جلسه ۶۵۳ خارج اصول: ۲۲-۷-۹۶

موضوع: الفریده الثانیه: فی سیاغ تعلّق الخطاب الشرعی بالحکم الجَماعی و کیفیته

ما بحثی را به‌عنوان تقسیم حکم و به فردی و اجتماعی شروع کردیم و تعریفی هم که ارائه کردیم، هرچند ممکن است اگر این بحث توسعه پیدا کند کسانی بیایند و تعریف دقیق‌تری ارائه کنند، ولی اجمالاً عرض کردیم: «ان الحکم الجماعی هو عباره عن مشیت الله التشریعیه التی لا یمکن تعدیتها عادتاً الا بقیام الجماعه بما هم جماعه، أو لا تتحقق غایتها کما هی الا به، کاقامه الحکم الدینی و عقد الاقامه. کما قال الله تعالی: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ».[۱] مثال‌هایی را هم از مصداق حکم اجتماعی عرض کردیم: «کاقامه العدل و کرعایه العامه و کبعض مراتب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، و کالجهاد فی سبیل‌الله و کالدفاع عن کیان الامه و بیضه الاسلام و کاستصلاح الشؤون العباد و استعمار البلاد».

در مقابل آن حکم فردی را این‌گونه تعریف کردیم: «والحکم الفردی عباره عن مشیت الله التشریعیه التی لا یتوقف امتثالها أو وصول غایتها باقدام الجماعه». و توضیح دادیم که این تقسیم از جمله تقسیمات مقام چهارم، یعنی مقام امتثال و تطبیق است که در تعریف هم اشاره به همین نکته هست. همچنین عرض کردیم ما در قالب سه مبحث این مطلب را طرح خواهیم کرد که اولین آن تعریف و بیان اقسام و ملاک فردانیت و جمعانیت است. دومین بحثی که باید مطرح کرد این نکته است که وقتی می‌گوییم حکم اجتماعی است به این معناست که مخاطبِ خطاب حکمی جامعه باشد. آیا چنین چیزی می‌شود؟ چگونه ممکن است قانونگذار و شارع جامعه را مخاطب قرار بدهد؟ مگر جامعه چیست؟ حسب بعضی از نظریه‌ها جامعه اصلاً وجود خارجی ندارد. شما اگر می‌خواهید کسی یا چیزی را مورد خطاب قرار بدهید باید وجود خارجی هم داشته باشد. چگونه می‌توان به چیزی که نیست خطاب کرد؟ لهذا این نکته که چگونه خطاب می‌تواند به مجتمع تعلق بگیرد بحث قابل تأملی است. چنان‌که نسبت به بعضی از انواع حکم‌ها نیز همین بحث مطرح بود، مثلاً در خطاب تخییری یا خطاب کفایی، با توجه به شناوربودن و نامعلوم‌بودن مخاطب چگونه صورت می‌پذیرد. بنابراین سؤال دوم این است که خطاب در احکام اجتماعیه به چه چیزی تعلق می‌گیرد.

برای اینکه این بحث روشن شود ناچار هستیم مبحثی را رنگ فلسفی غلیظ دارد مطرح کنیم و آن ماهیت جامعه و اجتماع و نسبت بین جامعه و فرد است. جامعه چیست؟ مجتمع چیست؟ و چه نسبتی بین جامعه و فرد هست؟ آیا جامعه حقیقی است و فرد اعتباری است، یا فرد حقیقی است و جامعه اعتباری است؟ آیا افراد وقتی کنار هم قرار می‌گیرند و یک جامعه را تشکیل می‌دهند اتفاقی جدیدی می‌افتد. آیا به تعبیر علامه یک کینونت و یک وجودی پدید می‌آید؟ اگر چندصدهزار و چندصدمیلیون نفر تجمعی می‌کنند آیا این تجمع افزوده‌ای دارد غیر از این آحاد؟ آیا یک جامعه‌ی میلیونی یک میلیون نفرنفر است؟ و یا وقتی این یک میلیون نفر پراکنده هم باشند و هرکدام در یک نقطه از جهان بودند، همگی افراد بودند، اما وقتی در چارچوب یک جامعه تجمع می‌کنند، هرچند افراد هستند، اما این تجمع یک افزوده‌ای دارد و یک کینونت و بودنی را سبب می‌شود و یک ماهیت یا شبه‌ماهیتی به‌وجود می‌آید که سرشت و صفات و خصائل و خصوصیات خود را خواهد داشت؛ یعنی چیزهایی اضافه بر آنچه از افراد توقع می‌رفت به‌وجود می‌آید. آیا این‌گونه؟ این مسئله در چه حدی است؟ آیا فرد در اینجا از میان برمی‌خیزد؟ و هنگامی‌که یک فرد جزئی از یک جامعه می‌شود هویت فردی او از بین می‌رود؟ یا خیر، جامعه هویت خودش را دارد و یک هویت ثانوی پدید می‌آید و یک کینونت ثانوی به‌وجود می‌آید و افراد نیز به جای خود هستند.

