نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه چهارم
عرض شد که پایه و نهاد دیگری که چنان چارچوبی در فهم قرآن میبایست مورد توجه باشد، هدایتمآل بودن قرآن کریم است. گفتیم برخی حیرتافکنی را در دین و متون مقدس طرح میکنند. و در سایر کتب مقدس اگر این صدق کند که میگوید خدا سه است و در عین اینکه سه است، یک است و در عین این که یک است، سه است. این حال حیرت ناشی از ابهام در این آموزه هرگز در قرآن وجود ندارد و معنی حیرتافکنی، پریشانی ساختاری نیست، پریشانی معنایی است، محتوا، در کتب مقدس دیگر پریشان است.-البته مسئله ساختارمندی جداگانه بحث خواهد شد.-
گفتیم هدایت به معنای راهنمایی توأم با لطف است. به همین جهت هم هدیه و به تلفظ فارسی، هدیه از همین ماده است.
هدایت به اشکال مختلف قابل تقسیم است: هدایت ناشی از نحوۀ وجود انسان که در وجود آدمی تعبیه شده است و آن را هدایت تکوینی مینامیم که خود مراتب و اقسامی دارد. هدایت فطری به معنای خاص فطرت که مخصوص انسان است. به مفهوم یک نحوه هدایت از درون، ناشی از خلقت خاص انسان، این یک قسم از هدایت تکوینی است.
هدایت غریزی قسم دیگری از هدایت تکوینی است. آنچه که بشر به صورت غریزی درک و عمل میکند. مثل اینکه نوزاد به محض تولد، پستان مادر را میگیرد و غذای خود را میخورد، به تعلیم نیازی ندارد. نوزاد و حتی جنین قبل از تولد، هنر را درک میکند، آوای خوش، صدای آهنگین و موزون، حتی در شکم مادر موجب آرامش طفل است. این آن چیزی است که ما نامش را فطرت و غریزه میگذاریم. که البته فطرت به معنای عام شامل فطرت به معنای خاص، غریزه و طبیعت میشود.
پس هدایت فطری ویژه انسان است، هدایت غریزی ویژه انسان و حیوان است، چون بعضی از غرایز بین انسان و حیوان مشترک است. هدایت طبعی یا طبیعی که بین حیوان، انسان، نبات و جماد مشترک است. این سه قسم، اقسام هدایت تکوینیاند. پس قسم اول هدایت که آن را هدایت تکوینی مینامیم، میتواند به معنای عام، هدایت فطری نیز نامیده شود، چون فطرت دستکم به دو معنا به کار میرود: معنای عام فطرت؛ یعنی آنچه که در خلقت نوعی موجودات (انسان و غیرانسان) تعبیه شده. یک بار فطرت را به معنای خاص به کار میبریم که مراد فطرت ملکوتی است که مخصوص مکلفین است. انسان، فرشته، جن. من فکر میکنم که ملائکه مکلّفند.-
دوم، هدایت تشریعی است که بر عهدۀ دین و قرآن است. پس از آنکه ما به هدایت تکوینی پاسخ دادیم، عقل ما کارآمد میشود و شامل هدایت عقلی میشویم. پس از آنکه هدایت تکوینی و عقلی را اجابت کردیم شریعت میتواند ما را هدایت کند. ما اگر هدایت تکوینی و عقلی نشویم نوبت به شریعت نمیرسد. کسی که به طبیعت، فطرت و عقل خود پشت پا بزند سراغ شریعت نمیرود. پس از آنکه هدایت تکوینی، عقلی و تشریعی را پذیرفتیم هدایت توفیقی سراغ ما میآید. «وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً»
و نوع پنجم که گفتیم، راغب اصفهانی آن را مطرح کرده و گفته بعضی از آیات قرآن اشاره به آن هدایتی دارد که خدا در آخرت، مؤمنین را به سمت بهشت میکند.
اگر ما هدایت تکوینی را سه قسم به حساب بیاوریم و اقسام هدایت تکوینی را مجزا فرض کنیم در آن صورت هدایت هفت قسم میشود. اگر چه در قرآن از قسم آخر تعبیر به هدایت شده اما اثبات اینکه قسم مستقلی است دشوار است و هدایت در آنجا به همان معنای لغوی به کار رفته است.
