شرح خطبهی فدکیه
جلسهی سوم
حوزهی علمیهی امام رضا(ع)، ۲۶/۰۱/۹۲
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (کوثر/ ۳ـ۱)
موضوع اصلی بحث ما در این جلسات «شرح خطبهی فدکیه» است. در جلسات گذشته به بررسی «مبانی و مناشی حکمت و معرفت فاطمی(س)» پرداختیم. اولین مبنایی که در موضوع مطرح کردیم «مبنای انسانشناختی حکمت و معرفت فاطمی(س)». در این خصوص توضیح دادیم که مبنای انسانشناختی را در دو سطح میتوان مطرح کرد:
۱٫ براساس فطرتنمونی انسان، که در این خصوص توضیح دادیم که انسان فطری، مهبط معارف الهیه است؛
۲٫ براساس نظریهی «انسان کامل»؛ از آن جهت که انسان کامل به اقتضای رتبه و سعهی وجودیاش، نمیتواند جهل را بربتابد؛ زیرا جهل از جنس ظلمت است و ظلمت در وجود نورانی راه ندارد.
همچنین توضیح دادیم که حضرت صدیقهی طاهره(س) بر فطرت اسلامی زاده شد، زیست و به شهادت رسید. امام سجاد فرموده بودند که پیامبر اکرم و حضرت خدیجه(س) بهجز فاطمهی زهرا(س) فرزندی که به فطرت اسلامی زاده شده باشد، نداشتند.
انسان کامل
این اصطلاح یک اصطلاح عرفانی است و واضع آن ابنعربی است. محیالدین به لحاظ طرح مباحث نظری، بزرگترین عارف تاریخ اسلامی از میان غیرمعصومان است. از او به پدر عرفان نظری و یا بانی فلسفهی عرفان اسلامی تعبیر کردهاند. ابنعربی در قرن هفتم میزیست؛ او از نسل حاتم طائی است و لذا به او طائی اندلسی نیز میگویند. اما زاد و زیست او عمدتاً در اروپا و اندلس اسپانیا بوده است. او سفر بسیار کرد، سالها در دمشق زیست و همانجا نیز فوت کرد.
انسان کامل یک اصطلاح است که به انسان نمونه و الگو و به تعبیر من «ابرانسان» یا «انسان برتر» اطلاق میشود. انسان برتر از نگاه مکاتب مختلف متفاوت است. هر مکتب و مذهبی به حسب ملاکی که برای کمال قائل است، تعریفی از انسان کامل ارائه میکند. البته ممکن است همگی مکاتب از اصطلاح «انسان کامل» استفاده نکنند، زیرا گفتیم که این اصطلاح یک اصطلاح عرفانی است که واضع آن نیز ابنعربی است.
بسته به اینکه ملاک کمال از نظر مکاتب مختلف چه باشد، قهراً انسان کامل با آن ملاک تعریف میشود. مثلاً از آنجا که فلاسفه و حکما اساس وجود انسان را «عقل» میانگارند و هدف فلسفه را استکمال نفس میدانند؛ طبعاً به این دلیل که عقل را جوهر وجودی انسان میدانند و کانون همهی ارزشها را عقل میانگارند، طبیعی است که بگویند هر انسانی که عقل کاملتری داشته باشد کاملتر است. هر کس به هرمایه که حکمت (نظری و عملی) فراچنگ داشته باشد، کاملتر میشود.
عرفا عنصری دیگر را جوهر و کانون ارزشها قلمداد میکنند که همان عنصر «عشق» است. عرفا هستی را بنا شده بر عشق میدانند؛ غایت خلقت را نیز عشق میدانند: «کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف و خلقت الخلائق» در این حدیث قدسی آمده است که: «من گنج پنهانی بودم، دوست داشتم که شناخته شوم و آفرینش را آغاز کردم». حقتعالی هم دوست داشت و این دوستداشتن سبب آفرینش شد و هم میخواست شناخته شود و موجودات را پدید آورد تا او را بشناسند. محبت و معرفت علت غایی و غرض نهایی خلقت است. بنابراین هرچه انسان در عنصر «عشق» به مراتب بالاتری برسد، کاملتر خواهد شد.
