متن سخنرانی آیت الله رشاد در چهارمین اجلاسیه ملی کرسی های نظریه پردازی

متن سخنرانی آیت الله رشاد در چهارمین اجلاسیه ملی کرسی های نظریه پردازی

متن سخنرانی آیت الله علی اکبر رشاد در چهارمین اجلاسیه ملی کرسی های نظریه پردازی
۱۳ اسفند ۹۹ مرکز همایش های بین المللی سازمان صدا و سیما – تهران

مراد از کرسی‌های آزاداندیشی به تعبیر و تفسیر رهبر حکیم انقلاب، عبارت است از اینکه وقتی کسانی مدعی نظرات شاذ و معارض اند و ولو اینکه راجع به توحید حرف دارند، نسبت به نظام و هر امر مسلمی حرف و بحث دارند با توجه به اینکه قصدشان بحث علمی است، در یک مجمع نخبگانی، بدون فضاسازی، نظرات با امنیت و صفا ارائه شود و جمع نخبگان بشوند وبحث و بررسی کنند.
این طرح و برنامه به تایید و تصویب شورای انقلاب فرهنگی رسید البته شرایط برای فعال تر شدن این نهاد فراهم نشد. ازجمله اینکه طی مکاتبه بنده با رئیس وقت قوه قضاییه و وزیر وقت اطلاعات و برخی مراجع ذی ربط که در صورت فعال شدن چنین کرسی هایی بایستی لوازم آن نیز فراهم شود ولی چون انجام نشد لذا کار پیش نرفت. کرسی های ترویجی، کرسی هایی است که طبق ضوابط و امتیازات خاص خود، دانشگاه ها و مراکز علمی خودشان برگزار کننده آن هستند و البته دامنه گسترده ای دارد.جناب حجت‌الاسلام خسروپناه، مستحضر هستند که در سال هزاران کرسی ترویجی در حوزه ها و دانشگاه ها برگزار می شود.
آنچه موضوع اجلاس حاضر و موضوع مسقیم و اصلی هیات است،‌ کرسی های نظریه پردازی و کرسی های نقد و کرسی های مناظره، کرسی هایی که باید کار به نحوی از انحا به تولید علم منتهی شده باشد. در یک مرتبه و افق و سطحی، گاه در حد نوآوری عادی حدود ۲۰ رتبه برای مجموعه مراتب تعریف کردیم. مانند استفاده از ادبیات نو در بیان نظر، ساختار جدیدی از یک حقیقت و معرفت صورت بندی شده باشد، تغییر تازه ای از یک نظریه ارائه شده باشد و … تا تاسیس دانش. در نظریه های مناظره نیز نیاز به تولید علم جدیدی نیست ولی نظریه موجود رقیب دارد و این دو با هم گفتگو می کنند. البته هر سه گونه از کرسیهای (نقد، نظریه و مناظره) داور و ناقد دارند. کرسی های ترویجی فقط ناقد می تواند داشته باشد و نیازی به داوری و امتیاز نیست.
لازم به ذکر است که صدها طرح به کرسی های نظریه پردازی وارد می شود و تنها تعداد محدودی از آنها پذیرفته شده و سند کرسی موفق برایشان صادر می شود. در مجموعه این ۱۷ سال ما ۵۸ کرسی دفاع موفق داشته ایم. لذا فرایند بسیار علمی و دقیق است. تا زمانی که بنده در خدمت این نهاد هستم اجازه نخواهم داد که کسی با ارائه نظر مختصری و با مسامحه بخواهد نظریه قلمداد شود و لذا به هیچ عنوان شان نظریه و رویداد علمی را پایین نمی آوریم.

به همین جهت نمره و امتیازی که از طریق جشنواره فارابی به صاحبان آثار و نظریات اعطا می شود در برخی سالها قابل تکرار نیست یعنی بین صدها طرح حتی یکی هم نظریه قلمداد نشده است. و این دقت و سختگیری را نشان می دهد. لذا هر آنچه به عنوان طرح و نظر و … در هیات حمایت از کرسی های نظریه پردازی ارائه میشود شان و درجه علمی آنها حفظ می شود. از سال ۸۱ که رهبر معظم، به افراد فاضل حوزه پاسخ دادند و از آن پس، فرایند اساسنامه و طرح و تصویب در شورای انقلاب فرهنگی طی شد و از سال بعد کار آغاز شد، و طی سالهای اخیر کار به دبیرخانه هیات مذکور در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی واگذار شد و لذا مصر بودیم که این فرایند – دقیق و منضبط- حفظ شود. ولذا اعتبار نظریات نخبگان محفوظ بماند. بنده از تمامی همکاران محترم دبیرخانه و به طور خاص از حجت الاسلام دکتر خسروپناه و دکتر مسگر و همچنین از دانشگاه فرهنگیان و رئیس محترم دانشگاه، جناب دکتر غنی فر و از سایر همکاران و دستگاهها تشکر و قدردانی می نمایم.
بنده در این جلسه قصد دارم به پرسش تولید علم دینی و علوم انسانی اسلامی پاسخ دهم. تاکید رهبر حکیم و فرزانه انقلاب، اصرار بر نهضت نرم افزاری و تولید علم دینی و به طور خاص علوم انسانی و تولید علوم انسانی اسلامی دارند.
وقتی از اصطلاحات فوق استفاده می شود و حتی برخی می گویند که علم، دینی و غیردینی ندارد. علم علم است و تمام. اینکه مگر علم بی طرف نیست و آیا علم مگر نباید آزاد باشد و ایدئولوژیک نباشد و بعد اینکه دینی می شود به چه معناست؟ اینکه مثلا علم نقلی و نقل گرا تولید کنیم؟ و تمام حرفهای علمی را از آیات و روایات استخراج کنیم؟ چنین چیزی اصولا ممکن است؟ فقط حوزه و اهل دین علم را تولید کنند؟ به طور واقع معیار دینی شدن علم چیست؟
ایا دینی شدن علم ان است که مثلا مبانی را از دین اخذ کنیم؟ چارچوبها و موازین اخلاقی دین رعایت شود؟ آیا باید روش علم، دینی باشد؟ آیا برای دینی بودن علم باید غایت علم دینی باشد؟ ایا مسائل دینی در بستر علم مطرح شوند؟ و از این دست پرسش ها. واقعا معیار علم دینی چیست؟
خود بنده نیز در سالهای دور بر این باور بودم – و مقاله ای هم با این عنوان در مجله ذهن نوشتم- که دینی بودن علم، مربوط به تشکیک و ذومراتب است. اگر علم مبانی و پیش انگاره هایش را از دین اخذ کرد، علم دینی می شود از آن جهت که مبانی ان دینی است ولو اینکه موضوع و مسائلش دینی نباشد. این به اندازه نسبی و ارزشها دینی است. و احیانا موضوع دینی است مثلا در مورد خداست ولو اینکه پیش فرضها و منهج و روش دینی نباشد؛ لذا هر یک از اینها می تواند معیار دینی بودن علم باشند: گاه موضوع، یا روش، یا غایت یا مسائل و … و اگر از همه این جهات دینی شد که صددرصد دینی است. به نظر بنده، علم دارای ۵ مؤلفه است: مبانی، موضوع، مسائل، غایت و منهج (روش).
هر علمی این ۵مؤلفه را داراست. اگر هر یک از این مؤلفه ها دینی نشد و رنگ دینی نداشت در نتیجه از آن حیث و نظر دینی نیست ولی به جهات دیگر و به طور نسبی دینی است. و عرض کردم که اگر تمامی مؤلفه ها دینی باشند تماما دینی است و حتی اگر هیچیک دینی نبود ولی به لحاظ فرهنگی دینی بود این نیز به لحاظ هویت دینی – و نه به لحاظ ماهیتی- است. این نظریه را بنده زمانی طرح کردم و بعدها به نظریه دیگری به نام نظریه تناسب رسیدم. ما در فلسفه علم بحثی داریم که این بحث را غیرفیلسوفان گاهی بیشتر به آن پرداخته اند. از جمله اصولیون، تحت عنوان مناط وحدت و تمایز علم. معتقدند که یک علم مناط وحدت و انسجام درونی آن به چیست؟ و تمایز آن از دیگر علوم چیست؟ چه موقع مجموع گزاره ها می شوند علم؟ یعنی به انسجامی می رسد که می توان گفت این یک دانش و علم است. و از دیگر علوم و معارف جدا می شود. زمانی یک دانش داشتیم به نام طب، یا دانش دیگر به نام حکمت، اینها بعدا تجزیه شدند، به طور مثال چشم پزشکی به تنهایی یک دانش است. چه زمانی یک دانش از دیگر دانشها جدا شده و رأسا تبدیل می شوند به دانش مستقل؟ چه موقع وقتی انباشتی از گزاره ها با هم باشند می توان یک دانش اطلاق کرد؟ مثل اینکه در یک کتاب ۵۰۰ نکته مدیریتی را بیان می کنند؟ تمامی این بحثها تحت عنوان مناط وحدت اصولیان از آن بحث می کنند. که البته بحث علمی است و بحث اصولی نیست و ربطی به علم اصول و حتی فلسفه اصول هم ندارد و فراتر از فلسفه اصول است. برخی معتقدند که وحدت و تمایز هر علمی به موضوع آن است. آن گاه که موضوع واحد بود و مسائل پیرامون آن جمع شد و موضوع او با موضوع سایر علوم، متفاوت شد لذا این علم از دیگر علوم جدا می شود و در نتیجه موضوع واحد وحدت موضوع از درون باعث انسجام می شود چون مسائل پیرامون این موضوع مطرح می شود و از بیرون باعث تمایز آن با دیگر علوم می شود و نتیجه به پدید آمدن یک علم منتهی می شود که مشهور فلاسفه ما بر این باور هستند. برخی دیگر می گویند که غایت ملاک است و اینکه انباشتی از گزاره ها یک غایت را تاکید می کنند و در غایت اشتراک دارند و مجموع این گزاره ها و قضایا چون اشتراک غایی داشته و به لحاظ هدف مشترک اند لذا مجموعا یک دانش محسوب می شوند و چون دیگر دانشها به لحاظ غایت، نوع دیگری را دنبال می کنند لذا به لحاظ غایت از دیگر دانشها نیز جدا میشوند پس مجموع گزاره ها چون غایت واحد دارند انسجام درونی پیدا می کنند و چون غایتشان با غایت دیگر دانشها تفاوت می یابد پس از علوم دیگر هم جدا می شوند لذا این وحدت مناط و تمایز است.
برخی دیگر سنخه مسائل را می گویند. برای مثال حضرت امام(ره) مطرح فرمودند که علم موضوع ندارد معتقدند که هیچ علمی حتی فلسفه موضوع واحد ندارد. ۱۳ نظریه در مناط وحدت و تمایز علم داریم. در نهایت برخی نیز از جهات دیگر مسئله را مطرح می کنند و برای مثال بین صرف و نحو و بلاغت، اشتراک مسئله و موضوع وجود دارد ولی از حیث نگاه به مسائل متفاوت می شوند و لذا صاحب فصول، نظر دقیق تری در اینجا مطرح کرده و می گوید آن حیث حل مسئله ملاک است و گاهی نیز به این حرف نزدیک می شود که بگوییم منطق و برخی نیز می گویند منهج. شما در این دانش با یک روش کار می کنید و در دانش دیگر با روش دیگر. روش باعث تمایز دو دانش می شود و چون انباشتی از مسائل با روشی واحد حل می شود لذا با هم یک دانش را تشکیل می دهند. اینها مواردی از نظریه هایی بودند که عرض کردیم ۱۲ یا ۱۳ نظریه در این خصوص وجود دارد.
بنده به نظریه دیگری رسیدم به نام تناسق؛ نظریه همسازی و سازواری مؤلفه های رکنی، یعنی زمانی دانشی متولد می شود که مؤلفه های مبانی، موضوع، مسائل، منهج و غایت که گفتیم در منهج یا روش، منابع هم جزوی از انهاست. این ۵ مؤلفه با هم سازوار شده باشند. اصولا نمی شود که این ۵ مؤلفه با هم سازوار نشده باشند و یک دانش بوجود بیاید. هر دانشی در این ۵ مؤلفه، ۵ مؤلفه اش با هم سازوارند و هر گاه که این اتفاق رخ دهد یک دستگاه معرفتی به وجود می آید که آن را دانش نامگذاری می کنیم یا یک معرفت دستگاه وار پدید می آید که آن را نامگذاری می کنیم دانش در اصطلاح. لذا دانش بودگی و دانش شدگی در گروه سازواری مؤلفه های خمسه رکنی تشکیل دهنده یک چیزی است که از آن دانش تعبیر می کنیم و این می شود نظریه مغلوب. براساس این نظریه هم معیار علم دینی مشخص شده و هم طبقه بندی علوم مشخص می شوند و هم تکلیف روش شناسی و ساختار علم مشخص می شود و … یعنی در فلسفه علم که ما افزون بر، که در فلسفه مض اف به علمهای مطلق یا علم های خاص، فلسفه علم یا فلسفه علم فیزیک. ما با افزون بر ۲۰ محور بحثی و معرفتی مواجهیم که انها را در فلسفه های مضاف حل می کنیم. از ماهیت دانش شروع می کنیم تا مسئله شناسی و روش پژوهشی و تا ساختار و سایر مسائل. با این نظریه بایست ما همه مسائل را در یک دانش حل کنیم و در نتیجه اگر مؤلفه های خمسه، دینی قلمداد شدند آن دانش دینی است و هر یک که دینی نباشد آن دانش دینی نیست و بلکه دانش هم نیست چرا که انسجام بوجود نمی آید. اگر این ۵مؤلفه با هم سازوار نبودند چون انسجامی ندارند نمی توانیم بگوییم دانشی وجود دارد، لذا آگاه باشیم که با روی هم نهادن انباشتی از گزاره ها علم ساخته نمی شود. شما با نوشتن چند جلد دایره المعارف علم نویسی قلمداد نمی شود. از انسجام مؤلفه های ۵گانه تشکیل دهنده دانش، یک دانش شکل می گیرد که عرض کردیم اگر دینی بود آن دانش دینی است و این به این معنا نیست که تماما از آیات و روایات برداشت شده باشند. ابهامات و غرض‌ورزی‌هایی نیز که از سوی برخی در این بین صورت می گیرد تنها موجب لطمه به حیثیت حوزه و آسیب به آرمان بلند تولید علم دینی می زنند و تعارض و دوگانه سازی ساختگی بین علم و دین ایجاد می کنند. اینکه برخی اظهار می دارند که مثلا کل طب را از روایات بی‌سند استخراج می کنم این را ما به دینی بودن معتقد نیستیم. مبانی بایست دینی باشند به این معنا که پیش‌انگاره هایی که شما راجع به هستی و عقل و خرد و طبیعت دارید. این پیش انگاره ها اگر از نظر دینی معتبر بودند و لزوما به این معنا نیست که تک تک گزاره ها را از آیات و روایات استخراج کرده باشید. مگر منبع دین فقط قرآن و حدیث است؟ عقل هم منبع و معیار و حجت دین است. اگر موضوع و مسائل به گونه ای بود که از لحاظ سنج دینی به لحاظ دینی معتبر بود و غایت و روش اگر چنین بود اولا علم بوجود می آید و ثانیا دینی می شود اما اگر هر یک از اینها دینی نشد چون سازواری از بین می رود قبل از اینکه دینی بودن زیرسوال برود علم بودن از بین می رود. تفاوت در کجاست؟ مع الاسف همچنان پوزیتیویسم بر علم ما سایه انداخته است. پوزیتیویسم حکایت فیل خانه تاریک! به جای اینکه نزدیک به واقع شویم به این شیوه از واقع دور می شویم. گاهی فرد در همان نقطه صفر که بوده است باقی می ماند خب این نه سود کرده و نه ضرر، گاهی از نقطه صفر یک قدم جلو می رویم و این نیز مناسب است و کمی به سمت کشف حقیقت مایل می شویم. ولی گاهی عکس می شود یعنی به سمت زیر نقطه صفر پیش می رود و حالا می داند که یک ستون اینجاست و نمی داند که موجود زنده است ولذا این ضررش بیشتر است و به سمت جهل می رود! پوزیتیویسم این مشکل و بلا را بر سر علم آورده است، تک چشم است، اگر چشم قلمداد شود. چرا که چشم نیست. علم دینی هزار هنر دارد و بزرگترین هنر آن این است که علم را از اسارت تک ساحتی نگاری و تک چشمی بودن خلاص می کند. علم اسیر تجربه و مشاهده است. اسیر یک دریچه است. تجربه چشم و منبع معرفت نیست. تجربه می تواند منبع تجربه شده را بسنجد ولی منبع نیست و ابزار است. در مواقعی حتی یک تجربه می تواند تجربه دیگر را باطل کند مانند اینکه تمام پرندگان را تخم گذار بدانیم ولی تا قبل از اینکه پرنده خفاش برسیم که بچه‌زاست! این گرفتاری ما در علم ما در پوزیتیویسم است ولذا از این اسارت خارج شود. سوال اینجاست چرا باید بشر و علم از وحی که منبع معرفت است خارج و محروم بدانیم؟ چرا باید سنت که منبع معرفت است و این مهم اثبات شده است که کلی معارف تولید کرده محروم شویم؟ چرا پوزیتیویسم عقل را حجت نمی داند ما که حجت میدانیم. علم دینی می خواهد این را بگوید نه اینکه تمام گزاره ها و مؤلفه ها از آیات و روایات باشد. همین آیات قرآنی اگر نگوییم بیشتر از اتکا و اهتمام به شان عقل،‌ به اندازه اهتمام به شان عقل به شان تجربه اهتمام ؟؟؟؟ به قرآن، ما مسلمانان غفلت کرده ایم. اگر بسنده به تجربه باشیم یک منبع تک چشم است. و تفاوت علم دینی با دیگر علوم این است که علم را انتجاجی می کند و از همه منابع استفاده می کند و از برایند همه منابع، همه معارف را در دسترس بشر قرار می دهد. هر یک از منابع را که به تنهایی ببینیم اگر موفق هم شویم بخشی از معرفت به دست می آید ولی چون منابع یکدیگر را تایید می کنند از یک منبع اگر استفاده کنیم باز هم مطمئن نیستیم که به حقیقت رسیده ایم را خیر. اما وقتی از چند منبع استفاده شود و همه منابع حقیقت را تایید کنند از رسیدن به حقیقت اطمینان حاصل می کنیم که این روش علم دینی و معیار دینی بودن علم است.

