جلسه ۶۵۴ خارج اصول: ۲۴-۷-۹۶

موضوع: تعقیب الدّراسه فی حقیقه المجتمع و کیفیه ترکیبه

 

عرض کردیم یکی از تقسیمات حکم و به تعبیر کمابیش نزدیک به تعبیر رایج، تقسیمات واجب، تقسیم حکم واجب به فردی و اجتماعی است. عرض شد پیرامون این موضوع باید نکاتی مثل تعریف و مانند ملاک فردانیت و جمعانیت، اقسام، کیفیت تعلق و یا امکان تعلق امر و خطاب و قبل از آن امکان تعلق خطاب به جمع بحث کرد. آیا می‌توان جمع را مخاطب قرار داد؟ آیا جمع و جماعت دارای یک نحو هستی هست؟ آیا می‌توان برای آن هستی فرض کرد تا مخاطب قلمداد شود؟ و اگر بتوان هستی برای آن فرض کرد قبل از آن باید وحدتی برای آن قائل شد، چون وجود و وحدت مساوق یکدیگر هستند. اگر چیزی وحدت نداشته باشد فاقد وجود است. همچنین بررسی نظریه‌های مختلفی که در این زمینه هست و در نهایت نیز بحث از دوران بین واجب و حکم فردی و اجتماعی. مانند سایر ثنائیات و دوگانه‌های حکمی که در آنها می‌توان تردد و دوران فرض کرد (مثل تعیینی و تخییری، نفسی و غیری، عینی و کفایی) اینجا هم بگوییم اگر امری وارد شده بود و دلیلی داشتیم که واجبی را ایجاب می‌کرد، اما مردد شدیم که این واجب فردی است که تک‌تک ما موظف هستیم و باید انجام دهیم، ولو دیگران انجام ندهند، یا جمعی است و تا جماعت اقدام نکنند کاری از ما برنمی‌آید و بنابراین تکلیف از ما ساقط می‌شود.

در جلسه‌ی گذشته تعریف کردیم و اقسام را فی‌الجمله عرض کردیم و راجع به جواز و امکان تعلق خطاب گفتیم که باید مبنای آن را درست کنیم، و ببینیم که ماهیت مجتمع چیست و نسبت بین جامعه و فرد کدام است، و براساس آن ماهیت و وجودی که برای مجتمع و جامعه تعریف می‌کنیم این پرسش را پاسخ بدهیم.

سه احتمال را در نظر گرفتیم. البته چون به دقت وارد جزئیات نشدیم بسا نتوان گفت که یک‌یک اینها را به چه کسانی باید نسبت داد. چون در درون بعضی از این احتمالات خرده‌نظریه‌های مطرح است و اجمالاً گفتیم که این وجوه و احتمالات را در خصوص ماهیت جامعه می‌توان مطرح کرد:

۱٫ اول اینکه بگوییم جامعه فاقد هرگونه وحدت و وجودی است. جامعه اعتباری محض است.

۲٫ جامعه انتزاعی است و وجود انتزاعی دارد. به هر حال یک منشأ انتزاع خارجیِ واقعی دارد. گرچه خود جامعه به نحوی فاقد حقیقت خارجی است، ولیکن منشأ انتزاع خارجی دارد.

۳٫ وحدت جامعه وحدت نسبی است و نسبت بین فرد و جامعه نه آنچنان است که بگوییم اصالت با فرد است و جامعه حقیقت خارجیه ندارد و نه عکس آن که بگوییم جامعه از اصالت و یک وحدت انضمامی یا اتحادی برخوردار است. بلکه بینابین طرح می‌کنیم.

نظریه‌ی سوم را ما پسندیده‌ایم و نظریه‌ای است که مرحوم علامه طباطبایی مطرح فرمودند و مرحوم شهید مطهری طرح فرمودند. البته با تفاوت‌هایی که ما به‌عنوان یک طلبه در نگاه به این مسئله با آن دو بزرگوار داریم. اجمالاً نظر ما این است: «و الثالثه: کون ترکیبه «نسبیاً»؟ بمعنی أن تکون لکلّ من الفرد و المجتمع حقیقه و حیاه علی حده، و نشاطات مستقلّه بالنسبه إلی غیره، و لکن لیس یستلزم إستقلال کلّ منهما عن غیره، نفیَ صلته بزمیله و تأثیره علیه و تأثّره عنه طرّاً؛ فکأنّ هناک وحده متضمنه للکثره، و کثره متضمنه للوحده».

