نگاه به سیمای عالم حقیقی نگاه به وجه‌الله است

نگاه به سیمای عالم حقیقی نگاه به وجه‌الله است

آیت‌الله علی‌اکبر رشاد در جلسه درس اخلاق که در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی برگزار شد، گفت: احادیث و آیات در خصوص ذکر بسیار فراوان است تا جایی که انسان می‌تواند از بین آنها انتخاب کند.

وی افزود: وجود آدمی ذاکر خداست، مجموعه جهاتی که در وجود انسان است همگی یادآور ذکر الهی هستند. به همین جهت هم هست که گفتند هر کس انسان را بشناسد خدا را شناخته است.

آیت‌الله رشاد با بیان اینکه معجزات و آیات شگفت‌آوری در وجود انسان سبب تذکر الهی است. عنوان کرد: برخی انسان‌ها به خاطر کمالات خود جلوه جمال و جلال الهی می‌شود در نتیجه دیدن آنها انسان را به یاد خدا می‌اندازد.

تولیت حوزه علمیه امام رضا (ع) با بیان اینکه همه موجودات مظهر اسماً الله هستند، اظهار کرد: برخی موجودات مظهر جمال و برخی مظهر جلال الهی هستند برخی زیبایی‌های خداوند متعال را نشان می‌دهند برخی هم عظمت و ابهت ایشان را نشان می‌دهند.

رئیس شورای حوزه‌های علمیه با بیان اینکه برخی انسان‌ها بیش از سایرین صفات الهی را در خود متجلی کردند، ابراز کرد: به هر میزان که انسان صفات الهی را در خود متجلی کند مظهر جمال و جلال الهی می‌شود. برخی انسان‌ها در مقام تجلی صفات الهی غلیظ‌تر می‌شوند. در برخورد با امام راحل وجود خدا را در او حس می‌کردید.

وی افزود: بسیاری از انسان‌ها به جهت التزام به قوانین الهی تجلی اسماً الهی می‌شوند تا جایی دیگران هم خدا را در وجود او حس می‌کنند. از این جهت نگاه به چهره عالم ثواب دارد. عالم حقیقی مظهر جمال و جلال الهی است. نگاه به سیمای عالم حقیقی نگاه به وجه‌الله است.

آیت‌الله رشاد با بیان اینکه خداوند ذاکر و مذکور است، گفت: برخی انسان‌ها تجلی خداوند هستند و مذکور می‌شوند وقتی به آنها نگاه می‌کنید گویا وجه الله را می‌دهد در نتیجه از این حیث مذکور است و هم ذاکر است و وجود انسان را به یاد خدا می‌اندازد.

رئیس شورای حوزه‌های علمیه با بیان اینکه انسان وقتی تسبیحات حضرت زهرا (س) می‌گوید باید به مفاهیم آن توجه کند، خاطرنشان کرد: برخی عادت دارند که روزانه مقدار مشخصی ذکر را در برنامه‌های خود قرار دهن

مانع‌تراشی در مقابل سعی و تلاش مسئولان دلسوز انقلاب

مانع‌تراشی در مقابل سعی و تلاش مسئولان دلسوز انقلاب

به گزارش خبرنگار قرآن و معارف خبرگزاری شبستان، آیت‌الله علی‌اکبر رشاد طی سخنانی اخلاقی بیان کرد: امیرمومنان امام علی(ع) در نهج‌البلاغه می‌فرمایند هر روز یک چالش، مساله و مانع پیش پای من می‌تراشند که من نتوانم اصلاح ایجاد کنم.

وی افزود: در طول ربع قرن پس از رحلت پیامبر(ص) با سلطه و سلطنت خلفای سه گانه و با فاصله‌ای که جامعه از تعالیم نبوی گرفته در حوزه سیاست مشکلاتی پدید آمده بود. مسئله روشن بود که خلیفه رسول‌خدا باید به وصایت خاصه تعیین شود، نمی‌شود که پیامبر(ص) به عنوان عقل کل بدون اینکه جانشینی برای خود تعیین کرده باشند امت را به حال خود رها کند.

آیت‌الله رشاد با بیان اینکه طی ربع قرن در نگاه سیاسی مردم تغییراتی به وجود آوردند که گویا وصی پیامبر(ص) را نه ایشان که خود مردم باید انتخاب کنند و این انحرافی است که در حوزه سیاست و بلکه در نگاه کلامی و در عقیده مردم به وجود آوردند، عنوان کرد: به خصوص در دوره عثمان انحرافاتی به وجود آوردند که خلافت رسول خدا(ص) و وصایت آن بزرگوار به سلطنت تبدیل شد و کسانی همچون عثمان آمدند و با رفتار اشرافی موقعیت آن بزرگوارو کیفیت رفتار خلیفه را با مردم طور دیگری جلوه دادند و فرهنگ دیگری را به وجود آوردند.

رئیس شورای سیاستگذاری حوزه‌های علمیه با بیان اینکه در حوزه عقاید و باورها القائاتی که در این ربع قرن صورت پذیرفت منشاء پیدایش مذاهب انحرافی در اسلام شد. ابزار کرد: در حوزه اقتصاد و معیشت تحریفات و انحرافاتی به وجود آمد، اشرافی‌گری اقتصادی بر زندگی شمار قابل توجهی از اصحاب حاکم شد، زیاده‌خواهی و به تعبیر امروز رانت‌خواری در بین اصحاب و چهره ها رایج شد. اموالی به ناحق جابجا شد و به افراد امتیازات بیجا داده شد. جامعه به سمت جاهلیت سوق داده شد. تحریفات و انحرافات زیادی در این ربع قرن پس از رحلت پیامبر(ص) اعظم اتفاق افتاد.

تولیت حوزه علمیه امام رضا(ع) ادامه داد: این موارد مشکلاتی بود که باید حل می‌شد، این مشکلات شبیه مشکلاتی است که امروز در رفتار، گفتار، افکار و اندیشه‌های برخی از پیشکسوتان مبارزه در انقلاب کشور ما به وجود آمده است که با مرام امام راحل سازگاری ندارد. با خواست، مشیت، رهنمودها و نیات رهبر معظم انقلاب سازگاری ندارد؛ اما در حوزه سیاست، افکار، معیشت، سبک زندگی، مناسبات و روابط اجتماعی و قلمرو فرهنگ انحرافاتی و اشکالاتی به وجود آمده است که اصلاح آن مجال و تدبیر نیاز دارد و نباید کارشکنی شود بلکه باید موانع از پیش پا برداشته شود.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی گفت: حضرت می فرماید این موانع و مشکلات به وجود آمده اما افزون بر آن هر روز برای من یک چالش جدید و لغزشگاهی را ایجاد می‌کنند که باید مرتب مراقب آنها باشم، یک روز قاسطین، یک روز ناکثین، یک روز مارقین، عده‌ای خروج می‌کنند، عده‌ای نقض عهد می‌کنند و هر روز یک مانع ایجاد می‌کنند، ربع قرن انحراف، تحریف، کج‌روی در افکار و اندیشه‌ها به وجود آمده حالا که می‌خواهم اوضاع را اصلاح کنم اجازه نمی‌دهند و هر روز مانعی را می‌تراشند. از طرف دیگر معاویه شورش می‌کند.

وی افزود: جنگ های بسیار سنگین ایجاد کردند. حضرت می‌فرمایند اگر از این موانع و چالش‌ها بتوانم عبور کنم که برای اصلاح امور مجال پیدا کنم و اوضاع را به روزگار پیامبر(ص) بر‌گردانم بسیاری چیزها را تغییر خواهم داد؛ اما کسانی برای من مانع ایجاد می‌کنند که من نتوانم از این مشکلات عبور کنم، اموالی که به ناحق کسب کردند از آنها بازستانده می‌شود، مقاماتی که به ناحق به دست آورند از آنها گرفته می‌شود. اما کمتر از ۵ سال خلافت آن بزرگوار آنقدر مانع ایجاد کردند که ایشان مجال اصلاحات و مبارزه با مفاسد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی اداری را به دست نیاوردند.

آیت‌الله رشاد در پایان خاطرنشان کرد: این بلا در تاریخ وجود داشته است که امروز هم ادامه دارد، امروز در انقلاب اسلامی هم شاهد هستیم که در مقابل سعی و تلاش مسئولان دلسوز و مشفق موانع و مشکلاتی ایجاد می‌کنند که مطالبات و پیگیری‌های رهبر معظم انقلاب پیگیری نشده و اصلاحات واقعی و حقیقی محقق نشود.

هدف تروریست‌ها در افغانستان شیعیان هستند

هدف تروریست‌ها در افغانستان شیعیان هستند

آیت الله علی اکبر رشاد در ابتدای درس خارج فقه، حمله تروریستی به مسجد شیعیان قندهار افغانستان را محکوم کرد و اظهار داشت: آیا این تعجب‌آور نیست که این فجایع فقط راجع مردم مظلوم شیعه افغانستان رخ می‌دهد؟ این نشان از آن دارد که آنچه هدف تروریست‌ها است شیعیان هستند و جهت دیگر حکایت از سمت‌گیری و جهت‌گیری دولت و مقامات سیاسی افغانستان دارد.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی با بیان اینکه آمریکا یک سرزمین مین گذاری شده را تخلیه کرده است، گفت: آنان ابتدا با باز کردن دست طالبان و ترک افغانستان به بهانه خروج از این سرزمین، زمینه را برای این جریان تندرو فراهم کردند و از سوی دیگر عناصر داعشی را از عراق و شام به افغانستان انتقال دادند. همه این جنایات و فجایع در افغانستان قابل پیش بینی بود.

وی به قابل پیش بینی بودن این جنایات و فجایع در افغانستان اشاره و عنوان کرد: امروز تنها شیعیان هستند که در برابر استکبار جهانی ایستاده‌اند از این رو آماج این فجایع نیز معلوم بود که شیعیان خواهند بود. تکرار فجایع این چنینی که در آن هر بار چندصد نفر زخمی و کشته می‌شوند آن هم در محلی که مردم مشغول عبادت و انجام مناسک دینی هستند کاملاً واضح است که جهت این فعالیت‌ها و جنایت‌های تروریستی چیست و کیست؟

آیت الله رشاد اضافه کرد: جهت‌گیری و سمت‌گیری همه این جنایات به سمت و سوی شیعیان است زیرا شیعه تنها جبهه‌ای است که ثابت قدم در اقصی نقاط عالم در برابر آمریکا ایستاده است. آنها می‌خواهند افغانستان مظلوم را که به یک سرزمین سوخته بدل کرده‌اند به میدان جنگ بین مذاهب بدل کنند و جنگ طایفه‌ای و فرقه‌ای راه بیاندازند، قاعدتاً هم شیعیان و برادران اهل سنت آن سرزمین آگاه و هوشیار هستند تا مبادا به دام آمریکا و داعش سر سپرده آمریکایی گرفتار شوند.

شیعیان قربانیان فجایع تروریستی در افغانستان
رئیس شورای سیاست گذاری حوزه‌های علمیه استان تهران با تاکید بر اینکه باید برای این جنایات چاره‌ای اندیشید، تصریح کرد: باید یک دولت قوی و فراگیر که همه جناح‌ها، جریان‌ها، فرق و مذاهب در یک فرایند منطقی و قانونی و متکی بر آرای مردم روی کار بیاید که بتواند اوضاع را مهار و مدیریت کند و کشور را بتواند اداره کند. اداره کشور افغانستان بسیار دشوار است و مختصات خاص خودش را دارد از این رو باید یک دولت توانا، جامع و فراگیر متکی به آرای عمومی و با مشارکت همه جناح‌ها و فرق و مذاهب به وجود بیاید که این اوضاع نابسامان سامان بگیرد یا خود مردم تدبیری کنند و وارد میدان شوند چرا که مردم قربانی این فجایع هستند.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی تشکیل بسیج مردمی را لازمه تأمین امنیت در افغانستان دانست و گفت: وقتی یک دولتی نیست و یا هست اما توانا و قادر نیست که به صورت فراگیر کشور را مدیریت کند و احیاناً قادر نیست امنیت مردمش را تأمین کند فرقه کشی می‌شود و جنگ مذاهب راه می‌افتد مردم چاره‌ای ندارند جز اینکه خودشان وارد میدان شوند. تجربه‌ای که در نقاط دیگر منطقه و جهان اسلام موفق و کامیاب ظاهر شد. مثلاً در لبنان جریان حزب الله یک بسیج مردمی است و یک نهاد و تشکل دولتی نیست و مردم آن را تشکیل دادند. امروز اگر حزب الله لبنان نبود وضع این کشور چگونه بود همان‌طوری بود که قبل از حزب الله بود یعنی هر روز اسرائیل غاصب، قدار و جبار هوس می‌کرد تا به این کشور هجوم آورد و بخش‌هایی یا حتی بیروت و پایتخت آن کشور را هم اشغال کند. از زمانی که این جریان بسیجی، جهادی و مردمی به وجود آمد اسرائیل را با همه ادعای عده و عده و تجهیزاتش از انجام این جنایت عاجز کرد.

وی افزود: واقعیت لبنان نشان می‌دهد که وقتی مردم به صورت یک جریان خودجوش مردمی، خالص و ناب وارد صحنه می‌شود مشکلات و سازماندهی می‌شود. لبنان ناامن‌ترین کشور منطقه بود که بر اثر مجاورت با سرزمین‌های اشغالی اسرائیل که هر لحظه می‌خواست حمله می‌کرد، دستگیری می‌کرد و می‌کشت ولی با ظهور جریان حزب الله این مشکل حل شد. حتی در عراق وقتی داعش ظهور کرد، آمریکا آمد و این کشور اشغال شد تا زمانی که حشد الشعبی تشکیل نشد این کشور امنیت نداشت، مبارزات ثمر بخش نمی‌شد و به نتیجه نمی‌رسید اما از زمانی که بسیج مردمی عراق از متن مردم با مدیریت مردمی، خالصانه، دلسوزانه، مشفقانه و وطن پرستانه به وجود آمد گویی یک قدرت بزرگ در برابر داعش ایجاد شد.

تشکیل بسیج مردمی؛ راهکاری برای حفظ امنیت در افغانستان
آیت الله رشاد بیان کرد: با وجود توسعه نفوذ داعش در یک مقطعی و تسلط آمریکا و حملات پیاپی که علیه حشد الشعبی انجام شد اما آن گروه مردمی بودند که کار را پیش بردند. همین تجربه در یمن اتفاق افتاد و وقتی جوانان حوثی به عنوان جریان مردمی وارد میدان شدند با وجود پشتیبانی آمریکا و غربی‌ها و همراهی و همکاری برخی دولت‌ها و دولتک های منطقه عربی که با محوریت عربستان پر مدعا صورت می‌گرفت اما آل سعود نتوانست کاری از پیش ببرد. حوثی ها کاری کردند که عربستان را از تجاوز پشیمان کرد.

رئیس شورای سیاست گذاری حوزه‌های علمیه استان تهران خاطرنشان کرد: تشکیل یک بسیج مردمی برای مقابله با تروریست‌ها و جریان‌های تکفیری در افغانستان احساس نیاز می‌شود. این تشکل مردمی باید مانع جریان‌هایی شوند که می‌خواهند این سرزمین و مردم مظلوم تر این کشور را آماج حملات قرار دهند و هر روز یک فاجعه بیافرینند. فعلاً در شرایط کنونی به نظر می‌رسد هیچ چاره‌ای جز اینکه خود مردم وارد میدان شوند و خودشان شرایط را سازمان دهی کنند وجود ندارد و این سازمان دهی به معنای آن نیست که در مقابل با دولت قانونی کشور بایستند بلکه این بسیج مردمی باید به عنوان بازوی قدرت مردمی دولت بدل شود. جوانان وطن دوست، ضد استکبار و مسلمان باید در افغانستان سازمان دهی شوند و خودشان امنیت را تأمین کنند تا یک دولت مقتدر و فراگیرد روی کار بیاید و کشور را سر و سامان بدهد.

متن سیزدهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن سیزدهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

آنچه پیش روی خوانندگان ارجمند قرار دارد، سلسله مباحثی است برگرفته از دروس خارج فقه آیت الله رشاد تحت عنوان «فقه الولایه»

بررسی آیات دال بر ولایت ولیّ‌فقیه
خارج فقه الولایه / آیت الله علی اکبر رشاد / جلسه سیزدهم