به هر حال در این بین اینکه جامعه چه هویتی دارد، دارای حقیقت هست یا نیست؟ اگر نیست یعنی وقتی‌که عده‌ی کثیری از انسان‌ها در کنار هم قرار می‌گیرند درست مثل همان حال و زمانی هستند که در کنار هم نیستند، یا وقتی کنار هم قرار گرفته‌اند افزوده‌ای ایجاد می‌شود؟ آن افزوده چیست و چقدر است و تا چه حد است؟ آیا هویت فرد از میان برمی‌خیزد و از بین می‌رود و فقط یک هویت جمعی برجای می‌ماند؟

این بحث بسیار بااهمیت است و اولاً می‌تواند اساس علم جامعه‌شناسی باشد، یعنی اگر در جامعه‌شناسی این مسئله حل نشود بحث‌ها بنیاد پیدا نمی‌کند. اگر این مسئله حل نشود جامعه‌شناسی معنا ندارد، و چند سؤال بیشتر نمی‌ماند که جواب آنها هم روشن است. ولی اگر بخواهیم یک دانشی به نام جامعه‌شناسی داشته باشیم باید این مسئله را حل کنیم، چه آنکه موضوع آن دانش به‌وجود می‌آید. فقط علم جامعه‌شناسی هم نیست، بلکه باید تعمیم داد و گفت که علوم اجتماعی در گروه آن هستند که ما این مسئله را حل کرده باشیم.

در حوزه‌ی فقه و اخلاق نیست، حتی اگر در عداد علوم اجتماعی قلمداد نشوند، مسئله در گرو این موضوع است، چون به هر حال ما گرچه به‌عنوان یک بخش و فصل مبحث تقسیم حکم به فردی و اجتماعی را طرح می‌کنیم، اما اگر چنین چیزی مطرح هم نشود بسیار روشن است که غرض حکم، حقوق، قانون بیشتر جامعه است و باید دید که این محل چیست و چه نسبتی با فرد دارد. بسیاری از قوانین و گزاره‌های حقوقی و فقهی در گروه تعیین‌شدن نسبت بین فرد جامعه هستند، ولو اینکه این بحث‌ها نشده باشد، اما عملاً در فقه، حقوق، اخلاق و حتی دیگر علوم اجتماعی، مثل علوم سیاسی، ماهیت جامعه و نسبت فرد و جامعه و اصالت و اعتباری‌بودن یکی از این دو و یا یک وضعیت ثالثی بتوان فرض کرد، باید همگی روشن شود تا بتوان در این مباحث ورود کرد. لهذا یکی از بحث‌های پرچالش و پیچیده‌ی روزگار ما در میان متفکران و روشنفکران همین بحث است.

این سؤال عبارت است از اینکه: آیا فرد اصیل است و جامعه اعتباری است؟ در واقع چون چند نفر دور هم جمع می‌شوند، اعتبار می‌کنیم، قرارداد می‌کنیم و یا بالاتر از این، انتزاع می‌کنیم چیزی را که از آن به جامعه تعبیر می‌کنیم، والا جامعه واقعیت خارجیه نیست و فاقد واقعیت خارجی است. یا نه، برعکس، فرد وقتی جزء جامعه می‌شود هویت می‌بازد و چیزی از او باقی نمی‌ماند، مگر آن جزئیت در جامعه که بخشی از جامعه است و هضم جامعه می‌شود و در نتیجه از واقع خارجی حذف می‌شود. کدام اصیل هستند؟ کدام اعتباری‌اند؟ یا وضعیت بینابینی وجود دارد؟