هدایت، صیرورت است، گردیدن است. موجودی که هدایت میشود، در گردونهی صیر و صیرورت قرار میگیرد و به سمت کمال مطلوب و متناسب خود پیش میرود. ولی همۀ این هدایتها نهایتاً از سوی مبدأ تعالی صورت میگیرد، چون صیرورت، گردیدن، گشتن و شدن، ادامه خلقت است. چون موجودی که در خلقت خویش محتاج به خالق است، محتاج به کسی است که بالذات هادی است. چون در اصل خلقت محتاج به خالق است، در استمرار خلقت هم محتاج به آن خالق است. لهذا همه هدایتها باید به خالق برگردد و دیگرانی هم که نقش هدایتگری را به عهدهِ میگیرند، مثل انبیاء، هدایت بالتبع میکنند و هادی بالتبع هستند و خدا بالذات هادی است و هدایت بالذات برعهده خداست و انبیاء بالعرض و بالواسطه هادیاند.
قرآن کریم عهدهدار هدایت تشریعی است. اشاره شد که سه قسم هدایت تکوینی داریم: هدایت عقلی، هدایت عقلی هم دو قسم است، چون عقل نظری و عقل عملی داریم. عقلی که در مقام شناخت و معرفت رهنمون است و معرفت و شناخت به ما میدهد، عقل نظری است. عقلی که در مقام عمل و معیشت به ما کمک میکند عقل عملی است. هر دو نوعی هدایتاند. هدایت تکوینی، هدایت عقلی، هدایت تشریعی که این قسم سوم به عهده قرآن کریم و انبیاءست.
بحث تحلیل هدایتمآل بودن را عرض کردیم. بحث دوم، بحث ادله و مؤیدات هدایتمآل بودن قرآن است. بحث دوم هدایتمآلی باید با ادلّه و مویداتی طرح و تمام شود. به لحاظ عقلی پس از آنکه وحیانیت و حقانیت قرآن و اسلام، نبوت عامه و خاصه و ضرورت نبوت و نبوت رسول خدا(ص) را پذیرفتیم، و اگر مقدمه دوم را اضافه کنیم و آن اینکه قرآن مدرک و سند اصلی و اولی حقانیت و نبوت است (نبوت پیامبر اکرم و حقانیت آن) قرآن سند نبوت پیامبر اکرم است. پیامبر اکرم با قرآن اسلام را آورده و بشر را هدایت میکند و در عین حال، حجت و بینه درستی رسالت او و معجزهی خالده است. اگر هدایتگر بودن قرآن را نپذیریم، رسالت تهیدست و رسول بیحجت میشود. اگر بگویم که قرآن کریم شأن هدایی ندارد و شأن آن هدایت کردن نیست، آنگاه پیغمبر با چه چیزی پیامبری خواهد کرد و رسالت با چه چیزی محقق خواهد شد؟
از این جهت اگر هدایتگر بودن قرآن را انکار کنیم، برابر است با لغویت رسالت؛ دیگر ارسال پیامبر(ص) لغو بود. پیامبر بیاید ولی بدون ابزار و در جبهه تعلیم و تزکیه بشریت، سلاح به دست نداشته باشد. اگر قرآن هدایتگر نباشد و بگوییم مجموعهای از آیاتی است حیرتزا، پریشانگوی، مبهم و غیرمعنیدار که به انسان جهت نمیدهد، آنگاه پیامبر بیسلاح است و رسالت تحقق پیدا نخواهد یافت. پس، بعد از آنکه ما نبوت عامه و خاصه را پذیرفتیم، با این واقعیت که قرآن سند رسالت و ابزار رسول است اگر هدایتگری قرآن را انکار کنیم باید قائل به لغویت ارسال رسول شده باشیم. در نتیجه عقلاً باید بپذیریم که قرآن کریم هدایتگر است و مآل و مقصد آن هدایت بشریت است.
