نظام آموزشی پرورش‌مآل؛ برایند تجربه‌ی هزارساله‌ی حوزه‌های علمیه

آیین معارفه‌ی رئیس و اعضای شورای حوزه‌های علمیه‌ی استان تهران
دوشنبه سیزده تیرماه ۱۳۹۰ ساعت ۳۰/۱۶
مکان: آستانه‌ی مقدسه‌ی حضرت عبدالعظیم الحسنی(س)، تالار شیخ صدوق(ره)

سینه‌ی پردردی داریم و سینایی می‌خواهیم که گوشه‌هایی از آنچه سال‌ها در درون داشته‌ایم بیان کنیم، اما الان فرصت نیست. به ما کمک کنید تا بتوانیم در مسیر آنچه در احکام آمده است گام برداریم. چند روز پیش بود که در همین تالار به مناسبت نکوداشت خدمات علمی و تربیتی حضرت آیت‌الله خوشوقت عرایضی را بیان کردم. این نکته که ما باید راه سلف صالح را دنبال کنیم بسیار اهمیت دارد؛ زیرا نگرانی‌هایی وجود دارد که مبادا حوزه‌های علمیه تغییر کنند. با توجه به همین نگرانی است که فکر می‌کنم باید به کارهایی دست زد تا نسل کنونی و آینده بیش از پیش با جایگاه حوزه‌ها در تاریخ آشنا شوند و اساسی‌ترین کاری که می‌توان در این زمینه انجام داد تأسیس مرکز علمی نیرومندی است که مطالعه‌ی تاریخ حوزه در سرلوحه‌ی کار آن قرار داشته باشد و در پی بازشناسی سنت‌های اصیلِ آزموده‌ی آموزشی، پژوهشی و اخلاقی، پرورشی، معیشتی و مدیریتی حوزه‌ها باشد که طی هزار سال آزموده شده و کارایی خود را نشان داده است.
درواقع ما سرمایه‌ی غنی، قویم و بسیار پربرکتی را فراچنگ داریم که از سلف بازمانده است. ما فرزندان شیخ طوسی و شیخ مفید، سید مرتضی، صاحب جواهر و شیخ عبدالکریم حائری هستیم که در شرایط تاریخی بسیار حساسی در مقابل بزرگ‌ترین و عنودترین مستبد تاریخ ایران، یعنی رضاخان، ایستاد و اجازه نداد سیستم غربی وارد حوزه شود. عبدالکریم حائری، شیخ بزرگوار ما، در آن شرایط تاریخی در مقابل رضاخان گفت: «نظم ما در بی‌نظمی است»، اما در حقیقت او با این بیان نورانی، که در موقعیت تاریخی خود بسیار ارزشمند بود، خواست به رضاخان بفهماند که حوزوی‌ها زیر بار نظم او نمی‌روند؛ زیرا نظم خود را دارند؛ نظم پیچیده‌ای که رضاخان با ذهن علیلش از درک آن عاجز است. این‌گونه بود که حوزه در دوره‌ی سلطه‌ی رضاخانی، که همه چیز را زیر چکمه‌ی خود برده بود، و نیز در دوره‌ی سلطه‌ی غرب‌زده، غرب‌گرا و غرب‌پرست محمدرضاخانی، مستقل ماند.
امروز هم دولت و نظام جمهوری اسلامی، زاده و مدیون حوزه‌های علمیه‌اند؛ زیرا سال‌هاست که طلبه‌ها برای دفاع از این نظام و استمرار و جهانی‌شدن آن تا پای جان ایستاده‌اند. در همین دفاع مقدس، بنا به آمار رسمی، تعداد شهدای روحانی ما دوازده برابر دیگر اصناف بوده است و تعداد فرزندان خانواده‌های روحانی که به شهادت رسیده‌اند چهار برابر دیگر اصناف اجتماعی اعلام شده است. این در حالی است که آنچه اعلام شده بر اساس آمار رسمی بنیاد شهید است و شامل همه‌ی طلاب شهید نمی‌شود؛ زیرا بسیاری از طلبه‌ها از طریق بسیج و به عنوان بسیجی به جبهه‌ها رفتند و از همین‌رو در آمار جزء گروه روحانیان شمرده نمی‌شوند. با توجه به همین موضوع می‌توان گفت که احتمالاً در مجموع، شهدای قشر روحانی در قیاس با دیگر گروه‌های اجتماعی حدود بیست برابر باشد.
همه‌ی تاریخ ایران مدیون روحانیت و حوزه‌های علمیه است. با نگاهی به اعصار گذشته متوجه می‌شویم که هر زمان ایران با هجوم اقوام و کشورهای بیگانه روبه‌رو شد روحانیان بودند که سینه سپر کردند، فتوا داد‌ند، سلاح به کف گرفتند، شهادت را به جان خریدند و این کشور را حفظ کردند. افزون بر این، طی تاریخ ایران، در دفاع مقدس بود که برای نخستین بار کشور با هجوم دولتی بیگانه مواجه شد، اما حتی یک وجب از خاک آن از دست نرفت و دشمن با خواری و ذلت از سرزمین ما عقب‌نشینی کرد و بیرون رفت.
اما برای حفظ حوزه‌ها نخستین اصل، که سلف صالح هم همیشه بر آن تأکید کرده، تلاش برای استمرار استقلال حوزه و روحانیت است. این استقلال باید در همه‌ی امور رعایت شود؛ در بُعد سیاسی، شأن حوزه بسیار فراتر از آن است که پیرو حزب و جریان سیاسی خاصی باشد؛ زیرا خود در این زمینه پیشرو است. از نظر نظام آموزشی نیز که اهمیت آن کم‌تر از بُعد سیاسی نیست، حوزه باید مستقل باشد و نباید از دانشگاه پیروی کند. اگرچه بنده به خاطر این اظهار نظر گاه با اعتراض، طعنه و تعریض روبه‌رو شده‌ام، باز تأکید می‌کنم که حوزه نباید پیرو دانشگاه باشد؛ زیرا دانشگاه ما یک نظام عاریتی ناقص‌الخلقه‌ای را به‌ناچار از غرب اخذ کرده و طی هشتاد سال آن را اجرا نموده؛ البته چاره‌ای هم نداشته. نظام آموزشی دانشگاهی حافظه‌محور و فراگرفت‌مآل است؛ یعنی غایت مسئله آن است که دانشجو یک مشت مطلب را حفظ کند و امتحان بدهد تا مدرک بگیرد، سپس مدیر، رئیس یا کارمند شود. این‌گونه است که علمی هم باقی نخواهد ماند و لازم نیست کسی دنبال علم برود.
این در حالی است که حوزه‌های علمیه خود از نظامی آموزشی برخوردارند که از زمان شیخ طوسی تا دوره‌ی امام خمینی(ره)، و شهید مطهری پرورده شده است. این نظام آموزشی، فراگرفت‌مآل نیست، بلکه پرورش‌مآل است؛ یعنی غایت همه چیز در آن پروریدن و شکفتن استعدادها و استطاعت‌های فطری الهی در همه‌ی ابعاد است. بنا نیست در حوزه‌ها فقط دانش‌آموز داشته باشیم؛ زیرا حوزه اصلاً دانش‌محور نیست، بلکه پرورش‌محور است. این نظام آموزش محصول تجربه‌ی تاریخی هزارساله‌ی حوزه است که باید تبیین گردد و مبانی، نهادها و ویژگی‌های آن دقیقاً نوشته شوند و سپس مقایسه‌ی آن با نظام آموزش دانشگاهی موجود در کشور مد نظر قرار گیرد تا آفت‌های نظامی که دارد وارد حوزه می‌شود برای همه آشکار گردد.
حوزه، که پیشاهنگ انقلاب، علم، معرفت، رهایی، نجات و استقلال ایران است باید بر دانشگاه تأثیر بگذارد و ما باید نظام آموزشی پیشینه‌دارِ پرسابقه‌ی اصیلِ آزموده‌ی جواب‌داده‌ی خودمان را از متن هزار سال تاریخ بیرون بکشیم، سنت‌ها را دقیق شناسایی و تبیین کنیم، به صورت منشورواره دربیارویم و همان را اجرا کنیم. بسیاری از سنت‌های آزموده‌ی حوزوی اکنون در حال فراموشی است، نسل امروز از نسل قبل بی‌خبر است و نمی‌داند چه بر نسل قبل گذشته است و وای بر نسل بعد که ما بخواهیم حوزه را با این وضعیت به آن منتقل کنیم.
من در مقام طلبه‌ای که هم با حوزه و هم با دانشگاه آشنا است و دهه‌ی پنجم طلبگی خود را طی می‌کند و در تمام این مدت هرگز از درس خواندن و درس دادن دست برنداشته است، گواهی می‌دهم که به لطف الهی و تدابیر آیت‌الله مقتدایی و شاگردان ایشان و تدابیر خستگی‌ناپذیر و نستوهانه‌ی جناب آقای فراهانی، اتفاقات بسیار بزرگی در این دو سه سال رخ داده است. شبکه‌ای کردن حوزه و در عین حال حفظ استقلال مدیریت‌های مناطق، هنر است. درواقع ایشان، هم حوزه‌ها را سراسری کرده و کوشیده است در استان‌ها محوریت‌هایی به وجود بیاید و هم در عین حال استقلال مناطق را حفظ نموده است.
امیدواریم فرصتی پیش بیاید که در محضر این استادان محترم و مدیران عزیز باشیم و از دیدگاه‌های ایشان بهره ببریم. سیاست ما مشارکت حداکثری، همراهی و همکاری با تک‌تک استادان باتجربه و مدیران باسابقه‌ی استان است. والسلام.