هم فرد حقیقت و حیات مستقل دارد و هم جامعه. ولی این استقلال آنچنان نیست که پیوند اینها را بگسلد. وقتی به فرد نگاه می‌کنیم در جلسه‌ی قبل عرض کردیم سه نوع هویت می‌توانیم تعریف کنیم، ولی پس از تأملی که داشتم در واقع دو هویت کلان و عام می‌توانیم فرض کنیم، ولی در ذیل هرکدام از اینها ممکن است خرده‌هویت‌هایی را فرض کنیم.

هر فرد دو هویت عام و کلی دارد. اول برایند فطرت و طبیعت انسان است. جلسه پیش گفتیم که برایند خود فطرت راه می‌توان گفت یک نوع شخصیت است و برایند تعامل فطرت و طبیعت را بگوییم شخصنه که به‌معنای هویت است. این برایند فطرت و طبیعت محرک‌های درونی به حساب می‌آیند که هویت فرد را شکل می‌دهند. این یک هویت کلی است که البته در ذیل آن عرض کردیم می‌توان گفت هویتی که فقط از برایند فطرت متعالی است یک هویت است و کسی ممکن است آنچنان از فطرتش فاصله بگیرد که هویتش تبدیل بشود به برایند طبیعتش، همانند یک حیوان. اینها در واقع خُرد هستند که ذیل هویت انفسیه می‌توانند قلمداد شوند.

هویت دوم هویتی است که تحت تأثیر عوامل آفاقی به‌وجود می‌آید، به ضمیمه و در تعامل با آن هویت انفسیه و درون‌خیز. آن هویتی که حاصل تعامل اقتضائات و خصوصیات فطرت است یک هویتی از انسان ساخته است، آنگاه عوامل بیرونی چون عامل فرهنگ، تاریخ، سیاست، محیط زیست و… در وجود آدمی تأثیر می‌گذارند و با آمیخته‌شدن اینها به هم شخصیت و هویت دیگری برای انسان ساخته می‌شود که این هویت ثانوی انسانی است. این هویت آمیخته به آفاقیات و عوامل برون‌وجودی و برون‌شخصیتی است. البته در این زمینه عناصر دیگری هم وجود دارد که لا تعد و لا تحصی است.

آنگاه آن چیزی که فقط برایند فطرت و طبیعت است الشخصیه می‌نامیم و برایند مجموع اینها را به همراه عوامل بیرونی الشاکله بگوییم. تصور من این است که شاکله در قرآن نیز به همین معنا به کار رفته است. «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‌ شاکِلَتِهِ»[۱] ، هر کسی براساس شاکله‌ی خودش عمل و رفتار می‌کند، در واقع آن چیزی است که خصوصیت یک فرد از تأثرات مجموعه‌ی عوامل قلمداد می‌شود. والا برایند فطرت در همه یکسان است.

اما امروز بشر دارای هویات بیشتری شده است. هویت قومی، هویت ملی، هویت قاره‌ای، هویت دینی، هویت جهانی و…. شاکله آن چیزی است که از مجموعه‌ی این هویات به‌دست می‌آید. در واقع این شاکله همان هویت بزرگ‌تر و فراگیرتر انسان است. شاکله‌های اشخاصی که با هم زندگی می‌کنند از مهم‌ترین تأثیرگذارها هستند که بر شخصیت و شاکله‌ی آدمی تأثیر می‌گذارند. دیگران هم همین‌طور هستند. یعنی ما هم متقابلاً بر دیگران تأثیرگذار هستیم.

پس مجتمع مرکب می‌شود از شاکله‌های افرادی که آن جامعه را پدید می‌آورند و هویت مجتمع به این صورت شکل می‌گیرد. بنابراین جامعه عبارت است از شاکله‌ی شاکله‌ها.

