در جلسهی گذشته الهیبودن واضع و اینکه حقتعالی واضع لغات و جاعل رابطه و علاقهی بین لفظ و معنا بودند که عمدتاً منسوب به میرزای نائینی بود مورد بررسی قرار دادیم و اشکالاتی که به نظر میرسید بر بیانات ایشان وارد است را مطرح کردیم.
منشأ وضع از دیدگاه شهید صدر
مرحوم شهید صدر هم بر نظریهی الهیبودن وضع ایراد کردهاند و هم نظریهی بشریبودن را ارزیابی کردهاند و در آخر نظریهای را ارائه کردهاند. ایشان بر عدم امکان بشریبودن وضع، دو دلیل از کتاب «اجود التقریرات» که تقریرات اصول مرحوم میرزای نائینی توسط آقای خویی است نقل میکنند:
۱٫ لغات بسیارند و چه در لفظ و چه در معنا، دارای دقائق و ظرائف فنی فراوان هستند و عادتاً مشکل است که فرد یا جماعتی بتوانند اینهمه وضع را انجام بدهند.
۲٫ اگر واضع بشر معین باشد، و اگر در تاریخ کسی توانسته باشد یک نظام منسجم و بسیار دقیق اینچنینی را به وجود بیاورد، حتماً شناخته میشد و نام او در تاریخ ثبت میشد.
ایشان براساس این دو استدلال نقد خود را شروع میکنند: «و قد نوقش فی کلا هذین الأمرین من قبل أنصار الاتجاه الثانی: بأن مدعی بشریه الوضع لا یفترض وجود شخص معین من البشر قد قام بإبداع کل هذا النظام اللغوی الدّقیق، و إنما یدعی أن الإنسان بذکائه الملهم من قبل الله سبحانه و تعالى اتجه – نتیجه إحساسه بالحاجه إلى التفاهم مع الآخرین من بنی نوعه – إلى استخدام الأسالیب البدائیه الساذجه فی بادئ الأمر من الإشارات و التصویرات و تقلید الأصوات فی مقام التعبیر عما یدور فی ذهنه و نقله إلى الآخرین.» (بحوث فی علم الأصول، ج ۱، ص ۳۸)
در اینجا شهید صدر نظر طرفداران بشریبودن واضع را نقد میکند. ایشان میگوید نگفتهاند که یک نفر مشخص واضع کل زبان است تا شما ایراد بگیرید که چنین کاری از یک نفر برنمیآید. اینگونه نیست که فرد واحدی این کار را کرده باشد بلکه افرادی با کمک گرفتن از ذکاوت ملهم از قبل خداوند به جعل لفظ و ایجاد علقه، اقدام کردهاند و در ابتدا نیز بسیار بسیط و ساده بوده و در وهلهی اول بسا به اشارات و نقشکشیدن و با تقلید صداها و امثال این اعمال مطالب خود را به دیگران منتقل میکردهاند، ولی به تدریج روشهای جعل لفظ و شیوههای انتقال خطورات توسعه و تکامل پیدا کرده و تبدیل به آن چیزی شده که الان هست. بنابراین خبرگان نسلهای مختلف بشر در ساخت زبان نقشآفرین بودهاند و نه یک فرد معین.
نقد نظر شهید صدر
أقول: وما یستفاد من مطویات قول المحقق النّائینی، المدعی نفسُه (وهو کون ظاهره اللغه ملهمه من قبل الله و و مودّعه فی طبع البشر) مع قلیل من التفاوت! (من إحتمال إیحائه إلی نبی من أنبیائه).
در نقد نظر شهید صدر میگوییم: ظاهراً در بیانی که از میرزای نائینی نقل کردهاید و در عین حال نقد نیز کردهاید، چیزی جز این چیزی که فرمودید نبود. ظاهراً تبیین شهید صدر تفاوتی با فرمایش میرزای نائینی ندارد که پدیدهی لغت ملهم از قِبل الله است و در طبیعت بشر به ودیعت نهاده شده، منتها میرزای نائینی اضافه کرده بودند که بسا بتوان گفت که پیامبری از پیامبران خدا زبان را آورده است. درواقع الهیبودن منشأ پیدایش علاقهی بین لفظ و معنا و پدیدهی زبان به این معناست که خداوند متعال الهام فرموده و در طبیعت بشر این استعداد را تعبیه فرمودهاند و این چیزی جز فرمایش آقای نائینی نیست.
