جلسه سی‌وهشتم خارج اصول: ۴-۱۱-۹۵

موضوع: فأمّا الحجّیّه

راجع به انواع اموری که از احکام وضعیه قلمداد شده‌اند بحث می‌کردیم. در خصوص ملکیت و امور ملحق به آن، از قبیل رقیت و حریت و امری مانند زوجیت و نیز حقوق بحث کردیم. تمرکز ما روی ملکیت بود و به‌نظر می‌رسد بحث از سایر موارد، کم و بیش با بحثی که در خصوص ملکیت شد، روشن شد. گرچه اگر وارد بحث هریک از اینها بشویم جای بحث دارد؛ اما قصد ورود به آن را نداریم تا رفته‌رفته مبحث احکام تکلیفیه و وضعیه را جمع کنیم و از آن عبور کنیم.

مسئله‌ی زوجیت ظاهراً روشن است که یک امر و حکم وضعی است. حریت و رقیت ملحق به مسئله‌ی ملکیت است. البته حریت را دو جور می‌توان در نظر گرفت؛ حریت ذاتی و اولی که روشن است جعلی نیست و به اراده‌ی الهیه انسان‌ها همه حر هستند. منظور از حریت در اینجا حریتی است که بعد از رقیت حاصل می‌شود که در ذیل مسئله‌ی ملکیت قابل بحث می‌شود. راجع به حقوق نیز وارد نمی‌شویم چون بحث آن بسیار مفصل خواهد بود؛ زیرا در آنجا نیز باید از مبانی حقوق بحث کنیم و مکاتب مختلفی که در این زمینه هست و اختیار کنیم که آیا حق طبیعی است یا اعتباری است، تا اینکه تکلیف روشن شود که آیا جعلی است یا نیست. نظریات در اینجا متعدد و اختلافی است و جای بحث و استدلال زیادی هست. اجمالاً عرض می‌کنیم که اگر به حقوق طبیعی قائل باشیم و معتقد باشیم که حقوق صورت طبیعی دارد و علی‌الاطلاق، مبتنی بر فطرت است؛ قهراً در مسئله‌ی جعل باید یا قائل شویم که مجعول نیست و شارع و عقلا که قائل به حقوق طبیعی هستند کشف از حقوق می‌کنند و یا اینکه جعل و اعتبار را در اینجا باید طور دیگری معنی کنیم. البته در آینده بحث خواهیم کرد که ابتنای اوامر و نواهی بر مصالح و مفاسد واقعیه‌ای چه نسبتی با مسئله‌ی جعل دارد و در آنجا ممکن است مختصری به این اشاره کنیم. اگر هم بگوییم که حقوق کلاً اعتباری است، مجعول‌بودن آن بسیار روشن است. اما قول به اینکه مطلقاً و همه‌ی حقوق طبیعی است، ادای سختی است؛ و البته در بسیاری از احکام و حقوق اسلامی اوامر و نواهی الهی مبتنی بر طبیعت و فطرت انسانی هست؛ ولی بعضی از بزرگان، مثل مرحوم شهید مطهری همه‌ی حقوق را فطری می‌دانند که با این اطلاق قابل اثبات نیست؛ ولی در اینکه بگوییم فی‌الجمله و بیشتر قواعد حقوق اسلام مبتنی بر فطرت و طبیعت است، قابل پذیرش است.