این نکاتی که عرض کردم در فرمایشات علامه و شهید مطهری نیامده و نکاتی است که ما تأمل کردیم و به این مطلب اضافه کردیم.

۴٫ نظریه‌ی چهارم این است که ترکیب جامعه انضمامی باشد. انضمامی به ترکیبی نظیر جوهر و عرض فلسفی گفته می‌شود که یکی اصالت دارد نسبت به دیگری و دیگری منضم به اوست و دوتا برابر نیستند. در نظریه‌ی سوم می‌گوییم احیاناً جامعه به همان اندازه بر فرد تأثیر دارد که فرد بر جامعه و بستگی به موارد هم تفاوت دارد. فرد ضعیف در یک جامعه هضم و حتی حذف می‌شود. برعکس در یک فرد قومی کل جامعه را می‌تواند از وجود و شخصیتش متأثر کند. اما نظر این است که گفته شود مثلاً جامعه اصل است یا برعکس.

۵٫ ترکیب اتحادی است. شبیه به نظر مارکسیست‌ها که این‌گونه تصور می‌کنند. البته مارکسیست‌ها به اصاله الاجتماع عقیده دارند به نحوی که فرد را هضم و حذف می‌کنند و شاید هم در ذیل همان دو تصور از نظریه‌ی چهارم گنجانده شود که می‌گوییم جامعه گویی جوهر است و فرد عرض و در نتیجه فرد هضم و حذف می‌شود در جامعه.

ترکیب جامعه ترکیب اتحادی حقیقی باشد به این معناست که افراد حقیقتاً در اینجا وجود نداشته باشند و هویت فردی از میان برخیزد. به این اعتبار می‌توان گفت که این دیدگاه شبیه به نظریه مارکسیست‌هاست. چطور مرکبات حقیقی با هم ترکیب می‌شوند مثل ترکیب آب که از اکسیژن و هیدروژن به وجود می‌آید. افراد فقط هیولای اولی هستند و از خود فعلیتی ندارند. در جامعه ادغام می‌شوند و نیست می‌شوند و جامعه است که حقیقت خارجیه خواهد داشت. در این صورت افراد در بیرون حقیقت خارجی ندارند. مارکسیست‌ها می‌گفتند هویت یک نفر در طبقه‌ی او تعریف می‌شود. سرشت و خصلت افراد در طبقه‌ی بورژوا اصلاً بورژوایی است و با کارگر فرق می‌کنند و با دهقانان تفاوت می‌کنند. در عصر کشاورزی و شرایط ماقبل صنعتی این عناصر هضم بودند در آن طبقه‌بندی ارباب رعیتی. سپس در عصر صنعتی نیز باز هم کارگر سرشت و خصلتش کارگر است و کارفرما و سرمایه‌دار هم سرشت و خصلت سرمایه‌داری دارد و اصلاً نمی‌تواند رحم داشته باشد و دلسوز باشد و نمی‌تواند کارگر را درک کند و بالعکس و فرد اینجا حذف می‌شود.

