جلسه نهم

 

نهادهای راهنمای فهم قرآن – جلسه نهم

سومین نهاد از نهادهای پایه، که فهم قرآن بر آنها مبتنی است، هویت عقلایی کارساخت زبان قرآن است. این که زبان قرآن دارای همان هویتی است که زبان محاوره‌ای عقلا از آن برخوردار است.

مجموعه نظریه‌های مربوط به زبان دین و طبعاً زبان قرآن را به چهار گروه یا رویکرد می‌توان تقسیم و طبقه‌بندی کرد: رویکرد بی‌معنا انگار، رویکرد کارکردگرا، رویکرد نمادانگار یا مجازانگار، و رویکرد چهارم، که مورد قبول ماست، واقع‌نماانگاشتن زبان دین و طبعاً متون دینی است. گروه اول و دوم را تبیین و نقد کردیم. گروه سوم یعنی رمزی‌انگاری و نمادانگاری را طرح کردیم و امروز نقد می‌کنیم.

از آنجا که مسئله زبان قرآن مسئله نویی است و آرای مربوط به زبان دین آرای جدیدی است، اندکی مشروح‌تر از دو نهاد دیگر، نظریه‌های زبان دین و زبان قرآن را مطرح خواهیم کرد.

بعضی نظریه‌های می‌گوید که زبان دین و متون دینی از جمله قرآن، نمادین و سمبلیک هستند. یعنی آنچه از ظاهر می‌فهمیم اراده نشده، ظاهر عبارات، جملات، و واژگان ممکن است بر چیزی دلالت کنند که آن چیز اراده نشده باشد و به شکلی از اشکال خلاف ظاهر اراده شده باشد. ساده‌ترین آن مجاز در مقابل حقیقت است. مانند این است که شما می‌گویید من شیری در زورخانه دیدم، واژه شیر در اینجا به آن حیوان درنده که سلطان جنگلش می‌نامیم اطلاق نشده است چون شیر درنده به زورخانه نمی‌آید. از این قرینه می‌فهمیم که منظور از کلمه شیر، پهلوان است. این اقل اراده خلاف ظاهر از یک واژه است.

گاهی منظور ما از یک عبارت خلاف ظاهر آن چیزی است که بیان می‌کنیم. عبارت، به آن کلمات تکمیلی که به حد جمله نرسیده اطلاق می‌شود. مثل ترکیبات توصیفی و ترکیبات اضافی. سنگ سخت، یک ترکیب توصیفی است و یا سنگ آسیاب، یک ترکیب اضافی است. این دو کلمه‌ای که کنار هم قرار گرفته‌اند جمله نیستند، عبارت هستند. و گاهی ممکن است از یک جمله که نهاد و گزاره‌ای هم دارد خلاف واقع اراده کرده باشیم؛ مثل حسن آمد. و این را اراده نکرده باشیم که آن شخصی که نامش حسن است وارد سالن شد، بلکه حسن را آدمی ساده‌لوح می‌دانیم و چون آن فردی که الان وارد سالن شده نیز آدم ساده‌لوحی است می‌گوییم حسن آمد، یعنی انگار که این آقا هم همان حسن ساده‌لوح است.

گاهی نیز ممکن است بگوییم حسن آمد و مراد ما ورود حسن نباشد، بلکه منظور ما رسیدن وسایل متعلق به حسن باشد.

گاهی از واژه خلاف واقع اراده می‌کنیم، گاهی از عبارت، گاهی از جمله و گاهی کل یک متن واقع‌نما نیست. گفته‌اند که متن دینی از این قبیل است که معنای ظاهری ‌آن اراده نشده است. زمینه‌های ظهور و مناشی تکوین نظریه‌های واقع‌نا‌نما و مجازی‌انگار را در غرب و جهان اسلام توضیح دادیم و گفتیم چه چیزی باعث شد اصولاً این نظریه‌ها مطرح شود.

