زیست دچار بحران غیرقابل جبرانى شود.

دین پاسخهاى روشن و اطمینان‏بخشى به پرسش‏هاى اساسى بشر مى‏دهد، پاسخهاى دین به سوالهاى اصلى انسان قاطع و ثابت و حقیقى است، دین هستى را حقیقت‏مند و غایت‏دار مى‏داند، دین نظام اخلاقى را بر جهان حاکم مى‏داند، دین به انسان مى‏گوید: چیستى؟ از کجا آمده‏اى؟ چرا آمده‏اى؟ چه باید بکنى؟ به کجا خواهى رفت؟

دین براى انسان جایگاه والایى در آفرینش و هستى قائل است. بشر مدرن گرچه شعار اومانیزم سرداده و «خویش خداانگارانه» تنها به خود مى‏اندیشد اما خدا را به مرتبه‏ى نازل زندگى بشرى فرود آورده‏است، انسان را به مرتبه‏ى خدایى نرسانده است. دین انسان را فراتر از جماد و حیات و نبات مى‏داند حتى او را بالاتر از فرشته مى‏نشاند.

دین به زندگى معنا مى‏بخشد، به بشر امید مى‏دهد، او را از قیدهاى درون آزاد مى‏کند، وقتى از قیود درون رها شد به طریق اولى از قیود برونى نیز خواهد رست، انسان رسته از نفسانیت اسیر تکنولوژى و هر عامل و آمر بیرونى دیگرنخواهد شد. بوروکراسى او را گرفتار نمى‏کند. دین مناسبات اجتماعى را در سطح ملى و بین‏المللى تصحیح مى‏کند، تأمین صلح و عدالت فقط با درک منزلت انسان و احساس تکلیف در برابر خدا و عقیده به معاد تضمین مى‏گردد.

کسى که به راستى به دنیاى واپسین باور داشته باشد هرگز به ابناء بشر ستم نمى‏کند، کسى که آدمیان را خلیفه‏گان خدا بیانگارد، براى بشر حرمت ذاتى قائل باشد، خود را جانشین و ممِثّل حق بداند، خدایانه رفتار خواهد کرد و در نتیجه نه در حوزه بین‏المللى، حقوق سایر ملل را ضایع مى‏کند و نه در حوزه‏ى ملى به آحاد ملت خود تجاوز و اجحاف روا مى‏دارد، نه مؤمن را مى‏رنجاند و نه کافر را مى‏آزارد.

دین طبیعت و محیط زیست را اولاً و بالذّات متعلّق به خدا مى‏داند، زیرا هستى مخلوق و ملک خداست، انسان بالعرض و به رعایت هستى را در اختیار دارد، او امانت‏دار است و به حد ضرورت در آن تصرف نماید و به لحاظ این که همه انسانها بندگان یک خدا هستند حق دارند در ملک خدا به یک اندازه و باید عادلانه تصرف‏ کنند. دین، طبیعت را فعل خدا و در نتیجه مقدس مى‏داند، محیط زیست را دارایى عمومى بشر تلقى مى‏کند، هیچ‏کس و قدرتى را مالک مطلق‏العنان هستى نمى‏انگارد و از این جهت قوانین دین محیط زیست را از تخریب و ویرانى رهایى مى‏بخشد. پیامهاى دین عمیق، دقیق، حقیقى و اطمینان‏بخش است.

به هر حال به دلیل ضیق وقت دامنه‏ى بحث فراهم آورده به همین اشارات بسنده مى‏کنم، به هر حال:

با توجه به مشاکل و مسائل پیچیده‏ى بشر امروز در همه‏ى نقاط عالم و با توجه به بحرانهاى انسان و مقتضیات وضعیتى که انسان در کوران یورش دلزدگى‏ها و افسردگى و نومیدیها در جستجوى طریق کمال و راه سعادت است و آدمى از مادیّات و زندگى مادى‏زده، خسته شده‏است چشم به روزنه‏ى روشنى دارد و از همین جهت موج معنویت‏گرایى که امروز بخصوص نسل جوان را در نقاط مختلف دنیا فراگرفته است. و این نکته رسالت ارباب ادیان را امروز سنگین مى‏کند و اصحاب ادیان حقیقى که همان ادیان ابراهیمى‏اند، رسالت سنگینى دارند. پرهیختن از منازعات بى‏حاصل فرقه‏اى و تمسک به حبل ابراهیمى (پدر همه‏ى ادیان حقیقى، ادیان توحیدى) روى‏آوردن به همدلى و گفت و شنود و همدستى علیه الحاد وظیفه ارباب ادیان است، شناختن جهان امروز و شرایط و نیازها و معضلات بشر معاصر بزرگترین رسالت پیروان ادیان توحیدى است، همچنین پرداختن درست به دین و ارائه‏ى درست و سازگار تعلیمات دینى با شرایط زمان و فهم نسل امروز، زدودن خرافه‏ها و گزافه‏ها و موهومات و موهونات از ساحت دین و بهره‏بردارى از عطش نسل حاضر بر دینداران فرض است.در سراسر جهان قلب‏هاى آماده و کامهاى تشنه در جستجوى زلال معنویت‏اند و این موج معنویت‏گرایى و دین‏پذیرى که در دنیا مشاهده مى‏شود به معنى ظهور یک تحوّل تاریخى است، یعنى این که اگر جریان تاریخ طى سده‏هاى اخیر به سوى ظلمانیت بى‏دینى سیر مى‏کرد، در وضع کنونى جریان تاریخ تغییر کرده و رو به سوى دین‏پذیرى و معنویت‏گرایى دارد و خداباوران باید از این شرایط بهترین بهره را ببرند.

نفوذ تاریخی و منزلت علمی حضرت فاطمه علیهاالسلام

بانوان شیعه: لطفا درباره تأثیر و نقش مربّیگری و احیاگری حضرت فاطمه علیهاالسلام در جامعه نبوی صدر اسلام و جوامع بشری توضیح دهید.

رشاد: اصولاً زن هویّت تربیتی و نقش مربیگری برای جامعه بشری دارد. در کنار هر پیامبر عظیم الشأن و هر مصلح بزرگ، چهره یک زن مربّی وجود دارد که او را پرورده است. در کنار مصلحان و احیاگران بزرگ همچون حضرت ابراهیم، موسی و عیسی و پیامبر علیهم السلام و در کنار امیرالمؤمنین و ائمّه اطهار علیهم السلام یک زن و بانوی بزرگوار قرار داشته که واسطه فیض خدا با بشریت بوده است. حضرت موسی علیه السلام در کنار مادر و خواهر ارجمندش پرورده شد و در دوره ظهور عیسوی، گویا در میان مردان (مردی که شأن ابوّت حضرت عیسی علیه السلام را داشته باشد، وجود نداشت)، ولی زنی که شایستگی پیامبرپروری داشته باشد، بود و از این رو، حضرت عیسی علیه السلام فقط از دامن یک زن ظهور کرد.

اولین انیس و یاور پیامبر صلی الله علیه و آله یک زن بود و این زن اولین کسی بود که به او گروید. پس از حضرت خدیجه علیهاالسلام در کنار تنهایی های پیامبر صلی الله علیه و آله ، فاطمه کوچک سررسید و برای او مادری کرد و پیامبر همیشه می فرمود: «الفاطمه امُّ ابیها.»(۴) اگر پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمود: فاطمه مادر من است، از این نظر بود که حضرت فاطمه علیهاالسلام در سن کم، برای پیامبر صلی الله علیه و آله مادری می کرد و پس از آن، وجود حضرت زهرا علیهاالسلام در کنار حضرت علی علیه السلام . منشأ برترین احیاگری ها در همه تاریخ و در میان همه اقوام، و واسطه دوام نسل ها مردها هستند، ولی سلسله رهبری و نسل عصمت می بایست از طریق زن به پیامبر صلی الله علیه و آله متصل شود و حضرت فاطمه علیهاالسلام این حلقه اتصال بود. زنان نقش مربّیگری در تاریخ دارند و تاریخ گواه این واقعیت است.

از امام راحل رحمه الله تعبیری به یاد دارم که بر این نکته تأکید می فرمود که: زن رهبرپرور است. امام راحل، که این تعبیر را بیان می فرمود، در فرهنگ وحی ذوب شده بود. اگر فاطمه علیهاالسلام «کوثر» است، به همین دلیل است. مقام تربیتی و علمی او همانند کوثری جوشان، هنوز هم موج می زند و همه پهنای تاریخ را سیراب می کند. فاطمه معصومه علیهاالسلام ، که در قم مدفون است و مرقد ایشان قرن هاست منشأ حرکت و برکت می باشد، تنها جرقه ای از وجود پربرکت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام می باشد؛ زیرا حوزه علمیه در کنار ایشان تأسیس شده و حوزه در جوار فاطمه معصومه علیهاالسلام وجودی همچون امام عزیز رحمه الله پرورانده است. در طول تاریخ تشیّع، همه فیلسوفان، متفکران و همه فقیهان و عالمان مصلح به لحاظ معنوی، فرزندان کوثر پیامبر صلی الله علیه و آله هستند و فرزندان قرن عصمتند.

یکی از بزرگان می فرماید: در خواب به من گفته شد که «الفاطمهُ لیلهُ القدرِ.» او می گوید: به آیه اللّه شعرانی عرض کردم که من در خواب یا مکاشفه، چنین پیامی را شنیدم. ایشان فرمودند: از امام صادق علیه السلام نیز روایتی است که در آن، این مضمون به چشم می خورد و کتاب تفسیری را به من توصیه کردند که در آن این روایت وجود دارد. به واقع، بین حضرت فاطمه علیهاالسلام و «لیله القدر» شباهت هایی وجود دارد؛ از جمله آن ها، اینکه همان گونه که تدبیر یازده ماه دیگر در ماهی که مشتمل بر لیله القدر است، انجام می پذیرد، یازده امام معصوم علیهم السلام نیز در وجود حضرت فاطمه علیهاالسلام مقدّر می گردند و مقدر می شود که یازده ماه عصمت از دامن او ظهور کنند.


بانوان شیعه: اگر درباره کمّ و کیف علوم و معارفی که از وجود پربرکت حضرت فاطمه علیهاالسلام به یادگار مانده اند نکات خاصی در نظر دارید بفرمایید.

رشاد: غربت حضرت فاطمه علیهاالسلام در عصر ما، به غربت حکمت و معرفت فاطمی علیهاالسلام است. غربت فاطمی علیهاالسلام در این است که ما هنوز یک تفسیر و شرح درخور برای خطبه آن بزرگوار ننوشته ایم. عجیب است من از دو اندیشمند، از دو ذوق و دو جنس تفکر یک عبارت را در این باره شنیدم؛ وقتی خدمت عالم ربّانی آیه اللّه جوادی آملی رسیدم و درباره مشکلات دانشنامه فاطمی مطالبی را بیان کردم و از جمله متذکر شدم که منابع کم هستند و مستندات و روایات محدود، ایشان فرمود: روایات کم هستند ولی غنی اند. مردی باید که از این عبارات کم و کوتاه، مطالب فراوانی اجتهاد نماید. فحل اگر باشد از یک عبارت می تواند سه جلد کتاب استخراج کند و اضافه کردند: خطبه حضرت زهرا علیهاالسلام مادر نهج البلاغه، و همه کلمات و نامه ها و خطب امیرالمؤمنین علیه السلام شرح این خطبه اند.

افسوس که باید به ساحت قدسی حضرت فاطمه علیهاالسلام عذر تقصیر ببریم که تا این حد معارف ایشان مظلوم و غریب واقع شده اند. بنده نظرم به این جمله، که «خطبه حضرت زهرا علیهاالسلام مادر نهج البلاغه است»، جلب شد. در مشورت با استاد فرزانه و اندیشمند، محمّد حکیمی، هم درباره دانشنامه مشورت می کردم، ایشان نیز همین حرف را زدند و گفتند: نهج البلاغه فرزند خطبه های حضرت فاطمه علیهاالسلام است و کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام شرح خطبه فدکیه اند. به ایشان گفتم: جناب حضرت آیه اللّه جوادی آملی هم چنین مطلبی را بیان کردند. آیا مظلومیتی بالاتر از این وجود دارد که مظلوم اول و آخر، امیرالمؤمنین علیه السلام ، با این همه عظمت، شرح وجود فاطمه علیهاالسلام باشد و امامت تفصیل وجود زهرا علیهاالسلام باشد، ولی معارف آن بزرگوار تا این اندازه غریب بمانند؟ آیا مظلومیت بالاتر از این که مظلوم اول و آخر هستی امیرالمؤمنین علیه السلام است و امیرالمؤمنین علیه السلام با این همه عظمت، شرح وجودی این بانوست، ولی هنوز آن قدر معارف فاطمی غریب هستند که ما طلبه ها نیز برای فهم و انتشار آن ها با مشکل محتوا، مستند و منبع روبه رو هستیم. خدا را شاکریم که توفیق عنایت کرد که مجموعه ای از افراد متخصص فراهم شوند تا دانشنامه فاطمی به عنوان گامی برای احیای این غربت ها طرّاحی گردد.

برای تهیه این دانشنامه، سی مرحله را برنامه ریزی نمودیم؛ از جمله طرّاحی مدخل ها، شیوه نامه نویسی، ساختاردهی و تهیه اصولی که باید بر این اثر عظیم حاکم باشند. در هر حال، ما وظیفه داریم اعلام آمادگی نماییم و همّت کنیم که خدمتی انجام دهیم. کار خودش انجام می شود. کار دانشنامه امام علی علیه السلام نیز در فضای عجیبی از عشق و شیفتگی انجام شد. به هر حال، امیدواریم که در بیان معارف فاطمی از افراط و تفریط مصون بمانیم.

امنیت جهانی و تقارب و تعامل ادیان

قُلْ: یا اَهْلَ الْکِتابِ! تَعالَوْا اِلی کَلِمَهًٍْ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ، اَلّا نَعْبُدَ اِلاَّ اللهَ وَ لانُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لایَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً اَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ، فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا: اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ. (آل‌عمران/ ۳: آیه‌ی ۶۴)

امنیت می‌تواند، به فردی و جمعی؛ ملی و فراملی تقسیم شود؛ برای فهم امنیت، نخست باید متعلق امنیت را مورد تحلیل قرار داد؛ امنیت یک مقوله‌ی انسانی است، و متعلق امنیت عوارض اتحادی و انضمامی آدمی است؛ آن‌چه را که ماهیت و هویت آدمی را می‌سازد و مایه‌ی امتیاز انسان از سایر جانوران می‌گردد، اوصاف و احوال اتحادی او قلمداد می‌کنیم مانند جان آدمی، دین و باورداشت‌های آدمی، حیثیت آدمی، و . . .؛ و سایر ارزش‌ها را که به نحوی دیگر ـ غیر از نسبت هویت‌ساز ـ به آدم منسوب است؛ عوارض انضمامی می‌نامیم؛ مانند سرزمین، محیط زیست، فرهنگ، دولت و نظام سیاسی مطلوب، زن و فرزند و بستگان و وابستگان، مال و منابع، فراورده‌ها دست و فکر آحاد انسان این عناصر شخصیت و منافع آدمی را می‌سازند، پس امنیت عبارت است از «وضعیت مصونیت احوال و متعلقات آدمی از تعرض غیر»

چون عوارض و احوال که متعلق امنیت هستند، ارزش خویش را وامدار ارزش آدمی‌اند، هر آن‌چه نقش و سهم افزون‌تری در ساخت و پرداخت هویت انسان دارد ارزشمندتر خواهد بود.

امام علی(ع) فرموده است: اِذا حَضَرتْ بَلیَّهٌ فَاجْعَلُوا اَمْوالَکُمْ دُونَ اَنْفُسِکُم وَ اِذا اَنْزَلتْ نازِلَهٌ فَاجعَلوا انفسَکُمْ دون دینکُمْ وَ اعملوُا اَنّ الها لِکَ مَنْ هَلکَ دینُهُ . . . (وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۴۵۱)

می‌توان این عناصر را با معیار نقش و سهم آن در انسانیت و شخصیت انسان، اولویت‌سنجی و طبقه‌بندی کرد. ممکن است ارزشگذاری عناصر در مکاتب و در میان ملل گوناگون و در اعصار و امصار مختلف، متفاوت باشد و بدین ترتیب، اولویت‌ها نیز به حسب تلقی مکاتب و ملل، اقالیم و اعصار، متفاوت خواهد بود، کما این که گفته می‌شود: در عهد سنت. اندیشه بر جان تقدم داشته می‌شد و در عهد جدید جان بر اندیشه مقدم شمرده می‌شود.

عوامل تهدید امنیت و اسباب تامین امنیت، دو رویه‌ی یک سکه قلمداد می‌شوند، آن‌چه وجود آن موجب زوال امنیت می‌گردد مانند فقر، رفع آن سبب تأمین امنیت خواهد شد، از این‌رو برای شناخت اسباب تأمین امنیت نخست باشد عوامل تهدید را باز شناخت؛ فقر و جهل، تبعیض و ظلم، زیاده‌خواهی و زورگویی، عدم عقیده به معاد (کیفر و پاداش فرجامین)، فقدان مقررات قاطع یا عدم مجازات عوامل ناامنی، و . . . از جمله‌ی عوامل ناامنی‌اند؛ و فقرزدایی، آگاهی‌افزایی، عدالت‌گستری، ترویج ارزش‌های اخلاقی، خداپرستی و معادباوری، معنویت‌گرایی و . . . اسباب تأمین امنیت محسوب می‌شوند.

دین از مهم‌ترین بلکه خود مهم‌ترین عامل تأمین امنیت در افق ملی و فراملی است، زیرا همه‌ی آن‌چه به عنوان اسباب تحقق و تضمین امنیت بدان اشاره کردم، از جمله‌ی دست‌آورده‌های اعتقاد و التزام به دین است. و البته تأکید می‌کنم به شرط آن که: اولاً دین، دین منزّل از سوی خدا که آفریننده‌ی آدمیان است باشد، و ثانیاً تعالیم دینی، در مقام عمل مورد التزام دینداران قرار گیرد.

به جهت نقش فوق‌العاده‌ی دین در تنظیم اعمال و عواطف آحاد انسانی، سوءاستفاده از آن می‌تواند آثار بس مخربی در حیات بشر بر جای نهد؛ از این‌رو دین مانند همه ارزش‌ها، شمشیر دولبه است، در صورت اعتقاد و التزام می‌تواند بزرگترین عامل امنیت جهانی قلمداد گردد، سوءاستفاده از آن می‌تواند آن را به ابزاری خطرناک جهت برانداختن امنیت در آفاق جهان بدل کرده و بهانه‌ی چالش‌ها و نزاع‌های خانمانسوزی گردد ـ البته این خصلت منحصر به نهاد دین نیست، بلکه به نام هر عنصر مقدس دیگری همچون عدالت، آزادی، قانون و . . .، ممکن است خشونت‌ها و خونریزیهای بسیار صورت بندد که حافظه‌ی تاریخ، مملو و مشهون از مصادیق بی‌شمار این آفت است.

با توجه به نکات پیشگفته، امروز تنظیم روابط مسالمت‌آمیز میان رهبران و پیروان ادیان بزرگ، از مبرم‌ترین اقدام‌های خیرخواهانه و بشردوستانه بشمار است و باید مصلحان و مومنان، بدان اهتمام ویژه کنند. من با توجه خطورت روابط میان ادیان به بررسی و گمانه‌زنی مناسبات ادیان در آینده می‌پردازم، کوشش خواهم کرد ضمن توضیح این مطلب که «آیا روند و فرآیند مناسبات ادیان به سمت تقارب و تعامل پیش می‌رود یا تباعد و تنازع؟» بر بایستگی نزدیک‌سازی روابط ادیان و همسوسازی رفتار دینداران انگشت تأکید نهم.

امروز بحث نظری میان مدافعان و مخالفان هر یک از دو دیدگاه «برخورد تمدنها» و «تعامل تمدنها»، در باب «آینده‌ی مناسبات تمدنها»، خود به میدان تنازع عمده‌یی بدل شده است و هرکس و گروهی به استناد یک سلسله علل و دلائل، فرضیه‌یی را توصیف یا فرضی را توصیه می‌کند.

در زمینه‌ی نسبت و مناسبات تمدنها با هم، وجوه مختلفی قابل فرض است ـ هرچند همه‌ی آنها قائل نداشته باشد ـ و نیز با توجه به دهها متغیّر دخیل در هویت و نسبت تمدنها، هر فرضی (یا حداقل برخی فرض‌ها) درباره‌ی نسبت مصداقهایی خاص یا گروهی خاص از تمدنها با یکدیگر صدق می‌کند.

میان تمدنها، ممکن است نسبت «تباین» و بیگانگی حاکم باشد، یعنی: تمدنها دستگاهها و مجموعه‌هایی قیاس‌ناپذیر باشند و نسبت به همدیگر تهی از هرگونه تأثیر و تأثر قلمداد شود و هر تمدنی منظومه‌یی باشد در درون خود (به اعتبار تناسب اجزاء) پیوسته و منسجم، اما در برون (در مقایسه با سایر تمدنها) گسسته از همه.

چنانکه ممکن است تمدنها (همه با هم یا برخی با برخی دیگر) مماس و مرتبط باشند، کما این که تماس و ترابط میان تمدنها و فرهنگ‌ها نیز می‌تواند واگرایانه و تقابلی (منفی) باشد، می‌تواند همگرایانه و تمایلی (مثبت) باشد.

کما اینکه نسبت تقابل نیز می‌تواند همراه با فرآیندی پیوسته در تنازع بوده و در نتیجه به «تباعد» فزاینده‌ی تمدنها بیانجامد، و می‌تواند به تجزیه و زوال و در نتیجه، «تساقط» هر دو یا «تغلّب» یکی (مثلاً تمدن جوان‌تر و پویاتر، یا پربنیه‌تر و قدرتمندتر) بر دیگری منتهی گردد.

چنانکه رابطه‌ی همگرایانه نیز بر اثر تعامل و تکافل تمدنها، به تکامل متوازی دو تمدن بیانجامد یا به ادغام و تداوم آنها در قالب تولد تمدنی جدید منجر شود.

به اختصار می‌توان وجوه مختلف نسبت و مناسبات تمدنها و فرهنگ‌ها را، به صورت زیر نمودار ساخت:


اغلب مورخان و فیلسوفان تمدنی، ادیان و دینواره‌ها را موجد یا مقوّم، محرک یا تداوم‌بخش تمدنها می‌دانند، نظریه‌پردازان معاصر نیز آنگاه که می‌خواهند از مدنیت و نسبت تمدنها سخن بگویند، ناخودآگاه از دیانت و روابط ادیان و دینواره‌ها سخن می‌رانند! مورخان و فیلسوفان تاریخ و تمدن نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند سرگذشت و سرنوشت دین‌ها و تمدنها را از هم جدا بنگرند.

ساموئل هانتینگون نظریه‌پرداز معاصر تمدنی، در تبیین نظریه‌ی «جدال تمدنها» چنین می‌گوید: «این تضاد [میان اسلام و غرب] توسط مورخان مورد بحث قرار گرفته و به نظر من ریشه‌های این امر به طبیعت این دو تمدن و دین باز می‌گردد و ماهیت اصلی روابط مسلمانان و مسیحیان را تشکیل می‌دهد . . .»

