شرح خطبهی فدکیه
جلسهی دوم
حوزهی علمیهی امام رضا(ع)، ۲۵/۰۱/۹۲
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (کوثر/ ۳ـ۱)
امروز، روز عاشورای فاطمی، سلامالله علیها و علی ابیها و بعلها و بنیها است. امروز به لحاظ مذهبی روز اندوه بزرگ شیعه است ولی درواقع روز اندوه بزرگ بشریت، به لحاظ انسانی است. فاجعهای که با اهانت و ضرب و قتل آن خاتون خلقت و بانوی بانوان، سیده النساء العالمین من الاولین و الاخرین، رخ داد، بزرگترین فاجعهی بشری بود. همهی فجایعی که بعد از اسلام واقع شد از پیامدهای این واقعهی مولمهی عظیمه بود. درحقیقت، واقعهی عاشورا نیز دنبالهی این واقعه بود و همهی آنچه که در تاریخ بلند اسلام رخ داده است، از تبعات این واقعه است. مجرم اول تاریخ، خلیفهی دوم است و مجرم دوم خلیفهی اول است. دامنهی جور و جفای همهی ظالمین و مجرمین تاریخِ پس از اسلام درواقع دنبالهی جرم و جنایت این دو است. لهذا امروز روز بسیار اندوهآور و غمافزایی است.
در جلسهی گذشته توضیح دادیم که حول خطبهی فدکیّه حداقل بیست مبحث قابل طرح است. یکی از آنها، مسائل و مباحثی است که در متن خطبه آمده، که با تأمل در متن خطبه، حدود هفتاد محور را فهرست کردهام که برخی از این محورها فروع کثیرهای دارد.
مبانی معرفتی خطبه
برای فهم مفاد مطرحشده در خطبه باید مبانی خطبه را بحث کرد. مبانی معرفتی خطبه میتواند مبانی و مناشی حکمت و معرفت فاطمی(س) قلمداد شود. معرفت و حکمت فاطمی(س) میتواند ابعاد گوناگونی داشته باشد:
ـ مبانی انسانشناختی،
ـ مبانی معرفتشناختی،
ـ مبانی عرفانی و ماورائی،
ـ مبانی و مناشی کلامی و الهیاتی،
ـ مبانی تاریخی،
ـ مبانی تربیتی،
ـ و…
در این جلسات سعی بر این است که به تمامی مبانی خطبه اشاره کنیم و شش مبنا را در جریان بحث قرار داده و به صورت تفصیلی توضیح دهیم. انشاءالله در مناسبتهای دیگرِ مربوط به ساحت آن بزرگوار بحث را ادامه خواهیم داد و مبانی را به صورت کامل بحث میکنیم و پس از آن وارد تفسیر خطبه میشویم. البته با توجه به برگزاری متناوب این جلسات ممکن است اتمام این مباحث دو یا سه سال به طول بیانجامد.
مبنای انسانشناختی حکمت و معرفت فاطمی(س)
منظور از مبانی انسانشناختی عبارت است از تعیین نسبتِ برایند، نتیجه و برونداد نگاهِ انسانشناسانهی دینی و بنیادها و زیرساختهایی که در حوزهی انسانشناسی در اسلام مطرح شده است با حکمت و معرفت انسانی». نگاه ما به انسان چگونه نگاهی است؛ و این نگاه چه رابطهای با مقولهی حکمت و معرفت انسانی پیدا میکند؟ و درخصوص حضرت فاطمهی زهرا(س) این مبنا چه کارکردی دارد؟
از آنجا که موضوع بحث ما، شخصیت صدیقهی طاهره(س) است، مبنای انسانشناسی دو افق و لایه پیدا میکند:
۱٫ رتبهی عام که در سایر انسانها (به شرط اینکه بر فطرت الهی باقی مانده باشند) نیز قابل بحث است؛
۲٫ رتبهی متعالیتر و فراتر از رتبهی اول.
در لایهی اول نقش فطرت و فطرتمندی انسان را در معرفت باید بررسی کرد و در لایهی دوم شأن و شخصیت انسان کامل و نسبت او با معرفت را باید بررسی کرد. آبشخور معرفتی انسان کامل کجاست؟ رابطهی انسان کامل با حکمت چیست؟
فطرت
در ابتدا باید بگویم که ما حوزویان و سلف ما به حد کافی و وافی راجع به فطرت کار نکردهایم. گاهی تحت تأثیر فرهنگ و ادبیات علمیِ حاکم بودهایم، و چون به اجماع اهتمامی خاص بوده، ما هم اجماع را برجسته کردهایم و در عداد عقل و کتاب و سنت قرار دادیم، درحالیکه چنین نیست. گفتهایم که منابع معرفت دینی چهار تاست: «کتاب»، «سنت»، «اجماع» و «عقل» و حتی اجماع را بر عقل هم مقدم داشتیم. حداکثر ارزشی که اجماع دارد این است که میتواند طریقی به «سنت» باشد. اجماع معرفتزا نیست. مثل خبرِ واحدِ ثقه است، یعنی یک طریق است و خودْ معرفتزا نیست. اگر ادلهای حجیت طریقی آن را اثبات کند، میتوان از طریق آن به سنت دست یافت. ولی «عقل» علاوه بر آنکه طریق است، «منبع» نیز هست.