آرشیو مباحث فقه السیاسه

آرشیو مباحث فقه السیاسه

درس خارج فقه السیاسه در سال‌ جاری، روزهای پنج شنبه در موضوع «فقه الولایه» بصورت مجازی برگزار می‌شود. این دروس بصورت برخط (آنلاین) از طریق شبکه ‌اینترنتی (ایشیا/ مدرسه فقاهت) قابل دریافت است.
جهت دسترسی به آرشیو صوتی دروس اینجا کلیک کنید

همچنین برای پیگیری و دریافت آرشیو متن دروس فقه الولایه از قسمت ذیل استفاده کنید:

جلسه اول 
جلسه دوم
جلسه سوم
جلسه چهارم 
جلسه پنجم
جلسه ششم 
جلسه هفتم 
جلسه هشتم
جلسه نهم 
جلسه دهم 
جلسه یازدهم
جلسه دوازدهم

درس خارج فقه السیاسه در سال‌ جاری، روزهای پنج شنبه در موضوع «فقه الولایه» بصورت مجازی برگزار می‌شود. این دروس بصورت برخط (آنلاین) از طریق شبکه ‌اینترنتی (ایشیا/ مدرسه فقاهت) قابل دریافت است.
جهت دسترسی به آرشیو صوتی دروس اینجا کلیک کنید

همچنین برای پیگیری و دریافت آرشیو متن دروس فقه الولایه از قسمت ذیل استفاده کنید:

جلسه اول 
جلسه دوم
جلسه سوم
جلسه چهارم 
جلسه پنجم
جلسه ششم 
جلسه هفتم 
جلسه هشتم
جلسه نهم 
جلسه دهم 
جلسه یازدهم
ج
لسه دوازدهم

آرشیو مباحث فقه زیست فناوری

آرشیو مباحث فقه زیست فناوری

درس خارج فقه معاصر در سال‌ جاری ، عصر روزهای پنج شنبه یک ساعت و نیم به مغرب در موضوع «فقه مهندسی ژنتیک و جنگ بیولوژیک» (فقه التکنولوجیا الحیویه و الحرب البیولوجیه) بصورت مجازی برگزار می‌شود. این دروس بصورت برخط (آنلاین) از طریق شبکه ‌اینترنتی (ایشیا/ مدرسه فقاهت) قابل دریافت است.
جهت دسترسی به آرشیو صوتی دروس اینجا کلیک کنید

همچنین برای پیگیری و دریافت آرشیو متن دروس از قسمت ذیل استفاده کنید

جلسه اول
جلسه دوم
جلسه سوم
جلسه چهارم
جلسه پنجم
جلسه ششم
جلسه هفتم
جلسه هشتم
جلسه نهم
جلسه دهم

متن سومین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن سومین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

استعمالات کلمه «ولایّت» در حوزه های علمی
خارج فقه الولایه / آیت الله علی اکبر رشاد / جلسه سوم