به نظر اینجانب، حق با مورخان و فیلسوفان تمدنی است و لهذا به دلیل رابطه‌ی وثیقی که میان دین و تمدن وجود دارد، می‌توان عمده‌ی نسبت‌های مفروض و مناسبات محتمل میان تمدنها را بین ادیان و دینواره‌های گوناگون نیز مفروض و محتمل انگاشت. در این مقاله ما سعی خواهیم کرد به اختصار مناسبات ممکن یا مطلوب آتی میان ادیان را (به همراه توجیه علل و دلائل هر فرض) تبیین و در پایان بر ضرورت تنظیم روابط معتدل و منطقی بین ادیان الهی انگشت تأکید بگذاریم.

آیا بشر نوجو و تنوع‌طلب معاصر، همچنان در حال گریز از دیانت و معنویت است، یا بر اثر سرخوردگی و دلزدگی از مادیت و حیرت جاهلیت جدید، در شرف بازگشت به دین و معنویت است؟ و اگر دینداری جایگاه خود را در حیات آتی انسان حفظ کند دین چه منزلتی را در تدبیر مناسبات فردی/ اجتماعی و دنیوی/ مادی او احراز خواهد کرد؟ با توجه به نفاذ نسبیت و شیاع شکاکیت معرفت‌شناختی، و فزونی گرفتن تکثرپذیری فرهنگی، دینی و توسعه‌ی مشارب معنوی دست‌ساخته‌ی بشری، نسبت و مناسبات ادیان و امساک معنوی با هم چگونه خواهد شد یا چسان باید باشد:

ـ آیا رابطه‌ی ادیان به تقابل و تنازع نازدودنی و فروناکاستنی خواهد انجامید؟

ـ آیا ادیان یا دینداران به تقارب، و در نهایت به وحدت و یگانگی دست خواهند یازید؟

ـ و آیا دینمداران به تساهل و مدارات و کثرت‌پذیری تن در خواهند داد؟ آینده در انتظار کدام گزینه است؟

با توجه به تنوع قرائن و أمارات، و فراوانی متغیّرها و مغیّرها، پیش‌بینی و گمانه‌زنی در مسأله بسی دشوار بل ناشدنی می‌نماید. البته که سخن گفتن از مناسبات آتی ادیان فرع بر رواج دیانت و رونق دینداری است.

عوامل موثر در تکوین منظرها و نظریه‌های کیفیت مناسبات ادیان به دو گروه کلان: علل و عوامل، قابل طبقه‌بندی هستند. کما اینکه هر گروه نیز به دو دسته‌ی درون‌دینی و برون‌دینی تقسیم پذیرند، یعنی: هر یک از وضعیت «تعارض و تنازع» یا «تفاهم و تقارب» مبتنی بر علت‌های تاریخی اجتماعی ـ یا مستند با دلائل فلسفی کلامی بسیاری است.

گروهی از علل و دلائل، مویّد تداوم تنازع و واگرایی ادیان است، و متفکرانی که در عالم مسیحیت و اسلام، گفت‌وگوهای دینی را ناممکن یا نامطلوب، یا نامفید می‌انگارند برای توجیه مخالفت خود، به برخی از همین موارد استناد می‌جویند.

از باب نمونه در توجیه گمانه‌ی واگرایی می‌توان علل و دلائل زیر را طرح کرد:

۱ـ شبکه‌ی اطلاع رسانی و امکانات تماس و رویارویی بین مکاتب و مناظر، به نحو متزایدی در حال گسترش است و این امکان، مناظرات و مشاجرات کلامی دینی را نیز روزافزون افزایش خواهد داد، تشکیک در معتقدات و مقدسات هر دین، آتش کینه را میان پیروان آن شعله‌ور خواهد ساخت، بدین ترتیب تعارض و تضاد بین ادیان، بیش از پیش تشدید و توسعه خواهد یافت.

۲ـ ساختار قدرت در جهان بطور روزافزون پیچیده و پیچیده‌تر می‌گردد، ارباب سیاست از هر چیزی برای ارتقاء اقتدار خود و در هم شکستن رقبایشان استفاده می‌کنند و دین (چون همیشه) از ابزارهای مناسب و کارساز کسب قدرت قلمداد می‌شود، سیاستمداران از ترفند تشدید اختلافات مذهبی برای توسعه‌ی سلطه و سیطره‌ی خود سود خواهند جست و هرگز اجازه‌ی همزیستی مسالمت‌آمیز را به اصحاب و اتباع ادیان نخواهند داد.

۳ـ برخی سران ملل و نحل نیز تهی از شائیه‌ی قدرت‌طلبی و خودخواهی نیستند، ارباب مذاهب حیات خویش را در تداوم و تشدید اختلاف جستجو می‌کنند، منشاء پیدایش برخی دینواره‌ها و ظهور برخی انشعابات در ادیان در طول تاریخ نیز، منفعت‌طلبی‌ها و طمع‌ورزیهای کسان و گروههای شناخته و ناشناخته است، و این آفت هرگز از جامعه‌ی بشری رخت برنخواهد بست.

۴ـ جحد و لجاج در قبال حق، همیشه‌ی تاریخ از عوامل اصلی اشاعه‌ی باطل و تشدید و تداوم منازعات میان ملل و نحل، اقوام و جوامع بوده است، برغم ظهور انبیاء الهی و اقامه‌ی برهان و ارائه‌ی معجزه از سوی آنان، اکثریتی از مردمان، همچنان بر ظلمت و ضلالت اصرار ورزیده، دست به سینه‌ی دعوت مردان آسمانی می‌زدند، حضور عناصر ناصالح و غیرصادق در میان اصحاب دینواره‌ها و مسالک معنوی نیز که از پذیرش هر مطلب حقی سر باز زده، بر باورداشت‌ها و برداشت‌های نادرست خود تصلّب می‌ورزند مزید بر علت است، لهذا هرکس به هر آنچه معتقد است پای می‌فشرد و هرگز تقاربی میان ادیان اتفاق نمی‌افتد، بلکه به طور روزافزون مسالک و مذاهب از هم دور و دورتر خواهند شد.

۵ـ اکثری آدمیان گرفتار تقلید کورکورانه و تعصب متصلبانه‌اند، توده‌ی مردم دین خود را به مدد بصیرت و برهان برنگزیده‌اند تا در فرآیندی عقلانی، دین رقیب را تحمل یا احیاناً تقبل کنند تا جامعه‌ی بشری روزی بتواند به تعایش سلمی و تقارب دینی دست یابد، ادیان و عقاید به نحو وراثتی و سنتی از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌یابد و عقاید و عادات، همچون پاره‌یی از هویت فردی و جمعی آدمیان است و تغییر آن نیز بخ سختی روی می‌دهد، حق‌ناشناسی‌ها، کژفهمی‌ها و عوامزدگی‌های رائج میان رهبران دینی نیز مزید بر علت فوق‌اند. لهذا صاحب هر نظر و نحله‌یی صواب و صحت را منحصر به مشرب خود دانسته بر بطلان و بیهودگی مقاب پای می‌فشرد.

۶ـ خاطرات تلخ و سوءتفاهمات تاریخی و سنتی میان ادیان، چون زخمهای مزمن و علاج‌ناپذیر، علت بزرگی برای سد مسیر همدلی و همزیستی ادیان به شمار می‌رود و عوامل علّی آنچنان تعیین‌کنند است که گاه دلائل و براهین نیز بوی علل می‌گیرند و می‌توان برخی دلائل را به علل تحویل کرد.

۷ـ تأثر فهم آدمی از تاریخ، وراثت، تربیت، محیط و جغرافیای زیستی، جامعه، منافع و مطامع فردی گروهی، سبب تفاوت فهمهای آدمیان می‌گردد و ناخواسته و ناخودآگاه موجب تکثر ملل و نحل و تشدید اختلافات و منازعات دینی می‌شود و این آفت نیز از موانع همیشگی همدلی و همگرایی ادیان است.

۸ـ فارغ از دغدغه‌ی حق و باطل، تفاوت‌های اساسی موجود در آموزه‌های ادیان، اجازه‌ی تلاقی و تقارب میان رهبران و پیروان ادیان مختلف را نمی‌هد و تفاوتها در آموزه‌ها به حدی است که زمینه‌ی هیچگونه مشابهت بین ادیان و مشارکت میان متدینان باقی نمی‌ماند، گوهر ادیان را اگر حتا «باور به امر قدسی» بیانگاریم، تفاوت در تلقی از امر قدسی در ادیان، شباهت و قرابت را تا حد اشتراک لفظی فرو می‌کاهد، گذشته از آنکه در اصلی‌ترین عناصر عقیدتی، میان ادیان بزرگ همتبار مانند «مسأله‌ی مبدأ» حتا نقطه‌ی توافقی به چشم نمی‌خورد، «یهوه» یهود، «الله» اسلام و «اقانیم ثلاثه‌ی» مسیحی هرگز کنار هم نخواهند نشست.

۹ـ ادیان و فرهنگها قیاس‌ناپذیرند، یگانه‌سازی و همسان‌انگاری آنها ممکن و مطلوب نیست، هر دینی برای دفاع از حقانیت خود دلائلی اقامه می‌کند و ادلّه‌ی ادیان متکافی و همتوان هستند؛ در طول تاریخ هیچ یک از ادیان نتوانسته ـ و پس از این نیز نخواهد توانست، دیگری از میدان بدرکند و نزاع دینی همزاد ازلی و همزیست ابدی بشر است، آرمان تعادل و تعامل ادیان آرزویی کودکانه و ساده‌لوحانه است.

۱۰ـ عقیده به حقانیت دین خاص به معنی باطل‌انگاری دیگر ادیان است، هر دینی خود را حق مطلق و ناسخ دیگر دینها می‌داند، همه‌ی ادیان برای خویش رسالتی جاودانه و جهانی قائل‌اند، و حق با باطل برابر نمی‌نشیند و آن دو هرگز با هم سازگار نمی‌افتند، اصحاب حق، خود را محق و مکلف می‌داند از هر طریق ممکن، باطل را ابطال و باطل پیمایان را هدایت کنند و همین نکته موجه‌ترین علت و دلیل بناء و بقاء منازعات پس از این نیز خواهد بود.

در قبال نکات بالا، می‌توان علل و دلائل متعددی را به نفع منظر احتمال یا ضرورت تقارب ادیان و تعامل دینداران ارائه و اقامه کرد، از جمله:

۱ـ بر اثر توسعه‌ی شبکه‌ی اطلاع‌رسانی و ارتباطات، جهان به طور روزافزون کوچک و کوچک‌تر می‌شود، تا آنجا که اعضاء «خانواده‌ی آدم» که بر اثر پراکندگی جغرافیایی، زبانی، نژادی، عقیدتی، از هم دور و بیگانه شده بودند، دوباره زیر یک سقف (سقف نامرئی امواج) گرد آمده بر سر یک سفره (سفره‌ی حکمت و معرفت مشترک) خواهند نشست، همخانگی دوباره‌ی فرزندان آدم، مایه‌ی همدمی آنان شده، همدمی آنان نیز موجب همدلی‌شان خواهد گردید و در نهایت بر اثر فروریختن مرزهای ابهام و کنار رفتن پرده‌های افترائات نسبت به تعالیم حقه‌ی الهی، سیمای حقیقت آشکارتر شده، زمینه‌ی پذیرش حقایق برتر از سوی اقوام و ملل گوناگون و پیدایش نوعی الهیات شامل و مقبول، در مقیاس جهانی فراهم خواهد شد.

۲ـ کما اینکه ممکن است بر اثر رشد عقلانی و ارتقاء فکری و افزایش ذکاوت آدمیان، نیک فهمی و درست اندیشی به جای کژفهمی بنشیند و تقارب افق بینش بنی‌آدم، او را بسوی پذیرش الهیات حقیقی نفس‌الامری سوق دهد.

در گذشته‌ی تاریخ، آدمیان دجار جحد و عناد، و جهل و لجاج بوده‌اند اما اینک سیر حیات بشر و مناسبات انسانی به سمت جایگزینی «تعقّل و تأمّل» به جای «تعصّب و تحکّم» است، دور سلاح و سپر سپری شده و اینک نوبت ذهن و زبان فرا رسیده است، عهد جنگ و جدل طی شده و روزگار نطق و منطق فرا آمده است، هر آنکو از فکری برتر و منطقی قوی‌تر برخوردار باشد گوی سبق از رقیبان خواهد ربود.

۳ـ امروز دموکراسی به مثابه برترین دست‌آورد اجتماعی حیات انسان و بزرگ‌ترین آرمان مشترک آدمیان قلمداد می‌شود، بشریت (احتمالاً) خواه ناخواه بسوی استقرار نظامی دموکراتیک در مقیاس جهانی پیش می‌رود، لازمه‌ی تحقق چنین آرمانی به رسمیت شناختن فرهنگها و دین‌های گونه‌گون و ارتقاء سطح تحمل عقائد مختلف حتا متضاد است، لهذا بشر در آینده راهی جز تفاهم و تسامح پیش روی ندارد.

۴ـ هر چند ادیان هر یک حاوی آموزه‌های متنافی و ناسازگار با آموزه‌های دیگری است اما گزاره‌ها و آموزه‌های مشترک و مشابه در آنها (به ویژه ادیان ابراهیمی) کم نیست، کما اینکه تفاوت میان فرق منشعب از شرایع نیز بسیار است اما فِرَق یک دین هنگامی که خود را با تبعه‌ی دین دیگر قیاس می‌کنند خود را نزدیک به هم و در یک جبهه احساس می‌کنند، اصحاب و اتباع ادیان نیز می‌توانند و باید، در قبال ملحدان و بی‌خدایان خود را اعضاء یک خانواده بیانگارند.

۵ـ هر چند احتمال دارد تحقق قاعده‌ی سیاسی «اختلاف بیانداز حکومت کن» همچون گذشته شانس بیشتری داشته باشد، اما به تعبیر زبانزد (ضرب‌المثل) ایرانی، گاه «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد» (اگر زدودن تنوع فرهنگی خیر انگاشته شود) ای بسا قطب‌ها و قدرتهای سیاسی برای یکپارچه‌سازی قلمرو سلطه‌ی خود در آینده سعی کنند ادیان را به یکپارچگی یا همزیستی سوق دهند، چنانکه احتمال می‌رود از رهگذر غلبه‌ی دین و فرهنگ خاصی که مورد حمایت و رضایت قطب‌های قدرت است دیگر ادیان و فرهنگ‌ها منتفی یا منزوی شوند، و امروز دانش و فن‌آوری ارتباطاتی مدرن در قبضه‌ی قدرتمندان است و کم و بیش نیز در این راستا مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد.

در هر حال: چنانکه اشارت رفت به دلیل فراوانی علل و عوامل موثر در مسأله، تشخیص (تا چه رسد به تدبیر) فرآیند و برآیند مناسبات آتی ادیان و تمدنها دشوار می‌نماید اما فارغ از صحت و صواب علل و دلائل مؤیّد دو منظر که برخی از آنها برشمرده شد، می‌توان توصیه‌هایی را به مثابه آرزوهای انسانی پیش روی اصحاب و اتباع ادیان ـ به‌ویژه ادیان ابراهیمی که از مشترکات بیشتری برخوردارند ـ نهاد.

هر چند «وحدت دین» تنها به اراده‌ی الهی ممکن است اما «اتحاد ادیان» می‌تواند با عزم جدی دینداران صورت تحقق پذیرد، امروز دهها عامل و انگیزه، ما دینداران را به «تفاهم و تعامل دینی» فرا می‌خواند که به اقتضاء ضرورت رعایت محدودیت مجال مقال، در پایان تنها به برخی از آنها اشاره می‌کنم و تفصیل سخن را به فرصتی فراخ و فرخور وامی‌نهم.

بایستگی رونق بخشیدن به دینداری (به طور عام)، و در هم شکستن هجمه‌ی وسیع الحاد به دیانت و خداگروی،

و نیز لزوم پیش‌گیری از جنگهای خانمان بلکه جهان‌برانداز و تحکیم وحدت بشری،

و همچنین ضرورت رفع بحرانها و معضلات بشریت‌سوزی چونان: بحران معنویت و اخلاق، بحران زیست بوم و تریب طبیعت، بحران فقدان امنیت و بهداشت روانی، بحران بدبینی به حیات و هستی و آینده‌ی جهان، معضل بی‌عدالتی در روابط بین‌المللی و . . .

و هکذا بایستگی ترمیم گسست سنت و مدرنیته (به نظر من دین می‌تواند با کنار هم نشاندن گزیده‌ی منطقی آموزه‌های سنتی و گزیده‌ی معتدل دست‌آوردهای مدرنیسم، آشتی‌دهنده‌ی این دو عهد عمده حیات بشری باشد)

و بالاخره ضرورت‌های الهی و انسانی بسیار دیگر، همدمی و همدلی، همگامی و همراهی اهل ایمان و اصحاب ادیان را فرض و لازم می‌سازد، البته این آرمان بزرگ اراده و عزم جهانی خیرخواهان، برنامه و سازکارهای درخور و فراخور خود را طلب می‌کند.

استعدادها و استطاعت‌ها بسیار و ابزارها و شیوه‌های فراوانی برای تقریب نظری ادیان و توحید عملی جبهه‌ی دینداران وجود دارد و از آن جمله است: مراوده و محاوره‌ی اندیشمندان دینی برای تبادل تجارب و یافته‌ها و رفع ابهامات و دفع اتهامات شایع میان ادیان علیه همدیگر.

به نظر ما طریق مدارات، منحصر در تشکیک در حقانیت مجموعه‌ی ادیان (پلورالیسم دینی) و ترویج نسبیت و شکاکیت (پلورالیسم معرفت‌شناختی) نیست، و حتی حق مطلق انگاشتن دینی خاص به معنی باطل مطلق دانستن سایر ادیان نیست، و نیز مقوله‌ی «نجات» جدای از مسأله‌ی «هدایت» است، نجات در سایه‌ی «رحمت واسعه‌ی الهی» تحقق یافتنی است، علاوه بر آنکه وجود اشتراک بسیار در تعالیم ادیان، نشانه‌ی نوعی یگانگی در مبادی آنها (که به نظر ما عقل و وحی است) می‌باشد، وانگهی مسأله‌ی تحاور و تعامل اصحاب ادیان ملازم با تعیین و تأیید میزان حقانیت دینهای طرف گفت‌وگو و همگام نیست، آنچه مسلم است این است که: ادیان به هم نزدیک‌تر از مکاتب الحادی و بشری‌اند، و سرنوشت دینداران (بیش از دیگر جوامع انسانی) با هم گره خورده است.


۱ـ فرض نسبتهای گوناگون فرع بر پذیرش کلیت و ماهیت عینی برای تمدنهاست، اگر کسی منکر کلیت و ماهیت برای تمدنها باشد (چنانکه برخی بر این باورند) مسأله، منتفی به انتفاء موضوع خواهد شد.

نماد سیطره مجاز در ساحت هویت تاریخ

افمن یمشی مکباً علی وجهه اهدی امن یمشی سویاً علی صراط مستقیم (الملک: ۲۲)

اولاً از تدبیر و تلاش دوستان جوان دغدغه مند و دردپیمان که با انگیزه مندی و اندیشه پیمائیشان این نشست را برگزار کرده اند سپاسگزارم. و به طور مضاعف از اساتیدی که در این نشست حضور یافته اند و افاضه خواهند فرمود، تشکر می کنم. ثانیاً هرچند موضع من نسبت به دکتر نصر موضعی نقادانه است اما نقد کسی، گفتمانی یا گروهی، البته به معنای نفی مثبتات آن کس، گروه یا گفتمان و رد کلی و مطلق آن جریان، فکر و شخصیت نخواهد بود. نصر دارای شخصیت چند ضلعی است و به همین جهت داوری راجع به او سهل نیست. ثالثاً تئوریی که من در چارچوب آن نصر را نقد خواهم کرد، عبارت است از نظریه ای که من از آن به نظریه سیطره مجاز تعبیر می کنم. اینک توضیح تئوری: مراد من از سیطره مجاز این است که روزگار ما روزگار حیات باژگونه بشر است. عهد، عهد پنهان شدن حقیقت زیر لایه ها و نمایه های مجاز است. عهد ما عهد حقیقت نمایی و حقیقت انگاری مجازهاست، و وجه مجازی، در همه عرصات حیات آدمی، خویش را بر وجه حقیقی حیات انسان معاصر تحمیل کرده است. این خصلت، به طور تام و تمام، در حیات عهد مدرن و پسامدرن که دو دوره تاریخی و هویتی دیار غرب و فرنگستان می باشد، معنی دار است. فلسفه در قبال سفسطه برای تقابل با نسبیت و شکاکیت و نیست انگاری، پدید آمد؛ فلسفه و سفسطه، نسبیت و شکاکیت رقیبان هم اند. رسالت فلسفه مقابله با سفسطه بوده است، اما اکنون بر اکثر فلسفه های معاصر رویکرد نسبیت گرایانه و شکاکانه سیطره پیدا کرده، در حقیقت اینجا فلسفه مجازی شده است. روزگاری معرفت، عبارت بود از مطابقت صور ذهنی با واقع و نفس الامر خارجی. امروز غالب مکتب ها و نظریه های معرفت شناختی، نسبی انگارند و یا به واقع مندی عالم باور ندارند، یا عالم واقع مند را قابل کشف نمی دانند. یا واقع مکشوف را قابل تشخیص نمی انگارند. اما در عین حال چنین معرفتی معرفت نامیده می شوند. آدمی اسیر “من های” مجازی، لایه لایه و تودرتوی بی شماری است. من هستانی انسان و من انسانی بشر دیگرگون شده است. اومانیزم یعنی “خویش خداانگاری”. این یعنی انسان نیست. اکنون “من تاریخی مجازی”، یکایک ما را احاطه کرده است. “من ملی مجازی” ما را احاطه کرده است. حتی “من جنسی مجازی” اقشاری از جوامع غربی و گاه نقاط دیگر جهان را که متأثر از فرهنگ فرنگ اند را سخت اسیر خویش ساخته است. من هستانی و حقیقی و نفس الامری انسان گم شده است. انسان شخصیت و جایگاه خود را در هستی گم کرده است و لهذا انسان معاصر با یک من مجازی زندگی می کند. دوره های تاریخی سه گانه سنت، مدرنیته و پسا مدرن اگر در حیات انسان غربی صادق باشد، بر حیات انسان غیر غربی ربط و انطباقی ندارد. انسان غیرغربی در نقاط دیگر جهان که دم از چنین ادوار و عهدهایی می زند، در واقع با یک من تاریخی مصنوعی زندگی می کند. مثلاً نزاع بین سنت و تجدد بسیار جدی بین گروهها و گفتمانهای فکری جامعه ما جاری است؛ نقد مدرنیته، دفاع از سنت و سنت گرایی، دفاع از مدرنیته و دفاع از سنت یا فرا تجدد؛ نقد پسامدرن، دفاع از مدرنیته، با گرمی تمام در جریان است، شاهد ژست های مدرنیستی و پسامدرنیستی از سوی کسان و گروههای گونه گونی هستیم!! یکی خود را متعلق به پست مدرن می داند، از آن دفاع می کند، دیگری خود را جانبدار مدرنیزم می نامد!! آن یکی از سنت دفاع می کند و از سنت گرایی دم می زند!! این در حالی است که اصولاً ادوار و دوره های سنت و مدرنیته و پسامدرن ربطی به هویت تاریخی ما ندارد. این همه، ذاتاً و اصالتاً غربی اند و زادگاه و زیستگاه این ادوار فرنگستان است. روشنفکر جهان سومی به عنوان روشنفکر درجه دو و مقلد، چه شاخه ی سنت گرای آن و چه شاخه ی تجدد گرا هر دو به جای آنکه به تاریخ خود بیندیشند و در جایگاه تاریخ خود بزیند در چنبره ی “خویش دیگر انگاری” مفرطی افتاده اند و دارند با هم می جنگند و در سیطره ی یک احساس کاذب و هویت مجازی، رجز می خوانند که “من آنم که رستم بود پهلوان” !! اینکه من چنینم و آن چنان است. من ملی غالب ملل جهان سومی و حتا ملت های توسعه یافته شرقی و جنوبی، من مشوش بلکه من مجازی و کاذب است، انسان در گردونه ماشینیزم به ماشین بدل شده است. انسان نیست، خود نیست، دیگر است. فمینیزم افراطی از نمودهای بارز سیطره ی مجاز است. زن مدافع فمینیسم افراطی، دچار “خویش مردانگاری” است، خویش را مرد می انگارد و شخصیت و هویت خویش را در مرد انگاشته شدن خویش می پندارد!! او تصور می کند اگر مرد باشد، انسان است و غیر مستقیم زنانیت خویش را، تحقیر می کند و هر نقش زنانه ای را تحقیر و تصغیر می کند و در حقیقت خود را نفی می کند. اگر نقش های مردانه را به او بدهند، صفات مردانه به او نسبت بدهند بیشتر خرسند است تا نقش های زنانه اش دهند و صفات زنانه را به او نسبت کنند!! این، نوعی خویش دیگر انگاری جنسی است و نوعی زیستن در یک هویت مجازی است؛ این دست هویت های مصنوعی و “من های مجازی”در روزگار ما بی شمار است.

