منطق فهم قرآن


جایگاه تفسیر در جامعه‌ی اسلامی

برای درک اهمیت توجه به تفسیر و نگارش کتاب‌هایی در زمینه‌ی آن، نظری به وضعیت انتشار قرآن و کتاب‌های ادیان الهی دیگر، یعنی انجیل و تورات (که البته تحریف شده‌اند) رهگشا خواهد بود. در حال حاضر انجیل به بیش از سه هزار زبان ترجمه گردیده، اما این تعداد برای قرآن شاید به صد زبان هم نرسد. افزون بر این، شرح و تفصیلی که بر انجیل و تورات تحریف‌شده، به زبان‌های مختلف و برای سطوح و سلایق گوناگون نگاشته می‌شود محتوای بی‌محتوا و درون‌مایه‌ی بی‌مایه‌ی کتب تحریف‌شده‌ی آن‌چنانی را در سراسر جهان منتشر می‌کند و حتی به آنها جرئت تجاوز به حدود و ثغور فکری و مرزهای معرفتی جمهوری اسلامی را هم می‌دهد، و این در حالی است که ما هنوز در میانه‌ی این تردید به سر می‌بریم که آیا برای نوشتن تفسیر دست به قلم ببریم یا خیر.

تفسیر قرآن، ارزشی بسیاری دارد و در حال حاضر یکی از نیازهای جامعه‌ی ما به‌ویژه قشر جوان آن به شمار می‌آید. این کلام مرحوم علامه‌ی طباطبایی(ره) که قرآن باید هر دو سال یکبار تفسیر شود همین نیاز را تبیین می‌کند و به این معناست که مفاهیم قرآنی بسیار عمیق‌اند و به همین دلیل ضرورت دارد که پیاپی و پیوسته کاویده شوند و دریافت‌های جدید و یافته‌های نو را از آن استحصال و استخراج گردد. آنچه در فحوای این سخن نهفته است از یک سو عمق و ژرفای قرآن و از سوی دیگر نو به نو شدن نیازها در گذر زمان است. بنابراین این تصور که نگارش تفسیری بر قرآن کافی است و نیاز به تفسیری نو حتی با گذشت زمان وجود ندارد تصور نادرستی شمرده می‌شود. البته این سخن در گذشته‌های دور چندان نابجا نبود. زمانی تفاسیری همچون «منهج‌الصادقین» نوشته می‌شد و گاه دهه‌ها و سده‌ها همان تفسیر محل رجوع بود؛ زیرا تطور به کُندی روی می‌داد و بسا در طی سده‌ها یک تفسیر پاسخگوی نیاز و توقع طبقات گوناگون مردم مسلمان بود، اما اکنون چنین نیست. امروز ذهن جوان‌های جامعه‌ی ما سال به سال و بلکه باید گفت ماه به ماه متفاوت می‌شود. در نیازسنجی، مسئله‌شناسی، خواسته‌ها و… متطور و متکامل هستند و رو به ارتقا. دسترسی به منابع، سایت‌ها، صداوسیما و…، همچنین فراگیر شدن تحصیلات عالیه و تنوع رشته‌های علمی، و تطور نظریه‌ها همگی در این زمینه تأثیرگذاراند. زمانی گفته می‌شد عمر نظریه‌ها دو هزار سال است؛ برای نمونه هیأت بطلمیوسی بیش از دو هزار سال در حوزه‌ی کیهان‌شناسی حضور و حاکمیت داشت، اما امروز عمر نظریه‌ها کوتاه شده است و هر دو سال یک بار نظریه‌ی جدیدی در یک قلمروی علمی مطرح می‌شود. حتی این مسئله به گونه‌ای است که گاه به موازات و در عرض هم نظریات جدید، متفاوت و گاه متهافتی در یک مسئله طرح می‌گردند

قشر جوان جامعه‌ی ما در این عالَم اطلاعات و معارف گسترش‌یابنده و فرگشت‌یابنده زندگی می‌کند. در این عصر آنچه بیش از همه جای خالی‌اش در جامعه‌ی ما احساس می‌شد و وجود مخاطبان این اطلاعات و معارف که بیشتر جوانان هستند تشنه‌ی آن بودند تفسیر جدیدی از قرآن بود. خلأ چنین تفسیری در جامعه‌ی حِکمی و نسل جوان ما با این زحمت ارزشمند، نورانی و مقدس آیت‌الله نورمحمدی بود که بر طرف شد. این تفسیر همان‌گونه که گفتم، با قلمی روان و دل‌نشین مخاطب را به سوی خود جلب می‌کند و آن را در درک معارف عمیق قرآنی یاری می‌دهد، اما در این حوزه نیازی احساس می‌شود که فقط با نگارش تفسیر برطرف نمی‌گردد. این نیاز از نبود دانش روش‌شناختی در این حوزه ناشی می‌شود.