دلیل دوم اینکه قرآن کریم خود را به صفات هدایتگری توصیف کرده است. این واضح است که قرآن کریم اوصافی را برای خویش آورده که همه حکایت از هدایتگری آن میکنند. از جمله اولین آیه سوره بقره: «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقین» قرآن به صفت هدایت توصیف شده. هدایتگر متقین است. برخی گفتهاند که منظور از این تقوا، تقوای عقلی است. یکی از اساتید اینطور تعبیر میکنند: که این تقوا، تقوای عقلی است، تقوای قبل از دین است، بسیاری از انسانها هستند که پیش از دین رتبهای از تقوا را دارند، به مدد عقل و به کمک عقل پرهیزگارند، تقوای ناشی از تعقل. بسیاری از عصمتها و تقواها از عقل و تجربه برمیخیزد. ما انسانها درجهای از عصمت را داریم. اگر در همین میان آتشی روشن کنند هیچیک از ما هر چند اجبار کنند، هرگز دست در آتش نخواهیم کرد. در مقابل سوختن در آتش معصومیم. چرا؟ چون تجربه یا عقل اجازه نمیدهد که ما آن را مرتکب شویم. اگر کسی تقوای عقلی داشت قرآن او را هدایت میکند. این بیان بر درجات و اقسام هدایت منطبق میشود، گفتیم اگر ما هدایت تکوینی را بپذیریم و ندای فطرت را اجابت کنیم، سپس هدایت عقلی را بپذیریم و اوامر عقل را اطاعت کنیم و نواهی او را ملتزم شویم، یکی از نتایج آن، این خواهد شد که ضرورت نبوت را درک میکنیم و به سمت دین میرویم. یعنی دینپذیری عقلانی است. آن موقع قرآن به سراغ ما میآید: “هدی للمتقین” اینجا قرآن هدایت میکند (این بیان استاد ما با این سلسلهمراتبی که برای هدایت عرض کردیم کاملاً سازگار است).
قرآن از خود به فرقان تعبیر فرموده، فرقان یعنی ابزار جداسازی، آنچه وسیلۀ تفکیک و جدا شدن حق از باطل است.«تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمینَ نَذیرا» (سوره فرقان آیه ۱). آیا ممکن است کتابی موصوف به جداسازی حق از باطل باشد، اما مبهم یا حیرتافکن باشد؟ قرآن خود را به صفت فصل و قول فصل موصوف فرموده است. «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ» (سوره طارق آیه ۱۳ و ۱۴). او قول فصل است، فصلالخطاب است. نزاعها را مترفع میکند، حیرتها را منتفی میکند. هزل نیست، گزاف نیست، بیهوده نیست.
موصوف به نور شده است «وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدی بِه» (سوره شوری آیه ۵۲)، همچنین سوره مائده آیه ۱۵، سوره نساء آیه ۱۷۵٫ آیات متعددی قرآن را به صفت نور بودن موصوف کرده است. میفرماید که تو کتاب نمیدانستی، نوشتن بلد نبودی و با ایمان آشنا نبودی، ولی ما این کتاب را و این قرآنی را که فرو فرستادیم، نور قرار دادیم که به وسیلهی او هدایت کنیم. «مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبین» (مائده آیه ۱۵).
گاه قرآن به تعبیر بصائر یعنی بصیر بودن و مجموع بصیرتها بودن موصوف شده است «هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدى» (اعراف آیه ۲۰۳) این بصائری است از سوی پروردگارتان آمده و نیز هدایت است.
گاه به بینه موصوف شده است: قرآن بینه است. در بعضی از آیات به برهان هم موصوف شده است «فَقَدْ جاءَکُمْ بَیِّنَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدى» (انعام آیه ۱۵۷) از سوی پروردگارتان بینهای آمده است.
برای قرآن اسامی فراوانی ذکر کردهاند. دهها اسم در کتب علوم قرآنی برای قرآن آوردهاند. اما بعضی از آنها وصف است و نه اسم. در مجموع اکثر اسماء و اوصاف قرآن حکایت از هدایتگری قرآن میکند. علاوه بر اینکه قرآن کریم یکسره، رسالت خود را “ابلاغ” و “بلاغ” میداند. آیات فراوانی رسالت قرآن را ابلاغ و بلاغ و هدایت و راهنمایی میداند. سراسر قرآن پر از این مضمون و ادعاست.