از فلسفه تا معرفت شناسی و از دین تا معنویت، از زیبایی شناسی تا هنر، از روابط تا معاملات و بیع و شراء، همه و همه عرصه ی سیطره ی مجاز است. روزگاری هنر با زیبایی شناسی پیوند خورده بود، اما امروز شما به یک نمایشگاه آثار هنری که مراجعه می کنید، با مجموعه ای از اشکال و اشیاء بی هیأت و هویت، مبهم و مجهول مواجه می شوید که چیزی از زیبایی و ظرافت را در آنها مشاهده نمی کنید. حتی از خالق اثر سؤال می کنید که مفهوم این مجسمه یا نقاشی یا این نماد و این احجام و اشکال، چیست؟ می گوید من نمی دانم. شما می توانید خودتان هر طور خواستید تفسیر کنید!! معنویت روزگار ما به جای اینکه آدمی را به عالم بالا و برون پیوند بزند به دنیا و درون باز می گرداند، معنویت اومانیستی!! معنویت به جای اینکه انسان را از زمین رها کند، به زمین می چسباند. امروز پاره ای حیل روانشناختی، تا شعبده بازی، خرافه و اسطوره، تا پاره ای ورزش ها و روان گردانی ها، کهنه پرستی ها تا گزافه گویی ها، معنویت و عرفان نامیده می شود. با این مثالها صرفاً خواستم تئوری سیطره ی مجاز را توضیح دهم؛ مبنای نگاه نقدآمیز من به دکتر نصر این نظریه است. عهد سنت و مدرنیته و پسا مدرن مربوط به اقوام و اقالیمی دیگر است. ما ایرانیان سنت را تجربه کرده ایم، نه مدرنیته را، تا چه رسد به پسامدرن! و هرگز آنها را تجربه نخواهیم کرد.

تعمیم این ادوار و عهود بر همه ی اقالیم و اقوام تحت تأثیر نوعی نگاه اصالت تاریخی و یک نوع ذهنیت جبر تاریخی صورت می بندد، مارکسیست ها روزگاری اطلس انقلاب پرولتاریای همه جهان را مشخص کرده بودند!! برای همه بشریت هم کمون اولیه قائل بودند و ادوار قالب بندی شده و جهان شمولی را تصویر کرده بودند و بر اساس آن نیز تاریخ و ترتیب وقوع انقلابات مناطق و کشورها را مشخص می کردند؛ در انگلستان کی انقلاب کمونیستی رخ خواهد داد، در فرانسه چه وقت. در آلمان چه زمانی! در این ترتیب تاریخی زنجیره ی انقلاب جایگاهی مثلاً برای چین یا حتی روسیه ندیده بودند. یک دفعه انقلاب در ۱۹۱۹ از روسیه روی داد! و هیچ وقت نیز در انگلستان رایحه مارکسیسم و سوسیالیسم هم شنیده نشد. آنان می گفتند: همه ملل و دول مجبورند در دالان تاریخی که برای جهان ساخته بودند حرکت کنند!! اکنون نیز جریان های فکری اطلس تاریخی جدیدی رسم کرده اند به نام سنت، مدرنیته و پسامدرن. همانگونه که لیبرالسم و مارکسیسم دو سپاه در یک جبهه بودند، جبهه ی سکولاریته؛ دو خرده گفتمان از یک بستر فرهنگی برخاسته بودند؛ نزاع بین لیبرالیسم و مارکسیسم نزاع خانوادگی بود. مارکسیسم یک پدیده شرقی نبود، مارکسیسم یک ولیده ی غربی بود؛ تقسیم جهان به بلوک شرق و غرب تقسیم غرب به مشرق غرب و مغرب غرب بود. به تعبیر استاد علامه شهید مطهری، لیبرالیسم و مارکسیسم دو تیغه یک قیچی بودند. در یکجا به هم پیوند می خوردند و در فرایند تعامل تاریخی و بسا تبانی شده، عهده دار یک رسالت بودند! و زمانی که عمر مصرفی مارکسیسم منقضی شد دامن بنا و بساط مارکسیسم را برچیدند. انسان احساس می کند اراده واحد و مشترکی پشت این دو جریان بوده است و آن گاه که از آن احساس بی نیازی کرد، یا آن را دیگر زیانباردید، یا رقیب واقعی و جدی چون بیداری اسلامی را پیش روی دید، آنگاه مارکسیسم را در بلوک غربی و در منطقه تحت سیطره به سادگی آب خوردن برچید! به نظر من، نسبت سنت و مدرنیته و پسامدرن نیز چنین نسبتی است؛ همگی از مساوی تاریخ تیره ی فرنگند، سنت و تجدد و پساتجدد، وجوه یک وجود، و اطراف یک طیف تاریخی اند. سنت یک پدیده شرقی نیست، همان طور که تجدد یک پدیده شرقی نیست.

سنت را نباید با دیانت در آمیخت و یکسان انگاشت، چنین نیست. مدرنیته به همان اقالیم و اقوامی تعلق دارد که پسامدرن؛ تجدد تداوم سنت و فراتجدد نیز تسلسل طبیعی تجدد است. زادگاه و زیستگاه همه ی آنها همان غرب است؛ و به تصنع و تحکم نمی توان ادوار تاریخی اقالیم را جابجا کرد. تاریخ چندان در اختیار ما نیست. من نمی خواهم نقش تاریخ ساز اراده بشری را انکار کنم که سخت به قاعده مندی توام انعطاف پذیر تاریخ معتقدم و سخت به عزم و اراده آدمی به مثابه خلیفه خدا ایمان داریم. آدمی می تواند تاریخ را تغییر بدهد اما نمی تواند تاریخ واقع شده در جایی را به جائی دیگر منتقل کند. نزاع سنت گرایان با مدرنیست ها یک نزاع خانوادگی است و طبعاً باید خانگی هم باشد. نزاع های مصنوعی و مجازی که در لبه های طیف سنت گرایی و مدرنیسم در نقاط دیگر جهان، جز زادبوم و زیست بوم تاریخی و طبیعی آن جریان دارد، یک زادبوم و زیست بوم تاریخی و طبیعی آن جریان دارد، یک نوع جریانها و حرکتهای تقلیدی است. اصولاً تقسیم حصری گفتمان ها و نزاع های فکری به سنت گرایی و مدرنیسم در همه جای جهان غلط و غیر منطقی است. شنیدید که بشر یا باید مدرن باشد یا سنت گرا. بسیار کسان، گروهها و گفتمان ها در جهان هستند که نه متجددند نه سنت گرا و لزوماً حمله به مدرنیته مستلزم دفاع از سنت گرایی نیست. سنت گریزی لزوماً ملازم تجدد نیست و جریانهای فکری و متفکران همه جای جهان مجبور نیستند یا مدرن باشند یا سنت گرا.

در دنیای اسلام و در شرق گفتمان های دیگری می تواند و می باید جریان داشته باشند و جریان دارند که نه از جنس جانبداران مدرنیسم باشند و نه هوادار سنت گرایی. و چرا باید ما همیشه در هاله و حاشیه باشیم؟ به نظر من دکتر نصر دچار نوعی “خویش دیگر انگاری تاریخی” است؛ شخصیت و ذهنیت نصر در چارچوب تئوری سیطره ی مجاز قابل تحلیل است. او خود را ضد روشنفکر می انگارد، خویش را غرب ستیز می پندارد؛ اما دچارهمان تحیر تاریخی و هویت گم کردگی است که متجددان مبتلایند! خود او هم در پیشگفتار “معرفت و امر قدسی” اذعان می دارد که: با انتقاد از آنچه از چشم انداز سنتی، خطای محض و آشکار محسوب می شود، می کوشیم که از سنت طلایی غرب دفاع کرده و بار دیگر حکمت خالده ای را احیا نماییم که هم جاودان و هم جهانی است!

آیا معنی این سخن آن است که وی می خواهد بار دیگر سنت طلایی غرب را در سراسر جهان احیا و بر همه ی اقالیم مستولی سازد؟ او هویت تاریخی خودش را گم کرده است، او در بستر تاریخی دیگری جز بستر و بسیط تاریخی شرقی و ایرانی زندگی می کند. اسلام نصر، اسلام تاریخ، و حکمت او حکمت موزه است، عرفان او عرفان صوفیانه و تمدن موصوف او تمدن موزه است.

عموم شرق شناسان به حکمت و معنویت و تمدن و هنر و معماری به مثابه اشیاء موزه ای متعلق به تاریخ معتقدند و بسی آن را می ستایند و بسیار تعظیم می کنند! حکمتی این چنین که حکومت های متفرعن متکبر بومی و جهانی را نمی هراساند و نمی ترساند به کار همان فراعنه می آید!

اسلام بی حماسه، اسلام منهای عدالت و آزادی، اسلام بی خطر و ذن بودیسم وار. معنویت صوفیانه، دین شعرگونه و دینداری شاعرانه، اسلام محمدی و علوی نیست. خطا نکنیم، نلغزیم، دقیق تر بیندیشیم، معنویتی که نصر آن را ترویج می کند معنویت عقیم و خنثی است. آن هم خنثی مشکله!

تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون

کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد!

آقای نصر به اصطلاح ایرانی با آقای کربن فرانسوی هیچ تفاوتی نمی کند. کربن سرانجام نتوانست نه شیعه باشد و نه مسیحی بماند. می گفت من شیعه پروتستانم! البته او به عنوان یک فرنگی هم موافق طبیعت تاریخی خویش می زیست؛ ظاهراً خدماتی نیز به ساحت حکمت اسلامی کرد: اما ترویج باطن گرایی دلخوش کننده، معنویت آرامش بخش، شاید پناهگاه روانی خوبی برای غربیان اسیر مساوی مدرنیته تلقی شود؛ همین و بس. آقای نصر می گوید که مدرن ها نمی توانند متون مقدس را بفهمند. معنویت و حکمت خالده را درک کنند، به نظر ما شوان و گنون و کربن هم نمی توانند اسلام محمدی و علوی را فهم کنند. ما نیز نمی توانیم و نباید شوان و گنون باشیم. این نکته به معنی انکار جهات و جنبه های مثبت شخصیت و خدمات امثال رنه گنون و کربن نیست؛ سنت گرایی در بستر فرهنگی و تاریخی طبیعی خود که غرب است، بسا بتواند برای مردم آن دیار تجدد زده، کما بیش سودمند افتد، اما برای ما هرگز. و هر چند با سنت گرایی، غرب مستغرق مساوی مدرنیسم را نیز نجات نخواهد داد و اصول سنت گرایی قابل احیا نیست؛ ارجاع سنت چیزی چون اعاده ی معدوم است. وانگهی، خود سنت دچار قرائت های بی شمار است، سنت با کدام قرائت مدعی و مطلوب آقای نصر است؟ همه می دانند سنت مورد نظر و نگارش دکتر نصر چه مایه با آن چه شوان بدان می خواند تفاوت و تهافت دارد!

سنت و حکمت خالده ی جناب نصر تنیده در ادعای وحدت متعالی ادیان، و ادیان مشتمل بر بودیسم بی خدا و نبوت و بی معاد و تناسخ شعار؛ دینواره های ابتدایی شرک آلوده، همچنین دین های تثلیثی و ثنوی و توحیدی رائج، و حکمت خالده ی ‌‍‍‌پیوسته با تکثرگرایی دینی، چه مایه و میزان قابل دفاع است؟ آیا این صُوَر متکثر متعارض می توانند صورتهای حقیقت واحدی باشند؟ نیز سنت گرایی سخت کیش و ارتدکسی با رواانگاری و گفت و گو مداری مورد ادعای ایشان چسان قابل جمع است؟ آیا شعار گفت و گو، تسامح و تساهل، می تواند بر بالای سخت کیشی چالاک افتد؟

اگر سنت گرایی و معنویت مورد علاقه و عقیده ی آقای نصر معنویتی زایا و پویا، رهایی بخش و زنده می بود، اول یا دست کم باید خود او را نجات می داد. می گویند: شیخ مرشدی مدعی بود که هر جا که هست مراقب همه ی مریدان خویش است و آنها را از خطا و خطر می رهاند، و مریدان نیز بدین ادعا بسیار پشتگرم و دلگرم بودند، یکی از مریدانش زن زیرکی داشت. گفت روزی این مرشدتان را میهمان کن تا از او پذیرایی کنیم. بنا به دعوت، شیخ مرشد روزی به منزل مرید آمد و وقتی سفره را باز کردند، زن زیرک غذاها را آورد و روی برنج همه یک تکه مرغ گذاشت اما مرغ سهم شیخ را زیر برنجش پنهان کرد. از قضا شیخ شیاد در همین آن یک مرتبه، سراسیمه و به سرعت ناگهانی پاهایش را باز کرد و جمع کرد! مرید پرسید: چه شد؟ گفت: هیچ، یکی از مریدانم در ساحل دریای احمر پایش لغزید و در آب افتاد و داشت غرق می شد، من پایم را دراز کردم و نجاتش دادم!! پس از این نمایش تا نگاه شیخ به بشقاب های پیش روی افراد افتاد و دید روی برنج همه تکه مرغی هست اما ظرف او فاقد مرغ است، اخم هایش در هم رفت و پس از لحظه ای درنگ با غرور تمام داد زد که چرا تبعیض؟! چرا برای من مرغ نگذاشتید؟ تا اینکه خانم آمد و گفت با قاشق برنج ها را کنار بزنید مرغ هویدا می شود! با این کار به همسرش فهماند که کسی که زیر یک انگشت برنج جلوی چشمش، ران مرغ را نمی تواند دید چطور آن سوی عالم با دراز کردن پای مریدش را از غرقه نجات می دهد؟ به هر حال اگر از معنویت و ملکوت آقای دکتر نصر کاری ساخته بود، نخست و دست کم آنقدر به خود بصیرت می داد که این همه در عمرش دچار لغزش های شگرف و شگفت نشود، معنویت ادعایی که اینقدر بصیرت به مدعی او نداده که در روزگار بی رمقی و بی رونقی مطابق و در شرف سقوط استبداد که پیرزال پشت کوه هم فروپاشی دیکتاتوری را لمس می کرد، او پست ترین پست سیاسی در آن رژیم را به عهده گرفت! و پس از سقوط دیکتاتوری نیز دست از دامن دیکتاتور نکشید؛ سپس و همچنان در سایه سار استکبار سفاک جهانی و چونان مشاوری امین، گاه او را یاری کرد. معنویت و حکمت هم پاله و پیاله ی سلطنت و سلطه، عقیم و عاق، نمی تواند بشریت را به سوی رهایی و رسایی، شکوه و شکوفایی، آزادی و آزادگی رهنمود شود.

ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند


* نوشتار حاضر متن سخنرانی علی اکبر رشاد، در همایش نقد و بررسی اندیشه های دکتر سید حسین نصر می باشد که در تاریخ ۱۵/۲/۱۳۸۷ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ایراد شد. لازم به ذکر است که همایش مذکور با همکاری کانون اندیشه جوان و انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه تهران به مدت دو روز در تاریخ های ۱۵ و ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار گردید.

پیام غدیر

واقعه غدیر و خطابه‏اى که پیامبر گرامى اسلام در آن روز بر آن گروه عظیم از مسلمانان، القا فرمود، بتواتر نقل گردیده; بلکه کثرت طرق و اسناد آن روایت چند برابر حد تواتر است و با گذشت چندین قرن هنوز قطعى بوده و تردید را به حریم آن راهى نیست و به گفته ضیاء الدین مقبلى، دانشمند سنى مذهب: اگر حدیث غدیر، مسلم نباشد، هیچ امر مسلمى در اسلام وجود ندارد.

در میان اهل سنت، صدها دانشمند و مورخ و حافظ حدیث و مفسر قرآن و متکلم و حتى ادیب و لغوى، حدیث غدیر را روایت کرده و در کتب خود نوشته‏اند. از دانشمندان و مؤلفان متقدم، تا آنجا که تحقیق و تفحص شده، بیست و شش مجلد کتاب، درباره همین مساله باقى مانده است و از آن جمله: کتاب «الولایه‏» تالیف مورخ شهیر و مفسر نامدار سنى مذهب، محمد بن جریر طبرى (متوفى ۳۱۰ق) که ظاهرا نخستین دانشمندى است که در این موضوع، کتابى مستقل تدوین کرده و در آن به هفتاد و پنج طریق، حدیث غدیر را روایت نموده است و به نقل کتاب «معجم الادباء تالیف حموى، ج ۱۸، ص ۸۰» نامبرده کتابى دیگر نیز به نام «فضائل على بن ابى طالب‏» نگاشته است.

تاب «الولایه فى طرق حدیث الغدیر» تالیف حافظ، ابن عقده همدانى (متوفى‏۳۳۳ق) که حدیث مزبور را با یکصد و پنج طریق نقل کرده است.

کتاب «طریق حدیث الغدیر» تالیف ابوطالب، عبدالله بن احمد بن زید انبارى (متوفى‏۳۵۶ق).

کتاب ابوبکر محمد بن عمرو بن محمد تمیمى بغدادى، معروف به «جعابى‏» (متوفى ۳۵۵ق). با یکصد و بیست و پنج طریق.

علاوه بر اینها کتب و تالیفات بسیارى وسیله دانشمندان شیعه در این زمینه نگارش یافته و از آن جمله است کتاب بسیار ارجمند «عبقات الانوار» شامل بیست جلد که دوازده جلد آن، وسیله دانشمند، مورخ و محقق نامدار، «میرحامد حسین هندى‏» تالیف گردیده و هشت جلد دیگر، تالیف و تکمیل فرزند برومند و عالم اوست.

کتاب قیم «الغدیر» در بیست مجلد، تالیف آیه الله علامه، شیخ عبدالحسین امینى، قدس‏سره، که بحق مى‏توان آن را دائره‏المعارف شیعه در موضوع تاریخ اسلام و ولایت علوى دانست. و در همین سده و همین روزگار نیز از محققان و محدثان و مؤلفان اهل سنت‏به ذکر حدیث غدیر و ثبت آن پرداخته‏اند و از جمله: احمد زینى دحلان مکب شافعى در کتاب «الفتوحات الاسلامیه‏» شیخ یوسف بنهانى بیروتى در کتاب «اشرف المؤید» سید مؤمن شبلنجى مصرى در کتاب «نور الابصار» شیخ محمد عبده در کتاب تفسیر «المنار» عبدالحمید آلوسى بغدادى در کتاب «نثر اللئالى‏» شیخ محمد، حبیب الله شنقیطى در کتاب «کفایه الطالب‏» دکتر احمد، فرید رفاعى در کتاب «تعلیقات معجم الادباء» استاد احمد، زکى مصرى در کتاب «تعلیقات الاغانى‏» استاد احمد، نسیم مصرى در کتاب «تعلیقات دیوان مهیار دیلمى‏» استاد محمد، محمود رافعى در کتاب «شرح الهاشمیات‏» حافظ، ناصر السنه حضرمى در کتاب «تشنیف الآذان‏» دکتر عمر فروخ در کتاب «حکیم المعمره‏» همان طور که پیش از این اشاره شد حدیث غدیر در کتب مورخان تا یکصد و بیست و پنج طریق دارد که از میان آن راویان، اسامى اشخاص زیر را که همگى از مشاهیر صحابه پیامبر اسلامند، نمونه مى‏آوریم:

۱٫ ابوبکر بن ابى قحافه

۲٫ عمر بن الخطاب

۳٫ عثمان بن عفان

۴٫ طلحه بن عبدالله تمیمى

۵٫ زبیر بن عوام

۶٫ عباس بن عبدالمطلب

۷٫ اسامه بن زید بن حارثه

۸٫ انس بن مالک

۹٫ جابر بن عبدالله الانصارى

۱۰٫ سعد بن ابى وقاص

۱۱٫ عبدالرحمن بن عوف

۱۲٫ حسان بن ثابت

۱۳٫ سعد بن عباده

۱۴٫ ابو ایوب الانصارى

۱۵٫ عبدالله بن مسعود

۱۶٫ سلمان فارسى

۱۷٫ ابوذر غفارى

۱۸٫ عمار یاسر

۱۹٫ مقداد بن اسود

۲۰٫ سمره بن جندب

۲۱٫ سهل بن حنیف

۲۲٫ ابى بن کعب

۲۳٫ امیرالمؤمنین، على

و از بانوان

۲۴٫ اسماء بنت عمیس

۲۵٫ ام سلمه، همسر پیامبر

۲۶٫ عایشه، دختر ابوبکر

۲۷٫ ام هانى، بنت ابى طالب

۲۸٫ صدیقه طاهره، فاطمه زهرا، دختر رسول خدا، صلى‏الله‏علیه‏وآله.

حال که واقعه غدیر و پیام آن روز، از مهمترین وقایع تاریخ اسلام است و اکنون که بیش از یکصد میلیون مسلمان در جهان بر اساس فرمان حق و بر طبق وصیت لازم الاطاعه پیامبر خود اسلام و معارف و احکام دینى را از ناحیه نورانى على، امیر المؤمنین و ائمه طاهرین، صلوات الله علیهم اجمعین، تلقى مى‏کنند.