امروز یک نکته و بحثی را مطرح می‌کنم که از اهمیت خاصی برخوردار است و لازم است که روی آن کار شود اینکه کمتر کسی برای «ولایت فقیه» تمسک به آیات قرآنی کرده است. احیاناً بعضی مطالب از لسان بعضی از اعاظم طرح شده ولی یک بحث منسجم از قِبَل بزرگان مطرح نشده است.
تفاوت فقه الولایه با فقه الحکومه و فقه السیاسه
تفکیکی که ما انجام دادیم احتمالاً پیشینه ندارد و من بر نخوردم. ما فقه الولایه را بالمعنی الاخص اخذ کردیم و آن را معادل فقه الحکومه بلکه معادل فقه السیاسه قرار ندادیم زیرا «فقه السیاسه» اعم از «فقه الحکومه» است و فقه الحکومه لزوماً معادل فقه الولایه بالمعنی الاخص نیست. فقه الولایه به معنای «ما یتعلّق بشئون ولیّ الامر فقهیاً» است؛ بعضی از وظایف و تکالیف بر عهده فقیه و ولیّ امر مسلمین است که فراتر از وظایف انسانی که در رأس حکومت قرار دارد و به عنوان رأس هرم قدرت در یک حکومت معین مطرح هستند وجود دارد. شاید بتوان گفت که «فقه الولایه» یا «الولایه» در دو مستوی کاربرد دارد؛ یکبار می‌گوییم فقه الولایه یعنی «فقه ولیّ الامر»، بار دیگر می‌گوییم فقه الولایه یعنی فقه الحکومه؛ ولایت معادل «حکومت».
بررسی کتاب «فقه الولایه و الحکومه الاسلامیه»
ما تفکیک کردیم که باید فقه الولایه‌ای داشته باشیم- حتی اگر حکومت هم نباشد- و با این تلقی مبحث فقه الولایه را ارائه کردیم. امت «ولیّ» می‌خواهد ولو حکومتی مستقر نباشد؛ البته از وظایف ولیّ این خواهد بود که حکومت هم اقامه کند. دوستان باید توجه داشته باشند تلقی ما از عنوان «فقه الولایه» با تلقی مثلاً آیت الله مظاهری در کتاب «فقه الولایه و الحکومه الاسلامیه» متفاوت است. غرض اینکه من دیدم ایشان کار با ارزشی انجام دادند؛ از باب قدردانی از این کار علمی ارزشمند ایشان عرض می‌کنیم که ایشان فرمودند برای ولایت فقیه نیز به ادله عقلیه می توانیم استدلال کنیم و چند تقریر به عنوان استدلال عقلی آورده‌اند و به کتاب، اخبار و اجماع نیز می‌توان تمسک کرد. و بعد در بخش مربوط به کتاب و آیات فرمودند که قبل از آنکه وارد بحث شویم باید متذکر دو نکته شویم؛ نکته اول اینکه وقتی به آثار فقها مراجعه می‌کنیم فقهای ما در حدی که به نظر می‌آید به آیات قرآنی برای اثبات ولایت فقیه تمسک نکرده و اگر بعضی هم اشاره کرده‌اند بحث آنچنانی که شاید و باید باشد نیست. ولی ایشان فرمودند آیات بسیاری هست که می‌تواند بر ولایت فقیه دلالت کند و بیش از ۱۰ آیه وجود دارد که می‌توان به آنها برای اثبات این مبحث استدلال کرد.
نکته دوم ایشان این است که حال که قائل شدیم آیات قرآنی بر ولایت فقیه دلالت دارد، کسی اشکال کند که اگر [آیات] دلالت داشت چرا اصحاب به آنها تمسک نکردند یا کسی آیاتی که ما شاهد ولایت‌ فقیه قلمداد می‌کنیم را ابطال کرده و بگوید دلالت آن کافی نیست؟ ایشان می‌فرماید اگر کسی بگوید این آیات دلالت ندارد ما ضرر نکردیم زیرا ادله روایی ولایت فقیه بسیار بسیار کمّاً و کیفاً عالی است و ولایت فقیه با همان‌ها اثبات می‌شود و اگر کسی هم دلالت آیات بر ولایت فقیه را انکار کرد جاهد و منکر هم سودی نکرده است زیرا مشکل حل او نمی‌شود به جهت اینکه روایات دلالت دارد؛ اگر دلالت آیات را انکار کند نمی‌تواند دلالت روایات را انکار کند.
و بعد به خوبی ایشان گفتند پس بنابراین این توقع که مثلاً راجع به جزئیات ولایت فقیه یا جزئیات ولایت مطرح است مانند «فقاهت دارای ولایت است» (در مرتبه های بعد از ولایت ائمه علیهم السلام)، کسی اشکال کند که اگر چنین است چرا مسئله به این مهمی در قرآن نیامده است؟ ایشان جواب می‌دهند که این مطلب راجع به مسائل دیگر هم مطرح شده و حضرات معصومین علیهم السلام جواب داده‌اند. در ادامه می‌فرمایند که مرحوم کلینی در کافی در خبر صحیح از ابی بصیر نقل کرده که از امام می‌پرسد یک عده می‌گویند اگر واقعاً حق با علی علیه السلام است، اگر امیرالمومنین علیه السلام دارای ولایت است، اگر اهل بیت علیهم السلام اولیاء و اولی الامر هستند چرا در قرآن ذکر نشده است؟ مگر این مسئله کم اهمیت بوده است؟ چرا قرآن مطلب به این مهمی را نیاورده و خداوند متعال در خلال آیات ذکر نفرموده است؟ خوب بود که برای ریشه‌کن شدن اختلافات، خدای متعال اسم علی علیه السلام را در قرآن ذکر می‌کرد؛ بعد حضرت علیه السلام پاسخ می‌دهند.
من مطلبی را در کلمات حضرت صادق ارواحنا فداه اشاره کنم و آن اینکه بله! اسم ذکر نشده است ولیکن رسم و وصف ذکر شده است. در کمتر موضوعی از موضوعات مهم به اندازه ولایت امیرالمومنین علیه السلام و ائمه علیهم السلام در قرآن آیه وجود دارد. چند آیه برای حج و خمس وجود دارد؟ آیا این‌ها مهم نیستند؟ آیا حج کم چیزی است؟ مگر نه این است که حج، زکات و صلات در کنار ولایت هستند؟ خب درباره حج چند آیه وجود دارد؟ یک آیه. و ایشان [جناب ابی بصیر] می‌فرماید که حضرت علیه السلام جواب دادند: َ فَقَالَ قُولُوا لَهُمْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص نَزَلَتْ عَلَیْهِ الصَّلَاهُ وَ لَمْ یُسَمِّ اللَّه‏ لَهُمْ ثَلَاثاً وَ لَا أَرْبَعاً حَتَّى کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص هُوَ الَّذِی فَسَّرَ ذَلِکَ لَهُمْ وَ نَزَلَتْ عَلَیْهِ الزَّکَاهُ وَ لَمْ یُسَمِّ لَهُمْ مِنْ کُلِّ أَرْبَعِینَ دِرْهَماً دِرْهَمٌ حَتَّى کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص هُوَ الَّذِی فَسَّرَ ذَلِکَ لَهُم‏» (الکافی. ط الاسلامیه. ج۱٫ ص ۲۸۶) آیا نماز بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل نشد؟! خداوند متعال درباره نماز مانند اینکه سه رکعت یا چهار رکعتی است هیچ چیزی نفرموده است تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را تفسیر فرموده است. فرموده نماز صبح دو رکعت است، نماز ظهر و عصر و عشا چهار رکعت است و نماز مغرب سه رکعت است این در حالی است که نماز عمود دین است؛ مگر غیر از این است که «اِنْ قُبلت قُبِلَ ما سواها و اِنْ رُدّت ردَّ ما سَواها» (بحارالانوار. ط دار إحیاء التراث العربی. ج۱۰٫ ص ۳۹۴) مگر صلات اینقدر مهم نیست؟ خب جزئیات صلات کجای قرآن آمده است؟ حضرت علیه السلام فرمودند به آنها بگویید جزئیات صلات در کجای قرآن ذکر شده است؟ این احاله شده که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تفسیر بفرمایند. باز در ادامه [حضرت علیه السلام] فرمودند «…و نزلت علیه الزکاه و لم یسمّ لهم من کلّ أربعین درهما درهم، حتّى کان رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله هو الّذی فسّر ذلک لهم‏». مگر کسی می تواند انکار کند که چیزی به نام زکات نداریم؟ و اتفاقاً در مورد زکات و صلات آیات مکرر وجود دارد. هر جا صلات ذکر شده زکات هم ذکر شده است. آیات فراوانی راجع به اصل تشریع صلات و زکات وجود دارد اما از جزئیات هیچ کدام چیزی گفته نشده است. اینها احاله شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تفسیر بفرمایند.
و در ادامه [حضرت علیه السلام] فرمودند «…و نزل الحجّ فلم یقل لهم: طوفوا اسبوعا حتّى کان رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله هو الّذی فسّر ذلک لهم‏» حج نازل شده است اما خداوند متعال نفرموده که هفت بار طواف کنید؛ جزئیات نیامده و این‌ها احاله شده که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تفسیر بفرمایند. ایشان[آیت الله مظاهری حفظه الله] این روایت را آوردند که بسیار مناسب است [که می‌فرمایند] اولاً توقع اینکه حتماً ولایت فقیه در قرآن ذکر شده باشد خیلی لازم نیست ثانیاً اگر ما آیاتی را شاهد آوردیم و کسی ابطال کرد به هیچ‌جا برنمی‌خورد. به هر حال می‌گویم روایت کافی است. نه ما ضرر کردیم و نه منکر و جاهد سود کرده است. ایشان بعد از ذکر این، تعدادی از آیات را آوردند.
همین سبب شد که من تأملی کنم که آیات دیگری را هم می‌توان افزود؟ بله! ممکن است و تنها همین آیاتی که ایشان ذکر فرموده‌اند نیست؛ آیات دیگری هم وجود دارد که می‌توان به آنها برای اثبات ولایت فقیه تمسک کرد.
آیات دال بر ولایت ولی فقیه
۱٫اولین آیه‌ای که ایشان آوردند «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (نساء.۵۹)
۲٫آیه دوم که ذکر فرمودند «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحَاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَیُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِیدًا» (نساء.۶۰)
۳٫سومین آیه ای که ایشان آوردند «وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّیْطَانَ إِلَّا قَلِیلًا» (نساء.۸۳)
آیه دیگر که البته من وقتی به قرآن مراجعه کردم دیدم به یک آیه نباید در تقریر استدلال قناعت کرد لهذا در مجموع من سه آیه را در کنار هم قرار دادم. ایشان عمدتاً به آیه ۲۴۶ تمسک فرمودند ولی به نظرم رسید که آیات بعدی هم کاملاً در پیوند با موضوع است؛ لهذا مجموع آیه را باید دید:
۴٫ «أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِکًا نُقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ قَالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ أَلَّا تُقَاتِلُوا قَالُوا وَمَا لَنَا أَلَّا نُقَاتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِنْ دِیَارِنَا وَأَبْنَائِنَا فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِین. «وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکًا قَالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ». «وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَهَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَکِینَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَبَقِیَّهٌ مِمَّا تَرَکَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلَائِکَهُ إِنَّ فِی ذلکَ لَآیَهً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» (بقره.۲۴۶ و ۲۴۷ و ۲۴۸)
مجموعه این سه آیه در کنار هم می‌تواند دلالت داشته باشد و دلالت آشکاری هم دارد خصوصاً در آیه میانی که تاکید فرموده است که علت حکومت و ولایتی که طالوت دارد این است که او به لحاظ علمی و قدرت برای این کار توانا و از شایستگی برخوردار است.
۵٫آیه دیگری که قابل طرح است و ایشان هم مطرح فرمودند آیه ۳۵ و ۳۶ از سوره مبارکه یونس است که باز هم این را من مراجعه کردم به نظر دو آیه را در کنار هم قرار دهیم برای استدلال بهتر است «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکَائِکُمْ مَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدَى فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ» و «وَمَا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ»
۶٫«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا بِطَانَهً مِنْ دُونِکُمْ لَا یَأْلُونَکُمْ خَبَالًا وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیَاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» (آل عمران. ۱۱۸)
۷٫«وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّکَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَهِ اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ» (یوسف.۵۰)
۸٫«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ» (حدید.۲۵)
۹٫«لَا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللَّهِ فِی شَیْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاهً وَیُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِیرُ» (آل عمران.۲۸)
۱۰٫«وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلَالَهُ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الْمُکَذِّبِینَ» (نحل.۳۶)
۱۱٫«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیبًا مِنَ الْکِتَابِ یُدْعَوْنَ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَهُمْ مُعْرِضُونَ» (آل عمران.۲۳)
به نظر می‌رسد این آیه را می‌توان بر این فهرست افزود که کسانی از یهود از کتاب نصیب داشتند. آنان دعوت به کتاب می‌کردند تا بر اساس کتاب بر آنها حکم شود؛ اما عده‌ای که بر اساس کتاب دعوت می‌شدند که در حال و حیات آنها حکم شود اعراض می‌کردند؛ و این توبیخ کسانی است که در مقابل حکم الهی که بر اساس کتاب است اعراض و ایستادگی می‌کنند. این به این معنا می‌تواند باشد که بالاخره امور و شئون حیاتی سیاسی و حکومتی را بر اساس کتاب الله باید حکم کنیم و لازمه آن این است کسی که حکم می‌کند معصوم باشد بلکه باید مجتهد باشد که بتواند بر اساس دستور الهی و احکام الهی و کتاب الهی حکم صادر کند.
۱۲٫«وَالَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِکَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ» (زمر. ۱۷ و ۱۸)
و همینطور بعضی دیگر از آیات قابلیت تمسک و استدلال دارند که می‌توان با یک تقریری آنها را دلیل بر ولایت فقیه انگاشت.

بررسی اجمالی دلالت آیه ۵۹ سوره نساء بر ولایت ولیّ فقیه
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»
آیه در امر به اطاعت حق تعالی و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اولی الامر صریح است. اطاعت باری‌تعالی و اطاعت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روشن است، اصل اطاعت از «اولی الامر» صریح است که از اولی الامر اطاعت کنید «وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؛ اطاعت از اولی الامر در عداد و در ردیف و در تراز اطاعت از رسول قلمداد شده است.
اگر این مطلب مسجل قلمداد شود که کلاً اطاعت از «اولی الامر» واجب است- قطعاً و باید هم همینجور معنی کرد به جهت اینکه نمی‌توان گفت که اطاعت از اولی الامر مستحب است زیرا اگر بگوییم اطاعت از اولی الامر مستحب است باید بگوییم اطاعت از رسول هم مستحب است و دلیلی ندارد کسی بگوید استثنائاً اطاعت الله واجب است. قاعدتاً این اوامر را باید حمل بر وجوب کرد- «أَطِیعُوا اللَّهَ» «أَطِیعُوا الرَّسُولَ» «وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» هر سه اطاعت واجب است و امر دلالت بر وجوب دارد؛ استحباب و رخصت نیست که بگوییم یک توصیه‌ای است که [حضرت حق جلّ و علا] فرمودند یا توصیه اخلاقی است که خداوند متعال فرموده است که از خود، رسولش و اولی الامر اطاعت شود. این یک اصل، یک مبدأ و یک مقدمه است.
اینکه اطاعت از اولی الامر در کنار و در تراز اطاعت از رسول و این‌دو در کنار اطاعت از حق تعالی مطرح است، لوازمی دارد. اطاعت از الله و رسول از آن جهت که حق تعالی معرفت است، به حقایق مشرف است، خالق است و به تبع آن مالک است، به تبع آن ملک است و اطاعت ملکی و حکومی از حق تعالی واجب است. خداوند متعال دارای ولایت سیاسی است؛ همینطور راجع به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم. رسول هم علاوه بر این که اشراف بر حقایق دارد، شئون مختلفی دارد؛ یکی از شئون آن هم این است که از قِبَل خداوند متعال دارای ولایت است هم به لحاظ مرتبه وجودی بر دیگر آحاد انسانی مسیطر است هم به اعتبار اینکه مبعوث الهی است و از قِبَل خداوند متعال ولایت تنصیبی دارد به ولایت منصوب است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دارای خصوصیاتی است. یک سلسله مواصفاتی را آن بزرگوار برخوردار است و «اولی الامر» هم قهراً باید نظیر آنچه که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم گفته می‌شود دارا باشد. شئون امر یعنی حکومت؛ زیرا تقریباً و غالباً گفته شده اینجا [در آیه مبارکه] مراد از «امر» در اولی الامر، امر حکومت است و احیاناً راجع به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و وصف رسول، امر به اطاعت شده «أَطِیعُوا الرَّسُولَ»؛ و فراتر از اولی الامر به طور ویژه، امر به اطاعت آن بزرگوار شده است. ممکن است شئون دیگر حضرت هم محط و متعلق به این امر قلمداد شود؛ اما در خصوص اولی الامر گفته شده است که از اولی الامر اطاعت کنید. در قلمرو «امر» گویی «اطاعت» خواسته است. پس بنابراین حتی اگر چنین نگوییم و به امر و شأن و شئون حکومی محدود نکنیم (که هست و قطعاً به این مسئله مربوط می‌شود) بالاخره «اطاعت» لازم است، واجب است، امر به اطاعت شده است. یکی از عرصه‌ها و ابعاد آنچه در آن عرصه‌ها و ابعاد باید اطاعت کنیم در «تدبیر شئون بلاد» است، در «تحفظ و حفظ مصالح عامه عباد» (که همان سیاست می‌شود) است (که ما سیاست را به معنای همان تمشیت مصالح عامه و شئون عمومی بلاد و عباد قلمداد کردیم زمانی که مفهوم شناسی سیاست را اوایل بحث می‌کردیم). قطعاً از ابعاد و عرصه‌های مهم متعلق «اطاعت» شئون حکومی و امور سیاسی است. خب اگر چنین است قهراً باید اولی الامر واجد یک سلسله مواصفات باشند که بتوانند شئون بلاد و مصالح عباد را مطابق با مشیت تشریعیه الهیه تأمین و اداره کنند. از جمله مواصفات و صلاحیت‌هایی که لازم است اینکه اگر بپذیریم اولی الامر در امر و شئون حکومت «ولیّ» است یا بگوییم علاوه بر شئون حکومت -در سایر امور هم فرقی نمی‌کند- حتماً مستلزم برخورداری از اوصاف و صلاحیت‌های خاصی است که لازمه تدبیر شئون بلاد و حفظ مصالح عباد است که این‌ها برابر با مشیت تشریعیه الهیه باید تدبیر و تمشیت شود. آن لوازم و اوصاف کدام است؟ این است که اجتهاد داشته باشد. آیا ممکن است کسی اصلاً خودش اجتهاد ندارد و دین را نمی‌شناسد بخواهد جامعه را بر اساس شریعت اسلامی و مشیت الهیه اداره کند؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟ ممکن نیست. اگر در جامعه مجتهدی که مسلط بر شریعت است و یک غیر مجتهدی وجود داشته باشد و امر دایر شود که حکومت را به دست کدام بسپاریم؟ خب معلوم است باید به دست مجتهد بسپاریم؛ نه از این جهت که راجح و افضل است بلکه واجب است بلکه تعین دارد و مجتهد باید این امر را به دست بگیرد؛ کما اینکه باید در آنچه که منصب حکومت و منصب ولایت آن را اقتضا می‌کند باید به فنون حکومت‌داری آشنا باشد کما اینکه باید متقی و عدل باشد؛ اگر متقی و عدل نباشد امان و خوف از خیانت او حاصل نیست. از کجا معلوم اگر متقی و عادل نبود وقتی قدرت را به دست گرفت ستم نکند؟ و قطعاً اگر متقی نباشد ستم خواهد کرد. از کجا معلوم که اگر پرهیزگار نباشد خیانت نکند؟ پس اینها لازم است. و باید مدبر و مدیر هم باشد و اگر چنین نباشد اصلاً نمی‌تواند اداره کند. و باید شجاع هم باشد، قدرت مواجهه با مشکلات با دشمن و با خطرات را دارا باشد و در این قضیه جازم و قاطع باشد.
پس بنابراین امر به اطاعت حق تعالی، رسول و در ردیف و تراز اطاعت از رسول، اطاعت از اولی الامر به نحو وجوبی مستلزم آن است که آنچه ولیّ امر می‌تواند عهده دار ولایت و حکومت شود، از سلسله مواصفات و صلاحیت‌ها باید برخوردار باشد، اوصاف و توانایی‌ها و ظرفیت‌ها و خصوصیاتی که لازمه تدبیر شئون بلاد، لازمه تحفیظ مصالح عباد و لازمه تدبیر شئون و تأمین مصالح بر اساس مشیت تشریعیه الهیه است باید صورت بپذیرد. پس بنابراین باید ملکه اجتهاد داشته باشد، عارف بما انزل الله فی شئون الحکم باشد؛ متقی، عادل، مدبر، مدیر، شجاع و جازم باشد. مصداق این همان فقیه جامع الشرایط می‌شود.
پس بنابراین فقیه جامع الشرایط بر اساس این آیه متعلق امر به اطاعت از ولیّ امر یعنی فقیه شده است و این آیه می‌تواند دلیل بر ولایت فقیه باشد. چرا؟ زیرا اگر قوه اجتهاد نداشته باشد، عارف به ما انزل الله نباشد، فاقد مواصفات و صلاحیت‌هایی که گفتیم باشد، مستلزم تناقض بین این سه امر است؛ یک امر می‌گوید الله را اطاعت کن، [بعد از امر به اطاعت رسول] اگر امر بعدی ‌بگوید اولی الامر را هم اطاعت کن که مجتهد نیست و احکام الهی را نمی داند و عادل نیست؛ هم الله را که دعوت به عدل می‌کند و هم ولیّ امر که دعوت به ظلم می کند را باید اطاعت کرد؛ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ آیا این تن در دادن به تناقض بین سه امری که در یک آیه آمده به حساب نمی آید؟ و بلکه آیا این امر موجب نقض غرض نمی شود؟! موجب نقض غرض می‌شود زیرا «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا…» می‌خواهد در «شریعت» اطاعت شود، در تحقق «عدالت» اطاعت شود. آیا ممکن است بر خلاف این آیه امر کند؟ اگر قائل شویم ولیّ‌امر نباید واجد این شرایط باشد، نه تنها تناقض‌گویی است بلکه عملاً نقض غرض خواهد شد. و نکته بعدی اینکه با آیات و اخبار کثیره دیگر که به اشد لحن‌ها از اتباع ظن و جاهل نهی می‌کند، اتباع و تحاکم به طاغوت را علی الاطلاق نهی می‌کند.
و نهایتاً اینکه عقل هم با این تفسیر همراهی نمی‌کند. عقل هم می‌گوید که باید و لزوماً این جهات، این اوصاف، این صلاحیت‌ها در انسانی که خدای متعال به آنها امر کرده تحقق پیدا کند تا امر صحیح باشد.