ثم قال (شهید صدر): «هذا، و لکن بالإمکان أن تُذکر فی قبال إتجاه بشریه الوضع مبعداتٌ أخرى. منها – أنه کیف قدر لإنسان ما قبل اللغه البدائی أن یلتفت إلى إمکانیه الإستفاده من الألفاظ و وضعِها بإزاء المعانی لو لا إلهام من الله تعالى و تدخُّلٌ منه بهذا الشّأن.» (همان، ص ۸۵)
سپس ایشان میگویند بر بشریبودن وضع اشکالات دیگری نیز وارد است و دو اشکال میرزای نائینی را قبول نمیکند.
اینکه اولین انسانها ملتفط شوند که امکان دارد الفاظ را به استخدام دربیاورند و در قبال معانی قرار بدهند، اگر به الهام الهی نبوده پس چگونه ممکن شده است؟ خداوند متعال الهام کرد که انسان تو میتوانی واژه بسازی و واژه را در قبال معانی قرار بدهی و هر معنایی را که خواستی با این واژهها اراده کنی.
در جواب عرض میکنیم:
«الإلهام من الله تعالى إمکانیهَ الإستفاده من الألفاظ و وضعَها بإزاء المعانی، لایعد وضعاً ولایقتضی أنیکون الله هو الواضع، بل کماقال هو أعطاء إستعداد خاص للبشر لإستخدام هذه الإمکانیه وبس.»
الهام از ناحیهی خداوند به بشر که امکان دارد الفاظ را استفاده کنی و در قبال معانی قرار بدهی، وضع نیست که بگوییم خداوند وضع کرد و به این معنا نیست که بگوییم خدا واضع است، باز هم انسان وضع میکند ولی خداوند الهام کرده است که وضع کند. این درواقع همان اعطاء استعداد ویژهای به بشر است که بتواند الفاظ را استخدام کند.
اشکال دیگری که شهید صدر مطرح کردهاند عبارت است از: «أن ظاهره اللغه فی ضوء المسالک المعروفه فی تفسیر الوضع تتطّلب درجه بالغه من النضج الفکری و التطور الإجتماعی تؤهل الإنسان البدائی لفهم معانی التعهد و الإلتزام أو الجعل و الإعتبار مع أن مثل هذه المرتبه من النضج العقلی و الإجتماعی إنما حصل للإنسان فی مراحل متأخره عن صیرورته إنسانا إجتماعیا قادراً على التفهیم و نقلِ أفکاره إلى الآخرین.» (همانجا)
شهید صدر میفرماید پدیدهی زبان در چارچوب نظریههایی که راجع به تفسیر حقیقت وضع وجود دارد، ساده نیست و رتبه و درجهای از نضج فکری و تطور اجتماعی را میطلبد که برای انسان ابتدایی اهلیتی ایجاد کند تا بفهمد که اصلاً جعل چیست، اعتبار کدام است، و مسئله بسیار پیچیده است و انسان ابتدایی چنین چیزی را درک نمیکرده است. انسان بعدها به یک نضج و سختگی عقلی و اجتماعی رسیده است که توانسته این چیزها را درک کند و انسان از زمانی که انسانِ اجتماعی شده است فهمیده است که میتواند تفهیم کند و افکار خود را به دیگران منتقل کند.
در جواب عرض میکنیم:
أولاً: الإنسان کان مجبولاً بالحیات الإجتماعی و مجبوراً بالمراوده والمحاوره من أول یوم خُلق، ولعله کان متفطناً بلوازم هذه العزیمه أیضاً ومنها التفهم و التفهیم. ثانیاً: قد ثبت عندنا معاشرَ الموحدین أن الله حین خلق أول بشر بعثه نبیاً ذاشریعه، والشریعه من شروط الحیات الإجتماعی ویستلزم إستخدام اللفظ و المعنی، فتقریره لایلائم مع النظره التوحیدیه لخلق الإنسان، والعجب من هذا الشهید المبرور التفوه بمثل هذاو إن تدارک هذا بعد کما یإتی.»