 

بحث مهم دیگری که در ذیل مبحث احکام وضعیه مطرح می‌شود بحث «حجیت» است. این بحث ظرفیت فراوانی برای گفتگوی علمی دارد، ولی سعی خواهیم کرد که مطالب این بحث را به‌صورت فشرده طرح کنیم و نتیجه‌گیری کنیم؛ والا هریک از اینها مباحث مبسوطی هستند و بعضی از اینها استعداد اینکه یک سال پیرامونشان بحث شود را دارند. به‌خصوص بحث حجیت که مباحث اساسی معرفت‌شناسی در خلال آن مطرح می‌شود و مطالبی که به‌عنوان مبانی اصول و فقه از نظر معرفت‌شناختی باید مطرح شود در ذیل این عنوان باید باشد که اینجا جای بحث آن نیست و به همین جهت باید به اجمال مطرح کنیم و عبور کنیم. اگر باید زمانی راجع به فلسفه‌ی اصول بحث شود، قطعاً یک بخش بسیار مهم و موسع مباحث فلسفه‌ی اصول بحث حجیت و زیرساخت‌ها و بنیادهای معرفت‌شناختی علم اصول و به تبع آن فقه است.

در مسئله‌ی حجیت نیز مثل سایر امور پرسش‌هایی مطرح می‌شود. سؤال می‌توان کرد که اصولاً حجیت از احکام وضعیه هست یا نیست؟ اگر از احکام وضعیه نباشد، آیا در زمره‌ی احکام تکلیفیه است؟ زیرا بعضی بر این عقیده بودند و یا بعضی از انواع حجیت را نوعی حکم تکلیفی قلمداد کرده‌اند و یا نه اصلاً حجیت حکم نیست؟ مثلاً اگر حجیت ذاتی باشد دیگر حکم نیست و یک امر واقعی است و اگر از احکام وضعیه باشد آیا مجعول مستقل است یا مجعول بالتبع است؟ یا اینکه در بعضی موارد می‌توان شواهدی را یافت که حجیت مستقلاً وضع شده و گاهی شواهدی را می‌توان به‌نفع انتزاعی‌بودن حجیت از احکام تکلیفیه پیدا کرد؟ در واقع کلا الوجهین بر آن صدق می‌کند؟ یا اینکه بگوییم این‌طور نیست گاهی این باشد و گاهی آن باشد؛ بلکه بعضی این است و بعضی آن است. بعضی از انواع حجیت مجعول بالاستقلال است و بعضی دیگر مجعول بالاستتباع است.

در هر حال برای اینکه به پاسخ این پرسش‌ها برسیم باید چند مسئله را بررسی کنیم که در آن صورت پاسخ این پرسش‌هایی که مطرح شد روشن می‌شود و نقد مبانی و آرای دیگر مشخص می‌شود و احیاناً نظر مختار نیز به‌دست می‌آید.

یکی از مطالبی که باید بررسی شود تا پاسخ این پرسش‌ها به‌دست بیاید این است که اصلاً حقیقت حجیت چیست؟ حجیت چند قسم دارد؟ اقسام حجیت کدام هستند؟ آیا حجیت را می‌توان به‌نحوی معنی کرد که انواع و اقسام حجیت را پوشش بدهد و مقسم مشترک و جامعی بین احکام مختلف حجیت می‌توان فرض کرد یا خیر؟ نهایتاً اینکه آیا در اینجا همه‌ی انواع و اقسام حجیت محل بحث است؟ و اینکه کدام نوع از حجیت مصب نزاع و بحث در این مبحثی است که به آن مشغول هستیم؟ نهایتاً نیز در مجعولیت و عدم مجعولیت حجیت، براساس مبانی مختلفه چه باید گفت؟ زیرا مبانی مختلف است که یا باید همه‌ی مبانی را رد کرد و یا بناها را؛ که بناها وقتی مبتنی بر مبانی هستند قهراً باید گزارش کرد که انواع تصوراتی که از مبنا و معنای حجیت وجود دارد براساس هر مبنا و معنایی حجیت آیا مجعول است یا مجعول نیست؟ بالتبع مجعول است یا بالاستقلال مجعول است؟