مصادیق اولی الامر
اشکالی که ممکن است بر این تقریر وارد شود اینکه آیات و روایات متعددی وجود دارد که مصداق اولی الامر را حضرات ائمه معصومین علیهم السلام می‌داند و بعضی از آنها صحیحه و کاملاً قابل اعتماد و از مسلمات و متعدد است. جابربن یزید جعفی از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم سؤال می کند مراد از آیه «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» چه کسانی هستند که اطاعت از آنها واجب است؟ ایشان فرمودند «هم خلفائی یا جابر و ائمه المسلمین من بعدی» (بحار الانوار، ط دار الاحیاء التراث العربی، ج ۳۶، ص ۲۵۰). خب ائمه مسلمین از نظر شیعه یعنی ائمه معصوم علیهم السلام؛ نه هر کسی که امامت را ولو با تغلب و کودتا و با تبانی مثل سقیفه زمام امور را به دست بگیرد و بعد به او بگوییم این امام مسلمین است. نخیر! چنین نیست بلکه «اولهم علی بن ابیطالب ثم الحسن ثم الحسین» و همینطور سایر ائمه علیهم السلام. این روایت موجود است که مشخصاً فرموده‌اند این دوازده امام تا حضرت حجت سلام الله علیه. این روایت اسم نیز ذکر می‌کند که مراد از اولی الامر در این آیه دوازده امام علیهم السلام است.
در روایت دیگری مرحوم کلینی نقل می‌کند که از امام باقر علیه السلام پرسیدم که مراد از این آیه چیست؟ منظور همان اولی الامر است؟ (چون اطیعوا الله و اطیعوا الرسول که سوال ندارد) فرمودند ما هستیم. مراد ما هستیم. یعنی چه؟ یعنی مصداقش ما ائمه معصوم هستیم. مراد از اولی الامر ما هستیم. اینجور روایات زیاد است.
با توجه به این روایات آیا می‌توان به این آیه برای اثبات ولایت برای فقیه تمسک کرد؟ جواب می تواند اینگونه باشد که درست است روایات می‌گوید مصداق اولی الامر دوازده امام معصوم سلام الله علیهم اجمعین هستند ولی لااقل در اینجا می‌توان دو نکته مطرح کرد:
یکی اینکه این روایات را می‌توانیم بر بیان أتمّ مصادیق از اولیای امر حمل کنیم و بگوییم بله! فرمودند اینها مصادیق بارز هستند، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و امام باقر علیه السلام قلّه مطلب را فرمودند.
دوم اینکه حصری که مخصوصاً در بیان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بود، آنان علی بن ابیطالب علیه السلام و دیگر ائمه علیهم السلام هستند یعنی منحصر در حضرات است نه فقط قله؛ یک وقت می‌گوید اعلی مصداق ذکر شده است اما اینجا حصر است. می‌فرمایند اولی‌الامر حضرات هستند؛ یعنی بقیه اولی الامر نیستند.
نکته دیگری که می‌توان در قبال این نکته مطرح کرد این است که این حصر بسا حصر اضافی است نه حقیقی؛ ما در خیلی از امور و شئون روایات زیادی موجود است که لسان حصری دارد؛ آنجا حصر اضافی است یعنی در قیاس با طواغیت که آیا اجازه داریم از طواغیت تبعیت کنیم و تحاکم به طاغوت کنیم؟ می فرمایند نه! نباید از آنها تبعیت کنید، نباید به آنها تحاکم کنید؛ بلکه از ائمه علیهم السلام تبعیت کنید، به محضر این حضرات سلام الله علیهم تحاکم کنید. این حصر حقیقی نیست که یا طواغیت یا معصومین علیهم السلام؛ بلکه حصر اضافی است؛ در قیاس با طواغیت به اینها مراجعه کنید در نتیجه نسبی است و می‌تواند شامل غیر معصومین علیهم السلام هم بشود زیرا آنها هم در مقابل طواغیت هستند. مگر فقهای ما العیاذبالله در عداد طواغیت هستند؟ مگر جزء مصادیق طواغیت هستند؟ نخیر! در قبال طواغیت هستند و می‌توان در این تقریر حصری و حصر اضافی فقهای عظام و فقهای واجد شرایط را هم در کنار و در عداد اولی الامر ذی‌حق و محق و مستحق قرار داد.
نکته بعدی این است که لوفرض آیه می‌گوید که از اولی الامر اطاعت کنید و اطاعت از اولی الامر واجب است و سلّمنا که مراد از اولی الامر اینجا دوازده امام معصوم سلام الله علیهم هستند آیا این همه روایاتی که از حضرات ائمه علیهم السلام در شأن ولایت فقیه وارد شده جزء مواردی نیست که ما باید اطاعت کنیم؟ آیا اطاعت از اولی الامر معصوم مستلزم اطاعت از ولیّ فقیه نیست و نمی‌توان این آیه را به این شکل تقریر کرد و از این رهگذر گفت که این آیه مع الواسطه دلالت بر حقانیت و اصالت ولایت فقیه هم دارد؟! ممکن است اشکال دیگر مطرح شود و آن اینکه شما می‌گویید از ولیّ‌امر اطاعت کنیم؛ بله قبول است، ولیّ امر باید معصوم باشد، اصلاً کاری به روایات نداریم، اصلاً کاری به اخباری که از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم از حضرت معصوم سلام الله علیهم اجمعین در معنی این آیه و مصداق اولی الامر وارد شده است نداشته باشیم و نداریم؛ ولی خود ما محاسبه می‌کنیم که اولی الامر باید معصوم باشند. آیا ممکن است خدای متعال به اطاعت از خودش و رسول که معصوم است و غیر معصومین امر کند؟ اطاعت از غیر معصومین مستلزم تناقض است نه اطاعت از طاغوت؛ زیرا غیر معصوم خطا می‌کند (خلاف نمی‌کند ولی خطا که می‌کند). خب اگر عن خطأ فقیه غیر معصومی احیاناً امر به موضوعی کرد که خلاف حکم خدا است و خلاف مرضی الهی باشد و خلاف امر رسول است آیا این امر متناقضی نیست که بگوییم هم خدا را که تشریع را او جعل فرموده است و رسول را که دسترسی به واقع تشریع دارد و ائمه معصوم علیهم السلام را که دسترسی به واقع تشریع دارند و هم از فقیهی که گاهی به واقع تشریع دست پیدا نمی کند اطاعت کنید؟ ( مثلاً فرض کنید که دلیل به دست او نرسیده یا نمی‌تواند دلیل را فهم کند و در فهم دلیل اشتباه می‌کند و احیاناً به اصول عملیه تمسک می‌کند که مؤدای اصول با حکم واقعی اولی ممکن است مطابق نباشد) آیا این امر متناقض قلمداد نمی‌شود؟ و به هر حال فتوای فقیه همه جا یقینی نیست بلکه [بعضاً] ظنی است. اصلاً بسیاری از بزرگان ما در تعریف اجتهاد، ظن را جزء مؤلفه‌های اجتهاد نام بردند؛ این مشکل به وجود می‌آورد و احیاناً همچنان می‌توان گفت که مستلزم نقض غرض هم هست و می‌توان گفت که با آیات و اخباری که از إتباع ظن نهی می‌کند تعارض دارد. آیا ممکن است خداوند متعال امر به التزام به ظنون فرموده باشد؟
در قبال این نکته [و در جواب از این سؤال] هم می‌توان چند مطلب را طرح کرد اولاً ما ادله فراوانی بر حجیت اجتهاد و قول و رأی فقیه جامع الشرایط داریم. آنها را چه کار می‌کنید؟ ما انکار نمی‌کنیم که اگر در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودیم و ایشان حاکم و والی می‌شدند و ایشان امر می‌فرمودند عین مرّ احکام اولیه نفس الامریه الهیه بود؛ حضرات معصومین علیهم السلام هم همین‌طور هستند اینکه خیلی روشن است؛ اما ما از این واقعیت هم نمی‌توانیم بگذریم که همواره در محضر معصوم نیستیم تا بتوانیم مستقیماً به واقع تشریع دست پیدا کنیم و اوامر واقعی تشریعی اولی نفس الامری بر ما حاکم شود. و به همین دلیل رأی مجتهد حجت شده است و التزام به آراء مجتهدین تناقض نخواهد بود. در خصوص بنده مُسلم که درعهد غیبت دسترسی به معصوم ندارد وظیفه طبق ادله بسیار قرآنی و روایی عمل به فقیه جامع الشرایط است. این متناقض نیست. بله! اگر کسی رأساً از اوامر نفس الامریه الهیه مطلع باشد باید به آن عمل کند مانند خود رسول صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام. اگر کسی دسترسی به خود حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم داشت، در عهد رسول و دوره بعثت بود و مستقیماً احکام را پرسید باید به آنها عمل کند این روشن است؛ اما اگر چنین نبود- و بخش عمده تاریخ چنین نیست؛ ۲۳ سال عهد بعثت است، ۲۵۰ سال دوره حضور است تا امروز و چیزی حدود ۱۲۰۰ سال ما مستقیماً دسترسی به حضرات معصوم علیهم السلام نداریم- باید چه کار کنیم؟ ادله قرآنی و روایی می‌گوید از فقیه جامع الشرایط تقلید و تبعیت کنید؛ وانگهی اگر بنا باشد بگوییم اصلاً «حکومت»، حق منحصر معصوم است یعنی مثلاً ۱۰ سال باید پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم حکومت می فرمودند که کردند (چون در آن ده سال دوره مکه نتوانستند حکومت کنند و ممکن نبود حکومت کنند، در اقلیت بودند، در خطر بودند، امنیت جانی نداشتند، ده یا یازده سال در مدینه بودند آن هم با حدود ۸۰ جنگ و درگیری‌های نظامی و با هزار و یک مشکل بدون اینکه هنوز نظامی شکل گرفته باشد بدون اینکه همه احکام نازل شده باشد. عمده احکام در مدینه نازل شد و اواخر عمر مبارک آن بزرگوار هنوز احکام در حال نزول بود و اصلاً شریعت تکمیل نشده بود و با اواخر عمر مبارک آن بزرگوار تکمیل شد «الیوم اکملت لکم دینکم») پس بنابراین حکومتی کامل الشرایط نبود و ظروف مساعد نداشت تا حکومت کاملی مستقر شود. حالا بپذیریم که حکومت شد؛ امیرالمومنین علیه السلام هم کمتر از ۵ سال حکومت فرمودند، حضرت مجتبی علیه السلام ۶ ماه حکومت فرمودند؛ مجموع آنها پانزده یا شانزده سال می‌شود. الان ۱۴ یا ۱۵ قرن است که بلاحکومت هستیم و معلوم نیست که چند صد سال یا چند هزار سال دیگر العیاذ بالله احیاناً غیبت طول بکشد و فرج به تأخیر بیفتد. حال آیا در تمام طول این مدت خدای متعال به تعبیر عامیانه می‌گویم از ترس اینکه مبادا غیر معصوم در رأس حکومت قرار بگیرد و گاهی اشتباه کند راضی است حکومت تعطیل شود؟ این در حالی است که اولاً بخش کثیری از احکام به واقع اصابت کرده و تحقق پیدا می‌کند و برکت اجرای مثلاً ۹۰ درصد ۸۰ درصد یا ۷۰ درصد از احکام الهی را به خاطر احتمال خطا در ۱۰ درصد یا ۲۰ یا ۳۰ درصد ترک کنیم؟ کدام شریعتی این اجازه را می دهد؟ کدام عقلی این اذن را به ما می‌دهد؟ قول به چنین مظنه‌ای که ولیّ امر فقط باید معصوم باشد و جز او نمی‌تواند ولایت امر داشته باشد مستلزم انعطال شریعت است.
صرفاً ۱۵ یا ۱۶ سال شریعت اجرا شد آن هم قطعاً ناقص زیرا شرایط فراهم نبود و شریعت تعطیل شد تا چند سال یا چند هزار سال دیگر دوباره یک فرصت کوتاهی (که بعضی روایات می‌گوید دوره حکومت حضرت حجت سلام الله علیه ۷ سال خواهد بود حالا گاهی می گویند ۷ سال البته با سالهای دنیایی نیست) ولی به هر حال یک دوره محدودی هم آن بزرگوار خواهند آمد و احکام الهی اجرا خواهد شد. آیا بقیه سال‌ها رها باشد؟ یعنی احکام آمده که فقط چند سالی محدود اجرا شود و تمام؟! و اصلاً بنا نیست طی قرون اجرا شود؟! آیا می‌توان چنین چیزی را پذیرفت که بگوییم اولی الامر فقط معصومین سلام الله علیهم هستند؛ یا اینکه به ناچار باید بگوییم بله! «اولی الامر» اعلی مصادیق حضرات معصومین علیهم السلام هستند و «اولی الامر» نیز ولایت دارند و از شعب ولایت آنها ولایت فقیه است؛ ولایت فقیه از شعب ولایت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و ولایت ائمه معصوم سلام الله علیهم است.
لهذا این اشکال را هم می توان پاسخ داد و احیاناً ممکن است نکات و اشکالات دیگری هم قابل طرح باشد.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

کودتا علیه خواسته‌های نفسانی راهی برای ترک عادات منفی و مضر

کودتا علیه خواسته‌های نفسانی راهی برای ترک عادات منفی و مضر

به گزارش خبرنگار مهر، آیت الله علی اکبر رشاد صبح امروز در جلسه درس اخلاق که به صورت مجازی در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی برگزار شد، اظهار داشت: محرم، ماه دلدادگی، دلسپردگی و سرسپردگی شیعه به ساحت مقدس اباعبدالله الحسین (ع) است.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ادامه داد: انسان دلداده محدودیت پذیر نیست و هر گونه که دل دستور دهد همانگونه می‌خواهد عمل کند اما متأسفانه با توجه به شرایط کرونایی کشور دلدادگان امام حسین (ع) امسال نیز مجبور شدند مراسم‌های عزاداری خود را آنگونه که می‌خواهند برگزار نکنند.

وی با بیان حدیثی از امام علی (ع) عنوان کرد: حضرت برای حل دو مشکل در وجود آدمی راه کار ارائه می‌دهند و می‌فرمایند گاهی اوقات انسان مبتلا به عاداتی می‌شود که نیازمند به ترک آن است؛ عادات در وجود انسان به یک طبیعت ثانوی تبدیل می‌شود و اینگونه نیست که تنها انسان‌ها به آن مبتلا شوند بلکه در روایات آمده انبیای الهی نیز به برخی عادات مبتلا می‌شدند.

رئیس شواری سیاست گذاری حوزه علمیه استان تهران با اشاره به اینکه عادت همیشه منفی نیست بلکه گاهی اوقات بعضی از عادات مثبت قلمداد می‌شود، گفت: نباید فراموش کرد که برای حل برخی معضلات از شیوه ایجاد عادات استفاده می‌شود؛ در حوزه تربیتی تبدیل یک رفتار و گفتار به عادت از شیوه‌های موفق به شمار می‌آید.

وی اضافه کرد: مثلاً، برای نماز خوان کردن فرزندان گفته شده آنان را قبل از بلوغ به نماز خواندن عادت دهید، حتی برخی تردید دارند که آیا بر این امر ثواب مترتب است یا خیر. والدین اگر پیش از بلوغ فرزندان را به اقامه نماز عادت دهند نماز خواندن در سن بلوغ برای آنان سهل و آسان می‌شود.

آیت الله رشاد با اشاره به اینکه ترک عادت بسیار سخت و دشوار است، گفت: اگر انسان به رفتار و کردار بدی عادت داشته باشد ترک آن بسیار دشوار است برای همین امام علی (ع) دو راهکار برای ترک عادات رفتاری و عملی ارائه می‌دهند تا انسان بداند در مواجهه با خواسته‌های نفسانی چگونه بر نفس خویش غلبه پیدا کرده و بر آن مسلط شود.

وی افزود: حضرت می‌فرمایند نفس را باید وادار کرد عادات را ترک کند و این زمانی محقق می‌شود که بر ترک آن اصرار بورزد، بنابراین اگر آن حالت احساسی و پیوند حسی که بین انسان و عادت وجود دارد در گام نخست از بین برود می‌تواند بر آن حالات غلبه داشته باشد. بر این اساس لازم است انسان با خود خلوت کند و عادات ناصحیح خود را شناسایی کرده و بشمارد. اصلاح این عادات قبیح جز وظایف آدمی و از واجبات است و انسان باید نفس خویش را به ترک آن ترغیب کرده و علیه آن عادات کودتا کند.

این استاد حوزه علمیه به روش دوم اشاره و تصریح کرد: روش دوم مربوط به مقابله با هواهای نفسانی است. انسان باید با مجاهدت به مقابله با هواهای نفسانی بپردازد. هوای نفس جز طبیعیت انسان است و وجود آن در آدمی فلسفه‌های خودش را دارد.

آیت الله رشاد گفت: هواهای نفسانی همانند موانع ایذایی است که در میادین ورزشی بخصوص میدان‌های رزمی قرار می‌دهند تا ورزشکار با عبور از آن موانع ورزیده‌تر و قوی‌تر شود، خدای متعال نیز هوای نفس را در وجود انسان گذاشته تا آدمی با قوت و سلامت راه سعادت را طی کند. انسان باید با هوای نفس تقابل کند تا نفس قوی شود و مرتبه وجودی خویش ارتقای یابد. اگر کسی در برابر هواهای نفس تسلیم شود قطعاً هوای نفس بر آدمی غلبه و تسلط پیدا کرده و انسان را مدیریت می‌کند.