یک نظریه می‌گوید انسان موجود اجتماعی و اجتماعی‌الطبع است، و یا به تعبیر رایج‌تر مدنی بالطبع است. ارسطو، فارابی و بسیاری از حکمای گذشته این‌گونه تعبیر می‌کنند. شبیه به نسبتی که زن و مرد با هم دارند، که اصلاً در خلقت خداوند متعال این‌گونه خلق کرده است. خداوند متعال زن و مرد به لحاظ فیزیکی و روانی هم این‌گونه خلق کرده که اینها باید با هم زندگی کنند و نهادی به نام خانواده را تشکیل بدهند. این ترکیب مبنای حقیقی دارد و یک ترکیب حقیقی قلمداد می‌شود. حال آیا جامعه هم همین‌گونه است؟ یا نظیر یک سری وجودات مفرده‌ی جدای از هم است که انباشته شده‌اند؟ مثلاً شما هزار قطعه سنگ را کنار هم می‌گذارید و البته روی آن اسم هم می‌گذارید و می‌گویید تپه، در وجود آن آحاد و اجزاء تغییری ایجاد نمی‌شود. آیا جامعه هم این‌گونه است؟ یا احیاناً مثل قطعات یک دستگاه است، ولو اینکه اجزای مختلفی هستند ولی وقتی جفت و جور می‌شوند و کنار هم قرار می‌گیرند با یکدیگر نسبتی برقرار می‌کنند و هرکدام در قیاس و نسبت به دیگری کارکرد خاصی دارند و وقتی با هم جمع می‌شوند آن کارکردها روی هم رفته یک کارکرد جمعی را پدید می‌آورد؟ کدامیک از اینهاست؟

اگر انسان اجتماعی است، اجتماعیت او بالطبع و تکوین است یا بالجبر و تدبیر است؟ یک وقت می‌گویید کمال بشر در زیست جمعی است، طبعش به زیست جمعی کشش دارد، فطرتاً علاقه‌مند به زندگی جمعی است. یک وقت هم می‌گویید این‌گونه نیست که طبعاً کشش داشته باشد، و مثلاً دوست دارد به یک جزیره برود و در آنجا راحت باشد. ولی می‌بیند که نیاز دارد. از او کاری برمی‌آید که نیاز دیگری را مرتفع می‌کند و از دیگری هم کاری برمی‌آید که نیاز او را مرتفع می‌کند. این دو کارایی دارند که نیاز سومی را مرتفع می‌کند. همه‌ی آحاد وقتی کنار هم هستند نیازهای یکدیگر را مرتفع می‌کنند و درنتیجه جبر نیاز آنها کنار هم قرار داده. اجتماعی‌اند ولی اجتماعی‌بودنشان طبیعی نیست، بلکه جبری، مصلحتی و تدبیری است.

نظر اول معروف است و امثال ارسطو و فارابی و بسیاری از حکمای قدیم ما هم همین نظر را دارند و از آن به مدنی‌الطبع‌بودن انسان تعبیر می‌کنند. دیگرانی هم هستند که این‌گونه اعتقاد ندارند و ازجلمه مرحوم علامه طباطبایی نظریه‌ای دارد که با اصلاح آن نظریه آن را به‌عنوان نظریه‌ی مختار برخواهیم گزید. نظر ایشان این است که یک امر بینابین است، نه اینکه بگوییم آحاد وقتی کنار هم جمع می‌شوند با آنهایی که از هم دورند و در سراسر جهان پراکنده‌اند هیچ تفاوتی ندارند، یا هیچ کشش درونی وجود ندارد. از آن طرف هم آنچنان نیست که بگوییم اینها در هم ادغام می‌شوند، آنچنان که هویت فردی در این میان ازبین می‌رود. درست این است که ببینیم چه وضعیت‌هایی مفروض است که البته این مفروضات نوعاً قائل هم دارند.