در مکاتب فلسفی و عرفانی شرقی که نوعاً درونگرا هستند و معتقدند که از طریق درونکاوی و بازگشت به درون، خودِ حقیقی انسان که در درون او نهفته است کشف میشود و انسان به هر اندازه که به خود باطنیاش بازگشته باشد، به همان اندازه ارتقاء پیدا میکند؛ ولذا به مدیتیشن و تأملات فردگرایانه و درونگرایانه اصرار میورزند و به عزلت و گوشهگیری و جداشدن از جامعه اهتمام میکنند. اشتراک مذاهب معنوی و مکاتب فلسفیِ شرق از چین تا هند، در این نکته است که درونگرا و درونکاو هستند و از رهگذر درونکاوی قصد کشف و تقویت خود دارند تا از این رهگذر به کمال دست پیدا کنند. «بودا» به همین معناست، این عبارت اسم بودا نیست بلکه وصف اوست، بودا کسی بود که از کاخ پادشاهی پدر کناره گرفت، به درون خود بازگشت و بعد از عروج نیز بنا بر این است که دو هزارسال بعد بازگردد و هنر او در کشف باطنش بود.
در دورههای جدید معیارهای دیگری برای کمال مطرح شده است. کمونیستها که در ذیل آنها مارکسیستها تعریف میشوند قائل به کمونِ اولیه، ثانویه و نهائیهی تاریخ هستند. آنها میگویند بشر در کمون میزیسته و دوباره باید به کمون بازگردد. عالم کمون عالمِ بیطبقه است و جامعهای است که هیچکس بر دیگری ترجیحی ندارد؛ درنتیجه انسانی که از این حیث بتواند به حد اعلا دست پیدا کند، انسان کاملی خواهد بود.
در روزگاران متأخرتر و در دوران هزارهگرایی که مسئلهی پایان تاریخ مطرح میشود میگویند انسان لیبرال ـ دموکرات انسان کامل است، زیرا جامعهی مبتنی بر لیبرال ـ دموکراسی نهایت تکامل اجتماعی است و تاریخ به فرجام رسیده است، زیرا دستاوردی بالاتر از لیبرال ـ دموکراسی ممکن نیست و بنابراین انسان لیبرال و دموکرات انسان کامل است.
انسان کامل از نظر اسلام
در اسلام، انسان کامل، اولاً: انسان مادی نیست، و کمال به کمیت و ماده تعریف نمیشود؛ ثانیاً: کمال به کیفیت و وجه ملکوتی تکامل تعریف میشود. در بسیاری از مکاتب، کمال به صورت مُلکی و با رویکرد مادی تعریف میشود، گاه کمیت را مبنای کمال تلقی میکنند و «کمال» را با «تمام» خلط میکنند و اگر هم در بعضی از مکاتب، کمال به معنویات به ملکوتیات تعریف شده باشد، آن نیز تکوجهی است و یک ساحت از کمال مد نظر است.
از نظر اسلام، انسان کامل، انسانی است که همهی کمالات را به موازات هم و به طور متوازن در حد اعلای آنها احراز کرده باشد. اگر آزادیخواهی اجتماعی و آزادگی معنوی، کمال است، انسان باید واجد آن باشد. البته در لیبرال ـ دموکراسی چنین شعاری میدهند که البته منظور آنها «آزادی» است و «آزادگی» به معنای حریت روح را در نظر ندارند. لیبرال دموکراتها از این شعر حافظ که میگوید:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
درک درستی ندارند و یا تعبیر دیگری میکنند و میگویند انسان هرچه بتواند باید از دنیا لذت ببرد. آنها میگویند:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تحکم پذیرد آزاد است
انسان باید از تحکم آزاد باشد، حتی اگر این تحکم از جانب خداوند باشد و انسان در برابر خدا هم آزاد است، ولذا عبادت نمیکنیم و دین الزامی نیست.