نظام آموزشی پرورش‌مآل

من نخست قبل از ورود به بحث این پرسش را طرح می‌کنم و احتمال می‌دهم که پاسخ آن از ناحیه‌ی مدیران این هم‌اندیشی پیشاپیش آماده است و در مد نظر دوستان بوده است. آن پرسش این است که «نسبت بین این مباحث و آرایی که در این جلسه طرح می‌شود با آن چیزی که دوستان کارشناسی کرده‌اند و تدوین کرده‌اند، چیست؟» به تعبیر دیگر اگر کسی اینجا نظام‌واره‌ای را پیشنهاد کرد که تاثیر چشمگیری در موضوع این همایش و مقاصدی که از این همایش منظور هست داشت، چه برخوردی با او خواهد شد؟ آیا این سخنرانی‌ها جدی تلقی می‌شود و یا در حد بحث‌های نظری که هرکسی نظر خودش را به‌عنوان کارشناس و صاحب‌نظر دارد؟ اما اینکه چه نقشی را این سخنرانی‌ها در جهت‌گیری این برنامه خواهد داشت ممکن است بگوییم که دست‌اندرکاران کار کارشناسی خود را می‌کنند و تصمیم‌گیران هم تصمیم خواهند گرفت، مجریان هم تصمیمات را علمی خواهند کرد. اگرچه در برنامه اعلام شده است که افراد صاحب‌نظر دیدگاه‌های خود را مطرح کنند تا این برنامه‌ی درسی ملی تکمیل شود.


نظام آموزشی فراگرفت‌مآل و نظام آموزشی پرورش‌مآل

می‌توان گفت دو نظام آموزشی در افواه و السنه مطرح است. گفته می‌شود که وضع موجود ما در کل آموزش و ازجمله آموزش و پرورش نظام آموزشی فراگرفت‌مآل است؛ یعنی اینکه بنا است ما به دانش‌آموزان بیاموزانیم، به آنها بیاموزیم چیزهایی را و آنها هم فرابگیرند. فراگرفتن‌مآل است. گاه زمزمه می‌شود که ما باید برویم به سمت آموزش پژوهش‌محور و تصور می‌شود که پژوهش‌محوری با فراگرفت‌مآلی منافات دارد و دو نظام هستند. یا پژوهش‌محوری یک نظام فراگیر می‌تواند باشد که ما در بستر پژوهش به دانش‌آموزان بیاموزیم و آن هم گاه تفسیر می‌شود به اینکه به معلمان بگوییم مقاله بنویسد و فراخوان مقاله دهیم و همایش‌های علمی برگزار کنیم و به دانش‌آموزان بگوییم چیزی بنویسید.

نظام سومی هم مفروض است که من از آن به نظام آموزشی پرورش‌مآل (نه پرورش‌محور) تعبیر می‌کنم. در وضع موجود محور حافظه است. مطالب القاء کنیم، فرزندان ما آن را فرابگیرند و به حافظه بسپارند. در وضع پیشنهادی گاهی گفته می‌شود آموزش پژوهش‌محور مراد این است که ما، معلم و متعلم و مربی و متربی را به تحقیق و پژوهش وابداریم. در این فرض سوم بحث در این است که ما سرانجام کار و پایان فرایند تعلیم را تربیت بیانگاریم. پرورش به معنای اسم مصدری و حاصل مصدر پروردگی و شکفتگی، بارورشدگی، ورزیدگی، حصول این آنچه از فرایند آموزش فراچنگ خواهد آمد پرورش باشد. یعنی در پایان دوره‌ها ما یک مجموعه‌ی پرورده‌هایی را تحویل جامعه بدهیم.

نوجوانان و جوانان پرورده‌ای وارد جامعه بشوند و تربیت را به معنای نحوه‌ی مواجه با نفس انسانی به قصد استکمال تعبیر و معنی کنیم. و نظام آموزشی ما کوشش کند که نفس آدمی را مستکمل کند و آدمی پرورده، شکفته، ورزیده و بارورشده را از سامانه و مجموعه‌ی مدیریتی و تعلیمی خود بیرون دهد.

درنتیجه ما نظام آموزش پرورش‌مآب را اینگونه می‌توانیم تعریف کنیم؛ سامانه‌ی منظومه‌وار آموزشی معطوف به استکمال نفس با غایت تقریب به فعلیت فطری. همه‌ی تلاش ما معطوف به آن می‌شود که فطرت خداداد را به فعلیت نزدیک کنیم. ولی در همه‌ی قلمروه‌ها، در قلمروی بینش و عقیده، در قلمرو کنش، یعنی رفتار الزامی، احکام. در قلمرو منش خوی و اخلاق. در قلمروی دانش و آگاهی و در قلمروی روش و مهارت. در همه‌ی این پنج قلمرو دانش‌آموختگان خود را جهت دهیم و برانیم به سمت پروردگی و شکفتگی. در این صورت آموزش محدود به فرادهی (اگر این تعبیر در مقابل فراگیری درست باشد) مجموعه‌ای از معلومات علمی به معنای خاص نخواهد بود. عقیده را هم شامل می‌شود؛ کنش و احکام را هم شامل می‌شود. منش و خوی‌پروری و اخلاق را هم شامل می‌شود. روش و مهارت را هم شامل می‌شود؛ در عین حال آگاهی و دانش هم می‌دهیم. درواقع آموزش ما دانش‌محور نخواهد بود که لااقل الان غلبه با دانش‌محوری است. دست‌کم در نظام فعلی ما سیطره با آموزش حافظه‌محور است، اگر نگوییم مطلقاً چنین است. لهذا نام متربی را هم گذاشته‌ایم دانش‌آموز و اصلاً از پروردگی بحثی نیست. ولذا وزارت‌خانه ما وزارت آموزش و پرورش است. آموزش از پرورش جداست، آموزش مقدم است، آن وقت چه مایه پرورش در متن برنامه‌های ما جایگاه دارد؟ این را شما بهتر می‌توانید داوری کنیم که وضع پرورش اگر حتی موازی و جدای از آموزش باشد، با فرض اینکه سهمی هم برای پرورش قائل باشیم، تازه چند درصد سهم پرورش است و چند درصد سهم آموزش؟ درحالی‌که در نظام پیشنهادی که من عرض می‌کنم پرورش هم‌عرض آموزش نیست، مآل و غایت و سرانجام و ثمره‌ی آموزش است. درنتیجه اینجا وزن‌کشی نمی‌کنیم، ارزش‌گذاری می‌کنیم و پرورش جهت و غایت است.

اگر بخواهیم چنین نظامی را پیاده کنیم اول طبعاً بحث‌های نظری و فنی و کارشناسانه‌ای باید انجام پذیرد، خصوصاً درس‌های تطبیقی خوب که در نظام آموزشی کنونی چه وضعی داریم، در آن نظام مفروض و پیشنهادی چه چیزی؟ در حوزه‌ی مقامی و پیش‌انگاره‌ها، در تفاوت بین این دو نظام و ویژگی‌های این دو نظام، اختصاصات نظام آموزش پرورش‌مآل و منطق این نظام جدید و یا در مجموع منطق و فرآیند و روش‌های این دو نظام با هم مقایسه شود. اینجا آن پژوهش جایگاه پیدا می‌کند. پژوهش به نظام آموزشی پرورش‌مآل نزدیک‌تر است. پژوهش به‌‌تنهایی نمی‌تواند محور باشد. بسیاری چیزها در چارچوب پژوهش بدست نمی‌آید و افراد کم سن و سال نمی‌توانند پژوهش کنند. معلمان کم‌توان به لحاظ علمی نمی‌توانند پژوهش کنند و همه مواد متون و دروس را نمی‌توان در قالب پژوهش القاء کرد. اما پژوهش یکی از شیوه‌ها و ابزارهای آموزش پرورش‌مآل است؛ زیرا در بستر پژوهش می‌توان پرورید. استعداد را اکتشاف کرد؛ سنجید به بروز و ظهور رساند استعدادی را که در درون هر فرد از افراد آموزش‌دهنده و تعلیم‌گیرنده و تربیت‌شونده هست.