نیاز به دانش روش‌شناختی در حوزه‌ی روش‌شناسی یک فن فراچنگ ماست که اصول نام دارد. این دانش نوعی روش‌شناسی موضوعی است؛ یعنی از زمان تأسیس برای استنباط و اکتشاف شریعت پدیده آمده و مباحث آن مربوط به فهم حوزه‌ی شریعت و تولید فروع فقهی است. شریعت یک‌سوم و بنا به مشهور یک‌چهارم و بسا بگوییم یک‌پنجم هندسه‌ی معرفتی دین را در بر می‌گیرد. در واقع ما برای یکی از حوزه‌ها و اضلاع هندسه‌ی معرفتی دین، یعنی حوزه‌ی شریعت، یک دانش روش‌شناختی داریم که بسیار فاخر، فخیم، عمیق، انیق، اصیل و آزموده است اصول تنها دانش اصیلِ بومی در جهان اسلام است که ذره‌ای از اندیشه‌ها و علوم بیرون از این جهان متأثر نبوده است. تمامی مبانی، پایه‌ها، چهارچوب و ساختار این علم را مسلمانان تولید کرده‌اند. در میان مسلمانان هم شیعیان به رغم تأخر در مقام تدوین، در مقام تأسیس مقدم بر عامه (اهل سنت) بودند؛ چون اصول دستاورد تعالم صادقین(ع) است. به دلیل اینکه علم اصول ابزار اجتهاد است و باب اجتهاد در شیعه گشوده است، اصول در میان شیعیان توسعه یافته و تطور و ارتقا پیدا کرده است. در تطور و توسعه‌ی این دانش مدارس و مکاتب بسیاری پدید آمده است، اما با وجود این توسعه، غرض و غایت چنین فنی فقط کشف مشیت تشریعی الهی بوده است.

هندسه‌ی معرفتی دین افزون بر شریعت، اضلاع دیگری هم دارد که عبارت‌اند از: عقاید، اخلاق و علم دینی؛ معرفت نیز ممکن است ضلع پنجم این هندسه را تشکیل دهد. هر یک از این اضلاع نیازمند دانش روش‌شناختی هستند. اصول برای استنباط عقاید کافی نیست و کمتر در فهم گزاره‌های قدسی که عقاید هستند به قواعد اصولیه مراجعه می‌شود. یک‌چهارم اصول ما اصول عملیه است که هیچ کاربردی در حوزه‌ی‌ عقاید ندارد. البته بخش مباحث الفاظ، کمابیش کاربرد دارد؛ هرچند قسمت‌های قابل توجهی از این مباحث هم قواعدی برای استنباط شریعت است.

افزون بر حوزه‌ی‌ عقاید، حوزه‌ی علوم دینی و اخلاق نیز نیازمند منطق مستقلی هستند. اخلاق ضعلی از اضلاع نظام معرفتی دین است که باید به موازات فقه مطرح شود. ما هم نیازمند دانش‌های روش‌شناختی حوزه‌ای و موضوعی دیگر هستیم و هم حاجتمند روش‌شناسی‌های منبع‌محور برای شناخت دین و معارف الهی چهار منبع قرآن، سنت، احادیث، عقل و اجماع در اختیار ما قرار دارد. البته سرچشمه و منبع هستی ساحت الهی است و اینها دریچه‌هایی هستند که به آن ساحت گشوده شده‌اند و درحقیقت ابزار و طریق هستند. حتی وحی نیز طریقی برای اتصال و ارتباط با منبع شریعت، یعنی ساحت قدسی الهی، است.

