باز هم اینک

باز هم اینک

باز هم جنگ جمل برپاست

باز هم صفین،

باز آنک

نهروانیها…،

باز قرآن بر سر نیزه است،

باز در تاریکی شب

ـ در دل محراب ـ

برق یک شمشیر می‌روید.

باز هم اینک

علی(ع) تنهاست.

باز هم تکرار…!

باز هم ستارخان

زخمی است.

باز هم، شیخ شهید نور

می‌دهد هشدار،

ایستاده پایدار

اما به پایِ دار.

باز در انبوه جنگل،

کوچک مظلوم

می‌شود قربانی سازش.

باز «حیدرخان عموغْلی»ها

برای از قفا خنجر زدن،

آماده می‌گردند.

باز در مرطوبِ این جنگل،

قارچ می‌روید

ـ رفیق خلق! ـ

***

با توام

ای «دلقک تاریخ»!

زین همه تکرار یک صحنه،

چه می‌خواهی؟

تو شکست نسل‌ها را،

تجربه کردی بارها،

اما

لااقل یک مرتبه،

یک مرتبه حتی!

صحنه‌ی پیروزی یک نسل را…

هرگز!

تو برای تجربه

این صحنه را

یک بار بازی کن.

 

تهران،

پاییز یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت

 

 

دشت مست


اسب مست و دشت مست و جاده مست

هم زره، هم تیـغ، هم کبّـاده مست

سـاد و سـاحل، دجلـه و دریـا خمار،

نخل‌ها چون کوه‌ها، استاده مست

هم خودی، هم خصم، جمله سرخوشند

آن یکی از بـاد، این از بـاده مست

یک طرف یوسف‌وشان، قُدَّ القَمیص

مرگ را در برکشان، آماده، مست

یک طرف بهر دریدن گرگکـان

صف‌کشان بی‌قید و بی‌قلاده، مست

یک طرف حنجـر پر از نجوای ناب

یک طرف خنجـر به‌کف جلاد مست

ساقی آنک گرم دست‌افشانی است،

کف‌زنان، کفّین از کف داده مست

آب در حسرت که او لب تـر کند

او ولی از ناز ، «لـَن» سرداده‌مست

تشنگان فریاد نوشـانوش‌زن،

باده ناخـورده، سبو نسـتاده مست

هم قمر مدهوش، هم شَمس الضُّحیٰ

هم شه این جا مست، هم شهزاده مست

کُودک و گهـواره و قنـداقه خوش،

هم سه‌شعبـه بال و پر بگشـاده مست

هم قیام و هم رکوع این‌جا خمار،

سجده مست و ساجد و سجاده مست

وصل این‌‌جا خیزد از فصل و فنا:

سر جدا، پیکر جدا افتاده مست

کیستند اینان، مگر این‌جا کجاست

خیزد از هر شش جهت فریاد مست؟

جملگی سوداگران «عَن تَراض»:

هم دل آرا مست هم دلـداده مست.

گرچه جملـه مست مستند عاشقان

لیک اکبر هست فوق‌العـاده مست.

توبه این‌جا کار مسکر می‌کند،

حُـر به پای شـاه سر بنهاده مست

عقل اینک مست لایعقِل شده‌است

بی‌خود از خود عشق هم افتاده مست.

آری این‌جا می‌سـرای ماریـه است،

می‌سـرای تا ابـد آزاده، مست.

کربـلای معلی

۱۲/۱/۱۳۸۸، ش ۵ ربیع الثانی، ۱۴۳۰

سرنوشت ما

رو، ز (تقدیر) و (قضا) کمتر بنا

کمتر از (بخت بد) و (اختر) بنا

از (قدر) اندازه‌گیری مدعی است

کوشش و ابرام کردن خود قضاست

(لا یغیر ما بقوم) از الست

راز و رمز پیشرت است و شکست

سخت بازو باش اندر کارها

(لیس للانسان الا ما سعی)

گفت پیغمبر: «بهشت جاودان»

«هست زیر سایه شمشیرتان»

از چه از اقبال و شناس آزرده‌ای؟

بر تو پیش آید هر آنچه کرده‌ای!

از فلک نالی و بخت و سرنوشت؟

بدرود هرکس، همان تخمی که کشت

هستی تو، گر به یغما رفته است

تو، خود خفتی، نه بختت خفته است

حق تو را مسئول و مرهون آفرید

تا شوی آزاده از هر بند و قید

تو بسان موج بر دریاستی

گر نجنبی و نکوشی، نیستی

پرده اوهام را رو پاره کن

ای مسلمان! زود فکر چاره کن

مرگ تدریجی است اینسان زندگی

زیر بار زور و ظلم و بندگی

سرنوشت ما همه در دست ماست

آنچه بر ما می‌رسد از دست ماست

تا نباشد کوشش و سازندگی

سرنوشت ماست اینسان زندگی

هیولای نفاق

چرا؟ تا کی؟

هیولای «نفاق» اینگونه

نیروهای ما را می‌کند تاراج؟

ـ بیرحمانه می‌بلعد ـ

و چنگال چپاولساز و خون‌آشام خود را

در گلوی (ما) فرو برده است

هنوزم واژه (او) و (من) و (تو)