متن دوازدهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن دوازدهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

آنچه پیش روی خوانندگان ارجمند قرار دارد، سلسله مباحثی است برگرفته از دروس خارج فقه آیت الله رشاد تحت عنوان «فقه الولایه»

ادله نقلی ولایت فقیه
خارج فقه الولایه / آیت الله علی اکبر رشاد / جلسه دوازدهم

روایات متعددی وجود دارد که اصحاب به آنها تمسک کرده‌اند. از بین مجموعه روایات، خبری که معروف به «مقبوله عمر بن حنظله» است بیشتر مطرح می‌باشد؛ و چنانکه «مشهوره ابی خدیجه» هم بسیار مطرح است و مورد توجه بزرگان ما بوده است یا روایتی [نبوی] که علماء را خلیفه الهی تلقی می‌کند مانند : «‏‏اللهمَّ ارْحَمْ خُلَفائی» (من لایحضره الفقیه.ط دفتر انتشارات اسلامی. ج۴٫ص ۴۲۰). و این دست روایات کم نیست. ما روایات بسیاری داریم که مجموعه آنها این مطلب که فقیه جامع دارای ولایت است را اثبات می‌کند.
چند مورد از این روایات را مورد بررسی قرار می‌دهیم سنداً و دلالتاً که چه چیزی فراچنگ خواهد آمد.
بررسی روایات دال بر ولایت فقیه
مقبوله عمر بن حنظله
یکی از این روایات همان است که به مقبوله عمر بن حنظله معروف شده است و از جمله اخباری است که در ابواب مختلف می‌تواند مورد استفاده قرار بگیرد. یکی از ابوابی که به جدّ می‌توان از این خبر بهره گرفت همین باب «ولایت فقیه» در فقه الولایه و فقه ولایه الفقیه است. روایت را مرحوم کلینی در کافی آورده‌اند:
«مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحُسَیْنِ[ابی الخطاب] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ دَاوُدَ بْنِ اَلْحُصَیْنِ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَهَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ ع عنْ رجلین من أصحابنا بینهما منازعه فی دَین او میراث فتحاکما إلى السلطان وَ إلى القضاه أیحلّ ذلِکَ؟ قال: مَنْ تَحاکَمَ إلَیْهِمْ، فی حَقٍّ أَوْ باطِلٍ، فَإنَّما تَحاکَمَ إلَى الطّاغُوتِ وَ ما یُحْکَمُ لَهُ، فَإنّما یَأْخُذُهُ سُحْتاً و إنْ کانَ حَقّاً ثابِتاً لَهُ؛ لَأَنّهُ أَخَذَهُ بِحُکْمِ الطّاغُوتِ وَ ما أَمَرَ اللَّهُ أَنْ یُکْفَرَ بِهِ. قالَ اللَّهُ تَعالى: یُریدوُنَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إلَى الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروُا انْ یَکْفُرُوا بِهِ. قلت: فَکیف یصنعان؟ قال: یَنْظُرانِ مَنْ کانَ مِنْکُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوى حَدیثَنا وَ نَظَرَ فِی حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَف أَحکامَنا… فَلْیَرْضَوْا بِهِ حَکَماً. فإنّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ حاکِماً. فاذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه فانما استخف بحکم الله و علینا رد و الراد علینا الراد علی الله و هو علی حد الشرک بالله» (الکافی. ط دارالحدیث.ج ۱٫ص ۱۶۸)
می‌گویند به محضر مبارک حضرت صادق علیه السلام عرض کردم بین دو نفر از شیعیان نزاعی در یک مسئله مالی در می‌گیرد. این دو مرد شیعه تحاکم به سلطان یا قاضی می‌کنند. آیا این درست و جایز است که وقتی نزاعی بین دو شیعه در می‌گیرد برای رفع مخاصمه به حاکم یا قاضی غیر مشروع مراجعه کنند؟
«…قَالَ مَنْ تَحَاکَمَ إِلَیْهِمْ فِی حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنَّمَا تَحَاکَمَ إِلَى اَلطَّاغُوتِ»
[حضرت] فرمودند اگر کسی به اینها مراجعه کند چه در یک مطلب حقی باشد یا در یک مسئله باطل، حق با او باشد یا اصلاً در یک ادعای باطلی مراجعه کند، مراجعه به باطل است. این رجوع به طاغوت به حساب می‌آید. وقتی رجوع به طاغوت به حساب ‌آید قضاوت و رأی او حجت شرعی نیست.
«…وَ مَا یَحْکُمُ لَهُ فَإِنَّمَا یَأْخُذُ سُحْتاً»
اگر اینها چیزی را حکم کردند و بخواهد بر اساس حکم آنها [حق خود را] بگیرند این سُحت است، آلوده است، نجس و حرام است. نمی‌تواند مصرف کند زیرا مراجعه به طاغوت است.
«…وَ إِنْ کَانَ حَقّاً ثَابِتاً له» حتی اگر حق با او باشد ولو مال خودش است نمی‌تواند آن را بگیرد.
«..لِأَنَّهُ أَخَذَهُ بِحُکْمِ اَلطَّاغُوتِ» این حجیت و ارزش ندارد. و قضاوت عادلانه مبنا و معیار است.
صورت امر این است مالی که او ادعا می‌کند چون مدعی است البیّنه للمدعی؛ کسی که ادعا می‌کند باید بینه اقامه کند تا حاکم یا قاضی حکم کند. با وجود اینکه فرایند را طی کرده و به نفع او قضاوت شده است و در مقام ثبوت این مال، برای او است و در مقام اثبات و در فرآیند دادرسی به نفع او قضاوت شده است اما حق ندارد مال را بگیرد زیرا گرفتن مال به حکم طاغوت سُحت است. مالیت و مالکیت یک امر اعتباری است و اذعان و اعتراف مشروع لازم دارد. این حاکم یا قاضی مشروع نیستند. خدای متعال امر فرموده که به طاغوت کافر بشویم «قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَى اَلطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ» (نساء.۶۰) قرآن تصریح می‌کند که اراده کردند که تحاکم به طاغوت کنند؛ بحث اخذ حق نیست؛ [متحاکمین] اراده کردند به طاغوت مراجعه کنند و نفس مراجعه به طاغوت حرام است. از طریق حرام نمی شود حلال به دست آورد.
«…قُلْتُ فَکَیْفَ یَصْنَعَانِ؟ قَالَ یَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ کَانَ مِنْکُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِیثَنَا وَ نَظَرَ فِی حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْکَامَنَا فَلْیَرْضَوْا بِهِ حَکَماً فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ حَاکِماً»
عمربن حنظله می‌گوید که پس این‌ها باید چه کار کنند؟ حضرت فرمودند این‌ها باید کسی را از شیعه پیدا کنند که حدیث ما را روایت می‌کند، در حلال و حرام ما صاحب نظر است و احکام ما را می‌داند، به حَکمیت او رضا بدهند و هر آنچه او گفت بپذیرند. این جایز و حلال است. من او را بر شما حاکم قرار دادم.
«…فَإِذَا حَکَمَ بِحُکْمِنَا فَلَمْ یَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اِسْتَخَفَّ بِحُکْمِ اَللَّهِ وَ عَلَیْنَا رَدَّ وَ اَلرَّادُّ عَلَیْنَا اَلرَّادُّ عَلَى اَللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ اَلشِّرْکِ بِاللَّهِ»
اگر چنین کسی حکم به حکم ما کرد، طبق مبنا و مکتب ما (اهل بیت علیهم السلام) حکم کرد و کسی نپذیرفت او حکم خدا را استخفاف کرده است زیرا او بر اساس حکم ما قضاوت کرده است؛ حکم الله است. اگر کسی از حکم چنین حاکمی سرباز زد او خیال نکند که نظر حاکم را رد کرده است [بلکه] حاکم، منصوب از قبل ما می‌باشد و حکم ما هم حکم الله است؛ پس بنابراین در حقیقت حکم خدا را رد کرده است و کسی که حکم خدا را رد کند در مقابل خدای متعال طغیان و عصیان کند.
بررسی روایت
طبق روال باید در دو مقام راجع به این حدیث بحث کنیم:
۱- مقام سند که خیلی راجع به آن بحث شده است
۲- مقام دلالت
الف)بررسی سندی روایت
این روایت را دیگر بزرگان هم نقل کردند. شیخ طوسی رضوان الله تعالی علیه در دو جای تهذیب با دو سند خود این روایت را آورده است؛ در سند مشابه در یکجا آورده و با سند دیگری در جای دیگری آورده است. در یک سند که به اسناد خودش از محمد بن یحیی عن محمد بن حسن شمون عن محمد بن عیسی و… در تهذیب جلد ۲ نقل کرده است و سند دیگری از اسناد خودش در مجلد ششم، از محمد بن علی بن محبوب از محمد بن عیسی این حدیث را نقل کرده است
به لحاظ سندی نکاتی وجود دارد که باید به آنها توجه شود؛ و احیاناً نقاطی که ممکن است نقطه ضعف قلمداد شود. اینکه به «مقبوله» (نه مثلا موثقه) عمر بن حنظله مشهور است به همین حیث خدشه‌هایی وجود دارد که در خصوص سند این روایات مطرح شده است.
اولاً «روی محمد به یعقوب عن کلینی عن محمد بن یحیی عن محمد بن حسین عن محمد بن عیسی عن صفوان بن یحیی»
«صفوان بن یحیی» از اصحاب اجماع است. ۷ یا ۱۰ نفر- یا بعضی بیشتر هم گفتند- از روات وجود دارد که به آنها اصحاب اجماع می‌گویند. اصحاب اجماع رواتی هستند که اجماع وجود دارد بر اینکه این بزرگان جز از ثقه نقل نمی‌کنند. «صفوان بن یحیی» جزء از ثقه نقل نمی‌کند؛ اگر روایتی را نقل کرد حتماً از ثقه نقل کرده و خبر موثق می‌شود. لذا می‌گویند وقتی یک سندی مثلاً به صفوان منتهی شود بعد از صفوان تا معصوم علیه السلام هر کسی باشد باید گفت آنها موثق هستند زیرا صفوان اصلاً از غیر ثقه نقل نمی‌کند.
در این سند صفوان بن یحیی واسطه است؛ «محمد بن عیسی از صفوان بن یحیی عن داود بن الحصین عن عمر بن حنظله». صفوان با واسطه از عمر بن حنظله نقل کرده است. چون «نقلِ» صفوان مقید است به اینکه فقط از ثقه نقل کند و صفوان نیز روات [ماقبل خود را] می‌شناخته که با دو واسطه به معصوم علیه السلام نسبت داده شده معنای آن این است که ایشان این دو واسطه را موثق می‌انگاشته است.
«اصحاب اجماع» بودن؛ طریقی برای جبران ضعف سند روایات
اینکه مثلاً کشّی یا شیخ یا دیگر رجالیون بزرگوار ما بگویند این ثقه است، عین است و… آیا این موثق انگاشتن صفوان از [طریق] اصحاب اجماع نمی‌تواند جبران ضعف سند کند؟ مبنای بعضی از آقایان این است که طرق مختلفی برای جبران سند داریم؛ به طور مثال «شهرت عملی و فتوایی» جابر سند است. آیا اینکه کسی از اصحاب اجماع که هرگز از غیر ثقه حدیث نقل نمی‌کند، از کسی حدیث نقل کرد این ارزش توثیق ندارد؟ این به معنای این نمی‌شود که داود و عمر بن حنظله هر دو موثق هستند؟ این یک نکته در تصحیح سند و توثیق رواتی است که خواهیم گفت بر آنها خدشه و اشکال وارد کرده‌اند.
مرحوم شیخ در العُده صفحات ۳۸۶ و ۳۸۷ این تعبیر را راجع به صفوان دارد. می‌فرمایند «لا یروی الا عن ثقه» (العده فی اصول الفقه.ج ۱٫ص ۱۵۴) صفوان جز از ثقه نقل نمی کند. شیخ با نقل این فقره که «صفوان جز از ثقه نقل نمی‌کند» آیا ضمنی نمی‌خواهد بگوید که عمر بن حنظله هم ثقه است؟ شیخ این را بیان فرموده است. این یک نکته.
نکته دوم اینکه احدی از فقهای ما در طول تاریخ خدشه جدی بر عمل به این روایت وارد نکرده‌اند و همه این روایت را قبول کرده‌اند تا حدی که می‌گویند «مقبوله عمر بن حنظله»؛ و نیز اصحاب و بزرگان و سلف صالح تلقی به قبول کرده‌ و پذیرفته‌اند. «اصحاب» آیا نمی‌تواند خدشه و شبهه‌ در سند را ترمیم کند؟ ما مثلاً چون بزرگان از قدما بر فرعی اجماع دارند ولو هیچ دلیلی اقامه نکرده‌اند و ما نیز هیچ دلیلی از کتاب و سنت و عقل سراغ نداریم اما اجماع بر آن فرع را می‌پذیریم. به چه کیفیتی مورد قبول قرار می‌گیرد؟ این یک فتوایی است که اجماع بر آن می‌باشد. می‌گوییم لعلّ روایتی در دسترس آنها بوده که به ما نرسیده است و به صرف این احتمال می‌گوییم این فرع فقهی را با این وجود که دلیل اقامه نشده و فقط اجماع کرده‌اند، اجماع طریق و حاکی از یک سنت است. لابد سنتی در اختیار آنها بوده است. خب این احتمال و فرض را کافی می‌دانیم برای اینکه یک دلیل (در مقام دلالت نه در مقام سند) درست شود و قهراً سند هم اثبات می‌شود که [در بین علماء] عمل به یک روایتی شده که آن روایت موثق بوده است. اینجا نیز وقتی می‌بینیم که همه به این روایت عمل کرده‌اند تبیین و توجیهی وجود داشته است؛ حالا ممکن است که این تبیین و توجیه و موجه‌سازی این روایت به دلایلی باشد که هم‌اکنون در حال بررسی هستیم. پس بنابراین نکته دوم این است که این [روایت] مقبوله است و این مقبوله بودن را می‌توانیم قرینه قلمداد کنیم و یک نوع شهادت بر وثاقت این حدیث بیانگاریم.
نکته سومی که در ارزیابی سند این خبر قابل طرح است این است که نسبت به سه نفر از روات این حدیث پاره‌ای تشکیک و تردیدها وجود دارد:
۱- راجع به محمد بن عیسی: چون محمد بن عیسی در ترتیب سند قبل از صفوان بن یحیی می‌باشد اگر شخصیت محمد بن عیسی مخدوش باشد احیاناً مسئله اینکه صفوان از اصحاب اجماع است را از کارایی می‌اندازد زیرا یک فردی که در خصوص او تردید وجود دارد یا لااقل توثیقی وجود ندارد از صفوان نقل کرده است؛ یعنی در حقیقت اشکال به «راویِ» از صفوان مربوط می‌شود نه «روایتِ» صفوان از کسی؛ محمد بن عیسی از صفوان نقل کرده است. بله! صفوان از اصحاب اجماع است هیچ تردیدی نداریم صفوان از هرکسی نقل کند ما تسلیم هستیم اما اگر کسی از صفوان نقل کرد چون از صفوان نقل کرده است دلیل نمی‌شود که خبر موثق قلمداد شود.
۲- داود بن الحصین هم همین طور است.
۳- راجع به خود عمر بن حنظله هم بعضاً تشکیک‌هایی مطرح کرده‌اند.
صاحب تنقیح المقال در مورد محمد بن عیسی می‌گوید ۲ نظر راجع به او وجود دارد: ۱- ضعیف است و دلیل ضعف او هم گفته شده است. ۲-هیچ مشکلی ندارد و ثقه است و بعضی از رجالیون بزرگ مثل نجاشی گفته‌اند او ثقه است.
بعضی‌ها گفته‌اند [محمد بن عیسی] ضعیف است از جمله شیخ طوسی رضوان الله تعالی علیه در [کتاب] فهرست. تعبیر ایشان این است «محمد بن عیسى بن عبید الیقطینی ضعیف استثناه أبو جعفر ابن بابویه من رجال نوادر الحکمه و قال: لا أروی ما یختص بروایته» (فهرست کتب الشیعه و اصولهم و اسماء المصنفین و اصحاب الاصول. ط مکتبه المحقق الطباطبایی.ص ۴۰۲).‏ این یک دلیل است.
۲-دلیل دوم که ضعیف است این است که گفته شده محمد بن عیسی از غلاه است.
بررسی اجمالی سلسله راویان حدیث عمر بن حنظله
۱-محمد بن عیسی
در تنقیح ذکر شده است که محمد بن عیسی آدم موفقی است و به گفته نجاشی ثقه است: «إنه جلیلٌ فی أصحابنا ثقهٌ عینٌ کثیر الروایه حسن التصانیف» (تنقیح المقال فی علم الرجال.ج ۳٫ص ۱۶۸). در بین اصحاب ما مرد بزرگواری است؛ موثق است. کشّی اینگونه با شداد و غلاظ تأیید می‌کند. اینها خیلی خیلی تعابیر بلندی است و از امام هادی علیه السلام هم در محضر هم در غیاب ایشان روایت نقل می‌کند؛ یعنی هم از آن بزرگوار مکاتباتی دارد و مطالبی را اخذ و نقل کرده و هم حضوراً خدمت امام علیه السلام رسیده و مطالبی را نقل می‌کند. خب این تقویت و توثیق با تعابیر پر از عنوان‌ها و اوصاف شداد و غلاظ خیلی عجیب است.
فضل بن شاذان از اصحاب و از مردان بزرگ و از رجال حدیث بزرگ شیعه است که ایشان محمد بن عیسی را دوست می‌داشت، او را ثناء می‌گفت، مدح می‌کرد. این توثیقات روشن و بسیار صریح و قاطع توأم با تعابیر غلاظ و شداد یک طرف و از طرف دیگر اینکه مرحوم شیخ فرموده است که ایشان ضعیف است. چرا ضعیف است؟ چون جناب صدوق او را از رجال نوادر الحکمه استثنا فرموده است و اینکه قائلند او مذهب غلات را داشته است.
بررسی ضعف در عقائد به عنوان یکی از ادله جرح راوی حدیث
در مقام بررسی این نظر، درست است که جرح بر تعدیل مقدم است یعنی اگر راجع به یک فرد دو نظر جرح و توثیق وجود داشت و جرح مقدم است زیرا کسی که جرح می‌کند شاید مطلبی دیده، آنکه تعدیل می‌کند آن را ندیده است و نفی و سلب و طرد مقدم است اما آیا نمی‌توان بر مبنای جرح دقت کرد؟ اگر ما مبنای جرح را محل تأمل دانستیم و بگوییم جرح از حجیت و کارآیی ساقط است، آیا ممکن نیست؟ و همانطور که جرحی -حتی از لسان بزرگی- نقل شده بود [آیا حرف او] تمام است [و نیاز به بررسی جرح ایشان نیست و بدون هیچ دلیلی باید قبول کرد] یا می‌توانیم بررسی کنیم و بگوییم مبنای جرح این بزرگ نسبت به این راوی چیست؟ بررسی کنیم شاید مبنای او اشتباه بوده است. اگر آن مبنا را جواب دادیم جرح آن بزرگ هم بلااثر می‌شود. خب می‌توان گفت که این جرح احیاناً به جهاتی است اینکه مثلاً ما از شیخ [عبارتی] داشته باشیم که فرموده باشند ضعیفٌ و بعد از شیخ صدوق نقل کرده باشد که ایشان از رجال نوادر الحکمه استثنا کرده است و احیاناً فرموده است که من «احتیاط» می‌کنم «لا أروی ما یختص بروایته» من روایتی را که فقط او نقل کرده باشد نقل نمی‌کنم؛ یعنی اعتماد نمی‌کنم. در واقع ذکر نشده همه روایات او را رد می‌کنم بلکه بیان داشته است که اگر فقط او نقل کرده باشد اعتماد نمی‌کنم. آیا این نمی‌تواند یک جهت دیگری داشته باشد؟ محمد بن عیسی -در آن بیانی که مرحوم شیخ صدوق دارد- از یونس نقل می‌کند. یونس بلاواسطه با محمد بن یحیی تماس نداشته است، نسلاً و سناً به لحاظ طبقه روات نمی توانسته مستقیماً با یونس ارتباط داشته باشد؛ شاید به این اعتبار که در خلال این سندی که نقل شده واسطه‌ای خورده و این روایت یک نوع مرسل است. و شاید خدشه ایشان به این اعتبار است که وقتی از یونس نقل می‌کند چگونه است سن ایشان نمی‌رسیده پس لابد قبل از ایشان بعضی از حلقات از راویان حذف شده لذا مرسل است. و به این معنا نیست که خود آقای محمد بن عیسی ضعیف است و موثق نیست بلکه ایشان فرموده آنهایی که فقط او نقل کرده باشد را اعتماد نمی‌کنم زیرا ایشان از یونس نقل کرده که یونس را درک نکرده است، نه اینکه محمد بن عیسی آدم موثقی نیست. شاید به این جهت است و لسان ایشان هم لسان احتیاطی است و قاطع نمی‌گوید ایشان موثق نیست؛ بلکه می‌گوید من اعتماد نمی‌کنم.
اما اینکه گفتند ایشان از غلات است ما راجع به بسیاری از روات بزرگ از اصحاب ائمه سلام الله علیهم این اتهام را شنیده‌ایم. راجع به عقاید شیعه نسبت به حضرات ائمه سلام الله علیهم اجمعین ادواری وجود دارد. در یک دوره‌هایی شرایط آنچنان بوده که حضرات ائمه علیهم السلام در جامعه مانند علمای آن جامعه زندگی می‌کردند و چندان شناخته نبودند، اسرار آنها در دسترس مردم نبود و در نتیجه اگر کسی با آنان مرتبط بود و از کرامات این بزرگان اطلاع داشت و آن را نقل می‌کرد [کسانی که شناخت نداشتند] می‌گفتند چه حرفی میزنی! اینها غلو است و فرد رمی به غلو می‌شد و کم له من نظیر. در تاریخ مانند ملاصدرا را تکفیر کردند، مثل محقق بزرگی مانند مرحوم آقا شیخ هادی تهرانی را تکفیر کردند و به شیخ هادی (شیخ هادی صاحب کتاب محجه منظور است نه شیخ هادی نجم آبادی که قابل اعتماد نیست) مکفّر مشهور شد، در همین عصر ما نسبت به علامه طباطبایی چه حرفها که نزدند. اگر این مطالبی که راجع به مرحوم علامه طباطبایی که بعضاً گفته و نوشته‌اند به همین شکل بماند و پانصد سال دیگر همین مطالب دست نسل آن زمان بیفتد می‌گویند این علامه طباطبایی چنین و چنان بوده است. غلو به این سادگی‌ها نیست و لذا نمی‌توان به صرف بیان نسبتِ غلو اتهام را پذیرفت بلکه باید احراز‌ شود؛ آیا غلو مربوط به اخلاق است یا احکام یا عقاید؟ غلو یک نقصی در عقاید است. اگر کسی در یک «امر عقیدتی» غالی است و در امری عقیدتی حدیث نقل می‌کند اینجا ممکن است گفته شود نمی‌توان در «مسائل عقیدتی» روایت او را قبول کرد؛ مثلاً فرضاً شخصی غالی راجع به مقام امام معصوم علیه السلام مطلبی نقل کند بگوییم چون او متهم به غلو است شاید او در همان راستا این حدیث را راجع به امام علیه السلام نقل می‌کند. اما اگر راجع به توحید مطلب نقل کرد آیا باز هم می‌گوییم چون غالی است نباید توحید او را پذیرفت؟ ممکن است ارتباط نداشته باشد.