درخصوص فطرت، دهها آیه داریم که درخصوص منبعانگاری و معرفتزابودن فطرت میتوان به آنها تمسک کرد. همچنین صدها خبر که برخی از آنها موثق هستند در منابع راجع به کارآمدیِ معرفتیِ فطرت و حجیت آن آمده است، اما تاکنون کسی به این موضوع تفوه نکرده که فطرت نیز میتواند حجت و منبع باشد و میتوان به آن تمسک کرد. این کوتاهیی است که ما در طول تاریخ مرتکب شدهایم. من در بخش چهارم کتاب منطق فهم دین این موضوع را بررسیدهام.
فطرت چیست؟ ما فطرت را عبارت میدانیم از «سرشت ازلی آدمی که منشأ پارهای بینشها، منشها و کنشهای برین برای آحاد انسانی است». بینشها، منشها و کنشهای برینی که همگانی و همیشگی است، یعنی همهی بشریت و انسانها دارای آن هستند و در همهی تاریخ نیز چنین بوده است. فطرت فرااقوامی، فرااقلیمی و فراتاریخی است. البته در اینجا تأکید میکنم که اگر فطرت در انسان مفروض باشد چنین اتفاقی میافتد، اما اگر فطرت مخدوش شده باشد و بر چهرهی آن پردهی غبار افتاده باشد، هرگز منشأ مجموعهی شناختها و گرایشها و احساسات نمیشود. به این تعریف از فطرت ما «فطرت بالمعنی الاخص» اطلاق میکنیم.
گاه فطرت را بالمعنی الاعم به کار میبرند که شامل آنچه که در خصوص حیوانات از آن به غریزه تعبیر میکنیم و یا آنچه در جماد و نبات به طبیعت تعبیر میکنیم نیز میشود. فطرت در معنایی وسیعتر شامل غریز و طبیعت نیز هست، درحالیکه در معنای اخص آن، در مقابل طبیعت است. طبیعت انسانی او را به سویی میکشد و فطرت او به سویی دیگر فرامیخواند. لهذا در اینجا منظور ما از فطرت، «فطرت بالمعنی الاخص» است. همان فطرتی که دینگرایی و حتی دینفهمی از آن برمیخیزد. این مطلب در آیهی سیام سورهی روم مطرح شده است: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً»؛ به سمت دینی که حنیف است خود را جهت بده «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها» آن دین حنیفی که فطری است، فطرتی که خداوند بشر را بر آن سرشت آفریده است. «لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» فطرتی که هرگز تغییر نمیکند و همواره هست و بین همهی اقوام و در همهی ازمنه و امکنه به صورت برابر و ثابت حضور دارد.
انسان فطرتمند است، دین فطرتنمون است. انسان دارای سرشت ذاتی است، ما در انسانشناسی قائل به ذاتمندی انسان هستیم. مجموعهی مکاتب انسانشناسی را میتوان به دو دستهی کلان تقسیم کرد، آن دسته از نظریههایی که انسان را فاقد ذات میدانند، معتقدان به این نظریه میگویند انسان وجود دارد، اما ماهیت ندارد، و خود انسان است که ماهیت خود را میسازد. اگزیستانسیالیستها این نظریه را مطرح میکنند. اینها وجودگرا هستند به معنایی اینها متقدمالوجودی هستند و وجود را مقدم بر ماهیت میدانند و بعد میگویند انسان فاقد ماهیت است و باید ماهیت خود را بسازد، پس انسان ذاتمند نیست.
نظریههای دیگری در مقابل این نظریه است که اعتقاد بر ذاتمندبودن انسان دارند. این نظریهها نیز به دو دستهی کلان تقسیم میشوند؛ برخی انسان را ذاتمند میدانند ولی ذات او را بد میدانند و انسان را بدسرشت میدانند. هابز میگوید: «انسان گرگ انسان است»، انسان بدذات است و حتی نسبت به همنوع خود نیز همواره به دیدهی سوء مینگرد. همچنین دستهای دیگر اعتقاد دارند که انسان «خوشسرشت» است و نظریهی اسلامی در این دستهی اخیر قرار میگیرد. انسان فطرتمند است و فطرت او پاک، کمالطلب، خیرخواه، عدالتجو، علمطلب و… است. اگر انسان به گونهای دیگر عمل کرد نشان میدهد که از فطرت فاصله گرفته است. فرمان فطرت معطوف به طلب عدالت، علم، آگاهی، کمال و خیرات است. در قرآن کریم نوزده وصف مثبت که ثابت است برای انسان بیان شده است. همچنین حدود پنج وصف غیرمثبت که ظاهرشونده است قرآن راجع به شخصیت انسان بیان میکند.