به‌طور خلاصه اینها را یادآوری می‌کنیم: نارسایی و قابل توجیه نبودن برخی مفاهیم دینی، مانند تثلیث. خدا سه است و در عین حال یک است و در عین حال که یک است سه است. یا تجسد که خدا در عیسی متجلی شد، عیسی که انسان بود، خداست و خدا در جسد عیسی ظهور کرد و عیسی خداست. یا مرگ فدیه‌وار که عیسی به صلیب کشیده شد تا این که عوض گناهانی باشد که بشر مرتکب شده و می‌شود، چرا که بشر از نظر مسیحیت ذاتاً گنهکار است. چون چنین چیزهایی قابل توجیه نبود، گفتند اینها نمادین است. به صلیب کشیده شدن عیسی یعنی اینکه که نهایت ایثار را در راه انسانیت و غیر کردن، معنی به صلیب کشیده شدن این نیست که عیسی اعدام شد.

نکته دوم تهافت‌های درونی برخی متون دینی: در داخل بعضی متون تهافت و تعارض وجود دارد. بخشی از آن با بخش دیگر سازگار نیست، بعضی از متون دینی این اشکال را دارند. در گوشه‌ای تحریم شرب خمر می‌شود، در جای دیگر گفته می‌شود، عیسی در مراسم عروسی شرکت کرده بود که شراب تمام شد و بعد معجزه کرد، حوض آب وسط سالن به شراب بدل شد تا آبروی میزبان حفظ شود و وقتی این شراب را به میهمانان دادند همه گفتند چرا این شراب خوب را اول ندادید بخوریم. حل این تعارض‌ها دشواراست. به همین دلیل گفتند اینها نمادین و رمزی است، مراد ظاهر آن نیست.

دلیل سوم تعارض پاره‌ای از متون مقدس برخی ادیان با علم است. وقتی دیدند که بعضی گزاره‌ها در بعضی متون دینی با نظریه های علمی سازگار نیست آن گزاره‌های دینی را مجازی دانستند.

مسئله چهارم، تعارض برخی گزاره‌های دینی با عقل.

مسئله پنجم، دین‌انگاری اسطوره‌ها و دین‌واره‌هاست. وقتی اسطوره‌ها و اساطیر دین قلمداد ‌شد، وقتی بودیسم هم دین قلمداد شد و بسیاری مسلک‌های بشرساخته، دین قلمداد شد، ناچار باید مدعیاتی که در این دین‌واره‌های بشرساخته و ادیان تحریف‌شده وجود دارد به نحوی توجیه شود.

ششم، سیطره حس‌گرایی و پوزیتیویسم. یک نوع پوزیتیویسم پنهان بر تفکر انسان معاصر غربی حاکم است که نمی‌تواند از چنبره او خارج شود. هرچه بخواهد بگوید به ناچار به نحوی متأثر از حس‌گرایی یا اصالت‌الحس است. وقتی بعضی از مفاهیم دینی به نحو حسی قابل درک نیست و بر مبنای روش تجربی قابل آزمودن نیست، ناچار می‌گویند لابد معنای این مفاهیم و گزاره‌ها خلاف ظاهرشان اراده شده.

و فروکاسته شدن دین به نوعی تجربه‌ی باطنی شخص. کما‌این‌که در عرفان هر عارفی چیزی ادعا می‌کند و امکان ارزیابی و آزمودن آن ادعا را نداریم و گاه بعضی از اصطلاحات، بعضی ترکیبات و بعضی جملات را ناچار به یک معانی رمزی حمل می‌کنیم و عبارات را رمزی می‌دانیم و به معنی خاص حمل می‌کنیم، برخی فکر کردند دین هم همینطور است و بنا نیست دین صریح باشد. دین هم مانند مواجید عرفانی است.