اگر حدیث و روایت عقیدتی و کلامی نقل کرد مسلماً نباید پذیرفت اما اگر روایت کلامی غیر مرتبط به غلو یا روایت اخلاقی یا احکامی و فقهی نقل کرد آیا به فرض اثبات غلوی راجع به شأن حضرات ائمه علیهم السلام، اگر گفت نماز صبح دو رکعت است هم نباید از او قبول کنیم؟ غلو مساوی و مساور با کذب و کذابیت و دروغگو بودن است؟ آیا اصولاً فساد عقیده هرجا و همیشه مساوی با فساد نقل است؟ آیا می‌توان زیر بار این رفت؟
لهذا به نظر می‌رسد که این محل تأمل است و نمی‌توان به این سادگی چهره محمد بن عیسی را مخدوش کرد و اخبار او را کنار گذاشت و بعد قائل شد محمد بن عیسی از صفوان نقل کرده نه صفوان از محمد بن عیسی پس اصحاب اجماع بودن صفوان مشکل سند را حل نمی‌کند. ما راجع به خود محمد بن عیسی می‌توانیم این نکات را مطرح کنیم و بگوییم که بسا توجه به این نکات ما از قبل محمد بن عیسی خدشه‌ای بر سند حدیث لازم نباشد و نباید وارد کنیم.
۲-داود بن حصین اسدی
نفر دومی که در سند محل بحث و تأمل قرار گرفته «داود بن حصین اسدی» است. باز در تنقیح شیخ در رجالش فرموده است داود بن حصین از اصحاب امام صادق علیه السلام است یا از اصحاب امام کاظم علیه السلام و او واقفی است؛ تا امام کاظم علیه السلام. ائمه علیهم السلام را قبول دارد و بعد از امام کاظم علیه السلام متوقف شده است. خب این یک اشکال است (البته واقفیه متعدد داریم یعنی یک عده بعد از امام سجاد علیه السلام واقفی شدند بعضی بعد از امام صادق علیه السلام واقفی شدند بعضی بعد از امام کاظم علیه السلام واقفی شدند همه اینها واقفیه به حساب می‌آیند. حالا او واقفی بعد از امام کاظم علیه السلام است).
نجاشی گفته است که داود بن حصین اسدی کوفی است، ثقه است و توثیق کرده است. پس راجع به داود نیز دو نظر وجود دارد. خب مثل همان مورد قبلی می‌گویند جرح بر تعدیل مقدم است و باید موافق و مطابق با جرح عمل کنیم؛ تعدیل اینجا بلااثر می‌شود پس ما در اینجا ایشان را نیز نمی‌توانیم بگوییم ثقه است؛ ولو نجاشی گفته ثقه است ولی نمی‌توانیم به توثیق نجاشی اعتماد کنیم چون ایشان تضعیف هم دارد.
می‌گوییم ملاک تضعیف برای یک فردی که با دو معصوم محشور است و از اصحاب آنها به حساب می‌آید و آن دو بزرگوار او را ردع و رد نکردند چیست؟ می‌گویید واقفی هستند. باز هم این حرف را می‌زنیم، آیا «وقف در امامت» سبب می‌شود که اگر یک مسئله شرعی را هم نقل کرد نپذیریم؟ مسئله شرعی که هیچ پیوندی با وقف او ندارد؛ مثلاً فرض کنید زیدیه از زید نقل کند. خب این ممکن است محل تأمل باشد؛ اما از امام صادق و امام کاظم علیهم السلام روایتی نقل کند که هم او قبول دارد هم ما و هیچ مبالغه‌ای هم در حق حضرات ندارد مثلا می‌گوید من امام رضا علیه السلام را به امامت قبول ندارم و از امام رضا علیه السلام هم چیزی نقل نکند. آیا این باعث می‌شود که نقل از امام کاظم علیه السلام هم باطل شود؟ آیا «وقف در یکی از ائمه علیهم السلام» روایات و نقل‌های او را نسبت به دیگر ائمه قبل می‌تواند از وثاقت بیاندازد؟
اولاً زمانی که مسئله‌ای کلامی باشد و پیوندی با عقاید داشته باشد نقل‌ها محل اعتماد نیست نه در مسئله احکامی به رغم اینکه عیب بزرگی است بالاخره انکار تداوم امامت است و این در جای خودش پذیرفته است و اشکال و عیب بزرگی است اما چه تاثیری بر وثاقت دارد؟ ما از عامه احادیث را قبول می‌کنیم؛ راویان عامی که از حضرات معصومین علیه السلام روایت نقل کرده‌اند و ما هم قبول کردیم و آن اخبار را موثق می‌دانیم. دلیل آن چیست؟ اصولاً آنها- به خلاف واقفیه که امامت نیمی از ائمه را اذعان دارند- به امامت هیچیک از ائمه قائل نیستند. حال کسی واقفی است و در امام کاظم علیه السلام متوقف شده است و ولایت امام رضا علیه السلام را قبول ندارد، خب انشاءالله خدا او را هدایت کند اما آیا این بدتر از آن کسی است که نه تنها ولایت امام رضا علیه السلام را قبول ندارد بلکه ولایت امام کاظم علیه السلام را هم قبول ندارد، ولایت امام صادق علیه السلام را هم قبول ندارد، ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام را هم به نحوی که ما می‌گوییم قبول ندارد. آیا این بدتر از آن است؟ آیا صرف «واقفی بودن» کفایت می‌کند که بگوییم دیگر موثق نیست یا عدم وثاقت او را طور دیگری باید اثبات کنیم؟
لهذا «واقفی بودن» نمی‌تواند خدشه در وثاقت راوی وارد کند در نتیجه ما به داود بن الحصین فی الجمله اعتماد می کنیم و روایت او را می‌پذیریم.
۳-عمر بن حنظله
اما راجع به خود عمر بن حنظله مشکلی اساسی وجود دارد که توثیقی در کتب رجالی نیامده است، کسی بر وثاقت او تنصیص نکرده است، اصلاً چیزی ذکر نشده است که آدم خوبی بوده یا بد. این یک مشکل است. در اینکه ایشان از صحابه حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام است تردیدی نیست و روایات فراوانی هم نقل کرده است و کسی تضعیف و جرح نکرده و کسی هم توثیق و تعدیل نکرده است اما سه نکته اساسی راجع به ایشان وجود دارد:
۱- مرحوم کلینی در کافی در باب وقت الصلاه از علی بن ابراهیم عن محمد بن عیسی (همان محمد بن عیسی که محل بحث ما بود) عن یونس (که گفتیم محل تأمل شده است) عن یزید بن خلیفه (که البته موثق نیست) روایت می‌کند «قال قلت لابی عبدالله (علیه السلام) إِنَّ عُمَرَ بْنَ‌ حَنْظَلَهَ أَتَانَا عَنْکَ بِوَقْتٍ» به امام صادق علیه السلام عرض کردم که عمر بن حنظله راجع به وقت نماز مطلبی را برای ما آورده است ایشان نقل می‌کند که امام صادق علیه السلام بلافاصله فرمودند «فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ(ع) إِذاً لَا یَکْذِبُ عَلَیْنَا» او به ما دروغ نمی‌بندد پس حرف او درست است و اعتماد کنید.
خب این یک مطلب است که اگر این عبارت اثبات شود «إِذاً لَا یَکْذِبُ عَلَیْنَا»، یعنی معصوم علیه السلام او را توثیق کرده است؛ الّا اینکه اشکالاتی که راجع به محمد عیسی مطرح بود- که به جای خود پاسخ دادیم- راجع به یزید بن خلیفه اشکال وجود دارد که او ضعیف است و سند روایت زیر سوال می‌رود و مشکل ایجاد می‌کند و به صرف این مطلب چندان نمی‌توان اعتماد کرد ولو اینکه ناقل (یزید بن خلیفه نسبت به این نقلش) در مظان اتهام نیست که مثلاً چرا این نقل تأییدی را از عمر بن حنظله می‌کند. ولی به هر حال این خدشه به خاطر وجود یزید بن خلیفه می تواند بر این سند وارد بشود. باز جناب شیخ در تهذیب یک روایتی را نقل می‌کند و می‌فرماید «عن الحسین بن سعید عن فضاله عن أبان عن إسماعیل الجعفی عن عمر بن حنظله قال: قلت لابی عبدالله (ع) القنوت یوم الجمعه» سوال کردند قنوت روز جمعه چگونه است «فقال: انت رسولی الیهم فی هذا إذا صلیتم فی جماعه». خود عمربن حنظله نقل می‌کند که در محضر امام صادق علیه السلام بودم از قنوت یوم الجمعه پرسیدم. ایشان فرمودند «فقال: انت رسولی الیهم فی هذا إذا صلیتم فی جماعه» تو فرستاده من به کسانی هستی که این سوال را مطرح می کنند. یعنی چه؟ یعنی امام علیه السلام ایشان را به عنوان فرستاده خود پذیرفته و فرموده که برو این مطلب را بگو و فرستاده من هستی!
راجع به آن مورد اول که گفتیم «…یزید بن خلیفه در سند محل تأمل است» اشکالٌ که گفته‌اند ضعیف است. علت ضعف این است که واقفی است. ما نیز بحث کردیم فساد عقیده در روایاتی که درگیر با انتصاب نیست موجب تضعیف نمی‌شود و وثاقت را مخدوش نمی‌سازد؛ این هم مطلبی نیست که مربوط به عقاید باشد؛ نمی‌توان روایات واقفیه را به جرم واقفی بودن از حیّز انتفاع انداخت و «واقفی بودن» برای خدشه در وثاقت کفایت نمی‌کند. بنابراین یزید بن خلیفه از امام صادق علیه السلام درباره شخصیت عمر بن حنظله نقل می‌کند که فرموده باشند «إِذاً لَا یَکْذِبُ عَلَیْنَا» او به ما دروغ نمی‌بندد. امام صادق علیه السلام در اینجا عمر بن حنظله را توثیق فرموده‌اند و بر سند هم این اشکال وارد نیست و وثاقت سند اشکال ندارد. یزید بن خلیفه به خاطر واقفی بودن وثاقت او اشکالی وارد نمی‌کند.
بنابراین به نحوی دلالت بر توثیق عمربن حنظله از سوی امام صادق علیه السلام احیا می‌شود و این خیلی خوب است. آیا اگر بتوانیم اثبات کنیم امام صادق علیه السلام کسی را توثیق کرده‌اند کمتر از آن است که اثبات کنیم شیخ طوسی یا نجاشی یا دیگران کسی را توثیق کردند؟ آیا امام صادق علیه السلام یکی از اصحاب خود را به نام عمر بن حنظله توثیق کنند اطمینان‌آورتر است یا نجاشی بعد از زمان طولانی که بعد از عهد معصومین علیهم السلام و تابعین و خیلی از رواتی که آنها را توثیق می‌کنند فاصله دارند؟ چطور ممکن است؟ پس چرا می‌گوییم عمر بن حنظله موثق نیست و روایت او مقبوله است نه موثقه؛ در صورتی که باید گفت صحیحه است.
۲- نکته دوم اینکه عمر بن حنظله نقل می‌کند که امام صادق علیه السلام به من فرمود «انت رسولی الیهم فی هذا» تو در این مسئله فرستاده من هستی! خب این دلالت بر وثاقت دارد ولی [بعض علما] گفته‌اند [عمر بن حنظله] از خودش نقل می‌کند و خود را توثیق می‌کند. آیا این توثیق نسبت به خودش نافذ است؟ نمی‌تواند نافذ باشد.
در نتیجه اگر نقل یزید بن خلیفه را در توثیق بپذیریم مشکل وثاقت عمر بن حنظله حل می‌شود و بعد نقل خودش از امام که نشان از تأیید و توثیق امام می‌کند. اگر وثاقت او را پذیرفتیم، آن نقل وثاقتش را تحکیم می‌کند؛ مثلاً فرض کنید کسی مورد اعتماد، تصدیق و توثیق رهبر معظم انقلاب است بعد او بگوید من خدمت آقا بودم ایشان خیلی نسبت به بنده اظهار لطف فرمودند و چنین مطلبی را راجع به من گفتند. آیا می‌توان گفت تو دروغ می‌گویی؟ وقتی اصل وثاقت را اثبات کردیم و مطلبی راجع به خودش هم نقل کرد این پذیرفته است و لااقل وثاقت او را تقویت می‌کند که امام علیه السلام اینقدر اعتماد داشته که فرموده تو فرستاده من هستی و به سمت آنها برو.
۳- نکته دیگری که می‌توان راجع به عمر بن حنظله مطرح کرد این است که عمر بن حنظله جزء روات کثیر الروایه است. روایات فراوانی از امام صادق علیه السلام نقل کرده و احدی در خصوص منقولات او خدشه نکرده است. اگر کسی نسبت به وثاقتی [که شخص عمر بن حنظله نسبت به] خودش [داشته، شبهه کند و اینکه] چیزی راجع به او [در کتب رجالی] ذکر نشده و چون ما توثیق و تأییدی نداریم پس نمی‌توانیم اعتماد کنیم، [در جواب شبهه می‌گوییم] اما روایاتی که نقل کرده است روایات عجیب و غریب نیست و همه روایات او قابل اعتماد هستند؛ یک آدمی که اینقدر با معصوم علیه السلام محشور است و این همه روایت نقل کرده و بسا چندین و چند برابر نقل کرده بوده که بسیاری از آنها از بین رفته است، معلوم می‌شود بسیار با امام علیه السلام محشور بوده و بسیار در محضر امام علیه السلام تردد داشته است. آیا ممکن است گفته شود چنین آدمی موثق نیست؟ در حقیقت شاگرد امام صادق علیه السلام بوده است و پیوسته در محضر ایشان بوده که مدام از ایشان نقل می‌کند. آیا می‌توان چنین حرفی زد که آدم فاسق و آلوده‌ای بوده و در عین حال مرتب نزد امام صادق علیه السلام هم بوده است؟!
نمی‌خواهیم بگوییم هر کسی محضر امام صادق علیه السلام مشرف شده عادل است؛ اما اینکه کسی این همه اخبار (حالا نمی‌گوییم صحیح و نمی‌خواهیم سند را بحث کنیم) و روایات معقول و قابل قبولی را نقل کرده است آیا می‌توان گفت این آدم نابابی بوده است؟ به نظر می‌آید این قرینه می‌تواند قرینه مهمی باشد و بالاخره این فرد مورد اعتماد امام علیه السّلام بوده که اینقدر محضر حضرت مشرف شده است.
علی ایها الحال یا آقایان مجموعه نکاتی که بحث شد را مبنا قرار دادند و قائل شدند این روایت «مقبول» است خب بعضی از این خدشه‌ها را نتوانستند جواب بدهند و از آن طرف هم نتوانستند از حدیث بگذرند و قائل شده‌اند مقبوله است؛ یا اینکه «مقبوله» به این معنا است که این خدشه‌هایی که وارد شده که ما جواب دادیم و قبول کردیم، می‌تواند در طراز «موثقه» به حساب ‌آید و بسا چنانکه اشاره کردیم مجموعه این نکات و نکاتی که در بحث دیگری راجع به عمر بن حنظله گفتیم را کنار هم بگذاریم بسا بتوانیم عمر بن حنظله را «ثقه» قلمداد کنیم؛ چنانکه بعضی‌ها توثیق کردند و احیاناً همه روایات او را نیز دست کم موثقه قلمداد کنیم پس مشکل سندی را بتوانیم حل کنیم.
ب)بررسی دلالی حدیث
اما به لحاظ دلالی هم بسیار حدیث شفافی است. بعضی احتمالات در مقام تفسیر حدیث وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم ولی به نظر ما بسیار بسیار دلالت آن واضح است.
یک نکات و خدشه‌هایی گفته شده است ولی قابل جواب دادن است. تعبیر این است «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ(ع) عَنْ رَجُلَیْنِ مِنْ أَصْحَابِنَا بَیْنَهُمَا مُنَازَعَهٌ فِی دَیْنٍ أَوْ مِیرَاثٍ فَتَحَاکَمَا إِلَى السُّلْطَانِ وَ إِلَى الْقُضَاهِ أَ یَحِلُّ ذَلِکَ» «قَالَ مَنْ تَحَاکَمَ إِلَیْهِمْ فِی حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنَّمَا تَحَاکَمَ إِلَى الطَّاغُوتِ»
به «سلطان» یا به «قاضی» تحاکم کنند یعنی چه؟ به «قاضی» مراجعه کنند از آن جهت است که قاضی است. اگر به «سلطان» مراجعه کنند یعنی چه؟ به آن جهت است که سلطنت دست او می‌باشد نه از آن جهت که فقط قاضی است. بعضی گفته‌اند این بیان معصوم سلام الله علیه «إن جعلته علیکم حاکماً» یعنی «قاضیاً». خیلی‌ها بر این اصرار دارند که این یعنی فقط و فقط مقام قضاء برای فقیه اثبات می‌شود. می‌گوییم سوال این است «إِلَى السُّلْطَانِ وَ إِلَى الْقُضَاهِ» مراجعه به سلطان جایز است یا نه؟ که فرمودند به سلطان طاغوت جایز نیست؛ باید به سلطانی که ما می‌گوییم مراجعه کنید. «جعلته علیکم حاکماً» را چرا به «قاضیاً» حمل می‌کنید با این وجود که ظهور بیشتری در «سلطاناً» دارد و با توجه به اینکه در سوال نیز «سلطان» آمده و قابل حمل بر آن است و حاکم اعم از قاضی است. پس بیشتر می‌توان گفت که این بحث «حکومت» است. پس یک نکته اینکه ما تعبیری اینجا داریم که «فَتَحَاکَمَا إِلَى السُّلْطَانِ وَ إِلَى الْقُضَاهِ».
نکته دوم اینکه نباید به طاغوت مراجعه شود و حتی اگر حق به جانب این فرد نیز باشد و به نفع او حقاً قضاوت کند باز هم فایده ندارد زیرا این خلاف صریح قرآن است. در قرآن کریم آمده است «یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ‌ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ» باید به طاغوت کفر ورزند. این خلاف است و چون خلاف است، با قضاوت او مالکیت متخاصمین احیاء نمی‌شود و مالکیت او به رسمیت شناخته نمی‌شود.
اما متقابلاً می‌پرسد «فَکَیْفَ یَصْنَعَانِ» امام فرمودند «قَالَ یَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ کَانَ مِنْکُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِیثَنَا» اینجا می‌گوییم فقط «راوی» است [و صرف اینکه شخص روای حدیث باشد کفایت می کند؟]؟ گرچه در جاهایی که «راوی» تلقی می‌شود به معنای این است که در حدیث صاحب نظر است نه اینکه عوامی است که فقط نقل می‌کند؛ ولی تعبیر بالاتر از این است که «وَ نَظَرَ فِی حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا» در حلال و حرام ما نظر داشته باشد یعنی صاحب نظر باشد، درک آن را داشته باشد «وَ عَرَفَ أَحْکَامَنَا» احکام ما را بشناسد یعنی صاحب‌نظر باشد، فقیه باشد «فَلْیَرْضَوْا بِهِ حَکَماً» به چنین کسی به عنوان حکم رضایت بدهید «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ‌ عَلَیْکُمْ‌ حَاکِماً» برای اینکه ما او را حاکم قرار دادیم.
گرچه سوال در مورد قضاوت است اما گفتیم:
۱- سخن از این است که به سلطان و به قاضی مراجعه می‌شود
۲- آیا می‌توان گفت در حکومت جور «قاضی» از «حاکم» جدا است؟ اصلاً حجیت و مشروعیت و نفوذ حکم قاضی به چیست؟ آیا به این است که این آقا آدم با سوادی است؟ نخیر! این شخص قاضی است چون از قبل حاکم قضاوت می‌کند. اصلاً امر قضا یک امر مردمی و کاسبی و.. نیست که هر کسی دل‌بخواهی برود دکانی باز کند (در صورتی که حتی کسی حق ندارد بدون اذن حاکم دکان هم باز کند. کشور حساب و کتاب دارد).
«جعلته حاکماً» اگر حاکم منظور است که خیلی روشن است؛ اگر قاضی منظور باشد خب این قاضی از قبل حاکم تعیین شده و امام صادق علیه السلام به عنوان حاکم او را جعل به قضاوت کرد. جعل قاضی به حکم معصوم علیه السلام می‌تواند اتفاق بیفتد و می‌گوید من جعل قاضی کردم. اگر بگوییم «حاکماً» یعنی همان «قاضیاً» اما جعل به حاکمیت نکردم و او به جعل ما وابسته نیست آیا می‌توان اینگونه گفت؟ وقتی شئون مادون حکومت را که از مناصب حاکم است و مورد توجه معصوم علیه‌السلام قرار می‌گیرد آیا نمی‌توان این نتیجه را گرفت که با توجه به پیوند «قضاء» با «حکومت» که اصلاً تفکیک‌پذیر نیست این می‌تواند به این معنا باشد که جعل باید از قِبل معصوم باشد؟ راجع به حاکم هم همینطور است و بالاخره مهمتر از همه اصل مطلب این است که می‌گوییم حاکم یعنی «سلطان»؛ چه کسی گفته حاکم یعنی قاضی فقط؟ نخیر! به قرینه مراجعه به سلطان و نهی از مراجعه به سلطان اینجا هم می‌گوییم امام علیه السلام «حاکم» یعنی ولیّ‌امر منسوب می‌فرماید؛ بعد هم امام علیه السلام برای دوره [و عصر زمان] خودش نصب نمی‌کند بلکه شرایط حاکم را بیان می‌کنند و می‌گویند به حاکم طاغوت مراجعه نکنید، من حاکم سالم را نصب می‌کنم؛ بعد هم با این غلظت و شدت از حکمی که فرد معصوم از قبل معصوم انجام خواهد داد پشتیبانی می‌کند که حکم او حکم ما است، حکم ما حکم خدا است، رد او رد ما است، رد ما رد خدا است. خب با این غلظت و شدت طبعاً در یک نگاه می‌توان گفت که نسبت به آن شأنیت مهم و شأنیت اصلی و اساسی که حکومت است چنین تأکیداتی می‌شود. ایرادی ندارد نسبت به قضا و احکام قضاییه هم همین تأکیدات بشود اما به هر حال با تقریر قبلی می‌توان گفت که همین هم متوجه حاکم هم می‌تواند باشد.
جمع‌بندی
در کل می‌توان گفت وجوب اطاعت از فقیه را روایت امام علیه السلام بیان فرمودند و اگر وجوب اطاعت از فقیه اثبات شود التزام و احتکام دیگران به اوامر ولیّ‌فقیه هم اثبات شده است و باید دیگران هم اطاعت کنند. پس ولیّ‌فقیه به حکم معصوم علیه السلام ولیّ است، حاکم است و منصوب از قبل امام صادق علیه السلام است و به صورت قضیه حقیقیه خارجیه می‌باشد. اگر کسی پیدا شد که این شرایطی که امام علیه السلام فرمودند را داشت او از قبل معصوم علیه السلام دارای حق حکومت است. این روایت کاملاً می‌تواند بر این مدعی دلالت داشته باشد و از یک وضوح و ظهور فوق‌العاده‌ای هم برخوردار است.
نکات دیگری هم می‌توان ذیل حدیث مطرح کرد ولی به همین مقدار قناعت می‌کنیم و انشاالله کفایت هم می‌کند.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