این نکته نشان میدهد که فطرت آدمی بر طبیعت او غالب است و اگر فطرت، طبیعت آدمی را اداره کند مشکلی پیش نمیآید و طبیعت نیز به خدمت فطرت درمیآید. با این وصف، طبیعت حتی میتواند در مسیر و جهت تکامل آدمی به خدمت گرفته شود. یعنی آنچرا که طبیعی است و پاسخگوی نیازهای مُلکی انسان است، میتوان به خدمت تأمین نیازهای ملکوتی آدمی درآورد، یعنی آدمی میتواند با مُلک و طبیعت خود در خدمت وجود آنجهانی و شخصیت ملکوتیاش قرار گیرد.
نظر مشهور این است که عقل و فطرت یکی است، اما ما این نظر را قبول نداریم و ادلهی متعددی را در این خصوص ارائه دادهایم. البته عقل فطری داریم که از شئون فطرت است، اما مقولهی با مقولهی عقل و خرد، دو مقولهی مستقل هستند و لذا میتوانند دو منبع مستقل باشند.
در همین بخش چهارم کتاب «منطق فهم دین» در کنار یازده دلیل عقلی، تجربی، زبانشناختی، نقلی، قرآنی و روایی که برای اثبات فطرتمندی انسان اقامه کردم، رابطهی فطرت و عقل را نیز به روشهای مختلف تحلیل کردهام. با این دلایل اثبات کردهام که آدمی دارای فطرت است و دین نیز فطرتنمون است، پس دین را میتوان با فطرت فهم کرد، والا این دو اصل چه ثمری دارد که انسان فطرتمند باشد و دین فطرتنمون؟ میتوان فطرت را چون منبع صورتبندی کرد، قواعد فقهی استخراج کرد و این قواعد و ضوابط را در مسیر فهم دین فطری به کار بست.
افزون بر هزار سال است که بر روی مقولهای کم ثمر به اسم «اجماع» کار کردهایم. به تعبیر سید مرتضی در الذریعه، اجماع سنیتبار است، و از فرهنگ آنها به فرهنگ ما وارد شده است و ما نیز برای آن یک سری مبانی را تبیین کردهایم و آن را شیعی کردهایم. اما درخصوص فطرت که اینهمه در روایات آمده است که دین فطری است، ولایت فطری است، حب امیرالمؤمنین(ع) فطری است، حب فاطمهی زهرا(س) فطری است، چندان کار نکردهایم. باید روی این مسائل فکر کنیم که چطور میشود حب فاطمهی زهرا(س) فطری باشد؟ این احادیث نیازمند به تحلیل و تأمل و توغل است که چگونه ممکن است محبت به یک فرد فطری باشد؟ آیا وجود مبارک حضرت امیر فرد است؟ آیا ما فرد را دوست میداریم؟ آن بزرگوار مجلای صفات کمالی و جمالی الهی است. ولایت و توحید دو روی یک حقیقتاند، اگر اثبات کنیم که توحید فطری است، بنابراین ولایت هم فطری است.
اگر انسان به فطرت باقی باشد مهبط معرفت الهی است؛ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» (بقره/ ۳۱)؛ خدا در خلقت آدمی معرفت را تعبیه فرموده و سازکارهای دریافت حقایق را در فطرت، سرشت و وجود انسان قرار داده است. اگر فطرت انسان مخدوش نشده باشد منزَل و محل نزول معرفت الهی است. قلب او جایگاه معرفت الهی است. حقایق در قلب شفاف و نورانی و غیرمخدوش منعکس است. بزرگترین رسالت انبیاء الهی «تذکر» است. انبیاء تذکردهندگان هستند. دین تذکر است، قرآن «ذکر» است، اینها همگی یادآور احکام عقل و فطرت هستند و این احکام بخش عمدهای از دین را تشکیل میدهد.
در کلام حضرت سجاد(ع) است که فرمودند: «رسول گرامی اسلام(ص) و حضرت خدیجه(س)، فرزندی به فطرتزاده، به جز فاطمهی زهرا(س) نداشتهاند». آن بزرگوار قطعاً و بیشبهه بر فطرت زلال و سیقلی الهی بوده است. بنابراین قلب مبارک او باید مهبط و محل نزول معارف الهیه و آیینهی انعکاس جلال و جمال الهی باشد. هنگامی که غبار بر چهرهی فطرت مینشیند، فطرت محجوب میشود و حجابی بر آن مینشیند؛ ولی بر ثرای قلب و روح و جان آن بزرگوار هرگز غباری ننشسته بود و ثریای قلب و وجود او از ثرای غبارهای مادی پاک بود. این اصل، به عنوان یک مبنا میتواند در حوزهی حکمت و معرفت فاطمی مطرح باشد. والسلام