در جلسه قبل معانی لغوی واژه «ولایّت» را مختصری بحث کردیم. در معنای اصطلاحی هم قبلاً اشاره کردیم و به همین اشاره باید قناعت کنیم که «وَلایّت»[به فتح حرف واو] یا «وِلایّت»[به کسر حرف واو] کاربردهای مختلفی در عرصه‌های گوناگون دارد و در هر عرصه و در مَحَط و محیطی به یک معنا[ی جداگانه] است.
استعمالات کلمه «ولایّت» در حوزه های علمی
خلط نشود که وقتی مثلاً سخن از ولایّت والدین یا والد به میان می آید، [کلمه ولایّت در دیگر حوزه های علمی] به همان معنایی است که در خصوص «ولیّ‌امر» یا در حوزه عرفان یا حوزه سیاست مطرح می‌شود. بین این [استعمالات] اختلاف های بسیاری وجود دارد. [کلمه] «ولایّت» که در حوزه عرفان و سلوک عنوان می شود، هرگز وجه سیاسی ندارد و نمی تواند با ولایّت سیاسی و حکومت تداخل کند؛ هر کدام کاربرد و کارکرد مختص و مناسب خود را دارند؛ به همین جهت «ولایّت» در علوم مختلف معنا و دلالت خودش را پیدا می‌کند و اصطلاح متناسب با آن علم و آن عرف را باید از آن توقع داشت؛ لهذا گفته شد «ولایّت» بالمعنی الاوسع به پنج قسمت تقسیم می شود- ولایت را بالمعنی الاوسع اخذ کنیم نه بالمعنی الأخص که در حوزه سیاست و حکومت قابل طرح است و محل بحث ما می باشد- لهذا «ولایّت» به پنج قسمت تقسیم می شود:
۱و۲ و۳-«ولایّت تکوینیّه و تشریعیّه و سلوکیّه»:
ولایت تکوینیه: که مراد آن رابطه علّی‌معلولی است که بین علّت و معلول برقرار می‌شود. در خصوص انسان هم اگر قائل به ولایّت تکوینیّه هستیم، مفهومش این است که اراده بعضی از انسان ها -مثلاً انسان کامل- چنان علّت، در تکوین نقش علّی ایفا می کند و کائنات تحت تأثیر علیّت اراده کسی که دارای مرتبه ولایّت تکوینیه است، خاضع و متأثر هستند و نسبت به آن، نسبت معلولی دارند و اراده انسانِ کامل شأن و نقش علّی دارد.
این اقسامی که ذکر خواهد شد به معانی اصطلاحی برمی‌گردند که ملاک معنای لغوی در آن ها[معانی اصطلاحی] به نحوی از انحاء وجود دارد؛ در واقع رابطه ای که بین علّت و معلول وجود دارد و بین «ولیّ‌» دارای ولایّت تکوینیّه، با آنچه که [ولیّ] در آنها می تواند اعمال ولایّت تکوینیّه کند، منشاء در اینجا همان «قُرب» است؛ یعنی پیوند نزدیک و پیوند تأثیر- تأثری است. اما علّت اینکه می‌گوییم [ولایّت] تکوینی، به این جهت است که مُتعلِق آن تکوین است؛ زیرا در کائنات اتفاق می افتد؛ کما اینکه مثلاً در تعبیر مقابل آن [ولایّت تکوینیّه] ولایّت تشریعیّه است؛ در ولایّت تشریعیّه نیز به همین ترتیب است؛ یعنی در قلمرو شریعت (شریعت به معنای اصطلاحی آن) آن کسی که بی واسطه می‌تواند تصرف کند، حق تعالی و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است و این نسبت و این علقه و این رابطه بین خدای متعال و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با مرتبه شریعت و احکام شرعی وجود دارد که [پیامبر] در احکام شرعی تصرف می‌کنند؛ اینجا [در ولایِت تشریعیّه] مُتعلِّق به تصرف حکم است؛ در قبلی [ولایّت تکوینیّه] متعلِّق به تصرف کَون و کائنات بودند. متعلِّق تصرف در دومی [ولایّت تشریعیّه] شرع و شرایع است؛ ولی تا زمانی که نقطه تماس و ارتباط وثیقی و قُربی به وجود نیاید که بتواند تأثیر- تأثر اتفاق بیفتد، این ولایت عملی و واقعی و خارجی نخواهد بود.
به هر حال [این دو اصطلاح ولایّت تکوینیه و تشریعیه] مفهوم «قُرب» -که جوهر معنای لغوی ماده «ولیّ» است- و حیث تحقق قُرب و «پیوند» [ که بنابر نظر مختار، علاوه بر وجود معنای لغوی «قُرب»، «پیوند» و رابطه نیز جز جوهر کلمه ولایّت می باشد] معنا را مشخص می‌کند. دومی [ولایّت تشریعیّه] هم معنای اصطلاحی می سازد؛ در حوزه تقنین، تشریع، حکم‌گذاری و جعل حکم، ولایّت تشریعیّه [ را استعمال و به کار می بریم].
کما اینکه در حوزه معنویات، عرفان، سلوک روحی و معنوی گفته شد که اصطلاح« ولایّت» در عرفان به کار می رود [ ونبایدکلمه «ولایّت» را در حوزه معنویات، با کلمه «ولایّت» در دیگر حوزه های علمی خلط کرد]. آنجا [ در حوزه عرفان و معنویات] ولایّت، معنویّه و روحیّه است و منظور این است کسی مُرشِد است و اهلیّت ارشاد روحی دارد و کسانی مُرشَد هستند؛ به تعبیر رایج این ادبیات، کسی «مُراد» است و کسانی «مُرید» هستند و یک پیوندی بین آنها وجود دارد که گویی «مُراد»، «مُریدان» را به دنبال خود می کشد؛ به اعتبار آن «قُرب» و پیوند است. البته «قُرب» فیزیکی نیست که فکر کنیم مثلاً فقط قُرب فیزیکی ملاک است. بله! در مواردی حیث قُرب، فیزیکی است؛ مثل اینکه به «جارّ» ولیّ یا موالی گفته می‌شود؛ در این مورد «قُرب»، فیزیکی است. ولی قُرب معنوی وجود دارد. قهراً وقتی دو نفر با هم همسایه هستند، یک رابطه عاطفی و انسی بین آنها به وجود می آید. این رابطه و قُرب حیث غیرفیزیکی هم پیدا می‌کند و فقط به قُرب مکانی محدود نمی ماند.
در مسئله ارشاد معنوی هم که بحث از ولیّ است و حتماً باید انسان تحت ولایّت یک مُراد و مُرشدی طیِ طریق و سیر و سلوک کند، آنجا هم به همین شکل است؛ یعنی یک پیوندی مثل پیوند بین علّت و معلول برقرار است؛ اینها از هم جدا نمی شوند و همانطور که در نظام علّی- معلولی، معلول تابع و تسلیم و پیرو و دنباله رو است، اینجا هم حالت تسلیم و دنباله‌روی وجود دارد و به این اعتبار اینجا هم «ولایّت» تعبیر می شود.
۴-ولایّت حضانیّه و قیومیّه:
کما اینکه در مفهوم چهارم که به «ولایّت حضانیّه و قیومیّه» تعبیر کردیم، [به این عنوان مصطلح شد] زیرا بین این قسم و معنای اصطلاحی از ولایّت[ قسم چهارم از اقسام ولایّت که عبارت باشد از ولایّت حضانیّه و قیومیّه] با معنای اصطلاحی سیاسی و حکومتی آن فرق گذاشته شود تا این شبهه که گاهی می گویند: مگر ما صغیر هستیم؟! مگر ما محجور هستیم؟! مگر ما مجنون هستیم که به ولیّ احتیاج داشته باشیم؟! نه! اصلاً ولایّت در «ولایّت فقیه» با ولایّت در این مسئله که بحث حضانت و قیومیّت است به یک معنا نیست. بله! جوهر معنای لغوی آنها یکی است. بالاخره یک مناسبتی بین این اطلاق اصطلاحی در این عرف با جوهر معنای لغوی آن وجود دارد که همان بحث قرابت و پیوند است. بله! این درست است؛ ولیکن حیث کاربرد فرق می‌کند. در ولایّت حضانیّه و قیومیّه، فرد محجور و صغار اصولاً اختیاردار او، ولیّ آنها است و بدون دخالت ولیّ، نمی توانند معامله کنند، مبادله‌ ای انجام دهند و حتی تصرف کنند و باید تحت اشراف و به واسطه «ولیّ» تصرفات و نقل و انتقالات انجام شود. به هر حال آنجا [در صغیر و مجنون و…] در حقیقت فرد بلااراده است و هیچ نقش و هیچ کارکردی در تحقق این ولایّت ندارد.
در ولایّت حضانیّه و قیومیّه مراد این است که بین کسی که دارای شأنیّت ولایی است، یک پیوند و رابطه عمیقی وجود دارد و بر اثر آن، «ولیّ» حق تصرف، نقل و انتقال اموال و وظیفه حفظ حقوق و اداره شئون او را برعهده دارد و باید مصالح او را تأمین کند.
۵-الولایه السیاسیّه و الحکومیّه:
در قسمت پنجم که محل بحث می‌باشد، «الولایه السیاسیّه و الحکومیّه» منظور است؛ اتفاقاً کاربرد ماده «ولایّت» در مسائل سیاسی و در ادبیات دینی و فقهی از یک ظرافت هایی برخوردار است. یکی از آن ظرافت ها و نکات ظریف و لطایف و ظرایف این استعمال، کاربرد و اطلاق آن است که بین «ولیّ» و «مُولّی علیه» یک رابطه وثیقی وجود دارد که آن «رابطه حبّی» است. این پیوند عاطفی و اعتقادی است.
اخیراً یک کلامی را از رهبر معظم انقلاب در خصوص شأن و نقش ولیّ‌امر و رهبری دیدم؛ خیلی جالب بود! و خود ایشان بسیار زیبا معنی کرده بودند که تصور نشود «ولیّ‌امر» عهده دار امور اجرایی است یا عهده‌دار امور قانونگذاری است؛ یا عهده دار امور قضایی است. البته که معلوم است اینها [ امور اجرایی و قانونگذاری و امور قضائی] اولاً از شئون ولیّ‌امر است و سُلُطات و قوا از قِبَل ولیّ‌امر عهده دار می شوند؛ اما به این معنا نیست که ولیّ‌امر در همه این امور و شئون باید مباشرت کرده و راساً پاسخگو باشد؛ بلکه ولی امر شئونی دارد و ایشان هم به دلالتهای قانون اساسی استناد کرده بودند؛ حفظ نظام، حفظ انقلاب، حفظ استقلال ملی و امثال اینها وظایف اصلی ولیّ امر است؛ و امور و شئون [زمانی که] به افرادی موکول شود، آنها باید پاسخگو باشند و اینکه مثلاً در یک گوشه یک اتفاقی می افتد، ولیّ‌امر بخواهد نسبت به آن مورد به مثابه موردی و جزئی پاسخگو باشد که این قانون چنین چیزی را اقتضا نمی کند. بله! مثلاً اگر فرض کنید که ولیّ‌امر قاضی القضاتی را نصب فرمود طبعاً در قبال این نصب پاسخگو است؛ اما اینکه حالا گوشه [ای از کشور]، فلان قاضی در دستگاه عریض و طویل قوه قضاییه خطا کرده است، قهراً نمی توان از ولیّ‌امر پرسید [ و مورد پرسش قرار بگیرد]. بعد [ مقام معظم رهبری] روی عناصری که در نسبت بین «ولیّ‌امر» و «مردم» وجود دارد، نکاتی را فرمودند اینکه به هر حال یک رابطه عاطفی بین رهبر و مردم برقرار است، یک رابطه عقیدتی برقرار است. این خیلی تلقی دقیق و درستی است!
در واقع «ولایّت سیاسیّه»، ولایتی است که فرد واجد شرایط که به اعتبار وجدان آن شرایط، خدای متعال و حضرات معصومین سلام الله علیه او را به چنین منصبی نصب فرمودند، چنین منصبی را به مثابه حق از سویی و به‌ مثابه تکلیف از دیگر سو بر عهده «ولیّ واجد شرایط» قرار دادند؛ و «ولیّ» با مردم است، در کنار مردم است، مُماس مردم است، مرتبط با مردم است، مباشر با مردم است در همه جهات. او با مردم رابطه وسیع و صله عمیق دارد به لحاظ علقه عاطفی؛ همینطور است به لحاظ اعتقادی.
ماهیت شناسی بحث ولایّت
ماهیّت فقه الولایه یا مقوله ولایّت؛ ما اینجا باید دو بحث را معلوم کنیم؛ یکی ماهیت «ولایّت»؛ آیا ماهیتاً یک بحث کلامی است یا یک بحث فقهی است یا بحثی است که مثلاً فقط به حوزه سیاست مربوط می‌شود؟ از حیثی این مطلب کلامی است؛ چنان که مبنای حضرت امام است زیرا همان‌طور که به امامت و به رسالت قائل هستیم، به ولایّت فقیه به مثابه نایب حضرت حجت سلام الله علیه قائل هستیم. در واقع یک مقوله کلامی قلمداد می‌شود؛ به لحاظ حکم وضعی یک مطلب کلامی است، اما به لحاظ حکم تکلیفی یک مطلب فقهی است و احکامی دارد؛ احکام [و] وظایفی بر عهده ولیّ‌امر است؛ و خصوصاً در نسبت و رابطه او با مُولّی علیهم و امّت و شعب. و متقابلاً یک نسبت و رابطه ای بین مردم از سوی مردم با ولیّ‌امر که نسبت «نصرت»، حمایت و اطاعت است.
درهرحال «ولایّت سیاسیّه»، [حتی] خود مَبحث «ولایّت» می تواند حیث کلامی داشته باشد؛ در عین حال از حیث دیگری می تواند حیث فقهی داشته باشد و این جهت باید مورد توجه باشد؛ چون بعضی می‌گویند که مسئله ولایّت و ولایّت فقیه، یک مطلب کلامی است، بعضی می‌گویند فقهی است؛ بنده با یک ملاک [دیگری جدای از ملاک های دیگر] قائل شدیم که دو وجهی است؛ یعنی به لحاظ وضعی، این منصب [ولایّت] و این انتصاب به این منصب [ولایّت] حیث کلامی دارد؛ همانطوری که معتقد هستیم خدای متعال و پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) ائمه (علیهم السلام) را به مثابه اوصیا، اولیا منصوب فرموده است، فقیه واجد شرایط را هم به مثابه ولیّ و به مثابه خلیفه منصوب به نصب عام فرموده است «‏‏اللهمَّ ارْحَمْ خُلَفائی» .قضیه در اینجا وجه کلامی پیدا می‌کند و این می تواند در عداد احکام وضعیّه به حساب بیاید و اینکه در تقسیم حکم بین تکلیفی و وضعی در واقع این بحث آنجا طرح می شود.
از حیث و به اعتباری دیگر، [بحث ولایّت] حکم تکلیفی است، یک مطلب فقهی است و انواع فروع فقهی در مسئله قابل طرح می شود. بنابراین مسئله «ولایّت»، یک مسئله ذو وجهی و دو وجهَینی است؛ از حیثی کلامی و از حیثی دیگر فقهی است.
هویت معرفتی ولایّت
این نکته را هم اضافه کنم که هویت معرفتی مسئله ولایُت چیست؟ آیا یک مطلب فلسفی است؟ یک مطلب عرفانی است؟ یک مطلب کلامی است؟ یک مطلب فقهی است؟ و در مانحن فیه عمدتاً مطلب حول محور کلامی و فقهی بودن دور میزند؛ البته حیثیات دیگر را هم می تواند داشته باشد و [حتی] اینکه حیثیات دیگر را قابل جمع نیست؛ مثلاً می‌گوییم الولایه الروحیّه و الولایه المعنویّه، در خصوص «ولیّ‌امر» محقق می شود یا نمی شود؟ بعضی خلط می‌کنند [ و] ملازم می دانند. ممکن است هر ولیّ‌امری لزوماً دارای ولایّت معنویّه (آن نسبتی که بین سالک و مُرشد و مُرید و مُراد برقرار است) نباشد؛ ممکن است در وضعیتی یک فرد واجد شرایط فقهیِ ولایّت امر است و ولیّ‌امر می‌شود، هیچ اشکالی هم ندارد؛ اما لزوماً بگوییم که او به لحاظ عرفانی هم سرآمد همه امّت است، همواره این اتفاق نمی‌افتد؛ ولی می تواند اتفاق بیفتد؛ یعنی اگر کسی امروز راجع به مثلاً فرض کنید امام رضوان الله تعالی علیه چنین شأنی قائل باشد، با شأن ولایت فقیهی آن بزرگوار منافاتی ندارد؛ چنانکه بعضی از فِرَق را دیدم چنین شأنی برای ایشان قائل هستند و حتی برای رهبر معظم انقلاب. من در بعضی از سفرها، در بعضی از کشورهای مغربِ عربی به بعضی از فِرَق صوفیّه برخورد کردم که هوادار انقلاب بودند. در صحبت‌های خود صریحاً می گفتند امام دارای شأن ولایی در سلسله اولیای الهی بوده و دارای ولایّت روحیّه و ولایّت معنویّه است و آن تصویر و تصوری که صوفیّه از مثلاً مشایخ معنوی خودشان من دیدم، برای امام و هم برای آقا [ مقام معظم رهبری] چنین نظری را داشت و گفت ما معتقد هستیم که این دو بزرگوار در سلسله مراتب مشایخ ما جا دارند؛ همان عقیده ای که خیلی از صوفیه راجع به بعضی از حضرات ائمه معصومین سلام الله علیهم دارند. بعضی خود را به امام رضا علیه السلام متصل می کنند، می‌گویند ما عرفان را از امام رضا علیه‌السلام اخذ کردیم یا بعضی به امیرالمومنین علیه السلام متصل می کنند؛ [ این موارد] یعنی برای امیرالمومنین علیه السلام نه فقط ولایّت کلامی و ولایّت سیاسی قائل هستند بلکه برای آن بزرگوار ولایّت معنوی قائلند که البته ما هم از این جهت قائل هستیم؛ یعنی می‌خواهم بگویم صوفیۀ اهل سنت حتی همه این مواردی هم که گفته شد، در بعضی موارد دیدیم افرادی شیعه نبودند. یعنی منافات ندارد که احیاناً این ولایات همه در فردی جمع بشود؛ مثلاً در رسول خدا (ص) هر ۵ نوع یا مرتبۀ ولایّت جمع بود؛ در غیر رسول خدا (ص) و غیر حضرات معصومین (ع) هم امکان تحقق آن ممکن باشد؛ البته ما ولایّت تشریعیّه را برای غیر رسول خدا (ص)‌ قائل نیستیم.