قلم، رفتار و عمل علما، شهیدپرور است

قلم، رفتار و عمل علما، شهیدپرور است

آیت الله علی اکبر رشاد، در جلسه درس اخلاق که در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی برگزار شد، اظهار داشت: طبق صریح روایات؛ عالم عامل حرمتی همانند حرمت شهدا و صدیقین دارد.

رئیس شورای سیاست گذاری حوزه علمیه استان تهران ادامه داد: این روایت برای مفهوم عامل بودن به قدری ارزش گذاری می‌کند که عالم در افق شهید و صدیق قرار می‌گیرد. همچنین در روایت قدسی دیگری از پیامبراکرم (ص) به نقل از جبرئیل نقل شده علما به انبیا اقتدا کرده و از آنان پیروی می‌کنند و شهدا به علما اقتدا می‌کنند و پیرو آنان هستند.

وی با استناد به روایت دیگری مبنی بر اینکه علما افضل و برتری بر شهدا دارند، خاطرنشان کرد: در روایت پیشین شهدا و صدیقین معیار بودند و علمایی که خودشان را در عمل با آنان هم آهنگ و هم سو می‌کنند به شهدا و صدیقین ملحق می‌شوند گویی آنان شهید و صدیق حکمی هستند. اما در این روایت بعدی شهدا پیرو و علما پیشرو معرفی می‌شوند چرا که شهدا به دلیل تبعیت از علما در راه جهاد و شهادت گام نهادند.

آیت الله رشاد با بیان اینکه شهدا در محضر علما ابتدا شأن شهادت پیدا و مقام شهید حکمی را کسب می‌کنند، گفت: شهدا تربیت شده علما و علما تربیت شده انبیا هستند؛ بنابراین همانگونه که اگر انبیا نبودند علمایی وجود نداشت اگر علما نبودند شهدا نیز نبودند بر این اساس علما شهید پرور هستند.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ادامه داد: اگر این دو حدیث را کنار هم بگذاریم می‌توانیم جایگاه و مقام علما را ارزیابی کنیم؛ بنابراین در حدیث اول عالمی که در عمل و رفتار به شهید و صدیق شبیه است در زمره علما قرار می‌گیرد و در روایت دوم اگر عالمی شهید پرورش داد عالم به شمار می‌رود.

آیت الله رشاد در پایان خاطرنشان کرد: اگر عده‌ای تحت تأثیر و تربیت یک عالم شهید شدند آنگاه معلوم می‌شود که این عالم راه درستی طی کرده است، شهید پرور بودن از معیارها و شاخص‌های علم حقیقی قلمداد می‌شود. قلم، رفتار و عمل علما شهید پرور است.

متن یازدهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن یازدهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

آنچه پیش روی خوانندگان ارجمند قرار دارد، سلسله مباحثی است برگرفته از دروس خارج فقه آیت الله رشاد تحت عنوان «فقه الولایه»
بررسی اجمالی ادله ولایت فقیه
خارج فقه الولایه / آیت الله علی اکبر رشاد / جلسه یازدهم

اکنون بعد از ولایت حضرات معصومین سلام الله علیهم به مبحث ادله ولایت فقیه رسیدیم. در خصوص ولایت فقیه اجمالاً می‌توان با این فرآیند بحث کرد که البته می‌توان قائل شد بنیانگذار این شیوه حضرت امام رضوان الله تعالی علیه است. ایشان اول ولایت فقیه را توضیح داده و در ادامه مطرح فرمودند ولایت فقیه از آن دست مدعیات و مطالب بدیهی و ضروری است( اگر خوب تصور کنیم تصدیق خواهیم کرد)؛ سپس ادله عقلی و نقلی را مورد بررسی قرار داده‌اند. ما هم به پیروی از آن بزرگوار انشاالله همین روند را در دو جلسه پی خواهیم گرفت.
تعریف اصطلاحی ولایت فقیه
«ولایت فقیه» یعنی گرانیگاه و قله نظام اسلامی در عصر غیبت برعهده شخصیت علمی اسلام‌شناسی است که همه ابعاد هندسه معرفتی دین را می‌شناسد، بر آنها صاحب نظر بوده و در حوزه فقه که ثقل دستورهای عملی دین برای رفتار مسلمان‌ها است مجتهد و صاحب فتوا باشد؛ به اضافه دیگر شروطی علاوه بر اینکه باید مجتهد، عادل، متقی، مدیر و مدبر باشد که در جای خود باید بحث شود و انشاالله به توفیق الهی مطرح خواهیم کرد.
جایگاه ولیّ‌فقیه در اسلام و نظام اسلامی
ولایت فقیه به معنای ریاست جمهوری نیست که امور و شئونی را که در الگوی فعلی نظام اسلامی که الگوی جمهوری اسلامی است، ولیّ‌فقیه جای یکی از قوانین نقش آفرینی کند. «ولیّ‌فقیه» همان ولیّ‌فقیه است؛ ولیّ و مُشرف و مرشد نسبت به قوا، دولت و حکومت اسلامی است. «ولیّ‌فقیه» عنصر دارای مجموعه صلاحیت‌ها و اهلیت‌ها و صفات انفسی و آفاقی است که سبب شده است در محوریت دولت اسلامی و حکومت اسلامی قرار بگیرد.

نظر امام خمینی رحمه الله علیه در مورد ولایت فقیه
حضرت امام می‌فرمایند که اصلاً ولایت‌فقیه احتیاج به استدلال ندارد. در آن بحث‌هایی که در سال ۱۳۴۶ که در نجف اشرف بوده و درس‌هایشان را ارائه می‌دادند در آن سلسله دروس در مباحث فقه البیع و فقه المکاسب ایشان ۱۳ جلسه راجع به «ولایت فقیه» بحث می‌کنند. ایشان عبارتی دارند که در مباحث مکاسب به مناسبت وارد بحث ولایت سیاسیه شده و می فرماید: ما این را فرصتی قلمداد می‌کنیم و مختصری راجع به مسائل مربوط ولایت فقیه بحث کنیم. این بحث‌ها و مطالب ایشان در قالب یک کتاب مستقل منتشر شد.
ایشان در آنجا می‌فرماید: ولایت فقیه از موضوعاتی است که تصور آنها موجب تصدیق می‌شود و چندان به برهان احتیاج ندارد؛ به این معنا که [کسی که در مقام فهم معنای ولایت فقیه است اگر] هر یک از عقاید و احکام اسلام را حتی اجمالاً (لازم نیست مجتهد باشد) دریافت کرده باشد و وقتی که به ولایت فقیه برسد و آن را به تصور آورد، بی درنگ تصدیق خواهد کرد و آن را ضروری و بدیهی خواهد شناخت. به عبارت دیگر اگر کسی از اسلام، شناخت اجمالی (نه تفصیلی و اجتهادی) داشته باشد و اسلام را خوب فهم کند و بعد راجع به ولایت فقیه هم تصوری کند که ولایت فقیه یعنی چه؟ ولایت فقیه یعنی اینکه مجتهد جامع الشرایط و صفات و صلاحیت‌های انفسی و آفاقی باید به مثابه محور نظام اسلامی در عصر غیبت در شئون تقنینی و تشریعی، تنفیذی، تطبیقی، اجرایی و در شئون قضایی و دادرسی حالت محوریت و حالت مُرشدیت و راهبری و قیادت داشته باشد. اگر کسی از اسلام درکی داشته باشد، مبانی را بفهمد و احکام اسلام را بداند مجموعه حجم وسیع و انبوه احکام اجتماعی سیاسی، تجاری، اقتصادی و مدیریتی و سایر جنبه‌های اسلامی را بداند و بداند که این‌ها نیاز به اجتهاد دارد چه تولید و تشریع و تقنین و اجرا و در صورت تخلف قضاوت راجع به آن باید ورود کند، خیلی ساده با این تصور می‌پذیرد و تصدیق می‌کند که پس بنابراین فقیه ولایت دارد.
چرایی تشکیل حکومت اسلامی
این تبیین حضرت امام است؛ البته ایشان خیلی کوتاه این نکته را می‌فرمایند که به نظر ایشان (کما اینکه حقا چنین است) بداهت و ضرورت ولایت فقیه نیاز به توضیح بیشتری ندارد؛ ولی یک مسئله مهم باقی می ماند [اینکه] پس اگر مطلب بدیهی است چرا جامعه اسلامی و عامه مسلمانان به آن توجه نداشته و ندارند و چرا نخبگان امت اسلامی نسبت به آن بی‌توجه هستند و چرا حتی حوزه‌های علمیه نسبت به آن اهتمام نمی‌ورزند. حضرت امام در سال ۴۰ و ۴۱ در مقابل آن حوادث و وقایع ایستاد، بازداشت شد، زندان رفت، مجبور به مهاجرت به عراق شد. امام مگر جز این حرف بدیهی را به زبان آورد؟ امام همین مطلب بدیهی و ضروری را بیان می‌فرمود. ایشان می‌فرماید این مسئله عللی دارد. ایشان می‌فرماید حوادث، وقایع و موانعی رخ داده که عمدتاً هم ریشه تاریخی و غالباً هم پشتوانه‌ها و پس پرده‌های استعماری دارد که باعث شده است مسلمان‌ها و علماء و حوزه‌ها نسبت به این قضیه بی‌توجه و بی اهتمام بشوند.
بعد ایشان مطالب و نکاتی را در این زمینه بیان می‌کنند که یک بحث مفصلی را نسبت به پیشینه این قضیه و موضوعی که وجود دارد بیان می‌کنند، ریشه تاریخی مسئله را به خوبی باز می‌کنند که ما الان وارد نمی شویم.
حضرت امام می‌فرمایند اجرای احکام الهی جزء از رهگذر برپایی حکومت دینی و اسلامی امکان‌پذیر نیست. آیا ممکن است این همه احکام نورانی اسلام و حدود الهی که همه عملی است، اکثراً اجتماعی بوده، غالباً جنبه سیاسی هم دارد، لازم الاجرا و لازم الاتباع است و می‌توان آنها را اجرا کرد اما حکومت نداشت؟ اصلاً چنین چیزی امکان ندارد. مگر حکّام جور و غاصبی که الان (اشاره به آن زمان) حکومت در قبضه آنها است اجازه می‌دهند احکام اسلام پیاده شود؟ [اجازه نمی‌دهند چون] اول حکمی که پیاده می‌شود این است که آنها کنار بروند.
و لذا تأسیس حکومت و تشکیل دولت، لازمه اجرای حدود و احکام الهی است؛ یعنی مقدمه واجب یک واجب مهم است. مگر واجبی مهمتر از اجرای احکام الهی وجود دارد؟ مگر مقدمه‌ای مهمتر از تشکیل حکومت برای تحقق احکام الهی و حدود الهی متصور است؟ ایشان می‌فرمایند که اولاً اجرای احکام الهی جزء از رهگذر برپایی حکومت اسلامی امکان‌پذیر نیست؛ ثانیاً می‌فرمایند همان دلایلی که لزوم امامت را پس از نبوت اثبات می‌کند و به همان دلایلی که عهد نبوت نبی عهد بعثت و رسالت است اما پس از آن باید امامی باشد، همه آن ادله‌ای که ضرورت امامت و لزوم ولایت معصوم را محرز می‌دارد، لزوم حکومت در دوران غیبت و عصر غیبت معصوم را هم معتبر و مسجل می‌دارد.
تقریر اجمالی ادله ولایت فقیه
اینکه بگوییم ولایت فقیه بدیهی است البته به این معنا نیست که استدلال عقلی و نقلی برای اثبات ولایت فقیه نکنیم؛ منافاتی ندارد. مگر بدیهی تر از «وجود» داریم؟! «وجود» کاملاً بدیهی است اما در عین حال چه اشکالی دارد که در مقابل سفسطه‌گران برای اثبات وجودِ «وجود» استدلال کنیم. گرچه دشوار است و بسا بعضی از بدیهیات را نتوان استدلال و اقامه برهان کرد[اما] مسئله ولایت فقیه چنین نیست و بدیهی است؛ یعنی تصور آن به سادگی موجب تصدیق آن است؛ اما در عین حال بسیار می‌توان ادله عقلی و نقلی اقامه کرد و این اصل مهم و این مبنای اساسی را تقریر و تبیین و تثبیت کرد.
لهذا ایشان یک سلسله استدلال‌های عقلی شروع به اقامه می‌کنند و بعد از ادله عقلی، ادله نقلی را بیان می‌کند که کمابیش به تفصیل هم وارد شدند. پس بنابراین ما با همین رویه بحث را دنبال می‌کنیم.
اولاً گفته می‌شود که ولایت‌ فقیه فطری است؛ ثانیاً گفته می‌شود ولایت فقیه عقلی است و ثالثاً گفته می‌شود ولایت فقیه نقلی و شرعی (شرعی بالمعنی الاخص یعنی با کتاب و سنت و اثبات می شود) است.
ما یک تقریر دیگری هم داریم این را هم عرض می‌کنیم. تقریر مسئله ولایت فقیه به شیوه سبر و تقسیم است. من این تقریر از ولایت فقیه را در جایی مطرح کردم.
آیا حکومت باید تشکیل داد یا خیر؟ تشکیل حکومت رجحان دارد و بلکه ضروری است یا عدم آن؟ ظاهراً هیچ عاقلی منکر رجحان بلکه ضرورت تشکیل حکومت نیست و نمی‌تواند باشد و الاّ زندگی بشر می شود جنگل.
در همان جنگل هم حکومتی وجود دارد؛ بالاخره منطق حیوان الحق لِمَن غلب الحکم؛ «لمن غلب» است ولی ما این را بین انسان‌ها قبول نداریم. ما مسلمان‌ها، لااقل ما شیعیان قبول نداریم؛ اما در همان جنگل هم به یک مقررات و قوانینی حاکم است. بنابراین تأسیس دولت و حکومت رجحان و بلکه ضرورت دارد.
و علی الاول که بگوییم تأسیس حکومت و تشکیل دولت لازم و راجح است نه خلاف آن، سوال دوم را مطرح می‌کنیم و آن اینکه حکومت تشکیل بشود آیا محور نمی‌خواهد و نباید یک شخصی در گرانیگاه و قله دولت و حکومت قرار بگیرد که امور را تمشیت کند؟ آیا عاقلی یافت می شود که منکر از ضرورت وجود یک محور و یک مُرشد و یک مدیر بالای سر حکومت باشد؟ ظاهراً این درست است که کسی باید به مثابه گرانیگاه و چکاد نظام و سامانه دولت مستقر بشود.
آیا در یک جامعه غیراسلامی آدم باسواد باید در رأس باشد یا بی‌سواد؟ عالم و متخصص باید باشد یا غیرعالم و غیرمتخصص؟ روشن است که گزینه اول درست است. اگر گزینه اول درست است در یک جامعه اسلامی آیا آن فردِ عالم عارف به شئون سیاست و حکومت‌داری، باید صاحب نظر دینی هم باشد یا نه؟ روشن است که فرد واجد اجتهاد دینی و اسلام‌شناس بر کسی که فاقد چنین وصفی است رجحان دارد.
باز سوال می‌کنیم آیا عالم به سیاست، عارف به دیانت، متقی و ورع و عدل باشد بهتر است یا اینکه لازم نیست و بلکه عکس آن درست است و ینبغی ان لا یکون کذلک؟ قطعاً گزینه اول مطلوب است.
پرسش دیگر این است که اگر عالم به سیاست بود، عارف به دین بود، متقی و ورع و عدل بود آیا بهتر نیست که آن فرد مدیر و مدبر هم باشد یا لازم نیست؟ خیلی روشن است که نه تنها عقلاء بلکه عقل هم می‌گوید؛ نه تنها حکمت عملی اقتضا می‌کند، به نظر می‌آید در بعضی موارد حکمت نظری هم این را می‌گوید. و اگر چنین است و بناء است مقایسه کنیم علاوه بر این صفات شجاع بودن، قاطع بودن و در مسائل جازم بودن و… هم لازم هست یا نیست؟ بسیار روشن است که لازم می باشد.
از این هم پیشتر برویم بگوییم ما دو نفر داشته باشیم که همه این جهات و صفات را واجد هستند اما یکی مقبول جامعه است، مرجٍع و محل رجوع مردم است و دیگری مقبول نیست و شناخته نیست- به هر دلیلی- ترجیح با کدام یک است؟ قهراً ترجیح با آن کسی است که مقبول جامعه است. اگر این‌گونه بگوییم بفرمایید این جامه ای که الان دوختیم، بر قامت چگونه شخصیتی چالاک می‌افتد؟ جز فقیه جامع الشرایط؟ این جامه‌ای که تا اینجا بریدیم و دوختیم آیا جز برازنده قامت سرو گونه یک فقیه جامع الشرایط و جامع صلاحیت‌های انفسی و آفاقی است؟ این همان ولایت فقیه است.
من خواستم در این جلسه به لسان بدیهی، به لسان عقلایی و صلاح اندیشانه این مسئله و این اصل و این عقیده و این امر عمده را تقریر کرده باشم؛ بعد آن وقت به سراغ استدلال‌های عقلی و انشاالله نقلی برویم که ان شاء الله ادامه بحث را در جلسه بعد پی خواهیم گرفت.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