دریغ است که بسیارى از این پیروان راستین اسلام و تشیع ار خطاب عزا و پیام انسان ساز پیامبر خود در روز غدیر به قدر شایسته آگاه نباشند و یا سبب نا آشنایى با زبان تازى، ز درک و استفاده از آن محروم بمانند و بهمین جهت ترجمه فارسى آن گرامى بر طبق متن مروى در کتاب ارجمند «احتجاج طبرسى‏» دانشمند و محقق عظیم الشان قرن ششم هجرى که از مصادر معتبر کتب روایت است هب عمل آمد; هرچند که مرا آن مایه نبود که بتوانم آن بلاغت و جاذبه را که در آن متن شریف است تامین نمایم ولى آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگى باید چشید بسم الله الرحمن الرحیم ستایش خداوندى را که در یگانگى، والا و در بى همتایى، نزدیک و در اقتدار شکوهمند و در ارکان خود بسى بزرگ است. دانشش بر هر چیز احاطه دارد و آفریدگان همگى مقهور قدرت اویند. بزرگى که پیوسته بوده و ستوده‏اى که همیشه خواهد بود. آفریدگار آسمانهاى بلند و گستراننده گستره زمین است. فرمانرواى مطلق زمینها و آسمانهاست و به غایت، پاک و بى‏نهایت پاکیزه است. پروردگار فرشتگان و روح است و نسبت‏به هر آنچه آفریده کریم است و هرچه ساخته و پرداخته غرقه عطا و فضل اویند. هر دیده‏اى را مى‏بیند و هیچ دیده‏اى را توان دیدار او نیست…

در اجراى کیفر مجرمان، شتاب نمى‏کند و به عذابى که در خور آنند تعجیل، نمى‏نماید. به اسرار نهان و به سویداى سینه‏ها آگاه است و هیچ رازى از او پوشیده نیست و هیچ امر نهانى او را به اشتباه نمى‏افکند…

گواهى مى‏دهم: او خدایى است که هستى، آکنده قداست وى است و آغاز بى آغاز و انجام بى فرجام به نور او احاطه شده است. فرمانش بى مشورت مستشارى مجرا و نافذ است و قضا و تقدیرش بى مدد و انبازى بر کائنات حکومت دارد و در تدبیر امر خلقش هیچ نقص وبى نظمى نیست…

اعتراف مى‏کنم که بنده اویم و گواهى مى‏دهم که پرورنده و پروردگار من است و آنچه را که به من اعلام فرموده به مردم ابلاغ خواهم کرد. مباد که به سبب مسامحه در انجام وظیفه تبلیغ، کوبه عذاب حق بر من فرود آید. عذابى که هیچ قدرتى را توانایى دفع آن نباشد.

[آرى] نیست‏خدایى جز خداوند که دستورم داده و فرموده است که: «اگر در ابلاغ آنچه اینک بر تو فرو فرستاده‏ام کوتاهى کنى، در حقیقت‏به هیچ یک از وظایف رسالت و ابلاغ پیام من عمل نکرده‏اى.» و هم او – تبارک و تعالى – حفظ و نگهدارى مرا در برابر مخالفان تعهد و تضمین کرده و او مرا کفایت کننده‏اى بزرگوار است. و اینک این است آن پیام که بر من نازل فرموده: بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس. اى مردم! من در ابلاغ آنچه که حق بر من فرو فرستاده است، کوتاهى نکرده‏ام و هم اکنون سبب نزول آن آیه را برایتان باز خواهم گفت: فرشته وحى خدا – جبرئیل، علیه‏السلام – سه بار بر من فرو آمد و از سوى حق تعالى، پروردگارم، فرمان داد تا در این مکان بپاخیزم و سپید و سیاه مردم را رسما آگاهى دهم; که على بن ابیطالب، برادر و وصى و خلیفه و جانشین من و امام پس از من است که نسبتش به من همان نسبت است که هارون به موسى داشت، با این تفاوت که رسالت‏به من خاتمه یافته است و بعد از خداوند و رسولش، على، ولى و صاحب اختیار شماست و پیش از این هم خداوند در آیه‏اى دیگر از قرآن چنین فرمود: انما ولیکم الله و رسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکاه و هم راکعون.

على بن ابیطالب، همان کسى است که نماز به پاى داشته و در حال رکوع، به نیازمند، صدقه داده است. از جبرئیل، علیه‏السلام، خواستم که از خداوند متعال عافیت مرا از تبلیغ این ماموریت، تقاضا کند; چون مى‏دانستم که در میان مردم، پرهیزگاران، اندک و منافقان، بسیارند و از مفسده جویى گنه آلودگان و نیرنگ بازى آنان که دین اسلام را به تمسخر و استهزا گرفته‏اند، آگاهى داشتم; همانها که خداوند در قرآن کریم، چنین توصیفشان کرده است: تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم.

هنوز آن آزارها که این گروه بارها بر من روا داشتند، از خاطر نبرده‏ام، تا آنجا که به دلیل ملازمت و مصاحبت فراوان على با من و توجهى که به او داشتم به عیبجویى من برخاستند و مرا مردى زود باور که هرچه مى‏شنود، بى اندیشه مى‏پذیرد، خواندند تا آنکه خداوند، عز و جل، این آیه را نازل فرمود: و منهم الذین یؤذون النبى و یقولون هو اذن قل اذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین. من، هم اکنون مى‏توانم یکى یک این گروه را به نام و نشان، معرفى کنم; لیکن به خدا سوگند من در مورد این افراد، بزرگوارانه رفتار کرده و مى‏کنم.

ولى اینها همه خداى را از من راضى نمى‏سازد مگر آنکه وظیفه خود را در مورد ماموریتى که از آیه شریفه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک…» یافته‏ام، به انجام رسانم. [حال که چنین است، پس:] اى مردم! بدانید که خداوند، على بن ابیطالب را ولى و صاحب اختیار شما معین فرموده و او را امام و پیشواى واجب الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پیروان ایمانى ایشان و بر هر بیابانى و شهرى و بر هر عجم و عربى و هر بنده و آزاده‏اى و بر هر صغیر و کبیرى و بر هر سیاه و سپیدى و بر هر خدا شناس و موحدى فرض و واجب فرموده و فرمانها و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم الاجرا مقرر کرده است.

هر کس با على به مخالفت‏برخیزد، ملعون است و هر کس که از او پیروى نماید، مشمول عنایت و رحمت‏حق خواهد بود. مؤمن کسى است که به على ایمان آورد و او را تصدیق کند. مغفرت و مرحمت و بخشایش خداوند ویژه او و کسانى است که سخن او را بنیوشند و نسبت‏به فرمان او مطیع و منقاد باشد.

اى مردم! این واپسین بار است که مرا در این موقعیت دیدار مى‏کنید، پس گوش فرا دارید و به سخنانم دل سپارید و دستور پروردگارتان را فرمان برید. خداوند، عزوجل، پروردگار و ولى و صاحب اختیار و خداوندگار شماست و گذشته از او، پیامبرش – محمد – همین من که اکنون به پا خاسته و با شما سخن مى‏گویم، بر شما سمت ولایت و صاحب اختیارى دارد و پس از من، امامت و پیشوایى تا روز واپسین و تا آن هنگام که خدا و پیامبرش را دیدار خواهید کرد، در ذریه و نسل من که از پشت على هستند، قرار خواهد داشت. جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نیست و جز آنچه خداوند، حرام فرموده، حرام نیست و پروردگار، هر حلال و حرامى را به من معرفى کرده است و من نیز تمام آنچه از کتاب خود و حلال و حرامش تعلیم نموده است، به على آموخته‏ام.

اى مردم! دانشى نیست که خداوند به من تعلیم نکرده باشد، و من نیز هرچه تعلیم گرفته‏ام، یکسره به على این امام پرهیزگاران و پارسایان آموخته‏ام و دیگر دانشى نیست مگر آنکه به على تعلیم کرده‏ام، او که امام مبین و رهنماى آشکار شماست. اى مردم! مباد که نسبت‏به او راه ضلالت و گمراهى سپرید و مباد که از او روى بر تابید و مباد که از ولایت و سرپرستى او و از اوامر و فرمانهایش به تکبر سر باز زنید.

اوست که هادى به حق و عامل به حق و نابود کننده باطل است و از ناپسندیده‏ها بازتان مى‏دارد. اوست که در راه خدا از سرزنش هیچ کس، پروا نمى‏کند و اوست نخستین کسى که به خدا و پیامبرش ایمان آورد و جان خویش فداى رسول الله کرد و در آن هنگامه‏ها که هیچ کس در کنار پیامبر، باقى نماند، همچنان از او حمایت کرد و او را تنها رها ننمود و همو بود که در آن روزگار که کسى را اندیشه عبادت و پرستش خدا نبود، در کنار پیامبر، پروردگار خود را پرستش و عبادت مى‏کرد.

اى مردم! على را برتر و والاتر از هر کس بدانید که خدایش از همه والاتر و برتر دانسته است و به ولایت او تمکین کنید که خدایش به ولایت‏بر شما منصوب فرموده است.

اى مردم! على، امام و پیشوا از جانب حق تعالى است و خداوند توبه منکران ولایت او را هرگز نخواهد پذیرفت و هرگز آنان را مشمول عنایت و مغفرت خویش قرار نخواهد داد و خداوند، بر خود حتم و لازم فرموده که با آن کسان که از فرمان على سرپیچند، چنین رفتار کند و پیوسته تا جهان باقى و روزگار، در کار است، ایشان را در شکنجه و عذابى سخت و توان فرسا معذب دارد. پس مباد که فرمانش را معصیت کنید که به آتشى گرفتار خواهید شد که آدمى و سنگ افروزنده آن است که براى کافران فراهم گردیده است.

اى مردم! همه پیامبران پیشین و رسولان نخستین، مردم را به آمدن من بشارت داده‏اند. من، خاتم پیامبران و رسولان خدایم و بر همه خلق آسمانها و زمینها حجت و برهانم. هر کس در این امر، تردید کند، همچون کفار جاهلیت نخستین است و هر کس در سخنى از سخنان من شک نماید; در حقیقت، به تمام سخنان من شک کرده است و چنین کس، مستحق بلا و مستوجب آتش خواهد بود.

اى مردم! خداوند متعال با این فضیلتها که بر من، مرحمت فرموده بر من منت نهاده و احسان کرده است (آرى) خدایى جز او نیست و تا جهان، بر قرار و روزگار، پایدار است، ستایش و سپاس من، ویژه خداى من است.

اى مردم! على را برتر از همه بدانید که گذشته از من، از هر مرد و زنى، برتر و والاتر است. [بدانید] که خداوند، به خاطر ماست که به جهانیان، روزى مى‏دهد و آفرینش بر پاى و برقرار است; هر آن کس که این سخن مرا انکار کند، ملعون و ملعون و مغضوب و مغضوب درگاه حق است. هان! آگاه باشید که این سخنان را بیقین جبرئیل از سوى حق تعالى به من خبر داده و گفته است که: «هر کس با على به عداوت و دشمنى برخیزد و ولایت و محبت او را در دل نگیرد، لعنت و خشم مرا نسبت‏به خود. فراهم کرده است; پس هر کس باید که در کار خود بنگرد که براى فرداى خود چه آماده نموده است; پس باید که از مخالفت‏با على، سخت‏بر حذر باشید، مباد که پس از ثابت قدمى، پایتان بلغزد که خداوند به هرچه کنید، آگاه است.

اى مردم! على، همان کس است که خدا در کتاب مجید خود، به عنوان «جنب الله‏» از او یاد کرده و از زبان مبتلایان دوزخ، فرموده است: «یا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله.»

اى مردم! در قرآن، به تدبر و تفکر، نظر کنید و در درک و فهم آیات آن بکوشید، به محکمات آن توجه کنید و از متشابهاتش پیروى منمایید. و به خدا سوگند که بجز این مرد که هم اکنون، دست او را گرفته و بر کشیده‏ام هرگز دیگرى نیست که بتواند دستورات قرآن را براى شما روشن کند و تفسیر آیات آن را بیان نماید; همین مردى که اینک بازوى او را گرفته و به شما اعلام مى‏کنم که: هر کس را که من مولا و سرپرست و صاحب اختیارم، على، مولا و سرپرست و صاحب اختیار اوست; این مرد، على بن ابیطالب است، برادر و وصى من است، که فرمان دوستى و ولایت او از جانب حق متعال بر من نازل گردیده است.

اى مردم! على و آن پاکان از فرزندانم، ثقل اصغرند و قرآن، ثقل اکبر است، که هر یک از دیگرى خبر مى‏دهد و هر کدام، آن دیگر را تایید و تصدیق مى‏کند; میان این دو ثقل و این دو امر گران، جدایى نخواهد بود تا آنکه به قیامت در کنار حوض، به من رسند. ایشان امناى حق در میان خلق و فرمانروایان او بر روى زمین‏اند. بهوش باشید که من، آنچه لازم بود، گفتم. به هوش باشید که مطلب و مقصود را ابلاغ کرده و به گوش شما رساندم. توضیح دادم که این امر، به دستور خداوند بود و من نیز از سوى او، عز و جل، به شما ابلاغ نمودم. به هوش باشید که عنوان «امیرالمؤمنین‏» بر کسى جز برادر من روا نیست و این سمت و مقام و فرمانروایى بر مسلمانان پس از من، براى هیچ کس جز وى مجاز و حلال نیست. (رسول خدا، صلى‏الله‏علیه‏وآله، در این هنگام، بازوى على، علیه‏السلام، را بگرفت و او را بالا برده و به مردم نشان داد، تا آنجا که پاهاى وى، محاذى زانوان پیامبر مى‏رسید و پس از آن به سخن ادامه داد:) اى مردم، این مرد، على است، برادر و وصى من و حافظ علم و خلیفه و جانشین من بر امت است. على است، مفسر قرآن، کتاب خدا.

اوست که مردم را به حق دعوت مى‏کند و اوست که به هر چه موجب رضا و خشنودى خداست، شتابنده است. اوست که با دشمنان حق. در پیکار و ستیز و بر فرمانبردارى و اطاعت از خدا، سختکوش و باز دارنده مردمان از معاصى و نافرمانیهاست.

اوست خلیفه و جانشین رسول خدا و امیرالمؤمنین و پیشوا و هادى خلق خدا. اوست که به امر خدا قاتل «ناکثین‏» و «قاسطین‏» و «مارقین‏» است. [اى مردم!] آنچه مى‏گویم به فرمان پروردگار مى‏گویم و این خواست و دستور حق است که هیچ سخنى از او، به دست من تغییر و تبدیل نپذیرد; حال مى‏گویم: خداوندا! هر آن کس که على را دوست مى‏دارد، دوست‏بدار و هر کس با وى دشمن است، دشمن دار.

خداوندا هر کس که على را انکار کند، لعنت کن و آن کس که پذیراى حق او نباشد، به خشم و غضب خود، گرفتار ساز. خداوندا! اگر اکنون، على، ولى تو را به خلافت و جانشینى خود معین کردم و امرى که موجب اکمال دین و اتمام نعمت‏بر این مردم است، بیان کردم، همه و همه به فرمان تو بود. که تو، خود بر من، وحى فرمودى که: و من یبتغ غیرالاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الآخره من الخاسرین.

نقش انسان دینی در مقابله با بحران معنویت

در ابتدا به مجموعه‌ای از بحران‌هایی که بشر معاصر و مخصوصاً بشر به دور از دیانت با آن درگیر است، اشاره می‌کنم و سپس پیشنهاداتی را درخصوص «نقش انسان دینی در مقابله با این بحرانها و به خصوص بحران معنویت» عرض می‌کنم و در آخر یک هشدار را اعلام می‌کنم.

بطور کلی، بشر معاصر ـ بشر جداافتاده از آرمانهای انبیاء ـ با بحرانهای بسیاری مواجه است. از جمله‌ی این بحرانها، بحران معرفت‌شناختی است. بشر امروز برای شناخت معرفت انسانی، به نوعی ـ از امکان دستیابی به حقیقت ـ مأیوس است.

بحران دوم، بحران در حوزه علم، شناخت علم، جزئی‌نگری و ذره‌نگری انسان معاصر است. ذره را می‌شکافد، ولی خورشید را نمی‌شناسد.

بنابراین علم امروز به رغم جزئی شدن، جامع نیست. دانشی در اختیار او نیست که همانند گذشته، نگاه کلی به او بدهد. تجزیه فزاینده علوم، انسان را دچار چنین بحرانی کرده است.

سومین بحران، بحران هویت و از خودبیگانگی است. گم کردن هویت انسانی خویش در جهان هستی. انسان خود را در این هستی گم کرده و اساساً پیوند او با هستی گسسته شده است.

من چیستم؟ در کجای هستی جای دارم و منزلت هستی من کجاست؟ اینها سؤالات اساسی انسان است و درواقع ابهاماتی است که در فکر انسان معاصر پیدا شده، کمااینکه این موضوع در حوزه ملی شناختی نیز وجود دارد و حتی در این ارتباط که در ملیت خود دارای چه هویتی است نیز دچار بحران شده است، یعنی مرزهای ملی مورد تعرض سیستمهای پیچیده، گسترده و نافذ ارتباطاتی قرار گرفته و از این ناحیه، هویت ملی انسانها به شدت دچار ابهام شده است.

چهارمین بحران در رابطه با بحران هویت و همچنین در مقام خویشتن، بحران «فردی» و بحران «من کیستم» می‌باشد. چون بشر امروز، اسیر ماشین، اسیر تکنوکراسی، اسیر محیط و اسیر جامعه است و فردیت خویش را گم کرده است.

امروزه کمتر انسانی را می‌توانیم بگوییم که خودش هست، چراکه اساساً فردیت خویش را فراموش و گم کرده است.

متأسفانه بحران هویت هم در مقام موقعیت انسانی، هم در مقام ملیت و هم در مقام شخصیت، مسأله‌ای است که انسان امروزی با آن مواجه است.

پنجمین بحران، بحران بی‌معنایی است. بحران در معنای حیات و هستی، پوچ‌پنداری هستی، فرجام حیات و اینکه اساساً نگرش انسان به هستی و حیات چگونه است.

امروزه، حیات و هستی، عظمت و معنای خویش را از دست داده است. بی‌معنایی در مقام نگرشی به حیات و هستی، بحران دیگری است که انسان با آن مواجه است.

ششمین بحران، بحران بی‌کاشانگی و زوال نهاد خانواده است.

البته بحرانهایی را که برمی‌شمارم، نوعاً متوجه انسانهایی است که از معنویت و دیانت به دور افتاده‌اند و غالباً در دنیای غرب مصداق کامل دارد.

هفتمین بحران، بحران تخریب طبیعت و زیست بوم و جو است.

امروزه بشر امنیت ندارد، چون که منابع و مواهب الهی خدادادی به دست همین بشر تخریب شده است تا آنجا که حتی به کره‌ی زمین هم اکتفا نکرده و فضا و جو را نیز آلوده و ویران ساخته است و حیات بشر به شدت از ناحیه‌ی آلودگی طبیعت و محیط پیرامون انسان در معرض خطر قرار گرفته است.

هشتمین و مهمترین بحران، بحران معنویت و اخلاق است. البته شاید بتوانیم عنوانهای دیگری را نیز در فهرست بحرانهایی که انسان معاصر با آن دست به گریبان است، اضافه نماییم و فهرست مفصل‌تری را عرضه نماییم، اما به نظر می‌رسد که نوع بحرانها، کاستیها، چالشها و تهدیدات، نهایتاً به یکی از این هفت بحران باز می‌گردد.

رسالت انسان دینی در مقابله با این بحرانها (به‌خصوص بحرانهای معنوی، معنایی، هویت، اخلاق و از این قبیل): انسان دینی و انسان دیندار، هم پیرو است و هم پیام‌آور. امروزه در میان ما انبیاء الهی نیستند، پس این دینداران هستند که نقش پیام‌آوران را برعهده دارند. انسان دینی، علاوه بر اینکه خود پیرو انبیاء الهی و مردان آسمانی است ـ جانشین انبیاء الهی نیز می‌باشد ـ چون انبیاء الهی، جانشینان خدا و خلفای الهی هستند و انسان دینی، انسان در مسیر کمال و در حال تکامل یافتن است و رو به جهتی گام برمی‌دارد و ره می‌سپارد که فرجام و پایانش به خلاف الهی خواهد انجامید، چون رو به کمال می‌رود و انسان کامل، خلیفه‌ی خداست.

بنابراین، امروزه انسان دینی، نقش پیامبران را برعهده داشته و اساساً چنین نقشی را ایفا می‌نماید. چنین انسانی باید بشریت را به پیامهای الهی فرابخواند، چراکه پیامهای بنیادین ـ جهان‌شناختی ـ هستی‌شناختی ـ آموزه‌های اخلاقی ـ معنوی و دینی، مضامینی هستند که انسان امروز، رسالت رساندن آنها را برعهده دارد.

دین، هستی را خدامحور و توحید بنیاد تعریف می‌کند. اگر هستی و از جمله انسان، خدامحور قلمداد شود، پس باید بر گِرد کانون هستی یعنی خدا بگردد، در آن صورت است که اخلاق و معنوی می‌شود و اخلاقی رفتار می‌کند. اگر انسان، خدامحور بیندیشد و جهان را توحید بنیاد ببیند، از غرورش کاسته خواهد شد. انسان مغرور، غیراخلاقی رفتنار می‌کند، چون که معنویت را فراموش کرده است؛ ولی اگر در برابر خدای بزرگ بایستد، خود را کوچک می‌بیند و غرورش می‌شکند و قطعاً متواضع و فروتن خواهد شد.

او وقتی خدا را پیش روی خود ببیند، قطعاً در حق دیگران ستم و اجحاف نخواهد کرد و حقوق دیگران را نادیده نخواهد انگاشت.

امروزه، اولین پیام دینی و اولین رسالت دینداران، پیام خدا محور انگاشتن هستی است که می‌بایستی آن را به بشریت برسانند.

جهان را آیینه‌سان دیدن ـ آیه‌وار انگاشتن (جهان آیینه‌ی خداست ـ آیه و نشانه‌ی خداست ـ هستی خدانماست) و اگر چنین شد، هستی از آن خداست و به خدا تعلق دارد و اگر کسی جهان را خدامحور، آیه و نشان خدا دید، هرگز به تخریب محیط زیست نخواهد پرداخت.

جهان متعلق به خداست و انسان حق ندارد مالکیت الهی و طبیعت را تخریب و ویران کند. مگر انسان، مالک مطلق هستی و طبیعت است. مگر طبیعت، ملک طبق انسان است که به هر طریقی بخواهد در آن تصرف نماید.

اما در نگاه جهان‌شناختی دینی چنین نیست و طبعاً ما باید این پیام دینی را به انسان معاصر برسانیم که جهان از آن تو نیست، بلکه امانتی است از سوی خدا در نزد تو، پس نباید در ویرانی آن بکوشی. تنها در این صورت است که رابطه‌ی اخلاقی و معنوی بین انسان با طبیعت تقویت می‌شود و به دنبال آن اخلاق دینی و جهانی، برقرار خواهد شد.