در میان ماست،

چرا، تا کی؟

چو وارث‌ها ـ سر ارث نیاکان ـ

همچنان بر مغز یکدیگر

فرو کوبیم خود مشت گره کرده؟

ز هر حلقوم یک فریاد، یک آهنگ می‌آید

هنوزم بر سر «الفاظ» می‌جنگیم…

بپاخیزید تا با هم همان اسلام «احمد» را

و قرآن «علی»‌ساز و ابی‌ذرساز و میثم‌آفرین را

ژرف بشناسیم خود،

و آنگاه با دیگر کسان هم

بازگوییم و درین ره جانفشانیم

چرا، تا کی؟

چرا کابوس «اوهام» و خرافات

همچنان

بر پیکر افکارمان سنگینی افکنده؟

ـ به تقلید از نیاکان، رفتگان،

تقلید از اموات!

هنوزم همچنان خاموش و ساکت

بی‌اراده

خشک، بی‌جنبش،

همانند عروسک‌های خوار خیمه‌شب‌بازی

و همچون

آدمک‌های مقوایی

چه خواب‌آلود بنشستیم؟

که، تا آخر عصای «وهم»

سرنوشت ما چسان سازد؟

کدامین چاه

کدامین دره جای ماست؟

بپاخیزید تا کابوس بگریزد!

بشکست رونق بازارت

این نسل پرخروش…

گلهای کاغذین تو را ای فرنگ مست

… دیگر نمیخرند

با بو و رنگ بی نوسان و تقلبی

آوای رویش گلبوته‌های تو

دیگر، بگوش شرق خروشان، نمی‌رسد

بن‌ها و ریشه‌هاش

در عمق خاک قلب جوان‌ها نمی‌دود

انبوه جنگل مصنوعی تو را

باران خشم و نفرت ما …

خیس کرده است.

“کادوی ایسم‌ها”ی خطه تو، در دیار ما

مصرف نمی‌شود

بشکست رونق بازارت ای فرنگ

برق نگاه ما…

از چینه‌های دور افق‌ها گذشته است

رگ‌های خانه خورشید، می‌طپد

دیگر سپیده است.

اسلام … فجر سرخ خود آغاز کرده است

با جوش‌های تازه این سرو دیرسال

در قلب صخره‌های سیاه مآل تو

افکنده بس شکاف

دیگر طبق‌کشان خویش را

زی خود فرا بخوان،

گل‌های کاغذین و مقوایی تو را

دیگر نمی‌خرد… این نسل تازه‌جوش…

تیغ طعنه

تو از وفا چه زیان می‌کنی، چرا نکنی؟

چه دیده‌ای زجفا تو، که جز جفا نکنی!

دو روزه عمر سبک پوی بی‌وفا، آیا

دریغ نیست که با چون منی وفا نکنی؟

کنم جلای وطن دوش، دل به من می‌گفت

به عجز و لابه همی گفتمش: دلا نکنی!

هزار شرحه شد، از بس که تیغ طعنه زدی

چرا رعایت حال دل مرا نکنی؟

چه مرتکب شده این دل مگر، بغیر از عشق

فشرده چنگ، گریبان وی رها نکنی!

اگر به جرم نکرده قصاص می‌کنی‌ام

بزن ولی به دلم تیغ را، خطا نکنی

تهران ـ۱۳/۵/۸۸

بی‌قرار اما قرار

باغ سرشار از بهاری تو

خمّ لبریز از خماری تو

خاطرات سبز ایامی،

یادگار سی بهاری تو

کوچه‌باغی و فرحزادی

یونجه‌زاری، کوهساری تو

روح‌بخشی مثل باغ بید

دلگشا چون بوته‌زاری تو

دلپذیری همچو توتستان

مثل یک باغ اناری تو

طبع شعری، سایه‌ی بیدی

طرفه یاری، جوکناری تو

آب رکن‌آباد را مانی

لولی حافظ‌تباری تو

همچو گلگشت مصلایی

باغ فیضی، چشمه‌ساری تو

مثل دیوانی پر از شعری

نغز و ناب و آبداری تو

مرغ همبالی، گٌه پرواز

هم رقیب کار و باری تو

مثل میخانه شفابخشی

مثل باده خوشگواری تو

مثل یک کوه پر از شیرین

سر به سر شوروشراری تو

مثل یک دشت پر از لیلی

یکسره نقش‌ونگاری تو

همچو زلفت لخت و لغزانی

پرشکنج و تابداری تو

گفته بودی: در فراق من

ناشکیبی، بی‌قراری تو

تو دلآرام منی؛ آری،

تو دلارامی؛ تو، آری تو

درشگفتم زین معما که:

«بی‌قرار اما قراری» تو

تهران/ مهرهشتادوهشت

بی‌قیل و قال

ای دل فدای قامت آهوخصال تو

جانم نثار چشم تو، چال تو، خال تو

دل بردی و خبر نشدم: کی، کجا، چسان!

قربان دلربایی بی‌قیل‌وقال تو

گفتم: چه کس ربود دلم را؟ به عشوه گفت:

معشوق تو، نگار تو، زیباغزال تو

گفتم: چرا خبر ننمودی؟ به قهر گفت:

اصلاً بیا، بیا دل گندیده مال تو

تهران ـ ۲۶/۹/۸۷