قلمروشناسی بحث ولایّت؛فوائد
به هر صورت مسئله به این بستگی پیدا می کند که ما در چه قلمرویی و با لحاظ چه مَحَط و محیطی [کلمه] «ولایّت» را به کار می‌بریم، با چه اصطلاحی این عنوان را به کار می‌بریم تا جایگاه و ماهیت و جایگاه آن در علوم معلوم شود؛ مثلاً وقتی از ولایت تکوینیّه بگوییم، قاعده این است که در فلسفه بحث شود ولو کمتر چنین بحثی در فلسفه مطرح می شود اما باید در فلسفه مطرح شود؛ منتها در فلسفه یک مقدار به این جهات کم عنایت می شود. در فلسفه به حیث نظام علیّ‌معلولی‌مَلکوتی کمتر توجه می شود. فلسفه اسلامی عمدتاً به حیث توجیه نظام علیّ‌معلولی‌مُلکی تمرکز دارد؛
فلسفه ما در طور مَلکوتی بحث نمی شود. فلسفه ما عمدتاً بر بیان نظام علیّ‌معلولی‌مُلکی تمرکز دارد؛ در حالی که می‌توان مَبحث «ولایّت تکوینیّه» در فلسفه مطرح شود؛ زیرا نظام علیّ‌معلولی محدود به علل مادی و مُلکی نیست. بر اساس نظر اسلامی و عقیده مسلمان ها نظام علیّ‌معلولی‌مَلکوتی هم وجود دارد و نظام علیّ‌معلولی‌مَلکوتی بر نظام علیّ‌معلولی‌مُلکی سیطره و قاهر و غالب است و وقتی نظام علیّ‌معلولی‌مَلکوتی در فرایند فعل و انفعالاتی که در هستی و در وجود هستی‌مندان اتفاق می افتد، عمل کند، آنجا نظام علیّ‌معلولیّ‌مُلکی و مادی متوقف می شود و در مقابل نظام علیّ‌معلولی‌مَلکوتی خاضع می‌شود و مفهوم «معجزه» همین است. معجزه، تصرفی است که در مُلک اتفاق می افتد اما بر اساس نظام علیّ‌معلولی‌مَلکوتی است. کرامات، تصرفی است که در مُلک اتفاق می افتد اما بر اساس و وفق قوانین نظام علیّ و معلولی و مَلکوتی است؛ و فرق کرامت و مهارت هم همین است. کسی که مهارت پیدا می کند و کارهای خارق العاده در طبیعت انجام می دهد او از همان قوانین نظام علیّ‌معلولی‌مُلکی استفاده می کند. اما «اعجاز» از این قسم نیست. پس بنابراین برای این که بدانیم جایگاه بحث «ولایّت» در جغرافیای علوم کجاست، باید بگوییم کدام معنا و کاربرد از[کلمه] ولایّت است.
نظام علیّ- معلولی، برای توجیه فعل و انفعالاتی که در عالمِ مشهود اتفاق می افتاد، مطرح می کنند و طور کَون‌ و[ کائن] بودن مُلک و کائنات را مد نظر دارند.
نکته دوم اینکه عالم غَیب، غیر از غیب عالَم است؛ ما نمی‌گوییم که علل غیبی را در فلسفه مطرح نمی کنیم. ما در فلسفه، علت واقعی و عله العلل را حق تعالی می دانیم؛ این یعنی به غیب ایمان داریم و علت حقیقی و واقعی را از غیب می دانیم. این عالم غیب است، ایمان به عالم غیب است، ملکوت ایمان به غیب و باطن عالَم است؛ یعنی [علم] کلام عمدتاً عهده‌دار بیان عالَم غیب و ایمان به غیب است؛ در مقابل شهود و عالم ماده. [علم] کلام عهده دار نیست که مثلاً بگوید در عالَم ماده شما به این فعل و انفعالات چه نظر و عقیده‌ای داشته باشید. این کار به عهده علم است. قلمرو علم، عالَم شهود است؛ قلمرو کلام عالَم غیب است، قلمرو عرفان غیب عالَم است و ملکوت عالم است؛ و حکمای ما البته و قطعاً با قاطعیت ایمان به ملکوت داشتند. این خیلی روشن است به غیب عالَم توجه داشتند؛ اما از عالَم غیب برای توجیه نظام علیّ- معلولی عالَم شهود عمدتاً استفاده می‌کنند و ما نمی گوییم چرا کلمه «ولایّت» را نمی آورند؟ اصولاً به این حیث عطف توجه ندارند؛ یعنی گویی فلسفه را چندان عهده دار این قضیه نمی دانند که به هر حال ما نظام علیّ- معلولی مَلکوتی را [به] چه [چیزی] می گوییم و به همین جهت هم درباره آن کم کار شده است.
کتاب‌ها نیز تفاوت می کند؛ مثلاً اشارات فلسفی رو به [سوی] عرفان و اشراق است. اشارات اصلاً فلسفه و عرفان است و ابن سینا با نوشتن اشارات از[مکتب] مشاء، به معنویت و اشراق میل کرده است و در مسائل اشراقی بیشتر حیث ملکوت برجسته و مطرح است. به هر حال باید بین این ها تفاوت بگذاریم.
این نکته‌ خیلی کلیدی است که چه تفاوتی بین عرفان، کلام و احیاناً فلسفه و علم است؛ در حالی که هر سه یا چهار [علم فوق الذکر] بنابر این دارند که راجع به گزاره ها بحث کنند؛ یعنی هر چهار [علم] می‌خواهند از کائنات واقعی و واقع‌مند گزارش کنند نه اعتباری؛ آنوقت قضایای تشکیل دهنده این علوم کاملاً حقیقی است. حیث تفاوتشان در «جهات» است؛ یعنی علم (البته علم موجود) می خواهد که فعل و انفعالات مادی در طور ماده را تبیین کند و نمی‌خواهد به حیث غیب عالَم غیب توجه کند و به طریق اولی نمی خواهد به غیب عالَم که مَلکوت است توجه کند. در [علم] کلام به عالَم غیب توجه است و عمدتاً می‌خواهد که عالَم غیب تبیین شود و در صدد نیست که حتماً فعل و انفعالات مادی این عالم را تبیین کند؛ اما مثلاً در عرفان بناست که غیب عالَم (نه عالَم غیب) مورد بحث و تحلیل و تعلیل قرار بگیرد و نظام علیّ- معلولی حاکم بر عالم آنجا مطرح است. در [علم] کلام، نظام علیّ- معلولی از سوی عالَم غیب مطرح است. در علم، فقط نظام علیّ- معلولی موجود و محسوس در عالَم ماده و مُلک مطرح است؛ مثلاً در علم می گوید این آب را بریزی، گیاه سبز می‌شود. در علم، متوجه به این نیست که این خاصیت علّی سبزشدگی را در گیاه و سبزکنندگی را در آب چه کسی پدید آورده است. این را عالَم غیب بررسی می کند. لهذا اینها با هم تفاوت می کنند.
مسئله «ولایّت» را ما به واژه آن هم تصلب نداریم. در خصوص معنای واژه گفته شد که سه نکته می‌تواند آن جوهر معنایی این ماده باشد: یکی اینکه گفتیم قدمای از لغویین می گویند «قُرب»؛ خود ما عرض کردیم که به نظر می‌آید «صله» مسئله است؛ یک نحو پیوند وجود دارد. آن وقت نحوه پیوند و حیثیت پیوند و متعلِّق پیوند در معانی و اصطلاحات مختلف این ماده متفاوت می‌شود؛ ولی همگی به رابطه و پیوند بازمی‌گردند و به همین جهت هم «قُرب» فقط قُرب مادی نیست.
بالاخره سه وجهی که برای معنای جوهری ماده «ولیّ» گفته می‌شود در همه جا وجود دارد و نگفتیم که [به طور مثال معنای] «نصرت» همه جا هست. نخیر! می گوییم به مُعتِق و مُعتَق، ناصر، عَمّ، ابن عَمّ، حلیف، عصبه (هم‌گروه)، جارّ، «موالی» اطلاق می‌شود. اگر طبق نظر لغویین قدیم قائل شویم، بخاطر این جهت است که مُقارب، مجاور و نزدیک هم هستند و قرابتی دارند؛ و اگر طبق نظر آقای مصطفوی رحمه الله علیه قائل شویم «وراء شیء»- حالا این وراء شیء چیزی افزوده بر قُرب ندارد- ما عرض کردیم نه! صرف «قُرب»- قُرب فیزیکی و سایر چیزها- نیست. جوهرِ [کلمه ولایّت، صرف معنای قُرب نیست بلکه آنچه که شیرازه و اصل و جوهر است]، «صله و وثیقه» است؛ «رابطه وثیق»ی که بین دو عنصر برقرار می شود، جوهرِ معناییِ «ولایّت» است. و در مسئله «ولیّ‌امر» هم به فرمایش آقا[مقام معظم رهبری] استشهاد کردیم که مراد است و نمی خواهیم بگوییم همه موارد «نُصرت» است.
چرا به معنای سرپرستی به کار می‌رود؟ چون بین ولیّ‌امر و مَوالّی علیهم یک صله و رابطه خاصی برقرار می شود.
چرا به ناصر [ولایّت] اطلاق می‌شود؟ به همین دلیل
چرا به همسایه و جارّ [ولایّت] اطلاق می‌شود ؟ به همین دلیل
چرا به حلیف [ولایّت] اطلاق می‌شود ؟ چون پیمان باعث پیوند می شود.
لهذا جوهرِ معنایی این است[جوهر معنایی آن پیوند و صله است]؛ ولی به لحاظ اصطلاحی گفتیم باید به آن مُتعلِّق و مَحَط و محیط تحقق پیوند و حیثیت آن ارجاع دهیم. حیثیت «پیوند» به ما می‌گوید که این نوع ولایّت، چه ولایتی است.
پس بنابراین جایگاه بحث در علوم مختلف به حیث «صله» راجع می‌شود.
در «قُرب» محض و «وراء» محض، چیزی حس نمی شود. گفتیم باید یک پیوندی برقرار شود و «ولیّ» باید در معنا به «صله» ارجاع بشود؛ «حیث» [ و جهت استعمال کلمه ولایّت] گونه این صله را تعیین و نتیجتاً ماهیت و نوع ولایّت را مشخص می‌کند.
پس می‌خواهیم جایگاه ولایّت را در جغرافیای علوم تعیین کنیم که گفتیم حسب مورد در جایگاه خودش قرار می‌گیرد. و اینکه فکر کنیم مسئله «ولایّت فقیه» فقط یک بحث کلامی است یا فقط یک بحث فقهی، این دوگانه دقیق نیست. گفتیم همه حیث کلامی دارد به لحاظ حکم وضعی، حیث فقهی دارد به لحاظ حکم تکلیفی؛ در نتیجه جایگاه بحث «ولایّت فقیه» و کلاً بحث «ولایّت سیاسیّه» روشن می شود. در واقع «ولایّت سیاسیّه» هم می توان گفت صدر فقه السیاسه است؛ چون «ولایت سیاسیّه» منحصر در «ولایّت حکومیّه» (ولایت در قلمرو حکومت) نیست. می تواند ولایّت سیاسی باشد در حالی که حکومتی برپا نشده باشد؛ ولی ولایّت سیاسیّه آنگاه که حکومت برقرار شده باشد، در همان صورتِ ولایّتِ حکومیّه تجلّی پیدا می‌کند و مُتجلّی می‌شود. مثلاً فرض کنید ائمه معصومین سلام الله علیهم در زمان‌های مختلف حاکمیت نداشتند؛ اما زمانی که حاکمیت نداشتند، ولایّت حکومیّه نداشتند چون در رأس حکومت نبودند؛ یعنی ولایت حکومیۀ مُحقَقِ در خارج و بالفعل نداشتند اما ولایت سیاسیه داشتند؛ یعنی امیرالمومنین علیه السلام در همان ۲۵ سال خانه نشینی ولایّت داشتند و ولایّت از ایشان سلب نشده بود. ولایت سیاسیه داشتند؛ شرعاً هم می توانست امر کند و هر کسی که در آن مقطع به اوامر حضرت علیه السلام توجه می‌کرد و تسلیم می شد و اطاعت می کرد، کار شرعی کرده بود؛ چون امیرالمومنین علیه السلام ولایّت سیاسیه داشت ولو اینکه حکومتی برقرار نبود تا ولایت حکومیه را بالفعل و خارجاً داشته باشد. امام صادق علیه السلام هیچ وقت لشکر و قوای حکومتی و اداره و سلطه‌ای در اختیار نداشت اما نصب می‌فرمود و آن ولایت سیاسیه را اعمال می‌فرمودند که ممکن بود در گوشه‌ای از حکومت مستقر، یکی از صحابه کار قضاوت را به عهده بگیرد و این کار را انجام بدهد. در بین علمای ما هم این رویه بوده است در حالی که مثلاً حکومت در اختیار قجرها بود. فقهای ما حدّ اجرا می کردند، قضاوت می‌کردند، در واقع ولایت سیاسیه را اعمال می کردند ولو فقها در رأس حکومت نبودند که زمام حکومت در اختیار آنها باشد؛ اما یا به اعتبار اعتقاد مردم، تقلید مردم به لحاظ فقهی یا شاید مثلاً قجرها هم به این جهت یا به حیث تصوری که داشتند که به هر حال اصلاً امر قضا ربطی به حکومت ندارد، به علما سپرده بودند و علما این کار را می‌کردند.
لهذا مسئله «فقه الولایه» در حقیقت صدر «فقه السیاسه» می‌شود نه صدر فقه الحکومه؛ چون ما فقه السیاسه را به دو بخش فقه السیاسات اللاحکومیه- که علی الحساب برای آن ۵ فصل فرض کردیم- و فقه السیاسات الحکومیه که برای آن ۹ فصل فرض کردیم.
«فقه الولایه» باید ماقبل این دو بخش قرار بگیرد. پس بنابراین در ساختار فقه معلوم شد که باید در بخش فقه السیاسه قرار بگیرد. مبحث فقه الولایه در ساختار فقه السیاسه باید در رأس این برش و قسم از فقه قرار بگیرد.
اول باید فقه الولایه، بعد فقه السیاسات اللاحکومیه، سپس فقه السیاسات الحکومیه را بحث کرد. بنابراین جایگاه مبحث «ولایّت» در علوم معلوم شد و مبنا و معیار آن را هم گفتیم.
جایگاه فقه الولایه به مثابه بخشی از فقه نیز معلوم شد که در فقه السیاسه است؛ در فقه السیاسه هم [جایگاه فقه الولایه] در صدر فقه السیاسه و ماقبل از فقه السیاسات اللاحکومیه و فقه السیاسات الحکومیه است چون در فقه السیاسات الحکومیه، ولیّ فقیه باید در رأس قرار بگیرد. اما نسبت به فقه السیاسات اللاحکومیه زیرا زمانی که حکومتی هم برقرار نیست، ولیّ فقیه برای مؤمنین مرجع است و مردم باید شئون خود را به او مراجعه کنند ولو حکومت بالفعل نداشته باشد. به بهانه اینکه حکومت بالفعل ندارد، تحاکم إلی الطاغوت نمی توانند بکنند؛ و لذا روایاتی که از امام صادق علیه السلام وجود دارد که: اگر تحاکم بالطاغوت کنید به دربار این خلفا و به محاکم قضایی این ها بروید و حکم به عدل هم کنند، حقتان را بر اساس حکم محاکم قضایی خلافت غاصب که حاکمیت و حکومت بالفعل است استیفاء کنید، حرام است؛ اگر حق را در این محاکم بگیرید باطل است و نمی توانید در آن تصرف کنید.
لهذا در شرایط عدم تحقق حکومت، بحث «ولایّت» نافذ است. پس قبل از اینکه به بحث از تکالیف غیر حکومی شَعب و امّت بخواهیم بپردازیم، باید به بحث «ولایّت» پرداخته باشیم. پس مَبحث فقه الولایه در رأس فقه السیاسه می‌باشد نه جزئی از فقه الحکومه. بنده ندیدم کسی به این جهت توجه و تفتن داشته باشد؛ به صورت ارتکازی شاید انصرافی همه فقط جزئی از فقه الحکومه تلقی می کنیم و یکی از خطاهایی که در این ساختار جدید درختواره رشته های حوزه اتفاق افتاده همین است. آنها اصلاً فقه السیاسه را درنظر نگرفته اند؛ فقه الحکومه را ملاحظه کرده اند. توجه [به این قضیه] نداشتند که فقه الحکومه، همه فقه السیاسه نیست و به شدت از این جهت غافل بودند. لهذا ما در مؤسسه رشته فقه السیاسه را طراحی کردیم. فقه الحکومه و رشته فقه السیاسه را هم می‌خواهیم با همین تبیین به قم پیشنهاد بدهیم.