نظر مختار

نظر مختار ما همان نظریه‌ی سوم است. از این انگاره‌های پنجگانه به نظر ما سومی درست است که کمابیش همان نظر مرحوم علامه و شهید مطهری است. ولی تقریر نظریه‌ی علامه طباطبایی در آثار ایشان به اشکال مختلف دیده می‌شود. فی‌الجمله می‌گوییم این نظر هست و از این جهت با اطمینان نمی‌توان نظر داد. مثلاً ایشان در جایی می‌فرمایند که وحدت اجتماعی وحدت تطبعی جبری است و تطبعی مبتنی بر حاجت است و مدنی‌الطبع نیست. ایشان نظر فارابی و ارسطو و امثال ایشان را قبول ندارد. اگر به این صورت تلقی کنیم آنگاه باید بگوییم که ترکیب واقعی رخ نمی‌دهد. ولی در عین حال ایشان نظر دیگری دارد که می‌فرماید وقتی افراد با هم ترکیب می‌شوند و جامعه به‌وجود می‌آید یک کینونت دیگری پدید می‌آید که آن وجود و بود افراد نیست و اصلاً با بود و وجود افراد تفاوت دارد و یک کینونت دیگری است. حال اگر چنین نظری را بپذیریم به این معناست که یک ترکیب شبه‌حقیقی یا حقیقی می‌خواهند قائل شوند. ولی اجمالاً این‌گونه می‌توان فهم کرد و شهید مطهری نیز ضمن اشاره به تنوع تعابیر ایشان به همین صورت به ایشان نسبت می‌دهند. البته خود مرحوم علامه هم تصریح می‌کنند که این طبقه‌بندی استقرایی است و ایراد ندارد آن را تغییر بدهیم. خود ایشان می‌فرماید اگر مسئله‌ی تبدل ماده به انرژی که امروزه اثبات شده است، آنگاه باید طبقه‌بندی ماهیات را تغییر بدهیم. این اشکالی ندارد و یونانیان هم این تعبیر را داشته‌اند. حال باید ببینیم که اگر تعبیر مرحوم علامه را در خصوص ماهیت و حقیقت دقیق فهم کرده باشیم آنگاه باید این را ملحق کنیم به یکی از این انواع ماهیات؟ آیا جوهر است؟ آیا عرض است؟ اگر عرض است جزء کدام اعراض است؟ یا یک عرض دهمی قلمداد خواهد شد و عرض دیگری می‌شود. این مسائل را باید بحث کرد.

به‌نظر می‌رسد که آیات بسیاری هست که به بعضی از آنها علامه و شهید مطهری و استاد بزرگوار آقای مصباح نیز تمسک کرده‌اند. این بزرگان کسانی هستند در این مسئله بحث کرده‌اند و عرض کردیم راجع به نظریه‌ی مرحوم‌ آقای صدر هم یکی از شاگردانشان جناب آقای سید منذر حکیم که دوست عزیز ما هم هستند کتابی در سال‌های اخیر تدوین کرد به نام مجتمعنا.

آیات و اخبار بسیاری می‌توان آورد که به‌نظر می‌رسد نظریه سوم را تأیید می‌کنند. بعضی از آیات می‌گوید که جامعه را خدا جعل کرده است و هویت اجتماعی را خداوند متعال جعل فرموده است: «یا أیُها النّاس إنّا خلَقناکُم مِن ذَکرٍ وَ أُنثى وَ جعَلناکُم شُعوباً وَ قبائلَ لِتَعارَفوا إنّ أکرمَکُم عِندَ اللهِ أتقاکُم إنّ الله علیمٌ خبیرٌ».[۲] اشاره به ذکر و انثی ناظر به فردانیت است و در واقع خلقت افراد و جعل شعوبی و قبائلی است. ظاهر آیه این است که هم خلقت فردی مطرح است و هم جعل جمعی. شعوب و قبائل به جعل الهی است. استدلال فلسفی این آیه در اینجا به این صورت می‌شود که وقتی گفته می‌شود شعوبا و قبائل، قبائل تکوینی است و پیوند نسبی، سببی در واقع موجب پدیدآمدن قبیله می‌شود و ترکیب قبیله صرفاً اعتباری نیست. یک نفر نمی‌توانست از یک قبیله‌ای به قبیله‌ی دیگر ملحق شود. عضویت در قبیله مثل ملیت و تبعیت نیست که قراردادی محض باشد. وقتی مجعول تکوینی است پس شاهد آن این است که جعل هم تکوینی است و خداوند متعال جعل را انجام داده است.

یک سلسله از آیات هم برای جامعه همانند فرد، پیدایشی و پایشی و نهایتاً زوالی فرض می‌کند و عمر و عجلی فرض می‌کند و سیر و مسیری برای آن فرض می‌کند که نشان می‌دهد جامعه خودش یک سرگذشت و سرنوشتی دارد. «وَ ما أهلکنا مِن قریهٍ إلّا وَ لها کتابٌ مَعلومٌ ما تَسبِق مِن أمّهٍ أجَلها وَ ما یستأخروَن».[۳] «وَ لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یسْتَقْدِمُونَ».[۴]