برای منابع هم به روشگان نیاز است؛، یعنی باید منطق‌هایی معطوف به کاربست هریک از این منابع طراحی شود تا روش‌شناسی اختصاصی قرآن روش‌شناسی فهم سنت، روش‌شناسی کاربرد عقل، و احیاناً اجماع پدید آید. البته اگر منابع دیگری هم پیشنهاد شود و حجیت آنها اثبات گردد، برای هریک از آنها هم به منطق فهم یا منطق کاربرد مستقلی نیاز خواهد بود.

در مورد قرآن گرچه کتاب‌های تفسیری نگاشته شده از دقت و عمق بسیاری برخوردار است و روش مندرج است، هنوز اثر مستقلی مانند اصول فقه ـ که با محوریت موضوع شریعت تدوین شده است ـ در ارتباط با قرآن ـ به این معنا که قرآن محور فهم باشد ـ نگاشته نشده است. بی‌شک با همان اصول می‌توان قواعدی را با عنوان منطق فهم قرآن سامان بخشید که به وسیله‌ی آن بتوان قرآن را فهمید.

اشتراک در تلقی از واژگان در بین ما کم است. اگر کسی مجموعه‌ی کتاب‌هایی را که در حوزه‌ی فهم قرآن و تفسیر به نگارش درآمده است بررسی کند، مشاهده می‌کند که چقدر در تلقی‌ها پریشانی وجود دارد. و میان فهم نویسندگان آنها از منابع و روش‌های تفسیر تفاوت هست. این پریشانی به اندازه‌ای است که گاه حتی یک نویسنده هم از واژه‌هایی که در نام اثر به کار برده، در متن اثر چندین تلقی را مطرح کرده است.

برای رفع این مشکل باید اصطلاحات و واژگان به شکلی شفاف و استاندارد تعریف شوند و مانند اصول، مبادی تصدیقیه و تصوریه برای فهم قرآن و فن تفسیر مطرح گردد. در علم اصول بسیاری از واژگان و اصطلاحات و مصطلحات مطرح در خلال مباحث آن با عنوان مبادی تصوریّه مطرح شده‌اند. البته افزون بر آن مبادی تصدیقیه هم بیان شده‌اند. این موضوع باید در حوزه‌ی مطالعات قرآنی نیز مد نظر قرار گیرد؛ زیرا اگر مبادی تصدیقیه‌ی دقیقی برای فهم قرآن و تفسیر آن تعریف نشود، فهم آن ممکن نخواهد شد.

وحی رسالت و پیام است. فرایند پیام‌گزاری پنج ضلع دارد که عبارت‌اند از: ۱٫ پیام دهنده؛

۲٫ محتوا و هویت پیام؛

۳٫ پیام‌گزار یا همان رسول؛

۴٫‌ پیام‌گیرنده، مخاطب و انسان به مثابه‌ی مکلف و فهمنده.

۵٫ قلمروی پیام. منظور از قلمرو این است که پیام با چه حوزه‌ای ارتباط دارد؛ حوزه‌ی شریعت و اعتباریات یا حوزه‌ی‌ عقاید و علم دینی و حقایق. جداسازی این حوزه‌ها از هم و توجه به این تفاوت حوزوی از آنجا ناشی می‌شود که در حوزه‌ی عقاید گزاره‌ها حاکی از واقع هستند؛ بنابراین استنباط ما باید به واقع تکوینی اصابت کند و واقع را بنمایاند. اعتبارِ معتبِر در این حوزه هیچ مداخله‌ای ندارد. برای مثال «الله موجودٌ» یک حقیقت است، چه در ذهن من تصور یا تصدیقی بشود چه نشود، چه من انسان باشم، چه نباشم، و گزاره‌های عقیدتی باید بتوانند کاشف از این واقع باشند. بنابراین خبر واحد در آنجا حجت نیست، اما در مورد احکام و اخلاق که حوزه‌ی اعتباریات‌اند خبر ثقه‌ی واحد حجت است، چون در آنجا لزوماً درصدد کشف واقع نیستیم. در این حوزه واقع تکوینی وجود ندارد. هرچند هر چیزی نفس‌الامر تشریعی دارد و بنا داریم که بنابر آنچه به اراده‌ی تشریعی الهی از ساحت الهی صادر شده است دست پیدا کنیم یا علم کسب یا طریق علمی را به کار گیریم، اما وقتی طریق علمی را به کار گرفتیم، لزوماً به معنای اثابت به واقع تشریعی نیست.