بزرگترین هنر علم دینی دوری از تک‌ساحت‌نگری است

بزرگترین هنر علم دینی دوری از تک‌ساحت‌نگری است

«چهارمین اجلاس ملی کرسی‌های آزاداندیشی و نقد و مناظره» صبح چهارشنبه، ۱۳ اسفندماه، با حضور حجت‌الاسلام والمسلمین سعیدرضا عاملی، دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی؛ آیت الله علی‌اکبر رشاد، رئیس و موسس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، محسن حاجی‌میرازیی، وزیر آموزش و پرورش، حسین سلیمی، رئیس دانشگاه علامه طباطبایی؛ حجت‌الاسلام والمسلمین مصطفی رستمی، رئیس نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها و حسین خنیفر، رئیس دانشگاه فرهنگیان برگزار شد.

آیت الله علی‌اکبر رشاد، رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی، در این مراسم به ایراد سخنرانی پرداخت و گفت: مراد از کرسی‌های آزاداندیشی به تفسیر و تعبیر رهبر معظم انقلاب، عبارت است از کرسی‌هایی که در آن کسانی‌که مدعی نظرات شاذ و معارض هستند، ولو اینکه راجع به توحید حرفی داشته باشند، باید امکان ارائه دیدگاه داشته باشند. ما اساسی‌تر از توحید که نداریم، اما در یک مجمع نخبگانی و بدون غوغاسالاری و فضاسازی باید افراد صرفاً با قصد علمی و با صفا و امنیت، نظرات خود را بیان کرده و جمع، نظرات آنها بشنوند.

وی ادامه داد: ما در راستای توسعه کرسی‌های نظریه‌پردازی و آزاداندیشی، اساس‌نامه را فراهم کردیم و به تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز رسید، اما شرایط برای این نهاد فراهم نشد و خود بنده به برخی از نهادهای مسئول نامه زدم که اگر این کرسی‌ها ایجاد شد، باید ضوابط آن نیز فراهم شود. البته کرسی‌های ترویجی از سوی خود حوزه‌ها و دانشگاه‌ها برپا می‌شود، اما آنچه موضوع این اجلاس است، کرسی‌های نظریه‌پردازی، نقد و مناظره است که در آن باید کار به نحوی از انحا، به تولید علمی منتهی شود.

آیت الله رشاد بیان کرد: در زمینه کرسی‌های نظریه‌پردازی، مراتبی تعریف شده و در حد نوآوری عادی، حدود بیست رتبه برای این مجموعه مراتب تعریف کرده‌ایم و ساختار جدیدی تعریف شده است که از یک صورت‌بندی و تعریف تازه‌ای از یک نظریه آغاز می‌شود تا آنگاه که از نظریه و فرانظریه عبور کرده و به تأسیس یک دانش می‌رسد. البته همه گونه‌های نظریه‌پردازی و مناظره دارای داور و ناقد هستند، اما کرسی‌های ترویجی فقط ناقد دارند و داوری نمی‌شوند و امتیاز و نمره‌ای داده نمی‌شود.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی افزود: گاهی صدها طرح می‌آید و از بین آنها چند کرسی موفق برگزار می‌شود. برخی از سال‌ها نظریه‌پرداز برجسته را نیز معرفی می‌کنیم و البته برخی سال‌ها نیز کسی معرفی نمی‌شود و این نشان می‌دهد که کار به صورت دقیق و سخت‌گیرانه پیش می‌رود تا اعتبار نخبگانی خود را حفظ کند و به لطف خدا این اتفاق رخ داده است.

آیت الله رشاد افزود: بنده می‌خواهم این سؤالات را مطرح کنم که اگر بنا داریم علم دینی و علوم انسانی اسلامی تولید کنیم، منظور از علم دینی چیست؟ آیا قرار است علم نقلی تولید کنیم و همه حرف‌ها را از آیات و روایات در بیاوریم؟ آیا اگر علم دینی شود، فقط باید حوزه علمیه آن را تولید کند یا دانشگاهیان نیز می‌توانند در این زمینه نقش ایفا کنند؟ معیار علم دینی چیست؟ آیا باید روش علم دینی باشد یا غایت آن مهم است تا علم، دینی شود؟ بنده در سالیان دور بر این باور بودم و البته نظرم درباره آن عوض شد که دینی بودن علم، مقوله‌ای قابل تشکیک و ذومراتب است. اگر علم مبانی و پیش‌انگاره‌های خود را از دین اخذ کرد، تبدیل به علم دینی می‌شود، ولو اینکه موضوع و مسائل آن دینی و در پی تحقق غایت دینی نباشد و روش‌شناسی آن نیز از منظر دینی درست نباشد یا احیانا موضوع دینی بوده و مثلاً موضوع آن خدا باشد، تبدیل به علم دینی می‌شود.

وی افزود: اما بعدها به نظریه دیگری تحت عنوان سازگاری مؤلفه‌های رکنی دانش رسیدم که معتقدم وحدت و تمایز هر علمی به موضوع آن است و در نتیجه وحدت موضوع از درون منجر به انسجام و از بیرون منجر به تمایز شده و در نتیجه علمی جدید تولید می‌شود. بنده معتقدم زمانی دانشی متولد می‌شود که مبانی، موضوع، مسائل، منهج و غایت با هم سازگار شده باشند. اصولاً نمی‌شود این پنج مؤلفه سازگار نباشد و یک دانش به وجود بیاید و هر آنگاه این اتفاق بیفتد، یک دستگاه معرفتی به وجود می‌آید که اسم آن را دانش می‌گذاریم.