کما اینکه بعضی از آیات به این اشاره دارد که جامعه نگاه مشترک دارد و به یک چیزهای نگاه دارد که به معنای این است که جامعه شعور هم دارد و گویی یک شعور جمعی برای جامعه قائل شده است. «کَذَٰلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّهٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُون».[۵] یک چیزهایی را گرایش دارند و دوست می‌دارند و یک قسمت دیگر را دوست ندارند. وقتی گرایش دارد گرایش ناشی از یک نحو شعور است. امت و جامعه و مجتمع بما هی امه و بما هو مجتمع باری بر دوش می‌کشد و آنچه را می‌کارد، درو می‌کند.«تِلْکَ أُمَّهٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مَا کَسَبْتُمْ وَ لَا تُسْأَلُونَ عَمَّا کَانُوا یَعْمَلُونَ».[۶]

در واقع این امت و مجتمع یک هویتی دارد که مخصوص خودش است و از این جهت مسئول اعمال خودش هم هست و اگر این‌گونه نبود که آحاد باید مسئول می‌بودند و نه جامعه، ولی جامعه ما کسبت دارد و شما به‌عنوان جامعه ما کسبتم دارید. در عین حال فرد نیز مسئولیت فردی خود را دارد. جامعه مسئولیت اجتماعی دارد، فرد مسئولیت فردی دارد.

بعضی از آیات نیز از این سخن می‌گوید که هر امتی برای خود سرنوشتی دارد و کتابی دارد و همان کتاب هم خوانده می‌شود، یا به تعبیری سرگذشت‌نامه‌ای دارد، یعنی اعمالش در آن ثبت شده. یک جامعه اعمالش ثبت شده و جامعه پاسخگو است. «وَ تَری کلَّ أمّهٍ جاثیه کلّ أمّهٍ تدعی إلی کتابها هذا کتابنا ینطق علیکم بالحقّ إنا کنّا نستنسخ ما کنتم تعملون».[۷]شما جامعه هر کاری که می‌کردید ما می‌نوشتیم و در کتاب آمده است. بنابراین در این بخش آیات فراوانی داریم و همچنین روایات زیادی هم داریم که جای بحث زیادی دارد.

 

تقریر عربی

و الرابعه: کون ترکیبه «إنضمامیاً» (أن یکون بعض أجزاء المجتمع متأصّلاً مستقلاً و بعضها الآخر عارضاً علیه و تابعاً له) کنسبه العرض بالجوهر.

و الخامسه: کون ترکیبه «إتّحادیاً حقیقیّاً» ترکّب المرکبات الطبیعیّه عن أجزائها (کترکّب الماء عن الهدرجن و الأکسیجن مثلاً) فکأنّ الأفراد تکون کالمادّه و المجتمع یکون کالصوره لها، فبعد ترکیبها فی قالَب المجتمع، لاتبقی للأفراد حقیقه من دون المجتمع فی الخارج.

و المختار من الأفروضات الخمس: هو ثالثه الأفروضات (کما علیه العلّامه الطباطبائی و تلمیذه الشهید شیخنا الأستاذ مرتضی المطهّری ـ قدّس سرّهما) و تُرافِقها آیات کثیره و تؤیدها جمّه قفیره من الأخبار؛ فنذکر البعض من تلکم الآیات فی التالی نموذجاً:

فإنّ بعضها یتحدّث عن جعل الناس کالشعوب و القبائل بجعل إلهی، رغم الإذعان فی صدر الآیه نفسها بخلق الناس کأفراد، کقوله: «یا أیُها النّاس إنّا خلَقناکُم مِن ذَکرٍ وَ أُنثى وَ جعَلناکُم شُعوباً وَ قبائلَ لِتَعارَفوا إنّ أکرمَکُم عِندَ اللهِ أتقاکُم إنّ الله علیمٌ خبیرٌ» و بما أنّ المجعول تکوینی لا إعتباری یکون الجعل ایضاً تکوینیاً لا إعتباریّاً.