اینها و بعضی از زمینه‌هایی که در جهان اسلام بود از قبیل اینکه گفتیم بعضی تمثیلاتی که در متن قرآن است، مانند اینکه خدا به نور تشبیه شده و بعضی مفاهیم صعب‌التناول و دشوارفهمی که در قرآن وجود دارد، چون کسانی نتوانستند اینها را درست بفهمند، گفتند اینها رمز است. مانند حضور همه‌جایی خداوند، گفت‌وشنود خدا با فرشتگان، مسئله‌ی خلافت آدم، مسئله عرض امانت که امانت را به آسمان و کوه‌ها عرضه کردیم، برنتافتند، اما انسان که ظلوم و جهول بود پذیرفت، این امانت چیست؟ و یا میثاق، ذر و این مباحث را چون بعضی نفهمیدند، گفتند جنبه‌ی سمبلیک دارد. با توجه به تبیین این نظریه و زمینه‌های ظهور این نوع دیدگاه‌ها، بررسی کنیم چه اشکالاتی بر این دیدگاه‌ها وارد است.

۱) اگر ما ظواهر متون دینی و گزاره‌های آمده در متون مقدس را مجازی و واقع‌نانما بیانگاریم، و بگوییم ظواهر حاکی از واقع نیستند، آن چیزی که از ظاهر آیه و روایتی می‌فهمیم، همان معنا اراده نشده و رمز است. لسان، لسان شاعرانه و رمزی است، باطن این عبارات چیز دیگری است، اگر یک‌سره متون دینی را اینچنین بیانگاریم، آن‌گاه متون دینی از حجیت خواهد افتاد. شما نمی‌توانید به ظواهر متون تمسک کنید، برای اینکه آنچه را که می‌فهمید حکایت از واقع نمی‌کند و رمز است. در نتیجه ظواهر ارزش استدلال ندارند، آنچه را که ظواهر بر آنها دلالت می‌کنند واقع‌نمایانه نیست. در نتیجه شما از این آیه در مواجهه اول چیزی می‌فهمید، اما معلوم نیست همان چیزی را که می‌فهمید خداوند اراده کرده باشد. پس نمی‌شود به آن تمسک کرد.

این که برخی از آیات جنبه‌ی رمزی دارد. گفتیم دست‌کم چیزی مانند حروف مقطعه‌ی اول سور، یا اینکه پاره‌ای از آیات بواطنی دارد و لایه‌های زیرین دارد. این غیر ازآن است که ما زبان کل متن دینی را را رمزی بدانیم. و اگر زبان دین را رمزی، نمادین و شاعرانه و غیرجدی قلمداد کنیم، عملاً متن دین را از حجیت انداخته‌ایم، امکان استدلال به آن نیست و لازمه‌اش لغویت انزال کتاب و ارسال رسل است. چون هدایت توسط آن ممکن نیست، چیزی که رمزی، غیرجدی و غیرصریح است، و نص نیست، نقش هدایتگری آن زیر سؤال می‌رود. اگر کتاب خدا نتواند هدایت کند برای چه آمده است؟ بنابرین ارسال رسل و انزال کتب لغو است و کار لغو بر حکیم قبیح است. و از حق تعالی کار قبیح سر نمی‌زند. پس نباید لسان قرآن، لسان رمزی باشد. چون لسان کتاب هدایت باید برای عام قابل فهم باشد.

بعضی از علل که موجب ظهور واقع‌نانما در غرب و در بستر مسیحیت شد قابل تعمیم و تسری به متون دینی اسلام نیست. چیزی مانند تهافت‌ها و تعارض‌های ناسازگاری درونی متون دینی. اگر درون انجیل ناسازگار است، درون قرآن کریم ناسازگار نیست! قرآن خودش تأکید فرموده که اگر قرآن نه از نزد خدا بود “لوجده فیه اختلافاً کثیرًا” آن موقع در قرآن تعارض‌های بسیاری می‌یافتند. این که متون دینی با علم و نظریه‌های علمی ناسازگارند، متن دینی ما با علم واقعی سازگار هست و ناسازگار نیست.