رشاد تصریح کرد: بر اساس این نظریه، هم معیار علم دینی و تکلیف روش‌شناسی و ساختار علم مشخص می‌شود. اگر مؤلفه‌های خمسه، صدق دینی داشته باشند آن دانش دینی است و هر کدام از آن مؤلفه‌ها دینی نباشند، آن نیز دینی نبوده و حتی علم هم نیست، چراکه با کنار هم گذاشتن تعدادی از مؤلفه‌ها، علم ایجاد نمی‌شود، بلکه صرفاً به معنای دایرهالمعارف است.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ادامه داد: علم دینی هزار هنر دارد و بزرگترین هنر آن این است که علم را از اسارت تک‌ساحتی‌نگری و تک‌چشمی بودن خلاص می‌کند. الان علم اسیر تجربه و دچار مشکل یک‌چشمی است. البته تجربه، چشم و منبع معرفت نیست، بلکه می‌تواند معرفت تولید شده را بسنجد. از سوی دیگر منبع نیست، بلکه صرفاً یک ابزار است و آنگاه که تجربه را به کار می‌برید و مشاهده و استقراء می‌کنید به اهمیت و نتایج عقل هم پی می‌برید، چراکه بعضاً یک تجربه، تجربه‌ دیگری را باطل می‌کند. این گرفتاری ما در علم امروز است که به وسیله پوزیتیویسم حاصل شده است، لذا باید علم را از اسارت پوزیتیویسم خارج کنیم.

عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی ادامه داد: چرا از سنت و وحی که از منابع معرفت هستند و حقایق زیادی تولید کرده‌اند، محروم شویم؟ پوزیتیویسیم عقل را حجت نمی‌داند، اما ما آن را حجت می‌دانیم، بنابراین چرا باید خودمان را از منبع عقل محروم کنیم. علم دینی می‌گوید باید از اینها بهره ببریم، اما ما مسلمانان از آن غفلت کرده‌ایم.

وی در پایان سخنان خود گفت: از سال ۱۳۸۱ که مقام معظم رهبری این مسئله را مطرح کردند، مُصِر بودیم فرایند دقیق و منضبط و فنی این کرسی‌ها حفظ شود تا اعتبار نخبگانی نظریات محفوظ بماند. لذا از همکاران محترم در دبیرخانه شورای عالی انقلاب فرهنگی تشکر ویژه می‌کنم. همچنین به دانشگاه فرهنگیان و رئیس متعهد و مُجِد آن یعنی دکتر خنیفر تبریک عرض کرده و از همه نهادهای همکار در این زمینه تشکر می‌کنم.

جناب پاپ به سرزمین سوخته خوش آمدید!

جناب پاپ به سرزمین سوخته خوش آمدید!

آیت الله علی اکبر رشاد در آغاز درس خارج فقه القضاء در واکنش به سفر سه روزه پاپ فرانسیس، رهبر کاتولیک‌ رم به کشور عراق در روز ۵ مارس (۱۵ اسفند)، نکاتی را بیان کردند.

آثار مثبت روابط اصحاب ادیان
رئیس شورای حوزه‌های علمیه استان تهران اظهار داشت: در ابتدای درس امروز لازم می‌دانم بمناسبت سفر جناب پاپ به کشور همسایه ما عراق، به عنوان کسی که سالهای متمادی در جریان دیپلماسی بین الادیانی و گفت و گوهای بینادینی و بینامذاهبی حضور داشته و نقش ایفا کرده است، و در سراسر جهان در همایشها و کنفرانسهای گوناگون در مراوده با ادیان و مذاهب و مسالک معنوی مختلف شرکت و مشارکت فعال داشته است، دوسه نکته ای را عرض کنم.

وی افزود: این سفر حاوی جهات و نکات مثبت گوناگونی است، چنان که می تواند این رخداد از بعضی حیثیات جای تامل نیز باشد.
اصولا اینکه:
۱ـ رهبران ادیان و اصحاب مذاهب به نقاط مختلف عالم سفر کنند و با مقامات و مردمان مناطق مختلف تماس بگیرند و گفت و گو کنند امر مثبت و مستحسنی است.
۲ـ اینکه میان ادیان و مذاهب موجود خاصه ادیان توحیدی، تعاملات مثبت و روابط فعالی برقرار باشد و از رهگذر دیپلماسی دینی در جهت حل مسائل جهان و مناطق و کاهش آلام بشر و ملل مظلوم و مستضعف گام برداشته شود خوب است.
۳ـ سرکشی اصحاب ادیان به پیروانشان در هر نقطه عالم سنت پسندیده ای است.
۴ـ ملاقات و مواجهه رهبران تراز اول ادیان و مذاهب با هم با برنامه و اهداف خالص و سالم و مستقل از نفوذ اصحاب قدرت و ثروت، و بدور از اغراض سیاسی منفی پنهان بسیار کار با ارزشی است و حتی لازم است. کاش مراجع بزرگوار ما هم به این سنت‌های عنایت بفرمایند تا ملل مسلمان از مواهب و برکات این دست سفرها بهره‌مند شوند.

آیت الله رشاد ادامه داد: چرا که این دست ملاقاتها گاه می تواند بر فضای عمومی روابط پیروان ادیان و مذاهب و حتی مناسبات بین دولتها تاثیرگذار باشد، و بسا مایه ارتقاء آرامش و امنیت مناطق و باعث افزایش صفا و صمیمت بین ملل و دول مختلف گردد.

ذکاوت مرجع اعلای نجف
این مدرس حوزه افزود: در این سفر قرار است جناب پاپ با مرجعیت اعلای شیعه در نجف نیز ملاقات داشته باشد که رخداد بسیار با ارزش و کم سابقه ای است. اینکه مرجع اعلای عراق از چنین ملاقاتی استقبال فرموده نشان دهنده هوشمندی، ذکاوت و کیاست حضرت آیت الله العظمی سیستانی (حفظه الله) است. قطعا در ملاقات، معظم له با رهبر کاتولیکها که رئیس دولت‌شهر واتیکان نیز قلمداد می‌شود، نکات مهمی را به پاپ گوشزد و توصیه خواهند فرمود و چه بسا توصیه‌های ایشان بر روی رفتار جناب پاپ و دستگاه واتیکان و دول و ملل مسیحی موثر خواهدافتاد، و این جهت بسیار ارزشمند است.

نکات و جهات تامل برانگیز
به هر حال: اینها بخشی از نکات و جهات مثبت و ارزشمند این سفر و سفرهایی از این دست قلمداد می شود. لکن برخی نکاتی نیز وجود دارد که می توان و می باید مورد تامل قرار گیرد و هرگز نباید از آنها غافل شد. به هر حال اینکه رهبر سریر مقدس و اسقف اعظم کاتولیک رم جناب آقای « خورخه ماریو برگولیو » ملقب به « فرانسیس » از میان حدود ۲۰۰ کشور رسمی جهان، برای سفر، عراق را برگزیده است می‌تواند جای سؤال و تامل باشد، ایشان از این سفر چه مقصود و اندیشه ای در سر دارند؟ اگر به پیشینه مواضع و سوابق جناب پاپ مراجعه کنیم می‌بینیم ایشان جزو اسقف‌های تندرو علیه مسلمانها تلقی می شده و زمانی که ایشان بنا شد به عنوان پاپ انتخاب بشود این مطلب در فضای عمومی روابط بین الادیانی منعکس شد که ایشان با گفت و گوهای دینی موافق نیست. و عملا این مطلب آشکار شد و در اوایل کار ایشان، جریان گفت وگوهای دینی مختل شد، در حالیکه بین مذاهب و ادیان گوناگون و به طور خاص بین متفکران ایرانی و اندیشمندان شیعی با مذهب کاتولیک مسیحی رم گفت وگوهایی جریان داشت و بنده نیز در آن حضور داشتم، تا مدتی مسئله گفت وگوهای فیما بین دچار اختلال شد تا به تدریج مجددا این جریان احیا و فعال شد.

گفت و گوی ادیان یا هدایت مشرکان
تولیت حوزه علمیه امام رضا (ع) تاکید کرد: اصولا در مجموعه گفت و گوهای دینی، بخصوص با طرفیت دستگاه واتیکان، برغم آثار مثبت، برخی جهات منفی نیز دیده می شد، گفت: که بنده این را به تجربه دریافتم که کمتر همایش و کنفرانس بین الادیانی برگزار می شد که پشت پرده آن، مردان سیاست و مقامات رسمی کشورها زمام کار را ردر دست نداشته باشند، و عناصری از سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی دولتها، آشکار و پنهان در جلسات حضور نداشته باشند. و اصولا آن دستگاهی که به اصطلاح به شورای اسقفی یا پاپی گفت و گوی ادیان نامگذاری و شناخته است تا اوایل دهد شصت قرن بیستم (۱۹۶۳م) شورای هدایت مشرکان نام داشت و غرض آنها از مشرکان، مسلمین بود. و بعد از آن بر اساس یک سیاست راهبردی آن عنوان به شورای گفت و گوی دینی تغییر نام یافت. تندرویها و بدرفتاریهای و تعرضها و تعارضهایی که مسیحیت تندرو و افراطگرا در طول تاریخ با مسلمانان داشت و بعث شد وقایع تلخ بزرگی مانند جنگهای صلیبی و حمله های سپاه مسیحی به جهان اسلام به فرمان پاپها به بهانه کشورگشایی و سرکوب مسلمین اتفاق افتاد، که همگان در جریان حوادث مذکور قرار دارند و نیز آنچه در داخل کشورهای مسیحی تحت اشراف و سلطه پاپهای زمان، حتی نسبت به خود مسیحیان و دانشمندان مسیحی در قرون وسطی واقع می شد ، به یکباره دیگرگون گشت و سیاستی پیدا شد به عنوان «گفت وگوی ادیان »، اینکه در گفتگوی ادیان چه اهدافی تعقیب می شود این بماند و من این موضوع را در یک سخنرانی چند سال قبل از این – زمانی که در حوزه علمیه قم کنفرانسی در این خصوص برگزار شده بود – اهداف پنهان این دست جریانها را توضیح داده ام.

چرا عراق؟ چرا اکنون؟
آیت الله رشاد ادامه داد: به هر حال این یک سوال است که جناب پاپ در این سفر به این منطقه چرا ؟، و در میان تمامی کشورهای دنیا، عراق چرا؟ و چرا اکنون؟! آیا بهتر نبود ایشان در زمانی که رئیس جمهور مسیحی امریکا که به بهانه واقعه یازده سپتامبر، مدعی بود به الهام الهی به کشورهای اسلامی منطقه لشگرکشی کرده است! به این منطقه هجوم کرد و ملت مظلوم افغانستان و عراق را قتل عام کرد و بطور بی‌سابقه‌ای در سراسر منطقه اقدام به ایجاد پایگاههای نظامی و جاسوسی کرد ! بهتر نبود دستگاه واتیکان به بوش می‌گفت: تو به چه حقی ادعای الهام الاهی می‌کنی؟، خدا به کسی فرمان جنگ و ظلم نمی‌هد، قتل عام و ویرانگری الهام نمی‌کند، خداوند الهام و عدالت صلح می‌کند؟! نباید جنایتهای جنگی و خشونت را به پای خدا گذاشت؛ آیا بهتر نبود در آن زمان پاپ به عراق و افغانستان سفر می آمد و اظهار می داشت که به نام مسیحیت، مسلمانان را قتل عام نکنید.

آقای پاپ سری به یمن بزنید
و اکنون بهتر نیست جناب پاپ فرانسیس در این میان، به یمن هم سری بزند و از آنجا به پشتیبانان رژیم سفاک و به ظاهر مسلمان و به باطن یهودکه همگی مسیحی و غالبا کاتولیک اند پیام بدهد که این منطقه را به بازار کاذب فروش سلاحهای مرگبار و آزمایشگاه تسلیحات کشار جمعی جدید خود بدل نکنید؟ و آیا بهتر نیست ایشان به یمن به خاک و خون کشیده سفر کند و دستی به سر دهها هزار یتیم گرسنه و در حال احتضار یمنی بکشد که با سلاحهای کشتار مسیحیان والدینشان کشته و منابع و ذخایرشان نابود شده و و خانه‌هایشان ویران شده ، هستی‌شان از بین رفته است ؟ ، و آیا آقای پاپ نمی‌داند که اگر دولتهای غرب مسیحی دست از پشتیبانی صهیونیستها و سعودیها در منطقه بردارند ، جنگ تمام خواهدگشت و منطقه امن و آرام خواهدشد، و ملتهای منطقه از شر آنها خلاص خواهندشد، و این دو دولت غدار و جبار نابود خواهندشد. جناب فرانسس چه اقدامی در جهت رفع و دفع جنگ و جنایت در مناطق مختلف از جمله این منطقه کرده است؟

چرا ترور فرمانده نابودی داعش را محکوم نکردید؟
این استاد حوزه در ادامه با اشاره به اینکه آیا ایشان که مدعی صلح طلبی اند، آیا بهتر نبود زمانی که همین عراق مورد هجوم امریکا قرار گرفته بود لااقل یک بیانیه شدیداللحن می داد که مردم بیگناه را نکشید و ایشان که الان در حال سفر به عراق هستند آیا جا ندارد که در گوشه ای سخنرانیهایشان اشاره کنند که چرا نیروهای امریکایی اخیرا این حمله وسیع را به نیروهای نظامی رسمی عراق که در حال حراست از مرزهای کشور خودشان بود اند کرده (و لابد به پیشواز جناب پاپ) و این همه جوان مومن و مدافع مرزهای کشور خودشان در همین روزها قتل عام کرده اند، تعرضی و تذکری بدهند؟ و کشته شدند؟! آیا جا نداشت که به آقای ترامپ مسیحی می گفت: که چرا یک فرمانده برجسته نظامی را که بزرگترین و گسترده ترین نقش را در نابودی داعش و جلوگیری از خشونت در منطقه و تجاوز به دیگر کشورها ایفا کرد، چرا ترور کردید و رسما و با کمال وقاحت مسؤولیت جنایت را پذیرفتید؟! و چرا رئیس جمهور یک کشوری رسما مدعی می شود و اعلام می کند که شخصا دستور دادم که فرمانده رسمی یک کشور که مهمان یک کشور دیگر است را ترور کنند؟!! آیا این دست جنایت‌ها جای اعتراض و یک پیام از سوی پاپ را نداشت ؟

آقای پاپ چرا حالا؟
رئیس و موسس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی در پایان خاطرنشان کرد: البته که بهرحال با تمام این مسائل، تنها در حد یک گله است که عرض می‌کنم: آقای پاپ چرا حالا؟ به تعبیر شاعر ایرانی که حالا که: « دارها برچیده خون‌ها شسته اند »! و جناب پاپ می خواهند قدم به سرزمین سوخته و ملت داغدیده عراق بگذارند، عراقی که هزاران یتیمی که بر اثر ظلم مدعیان مسیحیت والدین خود را از دست داده‌اند!
ما از حضور جناب پاپ از منطقه استقبال می کنیم ولی اینها پرسشهایی منطقی است که عرض می کنیم و توقع داریم ایشان نسبت به این پرسشهای اساسی پاسخ بدهند.