معنای لغوی حجیت

راجع به معنا و حقیقت حجیت، مثل غالب موارد به لغت مراجعه می‌کنیم تا ببینیم در لغت حجیت را به چه چیزی اطلاق می‌کنند. البته کلمه‌ی‌ حجیت در لغت کمتر مطرح است و بیشتر حجت ذکر شده و حجیت مصدر جعلی از حجت است محل. فراهیدی در العین آورده: «والمَحَجَّهُ: قارعه الطریق الواضح. والحُجَّهُ: وَجْهُ الظَّفَر عند الخُصومه»؛[۱] قارعه هم به‌معنای ضجه و ناله است و هم به مفهوم میانه‌ی راه بزرگ است. در عربی امروز طریق به‌معنای بزرگراه است. به خیابان شارع می‌گویند و طریق راهی است که در دشت و بیابان و بیرون شهر است. محجه درواقع راه روشن و وسیع و واضح است. حجت به‌معنای حیث و جهتی است که یک نفر در بحث با خصم به آن جهت غالب می‌شود. حجت در واقع جهت غلبه‌ی بر خصم است.

جوهری در صحاح گفته است: «والحجه: البرهان. تقول حاجه فحجه أی غلبه بالحجه».[۲] حجت همان برهان است. برهان هم یعنی روشنی و وضوح و المحجه نیز به‌معنای وضوع و روشنی و آشکارگی بود. در جای دیگری هم گفته است که سلطان به‌معنای حجت و برهان است. سلطان یعنی مسلط‌بودن و غالب‌شدن. حجت، برهان و سلطان انگار به یک معنا هستند و وقتی گفته می‌شود: «قد برهن علیه، أی أقام الحجه».[۳]

در معجم مقاییس بعد از اینکه توضیح داده که اصل این کلمات و ماده‌های لفظی در عرب به چه معناست و گفته است که الحجه از همان حج و قصد است می‌گوید: «و ممکن أن یکون الحُجَّه مشتقّهً من هذا؛ لأنها تُقْصَد، أو بها یُقْصَد الحقُّ المطلوب. یقال حاججت فلانا فحجَجْته أى غلبتُه بالحجّه، و ذلک الظّفرُ یکون عند الخصومه، و الجمع حُجَج. و المصدر الحِجَاج».[۴] برای اینکه مسلط‌شدن و غلبه‌کردن مورد قصد و غرض و غایت است. انسان احتجاج می‌کند برای اینکه بتواند غالب بشود. یا از آن جهت است که به‌وسیله‌ی حجت، حقی را که به‌دنبال آن هستیم قصد می‌کنیم و می‌خواهیم آن را به‌دست بیاوریم. این همان غلبه و پیروزی‌ای است که در مقام خصومت با کسی حاصل می‌شود. ایشان هم در ذیل ماده‌ی سلطنت بین سلطان و حجت ارتباط برقرار کرده و گاهی به‌معنای همدیگر اخذ کرده و در نتیجه معنی کرده: «و السَّلیط من الرجال: الفصیح اللسان الذَّرِب».[۵] کسی که از مردان زبان‌آور است و وقتی صحبت می‌کند با زبان جلسه را به‌دست می‌گیرد و حریف رقیب می‌شود که به آن سلیط گفته می‌شود.

همچنین راغب در مفردات گفته است: «والحُجَّه: الدلاله المبیّنه للمحجّه المقصد المستقیم الذی یقتضی صحه أحد النقیضین».[۶] حجت آن چیزی است که بیان‌کننده و نشان‌دهنده‌ی محجه و راه روشن است. در ادامه نیز به آیاتی اشاره کرده‌اند و معانی و کاربردهای مختلف این ماده را در آیات نشان داده‌اند.