اشکال سوم، برخی از توجیهات برای پذیرش نمادین بودن زبان دین ناشی از درک نادرست مفاهیم فلسفی است، که به ناتوانایی‌های فلسفه غربی برمی‌گردد؛ مثل اینکه گفته‌اند: وجود به همان معنایی که برای بیان موجود بودن انسان یا سنگ به کار می‌رود، نباید برای گزارش از موجود بودن خدا به کار برود به این معنا که وقتی می‌گوییم سنگ موجود است، انسان موجود است، گیاه موجود است، معنایی را اراده می‌کنیم و درست به همین معنا اگر بگوییم خدا موجود است، خدا با انسان و سنگ هم‌رتبه می‌شود. به تعبیر قرآنی و اسلامی آن “لیس کمثله شیء”. نمی‌شود که خدا و سنگ مانند هم باشند، بنابراین ما وقتی راجع به انسان می‌گوییم موجود است یک معنایی را اراده می‌کنیم، همان معنایی که الان می‌فهمیم، اما وقتی می‌گوییم خدا موجود است حتماً این “موجود است” به یک معنای دیگر باید به کار برود والّا خدا و انسان هم‌‌‌‌‌‌رتبه می‌شوند. این به معنای عدم درک مسئله فلسفی است و آن این است که ما یک مصداق داریم یک مفهوم. یک مصداق موجود داریم یک مفهوم موجود. یک مصداق یا چندین و چند مصداق برای موجود داریم. خدا یکی از مصادیق است، انسان یکی دیگر، سنگ هم یکی از مصادیق موجود هست. اگر شما بگویید مصادیق یکسانند، بله؛ قائل به هم‌رتبگی خدا و انسان شده‌اید و این خطاست. اما وقتی به لحاظ مفهومی می‌گوییم خدا، به همان معنایی می‌گوییم که انسان موجود است، معنا و مفهوم یکی است و این هم‌رتبگی ایجاد نمی‌کند، بلکه باید چنین اراده کنیم، چون اگر چنین اراده نکنیم کفر گفته‌ایم. اگر بگوییم انسان موجود است، یعنی انسان هست، به همین معنایی که می‌فهمیم، راجع به خدا که می‌خواهیم بگوییم موجود است باید خلاف این را اراده کنیم، خوب، خلاف موجود چه می‌شود؟ عدم و معدوم. راجع به انسان بگوییم موجود هست، یعنی هست، آنوقت راجع به خدا وقتی می‌گوییم موجود است باید خلاف این را اراده کنیم، خلاف وجود، عدم است. مگر بین عدم و وجود واسطه‌ای وجود دارد که بتوان وضعیتی سومی را فرض کرد؟ ولی قبول داریم که وجود ذو‌مراتب است. مثل نور، نور شدید، نور ضعیف، اما اینطور نیست که نور ضعیف نور نیست. به هرحال هر دو نور هستند ولی آن نور شدید و این نور ضعیف.

وجود ذومراتب است. در فلسفه ما دو مسئله حل شده: یکی اینکه خلط بین مفهوم و مصداق نکنیم. دوم اینکه وقتی در همان مفهوم هم وقتی به مصداق‌ها رجوع می‌کنیم بدانیم ذومراتب است. این مشکل در فلسفه غرب حل نشده و لذا به این نوع مشکلات دچار شده‌اند. البته در شرق و جهان اسلام هم بعضی‌ها این مفاهیم را در نیافتند و این حرف‌ها را گفته‌اند.

اشکال چهارم: اینکه به چه دلیلی باید متعهد شویم که اسطوره‌ها و مسلک‌های بشرساخته و دین‌واره‌ها را هم دین بدانیم؟ تا سراغ نظریه‌ای در زبان دین برویم که بر همه اینها قبال اطلاق باشد. چون شما می‌گویید زبان متون دینی اسلام، صریح و منصوص است، چه لزومی دارد که ما بگوییم زبان دین نمادین است که اگر بگوییم زبان دین نمادین نیست آنگاه بودیسم را چگونه می‌توان توجیه کرد.