اما در تلقی معرفتی دینی و خاصه اسلام، بحث «تعلقات»، مهمتر از «تحکمات» است و اگر کسی از تعلقات نفسانی آزاد نشد نمیتواند زیر تحکم نباشد و به نحوی زیر تحکم میرود. اگر از نظر سیاسی و اجتماعی زیر بار نرفت، او را با مال فریب میدهند، اگر نشد با شهوت فریبش میدهند و به شکلی تحت تحکم قرار میگیرد و تعلقات او را به زیر تحکمات میکشد.
اگر عقلانیت و خردوری و خردورزی کمال است، در اسلام نیز به همین گونه است؛ اگر کمال «عشق» است، انسانِ اسلام، عاشق نیز هست. در هستی عاشقتر از پیامبر اعظم(ص) سراغ نداریم. مجنونی از مقابل عابدی که در حال نماز بود عبور کرد و پای او به سجاده مرد عابد خورد، بعد از نماز فریاد برآورد که چرا سجاده مرا جمع کردی و مواظب نبودی؟ به او گفت آیا تو نماز میخواندی؟ حواس تو به من بود نه به معشوق.
اگر عشق آمد انسان را چنان محو میکند که میگویند هنگامی که او به نماز ایستاده تیر را از بدنش خارج کنید، زیرا او در حال نماز محو در خداست. شبهنگام، کمیل در نخلستان کنار مولا بود، یکباره دید وقتی آقا به سجده رفتند، افتادند و هرچه کرد ایشان را حرکت بدهد نتوانست، خیلی وحشتزده شد، به محضر حضرت زهرا(س) آمدند که یا زهرا به داد ما برسید. حضرت زهرا فرمودند چه شده است؟ کمیل گفت آقا تمام کردند. حضرت زهرا فرمودند او را در چه حال دیدی؟ کمیل گفت هنگام نماز چنین حالی اتفاق افتاد. حضرت فاطمه فرمودند که نگران نباش، زیرا بسیاری از مواقع نماز او به همین صورت است.
عشق کمال است ولی اگر تصور کنیم که تنها با بال عشق میتوان به کمال رسید، تصور درستی نیست، اما طبعاً یکی از بالها همین است. عشق و عقل با هم سازگار هستند و با هم در نبرد نیستند. مناظرهی عشق و عقلی که در مکاتب عرفانی طی سدههای طولانی بوده، یک تصور دینی نیست و تنها در مباحث عرفانی جای دارد. همینطور هر عنصر و مطلبی را که هر مکتبی بگوید و حق نیز باشد، بخشی از حق و بعدی از کمال قلمداد میشود.