اگر قرآن بلاغ و ابلاغ است و خدا خواسته است از این قرآن پیروی کنیم، پیامبر امین و معصوم هم از انسانها خواستهاند به قرآن مراجعه و از قرآن پیروی کنند، آیا این درست است که ادعا شود که قرآن بلاغ و ابلاغ است و سراغ آن بروید، اما قرآن شما را هدایت نخواهد کرد؟ این چگونه سازگار است که بلاغ باشد، امّا ابلاغ تحقق پیدا نکند؟ چون اگر نتواند هدایت کند ما چیزی درنیافتهایم. امر شده باشیم که به قرآن مراجعه کنیم اما “باد به دست است صیاد را” چیزی به کف نیاوریم؟ آیا این امرها لغو نیست؟ آیا این خلاف حکمت نیست؟ بیهوده درایی و بیهوده امر کردن و بیثمر امر و نهی کردن قبیح نیست و بر حکیم جایز است؟ خدا حکیم است، پیامبرش حکیم است، آیا میتوان بیهوده و عبثرفتاری را به خدا و پیامبرش که حکیم هستند نسبت بدهیم؟
هرگز! ما در کنار ادلّهی عقلی و نقلی به معنای سنت قولی به سنت فعلی نیز تمسک میکنیم. چون فعل معصوم مانند قول معصوم حجت است و به نظر ما حجت مستقلی است. بنده سنت را یک حجت قلمداد نمیکنم، کما این که به سه جزء تقسیم نمیکنم؛ سنت، یا قولی است یا فعلی است. سنت عبارت است از: قول معصوم، فعل معصوم و تقریر معصوم، آنجا که معصوم تقریر میکند، یعنی تأیید میکند. فعلی پیش روی معصوم اتفاق میافتاد و امکان مخالفت نیز دارد اگر آن فعل خلاف نباشد، مخالفت نمیکند، ردع نمیفرماید. از عدم رد و ردع معصوم نتیجه میگیریم که آن فعلی که پیش روی معصوم رخ داده جایز بوده است، یا ترکی که رخ داده حرام نبوده، یعنی واجب نبوده که ترکش اتفاق افتاده است و آن تارک مرتکب حرام نشده است.
من عرض میکنم که تقریر نیز نوعی فعل است، همانگونه که ترک را فعل میدانیم، همانگونه که میگوییم امام اگر کاری را انجام داد؛ معلوم است که واجب است و از فعل ایجابی معصوم نتیجه میگیریم که این کار جایز است یا واجب. همچنین از فعل سلبی معصوم، یعنی از ترک کردنش نیز نتیجه میگیریم که آن واجب نبوده و لذا معصوم ترک کرده است. تقریر هم خودش نوعی ترک است. از این حیث من تقریر را جزء فعل قلمداد میکنم.
از دیگر سو قول معصوم حجت مستقلی است و بنده فعل معصوم را که شامل فعل ایجابی و ایجادی، امساکی (ترک) و امضائی (تقریر) میشود را یک حجت دیگر میدانم
این حجت مستقلی است و دلایل مستقل خودش را دارد و کلاً قول و فعل از نظر قلمرو دلالت و قواعدی که بر دلالت آن دو حاکم است، کاملاً با هم متفاوتند و نمیتوانند یک دلیل به حساب یبایند و اگر در قول و فعل معصوم در منشأ حجیت مشترک است و به این دلیل بخواهیم این دو را یک حجت قلمداد کنیم، اشتراکات قول معصوم با وحی بیشتر است، در آن صورت باید وحی و قول معصوم را یک حجت قلمداد کنیم، چرا وحی را جدا میکنیم؟
از این حیث که وحی، حجت مستقلی است، قول معصوم هم حجت دیگر است و فعل معصوم حجت مستقل دیگری است، کما اینکه عقل هم حجت دیگری است و بنده فطرت را هم حجت میدانم. در واقع پنج منبع و دال و مدرک برای درک مرادات تشریعی الهی داریم و از پنج راه میتوانیم به مشیت تشریعی الهی دسترسی پیدا کنیم. در همه موارد میتوان به آنها تمسک کرد. در اینجا فعل معصوم هم حجت است، یعنی از فعل معصوم هم میتوانیم هدایتگر بودن قرآن را استنباط کنیم.
والسلام