متن دهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن دهمین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

آنچه پیش روی خوانندگان ارجمند قرار دارد، سلسله مباحثی است برگرفته از دروس خارج فقه آیت الله رشاد تحت عنوان «فقه الولایه»

مفهوم اجمالی «مالکیت»
خارج فقه الولایه / آیت الله علی اکبر رشاد / جلسه دهم
نکته ای که شروع کرده بودیم این بود که «ولایت سیاسیه» اولاً و بالذات از آن خدا است و ثانیاً به تفویض از آن حضرات معصومین سلام الله علیهم و ثالثاً به تنسیب و نیابت از اولیای معصوم علیهم السلام، از آن فقها است.
در این مرحله باید ادله مربوط به «ولایت الهی»، «ولایت نبوی»، «ولایت ولوی» و «ولایت فقیه» را بحث کنیم. مواردی را که تا اینجا بحث کردیم ادله ولایت الله را از آیات آوردیم. آیاتی که دلالت می‌کند حکومت و ولایت از آن خدا است و این «از آن بودن» یعنی اصالتاً از آن خدا است زیرا خدای متعال خالق است و از نیستی به هستی موجودات را می‌آورد. بنابراین مالک آنها هم هست. وقتی مالک آنها است اختیاردار و مَلِک آنها هم هست. مفهوم اجمالی «مالکیت» همین است.
انواع مالکیت
ما [نظر مختار] ۴ نوع مالکیت قائل هستیم. مشهور می‌گویند مالکیت دو قسم حقیقی و اعتباری است. ما فرض می‌کنیم مالکیت چهار قسم است:
[اول] مالکیت حقیقیه ذاتی؛ که از آن خدا است و بر همین مبنا هم اثبات می‌شود زیرا خالق و مالک است و حق تصرف تکوینی و تشریعی در کل ماسوی‌الله (ملک خودش) دارد.
[دوم] مالکیت حقیقی إعطایی؛ از قِبل حق تعالی به عهده معصومین علیهم السلام است. حضرات معصومین علیهم السلام هم تصرف تکوینی و هم حق تصرف تشریعی دارند.
[سوم و چهارم] یک نوع مالکیت دیگر هم داریم که جدید مطرح است و در دوره ما این مالکیت مطرح شده است که به آن مالکیت فکری می‌گویند و گاهی نیز به آن مالکیت معنوی می‌گویند. آنچه را که به مثابه محصول فکر کسی پدید می‌آورد مصطلح است که نسبت به آن مالکیت فکری دارد.
مالکیت معنوی پررنگ‌تر از مالکیت اعتباری
من این نوع از مالکیت را از دو مرتبه مالکیت حقیقیه و مالکیت اعتباریه تفکیک می‌کنم؛ و معتقدم مالکیت معنوی و یا فکری خیلی پررنگ‌تر از مالکیت اعتباری است؛ مثلاً شخصی در بیابان راه می‌رود و پرنده ای را می‌گیرد یا فردی گیاهی را از زمین می‌چیند و حیازت می‌کند و می‌تواند مالک آن شود؛ این یک‌ نوع مالکیت است و این مالکیت حقاً اعتباری محض است زیرا زمانی که گیاه را چید یا پرنده را گرفت یا آهویی را شکار کرد، بین این فرد با آهو یا گیاه رابطه حقیقی و نفس الامری برقرار نشده است. نسبت و رابطه آن شیء یا گیاه یا آن حیوان با این فرد [در مقایسه] با یک فرد دیگری که این کار را نکرده فرقی وجود ندارد و خیلی تفاوت نمی‌کنند؛ ولیکن فطری و عقلی است که بگوییم وقتی فردی شکار کرد با آن کسی که شکار نکرده تفاوت دارد. فطرت می‌گوید این شخص زحمت کشیده و کار مادی و مالی انجام داده است؛ اما در خصوص مالکیت فکری یا معنوی که یک رابطه معنوی بین مالک و مَلِک برقرار است در حقیقت مالک کاری فکری انجام داده و آنچه پدید آمده گویی مخلوق فکر او است. نفس این انسانی که کار فکری و معنوی کرده -مثلاً تعریفی انجام داده و کتابی را نوشته است یا نقاشی را رسم کرده- در واقع آن اثر را خلق کرده و با دست خودش آن مخلوق نفس را به خارج از ذهنش منتقل کرده است. بنابراین گویی یک نحوه رابطه خالق و مخلوق، مالک معنوی با مَلِک معنوی برقرار است.
این قضیه خیلی فرق می‌کند با مثال قبلی [حیازت پرندگان و چیدن گل‌ها و…]. این رابطه خاصی نیست [بلکه] قرارداد است. زمانی که شی را از بیابان برداشت أولی است تا بتواند در آن تصرف کند [نسبت به کسی که] آن را برنداشته است. عقلاء این را قبول کرده‌اند؛ اما در مالکیت معنوی گویی ملک معنوی امتداد وجودی مالک است و یک نوع رابطه علّی‌معلولی- ولو مع الواسطه با معلول یعنی آن چیزی که مملوک و ملک است- برقرار می‌باشد و به مالکیت حقیقیه نزدیک است.
مالکیت حقیقیه
در مالکیت حقیقیه-خصوصاً در مالکیت حقیقیه ذاتیه که مختص باری تعالی می‌باشد آنجا- رابطه علّی معلولی برقرار است یعنی یک رابطه وجودی برقرار است. «خدای متعال ماسوی‌الله را خلق کرده» یعنی ایجاد کرده و علّت است و آنها معلول می‌باشند؛ اما برای کسی که حیازت می‌کند معلول نیستند. و احیاناً معصوم علیه السلام از قبل باری‌تعالی چنین شأنیتی را دارد و البته در تصرفات تکوینی و إعمال ولایت تکوینی یک رابطه علّی‌معلولی هم با متعلِّق إعمال ولایت اتفاق می‌افتد و برقرار می‌شود. پس می‌توان گفت «مالکیت» را می‌توانیم به چهار مرتبه تقسیم کنیم.
استدلال ما این بود: «فبما انه تعالی شانٌ عزیز خالق کل شیء فهو مالکٌ لها حقیقه و بما انه هو مالک کل شیء فهو ملکها والحاکم علیها حقیقه و مالیکته و حاکمیته کخالقیته حقیقهٌ‌ لأنها هی المنشاء لهما کما لا یخفی».
آیات مربوط به حاکمیت الهیه و شبهات مربوط به آنها
این یک نوع تقریر فطری حاکمیت الهیه است. در خصوص حاکمیت الهیه آیات بسیاری را اشاره کردیم مانند:
الف) «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» (بقره،۲۵۷)
ممکن است بعضی در اینجا تصور کنند این ولایت [در خصوص این آیه] تدبیری نیست. ما از ولایت تدبیری (یعنی ولایت سیاسیه) سخن می‌گوییم.
جواب می‌دهیم به قرینه اینکه «وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ» آیا از طاغوت ولایت تکوینی توقع می‌رود؟ آیا سخن از ولایت تکوینی طاغوت است؟ مگر اولیای کفار، ولایت تکوینیه بر آن‌ها دارند؟ مراد همان ولایت تشریعیه، ولایت سیاسیه و تدبیریه است به قرینه مقابل و ذیل آیه، ولایت تدبیریه است، صدر آیه نیز ولایت تدبیریه می‌شود و ما می توانیم این آیه را برای بیان ولایت تدبیریه الهیه شاهد بیاوریم.
ب) «إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّى الصَّالِحِینَ» (اعراف،۱۹۶)
اینجا هم خیلی روشن است که می‌فرماید که ولیّ من آن کسی است که کتاب بر من نازل کرده است و دستورات زندگی به من داده است و او متولی صالحین است.
ج) «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ وَهُوَ یُحْیِی الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (شورا،۹)
ما منکر نیستیم که منشأ ولایت باری‌تعالی ولایت تکوینی است یعنی چون خدای متعال خالق است پس حقیقتاً مالک است و چون مالک است پس حقیقتاً مَلِک است.
(من از تعبیر ولایت تدبیری استفاده می‌کنم تا تشریعی به معنای اخص آن به کار نرود یعنی ذهن ما به معنای خاص تشریعی نرود زیرا وقتی می‌گوییم ولایت تشریعی، در یک معنا یعنی ولایت قانون‌گذاری نه مثلاً ولایت اجرایی و تدبیر بالمعنی الاوسع؛ و از تعبیر «تدبیری» در مقابل «تکوینی» استفاده می‌کنم تا بگوییم ولایت تدبیری چه در مقام اجرا، چه قانونگذاری؛ زیرا شئون و امور را تدبیر کند.)
تفاوت بین ولایت الله با دیگران
ما قبول داریم دو تفاوت بین ولایت الله با دیگران وجود دارد: ۱- منشأ ولایت حق‌تعالی تکوینی است زیرا خدا خالق است و مالک حقیقی است پس مَلِک حقیقی هم هست. ۲- و دوم چون [گفتیم] منشأ تکوین است پس حقیقی هم هست؛ ولی در خصوص غیر خداوند متعال، منشأ تکوین نیست. بله! این مطلب درست است که إعمال ولایت چه در باری‌تعالی چه در غیر حق‌تعالی یک اتفاق خارجی است و در خارج‌ اتفاق می‌افتد؛ حتی طاغوت نیز زمانی که إعمال ولایت سیاسی می‌کند بالاخره دستور می‌دهد و اتفاقی در خارج می‌افتد و بعضی گفته‌اند تکوینی و تشریعی یکسان هستند و همانطور که در تکوینی کسی نقش علّی ایفاء می‌کند- مثلا طرف را هُل می‌دهد که او جلو می‌رود- در تشریعی با دستش کسی را هُل نمی‌دهد بلکه به زبانش هل می دهد؛ امر که می‌کند او جلو می‌رود. پس یک اتفاقی در خارج می‌افتد اما این رابطه اعتباری است.
نتیجه اینکه آن ولایت تکوینی بالمعنی الاخص خدا خالق است و خلق الأمر در قبضه او است؛ اما طاغوت این‌گونه نیست. لذا در این آیه منظور ولایت تکوینیه بالمعنی الاخص نیست زیرا طاغوت ولایت تکوینیه ندارد و نمی‌تواند خلق کند، امر در اختیار او نیست ولی در اختیار خدا هست. زمانی که [در آیه شریفه] می‌گوید اما اولیای اینها طاغوت و اولیای مؤمنین الله است، معلوم می‌شود آن مرتبه‌ای از «ولایت» درآیه محل بحث است که طاغوت می‌تواند [اعمال ولایت کند] ولو غیر مشروع؛ ولی ولایت تکوینی نیست بلکه ولایت تدبیری است. بنابراین این منافات ندارد که خداوند ولایت تکوینی هم دارد و منشأ ولایت تدبیری و تشریعی خداوند متعال آن رابطه علّی‌معلولی است و منافات ندارد. ولایت طاغوت تدبیری است ولو غیر مشروع باشد ولو در خارج با إعمال ولایت تدبیری در خارج هم اتفاقی می‌افتد.
نظر مختار در مورد معنای تدبیری
ما اینجا می‌خواهیم «تدبیری» را اعم قرار دهیم؛ یعنی می‌خواهیم بگوییم «اداره امور و شئون»، «تدبیر شئون» (که در معنای ولایت، تدبیر شئون معنای ولایت است) و از مجموعه معانی و کاربردها و استعمالاتی که برای ماده «ولایت» بود این محل بحث ما است و می خواهیم به آن معنا بگیریم.
در مسئله، طاغوت تکوینی نداریم برای همین می‌خواهیم این را قرینه کنیم و قائل شویم به اینکه ولایتی که راجع به خدا در آیه مطرح است منظور «ولایت تکوینی» است؛ مثل اینکه « إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ » (انعام،۵۷) به خلقت کاری ندارد و نمی‌خواهد بگوید فقط خدا خالق است. آنجا هم فقط ولایت تدبیری الله و حکم تدبیری او را می‌گوید نه حکم خلقتی را؛ اینجا فهم ما از آیه (فهم ما است ممکن است خطا کرده باشیم) این است که این آیه در آیه الکرسی-حتی راجع به حق تعالی – منظورش این است که خداوند متعال ولیّ مؤمنین است و از ظلمات خارج و به نور وارد می‌کند.
چرا می‌گوییم این منظور است؟ [چون] اینجا إعمال تکوینی نیست تا خداوند به نحو تکوینی مؤمنین را از ظلمات خارج ‌کند. از کجا ادعا می‌کنیم؟ جواب می‌دهیم به قرینه تقابل؛ چون می‌گوییم خدا ولیّ این‌ها است و طاغوت هم ولیّ آن‌ها است.
مگر طاغوت می‌تواند إعمال ولایت تکوینی کند؟ نمی تواند. پس آنجا مراد «ولایت تدبیری» است. پس به قرینه تقابل ولایت تدبیری الله در این آیه منظور است و به این تمسک می‌کنیم و می‌گوییم این از آیاتی است که می‌توانیم بگوییم سخن از ولایت تدبیریه الهیه است.
معانی ولایت تشریعیه در مقابل با ولایت تکوینیه و تدبیریه
لازم به ذکر است وقتی «ولایت تشریعیه» در مقابل «تکوینیه» قرار می‌گیرد اعم از تشریع به معنای قانون‌گذاری است؛ بالمعنی الاوسع همان مقام اجرا و قضاء و این‌ها را هم شامل شود. اما وقتی «ولایت تشریعی» در برابر «تدبیری» قرار بگیرد یعنی مثلا وقتی در تقسیم احکام می‌گوییم حکم تشریعی و حکم تدبیری -که البته این اصطلاح «حکم تدبیری» را هم من به کار می‌برم- آنجا منظور همان تشریع بالمعنی الاخص است؛ تدبیر را در اینجا به معنای اعم می‌گیریم که ولایت تقنین احیانا ولایت قضاء و ولایت اجراء و… را هم شامل شود.
ما می‌خواهیم ولایت تدبیریه الهیه را حتی با ولایت تدبیریه ولائیه حضرات معصومین علیهم السلام تفاوت بگذاریم؛ لذا با قید «الولایه الحقیقیه الذاتیه» تعبیر می‌کنیم و حتی وصف آن هم دائم است. بعضی از آیات اگر حصر می‌گوید این مرتبه از ولایت را برای خدا حصر می‌کند. مثلا این آیه «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ» (مائده،۵۵) اینجا ولایت تدبیریه و تشریعیه بالمعنی الاخص را به حق تعالی، حضرت رسول (ص) و حضرات معصومین (ع) حصر می‌کند؛ یا در آن آیه «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (نساء،۵۹) بعضی این استفاده را کردند- به نظر می‌آید استفاده درستی باشد- که تکرار دوباره «اطیعوا» حاکی از این است که یک تفاوتی بین ولایت الله با ولایت رسول (ص) و اولی الامر (ع) وجود دارد. حالا یا باید آن را حمل بر این کنیم که مثلا ولایت حقیقیه ذاتیه از آن خدا است و مرتبه پایین ولایت از آن رسول (ص) و اولی الامر (ع) است و به این اعتبار «اطیعوا» را دو بار تکرار کرده است و الّا لازم نبود تکرار کند.
بعضی خواستند بگویند در [اطیعوا] اولی، ولایت تدبیریه و تشریعیه درباره حق تعالی توأماً است و راجع به رسول (ص) و ائمه (ع) چنین نیست؛ که البته ما برای حضرت رسول (ٍص) شأن تشریع هم قائل هستیم یعنی آن بزرگوار نه تنها بما هو حاکم احکام تدبیری می‌توانست صادر کند مثل سایر اولی الامر، احکام شرعی نیز می‌توانست صادر کند و در واقع بما هو مُشرِّع هم می‌توانست حکم شرعی صادر کند.
بررسی آیه ۵۵ سوره مائده نسبت به ولایت ائمه علیهم السلام
[واژه] «ولیّ» [در آیه ۵۵ سوره مائده] مطمئناً به معنای ولایت تدبیری است و اینجا این ماده را به معانی دیگری مثل ناصر و حبیب و محبوب و امثال این تعابیر نمی‌توانیم حمل کنیم. به نظر می‌آید این آیه می‌تواند شاهد همین باشد که امیرالمؤمنین (ع) شأن ولائی دارند و این شأنیت به جعل الهی اتفاق افتاده است. راجع به حضرات معصومین (ع) می‌توان قائل شد خداوند متعال در آیاتی هم ائمه معصومین (ع) را منسوب فرموده است هم رسول خدا (ص) و نیز به جای خود این انتصاب را انجام داده‌اند [یعنی ولایت فقها از قبل ائمه علیهم السلام] و آیات متعددی بر این مطلب دلالت دارد.
دلالت آیه ۵۹ سوره نساء نسبت به ولایت معصومین
قدر متیقن و مصداق «اولی الامر» حضرات ائمه معصومین (ع) هستند. اگر ما معنای اولی الامر را به تعبیر اهل سنت توسعه دهیم یا به اولی الامر عدول بگیریم [و اختصاص دهیم] -نه مثل آن‌ها [اهل سنت] به فسقه و فجره نیز اولی الأمر تعبیر کنیم- مسلّم این است که حضرات ائمه (ع) مصداق متیقن این عنوان هستند و روایات متعددی می‌گوید که منظور از «اولی الامر» در این آیه حضرات معصوم (ع) هستند. یا بعضی از تفاسیر بر اساس سیاق می‌گویند چون در ردیف حق‌تعالی و در ردیف رسول (ص) که معصوم است و خطا در شأن حق تعالی معنی ندارد، باید اولی الامر در این طراز باشند؛ و روایات نیز یک نوع تقریر سیاقی دارد که این آیه معصوم را اراده کرده است و الّا در عداد خدا و پیغمبر (ص) قرار نمی‌داد. اینکه در عداد و ردیف و طراز خدا و پیغمبر (ص) قرار داده مفهومش این است.
حال اگر تکرار «اطیعوا» دال بر چیزی بگیریم- که باید دال باشد زیرا قرآن یک کلمه کم و زیادش جهت دار و هدف دار و معنی دارد- اینکه رسول و اولی الامر در یک طراز قرار گرفته‌اند همان‌طور که رسول معصوم است باید اولی الامر هم چنین شأنیتی داشته باشند.
آیه تبلیغ هم می‌تواند شاهد به همین باشد «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ» (مائده، ۶۷). اجمال این آیه روشن است که به پیامبر (ص) با این لحن صریح اکید می‌فرماید که آن چه را که به تو نازل کردیم ابلاغ کن!
چه چیزی را؟ در حجه الوداعی که تقریباً دیگر هر آنچه نازل شده بود ابلاغ شده بود (در حقیقت اواخر رسالت آن بزرگوار است و اول رسالت نیست تا امر کند و قاطع و صریح بگوید هر آنچه ما می‌فرستیم ابلاغ کن!). به هر حال حوالی ۲۰ سال آن بزرگوار هر آنچه نازل شده ابلاغ فرموده است. پس معلوم می شود ابلاغ خاصی است. می گوید اگر ابلاغ نکنی کل رسالت را ابلاغ نکردی.
به قدری «ما انزل»‌ای که [خداوند به پیامبر خود امر کرده است] مهم است که اگر این کار را نکنی انگار بقیه را که ابلاغ کردی [مانند آن است که] ابلاغ نکردی؛ یعنی به نحوی تلویحاً [خداوند] می‌فرماید: بسیار چیزها را ابلاغ کردی؛ اما اگر این را ابلاغ نکنی انگار آنها را هم ابلاغ نکردی. و اینکه باز می‌فرماید «وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ» خب بعد از بیست و چند سال این همه ابلاغ حالا می‌خواهد «یَعْصِمُکَ»؟!
اگر بنا بود که خدای متعال در مقابل خطرها، تهدیدات کفار و مشرکین، مخالفین شرقی و غربی، ‌ایران، روم و امثال این‌ها در زمان پیامبر اعظم (ص) نگاهدار و نگاهبان آن بزرگوار باشد، این باید از اول وعده می‌شد. معلوم می‌شود یک مسئله جدیدی است و داخلی است- مسائل خارجی که سپری شده است؛ این همه آیات این همه دستورات و جنگ‌ها و غزواتی که اتفاق افتاده است [نمونه ای از همین مسائل خارجی سپری شده است]- ولی الان مثل اینکه یک خطر دیگری است، یک امری است که آن امر اگر ابراز شود خطراتی آن بزرگوار را تهدید خواهد کرد و می‌فرماید نگران نباش! «وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ».
جمع‌بندی
به هر حال ولایت دیگر ائمه (ع) امتداد ولایت امیرالمومنین (ع) است و در حقیقت این آیه اعلام و ابلاغ ولایت حضرات ائمه (ع) را منظور نظر دارد و امثال این آیات؛ این‌ها آیاتی است که راجع به ولایت حضرات و ائمه (ع) می‌تواند مورد تمسک قرار بگیرد و انتساب ائمه (ع) از سوی حق تعالی را اثبات کند که این انتساب الهی و مستقیماً است.
ما نوشتیم «فتلکم الآیات تدل علی تنسیب الائمه (ع) علی الولایه من قبل الله تعالی رأسا» بی‌واسطه و مستقیماً حضرات ائمه (ع)‌ به ولایت منسوب شده‌اند. و فقها از طریق ائمه (ع) منسوب و نایب حضرات ائمه (ع) هستند. اما ائمه (ع) مانند رسول خدا (ص)‌ منسوب از قبل حق‌تعالی هستند و روایات بسیاری هم در این قسمت داریم که بعضی از آن ها را در گذشته اشاره کردیم.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سوء اخلاق برخی نامزداها، در فعالیتهای انتخاباتی، بهترین دلیل عدم صلاحیت آنها نزد مردم است