ابن منظور در لسان العرب آورده: «والحُجَّه: البُرْهان؛ وَقِیلَ: الحُجَّه مَا دُوفِعَ بِهِ الْخَصْمُ؛ وَقَالَ الأَزهری: الحُجَّه الْوَجْهُ الَّذِی یَکُونُ بِهِ الظَّفَرُ عِنْدَ الْخُصُومَهِ. وَهُوَ رَجُلٌ مِحْجاجٌ أَی جَدِلٌ. والتَّحاجُّ: التَّخاصُم؛ وَجَمْعُ الحُجَّهِ: حُجَجٌ وحِجاجٌ. وحاجَّه مُحاجَّهً وحِجاجاً: نَازَعَهُ الحُجَّهَ».[۷] حجت آن چیزی است که به آن وسیله خصم را دور می‌کنند. و نظر ازهری را نیز آورده است. جدل یعنی حجت در مقابل حجت قراردادن. یک طرف حجت اقامه می‌کند و طرف دیگر متقابلاً حجت او را نقض می‌کند و حجت دیگری را در مقابل آن قرار می‌دهد. حجت این را ابطال نمی‌کند بلکه حجت دیگری را به‌عنوان نقض می‌آورد.

طریحی در مجمع‌البحرین گفته است: «والحجه – بضم الحاء – الاسم من الاحتجاج».[۸]

زبیدی گفته: «و الحُجَّهُ بالضَّمّ: الدَّلِیلُ و البُرْهَانُ‌ و قیل: ما دُفِعَ‌ به الخَصْمُ و قال الأَزهریّ: الحُجَّهُ: الوَجْهُ الذی یکون به الظَّفَرُ عند الخُصومه. و إِنما سُمِّیَت حُجّهً لأَنّها تُحَجُّ ، أَی تُقْصَدُ؛ لأَنّ القَصْدَ لها و إِلیها، و جمعُ الحُجّه حُجَجٌ و حِجَاجٌ».[۹] حجت از سویی به معنای دلیل و برهان و ابزار ظفرمندی است و از دیگرسو می‌توان از اصل قصد حجت را گرفت که حج نیز از همان ریشه است؛ به این اعتبار که همه به‌وسیله‌ی او قصد می‌کنند دستیابی به مطلوب را و یا همه برای مدعای خود دنبال پیداکردن آن هستند و قصد کرده‌اند که برای خودشان دلیلی پیدا کنند که بتوانند به آن تمسک کنند.

ملاحظه می‌کنیم که حجت به مفهوم لغوی آن در واقع بحث از چیزی است که به‌وسیله‌ی آن حق کشف بشود و یا به‌وسیله‌ی آن بر حریف غالب شویم و یا به مقصود و مطلوب بتوانیم دست پیدا کنیم که با همان کشف حق یکی می‌شود و یا مقصود ما اگر این باشد که در مقام مخاصمه‌ی علمی و جدل با حریف معرفتی بر او غالب شویم، حجت به‌معنای غلبه است. اینها معانی‌ای است که کم و بیش در کتب لغت گفته شده.

اما حجت در اصطلاح بسته به اینکه در کدام علم به‌کار می‌رود معنا متفاوت می‌شود؛ ولی شاید بتوان یک معنای جامعی را برای کاربردهای مختلف حجت در فنون مختلفه ذکر کرد و آن جامع، همان‌طور که غالباً هم گفته‌اند و بعضی از اعاظم در مباحث اصولی هم همین‌جور معنی کرده‌اند، که از جمله محقق اصفهانی و هم مجدد بروجردی و هم آیت‌الله سیستانی این مطلب را دارند و به اعتبار اینکه اهتمام خاصی به این موضوع دارند و پیشتر هم اشاره کرده‌ایم که هم محقق اصفهانی پیشنهاد داده‌اند که ما محور علم اصول را «الحجه» قرار بدهیم و هم کمابیش آقای بروجردی چنین نظری را داشتند و یکی از دو اطروحه‌ی آیت‌الله سیستانی نیز برای سازماندی اصول همین است که ما حجت را محور علم اصول قلمداد کنیم. هر سه تقریباً حجت را به‌معنای: «ما یصلح ان یحتج بهی علی الغیر» معنی کرده‌اند. حالا غیر هرکه می‌خواهد باشد؛ یعنی عبد در رب که غیر عبد است، احتجاج کند. مثلاً اگر به نص و ظاهر آیه تمسک کرد و چیزی را فهم کرد و خواست به آن عمل کند در مقابل خدا حجت دارد، یعنی می‌تواند تمسک کند و بگوید در آیه این‌جور فرموده بودید و من هم این‌جور عمل کردم. اگر به اماره تمسک کند و عمل کند در برابر خدا حجت دارد. حتی اصول عملیه نیز بسا همین‌طور باشد. وقتی برائت جاری می‌کند بگوید من که دلیل به‌دست نیاورد و دلیل نداشته‌ام؛ درنتیجه مگر چاره‌ای جز اجرای برائت چاره‌ای داشتم؟ من تکلیفی کشف نکردم و دلیلی به من نرسید که فکر کنم تکلیفی بر من هست ولذا برائت جاری کردم؛ پس حتی اصول عملیه نیز به این مفهوم می‌تواند حجت باشد.