فرض اول: این است که بگوییم ترکیب جامعه اعتباری محض است. مثل قطعات سنگی که یک‌جا جمع شده‌اند، هرچه هست اینها سنگ‌هایی هستند که در کنار هم قرار گرفته‌اند. اینها به لحاظ حالت قرارگرفتن می‌توانستند پراکنده باشند، ولی اکنون به‌صورت دیگری قرار گرفته‌اند. هیچ چیزی این میان رخ نداده که بگوییم یک‌یک اینها هویتشان را از دست داده‌اند یا با کنار دیگری قرارگرفتن یک کارکرد جدید پیدا کرده‌اند. در نتیجه جامعه چون وحدت واقعی ندارد، وجود واقعی هم نخواهد داشت. ده هزار کتاب کنار هم در قفسه قرار می‌گیرند و اسم واحد پیدا می‌کنند و می‌گویند کتابخانه. انگار یک وجود خارجی واقعی اینجا به‌نام کتابخانه وجود دارد، درحالی‌که چیزی نیست جز اینکه کتاب‌ها کنار هم قرار گرفته‌اند. اگر این کتاب‌ها در یک سالن خیلی بزرگ قرار می‌گرفتند، فاصله‌ی هر کتاب با کتاب دیگر دو متر می‌شد و دیگر نمی‌گفتند کتابخانه.

فرض دوم: این است که این‌طور نیست که بگوییم هیچ واقع خارجی‌ای نیست و اصلاً فرض و اعتبار محض است؛ بلکه یک واقع خارجی وجود دارد که ما این عنصر جمعی و هویت جمعی را از آن انتزاع می‌کنیم و یک منشأ انتزاعی در خارج دارد و اعتباری محض نیست که شما بگویید هیچ‌چیزی در خارج نیست. بله؛ اگر خودش در خارج وجود خارجی ندارد، مثل فوقانیت و تحتانیت، اما یک فوقی و تحتی هست که ما از آن انتزاع می‌کنیم. مثلاً سقف است و بالاست و از این بالابودن ما فوقانیت را انتزاع می‌کنیم. کف هم پایین است که تحتانیت را از آن اقتضاء می‌کنیم. خود تحتانیت و فوقانیت وجود خارجی ندارند، اما به اعتبار یک واقع خارجی دیگر ما این واقعیت ساختگی و فرضی را انتزاع می‌کنیم. مثل فرض اول نیست که وهمی باشد، بلکه یک منشأ خارجی دارد. در فرض اول تپه یک امر وهمی بود و واقعی نبود، اما اینجا وهمی مطلق نیست، بلکه یک خارجی وجود دارد که ما از خارج آن را انتزاع می‌کنیم. مثلاً قطعات یک ماشین درست است که هریک وجود خارجی مشخصی دارند، اما اینکه کنار هم قرار گرفته‌اند و یک کارکرد مشترک پیدا کرده‌اند یک مطلب واقعیِ خارجی است، آنگاه اسم این حالت و وضعیت جدید را که با ترکیب به‌وجود آمده ماشین می‌گذاریم.

در اینجا از معاصرین خوشبختانه مرحوم علامه بحث خوب و قوی‌ای کرده‌اند، سپس شهید مطهری به دنبال ایشان که عمدتاً در تأیید ایشان بحث کرده. بعد از ایشان آیت‌الله مصباح در نقد و رد شهید مطهری بحث کرده. همزمان شهید صدر هم در این زمینه بحث خوبی دارد. ایشان گفته‌اند که در کنار اقتصادنا، مجتمعنا هم نوشته‌ام یا می‌خواهم بنویسم که معلوم نشد آیا نوشته بوده‌اند و در این حمله‌ها از بین رفته، یا می‌خواسته‌اند که بنویسند. البته یکی از شاگردان ایشان کتابی به‌عنوان مجتمعنا نوشت.

این چهار بزرگوار از فلاسفه‌ی معاصر مسلمان و از علمای شیعه بحث نسبتاً خوبی هم انجام داده‌اند و آرای آیت‌الله مصباح نسبت به بزرگوار دیگر متفاوت است. مواضع آن سه نفر کمابیش به هم نزدیک است، گرچه تفاوت‌هایی هم وجود دارد.