در قلمرو کارکردها که نظام آموزش پرورش‌مآل چه کارکردهایی خواهد داشت که با کارکردهایی در نظام فعلی داریم متفاوت می‌شود؟ بنا است پروردگی مقصود باشد و پرورده فرآورده و حاصل و مآل این است. درنتیجه فلاح؛ من به واژگاه قرآنی برای این بحث مراجعه کردم. واژگان بسیاری است که کلیدواژه‌هایی است که این نظام پیشنهادی را می‌توان از قرآن استخراج کرد که به بخشی از آنها اشاره خواهم کرد.

فلاح درواقع مقصود است. معلم دیگر معلم نخواهد بود، مربی خواهد بود؛ فلّاح خواهد بود. همه‌ی اصطلاحات و واژگان مصلح و دارای کاربرد در ادبیات آموزش و پرورش ما آموزش‌محور است. ملاحظه بفرمایید، معلم، معلم است و تازه وقتی به پرورش می‌پردازیم یک مربی جداگانه می‌گذاریم، با این همه مشکلاتی که اینها در طی این سی سال از وضعیت اداری گرفته تا حقوقی و موقعیت و جایگاه خود داشته‌اند که شما بیش از بنده در جریان هستید.

در حوزه‌ی لوازم و ملزومات، برنامه؛ سازمان؛ سازوکار؛ عوامل، در این پنج شش زمینه باید اینها را با هم مقایسه کنیم. من صرفاً به حوزه‌ی مبانی به صورت مختصر و پیش‌انگاره‌ها و سپس مقایسه این دو نظام مطرح و مقترب اشاره می‌کنم.

ما در پیشنهاد نظام آموزشی پرورش‌مآل یک فراانگاره داریم و چند پیش‌انگاره. چند مبنا داریم، یک چیزی پیش از مبنا و فراتر از مبنا. فراانگاره این است که ما یک ماده و متعلقی داریم که بنا است او را بپروریم و بورزانیم. فرض کرده‌ایم که ما یک سرمایه یا یک ماده‌ی اولیه را در چنگ داریم که بناست راجع به او کار کنیم و او متعلق تربیت ماست. این فراانگاره ماست.

ما معدنی داریم که باید این را بپرورانیم. این یک فرض پیش از فرض‌های دیگر است و فراانگاره است و پیش‌تر از انگاشته‌های دیگر است که مبنا هستند. این اصل انسان‌شناسی ماست. در انسان‌شناسی دست‌کم سه نظریه کلان وجود دارد. انسان‌شناسی اگزیستانسیالیستی که وجود را اصل می‌داند. انسان را هست‌مند می‌داند، ماهیت‌مند نمی‌داند. وجودی است که باید خود را بسازد و ماهیت انتخاب کند و ماهیت خویش را بسازد. که البته درست‌تر آن است که بگوییم هویت، چون ماهیت تغییرپذیر و ساختنی نیست. بنا به تعبیر فلسفی خودمان این تعبیر دقیق نیست و باید بگوییم آنچه اگزیستانسیالیست‌ها می‌گویند، می‌خواهند بگویند وجود هست و هرکسی هویت خویش را می‌سازد و نه ماهیت خویش‌را. پس بنابراین آدمی فاقد ماهیت است، ذات‌مند نیست. پس بحث از فطرتی ازلی، فطرتی ثابت، فطرتی فراگیر، فراتاریخی، فرااقلیمی، دیگر چندان قابل طرح نخواهد بود.

نظریه‌ی دیگر انسان‌شناختی می‌گوید آدمی خصلت تاریخی دارد، خصلت تاریخی او جبری ساخته می‌شود. به تعبیر دیگر اینجا می‌توانیم بگوییم که انسان هویت تاریخی و طبقاتی دارد. هر انسانی و هر قوم و گروهی و جامعه‌ای خصلت و هویت تاریخی و طبقاتی دارد. آنچه که مارکسیست‌ها می‌گفتند. بورژوا، بورژوا است و یک‌سری خصلت‌های بورژوایی داریم که هویت یک طبقه را می‌سازد. گویی آنها می‌خواسته‌اند بگویند که انسان فاقد ماهیت است اما دارای هویت است، ولی هویت او جبری است و در بستر تاریخ و در نزد طبقه‌اش شکل می‌گیرد ولی انسان دارای هویت هست. و این هویت جبری سامان پیدا می‌کند.

نظریه‌ی سوم می‌گوید که انسان ماهیت‌مند است. انسان دارای ذات آفریده و مخلوق الهی است. انسان فطرت‌مند است، ماهیت‌مند است، ذات‌مند است؛ نظریه‌ی اسلامی انسان‌شناختی از این قسم است. ما به ذات‌مندی انسان قائل هستیم. برای انسان ذاتی که خدا او را خلق فرموده و دارای ویژگی‌هایی است که حدود بیست ویژگی را از قرآن استفاده کرده‌ام که در یک مقاله‌ای آمده است. انسان دارای ویژگی‌هایی است که فطرت آدمی را می‌سازند، آیا استغراقی است، آیا تام و کامل هست، استقصاء شده است یا نیست، بنده تضمین نمی‌کنم ولی همین‌قدر می‌دانم که ویژگی‌های انسان متکثر و متنوع است. انسان خیرخواه است، عدالت‌جو است، انسان‌ دانش‌خواه است، انسان کمال‌گرا است. انسان دارای ذات است.

مبنای این نظریه این است که ما برای انسان ذاتی قائل هستیم که باید این ذات پرورده شود و به فعلیت برسد. ناب آن ذات را می‌گوییم فطرت الهی.

پس بین سه نظریه هستومندی انسان، تعدم هست در ماهیت و ساخت ماهیت به‌وسیله‌ی خود انسان و نظریه‌ی دوم هویت‌‌مندی انسان که خصلت‌های طبقاتی و تاریخی آن را شکل می‌دهد و جبری است و نظریه‌ی سوم، ماهیت‌مندی و ذات‌مندی انسان که ذات او فطرت الهی است ما نظریه‌ی سوم را مبنای این نظام آموزشی می‌دانیم که نظریه‌ی قرآنی است. آیاتی از قبیل «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفا» که روی دین در فطرت، دین‌گرایانه‌بودن فطرت آدمی و فطری بودن دین، فطرت‌مندی انسان و فطرت‌نمونی دین تأکید دارد. «انا لله و انا الیه راجعون» که سیروتی بودن وجود آدمی است. وجود آدمی سیرورت است. مستمراً تغییر می‌کند. در یک بستر سیر منظم و تدریجی آدمی سیرورت و تکون پیدا می‌کند. انسان همواره در حال شدن است. بودنی ثابت وجود ندارد. و اینکه «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ» اینکه حیات و هستی بشر غایت‌مند است. و غایت بازگشت به خداست. «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُورا». بشر مختار است و آزاد آفریده شده و حیات او جهت‌دار است. « خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا» بشر در بوته‌ی آزمون رشد می‌کند. یا «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیه‏» بستر وجود انسان در قالب سختی‌ها و دشواری‌ها و مشکلات قرار دارد و رشد می‌کند. این دسته از آیات یک سلسله از مبانی را به ما می‌دهد که آن مبانی می‌شود پیش‌انگاره‌های ما در طراحی این نظام. البته این بخش را به‌عنوان مثال عرض می‌کنم و شاید به این مبانی محدود نباشد.

۱٫ سیر و سیرورت‌پذیری وجود انسان. انسان مستمراً در حال شدن است.

۲٫ غایت‌مندی حیات و هستی و خلقت آدمی.

۳٫ اختیارمندی انسان. اختیار از ماده‌ی خیر است. اختیار یعنی نیک‌گزینی. آدمی نیک‌گزین است، می‌تواند نیکی‌ها را بگزیند.

۴٫ تعلل به مفهوم لغوی آن؛ علت‌پذیری؛ یعنی آدمی تأثیرپذیر است و می‌تواند تأثیر بپذیرد. کما اینکه می‌تواند تأثیر بگذارد. آدمی خود علت و معلول، هم معلول برای بسیاری از چیزهاست و علت برای بسیار چیزهاست.

۵٫ شگفتگی‌پذیر است. آدمی شکوفا می‌شود.

۶٫ فراگشت‌یابنده است. کمال‌پذیر است و رو به کمال پیش می‌آورد.