خداوند متعال نیز با همین‌جور امور بر عبد احتجاج می‌کند و اگر عبد التزام و انقیاد نداشت حق‌تعالی می‌تواند احتجاج کند. در مناسبات و روابط انسانی نیز همین‌طور است و عقلا بر همین‌جور امور احتجاج می‌کنند. لهذا این معنا را می‌توان یک معنای فی‌الجمله جامعی قلمداد کرد؛ منتها اینکه مبنای این حجیت و جواز و روایی این احتجاج چیست می‌تواند حسب مورد متفاوت باشد. چرا ما به اصل تمسک کنیم؟ اصل که کاشف نیست؛ مبنای اینکه ما به اصل تمسک می‌کنیم چیست؟ می‌گوییم به این دلیل که دست ما از دلیل کاشف تهی بود و نمی‌توانستیم در حال شک باقی بمانیم؛ یا نمی‌توانستیم که همواره وقتی شک می‌کنیم احتیاط کنیم؛ لاجرم ما عذر داشتیم و تمسک به اصل کردیم. یعنی در اصول نیز حتی می‌توان این معنا را دارای کارایی قلمداد کرد.

 

اقسام حجت:

در حوزه‌ی مورد بحث ما که علم اصول و فقه است تصور می‌کنم که حجیت را بتوان از حیثی به سه قسم تقسیم کرد:

۱. حجیت عقلیه که همان کاشفیت معرفت‌شناختی است؛ یعنی واقع‌نمایی. این خودْ حجت است ولو اینکه اصطلاحاً حجت تعبیر نشود و البته حجت و حجیت در منطق می‌تواند به همین معنا نزدیک باشد.

۲. حجیت عقلایی و عرفی؛ امروزه اصطلاحی در معرفت‌شناسی هست به‌معنای موجه‌بودن و موجهیت. می‌گویند معقول عقلایی است و نه معقول برهانی. وقتی می‌گوییم موجه است، یعنی معقول عرفی است. می‌توان گفت که این حجیت عقلائیه همان معقولیت و مقبولیت عرفیه است که از آن به موجهیت تعبیر می‌شود.

۳. حجیت شرعیه؛ که گاهی به حجیت اصولی نیز تعبیر می‌شود؛ و البته باید بالمعنی‌الاخص در نظر داشت والا در اصول نیز حجیت عقلی و مستقلات عقلیه بحث می‌شود؛ زیرا به‌دنبال آن هستیم که مشخص کنیم مستقلات عقلیه چه دلالتی دارند و هم حجیت عقلائیه و عرفیه مطرح است و هم حجیتی که به لحاظ شرعی جعل شده؛ مثلاً شارع گفته من خبر واحد ثقه را حجت قرار دادم. البته اینکه مراد از حجیت شرعیه چیست بستگی دارد به مبانی‌ای که در اینجا پنج مبنا مطرح می‌شود و حسب هریک از مبانی، معنای حجیت در اصول تفاوت می‌کند که اشاره خواهیم کرد. هرکدام از اینها نیز فروع و اقسامی دارد.