قلمروی مورد مطالعه و نوع قضایایی که می‌خواهیم منطق را برای فهم آنها به کار ببندیم در آن منطق تأثیر می‌گذارد.

بشر ویژگی‌ها و توانایی‌های معرفتی، نظری، عملی و معیشتی خاصی دارد، اما در کنار این توانایی‌ها از ناتوانایی‌های معرفتی، معیشتی و نظری و عملی هم برخوردار است. در واقع با اینکه مخاطب پیام الهی ظرفیت معرفتی بالایی دارد و می‌تواند علم کسب کند، در عین حال حوزه‌ی توان او در درک حقیقت محدود است. با توجه به همین محدودیت در جاهایی که نمی‌تواند با علم به واقع دست پیدا کند، خداوند ظن خاصی را حجت می‌کند.

انسان به دلیل برخورداری از قوه‌ی عقل مکلف و مسئول است، اما تکالیفی که خدا برای او وضع کرده است در مقام عمل خارج از طاقت او نیست.

در تدوین دانش روشناختی برای منبع قرآن، باید ویژگی‌های این اضلاع پنجگانه لحاظ شود. در واقع برآیند اوصاف الهی و اینکه حق تعالی حکیم است و کلام او طبعاً باید حکیمانه باشد، برآیند ویژگی‌های انسان در مقام نظر و عمل و اینکه چون عاقل است مکلف و مسئول است، برآیند مختصات قلمرو و … که می‌توانند قاعده‌ی روش فهم تولید کنند در این کار باید در نظر گرفته شوند. اگر آنچه درباره‌ی قرآن گفته شد، در حوزه‌های دیگر هندسه‌ی معرفتی دین و در مورد سایر منابع سرلوحه قرار گیرد، در عمل به تولید دانش‌های روش‌شناختی خاص هر یک منجر می‌شود و فنون و روش‌های تولید معرفت در حوزه‌ی دین را از دایره‌ی محدود اصول فراتر می‌برد.

بر این اساس یک منطق فهم دین بالمعنی‌الاعم و حداکثری و در ذیل آن خرده منطق‌هایی معطوف به همین حوزه‌ها و منابع پدید خواهد آمد که توسعه یابنده است و راه برش زدن و طراحی‌ منطق‌های خُردتر مسدود نمی‌کند. این خُرده‌منطق‌ها که بجاست از آنها با عنوان قراردادی مناهج یاد کنیم، منهج فهم عقاید، منهج فهم شریعت، منهج فهم اخلاق، منهج فهم علم دینی و… و در عرض آنها منهج فهم قرآن، منهج فهم سنت، منهج کاربرد عقل و… را در برمی‌گیرد.

بنده منطق فهم دین را بالمعنی‌الاعم این‌گونه تعریف می‌کنم: «سامانه‌ی سازوارشده‌ی متشکل از مجموعه‌ی مبادی، منابع، ابزارها، رویکردها و اسلوب‌های سازوارِ به‌هم‌پیوسته‌ای که کاربست آنها در فرایندهایی مشخص، حل مسئله یا تکون معرفتی را میسر می‌سازد».

منطق مشتمل بر مبادی و خصوصاً مبادی تصدیقی است. البته در معنای خاص‌تر شاید بگوییم منابع و حتی مبادی جزء علم نیستند. شایان ذکر است که درباره‌ی علم و اجزای آن توافق نظر وجود ندارد و عده‌ای آن را دارای سه جز می‌دانند و عده‌ای درباره‌ی قرار گرفتن مبانی و مبادی در زیر مجموعه‌ی علم تردید دارند. در این میان عقیده‌ی من بر این است که باید نظر سومی را مطرح کرد.

مراد از ابزارها در این تعریف وسایلی است که آنها را به کار می‌بریم و ضوابطی است که حدود قواعد را مشخص می‌کند.