ما مجموعه‌ای از این دست اصول را مبنای چنین نظامی تصور می‌کنیم. اگر اینها را بپذیریم خواهیم پذیرفت که آدمی پرورش‌پذیر است و پرورش می‌یابد. یک ماده‌ای و متعلقی وجود دارد که در چارچوب پاره‌ای اصول و پیش‌انگاره‌ها این ماده پرورده می‌شود. این می‌شود مبنای چنین نظامی که مطرح می‌شود.

من به اجمال پاره‌ای از تفاوت‌ها را بین دو نظام آموزشی حافظه‌محور و فراگرفت‌مآل؛ سرانجام آن است که بگوییم چه فرا گرفته‌ای؟ و معلومات تو چیست؟ یا به تعبیر دقیق‌تر محفوظات تو چیست؟ صبح امتحان روی ورقه بنویس که چه چیزی در یاد تو مانده است. این یک نظام است؛ نظام آموزشی پرورش‌مآل می‌گوید تو چه فرآورده‌ای شده‌ای؟ اکنون چه شده‌‌ای؟ فعلیت تو چیست؟ ولو چیزی را از حفظ نداشته باشی.

در نظام جاری ما سطحی‌فهمی یک ویژگی‌ است.

در پس آینه طوطی صفتم‌ داشته‌اند آنچه استاد ازل گفت همان می‌گویم

طوطی‌وشی خصلت و ویژگی این نظامی است که ما الان داریم. چشمش به دهان معلم است که چه چیزی او گفت حفظ کند. اما در نظام آموزش پرورش‌مآل ژرف‌فهمی خصوصیت است. یا به تعبیر درست‌تر بگوییم فهمیدن. کتاب‌محوری در الگوی؛ متونی را که می‌خواند یاد می‌گیرد. اما در نظام بعدی مطلب‌محوری مهم است. حتی در ویژگی سوم تصلب بر عبارات است اینجا ادراک آن. مفهوم‌فهمی اتفاق می‌افتد. ستردگی و ناپایداری آموخته‌ها. در نظام حافظه‌محور آنچه حافظه فرامی‌گیرد تا مبتلابه است ممکن است به یاد بماند اما ناپایدار است. لهذا الان تصور می‌کنیم کلاس اولی که در آن زمان خوانده‌ایم برای ما چیز آسانی است اما سؤال کنند چیزی یاد ما نمانده است و فقط عکس‌ها یادمان است. فراموش می‌شود. پرورده‌ نشده‌ایم. حفظ کرده‌ایم و حافظه هم همیشه ثابت نمی‌ماند. ناپایداری آموخته‌ها ولی پایداری آموخته‌ها در این نظام جدید ورزیدگی ایجاد می‌کند. بنا نیست به خاطر بسپاریم، بلکه بنا است که هضم کنیم. درس خواندن برای شب امتحان است. در حافظه‌محوری همان شب امتحان بهتر یاد فرد می‌ماند؛ اما در نظام پرورش‌مآل اینگونه نیست. طبعاً در طول سال باید این معلومات فراآمده باشد و تثبیت شده باشد که بتواند پاسخ بدهد.

معلم می‌تواند فقط یک تفاوت با شاگرد داشته باشد و آن اینکه یک قدم از شاگردش جلوتر باشد. یعنی اگر شب قبل مطلب را یاد گرفته باشد فردا می‌تواند درس دهد. اما در پرورش‌مآلی امکان ندارد. معلم باید مسلط باشد.

رشته‌مداری. در آموزش و پرورش الان حدود پنج رشته داریم و همه این چندین میلیون نفر باید در این چهارپنج رشته درس بخوانند. بعد در این رشته‌ای که درس می‌خوانید ده بیست ماده درسی است که همه را هم باید بیست بیاورید. بعد می‌بینیم که یک دانش‌آموز در آن شاخه‌ای و رشته‌ای که استعداد دارد و می‌توان استعدادش را پروراند بیست می‌آورد. همان دانش‌آموز بااستعداد که بیست دارد یازده هم دارد. این مال چیست؟ معلوم می‌شود اگر به اندازه‌ی استعداد این فرد به او چیز یاد بدهیم و رشته‌ها را محدود نکنیم و رشته‌مدار نباشیم؛ و بگذاریم استعداد، او را به سمت فراگیری بکشاند، آنگاه گرایش‌مدار خواهیم شد. آنوقت استعدادها متکثر می‌شود و ما باید رشته‌ها را در آموزش و پرورش متکثر کنیم. محدود به این معدود رشته‌ها نکنیم. و همه را الزام نکنیم به فراگیری چیزهایی که نه استعدادش را دارند و نه علاقه‌ی آن‌را. البته حداقل‌ها را باید فراگرفت.

هدر رفتن وقت و استعداد بر سر دروس و موادی که استعداد و علاقه‌ی آن را نداریم. ولی در نظام پیشنهادی تمرکز بر گرایش خاص و یا رشته‌ی خاص باعث می‌شود که به رشته‌های دیگر نپردازیم و استعداد و وقت تلف نشود.

ناشکفتگی ظرفیت استعداد در نظام فعلی؛ بیداری و شکوفایی استعداد در نظام پرورش‌مآل. و طبعاً مکتوم ماندن استعداد. استعداد دانش‌آموزان در این نظام کشف نمی‌شود چون اصلاً کاری با استعداد ندارد؛ اما در نظام پرورش‌مآل اکتشاف و شناسایی استعدادها هم رخ می‌دهد. یک‌جوری مسامحتاً می‌گوییم غفلت از اعتماد به نفس و حصول اعتماد به ‌نفس؛ اما در واقع اعتماد به نفسی به دست نمی‌آید. در نظام جدید ارتقای اعتماد به نفس در اثر انکشاف استعداد است؛ یعنی همان‌ کسی که پنج تا بیست دارد و دو تا یازده اعتماد به نفسش را از دست می‌دهد. اما اگر این را بگماریم بر همان پنج درسی که بیست می‌آورد اعتماد به نفس او احیاء می‌شود.

عدم احتمال تولید و فرآورده در نظام فعلی ولی در مظان تولید بودن حتی دانش‌آموز راهنمایی و دبیرستان؛ چون خلاقیت رشد می‌کند و به درجه‌ای از اعتماد به نفس می‌رسد که در همان سنین تولید کند؛ اختراع و اکتشاف کند. ولی در نظام فعلی ما ممکن نیست.

ادامه‌ی‌ غرابت نوآوری. در جایی گفته‌ام بعضی به یمن نبوغشان مطرح شدند و کار کارستان کردند؛ بعضی به یمن زحمتی که کشیدند. مثال زدم به شهید صدر و شهید مطهری. گفتم آقای مطهری نابغه نبود اما شهید صدر نابغه بود. البته دوستان گفتند این حرف توهین به آقای مطهری است؛ ولی نه‌خیر اینگونه نیست. ولی تصور اینکه فقط کار از نابغه‌ها برمی‌آید. این تصور غلط را باید بشکنیم. یا باید بگوییم همه نابغه‌اند و بعد ببینیم که در چه چیزی نابغه‌اند، یا بگوییم نابغه‌محوری نیست. غیرنابغه‌ها را هم می‌شود با روش‌های صحیح پرورد و در آنجایی که استعداد دارند آنها هم نقش پیدا می‌کنند.

و این افسانه حصر بسیاری کارهای بزرگ و کارآمدی‌ها در افرادی که اصطلاحاً نابغه هستند و از هوش جامع و فراگیر برخوردار هستند این هم چیزی است که در این روش ممکن است بشکند. البته در روش فعلی جا افتاده و پذیرفته شده است. به دانش‌آموز می‌گویند تو هم می‌توانی ولی نفر اول کلاس ما یک چیز دیگری است. باهوش است و چنین و چنان است.

اینها از جمله تفاوت‌های این دو نظام جاری و پیشنهادی است که عرض شد.

نظام علمی آموزشی پرورش‌مآل

به استناد آیات قرآنی و احادیث نبوی و ولوی، و بر مبنای اصول انسان‌شناسی اسلامی، نظام علمی ـ آموزشی «برتر» و «اسلامی»، عبارت است از: به‌فعلیت‌آوردن استعدادهای فطری خدادادی انسان‌ها، در زمینه‌های گوناگون معرفتی، معنوی و مهارتی، با کاربست روش‌های مناسب کشف و استکمال هریک از استعدادها، به‌حسب «مشترکات ذاتی» متربیان و متناسب با «تفاوت‌های عرضی» آحاد تحت تعلیم.

مقصد عالی حوزه‌های علمیه‌ی خواهران، تربیت طلایه‌داران ظهور

در کار فهم صائب و جامع حقایق و مقاصد، اول قدم: فهم صائب و جامعِ مبانی و منطق آنها، و گام دوم: التزام به کاربست صحیح و جامع مبانی و منطق در مسیر دست‌یابی به آن حقایق و مقاصد است. شرط توفیق، این است، اگر به جز این شیوه، مسیر را طی کنیم ره به مقصد نخواهیم برد و طریقت به حقیقت پیوند نخواهد خورد.