آنچه که محل بحث است، بیشتر همین قسم سوم است؛‌ ولیکن در خلال مباحث به انواع مختلف حجیت می‌پردازند و گاهی خلط هم می‌شود. گاهی می‌گویند حجیت مجعول نیست بعد متوجه می‌شویم که در نظر ایشان حجیت عقلی است. یا مجعول شرعی نیست و در ذهنشان حجیت عرفی است؛ ولی محل بحث اصلی همان حجیت شرعی است. والسلام.

 

تقریر عربی

فهناک کأخواتها اسئله یجب الإجابه عن کلّ منها علی ما ینبغی، وهی: ۱ـ ما هو معنی الحجّه وحقیقه الجحّیّه فی اللغه والإصطلاح؟ ۲ـ ما هو أقسام الحجّیه؟ فهل هناک جامع بین الأقسام؟ ۳ـ هل الحجّیه من الوضعیّه أم لا؟ ۴ـ وعلی الثّانی، فهل هی من التکلیفیه او لیست هی بحکم اصلاً؟ ۵ـ وإن عُدّت من الوضعیّه: فهل هی مجعولهٌ مستقلاً او هی مجعوله بتبع الأحکام التکلیفیه؟ او هی مما یصحّ فیها کلا الوجهین (ای: جعلها مستقلاً تارهً، وانتزاعها من الأحکام التکلیفیه أخری)؟ او ینبغی التفصیل بین کلّ قسم منها مع غیره؟ وهکذا.

ولا یخفی: أنّ الإجابه عن هذه الأسئله ـ سوی معنی الحجّه وأقسام الحجّیهـ رهن الإجابه عمّا هو مبنی الحجّیه.

فنقول: اما الأوّل، وهو معنی الحجّه وحقیقه الجحّیّه: فنحن نبحث عنه فی اللغه اوّلاً وفی الإصطلاح ثانیاً.

فأما الخحّه فی اللغه: فقد قال الفراهیدی: المَحَجَّه: قارعه الطریق الواضح؛ و الحُجَّه: وجه الظفر عند الخصومه. وقال الجوهری: الحُجَّهُ: البرهان. تقول: حاجَّهُ فحجَّه أى غلبه بالحُجَّهِ. و فى المثل: «لَجَّ فَحَجَّ». وقال ایضاً: والبُرْهَانُ: الحُجَّهُ. و قد بَرْهَنَ علیه، أى أقامَ الحجّه. وقال احمد بن فارس، بعد ذکر اصلها الدّال علی القصد : «و ممکن أن یکون الحُجَّه مشتقّهً من هذا؛ لأنها تُقْصَد، أو بها یُقْصَد الحقُّ المطلوب. وقال ابن منظور: الحُجَّه: البُرْهان؛ و قیل: الحُجَّه ما دُوفِعَ به الخصم؛ و هو رجل مِحْجاجٌ أَی جَدِلٌ. و التَّحاجُّ: التَّخاصُم.