متن دومین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

متن دومین جلسه خارج فقه الولایه منتشر شد

مفهوم شناسی ولایت
آیت الله علی اکبر رشاد / برگرفته از دومین جلسه خارج فقه الولایه

خوب است چند جهت را مورد بررسی قرار بدهیم که از آنها فقط به یک یا دو نکته اشاره خواهیم کرد. اولین آن‌ها مفهوم شناسی ولایت بود. اینکه ولایت در لغت به چه معنا است؛ و همچنین اشاره‌ای به کاربردهای آن در علوم مختلف. در لغت وقتی مراجعه می کنیم، در کتب لغتِ عرب، یک سلسلۀ توالی تاریخی وجود دارد. اولین کتاب تاریخی -که [با موضوع لغت به زبان عربی] تألیف شده و موجود است- [کتاب] «العین» است؛ ۱۲ جلد و قدیمی‌ترین کتاب لغت عربی است. علت نام‌‌گذاری این کتاب به «العین» آن است که در گذشته کتب لغت را بر اساس الفبا چینش نمی کردند؛ بلکه بر اساس یک ترتیب آوایی بود؛ از حروف حلقی که از بقیۀ حروف درونی‌تر است، شروع می کردند. لهذا به جای اینکه در کتاب لغت، از واژگانی که مثلاً با آب یا با همزه و الف شروع می‌شود، با [حرف] عین شروع می کردند؛ به همین جهت مؤلف کتاب «العین»، خلیل بن احمد، اسم کل کتاب را «العین» گذاشته است. تا ۵۰۰ یا ۶۰۰ سال قبل، روش چینش لغات و ابواب کتاب لغت به روش آواشناسانه بوده و بعداً الفبایی شده است.
بررسی واژه ولایّت در کتب لغت
من [کتاب] «العین» را مرور کردم، ماده [کلمه ولایّت] را نیافتم؛ با عجله نگاه کردم. البته بقیۀ کتب را اجمالاً مراجعه کردم. به بعضی از [کتب لغوی] در معنای ولیّ و وَلْیْ که اصل آن وَلْیْ است اشاره می کنیم.
معجم مقاییس اللغه
در[ کتاب] مقاییس آمده است: «ولی أصلٌ صحیحٌ یدُل علی قُرب. من ذلک الولی: القرب».
ماده [ولایّت] دلالت بر «قُرب» می کند و «الولی» همین ماده است. الولی یعنی «قُرب»؛ «…یقال: تَباعَدَ بعد وَلیٍ»، دور شد بعد از نزدیک شدن؛ «…أی قُربٍ» بعد از اینکه نزدیک بود، کنار ما بود، دور شد؛ فاصله پیدا کرد. مثال دیگر «جَلَسَ ممّا یَلینی، أی یُقاربُنی». همانطور که مادۀ «قُرب» را با [حرف جر] «مِن» متعدی می کنند، [کلمه] «ولیّ» را چون هم‌معنای آن است،با حرف «مِن» متعدی می‌شود؛ [ممّا یَلینی یعنی] نشست نزدیک من؛ یعنی جایی که قریب من بود. البته ایشان[مؤلف کتاب مقاییس] مفصل واژه را توضیح داده است.
در ادامه آمده است: «…و من الباب المَولی». مولی از همین باب است. در بعضی کتب لغت نوشته شده «مَولی» اسم مکان از «وَلی» است. اینکه به شخص هم «مَولی» می گویند، به جهت اینکه آن شخص محل تجلی و تظاهر و ظهور ولیّ است، ظهور ولایّت است، ولایّت در او جلوه می کند، در او تحقق پیدا می کند؛ در او دیده می شود.
بعد [ در کتاب مقاییس ] می افزاید «…المُعتِقُ و المُعتَق، و الصَّاحب، و الحلیف، و الابن العَمّ، و النَّاصر، و الجارّ؛ کلُّ هؤلاءِ من الوَلی و هو القُرب» به کسی که بنده‌ای را آزاد می کند، «مُوَلیّ» می گویند، به کسی که آزاد می شود هم «مولی» می گویند. مثلاً مولی بنی کذا؛ یعنی مولای آزاد شدۀ آن قبیله. در روایات وجود دارد که گاهی بعضی روات را بدین عبارت تعبیر می کنند. مولی است؛ یعنی عبد است. هم به مالکِ عبد، مولی می گویند، هم به خود مملوک؛ به همراه و صاحِب هم مولی می گویند، به حلیف (هم قسم) هم مولی می گویند، به پسر عمو هم مولی می گویند،‌به ناصر هم مولی می گویند، به همسایه هم مولی می گویند.
چرا به همۀ این موارد [ مولی] می گویند؟ زیرا همه در یک چیز مشترک هستند؛ اینکه نزدیک به هم هستند؛ کنار هم هستند. به مُعتِق «مولی» می گویند به اعتبار این که کنار عبد است. البته معانی دیگری هم وجود دارد و دقیق‌تر است؛ اینکه اگر به مالک مملوکی، «مولی» اطلاق می شود، به این معنا است که او [مولی] پشت او [عبد] است؛ چون بعضی قائلند «ولیّ» و «ولایّت» به اعتبار اینکه پشتوانۀ او [عبد] است، گفته می شود؛ که به قرابت و نزدیک بودن می توان ارجاع شود.
علت اینکه به هم‌سوگند و پسر عمو که چنان برادر است، به یاور و به همسایه، «مولی» تعبیر می کنند، آن است به شخص نزدیک است. سلام
«…و کلُّ مَن وَلِی أمرَ آخرَ فهو ولیَّه» هر آن کسی که امر یک فرد دیگر را به عهده بگیرد، «ولیّ» او می شود؛ اینجا «ولیّ» اطلاق می‌شود زیرا کسی که تولیّت امور شخص دیگری را به عهده می گیرد و او را اداره می‌کند، پشتوانه، تکیه‌گاه و کنار او است؛ مثل تیرک‌های کنار دیوارِ در حال ریزش که آن دیوار نیفتد؛ و انگار ولیّ چنین نقشی دارد.
بعد در قسمت دیگر آمده است «…و فلانٌ أولی بکذا» اولی به یک امر یا به یک شخصی است؛ «النَّبِیُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ». أولی أیّ أحری به؛ [یعنی] حریّ و سزاوارتر و مناسب تر است، اجدر است به او، نزدیک‌تر است.
لغتنامه مصباح المنیر
در مصباح المنیر آمده است «الولی مثل فلس» بر وزن فلس است «…القرب». مصباح یک نکتۀ اضافی دارد اینکه ماده [ ولیّ] دو تلفظ دارد؛ دو لغت است و دو باب افعال ثلاثی می آید:
۱-به کسر لام وَلِیَ- یَلِیُ (عین الفعل آن مکسور است)
۲-وَلَیَ- یَلِیُ (ماضی آن مفتوح العین است مضارع آن مکسور العین است).
مورد اول بیشتر رایج و مصطلح است و مورد دوم چندان رایج نیست. مورد دوم از باب وَعَدَ یَعِد است.
«…و ولیت الأمر إلیه ولایتاً تولیته» «ولیته» یعنی «تولیتُ»؛ من او را به ولایت گماشتم و «…ولیت البلد» یا «ولیت البلد، ولیت علی الصبیّ و المراه». همه از همین باب است؛ یعنی تدبیر و تمشیت امور آن به من سپرده شد یا من تمشیت امور آن ها را به عهده گرفتم.
در کتاب آمده است اسم فاعل‌آن، والٍ -والی است. جمع آن هم «وُلات» است.
اشتراکات و افتراقات لغت وِلایت و وَلایت
بعضی قائلند بین «وِلایت» و «وَلایت» تفاوت وجود دارد. «وَلایت» [ به فتح واو] به معنای «نصرت» است. «وِلایت» [ به کسر واو] به همان معنای سرپرستی و پشتیبانی و پشتوانه‌بودن و امثال این موارد است؛ ولی ایشان می‌فرمایند «و الولایه بالفتح و الکسره، النصره» هر دو[به فتح و کسر حرف واو] به این معنا است.[ و معنای کلمه نصرت عبارت است از] «و الستولی علیه، غلب علیه و تمکّن منه».
وَلّیتَه تَولیتاً؛ یعنی «جَعَلتَه والیاً» یا «والاه مبالهتهً و ولاءً»؛ والاه یعنی تابَعَهُ؛ یعنی پشت سرش آمد، به او وصل بود. «…و توالت الأخبار أی تتابعت الأخبار»؛ خبرها پشت سر هم آمد؛ پیوسته خبر جدید می آمد. «و الولی بمعنی الفاعل من وَلِیَه».
«ولیّ» به معنای فاعلی، زمانی اطلاق می شود که کسی کار دیگری را به عهده بگیرد و به کار او قیام کند «…و کلُّ مَن وَلی أمرَ أحدٍ فهو ولیّه». بار دیگر ایشان می فرمایند: «و فلانٌ اولی بکذا أی أحق به». چنان‌که در [کتاب] مقاییس هم آمده بود: «…اولی بکذا» یعنی احری و اجد؛ چون نوشته شده: «أحق به».
لغتنامه لسان العرب
در لسان العرب، بعضی از واژگان مشتق از ماده [ ولایّت] را معنی کرده و آمده: فی أسماء الله تعالی، «الولیّ، هو الناصر». در کتاب آمده است، بعضی [ کلمه] ولیّ را به شکل دیگر هم معنی کرده‌اند. «…و قیل المتولی علیه و المتولی لأمور العالم و الخلائق القائم بها». گفته شده «الولی» یعنی المتولی لأمور العالم و الخلائق؛ یعنی متولی امور عالم و مخلوقات خود است و به کار آن ها قیام می کند.
ایشان می افزاید «والی» که استعمال می شود یعنی «مالک»؛ «و مِن أسمائه عزّ و جلّ الوالی و هو مالک الأشیاء جمیعها المتصرف فیها».
کتاب النهایه فی غریب الحدیث و الاثر
در[کتاب] نهایه ابن اثیر آمده است «و کأنّ الولایه تشعر بتدبیر و القدره و الفعل». ولایّت انگار یک اشعار، ایهام و ایهائی دارد. اشاره‌ای به یک جهاتی و یک عناصر معنایی خاصی دارد؛ به تدبیر، قدرت و فعل و عمل؛ و می‌افزاید سرّ آن هم این است که تا زمانی که کسی سه عنصر را نداشته باشد، نمی‌توان به او «والی» اطلاق کرد. «والی» آن است که هر سه در او وجود داشته باشد؛ «و ما لم یجتمع ذلک فیها لم ینطلق علیه الوالی».
پیشتر گفته شد«الوِلایه» بکسر واو، به معنای سرپرستی است. «الوَلایه» بفتح واو، به معنای نصرت است. ولی از سیبویه نقل شده که «الوَلایه بالفتح المصدر و بالکسر الإسم؛ مثل العماره و النقابه»؛ یعنی گویا [ ابن اثیر] تفاوت لغوی قائل نشده است؛ بلکه تفاوت دلالی از نظر [ابن اثیر] ساختار واژه که آیا مصدر است یا حاصل مصدر است در نظر گرفته است.
ایشان شواهدی را که لفظ و مادۀ (واو و لام و یاء) در بعضی جمله ها به کار رفته، اشاره کرده اند که به چه معنایی به کار رفته است؛ مثلاً جملۀ معروف غدیر از لسان نبی أعظم (ص)‌ «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ». [ ابن اثیر] قائلند به معنای [سرپرستی] است «…أی من کنت ولیّه فعلیٌ ولیّه»؛ چون قرائن وجود دارد که «ولایّت» به معنای سرپرستی آمده است؛ زیرا تجمع عظیمی که در آن دشت لم یزرع بعد از حجه الوداع، غدیر خم اتفاق افتاد و اینکه سه روز مردم حدود ۱۰۰ هزار نفر اتراق کردند- و یک محل و منطقه‌ای دور از آبادی هم بود- آیا پیغمبر (ص) فقط خواستند ولایّت را به معنای دوستی بگیرند؛ بگویند علی (ع)‌ را دوست داشته باشید؟! آیا این گفتن دارد؟ یا فقط فرموده باشند که علی (ع)‌ را یاری کنید و به ولایّت به معنی «سرپرستی» تصریح نکرده باشد؛ آیا این ممکن است؟! این پذیرفته نیست و با قرائن می شود گفت که «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ» همان سرپرستی است.
آیا پیغمبر (ص) فقط محبّ [و محبوب بین مردم] بود؟ «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ» یعنی من محبّ یا محبوب بودم یا ناصر بودم، «فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ» از الآن به بعد علی (ع)‌ ناصر است، علی (ع) محب یا محبوب است؟ قهراً چنین معنایی با چنین تشریفاتی القاء کردن آن لازم نبود؛ و چندین‌بار فرموده بودند که علی (ع) را دوست داشته باشید «عَلِیٌّ حُبُّهُ جُنُّه».
در هر صورت، اینکه امیرالمومنین (ع) محبوب باشد، بارها گفته شده بود. این تشریفات و این نطق عظیم در [بین] صد هزار نفر جمعیت- بدین شکل که در نقاط مختلف جمعیت [که در غدیر خم جمع شده بودند]، [پیامبر صل الله علیه و آله] افرادی را گماشتند [چون بلندگو وجود نداشت] تا جملاتی را که می فرمایند به اول و آخر جمعیت صدا برسد [بدین شکل که پیامبر] می فرمودند و در نقاط مختلف افرادی ایستاده بودند و جملات پیغمبر (ص)‌ را تکرار می کردند که به همۀ جماعت [صدا] برسد. ایشان چنین تدبیر زیبایی هم فرموده بودند-[آیا] فقط برای همین بود که بگویند علی (ع) را دوست داشته باشید؟! معلوم است که اینجا «مَولی» به معنای همان سرپرست و ریاست و قیادت و رهبری به کار رفته است.
هیچ ایرادی ندارد که در فقرات دیگر [خطبه]، ماده [ ولایّت] به یک معنای دیگری به کار رفته باشد؛ مثلاً بفرمایند «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ». رسول خدا (ص) در فقرۀ دوم، به زیبایی دعایی فرمودند؛ از همین ماده [ولایّت] هم استفاده کرده‌اند: خدایا! هر کسی را که علی (ع) را دوست دارد، دوست داشته باش.
یا به معنای «نصرت» قرار دهیم؛ یعنی هر کسی که علی (ع) را یاری می کند، او را یاری کن؛ و هیچ ایرادی ندارد [پیامبر صلّ الله علیه و آله در این جمله بفرمایند] من علی (ع) را مولی قرار می دهم، از همین ماده [ولایّت] به معنای «سرپرستی» استفاده کند و بعد در مقام دعا از همین ماده [ولایّت] به معانی دیگر آن استفاده کرده باشند؛ یعنی کسی اشکال نکند، اینکه حضرت (ص)‌ فرمودند «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ» یعنی سرپرستی کن کسی را که سرپرستی می کند علی (ع) را؛ اینکه معنی ندارد. لابد اینجا به معنای «دوست داشتن» و به معنای «نصرت» و امثال این موارد است؛ در اینجا حرفی نداریم. مسئله‌ای نیست؛ چنان‌که در بعضی از جملات پیغمبر (ص) هم آمده است «من تولّانی فلیتولی علیا»‌هر کس من را یاری می کند علی (ع) را یاری کند.
به هر حال حسب قرائن اینجا «مولی» به همان معنای «ریاست» و «سرپرست» و امثال این‌ موارد آمده است؛ کما این که بعد از بیعت غدیر، این جمله از عمر نقل شده است که به امیرالمومنین (علیه السلام) گفت «أصبحت مولی کل مؤمنٍ» یعنی أصبحت ولیّ کل مؤمنٍ؛ [یعنی] امیر هر مومنی هستید. «…و إلا إصحبت مولی کل مؤمنٍ»؛ [در این جمله کلمه «مولی» به کدام معنا است؟] شدی یاور هر مومنی یا محب هر مومنی؟ روشن است که منظور این است که تو رهبر و امیر و قائد هر مؤمنی شدی.
عکس آن هم به کار می رود؛ یعنی همان‌طور که[ کلمه ولایّت] به حبّ، محبت، قرابت، سرپرستی و امثال این موارد اطلاق می‌شود، به معنای عکس هم به کار می رود؛ یعنی وقتی می گوید: «ولاه عنه»، یعنی أعرض عنه؛ یعنی از نقطۀ نزدیک فاصله گرفت. این جمله اجمالاً یک نسبتی دارد. دوباره[همانطور که در اول بحث معانی کلمه ولایّت اشاره کردیم، معنای] «نزدیک بودن» در [ کلمه ولایّت] نهفته است؛ منتها در مواردی نیز [کلمه ولایّت] مانند «رغب فیه و رغب عنه»[ است که با حروف جر متعدی شده و معنای جدیدی بدست آورده است]؛ مانند «وَلی إلیه و وَلی به» یا «وَلی عنه» یعنی از او دور شد؛ یعنی«أدبَرَ» و فاصله گرفت.
در لغت‌نامه‌های دیگر هم کما بیش همین توضیحات داده شده و یا بعضی ظرائف هم آمده است.
کتاب‌هایی وجود دارد که بعد از [ذکر] معانی یا استعمالات مختلف و اطلاقات گوناگون یک واژه، یک ماده، جمع‌بندی انجام می‌شود؛ مثلاً اینکه [واژه‌ای] معانی متشتته دارد، معانی مختلف که بعضی با بعض دیگر حتی قابل جمع هم نیستند؛ مثلاً «وَلی إلیه، وَلی به» با «وَلی عنه» این‌ موارد معنای مخالف دارند.
«وَلی إلیه» یعنی او نزدیک شد. «وَلی عنه» یعنی از او دور شد؛ او مبدأ شد و به سمت یک منتهایی فاصله گرفت. به معنای «ضدّ» هم به کار می رود. عنصر اصلی‌ آن همان قرابت است؛ در واقع «نزدیک بودن» جوهر این معنا قلمداد می شود.
التحقیق فی کلمات القرآن الکریم
در «التحقیق فی کلمات القرآن الکریم» اثر مرحوم آقای مصطفوی، گرچه متأخر است ولی لغتنامۀ خوبی است. قوامیس مختلف را می بیند و ذیل آن تحلیلی را ارائه می کند تحت عنوان «…مثلاً»، «…و التحقیق». در خصوص ماده [ ولایّت] چنین کاری به عمل آمده است؛ معانی مختلف را ذکر کرده و در آخر یک جمع‌بندی انجام گرفته است. در جمع‌بندی‌ بر همین نکته تکیه دارند که سرّ و خصوصیت ماده [ولایّت]، «قرابت و قرب‌بودن» است؛ یا به تعبیر دیگری «پشت هم بودن» است؛ ولکن نه وراء امر فیزیکی و مکانیکی؛ بلکه وراء امری که یک نحو وصلت و ربطی بین آنها وجود داشته باشد. لهذا [مؤلف کتاب] فرموده‌اند «إنّ الأصل الواحد فی الماده هو وقوعُ شیءٍ وراء شیءٍ مع رابطه بینهما». معنای اصلی مادۀ (واو، لام، یاء) این است که چیزی پشت دیگری قرار دارد؛ بدین شکل که در مجاورت هم باشند؛ چه جلو و نزدیک باشد، چه عقب و نزدیک باشد. به هر دو اطلاق می شود. «وراء» لزوماً به معنای پشت نیست؛ «وراءِ» چیزی، یعنی آنچه که ملتصق به آن چیز است و [ واژه] «ولایّت» هم به همین معنا است.
این معنا را [مؤلف کتاب] اخذ کرده‌ و فرموده اند که کلمه «قرب» هم به همین جهت است که وراء و مجاور شیء، چنین رابطه و وصلتی وجود دارد.
بعد می فرماید سایر معانی هم به [ وجود رابطه بین چیزی] برمی گردند. به یک معنا تظاهرات همین معنای «وراء شیء بودن» هستند. مثلاً اگر می گوییم به معنای «قُرب» یا «حبّ» یا «نصر» یا «تبعیّت» و امثال این موارد است، همۀ از آثار «قرابت» یا «در وراء بودن» است. چیزی وراء شیء دیگر است، نزدیک آن هم هست؛ و چیزی وراء چیز دیگر است، یعنی ناصر هم هست، پشتیبان است.
چیزی وراء چیز دیگر است، به معنای «تبعیّت» نیز [می‌توان اخذ کرد] چون «وراء» یعنی «دنبال آن…» است. در نهایت آن معنای ضیّقی که لغویین از مادۀ (واو، لام، یاء) می فهمند و آن را اخذ و مطرح می کنند -به اینکه ماده [ولایّت] به معنای «قُرب» است- [قُرب] معنای اصلی نیست؛ در واقع معنای اصلی «وراءبودن» است و سایر معانی هم به نحوی به همین معنی ارجاع می شوند. بطور مثال اگر «ولیّ‌امر»، «ولیّ‌حکومت» یعنی کسی که در وراء حکومت است، یعنی پشتوانۀ حکومت است، تکیه‌گاه حکومت است یا اگر مثلاً «ولیّ صغار»، یعنی پشتوانۀ افرادی که صغیر یا یتیم هستند و هنوز به بلوغ و رشد نرسیده‌اند یا اگر پدر ولیّ فرزند است و [کلمه] ولایّت را به معنای حضانت و امثال آن اخذ کنیم، یعنی دامن او پناهگاه است؛ چون حضانت، پناه گرفتن در دامن کسی است. اینکه پدر ولیّ است، یعنی نسبت به او حالت حضانت دارد؛ یعنی پناهگاه است، پس پشتوانه است؛ پس در پشت سر او است. او [صغیر یا یتیم یا…] باید به آن پشت‌گرم باشد. همین‌طور سایر معانی.
به هر حال خصوصیت این معانی [قرب،حبّ و…] «در وراء شیئی‌بودن» است؛ البته با وجود ارتباطی.[اگر] صرفاً مکانیکی و بدون هیچ پیوندی اطلاق بشود، این منظور نیست. در عین حال در [ واژه ] ولایّت به معنای همان عهده‌داری شئون و امور عامۀ مردم، نیز بدین شکل است؛ یعنی ولیّ‌امر، پشتوانه و پشتیبان است و به امّت و به مردم نزدیک است. اگر به معنای تدبیر امور است، یعنی در راه‌اندازی کار مردم مباشرت می‌کند و چنین مسئولیتی را به عهده دارد. کفایت امور حیاتی فرد را بر عهده گرفته است. «ولیّ و متولی واقعٌ وراءَ المتولی علیه»؛ در واقع ولیّ یا متولی در وراء متولی علیه قرار دارد.
در این صورت سؤال می‌شود چه رابطه‌ای برقرار شد؟ می گویند رابطه بین این‌دو (متولی و متولی علیه)، رابطۀ تدبیری است که امری را به عهده گرفته و به آن قیام کرده است؛ از این جهت نزدیک‌ترین شخص به او و پشتوانۀ او است «إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ ۖ وَهُوَ یَتَوَلَّى الصَّالِحِینَ» ؛ آیا معنای آیه این است که من را دوست دارد؟ معلوم است به چه معنا است؛ «ولیّ» یعنی پشتوانۀ من است. ولیّ من همان خدا است؛ خدایی که کتاب را نازل فرمود و خدایی که متولی صالحین است.
نسبت معنای لغوی و اصطلاحی ولایّت
تناسبی بین معانی لغویین با معنای مورد بحث ما وجود دارد. در واقع ولیّ و کسی که صاحب لواء ولایّت است، در حقیقت پشتوانه و پشت سر کسی است و حتی معانی دیگر آن مثل ولایّت و حضانت و امثال این‌ها به همین صورت است؛ یعنی پشت به پشت او در امر تربیت او اقدام می کند؛ هم در حوزۀ سیاست و هم در حوزۀ تربیت. این مروری در معنای مادۀ (واو، لام، یاء) بود.
استعمالات مختلف کلمه ولایّت
به تبع معانی لغوی که برای ماده [ولایّت] نقل کردیم، گفته شد که باید معانی مختلف این ماده در حوزه‌های مختلف بررسی شود؛ زیرا لفظ ولایّت، در دیگر حوزه های مختلف مطرح می شود؛ در فقه، علوم تربیتی، علوم سیاسی و در حوزۀ عرفان -که حوزۀ تزکیه و ترک دنیا و زهد و سلوک است- به کار می رود؛ ولی همۀ این موارد در یک معنای اصل به هم می‌رسند و آن معنای «قُرب» است که غالب لغویین به این معنا گرایش داشتند یا معنای «وراء» و « پشت سر بودن» و «پشتوانۀ او بودن».
اصلاً ولایت تکوینیه، دقیقاً به همین معنا است؛کسی نسبت به کسی و چیزی نسبت به چیزی یا شخصی نسبت به شیئی ولایّت دارد؛ به این معنا هست که پشتوانۀ او است، با او مباشر است و از این جهت می تواند بر او تأثیر بگذارد. «ولایّت تکوینیّه» یعنی ولایت علّیۀ وجودیّه؛ که رابطۀ علّی- معلولی بین ولیّ و مولّی علیه وجود دارد و به اعتبار آن مضافٌ إلیه یا وصفی که آورده می شود معانی مختلف به خود می گیرد و إلا معنای جوهری یکی بیش نیست. اگر در اصطلاحات، یک تصالح‌هایی بین اهل اصطلاح وجود دارد، آن یک بحث دیگر است؛ ولی اصل و جوهر و گرانیگاه، معنای « وراء بودن» یا «قرب بودن و نزدیک بودن» است؛ منتها در [ولایّت ] تکوینیّه چون یک نوع پشتوانۀ علّی و تکیۀ علّی-معلولی وجود دارد؛[بطور مثال وقتی می گوییم] خداوند متعال ولایّت تکوینیه دارد؛ یعنی پشت معلول است و کنار او است و می تواند به او تأثیر بگذارد؛ چنانکه ولایّت تشریعیّه بدین شکل است. در «ولایت تشریعیّه» نیز شارع در حقیقت یک نوع پشتوانگی برای هدایت او دارد چون با تشریع، او را هدایت و یاری می کند. ؛ در «ولایّت تشریعیّه» هم می توان همین مفهوم باشد؛[بدین شکل که ولایت تشریعیّه یعنی] در وراء او است و از او حمایت می کند. کما اینکه در «ولایّت تربویه» و «سلوکیّه» که عرفاء قائلند، گفتیم همین معنا می تواند نهفته باشد.
کما این که در خصوص پدر و مادر که حضانت فرزند را بر عهده دارند، در شرایطی، غیر از پدر و مادر حضانت را به عهده می گیرند. یا پدر و مادرها حالت قیمومیّت دارند، یا مردها نسبت به زن ها حالت قیمومیّت دارند و سایر مصادیق. این مفهوم جوهراً به همان معنا برمی گردند و لذا در معنای اصلی در پیوند و مشترک هستند منتها حسب حوزه و مضاف إلیه‌ خود، تعریف اختصاصی خود را در آن علم مربوطه پیدا می کنند؛ و إلا اهل اصطلاح این موارد را با توجه در جاهای مختلف به کار می‌برند.
اصطلاح ولایّت در حوزه حکومت دینی
در حوزۀ حکومت دینی وقتی گفته می‌شود «الولایّه»، «ولیّ‌امر»، «ولایه الفقیه»، «ولایه الإمام»، «ولایه المعصوم» و… اگر در حوزۀ سیاسی هم به کار می بریم، ماده [ولایّت] اینجا هم همین مصداق را دارد؛ یعنی ولیّ، پشتوانه و تکیه‌گاه متولی علیهم است؛ در واقع در همۀ موارد فوق الذکر معنای جوهری حفظ شده است.
میسر بود که از واژۀ امامت هم بحث می کردیم چون عنوان بحث‌ «فقه الولایّه» است و احیاناً کلمۀ «ولایّت» ایهام بیشتری نسبت به امر سیاسی دارد تا مفاهیم و اصطلاحات دیگری. به همین [کلمه ولایّت] تاکید کردیم؛ یعنی ما می توانیم احیاناً عنوان‌های دیگری مثل «امامت» و «مُشیریّت» و امثال این موارد را هم بیاوریم؛ ولی آنها ممکن است رسایی کلمۀ ولایّت را نداشته باشند. مثل اینکه کسی مُرشد جامعه و امّت است و آنها را به سمت رُشد دعوت می کند، از این کلمه [امامت و مشیریت و…]، اشراف و سیطره برنمی آید؛ اما از کلمه و مادۀ‌ ولایّت سیطره و تسلط بر شئون یا امور برمی آید.
به هر حال تلاش ما بر این است که بررسی کنیم آیا [کلمه ولایّت] معنای جوهری ثابتی دارد؟ و آن معنای جوهری کدام است؟ در واقع به نحوی شاید دو معنای جوهری برای واژه [ولایّت]، گفته شده است. یکی بحث «قُرب» را طرح کرده‌اند و غالب لغویین قدیم این [معنا] را ترجیح داده‌اند. دیگری همان [معنای] «وراء و پشتوانه‌بودن»؛ البته این به مراد ما هم نزدیک‌تر است.
گفته شد، ممکن است یک مفهوم سومی را برای معنای اصلی بدانیم که همه از مظاهر و تظاهرات و جلوه‌های آن باشند؛ یعنی «قُرب» و «وراء». در واقع لازمۀ مطلب است. اگر کسی «ولایّت» را که در اصطلاح دین ما، برای رهبری و حاکمیّت به کار رفته است، ظرائفی در آن نهفته است؛ چون از ولایّت «قُرب» برمی آید، در واقع یک نوع ایهام وجود دارد؛ اینکه ولیّ باید با مردم‌ خود قریب باشد و قرابت داشته باشد و با مردم‌ در ارتباط و در تماس باشد. یا اگر معنای «حُبّ» اخذ می شود، نیز می تواند در همان [معنای حب] وجود رابطۀ حبی بین ولیّ و متولی علیهم نهفته باشد.
اخذ هر یک از این معانی به نحوی لوازم [آن] به حساب می آیند؛ به نحوی [که] ما بتوانیم اثبات کنیم که در مواردی به معنای سرپرستی است. لازمه‌ آن این است که از قرائن متصله و منفصله استفاده کنیم. به نظر می آید بیشتر از لوازم معنا است.
و اگر ما بخواهیم به یک معنای عام -که غیر از این دو[قُرب و وراء] باشد- برسیم، با [معنای] «دوست داشتن»، «نصرت» با هر جهت دیگر سازگاری داشته باشد، معنا و اصل سومی را بتوانیم درست کنیم خوب است؛ اگر نتوانیم، با همان قرائن و سیق باید [معنا را ] روشن کنیم؛ مثلاً در جمله سابق الذکر «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ». آنجا قرائن آفاقی دارد؛ نمی‌خواهند رسول خدا (ص) همه را جمع کنند که فقط بفرمایند امیرالمومنین (ع) را دوست داشته باشید یا حتی یاری کنید. اولاً لفظ این را برنمی تابد «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ» یعنی من آن‌هایی که دوست داشتم، علی (ع) را دوست داشته باشند؛ یا من دوست‌دار آن ها بودم، علی (ع) دوست‌دار آن ها است؟ یک چنین معنایی را می شود بر گردن یک چنین عبارت و جمله‌ای گذاشت؟
آیا می توانیم در مقابل این دو معنای اصلی و جوهری، به معنای ثالثی پی ببریم که به مسئلۀ «ولایّت» به معنای سرپرستی نزدیک‌تر است یا نه؟ از همین ساختار واژه‌ها یا از کلماتی که بیرون از لفظ هستند اما لفظ را معنادار می کنند، باید استفاده کنیم.
[به خاطر اتمام وقت این جلسه] نرسیدیم که به لحاظ ماده بگوییم مسئلۀ سرپرستی در آن نهفته است؛ مگر اینکه آنجا هم به نحوی توجیه کنیم و بگوییم به هر حال یک نوع استیلاء و سیطره‌ و اشرافی وجود پیدا می کند و به همۀ این معانی سازگار است؛ یعنی بگوییم تمام این معانی ممکن است به «قُرب» و «وراء» برگردند. ولی ممکن است معنای دیگری را فرض کنیم که از آن یک نوع اشراب و نظارت و به اصطلاح امروزی‌ها تنظیم‌گری و در یک کلمه [ معنای] «سرپرستی» نهفته است. اگر بتوانیم به یک چنین معنای سومی برسیم، در مقابل این دو [معنای قُرب و وراء] قرار می گیرد؛ ولی آن دو هم از معانی لازمۀ قضیه می شوند؛ چون وقتی «سرپرستی» است، «نزدیک» است. وقتی [ به معنای] «سرپرستی» است، «وراء» هم هست، پشتیبان هم هست؛ چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پیش ماست. معنای ۱۰۰ همان [ معنای] سرپرستی است. این را از ماده[کلمه] مشکل می شود به دست آورد. در مواردی از هیئت لفظیه و امثال آن یا از قرائن آفاقی و بیرونی می‌توان به دست آورد. اجمالًا تحلیل مدعای ما روشن است.
به هر حال رساندن این سیق و ساختار مختلف ماده، یک معنایی غیر از دو معنایی که گفته شده[قُرب و وراء] کار دشواری است. شاید راهی وجود نداشته باشد جز اینکه ما به نصوص دینی مراجعه کنیم، کاربردهای این ماده را ببینیم و در جاهایی که حسب تناسب مسئلۀ سیاست و حکومت و امثال این‌ها پیوند می خورد را ببینیم.
ما بیشتر به ظواهر ادله تکیه کنیم؛ یعنی در ادله به این معنای [مشخص] به کار رفته است. [از لحاظ] لغت، خیلی مشکل است بتوان بفهمید که معنای اصلی‌ ماده در لغت چه بوده است؛ چون لازمه‌اش این است که واضعی وضع کرده باشد؛ واضع گفته باشد این لفظ و ماده، به این معنا جعل و استعمال می کنم؛ پی بردن به یک مبدأ لغوی که به نحو مطلق باشد، مشکل است. ما با مراجعه به آیات و احیاناً روایاتی که در موضوع وجود دارد و تحلیل آن آیات و روایاتی که ولایّت را به معنی حاکمیّت یا حتی مالکیّت را القاء می کند، تحلیل اینکه چه قرائنی وجود دارد تا معنای مشخصی اخذ شود، هم قرائن متصله و هم قرائن منفصله، هم قرائن داخلی و انفسی و هم قرائن آفاقی و خارجی می تواند اینجا دخیل باشد.