فرض سوم: این است که بگوییم نه اینکه اعتباری محض باشد و نه حتی در حد انتزاعی باشد و نه از آن سو که بگوییم یک حقیقت خارجیه‌ای به‌وجود می‌آید، آن‌سان که فردیت از میان برمی‌خیزد و از بین می‌رود، بلکه یک چیز بینابین است. به اعتبار دیگر ترکیب نه اعتباری محض است و نه حقیقی صرف است، بلکه باید یک چیز ترکیب نسبی را باید فحص کرد و آن این است که وقتی اجتماع پدید می‌آید نه فرد فردانیتش ازبین می‌رود و نه جامعه یک ترکیب حقیقی را ایجاد می‌کند، نظیر ترکیب بین زن و مرد و تشکیل نهاد خانواده، ولی یک امر بینابین است. هم فرد در فردانیتش به جای خود باقی است، اما وقتی در جمع قرار می‌گیرد تأثراتی از جمع و از آحاد آن جمع می‌گیرد، چنان‌که از بسیاری از عوامل دیگر هم انسان تأثیر می‌پذیرد و هویتش شکل می‌گیرد. این واقعیتی است که فرد در جمع یک هویت دیگری پیدا می‌کند اما نه اینکه فردانیتش محو شود. از آن طرف هم جمع برای خودش خصوصیات و خاصیت‌هایی دارد، و این را از آیات و روایات هم می‌توانیم استفاده کنیم، اما نه در آن حد که بگوییم هویت جمعی اصل می‌شود و هویت فردی تبدیل به فرع می‌شود و حتی فرع هم محسوب نمی‌شود، زیرا گاهی هویت فردی خودش را بر هویت جمعی تحمیل می‌کند. یک‌مرتبه یک نفر از یک جامعه برمی‌خیزد و آن جامعه را دگرگون می‌کند. یک جامعه‌ی چندصد میلیونی را تغییر می‌دهد. این نشان می‌دهد که هویت فرد از بین نرفته است.

بنابراین ما ناچاریم به هویت‌های چندگانه قائل شویم. هویت فردی که در واقع همانی است که از فطرت و طبیعت انسان برمی‌خیزد و مقتضای توأمان فطرت و هویت است. به تعبیر دیگر باید گفت که بشر یک شخصیتی دارد که حقیقت متعالی او منشأ آن است و در پس آن است که حقیقت فطری انسان است. ولیکن چون بشر علاوه بر فطرت دارای طبیعت نیز هست، توأماً اینها شخصیت دیگری را پدید می‌آورند که ما پیشنهاد داده‌ایم آن را به «هویت فردی» تعبیر کنیم. اولی را بگوییم «شخصیت»، یعنی خودی فطرانی او. دومی را بگوییم شخصیت یا شخصنه مرکب او از فطرت و طبیعت، ولی علاوه بر این در محیط‌ها و دوایر تودرتوی هویت‌سازی که انسان قرار می‌گیرد، هویت‌های گوناگونی برای او شکل می‌گیرد. یک انسان از آن جهت که از یک قبیله و یک قوم است یک هویت قومی دارد. این هویت قومی اختصاصاً متعلق به اوست و افراد و یا جمع‌های دیگری که متعلق به این هویت قومی نیستند با اینها تفاوت دارند و هویت قومی دیگری دارند. مردم لر برای خودشان یک هویتی دارند غیر از مردم گیلک و غیر از مردم کرد و بلوچ. یک‌سری هویت‌های قومی هم وجود دارد. در عین حال، در کنار این عوامل، سایر عوامل هویت‌ساز هم وجود دارد. مثلاً اقلیم و شرایط بوم‌نگارانه می‌تواند هویت‌ساز باشد. یک نفر در یک شرایط اقلیمی زندگی کند و دیگری در شرایط اقلیمی دیگری. روی چهره‌ی او تأثیر می‌گذارد، روی اندام و چهره و لهجه و حرکاتش تأثیر می‌گذارد، روی عادات و گرایش‌ها و حساسیت‌ها و احساساتش تأثیر می‌گذارد. کسی که در کویر زیسته با آن کسی که در منطقه‌ی سرسبزی زیسته تفاوت دارد.