در مکتب ما «کمال» به تحقق مرتبت «خلیفهاللهی» است، زیرا کمال محض حقتعالی است و هرآنکسی که به حقیقت کمال نزدیکتر باشد، کاملتر است. هرآنکو به خداوند متعال شبیهتر باشد و به تعبیر رایج خلیفهی او شد، کامل میشود. خلافتالله رتبه و مرتبهی کمالی انسانی است و انسان کامل همان «خلیفهالله» است. ولی خلیفهالله پشتوانه دارد و غالباً از این نکته بسیار دقیق غافل هستیم و مرتب میگوییم اسلام، انسان را بسیار راقی میداند و مرتبهی انسان را بالا میداند، تا آنجا که او را خلیفهی خدا میداند؛ بله؛ انسان در اسلام خلیفهی خداست. انسان خدا نیست ولی خداگونه است. انسان این ظرفیت را دارد که از صفر آغاز کند و به صد نزدیک شود. تا جایی که فرشتهی وحی نیز جرأت همراهی او را نداشته باشد. «لو دنوت شبراً او شبرین لاحترقت» اگر من جبرئیل یک وجب یا دو وجب دیگر با تو رسول خدا در معراج همراهی کنم، خواهم سوخت. من تا این مرحله توان و صلاحیت عروج ندارم، اما تو به عنوان انسان میتوانی به مراحل بالاتر بروی. هنر خدا نیز در همین است که انسان چنین مصداقی را خلق فرموده است. انسان از صفر آغاز میکند و میتواند به صد برسد، و همه چیز بشود، به جز خدا. انسان میتواند خداگونه شود و همانگونه که خداوند جامع صفات جلال و جمال است، انسان نیز میتواند چنین باشد و البته در حد و مرتبهای پایینتر از حد الهی. انسان میتواند همهی جهات و صفات الهی در خود احراز کند. عبودیت به همین معناست و این خصوصیت بهجز از راه عبودیت، حاصل نمیشود. هرچه انسان عبدتر باشد، خلیفهتر و کاملتر است. عبدتر بودن، به معنای محوتر بودن است، هرچه انسان فناتر و فانیتر باشد عبدتر است. عبد در مقابل مولا هیچ است، هرآنچه در اختیار عبد است، متعلق به مولای اوست. عبد در قبال مولا ارادهای ندارد و این معنای «اختیار» است و دیگر جبری وجود ندارد. انسان به حدی از کمال رسیده که اراده کرده است، ارادهای نداشته باشد. شاید یک معنای «امرٌ بین الامرین» همین باشد، یعنی هم اختیار هست و هم اختیار و ارادهای باقی نمانده است.
وقتی انسان خالص و محض میشود، اگر این خلوص دوام داشته باشد، در حال محوضت در پیشگاه الهی، حالت عبودیت بیشتر تحقق مییابد. هنگامی که صفت «عبودیت» براساس «خلوص» حاصل شد، سِمت «خلافت» هم به دنبال آن میآید و سمت خلافت همان کمال انسان و انسانِ کامل شدن است.
در «مصباحالشریعه» (فرع دوم از فصل اول)، این روایت از حضرت امام صادق(ع) نقل شده است: «العبودیه جوهر کنهها الربوبیه»، یعنی کنه و حاق عبودیت همان ربوبیت است. عبودیت و ربوبیت دو روی یک سکهاند و اگر عبودیت آمد ربوبیت نیز میآید. گاهی میشنویم که بزرگی چنین تصرفی در هستی میکرد و دارای ولایت تکوینی بود و از این تعجب میکنیم. مشکل اینجاست که حاق این تصرفات را درک نمیکنیم، والا کار بسیار سهلی است و اتفاق نیز افتاده است. این افسانه نیست که میگویند فلان اهل معرفت از آلالله، زمان ندارد و مکان برای او بیمعناست، حاجب و حجاب پیش روی او نیست و ماورای هرآنچه پیش رو باشد را میبیند. با یک واسطه از اهل فضلی نقل میکنم که، مرحوم آیتالله بهجت میفرمودند: «خیلی از شبها حاج آقا مصطفی نزد من میآید و با هم صحبت میکنیم». مرگ و زندگی برای اهل معنا، معنایی ندارد. ما ضعیف هستم و دوربین ندارم، وگرنه میتوان مسیرهای دور را نیز دید. دیدرس ما همین صد و یا دویست متر است. آنهایی که از ابزار حس عبور کردهاند آنسوی عالم را میبینند و زمان و مکان و ماده برای آنها حجاب نیست.
اگر عبودیت در کسی اتفاق افتاد، سهمی از ربوبیت پیدا میکند، زیرا در خدا محو و فانی میشود. طبق حدیث نوافل، این فرد دیگر تبدیل به ابزار خداوند میشود. دست او دست خداست، پای او پای خداست، زبان او زبان خداست و… آیا قبول نداریم که خداوند با قدرت یداللهی خود میتواند در همه چیز تصرف کند؟ آیا نمیپذیریم که خداوند با عینالله همه چیز را میتواند ببیند؟ انسان لسانالغیب میشود، چیزی میگوید که هوش از سر آدم میرود. این مطلب را از کجا دریافته است؟
به این ترتیب خلافت سِمت است که ناشی از یک صفت است و صفت عبودیت منشأ خلافت است و هنر اسلام نیز همین است که انسان را عبد بار میآورد و به این صورت انسان خودبهخود و قهراً خلیفه میشود.