ابدی بودن در عالم ماده یکی از تصورات غلط انسان ها است

ابدی بودن در عالم ماده یکی از تصورات غلط انسان ها است

به گزارش خبرنگار مهر، آیت الله علی اکبر رشاد امروز پیش از آغاز درس خارج فقه که در مدرسه علمیه امام رضا (ع) برگزار شد، اظهار داشت: حضرت می‌فرمایند ای فرزند آدم! درباره اموال و دارایی خودت، خود وصی خویش باش و آنگونه که دوست داری بعد از مرگت ورثه درباره اموالت انجام دهند، خود پیش از مرگت آن را انجام ده.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ادامه داد: یکی از مشکلات بشر توهم مهلت است، غالباً بشر تصور می‌کند به مدت طولانی در دنیا زیست می‌کند. همین تصور و توهم است که او را از رسیدن به بسیاری از مواهب، نعمات، فرصت‌ها و خدمات باز می‌دارد.

تولیت مدرسه علمیه امام رضا (ع) ابدی بودن در عالم ماده را یکی از تصورات غلط آدمی دانست و گفت: انسان تصور می‌کند وجودش ابدی است، البته این حس منشأ فطری دارد چرا که فطرت آدمی اشباع ناپذیر بوده و وجودش برای بلند مدت خلق شده است.

وی با بیان اینکه انسان برای یک زندگی جاوید ساخته شده است، گفت: گاه انسان بر اساس همان منشأ فطری به اشتباه تصور می‌کند که زندگی جاوید مربوط به عالم دنیا است و با این جاوید انگاری بسیاری از فرصت‌ها را از دست می‌دهد در حالی که عالم دنیا ابدی نیست.

آیت الله رشاد ادامه داد: ابد انگاری جهان همانند آن خطایی است که ممکن است جنین در وجود مادر داشته باشد و فکر کند که تا ابد در وجود مادر باقی می‌ماند در حالی که چنین نیست و در زمان مقرر و پس از نه ماه دوره بارداری از آن وجود رها و به عالم دنیا پای می نهد.

رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی گفت: اینکه انسان از اموال خود در راستای کمک به نیازمندان و خدمات رسانی به محرومان بهره ببرد بسیار ارزشمند است؛ بسیاری از مردم معتقد هستند که باقیات و صالحاتی از خود بر جای بگذارند برای همین وصیت می‌کنند تا فرزندان از ثلث اموال اقدام به ساخت مدرسه و یا مسجد کنند یا به فقرا احسان داشته باشند.

استاد اخلاق ادامه داد: اصولاً بعد از مرگ ورثه با هزار و یک توجیه بعضاً از اجرای وصیت سر باز می‌زنند و ورثه اندکی هستند که وصیت موصی را دقیق اجرا می‌کنند؛ بنابراین انسان قبل از اینکه مرگش فرا برسد باید خودش وصی خود باشد چرا که پس از مرگ اختیار از کف می‌رود و دیگر انسان نمی‌تواند هیچ عمل خیری انجام دهد.

پیام تبریک آیت‌الله رشاد به آیت‌الله محمود رجبی

پیام تبریک آیت‌الله رشاد به آیت‌الله محمود رجبی

آیت‌الله علی‌اکبر رشاد در پیامی انتصاب آیت‌الله محمود رجبی به ریاست مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره) را تبریک گفت.

متن پیام تبریک آیت‌الله رشاد بدین شرح است:

صدیق شفیق حضرت آیت الله محمود رجبی (دامت برکاته) .
ریاست مکرم مؤسسه‌ی آموزشی و پژوهشی امام خمینی (قدّه)
سلام ‌الله علیکم
شولای شرف‌نمون اعتماد نیابت عامّه‌ی حضرت بقیت‌الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) را بر بالای برومند آن استاد فاضل و فرزانه مبارک‌باد می‌گویم و از بارگاه بلند باری برایتان سلامت، سعادت و موفقیت روزافزون مسألت می‌کنم.

امیدواریم در سایه‌ی الطاف الاهی (عز و جل) و عنایات ولائی صاحب الامر (عج) و با همدلی و همگامی اعضای فرهیخته‌ی آن نهاد نورانی و با تدابیر و تلاش‌های سخته و سنجیده‌ی حضرت مستطاب عالی، ضمن تحفظ بر اهداف ترسیم شده بوسیله‌ی حکیم مجاهد، فقیه فقید، آیت الله علامه مصباح یزدی (طاب ثراه) برنامه‌ها و فعالیت‌های آن ارتقاء یافته، این موسسه معظم نقش فراخور و درخوری را در رمینه‌ی تقویت گفتمان فکری انقلاب اسلامی و بصیرت‌افزایی جامعه‌ی نخبگانی، و پیگیری منویات قدسی رهبر معظم انقلاب اسلامی( دام‌ظله‌الوارف )، خاصه در باب تولید و توسعه‌ی علوم انسانی اسلامی ایفاءنماید.

علی‌اکبر رشاد
۹۹/۱۲/۰۳

طلبه طراز انقلابی، انسانی پرسشگر و هم‌افق انقلاب اسلامی است

طلبه طراز انقلابی، انسانی پرسشگر و هم‌افق انقلاب اسلامی است

به گزارش خبرنگار مهر، همایش «طلبه طراز انقلاب اسلامی» روز چهارشنبه ۲۹ شهریور در موسسه فرهنگی شهدای هفتم تیر (سرچشمه) برگزار گردید. در این همایش آیت الله علی اکبر رشاد، حجت الاسلام محمد رضا زائری و حجت الاسلام اکبرنژاد به ایراد سخنرانی پرداختند.

در ابتدا آیت الله علی اکبر رشاد رییس شورای مدیریتی حوزه های علمیه تهران گفت: انقلاب با نهضت، جنبش، اصلاح و … تفاوت دارد. جنبش ادامه ندارد. از طرفی اصلاح سازشکار است. اما انقلاب این گونه نیست. انقلاب هم برآیند است و هم فرآیند. هم مسیر است و هم ثمره. انقلاب اسلامی دنیا گر است اما دنیا گرا نیست، آخرت گرا ست. در این انقلاب از بزرگانی چون راحل رستگار، امام عزیز (ره)، علامه شهید آیت الله مطهری و رهبر فرزانه، فرهمند، شجاع، متفکر و زعیم ذوفنون آیت الله خامنه ای بهره مند بوده و هستیم.

وی در ادامه در تببین مفهوم تحول عنوان کرد: تحول با تبدُل تفاوت دارد. حوزه نباید تبدیل به چیز دیگری شود. یکی از مهم ترین تهدیدهای حوزه دانشگاهی شدن آن است. حوزه ما دارد شبیه به دانشگاه می شود. باید توجه داشت که تا زمانی که عیوب را می گوییم هنوز در مقدماتیم. وقتی ایجابیات را می گوییم باز خوب است اما تا تبدیل به یک نظریه منسجم نشده است هنوز در ابتدای راه هستیم. نظریه نیز کلیات و انتزاعیات را بیان می کند. تا زمانی که به صورت یک نظام در نیاید نمی تواند الگوی عمل قرار گیرد. در زمینه آموزش و پرورش مآل به ۱۸۰ آسیبی که می توان گفت را طبقه بندی کردیم و راهکارهای آن ها را بیان کرده ایم. چرا که بعضی چیزها را نباید گفت بلکه باید رفع کرد. یکی از این آسیب ها این است که هنوز طلبه ما روزآمد و کارآمد نشده است. اگر این مسأله محقق شد به طلبه طراز انقلاب اسلامی می رسیم. طلبه ما عمدتاً نمی داند در کجای تاریخ قرار دارد. خودآگاهی تاریخی پیدا نکرده است. از زمان حال درک کافی ندارد. ما باید میراث گذشته را خلاقانه بازشناسی، بازآرایی و ارائه کنیم اما در ظرف زمان، تا طلاب روزآمد و کارآمد شوند.

آیت الله رشاد در ادامه افزود: باید اجتهاد را متحول کنیم اما با همان اصولی که گذشتگان ما بنا نهاده اند. باید اجتهاد را تخصصی کنیم که آن هم با درآمیختن علوم انسانی با فقه ممکن است. فقیه مهندسی ژنتیک و فقیه تکنولوژی و … نیاز داریم که در حوزه تخصصی خودشان نفر اول باشند. اجتهاد مُتجزّی به چه معناست؟ اجتهاد که تجزیه بردار نیست. مشکل اینجاست که تخصص وجود ندارد. ۲۰۰۰ نفر پای یک درس می نشینند اما چند درصد بعد از ۲۰ سال مجتهد می شوند؟ اشکال کجاست؟ آن ها که مجتهد می شوند تا چه حد کارسازند؟ امروز فریاد همه بر آمده و به حق هم برآمده که نظام بانکی ما در عمل ربوی است. چرا ما نمی توانیم نظام بانکی ارائه کنیم چون اجتهاد عمومی داریم و اجتهاد تخصصی نداریم. اگر این مشکل حل شود طلبه ما، طلبه طراز انقلاب اسلامی می شود.

وی همچنین عنوان کرد: یادم می آید رهبر معظم انقلاب در اولین جلسه ای که در تهران با طلاب داشتند ۱۶ اصل را بیان فرمودند. بعد از جلسه به ایشان گفتم شما اصول اساسی تحول را بیان فرمودید اما مخاطب شما چه کسی بود؟ آن زمان شورای حوزه نبود اما سازمان تبلیغات و جامعه مدرسین بود. ایشان گفتند من این حرف ها را می گویم تا در فضا پخش بشود و تبدیل به فرهنگ شود. تلویحاً منظورشان این است که هنوز مخاطبی ندارد و فعلاً باید فرهنگ سازی کنیم. حدود ۱۲ سال پیش بیانات مقام معظم رهبری در جمع نخبگان حوزه که یک سره گله گذاری است بسیار متفاوت است از بیانات اخیر ایشان در جمع طلاب که فرمودند نسل جدیدی از متن حوزه برآمده و قد کشیده است که این صحبت ها بسیار برای بنده امیدآفرین و خوشحال کننده بود.

در ادامه حجت الاسلام اکبرنژاد به ایراد سخنرانی پرداخت. وی گفت: در ابتدای دوران طلبگیِ بنده ادبیات مربوط به تحول را از آیت الله رشاد و اعوان و انصار ایشان پی گیری می کردیم. ایشان از پرچمداران تحول در حوزه هستند. بنده مشکل اصلی حوزه را در این می بینم که حوزه از جامعه هدف خود فاصله گرفته است و دچار انتزاع شده است. ذهن حوزوی تبدیل به یک ذهن انتزاعی شده است. قرآن می فرماید رسالت ما بازگشت به همان مردمی است که خواستگاه خود ما هستند اگر حوزه خودش را مسئول دین داری مردم بداند و تمام تقصیرها را به گردن صدا و سیما و اداره ارشاد و … نیندازد خیلی از مشکلات خود به خود حل می شود. بنده لیست بعضی دروس حوزوی را که بررسی می کنم می بینم مربوط به مشکلات روز ما نیست. مثلاً وقتی بانک شکل گرفت حوزه کجا بود؟ مشکلاتی که امروز در بانکداری ما وجود دارد ریشه در تاریخ شکل گیری آن دارد.

وی افزود: بعد از انقلاب دچار یک رودربایستی با حوزه شده ایم و در نتیجه نتوانستیم خود را به طور جدی نقد کنیم. ما به جای آن که ظرفیت حوزه را در خدمت انقلاب قرار بدهیم، انقلاب را در اختیار همان حوزه قبل از انقلاب قرار دادیم. همان سازوکار حوزه قبل از انقلاب را که در فضای غیر حکومتی شکل گرفته بود را ادامه داده ایم. نظم داشتن خیلی خوب است اما وقتی یک نظم غلط و قدیمی را دنبال کنیم دست و پای تحول خواهان را بسته ایم. فکر می کنم وجه اشتراک همه حضار این جلسه این است که همه قبول داریم که حوزه ما تن به تحول نمی دهد و علاقه ای به تغییر ندارد. این مسأله در منشور روحانیت امام هم وجود دارد.

اکبرنژاد در ادامه اظهار داشت: ای کاش مرکزیت حوزه علمیه قم در تهران می بود. چون بطن حادثه هایی که در کشور اتفاق می افتد در تهران است. کجا این فرصت برای حوزه وجود دارد که حوادث را از نزدیک ببیند و درک کند؟ عالی ترین مراکز پژوهشی را در تهران داریم اما مرکز حوزه های دینی ما در قم است و در نتیجه ارتباط لازم شکل نگرفته است. حوزه تهران باید تلاش کند مثل حوزه مشهد و اصفهان حسابش را از حوزه قم جدا کند و تبدیل به نوک پیکان حوزه در حاکمیت شود و آن کارهای لازمی را که باید انجام شود و حوزه قم انجام نمی دهد را انجام دهد. البته این جدا شدن به معنای جبهه گیری نیست. حوزه تهران همچنین می تواند خلأهای خود را با جذب نیرو از قم برطرف کند که این مسأله تحول در حوزه قم را نیز به دنبال خواهد داشت.