و کما أنّ بعضها الآخر ظاهر فی أنّ للأمم و الأقوام کالأشخاص نشأه و نشاط، و حیات و ممات، کقوله سبحانه: «وَ ما أهلکنا مِن قریهٍ إلّا وَ لها کتابٌ مَعلومٌ ما تَسبِق مِن أمّهٍ أجَلها وَ ما یستأحروَ» و «وَ لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یسْتَقْدِمُونَ» و هناک آیه أخری بعینها (یونس: ۴۹) و لکن بحذف واو الأوّل؛ فبقرینه إضافه الأجل إلی الأمّه بما هی أمّه، ندرک أنه غیر أجل الأفراد بما هم أفراد.

وکما أنّ بعض الآیات یتحدّث عن تزیین عمل کلّ أمّه له، نحو قوله: «کَذَٰلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّهٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُون»و هذه تدلّ علی أنّ للمجتمع بما هو مجتمع شعور و إدراک.

و کما أنّ بعضها الآخر صریح فی أنّ لکلّ أمّه بما هی أمّه ما کسبت، کقوله تعالی: «تِلْکَ أُمَّهٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مَا کَسَبْتُمْ وَ لَا تُسْأَلُونَ عَمَّا کَانُوا یَعْمَلُونَ» فکأنّ لکلّ أمّه شخصنه تخصّ بها و هی مسؤوله عن أعمال نفسها، و فی الحین نفسه یقول سبحانه: «وَ لاتَزِر وازِرهٌ وِزرَ أُخرى» فکلّ شخص وحده محاسَب عن أعماله ایضاً، ولا یتحمّل إنسان حمل آخر.

و کما أنّ هناک بعض الآیات یتحدّث عن کتاب لکلّ من الأمم یدعی إلیه، کقوله سبحانه: «وَ تَری کلَّ أمّهٍ جاثیه کلّ أمّهٍ تدعی إلی کتابها هذا کتابنا ینطق علیکم بالحقّ إنا کنّا نستنسخ ما کنتم تعملون».

و کما أنّ کثیراً من الآیات تتحدّث عن سنن تتعلّق بالأقوام و الأمم لا الأفراد و الآحاد، کسنه «تبعیه تغییر ما بالقوم عن تغییر ما بانفسهم»، کقوله سبحانه:«إنّ الله لایغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم …»[۸] و «ذلک بأنّ الله لم یکُ مغیراً نعمهً أنعمها علی قومٍ حتّی یغیروا ما بأنفسهم و أنّ الله سمیع علیمٌ»[۹] و کسنه شمولیه العذاب الدنیوی لأفراد المجتمع الظالم أهله من دون إستثناء أفراده غیر المباشرین فی الظلم، کقوله تعالی: «وَ إتّقوا فتنهً لا تصیبنّ الّذین ظلموا منکم خاصّهً …»[۱۰] و کسنه إنهیار المجتمع بواسطه إستیلاء المترفین لشؤونه الأساس، کقوله: «وَ إذا أردنا أن نهلک قریهً أمرنا مترفیها ففسقوا فیها فحقّ علیها القول فدمّرناها تدمیراً»،[۱۱] و کسنه وجود أجل لکلّ من الأمم علی حدته: (یوسف: ۴۹ و الحجر: ۴ـ۵ و المؤمنون: ۴۳ و الأعراف: ۱۸۵ و الکهف: ۵۸ و فاطر: ۴۵).

و هناک سنن أخری تُعرف من خلال مراجعه الآیات الأخری و الأخبار المرتبطه بالباب و هی ایضاً کثیره جداً؛ و نغض البصر عن ذکر تلکم الآیات، و نصرف النظر عن بیان هذه الأخبار، إحترازاً عن التطویل.

و علی أیه حال: المجتمع عباره عن «هیکل جمعی متنسَّق من عدید من الأفراد الّذین إستقرت بینهم العَلاقات الثقافیه الوثیقه و الصّلات الحوائجیه الثابته المعتناه بها». و إن شئت فقـل: هو عباره عن «شاکله شامله تنسَّقت من شاکلات أفراده»؛ فعلی هذا: لا بأس بتوجیه الخطاب إلیه رأساً و توظیفه بتکالیف جمعیه معیَّنه.


دیدگاهتان را بنویسید