بسم‌الله‌الرحمن الرحیم

أعوذ بالله من الشیطان الرّجیم
«وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» (روم: ۲۱)
به اردوگاه نورانی حضرت حجت (ارواحنا له الفداء) خوش آمدید. امیدوارم این طلیعه‌ی حضور به طلیعه‌ی ظهور بپیوندد.

تفاوت کلیدی نقش طلاب برادر و خواهر

میان حضور برادران در اردوگاه حضرت حجت(عج) یعنی حوزه‌، و حضور خواهران در این اردوگاه، تفاوت ظریفی وجود دارد، و آن این که: هرچند هر دو دسته اشتراک مقصد دارند، و مقصد سربازی حضرت است و همگی سربازان آن بزرگوار می‌شوند، اما تفاوت کارکردی ظریفی بین این دو حضور هست. گرانیگاه سخن امروز حقیر در همین نکته خلاصه می‌شود. برادران حضور پیدا می‌کنند که تنها سرباز آن حضرت شده باشند؛ اما خواهران در این اردوگاه حضور می‌یابند که علاوه بر سربازی، سربازپروران صالحی برای آن بزرگوار باشند. نقش اساسی و متفاوت خواهران طلبه کسب صلاحیت برای تربیت سرباز طراز جهت جبهه‌ی آن بزرگوار است. اگر رسالت اصلی کسب کمال برای تبیت سرباز طراز است، قهراً خودْ باید سرباز طراز و سربازپرور طراز بار ببایند؛ پس خواهران در این اردوی مبارک و منور حضور می‌یابند که به مربیان طراز برای تبیت متربیان طراز بدل شوند. واین رسالت رسمی و غایت قصوای طلبگی خواهران است، و زنهار و مباد که در میانه‌ی راه، مقصد گم شود.

مبنا و مقصد حوزه‌های علمیه خواهران

در کار فهم صائب و جامع حقایق و مقاصد، اول قدم: فهم صائب و جامعِ مبانی و منطق آنها، و گام دوم: التزام به کاربست صحیح و جامع مبانی و منطق در مسیر دست‌یابی به آن حقایق و مقاصد است. شرط توفیق، این است، اگر به جز این شیوه، مسیر را طی کنیم ره به مقصد نخواهیم برد و طریقت به حقیقت پیوند نخواهد خورد. بنده امروز در صدد هستم در این بحث کوتاه پرتوی بیافکنم: اولاً به مبنای طلبگی خواهران، ثانیاً منطق طلبگی خواهران، وثالثاً مقصد طلبگی خواهران. و بدون شناخت این مبنی و منطق به مقصد منظور از طلبگی دست نخواهیم یافت. به نظر ما برنامه‌های حوزه‌های علمیه‌ی خواهران نیز باید با مبنایی که عرض خواهم کرد و طبق منطقی که بیان خواهم داشت، و برای مقصدی که خواهم گفت تنظیم گردد.

یک پرسش اساسی

یک پرسش اساسی در حوزه‌ی حقوق و اخلاق عرصه‌ی خانواده و مناسبات بین زن و مرد مطرح است مبنی بر اینکه زن و مرد چه نسبتی با هم دارند؟ دنیا این پرسش را غلط طرح می‌کند و پاسخ غلط نیز به این پرسش غلط می‌دهد. پاسخ به پرسش غلط با التزام بدان حتماً غلط خواهدبود و نمی‌شود پرسش نادرست و پاسخ درست باشد. ممکن است پرسش درست مطرح شود و احیاناً پاسخ درست نباشد، نوعاً وقتی پرسش خوب و درست طرح شود، نوعاً و غالباً پاسخ درست را هم در پی دارد. اینکه زن و مرد را بسنجیم بر این مبنا که کدام برتر و کدام فروتر هستند، پرسش غلطی است. به همین جهت هر پاسخی به این پرسش و با تحفظ بر آن و درست‌انگاشتن اصل پرسش، ارائه شود بی‌گمان غلط است.
پرسش درست در این خصوص آن است که: «زن و مرد چه نسبتی با هم دارند؟» و پاسخ صحیح آن است که این دو عنصر نسبت مکمل به هم دارند و هریک بدون دیگری ناقص است و هر دو با هم (آنگاه که کامل باشند) ثمربخش هستند و ثمر آن نیز تربیت انسان کامل است؛ بنابراین زن و مرد مکمل هم هستند در تربیت انسان کامل. اما هریک در فرایند تربیت انسان کامل نقش الهی و تکوینی خاص خویش را دارند. هیچ‌یک نمی‌تواند کار دیگری را انجام بدهد. چنان‌که شیشه کار آهن را نمی‌تواند و از آهن نیز کار شیشه برنمی‌آید؛ اما بدون آهن و شیشه خانه بنا نمی‌شود و هریک نقش خود را دارند.

مرد رهبر است، و زن رهبرپرور است

برداشت بنده‌ی طلبه بعد از پنج دهه طلبگی و انس با معارف وحیانی این است که براساس فرهنگ وحی که تاریخ عینی اولیاء الهی نیز آن را تایید می‌کند: زن مربی و مرد مدیر است؛ مرد رهبر است، و زن رهبرپرور است. این نکته را از آیات الهی و روایات به وضوح می‌توان فهم کرد، و این حقیقت در عینیت حیات انبیاء و اولیای الهی نیز جریان دارد. به عنوان نمونه به اجمال به تفسیر یک آیه اشاره می‌کنم: «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» (روم: ۲۱) این آیه به دنبال آیات دیگری است که به دیگر نشانه‌های الهی اشاره می‌کنند. قرآن در سوره روم به چندین از آیه‌ها و نشانه‌های عظیم الهی یاد می‌کند، ازجمله عظمت آسمان و اختلاف السنه و مواردی دیگر. در این سوره طی چندین آیه هشت دسته از نشانه‌های مهم الهی را بیان می‌فرماید که یکی از آنها نیز در همین آیه بیست و یکم راجع به آیتیت خلقت بانوان است. می‌فرماید خدا را چگونه بشناسیم؟ نظاره کنید به عظمت آسمان‌ها و زمین؛ خدا را چگونه بشناسیم؟ تفکر کنید در فلسفه‌ی زبان، نسبت ذهن و زبان و نقش زبان در انسانیت انسان که در عظمت موازی با اصل خلقت انسان است. آغاز سوره‌ی الرحمن «خلق الانسان» و «علمه البیان» در عرض هم قرار گرفته است. از آیات الهی خلق زبان و اختلاف زبان‌هاست. باز از آیات الهی خلق زنان است.

«نفس» یکی است اما «نقش» متفاوت است

می‌فرماید از بزرگ‌ترین آیات الهی آن است که زن را از خودتان آفرید؛ نفستان یکی است. با این وصف دیگر این پرسش جایی ندارد که زن برتر است یا مرد. نفس یکی است ولی نقش متفاوت است؛ زن مایه‌ی سکون و ثبات حیات شما خواهد بود. بین شما دو رکن و دو پیوند نهاد، پیوند مودت (عشق) و رحمت (گذشت) اولی موجب پیدایش پیمان ازدواج و دومی موجب دوام و پایایی این نهاد می‌شود. بشریت به قرار نمی‌رسید اگر خدا زن نمی‌آفرید.
البته مسئله پیچیده‌تر از آن است که در این لحظات کوتاه بتوان آن را شرح کرد. قرآن کریم تصریح و تأکید می‌فرماید که مسئله پیچیده است. ما گفتیم که فلسفه‌ی خلقت زن کدام است و ضامن پیدایش و پایایی نهاد خانواده چیست (مودت و رحمت)، ولی مودت و رحمت دو نعمت و موهبت عظیم هستند، زیرا مزد همه‌ی پیامبران مودت است، مودت ذی‌القربی؛ زیرا که عظمت همه‌ی انبیاء و اعظم انبیاء و به خصوص خاتم آنان این است که او رحمت للعالمین است. مودت و رحمت موهبت‌های عظیم الهی هستند که در این نهاد هم بین دو عنصر و دو نیمه‌ی انسان، پیوند برقرار کرده است و قرار را ضمان شده است. این مسئله بسیار پیچیده است؛ آیه نیز تأکید می‌فرماید که این مطلب ساده نیست و نیازمند به تفکر است. در این آیه‌های دیگری هست؛ به تعبیر معنوی و باطنی، زن آیت الهی است و آیت‌الله بالذات است. در ذیل همین آیه، آیات بسیاری نهفته است. باید تفکر و ژرف‌اندیشی کرد و عمیق شد تا فهم کرد که این آیه‌ی الهی چه عظمتی دارد و در ذیل این آیه‌ی عظیم چه آیات بسیار دیگری نهفته و تعبیه شده است.