سوء اخلاق برخی نامزداها، در فعالیتهای انتخاباتی، بهترین دلیل عدم صلاحیت آنها نزد مردم است

آیت الله علی اکبر رشاد در آستانه سیزدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری؛
سوء اخلاق برخی نامزداها، در فعالیتهای انتخاباتی، بهترین دلیل عدم صلاحیت آنها نزد مردم است/
مساله مهم اکنون حضور حماسی و حداکثری پای صندوق های رای است.

آیت الله علی اکبر رشاد در اول درس خارج فقه السیاسه، که در مؤسسه‌آموزش عالی امام رضا (ع) تهران برگزار می‌شود، با اشاره به فعالیتهای انتخاباتی برخی نامزداها، ضمن هشدار به مسؤولین، به بیان برخی تذکرات اخلاقی پیرامون رفتارهای انتخاباتی پرداخت.

نگرانی از زوال اخلاق و لطمه به حیثیت نظام در مناظره های انتخاباتی
رئیس شورای حوزه‌های علمیه استان تهران اظهار داشت: همیشه وقتی نزدیک انتخابات می شود شخصاً از اوضاع نگران می شوم؛ نگرانی من از جهت سیاسی نیست بلکه از حیث اخلاقی است، بنده نگران اخلاق جامعه و حیثیت نظام و انقلاب می شوم؛ متاسفانه مدتی است در این دوره های اخیر با رفتارهای انتخاباتی نوعاً غیر اخلاقی، آثار سوء در وجهه کشور و نظام و انقلاب اسلامی بر جای می ماند، مخصوصاً در سخنرانی هایی که بعضی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری دارند یا شیوه ای که مناظرات برگزار می شود وضعیت بسیار اسف انگیز و فاجعه باری را شاهد هستیم.
وی افزود: بعضی از نامزداها بسیار اخلاقی، شرعی، متین و موقر عمل می کنند، اما شاهد بودیم و به خاطر داریم طی این دو سه دوره اخیر برخی از نامزدهای ریاست جمهوری مع الاسف در مقیاس ملی و بعضی در انتخابات مجلس شورای اسلامی در مقیاس استانی و محلی رفتارهایی انجام دادند و گفتارهایی از آنان سر زد که بعضاً خلاف اخلاق، خلاف شرع بَیِّن، خلاف قانون و در نهایت جرم قلمداد می شود. به حریف و رقیب خود توهین می کنند و قبح توهین به غیر را در کشور از بین می برند، به رقیت خود تهمت می زنند و دروغ می بندند و قبح دروغ را از بین می برند، وعده دروغ می دهند، با علم به اینکه می دانند آن وعده هرگز عملی نخواهد شد یا از عهده آنان بر نمی آید و از شئون رییس جمهور و یا نماینده مجلس نیست، به شیوه هایی متوسل می شوند که نظر عده ای عامی را جلب و رای ایشان را به یک تعبیر خریداری می کنند، یا در مناطق دور افتاده با هدیه دادن و پذیرایی های غیر متعارف می خواهند رای افراد را جذب صندوق خود کنند، افشای اسرار غیر می کنند و خطای ناآشکار آنان را افشاء می سازند در حالی که گاه این افشاء در حد افشای فحشاء قلمداد می شود.

سوء اخلاق، نشانه عدم صلاحیت نامزدها نزد افکار عمومی است
رییس و موسس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی با بیان اینکه اگر اتهاماتی که آنها نسبت به یکدیگر می دهند صحیح باشد افشا کننده صلاحیت شرکت در انتخابات و تکیه زدن بر مسند مسئولیت را ندارد، گفت: تخریب ها انجام می شود و اذهان مردم مشوش می شود، مگر تشویش اذهان عمومی جرم نیست؟ افراد یکدیگر را تخریب می کنند، چهره یکدیگر را مخدوش می سازند بعد مدتی همین افزاد مسوول می شوند! وقتی نامزدها بدون رعایت موازین شرعی و اخلاقی یکدیگر را تخریب کردند بیانگر فساد است، عده ای این طرف و عده ای دیگر طرف مقابل را متهم می کنند، این اتهامات را که کنار هم قرار می دهیم غیر از این است که ناصالح بودن برخی از این افراد معلوم می شود.
اگر فرد عادی در جامعه نسبت به مقامات و مسوولان امر غیرواقعی را اشاعه می کند، از او با عنوان تشویش عمومی و آزار اذهان عمومی شکایت می شود و وی را محکوم می کنند؛ اما نمی دانم چرا برخی از اتهاماتی که نامزدها نسبت به یکدیگر می زنند و در سطح وسیع باعث تشویش عمومی می شود مجازات ندارد؟!
آیت الله رشاد تصریح داشت: نوع دروغ ها و تهمت هایی که زده می شود و نوع تخلفات شرعی و اخلاقی که صورت می گیرد بسیار شدیدتر و غلیظ تر و وسیع تر از تخلفات شرعی و اخلاقی است که بعضی ها مرتکب شده و مجازات می شوند، رواج بد اخلاقی اجتماعی دهشتناک و وحشتناک از آثار سو این دوره ها است، وقتی مردم مشاهده می کنند برخی چهره ها و شخصیت های شناخته شده کشور چنین نسبت های بدِ اخلاقی به یکدیگر می دهند و توهین می کنند خواه ناخواه و قهراً این رویه و طرز مواجه با غیر در جامعه موجه می شود و قبح آن از بین می رود بلکه در بین آحاد و اقشار مختلف جامعه رسوب می کند و تبدیل به فرهنگ می شود، بسیاری از این رفتارها خسارت بار است و غیر از این چهره جمهوری اسلامی نزد جهانی مشوش می شود.
بعضی از رفتارها قطعاً خلاف شرع بَیِّن است، نظام این را باید بررسی کند. باید این آحاد، آفات و خسارت های جبران ناپذیر محدود شود، یکی از آنها این است که ضوابطی گذاشته شود تا نامزداها در نطق های انتخاباتی آن ضوابط و اصول را رعایت کنند. نامزدها برنامه های خودشان را ارائه کنند نه اینکه به رقیب خود ناسزا گفته و تهمت بزنند. طبیعی است که مردم به برنامه نامزدها رای بدهند نه به بداخلاقی و بد دهنی آنان. البته افکار عمومی از این رفتارها متنفر هستند.

اهمیت نظارت بر رفتار اخلاقی نامزداها
این استاد حوزه های علمیه همچنین تصریح داشت: نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری و مجلس شورای اسلامی بدانند این شیوه ها در مجموع به نفع آنان نخواهد بود و در آرای آنان تاثیر منفی می گذارد، اگر گفته شود این شیوه های غیر شرعی و غیر انسانی به نفع آنان است معلوم می شود کسانی به آنها رای می دهند که رای آنان منطقی و عقلانی نیست و شاید رای، رای ناپاک است، رای به آنکه ناسزاها قبیح‌تر و تهمت های عمیق تری داد و گزنده تر حرف زد از روی خرد و مصلحت اندیشی نیست. کسی با چنین آرایی سِمتی احراز کند آیا این سمت اخلاقی است؟ ضوابطی باید برای مناظرات، تجمعات و نطق هایی که نامزداها برگزار می کنند وجود داشته باشد حتی ناظرانی گماشته شود تا بر مناظرات نظارت کرده و به طرف های مناظره تذکر دهند.
افراد در این مناظرات باید خدمات و برنامه های خودشان را ارائه کنند و وعده های قانونی قابل اجرا بدهند مشکلات را تبیین کنند و راهکار خودشان را برای رفع مشکلات بیان کنند. این مهم مکرر از سوی رهبر فرهیخته انقلاب هم ابراز شدهز است. دردمندی و راهکارشان را در زمینه رفع مشکلات معیشتی مردم ارائه دهند، انتظام و التزام خود نسبت به دین، اخلاق و حیثیت ملی را بیان کنند و بگویند در رفع مشکلات ملی و فرهنگی چه اقداماتی می خواهند انجام دهند. جمعی باید باشد که در مناظرات و تبلیغات انتخاباتی نمره اخلاقی به نامزدها بدهند تا مردم بدانند به یک فرد متخلف رای می دهند یا متخلق.
رییس شورای حوزه های علمیه استان تهران با بیان اینکه بعضی از نامزداها با رفتارهایشان اصل نظام را تخریب می کنند گفت: برخی نامزداهای ریاست جمهوری و مجلس، حتی اساس انقلاب و رهبری و نهادهای قانونی کشور را زیر سوال می برند تا رای بیاورند آیا این رای پاک است؟ مراقب قیامت و شخصیت خود باشید. این رفتارها و اخلاق های غیر مشروع آیا صلاحیت نامزداها را زیر سوال نمی برد؟ آیا نباید در بعضی از سمت ها شرط عدالت قرار داده شود؟ کسی که نامزد منصب ریاست جمهوری نظام جمهوری اسلامی ایران می شود که تحت اشراف یک مرجع و فقیه متقی اداره می شود آیا نباید رییس جمهورش عادل باشد؟ آیا می شود چنین رییس جمهوری رفتارهایی انجام دهد که محرز شود او دیگر عادل نیست؟ آیا کسی که انبوه اختیارات را در مقیاس ملی دارد و ظرفیت های فوق العاده و امکانات فوق العاده ملی در اختیارش است عادل باشد؟ آیا اصولاً ما شانی مهمتر از این داریم که شرط عدالت بر آن مترتب نشود؟

ضرورت حضور در پای صندوق های رای
مسوولیت اجرای انتخابات وظیفه خطیری است و باید رهنمودهای حضرت امام را در مراعات قوانین و ضوابط مورد توجه قرار دهیم و رهنمودهای مقام معظم رهبری را در نظر داشته باشیم و حرمت و حریم اشخاص را رعایت کنیم و به ضوابط پایند باشیم.
مردم بدانند اول مساله مهم کشور و جامعه حضور حماسی و حداکثری پای صندوق های رای است قبل از آنکه غم انتخاب اصلح خورده شود باید غم حضور حداکثری را بخوریم. همانطور که مقام معظم رهبری فرمودند و ایشان مصرّ و معتقد هستند که حضور حماسی و پرشور مردم و حضور حداکثری اقشار مختلف را تامین کنیم این اعتبار نظام را افزایش می دهد به مسئولان نظام اطمینان قلبی می دهد، حیثیت کشور را بالا می‌برد، تهدیدات را خنثی میکند، اقتدار ملی را بالا برده و افزایش می دهد. این باید اول مسئله ما باشد به جای اینکه تلاش کنیم مثلاً نامزد مورد نظر ما رای بیاورد اول فکر کنیم که چه کنیم اکثریت مردم پای صندوق بیایند به جای اینکه بیشتر در اندیشه این باشیم که بین دو نامزد صالح و اصلح حتی اصلح رای بیاورد نه صالح اول سعی کنیم همه را پای صندوق رای بیاوریم و البته که ثانیاً آن‌وقت باید انتخاب اصلح مورد اهتمام باشد البته که باید برای رای نیاوردن افراد احیاناً و احیاناً ناصالح هم تلاش کنیم البته از راه قانونی و از راه اخلاقی و به شیوه اخلاقی و با رعایت جهات شرعی؛ انتخاب اصلح بسیار بسیار مهم است ولی قبل از انتخاب اصلح باید بر حضور حداکثری مردم اهتمام داشته باشیم و مهمترین و حساس ترین و خطیر ترین انتخابات، انتخابات ریاست جمهوری است و به مردم عزیز جوان های حزب اللهی و مومنین و متدینین و دلسوزان جامعه و نخبگان و دانشگاهیان و حوزویان عرض می کنم رهنمودهای رهبر معظم انقلاب را طابق النعل بالنعل جزء به جزء مو به مو توجه کنیم و پیگیری کنیم ایشان تاکید فرمودند سعی کنیم دولتی انقلابی روی کار بیاید دولتی عدالت گرا روی کار بیاید دولتی فسادستیز روی کار بیاید دولتی دشمن ستیزی روی کار بیاید دولتی که در مقابل دشمن نرمی میکند تواضع میکند کوتاه می آید روی کار نیاید دولتی معتقد به توان داخلی و ظرفیت های داخلی روی کار بیاید عملاً به ظرفیت‌های لایزال و پایان‌ناپذیر داخلی در جنبه های مختلف معتقد و ملتزم باشد دولتی جوان و با نشاط سر کار بیاید افرادی که سنی از آنها گذشته بعضی از آنها احیاناً به لحاظ اداری بازنشسته هستند یا باید بازنشسته شده باشند دیگر بالاخره عقلا به این فکر کرده اند که افراد بازنشسته باید بروند بازنشسته شوند فراغت بیشتر داشته باشند، در مسندهای مشاوره و مشورت قرار گیرند یا به کارهای عمومی بپردازند و افراد جوان و پرتوان و بانشاط و کارآمد و البته کاردان و البته کار دیده و البته فهیم و کاربلد کار را به دست بگیرند خب ما داریم می‌گوییم کارمندی که به سن ۵۵ و ۶۰ سال می رسد کار کارمندی را زمین بگذارد آن وقت مثلاً کار ریاست جمهوری یا کار وکالت مجلس یا کار شورای شهر کم از کارمندی است؟ آیا در آنجا نباید این جهات رعایت شود؟ لااقل به‌مثابه ترجیح افراد جوان‌تر؟ خب این فردی که سنی از او گذشته دست خودش نیست اکثراً حال و حوصله کار جدی و فشرده ندارد. افراد متمکن متمول اشرافیت‌گرایی که زندگی اشرافی دارند این‌ها درد مردم را نمی فهمند نمی توانند درد مردم را درک کنند ممکن است بگوییم مقصر هم نیستند اگر در اصل فراهم آوری ثروت مقصر نبوده باشند اما دیگر حال و روز آنها همین است روحیه آنها همین است نمی توانند درد مردم را درک کنند در اسرار روزه ماه مبارک رمضان گفته شده برای اینکه گرسنه بمانید که درد گرسنگان را بچشید و بکشید و بفهمید خب کسی که گرسنگی نمی کشد و همه چیز برای او در حد اعلا و فراتر از حد ضرور همیشه فراهم است این در خانواده هایی را که می روند از درب قصابی پی و چربی می خرند یا احیاناً با خواهش آنها را بدون پرداخت پول دریافت می‌کنند می‌برند در آب جوش آنها را آب می کنند و در آن نان خرد می کنند و می دهند بچه های شان بخورند؛ کجا کسی که همه روزه در همه وعده ها بهترین غذاها را با قیمت های بالا می خورد می تواند درک حال و روز چنین خانواده‌ها و چنین افرادی را داشته باشد؟ آن وقت تا انتظار داشته باشیم مشکل معیشت مردم را حل کند؟ کسی که در خانه‌ای ساده زندگی می‌کند از امکانات عادی مطابق شأن عرفی آن نه شان اشرافی آن استفاده می کند این می تواند درد مردم را درک کند مردم اینجور افرادی را انتخاب کنند.

وظیفه علما در تبیین انتخابات و دعوت حضور حداکثری پای صندوقدار رای
راهبری سیاسی، رسالت اصلی حوزه های علمیه در ایام انتخابات
آیت الله رشاد در پایان تصریح داشت: علما، فضلا، مدرسان حوزه های علمیه و طلاب انقلابی شانتیت و رسالتی دارند و این آنکه ابتدا این بزرگواران باید دین را بفهمند و به مردم انتقال دهند، جامعه را راهبری اجتماعی و سیاسی کنند و دیگر اینکه خدمات اجتماعی به مردم اراده دهند. مردم اگر از برخی مسوولان دل بکنند و مایوس شوند نباید از علما و حوزه های علمیه دل ببرند و مایوس شوند.
یکی از وظایفی که رهبر انقلاب بیان فرمودند راهبری اجتماعی و سیاسی است؛ بنابراین علما و حوزه های علمیه باید در حد راهنمایی فعالیت کنند و در نزاع های کف خیابان و حزبی نباید ورود کنند. حوزه حزب نیست اما رسالت و شانیت راهبری و روشنگری دارد و مانند حزب در نزاع های حزبی و در چالش های زنده باد و مرده باد احزاب شرکت نمی کند اما شاخص ها و رهنمودهای امامین انقلاب را به خوبی و سادگی می کند تا توجه مردم را به این رهنمودها جلب شود؛ بنابراین اگر این رهنمودها درست تبیین شود مردم به راحتی می توانند مصداق را پیدا کنند.
ملت ایران نسبت به سایر ملل بسیار باهوش هستند و چنانچه شاخص ها خوب و بی طرفانه بیان شود به راحتی راه را می یابند و این رسالت حوزه های علمیه است. حوزه های علمیه نسبت به انتخابات بی تفاوت نباشند و رسالت شرعی خود را با موازین شرعی، اخلاقی و شانی انجام دهند.