اولاً زیست اجتماعی جبلی و فطری انسان است، مگر انسان در ابتدا انفرادی زندگی میکرد و بعد از آن اجتماعی شده است؟ فلاسفه گفتهاند انسان اجتماعیالطبع است و حرف درستی نیز هست. علاوه بر نظر فلاسفه در نقل و نص قدسی نیز شواهد بسیاری است که آدمی اجتماعی خلق شده است. چون اجتماعی خلق شده مجبور به مراوده و برقراری مناسبات بوده و برقراری مناسبات نیز او را مجبور به محاوره و مکالمه با دیگران کرده است. و نتیجتاً از همان اول به لوازم این مسئله مهم تفطن داشته است که باید اجتماعی زندگی کند و مراوده داشته باشد و مراودات نیز مستلزم این است که با دیگران محاوره کند، پس به این ترتیب میفهمد که باید تفهیم و تفهم هم بکند. به لحاظ دینی نیز همینگونه است. ما معتقدیم اولین انسانی که خلق شد خودْ پیامبر بود، شریعت آورد و داشتن شریعت مستلزم محاوره است و طبعاً وقتی بشر در این حد از رشد بوده که شریعت نیاز داشته، پس میتوانسته حرف هم بزند. البته بعد از اینکه این شهید بزرگوار نظر خودشان را میدهند مشخص میشود که چنین استدلالی را قبول ندارند.
اشکال سوم شهید بر نظریهی بشریبودن وضع عبارت است از: «و منها ـ أنه لو سلم إدراک إنسان ما قبل اللغه لمثل هذه القضایا المعنویه الدقیقه، مع ذلک یقال: کیف قدر لهذا الإنسان أن یُفهِم الآخرین و یتفاهم معهم و یتفق فی تلک الأفکار؟ لأنها لیست على حد القضایا الساذجه المحسوسه فی الخارج لکی یمکن التفاهم علیها بالرموز و الإشارات.» (همانجا)
فرض کنیم که بشر از همان ابتدا توان درک این قضایای پیچیده را داشته است، انسان چگونه این موضوع را به دیگران فهماند؟ بشر از ابتدا فهمید که باید از واژه استفاده کند، باید به غیر میگفت که باید از واژه استفاده کنید و من هم این کلمه را میخواهم در قبال این معنا قرار بدهم. این موضوع نیز سخت است و مطلب به این سادگی نیست.
در جواب عرض میکنیم:
«الإستبعاد لیس فی محله، لأنّ الإفهام و التفاهم بین آحاد البشر کان إحدی أمورها الفطریه للتزوُّد والتعایش، مثل الأکل والشرب، الإسکان و الإیواء، الإسمتاع من الزواج و التناسل، و طلب العلم و کشف الحقایق، و… ؛ إن عد الإفهام و التفاهم بعیداً عدت الأمور الأخر أبعد.»
این استبعاد موضوعیت ندارد، همانطور که انسان فهمید چطور میتواند واژه را در قبال معنا قرار بدهد و برای ارادهی مرادات خود الفاظ را به استخدام دربیاورد، به همین صورت میتوانسته به دیگران انتقال بدهد و دیگران نیز مثل او بودند و میدانستند که میتوان واژه را به کار گرفت و در قبال هر معنا، لفظی را قرار داد. همانطور که این درک به صورت فردی ممکن بود به صورت جمعی نیز ممکن بود، زیرا همهی افراد همین حالت را داشتند. یکی از فطریات بشر همین خصوصیت بوده و فطریات دیگری هم داشته و اگر این فطریات را نداشت که اصلاً اجتماع تشکیل نمیشد و اگر اجتماع تشکیل نمیشد تناسل و تداوم نسل رخ نمیداد و بشر همان ابتدا منقرض میشد.
اشکال چهارم شهید صدر عبارت است از: «أنه کیف نفسر إتفاق مجموعه من الناس على لغه معینه، فهل کان ذلک من باب أنهم جمیعا قد إنقدح فی أذهانهم صدفهً أنّ لفظهَ الماء یناسب وضعها بإزاء المعنى المعین و لفظهَ الهواء بإزاء المعنى الآخر و هکذا، و أن ذلک حصل عند أحدهم ثم أتبعه فیه الآخرون و إلتزموا بقراره؟ أما الأول[الإنقداح صدفهً] فبعید جداً بحساب الإحتمالات؛ و أما الثّانی[الحصول عند أحد وإتّباع الآخرین]، فغیر متناسب مع وضع إنسان ما قبل اللغه البدائی، فان حاله التبعیه الجماعیهِ الرئیسَ أو شیخَ عشیره مثلا إنما حصلت فی تاریخ الإنسان متأخراً عن ظاهره اللغه بکثیر.» (همانجا)
ایشان میگوید در هر صورت ما الان میبینیم که زبان معینی بین ابناء بشر در یک منطقه منتشر و متعارف است. بنابراین یکی از این دو شیوه میتواند به این واقعیت منتهی شده باشد، اول) تصادفاً همه یکباره همین مطلب به ذهنشان خطور کرده است که مثلاً لفظ «آب» را در مقابل این مایع بیرنگ قرار دهند؛ دوم) یک نفر این کار را کرده و دیگران نیز از او پیروی کردهاند. شهید صدر میگوید اولی قابل قبول نیست زیرا این احتمال بسیار ضعیف است. اما اینکه بگوییم یک نفر، مثلاً رئیس قبیله جعل کرده و بقیه تبعیت کردهاند، اینکه ریاستی باشد و شیخ عشیرهای شناخته شود، متأخر از مسئلهی زبان است و زبان زمانی بوده که قبیلهای، طائفهای و کشوری وجود نداشته و درنتیجه این فرض هم درست نیست.