اخلاق تنها نظامی نیست که مناسبات انسان با انسان دیگر را تنظیم کند، بلکه نظامی است شامل و فراگیر که رابطه انسان را با هستی نیز تنظیم می‌کند. اگر نگاه انسان به هستی تغییر یابد، آنگاه با طبیعت، اخلاقی رفتار خواهد کرد و اگر این پیام دین توسط انسانهای دیندار به انسان برسد که نظام اخلاقی در جهان حاکم است، یعنی اگر بد کنی، جهان با تو نیز بد خواهد کرد و اگر تو با طبیعت بدرفتاری کردی، طبیعت با تو نیز بدرفتاری خواهد کرد، لایه اوزون نابود خواهد شد و تو نمی‌توانی تنفس کنی و گرسنه خواهی ماند. محیط برای آرامش زندگی تو ناامن خواهد شد و در نهایت مواهب طبیعت به تو نخواهد رسید.

اگر بدانیم اخلاق، دستورات و آموزه‌هایی است الهی ـ انسانی که هم مناسبات دو انسان و همه‌ی انسانها را با هم تنظیم می‌کند و هم رفتار و مناسبات انسان را با طبیعت و هست، آنگاه پاسخ مثبت از هستی خواهیم گرفت. ما طبیعت را ویران نخواهیم کرد، طبیعت هم با ما مدارا خواهد کرد و آنگاه بسیاری از بلایا متوجه انسان نخواهد شد.

اصل پرستندگان جهان:

مطلب دیگر، پیام پرستندگی است، اینکه جهان همه پرستنده‌ی خداوند هستند.

در قرآن آمده است که: «همه موجودات خدا را می‌پرستند، در برابر او سجده می‌کنند و ذکرش را می‌گویند، اما شما نمی‌فهمید».

اگر همه‌ی هستی، خدا را بپرستند، ما دیگر غیرخدا را نمی‌پرستیم، نفسمان را نمی‌پرستیم و هوایِ نفس را خدای خویش نمی‌انگاریم، آنگاه معنوی بار خواهیم آمد.

طراوت حیات دینی و حیات اخروی، پیام دیگر دین است. زندگی در این دنیا، تمام زندگی نیست، بلکه گوشه‌ای از زندگی است. فصلی از حیات انسان و برگی از کتاب حیات انسان است.

ما از جایی آمده‌ایم، سیری می‌کنیم و به جایی خواهیم رفت. از کجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت؟ این فصول به هم مرتبط هستند. اگر در این دنیا معنویت نباشد قطعاً در فصل و عالم دیگری از حیات، معذب و معاقب خواهیم بود.

اگر در این جهان بداخلاقی کردیم و با طبیعت، حیوان، آسمان و با زمین و نیز با دیگر آحاد انسانی بدرفتاری کردیم، آنگاه باید در عالم دیگر پاسخگو باشیم، چون که این دو جهان به هم مرتبط هستند. این جهان، واکنشی است از سوی آن جهان و درواقع پژواک جهان دیگر است و چگونه ممکن است کسی این دو جهان را به هم مرتبط بداند، با این حال در این جهان ستم کند و از اخلاق خوش پیروی نکند.

مبحث دومی که رسالت عمده‌ی انسان دیندار در عصر کنونی است، علاوه بر انتقال جهان‌شناختی ـ نگاه به هستی ـ نگاه به حیات و نگاه به منزلت انسان است.

متأسفانه بشر امروز، یک اصل خطا را پذیرفته است و آن حیوان‌انگاری انسان است. در مباحث زیست‌شناختی، انسان را میمون‌تبار می‌انگارند.

در مقام رفتار و مناسبات، با محور قرار دادن انسان (اومانیسم)، انسان را خداگونه می‌انگارد. او خود را در مقابل مافوق ـ که موجودی برتر و برین است ـ پاسخگو نمی‌داند و متأسفانه همه‌ی هم و غم او صرف رفاه و لذت و شکم و شهوت می‌شود. این یعنی حیوان انگاشتن انسان و فرجام حیات را هم جز این و بالاتر از این نمی‌داند.

در واقع این مسأله، خطای انسان را در شناخت خویش نشان می‌دهد؛ اما دین و دیندار (بالتبع شناخت دینی از انسان)، انسان را خلیفه‌ی خدا و خداگونه می‌انگارد و برای انسان منزلتی ویژه قائل است و او را گل سرسبد آفرینش می‌داند.

به تعبیر قرآنی و برخی کتب آسمانی، انسان را حتی مسجود ـ پرستیده شده‌ی فرشتگان که از دیگر آفریده‌های خدا برتر می‌باشد، می‌داند.

انسان خلیفه خداست و منزلتی چنین دارد. پس اگر چنین بزرگ است، چرا بدرفتاری ـ چرا بداخلاقی ـ چرا فقدان معنویت ـ چرا شهوت ـ چرا انحصار در مادیت و چرا ظلمت‌پرستی؟

اگر منزلت انسان به‌درستی شناخته شود و اگر انسان ـ آنگونه که خداوند و نیز دیگر ادیان الهی می‌گویند ـ شناخته شود، در آن صورت است که انسان خود را بزرگ می‌داند.

در مناسبات انسانی ـ اجتماعی، یک آدم ضعیف، بی‌هویت و بی‌شخصیت، بیشتر بد می‌کند. انسان بزرگوار، حریم نگه می‌دارد و بد نمی‌کند، چراکه اگر آدمی خود را بزرگ بداند، قطعاً بزرگواری خواهد کرد.

هرگاه انسان خود را بزرگ نپندارد، بزرگوار نیست و در این صورت مبتذل عمل می‌کند و گرفتار ابتذال می‌شود. بی‌اخلاقی بشر، ناشی از عدم شناخت صحیح خود اوست و رسالت انسان دیندار و مسجود آن است که منزلت برتر ـ برین و بلند انسانی را که خداوند برای انسان قائل است، به انسان امروزی تعریف نموده و نشان دهد.

سومین رسالت، ترویج آموزه‌های معنوی ـ اخلاقی و دینی است. انسان دیندار باید سپاسگزار خدا باشد. سپاسگزاری و شکرگزاری عملی از این نعمت، که پیرو دین انبیاست و با تعالیم و آموزه‌های بلند و عمیق اخلاقی ـ معنوی آنان آشناست و می‌بایستی این تعالیم را به دیگر انسانها که با آن آشنا نبوده و از آن محروم هستند، برساند (زکات العلم نشره).

چهارمین رسالتی که بشر معاصر دارد، بهره‌برداری از یک پدیده است. پدیده‌ای جدید و امیدوارکننده که همانا بازگشت به معنویت است.

امروز بشر سرخورده از پیامها، دعوتها، وعده‌ها، شعارها، مقامها و مکتبهای مادی به سمت معنویت بازمی‌گردد. همچنین دلسردی، رلزدگی و یأس از دستاوردهای دوره‌ی مدرنیزم، او را به معنویت بازمی‌گرداند.

اساساً بشر نمی‌تواند از فطرت خویش جدا شود. اخلاق و معنویت، خداگرایی، خداپرستی و خداشناسی فطری است. امروزه، فطرت خداگرا و معنویت خواه آدمی، او را به معنویت بازمی‌گرداند و قطعاً بشر امروزی نمی‌تواند از خدا و معنویت جدا گردد.

همچنین امروزه پناه‌جویی انسان، او را به معنویت بازمی‌گرداند. پناه‌جویی در مقابل بحرانهایی که برشمردیم و انسان دیندار می‌بایستی از این پدیده بهره بگیرد.

ما، اتباع چهار دین بزرگ الهی (اسلامیون ـ مسیحیون ـ کلیمیون و زرتشتیان)، نمایندگانی هستیم که در زیر یک سقف و در مکانی مقدس جمع شده‌ایم و با یاد و نام دو بانوی بزرگ و دو شخصیت قدسی آسمانی با هم مشاوره و رایزنی می‌کنیم، پیام خدا را با هم در میان می‌گذاریم و می‌اندیشیم که چگونه برای حل معضلات بشر امروز اقدام کنیم.

چنین اقدامی بسیار فرخنده، مبارک و میمون است، اما بدانید و بدانیم و خرسند و امیدوار باشیم که بشر سرخورده از مادیت و ظلمت مادی به معنویت بازمی‌گردد و بر ماست که از شرایط فراهم آمده بهره بگیریم.

ولی نکته آخری که عرض کردم و جا دارد که در همین‌جا نیز به آن اشاره کنم، هشداری است که همه ما باید بدانیم و آن اینکه بشر امروزی در حال بازگشت به سوی معنویت است.

مبادا فریبکاران و متقلبان، معنویتی کاذب و دروغین، صوری و سطحی و نیز معنویتی منهای خدا را به جای معنویت حقیقی به بشر مستعد پذیرش معنویت و اخلاق (که ذاتی دین ـ معنویت است)، عرضه کنند. پس بنابراین، برعهده دینداران می‌باشد که معنویتی حقیقی را عرضه نمایند.

امروزه ما در غرب بیش از شرق شاهدیم و چه بسا می‌توان ادعا کرد که در آمریکا بیش از اروپا، بشر به معنویت روی آورده است و به دنبال گمگشته خویش به آغوش دین پناه می‌آورد؛ اما دستهایی پیدا شده است که عرفان سکولار ـ عرفان منهای خدا ـ معنویت بلادین ـ معنویت بدون شریعت ـ معنویت بدون پیام الهی ـ معنویت کاذب ـ روانشناختی و دروغین را جانشین معنویتهای حقیقی کند و سراب را به انسان عطشناک امروزی عرضه نماید.

هشدار و هشدار، مبادا که غفلت کنیم و بار دیگر بشر خسران ببیند. روزی بعد از رنسانس، بشر از دین جدا شد و امروز که رنسانس دیگری ـ اما با رویکردی معنوی ـ در حال به وقوع پیوستن است، دچار انحراف گردد و به خدا و معنویت بازنگردد و دوباره با معنویتهای روانشناختی کاذب و دروغین سیراب شود و بعد از طی قرون، تازه متوجه شود که باز هم خطا کرده است و خسارات عظیمی که هرگز قابل برآورد نیست، وارد آید.

پس رسالت همه مؤمنان، علاوه بر عرضه‌ی دین و معنویت و اخلاق، توجه دادن معنویت‌گرایان و تشنگان معنویت به این نکته می‌باشد که معنویتها چندگونه و چندگانه‌اند.

جمله آخر آنکه، معنویت حقیقی فقط در بستر دین یافت می‌شود و فقط در مکتب انبیاء قابل درک است.

فرجام قدسی و متحد تاریخ


چکیده

در مقاله از سه دوره یا سه گونه «جهانی‌سازی» سخن رفته است: جهانی سازی پیامبرانه، جهانی سازی فیلسوفانه، جهانی سازی اقتدارگرایانه.
هرچند جهانی شدن Globalization یا جهانی سازی Globalizing در چارچوب دانش‌هایی چون جامعه‌شناسی سیاسی، جامعه شناسی اقتصادی، روابط بین‌المللی،‌ جامعه‌شناسی فناوری و… مورد تحلیل قرار می‌گیرد اما مؤلف سعی کرده‌ است این مقوله را از زاویه‌ای فلسفی اندیشه‌ای بکاود و بررسی کند؛ بر همین مبنا با طرح و تبیین پاره‌ای علل و دلائل جهانی‌سازی اقتدار گرایانه ممتنع دانسته، و بر اساس نظریه انتظار و بر مبنای اصول «فلسفه فرج» جهانی شدن قدسی را محتوم انگاشته؛ در پایان با بر شماری بیست شاخص «توسعه و تکامل حیات انسان در عصر فرج»، چشم‌اندازی از پایان قدسی تاریخ ارائه کرده است.
واژگان کلیدی: جهانی‌سازی، جهانی‌شدن، فلسفه فرج، فرجام تاریخ، فلسفه تاریخ، جهانی‌سازی پیامبرانه، جهانی‌سازی فیلسوفانه، جهانی‌سازی اقتدارگرایانه، امتناع جهانی‌سازی سکولار.
درآمد

در سرآغاز بحث، به صورت مقدّمه مقاله، گذرا و کوتاه به چند نکته اشاره مى‏کنم:

یک. جهانى‏سازى، فرآیند یا ترفند؟
جهانى شدن آیا «فرایند» است یا «ترفند»؟ «پروسه» است یا «پروژه»؟ آیا این جریان فقط برآیند قهرى فرآیند تاریخى است که خواه ناخواه رخ مى‏دهد و در پسِ آن تدبیری ننهفته است و در پى آن غایت و غرضى ننشسته، یا پروژه و ترفندى است که احیانا قدرت‌های سیاسى و اقتصادى در پسِ آن مى‏خواهند ایدئولوژى خاصّى را بر جهان حاکم کنند و از آن غایتى را تعقیب مى‏کنند؟
در قبال این پرسش، دو دیدگاه مطلق‏انگار وجود دارد:
أ. طیفى از صاحب نظران با تصور این‌که این پدیده، فقط فرآیند تاریخى طبیعى (و بلکه قهرى و جبرى) است که باید رخ بدهد و لاجرم رخ مى‏دهد، نتیجه مى‏گیرند که در قبال آن مطلقاً نباید و نمى‏توانیم موضع منفى اتخاذ کنیم زیرا این فرایند به اراده کسى رخ نمى‏دهد که به اراده کسى متوقّف شود؛ از این روى در قبال آن، راهى جز تسلیم نداریم.
برخى از این طیف مى‏گویند که این فرایند طبیعى قهرى، به‏رغم برخوردارى از وجه منفى، داراى وجه مثبت هم هست. ما اگر بتوانیم فرهنگ، اقتصاد، سیاست و تدابیر کلان را جهانى کنیم، به برقرارى صلح کمک کرده‏ایم و مناطق محروم جهان از مواهب بخش‏هاى پیشرفته آن بیش‏تر بهره‏مند مى‏شوند. به‏جاى این‏که تکنولوژى، یک امکان انحصارى بومى و ملّى تلقّى شود، از انحصار صاحبان اصلى آن خارج، و جهانى مى‏شود. علم، جهانى مى‏شود و مناطق فقیر و نادار جهان مى‏توانند از یافته‏هاى علمى نواحى پیشرفته بهره‌مند شوند. اطلاعات، جهانى مى‏شود و بالاتر و مهم‏تر این‏که جریان اطلاعات، دوسویه، و جهان به «ظروف مرتبطه‏اى» تبدیل خواهد شد که در آن مناطق محروم و فقیر از دارایى‏هاى مادّى و معنوى سرشار کشورهاى پیشرفته و متمکّن، سیراب مى‏شوند! این دیدگاه افزون بر این‏که مى‏گوید جهانى شدن، فرآیند طبیعى و قهرى است، آن‏را مثبت نیز ارزیابى مى‏کند و مى‏گوید این اتّفاق به‏نفع همه جهان است.
ب. طیف دیگر بر این باورند که این واقعه قهرى نیست و پروژه و ترفند سنجیده و تدبیر شده است. این گروه مى‏گویند که اصولاً ماهیت این واقعه، منفى و تحمیلى، و اراده قدرت‌های اقتصادى، سیاسى و ایدئولوژیک در پس این جریان نهفته است. اراده‏هاى قاهر و غالب جهانى مى‏خواهند که جهان یکرنگ شود؛ امّا به رنگ اقتصاد و سیاست قاهر جهانى، بلکه و در حقیقت ملّت‌ها بى‏رنگ شوند و فرهنگ‌ها، عادات، ادیان، مرزها و اختیارات دولت‏هاى بومى به ‏نفع قدرت‌های غالب ساییده، و اداره مسائل کلان جهان از یک‌جا و تابع اراده قدرت‌ها تدبیر شود.
به نظر مى‏رسد هیچ‏یک از این دو منظر که در مطلق‏انگارى مشترکند، دقیق نیست و همه حقیقت شمرده نمی‌شود؛ بلکه هر دو احتمال به‏طور نسبى به هر دو وجه درست است؛ یعنى جهانى شدن از این جهت که «وقوع یک اتفاق در یک مرحله تاریخى» شمرده مى‏شود، سخن درستى است چنان‌ که در گذشته نزدیک، زندگى ایل‏مدار و قبیله‏ساختار که صورت‌های اوّلیه حیات اجتماعى انسان‌ها بود، به تدریج به صورت‌های زندگى روستایى تبدیل، و زیست روستایى، رفته‏رفته به مدل شهرنشینى بدل شد و در روزگار ما، طىّ سیصد ـ چهارصد سال گذشته، مدل «دولت ـ ملّت» پدید آمد و مرزهاى جغرافیایىِ تعریف شده و تأییدشده از ناحیه مجامع جهانى، شکل گرفت و رفته‏رفته ملّت تعریف خاصى یافت و جلوتر که رفتیم، اتحادیه‏هاى منطقه‏اى و جهانشمول پدید آمدند و نوعى ملیت‌های فرابومى پدیدار شد و چه بسا این وجه جهانى شدن به اراده کسى و جمعى بسته نباشد؛ زیرا وقتى تکنولوژى مدرن پیدا مى‏شود و فن‌آورى ارتباطات به‏نحو حیرت‏آورى توسعه می‌یابد و روابط و مناسبات فشرده می‌شود و افکار و انظار در معرض داورى جهانى قرار مى‏گیرد و جوامع و آحاد، امکان انتخاب می‌یابند، به طور طبیعی و خودبه‏خود بعضى اندیشه‏ها و فرهنگ‏ها که بر دیگر اندیشه‏ها و فرهنگ‏ها امتیاز و رجحان دارند، برگزیده، و جهانى مى‏شوند. این وصف مثبت و وجه طبیعى و قهرى جهانى شدن است.
از وجه دیگر مى‏توان گفت: اراده‏هاى جبّار و مسلّطى که در صدد اشاعه ایدئولوژى و ادبیات خاصى در پهنه گیتى‏اند و دست‏اندرکار اعمال تدبیر براى تسخیر جهانند، به دنبال اعمال مهندسى اجتماعى واحدند تا بتوانند امر جهان را به گونه‏اى تدبیر کنند که به سلطه انحصارى آن‌ها بینجامد. اراده‏هاى قاهر معاصر می‌کوشند آن فرایند قهرى را نیز به‏نفع خود استخدام و وجه تحمیلى جهانى شدن را به منصه ظهور بنشانند.
غایت وجه تحمیلى و تدبیرى جهانى شدن، «اینجهانى» کردن حیات، و غرض آن اشاعه سکولار لیبرالیسم در کره خاکی است؛ هرچند لیبرالیسم طیفى است که با وجوه گوناگون لیبرالیسم سیاسى، لیبرالیسم فرهنگى، لیبرالیسم دینى و لیبرالیسم اقتصادى رخ مى‏نماید؛ البتّه سهم قدرت‌های اقتصادى در این فرایند یا ترفند، یعنى نقش ثروت بسى بیش از قدرت سیاسى و قدرتمندان سیاسى است.
از آن جهت سهم «ثروت» را افزون‏تر از «قدرت» مى‏خوانم که امروز به طور عمده قدرت‏‌های اقتصادى، سیاست و حتّی معرفت را اداره مى‏کنند. زمام امور را در ظاهر سیاستمداران به‏دست دارند و نیز ظاهر این است که نظریه‏پردازان و متفکّران، نظریه مى‏پردازند؛ امّا واقعیت به گونه‏اى دیگر است؛ زیرا قدرت‌های اقتصادى، هم ذهن‏‌ها و ضمایر را هدایت مى‏کنند (یعنى نظریه و ایدئولوژى مى‏پردازند) و هم مدیران و مدّبران جهانى را اداره مى‏کنند. به‏نظر من در پسِ پاره‏اى از نظریه‏هایى مانند «نظریه نزاع تمدّن‌ها» که در جهان امروز ابراز و بسیار گسترده نیز مطرح مى‏شود و اشاعه مى‏یابد (و انسان آشکارا احساس مى‏کند که نظریه و نظریه‌پرداز آن به صورت غیرطبیعى بزرگ شده) و سرانجام به منصه تحقّق مى‏نشیند، باید دست‏هاى متمکّنان و غول‏هاى ثروت و مکنت را جُست! این خداوندان ثروتند که نظریه‏‌ها و نظریه‏پردازان خاصّى را به لطایف‏الحیل مطرح و مشهور مى‏کنند. نیز این قدرت‏هاى اقتصادى‏اند که اذهان توده‏اى را سامان مى‏دهند و سرانجام با رأى صورى توده‏‌ها، اراده خود را به کرسى مى‏نشانند؛ از این رو مى‏گویم: در عین این‌که سیاستمداران از سر قدرت‏طلبى و در صحنه «بازى قدرت» درصددند ایدئولوژى و ادبیات خاصى را جهانى کنند، پیش و بیش از آن‏ها، این ثروتمندان و قدرت‌های اقتصادى‏اند که حتّى قدرتمندان سیاسى را به‏سر انگشت تدبیر اداره مى‏کنند و بر فرآیند رخدادها در جهان تأثیر مى‏گذارند تا منابع ثروت را مسخّر خود سازند.
به تعبیر دیگر، در روزگار ما به موازات هم، دو واقعه واقعیت یافته است، و این دو گرچه کاملاً به یک‌دیگر مربوط هستند (به نحوى که بسط یکى، وقوع دیگرى را تسهیل مى‏کند)، باید توجّه داشت که این دو واقعه، به هر حال، دو «واقعیت» هستند، نه یک «حقیقت»؛ آن دو واقعه، یکى توسعه فرهنگ و فن‌آورى ارتباطات میان اقوام و اقالیم گوناگون جهان و در نتیجه بسط تنازع و تعامل فکر‌ها و فرهنگ‏‌ها در مقیاس جهانى است، و دیگرى ظهور قدرت قاهر و تمامت‏خواه و در نتیجه احتمال سربرآوردن یک «جهانى ـ دولت» مقتدر مروّج ایدئولوژى مهاجم و انحصارطلبِ در ظاهر بلامنازع است!
پدیده نخست، پروسه و فرآیند قهرى ـ تاریخى، و فرهنگى ـ تکنولوژیک است. سخن گفتن از این پدیده، سخن گفتن از «هست‏ها» است؛ زیرا این پدیده، اکنون به مثابه واقعیت، خود را بر حیات و مناسبات انسان معاصر تحمیل کرده، آشکارتر از آن است که کسى بتواند آن را منکر شود. شکّى نیست که در روزگار ما، زمان و مکان، فشرده، و به راستى دنیا به دهکده مبدّل شده است که سکنه این دهکده کوچک، خواه ناخواه، آن به آن، و روزافزون با هم در تعامل و تعاطى‏اند؛ هر چند در این داد و ستد، تاکنون بیش‌ترین سود را اهالى محله غربى (و به تعبیر بهتر، ناحیه شمالىِ) دهکده فراچنگ آورده‏اند؛ زیرا آنان کم‏تر داده‏اند و بیش‏تر ستاده‏اند!
پدیده دوم (ظهور «جهانى ـ دولت» تمامت‏خواه)، پروژه سیاسى ـ ایدئولوژیک ـ است و تحت اراده ثروت‌های بزرگ تدبیر و اداره مى‏شود.
همه مى‏دانیم غرب معاصر در سایه برخوردارى از ثروت و صنعت برتر و بهره‏مندى و بهره‏بردارى دو چندان و مفرط از مواهب فن‌آورى و دانش ارتباطات و استخدام ناعادلانه نهاد‌های جهانى، درصدد سیطره بر جهان بود.
طى دهه اخیر، یکباره، جناحى از غرب (یعنی امریکا) با طرح ادّعاى قیومیت و قیمومیت انحصارى، در برابر جناح دیگر آن (اروپا) و نیز همه کشورها، قد برافراشت؛ امّا این حرکت امریکا در جهان، درست مانند حرکت گروه نظامى شورشى است که با انجام عملیات محدود، مدّعى است با کودتا قدرت را در یک کشور به دست گرفته است و باید در جایگاه دولت جدید به رسمیت شناخته شود؛ ولى این یک توهّم بیش نیست! امریکا در عرصه رقابت قدرت، با تمرّد از قوانین و عرف بین‏المللى ادعا مى‏کند که جهان را قبضه کرده است و همه باید از او پیروی کنند. حتّى نهاد‌های جهانى یا باید انشای او را املا کنند یا به انحلال و انعطال تن دهند! این در حالى است که در همین آغاز راه، مرداب افغانستان و گرداب عراق، این شورشى سرکش را به شدّت زمین‏گیر و سردرگم ساخته، تا آن‌جا که حتّی از ایجاد امنیت براى سربازان خود در این دو کشور ناتوان مانده است.
ذیل تعریف و تبیین ماهیت جهانى‏سازى و تقسیم جهانى شدن، این نکته را نیز باید افزود که برخلاف نظر بعضى مبنى بر «ضرورت نظر به انگیخته نه به انگیزه»، به گمان ما نقش انگیزه بسى مهم است تا آن‌جا که انگیزه، ماهیت انگیخته را تغییر مى‏دهد! از این‏رو باید ببینیم چه کسانى و با چه غرض و غایتى فرآیند جهانى شدن را تشدید مى‏کنند؟