این موضوع -پوشش دادن به دین‌واره‌ها و اسطوره‌ها هیچ مبنایی ندارد. دلیل موجهی بر تعمیم هویت زبان اسطوره و دین‌واره بر دین منزّلی مانند اسلام نداریم. و لذا ما اجباری نداریم که زبان دین را طوری تعریف کنیم که شامل هر آن مجموعه‌ای بشود که ادعا می‌کند ما هم دین هستیم. بله؛ زبان اسطوره رمزی است، شما مسیحیان بگویید زبان انجیل رمزی است، اما زبان دین اسلام اینطور نیست و ما مجبور نیستیم به این موضوع ملتزم شویم و برای حل مشکل شما برای خودمان مشکل ایجاد کنیم.

پنجمین نکته: تحویل و فروکاستن دین به تجربه‌ی شخصی و باطنی و تن دردادن به نوعی ایمان‌گرایی محض که کاری به عقل و خرد نداشته باشید، چرا که دین، دین است و ایمان، ایمان است و نباید چندان در آن دقت کرد. این با هدایت‌مآل بودن دین سازگاری ندارد. ایمان محض به هرچه که شد و متعلق ایمان هرچه که می‌خواهد باشد هیچگاه هدایت‌کننده و نجات‌بخش نیست. یادی بکنیم از مفسر اجتماعی روزگارمان مرحوم آیت‌الله طالقانی، ایشان گاهی از این خطاها داشتند. در تفسیر پرتوی از قرآن در ذیل سوره والعصر، «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ*وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی‏ خُسْرٍ* إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» ایشان در آن فضای مبارزاتی اینگونه تفسیر می‌کند که همه انسان‌ها در زیان هستند و زیانکاراند جز کسانی که ایمان آورده‌اند.» ایمان داشتن به مارکسیسم و ماتریالیسم چگونه می‌تواند مفید باشد. ایمان داشتن به بعضی از چیزها بسی زیان‌بار و بدتر از بی‌ایمانی است، آدم متحیر، بسی بهتر از یک ماتریالیست و مارکسیست است. این تعابیر گاهی از سر بی دقتی اتفاق می‌افتد، نفس ایمان‌گرایی یعنی چه؟ متعلق ایمان چیست؟ متعلق آن را باید ادراک کرده باشیم، متعلق باید قابل ادراک باشد. مگر می‌شود فدئیسم و ایمان‌گرایی محض ناجه و مفید باشد؟ هرگز!

گفتیم وجود پاره‌ای تمثیلات در قرآن موجب شده که بعضی بگویند زبان قرآن، زبان نمادین است. وجود پاره‌ای تمثیلات یا بعضی متشابهات و حتی برخی قسمتها و مطالب غیرقابل درک، مانند حروف مقطعه، هرگز دلیل نمی‌شود که زبان قرآن تماماً رمزی است. حداکثر ممکن است بگوییم که این حروف مقطعه رمز است، که این اشکال ندارد و به رسانایی، هدایت‌بخشی و معرفت‌زایی متن قرآن لطمه نمی‌زند. این‌که به فرض، تمثیلی در جایی هست مانند “الله نور السموات و الارض” که بسیاری می‌گویند تمثیل نیست و می‌گویند نور دو ویژگی دارد: الف) ظاهر است. ب) مظهر. خودش ظاهر است و دیگر چیزها را هم ظاهر می‌کند و خداوند متعال این‌گونه است. خود آشکار است و چیزهای دیگر را هم از کتم عدم خارج می‌کند به وجود، ظاهر و مظهر است. اما فرض کنید این تعبیر، تعبیر توأم با تمثیل و استعاره است اما این دلیل نمی‌شود که کل زبان قرآن استعاری مجازی، رمزی و نمادی باشد. فرض که داستان خلقت آدم، خلافت آدم، گفت‌وشنود خدا با فرشتگان، همه سمبلیک باشد. اما آیا این لازمه‌اش این است که تمام متن و همه گزاره‌ها سمبلیک است؟ آنهایی هم که در جهان اسلام گاهی به چند مورد استشهاد کرده‌اند و بعد گفته‌اند زبان دین، زبان سمبلیک است، به شدت به خطا رفته‌اند.