در جواب میگوییم:
«أما الإنقداح صدفهً فلم یدع ذالک أحد، وأما الحصول عند واحد وإتباع الآخرین، إذا لمینحصر الواضع فی شخص معین أو أشخاص معینین مثل شیخ العشیره أو خبراء المجتمع الإنسانی فلایرد علیه قدح.»
کسی چنین حرفی را نزده که بگوییم به حساب احتمالات قابل قبول نیست، کسی نگفته تصادفاً جمع عظیمی از انسان در یک منطقهای از جهان به صورت همزمان به ذهنشان خطور کرده که کلمهی آب را در مقابل آن مایع قرار دهند، درنتیجه جای طرح ندارد.
اما اینکه بگوییم یک نفر جعل کرده، سپس دیگران از او پیروی کردهاند، اگر بگویید یک نفر به نام شیخ عشیره جعل کرده و دیگران تبعیت کردهاند یک مقدار مشکل به نظر میرسد [۱] ، اما اگر بگوییم خبراء جامعهی انسانی و بلکه به این هم محدود نکنیم و بگوییم همهی انسانها حق داشتهاند و ممکن است که واژگانی را در قبال معانیی قرار بدهند، مشکل رفع میشود. شما چرا به شیخ عشیره و رئیس قبیله محدود میکنید؟ وانگهی چه کسی گفته است که شیخ عشیره و رئیس قبیله از ابتدا در جمع بشر نبوده است؟ یا همانند حضرت آدم نبی بوده است، که حضرت آدم هم نبی بوده و هم شیخ عشیره و لابد چیزی را میفرموده، ابناء نیز از او تبعیت میکردند. چه کسی گفته است نظام قبیلهای و عشیرهای متأخر از زبان است؟ بشر از ابتدا به صورت گروهی زندگی میکرده (حال هر اسمی که این گروه داشته است) و زبان هم در همین بستر پدید آمده است.
سرانجام ایشان گفتهاند، اصلاً به نظر میرسد این مبعدات و اشکالاتی که مطرح کردهایم موجب نمیشود که درخصوص وضع نظریهی بشریت را بپذیریم و یا نظریهی الاهیت را مطلقاً بپذیریم و به گونهای شهید صدر مجدداً به فرمایش میرزای نائینی برمیگردد. میفرماید: «فیکون من المعقول إفتراض أنّ مجموعهً متقاربه من النّاس فی مواطن العیش و ظروفِهم الطبیعیه قد إتفقوا فیما بینهم تدریجاً على إختیار ألفاظ مخصوصه و تعیینها بإزاء معان مخصوصه بشکل بدائی ساذج ثم تطوّر ذلک عندهم بمرور الزّمن و تنامی خِبراتِهم.» (همان، ص ۸۶)
شهید میگوید به نظر میرسد نظریهی معقول به این صورت باشد که جماعت نزدیک به همی از مردم در موطنهای زیستی و در بسترها و ظروف طبیعی که با هم زندگی میکردهاند، به تدریج واژگان خاصی را برگزیدهاند و در مقابل معانی مخصوصی قرار دادهاند، این فرایند در ابتدا به صورت خیلی ساده بوده، سپس به مرور زمان تطور پیدا کرده و به موازات زمان و بسط خبرویتِ خبرگان زبان پیچیدهتر شده است. این نظر شهید کمابیش پذیرفته است، هرچند جای بحث دارد و باید این نظریه را تکمیل کرد. والسلام.
[۱] . و البته در بسیاری از مواقع همین شکل نیز ممکن است و پیش آمده است. مثلاً رهبری یک کلمه را وضع میکند و بقیه هم همان عبارت را میپذیرند و عمل میکنند. عبارت «اقتصاد مقاومتی» که توسط رهبری معظم وضع شده است در اقتصاد پیشینهای ندارد ولی در کمتر از یک سال کاملاً پذیرفته شده و مورد قبول جامعه است.
لینک کوتاه: https://rashad.ir/?p=1830