رسول اکرم(ص) میفرمود که بعضی عرض میکردند که یا رسولالله هنگامی که ما حرفهای شما را میشنویم از خودمان جدا میشویم و بیرون میآییم و حال دیگری به ما دست میدهد، اما وقتی از شما فاصله میگیریم و به زندگی معمولی برمیگردیم، دوباره به مادیت بازمیگردیم و حال ما دگرگون میشود. فرمودند: «لَوْ لَا أَنَّ الشَّیَاطِینَ یَحُومُونَ عَلَى قُلُوبِ بَنِی آدَمَ لَنَظَرُوا إِلَى مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ» (بحار، ج ۵۶، ص ۱۶۳) اگر میشد که شما همواره در این حال بمانید و شیطان دور قلب شما نگردد، همواره میتوانستید ملکوت سماوات را ببینید.
این قبض و بسطی که ما گرفتار آن هستیم، گاهی حال خوشی داریم و گاهی حال بد، مشکل ماست. ما اگر بتوانیم همواره به کانون اصلی وصل بمانیم و مدام قطع و وصل نشویم، همواره نورانی هستیم، ولی هنگامی که از کانون جدا میشویم، ظلمانی میشویم و نمیتوانیم دیگران را هدایت کنیم. سرّ بیاثربودن بسیاری از تبلیغات حجیم کنونی در جامعهی ما همین قضیه است که افرادی که تبلیغ میکنند، به بلوغ نرسیدهاند. آنهایی که قصد هدایت دارند، خودشان هنوز محتاج هدایت هستند. آنهایی که میخواهند جامعه را از ظلمات به نور سیر بدهند، خودشان گرفتار ظلمتاند و وجودشان ظلمانی است. همهی ما گرفتار هستیم و این قبض و بسط است که مشکل ایجاد میکند، اما اگر این قبض و بسط نباشد و همواره در حال وصل باشیم و بتوانیم حال حضور را حفظ کنیم ملکوت سماوات را خواهیم دید.
امیرالمؤمنین(ع) در محضر رسول خدا(ص) در کوه حرا بودند. هنگامی که وحی نازل شد صداهایی شنیدند، صدای نالهای بلند شد و انگار کسی از سر درد، فریاد کشید. در نهجالبلاغه میفرمایند: «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّهَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْه» هنگامی که وحی نازل شد من فریاد دردآلود شیطان را شنیدیم. «فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّه» عرض کردم این شیحه و ناله چه بود؟ «فَقَالَ هَذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ» (نهجالبلاغه، ص ۳۰۰) تو هرآنچرا که من میشنوم، میشنوی، هرآنچرا که میبینیم، میبینی و تو انسان کامل هستی.
و یا روایت دیگری از حضرت رسول(ص) که میفرماید: «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ یَوْماً فَجَّرَ اللَّهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَهِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ» (عده الداعی، ص ۲۳۲). گاهی بعضی از طلاب مراجعه میکنند و میگویند که وقت نداریم درس بخوانیم و مطالب را فراموش میکنیم. من میگویم که اگر بنا بر حفظ باشد که مطالب بالاخره از یاد میرود. شما چقدر نماز شب میخوانید؟ شما عهد کنید و نافلهی شب خالصانه بخوان که پیامبر فرمود اگر چهل روز خالص شوید، شراب چلهدیده میشوید و اگر قطرهای از تو به دیگران برسد، آنان را نیز مست میکند. ولی وقتی بناست که تنها لحظاتی به ما حالت خلوص دست بدهد نباید توقعی داشته باشیم. والسلام.