همچنین مذهب عامل بسیار تعیین‌کننده‌ی دیگری است که هویت‌ساز است و انسان هویت مذهبی پیدا می‌کند. ملیت نیز هویت‌ساز است. حتی جغرافیا در مقیاس اقلیمی و قاره‌ای تأثیر خاص خود را دارد. مردم آسیا اوصاف و احوال و خصائل و صفات و سرشت قاره‌ای خودشان را دارند. مردم آفریقا صفات و سرشت قاره‌ای خودشان را دارند. مردم اروپا هم همین‌طور. تاریخ، فرهنگ و… همگی عوامل شخصیت‌ساز هستند و عوامل جهانی دنیای امروز. طی این قرون اخیر، برخلاف گذشته، عوامل جهانی شخصیت‌ساز و هویت‌ساز هستند. اینها همگی هویت‌های گوناگونی را برای انسان می‌سازند که مجموعه‌ی اینها احتمالاً معادل همان چیزی است که قرآن کریم از آن به شاکله تعبیر می‌کند. «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‌ شاکِلَتِهِ»[۲] . شاکله غیر از طبیعت و فطرت است. فطرت خدادادی است، شاکله آن چیزی است که بعداً شکل می‌گیرد. فطرت آدمی بعداً به‌وجود نمی‌آید و شکل نمی‌گیرد، بلکه آفرینشی است و نحوه‌ی خلقت آدمی است. فطرت طرز خاصی از خلقت است. وقتی می‌گوییم جلست جلستاً یعنی نشستم به طرزی خاص. خصوصیت فطرت در بی‌پیشینگی آن است. فطرت در واقع بی‌پیشینه است. ابن عباس می‌گوید ما نمی‌فهمیدیم که فطرت چیست. بعد یک نفر از بومی‌ها پیش من آمد و سر چاه دعوا داشتند و گفت: «إنی فطرتها» و من فهمیدم یعنی از ابتدا و از صفر من این چاه را ایجاد کرده‌ام پس مال من است. و فهمیدم در کلمه‌ی فطرت به لغت عربی بومی که پاک است و کمتر آغشته به عوامل تغییردهنده‌ی معناست، فطرت یعنی یک رفتار و عمل بی‌پیشینه. البته در فطرت بی‌پیشنگی تعبیه شده است. ولی شاکله چیزی است که شکل می‌گیرد. بالنتیجه ما می‌توانیم بگوییم که انسان یک شخصیت دارد که خود فطرانی است و یک هویتی دارد که از آن به شخصنه تعبیر می‌کنم، یعنی تعینی که با ترکیب فطرت و طبیعت پدید می‌آید، و یک هویت دارد که همان شاکله است و شاکله‌ی آحاد با یکدیگر تفاوت می‌کند، ولیکن هویت‌های گوناگونی و خرده‌هویت‌هایی در درون این شاکله جای می‌گیرند. با این توضیح می‌توانیم بگوییم فرد هم فرد است و هم در جمع جایگاه دارد. فرد به مثابه شخصیت، خودش است و با هیچ‌کسی قابل مقایسه نیست. به مثابه شخصنه که گفتیم با لحاظ فطرت و طبیعت به‌صورت متقن شکل می‌گیرد نیز خودش هست و خودش، اما از این مرحله که عبور می‌کند و وارد جامعه می‌شود، آن هویت جمعی شکل می‌گیرد که از آن به شاکله تعبیر می‌کنیم، در این مرحله با دیگران اشتراکاتی دارد و در مجموع جامعه برایند شاکله‌هاست، یعنی «شاکله الشاکلات»، یعنی جامعه عبارت از شاکله‌ای که از انباشت شاکله‌ها به‌وجود می‌آید. از مهم‌ترین عواملی که در شکل‌گیری شاکله‌ی افراد عضو یک جامعه مؤثر هستند شاکله‌های افراد جانبی هستند؛ یعنی دیگران بر او اثر می‌گذارند و شاکله‌ی او را پدید می‌آورند. دیگران هم از او تأثیر می‌پذیرند. مجتمع از شاکلات جزئی افراد صورت می‌بندد و هویات ملی، قومی، مذهبی، بومی و… وجود دارد که البته اینها لایه‌لایه هستند. دوایری هستند که یکی بازتر و دیگری از آن دیگری بازتر و همین‌طور تودرتو یکدیگر را در بر گرفته‌اند و مجموعه‌ی آنها شاکله را به‌وجود می‌آورند و جامعه می‌شود آن شاکله جمعی.

بنابراین شاکله از خرده‌هویت‌های بسیاری صورت می‌بندد. ازجمله شخصیت آفرینشیِ متعالی و برین انسان، همچنین صرفاً وجود متعالی منظور نیست بلکه وجود فطری و طبیعی و روحی و جسمانی منظور است. در مرحله سوم نیز حاصل و برایند فطرت و طبیعت و محیط زیست‌بوم فرهنگی، اجتماعی، تاریخی و سایر عواملی است که همگی یک‌جا جمع شده‌اند.