وقال الراغب: والحُجّه: الدّلاله المُبیِّنه للمَحجّه، أی: المقصد المستقیم الذی یقتضی صحه أحد النقیضین. قال تعالى: «قُل فللّهِ الحجَّهُ البالغهُ»،[۱۰] و قال: «لِئلّا یَکونَ للنّاسِ علیکُم حجهٌ إلّا الذین ظَلمُوا»،[۱۱] فجعل ما یحتج بها الذین ظلموا مستثنى من الحجّه وإن لم یکن حجه؛ ویجوز أنه سُمّى ما یحتجون به حجه، کقوله تعالى: «والذین یحاجّون فی الله من بعد ما أستجیب له حجّتهم داحضه عند ربهم»،[۱۲] فسمّى الداحضه حجهً؛ وقوله تعالى: «لا حجه بیننا وبینکم»،[۱۳] أی: لا احتجاج لظهور البیان. والمُحاجّه: أن یطلب کل واحد أن یَردَّ الآخر عن حجته ومَحجّته، قال تعالى: «وَحاجَّـهُ قومُهُ قَالَ أتُحاجُّونی فی اللهِ وقَد هَدانِ»،[۱۴] «فَمَن حاجَّکَ فیه مِن بعدِ ما جاءَک مِن العلمِ فقُل تَعالوا نَدعُ أبنائَنا وأبنائکم…»[۱۵]وقال تعالى: «یا أهل الکتاب لِمَ تحاجُّون فی إبراهیم»،[۱۶] وقال تعالى: «ها أنتُم هؤلاءِ حاجَجتم فیما لکم بهِ علمٌ فلِم تحاجُّون فیما لیسَ لکم به علمٌ»،[۱۷] وقال تعالى: «وإذ یَتَحاجُّون فی النّار»[۱۸]

وقال الطُرَیحى: الحجّه ـ بضم الحاء ـ الإسم من الإحتجاج، قال تعالى: «لِئَلّا یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»[۱۹] وقال: «قُل فَلِلّهِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ»[۲۰] بأوامره و نواهیه و لا حجه لهم علیه. وقال الزَبیدی: الحُجَّهُ بالضَّمّ: الدَّلِیلُ و البُرْهَانُ. و إِنما سُمِّیَت حُجّهً لأَنّها تُحَجُّ، أَی تُقْصَدُ؛ لأَنّ القَصْدَ لها و إِلیها.

فلا بأس أن یقال: إنّ الحجه فی اللغه هی «کلّ ما یصلح الإحتجاج به علی الغیر/ أو علی الخصم». هذا ما فی اللغه.

وامّا معنی الحجّه والحجّیه فی الإصطلاح، فمعنی الحجّه یختلف بإختلاف الفنون. وأخصر ما قیل فیه هو ما قاله أستاذنا المدقّق الزاهد (قدّه) فی إصطلاحاته، فنحن نجتزء هیهنا بنقل نص کلامه من دون أی تصرف فیه: «وعرّفها اهل المیزان بأنّها «تصدیقات معلومه موصله إلى تصدیق مجهول». وهذا التعریف ینطبق على مجموع الصغرى والکبرى فی قولک: العالم متغیِّر وکل متغیِّر حادث. وعرفها اهل المعقول بأنها «الوسط المحمول فی الصغرى والموضوع فی الکبرى» وهذا ینطبق على خصوص التغیّر فی المثال المتقدم. وعرّفها الأصولیون بأنّها «ما یُوصَل بصحیح النظر فیه إلى مطلوب خبرى». وهذا ایضا ینطبق على التغیّر فی المثال؛ وصحیح النظر فیه لحاظه محمولاً على العالَم وموضوعاً للحادث.

ثم انه لا یبعد أن یکون مراد الجمیع معناً واحداً هو العلم بالصغرى والکبرى؛ إذ لا اشکال فی أنّ الحجّه عندهم سبب العلم، وسبب العلم بالنتیجه علمان: علم بالصغرى وعلم بالکبرى؛ وتعریف اهل المیزان ظاهر الإنطباق علیه؛ واشتراط کون الوسط محمولاً فی الصغرى وموضوعاً فی الکبرى فی تعریف اهل المعقول؛ وکذا إشتراط صحیح النظر فی تعریف اهل الأصول، معناه تألیف قیاس تام؛ فهما أیضاً یرجعان إلى ذلک المعنى الواحد. »