مرحوم دکتر شریعتی (در کتاب اسلام و انسان) همچنین دکتر سروش و دکتر شبستری مرتکب چنین خطایی شده‌اند. ایشان با استشهاد به چند مورد، حکم کلی صادر کرده‌اند که کل زبان دین، رمزی است. اصولاً طرح رمزی بودن زبان دین و بسیاری از نظریه‌ها که در غرب طی سه، چهار قرن اخیر ظهور کرده، یک هدف را نشان رفته، و آن از کار انداختن دین است. وقتی شما بگویید رمزی است، دیگر با این دین نمی‌شود کاری کرد، شما به هر چه استناد کنید، می‌گویند خیر شاید غیر این اراده شده باشد. وقتی به قرائت‌پذیر بودن (اگر چیزی رمزی بود، قرائت‌پذیر می‌شود) قائل شوید هرچه بگویید، می‌گویند این قرائت شما است اما من یک قرائت دیگری دارم و قرائت تو برای من حجت نیست. تقلید معنی ندارد و اجرای دین بی‌معناست. وقتی می‌گویید دین سکولار، یعنی دین را کنار بگذار. اصلاً اکثر نظریه‌هایی که آنها ساختند و پرداختند برای این منظور بوده که دین از کارایی بیافتد، دین تبدیل به چیزی بی‌خاصیت، خنثی و در عین حال هم به شکل یک مشغله‌ی ذهنی و دغدغه شخصی در بیاید، روز یک‌شنبه‌، در مسائل شخصی و در مواقع درماندگی سراغش بروند، ولی سر و کاری با حیات و هستی ما نداشته باشد. تمام دغدغه‌ی آقایان برای پرداختن بسیاری از نظریه‌ها در غرب این بوده. روشنفکران لائیک که به غلط به آنها روشنفکر دینی اطلاق می‌کنیم نیز دغدغه‌شان همین است. بعضی آقایان هم برای اینکه پایه‌های این نظام الهی سست شود، به این نظریه‌ها دامن می‌زنند، و اگر نه که خود آنها هم می‌فهمند که این حرفها بی‌ربط است، زیرا خود آنها قبلاً مخالف این حرف‌ها بودند.

برخی کتاب می‌نویسند به نام” نقدی بر قرائت رسمی از دین”. بعد می‌گوییم ملاک رسمی بودن قرائت دین چیست؟ می‌گوید آن چیزی که از رسانه‌های گروهی پخش می‌شود یا در نماز جمعه گفته می‌شود. واقعاً این ملاک است؟ اگر فردا شما امام جمعه شدید و سخنرانی شما را در رادیو و تلویزیون پخش کنند، می‌شود قرائت رسمی؟ آیا این ملاک است؟ یکی از دوستان این کتاب را نقد کرد و بعد کتابچه دیگری از آقای شبستری در همین کتاب آورده است که تمام این آراء را رد می‌کند. یعنی یک مرتبه ۱۸۰ درجه چرخش. چرا؟ چون با این نظام بد هستند، این خیلی بد است که علم اینطور بازیچه شود.

آقایی می‌گوید که حتی رؤسای سه قوه باید از طرف ولی فقیه منصوب باشند، چون آنها ابزارهای ولی فقیه‌اند. در عین حال رئیس مجلس خبرگان راجع به اختیارات رئیس جمهور می‌گوید که نباید به ایشان اختیار داد برای اینکه او ابزار و عامل ولی فقیه است. بعدها به حضور یکی از بزرگان رسیدم، صحبت شد که چرا کسی سه جلد در رابطه با ولایت فقیه، دفاع و توجیه ولایت فقیه کتاب می‌نویسد، بعد خودش مخالف آن می‌شود. آن بزرگوار که شخصیت بسیار محترمی است و اهل راست و چپ هم نیست، فرمود: ایشان اگر چند سال دیگری هم قائم‌مقام مانده بود چند جلد کتاب دیگر هم می‌نوشت. علم و دین اینجور بازیچه ‌شود که تا وقتی که بناست من ولی فقیه بشوم، اختیارات برای ولایت فقیه در نظر بگیریم و وقتی من به دلیل بی‌لیاقتیم از صحنه خارج می‌شوم، می‌گویم اصل ولی فقیه اصلاً درست نیست و او باید فقط نظارت کند و نباید دخالت کند. این چه برداشتی است؟ این چه علم و اجتهادی است، واقعاً مبنای این نظریه‌ها، علم است؟ دلیل و مبنای این نظریه‌هاست، یا علت؟ بیشتر این نظریه‌ها متأثر از علت‌هاست نه دلیل‌ها. این مشکل ماست و نظریه رمزی‌انگاری زبان دین در حوزۀ اسلامی با این شفافیتی که زبان قرآن دارد همه به همین مسئله برمی‌گردد. دست کم در داخل کشور به این خاطر است.