دو. سه گونه جهانى‏سازى
تحلیل و تعلیل‏‌های رایج درباره مسأله «جهانى شدن» (Globalization) یا «جهانى سازى» (Globalizing)، نوعاً یا در چارچوب دانش‏هایى چون جامعه‏شناسى سیاسى، جامعه‏شناسى اقتصادى، جامعه‏شناسى فن‌آورى یا علوم ارتباطات صورت مى‏بندد یا برساخته بر نگرشى سخت‏افزارى و برون انسانى است و این تحلیل‏‌ها به طور عمده در صدد تبیین فرآیند و برآیند رشد و بسط فن‌آورى ارتباطات و نیز سیطره کانون‏هاى فرا ملّى و فرا اقلیمى آشکار و پنهان صنعت و ثروت است، و مخاطبان دانشمند این مقال، کمابیش با مدعیات متخصّصان ارتباطات و تحلیل‏هاى جامعه‏شناسان در این باب آشنا هستند و روشن است که تحلیل این پدیده بدون وامگیرى از جامعه‏شناسى و علم ارتباطات و توجّه به سیر و سیطره صنعت و ثروت میسر نیست. نگارنده نیز در این مقاله از نگرش‏هاى جامعه‏شناختى چندان احتراز نخواهد کرد؛ امّا قصد دارد به مقوله جهانى شدن از سویى نیز نگاهى فلسفى و زیرساخت پژوهانه بیفکند؛ البتّه این نگرش فلسفى از آموزه‏هاى دینى (به ویژه اسلامى) برگرفته شده و با تکیه بر سلسله مبانى نرم‏افزارى و معنوى و درون انسانى توضیح داده مى‏شود. هر چند ممکن است خواننده بگوید: در آن صورت، «جهانى شدن»ى که تو از آن سخن مى‏گویى، غیر از «جهانى شدن»ى خواهد بود که دیگر تحلیلگران از آن سخن گفته‏اند، از همین آغاز باید بگویم: هیچ نگران نیستم که با پیشنهاد یا پیش‏بینى «جهانى‏سازى و جهانى شدن از نوع دیگر»، مرتکب نقد و نفى «جهانى شدن رایج» شوم!
جهانى‏سازى، ـ و نه جهانی شدن ـ سه گونه و مدل داشته است:
۱٫ آرمانى که پیامبران در طول تاریخ در پى آن بوده‏اند: انبیا علاقه‏مند هستند مفاهیم انسانى و ارزش‌های فطرى (همان ارزش‌های الاهی) جهانى شود. پیامبران، مبانى و فلسفه مشخّصى دارند که در جاى خود بدان‌ها باید پرداخت.
در این مقاله، گذرا مبانى جهانى‏سازى قدسى را به استناد پاره‏اى آیات و روایات تبیین خواهیم کرد.
۲٫ پس از پیامبران (امّا با استمرار موازى نگاه انبیا) فیلسوفان، آرمان جهانى‏سازى را دنبال کرده‌اند. آن‌ها هم از آن جهت که نوعاً صاحب اندیشه بودند، «جهان شهرى» را که معرفى و آرزو مى‏کردند، بر مبانى معرفتى مشخّصى مبتنى بود.
۳٫ جهانى‏سازى مطلوب اصحاب قدرت و ثروت که فاقد مبانى پیشینى است؛ زیرا از صاحبان قدرت و ثروت و اصحاب سیاست و ارباب اقتصاد توقّع مبناى معرفتى داشتن گزاف است. اینان نوعاً این رفتار را ندارند که نخست و پیشاپیش، مبانى معرفتى اقدام خود را تعریف؛ سپس بر اساس آن مبانى معرفتى و حِکْمى حرکت کنند. اینان مقصد دارند؛ امّا مبنا ندارند؛ پس اوّلاً و بالذّات، از مقتدران و متمکّنان ناحکیم، کار حکیمانه توقّع نمى‏رود. عمل آن‌ها براساس فطرت و حکمت نیست. نوعاً براساس غرایز و اغراض اقدام مى‏کنند. عناصر پراگماتیست هستند و بیش‌تر کارکردى فکر مى‏کنند تا حِکْمى. عمل آن‌ها براى اقناع این حس بى‏ارزش است که هرچه بیش‌تر دامنه تسخیر خود را توسعه دهند و شمول مالکیتْ (این عنصر اعتبارى) را افزایش دهند؛ البتّه عدّه‏اى فیلسوف‏نما متکفّل مبناسازى براى جریان‌هایى از این دست مى‏شوند؛ چنان که هانتینگتن براى لشکرکشى‏هاى اخیر امریکا عمل کرد! امّا مبانى خرّاطى شده توسط نظریه‏پردازان، کارکردى پسینى دارد و در حقیقت مبناى این بنا‌ها نیست.

سه. چه چیزى مى‏باید و مى‏تواند جهانى شود؟
جهانى‏شدن حیات و مناسبات، سرنوشت محتوم آدمیان است و از آن گریز و گزیرى نیست؛ امّا پرسش اساسى این است که «چه چیزى مى‏باید و مى‏تواند جهانى شود؟» آیا آن چه جهانى خواهد شد، لیبرال سکولاریسم عنان گسیخته و تمامت‏خواه است یا عدالت و معنویت رهایى‏بخش؟
من بر این باورم که ایدئولوژى لیبرال سکولاریسم، به ویژه مدل امریکایى آن (فراتر از آن‌چه تا کنون پیشروى کرده، قابلیت بسط ندارد؛ بلکه اکنون شمارش معکوس اقتدار جهانى امپریالیسم امریکا آغاز شد. و شتابناک قوس نزول خود را می‌پیماید.
مدّعاى اصلى این مقاله، معطوف به تبیین مبانى و برآیند جهانى شدن از نوع دیگر یعنى «جهانى‏شدن قدسى» خواهد بود، جهانی شدن قدسی فرجام جهانی‌سازی پیامبرانه است، و این گونه جهانى‏شدنى مى‏تواند از ابعاد و پیامدهاى «نظریه فرج» قلمداد شود؛ امّا به اختصار به پاره‏اى از ادلّه و عوامل امتناع جهانى‏سازى لیبرال سرمایه‏دارى اشاره می‌کنم، و شرح آن را به مجالى مناسب وا می‌نهم.
جهانى‏سازى غربى و سکولار با چالش‏‌ها و موانع بسیارى مواجه است. هزار گردنه و گریوه، مانع و رادع، پیش روى جهانى‏سازىِ ترفندى و تحمیلى است؛ زیرا:
۱٫ اگر جهانى‏سازى به معناى جهانشمول کردن لیبرالیسم باشد، احتمال عدم وقوع آن قوی‌تر است. (نمى‏خواهم مطلق گویى کنم. اهل پیشگویى هم نیستم و فقط حدس مى‏زنم)؛ زیرا لیبرالیسم مطلق با مبانى فلسفى و سازه و سامانه‏اى که به قلم متفکّران آن روى کاغذ صورت مى‏بندد، وقوعاً محال است؛ چرا که لیبرالیسمِ مطلق و اباحه‏گرىِ لجام‏گسیخته و روا انگارىِ بى‏مرز و مانع، خودکش و خودشکن است و خود، خویش را نقض مى‏کند. راز شکست و بحران‏زدگى لیبرالیسم در جهان معاصر هم همین است؛ از این رو امروز لیبرالیسم به جاى این‌که مشکل تحقّق خود را درون جوامع مدّعى لیبرالیته بجوید، با فرافکنى، به بیرون این جوامع، انگشت اتهام را نشانه مى‏رود!
سردمداران این ایدئولوژى، امروز عقاید و جوامع معارض و موانع بیرونى را که در برابر لیبرالیسم وجود دارند، عامل شکست لیبرالیسم مى‏پندارند یا چنین وانمود مى‏کنند. لیبرالیسمى که وجه علمى فکرى آن به نیهیلیسم منتهى شده نتوانسته مشکل سیاسى کشورهایى را که آن را پذیرفته‏اند، حل کند. وجه عملى و عینى لیبرالیسم نیز به ضدّ خود بدل شده، در داخل آن کشورها به «استبداد سفید» و در سطح جهانى نیز به «استبداد سیاه» دگرگون شده است. اکنون به نام لیبرال دموکراسى، درون کشورهاىِ مدّعى لیبرالیسم، استبداد پنهان و پیچیده جریان دارد؛ یعنى عملاً آحاد مردم تصمیم‏گیر نیستند. بازى قدرت در این ممالک بسیار پیچیده و هزارتو است. در ظاهر مردم رأى مى‏دهند و احزاب تصمیم مى‏گیرند؛ امّا در باطن، این قدرت‌های اقتصادى‏اند که تصمیم‏ها را مى‏سازند و توده‏ها را به پاى صندوق‌های رأى مى‏آورند. این قدرت‌های اقتصادى‏اند که پیشاپیش رأى دلخواهشان را داخل صندوق ذهن توده جامعه مى‏کارند. آن‌ها نیز رأى ساخته و پرداخته و دلخواه این قدرت‌ها را در صندوق‌ها مى‏افکنند! بدین لحاظ مشروعیت مبتنى بر حقانیت ولایت اکثریت، حقیقتاً و باطناً تحقّق نمى‏یابد؛ زیرا در نادر کشورى از کشور‌های مدّعى لیبرالیسم سراغ داریم که تا ۵۰ درصد مردمى که حقّ رأى دارند، در انتخابات شرکت کنند؛ ازاین‏رو در کشور‌های لیبرال نیز همواره اقلیتْ حاکم است. حزب و جناحى که قدرت را با رأى فاتح تسخیر مى‏کند، همواره در مقایسه با کلّ جمعیت کشور و حتّی کلّ کسانى که حقّ رأى دارند، همیشه در اقلیت است؛ ذهن توده مردم نقش «زهدان عاریتى» و رحم میزبان را براى پرورش جنین قدرت ایفا مى‏کند و عملاً قدرت‌های اقتصادى پدر آرایند؛ البتّه در ظاهر مردم به بازى گرفته، و اشباع مى‏شوند، و احساس مى‏کنند رأى داده‏اند و حضورشان تعیین کننده بوده؛ امّا در حقیقت مردم به جاى این که به بازى گرفته شوند، بازى مى‏خورند! لیبرال دموکراسى، در مقیاس جهانى نیز با لشکرکشى به مناطق دیگر، درصدد استقرار استبداد سیاه است.
۲٫ با لحاظ اراده معارض قطب‏‌های رقیب، جهان تک‏قطبى ممتنع است؛ زیرا قدرت‌هایى چون اروپاى متحد، غول نوظهور چین و بالاتر از همه «جهان اسلام» که در شرف بیدارى و هویت‏یابى است، هریک داعیه خاصّ خویش را دارند و اجازه نخواهند داد «جهانْ ـ دولت» امریکایى شکل بگیرد.
۳٫ بدون ادغام ادیان، دینواره‏‌ها و فرهنگ‏‌ها در متن دین و فرهنگ واحد، جهانى‏سازى میسّر نمى‏شود. فرو کاستن ادیان و فرهنگ‏‌های متکثّر و متنوّع که در اعماق وجود اقوام و اقالیم ریشه دوانده و چونان جان در کالبد ملل جاى گرفته نیز محال است.
۴٫ آغاز بسیار ناخوشایند و تنفّرانگیز تحمیل سکولاریسم و غربى‏سازى عراق و افغانستان از سوى امریکا، تجربه ناموفّقى را به نمایش گذاشت. لشکرکشى ایالات متحده و قدرت‌های غربى به جهان اسلام، دیکتاتورى تمامت‏خواه جهانى را بشارت داد. تجاوز و استیلا بر سرنوشت ملّت‏‌ها توجیه‏پذیر نیست. ذائقه تاریخى جهان سوم به ویژه عالم اسلام همچنان از دوران سلطه استعمارى غرب، تلخ و زهرآگین است. مسأله جهانى‏شدن نیز در نظر ملل مناطق توسعه نایافته، استعمار نو تلقّى مى‏شود.
۵٫ امروز انواع بنیادگرایى‏‌های دینى و فرهنگى در جاى جاىِ جهان سربرآورده و مقاومت‌های فزاینده و گسترده‏اى که ضدّ جهانى‏شدن غربى یا امریکایى میان ملل گوناگون با شتاب و شدّت در حال شکل‏گیرى است، هرگز قابل چشمپوشی نیست.
در جهان اسلام، امواج ضدّ امریکایى و ضدّ غربى، روز به روز ژرف‏تر و گسترده‏تر می‌شود. این امواج چونان طوفانى بنیانکن، حیات ایالات متّحده امریکا را تهدید مى‏کند. جهانى‏سازىِ ضدّاسلامى هرگز نخواهد توانست از سدّ این طوفان سهمگین بگذرد.
۶٫ چیزى مى‏تواند عالمگیر شود که با فطرت الاهی آدمیان سازگار باشد. مردان سیاست و قدرت در غرب، بشر را به دنیاگروى و خداگریزى و دورى از فطرت و معنویت مى‏خوانند. بحران‌های بسیارى که اکنون انسان معاصر با آن‌ها دست به گریبان است، دستاورد مدرنیته، و مدرنیته نیز ارمغان قدرت و اقتصاد جدید غربى است، مدرنیته، فصل فاصله گرفتن از فطرت الاهی به شمار می‌رود.
بحران معرفت و یقین، بحران ایمان و اخلاق، بحران محیط زیست، بحران فروپاشى نهاد خانواده، بحران بهداشت روانى انسان‌ها، بحران امنیت جهانى و بحران اکثریت فقیر، همه و همه پیامد‌های طبیعى تمدّن و فرهنگ مدرن است و امروز مدرنیته قوس نزول و افول خود را آغاز کرده است و اکنون تمدّن مدرن از درون در حال ویرانى است و پایان تاریخ انگاشتن دموکراسى لیبرال، نشانه دون همّتى و کوته بینى صاحبان چنین پنداره‏اى است! مَثَل آنان مَثَل کسانى است که از دیدن فروغ خورشید جهان افروز ناتوان و غافل است و به سوسوى کرمک شبتابى دلخوش!
ظَهَرَ الفَسادُ فىِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِماکَسَبَتْ اَیدِى النّاسِ لِیُذیقَهُمْ بَعْضَ الَذّى عَمِلوُا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (روم (۳۰): ۴۱).
تباهی در خشکی و دریا به سبب آن‌چه دست‌های مردم کرده، پدید آمد تا [فدای جزای] برخی از آن چه کرده‌اند به آن‌ها بچشاند؛ باشد که مردم باز گردند.
۷٫ مهم‏تر از همه عوامل و موانعى که اشاره شد، تعارض اراده سیاسى سردمداران غربى با مشیت الاهی است. چنان‌که مذکور افتاد، مشیت خداوندى بر تحقّق عدالت و استیلاى حق و سیطره حقیقت تعلّق گرفته است و مشیت الاهی اجازه نخواهد داد فساد و تبعیض، همیشگى و همه‏گیر شود: وَاللَّهُ لایُحِبُّ الْفَسادَ(بقره (۲): ۲۰۵)؛ و خدا تبهکاری را دوست ندارد.

مبانى جهانى شدن قدسى‏
جهانى‏شدن قدسى بر دو اصل اساسى مبتنى است:
۱٫ اراده قاهر خداوند بر چیرگى حقّ و عدالت؛
۲٫ هَم‏تبارى و همگرایى آدمیان.
اکنون به طرح و شرح مختصر دو اصل یاد شده با اشاره به مستندهای قرآنى آن‌ها مى‏پردازیم:


اصل اوّل: اراده خدا بر چیرگى حق و عدالت‏
خداوند، خیر محض و کمال مطلق است؛ در نتیجه خیر و کمال را خوش دارد و خلاف آن را خوش ندارد. هم از این رو است که در جهان که فعل او است، خیر بر شر غلبه دارد و جهانِ موجود، بهترین جهان‏ها است: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ (سجده (۳۲): ۷).
چون او ستم و تباهى را دوست ندارد اجازه نخواهد داد ستم و تباهى یکسره و براى همیشه عالم را فرا گیرد. وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیِهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الفَسَادَ (بقره (۲): ۲۰۵)، و اگر خدا بر اساس سنن حاکم بر تاریخ با پستى و پلشتى، و تبهکارى و تبهکاران مقابله نمى‏کرد، تاکنون زمین تباه شده بود. وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَّفَسَدَتِ الأَرْضُ (بقره (۲): ۲۵۱).
با گشت و گذارى اندک در آیات قرآن، به فهرست بلندى از خوشامد‌ها و بدآمد‌های خداوندى دست مى‏یابیم. این فهرست بسى تأمّل برانگیز است اکنون نظرتان را به نمونه‏هایى از آیاتى که در آن‏ها، به پاره‏اى از امور و اشخاص محبوب و مبغوض خدا اشاره رفته است، جلب مى‏کنم:
أ. نمونه آیات بازگوینده کار‌ها و کسان محبوب خداوند
۱٫ وَاَحْسِنُوا اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ (بقره (۲): ۱۹۵؛ نیز آل عمران (۳): ۱۳۴ و ۱۴۸؛ مائده (۵): ۵ و ۹۳).
و نیکى کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد.
۲٫ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَوّابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهرِّینَ(بقره (۲): ۲۲۲).
همانا خداوند توبه‏کاران و پاکان را دوست دارد.
۳٫ بَلى مَنْ اَوْفى بِعَهْدِهِ وَاتَّقى فَانَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقین(آل عمران (۳): ۷۶؛ نیز توبه (۹) ۴ و ۷).
آرى هر آن‌که به پیمان خود وفا و پرهیزگارى کند، همانا خداوند پرهیزگاران را دوست دارد.
۴٫ وَاللَّهُ یُحِبُّ الصّابِرینَ (آل عمران (۳): ۱۴۶).
و خدا شکیبایان را دوست دارد.
۵٫ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ (آل عمران (۳): ۱۵۹؛ نیز ممتحنه (۶۰): ۸).
پس چون بر کارى عزم کردى، به خدا توکّل کن که خدا توکّل کنندگان را دوست دارد.
۶٫ وِ اِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ (مائده (۵): ۴۲؛ نیز حجرات (۴۹): ۹).
و اگر داورى کنى، پس میان آنان به عدل و داد داوری کن؛ زیرا خدا دادگران را دوست دارد.
۷٫ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهَّرینَ (توبه (۹): ۱۰۸).
و خدا پاکى ورزندگان را دوست دارد.
۸ . اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الّذین یُقاتِلونَ فى سَبیلِهِ صَفّاً کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ (صف (۶۱): ۴).
همانا خداوند دوست دارد کسانى را که در راه او صف زده، آن‏چنان کارزار مى‏کنند که گویى بنیانى استوارند.
ب. نمونه‏اى از آیاتى که در آن برخى افراد و اعمالِ ناخوش داشتِ الاهی آمده است:
۱٫ وَلاتَعْتَدوُا اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ الْمُعْتَدینَ (بقره (۲): ۱۹۰؛ نیز مائده (۵): ۸۷).
و تعدّى نکنید؛ زیرا خدا تعدّى کنندگان را دوست ندارد.
۲٫ وَاللّهُ لایُحِبُّ الْفَسادَ (بقره (۲): ۲۰۵).
و خدا تبهکارى را دوست ندارد.
۳٫ یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبى الْصَّدَقاتِ وَ اللّهُ لایُحِبُّ کُلَّ کَفّارٍ اَثیم ٍ(بقره (۲): ۲۷۶).
خدا ربا را فرو مى‏کاهد [و نابود مى‏سازد] و صدقه‏‌ها را فزونى مى‏دهد و خداوند هیچ ناسپاس گنهکارى را دوست ندارد.
۴٫ فَاِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ الْکافِرینَ (آل عمران (۳): ۳۲).
پس همانا خدا کافران را دوست ندارد.
۵٫ وَاللّهُ لایُحِبُّ الْظّالِمینَ (آل عمران (۳): ۵۷ و ۱۴۰).
و خدا ستمگران را دوست ندارد.
۶٫ اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالاً فَخُوراً (نساء (۴): ۱۰۷).
همانا خداوند هر که را که خودپسند و فخر فروش باشد، دوست ندارد.
۷٫ وَلاتُجادِلُ عَنِ الّذینَ یَخْتانُونَ اَنْفُسَهُمْ اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ مَنْ کانَ خَوّاناً اَثیماً (نساء (۴): ۱۰۷).
و از کسانى که به خویش خیانت مى‏کنند، دفاع مکن که خدا هرکس را که خیانتکار و گنه‏پیشه باشد، دوست ندارد.
۸٫ وَاللّهُ لایُحِبُّ الْمُفْسِدینَ (مائده (۵): ۶۴).
و خدا تبهکاران را دوست ندارد.
۹٫ وَلاتُسْرِفُوا اِنَّه لایُحِبُّ الْمُسْرِفینَ (انعام (۶): ۱۴۱؛ اعراف (۷): ۳۱).
و اسراف نکنید؛ زیرا خدا گزافکاران را دوست ندارد.
۱۰٫ اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ الْخائِنینَ (انفال (۸): ۵۸).
همانا خدا خائنان را دوست ندارد.
۱۱٫ اِنَّهُ لایُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرینَ (نحل (۱۶): ۲۳).
همانا او گردنکشان و مستکبران را دوست ندارد.
۱۲٫ اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ (حج (۲۲): ۳۸).
همانا خدا هیچ خیانت‏پیشه ناسپاسى را دوست ندارد.
۱۳٫ اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ الْفَرِحینَ (قصص (۲۸): ۷۶).
همانا خدا شادخواران را دوست ندارد.
۱۴٫ وَلاتَمْشِ فِى الاَرْضِ مَرَحاً، اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ کُلَّ مخُتْالٍ فَخُور ٍ(لقمان (۳۱): ۱۸؛ نیز حدید (۵۷): ۲۳).
در زمین خرامان و نازان راه مرو؛ زیرا خداوند هیچ خراماننده نازنده [= مغرور فخرفروش] را دوست ندارد.
براساس همین خوشایند‌ها و بدآیندها است که خداوند همه افراد بشر را به صلح و سلام فرا مى‏خواند و جهان را خانه صلح مى‏خواهد:
ـ وَاللّهُ یَدْعُوا اِلى دارِالسَّلامِ وَ یَهْدى مَنْ یَشاءُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ (یونس (۱۰): ۳۵)،
و انسان‏‌ها را به عدل و نیکوکارى فرمان مى‏دهد:
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ (نحل (۱۶): ۹۰)،
و به پیامبر اسلام امر مى‏کند که پیروان همه ادیان آسمانى را به وحدت بر مدار توحید و حرّیت بخواند:
ـ قُلْ یا اَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا اِلى کَلِمهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَبَیْنَکُمْ اَنْ لانَعْبُدَ اِلاَّ اللّهَ وَلانُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَلایَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضَاً اَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ، فَاِنْ تَوَّلَوْا تَقُولُوا اشْهَدوُا بِاَنّا مُسْلِمُونَ (آل عمران (۳) ۶۳)،
و به همگان دستور مى‏دهد که در نیکى و پرهیزگارى با هم تعاون و تعامل کنند و هرگز بر گناه و عداوت، کسى را یارى نکنند:
ـ وَتَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالْتَقْوى‏ وَ لاتَعاوَنوا عَلى الإِثْمِ وَالْعُدْوانِ (مائده (۵): ۲)،
و این‌که خداوند سرانجام حیات و هستى، همچنین پایان کار انسان و فرجام تاریخ را خوش و نیکو مى‏خواهد، و بدین جهت است که اراده قطعى او بر پیشوایى و وراثت مستضعفان [= ناتوان شمرده‏شدگان‏] تعلّق گرفته است:
ـ وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ (قصص (۲۸): ۵)،
و وعده مى‏دهد که سرانجام، بندگان شایسته او زمین را در اختیار خواهند گرفت:
ـ اَنَّ الأَرْضَ یَرِثُها عِبادِى الْصّالِحُونَ (انبیا (۲۱): ۱۰۵)،
و تاکید مى‏کند که فرجام تاریخ با غلبه حق بر باطل صورت خواهد بست و حق خواهد آمد و باطل رخت برخواهد بست که نابودى، سرنوشت محتوم باطل است:
ـ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً (اسرا (۱۷): ۸۱).
به رغم آن که بدخواهان درصدد خاموش کردن نور خدایند، خداوند نور خود را کامل خواهد کرد هر چند کافران ناخرسند باشند.
ـ یُریدوُنَ اَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَ یَأْبىَ اللّهُ اِلاّ اَنْ یَتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِروُن (توبه (۹): ۳۲؛ نیز صف (۶۱): ۸)،
و مى‏فرماید: پیامبرش را به همراه هدایت و دین حق فرستاد تا بر همه آیین‏‌ها و [راه‌ها] چیره سازد؛ هرچند مشرکان ناخوش دارند:
ـ هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ (توبه (۹): ۳۳؛ نیز صف (۶۱): ۹)،
و تصریح و تاکید مى‏ورزد که پیامبران و مؤمنان را یارى خواهد کرد؛ از این رو فتح نهایى در جهان، از آن او و فرستادگان او و مؤمنان خواهد بود و فرجام تاریخ، الاهی و قدسى صورت خواهد بست:
ـ اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَذّینَ آمَنوا فِى الْحیاهِ الدُّنیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الأَشْهادُ (غافر (۴۰): ۵۱).
ـ کَتَبَ اللّهُ لأَغْلَبَنَّ اَنَا وَ رُسُلى، اِنَّ اللّهَ قَوّىٌ عَزیزٌ (مجادله (۵۸): ۲۱).
اراده خداوند خلل‏ناپذیر است، و هر آن‌چه را اراده کند، صورت خواهد گرفت:
ـ اِنَّما قَوْلُنا لِشَیى اِذا اَرَدْناهُ اَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (نحل (۱۶): ۴۰).
نتیجه این‌که خدا خیر محض و کمال مطلق است؛ کمالات و کرامات را دوست دارد و نقایص و نواقص را ناخوش دارد؛ بشر را به صلح فرامى‏خواند و به عدل و احسان فرمان مى‏دهد، و همه انسان‌ها را وعده مى‏دهد که عالم موجود به عالم مطلوب بدل خواهد شد، و چون اراده خداوند بر این تعلّق گرفته است، ناگزیر چنین خواهد شد.