فلا بأس أن یقال: الحجّه فی الإصطلاح الأصولی قریب من معناها اللغوی، فیجوز أن نقول: هی عباره عن: ۱ـ ما هو معنی الحجّه وحقیقه الجحّیّه فی اللغه والإصطلاح؟ ۲ـ ما هو أقسام الحجّیه؟ فهل هناک جامع بین الأقسام؟ ۳ـ هل الحجّیه من الوضعیّه أم لا؟ ۴ـ وعلی الثّانی، فهل هی من التکلیفیه او لیست هی بحکم اصلاً؟ ۵ـ وإن عُدّت من الوضعیّه: فهل هی مجعولهٌ مستقلاً او هی مجعوله بتبع الأحکام التکلیفیه؟ او هی مما یصحّ فیها کلا الوجهین (ای: جعلها مستقلاً تارهً، وانتزاعها من الأحکام التکلیفیه أخری)؟ او ینبغی التفصیل بین کلّ قسم منها مع غیره؟ وهکذا. «کلّ ما یصلح أن یتمسّک به لکشف الواقع التشریعی الأوّلی [وهو مؤدّی الدّلیل الکاشف، من العقل والأمارات الصائبه] أو الثانوی [وهو مؤدّی الدّلیل الغیر الکاشف، من الأمارات الخاطئه والأصول الغیر المحرِزه] حسب الظروف». و لا حاجه إلی الإلتزام بما هو غیر لازم، من إخراج القطع، أو ما لایکون حجّیّته مجعولاً للشّارع، أو الأصول العملیه عن التعریف؛ کما إلتزم به بعض الأساطین. وبتعبیر آخر: الحجه عباره عن: «ما یصحّ أن یحتجّ به العبد علی الرّب فی ما فعله أو ترکه، أو یحتج به الرّب علی العبد فی عقابه أو عدم ثوابه»؛ وهو تارهً یکون کاشفاً تامّاً، وأخری ناقصاً، وثالثه ضعیفاً او غیرکاشف اصلاً، بل رافعاً للحیره ومُعبِراً عنها فقط؛ فإنه لو حدّدنا الحجه فی ما هو مجعول مطلقاً او مجعول للشارع حسب، لما بقی محلّ للبحث عن ما نحن بصدده الآن؛ فتأمل.

واما الثانی، وهو اقسام الحجیّه: فعلی ما قلنا فی معنی الحجه بالمعنی الأعم یمکن تقسیم الحجّیه إلی: ۱: الحجّیه العقلیّه، والمراد منها الکاشفیّه المعرِفویه، ۲: الحجّیه العقلائیه، والمراد منها المقبولیه العرفیه (ویعبَّر عنها بالموجّهیّه حالیاً أحیاناً)، ۳: الحجّیه الشرعیه، والمراد منها یختلف حسب المبانی. وکلّ من الأقسام ینقسم علی أصناف فرعیّه شتی، وتفصیل البحث عن تقسیمات الحجّیه موکول إلی محله. ومصبّ البحث فی ما نحن فیه هو القسم الثالث من هذا التقسیم. والتحقیق فیه مبتن على ملاحظه المبانی المختلفه الّتی توجد هناک.

هیهنا أطروحه إقترحها السید السیستانی (حفه) لتصنیف مباحث الحجِّیه، کمحور الأساس لعلم الأصول جدیر بالرجوع. فقد قال: « بما أنّ علم الأصول وُضع کمقدمه لعلم الفقه فلابد أن یکون تصنیفه ومنهجه منسجماً مع مقدمیته، وحیث أن علم الفقه هو العلم الباحث عن تحدید الحکم الشرعی فالمناسب لتصنیف علم الأصول أن یدور مدار الحجه المثبته للحکم الشرعی، فإن ذلک هو النافع فی مقدمیته لعلم الفقه، ولذلک إخترنا أن موضوع علم الأصول، کما سیأتی بیانه، هو الحجه فی الفقه، فابحاثه تدور حول محور الحجیه وعدمها، وبناءاً على هذا یصح تصنیف علم الأصول على ثلاثه أقسام :

أ ـ قسم الإحتمال.

ب ـ قسم الکشف.

ج ـ قسم المیثاق العقلائی».


دیدگاهتان را بنویسید