اگر چنین نیست آنهایی که چنین حرف‌هایی می‌زنند بسیار بی‌سواد هستند، کسی یک صفحه یا یک سوره از قرآن را بخواند می‌فهمد که این حرف‌ها بی‌ربط است.

هفتم این‌که، دلایل عقلی و علمی، واقع‌نما بودن گزاره‌های استنباط شده از ظواهر دینی را دست‌کم در حوزۀ اسلامی تأیید می‌کنند. یعنی یک سلسله از آموزه‌ها را ما از متن دین استخراج کردیم، اینها را عقل تأیید می‌کند، علم هم تأیید می‌کند و دینداران در مقام تجربه می‌آزمایند و جواب می‌گیرند، پس معلوم می‌شود آنچه از ظاهر می‌فهمیم درست است و خلاف ظاهر اراده نشده است.

هشتم: متون دینی همه صورت گزارش ندارد، بلکه بعضی از آنها آموزه است. و همه گزارش نیست تا اینکه بگوییم گزارش‌ها سمبلیک است و ما هم به واقع دسترسی نداریم، پاره‌ای از آنها انشاء، دستور و آموزش است و آموزشهایی است که با سمبلیک بودن بی‌معنا می‌شود. می‌گوید این کار را انجام بدهید «صَلُّوا کَمَا رَأَیْتُمُونِی أُصَلِّی»، نماز را این طور بخوانید. این چه معنای دیگری می‌تواند داشته باشد. این که می‌گوید این کار را بکنید، اینکه جنبه سمبلیک دارد یعنی چه؟ چون ربطی به واقع ندارد و نمی‌خواهد از واقع حکایت کند، دستور است! این را چگونه می‌توان سمبلیک معنی کرد؟ در حالی که خود پیامبر(ص) در مقام عمل همان را اجرا می‌کند. این نمی‌تواند رمزی باشد و احیاناً اشکالات دیگری هم که بر این دیدگاه‌ها وارد است.

در هر حال بعضی از این حرف‌ها آنقدر سخیف است که اصلاً نباید جواب داد ولی گاه انسان ناچار است. ما الان سال‌هاست که درگیر رد و قبول یک سلسله مطالبی هستیم که پشیزی ارزش ندارد، ولی ناچاریم، هرچند از حیثی فائده دارد و آن این است که یک تحرک و نشاط علمی در جامعه علمی و دینی ما به وجود آورده.

مرحوم استاد مطهری می‌گوید، غزالی که سنگین‌ترین و شکننده‌ترین نقدها را بر فلسفه زد، سهم او در احیاء و شکوفا کردن فلسفه اسلامی از فیلسوفان بیشتر است برای اینکه مخالفت‌ها گاه موجب تقویت می‌شود، هرچند در این میان عده‌ای هم دچار تزلزل و انحراف می‌شوند و بعضی جوان‌ها دچار انحراف شده‌اند و نمی‌دانند این آقایان در قیامت پاسخ خدا را چه خواهند گفت که اینهمه جوان منحرف می‌شوند و نسبت به دین متزلزل می‌شوند و کم هم نیستند.

 

دیدگاهتان را بنویسید