اصل دوم: هم‏تبارى، همگرایى و همخانگى آدمیان‏
در نگاه قرآن، آدمیان هم‏گوهرند و سرشت واحدى دارند. همه افراد بشر خانواده‌ای بزرگ هستند؛ زیرا همه آحاد، فرزندان یک پدر و مادرند؛ تقسیم آدمیزادگان به گروه‌های نژادى و زبانى گوناگون، فقط براى تعارف (شناخت دو سویه) است و تفاوت‌های قومى و اقلیمى هرگز نشانه فراتر یا فروتر بودن کسى و گروهى نیست؛ بلکه گرامى‏ترین مردم نزد خدا باتقواترین آن‌ها است. یا أَیّهَا النّاسُ أِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً و قَبائِلَ لِتَعارَفوُا اِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللهِ أتْقاکُمْ أنَّ اللّهَ علیمٌ خِبیرٌ. (حجرات (۴۹): ۱۳). تقوا نیز ذاتاً تفاخر و تبعیض را بر نمى‏تابد؛ زیرا پرهیزگارى ارزش معنوى و الاهی است و فقط از رهگذر مبارزه با کبر و تفاخر و دیگر رذایل فراچنگ مى‏افتد و تفاخر و تبعیض، رذیلت نفسانى است؛ پس ارتکاب بدان با ذات تقوا در تعارض است و آن را نابود مى‏کند.
در نخستین آیه نساء آمده است:
یا أَیُّهَا النّاسُ اتَّقوا رَبَّکُمُ الَّذى خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحدهٍ و خَلَقَ منها زوجَها وَ بَثَّ مِنهُما رِجالاً کثیراً وَ نسآءً. (نساء (۴): ۱).
اى مردم! از پروردگارتان پروا کنید آن که شما را از یک نَفْس آفرید و از همان نیز جفتش را خلق کرد و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد و پراکند.
در آیات بسیارى بر یگانگى گوهر آفرینش آدمیان و هم‌تبارى و هم دودمانى آنان تصریح و تأکید رفته است. از جمله در آیات زیر:
ـ وَ هُوَ الذَّىِ أَنشَأَکُم مِنْ نَفْسٍ واحِدهٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ (انعام (۶): ۹۸).
ـ وَ بَدَأَ خَلْقَ الانْسانِ مِنْ طینٍ. ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَه مِنْ مآءٍ مَهینٍ. (سجده (۳۲): ۶ و ۷).
ـ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ اِذْ أَنْشَأکُمْ مِنَ الأرض و إذْ أَنْتُمْ أَجنَّه فى بُطُونِ أَمْهاتَکُم (نجم (۵۳): ۳۲).
ـ وَالله خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْواجاً (فاطر (۳۵): ۱۱).
ـ خَلَقَکُم مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَل لَکُمْ مِنَ الأنْعام ثمَانِیهَ أَزْواجٍ یَخْلُقُکُمْ فى بُطُونِ أُمَّهاتِکُم خَلقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ (زمر (۳۹): ۶).
ـ مِنها خَلَقْناکُمْ و فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَهً أُخْرى (طه (۲۰): ۵۵).
ـ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسانَ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طینٍ (مؤمنون (۲۳): ۱۲).
ـ هُوَ الَّذى‏ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلغوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً وَ مِنْکُمْ مَنْ یَتَوَفّى مِنْ قَبْلُ و لَتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمّى (غافر (۴۰): ۶۷).
ـ انّا خَلَقْنَا الانْسانَ‏مِنْ نُطْفَهٍ أمْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً (انسان (۷۶): ۲).
اَلخَلقُ کُلُّهُم عِیالُ اللّه فَاَحَبُّهُمْ اِلى اللَّهِ اَنْفَعُهُم لِعَیالِهِ (حکیمى، محمدرضا و …، ج ۱: ص۶۹۰).
پیامبر اسلام نیز فرموده است: مردم همه، خانواده خداوندند و محبوب‏ترین آنان نزد خدا سودمندترینشان به حال خانواده او است.
امام على(ع) در فرمانش به مالک اشتر تاکید مى‏کند:
وَ اشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحمهَ لِلرَّعیَّهِ وَ الْمُحَبَّهَ لَهُم، وَ اللُّطف بِهِمْ، وَ لا تَکوُنَنَّ عَلَیْهِم سَبُعاً ضارِیاً تَغْتَنِمُ اَکْلَهُمْ فَاِنّهم صِنفان: اِمّا اَخٌ لَکَ فِى الدّین اَوْ نَظیرٌ لکَ فىِ الْخَلْقِ … (نهج البلاغه، الشریف ابوالحسن محمد الرّضى، نامه پنجاه و سوم).
مهر، محبت و لطف به شهروندان را در خویش نهادینه کن و هرگز با آنان چونان درنده‏اى مباش که دریدنشان را لحظه‏شمارى مى‏کند؛ زیرا آن‌ها دو دسته‏اند: یا مسلمانند و برادر دینى تواند یا نامسلمانند و همانند تواند در خلقت.
امام صادق(ع) نیز فرموده است:
فَاِنّکَ اِذا تَأمَّلْتَ العالَمَ بِفِکْرِکَ وَ مَیَّزْتَهُ بِعَقْلِک، وَجَدْتَهُ کَالْبَیتِ الْمَبْنِىّ الْمُعَدِّ فیهِ جَمیعَ ما یَحتاجُ اِلَیْهِ عِبادُه…
تو اگر در جهان نیک بیندیشى و خردمندانه آن را تجزیه و تحلیل کنى، گیتى را چونان خانه‏اى خواهى‏یافت که همه نیازمندی‌های بندگان خدا [که اهل این خانه‏اند] در آن فراهم آمده است… .
مضامین گوناگون و فراوانى در تبیین ماهیت جهان، انسان و جامعه بشرى و نسبت آن‌ها با هم در متون مقدس اسلامى وجود دارد که تجمیع و تحلیل آن‌ها نیازمند فرصتى فراخ است. براى به دست دادن تصویرى اجمالى از مسأله، در حدّ این مقاله و از باب نمونه، برخى مضمون‌های قرآنى برگرفته از پاره‏اى آیات را در این جا ذکر مى‏کنیم:
ـ آدمیان از نفس واحدى آفریده شده‏اند.
یا أیُّهَا النّاسُ اتَّقوُا رَبَّکُمُ الَّذى خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ … (نساء(۴): ۱).
ـ انسان‌ها داراى سرشت الاهی‏اند.
فِطْرَتَ اللهِ الَّتى فَطَرَ الناسَ عَلَیْها … (روم (۳۰): ۳۰).
ـ گوهر انسانى زن و مرد یکى است.
و خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کثیراً و نِساءً… (نساء (۴): ۱).
ـ بنى‏آدم، کرامت و منزلت ویژه‏اى دارند و بر آفریدگان دیگر برترى داده شده‏اند.
وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنى آدَمَ و حَمَلْناهُمْ فى البَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُم مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً. (اسراء (۱۷): ۷۰).
ـ انسان در نیکوترین صورت و ترکیب [که بالاترین کارآیى را براى او فراهم مى‏آورد] آفریده شده است.
لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ فى اَحْسَنِ تَقویِم (تین (۹۵): ۴).
ـ آدمیان جانشینان خدا در خاکند.
جاعِلٌ فِى الأرْضِ خَلیفَهً … (بقره (۲): ۳۰).
ـ به اقتضاى سرشت مقدس و ملکوتى خود، انسان‌ها به ارزش‌های برین گرایش دارند.
وَ اِنَّه‏لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدیدٌ (عادیات (۱۰۰): ۸). مصادیق بسیارى، در قرآن براى «خیر» ذکر شده؛ از جمله مال (بقره (۲): ۱۸ و ۱۸۴ و ۲۱۵ و ۲۷۴؛ نیز عادیات (۱۰): ۸) عمل صالح (بقره (۲): ۱۱۰، ۱۴۸، ۱۹۷ و ۲۱۵؛ نیز آل عمران (۳): ۳۰، ۱۰۴، ۱۱۴؛ نیز مائده(۵): ۴۸)؛ پاداش الاهى (بقره (۲): ۱۰۳؛ نیز شورى (۴۲): ۳۶؛ جمعه (۶۲): ۱۱) نعمت الاهى (قصص (۲۸): ۲۴؛ معارج (۷۰): ۲۲) زنان بهشتى (الرّحمن (۵۵): ۷۰)؛ اسب (ص (۳۸): ۳۲).
ـ به رغم کشش فطرى به ارزش‌های متعالى، چون آدمى طبیعت ناسوتى هم دارد، در معرض وسوسه‏‌های نفسانى نیز هست.
زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ … (آل‏عمران (۳): ۱۴).
ـ خدا زمین را از آن مردم قرار داده است.
والأرْضَ وَضَعَها لِلْأنام. (الرحمن (۵۵): ۱۰).
ـ خدا هر آن چه را در آسمان و زمین است، براى آدمیان رام ساخته.
أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّهَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الأرْضِ … (لقمان (۳۱ ): ۲۰).
وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الأرضِ جَمیعاً مِنْهُ … (جاثیه (۴۵ ): ۱۳).
ـ زمین چون بستر و آرامگاه و گاهواره، و آسمان، چون خانه‏اى براى زیست بشر قرار داده شده است.
ألَّذى جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً … (بقره (۲): ۲۲).
اَللّهُ ألّذى جَعَلَ لَکُمْ الأرْضَ قَراراً وَالسَّماءَ بِناء … (غافر (۴۰): ۶۴).
أَلَمْ نَجْعَلِ الأرْضَ مِهاداً. (نبأ (۷۸): ۶).
ـ شب و روز در تسخیر، و خورشید و ماه، در خدمت انسان است.
وَ سَخَّرَ لَکْمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِامرِهِ … (نحل (۱۶): ۱۲).
ـ آدمى بر آبادانى زمین گماشته شده است.
هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الأرضِ و اسْتَعْمَرَکُمْ فیها… (هود(۱۱): ۶۱).
ـ جهان بیهوده آفریده نشده، و هستى هدفمند است.
وَ ما خَلَقنا السّماءَ وَالأرضَ و ما بَیْنَهُما باطلاً (ص (۳۸): ۲۷).
ـ خلقت و حیات بشر هدفمند است.
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إلَیْنا لا تُرْجَعونَ (مؤمنون (۲۳): ۱۱۵).
ـ ما [انسان‌ها] از آنِ خداییم و به سوى او باز خواهیم گشت.
انّا لِلّهِ وَ إنا الَیْهِ راجِعوْنَ (بقره (۲): ۱۵۶).
چکیده آن‌چه از مضامین و تعابیر پیشین به دست می‌آید، این است که انسان‌ها از گوهر یگانه و با فطرتى مقدّس پدید آمده‏اند و جهان، خانه مشترک آن‌ها است که براى آرامش و تکامل آنان آماده شد. و آدمیان با تکیه بر گرایش‏هاى متعالى، جهان را باید آباد کنند و سرانجام به سوى ارزش‏هاى برین و به سوى خدا باز خواهند گشت.
چنان‌که پیش‏تر اشاره رفت، در ادبیات و معارف اسلامى، از آن چه در پایان یا مرحله تکامل تاریخ و حیات انسان و جهان روى خواهد داد، به «فَرَج» تعبیر شده، و براساس مجموعه روایات اسلامى، فرج داراى ساحات و سطوح گونه‏گونى است؛ از جمله آن‌ها ساحت و صحنه حیات دنیایی انسان است و شاخص‏هاى فرج در این ساحت، از ارتقاى مظاهر زندگى بشر، گسترش عدالت و معنویت، اعتلای حکمت و معرفت در سراسر جهان حکایت مى‏کند.
… تهتزَّ بک اطرافَ الدّنیا بهجهً، و تهزُّ بک اغْصان العزِّ نضره، و تستقرّبوانی العزّ فی قرارها، و تؤوب شوارد الدّین الی او کارها، یتهاطل علیک سحائب الظفر، فتخنق کلَ عدوٍّ و تنصر کلَّ ولیّ، فلا یبقی علی وجه الأرض جبار قاسط و لا جاهد غامط و لا شانیئ مبغض و لا معاند کاشح، و من یتوکّل علی الله فهو حسبه،‌ انّ الله بالغ امره [قد جعل الله لکل شیئ قدراً]… (علامه مجلسی، ج ۵۲: ص ۳۲ و ۳۷؛‌ داستان مفصّلی مشتمل بر حدیثی مفصّل به نقل حضرت حجت (عج) است از حضرت عسگری
(ع)).
نظر خوانندگان اندیشه‌ور را به برخى شاخص‏هاى توسعه و تکامل حیات انسان در عصر فرج (یا همان عصر جهانى شدن قدسى) که در روایات اسلامى آمده است، جلب مى‏کنم، درباره برخی شاخص‌ها، روایات بسیاری در دست است،‌ امّا برای هر شاخص به ذکر یک حدیث بسنده خواهیم کرد.

شاخص‏هاى توسعه و تکامل حیات انسان در عصر فَرَج
۱٫ افول دولت باطل
على‏بن محمد عن على‏بن‏العباس عن‏الحسن‏بن عبدالرحمن عن عاصم‏بن حمید عن أبى حمزه عن أبى جعفر
(ع) وَ فى قولهٍ عزّوجلّ«وَ قُلْ جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ» قال: اذا قامَ الْقائِمُ(ع) ذَهَبَتْ دَولهُ الباطِلِ (علامه مجلسی، ج ۵۱: ص ۶۲ ح ۶۲).
۲٫ استقرار «جهان ـ دولت» قدسى
محمدبن‏العباس، عن محمدبن‏الحسین بن حمید عن جعفربن عبدالله، عن کثیربن عیاش عن ابى الجارود، عن ابى جعفر
(ع) فى قوله عزوجل: «الّذینَ اِن مکّنّاهُمْ فى الأَرضِ أَقامُواالصَّلاهَ» قال(ع): هذِهِ لِآلِ محمدالمهدى واصحابه یُمَلّکُهُمُ اللّهُ مَشارِقَ الأرْضِ وَ مَغْارِبَها، وَ یُظهِر الدّینَ وَ یُمیتُ اللّهُ ـ عزّوجلّ ـ بِهِ وَ اَصحابِهِ الْبِدَعَ الباطِلَ کَما اَماتَ‏السّفهَه الحقَّ، حَتّى لا یُرى‏ اَثَرٌمِنَ الظُّلمِ وَ یَأمُرُون بالمعروفِ وَ یَنْهونَ عَنِ‏المُنکَرِ وَ لِلّهِ عاقبهُ الأمورِ
(همان، ج ۲۴: ص ۱۶۵ و ۱۶۶). نیز در حدیث دیگری آمده است:
…. وَ تُشْرِقُ الارْضَ بِنورِ رَبِّها وَ یَبْلُغُ سُلْطانُه الْمَشْرِقَ وَالْمَغْرِبَ (همان، ص ۲۱۷ و ۲۱۹؛ ج ۱۳، ص ۷۰؛ نیز، ج ۵۲: ص‏۲۱۹؛ و ج ۲۴، ص ۱۶۵؛ ج ۱، ص ۳۴۳).
۳٫ ارتقاى عقلانیت
الْحُسَیْنُ بْنُ مُحّمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَّمدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنِ الْمُثنى الْحَنَّاطِ عَنْ قُتَیْبَهَ الأعْشَى عَنِ ابْنِ اَبى یَعْفُورٍ عَنْ مَوْلَى لِبَنِى شَیْبَانَ عَنْ أبِى جَعْفَرٍ
(ع) قَالَ: اِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ الله یَدَهُ عَلَى رُئوُسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولُهُم وَ کَمَلَتْ بِهِ اَحْلامُهُمْ (کلینی، ج ۱: ص۲۵، ح ۲۱).
۴٫ بسط و کمال علم و معرفت
موسى‏بن عمر عن‏ابن محبوب عن صالح‏بن حمزه عن أبان عن أبى عبدالله
(ع) قال: اَلعلمُ سَبْعهُ و عِشرونَ حَرْفاً فَجَمیعُ ما جَاءَ تْ بِهِ الرُّسُلُ حَرفْان فَلَم یَعْرِفِ الناسُّ حتّى الْیومِ غَیرَ الْحَرفَینْ فإذا قامَ قائمُنا أَخْرَجَ الخمسهَ العشرین حَرفاً فَبَثَّها فِى‏النّاسِ وَ ضَمَّ إلیها الحَرْفَینْ حَتّى یبثّها سبعه و عشرین حَرفَا (علامه مجلسی، ج ۵۲: ۳۳۷، ح ۷۳).
۵٫ تکامل و ارتقاى اخلاق
عن محمدبن‏عیسى عن صفوان عن المثنى عن أبى خالد الکابلى عن أبى جعفر
(ع) قال: اذا قام قأئمُنا وَضَعَ یَدَه على رُئُوسِ العبادِ فَجَمَعَ بِهِ عقولَهم وَ أَکْمَلَ بِهِ أَخلاقَهُم (علامه مجلسی، ج ۵۲: ص ۱۹۲).
۶٫ توسعه دیانت و معنویت
…. فلا یبقی فی الأرض مبعود دون الله ـ عزّ و جلّ ـ من صنم و غیره الا وقعت فیه نار فاحترق… (همان،‌ج ۵۲، ص ۱۹۲؛ نیز، ج ۱، ص ۳۴۳).
۷٫ تحقّق وحدت و صمیمیت ایمانى
اِذا قامَ الْقائِمُ جائتِ المُزامِلَهُ وَ یَأتى‏ الرَّجُلُ اِلى کیسِ اَخیهِ فَیَأخُذُ حاجَتَهُ لا یَمْنَعُهُ (علامه مجلسی، ج ۵۲: ص ۳۷۲).
۸٫ زوال تبعیض و گسترش رفاه عمومى
عن ابى سعید الخدرى، قال: قال رسول الله
(ص): اُبَشِّرُکُم بِالمَهدى یُبْعَثُ فى اُمّتى عَلَى اِختلافٍ مِنَ الناسِ وَ زَلازِل فَیَمْلأُ الارضَ عدلاً و قسطاً کَما مُلِئَتْ ظلماً وَ جَوْراً یَرْضى عَنْهُ ساکنُ السّماءِ و ساکنُ الارضِ یقسم المالَ صِحاحاً،فَقال: لَهُ رَجُلٌ وَ ما صِحاحاً؟ قال: السّوّیُه بَیْنَ النّاسِ (علامه مجلسی، ج ۵۱: ص ۷۸، ح ۳۷ و ص ۸۱ ـ ۸۷؛ ج ۵۲، ص ۳۳۹ و ۳۹۰؛ ج ۱، ص ۱۰۱ و ۲۷۳؛ و ص ۴۰ و ۱۴۵).
۹٫ تحقق آزادى
جماعه عن البزوفرى عن أحمد بن ادریس عن ابن قتیبه عن الفضل عن نصر بن مزاحم عن أبى لهیعه عن أبى قبیل عن عبدالله بن عمرو بن العاص، قال: قال رسول الله
(ص): فى حَدیث طَویلٍ … فَعِتْدَ ذلک خُروجُ الْمَهدى وَ هُو رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ هذا (و أشار بیده الى على بن أبى‏طالب ع) بِهِ یَمْحَقُ اللهُ الکِذْبَ وَ یُذْهِبُ الزّمانَ الکلب، بِهِ یُخْرِجُ ذلَّ الرِِّ مِنْ أَعناقِکُمْ، (ثُمّ قال) أَنا أوّل هذه الأُمه وَالمهدى أَوسَطُها وَ عیسى آخِرُها وَ بَیْنَ ذلک تیح أَعوْج. (علامه مجلسی، ج ۵۱: ص ۷۵، ح ۲۹).
۱۰٫ گسترش صلح جهانى
و باسناد عن على بن ابى طالب
(ع) قال: قلتُ: یا رسولَ اللّه(ص) اَمِنّا الِ مُحمّدٍ الْمهدىُ أَمْ مِنْ غَیْرِنا؟ فَقال: رسول الله (ص) لا بَلْ مِنّا، یَخْتِمُ اللهُ به الدّینَ کَما فَتَحَ بِنا وَ بِنا یُنْقَذُونَ مِنَ الفِتَن کَما أُنقِذُوا مِنَ الشّرکِ وَ بِنا یُؤَلّفُ اللهُ بینَ قُلوبِهِمْ بَعْدَ عَداوه الْفِتْنَه اخوانا کَما أَلَّفَ بَینَهُمْ بَعْدَ عَداوهِ الشِّرْکِ اخوانا فى دینِهِمْ.
۱۱٫ تامین حقوقِ ادیان و اقلیت‏ها
و یَحْکُمُ بَیْنَ اَهلِ التّوراهِ بِالتّوراهِ و بین اهلِ الإِنجیلِ بالإِنجیلِ وَ بین اهِل الزَّبور بِالزّبورِ … (علامه مجلسی، ج ۵۲: ص ۳۵۱).
۱۲٫ تحقّق عدالت فراگیر جهانى

عن الحسن بن الحسین عن تلید عن أبى الحجافُ، قال: قال رسول اللّه(ص) أبشِروُا بِالمهدى (قَالها ثلاثاً) یَخْرُج عَلى حین اخْتِلافٍ مِنَ النّاسِ وَ زِلْزالٍ شَدید یملأ الارض قسطاً و عدلاً کَما مُلِئَتْ ظُلماً و جَوْراً یَمْلأ قلوبَ عبادِهِ عِبادَهً وَ یَسَعُهُم عَدْلَهُ (علامه مجلسی، ج ۵۱: ص۶۸ و ۷۰ ـ ۷۴ و ۷۶ و ۷۸؛ و ج ۵۲، ص ۳۶۲؛ ج ۳، ص‏۳۷؛ ج ۲۷: ص ۹۰).