اسلوب‌ها، که در تعریف به آن اشاره شد، اشکال گوناگونی دارند؛ برای مثال علامه طباطبایی از اسلوب تفسیر قرآن به قرآن استفاده کرده، اما در عین حال از منابع دیگر مثل مبانی و قواعد فارغ نبود؛ زیرا مجموعه‌ی اینها وقتی در یک فرایند به کار بسته شود به تولید معرفت منجر می‌شود. در اجتهاد نیز انواع فرایندها مطرح است. این فرایندها بسته به اینکه مسئله چه باشد و از چه منبعی (کتاب، سنت، عقل، و احیاناً اجماع) استفاده شود به کار گرفته می‌شود؛ در واقع بسته به این مسائل فرایندی متناسب طی می‌گردد و قواعد به کار گرفته می‌شود تا یک فرع فقهی تولید ‌شود. تولید معرفت دینی نیز از این نظر بی‌شباهت به اجتهاد نیست و در آن فرایندها متناسب با موقله‌ها به کار می‌رود.

در اینجا جا دارد یاد کنم از خدمت بزرگ علامه گلپایگانی در تدوین معجم فقه. بنده افزون بر بیست سال پیش به مناسبتی به بازدید این طرح که مراحل اولیه را طی می‌کرد رفته بودم. در ذهن ما هست که مثلاً سی یا شصت یا ۱۱۰ قاعده‌ی فقهی داریم، آن زمان یادم هست که وقتی دوستان گزارش می‌کردند گفتند که تاکنون از فحص قواعد فقهی از متون ما ۱۲۰۰ قاعده را اصطیاد کرده‌ایم. تصور نکنید اصول جامع همه‌ی قواعد و ابزارهای استنباط است، فقه ما هم چنین استطاعتی دارد. بسیاری از این قواعد لااقل این کاربرد را دارند که به عنوان یک فرع کلی بر فروع جزئی تطبیق داده شوند.

در تفسیر هم همین وضعیت هست. اگر ما قواعد فهم کلام الهی را استقراء و اصطیاد کنیم یک علم از آن بیرون می‌آید که می‌توان آن را براساس یک نظریه سامان دهیم.

همان‌گونه که گفتیم در این کار کتاب‌های تفسیری نیز کمک بسیاری می‌کنند و می‌توان با رجوع به متن آنها بسیاری از آنچه‌را که برای تدوین چنین منطقی نیاز است می‌توان استخراج کرد. استخراج این منطق و قراردادن آن در یک ساختار، سبب می‌شود خلأها معلوم ‌شود و برای تکمیل آنها تلاش گردد تا توانایی ما برای فهم کلام الهی افزایش یابد. البته در اینجا به یک نظریه‌ی مبنا نیاز است تا براساس آن، مجموعه‌ی قواعدی که در این کتاب‌های تفسیری و نیز اصولی و سایر منابع به کار رفته و مطرح شده است اصطیاد، و سپس تجمیع و تدوین و ساختارمند شود و به صورت یک منطق عرضه گردد. با این کار ما یک خلأ موجود در عرصه‌ی روش‌شناسی تفسیر قرآن برطرف می‌شود، اما این به معنای کامل شدن کار نیست و منطقی نیاز دارد.

در پایان باید به این نکته اشاره کنم که آنچه در این فرصت تقدیمتان شد بر نظریه‌ی ابتناء مبتنی بود.


. کم هستند کسانی که قلمروی اصول را فراتر از حوزه‌ی شریعت می‌دانند و آنطور که بنده فحص کردم، و تقریباً همه‌ی منابع اصولی عمده را دیده‌ام، فقط مرحوم صاحب هدایهًْ‌المسترشدین، شارح معالم، محمدتقی اصفهانی(ره) و اخوی ایشان، صاحب فصول، محمدحسین اصفهانی، صریحاً می‌گویند که قلمروی کاربرد اصول فراتر از شریعت است و تصریح می‌کنند که همه‌ی دین را می‌توان با کاربست اصول فهم کرد. البته این نظر دقیق نیست و نیاز به نقد دارد.

. الذریعه ـ پس از تذکره‌ی شیخ ـ اولین کتاب اصولی جامع شیعیان است.

. نظر مشهور این است که در فقه حجت است و نظر دیگر این است که اجماع خود منبع و حجت مستقل است و نه طریقی مثل خبر واحد.

. حیوان مکلف نیست؛ چون فاقد عقل است. البته او عبودیت فطری و تکوینی خود را دارد و تسبیح می‌گوید.

پاسخ دهید