دلالت‌های تاریخ انبیاء (س)

اما تاریخ انبیاء و عینیت حیات اولیای الهی هم این مبنایی را که من مطرح می‌کنم تأیید می‌کند. به نظر ما انبیاء نیز با همین مبنا و منطق زیسته‌اند. اگر به تاریخ انبیاء نگاه کنیم و دلالت‌های تاریخ انبیاء و نهضت‌های آنان را بررسی کنیم، به این موضوع پی خواهیم برد. آدم بدون حوا ناقص و ابتر بود. پیامبر اسلام بی زهرا(س) ابتر بود، او فرزندان پسرش را از دست داد ولی به گواه سوره کوثر ابتر نشد، اگر زهرا نبود ابتر می‌شد. اگر حوا نمی‌بود، رسول گرامی اسلام هم نبود، علی(ع) هم نبود، حسنین(ع) هم نبودند، نوح هم نبود، ابراهیم هم نبود، عیسی هم نبود. البته اگر زن نمونه است یا مثبت است یا منفی، وقتی منفی هم باشد، چونان همسر نوح، زبانزد است؛ آن حد که خداوند به مثابه ضرب‌المثل در کلام خود از او ذکر می‌کند. در کنار هریک از انبیاء و اولیای الهی یک یا چند چهره از زنان که نقش مربی و حامی روحی آن بزرگ را برعهده دارند و ضامن پیروزها و موفقیت‌های او هستند، حضور دارند. ابراهیم بدون هاجر، بی‌ اسماعیل است و هاجر باید در کنار ابراهیم باشد، ابراهیم یک حامی می‌خواهد. موسی بدون یوکابد نبود، باید یک زن باشد که پیش از موسی به او وحی شده باشد (واوحینا الی ام موسی)، که برو و او را در آب بیانداز و سپس سراغ فرزندت را بگیر و به او شیر بده که او موسی است. باید در کنار موسی و پیش از موسی مادری آفریده شده باشد و دامنی آماده شده باشد و مستعد پروردن استعدادهای شگفت و شگرف و لایزال الهی در فرزندی باشد. در آن دامن است که استعدادهای این فرزند پرورده می‌شود تا موسی بشود و فرعون را به زیر بکشد. اگر تو نباشی فرعون خواهد بود و اگر تو نبودی موسی هم نبود. در کنار عیسی هم باید مریمی باشد، اما اگر پدری نبود باکی نیست.
در آن روزگار که یک مرد که شایستگی پدری یک پیامبر الهی را داشته باشد وجود ندارد، اگر مریمی به عنوان مادر هست باکی نیست، چون در دامن او پیامبر خدا پرورده می‌شود. چون مریم هست عیسی هست.

اول مؤمن، اول شهید، و اول مهاجر نهضت نبوی، زن!

در کنار رسول خدا اول‌کسی که باید ایمان بیاورد و چتر مهر خویش را باز کند و پیامبر بزرگ الهی در زیر آن چتر بیارامد و سکونت و قرار داشته باشد، باید خدیجه باشد و اول مؤمن به او باید یک زن باشد. اول مؤمن به پیامبر یک زن است؛ اول شهید نهضت نبوی یک زن است؛ اول مهاجر هجرت که اساس تحولات آن روزگار از جاهلیت به مدنیت اسلامی است باز هم یک زن است و در کنار تو خدیجه باید باشد، زهرا هم باید باشد. زهرا(س) نباشد تو تنهایی. اینجا عرض می‌کنم که هرگز نام مبارک حضرت خدیجه را بی‌آنکه بر ایشان درود بفرستید به زبان نیاورید. انسان بسیار بزرگی است. پیامبر بسیار ایشان را دوست داشته‌اند. شاید دو سه نفر بوده‌اند که پیامبر به آنها علاقه بسیار داشته و از این میان حضرت خدیجه بیش از همه‌ی بشریت او را دوست می‌داشته است. هر بار که ایشان از حضرت خدیجه یاد می‌کردند اندوهگین می‌شدند؛ چنان‌که سال‌ها بعد حسد عایشه را برمی‌انگیخت که تو یاد آن پیره‌زن افتادی و اندوهگین شدی. خدیجه انسان بسیار بزرگ و عظیمی است. او مادر زهرا(س) است و دامن او سیده النساء العالمین را پروده است.
کنستانتین ویرژیل گئورگیو یک نویسنده‌ی رومانیایی است که کشیش هم هست، کتابی نوشته است که حدود پنجاه سال پیش در ایران ترجمه شد به نام «محمد پیامبری که از نو باید شناخت». چون یک مسیحی و یک کشیش این کتاب را نوشته و مترجم هم چندان قابل اعتماد نیست، قهراً اشتباهاتی هم در متن این کتاب وجود دارد. من حدود چهل و پنج سال پیش این کتاب را خوانده‌ام. در بخشی از این کتاب کلام بزرگی آمده است که مربوط به داستان طرز اعدام فجیع رایج در عهد جاهلیت، که آن شیوه‌ی اعدام از سوی مشرکین مکه راجع به حضرت رسول(ص) نیز اجرا شده. می‌گوید در آن زمان یکی از فجیع‌ترین و سخت‌ترین شیوه‌ها برای اعدام محکومان این بود که شکمبه‌ی حیوان را بر سر او می‌کردند و نگاه‌می‌داشتند تا محکوم دچار اختناق شود و از پادر بیاید. پیامبر اسلام (ص) نیز روزی در کنار کعبه نشسته بودند ، ناگهان جمعی سررسیدند و همین بلا را بر سر آن حضرت (ص) آوردند. البته پیامبر اسلام (ص) از این سوء قصد جان سالم بدر برد واز مرگ نجات پیدا کرد ولی خون از بینی و دهان و گوش او بیرون زده بود. پیامبر با حال نزار و نامساعدی به خانه آمد، وقتی وارد شد، زهرا(س) به محضر پدر آمد؛ نقل می‌کند که مانند مادری مهربان با دست‌های کوچکش آب می‌ریخت و سر و صورت پیامبر را پاک می‌کرد و حضرت نوازش می‌کرد و تسلی می داد. بعد اشاره می‌کند که وقتی پیامبر به جنگ هم می‌رفت و خسته و زخمی برمی‌گشت نقش حضرت زهرا همین بود. در کنار پیامبر اعظم (ص) چون خدیجه‌ای، چون زهرایی، چون سمیه‌ای حضور داشتند و بخشی از راز موفقیت آن حضرت دقیقاً در گرو حضور چنین بانوان سترگ و زنان بزرگی است.

دفاع از ولایت به مقیاس تاریخ

در کنار امیرالمؤمنین (ع) فاطمه بود. هرچند مدت زنان‌ دفاع حضرت زهرا از ولایت کوتاه بود، از رحلت پیامبر اعظم(ص) تا شهادت مظلومانه‌ی حضرت حد اکثر نودو پنج روز طول کشید، ولی این دوره‌ی کوتاه تاریخی شد، چون کارکرد و کارایی این مدت کم به اندازه‌ی یک تاریخ بود و در حقیقت به مقیاس تاریخ توسط آن بزرگوار از ولایت دفاع شد. اولین روز ازدواج، وقتی پیامبر سراغ آنان رفت، از هر کدام پرسید، پاسخ چه شنید؟ «نعم العون فی عباده الله»؛ زهرا یاور علی(علهیما) در عبودیت الهی بود. اگر حسنین (سلام‌الله علیهما) هستند و زینب (سلام‌الله علیها) هم هست، هم تا کنار تشت خونین پاره‌های جگر حضرت مجتبی (ع) حاضر حامی اما بود، هم تا کنار تشت راس بریده‌ی حضرت سیدالشهدا (ع) حاضر و حامی امام بود. زینب (س) همواره طی بیست و سه غربت حسنین (سلام‌الله علیهما) پس از امیر المؤمنین (ع) مایه قرار و سکون آن دو بزرگوار بود. سکونت مطرح آیه (لتسکنوا الیهم) به این معنا نیست که زنان از آن جهت که خانه‌داری می‌کنند و آشپزی می‌کنند، مایه سکون‌اند! این آیه را نباید این‌مایه سطحی معنا کرد. سکونت در این آیه معنایی عمیق‌تر دارد. قرار و سکون حیات انسانها در گرو نقش‌آفرینی متعالی زنان متعالی است، بانوان سکاندار کشتی بشریت در تلاطم امواج تاریخند.