۱۳٫ ارتقاى حکمت و معرفت
(بهذا الاسناد) عن عبدالله، عن ابن بکیر، عن حمران، عن ابی‌جعفر
(ع) انّه قال: کأنّنی بدینکم هذا لایزال مولّیاً یفحص بدمه ثمّ لا یردّه علیکم الا رجل منا اهل البیت فبعطیکم فی السنّته عطائین و یرزقکم فی الشهر رزقین، و تؤتون الحکمه فی زمانه حتّی انّ المرأه لتعضی فی بیتها بکتاب الله تعالی و سنه رسول الله(ص))علامه مجلسی، ج ۵۲: ص ۳۵۲(.
۱۴٫ وفور نعمت و بارورى و بازده منابع

عن الحسن بن الحسین عن سفیان الجریرى عن عبدالمؤمن عن‏الحارث بن حصیره عن عماره بن جوین العبدى

عن أبى سعید الخدرى، قال: سمعت رسولَ اللّه(ص) یقول: عَلَى المِنْبَر اِنَّ المهدى مِنْ عِتْرَتى مِنْ أَهْلِ بَیْتى یَخْرُجُ فى آخِرِ الزّمانِ تُنْزِلُ لَه السماءُ قطرَها وَ تُخْرِجُ لَهُ الأرضُ بَذْرَها فَیَمْلَأُ الأَرْضَ عَدْلاً و قِسطاً کَما مَلَأَهَا القَوْمُ ظُلْماً وَ جَوْرًا (علامه مجلسی، ج ۵۱: ص ۶۸؛ و ج ۵۲، ص ۳۳۷؛ و ج ۵۱، ص ۶۸ و ص ۷۴).
نیز در امالى شیخ طوسى: جماعه عن أبى المفضل عن أحمد بن محمد بن بشار عن مجاهد بن موسى عن عباد بن عباد عن مجالد بن سعید عن جبیر بن نوف أبى الوداک، قال: قلت لِأبى سعید الخِدرى: وَاللّهُ ما یَأتى عَلَیْنا عامٌ اِلّا وَ هُوَ شَرٌّ مِنَ الماضى وَ لا أَمیرٌ اِلا وَ هُوَ شرٌّ مِمَّن کانَ قَبْلَهُ، فَقال أبو سعید: سَمِعْتُهُ مِنْ رَسولَ الله یَقُول ما تَقُولُ وَلکِن سَمِعْتُ رَسولَ الله یَقُول: لا یَزالُ بِکُمُ الامْرُ حتّى یَولَد فِى الفِتنهِ وَالجورِ مَنْ لا یَعْرِفُ غَیْرَها حتّى تَمْلأ الأرضَ جَوْراً فلا یَقْدِرُ أَحَدٌ یَقول: اللهُ ثُمّ یَبْعَثُ اللهُ ـ عزوجل ـ رَجُلاً مِنّى وَ مِنْ عِتْرتى فَیِمْلأ الأرْضَ عَدلاً کَما مَلأَها مَنْ کانَ قَبْلَهُ جَوْراً وَ یُخْرِجُ لَه الارْضُ أَفلاذَ کَبَدِها وَ یحْثو المالَ حَثْواً و لا یَعِدُهُ عَدًّا وَ ذلکَ حَتّى یَضْرِبَ الاُسْلام بجرانه.
نیز در علامه مجلسی، ج ۵۲: ص‏۱۹۲؛ و ج ۵۱، ص ۶۸، ح ۹؛ و ص ۷۸، ذیل ح ۳۷؛ و ص ۸۰ و ۸۱٫
۱۵٫ ارتقاى سطح معیشت و ریشه‏کن شدن فقر
وَ لا یَجِدُ الرَّجُلُ مِنْکُمْ یَوْمَئَذٍ مَوضِعاً لِصَدقَتِهِ وَ لا لِبرِّه لِشُمُولِ الْغنى جمیعَ المؤمنین (علامه مجلسی، ج ۵۲: ص ۳۳۹، ح ۸۳، و ح ۸۴).
۱۶٫ گسترش امنیت
عن أبى بکر الحضرمى عن عبدالملک بن أعین قال: قمت مِن عِند أبى جعفر
(ع) فاعتمدت على یدى فبکیت و قلت: کنت أرجو أن أدرک هذا الأمر و بى قوه؛ فقال: أما تَرْضون أن أعداءَکم یَقْتُلُ بعضُهم بعضاً و أنتم آمِنون فى بیوتِکُم، اِنَّه لو کان ذلک أُعطى الرجل منکم قوهَ أربعین رجلا و جُعِل قلوبکم کزبرِ الحدید لَو قَذفتم بها الجبال فلقتها و أنتم قوام الأَرض و خُزّانها (علامه مجلسی، ج ۵۲: ص ۳۳۵).
۱۷٫ توسعه آبادانى
ابن عصام عن الکلینى عن القاسم بن العلا عن اسماعیل بن على القزوینى عن على بن اسماعیل عن عاصم بن حمید عن محمد بن مسلم قال: سمعت أبا جعفر
(ع) یقول القائم منصوب بالرعب مؤید بالنصر تسوى له الأرض و تظهر له الکنوز و یبلغ سلطانه المشرق والمغرب و یظهر اللّه عزوجل به دینه وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ فلا یبقى فى الأرض خراب الا عمر… (علامه مجلسی، ج ۵۲: ص ۱۹۲ و ص ۳۳۳؛ ج ۱، ص ۲۹۴؛ ص ۱۵۷؛ ص ۴۶۳).
۱۸٫ ارتقاى صنعت و فن‌آورى
أیوب بن نوح عن العباس بن عامر عن الربیع بن محمد عن أبى الربیع الشامى، قال: سَمِعْتُ أبا عَبدِالله
(ص) یَقُولُ انّ قائِمَنا اذا قامَ مَدَّ اللّهُ لِشیعَتِنا فى أسْماعِهِم وَ أبصارِهِم حَتّى لا یَکونَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ القائمِ بَریدٌ یُکلّمُهُمْ فَیَسْمَعُونَ وَ یَنْظُرونَ إلَیْهِ وَ هُوَ فى مَکانِهِ. اِنَّ الْمُؤمِنَ فى زَمانِ القائمِِ وَ هُوَ بِالمَشْرِقِ لَیَرى أَخاهُ الّذى فِى الْمَغْرِبِ وَ کَذا الَّذى فِى الْمَغْرِبِ یَرى‏ أَخاه الّذى فِى الْمَشرِقِ (علامه مجلسی، ج ۵۲، ص ۳۳۶، ۷۲ و ۳۹۱).
۱۹٫ صیانت و سلامت محیط زیست
عن ابى سعید الخدرى، ان رسول اللّه
(ص) قال: المهدى فى امّتى یَبْعَثُه اللّهُ عیاناً للنّاسِ یَتَنعَّمُ الامهُ وَ تَعیشُ الماشیهُ و تُخرِجُ الأرضُ نَباتَها…(علامه مجلسی، ج ۵۱، ص ۸۱).
۲۰٫ تحقّق رضایت جهانشمول
محمد بن إسحاق عن على بن العباس عن بکار بن أحمد عن الحسن بن الحسین عن معلى بن زیاد عن العلاء بن شیر عن أبى الصدیق الناجى عن أبى سعید الخدرى، قال: رسول اللّه
(ص) اُبَشِّرُکُم بِالمَهدى یُبْعَثُ فى اُمّتى عَلَى اِختلافٍ مِنَ الناسِ وَ زَلازِل فَیَمْلأُ الارضَ عدلاً و قسطاً کَما مُلِئَتْ ظلماً وَ جَوْراً یَرْضى عَنْهُ ساکنُ السّماءِ و ساکنُ الارضِ (ص ۴۳۱؛ علامه مجلسی، ج ۵۱: ص ۷۴، ح ۲۳؛ و همان، ص۸۰ و ۹۱).
البتّه افزون بر شرحى که در باره شاخص‏هاى پیشین در روایات آمده است، هریک از آن‌ها نیازمند توضیحى شایان است که مجال نوشتار، آن‏را برنمى‏تابد.


منابع و مآخذ

۱٫ قرآن کریم.
۲٫ الحکیمی، محمدرضا، محمد و علی، الحیاه، طهران، مکتب نشر الثقافه الاسلامیه (دفتر نشر فرهنگ اسلامی)، ۱۳۶۵ش.
۳٫ الکلینی، ابوجعفر محمدبن یعقوب، الکافی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ق.
۴٫ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ما و جهانی شدن، به سفارش شورای عالی انقلاب فرهنگی، تهران، پژوهشگاه (پلی‌کپی)، ۱۳۸۲ش.
۵٫ شریف رضی، نهج البلاغه، تحقیق عزیز الله عطاردی، تهران، مؤسسه نهج البلاغه، ۱۴۱۳ق.
۶٫ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۳ش.

آفت عقب‌گرد

در هر زمان، هر مکتب اجتماعی و تحول فکری که برای نجات همه‌ی طبقات جامعه پدید می‌آید و تغییر و تحولی در جامعه‌ی بشری به‌وجود می‌آورد، روزی دچار آفت عقبگرد می‌شود.

عقبگرد یا انحطاط، همان بازگشت و عقبگرد قهقرایی و ناخودآگاه مردم است، پس از گرایش و پذیرش مکتب نوین، به وضع پیش از پیدایش مکتب نوین.

شکل و جهات و انگیزه و عامل و حدود عقبگرد در هر مکتبی ارتباط دقیقی با شکل و هدف و حدود نفوذ همان مکتب در جامعه دارد.

اغلب مرحله‌ی عقبگرد هر مکتب و دینی پس از مرگ پدیدآورنده‌اش آغاز می‌گردد.

در مکتب اسلام

مکتب اسلام آخرین دین آسمانی و بزرگ‌ترین مکتب اجتماعی و اخلاقی تاریخ بشر است و بزرگ‌ترین تحول را در جامعه‌ی جهانی از جهات مختلف و ابعاد گوناگون پدید آورده است. این مکتب که در تحولات فکری، اعتقادی، اخلاقی و نظامی و…، گوی سبقت را از دیگر مکتب‌ها و ادیان ربوده است، نمی‌توانست از این آفت در امان باشد.

عوامل و انگیزه‌های عقبگرد به وضع جاهلیت، به سراغ این مکتب آمد و این حادثه‌ی غیرمترقبه‌ای نبود، زیرا مرحله‌ای بود که پیش از آنکه زمانش فرارسد، هم در قرآن کریم، هم روایات پیامبر اکرم(ص) که بنیانگذار و پدیدآورنده‌ی این دین جاوید بود، و هم در روایات امامان راستین که ادامه‌دهنده‌ی این رسالت بودند، پیش‌بینی شده بود.

انگیزه‌های عقبگرد

ما در این نوشته از عوامل و انگیزه‌هایی نام می‌بریم که در عقبگرد و به اصطلاح قهقرای مسلمانان مؤثر بوده است. البته در اینجا درصدد پژوهش در تمام جهات و ابعاد عقبگرد نیستیم، بلکه تنها عقبگرد را از جهت بینش، اعتقاد و بالاخره از نظر سیستم جهان‌بینی که عامل اساسی در جهت‌های دیگر عقبگرد و انحطاط بوده است بررسی می‌کنیم.

در پایان نیز اشاره خواهیم کرد که مکتب اسلام و رهبران اسلامی از چه راه و چگونه، و با وضع چه قوانینی برای پیشگیری و خنثی‌کردن اثرات عوامل عقبگرد اقدام کرده‌اند.

عوامل عقبگرد

۱٫ باند مخفی داخلی؛

۲٫ گروه علنی شکست‌خورده داخلی؛

۳٫ جبهه‌های خارجی ضد اسلام؛

۴٫ اثرهای طرز فکر و بینش جاهلی؛

۵٫ عوام‌زدگی.

البته عوامل منحصر در این چند تا نیستند، ممکن است پژوهشگری بتواند به عوامل بیشتری دست بیابد.

نخستین عامل، تیپ مخفی داخلی: این گروه، خطرناک‌ترین جبهه‌ای بوده‌اند که مکتب نوپای اسلام را تهدید می‌کردند و به تعبیر قرآن کریم و روایات اسلامی افراد این جبهه «منافق» نامیده می‌شوند.

گروه منافقین تیپی متشکل از افرادی بودند که با همان فکر متحجر و بینش راکد و محدود زمان جاهلی باقی مانده، اما بر اثر سیطره و غلبه‌ی اسلام از پا افتاده و مغلوب شده بودند و ناچار به زبان، خود را مؤمن به مکتب اسلام معرفی می‌کردند و زیر ماسک اسلام در میان مسلمین، خود را مخفی کرده بودند و در انتظار فرصت نشسته بودند تا روزی چون شعله‌های فروکش کرده برخیزند و بر قلب مکتب و فرق نومسلمانان شعله ببارند و از درون، مکتب نوین را فرو ریزند. در قرآن طی آیات فراوان و در روایات اسلامی ماهیت و هدف و مشخصات و گاهی نام برخی از آنها به طور صریح ذکر شده است. (ر.ک: قسمت‌هایی از سوره‌ی نساء، توبه، منافقین و کتب روایی اسلامی)

دومین عامل، گروه علنی داخلی: این جبهه را که «اهل ردّه» می‌‌نامیدند، گروه‌هایی تشکیل می‌دادند که در داخل مرز اسلام می‌زیستند و بر اثر غلبه‌ی اسلام نمی‌توانستند علیه اسلام فعالیت کنند؛ ولی روزشماری می‌نمودند که در لحظه‌ی مناسبی که شاید پس از مرگ پیامبر(ص) بوده، با هم ولی از هر سو، برای نابودی مکتب اسلام تلاش کنند؛ اما مسلمین در زمان خلافت ابی‌بکر و اواخر عمر شریف پیغمبر(ص) آنها را شکست دادند و ریشه‌کن کردند.

سومین عامل، جبهه‌ی خارجی ضداسلام: این جبهه را ملت‌هایی تشکیل می‌دادند که در خارج از مرز اسلام زندگی می‌کردند و از تحول اسلامی و سیستم جهان‌بینی آن دور مانده و هنوز آن اندیشه‌های کوتاه جاهلی را دارا بودند که در اصطلاح اسلامی، کافران دارالحرب نامیده می‌شوند.

این جبهه بر اثر قدرت فوق‌العاده‌ی اسلام و مسلمین از جنگ بازمانده بودند و خود آماده بودند تا در نخستین فرصت مناسب، آنگاه که نفاق‌ها و اختلافات داخلی شعله گرفت و سودجویان کینه‌ورز و مقام‌پرست برای حیازت رهبری مسلمانان به نفاق پرداختند و شعارهای غلط‌انداز و پوچ در فضای مرز و بوم اسلام طنین افکند، با ضربه‌های مهلک، نهضت و مکتب اسلامی را از برون در هم کوبند. در قرآن کریم نقشه‌ها و هدف و ماهیت این جبهه، طی آیات فراوانی بیان شده است.

چهارمین عامل، آثار طرز فکر و بینش جاهلی: این هم انگیزه‌ای بود که نخستین، بلکه دومین نسل پس از تحول اسلامی را تهدید می‌کرد. چون افکار و عادات جاهلی در جان مردم ریشه دوانده بود و به قول قرآن: «وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی‏ قُلُوبِکُمْ» (حجرات: ۱۴)؛ «و هنوز ایمان در دل‌هایشان نفوذ نکرده بود» و در مغز برخی از افراد، آثاری از افکار جاهلی مانده بود و هنوز مثل زمان جاهلیت می‌اندیشیدند، می‌بینیم آن پیرمرد دست جوانی را گرفته و نزد یکی از خلفا آورده و می‌گوید:

«این جوان اشترهای مرا می‌چراند و ساربان من است، چون از طرفی من حقوق مکفی نمی‌توانم به او بپردازم تا بتواند ازدواج کند و از سویی این جوان است و نیازمند! آیا اشکالی دارد که یک شب به یک شب زن جوانم را در اختیارش بگذارم؟!».

با این وصف، این ترس وجود داشت که باقیمانده‌ی آثار عادات و رسوم و افکار و طرز جهان‌بینی جاهلی بعثت جدید را واژگون کند و مردم به همان حالت پیش از اسلام برگردند.

پنجمین عامل، عوام‌زدگی: این یک نوع آفت اجتماعی است که به‌سراغ هر مکتبی که با همه‌ی طبقات، حتی مردم عوام سروکار دارد می‌آید و این همان عاملی است که مکتب اسلام بیشتر با آن روبه‌رو شده است.

چون عوام به قول امام علی(ع): «لَا تَرَى الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطا» (نهج‌البلاغه، ص ۴۷۹) یعنی: نادان به هر چیز و هر کس با دیدی افراطی نگاه می‌کند یا با بینشی کوتاه و متحجر و تفریطی می‌نگرد؛ که درنتیجه کمتر واقع را می‌تواند ببیند، بلکه واقع را وارونه می‌بیند. این است که ممکن است یک مکتب بسیار زنده و ارزنده را به صورت یک مسلک کهنه و خرافی و راکد مسخ کند، و یک انسان بزرگ و مترقی را با ماسک یک میمون وحشی نشان دهد و یا یک واژه‌ی سازنده و محرک را به یک واژه‌ی‌ نامفهوم و گنگ تبدیل کند؛ و بالاخره ممکن است از اسلام پرجوشش و زاینده و پیشرو، یک مسلک متحجر و عقیم و راکد بسازد.

به قول امام علی(ع)، در یکی از پیش‌گویی‌های خود در اثر جاویدانش نهج‌البلاغه: «لُبِسَ الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوبا» (نهج‌البلاغه، ص ۱۵۶٫)، یعنی: «مکتب اسلام را همچون پوستین گرانبها و زیبایی که وارونه و چپه بپوشند وارونه و چپه نشان دهد»

آن‌وقت است که به فرموده‌ی پیامبر اکرم(ص) «… اثری از اسلام نمی‌ماند جز نامش و آنها که خود را مسلمان می‌نامند دورترین و بی‌اطلاع‌ترین و بیگانه‌ترین مردمند از واقعیت اسلام…» (بحارالانوار، ج۸)

اینجاست که واژه‌ای مانند واژه‌ی صبر کشته می‌شود و مسخ می‌شود و اینجاست که معانی واژه‌هایی مانند تقیه، زهد، دعا و… همه دگرگون می‌شوند و همه شهید کج‌نگری‌های عوام و کوتاه‌بینی‌های مردم ناآگاه می‌گردند.

پیش‌بینی و پیشگیری

همه‌ی این آفت‌ها را رهبران اسلامی پیش‌بینی کرده و راه‌هایی برای پیشگیری و خنثی‌کردن عوامل عقبگرد و انحطاط و احیاناً بازشناسی مکتب اصیل در نظر گرفته‌اند.

۱٫ امامت

دوره‌ی امامت که همان ادامه‌ی هدف رسالت است، پس از پایان دوره‌ی رسالت آغاز می‌شود و رهبری جامعه و امت اسلامی در این دوره به عهده‌ی امام است و امام کسی است که به تعیین الهی برگزیده شده و درواقع اسلام مجسم و قرآن متجسد است. باید در این دوره ریشه‌ی انگیزه‌های عقبگرد و انحطاط نابود گردد و امت اسلامی امتی مترقی و کامل تربیت شوند. تحول اسلامی در این دوره و به رهبری امام(ع) تکمیل می‌شود؛ ولذا امامت را قرآن تکمیل دین نامیده که: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ» (مائده: ۳) «هم امروز با تعیین امام ـ که رهبر ضد عقبگرد است ـ دین‌تان تکمیل شد».

۲٫ نظارت همگانی

وضع قانون نظارت همگانی و مراقبت عموم و به تعبیر اسلامی امر به معروف و نهی از منکر همه‌ی مسلمانان را مسئول کرد تا به‌طور بسیج همگانی و همیشگی با عوامل عقبگرد پیکار کنند.

۳٫ پیشگویی و آگاهاندن

با پیشگویی‌های فراوانی که رهبران اسلامی کردند و در کتب روایی درج است، اعلان خطر کردند و مسلمین را از اوضاع و حوادث آینده آگاه ساختند. همان‌طور که اشاره شد، گاهی نام و مشخصات برخی از انحطاط‌طلبان هم برده شد.