البته این نظر بنده کاملاً متأثر از فرمایش علامه و شهید مطهری و بعضی دیگر از بزرگان است، ولی به طرزی که من تقریر کردم تفاوت‌هایی بین عرایض من و نظرات این بزرگواران هست.

 

تقریر عربی

فیمکن أن یقال: بما ذا تتعلّق الخطابات فی الأحکام الإجتماعیه؟ فإنّ الخطاب أمر واقعی ینبغی أن یتوجه إلی واقعی مثله. لا شکّ فی أنه للأفراد حقیقه تکوینیه تسوغ أن تتحمّل الخطابات القانونیه، و ما بال المجتمع من هذه الجهه؟ و هل له حقیقه و شخصنه واقعیه تتوجّه إلیه الأوامر و النواهی مکان الأفراد؟

فنقول: هناک أسئله هامّه هی معارک للآراء لدی المثقَّفین و المفکِّرین من العلماء الیوم، فی مساحه المجتمع و ساحه الثقافه و إطار التقنین، ینبغی البحث و الإجابه عنها بالإجمال کمبادئ لمبحثنا هذا، قبل الإجابه عما مرّ:

فهی أنّه: أی الأمرین من الفردانیّه و الجمعانیّه متأصّل و حقیقیّ، و أیهما غیر متأصل و غیر حقیقی؟

و بعباره أخری: هل الإنسان هو موجود إجتماعی بالطبع و التکوین، ککون الرجل و المرئه عائلیاً و أُسرویاً تکویناً مثلاً (کما علیه الأرسطاطالیس و الفارابی)، أو هو کائن إجتماعی بالتطبع و التدبیر (کما علیه جان جاک روسو و العلامه الطباالطبائی) ؟.

و التوضیح أنّ هناک افروضات مختلفه فی حقیقه المجتمع و نسبته إلی الفرد، ینبغی البحث عنها حتی یتبین الحق فی ما نحن بصدده، و هی کالتالی:

الأولی: کون ترکیب المجتمع «إعتباریاً محضاً» من دون أیّ حظّ و حصّه من الوجود الخارجی، فإنّه ما لم توجد لشیئ وحده لا یوجد له وجود، کإجتماع مجموعه من الکتب الّتی تحصل من ترکیبها الإعتباری شیئ یسمّی بمکتبه.

و الثانیه: کون ترکیبه «إنتزاعیاً» و لکن یوجد له منشأ إنتزاع فی الخارج؟، کإجتماع مجموعه من الآلیات و القطعات المکانیکیه الّتی تحصل من ترکیبها مکِینه خاصّه مثلاً.

و الثالثه: کون ترکیبه «نسبیاً»؟ بمعنی أن تکون لکلّ من الفرد و المجتمع حقیقه و حیاه علی حده، و نشاطات مستقلّه بالنسبه إلی غیره، و لکن لیس یستلزم إستقلال کلّ منهما عن غیره، نفی صلته بزمیله و تاثیره علیه و تاثّره عنه طرّاً؛ فکأنّ هناک وحده متضمنه للکثره، و کثره متضمنه للوحده. فیکون لکلّ شخص شخصیّه و «شخصنه» تخصّان به و فی الحین نفسه، له «شاکله» مرکّبه تکوَّنت تحت ضغن دافعات مختلفه (و هی لا تُعدّ و لا تُحصی جدّاً) و من أهمّها «شاکلات» الأشخاص الآخرین من أفراد مجتمعه؛ کما أنّ الأشخاص الآخرین تتأثَّر عنه کذلک؛ فیکون المجتمع متشکلّاً عن شاکلات أفراده، و هو یعدّ «شاکله الشاکلات» فی الحقیقه.

فعلی هذا لکلّ من الأفراد هویّات شتی مطبّقه تُشکّل شاکلته، و هی یعدّ وجوده الثانوی فی الحقیقه؛ فهناک لکلّ شخص ثلاث هویات بوصف عام: ۱ـ ما هو مرآت فطرته، ۲ـ ما هو مقتضی فطرته و طبیعته معاً، ۳ـ ما هو محصَّل فطرته و طبیعته و بیئته الثَقافیه طرّاً. و لا جناح أن نسمی الأولی بـ«الشخصیه»، و الثانیه بـ«الشخصنه» و الثالثه بـ«الشاکله».


پاسخ دهید