چرا تاریخ وامدار زهراست؟

زهرا(س) سیده النساء العالمین است. از محضر مبارک حضرت رسول(ص) پرسیده شد که پس چه کسی سیده النساء العالمین است، خدیجه؟ ساره؟ همسر فرعون؟ مریم؟ حضرت زهرا(س)؟ کدامیک؟ فرمودند همه‌ی آنان، اما آنها هریک سیده النساء العالمینِ عالَم خودشان بودند، و رتبه‌ی وجودی خودشان را داشتند، اما زهرای من سیده النساء العالمین همه‌ی عالمهاست.
چرا تاریخ وامدار زهرا سلام الله علیهاست؟، زیرا زهرا بیش از هر زنی در تاریخ رهبر تربیت کرده است. نسل او همگی رهبران هستند. در کنار امیرالمؤمنین(ع) بود، حامی پیامبر بود و یازده فرزندش امام بودند. علمای ما در تاریخ که اسلام و دین حق وامدار آنهاست سادات بودند و یا شاگردان سادات. اول کسی که طلبه شد و تلمذ کرد در محضر رسول خدا(ص) بود. امیرالمؤمنین علی(ع) بود و حسنین بودند. یا خود سید بودند یا بلااستثناء شاگردان سادات.

یک سؤال ذهن‌آزار!

یک سؤال تا مدتی ذهن من را هم آزار می‌داد تا به جواب آن رسیدم؛ سؤال این است که ما می‌بینیم که یک فرد از میان مردان همانند امام ظهور می‌کند و دنیا را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. از مردان چنین خدماتی برمی‌آید و آنان فرصت‌های خاصی دارند که چنین خدماتی بکنند و چنین موقعیت‌هایی را احراز کنند، اما زن چنین موقعیت‌ها و فرصت‌هایی را در اختیار ندارد. کار زنان خانه‌داری است، بچه‌آوردن و بچه‌داری است. یک مرد وارد بازار کار می‌شود، مدیر و تاجر و سیاستمدار می‌شود و یا استاد دانشگاه می‌شود و منشأ آثار چشمگیری می‌شود؛ بعد زن باید در خانه حبس باشد و در خانه مشغول بچه‌داری باشد؟ آیا این دو جایگاه قابل مقایسه هستند؟
عرض کردم که این سؤال غلط است و هر جوابی که به سؤالی غلط داده شود، قطعاً غلط خواهد بود. باید سؤال را درست طرح کرد تا به جواب درست برسیم. اصلاً مگر نقش زن خانه‌داری است؟ نقش اصلی زن فرزندپروری است؛ خانه‌داری اصلاً تکلیف زن نیست. در فقه ما نیز زن وظیفه‌ی خانه‌داری ندارد. زن موظف به آشپزی نیست، زن موظف به نظافت خانه نیست، حتی زن موظف نیست به فرزند خود شیر بدهد، و حتی می‌تواند حتی در قبال شیردادن به فرزند هم کارمزد بگیرد، چون تکلیف او نیست. البته عرفاً چنین است که تقسیم کار شده و خانه یک نهاد مشترک است که باید اداره شود؛ اما هیچ فقیهی لااقل در میان مشاهیر نیست که فتوا داده باشد که زن شرعاً موظف به نظافت خانه و آشپزی و شیردادن به کودک است. البته در شرایط ثانویه ممکن است فتوا صادر شود؛ یعنی زمانی که ممکن است فرزند تلف شود؛ ولی از آنجا هم نه از آن جهت است که او مادر است، بلکه اگر غیرمادر هم می‌تواند شیری برای کودک فراهم کند برای او تکلیف شرعی می‌شود.

پاسخ به سؤال

مسئله‌ی اصلی فرزندپروری است، فرزندانی که امام بشوند. امام اگر امام شود فقط خودش هست و خودش، یکی است، اما مادر اگر دو یا سه یا چهار فرزند آورد می‌تواند در دامان تربیتش دو، سه، چهار امام(معصوم یا غیرمعصوم) تربیت کند؛ حسنین بپرورد، یازده معصوم از دامان عصمت او ظهور کنند. درحقیقت نقش اساسی و اصلی مادران تربیت فرزندان است که آنها رهبران جامعه هستند. آیا ارزش تربیت فرزندی چون سید مرتضی، مدون اول اصول فقه ما که بیش از هزار سال است که همگی ما بر سر سفره‌ی او نشسته‌ایم و ریزه‌خوار او هستیم کم ارزش دارد؟ آیا نمی‌ارزد که زن در خانه بنشیند و سید مرتضی تربیت کند؟ آیا ارزش ندارد که سید رضی، مؤلف نهج البلاغه که در تاریخ و در میان بسیاری از ملل حضرت امیر را بدان می‌شناسند، تربیت کند؟.
شیخ مفید شب‌ خواب می‌بیند که فاطمه‌ی زهرا(س) دق‌الباب می‌کند. در را باز می‌کند می‌بینید حضرت زهرا(س) است که دست حسنین را گرفته و می‌فرماید: «یا شیخ علمهما الفقه». شیخ مفید از خواب می‌پرد، این چه خوابی است؟ من کجا زهرا کجا؟ و حسنین کجا؟ من فقه یاد حسنین بدهم؟! تا صبح خوابش نبرد. صبح اول وقت دق‌الباب شد؛ در را که باز کرد دید مادر سید مرتضی و سید رضی پشت در است و می‌گوید: «یا شیخ علمهما الفقه». آیا نقش این مادر نقش کمی است؟ اگر او نباشد آیا رهبری خواهیم داشت؟ اگر او نباشد عالمی خواهیم داشت؟ علمی وجود خواهد داشت؟
آن‌که گفته مادران به دستی گاهواره فرزند را دارند و به دستی دیگر فلک را می‌جنبانند درست گفته است. جرج جرداقی که گفت ای طبیعت، ای هستی، آیا می‌شود همه‌ی استعداد و استطاعت را بار دیگر یک‌جا فراگرد آوری و یک‌بار دیگر یک علی دیگر خلق کنی؟ که روزگار ما سخت محتاج مردی چون علی است! بعد خود پاسخ داد که دیگر مادر روزگار از زادن چون علی عقیم است؛ و علی پرورده‌ی دامان فاطمه‌ی بنت اسد (سلام‌الله علیها) است. نقش مکمل مرد آن است که مدیریت و رهبری کند و نقش مکمل زن در کامل‌کردن هویت انسان و ماهیت انسان و نقش او آن است که مربی باشد و رهبر بپرورد. تربیت یک رهبر تاریخ‌ساز، از سوی یک مادر، آیا به یک تاریخ نمی‌ارزد؟

از بزرگ‌ترین مواهب انقلاب

از بزرگ‌ترین مواهب انقلاب برکت‌بار، پرشکوهِ مقدسِ نورانیِ اسلامیِ ما که طلیعه‌ی ظهور است، طلوع نورانی آرمان تاسیس حوزه‌های علمیه خواهران است. این مضمون بیان رهبر فرهیخته و فرهمند انقلاب اسلامی است که بارها شنیده‌ایم. ما در هیچ نقطه‌ای از تاریخ چنین پدیده‌ای را نداریم. در تاریخ زنان بزرگ فراوان داریم که تربیت شده‌اند و تربیت کرده‌اند، اما این سنت و رسمی که اکنون در عهد ما پدید آمده که به صورت گسترده و سازمان‌یافته و رسمی در سراسر کشور حوزه‌های علمیه‌ی خواهران وجود داشته باشد و دوشادوش و حتی پیشاپیش حوزه‌های علمیه‌ی برادران، به تربیت مادرانی رهبرپرور و مربیانی جامعه‌ساز اهتمام کند هیچ‌گاه نبوده است و این از بزرگ‌ترین مواهب و دستاوردهای انقلاب اسلامی است و آنچه من می‌خواهم در این جلسه توصیه کنم این است که هدف این اتفاق عظیم را گم نکنیم.
حوزه‌های علمیه‌ی خواهران را نباید با حوزه‌های علمیه‌ی برادران قیاس کرد، چنان‌که زن را با مرد نباید قیاس کرد؛ یک‌بار در تاریخ غرب این خطا را کرد، ما نکنیم. روزی در تاریخ غرب گفت که زن، مرد است؛ گفت زن مساوی و عین مرد است؛ یا به تعبیر استاد بزرگوار ما مرحوم علامه شهید مطهری که تساوی بین زن و مرد نیست بلکه تشابه بین زن و مرد است؛ یعنی همان‌گونه که مردها حقوقی دارند و باید به آن دست پیدا کنند، زنان هم حقوقی دارند که باید به آن دست پیدا کنند؛ هریک به حقوق خودشان و نه این به حقوق آن، و آن به حقوق این.

فمنیسم، مساوی است با انکار ارزش ذاتی زن

رادیکال فمنیسم خطای بزرگی کرد و گفت: «زن، مرد است»؛ فمنیسم یعنی زن‌مردانگاری و زن را مردانگاشتن، یعنی ضمنی و بلکه صریحاً اعتراف‌کردن که زن بودن ارزش نیست،بلکه زن آن‌گاه که مرد شد ارزشمند می‌شود. خود زن بذاتها ارزش ندارد و باید مرد شود تا ارزشمند شود. غرب این خطا را کرد و زن و مرد را یکسان کرد، ما این خطا را نکنیم. مرد نقش خویش را دارد و زن نیز نقش خویش را دارد. در حوزه‌های علمیه نیز باید همین اتفاق بیافتد؛ یعنی بانوان و خواهرانی که به حوزه‌های علمیه می‌آیند و در اردوگاه حضرت حجت سلام‌الله علیه حضور پیدا می‌کنند باید نه‌تنها به مثابه سرباز که علاوه بر آن، به مثابه سربازپرور وارد حوزه‌ها بشوند از آن خارج شوند و اگر سربازیشان مقدمه‌ی سربازپروری باشد در حوزه حضور پیدا کنند؛ والا ما حوزه‌های علمیه‌ی برادران را داریم، مجتهد می‌پروریم، فقیه و مفسر می‌پروریم، فیلسوف می‌پروریم، تجقیقات و تألیفات انجام می‌شود. ما کسر جمعیت نداریم و بنا نیست با تاسیس و توسعه‌ی حوزه‌های خواهران فقط کمیت حوزه‌ها افزایش پیدا کند؛ بلکه بناست کیفیت را تأمین کنیم. بدان کیفیت و غایتی که برادران در حوزه حضور پیدا می‌کنند و برای آن نقشی که باید برعهده بگیرند ساخته شوند و خواهران باید به کیفیت و غایتی در حوزه‌های علمیه حضور پیدا کنند که آن غایت فراچنگ آید. ما در تاریخ بلند عهد غیبت یک چیز برای ظهور کم داریم و می‌خواهیم با تاسیس و توسعه‌ی حوزه‌های علمیه‌ی خواهران همان کسری را مرتفع کنیم. و آن این که ما نیازمند سیصدوسیزده سردار صالح یا صحابی شایسته یکجا و «هم‌زمان» هستیم و گمشده‌ی تاریخ بشر این است. تاریخ شیعه حضرت حجت (عج) اصحاب صالح کم نداشته، ولی «در زمان»، یعنی در طول قرون داشته است، نه همزمان و در یک عصر؛ طی این چهارده قرن اولیای الهی کم نبوده‌اند، بسیار کسانی بوده‌اند که هرجند به طور ممتد اما علی التناوب در محضر آن بزرگوار بوده‌اند و هیچگاه همزمان سیصدوسیزه نفر نشدند که شرط ظهور است.

گمشده‌ی عهد غیبت؛ سیصد و سیزده سردار صالح

این جا تیمناً متن دو سه روایت از اخبار وارده در مورد گمشده‌ی تاریخی فرج که حضور یکجا و جمعی سیزده سردار و صحابی است، را قرائت و اجمالا به محتوای آنها اشاره می‌کنم:
مفضل بن عمر، از امام صادق (ع) در ذیل آیه‌ی ۱۴۸ سوره بقره، یعنی: «أین ما تکونوا یأت بکم الله جمیعاً»، نقل کرده که فرمود: إذا أذن الامام دعا الله بأسمه العبرانی فأتیحت له صحابته الثلاثمائه وثلاثه عشر قزع کقزع الخریف؛ فهم أصحاب الالویه، منهم من یفقد من فراشه لیلاً فیصبح بمکه، ومنهم من یرى یسیر فی السحاب نهارا یعرف بأسمه واسم أبیه وحلیته ونسبه. قلت: جعلت فداک أیهم أعظم إیمانا، قال: الذى یسیر فی السحاب نهارا، وهم المفقودون، وفیهم نزلت هذه الآیه «أین ما تکونوا یأت بکم الله جمیعاً»
و در خبر دیگری أبان بن تغلب، از امام صادق نقل کرده: سیبعث الله ثلاثمائه وثلاثه عشر [رجلا] إلى مسجد مکه؛ یعلم أهل مکه أنهم لم یولدوا من آبائهم ولا أجدادهم، علیهم سیوف مکتوب علیها ألف کلمه، کل کلمه مفتاح ألف کلمه، ویبعث الله الریح من کل واد تقول: هذا المهدی یحکم بحکم داود، ولا یرید بینه.
همچنین در حدیث دیگری أبی بصیر، از امام باقر(ع) نقل می‌کند که: أن القائم یهبط من ثنیه ذی طوى فی عده أهل بدر – ثلاثمائه وثلاثه عشر رجلا – حتى یسند ظهره إلى الحجر الاسود، ویهز الرایه الغالبه.
یعنی: سیصد وسیزده نفر که بطرز شگفت و با سرعت غیرمتعارفی از نقاط مختلف جهان طی مسافت می‌کنند و همگی در مسجد مکه(شاید منظور مسجد الحرام باشد)، تجمع می‌کنند که صحابیان و سرداران سپاه حضرتند، و با فراهم شدن این عدد از سرداران صالح، نهضت حضرت (عج) از مکه آغاز می‌گردد.
حوزه‌های علمیه‌ی خواهران امروز باید دامن همت به کمر ببنند تا این سیصد و سیزده سردار و صحابی حضرت را همزمان و در این روزگار ما بپرورند، تا اسباب فرج بشریت فراهم شود، و این نقش اصلی حوزه‌های علمیه است. مبادا طلبه‌های خواهر تصور کنند که ما درس می‌خوانیم و الان وقت ازدواج نیست، وقت درس خواندن است!. گاهی هم با تعابیری غلط‌انداز و رهزن این تلقی غلط توجیه می‌گردد و زیبا جلوه داده می‌شود که: « ما با کتاب و دفتر ازدواج کرده‌ایم »! ؛ نه‌خیر چنین نیست؛ در اسلام هیچ مردی حق ندارد که مشارِک زتدگی زنی در قالب تشکیلِ نهاد خانواده‌ای نباشد، و هیچ مرد و زنی حق ندارد بی‌آنکه در تشکیل نهاد خانواده مشارکت کند زندگی کند. چنین کاری غلط است و اسلامی نیست. نقش منحصربه‌فرد تاریخی که خواهران حضوریافته در اردوگاه حضرت حجت (عج) برعهده دارند این است. نقشی که مطابق مشیت تکوینی و تمشیت تشریعی الهی است بر ذمه‌ی مادران صالح طراز نهاده است. مقتضای هویت مادرانه‌‌ی زنان و مبتنی بر شریعت و سنت ختمی است رهبران صالح پروردن است. حضرت حجت (عج) نیازمند به سیصد و سیزده نفر همزمان است، ک«در زمان» و علی التناوب اصحاب آن حضرت بسی بیش از این رقم بوده ولی همزمان چنین جمعی فراهم نگشته است و حل این مهم از شما به عنوان مادران صالح و برتری برمی‌آید که در دامان حوزه‌ها تربیت شده باشید و دامان قدسی‌تان گاهواره‌ی پروردن سیزده صحابی و سردار سپاه مهدوی عج گردد؛ این رسالت مهم برعهده‌ی شماست. باید بگوییم که فرج همه‌ی بشریت در رهن ظهور حضرت حجت (عج) است و ظهور حضرت (عج) در گرو تربیت همزمان سیصد و سیزده صحابی سردار است و تامین سیصد و سیزده سردار صالح، در گرو تربیت همزمان مادران طراز و صالح است که باید حوزه‌های علمیه خواهران تربیت کنند. پس کلید فرج به دست مادران صالحه است که باید حوزه‌های علمیه تربیت کنند. مبادا رسالت عظیم و غایت قصوی حوزه‌های علمیه خواهران را فراموش کنیم. غایت حوزه‌های علمیه باید پشتیبانی از نهاد خانواده و تربیت مادرانی باشد که دیگر مادران را تربیت کنند و فرزندانی را بار بیاورند که رهبران جامعه باشند و سربازان ظهور و بتوانند عهد ما را ان‌شاءالله به عهد ظهور پیوند بزنند. اگر چنین نشود به نظر من حوزه‌های علمیه‌ی خواهران فلسفه‌ی خود را از دست داده است، و نه حوزه‌های علمیه که خلقت زن فلسفه‌ی خویش را از دست داده است. فلسفه و غایت قصوای خلقت زن، تربیت مردان مرد است که موجب قرار و سکون بشریت می‌شوند.
و البته دست یابی به چنین مقصد متعالی، جز به امداد الهی و دستگیری صاحب اصلی حوزه‌ها ارواحنا فداه، میسور نخواهد شد.
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند.
والسلام.